دوشنبه، 22 اردىبهشت، 1382
وقتی خبر دستگيری "سينا مطلبی" صاحب وبلاگ(روز نگار) رو شنيدم،هم متاثر شدم و هم خيلی ترسيدم.يک لحظه دستگيری و بازجوئی خودم رو تصور کردم:
باز جو:خوب!جوجه،حالا واسه من وبلاگ ميزنی!ها!
سوفيست:باور کنيد فقط می خواستم تجربه اش کنم.
باز جو:آفرين! اتفاقا يک تجربه ديگه هم در پيش داری:زندان.
سوفيست:زندان!اونم بخاطر يک وبلاگ.آخه برای چی؟
باز جو:ببند دهنت رو!تازه،تاريخ دادگاهت هم مشخص شده.خلاصه،اگه همدستات رو لو ندی روزگارت رو سياه ميکنم.
سوفيست:همدست!کدوم همدست؟! بخدا وبلاگ خودم بود.خودم تايپ ميکردم.هيچ کس با من همکاری نداشت.
باز جو:آره!من هم باور کردم.خوب!حالا از طرف کدوم خائنی ماموريت داشتی و دستور مي گرفتی؟ها!
سوفيست:بابا!من چجوری بگم!من نه هم دست داشتم،نه از طرف کسی مامور بودم.وبلاگ خودم بود.خودم به فکر افتادم که اون رو راه بيندازم.
باز جو:و اسلام و نظام رو تمسخر کنی.ها! اين مطالب الحادی و ضد نظام از سن تو خيلی بالاتره.حرف بزن! اين مطالب رو کی در اختيار تو ميگذاشت.ها!
سوفيست:[در حالی که می خواد گريه کنه]من که گفتم تنها بودم.تنها بودم بابا!تنهای تنها!ببينيد آقا! اين اتاق تاريکه.من مخم ديگه کار نميکنه بس که حرفامو تکرار کردم.چشمام کور شد بس که اين لامپ رو تو صورتم انداختی!الان خانواده من دو روز هست که از من بی خبرن.تو رو هر کی دوست داری من رو از اين دخمه آزاد کن!
بازجو:[در حالی که ميخنده و به سمت در حرکت ميکنه] باشه!خودت خواستی.حالا که نميخوای همکاری کنی،الان ميگم حاج آقا بياد تو،ترتيبت رو بده!!!!!!!!!!!!!
[با عرض پوزش! باقی بازجوئی بدليل ملاحظات اخلاقی قابل ذکر نمي باشد.]
لازم به ذکر است که بخش آخر اين بازجوئی،اقتباسي آزادانه است از بازجوئی سربازان گمنام امام زمان،از همسر بيچاره ی "سعيد امامی".که بر اثر بي دقتی (و خوش شانسی ما) بر روی صفحات وب، در اينترنت به نمايش گذاشته شد.