مخلوق Creature
به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست. تئوگنیس
Wednesday، June 29، 2005
"شادکامی" ما آدميان، همان لحظه ای است که گمان می کنيم هر سرنوشتی را دوست خواهيم داشت... غالبا شادکامی و بلاهت، هم آغوش يکديگرند.
[ اين جمله، comment من بود برای يک گالری زيبا: عکس "حسرت" ]
آدمها با وبلاگهاشون خيلی فرق دارن...
Sunday، June 26، 2005
من هيچ وقت متقاعد نشدم که ما بايد کاری کنيم تا مملکتمون مضحکه ی جهانيان بشه. دليلش هم اين هست که تاوان اين مضحکه شدن رو مردم پرداخت می کنند نه نظام حاکم بر اونها.
اما اين دفعه همين مردم بدست خودشون اين کار رو کردند.
هفده میليون نفر از مردم اين کشور به کسی رای دادند که ايران را بيش از پيش مضحکه ی عالم و آدم خواهد ساخت.
احساس تنهايی، احساس عقب ماندگی، احساس از دست رفتن سالهای نوجوانی، احساس عشق و نفرت توامان، احساس در قفس بودن، احساس گند زدن به زندگی، احساس تناقض داشتن، ميل به خودکشی، ميل به خودإرضائی، ...
Tuesday، June 21، 2005
اگر می شد يک "کتاب مقدس" برای Atheist ها تدوين كرد، اونموقع دگم های اونها هم به اندازه ی Theist ها، برملا و آفتابی می شد.
Sunday، June 19، 2005
با نگاهی به انتخابات مجلس هفتم و رياست جمهوری نهم، من به يک نتيجه ای رسيدم:
پنجاه درصد مردم اين کشور، اساسا دغدغه ی دموکراسی و حقوق بشر ندارن... نصف مردم اين کشور اصلا دموکراسی نمی خوان و بخشی از همين پنجاه درصد هم فقط "آقا" رو می خوان!
خوب! معين که رای نياورد. اما من يک چيزی رو نمی تونم در مورد او نگم. ( ديروز می خواستم بنويسم ولی وقت نشد ) بنظر من طرح ايجاد "معاونت حقوق بشر" توسط اون و طرفدارانش صرفا يک ژست سياسی بود.
مشکل نقض حقوق بشر در کشور ما، با ايجاد اين قبيل پستها و معاونتها حل نميشه. رئيس جمهور بايد بتونه به رهبر ( و به طريق اولی به نهادهای زير نظر او ) تذکر و اخطار بده و رهبر هم بايد در برابر اين اخطارها پاسخ گو باشه و يک عدالتخانه ی مستقل و غير حکومتی هم بايد وجود داشته باشه تا بتونه رهبر و يا هرکس ديگه ای رو بخاطر نقض حقوق بشر و تخلفاتی که مرتکب ميشه، بازخواست و محاکمه کنه.
ما برای جلوگيری از نقض حقوق بشر، بيش از هر چيز به يک "عدالتخانه ی مستقل" نيازمنديم نه "معاونت حقوق بشر".
متاسفانه پريشب ( برای اولين بار و خداکنه آخرين بار ) اومدی به خواب ام.
نمی دونم چرا، ولی توی خواب، تو يه دختر "همجنس باز" بودی و طبق معمول داشتی برای همجنس باز بودنت هم، فلسفه می بافتی. ( حالا من که يادم نيست چی می گفتی، ولی احتمالا داشتی می گفتی: "... من هر حسی رو که در درون خودم دارم، بايد تجربه اش کنم و تنها در اينصورت هست که انسان سالم و موفقی خواهم بود." و از اينجور گلواژه ها ) اما من بخاطر فهميدن اين قضيه، خيلی ناراحت بودم. ( که اين دومی رو هم نمی دونم چرا. چون اين قضيه اصلا ناراحتی نداره بلکه برعکس، خيلی هم جذاب و ديدنی هست!!! )
Thursday، June 16، 2005
متاسفانه يا خوشبختانه، من فردا در انتخابات شرکت می کنم و به معين رای ميدم.
راستش رو بخواهيد، خيلی دوست دارم که فرصت رياست جمهوری برای اين آدم فراهم بشه تا من دست و پا زدنش رو در قفس حاکميت نظاره کنم و اونموقع ببينم که چه غلطی می خواد بکنه!...
هنوز يادمون نرفته صدای اون احمقی رو که می گفت : "من انتخابات غير آزاد برگزار نمی کنم." اما با يک سخنرانی رهبر، خودش رو خيس کرد و يکی از مضحکترين انتخابات اين چند ساله رو برگزار کرد. معين هم هيچ بعيد نيست که در صورت انتخاب شدن، با يک سخنرانی رهبر، به غلط کردن بيفته و "حکم حکومتی" رو با جان و دل پذيرا بشه!!!
به هر حال، انتخاب معين آخرين آزمون اصلاح نظام از درون هست و مهمتر از اون آزمونی هست برای جبهه ی "دموکراسی و حقوق بشر" تا مشخص بشه که وقتی ابزارهای حکومتی رو در اختيار می گيرن تا چه حد به خودشون جرات ميدن که ميان دو راهی "دموکراسی" و "تئوکراسی"، اولی رو انتخاب کنن.
Wednesday، June 15، 2005
هم موافقان اين نظام سياسی و هم مخالفان اون، می تونن تحت شرائطی انتخابات رو تحريم کنن يا در اون شرکت کنن. شرکت دسته ی اول در انتخابات و تحريم دسته ی دوم طبيعی هست. اما بنابه مصالحی، ممکنه موافقان تصميم به تحريم انتخابات بگيرن يا اينکه مخالفان نظام سياسی به اين نتيجه برسن که بايد در انتخابات شرکت کنن. بنابراين، من قبول ندارم که دسته ی اول به هيچ وجه حق تحريم انتخابات رو نداشته باشن و يا شرکت دسته ی دوم در انتخابات، مضحک باشه.
در مورد انتخابات ۲۷ خرداد، بايد بگم که من و يقينا ديگرانی چون من، جزء دسته ی دوم هستيم. می شه به اين نظام اعتقاد نداشت ولی به اين نتيجه رسيد که شرکت در انتخابات، می تونه شرائط بهتری رو ايجاد کنه. شرائط بهتر در نظر من، يعنی "حفظ حاكميت دوگانه" و جلوگيری از يكدست شدن نظام و استحاله ی نظام از درون. ( كه البته كار هر "بز" نيست... )
هدف از تحريم انتخابات اعمال فشار بر نظام سياسی حاکم هست. اما وقتی در بدترين شرائط ( افتضاحات مجلس هفتم ) پنجاه درصد مردم در نمايش انتخابات شرکت می کنن، مطمئنا با شرائط فعلی حاکم بر انتخابات رياست جمهوری، مشارکت به چيزی حدود ۶۰ درصد خواهد رسيد که در اينصورت به نظر من تحريم انتخابات هيچ فايده ای دربرنخواهد داشت.
يه دوستی می گفت كه اگر حاكميت بطور كامل بيفته دست اونوری ها، اون موقع جون مردم به لبشون می رسه و با يك انقلاب عمومي، اين نظام سرنگون می شه!!! برخی ديگه هم فكر می كنن كه در اونصورت آمريكا می ياد و هممون رو نجات می ده!!!
ولی من هنوز اين ملت رو اونقدر خر نمی دونم كه تن به يه انقلاب ديگه بدن. يه انقلاب ديگه يعنی به باد رفتن تمام سرمايه ی مادی و معنوی اين مردم. تجربه نشون داده كه احتمال برسركارآمدن يك نظام دموكراتيك پس از انقلاب (انفجار اجتماعي) بسيار اندك هست. تجربه ی انقلاب ۵۷ و استقرار "جمهوری اسلامي" توسط آيت الله خميني هم كه پيش چشم هممون داره بهمون دهن كجی می كنه. آمريكا هم جز برای منافع خودش و ملتش دلش به حال كسی نسوخته. شاهد مثالش هم رابطه ی خوب ايالات متحده با خليج نشين های مرتجع و خاندان سعودی در عربستان هست.
معين، خودش برای من هيچ اهميتی نداره بلكه عقبه ی "مشارکت" يش برای من مهم هست و البته حمايت ملی-مذهبی ها و برخی ايرانيان خارج از کشور بر اهميت شرکت در انتخابات به اميد برسرکار اومدن اين آدم، افزوده است. رد صريح "حكم حكومتي" توسط اون و حاميانش بنظر من يك قدم به جلو بود.
اين نظام تبلور عقده های فروخورده ی هزار ساله ی شيعيان هست و تصوير آمال و آرزوهای محقق نشدشون رو تو اين نظام، دارن می بينن و گمان نكنم حالاحالاها بشه از قدرت كنارشون زد.
خيالتون رو راحت كنم! "ميراث مضحك" خميني، ساقط شدنی نيست اما ممكنه استحاله شدنی باشه.
Tuesday، June 14، 2005
روزها بر من خيلی سخت می گذره... "صبور بودن" گفتنش راحته اما عمل کردن بهش کار هر کسی نيست. تازه! من اصلا نمی فهمم که چطور در مورد احساسی که نسبت به يک شخص داری، می تونی صبور باشی؟ يعنی چی که صبور باشی؟ يعنی موقتا اون احساست رو کنار بگذاری؟ آيا اصلا چنين چيزی شدنی است؟
احساسات، خصوصا احساساتی از قبيل عشق يا نفرت و... هرگز تحت ارده ی انسان در نمی يان. [تو يا به طرف مقابلت علاقه داری يا نداری، اگر علاقه نداری نمی تونی با "اراده" ايجادش کنی و اگر علاقه داری نمی تونی با "اراده" محوش کنی.] کسی که چنين ادعائی داره ( که طرف مقابل من اين ادعا رو داره ) به نظرم اگر بطور جدی بتونه ادعای خودش رو تئوريزه کنه، اونوقت انقلابی در وادی "روانشناسی" و "فلسفه ی ذهن" به پا خواهد کرد؟!!
Gilbert Ryle، فيلسوف تحليلی معاصر، معتقده که حتی "باور آوردن" هم امری اختياری نيست. وقتی باور آوردن که در وهله ی اول به نظر خيلی ها، اختياری می ياد و شاهد مثالش هم اينکه فراوان امر و نهی می کنند که به فلان چيز باور بيار و به بهمان چيز باور نيار، به مهار اراده در نياد ديگه تکليف "احساسات و عواطف" روشنه! چون "احساسات" برای اراده، بمراتب دور دسترس تر اند تا "باورها".
اگر اين ادعا رو نمی کرد، کمتر بهم سخت می گذشت... دفعه ی بعد سعی می کنم اول طرفم رو خوب بشناسم، بعدا بهش ابراز علاقه کنم ( و الا علاقه ام رو پيش خودم نگه می دارم چون اينجوری هزينه اش برام بمراتب کمتره ). البته مطمئنم که مورد فعلی رو هم نتونستم خوب بشناسم. طبيعی هم بود، چون من با يک موجود عجيب و غريب و پر از ابهام طرف بودم. در واقع از تحليل خودش و رفتارهاش عاجز موندم و واقعا حرفهائی رو هم که در اين زمينه ميزنه نمی فهمم و اون مقداريش رو هم که می فهمم، قبول ندارم. بنظرم در ناحيه ی عواطف هم يه کم با هم فرق داريم... در واقع اون با اينکه دختره، ولی يه کم زمخت هست و من با اينکه پسرم، فوق العاده حساسم. بمراتب بی خيال تر و راحتتر از من با اين قضيه برخورد می کرد،دليلش هم اين بود که تجربياتش در اين قبيل روابط بمراتب بيشتر از من بود و در واقع، من در قياس با اون هيچ تجربه ای نداشتم. شايد بخاطر همين تجربيات يا برخی توهماتش بود که گاهی به خودش حق می داد با من مثل بچش رفتار کنه.
براش احترام و ارزش فوق العاده ای قائلم. من تا قبل از آشنائی با اون، نسبت به دخترها و قوه ی تحليلشون بسيار بدبين بودم اما وقتی با اون آشنا شدم ( اول با نوشته هاش و بعد با خودش )، ديدم دختری در مقابل من نشسته که در برخی موارد ( که بيشتر موارد عملی و ملموس بود نه انتزاعی و ذهنی ) بهتر از من تحليل می کنه و در برخی مسائل ( که اونها هم بيشتر مسائل عملی زندگی بود )، منطقی تر از من فکر می کنه و تصميم می گيره. [ البته هنوز هم معتقدم که نوعا در مسائل انتزاعی و صرفا ذهنی، قوه ی تحليل چندان قوی ای ندارند. ]
اين جذابيتها، برای من جذابيتهای ديگری رو در پی آورد ( که ای کاش هرگز نمی آورد ) و با اينکه اون دختر از لحاظ جذابيتهای ظاهری يه دختر معمولی و متوسط بود ( البته غير از چشماش )، شخصيت نسبتا مستقل و البته بيش از حد تابو شکنش در کنار اعتماد بنفسی که ( علی رغم مشکلات مشابهمون )در قياس با من داشت بعلاوه ی روشن نگری تحسين برانگيزش، روحيه ی پذيرا و بازی که در برخورد با آدمهای متفاوت از خودش داشت ( بر خلاف من که اگر طرف مقابلم از يک حدی بيشتر نفهم و متعصب باشه، واقعا ديگه نمی تونم تحملش کنم ) و تحليلهای منصفانه و منطقی ای که از مسائل مختلف می کرد... ديگه حتی از لحاظ همون جذابيتهای ظاهری هم، هيچ کمبودی در نظر من براش باقی نگذاشته بود. يعنی حاضر نبودم صدتا دختر بغايت زيبا و خوش اندام رو با يه تار موی همچين آدمی عوض کنم.
بنابراين، احترام و ارزشی که براش قائلم هرگز از بين نخواهد رفت ولی بدلائلی شايد برای خودم بهتر باشه که اين رابطه در همين حد باقی بمونه، با اون "علاقه ی کوفتی" خودم هم يه غلطی خواهم کرد... "فراموشی" و "جايگزين کردن يه نفر ديگه" شايد بتونه من رو از اين حال و هوا در بياره، يعنی حداقل چاره ای ندارم جز اينکه به اين داروها اميدوار باشم...
Monday، June 13، 2005
وای چه بامزه! آيت الله منتظری در ديدار با "جبهه ی دموكراسی خواهي" فرموده اند كه دعوت به دموكراسی و حقوق بشر، مصداق امر به معروف است!
اين حرف يعنی اينكه، دعوت به نفی قصاص و ديات ( كه تعارضشان با حقوق بشر اظهر من الشمس است.) امری شرعی است! يعنی نفی شرع، تبديل شده به امری شرعي!!!
راستش! وقتی اين خبر رو خوندم بلافاصله ياد حرف محمد افتادم. انصافا اگر در نظر اينان مقولاتی مثل دموكراسی و حقوق بشر بخواهد در پارادايم فقه و شريعت ( چيزهائی از قبيل امر به معروف و نهی از منكر ) طرح شود و از قبل آن مشروعيت كسب كند، خوب! يقينا "جبهه ی دموكراسی خواهی " در تقابل كامل با سكولاريزم قرار می گيرد.
Sunday، June 12، 2005

چقدر زجرآوره!... من تو همه ی احساسات خودم، ترديد دارم. حتی گاهی شک می کنم که آيا واقعا دوستش دارم يا اينکه فقط تمايلات جنسی، ناخودآگاه، من رو تو همچين حال و هوايی قرار داده.
آيا چيزی هست که نتونيم اون رو به "غريزه" إحاله بديم؟

[ حالا بماند که تو احساسات طرف مقابل، ترديدهام جدی تر هست. يعنی شواهد و قرائنی هست دال بر اينکه اون هيچ حسی نسبت به من نداره يا حداقل اينطور وانمود میکنه و اين ديگه واقعا عاليه!!! ]
Saturday، June 11، 2005
من " كتاب مقدس" ام را گم كرده ام... از يابنده تقاضا می شود خفه خون بگيره!
Wednesday، June 08، 2005
اون هشت سال اگر هيچ دستاوردی نداشت جز شکستن قداست موهومی که برای کاردينال ـ قيصر (بخونيد " ولی فقيه ") بوجود آمده بود، به نظر من به تمام تلخيها و شکستهای ظاهريش می ارزيد. ارزيابی من در مورد اون کسی که باعث و بانی اين قداست زدائی شدّ، به همين دليل مجموعا منفی نيست.
قبل از اين کجا کسی می تونست برگرده بگه: "... نامه ی رهبر در تاييد صلاحيت معين، از نوع عفو سال ۵۷ شاهنشاه هست که از روی استيصال و ناچاری صادر شد."
Tuesday، June 07، 2005
اگر فکر کرديد که من اينجا رو هم مثل سوفيست ميخوام به گند بکشم، خيلی اشتباه کرديد.من مطالعه می کنم و کتاب می خونم اما هيچ دليلی نداره که حتی يک جمله از اون رو تو وبلاگم نقل کنم. پس تا اونجا که بتونم سعی می کنم زرزرفلسفی نکنم و وبلاگم بوی استفراغ کردن حرفهای ديگران را نده، اگر هم چيزی بنويسم سعی ميکنم از ديگری نباشه.بنابراين من اينجا از خودم می نويسم و از هر چيزی که دلم بخواد. تا اونجا که بتونم خودم را سانسور نخواهم کرد. اين وبلاگ بنا نيست هيچکس رو عوض کنه يا زير و رو نمايد. زرزرفسلفی، اظهار فضل، ادعای بيخودی کردن (همون چيز زيادی خوردن) و ... ممنوع!من اين وبلاگ رو ساختم چون داشتم می ترکيدم و واقعا به نوشتن نياز داشتم.
در ضمن، من يا وبلاگ نمی تونم داشته باشم يا اگر بتونم، comment نمی تونم براش بذارم. چون در غير اينصورت دائم وسوسه ميشم كه برم ببينم چه كسی نظر جديد داده و چی نوشته برام. اما اينطوری آرامش بيشتری دارم. لطفا در اين زمينه من رو درك كنيد!
اگر حرفی كه می خواهيد بزنيد، خيلی مهم بود ميتونيد برام نامه بفرستيد... .
Monday، June 06، 2005
من سرشارم از حس " بدبختی ". يه مقداريش تقصير خودمه، يه مقداريش تقصير پدر و مادرم، يه مقداريش تقصير... .
البته، " احساس بدبختی داشتن " با " بدبخت بودن " فرق می کنه. من ممکنه احساس بدبخت بودن داشته باشم ولی واقعا بدبخت نباشم. اما دومی برای من هيچ اهميتی نداره. مهم اينه که من احساس می کنم خيلی بدبخت هستم، همين وبس.
Sunday، June 05، 2005

تقريبا يک سالی هست که با هم آشنا شديم، پسری دوست داشتنی با مطالعات خوب و ذهن فلسفی نسبتا قوی.
نامزد داشت، يعنی هنوز هم داره. برام تعريف کرده بود که قبل از نامزديش، چقدر رابطه با دختر های مختلف داشته و اينکه از وقتی نامزد کرده ديگه احساس تعهد می کنه و نمی تونه به خودش اجازه بده که مثل سابق، با بقيه هم رابطه داشته باشه... می گفت: " من دخترهای زيبا و خوش اندام زيادی رو امتحان کردم ولی خانمم رو بخاطر ويژگيهای شخصيتی و اخلاقيش برای زندگی انتخاب کردم و الا جذابيتهای ظاهری اون دخترها رو نداره." راست هم می گفت، چون من عکس خانمش رو ديده بودم.
تا اينجای کار هيچ اشکالی نداره... تا اينکه چند روز پيش مشخص شد سه تا دختر تو شهرستانشون داره که سالهاست با هم رفيقن و حتی بعد از نامزديش هم رابطش رو با اونها ادامه داده و جالب اينکه نه اونها می دونن که اين آدم نامزد داره و نه اون دختر طفلک که با خيال خوش تو تهران نشسته، خبر داره که نامزدش چه کارها که نمی کنه!البته موقع نامزدی به خانمش گفته بود که با دخترهای زيادی ارتباط داشته اما قول هم داده بود که پس از نامزدی، فقط برای همديگه باشن. می دونيد وقتی بهش ايراد گرفتم چه جوابی داد؟ گفت: "... من نظرم عوض شده و اشکالی نمی بينم که در کنار خانمم با بقيه هم رابطه داشته باشم. من اصلا اون دختر رو بخاطر ويژگيهای شخصيتی و اخلاقيش انتخاب کردم ... " چه توجيه مضحکی! چون به هر دليلی، بالاخره انتخاب کرده بود و بايد به تعهدات ناشی از اين انتخاب پايبند می بود.
دلم به حال خانمش می سوزه. خودش معتقد هست که " مريض جنسی " يه ولی به نظر من، " جنون جنسی " براش برازنده تر هست.اونوقت اين بچه ادعای روشنفکری و التزام به " اخلاق منهای دين " اش، گوش فلک رو هم کر نموده است.
نگاه غير انسانی و ابزاری به جنس زن، غير اخلاقی زيستن و عدم پايبندی به تعهدات زندگی مشترک، هيچ اختصاصی به قشر سنتی و مذهبی جامعه ی ما نداره که مثلا در کنار همسرانشان، صيغه های پنهانی هم دارند بلکه قشر غير مذهبی جامعه هم با تمام ادعاهای جذابی که دارند عملا همون کار رو می کنن منتها با عناوين ديگری. البته در هر دو قشر هم آدم حسابی با تعهدات اخلاقی ميشه پيدا کرد.
می دونيد! ادعای روشنفکری کردن و زياد کتاب خوندن، از هيچکس يک " انسان اخلاقی " نساخته و نخواهد ساخت. آدمهايی که دائم در حال آناليز و تحليل اطرافيانشون هستند معمولا از خودشون غافل ميشن، اين دوست من هم از جمله ی همين افراد است و خودم هم تا حد زيادی همينطورم.
آيا برای "بودن"، بهانه ای هست؟

برچسبها: