ه‍.ش. ۱۳۸۴ تیر ۵, یکشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری- بخش چهارم

من هيچ وقت متقاعد نشدم که ما بايد کاری کنيم تا مملکت‌مون مضحکه‌ی جهانيان بشه. دليلش هم اين هست که تاوان اين مضحکه شدن رو مردم پرداخت می‌کنند نه نظام حاکم بر اونها.
اما اين دفعه همين مردم بدست خودشون اين کار رو کردند.
هفده میليون نفر از مردم اين کشور به کسی رای دادند که ايران را بيش از پيش مضحکه‌ی عالم و آدم خواهد ساخت.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

اگر می‌شد يک "کتاب مقدس" برای Atheist ها تدوين كرد، اونموقع دگم‌های اونها هم به اندازه‌ی Theist ها، برملا و آفتابی می‌شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۹, یکشنبه

با نگاهی به انتخابات مجلس هفتم و رياست‌جمهوری نهم، من به يک نتيجه‌ای رسيدم:
پنجاه درصد مردم اين کشور، اساسا دغدغه‌ی دموکراسی و حقوق بشر ندارن... نصف مردم اين کشور اصلا دموکراسی نمی‌خوان و بخشی از همين پنجاه درصد هم فقط "آقا" رو می‌خوان!

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش سوم

خوب! معين که رای نياورد. اما من يک چيزی رو نمی‌تونم در مورد او نگم. (ديروز می‌خواستم بنويسم ولی وقت نشد) بنظر من طرح ايجاد "معاونت حقوق بشر" توسط اون و طرفدارانش صرفا يک ژست سياسی بود.
مشکل نقض حقوق بشر در کشور ما، با ايجاد اين قبيل پست‌ها و معاونت‌ها حل نمی‌شه. رئيس‌جمهور بايد بتونه به رهبر (و به‌طريق اولی به نهادهای زير نظر او) تذکر و اخطار بده و رهبر هم بايد در برابر اين اخطارها پاسخ‌گو باشه و يک عدالتخانه‌ی مستقل و غيرحکومتی هم بايد وجود داشته باشه تا بتونه رهبر و يا هرکس ديگه‌ای رو بخاطر نقض حقوق بشر و تخلفاتی که مرتکب می‌شه، بازخواست و محاکمه کنه.
ما برای جلوگيری از نقض حقوق بشر، بيش از هر چيز به يک "عدالتخانه‌ی مستقل" نيازمنديم نه "معاونت حقوق بشر".

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۶, پنجشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش دوم

متاسفانه يا خوشبختانه، من فردا در انتخابات شرکت می‌کنم و به معين رای می‌دم.
راستش رو بخواهيد، خيلی دوست دارم که فرصت رياست‌جمهوری برای اين آدم فراهم بشه تا من دست و پا زدنش رو در قفس حاکميت نظاره کنم و اون موقع ببينم که چه غلطی می‌خواد بکنه!...
هنوز يادمون نرفته صدای اون احمقی رو که می‌گفت : "من انتخابات غير آزاد برگزار نمی‌کنم" اما با يک سخنرانی رهبر، خودش رو خيس کرد و يکی از مضحک‌ترين انتخابات اين چند ساله رو برگزار کرد. معين هم هيچ بعيد نيست که در صورت انتخاب شدن، با يک سخنرانی رهبر، به غلط کردن بيفته و "حکم حکومتی" رو با جان و دل پذيرا بشه!!!
به‌هرحال، انتخاب معين آخرين آزمون اصلاح نظام از درون هست و مهم‌تر از اون آزمونی هست برای جبهه‌ی "دموکراسی و حقوق بشر" تا مشخص بشه که وقتی ابزارهای حکومتی رو در اختيار می‌گيرن تا چه حد به خودشون جرات می‌دن که ميان دو راهی "دموکراسی" و "تئوکراسی"، اولی رو انتخاب کنن.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۵, چهارشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش اول

هم موافقان اين نظام سياسی و هم مخالفان اون، می‌تونن تحت شرائطی انتخابات رو تحريم کنن يا در اون شرکت کنن. شرکت دسته‌ی اول در انتخابات و تحريم دسته‌ی دوم طبيعی هست. اما بنا به مصالحی، ممکنه موافقان تصميم به تحريم انتخابات بگيرن يا اينکه مخالفان نظام سياسی به اين نتيجه برسن که بايد در انتخابات شرکت کنن. بنابراين، من قبول ندارم که دسته‌ی اول به هيچ وجه حق تحريم انتخابات رو نداشته باشن و يا شرکت دسته‌ی دوم در انتخابات، مضحک باشه.
در مورد انتخابات ۲۷ خرداد، بايد بگم که من و يقينا ديگرانی چون من، جزء دسته‌ی دوم هستيم. می‌شه به اين نظام اعتقاد نداشت ولی به اين نتيجه رسيد که شرکت در انتخابات، می‌تونه شرائط بهتری رو ايجاد کنه. شرائط بهتر در نظر من، يعنی "حفظ حاكميت دوگانه" و جلوگيری از يكدست شدن نظام و استحاله‌ی نظام از درون (كه البته كار هر "بز" نيست...).
هدف از تحريم انتخابات اعمال فشار بر نظام سياسی حاکم هست. اما وقتی در بدترين شرائط (افتضاحات مجلس هفتم) پنجاه درصد مردم در نمايش انتخابات شرکت می‌کنن، مطمئنا با شرائط فعلی حاکم بر انتخابات رياست‌جمهوری، مشارکت به چيزی حدود ۶۰ درصد خواهد رسيد که در اينصورت به نظر من تحريم انتخابات هيچ فايده‌ای دربرنخواهد داشت.
يه دوستی می‌گفت كه اگر حاكميت بطور كامل بيفته دست اونوری‌ها، اون موقع جون مردم به لب‌شون می‌رسه و با يك انقلاب عمومي، اين نظام سرنگون می‌شه!!! برخی ديگه هم فكر می‌كنن كه در اونصورت آمريكا می‌ياد و همه‌مون رو نجات می‌ده!!!
ولی من هنوز اين ملت رو اونقدر خر نمی‌دونم كه تن به يه انقلاب ديگه بدن. يه انقلاب ديگه يعنی به باد رفتن تمام سرمايه‌ی مادی و معنوی اين مردم. تجربه نشون داده كه احتمال برسركارآمدن يك نظام دموكراتيك پس از انقلاب (انفجار اجتماعي) بسيار اندك هست. تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و استقرار "جمهوری اسلامي" توسط آيت الله خميني هم كه پيش چشم همه‌مون داره بهمون دهن كجی می‌كنه. آمريكا هم جز برای منافع خودش و ملتش دلش به حال كسی نسوخته. شاهد مثالش هم رابطه‌ی خوب ايالات متحده با خليج‌نشين‌های مرتجع و خاندان سعودی در عربستان هست.
معين، خودش برای من هيچ اهميتی نداره بلكه عقبه‌ی "مشارکت"يش برای من مهم هست و البته حمايت ملی-مذهبی ها و برخی ايرانيان خارج از کشور بر اهميت شرکت در انتخابات به اميد برسرکار اومدن اين آدم، افزوده است. رد صريح "حكم حكومتي" توسط اون و حاميانش بنظر من يك قدم به جلو بود.
اين نظام تبلور عقده‌های فروخورده‌‎ی هزار ساله‌ی شيعيان هست و تصوير آمال و آرزوهای محقق نشدشون رو توی اين نظام، دارن می‌بينن و گمان نكنم حالاحالاها بشه از قدرت كنارشون زد.
خيال‌تون رو راحت كنم! "ميراث مضحك" خمينی، ساقط شدنی نيست اما ممكنه استحاله‌شدنی باشه.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

روزها بر من خيلی سخت می‌گذره... "صبور بودن" گفتنش راحته اما عمل کردن بهش کار هر کسی نيست. تازه! من اصلا نمی‌فهمم که چطور در مورد احساسی که نسبت به يک شخص داری، می‌تونی صبور باشی؟ يعنی چی که صبور باشی؟ يعنی موقتا اون احساست رو کنار بگذاری؟ آيا اصلا چنين چيزی شدنی است؟
احساسات، خصوصا احساساتی از قبيل عشق يا نفرت و... هرگز تحت اراده‌ی انسان در نمی‌يان [تو يا به طرف مقابلت علاقه داری يا نداری، اگر علاقه نداری نمی‌تونی با "اراده" ايجادش کنی و اگر علاقه داری نمی‌تونی با "اراده" محوش کنی]. کسی که چنين ادعائی داره (که طرف مقابل من اين ادعا رو داره) به‌نظرم اگر بطور جدی بتونه ادعای خودش رو تئوريزه کنه، اونوقت انقلابی در وادی "روانشناسی" و "فلسفه‌ی ذهن" به پا خواهد کرد؟!!
Gilbert Ryle، فيلسوف تحليلی معاصر، معتقده که حتی "باور آوردن" هم امری اختياری نيست. وقتی باور آوردن که در وهله‌ی اول به‌نظر خيلی‌ها، اختياری می‌ياد و شاهد مثالش هم اينکه فراوان امر و نهی می‌کنند که به فلان چيز باور بيار و به بهمان چيز باور نيار، به مهار اراده در نياد ديگه تکليف "احساسات و عواطف" روشنه! چون "احساسات" برای اراده، بمراتب دور دسترس‌تر اند تا "باورها".
اگر اين ادعا رو نمی‌کرد، کمتر بهم سخت می‌گذشت... دفعه‌ی بعد سعی می‌کنم اول طرفم رو خوب بشناسم، بعدا بهش ابراز علاقه کنم (و الا علاقه‌ام رو پيش خودم نگه می‌دارم چون اينجوری هزينه‌اش برام بمراتب کمتره). البته مطمئنم که مورد فعلی رو هم نتونستم خوب بشناسم. طبيعی هم بود، چون من با يک موجود عجيب و غريب و پر از ابهام طرف بودم. در واقع از تحليل خودش و رفتارهاش عاجز موندم و واقعا حرف‌هائی رو هم که در اين زمينه می‌زنه نمی‌فهمم و اون مقداريش رو هم که می‌فهمم، قبول ندارم. بنظرم در ناحيه‌ی عواطف هم يه کم با هم فرق داريم... در واقع اون با اينکه دختره، ولی يه کم زمخت هست و من با اينکه پسرم، فوق‌العاده حساسم. بمراتب بی‌خيال‌تر و راحت‌تر از من با اين قضيه برخورد می‌کرد، دليلش هم اين بود که تجربياتش در اين قبيل روابط بمراتب بيش‌تر از من بود و در واقع، من در قياس با اون هيچ تجربه‌ای نداشتم. شايد بخاطر همين تجربيات يا برخی توهماتش بود که گاهی به خودش حق می‌داد با من مثل بچه‌ش رفتار کنه.
براش احترام و ارزش فوق العاده‌ای قائلم. من تا قبل از آشنائی با اون، نسبت به دخترها و قوه‌ی تحليل‌شون بسيار بدبين بودم اما وقتی با اون آشنا شدم (اول با نوشته‌هاش و بعد با خودش)، ديدم دختری در مقابل من نشسته که در برخی موارد (که بيشتر موارد عملی و ملموس بود نه انتزاعی و ذهنی) بهتر از من تحليل می‌کنه و در برخی مسائل (که اونها هم بيش‌تر مسائل عملی زندگی بود)، منطقی‌تر از من فکر می‌کنه و تصميم می‌گيره [البته هنوز هم معتقدم که نوعا در مسائل انتزاعی و صرفا ذهنی، قوه‌ی تحليل چندان قوی‌ای ندارند].
اين جذابيت‌ها، برای من جذابيت‌های ديگری رو در پی آورد (که ای کاش هرگز نمی آورد!) و با اينکه اون دختر از لحاظ جذابيت‌های ظاهری يه دختر معمولی و متوسط بود (البته غير از چشماش)، شخصيت نسبتا مستقل و البته بيش از حد تابوشکن‌ش در کنار اعتماد بنفسی که (علی‌رغم مشکلات مشابه‌مون) در قياس با من داشت بعلاوه‌ی روشن‌نگری تحسين‌برانگيزش، روحيه‌ی پذيرا و بازی که در برخورد با آدم‌های متفاوت از خودش داشت (برخلاف من که اگر طرف مقابلم از يک حدی بيش‌تر نفهم و متعصب باشه، واقعا ديگه نمی‌تونم تحملش کنم ) و تحليل‌های منصفانه و منطقی‌ای که از مسائل مختلف می‌کرد... ديگه حتی از لحاظ همون جذابيت‌های ظاهری هم، هيچ کمبودی در نظر من براش باقی نگذاشته بود. يعنی حاضر نبودم صد تا دختر بغايت زيبا و خوش‌اندام رو با يه تار موی همچين آدمی عوض کنم.
بنابراين، احترام و ارزشی که براش قائلم هرگز از بين نخواهد رفت ولی بدلائلی شايد برای خودم بهتر باشه که اين رابطه در همين حد باقی بمونه، با اون "علاقه‌ی کوفتی" خودم هم يه غلطی خواهم کرد... "فراموشی" و "جايگزين کردن يه نفر ديگه" شايد بتونه من رو از اين حال و هوا در بياره، يعنی حداقل چاره‌ای ندارم جز اينکه به اين داروها اميدوار باشم...

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

وای چه بامزه! آيت‌الله منتظری در ديدار با "جبهه‌ی دموكراسی‌خواهی" فرموده‌اند كه دعوت به دموكراسی و حقوق بشر، مصداق امر به معروف است!
اين حرف يعنی اينكه، دعوت به نفی قصاص و ديات (كه تعارض‌شان با حقوق بشر اظهر من الشمس است) امری شرعی است! يعنی نفی شرع، تبديل شده به امری شرعی!!!
راستش! وقتی اين خبر رو خوندم بلافاصله ياد حرف محمد افتادم. انصافا اگر در نظر اينان مقولاتی مثل دموكراسی و حقوق بشر بخواهد در پارادايم فقه و شريعت (چيزهائی از قبيل امر به معروف و نهی از منكر) طرح شود و از قبل آن مشروعيت كسب كند، خوب! يقينا "جبهه‌ی دموكراسی‌خواهی " در تقابل كامل با سكولاريزم قرار می‌گيرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۸, چهارشنبه

اون هشت سال اگر هيچ دستاوردی نداشت جز شکستن قداست موهومی که برای کاردينال ـ قيصر (بخونيد "ولی‌فقيه") بوجود آمده بود، به‌نظر من به تمام تلخی‌ها و شکست‌های ظاهريش می‌ارزيد. ارزيابی من در مورد اون کسی که باعث و بانی اين قداست‌زدائی شدّ، به‌همين دليل مجموعا منفی نيست.
قبل از اين کجا کسی می‌تونست برگرده بگه: "... نامه‌ی رهبر در تاييد صلاحيت معين، از نوع عفو سال ۵۷ شاهنشاه هست که از روی استيصال و ناچاری صادر شد."

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

اگر فکر کرديد که من اينجا رو هم مثل سوفيست می‌خوام به گند بکشم، خيلی اشتباه کرديد. من مطالعه می‌کنم و کتاب می‌خونم اما هيچ دليلی نداره که حتی يک جمله از اون رو توی وبلاگم نقل کنم. پس تا اونجا که بتونم سعی می‌کنم زر زر فلسفی نکنم و وبلاگم بوی استفراغ کردن حرف‌های ديگران را نده، اگر هم چيزی بنويسم سعی می‌کنم از ديگری نباشه. بنابراين، من اينجا از خودم می‌نويسم و از هر چيزی که دلم بخواد. تا اونجا که بتونم خودم را سانسور نخواهم کرد. اين وبلاگ بنا نيست هيچکس رو عوض کنه يا زير و رو نمايد. زر زر فسلفی، اظهار فضل، ادعای بی‌خودی کردن (همون چيز زيادی خوردن) و ... ممنوع! من اين وبلاگ رو ساختم چون داشتم می‌ترکيدم و واقعا به نوشتن نياز داشتم.
در ضمن، من يا وبلاگ نمی‌تونم داشته باشم يا اگر بتونم، comment نمی‌تونم براش بذارم. چون در غير اينصورت دائم وسوسه می‌شم كه برم ببينم چه كسی نظر جديد داده و چی نوشته برام. اما اينطوری آرامش بيش‌تری دارم. لطفا در اين زمينه من رو درك كنيد!
اگر حرفی كه می‌خواهيد بزنيد، خيلی مهم بود می‌تونيد برام نامه بفرستيد... .

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۶, دوشنبه

اين دختر ، به من (با تمام ادعاهائی که داشتم) فهموند که اگر به باورهائی که داری عمل نکنی، اون باورها دوزار ارزش ندارن و بايد بذاری دم کوزه آبش رو بخوری!
من عملا تبديل شده بودم به يک "ملحد مذهبی"!!! يعنی کاملا باورهای مذهبی و سنتی رو کنار گذاشته بودم ولی در عمل، دقيقا مثل کسانی زندگی می‌کردم که اصلا شيوه‌ی زندگی‌شون رو قبول نداشتم. سوفيا باعث شد که من بتونم تا حد زيادی از اين تناقض بيرون بيام و بهمين خاطر واقعا ازش ممنونم.
اونوقت برگشته با يک حالت ناباورانه‌ای از من می‌پرسه: «... من چه تاثيری توی زندگی تو داشتم؟» هه! خوب چه تاثيری مهم‌تر از اينکه من رو از يک ناسازگاری بزرگ درآوردی؟! می‌شه گفت يه جورائی زندگی من زير و رو شده، ديگه اين "تاثير گذاشتن" نباشه پس چی هست؟!!
راستی سوفی! نگفتی آخرش کی می‌ری هلند؟

ه‍.ش. ۱۳۸۴ خرداد ۱۵, یکشنبه

تقريبا يک سالی هست که با هم آشنا شديم، پسری دوست‌داشتنی با مطالعات خوب و ذهن فلسفی نسبتا قوی.
نامزد داشت، يعنی هنوز هم داره. برام تعريف کرده بود که قبل از نامزديش، چقدر رابطه با دخترهای مختلف داشته و اينکه از وقتی نامزد کرده ديگه احساس تعهد می‌کنه و نمی‌تونه به خودش اجازه بده که مثل سابق، با بقيه هم رابطه داشته باشه... می‌گفت: " من دخترهای زيبا و خوش‌اندام زيادی رو امتحان کردم ولی خانمم رو بخاطر ويژگی‌های شخصيتی و اخلاقيش برای زندگی انتخاب کردم والا جذابيت‌های ظاهری اون دخترها رو نداره." راست هم می‌گفت، چون من عکس خانمش رو ديده بودم.
تا اينجای کار هيچ اشکالی نداره... تا اينکه چند روز پيش مشخص شد سه تا دختر تو شهرستانشون داره که سالهاست با هم رفيقن و حتی بعد از نامزديش هم رابطش رو با اونها ادامه داده و جالب اينکه نه اونها می‌دونن که اين آدم نامزد داره و نه اون دختر طفلک که با خيال خوش تو تهران نشسته، خبر داره که نامزدش چه کارها که نمی‌کنه! البته موقع نامزدی به خانمش گفته بود که با دخترهای زيادی ارتباط داشته اما قول هم داده بود که پس از نامزدی، فقط برای همديگه باشن. می‌دونيد وقتی بهش ايراد گرفتم چه جوابی داد؟ گفت: «... من نظرم عوض شده و اشکالی نمی‌بينم که در کنار خانمم با بقيه هم رابطه داشته باشم. من اصلا اون دختر رو بخاطر ويژگی‌های شخصيتی و اخلاقيش انتخاب کردم ...» چه توجيه مضحکی! چون به هر دليلی، بالاخره انتخاب کرده بود و بايد به تعهدات ناشی از اين انتخاب پايبند می‌بود.
دلم به حال خانمش می‌سوزه. خودش معتقد هست که "مريض جنسی"يه ولی به‌نظر من، "جنون جنسی" براش برازنده‌تر هست. اونوقت اين بچه ادعای روشنفکری و التزام به "اخلاق منهای دين"اش، گوش فلک رو هم کر نموده است.
نگاه غير انسانی و ابزاری به جنس زن، غير اخلاقی زيستن و عدم پايبندی به تعهدات زندگی مشترک، هيچ اختصاصی به قشر سنتی و مذهبی جامعه ی ما نداره که مثلا در کنار همسرانشان، صيغه های پنهانی هم دارند بلکه قشر غير مذهبی جامعه هم با تمام ادعاهای جذابی که دارند عملا همون کار رو می کنن منتها با عناوين ديگری. البته در هر دو قشر هم آدم حسابی با تعهدات اخلاقی ميشه پيدا کرد.
می دونيد! ادعای روشنفکری کردن و زياد کتاب خوندن، از هيچکس يک " انسان اخلاقی " نساخته و نخواهد ساخت. آدمهايی که دائم در حال آناليز و تحليل اطرافيانشون هستند معمولا از خودشون غافل ميشن، اين دوست من هم از جمله ی همين افراد است و خودم هم تا حد زيادی همينطورم.
آيا برای "بودن"، بهانه ای هست؟