مخلوق Creature
به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست. تئوگنیس
Saturday، July 30، 2005
"خواستن، توانستن است"... کدوم احمقی اینو گفت؟
Thursday، July 28، 2005
راست‌ها
«مقایسه کوتوله های دست راستی امروزی ما (که مجلس هفتم انباشته از آنهاست) با فرانکو و پینوشه به واقع نوعی بی انصافی در حق تاریخ است. چهره کریه راستگرایان امروزی بیانگر عطش حقیری برای قدرت است که درقالب میلی فروخورده برای تحکم به زیردستان و خایه مالی فرادستان تجسم می یابد. اما ماهیت این قدرت چیست: عوامفریبی با تکیه به دلارهای نفتی و یارانه های بی حساب و کتاب، درجازدن در حقیرترین شکل سرمایه داری دولتی، رانت خواری به شیوه قرون وسطاییِ حاکمیت ایلیاتی و مافیای خانوادگی، لاس زدن با اشکال گوناگون استبداد سیاسی و ارتجاع فرهنگی، و در یک کلام، تداوم ذلت بارترین سویه های تاریخ معاصر.» +

"مراد فرهاد پور" برای من یک متفکر دوست داشتنی هست... بخاطر این مقاله ی زیبای "چهره ی کریه راست"، برایش به‌نشانه‌یِ احترام کلاه از سر برمی‌دارم.

برچسبها:

دیشب خواب دیدم ازدواج کردم… طرف رو نمی شناختم، فقط اینو می دونم که احتمالا مونث بود!!!
هنوز هم هیچی نشده بود، یه توله داشت تو دست و پام می پلکید…
خواب از این مضحکتر نمی شد واقعا…
من که از بچه داشتن متنفرم، چرا باید خواب بچه داشتنم رو ببینم؟ ها؟!
Sunday، July 24، 2005
"حسن حنفی" متفکر معاصر مصری، سخنانی گفته ( اخبار ادیان، شماره ی هشت، بخش نظر ) که هر چه خواستم در موردش ساکت بمونم، دیدم نمی تونم.

او می گوید از منظر "شریعت اسلامی"، سکولاریزم امر موجهی می باشد. اما چگونه؟ او خود پاسخ داده است:
"...سكولاريزم روي هم رفته با شريعت اسلامي قابل كنترل است. هر اصلي از ارزش‌هاي سكولار كه با شريعت اسلامي در تضاد باشد، پذيرفته نخواهد شد. شريعت اسلامي ميزاني است كه با آن مي‌توانيم حاصل نتيجه سكولاريزم را كنترل كنيم..."
پس این "سکولاریزم مثله شده" است که شریعت اسلامی بر آن مهر تایید می زند، نه "سکولاریزم واقعی و تمام عیار". جالب آنکه در ادامه چنین نتیجه می گیرد:
"... بنابراين، مدرنيته، اصلاح‌طلبي و احياگري، جزء مفاهيمي است كه در بطن سكولاريسم اسلامي نهفته است."
یقینا "مدرنیته" ی مورد نظر جناب حنفی هم تنها در چهارچوب شریعت اسلام قابل پذیرش است و هر اصلی از ارزشهای مدرنیزم که با این شریعت ناب!!! در تضاد باشد براحتی کنار گذاشته خواهد شد.
سکولاریزم اسلامی و مدرنیزم اسلامی، دیگر نه سکولار هستند نه مدرن.
حنفی و موافقانش با این استدلال سطحی که اسلام بر خلاف مسیحیت به زندگی دنیایی بها داده است، چنین نتیجه می گیرند:"... اسلام براي زندگي، براي مردم و براي آگاهي است. بنابراين تجربه غرب متفاوت از تجربه اسلامي است. در تجربه غربي سكولاريسم ضددين است اما در اسلام، سكولاريسم از دين مي‌آيد."
یادم می آید در مقاله ای که مدتها پیش از "محمد رضا نیکفر" خواندم به این سخن حنفی به زیبائی چنین پاسخ داده شده بود:
"سخن حنفی در این مورد که (اسلام در ذات خود دینی است سکولار)، بدان می ماند که بگوییم اسلام در ذات خود فرآورده ی دولت مدرن است."
"سکولاریزم" ای که امثال حنفی بکار می برند، کاملا مبهم رها شده است. اگر سکولاریزم به معنای بریدن بند ناف اداره ی اجتماع و سامان سیاسی آدمیان از "امر قدسی" باشد، آنموقع دستورات بی حد و حصر "اسلام" برای تمامی عرصه های زندگی، نه تنها با سکولاریزم توافقی ندارد بلکه خوشبختانه در تضاد کامل با آن قرار می گیرد و اتفاقا ازاین حیث "مسیحیت" بخاطر شریعت کم حجمش با سکولاریزم بمراتب سازگارتر است تا اسلام!!!
البته در میان روشنفکران وطنی، جواد طباطبائی و محمد مجتهد شبستری هم در باب نسبت میان اسلام و سکولاریزم، با حنفی هم رای هستند. ( در مورد عبدالکریم سروش، قرائن کافی در اختیار ندارم.)
"حسن حنفی" مانند تمامی روشنفکران دینی، از یکطرف به نحو کاملا عوام فریبانه سنگ اسلام و محکمات آن را به سینه می زند و از طرف دیگر تمامی ارزشهای مدرنیته را به نفع اسلام مصادره می کند:
"... اگر سكولاريزم به معناي استدلال، تعقل، حقوق بشر، دموكراسي، آزادي، آگاهي (دانش) و جامعه مدني باشد، باز هم اسلام با آن موافق است، زيرا شريعت در اسلام، بر مبناي مقاصدي چون احترام به زندگي بشري، اخلاقيات، شأن بشر و عدالت بنا شده است."
پروژه ی روشنفکران دینی همچون او، چیزی نیست جز نیرنگ و فریب برای متدینان. یعنی در ظاهر سنگ اسلام را به سینه زدن و عملا رنگ و لعاب مدرن به آن دادن...
"مدرنیزم اسلامی"، مولود کریه المنظری است که نه به مدرنیزم شباهتی دارد و نه به اسلام.
Tuesday، July 19، 2005
وقتی می‌خوای بری از پیشش
میگی خدافظ، میگی خدانگهدار
یعنی داری به خدا میگی بیا بازی به جا
یعنی داری میگی من دارم میرم از پیشش،‌ من دارم تنها ولش می‌کنم، من دیگه نیستم که مواظبش باشم، پشتش باشم، ‌مهربونش باشم
داری میگی خدا، تا وقتی که من نیستم تو بیا جای من وایستا، ‌تو بیا مواظبش باش، پشتش باش،‌ مهربونش باش
یعنی داری میگی من و خدا جاها عوض
یعنی داری میگی بهش "میسپارمت دست خدا"
یعنی اینکه من شاید نترسم، خدا هست
تفسير فوق العاده زیبائی از "خداحافظ" ارائه شده، ولی بنظرم برای اکثر متدينان، این "خداحافظ" تبديل شده به يک عادت و تعارف، همين و بس!
بیچاره غیر متدینان هم اگر میگن "خداحافظ" فقط برای این هست که چاره ای ندارند جز اینکه به لسان عامه ی مردم حرف بزنند و الا "خدا" کجا بود که حالا بخواهیم جاهامون رو هم عوض کنیم...!!!!
برای امثال من "خداحافظ" فقط یک معنی می تونه داشته باشه: "امیدوارم سالم و پاینده باشی!" امیدوار بودنی که هیچ اطمینان و آرامش خاطری توش نیست. آرامش خاطری ناشی از وجود یک "نیروی برتر" که بتونه اونی رو که دوستش دارم برام نگهش داره و مواظبش باشه.
بدون "خدا" زیستن سخت هست ولی وقتی Consistency و سازگاری بیشتری رو تو زندگیت ایجاد می کنه، به سختیش می ارزه.
Saturday، July 16، 2005
من از "خدا" فقط یک سال کوچکترم.
Wednesday، July 13، 2005
هر وقت يه حس "فرهيختگی کاذب" بهم دست ميده، يه نگاه می اندازم به فيلم سکسهائی که تو سيستمم دارم... اونوقت به خودم ميگم: "... هی! تو هم يکی هستی مثل همه ی مردم اين شهر و احتمالا از خيلی هاشون هم بدتر! "
نمی دونم... اصلا مگه "فرهيخته بودن" با "فيلم سکس ديدن" منافاتی داره؟.... ها؟!

"مراد فرهادپور" يه حرف قشنگی زده بود: "... تو سخنرانی های عمومی از کانت و نيچه ميگيم و تو جمعهای خصوصی و دوستانمون، حرف های رکيک و جک های زشت..." و اين يعنی انسانها هر چقدر هم که روشنفکر باشن، بازهم انسان هستند و مثل همه ی انسانهای عادی زندگی می کنن، تمايلاتی دارن مثل همه ی انسانهای عادی و ... اما مهم اينه که خودشون هم باورشون بشه که يه انسان عادی هستند با يک زندگی عادی... ولی مثلا روشنفکران ما رو ببينيد... به قول "داريوش شايگان"، خيلی هاشون دچار "خودشيفتگی مزمن" و مبتلا به عارضه ی "تورم نفس" هستند و واقعا هم روشنفکر نيستند بلکه فقط ادای روشنفکری رو در ميارن... [ که اصلا هم بهشون نمياد ]
Monday، July 11، 2005
این زن نگران بچه هاش هست...
از اونجائی که خودم در زندگیم شاهد فداکاری و عشق و علاقه ی فراوان مادرم به بچه هاش بودم ( علی رغم تمام تعارضاتی که با هم داریم ) و در کودکیم هم همون حسی رو نسبت به مادرم داشتم که "آلوشا" نسبت به "نوشی" داره... شاید بتونم اندکی حال اون بچه رو که از مامانش دورش کردن بفهمم.
از طرف دیگه چون خودم تجربه ی اختلافات پدر و مادرم رو دارم، این رو هم می دونم که قضاوت کردن در این قبیل مسائل اصلا امر ساده ای نیست.
من فقط و فقط می تونم امیدوار باشم که بچه ها هر چه زودتر پیش مادرشون برگردن... امیدوارم!
Sunday، July 10، 2005
مامانها خيلی موجودات خوبی هستن... به شرطی که اونقدر بهت گير ندن که از زندگيت سير بشی.
مامانم نمی خواد بپذيره که من با اون و تربيتی که پدر و مادرش براش به ارمغان آوردند، خيلی فرق دارم.
امروز روز شهادت و مرگ هر کس که هست، اين حداقل آزادی من هست که بتونم امروز با رفيقم قرار بذارم و بريم بيرون فقط برای اينکه يک گپی با هم بزنيم... همين!
هر وقت هم خواستم باهاش منطقی بحث کنم، شروع کرد به ربط دادن قضيه به مشکلات زندگی و آخرش هم برمی گرده ميگه: "... خفه شو! تو نمی خواد چيزی به من ياد بدی... بايد همون موقع ولتون می کردم تا باباتون هرطور خواست بزرگتون کنه و هر غلطی هم دلتون خواست بکنيد، اگر اين کار رو می کردم دلم نمی سوخت... اما من برای چی تو اين زندگی سوختم وصبر کردم؟!! پس زحماتی که برای شما احمقها کشيدم کجا رفت؟! " اينجاها که ميرسه ديگه گريه اش می گيره و من هم فقط مجبورم نگاهش کنم و تازه بر می گرده ميگه: " می دونم، داری لذت می بری از زجر دادن من... دقيقا مثل بابات " ؟!!!!
هميشه ميگه "باباتون شماها رو از من گرفت... تو مثل بابات شدی ... کاری کرد که مثل خودش شديد... من تو اين زندگی شانس نداشتم. "
با ربط دادن تفاوتهای من با خودش به مشکلات زندگی، کار خودش رو آسون می کنه و ديگه به خودش زحمت نميده که اين تفاوتها رو يه جور ديگه تفسير کنه. در حالی که من نه شيوه ی زندگی بابام رو می پسندم و نه شيوه ی زندگی مامانم رو. هر چی هم خواستم بهش بفهمونم که من مثل بابا نيستم و راه من با هر دوتون فرق داره، نتونستم. برای اينکه تو محيطی که اون توش بزرگ شده بهش ياد دادن که:
" شيوه ی زندگي تو تنها شيوه ی درست هست و هر کس غير از اون شيوه، داره زندگی می کنه ( و واقعا هم زندگی می کنه ) شؤوناتش پايينتره و بايد از خدا بخواهيم که همه ی جامعه يک روزی هدايت بشن ( يعنی مثل ما بشن ) و به شؤونات ما تشبه بيابند ( منظورشون همين زندگی مضحک و پر از محدوديتهای ابلهانه ای هست که برای خودشون و اطرافيانشون ساختن ) و اتفاقا اين شيوه ی زندگی ما، تنها شيوه ای هست که دقيقا مطابق با دين و دستورات دينی می باشد و هر کس به ميزانی که در زندگيش از شيوه ی مورد قبول ما فاصله داشته باشه، به همون ميزان از ايمان حقيقی و دينداری اصيل بدور هست... "
اين مانيفستی هست که خانواده های مذهبی و متعصب، بچه هاشون رو بر اساس دگمهای مندرج در اون تربيت می کنن و مامان بيچاره ی من هم محصول چنين تربيتی هست و برای همين هم هست که بنحو کاملا غيرمنطقی ميخواد و لو به زور هم که شده بچه هاشو توی همون چهارچوب تنگی حبس کنه که پدر و مادرش اونو حبس کردن و چون او هيچ اعتراضی نکرده و اون چهارچوب رو با جان و دل پذيرا شده، پس ما هم بايد همون کار رو کنيم!!! بحث هم هيچ معنائی نداره، چون او بر حق است و من بر باطل...
بی لياقت، روسياه، غربزده، خودباخته، بی هويت، دچار تزلزل شخصيت و ... نمونه های القابی هستن که مامانم هميشه نثارم ميکنه و همه ی اينها هم فقط به اين خاطر هست که ديگه مثل اون فکر و عمل نميکنم و الا خيلی هم بچه ی روسفيد و با هويتی بودم!!!
حتما می بينيد که چقدر اين مانيفست شبيه رفتاری هست که "حکومت دينی" ما با نام مستعار "جمهوری اسلامی" داره با شهروندانش ميکنه. چون بر طبق دستورات اسلام "حجاب" ضروری هست، پس فقيهان حاکم در ايران، اين دستورات رو حتی برای مسيحی، يهودی، زرتشتی و کافر هم لازم الاجراء قرار دادن!!!
چون ماه رمضان مسلمانها هست، پس غير مسلمانها هم حق ندارن در ملاء عام چيزی بخورن.
چون دختر پيامبر مسلمانها مرده، پس پيروان اديان ديگه يا حتی بی دينان حق ندارن برن سينما و تفريح کنن و رسانه ی به اصطلاح ملی هم از شب تا صبح فقط عزاداری و نوحه و قيافه های کج و کوله نشونشون ميده... ( تازه برخی سوگواريهاشون هم که به يک روز ختم نميشه... دهه ی اول، دهه ی دوم )
اينها جزئی ترين و ملموس ترين نمونه های تبعيضاتی هست که يک "حکومت دينی" نسبت به پيروان ساير اديان و غير متدينان، به ناحق اعمال ميکنه. در حالی که هيچ عقل سليمی ( که پذيرفتن يک دين، اون "خرد" رو کور نکرده باشه ) نمی پذيره که پيروان اديان ديگه يا بی دينان به دستورات يک دين ديگه عمل کنن.
اين محدوديتها برای مسلمانهاش هم قابل توجيه نيست تا چه رسد به غير مسلمانها... به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان می خواد روزه خوری کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان روز مرگ فلان پيشوای دينی، می خواد تفريح کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک زن مسلمان می خواد حجابش رو رعايت کنه يا نه... مگر تراش ريش برای مردها حرام نيست، پس چرا "فقيهان حاکم" مردها رو به داشتن ريش مجبور نمی کنن؟!! ( گو اينکه اينها اگر می تونستن اين کار رو هم می کردن، همانطور که نسخه ی اصيل ترشون تو افغانستان اين کار رو کرد )
مشکلاتی که من با خانوادم دارم خيلی شبيه مشکلاتی هست که مردم ايران با "فقيهان حاکم" دارن و هر دو مشکل هم منشاء واحدی داره و اون اينکه:
" تربيتی که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی بره و حکومتی هم که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی بره و سر از تبعيض، حق کشی و استبداد در می آورد." اين هم هيچ اختصاصی به اسلام نداره، بلکه اساسا "تربيت دينی" و "حکومت دينی" هر دو آسيبهای واحدی دارند.
البته مشکل من مضاعف هست و با جفتش دارم دست و پنجه نرم ميکنم. ( بگذريم که غير از اين دوتا، يک مشکل سومی هم خودم تو زندگيم درست کردم... )
Friday، July 08، 2005
خوب! من دوجور "گريه" دارم... يک نوعش هست که از عمق وجودم مياد تو چشمام، خيلی از من انرژی می گيره، به هق هق منجر ميشه و هميشه هم با "سردرد" همراه هست. يه نوع ديگه هم داره که خيلی از من انرژی نمی گيره و مثلا گريه ای که من سر ديدن فيلم " Molena " اثر " GUISEPPE TORNATORE "، داشتم و تا يک هفته بعد از ديدن فيلم هم تو فکرش بودم، از همين نوع دوم بود.
گريه ای که حدود يک ساعت قبل بسراغم اومد و تا حالا هم جسته گريخته ادامه داره، گرچه از نوع اول بود و سردرد هم بدنبالش اومد... با اين حال تلخ ترين و در عين حال زيباترين حسی بود که تا حالا تو عمرم تجربه کرده بودم... گريه کردم بخاطر يک نفر که بی نهايت دوستش دارم... گريه کردم و احساس کردم که به يکی از "مرزهای وجودي"م رسيدم... نمی خواستم گريه کنم ولی اشکهائی که ريختم، در عين حال که تحقيرم می کرد، نوازشم می داد... همين!
Wednesday، July 06، 2005
"INDECENT PROPOSAL" ( پيشنهاد بيشرمانه )، دومين فيلمی هست که من از "ADRIAN LYNE" ميبينم:
"ديويد" و "دايانا" پول نداشتن تا خونه ای رو که کنار ساحل می خواستن بسازن تموم کنن... بانک تقاضای بازپرداخت وامشون رو کرد و چون پولی براشون باقی نمونده بود، خونشون توسط بانک مصادره شد.
يه روز تو يه جائی که اونا برای شرط بندی می رفتن، يه مرد ميانسال و پولدار، "دايانا" رو ميبينه و عاشقش ميشه... حين بازی بيليارد در محل اقامت "جک"، بحثشون ميشه که آيا آدمها هم مثل باقی چيزها خريدنی هستند يا نه ( قبل از اين وقتی جک می خواست لباس مورد علاقه ی دايانا رو که پولش رو نداشت براش بخره، دايانا بهش گفت: "لباسها فروشی هستند، من نيستم." ) "جک" به اون دوتا پيشنهاد ميده که در ازای يک شب خوابيدن با "دايانا" يک ميليون دلار بهشون بده. اون دوتا اون شب توی رختخواب راجع به اين قضيه خيلی با هم حرف زدند و بالاخره دايانا حاضر ميشه بخاطر جک و برطرف شدن مشکلاتشون ،اين کار رو بکنه. "... اين فقط بدن من هست که در اختيار اون قرار می گيره، نه ذهنم و نه قلبم."
خوب! با حضور وکيل ديويد اين معامله انجام ميشه... ولی بعد از مدتی جک پشيمون ميشه اما وقتی به پشت بام هتل HILTON ميرسه که اونا با هليکوپتر رفته بودند.
اون دوتا فکر می کردن که می تونن اين قضيه رو فراموش کنن... "دايانا" تقريبا موفق شد اما "ديويد" نتونسته بود اون شب رو فراموش کنه و هر از چندگاهی از اون شب می پرسيد که در "گريفن" ( کشتی خصوصی جک ) بر روی آبهای "سانتاباربارا" چه اتفاقی افتاد در حالی که دايانا دوست نداشت در موردش حرف بزنه، تا اينکه بالاخره درباره ی اون شب بهش گفت: "... باشه بهت ميگم... اون مرد مثل يک اسب وحشی بود. بايد بگم که همه ی شب مشغول بوديم، اين برات کافيه؟... فقط سکس بود ديويد فقط سکس نه عشق..."
ديويد ازش می پرسه: "سکس خوبی بود؟" دايانا از جواب دادن امتناع می کنه و بهش می گه "... اين کار رو با من نکن" اما پس از اصرارهای ديويد و تکرار چندين باره ی اون سوال با گريه جواب ميده: " آره "
ديويد به دايانا بی اعتماد شده بود و گمان می کرد که اون واقعا از جک خوشش اومده و فقط قضيه ی سکس مطرح نيست... بی اعتمادی ديويد در مقابل ابراز احساسات صادقانه ی جک باعث شد که دايانا در حالی که از اون مرد نفرت داشت کم کم بهش علاقمند بشه و با هم زندگی کنن... ولی جک با همه ی علاقه ای که به دايانا داشت اونقدر واقع بين بود که وقتی يک بار ديويد برای دلجوئی به ملاقات دايانا اومد اون به خوبی درک کرد که نگاهی که دايانا به ديويد کرد هرگز تا بحال به جک نکرده بوده... برای همين همون شب تو ماشين به دايانا ميگه که تو بهترين عضو کلوپ يک ميليون دلاری ها هستی ( گوئی که اون زنهای شوهردار رو از سراسر دنيا در ازاء پرداخت يک ميليون دلار، از آن خودش ميکنه ) و دايانا در حالی که گوئی فهميد که چرا جک اين حرف رو زد، ازش تشکر کرد و از ماشين پياده شد.
آخر فيلم وقتی "دايانا" داره پيش "جک" برمی گرده، با خودش يه جمله ای ميگه: "... يه کسی گفته: اگر يه چيزی رو خيلی مصرانه می خواهی، اونو رها کن... اونوقت اگه برگشت تا ابد مال تو ميمونه، اگر نه، اون مال تو نبوده که باهاش شروع کنی."

نتيجه گيری:
۱. آدمها فروشی هستن. حالا در مورد "بدن" هاشون که اين حرف يقينی هست اما در مورد "باورها" و "احساسات و عواطف" شون، ميشه بحث کرد.
۲. "سکس خوب" خيلی مهمه... چون اگر به اضطرار هم مجبور بشی که سکس داشته باشی و اون سکس خيلی بهت لذت بده، اونموقع شايد نتونی تا آخر عمرت اون شب و اون آدم رو فراموش کنی!!! و البته اين مانع از اين نميشه که همچنان همسرت رو دوست داشته باشی و باهاش زندگی کنی و اين همون حقيقتی بود که اون احمق "ديويد"، آخر فيلم بهش رسيد.
۳. ADRIAN LYNE توی فيلم هاش اصرار داره بگه که ميان زن و شوهرها نوعی علاقه و عشق متفاوت وجود داره که باعث ميشه زنها پس از اينکه سراغ مردهای ديگه رفتن، باز هم پيش شوهر و خانوادشون برگردن.
" ADRIAN LYNE "، در فيلم "UNFAITHFUL " (بی وفا)، يک حقيقتی رو به زيبائی هرچه تمامتر نشون داده:
"عشق چيزی نيست که يکبار بسراغ آدم بياد و تا هميشه هم همون "عشق اول" توی زندگی باقی بمونه..."
من اصلا کاری ندارم اينکه يک زن "شوهردار"، عاشق يک پسر جوان بشه، بده يا خوبه؟ اما اين رو می دونم که عشق چيزی نيست که با بخشنامه و امر و نهی کسی، بوجود بياد يا از بين بره... احساسی هست در درون شخص و هيچ کاريش هم نميشه کرد.
گرچه عشق "کانی" به "پاول مارتل"، بنظر هوس آميز مياد... ولی بنظرم تمام دليلی که باعث شد "کانی" از اون پسر نفرت پيدا کنه و احساس گناه کنه و ما هم عشقش رو "هوس" بناميم، اين بود که "کانی" شوهر و يک بچه داشت. البته اون پسر با خيلی های ديگه هم بود و "کانی" برای اون يک تفريح جديد بحساب ميامد و "کانی" تنها پس از فهميدن اين قضيه بود که واقعا از "پاول" نفرت پيدا کرد و از خودش هم، بخاطر دروغهائی که به "ادوارد" می گفت و به بهانه های مختلف هر هفته می رفت سراغ اون پسره.
مرزی که ما ميان "عشق" و "هوس" قائل ميشيم، بستگی تام داره به "عرف جامعه" يا همون قراردادهای نانوشته ی جامعه ای که توش زندگی می کنيم و بنظرم بسختی بشه براش يک ملاک Objective و عينی، قائل شد.
در ضمن، اين فيلم يک موسيقی ای داره که منو بيهوش ميکنه!!!
Tuesday، July 05، 2005
کودکها چهره ی معصومانه و در عین حال، ابلهی دارند... اما مساله ی آزاردهنده و جالبی این وسط هست، و اون اينکه غالبا پدر و مادرها خیلی ابله تر از بچه ها شون هستند مضافا بر اینکه غالبشون اون چهره ی معصومانه رو هم دیگه از دست دادن... ابله بودن برای بچه ها هرگز ننگ و نقص بحساب نمی یاد اما برای بزرگترها چرا.
[ comment من برای همون گالری زيبا: عکس "کودک" ]
رفتم سلمونی. بهش گفتم که فقط پشت موهام رو که يه کم بلند شده بود و فر خورده بود، مرتب کنه. اما اون احمق، خيلی موهامو کوتاه کرده و من واقعا از عصبانيت دلم می خواد طرف رو خفش کنم!!!... حالا بايد شب و روز لحظه شماری کنم تا دوباره بلند بشه...
Sunday، July 03، 2005
در فيلم زيبای " DREAMERS " اثر "برناردو برتولوچی" توی يک صحنه از فيلم، " ايزابلا " به " ماتيو " می گه: "... جمله ای هست که ميگه چيزی به نام عشق هرگز وجود نداره اما هميشه راهی برای اثبات اون وجود داره... می تونی عشقت رو اثبات کنی؟ "
حالا به بقيه ی فيلم کاری نداريم، اما من واقعا اين جمله ای رو که " ايزابلا " نقل کرد نمی فهممش... اگر چيزی به اسم عشق وجود نداره، يقينا ديگه دم زدن از راهی برای اثبات کردن يه چيز غير واقعی، بايد خيلی مضحک باشه.
تو رو خدا! اگر شما می فهميد اين جمله چه معنی ای می ده، به من هم بگيد...
Saturday، July 02، 2005
ماه ِ تلخ
" Bitter Moon " اثر Roman Polanski، واقعا فيلم تلخی بود، با اين حال يقينا ارزش ديدن رو داره.
يه مرد چهل ساله و به تمام معنی زن باز، حالا عاشق يه دختر زيبا و معصوم شده ... بعد از يک مدت که تمام ابعاد رابطه با يک زن رو که بتونيد تصورش رو بکنيد با اون دختر تجربه کرد، ديگه دلش رو زد در حالی که عشق اون دختر هر روز آتشين تر از قبل ميشد. "می می" می خواست برای هميشه در کنار او بمونه، باهاش ازدواج کنه و ازش بچه دار بشه ... "اسکار" اول بيرونش کرد ولی با التماس و اينکه بدون اون نمی تونه زندگی کنه برگشت. بنابراين تصميم گرفت تا اونجا که می تونه زجرش بده تا با پای خودش فرار کنه... وسط ارتباط جنسی عمدا اسم يه دختر ديگه رو صدا می زد و بعد وانمود می کرد که اشتباه کرده... تحقير اون دختر در قبال محبتهائی که نثارش می کرد... تلفنی جلوی روی اون با رفقا قرار سکس گذاشتن... تمسخر اون در حالی که تو بغل دوست دخترهاش لم داده بود و... در اين حين اون دختر داشت بچه دار می شد. "اسکار" پول داد تا بچه رو سقط کنن و برای اينکه تا ابد از شرش خلاص بشه يک بليط دونفره گرفت تا با هم برن يه جای دور ولی خودش قبل از حرکت هواپيما به بهانه ای پياده شد.... حالا احساس آزادی می کرد و قصد داشت بخاطر اين مدت که فقط با يک نفر بوده از زمان انتقام بگيره...
" با گذشت زمان می می فصلی بود که به پايان رسيده بود. حس آزادی من با انتقام همراه بود. من می می رو بخاطر يک زن خاص دور ننداخته بودم. من اون رو با تمام زنها عوض کرده بودم و عزم کردم که زمان از دست رفته ام را جبران گفتم. ديگه خودم رو درگير احساسات نمی کردم. مثل خوکی که در گل فرو می ره در گوشت زنها فرو می رفتم. از اين تخت به اون تخت... هر روزی که می رسيد اين وعده رو هم با خودش می آورد که تجارب جديد و سريع جنسی پيش رو خواهم داشت. هر چه کوتاهتر بهتر. هر بار که به چشمان زنی نگاه می کردم، می تونستم برق چشم زن بعدی رو توش ببينم..."
اون دو سال هوس بازی با يک تصادف متوقف شد. در عين ناباوری "می می" که به خاطر عفونت عمل سقط جنين، برای هميشه از بچه داشتن محروم شده بود مياد به ملاقاتش و البته اون رو در حالی که به پاهاش وزنه بسته بودن از تخت می اندازه پايين و اون از کمر به پايين فلج می شه... حالا هر دو به هم احتياج داشتن، "می می" حالا می تونست انتقام بگيره و "اسکار" هم به يک پرستار نياز داشت. بعد از فلج شدن "اسکار"، اون دوتا رسما با هم ازدواج می کنن.
حالا نوبت "می می" بود که اون رو تحقير کنه و زجرش بده... مدتها اون رو تو خونه تنها می گذاشت جوری که مجبور می شد خودش رو روی ويلچر خيس کنه و طبعا وقتی "می می" برمی گشت تحقيرش می کرد... با دوستش تو خونه قرار می گذاشت تا با هم برقصند و بعد در حالی که "اسکار معلول" روی ويلچر نشسته بود، صدای عشقبازی اونها رو از اتاق روبروئی می شنيد... "می می" برای تولدش يک هديه بهش داد: يک کلت تا هر وقت بخواد بتونه خودش رو از اين وضع خلاص کنه...
دختری که سرشار از عشق بود، حالا تبديل شده بود به زنی که حس انتقام و نفرت از وجودش فوران می کرد و اين بنظر من بزرگترين جنايتی بود که "اسکار" در حق او مرتکب شده بود. ولی صحنه هايی در اين فيلم هست که نشون می ده "می می" هنوز به اين مرد علاقه داره و شايد به همين دليل بود که سالها در کنار زجر دادنش، کاملا مسؤولانه ازش پرستاری می کرد بخاطر اينکه همچنان در کنارش بمونه!!!
البته اشکهائی که من توی صورت "می می" هنگام تبريک سال نو به "اسکار" ديدم، بيشتر از اونکه برای من نشانه ی علاقه به طرف مقابل باشه، نشانه ی "حسرت" بود. اون دوتا می تونستن همون سال نو رو به نحو کاملا متفاوتی در کنار هم باشن.
از همه تلخ تر و حرص آورتر اينکه "اسکار" آخرش می می رو تو خواب می کشه و بعد هم خودش رو. همه چيز به نفع او تمام ميشه. با کشتن "می می"، احتمالا آخرين طريقه ی ارضاء توسط اون رو تجربه می کنه. خودکشی هم راحت کردن خودش بود از وضعی که داشت. بعد از "می می"، هيچ کس حاضر نبود از يک "چلاق نفرت انگيز" پرستاری کنه...

برچسبها: