مخلوق Creature
به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست. تئوگنیس
Saturday، December 31، 2005
وقتی در تنهائی غرق بشی، ديگه فراموش می کنی که تنها هستی و به ميزانی که اين تنهائی عميق باشه، فراموشی آن نيز طولانی خواهد بود و چه بسا تا انتهای راه را در سکوت خود بسر بری.
تنهائی من سطحی ست و اين تنهائی هر چه بيشتر شود، سطحی تر می شود و خود آگاهی نسبت به آن دردناکتر.
Monday، December 26، 2005
این جملات رو نادر بجای کامنتش گذاشته:
"از لحظه ای که تصمیم می گیری حرف بزنی یا بنویسی، قسمت عمده ی اندیشه ات از کار می افته. به اندیشه ات مجال بیشتری بده."
اما یکی نیست بگه اگر تو به خوانندگانت توصیه می کنی که با خودداری از نوشتن به اندیشه ی شان مجال بیشتری بدهند، پس چرا خودت در این" آب کده" رو نمی بندی تا اندیشه ات بحد کافی خیس بخوره؟
ها؟!
Friday، December 23، 2005
یکی از مضحکترین حربه های اصلاح طلبان برای مقابله با رهبر فعلی و جناح متبوعش آنست که وانمود کنند بنیانگذار یک شخصیت کاملا دموکراتیک داشت و دوران رهبری او از درخشانترین دورانهای تاریخ ایران است و مملکت گل و بلبل بوده است اما با آمدن خامنه ای، یک شخصیت مستبد به حکومت رسید و کشور را به نابودی کشاند.
اما تنها تفاوت ایندو آنست که خمینی یک دیکتاتور تمام عیار بود که از کاریزمای خودش نهایت استفاده را می برد، حال آنکه خامنه ای دیکتاتوری ست که کاریزمای خمینی را ندارد.
چه فرقی ست میان اعدام های سال 68 و سالهای پس از آن؟!
چه فرقی ست میان حذف نهضت آزادی از انتخابات مجلس سوم و حذف همین رادیکالهای سابق و اصلاح طلبان فعلی از انتخابات مجلس چهارم و هفتم، جز آنکه در آنزمان هیچکس جرأت اعتراض به امام را نداشت اما در این دوره براحتی به خامنه ای اعتراض می شود تا آنجا که تصمیماتش را از روی استیصال و مشابه تصمیمات پهلوی دوم در اواخر حکومتش می خوانند.
چه فرقی است میان انقلاب فرهنگی و تصفیه ی اساتید در دوران بنیانگذار با سخت گیریهای فعلی؟!
خمینی در آنزمان براحتی دیکتاتوری می کرد، تصفیه می کرد، اعدام می کرد اما اگر رهبر فعلی بخواهد همین کارها را بکند با مشکلاتی روبرو ست که بنیانگذار از آنها آسوده بود.
تمام حرف دل اصلاح طلبان یک چیز بیشتر نیست:
" دیکتاتوری برای بنیانگذار خوب بود چون در آنزمان این ما بودیم که در سیستم نفوذ داشتیم اما رهبر فعلی حق ندارد استبداد بورزد، چون دیگر ما نفوذی در حکومت نداریم."
Friday، December 16، 2005
افاضات موسوی خوئینی ها یکبار دیگر نشان داد که شاگردان سیاسی خمینی هم تزویر را از او به ارث برده اند و هم تعصب را.
شیخ اصلاح طلبان گرچه دیرهنگام اما به زیبائی هر چه تمامتر نشان داد که با امثال مصباح یزدی و قاطبه ی روحانیت در یک سنگر قرار دارد.
اینکه مشروعیت ولایت علی بن ابیطالب از جانب مردم است را همین محمد خاتمی بارها تکرار کرد اما آنموقع بنابر اصل تزویر، موسوی خوئینی ها سکوت کرد.
وقتی که اعتراض دانشجویان در سال 78 بجهت توقیف جریده ی او می رفت که ثبات جمهوری اسلامی را به خطر اندازد، همین موسوی خوئینی ها سکوت کرد. چطور در آنزمان مساله ی اصلی سلام بود ولو به قیمت دم تیغ دادن صدها دانشجو و بی ثباتی کشور اما حالا مساله ی اصلی حفظ جمهوری اسلامی است؟!!
این متخصص در وادی علوم انسانی همچنین گفته است که وقتی نظریه ای بیان می شود این وسواس پیش می آید که با تفکر بیان شده یا از روی غرض.
البته این وسواس برای حضرت ایشان تنها زمانی پیش می آید که نتیجه ی تاملات بر خلاف اسلام یا جمهوری اسلامی باشد؛ و این دو مرزهائی هستند که برای موسوی خوئینی ها ورای هر حقیقت و تأملی قرار دارند.
او با گفتن این سخن که " اگر رای مردم را می خواهید نباید خلاف اعتقادات مذهبی عامه ی مردم سخنی بگوئید" بخوبی نشان داد که در قاموس معممین جائی برای نقد دین و فرهنگ دینی و جود ندارد و برای بدست آوردن قدرت باید عوام فریب بود و البته این عوام زدگی و عوام فریبی در مورد امام به همزبانی او با عامه ی مردم و فهم بالای عوام در لزوم پیروی از او تعبیر شده است!!!
روشنفکران دینی نظير سروش بر باطل اند صرفا به اين دليل که این پرسش مخاطره انگیز را در برابر یک هزار سال سنت دینی شیعی قرار داده اند که: " تکلیف معنا و مفهوم خاتمیت محمد در پیامبری و وحی با جایگاهی که شما برای امامان معصوم قائل شده اید (که در مواردی حتی فرا پیامبرانه است) چه می شود؟"
و اتفاقا اين يکی از آن مواردی است که کاملا در داخل مرزهای ادعائی روشنفکران دينی قرار دارد و حداکثر آن است که گذار از تشيع به نوعی اسلام فرامذهبی ست و در هر صورت چنين ناقدانی همچنان در دائره ی مرزهای مسلمانی قرار دارند گرچه اين حقيقت به مذاق امثال خوئينی ها خوش نيايد.
در سخنان خوئینی ها دو نکته ی مهم بچشم می خورد:
1.نه تنها اسلام بلکه برداشتهای آمیخته با جهل و خرافه ی عامه ی مردم از این اسلام را نیز نباید نقد کرد.
2. قدرت طلبی در عین اسلام خواهی و علاوه بر آن دفاع از سلطه ی روحانیت بر سامانه ی سیاسی و اجتماعی جامعه ی ایران. طبعا حقوق و آزادیهای ملت هم تا جائی برسمیت شناخته میشود که اسلام و معممین آنرا تایید کنند.
با توجه به این دو نکته اساسا چه تفاوتی میان اصلاح طلبی این آقایان و اصول گرائی طرف مقابل وجود دارد؟!!
اسارت در چنبره ی قراردادهای اجتماعی؛ آیا "زندگی اصیل" هم نوعی قرارداد و اعتبار نیست؟!
آزادی
خواب راحت
تفکر
سکس
عشق
پرنده
هوای آلوده
حکومت آلوده
دین آلوده
مدرنیته ی توسعه نیافتگی
احتضار خدا در میان ما
رستاخیر خدا در غرب که بیشتر به مرده ای متحرک می ماند
...
Tuesday، December 13، 2005
"عشق درجه ی دو" هم از اون هذیانات و گنده گوئیهای ترحم برانگیز هست.
چنین چیزی ناممکنه و هرگز نمیشه یک احساس رو با اراده از بین برد یا بوجود آورد.
اگر کسی عاشق (دلبسته) شده باشه، نمی تونه با اراده اون رو از بین ببره و اگر عاشق نشده باشه، نمی تونه با اراده اون رو بوجود بیاره.
کسی که عاشق و درگیر یک نفر شده، هرگز نمی تونه برای اون تبدیل به یک دوست معمولی بشه و چنین ادعائی جز یاوه گوئی نیست.
بنابر این گفتن این حرف که " من بخاطر عشقی که نسبت به تو داشتم، دست از عشقم برداشتم" از اون لاف های مضحک و غیر قابل بخشش هست.
چقدر بده که آدم سخنانی بگه از قد و قواره ی خودش بسیار بزرگتر!
جعل اصطلاحاتی از قبیل "عشق درجه ی دو"، "فراسوی لذت و درد" یا " چیزی فراسوی عشق"، فقط و فقط ناشی از شکست یا ناکامی در عشق هست که در زیر چنین عبارات فاخری پنهان شده.
در مطلب قبلی یک جور "حس از خود متشکر بودن" یا "تظاهر به از خود گذشتگی" هم وجود داشت که حالم رو بهم زد.
تمام آنچکه در پست پایین در باب "عشق درجه ی دو" گفتم، جز پریشان گوییهای یک فرد سرگردان در عشق، چیزی نبوده است.
اول می خواستم کل مطلب پایین رو حذف کنم اما بعد اقتضای صداقت رو در این دیدم که بجای اینکار اونچیزی رو که حالا درست می دونم با یک پست دیگه بیان کنم.
Monday، December 12، 2005
تو عاشق نمی خواستی، دوست معمولی می خواستی.
هر چی که تو بخوای!
بهم می گفتی: "همیشه آرزو داشتم که دوستی داشته باشم که پسر باشه و بهم محبت کنه بدون اینکه در قبال این محبتش چیزی از من بخواد."
من عاشقت بودم و برای همین هم کاری رو کردم که تو خواستی.
چه پارادوکس غریبی!!
من دیگه عاشقت نیستم و این کار رو کردم صرفا بخاطر عشقی که نسبت به تو داشتم.
شاید بشه اسمش رو گذاشت "عشق درجه ی دوم":
حالتی که از نگاه ناظر بیرونی عشق نیست اما کسی که عشق درجه ی دوم داره، خودش خیلی خوب می فهمه که چقدر احساسش نسبت به طرف مقابل عمیق هست.
شاید یک محک برای صادقانه بودن یا نبودن احساسات عاشقانه همین باشه که مدعیان عاشقی بتونن "عشق درجه ی دوم" رو با تمام وجودشون پذیرا بشن.
اینجاست که مشخص میشه تو عاشق او هستی یا عاشق خودت.
اینجاست که تو بخاطر عشقی که نسبت بهش داری، دست از عشقت بر می داری.
اگر حقیقتا عاشق کسی باشی، هیچ چیزی رو به آسایش و شادی معشوقت ترجیح نمیدی حتی اگر اون چیز خود عشق باشه.
"عشق درجه ی دوم" لذتی داره که من با تمام وجودم درکش کردم؛ لذت متولد شدن.
"عشق درجه ی دوم" دردی داره که من با تمام وجودم درکش کردم؛ درد ویران شدن.
تو من رو به فراسوی لذت و درد رسوندی،
به فراسوی عشق.
بخاطر همه چیز ازت ممنونم!
Sunday، December 11، 2005
تمام ذرات تنم بوی تو رو میده.
من بوی تو رو میدم.
تمام خوبیهای جهان رو یکجا برای تو می خوام.
خوش قلب بودن و مهرورزی بی شائبه به انسانها در عین ایمان داشتن رو با تو درک کردم.
ایمانی که تو داری در دایره ی تنگ هیچ دین و مذهبی نمی گنجه.
حس می کنم که تمام معصومیت و لطافت عالم وابسته به حضور تو روی زمین هست.
Friday، December 09، 2005
تولید ِ انبوه و میان‌مایگی
" تمامی دستگاه آموزش عالی در آلمان اساسی ترين چيز را از دست داده است، يعنی هدف و نيز وسايل رسيدن به هدف را. فراموش کرده اند که هدف همانا آموزش و پرورش است و فرهيختن _نه "رايش" _ که برای اين هدف به فرهيختار نياز هست ـــــ نه دبير دبيرستان و دانشور دانشگاهي... نياز به فرهيختارانی که خود را فرهيخته باشند، به جان هايی سرآمد و والا که با هر لب گشودن و لب فروبستن شان مزه ی شيرين فرهنگی پخته را بچشانند ـــــ نه اين بی سرـ و ـ پاهای درس خوانده ای که آموزشگاههای عالی و دانشگاهها به عنوان "دايه ی دوره ديده" امروزه جلو جوانان می کارند.
... مدرسه های "عالی" ما یکسره با بی سر _ و _ ته ترین میان مایگی گره خورده اند، چه آموزشگران شان، چه برنامه ها ی درسی شان، چه هدف های آموزشی شان. همه جا شتاب زننده ای در کار است."
نیچه_ غروب بتان_ ترجمه ی داریوش آشوری

بسياری از اساتيد دانشگاه چيزی نيستند جز کاسبکارانی فاقد هرگونه تخصص و دانش، کوتوله هائی سرشار از حماقتهای پيدا و پنهان همراه با ادعاهای بزرگ و گزاف.
سياست توليد انبوه در وادی علوم انسانی و خصوصا فلسفه، دانشگاه را عقيم ساخته است.
اعضای هیـأت علمی نه بر اساس سواد و فضل که بر اساس روابط و با ملاحظات دیگری انتخاب می گردند.
نتیجه آنکه محافل آکادميک ايران هيچ گونه زايش فلسفی ـ فکری ندارند. هر چه بوجود می آيد خارج از دانشگاه هست.
دانشگاههای ما تنها جائی است که نمی توان در آن فلسفه ورزی، تفکر و فرهیختگی آموخت...

برچسبها: ,

Thursday، December 08، 2005
اخيرا "زمان" خيلی زود برای من سپری ميشه و اين خيلی آزارم ميده.
روزم شب ميشه و شب ام روز ميشه بدون اينکه بفهمم چطور گذشت و اصلا چه غلطی کردم در اين مدت.
به يه جور سردرگمی مزمن دچار شدم و دقيقا هم نمی تونم بفهمم که چه مرگيم هست.
بعضی چيزهائی که برای خيلی ها مسئله نيست و حلش کرده اند برای من شده يک دغدغه ی بزرگ و مضحک که ذهن و زندگيم رو بخودش مشغول کرده.
در مورد آينده ی خودم تصوير روشن و واضحی در ذهن ندارم.
هنوز نتونستم برای خودم مشخص کنم که چطور بايد زندگی کنم يا شايد هم بدونم ولی شرائطی که توش قرار دارم بهم اجازه نميده که جوری زندگی کنم که درست می دونم و بهش نياز دارم.
در اين مدتی که ننوشتم هيچ کار خاصی نکردم.
مفيد بودن يعنی چی؟
چرا من احساس نمی کنم که برای خودم مفيد هستم؟
من چه مرگيم هست؟