ه‍.ش. ۱۳۸۵ فروردین ۹, چهارشنبه

باز هم اخلاق

تمام نگاه‌هایِ تحقیرآمیز و سرزنشگر ما نسبت به‌نحوه‌ای از زیستن، صرفا برای آن است که دیگران آن را زندگی می‌کنند، نه خودِ ما. و آنگاه که خود نیز واردِ آن دنیا شویم، برای‌مان جای هیچ تحقیر و یا سرزنشی نخواهد بود.
در چنین مرحله‌ای، تبهگن‌ترین (در اینجا: پفیوزترین) آدمیان کسانی‌اند که خود نیز چنین زیستی دارند و هم‌هنگام دیگران را سرزنش کرده و از آن پرهیز می‌دهند.
به‌نظرم "روسپی‌گری" بهترین مثالش باشد.
یک چیز دیگر هم هست: وقتی وارد نحوه‌ای از زیستن شدی که سابقا خودت آنرا "غیر اخلاقی" می‌نامیدی، حال دیگر تمام استعدادِ نداشته‌ی خویش را به یاری خواهی طلبید تا هر آنچه برچسبِ "محذور اخلاقی" ست، از آن بر کنی.
اگر کاری غیر اخلاقی باشد (با مثال کاری ندارم)، صداقتِ آدمی‌زاد اقتضاء دارد که جسورانه بگوید از نظر من غیر اخلاقی ست ولی آنرا انجام می‌دهم.

خطاب به یک دوست:
دگرگون ساختن جایِگاهِ مصادیق نگاهِ ابزاریِ "اجتناب‌پذیر" و "اجتناب‌ناپذیر" در ذهنیتِ من، نه تنها بنیانِ استدلالم را فرو ریخت، بلکه این حقیقتِ آزاردهنده را در درونم فریاد کرد که نتیجه‌ی تربیتِ ایرانی‌مان، به ما یاد داده اگر قرار است از چیزی صرف‌نظر کنیم، به‌سراغ مهم‌ترین و حیاتی‌ترین نیازهای خویش برویم.
اما راستش را بخواهی، هنوز چیزی در درونم آنرا "غیر اخلاقی" می‌نامد.
می‌گذارم به‌حسابِ تاثیر محیطِ اجتماعی پیرامون‌ام و ضجه‌های دلخراش مرده‌ای که گویا هنوز بقایائی از او در من باقی مانده است.

دیدار در شب بارانی

شناختِ ما از انسان‌ها وقتی آغاز می‌شود که با آنها رو در رو شده باشیم.
"یادداشت"های هر کدام از نویسندگانِ این دنیای مجازی تنها بخشی کوچک از شخصیتِ آنها را آنهم به‌نحوی ناقص به‌نمایش می‌گذارد.
من یک شبانه‌روز گذشته را با یکی از این نویسندگانِ گرانقدر زندگی کردم.
از ذهن سقراطی‌اش، همین بس که در طی این بیست و چهار ساعت، چند پرسش مهم در برابر من قرار داد و پارادوکس‌هائی از میان باورهایم و میان باورها با نحوه‌ی زیستن‌ام بیرون کشید که هیچ لذتی جایش را برایم پر نخواهد کرد.
شب تا به صبح، از تمام عالم و آدم سخن گفتیم و به‌قولِ خودش: «... این بخش از مشکلاتِ بشریت هم حل شد. دیگر چه مانده؟» و در آخر نشانم داد که اول مشکلات خود را باید بشناسیم و حل کنیم که در آنصورت اساسا دیگر نیازی نیست به‌سراغ "بشریت" برویم.
از "اخلاق" گفتیم و اینکه آیا می‌توان برای تمام آدمیان یک نظام اخلاقی بنا کرد و آیا با در نظر گرفتن تفاوت‌های هر یک از آدمیان با یکدیگر، اساسا می‌توان از یک "نظام اخلاقی" سخن گفت و یا اینکه باید هر کس به‌نحو فردی برای زندگی خویش و بر اساس عالم درونی‌اش نسخه‌ای بپیچد و اینکه آیا چنین چیزی جز قائل شدن به "نسبیتِ اخلاقی" حداقل در بخش وسیعی از آن نیست؟
چگونه می‌توان با لحاظِ اینکه "هر آدمی، عالمی ست"، یک نظام اخلاقی همگانی برقرار ساخت؟
و اینکه مرز "اخلاق دینی" و "اخلاق غیر دینی" کجاست؟
نشانم داد که ما ایرانیان "زیستن" را در گوهر حقیقی‌اش از یاد برده‌ایم و در وادیِ ایده‌پردازی، تئوری‌سازی، توهمات و خیالاتِ شبهِ فلسفی و روشنفکرانه فرو غلطیده‌ایم، آنهم با سرانه‎ی مطالعه‌ای که در قیاس با بلادِ غرب ( که چندین قرن است "زیستن" را از نو آغاز کرده‌اند) صدها بار کم‌تر است.
از فرهنگِ "خودآزار"، "خودسانسور" و "دروغ‌نما"ی ایرانیان گفت و اینکه به‌قولِ خودش "تابوهای سنتی" برایمان کم بود که "تابوهای انقلابی" را هم به آن افزودیم!
از "زندگی" گفتیم با تمام ابعاد و منظرهای گونه‌گونش.
در تمام عمرم با هیچ کس اینقدر صریح، صمیمی و بی‌پرده نبودم که با او... شاید یک علتِ مهم‌ش آن بود که او نیز با من چنین بود و از من هم همین را می‌خواست.
فرزانه‌ای بود سرخوش، که با اصولِ خودش زندگی می‌کرد نه با اصولِ دیگران.
["سرخوش" نه بدین معنی که غم ندیده و سختی نکشیده باشد، بلکه همیشه آری‌گویِ زندگی ست و به آن لبخند می‌زند. به‌قول خودش: "زندگی چقدر زیباست!"]
تجربه‌ای بود زیبا، بسیار تأثیرگذار و خاطره‌انگیز!

ه‍.ش. ۱۳۸۵ فروردین ۵, شنبه

گزیده‌ی نوشته‌های من

گرچه مخاطبِ پیشنهادِ خوبِ سیبستان کسانی جز من بودند، اما این کار اگر برای هیچ‌کس نفعی نداشته باشد، حداقل برای خودم بسیار مفید بود. زیرا یکبار به گذشته‌ی خود بازگشتم و توانستم به آنچه بودم و آنچه اکنون هستم، نگاهی گذرا بیندازم و در این بازنگری، وزنِ خود و نوشته‌هایم را به‌دست آورم.
با نگاهی به خودم آنچنانکه در یادداشت‌هایم نشان داده شدم، به این نتیجه رسیدم که حال و هوای من ملغمه‌ای از دغدغه‌های فلسفی، نقدهای دینی و احساساتِ درونی ست. "دین" و "خدا" همیشه ذهن و روحم را به خود مشغول داشته و "فلسفه" همیشه برایم حکم چیزی را داشته که می‌توان از طریقش ارضاء شد. اسمش را می‌توان "ارگاسم ذهنی – وجودی" گذارد.
در کل هیچگاه "زیادنویس" نبوده و نیستم (و به‌نظرم نه حسن است نه عیب). شاید اگر حجم تمام یادداشت‌های این دو سال را جمع کنید به‌اندازه‌ی یادداشت‌های شش ماه سیبستان هم نشود.
تحلیل‌ها و نقدهای طولانی کمتر نوشته‌ام و در عوض تحلیل و نقدِ کوتاه فراوان می‌توان یافت.
لحن کلامم گاهی از حالتِ علمی خارج می‌شود و در کل نیش و طعنه‌های علمی هم فراوان در یادداشت‌هایم دیده می شود.
به‌نظرم وبلاگ‌هایی که بخش نسبتا زیادی از نوشته‌های‌شان "گزین‌گویه"های فکری و احساسی‌شان هست، در نگاهِ "مقاله‌پسندانه"ی سیبستان به‌نحوی مورد غفلت قرار می‌گیرند، حال آنکه ارزش و تاثیر برخی از این "گزین‌گویه"ها از بسیاری از تحلیل‌های طولانی بیش‌تر است.
به‌هرحال من در پایان فهرستی از برخی گزین‌گویه هایم را نیز آورده‌ام.
گزیده‌ی نوشته‌ها در دو دوره‌ی وبلاگ‌نویسی من، از هم تفکیک شده و هر دوره را جداگانه ذکر کرده‌ام.
پ.ن:
متاسفانه بخش قابل توجهی از لینک‌های دوره‌ی "سوفیست" دچار اشکال بود که تصحیح گردیده است.

دوره‌ی سوفیست:
در این دوره من به‌وضوح تحت تاثیر ملکیان بودم و معمولا هر ماه دوبار با او گفتگو داشتم.

March 2003:
در بابِ حجاب (1 و 2): اگر گوهر حجاب، حفظ عفت باشد، در برخی قبائل جز به عریانی تحقق نمی‌یابد.
April 2003:
در بابِ دین عقلانی: مومنان در مواجهه با روایاتِ عقل ستیز، چه می‌کنند؟! +
گفت و گوی خیالی با یک آخوند: الان که بعد از سه سال می‌خونمش، دیگه به دلم نمی‌نشینه. +
در نقدِ سخنان رهبر دربابِ لیبرالیزم: ماجرای "ابو غریب" در عراق را دلیلی بر ردِ لیبرالیزم گرفته است!! +
May 2003:
در بابِ "خدای بی‌زمان": آیا با تصور قابل قبولی از مفهوم زمان، می‌توان به چنین خدائی قائل شد؟ +
در بابِ "مناط احکام": رد این سخن مشهور که ملاک احکام با عقل به چنگ نمی‌آید. +
در بابِ "عقلانیتِ جامع": عقلانیت‌ای که برخی واقعیات را غیرقابل تبیین می‌داند نه غیر واقعی. +
2003 June:
در نقدِ شوی تبلیغاتی "ادواردو آنیلی": از نمدِ "ادواردو" نمی‌توان کلاهی برای مقاصد سیاسی – مذهبی دست و پا کرد. +
2003 July:
در نقدِ دعوتِ متفکران غربی به ایران: دعوتِ امثال هابرماس به ایران تا چه حد ما را از نظریات او آگاه می‌سازد؟ +
در بابِ پروژه‌ی "معنویت" و تفاوتهایش با نظریاتِ سروش: 1 و 2
در بابِ ابهام مفاهیم دینی: فاهمه‌ی متدینان باورهای متناقض را به‌راحتی می‌پذیرد و با هم جمع می‌کند. +
2003 August:
تشیع و ارتدوکسی ( 1، 2 و 3 ): موانع درون‌دینی برای پرسشگری در تشیع و تفاوت‌های ریشه‌ای آن با مکتب اعتزال.
هر چه تعداد آتوریته‌ها در یک دین و مذهب بیش‌تر باشد، به‌همان میزان جمود و سکون فکری در آن بیش‌تر است.
2003 September:
در نقدِ تاریخ‌نگاری افسانه‌ای: محمد از پستانِ ابوطالب شیر می‌نوشیده؟!! +
علم خدا و اختیار: در بابِ سازگاری یا عدم سازگاری علم مطلق خداوند با اختیار انسان. +
در نقدِ جواد طباطبائی: بخشی از مصاحبه‌اش با همشهری دچار ابهام بود که البته توضیحاتِ دخوی عزیز (اونموقع "زهرخند" بود) مقداری آنرا برایم روشن ساخت و بخشی دیگر نیز به‌نظرم ناشی از بی‌اطلاعی ایشان از مفهوم فلسفه‌ی مضاف و برخی از مصادیق‌اش بود. برخی از کامنت‌های مهم این بخش را به "مخلوق" منتقل کرده‌ام. +
در بابِ اسلام و حقوق بشر: نقدِ سخنان شیرین عبادی در سازگاری اسلام با حقوق بشر. +
در بابِ مساله‌ی شر: اگر خدائی خیرخواه وجود دارد، چرا آنچه را که "بهترین جهان‌های ممکن" می‌نامند، پر است از شرور طبیعی و اخلاقی؟! +
2003 November:
در بابِ دانشگاه اسلامی: لحن‌اش کمی غیر علمی ست اما محتوایش نه. +
در بابِ "معرفت‌شناسی اصلاح‌شده": ذکر این نکته که امثال "پلنتینگا" در این تئوری به‌وضوح از آراء ویتگنشتاین متأخر تاثیر پذیرفته‌اند. +
یادداشتِ خداحافظی: دلائلی برای رفتن‌ام آوردم که برخی از آنها زائل شده و برخی دیگر همچنان می‌تواند موجبِ ترکِ فضای مجازی شود. +

دوره‌ی مخلوق:
در این دوره از توهماتِ "ولتر"ی و ادعاهای "روشنگری"ام، اندکی کاسته شد و سعی کردم که فقط از خودم و برای خودم بنویسم.

2005 June:
در بابِ یک دوست: بخشی از زیستِ اخلاقی یقینا به‌معنای تعهد به پیمان‌ها عموما و پیمان زناشوئی خصوصا می‌باشد. "ادعای اخلاق بدون دین" اگر در مقام حرف باقی بماند، همان بوی تعفنی از آن برخواهد خواست که از "اخلاق‌گریزیِ متدینان" به‌مشام می‌رسد. +
در بابِ تفاوتِ حال و هوای سوفیست و مخلوق. +
در بابِ "جبهه‌ی دموکراسی‌خواهی": اگر مشروعیتِ ارزش‌های مدرنیزم را بخواهیم با تفاسیر نواندیشانه از دین گدائی کنیم، به‌قول محمد، این جبهه در تقابل با سکولاریزم قرار خواهد گرفت. [دقیقا به این دلیل که با تفسیر دیگری از دین (که اتفاقا اصیل‌تر هم هست) بنیان مشروعیتِ این ارزش‌ها بر باد خواهد رفت.] +
در بابِ انتخاباتِ نهم ریاست جمهوری و معین: 1، 2 و 3
2005 July:
در بابِ فیلم "بی‌وفا" از آدریان لین: عشق چیزی نیست که یکبار به‌سراغ ما آدم‌‎ها بیاید و تعیین مرزی مشخص میان عشق و هوس بسیار دشوار و وابسته به عرف جامعه می‌باشد. +
متعصبین و جمهوری اسلامی: در بابِ تشابه رفتار خانواده‌های متعصب – مذهبی با فرزندانشان و رفتار "جمهوری اسلامی" با شهروندانش. +
در نقدِ سخنانِ "حسن حنفی" متفکر مصری: سکولاریزمی که او از آن دم می‌زند، هر چیزی هست جز همان سکولاریزم. +
2005 August:
در نقدِ سخنان خاتمی: او در مراسم وداع‌اش با عنوان "سلام خاتمی"، خرده‌‎گیری‌های کودکانه‌ای بر روشنفکران وارد کرد، فقط به این دلیل که ایده‌ی نامشروع "جامعه‌ی مدنی یعنی مدینة النبی" را نقد کردند. +
در بابِ "دینداری‌های تناقض‌نما": نمی‌توان ادعای تدین به اسلام کرد اما محدودیت‌های آن (شریعتِ اسلام) را زیرکانه نپذیرفت. این نحوه‌ی تدین دچار تناقض است. +
2005 September:
معنویتِ ولائی: در بابِ گدائی ولی‌فقیه از پروژه‌ی یک روشنفکر سکولار. +
از روحیاتِ ما ایرانیان: در بابِ جدال امید مهرگان و حامد فولادوند بر سر ترجمه‌ی کتابِ "در شناختِ نیچه" +
2005 October:
تفاوتِ بنیانگذار و روشنفکران: در بابِ ازخودگذشتگی خمینی در راه هدفش و برج‌عاج‎‌نشینی روشنفکرانِ ما. +
در بابِ بحثِ "تجدد ایرانی": جنجالی که بر سر سخنرانی ملکیان به‌راه افتاد و ادعاهای بدون دلیلی که از جانبِ هر دو طرف مطرح شد و نقدهای بعضا غیرمنصفانه ای که از ملکیان شد. +
2005 November:
نقدِ فاشیزم به‌شیوه‌ی پازولینی: پازولینی در فیلم "سالو" زیاده‌روی کرده است. البته اونموقع که این یادداشت رو می‌نوشتم حس خیلی بدی داشتم، شاید برای بازنگری لازم باشه دوباره فیلم رو ببینم. +
در بابِ لزوم به‌رسمیت‌شناختن "تدین‌های باز": پاسخی به نقد سولوژن به من، و تعدیل نظراتم در یادداشتِ "در بابِ دینداری‌های تناقض‌نما". +
نقدِ هم‌آغوشی اسلام و قاعده‌ی طلائی در اخلاق. +
2005 December:
در بابِ آموزش عالی: نتایج هولناکِ تولید انبوه در وادیِ علوم انسانی. +
در نقدِ سخنانِ موسوی خوئینی‌ها: به سخنانش دقت کنید وببینید که یکی از سرشناس‌ترین سردمدارانِ اصلاحات چگونه در هیأتِ یک "آخوند روشنفکرستیز" ظاهر شده است. +
در بابِ بنیانگذار و اصلاح‌طلبان: از نظر اینان خمینی دموکرات‌ترین رهبر جهان و خامنه‌ای دیکتاتورترین آنها است!!! +
2006 January:
در نقدِ معرفی دانشنامه‌ی "ویکی پدیا" از ملکیان: یک معرفی کوتاه، ناقص و نارسا. در این یادداشت به وجوهی از اندیشه و شخصیتِ ملکیان نیز پرداخته‌ام و برخی از آنها را نقد کرده‌ام. ( 1 و 2 )
بحث از تشابه مصباح و غزالی: این بحث با یادداشتی از محمدِ عزیز (خلبان کور) آغاز شد و با یادداشتی بلند، دقیق و عالمانه از سرانگشتِ عزیز به پایان رسید. بحث‌های خودم و سرانگشت را در بخش نظرخواهی آورده‌ام. ( 1 و 2 )
هیوم و ادیان توحیدی: در بابِ رابطه‌ی دیالکتیک میان یگانه‌پرستی و شرک‌پرستی در ادیان ابراهیمی و نشان دادن مصادیقی از نظریه‌ی هیوم در هر سه سنتِ مسیحی، یهودی و اسلامی. +
در نقدِ سروش: در واقع پاسخی ست به یکی از "کامنت‌نشینانِ" وبلاگستان که از "ادبِ بحث" هیچ نمی‌داند. +
در بابِ تشابه آراء اسکار وایلد و نیچه: با توجه به‌نمونه‌ی رمان مشهور "تصویر دوریان گری" از وایلد. این یکی از بهترین نوشته‌های من هست که حداقل به دلِ خودم می‌نشیند. +
در بابِ "فردیدهراسی" دکتر سروش: نقدِ مصاحبه‌ی او با "روز" که نقش فردیدیان در آن به‌نحوی اغراق‌آمیز بزرگ‌نمائی شده بود. +
2006 February:
در بابِ کاریکاتورهای محمدبن‌عبدالله: خواستم بگویم سست کردن بنای اسلام از طریق نقدِ آکادمیک بدون تردید پیش‌زمینه‌ی لازمی برای نقدهای هنری از طریق کاریکاتور و غیره است و بر آن تقدمی دارد که تاریخ مسیحیت نیز آنرا تایید می‌کند. اما آیا نقدهای آکادمیک در بابِ اسلام هرگز به آستانه‌ی آگاهی مسلمین رسید؟ و آیا کسانی که وظیفه‌ی چنین کاری را برعهده داشتند ( علی‌القاعده روشنفکران) از پس انجام آن به‌خوبی بر آمدند؟ +
در بابِ "اسلام ضد خشونت": بخشی از رفتارهای تند، رادیکال و خشونت‌آمیز مسلمین در واکنش به ماجرای کاریکاتورها، ریشه‌اش نه به تندخوئی آنان که به "عدم تساهل" اسلام در وادیِ اعتقادات باز می‌گردد. +
در نقدِ سخنان وزیر ارشاد: صفار هرندی به‌نحوی عوام‌فریبانه اندک بودن تعداد کتاب‌های ممنوع‌الانتشار در برابر کتاب‌های مجوز داده شده را دلیلی بر تساهل وزارتخانه و غیرقابل قبول بودن انتقادات گرفته است!!! +
در بابِ "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری": گزارشی از مقاله‌ی "دیوید هربرت لارنس" چاپ شده در وبلاگِ سرانگشتِ عزیز. +
در بابِ خودکشی خداوند: احساساتِ نوستالژیکِ ایمان‌گرایانه‌ی من که گاه سر برمی‌آورد و هم‌هنگام مایه‌های الحادی قوی هم در آن می‌توان یافت. +
در بابِ خریت‌های خداوند و مخلوقاتش: برخی مشکلاتِ شخصی من را واداشت که در اوج استیصال و ناراحتی این یادداشت را بنویسم. از نوشته‌هائی ست که به دلم می‌نشیند و دوستش دارم. شاید به این دلیل که حس و حالِ آنموقع را با چاشنی از هذیاناتِِ فلسفی، کمابیش بازتاب داده است. +
2006 March:
در بابِ آنتونی فلو و محمد: توضیحی در بابِ چرخش نظری فلو از الحاد به "دئیزم" و ذکر بخش سانسورشده‌ی مصاحبه‌ی فلو درباره‌ی پیامبر اسلام. +
در نقدِ فلسفه‌ی اسلامی: گزارشی از سخنرانی ملکیان در دانشگاه تربیت مدرس. مهم‌تر از خود یادداشت، بخش نظرخواهی آن است که حاوی نظریاتِ آریای عزیز و پاسخ‌های من می‌باشد. +
گزین‌گویه ها:
در بابِ ارزش رسیدن به بی‌پاسخی برخی پرسش‌ها +
در بابِ "جمهوری اسلامی" +
در بابِ ناشاد زیستن متدینانِ سنتی +
در بابِ دگر زیستی +
در بابِ عقب‌ماندگی ذهنی روحانیت +
پرسش در بابِ ظرفیتِ سکولاریزاسیون در ایران +
حسی غریب +
در بابِ نفرت +
تمسخر عقلانیت به چه هدفی؟! +
درهم‌تنیدگی هویتِ ما و مدرنیته +
در بیان چرائی سکوت در برابر تفسیر نادرستِ دیگران از رفتارهایم +
انسان، فرا انسان و غفلت +
آدمیان، بازیچگانِ خداوند +
در بابِ عجز علم تجربی از معنا دادن به زندگی +
احساساتِ اگزیستانسیالیستی +
"قالو بلی" ئی که خیلی‌ها به یاد نیاورده‌اند +
محصول جمهوری اسلامی +
منطق غالبِ ما ایرانیان +
در مضراتِ اندیشیدن +
کسبِ جواز برای زیستن +
در بابِ بت‌شکنان تاریخ +
در بابِ غربتِ انسانی و معصومیت +
مغالطه‌ی "کمال دست‌نایافتی" در مورد محدودیتِ عقل +
تریلوژی در بابِ "مرگ" +
کتابِ مقدس من +
در بابِ الحاد +
در بابِ هم‌آغوشی شادکامی و بلاهت +
در بابِ ایمان +
در بابِ "اسکیزوفرنیک" (تصویر) +
در بابِ ابله دیدنِ دیگران +
خاطره‌ی یک خودکشی +
عاشقانه (1 و 2 )
در بابِ غربت و عشق (1، 2، 3 و 4 )
در بابِ فرهنگِ سرکوبگر غرایز +
در بابِ زندگی ایده‌آل +
مرثیه ی تولد +
پرسش از متناقض بودن مجموعه‌ی باورهایم با یک باور اخلاقی +
در بابِ عشق +
پرسش در بابِ رابطه‌ی فرهیختگان و عامه‌ی مردم +
در بابِ تهوع‌آور بودن زندگی و ارزشمندیِ آن +
از آثار سرگردانی در عشق (1 و 2 )
هذیانات +
پرسش از اصالتِ "زندگی اصیل" +
در بابِ تنهائی +
در بابِ آدمیان و عشق +
در بابِ انقلابِ پنجاه و هفت +
در بابِ احساس و سکس در پسران +
در بابِ روسپی و عشق +
در بابِ خودفرمانروائی +
در بابِ بلاهت و هرزگی +

ه‍.ش. ۱۳۸۵ فروردین ۱, سه‌شنبه

در باب بلاهت و هرزگی

بر خلافِ نظر "سارتر" من اصلا معتقد نیستم که "بلاهت" شکلی از فشار بیرونی باشه که بر انسان‌ها تحمیل و تلقین می‌شه.
"بلاهت" دقیقا همانندِ "خردمندی" چیزی ست که از درونِ انسان‌ها می‌جوشه و بروز و ظهور پیدا می‌کنه.
"فرهیختگی" دقیقا همانندِ "تبهگنی" چیزی ست که از درونِ آدمی به زایش و ظهور می‌رسه.
بعضی‌ها هم که اساسا با سرشتی سرشار از بلاهت پا به عرصه‌ی وجود می‌ذارن... به این دسته از آدم‌ها هر چه حکمت و خردورزی بیاموزی، کمتر نتیجه خواهی گرفت.
میانمایگان مستحق حکمت‌های ناب نیستند.
میانمایگان مستحق "سکس ناب" هم نیستند.
اما در هر انسان فرهیخته‌ای، رگه‌هایی از بلاهتِ پنهان و یا حتی میل به هرزگی می‌توان یافت، هرزگی‌های بالقوه‌ای که هر لحظه امکان تحقق و فعلیت دارند.
وسوسه‌ی عجیبی ست وسوسه‌ی "تجربه‌ی هرزگی"!
فرهیختگان، هرزه‌های کشف‌ناشده هستند.

پ.ن:
اصلا لازم نبود لاطائلاتِ همیشگی‌ات را ای‌میل کنی!
ما دیگر عادت کرده‌ایم که گذشته از انگیزه‌های دیگر، به وبلاگِ امید سر بزنیم تا ببینیم این بار فحش و فضیحت‌هایت را نثار چه کسی کرده‌ای.
تو ناراحتی چون اینجا از "آریا" ستایش شده، اما اگر از "سعید" ستایش شده بود، اونوقت بود که "مخلوق" می‌شد فهمیده‌ترین آدم دنیا که به ارزش تو و تاکیداتِ ابلهانه و کودکانه‌ات بر التزام به رویکردِ علمی - تجربی در همه چیز، پی برده است.
فضای نوچه‌ایِ ذهنت، بهت اجازه نمی‌ده که دیگران رو جز در مقوله‌ی "نوچه بودن" ببینی.
من اگر به‌جای امید بودم، در ازای در اختیار گذاشتن فضای کامنت‌هایم به تحفه‌ی بی‌خانِمانی چون تو، حتما اجاره‌ای، پولی، چیزی می‌گرفتم.

در باب دوستان

در بابِ آخرت از امیدِ میلانی، فوق‌العاده محشر بود!... فقط نمی‌دونم چرا اینقدر دیر بهش لینک دادم.
امید از موجوداتی ست که نسخه‌بدل و مشابه ندارد.

آریا صدای "فلسفه‌ورزی" در وبلاگستان است.
برای خودش دنیای متفاوتی ست که هر وقت فکر کنی داری می‌فهمیش، دقیقا همون لحظه باید به فهم خودت شک کنی.
نثر او (صرف‌نظر از محتوای تأمل‌برانگیزش) بدون مبالغه زیبا و منحصر به فرد است.
نوشته‌هایش الفاظی ساده، محتوائی عمیق و روحی دردمندانه دارد.
در ورای نقدهای رادیکالش به اسلام، چیزی جز عشق به انسان نخواهی دید.
مهم‌ترین ویژگی‌اش آنکه تمام معلوماتِ خود را (که یقینا از خیلی‌های دیگر بیش‌تر است) در مسیر و چهارچوبی مشخص به کار انداخته و ازشان بهره می‌گیرد.
او با هدف و دغدغه‌ای مشخص می‌نویسد، می‌خواند و می‌اندیشد و این به‌نظر من خیلی مهم هست.
حضورش در دنیای مجازی غنیمت است و از او بسیار می‌توان آموخت.

این دوتا محمد ( + و + ) هم هر دو از پدیده‌های بی‌نظیر وبلاگستان هستند... من عاشق جفت‌شون شدم!

حسن جعفری را متاسفانه خیلی دیر شناختم... خیلی دیر!
عجیب دلم برای نوشته‌های فیلسوفانه و تلنگر زننده‌اش با آن نثر زیبا و تحسین‌برانگیز تنگ شده است!
یادداشتِ "ملا جلال"اش فراموش‌ناشدنی ست.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه

در باب خودفرمانروایی

بارها تجربه کردم که آدم‌ها دنیاهای از هم دور افتاده‌ای هستند که تنها توهم ِ "شباهت" با یکدیگر دارند، یا بهتر است بگویم برای رابطه با هم، چاره‌ای جز "شباهت‌تراشی" ندارند.
به‌نظرم اگر کسی چنین حقیقتی را با تمام وجودش درک کند و بخواهد دنیای خود را هم تمام و کمال داشته باشد، خواه ناخواه تنها خواهد ماند.
حداقلی از "خودسانسوری" اولین پیش‌شرطِ هر نوع رابطه‌ی پایدار است.
کنجکاوم آنچه را به چشم تو مغالطه آمده است بدانم!

در نقد فلسفه اسلامی

دیروز صبح در دانشگاه تربیت مدرس، سخنرانی ملکیان با عنوانِ "بررسی روش‌شناختی ِ فلسفه در دوران اسلامی" برگزار شد.
سخنان ِ ملکیان همانطور که انتظار می‌رفت، نقدهائی روش‌شناختی بر فلسفه‌ی اسلامی بود.
او موضع "مبناگروانه"ی فیلسوفان ِ مسلمان را در معرفت‌شناسی، عامل ِ عدم مدارا و دگماتیزم آنان دانست. وقتی توهم کنید که باورهای‌تان بر پایه‌های بدیهی استوار شده و به این طریق به گزاره‌هائی ضرورتا صادق اعتقاد دارید، راهی برای جستجوگری و پذیرش نسبت به باورهای دیگران باقی نمی‌ماند.
یک بام و دو هوا بودن فیلسوفان ِ مسلمان درباب رابطه‌ی "فلسفه" و "فهم عرفی"، توهم ِ صحت استفاده از "برهان خلف" در مسائلی که آلترناتیوهای دیگری نیز به‌عنوان پاسخ ِ رقیب وجود دارد، اعتقاد به "فلسفه‌ی جاویدان" و در نتیجه سعی در تلفیق و آشتی دادن آراء کسانی چون افلاطون و ارسطو که اساسا آشتی‌ناپذیرند، ارتکاب مغالطه‌ی "استنتاج ِ هستی‌شناختی" از گزاره‌هائی که صرفا در صدد بیانِ واقعیتی زبان‌شناسانه‌اند، استعمال ِ یک لفظ در معانی متعدد و در نتیجه استنتاج‌هائی که از بن و بنیاد مردود اند و ... از دیگر نقدهای ملکیان بر سنت ِ فلسفی در جهان اسلام بود.
بیش‌تر اشکالات نیز ناظر به آشفتگی‌های فلسفه‌ی صدرائی بود و خصوصا در باب ِ اشکال آخر، ملکیان تصریح کرد که در فلسفه‌ی ابن سینا و سنتِ مشائی به‌مراتب دقت و وسواس بیش‌تری در به‌کارگیری الفاظ وجود دارد، در حالی که صدرای شیرازی "نفس" را به چندین معنای مختلف به‌کار می‌برد و همگی را نیز یکی می‌گیرد. حال آنکه "نفس" به‌عنوان مثال، در فلوطین و ارسطو به دو معنای کاملا متفاوت به‌کار رفته است.
گزارش کامل‌ش را احتمالا در روزهای آتی در این سایت خواهید خواند.

ملکیان حافظه‌ی خیلی خوبی داره.
امروز که من رو دید، بعد از احوال‌پرسی، بلافاصله در مورد رابطه‌ی قبلی ِ خودم با یک فرشته‌ی کوچولو - که اینجا گاه‌گاهی خطاب بهش چیزهائی می‌نویسم – پرسید.
اولش خودم هم یادم نبود داره از چی می‌پرسه... سوالش پر از کنجکاوی و شور بود، اما جوابِ من تلخ بود: "تمام شد."
همین دیگه... چشم‌هام خیلی درد می‌کنه و نمی‌تونم درست ببینم، شاید هم تا چند روز دیگه کاملا کور شدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۴ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

آنتونی فلو و محمد

"آنتونی فلو"، فیلسوف ِ ملحد و سرشناس ِ انگلیسی‌تبار، دو سال ِ پیش در سن هشتاد سالگی از الحاد به‌سوی آنچه رسانه‌های وطنی "خداباوری" نامیدند، بازگشت.
اما این خداباوری در واقع ِ امر، چیزی جز اعتقاد ِ فلو به دئیزم نبود و او خود تصریح کرد که به خدای هیچ نظام وحیانی باور پیدا نکرده است.
خدای فلو، همان "محرک اول" ارسطو بود که حداکثر "علت ِ غائی" عالم به‌حساب می‌آمد و بس. او نه "علت فاعلی" این عالم است و نه اساسا در فضای مابعدالطبیعه‎ی ارسطوئی، از خدائی متشخص که بتواند به عالم ِ طبیعت آگاهی داشته و درد و نیاز آدمیان را شنوا باشد، می‌توان سخن گفت.
ارسطو درباره‌ی آفرینش الهی یا مشیت خداوندی هیچ نظریه‌ای بیان نکرده است و خدای او یک "خدای فلسفی" بیش نیست.
خدای یک دئیست نه خالق (به‌معنای مطرح در ادیان ابراهیمی) هست و نه به‌طریق اولی پیامبری فرستاده و نه کتابی که در آن سخن گفته باشد. او همانطور که فلو تاکید کرده چیزی جز "شعور مرموز موجود در عالم" نیست.
"دئیزم" بی‌آزارترین نوع ِ "خداباوری" در جهان است.
آنتونی فلو در زمستان سال قبل در مصاحبه‌ای با "گری هابرماس" به ماجرای رجعتش از الحاد به خداباوری ِ طبیعی پرداخت. این مصاحبه که حاوی ِ انتقاداتی صریح از جانب فلو به اسلام و شخص ِ محمد بود (از جمله اشاره به ارزش ِ ادبی ِ کتاب مقدس و جذابیت ِ آن در قیاس با آشفتگی ِ قرآن و فربگی‌اش از مضامین ِ هراس‌انگیز و تهدیدآمیز)، در آخرین شماره‌ی نشریه‌ای حوزوی به چاپ رسید.
مترجم طبق معمول مقدمه‌ای ترحم‌برانگیز و پر از مهملاتِ مرسوم برای پاسخ به شبهات (بخوانید: نقدهای آزاردهنده‌ی) فلو نگاشت و متوجه شدم که در ترجمه‌ی مقاله نیز جمله‌ی آخر ِ فلو در پایان ِ مصاحبه را مثله نموده است که اینجا بخش ِ کوتاه ولی پرمعنی ِ سانسور شده را در کروشه می‌آورم:

هابرماس: تونی! این پرسش ِ آخر را با لبخند طرح می‌کنم. اما فکرش را بکنید اگر روزی با طیب ِ خاطر به مسیحیت می‌گرویدید و رستاخیز مسیح در نظر شما امر کاملا درستی جلوه می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟
فلو: خوب، در این مقایسه برای رضای خدا یک چیز خواهم گفت که مسیح شخصیت ِ فوق‌العاده جذابی است، [جذابیتی که پیامبر اسلام به‌وضوح ِ تمام دارای آن نیست].

روسپی و عشق

میان ِ یک دختر و یک روسپی، فاصله‌ای جز "ابهام و رازآلودگی ِ عشق" نیست و هر زمان که این رازآلودگی از میان برود، دختر به‌راحتی می‌تواند به روسپی بدل گردد.
اما از آنجا که برای زنان رازآلودگی ِ عشق (همچون سایر چیزها) هیچگاه کاملا از بین نمی‌رود، هر روسپی نیز می‌تواند زمانی دوباره عاشق شود.