- وقتی خودخواهانه به کسی دل ببندی، نه او را دوست داری و نه خودت را.
اتفاق ای که ممکن است بیفتد این است که
معشوقه ات را می کشی تا بتوانی به زندگی افتخارآمیز و سرفرازانه ی خودت ادامه دهی.
وودی آلن تفاوتِ عشق و شهوت را نشان نداده بلکه تفاوتِ أصالت و میانمایگی را به تصویر کشیده است.
- کرکگور چه می گفت؟
تقبیح نگرش کامجویانه و شیفتگی ناپایدار در روابطِ رومانتیک و در مقابل تحسین عشق پایدار و التزام به تکالیفِ چیزی که ازدواج می نامند؟
برتریِ تعهدورزی در زندگی زناشویی در برابر بی تعهدیِ روابطِ صرفاً رومانتیک؟
خوب لااقل این بی تعهدی در این فیلم برایِ کریس منجر به تباهی شده است. (طبعاً منظور بی تعهدی اش در قبالِ رابطه ای ست که با "نولا رایس" داشت و در نهایت نیز بار سنگین و پرهزینه ی محقق ساختن چنین تعهدی را با کشتن نولا از دوش خود برداشت.) شاید کرکگور بناداشته تمام آن التزام و تصمیم موجود در ایمانِ نامعقول اش را (و توجه کنید که نامعقول بودن در اینجا از دیدِ او نه تنها یک ارزش بلکه اساساً شرطِ لازم امکانِ چنین ایمانی ای ست!) به روابطِ انسانی نیز سرایت دهد.
در هر حال گرچه انکار نمی توان کرد که در روابطِ صرفاً رومانتیک نیز می توان تعهد ورزید اما گویا حق بجانبِ کرکگور بوده که این "تعهد" را در پهنه ی ازدواج جستجو می کرده است.
هر چه باشد در غل و زنجیر قوانین این نوع رابطه، بیشتر متعهد هستید که متعهد باشید (بی شک منظور من تمسخر "تعهدِ هراس آمیز" است در قبالِ آنچه "تعهدِ خودانگیخته" می نامم) حال آنکه نامتعین بودن و عدم قطعیتِ روابطِ صرفاً رومانتیک (در نسبت با ازدواج) مجالِ کمتری برای چنین تعهدی و در مقابل فرصتِ بیشتری برای بر هم زدنِ توافقات و پیمانهایِ دو طرفه بدست می دهد.
اما آیا امکان ندارد یک رابطه ی رومانتیک کوتاه باشد و در عین حال متعهدانه و آیا بسیار پیش نیامده رابطه هایِ بظاهر پایداری که هیچ نشانی از تعهد در آن نبوده است؟
راستی این "تعهد" دقیقاً به چه معناست و چه محدوده ای را در بر می گیرد؟
- هنوز هم نفهمیده ام که چرا در "عشق"، مفهوم "پایداری" و به تعبیری "نقش زمان" تا به این حد برجسته شده است.
یعنی اگر احساسی در یک لحظه آمد و در لحظه ی بعد هم رفت، عشق نبوده است؟
جالب آنکه این "عشق زمانمند" و تا به این حد کمیت گرا، در بیاناتِ مدعیانِ فرازمانی و معناگرایی بیش از همه بچشم می خورد.
زمانی به ذهن ام آمد که اینهمه تاکید از جانبِ روشنفکرانِ دینی بر "حرفِ نو زدن" و "تفسیر نو از دین ارائه دادن" بیش از هر چیز اسارتِ آنان را در انگاره ی پیشرفتِ مدرنیزم (میراثِ بجا مانده از هگل) نشان می دهد. انگاره ای که هم از جانبِ مدرنیست ها و هم از جانبِ همین ترادیشنالیست هایِ موردِ تمسخر این آقایان، به دقت و تیزبینی نقد گردیده است.
در بابِ عشق اما مسئله بغرنج تر است. اینهمه تاکید بر "مفهوم زمان" در عشق، از جانبِ مدعیانِ حقیقتِ فرازمان عجیب نیست؟
چرا "زمان" (بمثابه ی یک کمیت) تا به این حد در سرنوشتِ چیزی به نام "عشق" تاثیرگزار گردیده است؟
پی نوشتِ اول:
حال که بحثِ عشق و ازدواج شد، در این زمینه یادداشتِ کوتاه و در عین حال ارزشمندِ
سعیدِ حنایی نیز خواندنی ست!
پی نوشتِ دوم:
مقاله ی
آرش نراقی با عنوانِ "ملاحظاتی اخلاقی درباره ی خیانت در روابطِ زناشویی" به بحث طرح شده در اینجا از جهاتی وضوح و دقت می بخشد. و اما ملاحظاتِ من در بابِ این مقاله:
- از نظر من اینکه میانِ عشق و سکس دیوار بکشیم بمراتب قابل دفاع تر است تا اینکه بگوییم عشق و سکس جدایی ناپذیرند اما در آنِ واحد می توان عاشق چند نفر شد و انحصاریتِ عشق را از آن سلب کنیم. سابقاً نیز چیزی در این باب
گفته بودم.
- از طرفِ دیگر این دقتِ آرش نراقی تامل برانگیز است که افسون زدایی از سکس، به افسون زدایی از همان عشق نیز منجر خواهد شد. عشق ای که رازآلود بودن اش منوط به نوعی رازآلودگی در رابطه ی جنسی ست. اما نقدِ من در اینجا بر سخن ایشان آن است که خودِ جنابِ نراقی که قیاس نیاز جنسی با گرسنگی را نامطلوب و مردود دانسته اند، در اینجا بنوعی به سکس از منظری صرفاً آبژکتیو نگریسته اند حال آنکه تمام بحث در این است که رابطه ی جنسی شورانگیز، پشتوانه ای از جنس عشق بهمراه دارد و در مقابل می توان رابطه ی جنسی مکانیکی نیز داشت که صرفاً از رویِ میل غریزی (همچون گرسنگی) انجام می پذیرد. بنابراین من نمی پذیرم که تفکیک میانِ سکس و عشق و افسون زدایی از اولی، به افسون زدایی از دومی منجر گردد. از نظر من سکس را باید از دیدی سوبژکتیو تحلیل کرد.
- کوبنده ترین بخش مقاله در آنجاست که بیان می کند استدلالِ "نیاز به سکس چون نیاز به غذاست و ربطی به عشق ندارد" تنها از جانبِ مردان و به نفع نیازهایِ یک جنس طرح می گردد و همین مردان حق سیرابی جنسی توسطِ زنان را در بیرون از محدوده ی زناشویی، هرگز به رسمیت نمی شناسند.
تنها چیزی که آرش نراقی بیان نکرده آن است که استدلالِ "غیرانحصاری بودنِ عشق" گذشته از قیاس بی ربط عشق والدین به ده فرزند با عشق مرد به ده زن، دقیقاً از همان جهتِ سابق نیز موردِ نقد و صداقتِ بیان کنندگان اش محل تردید است. اتفاقاً در اینجا زنان بمراتب برایِ نوعی از عشق پلورالیستی/تکثرگرا مستعدتر هستند. همان مردان باز هم نمی پذیرند که زنِ شان به مردِ دیگری عشق بورزد و با او سکس داشته باشد در عین حال که به خودِ این مرد همچنان عشق خود را حفظ کرده و رابطه ی جنسی را نیز دارد. چرا که زنِ او در آنِ واحد عاشق دو مرد شده است. (البته گفتم که من "عشق غیرانحصاری" را نمی فهمم.)
- از نظر من برترین دقت و تیزبینی آرش نراقی در این مقاله مربوط به تقریر بحثی ست که به این نتیجه منجر گردیده است:
"شرطِ زیان دیدن این نیست که وضعیتِ بالفعل فرد بدتر شود یا فرد از زیانی که به او وارد شده لزوماً آگاه باشد. ... از نظر غالبِ ما صرفِ احساس رضایت در زندگی کافی نیست بلکه ما عموماً ترجیح می دهیم که احساس رضایتِ مان بر مبنایِ واقعیت باشد نه توهم."
- گرچه من مرادِ نویسنده از تعبیر "خانواده هایِ هسته ای" را نفهمیدم اما با او همدل هستم که استدلالِ سوم وزنِ اخلاقی ضعیفی دارد و در مقابل استدلالهایِ اول و دوم جهتِ اثباتِ ناروا بودنِ روابطِ جنسی بیرون از حریم زناشویی، از استحکام بیشتری برخوردارند.
اما یک مسئله ی مهم در این بین نادیده گرفته شده است:
ممکن است شرائطی فراهم آید که مرد یا زن، روابطِ جنسی آزاد خود را با همسرش در میان بگذارد (و مهم آنکه در این فرض، دروغ و فریبکاری نیز بعنوانِ موانع اخلاقی این کار از میان می رود) و او نیز در نهایت به این امر رضایت داده و در عین حال در کنار یکدیگر خوشبخت باشند. مهمترین بنیانِ استدلالِ نراقی به نفع حصر روابطِ جنسی در زندگی زناشویی، آزاردهندگی و دلسردیِ ویرانگری ست که برایِ یکی از طرفین حین اطلاع از خیانتِ شریکِ زندگی اش به او دست می دهد. حال اگر موردی باشد که چنین حسی لااقل در نهایت از بین برود، آیا باز هم روابطِ جنسی بیرون از حریم خانواده، از آن پس امری اخلاقاً مذموم خواهد بود؟
در همین زمینه:
رازِ تنِ زنبرچسبها: Criticism, Philosophy