مخلوق Creature
به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست. تئوگنیس
Monday، February 19، 2007
تناقض نما
هر کس که برایِ واژه ی (Paradoxical) معادلِ "تناقض نما" رو بکار برده است، تیزبینانه این انتخاب رو انجام داده؛ چیزی که در ساحتِ سوبژکتیو تناقض دارد اما ممکن است در سپهر ابژکتیو هیچ تناقض ای در آن نباشد.
تناقض نما؛ چیزی که برایِ ما متناقض می نماید و حال آنکه ممکن است فی نفسه عاری از تناقض باشد.
این "فی نفسه" همان معضلی ست که سراسر تاریخ فلسفه را در سردرگمی مطلق فرو برده است.
لینکِ مستقیم کامنت

برچسبها:

Sunday، February 18، 2007
من مخلوق هستم / من مخلوق نیستم
أنس به نوشتن با نام مستعار در دنیایِ مجازی و هراس ناشی از نوشته هایِ منسوب به همان نام در دنیایِ حقیقی، نوعی اسکیزوفرنی ببار می آورد.
لینکِ مستقیم کامنت

برچسبها:

Friday، February 16، 2007
سیزدهمین هزارتو - مستی
این شماره ی هزارتو به موضوع مستی اختصاص یافته است.
مخلوق هم چیزی نوشته با عنوانِ گزاره هایی در بابِ مستی.
به پیشنهاد و صلاحدیدِ بجایِ میرزا، برخی بندها را تعدیل کرده ام که تنها در بابِ یکی از آنها توضیح کوتاهی لازم است:
بندِ پنجم: مستی جنایت ببار می آورد. این جنایت ممکن است در هر کجا و بوسیله ی هر کسی روی دهد؛ در آشویتس قرنِ بیستم یا در ناکجاآبادِ قرنِ هفتم.
توضیح آنکه مراد از "ناکجاآباد" در عبارتِ پایانی "مدینه ی قرنِ هفتم" بوده و این دو مثال (آشویتس/مدینه) یک وجهِ اشتراک دارند و آن هم قتل عام/کشتار یهودیان در هر دو مورد است.
و آخر اینکه در این یادداشت واضح است که من از "مستی" استفاده ی ابزاری کرده ام و در معنایِ آن نیز دخل و تصرفِ مخلوقانه نموده ام.
لینکِ مستقیم کامنت

برچسبها: , ,

Tuesday، February 13، 2007
عشق به توان ِ تباهی
- وقتی خودخواهانه به کسی دل ببندی، نه او را دوست داری و نه خودت را.
اتفاق ای که ممکن است بیفتد این است که معشوقه ات را می کشی تا بتوانی به زندگی افتخارآمیز و سرفرازانه ی خودت ادامه دهی.
وودی آلن تفاوتِ عشق و شهوت را نشان نداده بلکه تفاوتِ أصالت و میانمایگی را به تصویر کشیده است.

- کرکگور چه می گفت؟
تقبیح نگرش کامجویانه و شیفتگی ناپایدار در روابطِ رومانتیک و در مقابل تحسین عشق پایدار و التزام به تکالیفِ چیزی که ازدواج می نامند؟
برتریِ تعهدورزی در زندگی زناشویی در برابر بی تعهدیِ روابطِ صرفاً رومانتیک؟
خوب لااقل این بی تعهدی در این فیلم برایِ کریس منجر به تباهی شده است. (طبعاً منظور بی تعهدی اش در قبالِ رابطه ای ست که با "نولا رایس" داشت و در نهایت نیز بار سنگین و پرهزینه ی محقق ساختن چنین تعهدی را با کشتن نولا از دوش خود برداشت.) شاید کرکگور بناداشته تمام آن التزام و تصمیم موجود در ایمانِ نامعقول اش را (و توجه کنید که نامعقول بودن در اینجا از دیدِ او نه تنها یک ارزش بلکه اساساً شرطِ لازم امکانِ چنین ایمانی ای ست!) به روابطِ انسانی نیز سرایت دهد.
در هر حال گرچه انکار نمی توان کرد که در روابطِ صرفاً رومانتیک نیز می توان تعهد ورزید اما گویا حق بجانبِ کرکگور بوده که این "تعهد" را در پهنه ی ازدواج جستجو می کرده است.
هر چه باشد در غل و زنجیر قوانین این نوع رابطه، بیشتر متعهد هستید که متعهد باشید (بی شک منظور من تمسخر "تعهدِ هراس آمیز" است در قبالِ آنچه "تعهدِ خودانگیخته" می نامم) حال آنکه نامتعین بودن و عدم قطعیتِ روابطِ صرفاً رومانتیک (در نسبت با ازدواج) مجالِ کمتری برای چنین تعهدی و در مقابل فرصتِ بیشتری برای بر هم زدنِ توافقات و پیمانهایِ دو طرفه بدست می دهد.
اما آیا امکان ندارد یک رابطه ی رومانتیک کوتاه باشد و در عین حال متعهدانه و آیا بسیار پیش نیامده رابطه هایِ بظاهر پایداری که هیچ نشانی از تعهد در آن نبوده است؟
راستی این "تعهد" دقیقاً به چه معناست و چه محدوده ای را در بر می گیرد؟

- هنوز هم نفهمیده ام که چرا در "عشق"، مفهوم "پایداری" و به تعبیری "نقش زمان" تا به این حد برجسته شده است.
یعنی اگر احساسی در یک لحظه آمد و در لحظه ی بعد هم رفت، عشق نبوده است؟
جالب آنکه این "عشق زمانمند" و تا به این حد کمیت گرا، در بیاناتِ مدعیانِ فرازمانی و معناگرایی بیش از همه بچشم می خورد.
زمانی به ذهن ام آمد که اینهمه تاکید از جانبِ روشنفکرانِ دینی بر "حرفِ نو زدن" و "تفسیر نو از دین ارائه دادن" بیش از هر چیز اسارتِ آنان را در انگاره ی پیشرفتِ مدرنیزم (میراثِ بجا مانده از هگل) نشان می دهد. انگاره ای که هم از جانبِ مدرنیست ها و هم از جانبِ همین ترادیشنالیست هایِ موردِ تمسخر این آقایان، به دقت و تیزبینی نقد گردیده است.
در بابِ عشق اما مسئله بغرنج تر است. اینهمه تاکید بر "مفهوم زمان" در عشق، از جانبِ مدعیانِ حقیقتِ فرازمان عجیب نیست؟
چرا "زمان" (بمثابه ی یک کمیت) تا به این حد در سرنوشتِ چیزی به نام "عشق" تاثیرگزار گردیده است؟

پی نوشتِ اول:
حال که بحثِ عشق و ازدواج شد، در این زمینه یادداشتِ کوتاه و در عین حال ارزشمندِ سعیدِ حنایی نیز خواندنی ست!
پی نوشتِ دوم:
مقاله ی آرش نراقی با عنوانِ "ملاحظاتی اخلاقی درباره ی خیانت در روابطِ زناشویی" به بحث طرح شده در اینجا از جهاتی وضوح و دقت می بخشد. و اما ملاحظاتِ من در بابِ این مقاله:
- از نظر من اینکه میانِ عشق و سکس دیوار بکشیم بمراتب قابل دفاع تر است تا اینکه بگوییم عشق و سکس جدایی ناپذیرند اما در آنِ واحد می توان عاشق چند نفر شد و انحصاریتِ عشق را از آن سلب کنیم. سابقاً نیز چیزی در این باب گفته بودم.
- از طرفِ دیگر این دقتِ آرش نراقی تامل برانگیز است که افسون زدایی از سکس، به افسون زدایی از همان عشق نیز منجر خواهد شد. عشق ای که رازآلود بودن اش منوط به نوعی رازآلودگی در رابطه ی جنسی ست. اما نقدِ من در اینجا بر سخن ایشان آن است که خودِ جنابِ نراقی که قیاس نیاز جنسی با گرسنگی را نامطلوب و مردود دانسته اند، در اینجا بنوعی به سکس از منظری صرفاً آبژکتیو نگریسته اند حال آنکه تمام بحث در این است که رابطه ی جنسی شورانگیز، پشتوانه ای از جنس عشق بهمراه دارد و در مقابل می توان رابطه ی جنسی مکانیکی نیز داشت که صرفاً از رویِ میل غریزی (همچون گرسنگی) انجام می پذیرد. بنابراین من نمی پذیرم که تفکیک میانِ سکس و عشق و افسون زدایی از اولی، به افسون زدایی از دومی منجر گردد. از نظر من سکس را باید از دیدی سوبژکتیو تحلیل کرد.
- کوبنده ترین بخش مقاله در آنجاست که بیان می کند استدلالِ "نیاز به سکس چون نیاز به غذاست و ربطی به عشق ندارد" تنها از جانبِ مردان و به نفع نیازهایِ یک جنس طرح می گردد و همین مردان حق سیرابی جنسی توسطِ زنان را در بیرون از محدوده ی زناشویی، هرگز به رسمیت نمی شناسند.
تنها چیزی که آرش نراقی بیان نکرده آن است که استدلالِ "غیرانحصاری بودنِ عشق" گذشته از قیاس بی ربط عشق والدین به ده فرزند با عشق مرد به ده زن، دقیقاً از همان جهتِ سابق نیز موردِ نقد و صداقتِ بیان کنندگان اش محل تردید است. اتفاقاً در اینجا زنان بمراتب برایِ نوعی از عشق پلورالیستی/تکثرگرا مستعدتر هستند. همان مردان باز هم نمی پذیرند که زنِ شان به مردِ دیگری عشق بورزد و با او سکس داشته باشد در عین حال که به خودِ این مرد همچنان عشق خود را حفظ کرده و رابطه ی جنسی را نیز دارد. چرا که زنِ او در آنِ واحد عاشق دو مرد شده است. (البته گفتم که من "عشق غیرانحصاری" را نمی فهمم.)
- از نظر من برترین دقت و تیزبینی آرش نراقی در این مقاله مربوط به تقریر بحثی ست که به این نتیجه منجر گردیده است:
"شرطِ زیان دیدن این نیست که وضعیتِ بالفعل فرد بدتر شود یا فرد از زیانی که به او وارد شده لزوماً آگاه باشد. ... از نظر غالبِ ما صرفِ احساس رضایت در زندگی کافی نیست بلکه ما عموماً ترجیح می دهیم که احساس رضایتِ مان بر مبنایِ واقعیت باشد نه توهم."
- گرچه من مرادِ نویسنده از تعبیر "خانواده هایِ هسته ای" را نفهمیدم اما با او همدل هستم که استدلالِ سوم وزنِ اخلاقی ضعیفی دارد و در مقابل استدلالهایِ اول و دوم جهتِ اثباتِ ناروا بودنِ روابطِ جنسی بیرون از حریم زناشویی، از استحکام بیشتری برخوردارند.
اما یک مسئله ی مهم در این بین نادیده گرفته شده است:
ممکن است شرائطی فراهم آید که مرد یا زن، روابطِ جنسی آزاد خود را با همسرش در میان بگذارد (و مهم آنکه در این فرض، دروغ و فریبکاری نیز بعنوانِ موانع اخلاقی این کار از میان می رود) و او نیز در نهایت به این امر رضایت داده و در عین حال در کنار یکدیگر خوشبخت باشند. مهمترین بنیانِ استدلالِ نراقی به نفع حصر روابطِ جنسی در زندگی زناشویی، آزاردهندگی و دلسردیِ ویرانگری ست که برایِ یکی از طرفین حین اطلاع از خیانتِ شریکِ زندگی اش به او دست می دهد. حال اگر موردی باشد که چنین حسی لااقل در نهایت از بین برود، آیا باز هم روابطِ جنسی بیرون از حریم خانواده، از آن پس امری اخلاقاً مذموم خواهد بود؟
در همین زمینه: رازِ تنِ زن

برچسبها: ,

Friday، February 09، 2007
وقتی که شیاد (پنبه زن) درس ِ اخلاق می دهد
پنبه زنِ اخلاق، البته تنها پنبه ی خود را زده و گرنه اخلاق تابحال هر چه بیشتر تمسخر شده، بیشتر بالیده است. پنبه زن، هنوز نفهمیده که دشمنی ورزیدن با اخلاق، بزرگترین خدمت به آن است.
از معماگونِگی و عظمتِ اخلاق همین بس که بزرگترین ویران کنندگان اش در طولِ تاریخ، خود از شرافتمندترین چهره هایِ عصر خویش بوده اند.
اما سرافکنده ای که نه شرافت ای در زندگی دارد و نه دانش ای برایِ نقدِ اخلاق، طبعاً جز این نیز هنری نخواهد داشت که در عمل اخلاق ستیزی پیشه کند و این ساده ترین کار را مایه ی مباهاتِ خود قرار دهد.
آقایان و خانم هایِ محترم!
تبهگِنان همیشه بزرگترین مدعیانِ راستی بوده اند.
پنبه زن در نقابِ مبارزه ی فرهنگی (مبارزه ای که مبارزان اش جز اویند) نیز نسبت به دیگران نیرنگ و خیانت می ورزد.
اما ترحم انگیز است حالِ مردمی که آشوبگر ریاکار را در میانِ خویش به سانِ منادیِ پاسداشتِ حقیقت بنگرند و برایش هورا بکشند!
پس‌نوشت:
در کل با وبلاگ‌نویسانی که بخش‌هایی از آرشیو و در واقع گذشته‌یِ خود را نابود یا غیرِقابلِ دسترس می‌گردانند چندان همدل نیستم که برعکس آن نوشته‌ها و خصوصاً نظراتِ پایِ نوشتارها را بخشی از تاریخِ دستِ‌کم حوزه‌یِ خاصی از وبلاگستانِ فارسی می‌دانم و نابود ساختنِ‌شان را ناموجه.
به‌هرروی ساتگین آرشیوِ خود را ناپدید ساخته و من که همان زمان با حدسِ رخدادِ چنین امری، صفحاتِ مربوط و مهم را ذخیره ساخته بودم اکنون بخشِ بحث‌هایِ مربوط به انتشارِ چت توسطِ امیدِ میلانی را در حاشیه‌یِ مخلوق بدین ترتیب چاپ می‌کنم:

1.
بحث با ساتگین بر سرِ ماجرایِ انتشارِ چت
2. بحث با کلولو بر سرِ ماجرایِ انتشارِ چت (بخشِ اول، بخشِ دوم)

برایِ پیشگیری از هرگونه بدفهمی یا بدگمانی نسبت به دست‌چینیِ صفحات و گزینشِ دلبخواهی، کلِ صفحه را که شاملِ یادداشتِ ساتگین و تمامیِ کامنت‌هایِ پایِ نوشتار است، منتشر می‌سازم.
لازم به ذکر است که عبارتِ «مدعیانِ راستی» در متنِ اصلی، به یادداشتِ ساتگین مورخ Feb 8, 2007 یا همان موردِ اول ارجاع داده شده بوده است.

برچسبها:

Monday، February 05، 2007
آنچه اتفاق افتاد: خطای ِ مخلوق و خیانتِ امیدِ میلانی
- احساس ناخوشایندِ یک کژدم نسبت به خویش؟!
اما لابد می دانید که عذابِ وجدان در سادو – مازوخیست ها یعنی همان لذتِ نفس.

- آنچه علی رغم میل باطنی ام انجام دادم، بنا بود چیزی باشد بمثابه ی پیش چشم آوردنِ داوریهایِ عده ای محدود (هشت نفر) نسبت به یکدیگر. متن این چت در قیاس با گستره ی خیانتِ امیدِ میلانی، کاملاً خصوصی محسوب می شد.

- فرستادنِ متن چت برایِ همان عده ی محدود بدونِ کسبِ رضایتِ گوینده، غیر اخلاقی بود. (گرچه گوینده بعداً گفت که جز یک مورد با فرستادنِ محتوایِ مطالبِ نقل شده از او برایِ آن عده مخالفتی نداشته است.) بهرحال در این مورد و خصوصاً حال که همان انسانِ کامل موردِ ستایش گلناز، کل چت را عمومی ساخته، بابتِ اصل ماجرا و نیز اشتباهِ خودم در اعتماد به یک خائن (بُتِ بزرگِ گلناز)، از او معذرت می خواهم!

- به انتشار عمومی سپردنِ چیزی که تنها میانِ هشت نفر در جریان بود، جز شیطنتِ بیمارگونه چیز دیگری نیست. من از هر طریقی که توانستم، ناامیدانه از امیدِ میلانی خواستم که متن چت را از وبلاگ اش بردارد اما چنین درخواستی از کسی که جنونِ خودنمایی دارد و لذت می برد از اینکه به افشاگر ملقب گردد، پیشاپیش محکوم به شکست بود. باید بگویم که شخصاً باور نمی کردم امیدِ میلانی متن این چت را عمومی کند. اما مشخص شد که با فرستادنِ چت برایِ او، تیغ در کفِ یک انتقام جویِ مست داده بودیم و دیگر کاری نمیشد کرد.
کسی که از رویِ بلاهتِ محض (گلناز بخواند: نبوغ محض) مدعی "مرگِ اخلاق" است، طبعاً غیر اخلاقی رفتار می کند (فرمولِ موردِ استفاده: اخلاق را مرده بپندارید تا با خیالِ راحت از شرش خلاص شوید!) اما این مانع نمی شود که من او را به دلیل عدم پایبندی به کمینه ی اصولِ اخلاقی و عمومی ساختن غیرمسؤولانه ی متن این چت، تقبیح نکنم.
وضع گفت و گویی که تنها شش نفر از افرادی که اسمشان در این چت برده شده بود، از آن مطلع شده بودند ( که فرستادن اش برایِ همان عده ی محدود هم از نظر من خطا بود) به هیچ وجه قابل قیاس نیست با رذالت ای که امیدِ علمدار میلانی مرتکب شد و متن گفت و گو را با پینگ هایِ متعدد در تمام وبلاگستان منتشر ساخت.
آنچه دیگران (و البته به طعنه) افشاگریِ میلانی نامیده اند، در حقیقت چیزی نیست جز بازنمایِ تمام عیار یک شخصیتِ تهی (فاقدِ کاراکتر) که همیشه از رویِ خودبزرگ بینی ِ مضاعف، حقارتِ خود را ستایش کرده و با همین ترفند نیز برایِ خود حفاظِ امن ساخته است.

- یک اتفاق باورنکردنی که در وبلاگستان افتاده آن است که برخی اوج انحطاطِ یک نفر را دلیل ای می گیرند بر سلبِ مسؤولیت از او نسبت به آنچه مرتکب می گردد. امیدِ میلانی البته چنین وضعیتی دارد، و گویا وخامتِ شخصیتِ او بجایِ آنکه مذمتِ دیگران را افزایش دهد سببِ نوعی مصونیت برایِ میلانی شده تا هر غلطی خواست بکند و در مقابل از انتقاد و پاسخگویی نیز معاف باشد.
من منکر اشتباهِ خود در این زمینه نیستم اما نمی فهمم چرا کسی باید در برابر خیانتِ تاسف انگیز این آدم که صرفاً از رویِ یک عداوتِ شخصی حیثیتِ بسیاری افراد را به بازی گرفت، بگوید که از میلانی توقع ای نیست؟!
بسیار نامعقول است که رفتارهایِ مخاطره آمیز و آشوبگری هایِ غیر مسؤولانه ی امیدِ میلانی با تصریحاتِ مزوّرانه اش به عدم پایبندی به اخلاق، توسطِ دیگران توجیه گردد!
گویا همه پذیرفته اند از آنجا که امیدِ میلانی هر اشتباهی را مرتکب می شود، پس هیچگاه اشتباه نمی کند و مؤاخذه یا تقبیح هم نباید بگردد!

- بخشی از مطالبِ چت و پاره ای از بحث ها در آنچه میلانی منتشر ساخته حذف گردیده است.

- جز آنچه از گوینده (گلناز) نقل شده، تمام داوریهایِ مثبت یا منفی (از سادگی تا حرامزادگی) که شخصاً راجع به دیگران کرده ام را کاملاً قبول دارم.
طبعاً بخشهایِ نقل شده، داوریهایِ گوینده است و نه شنونده (مخلوق).

- امیدوارم این اشتباه در فرستادنِ چت برایِ شش نفر، که خیانت پیشِگی و شیطنتِ موذیانه ی امیدِ علمدار را در عمومی ساختن آن در پی داشت، برایِ هیچکس سببِ دردسر نگردد!

- از همه ی کسانی که در این ماجرا بواسطه ی دانستن داوریهایِ دیگران نسبت به خودشان و یا دانسته شدنِ داوریهایِ خودشان نسبت به دیگران، بواسطه ی بیان شدنِ ارتباطاتشان با دیگران (که البته تکذیب هایِ مکرر گوینده نسبت به گفته هایش، اعتبار و صحتِ تمام گفته ها را مخدوش ساخته) و یا به هر سببِ دیگری به گونه ای موردِ إجحاف و آزار قرار گرفتند عذرخواهی می کنم!
در همین زمینه:

برچسبها:

Friday، February 02، 2007
لذت ِ تماشاگری
دیدنِ سکس از انجام آن دلپذیرتر است.
تماشاگران لذت ای را تجربه می کنند که بازیگران - در مقام بازیگر - همیشه از آن محروم مانده اند.
لینکِ مستقیم کامنت

برچسبها: ,

عشق های نافرجام
احساس عجیب ای ست وقتی ببینی کسانی را عمیقاً دوست داشته ای و خیلی راحت هم از دستشان داده ای.
لینکِ مستقیم کامنت

برچسبها: