ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه

افرا یا روز می گذرد: خیال واقعیت/واقعیت خیال



افرای بیضایی افزون بر اجرای بی‌نظیر (بازیگری، صحنه‌گردانی، نورپردازی و ...) مضمونی داشت که برخی نقدها نشان از عدمِ درکِ این درونمایه دارد.
بیضایی در مقدمه‌ی خود بر جلدِ دومِ دیوانِ نمایش جمله‌ای دارد که شاید کلیدی باشد برای فهمِ افرا: «... در کشوری که کم‌وبیش، در هیچ سطحی، حرفِ واقعیت را هم نمی‌شود زد، واقعیت‌گراییِ بدونِ درک و خلاقیت یعنی متن‌کُشی.»
افرا یا روز می‌گذرد، خیال‌پردازی در متنِ واقعیت و واقعیت‌پردازی در متنِ خیال است و پرداختِ این رابطه‌ی دیالکتیک میانِ خیال و واقعیت، هنری ست که بیضایی به‌خوبی از پسِ آن برآمده است.
شیءِ فی‌نفسه‌ی بیضایی چیزی جز زهرخند بر واقعیتِ جامعه‌ی ایران نیست. دروغ این‌جا اگر مصداقی داشته باشد، همانا واقعیتِ بختک‌گونه‌ی مردمانِ این سرزمین است؛ ما یک دروغِ بزرگ هستیم.
نقدِ افرا بر مبنای اخلاقِ کانت، یعنی به بیراهه رفتن در فهمِ نمایشی که اساساً خاستگاه و سرچشمه‌ای یکسره متفاوت دارد.

در بابِ افرا:
3. افرا از منظرِ فرهنگ (تفاوتِ فرد و گله)
4. افرا از منظرِ شیوه‌یِ نمایش (تناسبِ چهارچوبِ اجرا با منطقِ متن)

درآمدی بر عهد جدید

پنج‌شنبه‌ی پیش سری زدم «انجمنِ حکمت و فلسفه» برای سخن‌رانیِ پیروزِ سیار در بابِ عهدِ جدید. پیروزِِ سیار به‌خاطرِ ترجمه‌ی عهدِ جدید، بر مباحثِ کتابِ مقدس کاملاً مسلط بود و گزارشِ خوبی از تاریخچه‌ی عهد و موضوعاتِ هر بخشِ آن عرضه کرد. در پایان هم جز یک طومار پرسشِ چرند از جانبِ یک آدمِ ذوق‌زده، باقیِ پرسش‌ها خوب و آموزنده بود. فضای انجمنِ حکمت و معماریِ ساختمان و حیات از آن‌جا که قدیمی ست، بسیار به دل‌ام می‌نشیند. در واقع من از این جور معماری‌ها کام می‌گیرم.

پی‌نوشت:
گزارشی از سخنانِ آن روز را می‌توانید در این‌جا بخوانید.

یاد ویستار

گاهی گرچه دیر اما پیش از این‌که خیلی دیر شود، گذارم به برخی جاها می‌افتد و خاطراتی از آن برایم به یادگار می‌ماند، در حالی که امرِ خاطره‌آفرین خود دیگر وجود ندارد.کتاب‌فروشیِ نشرِ ویستار را درست زمانی کشف کردم که درونِ آن بحث بود بر سرِ غرضِ سوءِ مالکِ سابق و امکانِ از دست دادنِ مِلک. کتابِ مکالماتِ اکبرِ رادی و دو عدد دی‌وی‌دی (Enigma و Era) خاطراتِ فراموش‌ناشدنیِ من از ویستاری‌ ست که اکنون تنها خرابه‌ای از آن در خیابانِ کریمخان باقی مانده است.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه

پلاک نود و نه

هر چه بیش‌تر پیش می‌رفتیم، من بیش‌تر به یاد می‌آوردم. و هنگامی که به کوچه‌ی کودکی‌ام رسیدیم، تمامِ خاطراتِ من پیشِ چشمان‌ام رژه رفت. خانه‌ی من، کوچه‌ی من، کودکیِ من، انگار همه ناگهان جان گرفته بودند. مرورِ زنده‌ی آن خاطرات در کنارِ تو، بی‌نظیر و فراموش‌ناشدنی بود.