ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

در ستایش یگانگی

شیخ‌الرئیس بوعلی‌سینا (بزرگِ مکتبِ فلسفیِ مشاء در جهانِ اسلام) در رساله‌ی تمثیلیِ «زنده فرزندِ بیدار» (حی‌بن یقظان) از زبانِ پیرمردِ حکیم به مردمانِ ناحیه‌ای از اقلیمِ هستی اشاره می‌کند که «دوراندیش و به‌ بد گراینده‌اند. گر به‌سویِ نیکی گرایند، نیکی به‌غایت کنند و گر بدی کنند نه به‌سبکباری کنند بلکه چون دلیرانِ ناباور کنند. و شتاب نکنند اندر آنکه کنند و از درنگ دست باز ندارند.»
بدونِ دوست و دشمن نمی‌توان زیست.
خواستم بگویم کسانی را که در دوستی و دشمنی یگانه‌اند، می‌ستایم!

تیمور لنگ یا لنگ تیمور

قرآن فرآورده‌ی خداوند باشد یا فرآورده‌ی محمد، آموزه‌های آن (در کلیت و یکپارچگی‌اش) برای سلامتیِ مزاجِ آدمیان زیان‌بار است.

STAY

توالی و تکرارِ لحظات، دورِ رخدادِ وقایعِ این‌همان، رنجِ دوباره زیستن، درهم‌ریختن تصورِ عرفی از زمان و مکان، روایتِ دیگرگون از عشق و مرگ، این‌ها بود آن‌چه این فیلم را نزدِ من دیدنی و یگانه ساخت.

در راستای رهبرفرموده‌ها

نوآوری همیشه به شکوفایی منجر نمی‌شود، گاهی به شکوفه‌زدن می‌انجامد. در کل هر شکوفایی ناگزیر پیامدِ نوعی نوآوری است اما عکسِ این قضیه صحیح نیست. منطق در این زمینه پاسخی ندارد که چگونه برخی‌ها توانستند دوگانه‌ی نو و کهنه را کنار گذاشته، به‌جای آن از هم‌بودِ شکوفه و کوفه بهره ببرند.
پی‌نوشت:
با سپاس از
انگیزه‌ساز!

حسن و دیو راه باریک پشت کوه

تئاترِ ایرانی برخلافِ انبوهی از ترکیب‌های ایرانیِ دیگر، بسیار معنا‌دار است!
این‌جا می‌توانی شکوهِ ازدست‌رفته‌ی زمین‌داری نجیب، خلق و خویِ خودزنیِ مردمانِ این سرزمین و یا نوستالژیِ خوبی و پاکیِ گم‌شده‌ در تاریخِ این آب و خاک را در چهره‌ی غمگینِ غولی بدنام به تصویر درآوری.
افشینِ هاشمی در این نمایش شاهکاری ایرانی آفریده است! نمایشی با حال و هوای کودکانه و به‌همان میزان سرشار از بلوغ و عبرت! نمایش پر از خنده و البته زهرخند است. موسیقی در آن جایگاهی کانونی دارد تا جایی که چه‌بسا بتوان این نمایش را موزیکال دانست. نغمه‌های ساز و صحنه‌های نمایش به‌گونه‌ای متناسب با یک‌دیگر هماغوش شده‌اند.
در هماوازی و همبازیِ ساده اما دلنشینِ بازیگرانِ این نمایش، می‌توانی اشاراتِ تیزبینانه‌ی کارگردان به موقعیتِ امروزینِ ایران‌زمین را نظاره کنی.
در همین زمینه:
مخاطب از یاد نرفته (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
متن وام‌دارِ آثارِ بیژنِ مفید است/گفت‌وگو با افشینِ هاشمی
پی‌نوشت:
عکس از ناصر عرفانیان

هم‌اندیش

به‌یقین در محدوده‌ی آگاهیِ من تابه‌حال کسی چنین زلال و جسورانه پدر و مادرش را داوری نکرده که من و تو کردیم. در این نامه‌ها حسی از اعتماد، خودفرمان‌روایی و تحلیلِ بی‌رحمانه و هم‌هنگام نوستالژیکِ واقعیتی به‌نامِ «خانواده» موج می‌زند که برایِ من هیچ‌گاه فراموش‌شدنی نیست.
تو معجونی از انسانیت، نبوغ و احساسی!
می‌دانم که چه‌بسا هرگز نتوانیم در دنیای بیرونی دیداری داشته باشیم. اما می‌خواهم این را بدانی که در دنیای واقعی، دوستی به عزیزی و یگانگیِ تو نداشته‌ام.

Against Twitter

فلسفی‌‌اندیشی (گرچه آن‌را یک بیماری بدانیم) یعنی زمانی که همه در این سایت مشغولِ سرگرمی هستند، تو از چراییِ برپاییِ سایت و سببِ حضورِ خود و دیگران پرسش کنی؛ یعنی زمانی که همه بازی می‌کنند، تو به خودِ بازی نظر کنی و از چراییِ بازی بپرسی.
وانگهی معمایی که حل‌نشده باقی مانده، آن است که این نگاهِ مرتبه‌ی دوم به بازی، خود نوعی بازی است.
پی‌نوشت:
تویتر قابلِ تحمل نبود! از توانِ من فراتر بود! زمانی که واردش می‌شدم، سرگیجه می‌گرفتم. تویتر همچون زیارت‌گاه یا ایستگاهِ مترو
شلوغ و پرهیاهو بود و من از این دو گریزانم.

پرسش من و امیلی

جالب نیست؟ این پرسشِ امیلیِ طالبِ تنهایی و غوطه‌ور در تخیلات را من نیز بارها از خود پرسیده‌ام: «چند هم‌خوابه اکنون در حالِ ارگاسم هستند؟»

نهمین داستان کیشلوفسکی

وقتی یک‌بار خیانت کنی، باید برای بازسازیِ اعتمادِ از دست‌رفته خیلی تلاش کنی و مراقب باشی تا دوباره اشتباه نکنی، گرچه این‌بار ناخواسته.
زن به مردِ عقیمِ خود خیانت کرد. پس از بازسازیِ زناشوییِ آسیب‌دیده، به مسافرت برای اسکی رفت و عاشقِ سمج نیز از برنامه‌ی او آگاهی یافت و به‌دنبالش روان شد. شوهرِ زخم‌خورده یک روز صبح دید که عاشقِ زنش با چوب‌های اسکی به مسافرت می‌رود. او فهمید اما نه چندان درست. زن با دیدنِ عاشق بی‌درنگ با شوهر تماس گرفت اما او نبود. زن به خانه برگشت. در این فاصله مرد خودکشی کرده‌بود، اما کیشلوفسکی نخواست که او بمیرد.
زنده‌ماندنِ مرد و آن گفت‌وگوی تلفنیِ اولترا رومانتیکِ او با همسرش، برایِ من خوشایند نبود. چه‌بسا مرگِ مرد، پایانِ باشکوه‌تری برای فیلم می‌بود.

کار و ازخودبیگانگی

آرزو داشتم جایی کارِ تدریس، ویراستاری یا ترجمه کنم! یا به‌هرحال جایی باشم که با کتاب سر و کار داشته باشم، سر و کار داشتنی پویا (نه همچون کتاب‌فروش یا کتاب‌دار) که داد و ستدی دوسویه میانِ من و کتاب باشد. اما این کارِ فعلی به‌شدت من را به ازخودبیگانگی دچار ساخته است. باید با کسی سر و کله بزنی که ادعای جهانی دارد اما در واقع کوتوله‌ی صاحبِ مدرکی بیش نیست.
و این نامِ «مهندس» که از هر ناسزایی بدتر است. همه می‌دانند که دیگری مهندس نیست و همه هم یک‌دیگر را مهندس صدا می‌زنند. دوست دارم یک‌بار به ابلهِ صاحبِ مدرک با افتخار بگویم:
«آقا! من مهندس نیستم.»