ه‍.ش. ۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

Pirates II : و خداوند پورن را آفرید

از آنجا که عشق و علاقه‌ی من به فیلم‌های پورن بر دوستانِ دیرینِ این سرا پوشیده نیست و باز از آنجا که چندی ست اهمیتِ روایت (Narration) در اینگونه فیلم‌ها نزدم برجسته و چگونگیِ داستانِ فیلم سنجه‌ی ارزش‌گذاریِ تولیداتِ پورن گردیده است، چه همانطور که خیال باید تفاوتی با واقعیت داشته باشد فیلمِ پورن نیز باید با آنچه آدم‌ها در دنیای واقعی انجام می‌دهند تفاوت داشته باشد، همه‌ی شما خوانندگانِ گرامی و فرهیخته‌ی وبلاگِ مخلوق را به دیدنِ شاهکارِ «دزدانِ دریایی» با بازیِ خوبِ (بازیگرِ فیلم‌های پورن) ایوان استون در نقشِ کاپیتان ادوارد رونالدز فرا می‌خوانم!
در این به‌راستی «فیلمِ سینمایی – پورن»، بانوانِ بازیگر همگی پورن‌استارهای سرشناسِ جهان هستند و از همه مهم‌تر اینکه بلادونای من هم در آن نقش بازی می‌کند؛ فیلمی کمدی با داستانی که بسیار زیبا طرح‌ریزی شده و دستِ‌کم آمیزشِ تخیل و تکنیک در آفرینشِ صحنه‌های آن دیدنی و ستودنی است!
چنانکه آیدینِ آغداشلو به‌درستی گفته بود، زمانی آدم‌ها گمان می‌کردند که تولیداتِ پورن جامعه‌ی بشری را واژگون خواهد کرد و انسان‌ها را به آستانه‌ی دیوانگی خواهد کشاند، اما اکنون هر روزه بسیاری از این فیلم‌ها ساخته می‌شود و بشریتِ همیشه عزیز نیز به زندگیِ خود ادامه می‌دهد و از اساس هنگامی که آدمی برخی از این فیلم‌ها را می‌بیند، خنده‌اش می‌گیرد.
به‌گمانِ من او به فرازِ مهمی اشاره کرده است. سویه‌ی کمیکِ فیلم‌ِ پورن یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های آن است که گمان می‌کنم نزدیکی و پیوستگیِ معناداری با همین سویه‌ی کمیک در خودِ سکس دارد. خودِ این کاری که میانِ زن و مرد انجام می‌گیرد بامزه و خنده‌دار است. افزارهای جنسیِ زن و مرد و پیچیدنِ‌شان در یکدیگر چنان هارمونیِ شگفت‌انگیزی دارد که خنده‌ی از سرِ ستایش هر بیننده‌ای را بر می‌انگیزد. تنها کاری که فیلم‌های پورن می‌کنند آن است که با نوعِ خاصی از داستان‌نگاری، بر این سویه‌ی کمیک می‌افزایند.‌
من باور دارم که یکی از تاثیرهای مهمِ فیلم‌های پورن فریاد زدنِ نازِ وجودِ زن در جهان است. می‌دانید؟ گویا زیباییِ زن و نازِ وجودِ او در هیچ موقعیتی همچون سکس آشکار نمی‌گردد و به‌چشم نمی‌آید. فیلم‌ِ پورن، این اندرونی‌ترین کارِ آدمیان در جهانِ سنت را به بیرونی‌ترین صحنه در جهانِ مدرن کشانده است (گمان نمی‌کنم کسی واقعی‌تر بودنِ سکسِ فیلم‌های پورن را نسبت به فیلم‌های سینمایی نپذیرد. در واقع فیلمِ پورن تنها موردی ست که ما به‌عنوانِ تماشاگرِ آنچه پیش از این ضبط شده و اکنون بر صفحه‌ی نمایشگر نقش بسته، باور می‌کنیم که حقیقتاً چنین چیزی رخ داده است).
می‌ماند مشکلِ باورپذیرنبودنِ روایتِ فیلم‌های پورن که ما در بسیاری موارد داستانِ طرح شده در اینگونه فیلم‌ها را باور نمی‌کنیم و این به‌گمانم بیش‌تر به خودِ ویژگیِ پورن بودنِ این فیلم‌ها باز می‌گردد تا کاستیِ کارگردان و نویسنده در روایتگری. چرا که نامِ چنین فیلمی خودش پیشاپیش می‌گوید که چه چیزی بناست رخ بدهد و طبعاً با وجودِ چنین دانشِ پیشینی، روایتِ داستان نفوذ و اثرِ خود را تا حدِ زیادی نزدِ بیننده از دست می‌دهد.
واپسین کاستیِ بنیادیِ فیلمِ پورن آن است که در بیش‌ترِ حالات، تصویری مکانیکی و انسان‌زدایی‌شده از رابطه‌ی جنسی به‌دست می‌دهد (این آسیب بسیار شبیه به آسیبِ رابطه با روسپی‌ها است)، که مهم‌ترین نمودش در ساده‌انگاری نسبت به روابطِ انسانی و فرجام‌باوریِ کام‌خواهانه نسبت به برقراریِ رابطه با زنان است. اگر انس به تولیداتِ پورن (شبیهِ انس به روسپی‌ها) با قطعِ رابطه‌ی انسانی و عاطفی با جنسِ زن همراه شود، به‌مرور فرد را چنان ایزوله، تنها و سرگردان می‌سازد که توانِ ابرازِ مهر و ایجادِ ارتباطِ احساسی با زن را از او خواهد گرفت و از او یک اخته‌ی عاطفی (دیلدوی مکانیکی) خواهد ساخت.

در همین زمینه:
پس‌نوشت:
ماجرای نمایشِ «دزدانِ دریایی» در دانشگاهِ مریلند و دخالتِ مجلسِ سنا و در نهایت جلوگیری از نمایشِ فیلم و البته اعتراضِ دانشجویان به این تصمیم را می‌توانید در
واشنگتن‌پست بخوانید. حتی سناتور اندرو پی. هریس این فیلم را «شوکه‌آور» خواند و پیشنهادِ تصحیحِ بودجه را طرح کرد: برای هر دانشگاهِ عمومی که چنین نمایشی را برگزار کند، جریمه‌ای شاملِ کسرِ بودجه در سالِ آینده تعیین شود.
این داستان از این جهت شایسته‌ی درنگ است که بسیاری از استدلال‌های موافقان و مخالفان برایِ ما آشناست و نشان می‌دهد که حساسیتِ مثبت یا منفی نسبت به پورن و کشمکش بر سرِ آن، تنها مختصِ مردمانِ خاور نیست. به نمونه‌هایی از این دلایل اشاره می‌کنم:
لیز سیاولینو دانشجوی سالِ دومِ فعال در گروهِ دانشجوییِ «فمینیزم بدونِ مرز» در مخالفت با تصمیمِ مسوولانِ دانشگاه و سنا چنین می‌گوید: «من به‌راستی گمان نمی‌کنم که دولت باید به‌وسیله‌ی قدرتِ بودجه بر ما زورگویی روا دارد.»
حتی آرون تیتوس از سازمانِ «همبستگیِ مریلند علیهِ پورنوگرافی» نیز باور دارد که گرچه نتیجه [لغوِ نمایش] خوب بود اما استدلالِ مسوولان نادرست بوده است. «دانشگاهِ مریلند باید به قدرتِ باور پاسخگو باشد نه به قدرتِ دارایی.» او چنین ادامه می‌دهد: «من با دانشگاه سر و کله زدم تا از راهِ جستاری پیرامونِ زیان‌های پورنوگرافی [با این مسئله] مواجه شود.»
اما استدلالِ سناتور هریس همان سخنی ست که بسیاری از افرادِ جامعه‌ی ما نیز هم‌نوا با او به زبان می‌آورند:
«پورنوگرافی خنده‌دار نیست، زهرآلود است.»
در پایان
سخنِ یکی از سناتورهای مخالف تامل‌برانگیز است و با فرازِ پایانیِ نوشتارِ من نیز هم‌خوان:
«پورنوگرافی مردان را نسبت به زنانی که دلربایی می‌کنند اما همخوابگی را برنمی‌تابند، بیش‌تر برآشفته می‌سازد.»

تن‌های تنها

از اساس سکس چیست جز تنانه‌ترین مرهم برای تنهایی و رنجِ زندگیِ انسان تا دو تن دمی کنارِ یکدیگر بیاسایند و با آن کار برای چندی تنهاییِ هولناکِ خود را در جهان فراموش کنند!
ناله‌ها و نعره‌های هماغوشیِ آدمیان تنها و تنها آواهایی ست برآمده از رنجوری و سرگشتگیِ آدمی در سرایی که ناخواسته به آن پای گذاشته و دیر نیست که پایش از آن بریده شود؛ یگانه پاسخِ به‌راستی عصیان‌گرانه‌ی این بیچاره‌ترین هستنده به رازِ آفرینش!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

دنیای بیگانه‌ی زن

1. برخی سویه‌های دنیای زنانه برایِ من همیشه توجیه‌ناپذیر بوده است. هنوز هم در شگفت هستم که چرا این جنس همیشه خودش برای خودش مسئله بوده است! چرا یک زن همیشه سرگرمِ خود، به‌مثابه‌ی ابژه و شیء، است؟
اینهمه خوددرگیری و خودکاوی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا این انبوهِ احساس‌نویسی‌ها نشان از جزر و مدِ پرشتابِ درون ندارد؟ چگونه چنین وجودِ پرآشوبی می‌تواند بر ذهنِ خود سامانِ منطقی برقرار سازد؟
درگیریِ احساسیِ زن حتی زمانی که معطوف به دیگری باشد، باز خودِ او را موضوعِ تردیدها و پرسش‌های درونی می‌سازد. نمونه‌اش ماجرای شیرینِ عشق (1) برای این جنس است. پرسشِ «آيا من او را دوست دارم؟» که هر زن هزاران بار از خود می‌پرسد، شاهدِ رسایی ست بر حضورِ پر رنگِ وجودِ او در تردیدی که از احساسِ خود نسبت به دیگری در می‌افکند. این پرسش از عشق به دیگری، به‌فرجام به پرسش از اساسِ احساسِ خودِ زن راه می‌برد. جزر و مدهای درونی، همیشه پاسخِ آن پرسش و پرسش‌های مشابه را دگرگون می‌سازند. سردرگمیِ عاطفیِ این جنس، فرجامِ گریزناپذیرِ چنین شاکله‌ی وجودی است.
روشن است که قصدِ من انکارِ وجودِ این تردیدها و خوددرگیری‌ها در جنسِ مرد نیست. اما گمان نمی‌کنم کسی تردیدی داشته باشد در اینکه بسامد و فراوانیِ چنین حالتی در جنسِ زن چنان است که می‌توان آن را وضعِ طبیعیِ این جنس نامید.
وانگهی ماجرا تنها به خوددرگیریِ احساسی پایان نمی‌یابد بلکه تنِ زن نیز خود نمونه‌ی فیزیکالِ جزر و مد است؛ دوره‌های خون‌ریزی و تنفر از خویش. اکنون تن و احساس / بیرون و درون هر یک بر دیگری زخم می‌زند و فرآورده‌اش وجودی چنین پرآشوب است که لحظه‌ای به خود و همگان عشق می‌ورزد و آنی دیگر از خود و همگان بی‌زار است.
باری، آزمونِ ادعای این نوشتار بسیار ساده است. اگر به دور و برِ خود در همین مجازستان نگاهی بیندازیم با شمارِ سرسام‌آوری از وبلاگ‌های این جنس روبرو می‌شویم که لبریز است از احساس‌نوشته‌ها و یادداشت‌هایی که بیش‌تر و در بدترین حالت گزارشِ روزانه از زندگی و روابطِ شخصی یا در حالتِ بهتر روایتِ کمابیش زیبا از حس‌های درونی و تصویرِ جزر و مدهای فردی و در بهترین حالت ساختنِ صورتی کلی از حسی جزیی و نگارشِ تابلوییِ ماندگار از رابطه‌ای گذراست. البته از این نوعِ اخیر تنها دو نفر دیده‌ام یا شاید هم فقط یک نفر (و یا حتی هیچکس؟). اما باز هم باید گفت که اندک چیره‌دستان در نگارشِ نوعِ سوم نیز بیش‌ترِ نوشتارهایشان از نوعِ اول یا دوم است.
2. خوددرگیری از منظرِ من دو گونه است: مثبت و منفی.
خوددرگیریِ مثبت در پایان به خودسازی می‌انجامد و خوددرگیریِ منفی به خودویرانگری.
گمانِ من بر آن است که خوددرگیریِ زنانه از نوعِ دوم است. زن خود را می‌کاود اما فرجامِ این کاوش کمتر سویه‌ای از شخصیتِ او را نزدِ خودش روشن می‌سازد و آنچه من دیده‌ام جز این نیست که در پایانِ این خودکاوی، اگر به ابهام‌ها و سردرگمی‌های زن نسبت به خودش افزوده نشده باشد، چیزی هم از آن کاسته نگردیده است.
3. این چرخه‌ی بی‌پایانِ خودکاوی، خوددرگیری و در نهایت باز هم پابرجاماندنِ خود به‌مثابه‌ی ابژه‌ای تاریک نزدِ خویشتن، نه تنها مطلوب/مثبت نیست بلکه جای چندانی برای ژرف‌نگری‌های منطقی باقی نمی‌گذارد. بدونِ اینکه بخواهم حکمی کلی صادر کنم باید بگویم که بسیاری از افرادِ این جنس جهانی دارند سراسر متفاوت از جهانِ اندیشه‌. اینجا دیگر بحثِ استعداد مطرح نیست که سخن از دو گونه وجود و زیست‌جهانِ بیگانه از یکدیگر است. استعداد زمانی طرح می‌شود که این دو جهان بر یکدیگر منطبق باشند. به‌عنوانِ نمونه می‌توان گفت که بسیاری از مردان استعدادِ فلسفه‌ورزی ندارند اما در موردِ زنان چنین سخنی بی‌معنا است. زنان از جهانی یکسره دیگرگون آمده‌اند.
4. من به‌ژرفی باور دارم که بدبینیِ فلسفی و زیستِ فیلسوفانه با خوش‌بینیِ عرفی و زیستِ سرخوشانه هرگز سازگار در نمی‌آید و به‌همان ژرفی باور دارم که هیچ زنی در ناامیدانه‌ترین آناتِ زندگی‌اش نمی‌تواند یک بدبین باشد و البته وارونه‌ی این گزاره درست نیست. یعنی مردانِ بسیاری هستند که در خوش‌بینی و یا حتی گونه‌ی پیش‌رفته‌اش یعنی بلاهت، گوی سبقت از زنان ربوده‌اند. اما بزنگاه اینجاست که ما در تاریخِ اندیشه، بسیار مردانی داشته‌ایم بدبین؛ در ژرف‌ترین لایه‌های وجودی.
5. داوری‌های تا بدینجا به‌هیچ‌رو ارزش‌گذارانه نبود؛ توصیفی بود از زن آن‌سان که من شناخته‌ام و روحیاتِ این جنس تا جایی که من درک کرده‌ام. شاید فرازِ «خوددرگیریِ منفی» به‌ظاهر تنها ارزش‌گذاریِ این نوشتار باشد. اما گمانِ من بر آن است که شادی، شور و شیداییِ انکارناپذیرِ جنسِ زن نسبت به زندگی، جهان و انسان، سرچشمه‌هایی دارد هماغوش با همان درگیری‌های پرتلاطمِ احساسی، خودکاوی‌های ویرانگرِ پیاپی و بی‌پایان، جزر و مدهای درونی و در نهایت تمنای زیر و رو شدنِ زندگی و هیجانِ روزمره.
جهانِ ناآشنا و توجیه‌ناپذیرِ زنان است که زندگی را قابلِ تحمل می‌گرداند.
شورِ پایان‌ناپذیرِ درونِ یک زن است که مرهمِ زشتی‌ها و درندگی‌های دنیایِ بیرون می‌گردد.
یک زن چه‌بسا بتواند یک بدبین را از فرجامِ خودکشی برهاند، نه از آن رو که زیستن را توجیه‌پذیر سازد (چرا که گفتم جهانِ زن از جنسِ توجیه‌پذیری نیست چه رسد به توجیه‌پذیرساختن) بلکه از آن رو که زیستن را تنها و تنها جای‌گاهی از جنسِ زیبایی بخشد تا بتوان برای زمانی نه چندان دراز، بر آن ایستاد و فرو نیفتاد.
6. با وجودِ آنچه در بابِ ترسِ زنان گفته‌اند، من گمان دارم که این هراس (2) نیز بیش‌تر درونی ست تا بیرونی و دستِ بر قضا شیدایی و توجیه‌ناپذیریِ جهانِ درونیِ زن، بسیار بیش از جهانِ خشک و چرتکه‌ایِ مرد توانِ ریسک‌پذیری در شکستنِ زندانِ اجتماع و بی‌پروایی در پشتِ پا زدن بر زندگیِ قراردادی را دارد.
جهانِ زنان نسبت به چرخه‌ی بی‌معنای زندگیِ اجتماعی سرکش‌تر است و جهانِ مردان رام‌تر.


(1) البته به‌تعبیرِ زیبا و باریک‌بینانه‌ی اریک ایمانوئل اشمیت در نمایشنامه‌ی «مهمانسرایِ دو دنیا»، زنان نه در جستجوی عشق که در تمنای ماجرای عاشقانه سیر می‌کنند.
(2) در بابِ تفاوتِ ترس و هراس چنین گفته‌اند که سببِ چنین حالتی در اولی روشن/دانسته و در دومی مبهم/نادانسته است.

مخلوق‌نوشته‌های مرتبط:
رازِ تنِ زن
عشق به توانِ تباهی
پس‌نوشت:
بازتابِ این نوشته و پاره‌ای از نظرهای خوانندگان را در
بالاترین می‌توانید ببینید.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

بهار انسانی


خزانِ انسانیِ ما دیری ست بر جانِ‌مان چنگ می‌زند.
بهارِ ما هنوز فرا نرسیده است.
بهارِ ما نوزاییِ انسانِ ایرانی،
کندنِ رختِ زشتِ آيينِ بردگی از تن
و آفرينشِ برگی نوین از تاریخِ این سرزمین است.
امید تنها و تنها ره توشه‌ی ماست؛
امید به رهایی از خودکامگیِ خودخواسته،
امید به روزِ آزادی،
و امید به دگرگونیِ جان و جهانِ ایرانی.
نوروزِ باستانی فرخنده باد!

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

The requested page is Forbidden

مخلوق را فیلتر کردند. زمانی که در آدرسِ پیشین می‌نوشتم نیز همین شمشیر بر سرم فرود آمد. آن زمان یک یادداشتِ کوتاه و هجوآمیز به این رخداد اختصاص دادم اما اکنون حسِ پیری و فرتوتی‌ام آن قدر هست که دیگر لحنِ طنز و هجو را در اين مورد از دست داده باشم. البته واکنشِ دیرهنگامِ من به این رخداد بدین معنی نیست که فیلتر شدنِ مخلوق برایم بی‌اهمیت و ناچیز باشد. درست وارونه و با افسوس باید بگویم که تجربه‌ی قبلی، آینده‌ی چندان روشنی را برای این وبلاگ پس از مسدود شدنِ آدرسِ آن نشان نمی‌دهد.
دلنگرانیِ بنیادینِ من اندیشه و سیاست است که البته در دوره‌ی واپسینِ مخلوق، این دلنگرانی بیش‌تر در موضوعاتِ هنری و فرهنگی نمود یافته است. اما به‌هرروی وجودِ این دلنگرانی یعنی مخاطبِ من بیش‌تر ایرانیانِ درونِ مرزهای کشور هستند و تجربه جز این نمی‌گوید که با فیلترشدنِ مخلوق، من مخاطبانِ اصلی‌ام را از دست خواهم داد.
مخلوق در این دوره دیگر هرگز آن شر و شورِ پیشینِ خود را نداشت و شگفت آنکه هم آن زمان که جولان می‌دادم وبلاگم را فیلتر کردند و هم این زمان که صرفاً در گوشه‌ای از این جهانِ پهناور تنها و تنها حرفِ خودم را می‌زنم باز با فیلترینگِ جمهوریِ اسلامی مواجه شده‌ام. هویتِ مخالفِ من ناگزیر جز این فرجامی ندارد.
تجربه‌ی فیلترینگ در وبلاگ‌نویسانی که جنسِ نوشته‌هایشان کمابیش شبیهِ من است نیز هیچ مطلوب نبوده است. برخی از اين دوستان با اينکه در بیرون از مرزهای ایران زندگی می‌کنند پس از آگاهی از مسدود شدنِ آدرسِ خود کم‌کم به نبودن و ننوشتن خو گرفتند. اما من حتی خودم هم نمی‌توانم وبلاگم را (بدونِ استفاده از فیلترشکن) ببینم و از این پس (همانندِ دوره‌ی پیش که فیلتر شدم) برای پاسخ به کامنت‌ها مشکل خواهم داشت و از آن بدتر خوانندگانِ اصلی‌ام نیز که در حالِ عادیِ وبلاگ نیز از مشکلِ کامنت‌گیر نالان بودند، دیگر برای کامنت‌گذاشتن و ابرازِ نظرهای خود با مشکلِ جدی روبرو خواهند بود.
نامه‌ای نیز به تاريخ Feb 21, 2009 خطاب به فیلترچيان نگاشتم و از دلايل مسدود کردنِ آدرسِ مخلوق پرسیدم که چکيده‌ی پاسخ و پند و اندرزهایشان یک جمله بود:
«آدرس دامنه اينترنتی شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از: "کمیته تعیین مصادیق پايگاه های غیر مجاز اینترنتی" (وابسته به شورای عالی انقلاب فرهنگي) دارد.»
اینچنین است که در کشوری که حقِ آزادی اولین و مهم‌ترین حقی ست که باید ستانده و سرکوب شود، کم‌ترین حقِ شخصیِ من برای در اختیار گذاشتنِ باورهایم با خوانندگانِ نه چندان فراوانِ این وبلاگ به‌راحتی سلب می‌گردد و سرایی که سخت بالید، چنین آسان به کامِ مرگ و فراموشی فرستاده می‌شود.

در همين زمينه:
اين و آن / سرانگشت