ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

Incendies


«سنت» اینگونه است؛ تا هنگامی که با آن هماواز باشی از مهر و ارمغانش بهره‌مندی و تا بخواهی از آن سرپیچی کنی به کین و تاوانش گرفتار می‌آیی. جای نگرفتنِ جین در چهارچوبِ سنت که حتی خواسته و آگاهانه هم نبود؛ او زاده‌ی «زنی که می‌خواند» و فرآورده‌ی درهم‌تافته‌ی زندگیِ ناسازِ مادر بود. چنین تصویر کنید: دختری به خانه‌ای در می‌آید که کسانِ آن از بومی‌های زادگاهِ مادرش هستند و تا هنگامی که او را بیگانه/غریبه می‌دانند به‌گرمی میزبانی‌اش می‌کنند و لبخندهای مهربانانه ارزانی‌اش می‌دارند اما به‌محضِ آنکه جین می‌گوید دخترِ نوال مروان (زنی با عشقِ ممنوع) است و می‌فهمند که آشناست، نگاه‌های‌شان از هر خنجری کشنده‌تر می‌شود و با همهمه‌ی تعصب و حماقتِ خود فضای اتاق را می‌آلایند. دگردیسیِ دوستی به دشمنی در چند ثانیه پدید می‌آید و گذار از خوش‌رویی به تندخویی به‌مجردِ دانستنِ واقعیت به‌سرانجام می‌رسد. گرچه گرانیگاهِ داستان و بنیان‌روایتِ آن در جای دیگری ست (یک به‌علاوه‌ی یک می‌شود یک؛ همین‌قدر تلخ و تراژیک) اما فرازی که بازگفته شد برای من تکان‌دهنده‌ترین پاره‌ی فیلم بود؛ دوستیِ آدم‌های سنتی با دشمنیِ آنان یکسان است و مهرِ این باشنده‌های نابودگر با کینِ آنان هماغوش. ناباوریِ چهره‌ی دختر و هراسی/وحشتی که از سکوتِ پس از جنونِ آن زنان در وجودش دویده بود به‌زیبایی نشان‌دهنده‌ی هولناکیِ وجودِ «سنت» در تار و پودِ هستیِ آن سنگواره‌های آدم‌نُماست.


پس‌نوشت:
در نوشتارِ بالا هر جا «سنت» دیدید می‌توانید آنرا با واژه‌ی «قدرت» جایگزین کنید.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

Solo

اهمیتِ نگاره‌های تک و تنها در پورن چیست؟ این تصویرها چه چیزی را در ما بر می‌انگیزد؟ اعتراف می‌کنم که جذابیتِ این گونه از ایماژهای پورنوگرافیک برای من بسیار بالاست. اما چرا؟
(1)
چه‌بسا نبود/فقدانِ رقیب یک پاره از این روی‌آوری باشد؛ پس بیننده ساده‌تر می‌تواند خودش را در برابر ببیند و او را طرفِ خودش به‌شمار آورد. چیرگی/سلطه‌ی ما در این وضع بیش‌تر است و در پندارِمان او دست‌یافتنی‌تر.
(2)
ابژه‌ی جنسی در چنین حالتی تنهاست؛ او در موقعیتی قرار دارد درست مانندِ آنچه ما هنگامِ دیدن‌ش در آن هستیم. ابژه‌ی تنها، نیازِ خود را در ما می‌کارد و نیازِ ما را در خود فرآوری می‌کند؛ نیازمندیِ دوسویه حلقه‌ی پیوندِ ما با اوست. ما هر دو تنها هستیم و هر دو نابسنده. پس چه‌بسا هم‌پایگی و همانندیِ ما این برانگیختن را فزونی می‌بخشد.
(3)
ابژه‌ی جنسی در تنهایی‌اش این توانایی را دارد تا ما را هر چه بیش‌تر مخاطبِ خود قرار دهد؛ او تنهاست و ما را فرا می‌خواند. چنین خطاب و فراخوانی در دیگر گونه‌های پورن چندان وجود ندارد.
(4)
ابژه‌ی تنها خیال را ژرفا می‌بخشد؛ پیرامونِ او تهی از تشنگان است و حواسِ ما پرتِ رفتارهای دیگران با او نمی‌شود؛ اینگونه ما یکسره و به‌تمامی بر خودِ او خیره می‌شویم و در خودِ او درنگ می‌کنیم.
(5)
ابژه‌ی منفرد خودکُشنگر و خودبنیاد است. فریبندگی و اغواگریِ چنین تصویری هزاران‌بار بیش‌تر است. او کسی را در بر ندارد چندانکه گویی نیازِ تن را تعلیق کرده تا تو ببینی‌اش. او در فراسوی کشمکش‌های جنسی/تنانه ایستاده و جایگاهِ فرادست‌ش ما را برای برکشیدنِ خویش به‌موقعیت‌ش وسوسه می‌کند. فرجام اما روشن است: به جایگاهِ او نمی‌رسیم و ابژه ما را در فرودستیِ خودمان مچاله می‌کند.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

به نام نامی «حذف»

این روزها تمامیت‌خواهانِ این‌سوی خاکریز (همان دایه‌های مهربان‌تر از مادر برای جنبشِ سبز) با چنگ زدن به استبدادِ پدر و پدربزرگ، می‌خواهند سر به تنِ پسر نباشد و از هراسِ بازگشتِ استبداد (بخوانید: نفوذِ اجتماعیِ رقیب) آماده‌ی ریشخندِ اصلِ «پادشاهیِ مشروطه» هستند. در حالی که اگر ما نتوانیم شایسته‌ی «سلطنتِ مشروطه» باشیم، به‌طریقِ اولی شایسته‌ی «جمهوریِ سکولار» هم نخواهیم بود. پاره‌ای از این پهلوی‌هراسان هنوز که هنوز است برای مردم روشن نکرده‌اند که چه رویکردی به دو اصلِ گوهرینِ استبدادسوز دارند؛ تضمینِ آزادی‌های بنیادیِ ملت (پاسداشتِ حقوقِ شهروندان) و جداسازیِ بیشینه‌ی حکومت از امرِ قدسی (سیاست‌گذاریِ غیرِدینی/ملی). هنوز که هنوز است بُردنِ نامِ «بهاییان» یا «سکولاریزم» در بیانیه‌های «شورای هماهنگی» یک تابوی بزرگ است. چه نیکوست که در راستای این پیشنهاد، به پسرِ این‌سوی خاکریز هم بگویند که فامیلِ خود را برای همیشه به «مصطفوی» برگرداند! هر چه باشد پسوندِ «خمینی» هزاربار بیش از «پهلوی» منفور/خطرناک/معطوف به قدرت است.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

ما می‌توانیم؟

چه‌بسا رهبرانِ جنبشِ سبز را از حصر در بیاورند اما خوب است یادمان باشد که ما در این ماجرا هیچ نقشی نداشتیم. درست همانگونه که چه‌بسا دولتِ محمودِ احمدی‌نژاد زودهنگام بیفتد و ما باید به‌یاد داشته باشیم که باز هم در فرجامِ او نقشی نداشتیم. از همه‌ی اینها فراتر، چه‌بسا رژیمِ اسلامی دیر یا زود از هم فرو بپاشد اما خاطرِمان باشد که ما در پایان‌دادن به این تباهیِ سی یا چهل ساله نتوانستیم/نخواستیم هیچ نقشی داشته باشیم. اینها نه سرزنش است نه همگانی‌ساختنِ نااُمیدی که این دومی البته تحصیلِ حاصل است و محال.
با مردمِ کوچه و بازار که سخن می‌گویم وحشت می‌کنم. یکبار (همانندِ همیشه‌ام) سرِ صحبت را بر سرِ سیاست باز کردم و ناباورانه یک راننده‌ی تاکسیِ هفتاد ساله رو کرد به من و گفت «پشتِ این مردم نباش! لیاقت‌ِش رو ندارن». آنگاه ده‌ها شاهد از زندگیِ شخصیِ خودش (کودکی تا پیری) آورد تا آنرا اثبات کند. رفتارِ پیرمرد محترمانه اما درون‌ش یک هیولا خفته بود. مردمِ خود را به هیچ می‌گرفت اما با آنها زندگی می‌کرد. من با خودم فکر می‌کردم اگر به‌راستی یک جامعه با همین اصل بخواهد زندگی کند، شهرها چه گورستانی خواهد شد و همه همدیگر را چه بی‌رحمانه خواهند درید.
ما پشتِ همدیگر نیستیم. ما حسِ پیوستگی به‌عنوانِ یک «ملت» را هنوز نتوانسته‌ایم در خود پرورش دهیم تا جایی که نمودِ بیرونیِ پایدار داشته باشد. سرنوشتِ رهبرانِ جنبشِ سبز برای هیچ‎‌یک از ما اهمیتِ چندانی ندارد. درست همانگونه که خواندنِ وضعِ صدها زندانیِ سیاسی دست‌مایه‌ی وقت‌گذرانی و لایک‌زدن و بحث‌های پرشورِ فیس‌بوکی شده است. خودِ من حتی دیگر مانندِ چند سال پیش نمی‌توانم خبرها را پیگیری کنم و انگیزه‌ای برای خواندنِ مقاله‌ها و تحلیل‌های سیاسی هم ندارم. ما در نمودهای مجازی (وبلاگ، پلاس، ف.ک و دیگر پاتوق‌های وقت‌گذرانی) درست مانندِ یک چریکِ سیاسی ظاهر می‌شویم و از سر تا پای نوشته‌ها و صفحه‌های شخصی‌ِمان «شورِ انقلابی» و «عمل‌گرایی» می‌بارد اما نتوانسته‌ایم هیچ نشانی از این «عمل» را در دنیای واقع پدید بیاوریم. ما خداوندگارانِ دنیای جدا از واقعیت هستیم. اما در زندگیِ جمعی درست مانندِ بردگان زیست می‌کنیم؛ به‌همان سربه‌زیری و به‌همان ناچاری.
برداشتنِ حصر از موسوی/رهنورد و کروبی (اگر رخ دهد) تنها فرآورده‌ی رایزنی‌های پشتِ پرده و برهم‌کنشِ نیروهای سیاسیِ اثرگذار در ایرانِ کنونی ست نه میوه‌ی اعتراض‌ها و کنش‌های سیاسیِ نیست‌شده‌ی ما و باورِ چنین چیزی بسیار آزاردهنده و جان‌کاه است!  

پس‌نوشت:
این رژیم با دشواری و از میانِ رنج و خون و اشک و آه سرنگون خواهد شد اما دیگر باورم شده در زمانی که ما یا نیستیم یا اگر هم باشیم دیگر انتظارِمان به‌سر آمده؛ نه اینکه برآورده شده بلکه از وقتش گذشته؛ رخ دادن یا رخ ندادن‌ش دیگر چندان فرقی برای‌مان ندارد. یک حسی هست؛ حسی که زندگیِ ما را با زندگیِ این رژیمِ افیونی پیوند داده؛ حسِ اینکه ما در دورانِ سیاهِ ج.ا.ا چقدر جان کندیم برای ذره‌ای خوشی و شادی... چقدر دلهره داشتیم برای هر تک لحظه‌ی لذتِ زندگی... من می‌بینم روزی را که این رژیم از میان رفته و مردم در همین پایتخت در حالِ شادی و دست‌افشانی هستند اما مانندهای من هیچ حسی جز اندوه/حسرت/غم ندارند... آن روز ما احتمالاً بر سرِ مزارِ ندا و سهراب و گورِ نمادینِ ترانه موسوی با آزادیِ کامل گریه می‌کنیم... آن روز احتمالاً ما به‌جای پایکوبی در خیابانِ تخت‌طاووس رفته‌ایم به گورستانِ خاوران و داریم آزادانه اشک می‌ریزیم برای آنهمه جان‌های عزیز که ناباورانه پر پر شدند... آن روز ما دیگر خودمان نیستیم و غمی داریم که از غمِ روزهای جمهوریِ اسلامی بیش‌تر است؛ اینکه چرا آسان‌تر و زودتر رخ نداد... اینکه چرا فرسوده شدیم و اینکه چرا آزادیِ میهن ما را رقصان و شورمند نمی‌کند... می‌ترسم روزی این رژیم بمیرد که ما هم در درون‌ِمان مرده باشیم!

بازتاب در آزادگی