ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

این «دیوار» را به‌رسمیت بشناسید

گمان کنم روشن باشد که ما به‌عنوانِ شهروندانِ یک جامعه قرار نبوده و نیست که با همه‌ی باورها و چشمداشت‌هایِ‌مان در برابرِ یکدیگر پدیدار شویم. اما چرا ترانه‌ای در هجوِ فلان پیشوای شیعیان بی‌درنگ از سوی مدرن‌ترین نویسندگان و روشنفکرانِ ما به هماوردی با دین‌دارانِ جامعه‌ی‌مان نگریسته می‌شود؟ ما کدامین گروه از اجتماعِ خود را به‌سخره گرفته‌ایم؟ اگر ماجرا چنان باشد که مهدیِ جامی در نظرِ خود برای من نگاشته است، اگر پرداختن به هر باوری به‌معنای آزردنِ باورمندان به آن باشد، آیا آنگاه جایی برای هیچ‌گونه سنجشگری باقی خواهد ماند؟ آیا باورمند به «باورمندان را آسوده بگذارید!» به پیامدهای چنین باوری نیک اندیشیده است؟ کجاست آن پایگاهِ دسترس‌ناپذیر ما ناباوران؟ ناباور به چه؟ باورمند به چه؟ مساله این است که صاحبِ سیبستان می‌خواهد پشتیبانِ حقِ سعیدِ سلطان‌پورها باشد اما چگونه؟ حقوقِ ما چیست؟ جز اینکه بنابر نبودِ هیچ قدسیتِ سنجش‌ناپذیری در زیستِ‌مان، یگانه حقِ ما سنجشِ قدسیتِ دیگران باشد؟ چرا نقشِ دیرینه‌ی این کسان در «خرمگس»‌بودگی (به‎بیانِ زیبای سقراط) به‌رسمیت شناخته نمی‌شود؟ جز این دیگر چه چیزی برای پشتیبانی به‌جا می‌ماند؟ آری! ما یگانه کارکردِمان در ویران‌سازیِ باورهاست و این فرآیند هیچ رویاروییِ برهنه‌ای با باورمندان نیست. چه‌بسا یگانه چشمداشتِ ما آن باشد که بر فرازِ این ویرانه‌ها، بنایی چشم‌نواز از یک معنویتِ آزادمنشانه بازسازی شود. اما اکنون اگر آنان باورِ خود را پاره‌ای پرستیدنی از جان و جهانِ خود قرار داده‌اند چرا ما هم باید در چنین نگرشی هماوازِشان باشیم؟ چرا ملحدانِ این جامعه باید با خموشی و سکوتِ خودخورانه در این پرستش همراهِ دیگران شوند؟ فرقِ مهدیِ جامی با فلان مذهبیِ سخت‌نگرِ این جامعه چیست؟ اگر قرار شود که او هم در سوی ساده‌دلانی بایستد که باهمستانِ ایرانی را یکدست و دهان‌بسته می‌خواهند دیگر به چه کسی می‌توان برای پدید آوردنِ دگرگونی در این ذهنیت‌ها امید بست؟ ما برای به‌دست آوردنِ کدامین آزادی اینهمه دست و پا می‌زنیم؟ اسلام و جمهوریِ برآمده از آموزه‌های آن چه چیزی را از ما گرفته که خواهانِ بازپس‌گیری‌اش باشیم؟ ما با کدامین چشم‌اندازِ مشترک به‌اصطلاح مبارزه می‌کنیم؟ هم‌سنگریِ ما در ستیز با این خودکامگیِ سرکوبگر که درونی‌ترین باورهای مردمانِ‌مان را به سطح آورده و از آن دمادم نیرو می‌گیرد، به چه معناست؟ آیا از اساس بهتر نیست بپرسیم که ما هم‌سنگر هستیم یا تنها پنداشتِ چنین چیزی را داریم؟ اگر به‌جای ترانه‌ی هجوآمیزی که این روزها داد و فغانِ روشنفکران را درآورده، یک نوشتارِ انتقادی در نشریه‌ای چنین موجی پدید می‌آورد دیگر چه دستاویزی برای نوازشگرانِ احساس‌های دینی باقی می‌ماند؟ سوگواریِ عبدالکریمِ سروش برای عقل و نقدِ عقلانی چگونه می‌توانست ادامه پیدا کند؟ آیا این سپرِ فلسفه در برابرِ هنر، تنها برای گریز از آن پرسشِ بنیادین نیست که «با ذهنیتِ دینیِ تمامیت‌خواه چه کنیم»؟ گمان کنم راهی نداریم جز اینکه میانِ «باور» و «باورمندان» دیواری ببینیم که ما را بار می‌دهد برای نیشتر زدن به اولی بدونِ آنکه دومی را در کار آوریم. خدمتی بزرگ‌تر از این نمی‌توان به محمدپناهانِ این مرز و بوم کرد که روزی کاریکاتورِ پیامبرِ خویش را در روی دکه‌های روزنامه‌فروشی ببینند و با لبخندی بی‌اعتنا از کنارش بگذرند. آنگاه مسیح به پیامبرِ عرب خواهد گفت «به‌فرجام باورمندانِ تو نیز آتشِ دینداریِ خود را فرو نشاندند و همچون پیروانِ من که هر روزه با نگاره‌ای سخره‌گرانه از خدای خود روبرو می‌شوند، سترگی و سنگینیِ این رویارویی را چنان فرو کاستند که آسوده بگذرند و زندگی کنند». اما روشی که دوستان در پیش گرفته‌اند تنها فرآورده‌اش سرسخت‌تر کردنِ متعصبانِ جامعه و حق‌پنداریِ بیش‌ترِشان در سلطه‌گری و سرکوبِ دگراندیشان است. بگذارید این پیکرِ متورم و بادکرده، پیش از آنکه بترکد و سراپای همه‌ی‌مان را بیالاید، با نیشترهای ناباوران فروکِش کند و زهرِ تاریخیِ خود را به دور ریزد! بگذارید این هیبتِ قدسیت‌پرداز اندکی چهره‌ی خنده‌آور و فکاهیِ خود را نیز نشان دهد! اما شوربختانه، روشنفکرانِ ما پی در پی در کارِ آماسانیدنِ بیش‌تر این جنازه هستند. از «حقیقت» که در گذریم، چنین گذارِ نفس‌گیری بیش‌تر به «مصلحتِ» ماست تا آن لالایی‌هایی که هم‌سنگران برای امید به پیروزی بر استبدادِ دینی در گوشِ دینداران زمزمه می‌کنند و هر آوای ناسازی را در این میان خوار می‌شمرند.

بازتاب در آزادگی و سی‌میل

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

کمپین امام نقی، ترانه‌ی شاهین نجفی و الفبای رواداری

1
«جامعه‌ی ایران یک جامعه‌ی اسلامی است»؛ این مغالطه‌ی جاودانه‌ای ست که دمادم از سوی اسلام‌پناهانِ سنتی و اسلام‌دوستانِ مدرن طرح می‌شود و همچون حجتِ بالغه رویاروی همه‌ی دگراندیشان/باشان قد علم می‌کند. اما نخستین پرسش همانا تردیدافکنی در آن جمله‌ی طلایی ست؛ آیا جامعه‌ی ایران به‌راستی یک جامعه‌ی اسلامی ست؟ به کدامین معنا؟ و با کدامین انگاره از اسلام؟ از یاد نبرده‌ایم که کاریکاتورهای محمد در کشورهای عربی چه جنجالی به‌پا کرد در حالی که همان زمان در ایرانِ به‌اصطلاح اسلامی هیچ واکنشِ خودجوش و مردمی از سوی ایرانیان دیده نشد. بیش‌ترینه‌ی این مردم چندان تعصبی نسبت به باورهای اسلامی/شیعیِ خود ندارند. نسلِ امروزی که خوشبختانه روز به روز هم از این حساسیتِ شوم بیش‌تر دور می‌شود. می‌ماند قشرِ سنتیِ سرسختِ جامعه که نسبت به کلِ ایرانیان درصدِ بالایی ندارند. از این‌رو، من جامعه‌ی امروزِ ایران را به‌هیچ‌رو با وصفِ «اسلامی» هماغوش نمی‌دانم.
2
زمانی که کمپین امام نقی در ف.ک راه‌اندازی شده بود و بسیاری از جوانانِ همین ایرانِ به‌اصطلاح اسلامی از آن استقبال کرده بودند، یکی از دوستانِ فیلسوفِ من نوشت که این کار ریشخندِ باورهای دیگران است و کارِ فرهیخته‌واری نیست و دستِ‌کم به‌خاطرِ پاره‌ی دین‌دارِ جنبشِ سبز نباید چنین کنیم. از پیش‌فرض‌های چنین سخنی داشتنِ تصویری آرمانی از جامعه است. گویی همه‌ی کسانِ این مرز و بوم باید فرهیخته باشند، آکادمیسین باشند، اتوکشیده باشند، بهداشتی باشند، منطق خوانده باشند و مانندِ یک استادِ فلسفه برای شما در نهایت اندیشه‌ورزی کنند. اما این آکواریوم هر نامی داشته باشد حتماً «جامعه» نیست. همان زمان (یکسال پیش) می‌خواستم یادداشتی در پشتیبانی از انگیزه و فرآورده‌ی این کمپین بنویسم اما همانندِ همیشه ننوشتم. اکنون اما زمان‌َ‌ش فرا رسیده است. کمپین امام نقی جلوه‌ی نابی از جامعه‌ی نامسلمانِ ماست؛ از کسانی که فلسفه نخوانده‌اند، تاریخِ اسلام نمی‌دانند اما می‌فهمند که محمد در قد و قواره‌ی یک پیامبرِ آسمانی نیست و اگر چنین باشد، تبارِ او دوچندان فروتر از جدِشان هستند. زمانی که حکومت با چماقدارانِ مجازی به تهدیدِ اعضای این صفحه در ف.ک پرداخت و نامه‌هایی با درونمایه‌ی دستگیری و آزار برایِ‌شان فرستاد اما نه تنها از میزانِ لایک‌های آن کم نشد که افزون‌تر هم شد، می‌شد فهمید که عامه‌ای که تصویرِشان کردم در این «شوخی» بسیار هم «جدی» هستند. به‌فرجام، من به این آدم‌های عادیِ نامسلمانِ جامعه‌ی خودم خوشامد می‌گویم و باور دارم که حضورِشان در بافتِ اجتماعیِ ما پدیده‌ی دیرین و بس پُرشگونی ست که برای سده‌ها نادیده گرفته شده است.
3
واکنش‌های دوستان به ترانه‌ی شاهینِ نجفی افسوسِ فراوانی برای من داشت. چشم‌داشت‌م بسی بیش‌تر از چیزی بود که خواندم. موضوعِ بحث در برخی یادداشت‌ها چنان به بی‌راهه رفته بود و نویسنده آن‌سان به صحرای کربلا زده بود که هیچ‌جور نمی‌توانستم منطقِ نوشته را درک کنم. علیِ عبدی هنوز نمی‌داند که خوشایندِ مادرِ ایشان و دیگر مذهبیونِ به‌اصطلاحِ روادارِ ما به‌قیمتِ سرکوبِ اندیشه‌ها و آفرینشگری‌های نا-دینی در همه‌ی این سالیان تمام شده است. دین‌داران (و از آن عام‌تر آدم‌های سنتی) باید یاد بگیرند که جامعه آوردگاهِ آفرینش‌های گوناگونِ انسانی ست؛ آنان آنچه را خوش دارند برگیرند اما ای کاش بفهمند که حق ندارند پسندِ خود را بر جامعه حکم‌فرما کنند! دیگران خاموش بمانند تا احساساتِ ما زخم بر ندارد؛ این خودخواهانه‌ترین صورت‌بندی از زیستِ اجتماعی ست. حمزه غالبی این ترانه را با نفرت‌پراکنی‌های فرقه‌ای یکی دانست. حتی مهدیِ جامی هم درست همین قیاس را در جای جایِ نوشته‌اش انجام داد. اما چرا یک اثرِ دین‌ستیزانه (که تازه سُراینده‌اش از اساس منکرِ چنین چیزی ست) با تعصب‌های فرقه‌ای یکی دانسته می‌شود؟ خوش‌بینانه‌اش این است که خاستگاهِ کار فهم نشده است و بدبینانه‌اش اینکه کوششی در بین است برای تقلیل‌دادن و پایین‌کشیدنِ کار تا حدِ لعن‌های اهلِ تشیع نسبت به خلفای اهلِ سنت. اما قیاس‌های نابه‌جا به‌همین‌جا پایان نمی‌یابد. ناگهان شما می‌بینید که در برابرِ دینِ نرگسِ محمدی قرار گرفته‌اید و از تمسخرِ نقی به تمسخرِ مبارزانِ سیاسی راه برده‌اید. اگر اینگونه باشد پس چه می‌توان گفت درباره‌ی آنهمه مبارزِ سیاسی که باورِ ضدِ دینی داشتند؟ مگر آنها برآمده از همین جامعه نبودند؟ آیا ما نمی‌توانیم در برابر، فهرستی بلندبالا از نام‌هایِ‌شان ردیف کنیم؟ اگر کسی کاریکاتورِ مارکس را کشید یا در ترانه‌ای او را ریشخند کرد علی‌الفرض جنابِ جامی باید بگوید خونِ سعیدِ سلطان‌پور پایمال شده است. این موضع‌گیریِ بسیار مخاطره‌آمیزی ست که دستمایه‌ی طنز قرار دادنِ یک پیشوای دینی را به‌معنای رویارویی با دین‌داران بدانیم و چنین جنگِ موهومی را پر و بال بدهیم. از آن سو، علیِ علیزاده برای ما روشن نمی‌کند که چرا کارِ شاهینِ نجفی سهمِ او نباشد از اسطوره‌ای که (بنابر فردیتِ خود) آنرا بررسیده است؟ مگر بهره‌بردن از اسطوره تنها در معنای رویکردِ همدلانه/ایجابی/مثبت نسبت به آن است؟ و بسی شگفت‌انگیز است که با جادوی «روبنا/زیربنا» حیثیتِ دینیِ «جمهوریِ اسلامی» در نوشتارِ او یکباره دود می‌شود و به هوا می‌رود!
4
گویی ما تا همیشه باید مراعاتِ حالِ دین‌داران را کنیم. دمادم مراقب باشیم که این خویِ نازپرورده‌ی هزار و چهار صد ساله زبانَ‌م لال خاطرش مکدر نشود. همانندِ همیشه در میانِ این هیاهو باز هم همبستگیِ تاریخیِ اسلام‌گراهای مدرن و سنتی را می‌بینیم. آقایان و خانم‌هایی که علی اسوه‌ی عدالتِ‌تان است و روسو آموزگارِ مدنیتِ‌تان! یکبار برای همیشه صادقانه بگویید که «دموکراسی» برایِ‌تان چیزی بیش از همین «جمهوریِ اسلامی» نیست. من در طیِ این سالیان (به‌ویژه پس از جنبشِ سبز) از سکولاریزمِ اقتدارگرا به سکولاریزمِ دموکراتیک گذر کردم اما شمایان را که می‌بینم به‌راستی می‌ترسم از خودمان... که در فردایِ فروپاشیِ این رژیم باز هم سر خم کنیم در برابرِ زیاده‌خواهی‌های همیشگیِ‌تان... که باز هم توهمِ تاریخیِ‌تان را در «اسلامی» نامیدنِ این جامعه بازتولید کنید... که سادومازوخیزمِ شیعی‌ِتان را باز هم بر این مملکت حکم‌فرما کنید. در یک دموکراسیِ سکولار (که یگانه دموکراسیِ ضامنِ آزادی‌های همگان است) قطعاً باید ساز و کاری وجود داشته باشد که در برابرِ میلِ سیری‌ناپذیرِ دین‌پناهان به حذف، سانسور و سرکوبِ دگراندیشان/دگرباشان ایستادگی کند.
5
این جنجال‌ها بیش از هر چیز تداعی‌کننده‌ی آن پتانسیل/ظرفیت/توانمندیِ تاریخیِ اسلام برای «حذفِ دیگران» است. به‌فرجام روزی باید به میراث‌برانِ کهنه و نویِ این جهان‌بینیِ سلطه‌گر یاد داد که «احترام به باورهای آنان» برابرنهاده‌ی «پایمالیِ آزادیِ دیگران» است. من به پژواکِ در نطفه‌خفه‌شده‌ی صداهایی می‌اندیشم که نخواستند به اینگونه بردگیِ اجتماعی تن بدهند... در تاریخِ معاصرِ خودمان از علی‌محمد باب و احمدِ کسروی بگیر تا فریدونِ فرخ‌زاد و همانندهای‌ِشان. از دیدِ من تکرارِ کارهایی مانندِ برهنگیِ هنرمندانه‌ی گلشیفته فراهانی، بازیِ زبانیِ شاهینِ نجفی با پیشوای دهمِ شیعیان و هر چه از این دست، مانندِ نوشدارو ست برای قشری که در آینده‌ی ایران راهی ندارد مگر تن‌دادن به این گوناگونیِ فرهنگی. از این‌رو، این «ناراحتی» خیلی خیلی هم ضرورت دارد چرا که پس از چندی اسلام‌پناهانِ سنتی و مدرنِ ما یاد می‌گیرند که ناراحتی‌ِشان امری یکسره شخصی و در برابرِ بایستگیِ پویایی، تکثر و سرزندگیِ یک جامعه به‌تمامی بی‌اهمیت است. این «رادیکالیزم» نام بگیرد یا نه، در هر صورت یگانه راهِ کامیابی برای دست‌یافتن به جامعه‌ای رنگین‌کمانی ست که از گزندِ راست‌کیشانِ مذهبی رهایی یافته است.

در همین زمینه:
نقی / سرانگشت
السلام علیک یا ایها السوسیس / سرانگشت
فتوای قتل یا جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ / عبدیِ کلانتری
جایگاهِ مذهبِ رسمی در ساماندهیِ مبارزه علیهِ وضعِ موجود / سربالایی
به بهانه‌ی ترانه‌ی شاهینِ نجفی: تفاوتی است میان «میانه‌روی» با «میان‌یابی»! / مجمعِ دیوانگان
حقِ تمسخر / یاسرِ میردامادی
رنجش و یورش، شاهین و شگفت‌انگیزان / محمودِ فرجامی


بازتاب در بالاترین، آزادگی و دنباله