ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

I love corpse

تصویرِ جسد دوست دارم... عاشقِ یک جسدی شدم که سال‌ها پیش از تارنمای rotten ذخیره‌ش کردم... گاهی بهِ‌ش نگاه می‌کنم... به نرم‌شدنِ بدن... به فرو رفتنِ چشم‌ها در کاسه‌ی سر... به خشکیدگیِ خونِ لخته‌شده بر چهره... به سبز و سیاه شدنِ پوست... به مردمک‌هایی که رنگِ کپک به خودشون گرفته‌ن... به پوسیدن... به نیستی... از دورانِ کودکی شیفته‌ی دید زدنِ عکسِ جسدهایی بودم که تکه تکه شده‌ن... متلاشی شده‌ن... هارمونیِ تن رو از دست داده‌ن... و حالا یه ابهتِ دیگه دارن ناشی از فرو ریختنِ فُرم... جسدها زیبا هستن

۵ نظر:

  1. فيلمِ سامانِ سالور، «چند کيلو خرما برایِ مراسمِ تدفين»، رو ديدی؟ صدری، يک کارگرِ پمپِ بنزين، عاشقِ جنازه‌یِ زني می‌شه که پشتِ گردنه‌اي برف‌گير شده بوده. زمستاني آفتابي ست و جسد در حالِ فروپاشیِ تدريجی. صدری می‌خواد هر طور شده جسدِ زن رو نگه داره. من عاشقِ اون فيلم ام!

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی از معرفیِ فیلم... رفیقِ عزیز! کجایی؟ چرا دیگه نمی‌نویسی؟ حیف نیست؟

      حذف
  2. ممکنه این احساس رو به جسد یک آشنا یا محبوب هم داشته باشی؟
    ابهت ناشی از فرو ریختن فرم؟

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. سپهرِ گرامی! راستش من تنها یکبار جسدِ عزیزی را دیده‌ام که از دوستانِ بسیار دوست‌داشتنی‌ام بود... چنانکه در یادداشتی همان زمان نوشتم برای‌م شبیهِ کسی بود که به خواب رفته است... اما کسی که می‌شناسم‌ش و دوستِ من حساب می‌شه، قطعاً اگه هارمونیِ تن رو از دست داده باشه برام دردناک و زجرآوره! این گمون کنم پاره‌ای از احساسِ مهر نسبت به اون فرد باشه که دوست نداری حتی پس از مرگِ‌ش هم تناسب‌های معمولِ بدن رو از دست بده و قطعاً برای این حسِ جسددوستی با ویژگی‌هایی که اینجا گفتم این مورد استثنا به‌شمار می‌یاد

      حذف