ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

موجیم که آسودگی ما عدم ماست؟

- با بررسیِ نزدیک به نه‌صد وبلاگ دانستم که بیش‌ترِ وبلاگ‌های سیاسی (هوادارِ جنبشِ سبز) که پس از انتخاباتِ خونینِ هشتاد و هشت با عنوان‌های گوناگون راه‌اندازی شده بود، همگی بیشینه یکسال تا یکسال و نیم عمر کرده‌اند و تمام؛ یعنی نویسنده از خردادِ همان سال نوشتن را آغاز کرده و خیلی که ادامه داده باشد تا پایانِ سالِ بعد بوده است. این دریافت، حقیقتِ بسیار تلخی را بارِ دیگر پیشِ چشمان‌م آورد؛ شور و شوقِ بسیاری از ما برای نوشتن و کنشگریِ فردی گویی تابعِ مستقیمی ست از آنچه در دنیای واقعی و سپهرِ جمعی در جریان است. حال اگر هدفِ شما تنها و تنها سیاسی‌نویسی باشد و پس از یکسال و اندی دیگر آنگونه سیاستِ مطلوبِ‌تان به خاموشی و سردی گراییده باشد، طبیعی ست که خودبه‌خود متوقف خواهید شد و دیگر نخواهید نوشت. گویا همواره باید گرد و خاک/هیاهو/حرکتی در بیرون باشد تا درون به جنبش افتد. انگار فضای روزمره‌ی سیاسی باید همیشه همانگونه باشد که ما دوست داریم تا انگیزه‌ی نوشتن و درنگ پیدا کنیم. این ویژگی به‌راستی خانمان‌سوز است. آیا من حق دارم از فرآورده‌ی این بررسیِ گذرا نتیجه بگیرم که بیش‌ترِ وبلاگ‌های جنبشِ سبز توسطِ کسانی با رویکردِ سطحی، ناپایدار و احساسی تاسیس شده بوده است؟ نمی‌دانم. اما این را نیک می‌دانم که شوربختانه این درست همان حالتی است که در همه‌ی جنبش‌های مردمی (ویژه آنهایی که در این خطه بوده) وجود دارد و در رخدادهای چهار سالِ پیش هم نشانه‌های آنرا می‌شد سراغ گرفت. از میانِ آنهمه وبلاگ و با گذشتِ نزدیک به چهار سال، تنها چند نفر هنوز با پایمردی درباره‌ی سیاستِ پس از کودتای هیاتِ حاکمه می‌نویسند که دستِ‌برقضا (تا جایی که می‌دانم) همگی پیش از آن رخدادِ سیاسی در وبلاگستانِ فارسی پیشینه داشتند و می‌نوشتند. اما وبلاگ‌هایی که تنها با اثرپذیری از آن شرایطِ سیاسی متولد شده بودند همگی با تغییرِ وضعیتِ سیاسی، خودکشی کردند و از نوشتن یا بالیدن دست کشیدند. به‌سیاقِ قاعده‌ی «سوزن و جوالدوز» باید بگویم که همین سرا در یکسال و نیمِ اخیر بیش‌تر به شخصی‌نویسی (به‌سبکِ خودش البته) روی آورد. انگار یا باید خیابان‌ها سبز باشد تا من گزارش و تحلیل بنویسم یا باید سیاست‌گریزانه به روایتِ چند و چونِ درون و بیرونِ خودم بپردازم و راهِ سومی هم نیست.
- گمان می‌کنم بسیاری از ما ایرانیان هنوز که هنوز است تصورِ/ذهنیتِ درستی از امرِ سیاسی نداریم. به‌تعبیری روان‌شناختی، در وادیِ سیاست یکسره دچارِ شیدایی-افسردگیِ ادواری (Manic) هستیم. غریوِ شادی و ضجه‌ی غمِ‌مان چندان از یکدیگر دوری نمی‌گیرد و همیشه میانِ بلندپروازی و لنگ‌لنگیدن‌های‌مان فاصله‌ی کمی وجود دارد. اما سیاست بیش از هر چیز یعنی صبر/شکیبایی، درنگ/تامل/دوراندیشی/تیزبینی، حزم/احتیاط/پرهیز/خودداربودن، مداومت/پیوستگی و کُندی/تدریج/آهستگی (1). شوربختانه این واژگان در قاموسِ سیاستِ ایرانی (چه نظری چه عملی) هرگز جایی نداشته است. مساله آن است که اقتدارگرایانِ حاکم در رژیمِ اسلامی گرچه به زبان وارونه بگویند و در رفتار هم کم‌تر به‌چشمِ ما سیاستمدار بیایند، اما خیلی خوب با اینگونه سیاست‌ورزی آشنا هستند. دو نمونه‌ی آن پیشِ چشمانِ ماست؛ شیوه‌ی خاموش‌سازیِ جنبشِ سبز و شگردِ زمان‌اندوزی برای پیشبردِ پروژه‌ی اتمی. در برابر، نه اصلاح‌طلبانِ ما بویی از دوراندیشی، عمل‌گرایی و زمان‌شناسیِ محمدعلی فروغی یا خودسنجشگری و مصلحت‌اندیشیِ سید حسنِ تقی‌زاده برده‌اند و نه براندازانِ‌مان توانسته‌اند درکی از رادیکالیزمِ تیزبینانه‌ی شاپورِ بختیار و محافظه‌کاریِ اصول‌گرایانه‌ی داریوشِ همایون داشته باشند. شما می‌توانید تندترین و سرسختانه‌ترین برنامه‌ی سیاسی را برای سرنگونی/جابه‌جاییِ نظامِ حاکم، هماغوش همه‌ی آن واژگانی کنید که زیرِ عنوانِ «سیاست‌ورزیِ خردمندانه» جای می‌گیرد. از دیدِ من، براندازی (درست مانندِ اصلاح‌گرایی) تضادی با روشِ محافظه‌کارانه در سیاست ندارد گرچه در هدف یکسره رویاروی نگاه‌داشتِ وضعِ کنونی در کلیتِ آن است.
- گمان کنم در موقعیتِ فعلی مهم‌ترین پرسش برای من و همانندهای‌َم آن است که چه کنیم تا وضعِ سیاستِ عمومی (آنگونه کُنشِ سیاسی که از مردم آغاز و بدان‌ها نیز فرجام می‌یابد) دستِ‌کم در همین سکوت و سکون باقی بماند و از حالتِ ترکیبیِ براندازی-اصلاحی که ارمغانِ جنبشِ اعتراضیِ میرحسین بود، دوباره به موقعیتِ اصلاح‌طلبیِ ساده‌اندیشانه و هم‌هنگام بی‌ثمر (دست‌پختِ دولتِ خاتمی) فرو نیفتد. دولتمردِ بهاریِ ما صد البته مشایی نیست اما همچنانکه قرار نیست از بغضِ خامنه‌ای به دامانِ نامزدِ جریانِ سوم پناه ببریم، بنا هم نبوده که از بغضِ جریانِ سوم به دامِ ناکارامدترین روایتِ اصلاح‌طلبی در افتیم. پُر واضح است که من هم می‌دانم ماندن در این زمستانِ سیاسی نامطلوب است اما باور دارم که باز هم وضعِ بهتری ست تا برای دست‌یابی به سرابی از یک بهارِ سیاسی دیگربار انرژی و توانِ خود را هدر دهیم. مساله آن نیست که رئیس‌جمهورِ آشفته‌اندیش و سست‌اراده‌ی اصلاحات دوباره نامزد می‌شود یا نه، رای می‌آورد یا نه و اگر پیروز شد به‌عنوانِ بازنده معرفی می‌شود یا نه، بلکه سخن بر سرِ آن است که شکستِ یک جنبشِ دگرگونی‌خواه (با نیم‌نگاهی به هدف‌ها، ابزارها و توانمندی‌های آن) به‌مراتب پذیرفتنی‌تر است تا ناکامیِ دوباره از انتخابات یا دولت که بی‌گمان برای دورانی دراز ما را به یک برهوتِ سیاسی پرتاب خواهد کرد. آزموده را آزمودن (به‌ویژه تا زمانی که شرایطِ آزمایش تغییری نکرده) خطاست؛ خواه صندوقِ رای باشد خواه محمدِ خاتمی.

پی‌نوشت:
(1) ایثار، فداکاری، ازخودگذشتگی، هیجان، تهور و شهادت بیش‌تر از آنِ دنیای شعر است تا سیاست. درست همانگونه که منفعت‌طلبی، شهرت‌خواهی و سودجویی بیش‌تر به دنیای تجارت تعلق دارد تا سیاست.

بازتاب در بالاترین

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

فراتر از ستم / فراتر از خودکامگی

چندی پیش ویدیویی از موسوی توسطِ تارنمای «کلمه» منتشر شد که آثارِ هنریِ او را هنگامِ ساخت از زبانِ خودش بیان می‌کرد. به‌طبع دیدنِ این فیلم برای من هم حسِ نوستالژیک/حسرت‌زدگی به‌همراه داشت. اما انگار یک نکته در آن نادیده ماند؛ زمانی که موسوی داشت دو اثرِ خود را در به‌تصویر در آوردنِ هنریِ نشانِ «شیر و خورشید» رونمایی می‌کرد، ناگهان گویی دچارِ حسِ شرم، خجالت، عذابِ وجدان و گناهِ درونی شده باشد، توضیحی بس متظاهرانه و مصلحت‌اندیشانه بیان کرد: «این شیره... در حقیقت شیر و خورشیده که به این شکل درومده... یه کمی حالتِ سمبولیک داره... مثلاً بیش‌تر خوی وحشی‌گرانه‌ی چیزای تمامیت‌خواه». خیلی دوست داشتم چنانچه روزی میرحسین را می‌دیدم از او بپرسم که اگر وضعِ «شیر و خورشید» این است که تو گفتی، پس وضعیتِ «الله اکبرِ» پرچمِ جمهوریِ اسلامی چه خواهد بود؟ قطعاً چیزی فراتر از «خوی وحشی‌گرانه‌ی چیزای تمامیت‌خواه» که بخت و آگاهی این ملت چنان نبود تا به‌موقع آنرا در چهره‌ی نورانیِ خمینی ببیند. 

رک: دقیقه‌ی 5:10 تا 6:03

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

آنچه تغیّر نپذیرد تویی!

ماه‌ها پیش داشتم کتابی می‌خواندم که ناگهان از حاشیه‌نویسی با مدادنوکی خسته شدم و حس کردم چقدر کارِ بی‌خودی ست؛ درست مانندِ نقش بر آب زدن؛ پس از مدتی این خطوط در هم فرو می‌روند، ساییده می‌شوند و دیگر خوانا نخواهند بود. از آن گذشته، هر کس از راه رسید می‌تواند با یک پاک‌کُن کارِ همه‌ی درنگ‌های نگاشته‌شده را بسازد. یادم آمد که در دورانی خاص از زندگی‌ام (همان روزگارانِ موزه‌نشینی) که درس‌هایی متن‌محور داشتم، با خودکار حاشیه می‌نوشتم. با اینهمه، همچنان تردید داشتم تا اینکه سراغِ آن کتاب‌ها رفتم و دیدم خاطره‌ام درست ثبت شده؛ آن حاشیه‌های مورّب، ریزنقش و زیبا همه با خودکار بود. در ریشه‌یابیِ آغازین چنین دریافتم که «نبودِ اعتمادِ به‌نفس» یکی از سبب‌های روی آوردن به مدادنوکی ست. حاشیه‌های آن کتاب‌ها همگی سخنانِ استاد بود اما کتاب‌هایی که خودم می‌خواندم و چیزهایی که به ذهن‌م می‌رسید، همگی با مداد نوشته شده بودند. شاید بگویید این از گونه‌ای «روحیه‌ی شک‌گرای فلسفی نسبتِ به خود» نیز بر می‌آید؛ چون احتمالِ این را می‌دهی که دیدگاه‌ت دگرگون شود یا با بازخوانیِ فلان پاراگراف بفهمی که متن را از اساس نادرست خوانده‌ای/درک کرده‌ای. این هم هست اما آن یکی هم. با این‌حال، چند شب پیش تجربه کردم که حاشیه‌ها را با خودکارِ ساچمه‌ریز بنویسم و نمی‌دانید چه لذتی داشت. حتی خطِ میخی‌ام بهتر هم شده بود. خواستم بگویم اگر شما هم مانندِ من بر کتاب‌هایی که می‌خوانید حاشیه‌نویسی می‌کنید، حتماً با خودکارِ ساچمه‌ریز این کار را انجام دهید. نهایت آن است که آن احتمالِ پیش‌گفته رخ می‌دهد و در پایینِ همان حاشیه، دیدگاه و فهمِ تازه‌ی خود را از متن می‌افزایید.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

پسا کسان، پسا چیزها

- عصرِ پساموسوی و پسااحمدی‌نژاد، پیش از هر چیز عصرِ پساخاتمی است.

- داستان را به گونه‌های فراوان تا چند ماهِ آینده مکرر خواهند کرد. مشکل این است که یک دسته از استدلال‌ها گویی همیشه برای موافقانِ شرکت در انتخابات واجب‌الصدق است و در هر شرایطی به‌نحوِ ضروری و کلی درست است. اینکه «نتیجه یا یک حکومتِ نظامیِ تمام‌عیار خواهد بود که دوامی نخواهد داشت یا نابودی» بی‌کم‌وکاست درباره‌ی انتخاباتِ پیشین هم به هزار و یک بیان گفته شد اما دیدیم که رژیمِ اسلامی کودتا کرد و هزینه‌های آن را هم به‌جان خرید و اکنون هم هیچ پشیمان نیست. بعد هم حکومتِ نظامیِ تمام‌عیار یعنی چه؟ چیزی که الان در کشور وجود دارد یک حکومتِ نظامیِ نیم‌عیار است؟ این ابهام‌ها برای چیست؟ یعنی این‌بار ولی‌فقیه را سرنگون خواهند کرد؟ آنگاه ما چرا در انتخابات شرکت کنیم؟ که ولایتِ فقیه بماند؟ یا چه؟

- مساله این است؛ اگر خامنه‌ای (درست همچون خمینی) کلِ ساختارِ همین قانونِ اساسیِ موجود را به‌دلخواه و از روی پسند و مصلحتِ فردی زیر و رو کند و از آن کاریکاتور بسازد هیچ ایرادی ندارد اما باید تا می‌توانیم ملت را بترسانیم از خطرِ غلبه‌ی نظامیان یا باندِ البته خطرناکِ احمدی‌نژاد که اگر روی کار بیایند (مگر نیامده‌اند؟ پس این هشت سال چه کسی/کسانی بر سریرِ قدرت لمیده بودند؟) چه‌ها بشود که نگو و نپرس! اخته‌کردنِ نهادهای قانونی به‌دستِ رهبر هیچ مهم نیست اما اینکه چه کسی دولت را به‌دست می‌گیرد اهمیتِ حیاتی دارد؛ من نامِ اینجور رفتارِ سیاسی را فریبکاری می‌گذارم.

- «اطمینان به تعیینِ تکلیفِ خونِ شهدا با رای به خاتمی»: رجوع کنید به مدخلِِ "محکومیت سربازِ وظیفه برای دزدیدنِ ریش‌تراش"

- «اطمینان به آزادیِ زندانیانِ سیاسی با رای به خاتمی»: رجوع کنید به مدخلِ "حبسِ پانزده ساله‌ی بهروزِ جاویدِ تهرانی"

- و بسیار شگفت‌انگیز است که این مردم اگر انتخابات را تحریم کنند بی‌درنگ باید نتیجه بگیریم که «یا به وضعیتِ کنونی راضی‌اند یا منتظرِ سربازانِ آمریکایی هستند»! دوستان با اینکه مدعی‌اند صندوقِ رای تنها نمادِ فعالیتِ شهروندان برای تعیینِ سرنوشت‌ِشان نیست اما برای نواختنِ تحریم‌کنندگان همیشه به‌گونه‌ای سخن می‌گویند که کنشِ سیاسی را تنها و تنها در قالبِ شرکت در انتخابات محدود می‌کند. این تناقض‌گویی‌ها و رویکردهای یک بام و دو هوا راه به جایی نمی‌برد.

- بسیجِ اجتماعی؟ مردم را گردِ هم آوریم برای اینکه خاتمی بیاید؟ روی چه حسابی؟ صد البته که «مسوول، خودِ ما هستیم» اما مسوولِ چه چیزی؟ چرا ملت مسوول است که خاتمی را دوباره بر صندلیِ قدرت بنشاند؟ از کجا به این نتیجه‌ی تکراری و واجب‌الصدق رسیده‌اید که «اگر فشارِ اجتماعی را شکل بدهیم نظام تن خواهد داد»؟ خیلی روشن بگویم که نمی‌ارزد و هیچ نمی‌فهمم که با کدام منطقِ سیاسی قرار است از مردمِ پساکودتا بخواهیم که چنین هزینه‌ای برای چنین کسی پرداخت کنند.

- در پای بیانیه‌ی دعوت از خاتمی (که دو امضای آن تکراری است) نامِ یوسفِ اباذری را دیدم. چهار سال پیش درباره‌ی «لزومِ پشتیبانی از خاتمی» (که از سوی مصطفی ملکیان طرح شده بود) در این کامنت دیدگاهِ خود را گفتم و هنوز هم به آنها باورمندم؛ خاتمی کمینه‌ی ویژگی‌های بایسته‌ی یک رجلِ سیاسی  را ندارد.

- تاج‌زاده اینهمه گفت اما هیچ نگفت که چرا حکومت باید به یک انتخاباتِ سالم و بی‌تقلب تن دهد؟ خیلی روشن است که نظام نیازی ندارد هزینه‌ی ردِ صلاحیت خاتمی را پرداخت کند. چرا که می‌توان او را به صحنه‌ی رقابت آورد و با داوریِ ولایی بازنده اعلام‌ش کرد.

- من با این یادداشتِ تارنمای «کلمه» (که در نوعِ خود بسیار جسورانه و روشنگرانه است و این شیوه‌ی عریان در تاختن به دیکتاتورِ اصلی و این بی‌پروایی در نقدِ خامنه‌ای شایسته‌ی آفرین‌گویی ست) بیش‌تر هماواز هستم تا اینجور آسمان به ریسمان بافتن‌ها برای توجیهِ شرکت در انتخابات و سپس موجه‌سازیِ خاتمی. آنگونه که من می‌فهمم موضعِ «کلمه» نسبت به انتخاباتِ یازدهم چیزی ست میانِ تحریم و مشارکتِ مشروط که اگر شرط‌های آن برآورده نشد، طبعاً رای‌دادن بی‌معنا خواهد بود. این هم مایه‌ی امیدواری است که این دوستان دستِ‌کم با تیمِ «جرس» و دیگر شیفتگانِ بلاشرطِ خاتمی مرزِ مشخص و متمایزی ترسیم کرده‌اند!

- شخصاً مخالفتی با نامزدیِ خاتمی ندارم چون هم تحول‌طلبان (دربرگیرنده‌ی براندازان و اصلاح‌گرایانِ ریشه‌ای/رادیکال) و هم هیاتِ حاکمه (خامنه‌ای و حلقه‌ی پیرامونش) کوچک‌ترین گرایشی به از سر گرفتنِ بازیِ موش و گربه با او ندارند. می‌توانید بگویید که شکستِ او مایه‌ی خرسندیِ افراط‌گرایانِ در دو سرِ طیف می‌شود اما این برچسب تغییری در واقعیتِ سیاسیِ تجربه‌شده پدید نخواهد آورد؛ خاتمی (به‌معنای دقیق) بی‌خاصیت است. حتی آنقدر مهم نیست که نظامِ سیاسی به او فکر کند. آمدن و نیامدنش برای رژیم چندان تفاوتی ندارد. برای ما هم. اما سلیقه‌ی حکومت به آمدنِ او نیست و شواهد نشان می‌دهد که گویا قرار است گماشته‌ای جز از باندِ احمدی‌نژاد برای ریاست‌جمهوریِ ولایی برگزینند. خاتمی تنها وقتِ حکومت و مخالفان‌ش را تلف خواهد کرد که البته هیچ‌یک دیگر علاقه‌ای به این هدردادنِ زمان ندارند.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

نام‌ناپذیر

گویی آهنگ می‌خواهدت... فراخوانِ هستی... یا نیستی... چه فرقی می‌کند؟ چیزی که حد/کرانه/پایانِ دیگری ست چه فرقِ گوهرینی با آن دارد؟ هر دو از یک جنس‌اند... نیستی مرزِ هستی ست پس بگذار این جادو فراخوانِ نیستی باشد... انگار با هر نُت نوازشت می‌کند... همه‌ی مفهوم‌های متضاد در این سه دقیقه و سی و هفت ثانیه گرد آمده‌اند؛ پُری و تهی‌... عشق و نفرت... تهور و هراس... زندگی و مرگ... معنا و پوچی... ضرباهنگِ آن تو را به‌یادِ ریتمِ کُند و سنگینِ زندگی می‌اندازد؛ همانکه روزمرگی نام‌ش نهاده‌اند... ناگهان اما از دلِ این روزمره‌ها یک شگفتی سر بر می‌آورد؛ سادگی... این اثر به‌دیدِ منِ موسیقی‌ناشناس ساده است اما سادگی‌اش از شدتِ ابهت کُشنده است... و آن ترجیع‌بند که درست مانندِ تناسخ است و پس از هر کدام انگار دوباره به آغاز باز می‌گردی تا راه را بپیمایی و به سرانجام برسی... و دوباره ترجیع‌بند... آهنگ یادآورِ چیزی مبهم، غریب اما آشناست؛ تنهاییِ آغازین و فرجامین... یک نخِ سیگار چه زمانی به درازا می‌کشد؟ در این وقتِ کوتاه چه می‌توان کرد؟ حالا می‌فهمم که می‌توان معجزه کرد... و نگاه‌های آن دختر... مکثی که پیانو را می‌ایستاند تا با آکاردئون یک‌باره هماغوش شوند... هر دو گویی سرشار از شور و مستی‌اند... شنیده‌اید می‌گویند «یادِ بعضی نفرات زنده می‌داردم»؟ حالا این موسیقی برای من یادآورِ همان کسان است... من با این آهنگ دارم زندگی می‌کنم... از دیشب یک‌بند روی تکرار است... بیش از دوازده ساعت یک‌سره آنرا گوش کردم... حتی هنگامِ خواب هم دمادم پخش می‌شد... سیر نمی‌شوم هنوز... من با این موسیقی هیچ مشکلی ندارم... انگار زبانِ «منِ» لال و گنگِ مادرزاد است؛ آن «منِ» گم‌شده؛ «من»ی که سخن نمی‌گوید و هر چه بیش‌تر می‌گردی کم‌تر می‌یابی‌اش گویی هرگز نبوده است... برای همین می‌توانم تا روزها و هفته‌ها بدونِ وقفه آنرا بنوشم... احساسی می‌دهد گویی آغوشِ جهان به روی تو گشوده است و تو نیز با همه‌ی انقباض و درخودفرورفتگی‌ات آغوش‌گشوده‌ای به روی جهان... چیزی در آن است که من را هر بار تشنه‌تر می‌کند... یادِ حسی هولناک می‌افتم که گاه در برابرِ آیینه فرا می‌گیردم؛ این کیست؟ پس من کُجا هستم؟ اینجا چه می‌کنم؟ چه شد که این اشتباه  رخ داد؟ خطایی به این بزرگی؟ این که در برابرِ آیینه ایستاده «من» است یا «دیگری» ست؟ آهنگ حسِ آشنای گم‌شدگی را یادم می‌آورد... چیزی ویرانگر که درون‌ت را می‌افروزد... روشنیِ همراه با سوختن... پرنده‌ها... صدای پروازِشان... پرنده‌هایی که در میانه‌ی آهنگ دسته‌جمعی پرواز می‌کنند... تنانگیِ طبیعت و موسیقی... حسِ بازگشت به زمین... بوی نمِ خاک... چقدر با این آهنگ گریستم!

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

دکتر نون زن‌ش را بیش‌تر از مصدق دوست دارد

رمانی (1) بسیار تلخ و بس زیبا بود. فضای اثر با فرق‌هایی ظریف، کمابیش مرا به‌یادِ «شازده احتجاب» انداخت. شخصیتِ اصلیِ هر دو داستان عشقِ‌شان را ناخودآگاه می‌آزردند تا اینکه بمیرد و سپس طالبِ غنودن در کنارِ مرده‌اش و آرامش‌یافتن با نعشِ او بودند. آن وجدانِ معذب/سرزنشِ درونی نیز در هر دو هست؛ در شازده شبیه به نوعی ژنِ قبیله‌ای که آن نگون‌بخت واپسین وارث‌ش شده بود و در دکتر نون گونه‌ای احساسِ ویرانگر و ژرف از خیانت به مقتدا. گرچه سرزنشِ پدر و به‌وِیژه عموی قاجاری هنوز روی شانه‌های دکتر نون سنگینی می‌کند اما از آن کینه‌ی خاندانی (آمیزه‌ای از کام‌جویی و آدم‌کُشی) که مرده‌ریگ‌ش برای شازده چیزی جز افسردگی، تنهایی و درد-آزاربارگی نبوده رها شده است و نقابِ یک قاجاریِ هوادارِ پیش‌رفت و دموکراسی را به صورت زده است (گرچه به‌فرجام، چیزی کمابیش همانندِ همان بلایی را بر سرِ خودش و ملکتاج می‌آورد که خسروخان به خودش و فخرالنساء روا داشت).
ولی روی‌هم‌رفته، فضای رمانِ گلشیری بسیار سادومازوخیستی‌تر است و نویسنده (شاید به‌خاطرِ نفرتِ فراوان از قاجار)، شازده را به هم‌خوابگی با کلفتِ خانه در بدترین/سرزنشگرانه‌ترین موقعیت و قتلِ شبهِ‌عمد (عدمِ رسیدگی به بیماریِ فخرالنساء) وادار می‌کند. در برابرِ شازده، دکتر نون یک قاجاری امروزی‌تر و خوش‌خیم‌تر است که از جامه‌ی نخ‌نما و بدبوی رعیت‌کُشی و حرم‌سراداریِ پدران‌ش بیرون آمده و به کسوتِ دولتمردِ شیفته‌ی میهن و مصدق در دورانِ پهلوی درآمده است و برای همین هم نویسنده او را از خیانت به ملکتاج بری/منزه نگه می‌دارد؛ شاید چون بنا بود که وزنِ خیانت به مصدق در مرکزِ داستان باقی بماند. با اینهمه، مصدق باز هم می‌توانست در هیأتِ یک وسوسه‌گر پدیدار شود و بگوید: «تو مگه به من خیانت نکردی محسن؟ مگه قول ندادی وفادار بمونی و نموندی؟ خب حالا باید به زنِ‌ت هم خیانت کنی. برای اینکه ثابت کنی اون رو بیش‌تر از من دوست نداشتی یا لااقل الان دیگه دوست نداری، باید واقعاً یه بار یه زنِ دیگه رو بیاری توی این خونه و در اتاقِ خوابِ رویایی‌تون باهاش عشق‌بازی کنی».
در واقع، می‌شد پایانِ داستان را نیز چیزی تصویر کرد شبیه به یکی‌سازیِ فخری با فخرالنساء. اما در وضعِ کنونی در حالی که شازده کوشش می‌کند تا کلفت را به‌مانندِ نعشِ معشوقه‌اش بیاراید، دکتر نون یک‌راست و بی‌واسطه سراغِ آرایشِ خودِ معشوق می‌رود تا او را به سال‌های پُرشورِ جوانی‌اش برگرداند. بنابراین، شدنی بود که چنین فرجامی (خیانت به عشقِ شخصی به‌تاوانِ خیانت به عشقِ سیاسی) را در داستان گنجاند اما به دو هزینه‌ی گزاف:
1. مصدقِ خیالی نمی‌بایست چندان هم از مصدقِ واقعی دور بیفتد. پس مصدقِ خیالی نباید کسی را به خیانتِ آشکار وسوسه کند چرا که چنین کاری ممکن است روی ذهنیتِ خواننده از مصدقِ راستین اثر بگذارد یا خواننده این پیوندسازی را از چشمِ نویسنده ببیند.
2. آن حالتِ ریاضت، رهبانیت، دنیاگریزی و خودمحروم‌سازیِ آگاهانه و سخت‌گیرانه‌ی دکتر نون (به‌مثابه‌ی کفاره/پادافرهِ خیانت‌ش به مصدق) با چنین کاری موردِ تردید قرار می‌گرفت و کمابیش فرو می‌پاشید. چرا که هماغوشی با دیگری (هر چقدر هم بیمارگونه باشد) باز هم رنگی از کام‌جویی، لذت‌پرستی و دنیادوستی دارد.

پس‌نوشت:
نازنین‌دوستی این کتاب را به من پیشنهاد داد و آنرا در اختیارم گذاشت تا بخوانم. بسیار سپاسگزارم از وجودِ پُرمهرش!

پانوشت:
شهرامِ رحیمیان، دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ دوم، زمستانِ 1383