ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

هر که ناموخت از گذشت روزگار

۱
تاریخ معاصر ما چنین بازمی‌نُماید که هیچ‌یک از پادشاهان صد سال اخیر در میهن نمرده‌اند. محمدعلی شاه و احمد شاه قاجار در غربت جان دادند. رضا شاه در جزیره‌ای متروک مُرد و فرزندش محمدرضا پهلوی در قاهره به خاک سپرده شد. شوربختانه تنها فرمانروایی که در ایران مرگ را در آغوش کشید و خاکسپاریِ باشکوه و جانانه‌ای هم داشت، آخوند روح‌الله خمینی بود. همین تصویر تاریخی نشان‌دهنده‌ی واقعیتی بسیار تلخ است. به‌همان سان که پادشاهان پیش‌گفته ناگزیر از ترک وطن بوده‌اند، می‌توان نتیجه گرفت که در ایران بی‌ثباتی سیاسی جریان داشته است و به‌همان سیاق که بنیانگذار استبداد دینی در تهران ماند و مُرد، یعنی رژیم شوم جمهوری اسلامی یگانه نظام باثبات در روزگار اخیر ما بوده است. این نکته از این جهت هم دارای اهمیت است که جمهوری مقدس در همه‌ی این سی و شش سال توانسته است ثبات سیاسی حاکمیت را در عین بی‌ثباتی هدفمند در اداره‌ی کشور همزمان به پیش ببرد. ما همه‌ی این تبار بی‌اصالت ملایان را با نام «روضه‌خوان» نواخته‌ایم اما شواهد حاکی از آن است که دشمن خود را دست کم گرفته‌ایم و حقارت دیدگاه‌شان را با خوارداشت موقعیت ممتاز تاریخی‌شان همسان گردانده‌ایم. روحانیت شیعه در ایران پایگاه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جاافتاده و چشمگیری داشت. هم‌پیمانی آنان با پادشاه همیشه شکننده و در معرض زوال بود. خمینی تنها تلنگری به این بنای سست زد اما بنیان این عهد از روز نخست نیز چندان اطمینان‌پذیر نبود. ایدئولوژی شیعی همواره خیره به قدرت سیاسی بوده است و پادشاهی در ایران پس از صفویه از بخت‌یاری توانست تا فراز انقلاب اسلامی با این قبیله‌ی کارآزموده کنار بیاید.
۲
برای سرنوشت آیندگان هم که شده، بهتر است همگی یکبار برای همیشه بپذیریم که بحران بهمن ماه و نظام برآمده از آن به‌یکسان کارنامه‌ی چپ و روحانیت بوده است. سزاوار نیست که ایران بخواهد باری‌دیگر عرصه‌ی آزمون حکمرانی گروهی باشد که مدعی «از دست رفتن آرمان‌های انقلاب پنجاه و هفت» است! این مملکت از پس رخداد سهمگین فروپاشی پادشاهی پهلوی بیش از اندازه تاوان داده است و اگر قرار باشد در فردای خداحافظی با اصحاب پانزده خرداد، سلامی دوباره به سوسیالیزم جهان‌سومی داشته باشیم، همان بهتر که طایفه‌ی کنونی بر مصدر امور باقی بماند.
۳
با افسوس فراوان باید گفت که دلزدگی‌ها و دلبستگی‌های سیاسی نسل به نسل در حال انتقال است. نسل پساانقلابی (که ما باشیم) هم چیزی چندان بهتر از نسل گذشته‌ی انقلابی نیست. در مصاحبان پیرامون خودمان نیک بنگریم، چند دوست چپ دارید که پدر و مادرشان از مبارزان ضد رژیم شاه بوده‌اند؟ به‌راستی کسانی که از زمینه‌ی مذهبی برآمده‌اند، دگرگشت‌های خردمندانه‌تری در دوران سپس‌تر زندگی‌شان می‌توان سراغ گرفت. به‌هر روی، این وراثت دیدگاه سیاسی درباره‌ی کسانی که تحلیلگران خوش‌بین آنان را «نسل نوین و روشن‌اندیش و تعصب‌گریز» نامیده‌اند، بسی نگران‌کننده است. ساده‌انگارانه خواهد بود اگر گمان کنیم که از این جوانان آرمان‌خواه کنونی درصد بالایی در یک رفراندوم قانونی و سراسری رای به «پادشاهی مشروطه» می‌دهند. در واقع، من روی برگه‌ی رای یک دهاتی (که همین جماعت مدعی حق و حقوق‌ش هستند)‌ بیش‌تر می‌توانم حساب باز کنم. تحصیلکردگان ما هنوز هم در نگاه به سیاست سر پر شوری دارند و همچنان در اندیشه‌ی دگرگونی زمین و زمان اند و خیال بهشتی را می‌پرورند که به‌ویژه در خطه‌ی خاورمیانه و آسیا جز جهنم برون‌دادی نداشته است. با این وضعیت، بدون هیچ تعارف و مبالغه‌ای باید از آینده‌ی ایران هراسید!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر