ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

انحطاط

چند کلمه درباره‌ی منش آخوندی آمیخته با تحلیلی‌مآبی عبدالکریم سروش و پیروانش:
این هم از معجزه‌های خاک پاک میهن است که فلسفه‌ی تحلیلی (با آن سویه‌های سترگ نقادی گزاره‌های دینی)‌ مسخ می‌شود به مولوی‌خوانی و عرفان‌مسلکی. کسانی که علی‌القاعده به‌خاطر تخصص آکادمیک‌شان باید روشن، واضح و باریک‌بینانه بیندیشند و سخن بگویند، تا پای دین به میان می‌آید ناگهان تبدیل می‌شوند به یک شبه‌فیلسوف قاره‌ای که شعر می‌خواند، تشبیه می‌کند و آسمان و ریسمان به هم می‌بافد تا اعتقادات دینی خود را به‌اصطلاح موجه کند. اساتید گرانقدر حتی اینقدر هم هنر ندارند که اندوخته‌ی خود را از فلسفه‌ی تحلیلی در باب دلبستگی‌های اسلامی درست به‌کار گیرند و دست‌کم چیزی بگویند که بری از مغالطه و صرف تمثیل باشد. از «دیگری» در فلسفه‌ی ایمانوئل لویناس تا «قاعده‌ی طلایی» کانت بخت‌برگشته را وام (بلاعوض) می‌گیرند تا بگویند «کاریکاتور محمد غیراخلاقی است». از همه بدتر، تشبیه پیامبر اسلام به پدر شخصی و گذر از آزارندگی دومی به اولی است. «شما از توهین به پدرتان ناراحت نمی‌شوید؟ خب محمد بن عبدالله پدر معنوی یک میلیارد مسلمان است». و این نهایت نبوغ اساتیدی است که هر روز برای شما فهرستی از نام‌های فیلسوفان تحلیلی را قطار می‌کنند و از نظریات‌شان داد سخن می‌دهند. گمان می‌کنم صراحت عالمان سنتی صد شرف دارد به این روضه‌های شیک که در نهایت همان حرف را با دورویی و سخن‌سرائی بازگو می‌کند. شما کشتار پاریس و توهین به محمد را همهنگام محکوم می‌کنید؟ خب مفتی‌های الازهر و کثیری از آخوندهای قم هم درست همین کار را می‌کنند، جز اینکه بلد نیستند مانند شما «گوشت و پوست و خون دیگری» را به «باورهای دیگری» پیوند بزنند. من درباره‌ی واکنش این سلسله‌ی جلیله به معضل «نابالغی جامعه‌ی مسلمانان» هیچ واژه‌ای جز «تباهی» به ذهن‌م نمی‌رسد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

سقفی برای «من»

یادم هست که محمد خاتمی در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری‌اش و در یکی از جشن‌های نادانی (ازدواج دانشجویی) گفت: «من همیشه به دختر و پسرها می‌گویم شما که الان در دو خانه زندگی می‌کنید، خب این را یکی کنید و با هم زندگی کنید. این واقعاً کار سختی نیست و به‌صرفه هم هست» (نقل به مضمون). این جمله‌ی بسیار آشنایی است که والدین در دلسوزانه‌ترین حالات خود به فرزندان اندرز می‌دهند. البته منظور خاتمی این نبود که (به‌تعبیر رایج و هشدارآمیز ارباب عمائم و غنائم در این روزها) «ازدواج سفید» کنید، می‌گفت عقد شرعی بخوانید و بروید زیر یک سقف در صلح و صفا زندگی بیاغازید. چیزی که می‌خواهم بگویم درست به «زیر یک سقف رفتن» باز می‌گردد. به‌نظرم چنین کاری چه در شکل سپید/سکولار و چه در هیات سیاه/دینی چندان حرمتی به فردیت و آزادی شخصی و حریم خصوصی نمی‌گذارد. وسوسه‌ی «به‌صرفه بودن» هم تنها شگردی است (از منظر اقتصاد و هزینه) برای آنکه شکل سنتی زناشویی در قالب تازه‌ای بازآفرینی شود. ما تا زمانی که عقل‌مان سر جای‌ش باشد، به‌طبع نمی‌بایست تن به چنین چیزی بدهیم. به‌نظرم نصف‌نشدن خرج اجاره خانه (یا دوبرابر پرداخت کردن آن در قیاس با ازواج هم‌سقف دینی و غیردینی)‌ کم‌ترین بهای «آزادی» و پیش‌پاافتاده‌ترین تاوانی است که باید برای «خودباشی» (دربرگیرنده‌ی تنهایی و با دیگران بودن) پرداخت کرد. آزاداندیشانه‌ترین پیوندها نیز با چنین تصمیمی منجر به چشمداشت‌های ناگزیر و رنجش‌های جبران‌ناپذیر خواهد شد. گمان می‌کنم اگر زن و شوهرها هم زیر دو سقف زندگی می‌کردند و «دوری بایسته» را در «پیوند مقدس» خود حفظ می‌کردند و مفهوم «زندگی مشترک» را چنان جدی نمی‌گرفتند که بعد ناچار به «فسخ اشتراک» شوند، شاید از کمیت رابطه کاسته می‌شد اما بی‌تردید بر کیفیت آن می‌افزود. و پسندیده است این حقیقت را همواره به خودمان یادآور شویم که «تنها ماندن» شمشیر داموکلس (یا قمه‌ی حضرت عباس)‌ بر سر ما بوده است تا از هراس آن حتی اندیشه‌ی برگزیدن سبکی نوآیین و جداگانه را نیز (در قیاس با شیوه‌ی کهن) به ذهن خود راه ندهیم. «سنت» همیشه برای پیوستگی و حفظ میراث خود «تمامی گزینه‌ها را روی میز نگه می‌دارد»؛ از ظریف‌ترین حیله‌ها تا وحشیانه‌ترین مجازات‌ها.