ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

قفس‌شهرها

خب نوبتی هم باشه نوبت غر زدن دوباره درباره‌ی شهرهای کوچک است. آقایان! خانم‌ها! من هر بار از خانه بیرون می‌روم حس می‌کنم در زندان‌م. این شهرها عین شهرک سینماییه. واقعاً حس می‌کنم دکور زدن و فردا پس‌فردا همه‌شو جمع می‌کنن. اینها شبیه شهر واقعی نیست. عین ماکت می‌مونه. می‌دانید در این شهرها چه حسی دارم؟ کارتون هادی و هدی (و ایضاً مامان و بابا و مادربزرگ و آق‌بابا) رو یادتونه؟ من در همان کودکی هر وقت این کارتون را می‌دیدم احساس تنهایی و غربت و بی‌کسی و بی‌جایی می‌کردم. چرا؟ دکور این برنامه‌ی عروسکی طبق روال اینگونه برنامه‌ها پس‌زمینه‌ی سیاه داشت و آنوقت مُشتی چیز (دقیقاً چیز) به‌عنوان خانه و مغازه و خیابان و تیر چراغ‌برق گذاشته بودند وسط صحنه. این شهرها هم عیناً همان است؛ روز‌های‌ش خنده‌دار است و شب‌های‌ش گریه‌آور. در اتمسفر این قفس‌شهرها آدم به خودش و زندگی‌اش می‌ماسد و در رخوت و خمودگی و افسردگی اوقات‌ش سپری خواهد شد. نکنید! از جابه‌جایی هم نهراسید! هراس از نقل مکان به شهرهای بزرگ همانا هراس از پیشرفت و فعالیت بیش‌تر و سطح زندگی خود را بالا کشیدن است (تابلوئه دارم با خودم حرف می‌زنم؟).