ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

Reminder


To all the Iranian intellectuals and politicians who wanted to change the world, but ruined the whole country and region.

P.S.
Shah wanted to modernize Iran, but no one knew about the dark sides of the tradition and its potentiality to combine with the specific ignorance of his leftist opponents. He, himself, warned about the evil coalition and neglected it at the same time. When you recognize the symptoms of a dreadful illness, you have to do surgery at the right moment. The revolution of 1979 was the biggest failure of all efforts to be aware of ourselves and others. The fake self-consciousness led to commit suicide in front of the global scene.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه

Unity For Freedom

Reza Pahlavi: "The Islamic Republic sustains itself through terror, abuse, conflict, and war. The theocratic state was founded on the principle of Khomeini’s belief that war is a divine gift bestowed upon the Islamic Republic by God. It is therefore incumbent upon the United Nations to be vigilant and aware that the theocratic state welcomes and indeed encourages conflicts, for it is only through these means that it can consolidate its hold over Iranians and extend its influence in the region."
#UnityForFreedom

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

ابن ادریس، «اعدام زن محارب» و کشتار تابستان ۶۷


از متن:
«جدال پرآوازه و مکتوب بنیانگذار جمهوری اسلامی با محمدحسن قدیری بر سر حکم شطرنج، برعکسِ بسیاری از تحلیل‌هایی که آنرا شاهدی بر تجدد خمینی و فقه پویای شیعی می‌گیرد، بیش از هر چیز نشان‌دهنده اولویت سیاست بر دین نزد اوست. دین سیاسی فی‌نفسه چنین امکان جولانی را می‌دهد و برای همین هم خمینی همیشه سیاست دینی را مقدم بر خود دین می‌شمرد. اشاره خمینی به «ضرورت تمدن جدید» در همان نامه چیزی جز زنهارش بر مخاطرات از دست دادن قدرت سیاسی نیست. او از دید خودش به‌عنوان حاکمی الهی، به مقتضیات سیاسی پایبند بود و از دیگران هم می‌خواست که اصل قضیه را دریابند؛ این حکومت الله است و باید به هر قیمتی آنرا حفظ کرد. از همین رو بود که تاکید می‌کرد حفظ حکومت از نماز و روزه و حج نیز واجب‌تر است. وگرنه همین مردم در دوران طاغوت نیز نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند و حج می‌گزاردند.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

باستان‌گرایی؟


شما یا باید نابغه باشید یا دیوانه تا بتوانید انقلاب اسلامی را محصول خیانت فرح پهلوی به «آرمان اصیل ایرانشهری» بدانید و او را عنصر نفوذی در دستگاه سلطنت ارزیابی کنید. به‌راستی آنچه که ته ندارد، اوهام است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

چیست آنچه نامندنش «اروپامحوری»؟

۱
دوست عزیزی دارم دو رگه‌ی آمریکایی و آلمانی. چند روزی در مونیخ مهمان‌ش بودم. هر دو درباره‌ی ادموند برک کار کرده‌ایم و گفتگوهای بسیار لذت‌بخشی داشتیم. حس بی‌مانندی است که دو دوست بر سر یک حوزه‌ی مشخص وقت گذاشته باشند و هر کس حرف می‌زند، دیگری بداند حتی کدام بخش کتاب مورد ارجاع اوست. دوست‌م باهوش و داناست و شاخک‌های سیاسی‌اش خوب کار می‌کند. درباره‌ی ایران بسیار سخن گفتیم. یک‌بار در پارکی وسط شهر زیبای مونیخ نشسته بودیم به بستنی خوردن با آبجو. در ضمن صحبت‌ها او گفت که یک نشریه‌ی پرشُمار آلمانی با فرح همسر شاه سابق ایران گفتگو کرده است. بعد ادامه داد «این همسر مردی است که مردم‌ش را شکنجه می‌کرده. دوست داشتم به نشریه نامه‌ای بفرستم و بگویم چرا به این آدم تریبون می‌دهید؟». من اول کمی جا خوردم. حس می‌کردم کسی دارد درباره‌ی تاریخ کشورم حتی داغ‌تر از چپ‌های خودمان قضاوت می‌کند. به دوست گفتم «ولی این زن حساب‌ش از شاه جداست. به‌خاطر خدمات فرهنگی‌اش و علاقه‌اش به هنر و هنرپروری یادآور ماری آنتوانت یا حتی فراتر از اوست. البته آن زمان حتماً شکنجه بوده، اما درباره‌ی کم و کیف‌ش دروغ زیاد گفته شده است». دوست می‌پذیرفت که درباره‌ی وضع حقوق بشر در زمان شاه پروپاگاندای منفی بسیار نیرومندی وجود داشته است. داستان ترور آن جوان آلمانی هنگام بازدید شاه از بخش غربی را هم به دقت می‌دانست. با اینهمه به من گفت «شاه در غرب و میان مردم ما محبوب نبود و هر بار می‌آمد اروپا علیه‌‌ش تظاهرات راه می‌افتاد». با خودم اندیشیدم چقدر جالب است که الان یک چهره‌ی امنیتی در هیات رئيس‌جمهور رژیم اسلامی می‌آید اینجا و هیچ سازمان غربی یا نهاد جهانی حقوق‌بشری یا آزادی‌خواه مو بوری پیدا نمی‌شود که علیه‌ش تظاهرات کند!
۲
من و دوست بر سر فرهنگ‌باوری و چندگانگی فرهنگی اختلاف داریم. چقدر در خانه‌ی دنج‌ش بحث کردیم سر این چیزها؛ سیاست آمریکا در منطقه، رویکرد بایسته درباره‌ی سنت‌های فرهنگی این خطه و اینکه در نهایت دموکراسی داریم یا دموکراسی‌ها؟ لیبرالیسم داریم یا لیبرالیسم‌ها؟ او که پدرش آمریکایی است از جمله درباره‌ی آن کشور دیدگاه بسیار دست اول و البته منتقدانه‌ای داشت. می‌گفت آمریکا پس از جنگ دوم جهانی کعبه‌ی آمال آزادی‌خواهان و ملل جهان بود. اما به‌مرور با نقض شعارهای خودش این محبوبیت را از دست داد. تاکید می‌کرد که انتخاب اوباما این باور قلبی به ارزش‌های آمریکایی را از نو زنده کرد. می‌گفت در ماه‌های منتهی به انتخابات آنجا بوده و مردم آمریکا به‌نحو شگفت‌آوری گویی از نو متولد شده بودند. در همه‌ی این داوری‌ها البته می‌شد این را هم دید که او خودش را بیش‌تر آلمانی می‌داند تا آمریکایی. دوست درباره‌ی حمله‌ی خارجی برای برقراری دموکراسی بسیار بدبین بود. تازه آنجا به‌ژرفا دریافتم که چقدر رشته‌های خود ما هم (به‌سیاق رشته‌های تجربی و علوم پایه) جزئی و شاخه‌شاخه شده است. من همیشه تعجب می‌کنم از دوستانی که متخصص هگل و هایدگر و کانت و نیچه و فوکو و دریدا و همه‌ی فیلسوفان تاریخ اند. در گفتگوهای ما دو نفر که در حد قد و قواره‌ی خودمان برک‌شناس حساب می‌شویم، روشن بود که تفسیر دوست از «تاملات» بسیار نسبی‌گرایانه است در حالی که من مطلقاً چنین فهمی از آن اثر و دیدگاه آن فیلسوف نداشتم. دوست با ایده و نظریه به‌شدت مخالف بود و غلظتِ این مخالفت از جمله برمی‌گشت به واکنشش در برابر ایده‌باوری آلمانی. به‌خوبی یادم هست که پس از دفاع رساله‌ی دکترای‌ش در دانشگاه‌مان، ضمن گپ و گفت تاکید کرد که روحیه‌ی آلمانی از بن و بنیاد فاقد توانایی درک پیام اصلی «تاملات» است؛ تجربه بر نظریه اولویت دارد. می‌گفت ما آلمان‌ها از روز ازل گرایش داشتیم که همه چیز را دسته‌بندی کنیم و در کتگوری مشخص قرار دهیم و آخرش با یهودیان نیز چنین کردیم و آنان را در یک مقوله گنجاندیم و تکلیف‌شان را هم روشن کردیم. با اینهمه، خود «تاملات» ایده‌ای است در پشتیبانی از آنگونه تجربه‌ی سیاسی که پشت‌بند به سنت نیاکان است. نمی‌شود از ایده گریخت و در نهایت هر ردیه‌ای خودش خواه ناخواه باز هم یک ایده خواهد بود. دوست چون باهوش بود می‌گفت «من کار ندارم اسلام چیست. می‌گویم کار داعش تروریسم است و باید با آن مقابله کرد. تمام». وقتی هم در برابر احترام فراوان‌ش به سنت‌های فرهنگی خاورمیانه گفتم «ختنه‌ی زنان هم بخشی از این سنت است. نظرت چیست؟». پس از اندکی تامل و درنگ پاسخ داد «این کار جنایت است. من به این جنبه‌اش نظر می‌کنم». خواستم چه بگویم؟ اینکه دوست فرهیخته‌ی من در سخنان‌ش همواره تاکید می‌کرد که «ایران شما مورد احترام جهانیان است. به‌ویژه که شما moderates و میانه‌روها را دارید که کشور را دارند متحول می‌کنند». من هم پاسخ دادم «رفیق! هیچ میانه‌رویی در آن کشور وجود ندارد. همه تا بُن دندان پایبند به ایدئولوژی اسلامی اند، یکی لبخند می‌زند و پایبند است و دیگری اخم می‌کند و پایبند است». مکث می‌کرد. به من خیره می‌شد و سکوت می‌کرد. ولی حتم دارم حرف‌های مرا باور نمی‌کرد و به‌عنوان روایت یک «بدبین سیاسی» به سخنان‌م می‌نگریست.
۳
نتیجه؟ خشم او را از مصاحبه با شهبانو بگذارید کنار خوش‌بینی‌اش به میانه‌روهای رژیم اسلامی. این ترکیب همانا دیدگاه غالب بسیاری از غربی‌ها به ایران است. یک دلیل‌ش هم به‌نظرم این است: اینان گمان می‌کنند آزادی‌های اجتماعی زمان شاه چیزی بیگانه با فرهنگ ارزشمند و قابل احترام ماست. سقف توقعات اینان از ایران چیزی است مانند سقف مطالبات اصلاح‌طلبان. تفاوت کجاست؟ نگاه غربی‌ها این استلزام را به همراه دارد که ارزش‌های زندگی غربی بیش‌تر امری محلی و منطقه‌ای است تا جهانی. البته کاش توجه داشتند که چنین دیدی نافی کلیت ارزش‌های عصر روشنگری و پایه‌های جهانی تمدن معاصر ماست! بدبختانه اکثر تحولات سیاسی و اجتماعی خطه‌ی خاورمیانه هم این پیش‌داوری غرب‌محورانه و همهنگام غرب‌زُدایانه را تایید می‌کند. تصور ایده‌آلِ بسیاری از دوستان فرهیخته و آکادمیک غربی من از ایران چیزی است شبیه همین وضعیتی که در جمهوری اسلامی داریم. ما نتوانستیم به اینان ثابت کنیم که لیاقت و ظرفیت چیز بیش‌تری را داریم. هیچ صدای سومی به‌جز میانه‌روهای رژیم و تندروهای رژیم پیش چشمان اینان نیست که به آن ارجاع دهیم یا آنقدر ضعیف است که به گوش‌شان نمی‌رسد.

پس‌نوشت:
اصلاح‌طلبان نیز مانند اصول‌گرایان دشمن غرب اند و غربیان با این دشمنان احساس صمیمیت و دوستی می‌کنند و مبانی چندفرهنگ‌گرایانه و نسبی‌انگارشان در نهایت به زیان تمدن خودشان (و اگر اجازه دهند: تمدن ما) تمام شده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

یک بام و چند هوا

عزیزانی هم هستند که معتقدند مسیح علی‌نژاد هیچ اثری بر وضعیت زنان در ایران نداشته و فقط دنبال شهرت است. آن‌وقت همین‌ها قریب بیست سال است دنبال مُشتی فاسد و ریاکارتر از اصول‌گرایان افتاده‌اند و انگار نه انگار که «اصلاحات»شان هیچ اثری بر وضعیت ایرانیان نداشته است. همین‌ها به خاتمی که می‌رسند فقط یک وارَسته‌ی بی‌چشمداشت به منافع دنیوی را نظاره می‌کنند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ربع خمینی


از میان تمام اظهار نظرهایی که درباره‌ی نوار گفتگوی آیت‌الله منتظری با هیات مرگ ابراز شد، یکی بیش از همه معنا و مدلول داشت و آن هم دهن‌دریدگی علی خمینی بود که به قربانیان از جمله نسبت «کودن» داد. باز اینجا هیچ بعید نیست که کورش‌های منتظرالقائم (به‌گفته‌ی گویای سعید قاسمی‌نژاد) و آنان که دغدغه‌های ملی‌شان را زیر عبای روحانیت شیعه می‌جویند و با افتخار به آستان ناسیونالیسم مسخ‌شده‌ی جمهوری اسلامی سر می‌سایند، طبق رویه‌ی زدن اپوزیسیون از هر جنس و قماش و نوع، وارد میدان شوند و به سیاق استفهام انکاری بگویند «مگر ایدئولوژی آنان احمقانه نبود؟». اما من برای کسی که تفاوت وضع مخالف سیاسی خودش را در جایگاه قربانی (آنهم به شمار چند هزار) با وضع همان مخالف در سپهر نقد تئوریک و تاریخی نمی‌فهمد، حتی نمی‌توانم افسوس بخورم! به‌هرحال چیزی که آن خمینی کوچک بر زبان راند، نخست نشان می‌داد که به‌قول طلاب «سن‌ش به سی نرسیده، محاسن‌ش به سینه رسیده» و این کوچک‌تر از یادگارِ یادگارِ امام (فرض بگیرید یک رنگ‌دانه از کله‌پاچه‌ی یک مورچه) چه احساس قدرتی می‌کند. باز اینجا فراموش نکنیم که این حس فرادستی از پنداشتِ محبوبیت و شهرتی سرچشمه می‌گیرد که این بیتِ فاسد همه‌اش را مدیون جامعه است. یادمان نرود زمانی که در یکی از سالگردهای بابابزرگ در دوران احمدی‌نژاد، جمعی «خودسر» علیه حسن خمینی شعار دادند و رگ‌های گردن بود که در همین فیس‌بوک داشت می‌ترکید. دومین نکته‌ی این نفرت‌پراکنی و بدزبانی علی آقا هم آن بود که (بدون آنکه بخواهم همان نفرت را بر سر او و خاندان‌ش آوار کنم) اندیشیدم روز سعادت ما وقتی فرا می‌رسد که به این جوان ادب بیاموزیم و نیز بفهمانیم که «آتوریته‌ی مشروع را هم باید حرمت گذاشت و با احتیاط آنرا به‌کار برد، چه رسد به آتوریته‌ی نامشروع». اینکه آدمی همچون او جرات می‌کند که اعدام‌شدگان آن تابستان را خوار بشمارد و قربانیان را تحقیر کند، یعنی یک جای کار همه‌ی ما می‌لنگد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

سقف مطالبات

همین فرداست که کارشناس لندن‌نشین و باند برجام‌پناهان مقیم نیویورک و مبتکران این‌همانی میان ایران و جمهوری اسلامی بیایند بگویند که حاضرند با سعید مرتضوی و روح مرحوم لاجوردی در یک مملکت زندگی کنند اما هرگز تن به هم‌زیستی با اپوزیسیون و مخالفان رژیم نخواهند داد. مرتضوی با اینکه به نظام مقدس عمیقاً ایمان دارد، به‌خاطر «ایران» و «مصالح ملی» آمده از ملت شریف «صمیمانه» عذرخواهی کرده است. شما صمیمیتی را که در نامه‌ی او موج می‌زند در اظهارات هیچ‌کدام از این «جنگ‌طلبان» و «دشمنان ایران» نمی‌بینید.

پس‌نوشت:
تاریخ جمهوری اسلامی از جمله تقسیم می‌شود به پیش از انتخابات ۹۲ و پس از آن. نشاندن امنیتی‌ترین آخوند این رژیم بر جایگاه ریاست‌جمهوری و پیامدهای بعدش که همگی به حساب صد امام ریخته شد، وضع ایران و منطقه را به مسیری متفاوت از پیش راند. کلاً هم همگی خسته نباشیم! چه اصلاح‌طلب، چه برانداز، چه موافق رژیم و چه مخالف آن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

مرگ بر «سپاه دانش»!

نه میلیون بی‌سواد مطلق در ایران داریم. مدیران نظام باکفایت جمهوری اسلامی حتی در ارائه‌ی آمار بی‌سوادی هم دست می‌برند و دغلکاری می‌کنند. نظام نازنین پدیده‌ای منحصربه‌فرد را هم به جهانیان عرضه کرد با نام آخوند محسن قرائتی که قریب به سی سال بر جایگاه ریاست «سازمان نهضت سوادآموزی» تکیه زد و هر روز جایزه و هدیه و تقدیرنامه‌ای هم به خانه بُرد و هیچ‌کس قبای او را نچسبید که به‌راستی در این سه دهه چه غلطی کرده‌ای؟ و بعد چنانکه می‌شود حدس زد و گویا برای همه‌ی ما عادی شده، بیش‌ترین آمار این فلاکت فرهنگی برای استان ماتم‌زده‌ی سیستان و بلوچستان است. در این استان (که باید نام‌ش را به «فرودستان منضم به ممالک محروسه» تغییر داد)، بیش از صد هزار کودک از تحصیل بازمانده‌اند. امنیت ادعایی بلندگوهای رژیم در لندن و نیویورک و اقصی نقاط خوش آب و رنگ جهان از جمله شامل همین امنیت از بی‌سوادی هم می‌شود. در زیر سایه‌ی این امپریالیسم شیعی خداروشکر همه باسواد شده‌ایم و روز به روز هم بر میزان شناخت و معرفت و دانش و آگاهی‌مان افزوده می‌شود. پاینده باد وارونه‌نُمایی و دروغ و بی‌شرافتی!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

«جان‌گیر» کهنه و نو ندارد.


این جناب ری‌شهری (حفظه الله) همان «جان‌گیر بازنشسته» است که عند اللزوم می‌تواند «تر و تازه» شود. فرق‌ش با گذشته این است که الان با پشتیبانی اصلاح‌طلبان، رای نزدیک به دو میلیون شهروند تهرانی را نیز پشت سر دارد. گاهی شما یک نعش سیاسی را وارد کارزار انتخابات می‌کنید و با همین کار به او جان دوباره می‌دهید. مقصد و مقصود که در سیاست گم و گور بشود، نتیجه همین است. حالا این زامبی را تحویل بگیرید که به لطف شما، محکم‌تر و سربلندتر از قبل سخن می‌گوید!