ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

سم‌پاش‌م!

دیدم جاستین ترودو در پیام تسلیت‌ش برای مرگ فیدل کاسترو نوشته بود که رهبر فقید سبب بهبود چشمگیر وضع بهداشت در مملکت شد. یادم افتاد به دوستی از همین دیار آلمان که توفیق یافته بود سفری به کوبا داشته باشد. یک روز در منزل‌ش عکسی را نشان‌م داد از یک هواپیمای مخصوص سم‌پاشی بر فراز یک شهر. فکر می‌کنید داستان چه بود؟ هیچ! هنگام گردش در اطرف هاوانا می‌بیند این هواپیما روی سطح شهر به پرواز درآمده است. عکس در لحظه‌ای گرفته شده بود که هواپیما سرگرم خالی کردن حجمی بسیار گسترده از سم بود. همراهان کوبایی‌اش توضیح دادند که برای جلوگیری از شیوع بیماری و به‌خاطر قطحی دارو، هر از گاهی فیدل عزیز و مهربان همان سمی را که مثلاً باید روی مزارع و برای کشتن ملخ به‌کار ببرد، همچون باران رحمت انقلابی می‌ریزد روی سر مردم. بومیان باور داشتند که این مواد خودش مسموم‌کننده و عامل بیماری‌هایی بسیار وخیم‌تر است. این بود راه حل آن مرحوم مغفور در حل مشکل و تنها چشمه‌ای از کوشش‌های خستگی‌ناپذیر او در ارتقاء سلامت مردم‌ش.

بازتاب در بالاترین

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

هزار و یک شب


لژهای فراماسونری در ایران هر چه که بود، سرچشمه‌ی خیر و آبادانی و نوسازی و پیشرفت کشور شد. این لژها در پیگیری اهداف انقلاب مشروطه نقش انکارناپذیری داشتند و کارکردشان در طرح‌ریزی گذار تا حد امکان کم‌خشونت و بدون خون‌ریزی از استبداد صغیر محمدعلی شاه قاجار بی‌بدیل و سرنوشت‌ساز بود. با گذشت بیش از صد سال از تاسیس نخستین لژ فراماسونری هنوز که هنوز است همه از نویسنده و بقال به آن همچون «انجمن شیطان‌پرستان اجنبی‌ساخته» نظر می‌کنند. آنوقت مثلاً‌ «شورای انقلاب» یا «سپاه پاسداران» یا خود «بیوت فقیهانِ والی» منشاء هیچ شک و شبهه‌ای نیست در حالی که یا آغاز تباهی ایران بودند یا هنوز هم دست‌اندرکار تاراج این سرزمینند. هیچ‌کس نمی‌پرسد احمد خمینی یازده سال در جماران و تحت لوای پدر-فقیه-حاکم چه غلطی می‌کرد اما همه از کم و کیف فعالیت‌های فراماسونری محمدعلی فروغی هزار سوال دارند. آن لژها پر از ابهام و تاریکی و پلیدی بود اما تکلیف این محافلِ نزدیک به بهمن ۵۷ تا همین نهادهای ریز و درشت نظام مقدس یکسره روشن است و گویا هیچ‌کس اعتراض چندانی ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

ایده‌آلیسم سیاسی و ایده‌آلیسم فرهنگی


استاد رضا کیانیان را که می‌شناسید؟ نه در مقام بازیگر بلکه در مقام واضع نظریه‌ی مشعشع «سینمای ایران تنها سد فرهنگ‌های غیرآمریکایی در برابر آمریکاست». یک‌نفر به من بگوید ایشان اینهمه ادعاهای عجیب را از کجا آورده است! حضرت‌شان مدعی‌اند که جریان «موج نوی» سینمای ایران به یُمن انقلاب اسلامی توانست ادامه پیدا کند وگرنه اگر رژیم گذشته بر سر کار مانده بود هیچ بعید نبود که در اثر تهاجمات فرهنگ آمریکایی این سینما هم نابود شود. بعد ایشان مدعی است که ما سینمای اسرائیل را هم متحول کرده‌ایم و الگوی آنها شده‌ایم. الگوی سینمای اروپا و ژاپن هم ماییم به‌ویژه که آنان نابود شدند و فقط چشم امیدشان به ماست. ایشان می‌گوید آمریکا «برای اینکه آبروش نره این اواخر یکی دو تا اسکار هم به ما داد». اینهمه حماقت در قامت تحلیلگری به‌راستی شگفت‌انگیز است! ایشان در برابر آمریکاستیزی سرکوبگران فرهنگ در جمهوری اسلامی، یک نوع آمریکاستیزی روشنفکرانه اختراع کرده است و دائم هم در هر گفتگویی بر آن پافشاری می‌کند. اما چه کسی گفته است سینمای آمریکا یک جریان واحد و به‌زعم ایشان مبتذل است؟ چه کسی گفته ما باید افتخار کنیم که بدون بهره‌گیری از سکس و خشونت توانسته‌ایم فیلم بسازیم؟ این کلیشه‌های گفتاری در تحلیل سینمای جهان به چه کار ما می‌آید وقتی که حتی نمی‌توانیم عشق و تنانگی را بر پرده‌ی سینما به تصویر بکشیم؟ مگر نمی‌توان از سکس و خشونت در سینما بهره گرفت برای ارائه‌ی یک پیام یا درونمایه‌ی اخلاقی، دینی، معنوی یا هر چه ازین‌قبیل؟ اینکه خشونت در جامعه‌ی ما بیداد می‌کند مهم نیست؟ تنها اینکه در سینما نشانش ندهیم مایه‌ی مباهات است؟ اینهمه مغلطه فقط برای این است که شما را در این سینمای رانتی و اسلامی‌شده و به‌فسادکشانده‌شده همچنان بازی بدهند؟ سینمای ما خیلی خوب است چون «بدون اینکه قبلاً چک کنی می‌توانی با زن و بچه‌ات ببینی!». این حرف‌های صدمن‌یک‌غاز را نه که فکر کنید ایشان فقط به این جوانان حزب‌اللهی تحویل می‌دهد. خیر، تقریباً در هر گفتگویی ایشان را به حال خودش بگذاری عین گربه‌ی مرتضاعلی برمی‌گردد سر همین قصه. هنرمند ما رضا کیانیان است که هنر این مملکت روز به روز بیش‌تر در برابر ایدئولوژی شیعی سر خم می‌کند. سینمای ایران از ریخت افتاده است درست همانطور که خِرد رضا کیانیان. فقدان هر دو نیز تاسف‌انگیز است!

پس‌نوشت اول:
از دقیقه‌ی ۴۵:۵۵ تا دقیقه‌ی ۱:۰۰:۵۷ به این تئوری بدیع اختصاص دارد.

پس‌نوشت دوم:
ایده‌آلیسم سیاسی رضا کیانیان آن بود و ایده‌آلیسم فرهنگی‌اش این است.

پس‌نوشت سوم:
دوستان عزیز! من سخنان رضا کیانیان را کامل شنیده‌ام (او در سالیان پیش بازیگر محبوب‌م بود). برای پیش‌گیری از سوءتفاهم یا عدم اجحاف در حق ایشان به دو نکته اشاره می‌کنم و سپس گرانیگاه نقدم را باز می‌گویم. نخست اینکه صرف رفتن در جمع «افسران جنگ نرم» به‌خودی‌خود درست یا نادرست نیست. مهم این است که در آنجا چه بر زبان رانده می‌شود. بنابراین، کسی از صرف تیتر مطلب به این نتیجه نباید برسد که سخنران خائن یا ریاکار یا سازشکار یا توجیه‌گر نظام حاکم است. دوم اینکه خود من با دیدن تیتر همین گمان را در آغاز داشتم اما من هم مانند رفیقانی که در نظرها یا پیغام‌ها گوشزد کردند، از پاره‌ی انتقادی سخنان کیانیان خطاب به جزم‌های همین بسیجیان یا اینکه «مذهبی‌ها بسیاری‌شان ریاکارند و فرهادی نقش نادرستی به کاراکترش در فیلم نداده است» و ازین قبیل متعجب شدم و او را تحسین کردم. اما و هزار اما که بحث من اینها نبود و با خودم گفتم حتماً پیوند سخنان را مخاطب پیگیری می‌کند و خودش می‌شنود آن فرازهای مثبت یا شایسته‌ی ستایش را و نیازی به زنهار من نیست. فیلم را هم تقطیع نکرده‌ام که فقط آن پانزده دقیقه را اینجا بگذارم و کل‌ش را همخوان کرده‌ام. مسئله این است که در این بازه‌ی زمانیِ طرح نظریه‌ی سست ایشان درباره‌ی سینمای ایران، شما هم ریاکاری می‌بینید و هم سازشکاری و هم توجیه‌گری برای ایدئولوژی انقلاب اسلامی. هر چه گفته‌ام به همین دقایق بازمی‌گردد. البته آن قصه‌ها که ایشان مانند حبیب‌الله آیت‌اللهی منبر می‌رود که هنر ذات‌ش و اساس‌ش دین است و آن صغرا و کبراهای نامدلل برای چنین ادعایی نه چندان اهمیتی داشت، نه حساسیت‌برانگیز بود و نه چندان قابل مناقشه (بیش‌تر نظر شخصی و سلیقه است). کیانیان در این قریب به دو ساعت خیلی حرف‌ها زده است (از جمله آن داستان بی‌معنای «از انقلابی‌گری و ایده‌آلیسم در سیاست پشیمان‌م و می‌خواهم در هنرم انقلابی و ایده‌آلیست باشم»). مرکز ثقل این یادداشت بر همان دقایقی متمرکز است که به‌مانند سیئه‌ی کبیره منجر به از میان رفتن ثواب یا اثر همه‌ی حسنات گفته‌های او در آنات پیش از آن است. خیلی ببخشید! گاو نُه مَن شیری در ضرب‌المثل فارسی به همین سنخ رفتار اشاره دارد.

سبک زندگی ایرانی-اسلامی-تکنولوژیکی

یکی از بدترین تجاوزهایی که تکنولوژی به حریم خصوصی ما کرده، همین دادن اطلاعات و آمار به دیگران است. شما ببینید چقدر دعوا و کدورت و دلخوری پیش می‌آید که «فلانی چرا پیغام مرا دیروز دیدی اما الان پاسخ می‌دهی؟» یا همین که تلگرام و واتساپ و غیره آخرین تاریخ آنلاین‌شدن کاربر را به دیگران اطلاع می‌دهد. در برخی جاها به ما این اختیار داده شده که این گزینه را غیرفعال کنیم و نه خودمان و نه دیگران از وضعیت آف‌لاین و آن‌لاین و غیره باخبر نشوند. گاهی هم اجباری است. مثلاً من در فیس‌بوک ندیده‌ام که بتوانیم این ماجرای «پیغام در تاریخ فلان دیده شد» را برداریم. تازه اگر هم این کار را کنی برای دیگران سوال می‌شود که «این چه ریگی به کفشش هست که این امکان رو برداشته؟». انگار وضعیت پیش‌فرض و طبیعی و درست همین جنگلی است که تکنولوژی‌های امروزین برای ما درست کرده‌اند. خب چرا من باید بدانم که دیگری کِی پیامم را دیده است؟ مگر در ای‌میل که این مسخره‌بازی‌ها نیست تا کنون برای کسی مشکلی پیش آمده؟ این خبر چه دردی را از ما دوا می‌کند جز اینکه توقع و چشمداشت و فکر و خیال پدید آورد؟ عقل من فقط به سودآوری اینچنین امکانات زیانباری برای صاحبان فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای چت قد می‌دهد. این اطلاعات فقط جذاب است و هیچ‌کس به پیامدهای ناگوارش نمی‌اندیشد. همین جذابیت کافی است تا مشتری بیش‌تری به چنگ بیاورید. تکنولوژی با اینجور دست‌اندازی‌ها به حریم خصوصی ما دارد به روابط اجتماعی‌مان شکل و جهت می‌دهد و حتی آنرا بازتعریف می‌کند. ما به خودمان حق می‌دهیم از دیگری شاکی و گله‌مند شویم که چرا دیر پاسخ داده است. آن بخت‌برگشته هم اگر تا دیروز می‌توانست بگوید «ندیدم» الان متهم می‌شود به دروغ‌گویی چون فیس‌بوک می‌گوید دیده است. حالا اینکه شما سرسری پیغام را باز کنی و ببینی و یا اصلاً آن گزینه‌ی «همه را دیده‌ام» را تیک بزنی و هر فرض دیگری این میان کنار می‌رود چرا که اثبات‌ناپذیر است. به‌همین راحتی بدبینی و بی‌اعتمادی میان ما گسترش می‌یابد؛ با همین یک امکان ناروایی که در اختیارمان قرار داده شده است. به‌همین سادگی!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

درست می‌شود!


طرح‌های اسد بیناخواهی بی‌نظیر است! ولی فراموش نکنیم که رژیم همچنان ظرفیت اصلاح‌پذیری بسیار بالایی دارد. مثلاً صادق لاریجانی بد است ولی هاشمی شاهرودی پاک‌دست بود یا مصطفی محقق داماد اگر بر مسند قاضی القضاتی جمهوری اسلامی تکیه بزند، ما باید در لندن و واشنگتن و پاریس زنجیره‌ی امید تشکیل بدهیم و برای اصلاح‌طلبان هورا بکشیم و قلب بفرستیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

US against the world? Trump’s America and the new global order


Francis Fukuyama: "The danger to the international security system is as great. Russia and China have emerged in the past decades as leading authoritarian great powers, both of whom have territorial ambitions. Trump’s position on Russia is particularly troubling: he has never uttered a critical word about Putin, and has suggested that his takeover of Crimea was perhaps justified. Given his general ignorance about most aspects of foreign policy, his consistent specificity with regard to Russia suggests that Putin has some hidden leverage over him, perhaps in the form of debts to Russian sources that keep his business empire afloat. The first victim of any Trumpist attempt to “get along better” with Russia will be Ukraine and Georgia, two countries that have relied on US support to retain their independence as struggling democracies. ... There has been a lot of talk about the dangers of his finger on the nuclear trigger, but my sense is that he is much more isolationist at heart than someone eager to use military force around the world. When he confronts the reality of dealing with the Syrian civil war, he may well end up taking a page from the Obama playbook and simply continue to sit this one out."

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

نظام دهباشی‌پرور


دوستانی که دست‌شویی اینجانب را در سوئیت نازنین‌م در تهران تجربه کرده‌اند، نیک می دانند که نشستن روی توالت فرنگی در آنجا خودش یک‌جور جهش ایمانی از سنخ «دفع کنم یا بکشم بالا تف کنم» است. یعنی کرکگور هم می‌رفت آنجا مدتی بِر و بِر خیره می‌شد به آن اثر هنری (حالا مال ما را به‌جای مارسل دوشان، عباس لوله‌کش ساخته بود) و سپس می‌ماند که در این سرمای زیر صفر باسن مبارک را روی این بدتر از سنگ یخ‌زده در روز یخی در قطب یخی شمال بگذارد یا نه (به‌مثابه‌ی حدیث مشابهی از محمد بچه‌ی عبدالله راجع به کفر و ایمان و مورچه و شب تار). خلاصه اینجا هم داستان همین است. آنجا دست‌شویی من بیرون از نقشه‌ی خانه افتاده بود و برای همین از چهار دیوار، سه‌تاش با پشت‌بام یکی بود و اینجا هم که هر چهار دیوار داخل یک خانه‌ی قدیمی آلمانی است باز هم قصه همان است که بود. انگار اصلاً قرار نیست ما جز در سرما به مطالبات حداقلی و حداکثری مزاج مبارک لبیک بگوییم. شمای تحریمی که سر هر انتخابات نق نق می‌کنی، آیا یارای آنرا داری که اینجا هم موضع تحریم بگیری؟ یا از ترس ترکیدن مواضع‌ت مشارکت می‌کنی؟ خب صحنه‌ی سیاست هم همین است دیگر؛ پس از هر اجابت مزاج، اندکی آدم احساس راحتی و گشایش می‌کند. فقط کاش روزی به این نتیجه می‌رسیدیم که فارغ از مشکل دفع، به فکر جذب هم باشیم! یعنی فقط دغدغه‌ی خالی کردن روده و مثانه را نداشته باشیم و یک‌بار برای همیشه از تغذیه‌ی ناسالم هم دوری کنیم؛ بهمن امسال می‌شود سی و هشتمین سالی که داریم از فضولات روحانیت شیعه و روشنفکران هپروتی میل می‌کنیم و انگار نه انگار که این اصلاً غذا نیست و بهش در عرف و قانون و اخلاق و شرع و حقوق می‌گویند «مدفوع». زیاده جسارت شد! ولی برای اینکه این یادداشت خاطرتان را مکدر نکند، به این فیلم نگاه کنید تا چنان مکدر شوید که کدورت پیشین را فی المجلس از یاد ببرید. فکر می‌کنید چه چیزی یک آدم میان‌مایه‌ی امنیتی را چنان اعتمادبه‌نفسی عطا می‌کند که بیاید خارج و کل دولتمردان کشوری و لشکری پادشاهی پهلوی را بگذارد سر کار و ازشان فیلم بگیرد و بعد با تقطیع‌های از سر مصلحت نظام به نمایش بگذارد؟ چه چیزی حسین دهباشی را از یک احتمالاً بازجوی دوزاری بدل می‌کند به یک چهره‌ی رسانه‌ای با رنگ و لعاب فرهنگی و فکری و ملکات فاضله‌ی اخلاقی؟ سیستم! بله، سیستم! یعنی دقیقاً همان که محمدرضا نیکفر سالیانی پیش نوشت درباره‌ی جدی گرفتن جمهوی اسلامی. و من به روایت ناکافی او می‌افزایم جدی گرفتن انقلاب اسلامی منجر به این جمهوری نکبت را و جدی گرفتن پهلوی‌ستیزی منجر به آن انقلاب را و جدی گرفتن آنگونه از عدالت‌خواهیِ منجر به خواست براندازی نظمی که با همه‌ی استبدادش همچنان فرزند انقلاب تجددخواهانه‌ی مشروطه بود هر چند فرزند ناقص‌الخلقه. در عوض این بختک هزارسری که الان داریم و تنها یکی از ثمرات‌ش حسین دهباشی است، فقط دنده‌عقب در جاده‌ی توسعه نبود، بلکه دنده‌خلاص به‌سوی پرتگاهی بود که به عمر هر نسل عمق‌ش افزون می‌شود. ببینید این جوان رعنا با چه شعارهای زیبایی در خیابان شانزده آذر قدم می‌زند! ببینید کجا با او احساس نزدیکی یا دوری می‌کنید! امثال حسین دهباشی دست‌پرورده‌ی تمام‌عیار وقاحتی هستند که در «سیستم» هر روز بازتولید می‌شود؛ این سیستم پشتوانه‌ای دارد صدها سال بیش‌تر از عمر خودش. از دفع در سرما آغازیدیم و به سُریدن در مدفوع خاتمه دادیم.

پس‌نوشت:
یاد هما ناطق گرامی که از انگشت‌شُمار اذعان‌کنندگان به این حقیقت بود که پای‌مان سُر خورد، و با شعار گندزُدایی گند زدیم و گند خوردیم و گند خوراندیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

«صادق زیباکلام»



خیلی هم عالی! خیلی هم صریح! خیلی هم روشن! صادق زیباکلام در پایان این گفتگو تنها وظیفه‌ی خود را حراست از نظام می‌داند، آنهم فقط به این دلیل که نظام قبلی را سرنگون کرده و از انقلابی‌گری پشیمان است. قرار است قدم به قدم جلو برویم. این جمله هم بی‌نظیر است: «این نظام اگر سقوط کند، لیبرالیسمی که تک تک یاخته‌هام بهش پایبنده، پنجاه سال می‌رود عقب!» و پیش‌بینی‌شان این است که از عربستان هم بدتر می‌شویم. عقل ایشان می‌گوید این نظامی که همه‌ی شاخص‌های حقوق بشرش در حد بقر هم نیست باید بماند تا زیباکلام مطالبات لیبرال‌ش محقق شود. کِی؟ در آینده. بعد چه می‌گوید؟ دقیقاً همین آینده را نفی می‌کند. «بعد نمی‌دانم چه می‌شود. ولی این نظام باید بماند». چگونه این خواست‌های یکسره متضاد با ایدئولوژی و رفتار نظام پا به جهان واقع خواهد گذاشت؟ هیچ پاسخی نمی‌دهد. حتی به خودش زحمت هم نمی‌دهد که بازنگری کند و ببیند آیا ما از ۱۳۷۶ تا الان «قدم به قدم» جلو آمده‌ایم یا عقب رفته‌ایم؟ یک کلمه هم از تخریب زیست‌محیطی کشور با طرح‌های آخوندی و کلاه‌بردارانه‌ی توسعه در این چهل سال سخنی نمی‌گوید و یک کلمه از مصیبت سوریه و لجن‌زار «مدافعان حرم» و «سردار عارف» حرف نمی‌زند. مهم این است که «قدم به قدم» کشور به‌سوی نیستی برود. این هم از لیبرال نسل انقلابی!

پس‌نوشت:
برعکس، هر چه که این رژیم زودتر از هم فرو بپاشد می‌توان به آینده‌ی ایران امیدوارتر بود. به‌سبک زیباکلام اتفاقاً باید گفت که اگر این نظام بماند، تا پنجاه سال دیگر هیچ لیبرالیسمی از دل‌ش بیرون نمی‌آید چرا که دیگر ایران کنونی توان بقاء حیات نخواهد داشت. این را از یاخته‌های زیباکلام هم که بپرسیم تایید می‌کند!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۰, پنجشنبه

Trump and American Populism - Michael Kazin


"Yet it would be foolish to ignore the anxieties and anger of those who have flocked to Trump with a passion they have shown for no other presidential candidate in decades. According to a recent study by the political scientist Justin Gest, 65 percent of white Americans—about two-fifths of the population—would be open to voting for a party that stood for “stopping mass immigration, providing American jobs to American workers, preserving America’s Christian heritage, and stopping the threat of Islam.” These men and women believe that most politicians ignore or patronize them, and they feel abandoned by a mass culture that prizes the monied, the cosmopolitan, and the racially diverse. They represent roughly the same percentage of their country as do the French who currently back the National Front and only about ten percent less than the British who voted for a British exit from the EU."

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

نظرنخواهی

متن پیش رو در پاسخ به دعوت بی‌بی‌سی برای نظرخواهی درباره‌ی مراسم بزرگداشت کورُش نوشته شد که البته صلاح ندیدند آنرا چاپ کنند. در صفحه‌ی مربوطه می‌توانید پاسخ‌های شایسته‌ی انتشار را بخوانید.

«گردهمایی پاسارگاد در کلیت خود نفی رژیم اسلامی بود و گویا در این اختلافی نیست. اما بزرگداشت کورُش دستِ‌کم پنج واقعیت را پیش روی ما گذاشت.

نخست، بزرگ‌نمایی اندک شعارهای عرب‌ستیز است که در آن زمینه و شرایط خاص می‌توان خوش‌بینانه به مقابله با ایدئولوژی اسلامی ترجمه‌اش کرد و بدبینانه همان را در گستره‌ای که روی داده محکوم نمود. انصاف حکم می‌کرد که قرائن خلاف را در دیگر شعارها نادیده نگرفت. اما پاره‌ای از چپ ایرانی به‌خیال نقد فاشیسم به جنگ مردمانی رفتند که از فساد و تباهی نظام فاشیستی به جان آمده‌اند. ندیدن این عصیان ضد اقتدار اسلامی و در برج عاج روشنفکرانه آرمیدن و معترضان را به چوب نژادپرستی راندن، آسان‌ترین راه است.

دوم، مرزبندی روشن معترضان با ناسیونالیسم شیعی است. در شعارها جمهوری اسلامی آشکارا با ستمگری و ستیزه‌جویی یکی دانسته شد و نیز دخالت خونبار در سوریه محکوم گردید.

سوم، بر آفتاب افکنده شدن بی‌مایگی واکنش‌هایی بود که باستان‌گرایانِ تندرو ضد بیانیه شاهزاده ابراز کردند؛ یعنی باورمندان به این پندار پریشان که می‌توان پروژه دین‌گردانی را در سطح ملی به راه انداخت و ایرانیان را به دین زرتشت درآورد.

چهارم، اهمیت این رخداد به‌عنوان نخستین صدای رسای اعتراض نسل جوان است در نفی ارزش انقلاب بهمن ماه. فارغ از تناقضات انقلابیان در تفسیر هنگامه انقلاب و آوار کردن تمامی مسئولیت تاریخ بر گرده یک شخص یا تقدیرگرایی تاریخی، چهار دهه سکوت یا تجاهل یا انکار نسبت به گردنه‌ای از گذشته نزدیک این ملت که کل سرزمین و باشندگان آن را تا نسل‌های آینده به سقوط و نیستی کشاند در فریادهای «جاوید شاه!» پاسارگاد پاسخ گرفت. چنین رویدادی ازین‌جهت افسوس‌برانگیز است که می‌تواند نشان‌دهنده به پایان رسیدن فرصت مخالفان رژيم پیشین برای مواجهه انتقادی و رادیکال با کارنامه خود باشد. این بی‌مسئولیتی تاریخی یک‌جا باید باز ایستانده می‌شد و نگرانی پدیدآمده از اقبال عمومی به خاندان پهلوی در میان اپوزیسیونِ هر دو رژیم می‌تواند به‌جای نادیده‌گیری دلالت‌های سیاسی هفتم آبان، به خودسنجشگری و درنگ بر امکان یک ائتلاف گسترده ضد نظام اسلامی برای نجات ایران بینجامد و دستِ‌کم این امیدواری و نیک‌نگری را نباید فرو گذاشت.

مسئله پنجم هم رویکرد گروه‌های سیاسی بود. در موضع‌گیری‌های رسمی اینان (حتی از سوی سلطنت‌طلبان سنتی) به‌نحوی کاملاً آگاهانه کوچک‌ترین اشاره‌ای به شعارهای چشمگیر در پشتیبانی از نهاد پادشاهی مشروطه با ارجاع مستقیم آن به شخص رضا پهلوی وجود ندارد.

به‌فرجام، هفتم آبان هم زنگ خطری برای تاراجگری بی‌حساب رژیم اسلامی بود و هم هشداری برای ارتدوکسی سیاسیِ ناواقع‌گرای اپوزیسیون.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

«شهریار» شهریار است.

مسئله این است: اگر سرجمع در گردهمایی پاسارگاد ده شعار سر داده شده باشد، چهارتای آن یا به نهاد پادشاهی باز می‌گردد یا به عنوان پادشاه یا به شخص در مقام پادشاه. یعنی اگر کسی ریاضی کلاس اول دبستان هم بداند می‌فهمد که خاستگاه این خیزش کجاست و چه دلالت‌های سیاسی روشنی دارد. شعارهای دیگر هم که همگی ضد رژیم اسلامی بود و در چنان کلیتی با همه‌ی براندازان (از حزب کمونیست کارگری تا جبهه‌ی ملی) مشترک بود، اگر بخواهد تفسیر جزئی‌تری پیدا کند باز ارجاعی ندارد مگر به خواست برقراری یک پادشاهی مشروطه منهای ستم و منهای ستیز و منهای ایدئولوژی اسلامی و منهای همه‌ی آنچیزی که جمهوری مقدس (با پشتیبانی صمیمانه‌ی مخالفان شاه در سه سال سرنوشت‌سازِ نخست) بر سر کشور و ملت ایران آورد. تفسیر آن مطالبات کلی در خود شعارها موجود است و نیازی به سنجه و میزان و ملاکی بیرون از آن نیست. به‌تعبیری، شعارهای جزئی‌تر و مشخص‌تر حاکم بر مخالفت عام با نظام کنونی است. اینکه هر گروه و دسته‌ای می‌خواهد از این رخداد صید خودش را داشته باشد البته طبیعی است اما لزوماً نه واقعیت‌مندانه است و نه کام‌یاب. به‌نظر من یک سنخ از نگرش حتماً از این رقابت در همان مرحله‌ی اول بیرون می‌افتد: ارتدوکسی سیاسی در معنای پافشاری بر جزم‌های نیندیشیده و تاریخی، خواه این جزم به جدال‌های کهنه در صد سال اخیر بازگردد و خواه به اصول تخطی‌ناپذیری که شرایط عینی عدول از آن را تکلیف می‌کند. ازین‌جهت، خشک‌مغزهای سلطنت‌طلبی که چندی پیش در لوای «حزب مشروطه» علیه رضا پهلوی (به‌عنوان تنها نماینده‌ی زنده‌ی سلطنت) بیانیه صادر کردند همانقدر از این قافله جا خواهند ماند که رفیق‌های ضد امپرالیست و کیهان‌وطن. به‌فرجام، از آنجا که جمهوری اسلامی به‌معنای دقیق کلمه خاک آن کشور را به توبره کشیده است (رک: آمار هولناک نشست زمین)، همه‌ی این دعواها و افشاگری‌های اپوزیسیون علیه اپوزیسیون چیزی جز خودزنی و صغارت نیست. درست مثل این می‌ماند که عزیز آدم را روی آتش کباب کنند و آن گوشه چندین مدعی نجات توی سر هم بزنند که «تو در ادعای عشق‌ت دروغ‌زنی!» و «تو از روز نخست به او خیانت می‌کردی» و «من یگانه عاشق راستین‌م!» و ازین قبیل. یعنی اوضاع ما و کشورمان همین‌قدر اضطراری و همین‌قدر شایسته‌ی زهرخند است.

پس‌نوشت:
تا جایی که من دیدم و شنیدم شعارهای مربوطه اینهاست: جاوید شاه / پهلوی، پهلوی / شاهزاده شاهزاده تولدت مبارک! / ای شهریار ایران برگرد به خاک ایران.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

خودحکیم‌پنداری

یک آسیب بسیار شایع در میان ما اعتیاد به نصیحت‌های اخلاقی-روان‌شناختی به مردم ایران آنهم از سوی کسانی است که مدعی فعالیت سیاسی اند. این گرایش که شما همیشه وانمود کنید در جایگاه میانه ایستاده‌اید و یک طرف افراط است و یک طرف تفریط ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین راه حلی است که ممکن است به ذهن آدمی‌زاد برسد. پس از خیزش پاسارگاد هم موجی از همین نصایح مشفقانه در قالب‌های مختلف ارائه شد. ترجیع‌بند همگی هم توهم دموکراسی ناب و یکسان‌پنداری نمادهای سیاسی با عقب‌ماندگی و شخصیت‌های سیاسی با شخص‌پرستی بود. ژست‌های عصر روشنگری در برخی از این متن‌ها جای خود را حتی به روضه‌خوانی داد و گریستن بر غربت کورُشِ گرفتار در چنگال کورُش‌پرستان. وسواس آوانگارد و پیشرو بودن فقط هم مختص دوستان سوسیالیست نیست بلکه عزیزان اولترا لیبرال هم ساده‌انگارانه می‌پندارند که می‌توانند انسان ایرانی نوینی بیافرینند یکسره خود‌بنیاد و آینده‌اندیش و رها از بار گذشته و گذشتگان. آنان هم به‌دنبال جامعه‌ی ناب و یک انقلاب فرهنگی تمام‌عیارند. شوربختانه، تعبیر «کارخانه‌ی انسان‌سازی» روح‌الله خمینی عیناً درباره‌ی آمال و آرزوهای هر دو گروه صادق است. حجم رویاهای کودکانه چنان بالاست که دسترسی به فرد نویسنده عملاً امکان‌پذیر نیست. شما نمی‌توانید با کسی که در آسمان‌ها سیر می‌کند گفتگو کنید. نخست باید پاهای‌ش به زمین برسد تا بعد.

پس‌نوشت:
در میان ژست‌های سیاسی یک ژست هم همانا ناصح و روانکاو ملت ایران است.