<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518</id><updated>2012-01-24T22:56:46.246+03:30</updated><category term='سیاست'/><category term='نوشته‌های من'/><category term='فرهنگ'/><category term='طنز'/><category term='بحث وبلاگی'/><category term='موسیقی'/><category term='دین'/><category term='شعر'/><category term='ادبیات'/><category term='دولت اسلامی ایران'/><category term='خواب'/><category term='پهلوی'/><category term='درنگ هرزه‌نگارانه'/><category term='زیست دینی'/><category term='اندیشه'/><category term='زن‌اندیشی'/><category term='نوروز'/><category term='گورستان خاوران'/><category term='زندگی خیالی یا زندگی یک خیال است'/><category term='دین‌های سامی'/><category term='وبلاگ‌نویسان'/><category term='هزارتو'/><category term='گفت‌آورد'/><category term='نوشتار میهمان'/><category term='شیعه'/><category term='خیابان سبز'/><category term='کودتای خامنه‌ای'/><category term='نمایش'/><category term='معنویت'/><category term='نقاشی'/><category term='خمینی'/><category term='روان‌شناسی'/><category term='فلسفه'/><category term='اسلام'/><category term='خرد خیالی'/><category term='زبان'/><category term='احساس شخصی'/><category term='زندگی شخصی'/><category term='بازی وبلاگی'/><category term='روشنفکری'/><category term='یهودیت'/><category term='حق مؤلف'/><category term='حلقه‌ی ما'/><category term='جنبش سبز'/><category term='سنجشگری'/><category term='مسیحیت'/><category term='تاریخ'/><category term='سینما'/><title type='text'>مخلوق Creature</title><subtitle type='html'>Best of all for mortal beings is never to have been born at all. Theognis</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>614</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7922475039614723775</id><published>2012-01-24T02:41:00.000+03:30</published><updated>2012-01-24T22:56:46.268+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کودتای خامنه‌ای'/><title type='text'>در جام زهر شما طلای سیاه ریخته‌اند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;بن‌بستِ اختر&lt;/i&gt; می‌توانست راهِ نجاتِ کشور باشد. اما حاکمیت به‌قیمتِ فروپاشیِ همه‌ی ارکانِ مملکت آن «بن‌بست» را بست و اکنون به بن‌بستی رسیده که دیگر راهی برای رهایی از آن ندارد. این روزها صدای ترک‌خوردنِ استخوان‌های رژیم هر چه بیش‌تر در گوش‌های رنجورِ این مردم زوزه می‌کشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7922475039614723775?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7922475039614723775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7922475039614723775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7922475039614723775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html' title='در جام زهر شما طلای سیاه ریخته‌اند'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1152863970782091916</id><published>2012-01-22T20:28:00.000+03:30</published><updated>2012-01-22T21:00:35.337+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><title type='text'>مَثَل، مقولات و بهاییان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌هایی که با امثال و حِکم، پند، شعر و مانندِ اینها شکل گرفته باشند، درماندگیِ چشم‌گیری از دلیل‌آوردن و فهمِ دلیل‌های مخالف دارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌های مقوله‌ای که از رویِ عادت هر پدیده‌ای را در یک قالبِ نیندیشیده و یکسره شخصی رده‌بندی می‌کنند، خطرناک‌ترین نتیجه‌ها را از واقعیت‌های اجتماعی بیرون می‌کشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- ذهن‌هایی که به هر دو موردِ بالا دچار باشند، با گذرِ زمان سنگواره‌ای می‌شوند و تواناییِ گفتگو/هم‌فهمی را هر چه بیش‌تر از دست می‌دهند، به مونولوگ/تک‌گویی خو می‌گیرند و همانقدر که گوشِ‌شان برای شنیدن سنگین و سنگین‌تر می‌شود، ذهن‌ِشان هم برای فهمیدن کُند و کُندتر می‌گردد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- «تاکسی» برای من آزمایشگاهِ ذهن و روانِ ایرانیان است. کم‌تر می‌شود که درباره‌ی موضوع‌هایی که مهم می‌دانم با راننده سرِ صحبت را باز نکنم. سه تجربه‌ی متفاوت اما با نتیجه‌ی یکسان در زمینه‌ی رویکردِ عامه‌ی مردم نسبت به بهاییان داشتم. هر سه مورد در رده‌ی سنیِ مابینِ شصت تا هشتاد سال بودند. اولی از دوستانِ اسدلله لاجوردی و عضوِ قدیمیِ «موتلفه‌ی اسلامی» بود. او به‌صراحت می‌گفت «بهایی‌ها را باید کُشت». دومی از هوادارانِ پر و پا قرصِ اصلاح‌طلبان و به‌ویژه محمدِ خاتمی بود. او هم با بهاییان یکسره سرِ ناسازگاری داشت. سومی اما یگانه سببِ نگارشِ این یادداشت است. او از هوادارانِ شریعتمداری و عضوِ «خلقِ مسلمان» بود. من بیش از دو ساعت ناگزیر شدم به سخنانِ عجیب و تکراریِ این پیرمرد گوش بدهم. هر جا خواستم چیزی بگویم یک پند یا مَثَل می‌شنیدم و او باز به پله‌ی نخست بر می‌گشت و سخنانِ پیشین‌اش را از سر می‌گرفت. هر واقعیتِ مخالفِ ادعایش را در مقوله‌ای فلج‌کننده قرار می‌داد و آن را بی‌اثر می‌کرد. پیرمرد موزه‌ی منحصر به فردی از تناقض‌ها و دوگانگی‌های ما مردمان بود. محمد برایش از مسیح و همه‌ی پیامبران بامُداراتر بود و قرآن را یگانه کتابِ به‌راستی آسمانی (تحریف‌نشده) می‌پنداشت و تنها تفاوتش با پیرمردِ موتلفه‌چی بی‌زاری از خمینی و به‌سخره‌گرفتنِ جمهوریِ اسلامی بود. او که به‌نحوِ پارادوکسیکال و ترحم‌آمیزی ادعای «جدایی دین از سیاست» داشت در پاسخِ پرسشِ من به‌صراحتِ هر چه تمام‌تر گفت که «بهاییان در ایران نباید از حقوقِ شهروندی برخوردار باشند» و این سخن در گوهرِ خود چندان فرقی با سخنِ اولی نداشت که خواهانِ کُشتارِ بهاییان بود. او دینِ بهایی را یک ایدئولوژیِ سیاسی می‌دانست و درست مانندِ کسانی بود که یهودیت را با صهیونیزم یکی می‌گیرند. خوش‌برخوردی و اخلاقِ نیکِ این آدمیان را سرپوشی می‌دانست بر انگیزه‌های شیطانی و توطئه‌های پنهانی که در آستین دارند. مدعی بود که نود و پنج درصد (دقیقاً همین رقم) از جنایت‌های ساواک به‌هدایت و سرکردگیِ بهاییان انجام می‌شده است. برای من شگفت‌انگیز بود که هر سه‌ی این کهن‌سالان با سه مرامِ اعتقادی و سیاسیِ یکسره دیگرگون، در بی‌زاری از بهاییان و گفتنِ افسانه‌های غریب از فسادِ اینان در دورانِ شاه درست مانندِ هم بودند و هر سه هماواز!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;- هنوز که هنوز است در بدنه‌ی جامعه‌ی ایران «بهایی»، «فراماسونر» و مانندهای‌ِشان برچسب و ناسزایی پنداشته می‌شود که به هر کس نسبت داده شود، او را از هستیِ انسانی و حقوقِ شهروندی خلع می‌کند. رضا علامه‌زاده به‌درستی نامِ مستندِ خود را «&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=AoIsvoWthVg"&gt;تابوی ایرانی&lt;/a&gt;» نهاده بود و در گفتگویی نیز حقیقت را گفت که «ایرانی‌ها اکراه دارند درباره‌ی بهاییان حتی حرف بزنند». به‌باورِ من باید این واقعیتِ تلخ را بپذیریم که رژیمِ اسلامی در سرکوبِ هیچ اقلیتی در این سی و سه سال بی‌پشتوانه‌ی اجتماعی نبوده است و ما اگر این سرچشمه را نادیده بگیریم و نخواهیم به دگرگون‌سازیِ زیربنا/شالوده‌ها بپردازیم، دور نیست که سرنگونیِ ناگهانیِ ج.ا.ا و خلاءِ قدرت همگی‌ِمان را به گردابِ یک آنارشیزمِ خونین و بی‌مهار بکشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1152863970782091916?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1152863970782091916/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1152863970782091916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1152863970782091916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html' title='مَثَل، مقولات و بهاییان'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7018498394624464882</id><published>2012-01-05T02:51:00.000+03:30</published><updated>2012-01-05T09:10:42.144+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پهلوی'/><title type='text'>محمدرضا پهلوی: نمی‌توانم از ملت خود انتقاد کنم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s1600/17092011246.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s320/17092011246.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;چندین‌ماه پیش به چند کارتون از خرت و پرت‌های خانواده دست یافتم که یکی دو روزنامه‌ی دورانِ پهلوی هم در آن بود. حالا بگذریم که برنامه‌های مراکزِ تفریحی چقدر دل‌م را سوزاند و دیدم مثلاً فردا شب در «کاباره ونک» گوگوش، مهستی، جمیله، شهرام و ابی می‌خوانند یا در «شکوفه نو» داریوش، نسرین و سید کریم برنامه دارند و چقدر دوست داشتم همان لحظه بلند شوم بروم ونک و برنامه را ببینم! اما از میانِ مطالبِ آنها یک گفتگو با شاهِ ایران بدجور چشمم را گرفت (از من نپرسید که چه کسی عکسِ پادشاه را با خودکار هیولاسازی کرده! چون نمی‌دانم). عنوانِ این صفحه از روزنامه «کتاب جدیدِ شاهنشاه» است؛ این مصاحبه به‌مناسبتِ انتشارِ کتابی از محمدرضا پهلوی به زبانِ فرانسه (Shah d’ Iran; LE LION ET LE SOLEIL) انجام گرفته است. تیترهای انتخاب‌شده‌ی روزنامه برای این کتاب چنین است:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;یک کتابِ هیجان‌انگیز&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;35 سال تاریخ پرنشیب و فراز از زبانِ شاهنشاه&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;•&lt;span class="Apple-tab-span" style="white-space: pre;"&gt; &lt;/span&gt;ازدواج با «ثریا» ربطی به وضعِ بختیاری‌ها نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;•&lt;span class="Apple-tab-span" style="white-space: pre;"&gt; &lt;/span&gt;خطِ ایرانی، جاودانی و دائمی خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;با خواندنِ این مصاحبه در می‌یابید که شاه نخستین «ملی‌مذهبیِ» تاریخِ معاصرِ ماست و افسانه‌ی پذیرشِ اسلام از سوی ایرانیان تنها وردِ زبانِ علیِ شریعتی نبوده است بلکه شاهنشاه هم به آن اعتقادِ قلبی داشته است. همانگونه که در متنِ گفتگو نیز خواهید دید، نشانه‌های شخص‌پرستی از سوی مطبوعات و خیال‌اندیشی از سوی شاه بسیار برجسته است. با اینهمه، عشقِ باورپذیرِ شاه به میهن را می‌توان در لابه‌لای همین گفتگو حس کرد. بدبختانه همین عشقِ انحصاری سبب شد که او معشوق را چنان در اندرونی حبس کند که نداند این عجوزه‌ی هزارساله آن‌سان رسمِ سرپیچی آموخته که می‌تواند برای رهایی از بندِ عاشق تا مرزِ خودکشی هم پیش برود. پیوندِ دوسویه‌ی شاه و مردم در ستایش‌های چاپلوسانه از یکدیگر را حتی در عوامانه‌ترین دموکراسی‌های جهان هم نمی‌توان سراغ گرفت. از این‌رو، انقلابِ شاه و مردم (وارونه‌ی پندارِ او) نه در «انقلابِ سفید» که در «انقلابِ سیاه» چهره‌ی راستینِ خود را آشکار کرد؛ چه‌بسا اعلیحضرت پس از فاجعه‌ی انقلابِ اسلامی و در روزهای واپسینِ عمرش در واژه‌ی پُربسامدِ «ملتِ من» که دمادم آنرا بر زبان می‌راند اندکی تردید کرده بود و یا در دل با خود چنین زمزمه می‌کرد: «ای کاش از ملت‌م انتقاد می‌کردم و اجازه می‌دادم ملت‌م نیز از من انتقاد کند!».&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;در زیر گفتگو با آخرین شاهِ ایران در زمینه‌ی قبایلِ ایرانی، ویژگی‌های فرهنگیِ ایرانیان، روندِ گذارِ ایران از یک جامعه‌ی کشاورزی به جامعه‌ی صنعتی، چراییِ بی‌زاریِ ایرانیان از اعراب، اهمیتِ ظرفیت‌های ناسیونالیستیِ مذهبِ شیعه، سنتِ فرهنگیِ فرانسه، شایعه‌ی تغییرِ خطِ فارسی و دلایلِ نگاه‌داریِ آن همچون سپری فرهنگی/بومی رویاروی جامعه‌ی مادی/صنعتیِ غرب و در نهایت نجاتِ ایران از راهِ «انقلابِ سفید» را می‌خوانید:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;روزنامه‌ی کیهان، دوشنبه 24 آبانِ 2535 / 15 نوامبرِ 1976 / شماره‌ی 10016&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;نمی‌توانم از ملتِ خود انتقاد کنم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه در اقداماتِ خود روی کدامیک از صفاتِ ملتِ خود بیش‌تر حساب می‌کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: همانطور که گفتم: هوش، این بنیادِ میهن‌پرستی، و شاید این شامه‌ی فطری که به آنها امکان می‌دهد احساس کنند که حالا اوضاع بهتر پیش می‌رود. و بعد، فکر می‌کنم ایرانی در عمقِ وجودِ خود، همچنین کمی عرفانی و صوفی‌منش است. این را می‌توان در مذهبش، شعرش، ادبیاتش و فلسفه‌اش تشخیص داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا ایرانی نقایصی دارد که شاهنشاه را گاهی ناراحت بکنند؟ آیا شاهنشاه گهگاهی به‌خود می‌گویند: «آه اگر ایرانی‌ها کمی بیش‌تر... بودند»؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: بلی. اما تصور می‌کنم بهتر است از آن حرف نزنیم. من نمی‌توانم و نمی‌خواهم از ملت‌م ایراد بگیرم. زیرا ملتِ من تازه از یک دوره‌ی انحطاط که بیش از سیصد سال طول کشیده، بیرون آمده است. نباید تاریخ را فراموش کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;من به‌خاطر می‌آورم که وقتی از پدرم خواهش می‌کردم که:&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;ترا به‌خدا خاطراتِ خود را بنویسید به من پاسخ می‌داد: «نه، نمی‌خواهم این کار را بکنم. برای اینکه شاید چیزهایی را خواهم نوشت و گفت که زیاد برای ملت‌م مطلوب نخواهد بود.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا منشاءِ قبیله‌ای و تقسیمِ ایران به صدها قبیله هنوز امروز هم مسائلی به‌وجود می‌آورد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: بله، در آغاز پارس‌ها و مادها بودند. در میانِ پارس‌ها طوایفِ کوچکی وجود داشت میانِ مادها هم همینطور. بعد مادها و پارس‌ها یکی شدند و در نتیجه شاهنشاهیِ بزرگِ ایران به‌وجود آمد که در آن پارس‌ها سرورِ فلات بودند. به‌همین جهت است که امروز هم هنوز ایران را یک امپراتوری می‌نامند و حال آنکه این از لحاظِ بین‌المللی موردی برای معنای دقیقِ کلمه نیست. اما فکرِ آن باقی مانده است. زیرا ایران یک مجموعه است، اما نه از نژادها بلکه از مردمانی که آداب و رسومِ متفاوت دارند، و در غالبِ موارد به لهجه‌های متفاوت حرف می‌زنند، اینها وارثانِ قبایلی هستند که سوگندِ وفاداری به پادشاه می‌خوردند اما نوعی استقلال برای خود حفظ می‌کردند. و از آنجا این خصوصیتِ خیلی مستقل و حتی نقّاد بودن در میانِ ایرانیان پدید آمده و استوار شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;اما این موضوعِ تقسیمِ قبایل اگرچه مسائلی برای پدرم پدید آورده بود، حالا دیگر تمام شده است. برای اینکه ما دارای جاده، هواپیما و هلیکوپتر هستیم، و لذا دیگر مساله اصلاً به آن شکل وجود ندارد. وانگهی مردم حالا دیگر متوجه شده‌اند که مثلاً برای پرورشِ گاو و گوسفند، به‌جای اینکه آنها را صدها کیلومتر راه ببرند فقط برای اینکه زنده بمانند، باید مخصوصاً آنها را در یک اصطبل گذاشت و علوفه به آنها داد. زیرا ما محاسبه کرده‌ایم که تلاشی که یک حیوان می‌کند تا برود چیزی برای خوردن بیابد عملاً برابرِ کالری‌ها و دیگر موادی است که در علوفه‌اش در آن محلِ بعدی وجود داشت، یعنی فقط موضوعِ زنده ماندن‌ش مطرح بوده، فقط زنده ماندن. راه‌پیمایی، راه‌پیمایی و باز هم راه‌پیمایی برای یافتنِ کمی علف تا از گرسنگی نمیرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- آیا پایانِ زندگیِ چادرنشینی در عینِ‌حال پایانِ نوعی روحیه‌ی ایرانی نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: من نمی‌دانم واقعاً در این مورد چه بگویم. این در ایران بوده که اسب را شناخته، تربیت کرده و رام کرده‌اند. و حالا با جیپ تقریباً از میان رفته است. یعنی ایرانی هم باید از میان می‌رفت. و حال آنکه اینها، تاسف خوردن بر اینکه اسب، این حیوانِ نجیب، دیگر همان نقشِ گذشته را در جامعه‌ی امروز ندارد بیش‌تر یک تاسفِ خاطراتی است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- در گفتگو از به‌هم‌پیوستگیِ قبایل، آیا راست است که ازدواجِ شاهنشاه با ثریا هم یک اقدامِ سیاسی بوده یعنی دستی بوده که به‌سوی طایفه‌ای دراز شده بود که او نماینده‌اش بود؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: ابداً. وانگهی بختیاری‌ها در آن‌هنگام هیچ قدرتی نداشتند. کاملاً خلعِ سلاح و متمدن شده، و به شهرها روی آورده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- چرا در ایرانی‌ها یک نوع حالتِ دلخوری نسبت به عرب‌ها وجود دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: هر چه در این‌جهت بتواند وجود داشته باشد، ریشه‌ی تاریخی دارد. ما موردِ تهاجمِ اعراب قرار گرفتیم، اما همه‌ی آنچه که از آنها نگاه داشتیم همانا دینِ اسلام است که آن را پذیرفتیم ولی بی‌گمان به‌دلایلِ ملی، در آن تغییر دادیم و از این‌جهت به‌خود می‌بالیم. به‌طورِ خیلی دقیق‌تر باید گفت ما یک مذهبِ اسلام را پذیرفته‌ایم که به ما امکان می‌داد که حتی در جنگ‌های میهنی از حسِ مذهبیِ مردم یاری بگیریم. به‌عبارتِ دیگر، این مهاجم است که در حالی که، البته ما تحتِ نفوذِ او قرار داشتیم، تمدنِ ما و شیوه‌ی زندگیِ ما را پذیرفت و تقلید کرد، و ما توانستیم سیاستِ ملیِ خود را ادامه بدهیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;از سوی دیگر یکی از دلایلِ احتمالیِ این رفتارِ ایرانیان نسبت به عرب‌ها بی‌گمان از آنجا سرچشمه می‌گیرد که بالاخره بیش‌ترِ آنهایی که غرب به‌عنوانِ فیلسوفان یا شاعرانِ عرب می‌شناسند، مثلِ عمر خیام، در واقع ایرانی هستند. ایرانی‌ها، هر چند که بسیاری از آنها به زبانِ عربی نوشته‌اند، در مدتِ درازی اربابانِ تفکر و تعقلِ جهانِ عرب بوده‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- سنتِ فرهنگیِ فرانسه در ایران در چه حالی است؟ حالا بیش‌ترِ جوانان انگلیسی حرف می‌زنند....&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: فرا گرفتنِ زبانِ فرانسه، بدونِ شک در این سال‌های اخیر از سر گرفته شده و رونق پیدا کرده است، و این رونق به‌علتِ قراردادهای اقتصادی‌ای که با فرانسه امضا کرده‌ایم، بیش‌تر از این هم دامنه خواهد یافت. دوباره صدها ایرانی در فرانسه، در سطحِ فکری و علمیِ بسیار بالایی، آموزش خواهند دید.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;البته پیش از جنگ زبانی جز فرانسه رواج نداشت. فرانسه زبانِ دیپلمات‌ها بود، زبانِ بین‌المللی بود، وسیله‌ی نقل و انتقال و انتشارِ فرهنگ بود. و حال‌آنکه امروزه بیش‌تر انگلیسی صحبت می‌شود. اما من فکر می‌کنم که در اینجا به‌هرحال، فرانسه دوباره رونق خواهد گرفت.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;حال که مطلب به‌اینجا رسید، من که خودم بیش‌تر فرهنگ و آموزشِ فرانسوی دارم، از دیدگاهِ احساساتی تا اندازه‌ای از ناپدید شدنِ زبانِ فرانسه از صحنه‌ی بین‌المللی متاسفم، اما در عمل، موضوعِ اعداد و ارقام در میان است: باید دید چند نفر به زبانِ انگلیسی و چند نفر به زبانِ فرانسه صحبت می‌کنند. وانگهی همه‌ی این جوانان که می‌روند فرانسه یاد می‌گیرند، امروز دیگر به‌دلیلِ سنتِ فرهنگی نیست بلکه به‌واسطه‌ی برخی نیازهای اقتصادی است. زبان‌ها هم حالا دیگر از این صافیِ اقتصادی می‌گذرند.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه از سفرِ رضاشاهِ کبیر به ترکیه صحبت می‌فرمودند. آیا ایشان هم مثلِ ترک‌ها به‌فکرِ غربی کردنِ خطِ فارسی افتاده بودند؟&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: در یک چند مدتی، این راه‌حلِ احتمالی حتی خیلی جدی موردِ مطالعه قرار گرفت، اما بعداً این کار را رها کردیم. زیرا بر پایه‌ی این خط به‌اندازه‌ای افتخار و بزرگی در ادبیاتِ قدیمِ ما وجود دارد که با خودمان گفتیم: «چرا خودمان را فقیر کنیم &amp;nbsp;و تنها چیزی را که داریم نابود کنیم؟» ما یک کشورِ خیلی پیشرفته و صنعتی نیستیم، حال اگر علاوه بر آنهم این جنبه‌ی خصوصیتِ خود را از دست بدهیم دیگر هیچ چیز برای‌ِمان باقی نمی‌ماند، به‌ویژه که سنتِ فرهنگیِ ما، مخصوصاً در شعر، اهمیتِ بسیار زیادی به خط می‌دهد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;و این سنت، جاودانی و دائمی خواهد شد. برای اینکه فرهنگ برای من ارزشِ بسیار دارد، زیرا یکی از وسایلِ مبارزه با این جامعه‌ی غول‌گونه و مادی‌ای است که از صنعتی شدنِ کشور متولد خواهد شد. لذا برای اینکه به دستگاه‌های خودکار و به موجوداتِ بدونِ روح تبدیل نشویم، باید به فرهنگ توجه کنیم، دست‌ِکم آن را در دسترسِ همه بگذاریم تا همه بتوانند از آن بهره بگیرند. از آن برخوردار شوند و &amp;nbsp;هیچ‌کس نگوید: «ما شانسِ دسترسی به فرهنگ را نداشتیم.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;و این امر در نزدِ ما عمیق‌تر از جاهای دیگر است. در واقع اگر من فکر نکنم که می‌توانم موفق به تعریفِ ویژگیِ فرهنگِ ایران، حتی با اقدام به نوشتنِ یک کتاب – چون واقعاً زمینه‌ی کارِ من نیست، بشوم، در هر صورت می‌توانم بگویم که فرهنگ، روحِ ایران در طولِ قرن‌ها بوده است: در طیِ سه‌هزار سال تاریخ. و بدیهی است که بایستی چیزِ خیلی بزرگی می‌بوده که توانسته است در برابرِ همه‌ی این فراز و نشیب‌های روزگار پایداری کند. و در نهایتِ امر، همین فرهنگیِ گسترده و زنده، و فطریِ هر ایرانی، بوده که بدونِ شک در هربار تنها عاملِ بقای ما بوده است. از برکتِ این فرهنگ است که ملتِ ایران هنوز وجود دارد. فرهنگ همواره پیوندی بوده که ما را به خاکِ‌مان و میهنِ‌مان پیوسته داشته است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;***&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;فصلِ چهارم&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;پایانِ هزار و یکشب&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;- شاهنشاه از «انقلابِ خودمان» صحبت می‌فرمایند، آنچه به‌نامِ انقلابِ شاه و ملت یا «انقلابِ سفید» معروف است. برای یک غربی که میراثِ انقلابِ فرانسه یا انقلابِ روسیه را با خود دارد، این کلمه از زبانِ یک امپراتور کمی عجیب می‌نماید.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;شاهنشاه&lt;/i&gt;: ابداً. باید که بالاخره یک روز شما بفهمید که یک شاه در ایران، در تاریخِ این کشور، نماینده‌ی ملت است. وانگهی این من نیستم بلکه یک دانشگاهیِ غربی است که گفته است: «شاه در ایران استاد است، معلم است، پدر است و تقریباً همه چیز است.»&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;در این صورت اگر شهریارِ کشور پدرِ خانواده یا متفکر یا استاد یا هر چیزِ دیگر که می‌خواهید فکر کنید باشد، و اگر ببیند که باید کشورش با یک انقلاب نجات داده شود، این کار را خواهد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" dir="rtl" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://azadegi.com/link/2012/01/05/149498"&gt;آزادگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7018498394624464882?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7018498394624464882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7018498394624464882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7018498394624464882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_05.html' title='محمدرضا پهلوی: نمی‌توانم از ملت خود انتقاد کنم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-J-t56Gow810/TwTbi13m9RI/AAAAAAAAAjQ/sbs67JBRAfU/s72-c/17092011246.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7984949830569556637</id><published>2012-01-04T07:04:00.002+03:30</published><updated>2012-01-04T07:18:33.904+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گفت‌آورد'/><title type='text'>درباره‌ی همانندی‌های ایرانی‌بودگی و روس‌بودگی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در موردِ چدایف [1]، نوآوری و تازگیِ «نامه‌ی فلسفیِ» معروفِ او به این بود که واپس‌ماندگیِ کشورش از غرب و بی‌بهرگیِ آن از هر چیزِ بدیع و اصیل را محکوم می‌کرد، نه اینکه فکرِ جدیدی به میان آورده باشد. حمله‌ی چدایف که سنت‌ها و افکار و تمدنِ غربی در آن به درجه‌ی خدایی رسانده می‌شد، کلیدِ «اندیشه‌ی اجتماعیِ» بعدیِ روسیه شد. اهمیتِ آن عظیم بود، فضا را برای دگرگونی‌های آینده آماده کرد، و پژواکِ آن در کارهای همه‌ی نویسندگانِ روس تا انقلاب [اکتبر] و حتی پس از آن همواره به گوش می‌رسید. همه چیز در آن بود: اعلامِ اینکه گذشته‌ی روسیه یا تهی است یا سرشار از بی‌نظامی و پریشانی؛ اعلامِ اینکه «شقاقِ کبیر» [2] حقِ طبیعی و مسلمِ روسیه را ربود و کشوری وحشی و فاقدِ نیروی زایندگی و آفرینندگی بر جای گذاشت و آن را به هیولایی زشت و مهیب و مایه‌ی عبرتِ دیگر ملت‌ها تبدیل کرد. در اینجا نیز همان گرایشِ فوق‌العاده به نگرانی درباره‌ی خویشتن دیده می‌شود که خصلتِ نوشته‌های روس‌ها حتی بیش از آلمانی‌هاست، هر چند آن گرایش نخست از آلمان سرچشمه گرفت. نویسندگانِ دیگر در انگلستان و فرانسه و حتی آلمان درباره‌ی زندگی و عشق و ماهیتِ کلیِ روابطِ انسانی می‌نویسند؛ نوشته‌ی روس‌ها حتی هنگامی که عمیقاً وام‌دارِ گوته یا شیلر یا دیکنز یا استاندال باشد، درباره‌ی روسیه و گذشته‌ی روسیه و امروزِ روسیه و آینده‌ی روسیه و خوی و منشِ روسی و فضیلت‌ها و رذیلت‌های روس‌هاست. همه‌ی «مسائلِ لعنتی» (که هاینه شاید نخستین کسی بود که این نام را بر آنها گذارد) در روسی به صورتِ مسائلِ مربوط به «سرنوشت» [3] روسیه در می‌آیند، بدین عبارت که ما از کجا آمده‌ایم؟ به کجا می‌رویم؟ چرا چنینیم که هستیم؟ آیا باید از غرب بیاموزیم یا به آن یاد بدهیم؟ آیا فطرتِ اسلاوها در سلسله‌مراتبِ معنوی و روحی بالاتر از فطرتِ «اروپایی‌ها» و منبعِ رستگاری برای کلِ بشر است، یا فقط نوعی عقب‌ماندگی و بربریت است که به حکمِ سرنوشت باید منسوخ یا نابود شود؟ مساله‌ی «آدمِ زیادی» [4] از همین‌جا دیده می‌شود. تصادفی نبود که چدایف با پدیدآورنده‌ی &lt;b&gt;&lt;i&gt;یوگنی اُنگین&lt;/i&gt;&lt;/b&gt; [5] دوستیِ نزدیک داشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;تاریخِ روشنفکریِ روسیه، آیزایا برلین، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، نشریه‌ی «نگاهِ نو»، شماره‌ی 89، صفحه‌ی نوزده&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت‌های مترجم:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[1] P.Y. Chaadaev&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[2] Great Schism. دوره‌ای در تاریخِ کلیسای کاتولیکِ رومی از 1378 م. تا 1417 م. که به علتِ مسائلِ شخصی و سیاسی، دو و گاهی حتی سه تن هم‌زمان پاپ معرفی می‌شدند و مذهبِ کاتولیک از این رهگذر متحملِ لطمه‌هایی شد. (مترجم)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[3] به روسی: sud’by.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[4] “superfluous man”. این مفهوم را تور گینف در اثری به نامِ «یادداشت‌های یک آدمِ زیادی» (یادداشتِ روزِ 23 مارسِ 1850) رایج کرد. نامِ روسیِ اثر:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;Dnevnik lishnego cheloveka&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[5] &lt;b&gt;&lt;i&gt;Yevgeny Onegin&lt;/i&gt;&lt;/b&gt;. رمانِ منظوم، از شاهکارهای شاعرِ روس پوشکین. (مترجم)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7984949830569556637?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7984949830569556637/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7984949830569556637'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7984949830569556637'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html' title='درباره‌ی همانندی‌های ایرانی‌بودگی و روس‌بودگی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4647013771446058870</id><published>2012-01-03T06:28:00.000+03:30</published><updated>2012-01-04T07:10:11.403+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><title type='text'>فراخوان شُماری از وبلاگ‌نویسان به تحریم کنش‌گرانه‌ی نمایش مردم‌سالاری رژیم اسلامی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گمان نمی‌کنم بنیانگذار هیچ‌گاه وضعیتِ دشوارِ رهبرِ امروزِ ایران را تجربه کرده باشد. خمینی جَست اما چنانکه منتظری به‌زیبایی گفته بود چنین می‌نُماید که ولایتِ فقیه با خامنه‌ای پایان یابد. نشانه‌های دنیای سیاست گویای آن است که انتخاباتِ پیشِ روی مجلس بی‌رونق‌ترین صندوقِ جمهوریِ مقدس خواهد بود و آرزو دارم که عمرِ رژیم به انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ دیگری قد ندهد!&lt;br /&gt;&lt;a href="http://akarim8808.blogspot.com/2012/01/blog-post.html"&gt;این بیانیه&lt;/a&gt; در راستای «نه گفتنِ» مسوولانه به فریب‌کاری و دوروییِ کسانی ست که با وعده‌ی ارزانی‌داشتنِ دنیا و آخرت به مردمِ ایران، همه‌ی سرمایه‌های مادی و معنویِ این ملت را بی‌رحمانه تاراج کردند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4647013771446058870?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4647013771446058870/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4647013771446058870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4647013771446058870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='فراخوان شُماری از وبلاگ‌نویسان به تحریم کنش‌گرانه‌ی نمایش مردم‌سالاری رژیم اسلامی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8950080467061377567</id><published>2011-12-31T09:46:00.000+03:30</published><updated>2011-12-31T23:33:02.276+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما'/><title type='text'>Incendies</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s1600/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="222" src="http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s400/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«سنت» اینگونه است؛ تا هنگامی که با آن هماواز باشی از مهر و ارمغانش بهره‌مندی و تا بخواهی از آن سرپیچی کنی به کین و تاوانش گرفتار می‌آیی. جای نگرفتنِ جین در چهارچوبِ سنت که حتی خواسته و آگاهانه هم نبود؛ او زاده‌ی «زنی که می‌خواند» و فرآورده‌ی درهم‌تافته‌ی زندگیِ ناسازِ مادر بود. چنین تصویر کنید: دختری به خانه‌ای در می‌آید که کسانِ آن از بومی‌های زادگاهِ مادرش هستند و تا هنگامی که او را بیگانه/غریبه می‌دانند به‌گرمی میزبانی‌اش می‌کنند و لبخندهای مهربانانه ارزانی‌اش می‌دارند اما به‌محضِ آنکه جین می‌گوید دخترِ نوال مروان (زنی با عشقِ ممنوع) است و می‌فهمند که آشناست، نگاه‌های‌شان از هر خنجری کشنده‌تر می‌شود و با همهمه‌ی تعصب و حماقتِ خود فضای اتاق را می‌آلایند. دگردیسیِ دوستی به دشمنی در چند ثانیه پدید می‌آید و گذار از خوش‌رویی به تندخویی به‌مجردِ دانستنِ واقعیت به‌سرانجام می‌رسد. گرچه گرانیگاهِ &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1255953/"&gt;داستان&lt;/a&gt; و بنیان‌روایتِ آن در جای دیگری ست (یک به‌علاوه‌ی یک می‌شود یک؛ همین‌قدر تلخ و تراژیک) اما فرازی که بازگفته شد برای من تکان‌دهنده‌ترین پاره‌ی فیلم بود؛ دوستیِ آدم‌های سنتی با دشمنیِ آنان یکسان است و مهرِ این باشنده‌های نابودگر با کینِ آنان هماغوش. ناباوریِ چهره‌ی دختر و هراسی/وحشتی که از سکوتِ پس از جنونِ آن زنان در وجودش دویده بود به‌زیبایی نشان‌دهنده‌ی هولناکیِ وجودِ «سنت» در تار و پودِ هستیِ آن سنگواره‌های آدم‌نُماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;در نوشتارِ بالا هر جا «سنت» دیدید می‌توانید آنرا با واژه‌ی «قدرت» جایگزین کنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8950080467061377567?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8950080467061377567/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/incendies.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8950080467061377567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8950080467061377567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/incendies.html' title='Incendies'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-XJ8SudLSvOw/Tv6meIH7eTI/AAAAAAAAAjE/g2jetkP2apY/s72-c/600full-incendies-screenshot-558x314.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1982080943719733736</id><published>2011-12-27T09:31:00.001+03:30</published><updated>2011-12-31T07:47:13.231+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='درنگ هرزه‌نگارانه'/><title type='text'>Solo</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اهمیتِ نگاره‌های تک و تنها در پورن چیست؟ این تصویرها چه چیزی را در ما بر می‌انگیزد؟ اعتراف می‌کنم که جذابیتِ این گونه از ایماژهای هرزه‌نگارانه برای من بسیار بالاست. اما چرا؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(1)&lt;br /&gt;چه‌بسا نبود/فقدانِ رقیب یک پاره از این روی‌آوری باشد؛ پس بیننده ساده‌تر می‌تواند خودش را در برابر ببیند و او را طرفِ خودش به‌شمار آورد. چیرگی/سلطه‌ی ما در این وضع بیش‌تر است و در پندارِمان او دست‌یافتنی‌تر.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(2)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی جنسی در چنین حالتی تنهاست؛ او در موقعیتی قرار دارد درست مانندِ آنچه ما هنگامِ دیدن‌ش در آن هستیم. ابژه‌ی تنها، نیازِ خود را در ما می‌کارد و نیازِ ما را در خود فرآوری می‌کند؛ نیازمندیِ دوسویه حلقه‌ی پیوندِ ما با اوست. ما هر دو تنها هستیم و هر دو نابسنده. پس چه‌بسا هم‌پایگی و همانندیِ ما این برانگیختن را فزونی می‌بخشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(3)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی جنسی در تنهایی‌اش این توانایی را دارد تا ما را هر چه بیش‌تر مخاطبِ خود قرار دهد؛ او تنهاست و ما را فرا می‌خواند. چنین خطاب و فراخوانی در دیگر گونه‌های پورن چندان وجود ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(4)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی تنها خیال را ژرفا می‌بخشد؛ پیرامونِ او تهی از تشنگان است و حواسِ ما پرتِ رفتارهای دیگران با او نمی‌شود؛ اینگونه ما یکسره و به‌تمامی بر خودِ او خیره می‌شویم و در خودِ او درنگ می‌کنیم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;(5)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ابژه‌ی منفرد خودکُشنگر و خودبنیاد است. فریبندگی و اغواگریِ چنین تصویری هزاران‌بار بیش‌تر است. او کسی را در بر ندارد چندانکه گویی نیازِ تن را تعلیق کرده تا تو ببینی‌اش. او در فراسوی کشمکش‌های جنسی/تنانه ایستاده و جایگاهِ فرادست‌ش ما را برای برکشیدنِ خویش به‌موقعیت‌ش وسوسه می‌کند. فرجام اما روشن است: به جایگاهِ او نمی‌رسیم و ابژه ما را در فرودستیِ خودمان مچاله می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1982080943719733736?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1982080943719733736/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/solo.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1982080943719733736'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1982080943719733736'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/solo.html' title='Solo'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6786221647785252894</id><published>2011-12-23T00:54:00.000+03:30</published><updated>2012-01-05T03:44:20.628+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پهلوی'/><title type='text'>به نام نامی «حذف»</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این روزها تمامیت‌خواهانِ این‌سوی خاکریز (همان دایه‌های مهربان‌تر از مادر برای جنبشِ سبز) با چنگ زدن به استبدادِ پدر و پدربزرگ، می‌خواهند سر به تنِ پسر نباشد و از هراسِ بازگشتِ استبداد (بخوانید: نفوذِ اجتماعیِ رقیب) آماده‌ی ریشخندِ اصلِ «پادشاهیِ مشروطه» هستند. در حالی که اگر ما نتوانیم شایسته‌ی «سلطنتِ مشروطه» باشیم، به‌طریقِ اولی شایسته‌ی «جمهوریِ سکولار» هم نخواهیم بود. پاره‌ای از این پهلوی‌هراسان هنوز که هنوز است برای مردم روشن نکرده‌اند که چه رویکردی به دو اصلِ گوهرینِ استبدادسوز دارند؛ تضمینِ آزادی‌های بنیادیِ ملت (پاسداشتِ حقوقِ شهروندان) و جداسازیِ بیشینه‌ی حکومت از امرِ قدسی (سیاست‌گذاریِ غیرِدینی/ملی). هنوز که هنوز است بُردنِ نامِ «بهاییان» یا «سکولاریزم» در بیانیه‌های «شورای هماهنگی» یک تابوی بزرگ است. چه نیکوست که در راستای &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/december/20/article/-ade0e3e973.html"&gt;این پیشنهاد&lt;/a&gt;، به پسرِ این‌سوی خاکریز هم بگویند که فامیلِ خود را برای همیشه به «مصطفوی» برگرداند! هر چه باشد پسوندِ «خمینی» هزاربار بیش از «پهلوی» منفور/خطرناک/معطوف به قدرت است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6786221647785252894?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6786221647785252894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6786221647785252894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6786221647785252894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html' title='به نام نامی «حذف»'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6856313317546735889</id><published>2011-12-21T01:00:00.000+03:30</published><updated>2011-12-21T20:34:45.270+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>ما می‌توانیم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چه‌بسا رهبرانِ جنبشِ سبز را از حصر در بیاورند اما خوب است یادمان باشد که &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html"&gt;ما در این ماجرا هیچ نقشی نداشتیم&lt;/a&gt;. درست همانگونه که چه‌بسا دولتِ محمودِ احمدی‌نژاد زودهنگام بیفتد و ما باید به‌یاد داشته باشیم که باز هم در فرجامِ او نقشی نداشتیم. از همه‌ی اینها فراتر، چه‌بسا رژیمِ اسلامی دیر یا زود از هم فرو بپاشد اما خاطرِمان باشد که ما در پایان‌دادن به این تباهیِ سی یا چهل ساله نتوانستیم/نخواستیم هیچ نقشی داشته باشیم. اینها نه سرزنش است نه همگانی‌ساختنِ نااُمیدی که این دومی البته تحصیلِ حاصل است و محال.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با مردمِ کوچه و بازار که سخن می‌گویم وحشت می‌کنم. یکبار (همانندِ همیشه‌ام) سرِ صحبت را بر سرِ سیاست باز کردم و ناباورانه یک راننده‌ی تاکسیِ هفتاد ساله رو کرد به من و گفت «پشتِ این مردم نباش! لیاقت‌ِش رو ندارن». آنگاه ده‌ها شاهد از زندگیِ شخصیِ خودش (کودکی تا پیری) آورد تا آنرا اثبات کند. رفتارِ پیرمرد محترمانه اما درون‌ش یک هیولا خفته بود. مردمِ خود را به هیچ می‌گرفت اما با آنها زندگی می‌کرد. من با خودم فکر می‌کردم اگر به‌راستی یک جامعه با همین اصل بخواهد زندگی کند، شهرها چه گورستانی خواهد شد و همه همدیگر را چه بی‌رحمانه خواهند درید.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ما پشتِ همدیگر نیستیم. ما حسِ پیوستگی به‌عنوانِ یک «ملت» را هنوز نتوانسته‌ایم در خود پرورش دهیم تا جایی که نمودِ بیرونیِ پایدار داشته باشد. سرنوشتِ رهبرانِ جنبشِ سبز برای هیچ‎‌یک از ما اهمیتِ چندانی ندارد. درست همانگونه که خواندنِ وضعِ صدها زندانیِ سیاسی دست‌مایه‌ی وقت‌گذرانی و لایک‌زدن و بحث‌های پرشورِ فیس‌بوکی شده است. خودِ من حتی دیگر مانندِ چند سال پیش نمی‌توانم خبرها را پیگیری کنم و انگیزه‌ای برای خواندنِ مقاله‌ها و تحلیل‌های سیاسی هم ندارم. ما در نمودهای مجازی (وبلاگ، پلاس، ف.ک و دیگر پاتوق‌های وقت‌گذرانی) درست مانندِ یک چریکِ سیاسی ظاهر می‌شویم و از سر تا پای نوشته‌ها و صفحه‌های شخصی‌ِمان «شورِ انقلابی» و «عمل‌گرایی» می‌بارد اما نتوانسته‌ایم هیچ نشانی از این «عمل» را در دنیای واقع پدید بیاوریم. ما خداوندگارانِ دنیای جدا از واقعیت هستیم. اما در زندگیِ جمعی درست مانندِ بردگان زیست می‌کنیم؛ به‌همان سربه‌زیری و به‌همان ناچاری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;برداشتنِ حصر از موسوی/رهنورد و کروبی (اگر رخ دهد) تنها فرآورده‌ی رایزنی‌های پشتِ پرده و برهم‌کنشِ نیروهای سیاسیِ اثرگذار در ایرانِ کنونی ست نه میوه‌ی اعتراض‌ها و کنش‌های سیاسیِ نیست‌شده‌ی ما و باورِ چنین چیزی بسیار آزاردهنده و جان‌کاه است! &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این رژیم با دشواری و از میانِ رنج و خون و اشک و آه سرنگون خواهد شد اما دیگر باورم شده در زمانی که ما یا نیستیم یا اگر هم باشیم دیگر انتظارِمان به‌سر آمده؛ نه اینکه برآورده شده بلکه از وقتش گذشته؛ رخ دادن یا رخ ندادن‌ش دیگر چندان فرقی برای‌مان ندارد. یک حسی هست؛ حسی که زندگیِ ما را با زندگیِ این رژیمِ افیونی پیوند داده؛ حسِ اینکه ما در دورانِ سیاهِ ج.ا.ا چقدر جان کندیم برای ذره‌ای خوشی و شادی... چقدر دلهره داشتیم برای هر تک لحظه‌ی لذتِ زندگی... من می‌بینم روزی را که این رژیم از میان رفته و مردم در همین پایتخت در حالِ شادی و دست‌افشانی هستند اما مانندهای من هیچ حسی جز اندوه/حسرت/غم ندارند... آن روز ما احتمالاً بر سرِ مزارِ ندا و سهراب و گورِ نمادینِ ترانه موسوی با آزادیِ کامل گریه می‌کنیم... آن روز احتمالاً ما به‌جای پایکوبی در خیابانِ تخت‌طاووس رفته‌ایم به گورستانِ خاوران و داریم آزادانه اشک می‌ریزیم برای آنهمه جان‌های عزیز که ناباورانه پر پر شدند... آن روز ما دیگر خودمان نیستیم و غمی داریم که از غمِ روزهای جمهوریِ اسلامی بیش‌تر است؛ اینکه چرا آسان‌تر و زودتر رخ نداد... اینکه چرا فرسوده شدیم و اینکه چرا آزادیِ میهن ما را رقصان و شورمند نمی‌کند... می‌ترسم روزی این رژیم بمیرد که ما هم در درون‌ِمان مرده باشیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://www.azadegi.com/link/2011/12/21/143214"&gt;آزادگی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6856313317546735889?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6856313317546735889/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6856313317546735889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6856313317546735889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='ما می‌توانیم؟'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4720121508448550099</id><published>2011-11-29T05:28:00.001+03:30</published><updated>2011-11-29T06:31:31.054+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکری'/><title type='text'>آنکه مرا راه رفتن آموخت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دو مقاله‌ی کذایی‌ام (1) را چندی پیش نزدِ یگانه استادم بُردم. او با وجودِ گرفتاری‌های آکادمیک و از سرِ مهر هر دو را خیلی زودتر از آنچه گمان می‌بردم باریک‌بینانه خواند و مرا از دیدگاهِ خود درباره‌ی هر کدام بهره‌مند ساخت. گفتم چه‌بسا دیگرانی هم دوست داشته باشند تا از دریچه‌ی ذهنِ او به موضوع‌ها و پرسش‌های پیش‌نهاده شده در آن دو نوشتار بنگرند.&amp;nbsp;به‌طبع آنچه در اینجا آمده نقل به‌مضمون و به‌یاد مانده‌های من از گفتارِ اوست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2008/03/blog-post_3598.html"&gt;روشنفکری لائیک&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من نمی‌دانم چرا ما همیشه می‌خواهیم با طرفِ مقابل اتحادِ ایدئولوژیک داشته باشیم. این بدترین کار است. من ممکن است به خدا باور نداشته باشم و دیگری داشته باشد. نه من قرار است خداباور شوم و نه او قرار است خداناباور. اما ما می‌توانیم وحدت کنیم. بر سرِ چه؟ وحدت بر سرِ یک برنامه‌ی مشخصِ سیاسی؛ وحدتِ عملی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چرا ما همیشه می‌خواهیم بر نقاطِ مشترک وحدت کنیم؟ چرا نباید اتفاقاً بر مبنای اختلافات دورِ هم گرد آییم؟ مگر قدما نمی‌گفتند «توافق بر یکسانی»؟ خب حالا در دنیای پست‌مدرن اتفاقاً باید «توافق بر ناهمسانی» داشته باشیم. [از دیدگاهِ منطقی هم] تا «تفاوت» نباشد، «تشابه» هیچ معنایی ندارد و تا «اختلاف» نباشد نمی‌توان از «اشتراک» سخن گفت. به‌عنوانِ نمونه من بارها گفته‌ام که به چیزی به‌نامِ «روشنفکریِ دینی» باور ندارم. چون تعریفِ من از روشنفکری چیزی ست که با دینداری نمی‌خواند. روشنفکر اگر خرد و مبانیِ نظری‌اش او را به هر جا بُرد باید برود. در برابر به چیزی به‌نامِ اندیشمندِ دینی باور دارم؛ کسی که دیندار است و بر اساسِ مبانیِ خودش همه‌ی کوششِ خود را می‌کند تا از باورهای دینی به‌نحوِ متناسب و درخور پشتیبانی کند و آنها را تنقیح و روشن سازد؛ پژوهش می‌کند، درنگ می‌کند، عرق می‌ریزد تا بتواند دنیای کنونی و دینِ خود را فهم کند. اما با اینهمه من می‌توانم با یک روشنفکرِ دینی بر سرِ یک امرِ مشخص وحدت کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پس اتحاد باید بر سرِ یک برنامه‌ی سیاسیِ مشخص باشد. اتحاد باید بر سرِ یک امرِ انضمامی و عینی/واقعی باشد. ما نباید خود را همیشه و دائم با مشخص‌کردنِ مرزِ اندیشه‌ی خودمان با اندیشه‌ی دیگران سرگرم سازیم. این اولویت و مهم‌ترین نیاز نیست. اشاره‌ی شما به وحدتِ پراگماتیستیِ روشنفکرانِ دینی و لائیک بر سرِ دموکراسی و جامعه‌ی کمابیش آزاد درست است. اما می‌خواهم بگویم که اگر از من بپرسی خواهم گفت که هیچ همانندی‌ای میانِ عالمانِ سنتی و روشنفکرانِ لائیک وجود ندارد. البته چون دو سرِ طیف هستند خواه ناخواه شباهت‌های ظاهری با هم دارند، به‌ویژه در قیاس با روشنفکریِ دینی که در میانه‌ی طیف جای دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من می‌گویم می‌شود یک برنامه تدوین کرد که ما می‌خواهیم ایران تا ده سالِ دیگر این پیشرفت‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را کرده باشد. بر سرِ این برنامه‌ی مشخص هر کس که موافق است بیاید و ما با او وحدت می‌کنیم؛ چه روشنفکرِ دینی باشد چه روشنفکرِ سنتی. ما اگر برنامه‌ای تدوین کنیم با عنوانِ «آزادی‌های اجتماعی» و در آن لغوِ حجابِ اجباری را بگنجانیم و یک گروه از عالمانِ دینی بخواهند با این برنامه هماواز شوند چرا ما نپذیریم؟ هر کس با این آزادی‌ها موافق است ما با او وحدت خواهیم کرد. به این معنا مثلاً منِ کمونیست می‌توانم با یک فردِ مذهبی هم وحدت کنم. مگر از اصولِ مبارزاتِ مارکسیستی این نیست که دهقانان جزءِ بورژوازی هستند و پرولتاریا باید با آنان هم بستیزد؟ اما در انقلابِ روسیه لنین و لنینیست‌ها گفتند مصلحت آن است که ما با دهقانان وحدت کنیم علیهِ بورژوازی. یعنی به دهقانان گفتند شما هم پرولتار هستید و با آنان هم‌پیمان شدند. یا در جریانِ برآمدنِ هیتلر و نازیسم شما می‌بینید هنگامی که حزبِ نازی برنامه‌ی خود را اعلام می‌کند هم احزابِ لیبرال و هم احزابِ چپ با نازی‌ها وحدت می‌کنند. در حالی که اگر بحثِ ایده و باور باشد کمونیست‌های آلمان هرگز نباید با نازیسم هم‌پیمان می‌شدند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/02/blog-post_05.html"&gt;پارسایی&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;این ارزشمند است که آقای نیکفر به‌دنبالِ یک راهِ حلِ بومی برای برون‌رفت از جدالِ خطه‌ی ما با دنیای مدرن است و این راه را در پارسایی یافته است. اما به‌گمانِ من هم این سنتِ پارسایی هیچ نشانه‌ی سترگ و برجسته‌ای در تاریخِ ما ندارد. آقای نیکفر این بحث را کمابیش تحتِ تاثیر پروتستانتیزمِ مسیحی و آرای وبر (اخلاقِ پروتستانی و روحِ سرمایه‌داری) طرح کرده است. اما ما در تاریخِ خود فرقه‌ای شبیه به دومینیکن‌ها نداشته‌ایم. به‌عنوانِ نمونه راهب‌ها و کشیش‌ها به‌راستی کار می‌کردند (نه در صومعه و منظورم آن سنتِ سخت‌کوشیِ صومعه‌ها و دیرهای مسیحی نیست). ما در تاریخِ خود مثلاً عیاران، صوفیان یا چیزهایی شبیه به آنان داشته‌ایم که آنقدر غنا و ظرفیت ندارد تا از آن یک سنتِ پارسایی بیرون بکشیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به‌باورِ من راهِ حلِ ایران یک راهِ حلِ اخلاقی نیست (چنانکه آقای نیکفر این اخلاق‌باوری را در فربه‌سازیِ سنتِ پارسایی پی گرفته‌اند). چون فرض هم بگیریم که این سنتِ پارسایی در خطه‌ی ما پُرسابقه باشد، اما ضمانتِ اجرای آن چیست؟ چه کسی تضمین می‌کند که این «پارسایی» کارکردِ موردِ انتظارِ ما را داشته باشد؟ بنابراین من همیشه به راهِ حل‌های اخلاقی برای برون‌رفت از مشکلِ خودمان بی‌باور بودم. چون وقتی ما از اخلاق سخن می‌گوییم باید بتوانیم به دو پرسش پاسخ دهیم که باور دارم هر دو در نهایت بی‌پاسخ می‌ماند؛ اول آنکه کدام مرجعِ اخلاقی؟ و دوم آنکه به کدامین تضمین؟. در برابر، من باور دارم که راهِ حلِ کشورِ ما یک راهِ حلِ سیاسی است. بنیانِ دگرگونی‌های دینی، دگرگونی‌های سیاسی ست و بنیانِ دگرگونی‌های سیاسی هم تغییرِ زیرساخت‌های اقتصادی ست. وحدت بر سرِ اصولِ اخلاقی خطرناک‌ترین کار است؛ چرا که دریافت‌های بی‌شمار متفاوت از اخلاق وجود دارد و هیچ ضمانتی هم برای تحققِ آن آرمان‌ها نیست. اینکه من به شما بگویم به حقیقت باور داری؟ و بگویی آری. بگویم به اخلاق و عدالت باور داری؟ و بگویی آری و آنگاه بر سرِ حقیقت، عدالت و اخلاق وحدت کنیم، بدترین کار است. اما اینکه بر سرِ یک برنامه‌ی مشخصِ سیاسی برای آینده‌ی ایران هم‌پیمان شویم، این می‌تواند راهِ رهاییِ ما باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;گفتم «کذایی» چرا که همه‌ی یکسالِ اخیرِ عمرم را به‌هدر دادم و (در چند سالِ اخیر به‌جز آن دو مقاله و البته پایان‌نامه) تا کنون هیچ نوشتارِ نو یا ارزشمندی ننگاشته‌ام و شاید برای همین هم ناگزیرم در اینجا دمادم به همان دو نوشتار بازگشت کنم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4720121508448550099?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4720121508448550099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4720121508448550099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4720121508448550099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html' title='آنکه مرا راه رفتن آموخت'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5879797884082402645</id><published>2011-11-24T18:42:00.001+03:30</published><updated>2011-11-24T20:46:24.939+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی شخصی'/><title type='text'>میانجی لذت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;نزدیکی‌های نُهِ شب، طبقه‌ی پایینِ اسکان:&lt;br /&gt;نشسته بودیم روی صندلی‌های آهنیِ خپل و قدکوتاهِ روبروی فواره‌ها. پیرامون تهی از همهمه‌ی آدمیان بود؛ سکوت و آرامشی فرمان‌روا شده بود همراه با آوای آب. ناگهان چند پسر که یکی‌شان خوش قد و هیکل بود کمی دورتر از ما گذر کردند. ذهنِ بیمار و آلوده‌ی من آغاز کرد به خیال‌پردازی؛ پسر آمد کنارِ صندلیِ من و با دخترک در همان حالتِ نشستن تنانگی کرد و من باز هم تماشاگر بودم؛ از دیدنِ اوجِ تن‌خوشیِ دخترک سرشار از خوشی شدم. به خودم آمدم و خیال‌م را با او در میان گذاشتم. دخترک؟ شگفت‌زده شده بود؟ در اندیشه فرو رفت؟ قهقهه سر داد؟ با خودش گفت این دیوانه دیگر کیست من باهاش تهران‌گردی می‌کنم؟ نمی‌دانم. اما دیدم که با چشمانِ دُرشتِ زیبایش (1) اندکی به من خیره شد، جمله‌ام را پرسش‌گونه بازگو کرد و سپس لبخندِ آرامی بر لبان‌ش نقش بست. آن شب و آن لحظه‌ها از بهترین‌های میانِ من و او بود. «اسکان» روی‌هم‌رفته توانِ آفرینشِ چنین آناتی را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;(1) خودم را جای پدرش می‌گذارم و حس می‌کنم انگار تنها چیزی که در لحظه‌های واپسین او را از آغوشِ مرگ گریزان می‌ساخته، دلبستگی به همین چشم‌هایی بوده که جان‌دادن‌ش را یکسره (از آغاز تا پایان) می‌نگریسته است؛ دیدگانی حساس، مبهم، پُرکشاکش و هم‌هنگام آرام.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5879797884082402645?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5879797884082402645/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_24.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5879797884082402645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5879797884082402645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_24.html' title='میانجی لذت'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8870165283021093391</id><published>2011-11-14T06:19:00.001+03:30</published><updated>2011-11-17T05:00:02.657+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روان‌شناسی'/><title type='text'>کاش دست‌کم یک «مرد بارانی» بودم!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;چند ماه پیش رفته بودم تحلیلِ فیلمِ «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0095953/"&gt;مردِ بارانی&lt;/a&gt;» که با هزار سانسور و دوبله‌ی گمراه‌کننده اکران شده بود. به‎طبع بیش‌تر برای شنیدنِ سخنانِ محمدِ صنعتی آنجا بودم. دیگران یا پرت و پلا سخن گفتند یا آنچنان واژگانِ تخصصیِ روان‌پزشکی در گفتارِشان به‌کار بردند که نمی‌دانستی بخندی یا گریه کنی. حتی جمله‌های عادی را هم به زبانِ انگلیسی بیان می‌کردند. به‌عنوانِ نمونه یکی‌شان (دکتر جواد علاقبندراد) چنین فرمود: «این کِیس میس می‌شود اگر شما آنرا سایکولوژیک آندرستند نکنید».&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فیلم درباره‌ی دو برادر است که یکی (چارلی) به‌شدت خودخواه و خشن اما به‌لحاظِ نشانه‌های ظاهری نُرمالِ روان‌شناختی ست و برادرِ بزرگ‌تر (ریموند) که دچارِ بیماریِ مغزی/روانیِ اندر-ماندگی (autism) یا چیزی شبیه به نمودگانِ دانشمندِ کوچک (Savant Syndrome) هست؛ نوعی از نارساییِ سلول‌های مغزی که بر کنُشِ اجتماعی و پیوندهای فرد با جامعه اثرِ ویرانگر و فلج‌کننده‌ای دارد. فردِ مبتلا می‌تواند عددهای نجومی را ضرب و تقسیم کند یا با یک نگاه به جعبه‌ی خلال‌دندان بگوید که به‌درستی و با دقت چند دانه خلال در آن هست، اما نمی‌تواند فرقِ دستِ پرستار را با دستگیره‌ی در بفهمد و اگر پرستاری که نُه سال تیمارداریِ او کرده به‌ناگاه از آنجا برود، او هرگز نبودِ پرستار را حس نمی‌کند. فردِ مبتلا به اندر-خویشی دارای رفتارهای محدود و تکرارشونده هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با اینهمه در روندِ داستان روشن می‌شود که ریموندِ بیمار به‌مراتب دارای احساسِ نیرومندتر و انسانی‌تری هست تا چارلیِ سالم. در واقع، چارلی که از پسِ جستجویِ وارثِ ثروتِ نجومیِ پدرش ناگهان می‌فهمد که برادرِ بزرگ‌تر و عقب‌مانده‌ای دارد، به‌واسطه‌ی زندگیِ چندین‌ماهه با ریموند یکسره دگرگون و آدمِ دیگری می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همه‌ی اینها را گفتم تا برسم به سخنی درخشان از دکتر صنعتی. این را هم بگویم که در زمانِ دیدنِ فیلم چه بسیار همانندی‌ها که میانِ خودم و ریموند و حالت‌های خودم با بیماریِ اندر-خویشی ندیدم! [1] آدم‌های پیرامونِ من (حتی نزدیک‌ترین‌های‌شان) اگر ناپدید شوند یا اگر پیوندم را با آنان بگسلم، چندان اثری بر من نمی‌گذارد؛ گویا بود و نبودِ هیچ‌کس برای من مهم نیست. همه‌ی آن همانندی‌ها کم بود که ناگهان سخنِ پایانیِ محمدِ صنعتی مانندِ سیلی بر صورت‌م نواخته شد: &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«&lt;i&gt;دوست‌داشته‌شدن آنقدر به زندگی معنا نمی‌دهد که رشدِ ظرفیتِ دوست‌داشتن&lt;/i&gt;. از این‌رو، موضوعِ بنیادیِ فیلمِ «مردِ بارانی» زندگی و عشق است». راست می‌گفت؛ در همه‌ی زندگی‌ام (مگر تنها یک موردِ استثنایی که مانندِ بیش‌ترینه‌ی نمونه‌ها البته هرگز به فرجام نرسید و فردِ مقابلِ من کمابیش دارای نشانه‌های بیماریِ خودم بود با این فرق که عشقِ یگانه، واقعی و باورپذیری به خانواده‌ی خودش داشت) ندیدم که ظرفیتِ دوست‌داشتنِ کسی را داشته باشم یا بتوانم چنین استعدادی را به‌راستی و درستی هست‌پذیر کنم. محمدِ صنعتی آن جمله را با یک دردمندی و دلسوزی بر زبان آورد؛ گویی در آنِ گفتن‌ش به حاضران آنان را به‌مثابه‌ی نمایندگانِ جامعه‌ای می‌نگریست که به‌گونه‌ای همه‌گیر و گسترده دچارِ این ناتوانی ست و نبودِ این توان را هر چه بیش‌تر در مناسباتِ درونیِ خود پرورش می‌دهد و فزونی می‌بخشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پی‌نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[1] گرچه گمان کنم واژه‌ی درست‌تر برای وصفِ آنچه در خود می‌یابم خودشیفتگی (narcissim) باشد. فهرستی از &lt;i&gt;نشانه‌های خودشیفتگی همچون یک بیماریِ فرهنگی در جهانِ معاصر&lt;/i&gt; را می‌توان چنین بیان کرد (نیازی به گفتن نیست که افزون بر خودم، انبوهی از این نشانه‌ها را در انبوهی از پیرامونیان‌ام نیز به‌روشنی می‌بینم): خودانگاریِ طردکننده‌ی دیگران همراه با دیگرشیفتگیِ آرزومند به برقراریِ رابطه‌ی گسترده با دیگران/ نیاز به تاییدشدن از سوی دیگران همراه با ارزش‌زدایی از آنان (مشتاقِ ستایشِ دیگران بودن همراه با تحقیرِ ستایش‌کنندگان؛ نوعی از خودبودگی که وابسته به تاییدِ دیگرانی ست که نارسیسیت آنان را خوار می‌شُمارد)/ نیاز به دیگری همراه با بی‌اعتنایی به او/ اثرگذاری بر زندگیِ دیگران همراه با نابودسازیِ حسِ کنجکاوی درباره‌ی زندگیِ آنان و در نتیجه تهی‌ساختنِ زندگیِ خویش/ هراس از وابستگیِ عاطفی همراه با اشتیاق به «صمیمیتِ آنی و هیجان بدونِ وابستگی و تعهد»/ گرایش به اینکه روابط را پوچ، مصنوعی و غیرارضاکننده سازیم/ سکس-بنیادانگار بودن (pansexual)/ همزادی با غریزه‌ی «صیانت از ذات» از لحاظِ بی‌تفاوتی به لذتِ جسم و آرزومند بودن برای رهایی از نیازِ تن/ فراموشیِ جداییِ خویشتن از جهانِ پیرامون و در مرحله‎ی سپسین کوشش در نابودیِ آگاهی از جدایی/ دم را غنیمت شمردن، در لحظه و برای خود زندگی کردن (نه برای پیشینیان یا پسینیان) و در نتیجه از دست دادنِ حسِ تداومِ تاریخی و تعلق به زنجیره‌ی نسلی (ابتلا به گسست و انقطاعِ تاریخی)/ فربگیِ اگوی خودبزرگ‌بین، خودشیفته و کودکانه با از دست دادنِ پیوندِ عاطفی با خانواده/ فزونیِ نفرت از خود بر عشق به خود/ نارضایتی‌های مبهم و پراکنده از زندگی‌ای که آنرا بی‌شکل، عبث و بی‌هدف می‌یابیم/ به‌نمایش گذاشتنِ تعارض‌ها به‌جای سرکوب یا والایشِ آنها/ ناکامی در لذت‌بردن از زندگیِ خویش به‌واسطه‌ی «هم‌هویت شدن و مشارکتِ فزاینده با خوشبختی و دستاوردهای دیگران»/ ترس از پیری و مرگ/ هم‌هویت شدن تنها در صورتِ دیدنِ دیگری به‌مثابه‌ی ادامه‌ی خود و محوِ هویتِ دیگری/ نفیِ خودبزرگ‌سازی و تعالیِ روحی و تقویتِ خواستِ آرامشِ ذهنی/ اثرپذیری از ایدئولوژیِ درمان‌گرایانه (آیینِ «چک آپ» و باور به ضرورتِ «سلامتِ ذهن» همچون برابرنهاده‌ی مدرنِ «رستگاری»)/ اضطراب/ افسردگی/ حسی از خلاءِ درونی/ جوهرزدایی از دیگری با داشتنِ رابطه‌ای خنثی (و نه خصومت‌آمیز یا رقابتی) با اشخاص/ دوری از تظاهر به احساسات یا در مرحله‌ی سپسین نفیِ احساسات و ... [همه‌ی این موردها برگرفته شده از مقاله‌ی «فرهنگِ خودشیفتگی» از دکتر عبدالکریمِ رشیدیان در شماره‌ی 49 «پژوهشنامه‌ی علومِ انسانی»، بهارِ 1385، صفحه‌های 215 تا 234 است].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;از پسِ &lt;a href="https://plus.google.com/u/0/102284698027936561689/posts/5gbwYqrjoBo"&gt;گفتگویی با دوستان&lt;/a&gt; بهتر دیدم که یک خرده‌گیریِ به‌جا را اندکی روشن سازم و آنرا اینجا (با اندک تغییرهایی) بازنشر دهم:&lt;br /&gt;من این متن را که چاپ کردم بی‌درنگ یادِ &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html"&gt;این یادداشتِ پیشین&lt;/a&gt; افتادم. کمی با خودم و درون‌م تنها شدم و درنگ کردم. اما افزون بر این حقیقت که وبلاگ پهنه‌ی بازنُماییِ دوگانگی‌ها و ناسازنُماهاست، حس کردم چندان هم میانِ این دو یادداشت ناسازگاری نیست؛ آنچه من با عنوانِ Loose Emotion در وصفِ خود گفته‌ام به‌روشنی با نشانه‌های خودشیفتگی هماغوش است؛ کسی که احساسِ آزاد، لغزان و هرزه‌ای دارد و نمی‌تواند حسِ خود را تنها به یک نفر اختصاص دهد بی‌تردید هیچ‌کس برای‌ش حضورِ ماندگاری ندارد. اویی که همه را می‌خواهد داشته باشد، هیچ‌کدام را نخواهد داشت. از اینها گذشته، یک گنده‌گویی هم در یادداشتِ پیشین بود که من تنها چند روز سپس‌تر با یک «پس‌نوشت» آنرا بازبینی کردم. در نهایت باید بپذیرم که بیماریِ من اندر-ماندگی نیست و اینگونه نیست که اگر دوستی را از دست بدهم هیچ آگاهی به نبودِ او نداشته باشم یا نبودش هیچ اثری بر من نداشته باشد. اما این را می‌توانم بگویم که بیشینه‌ی نشانه‌های خودشیفتگی را در خود یافته‌ام و از دست دادنِ دیگری هرگز آن اثری را که باید بر من نداشت؛ تنها حضورکی از او درونِ من ته‌نشین می‌شود و گویی شخصیتِ بلعنده‌ی من خاطره‌ی حضورِ او را در خود هضم می‌کند و او را به جزیی از خودِ من بدل می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8870165283021093391?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8870165283021093391/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8870165283021093391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8870165283021093391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='کاش دست‌کم یک «مرد بارانی» بودم!'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4381894126664277887</id><published>2011-11-08T02:51:00.001+03:30</published><updated>2011-11-08T03:36:42.288+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خواب'/><title type='text'>کودتای امام زمان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بیست و سوم یا بیست و چهارمِ دی ماهِ هشتاد و نه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;خواب دیدم در میدانی وسیع هستم. نیمه‌های شب (در حدودِ سه) بود. در گوشه‌ی سمتِ چپِ میدان یک ماشینِ بزرگ در حالِ جابه‌جا کردنِ تعدادی آدم بود. فضایی بود درست مانندِ روزِ پس از کودتای خامنه‌ای. بسیار نگران بودم. می‌گفتند احمدی‌نژاد قرار است کاری بکند. می‌دانستم که حکومت یک فریب و جنایتِ دیگر در آستین دارد. ناگهان روشن شد که احمدی‌نژاد مدعی شده است امامِ زمان امشب خواهد آمد. برای‌ام مثلِ روز روشن بود که یک کودتای سیاسیِ دیگر در راه است. ناگهان توده‌ای بزرگ از آسفالتِ خیابان دورِ هم جمع شد (درست مانندِ یک خائوس) و شروع به پیش‌روی کرد. انگار امامِ زمان‌ِشان واقعاً آمده بود. توده‌ی خشمگین و بی‌رحمِ آسفالت همچون گلوله‌ای بزرگ به پیش می‌رفت و بسیاری از لباس‌شخصی‌ها و بسیجی‌ها را له می‌کرد و در خود فرو می‌برد. وقتی این صحنه را دیدم یکه خوردم! با خودم گفتم بیچاره‌ها تحققِ آرزوی‌شان پیش از همه از خودشان قربانی گرفت. انگار توده‌ی آسفالت واردِ یکی از گلزارِ شهداهای رژیم شد. قبرهای شهیدانِ جنگ و دیگر کشته‌شدگانِ راهِ ایدئولوژِیِ جمهوریِ اسلامی یکی پس از دیگری در زیرِ فشارِ توده‌ی قیر و آسفالت، زیر و رو می‌شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من از روی سنگ‌ها یکی یکی می‌جستم و خود را نجات می‌دادم. گاهی هم درست در جایگاهِ فیلم‌بردار و تماشاچیِ کلِ این ماجرای هولناک بودم. یادم هست که در ادامه‌ی خواب از ساختمان‌های آجریِ دارای جایگاه‌های توخالی بالا می‌رفتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;[شوربختانه چون به‌خاطرِ تنبلی، خواب را دیر می‌نویسم چیزِ بیش‌تری به یاد ندارم]&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4381894126664277887?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4381894126664277887/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4381894126664277887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4381894126664277887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html' title='کودتای امام زمان'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7243493786670246735</id><published>2011-11-05T23:17:00.003+03:30</published><updated>2011-11-05T23:17:29.254+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اندیشه'/><title type='text'>از مارکس می‌پرسم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آیا «اطاعت از دولت» (همانندِ بندگیِ خدا) یک ویژگیِ مذهبی/دینی است؟ اگر آری، آنگاه «دولتِ لائیک» به چه معناست و «حوزه‌ی اقتدارِ» آن چگونه بودش‌پذیر است؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7243493786670246735?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7243493786670246735/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_4478.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7243493786670246735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7243493786670246735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_4478.html' title='از مارکس می‌پرسم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4108080897759399995</id><published>2011-11-05T23:14:00.002+03:30</published><updated>2011-11-08T03:07:32.170+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><title type='text'>نازنین‌هنرمند</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کشیدگیِ سرمه‌های چشمانِ شیرینِ نشاط را بسی دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;نخست نوشته بودم «سرمه‌های کشیده‌ی چشمانِ شیرینِ نشاط را بسی دوست دارم». اما از پسِ &lt;a href="https://plus.google.com/u/0/102284698027936561689/posts/425txV4Gvqf"&gt;گفت‌وگویی با مانی ب&lt;/a&gt;&amp;nbsp;دریافتم که چینشِ واژگان با ایده‌ای که در ذهن داشتم کمابیش فاصله داشت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4108080897759399995?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4108080897759399995/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_05.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4108080897759399995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4108080897759399995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post_05.html' title='نازنین‌هنرمند'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1517010352760369595</id><published>2011-11-05T23:08:00.000+03:30</published><updated>2011-11-05T23:08:33.944+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خرد خیالی'/><title type='text'>باریک‌تر از مو</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از «حسینیه‌ی ارشاد» تا «گشتِ ارشاد» راهِ چندانی نبود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1517010352760369595?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1517010352760369595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1517010352760369595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1517010352760369595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='باریک‌تر از مو'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-3485504520082896617</id><published>2011-10-04T04:39:00.011+03:30</published><updated>2011-10-21T06:28:07.644+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><title type='text'>Loose Emotion</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آدم‌ها برای من پایان نمی‌یابند؛ تمام نمی‌شوند و صد البته فراموش نمی‌شوند. نه آنهایی که دلبسته‌ی‌شان بودم هرگز از احساسِ من یکسره بیرون می‌روند و نه آنهایی که دوست‌م داشتند. آری! من همه‌ی‌شان را دوست دارم. در ذهنِ من یک گردهمایی از آنهایی ست که جای پایی هر چند کوتاه در زندگی‌ام داشتند. گاهی دل‌م هوای‌شان را می‌کند. خنده‌ها و حرکت‌های دست و سر و حتی نگاه‌های‌شان در ذهن‌م نقش بسته است و هرگاه بخواهم هر تک فریم را برای خودم یادآوری و بازآفرینی می‌کنم. آدم‌ها برای من کِش می‌آیند و در ژرفای روح‌م ته‌نشین می‌شوند.&lt;br /&gt;در احساسِ من همهمه است. آوای چندین نفر را می‌توان آنجا شنید. تازه خودآگاهی یافته‌ام به اینکه احساس‌م هرجایی ست. این حقیقت برای آنانکه تازه با ذهن و احساس من آشنا شده‌اند بسیار تکان‌دهنده و هراسناک است. اما برای من هم کسانی که هر بار گویی از نو آغاز می‌کنند بسیار بیگانه و ترس‌آور به‌دید می‌آیند. آنهایی را که از یارِ پیشین‌ِشان بد می‌گویند هزاران‌بار بدتر و هولناک‌تر می‌بینم.&lt;br /&gt;چگونه می‌توان از نو آغاز کرد؟ چگونه می‌توان پرونده‌ی احساس و درون را نسبت به آدمِ پیشین بست و به‌سراغِ دیگری رفت؟ من نمی‌توانم. برای من همه‌ی‌شان حضور دارند، چشم‌های همه‌ی‌شان در من پلک می‌زند و گویی هر کدام پاره‌ای از احساسِ مرا با خود برده‌اند؛ آری! احساسِ من پاره پاره است. راستش آن است که چنین وضعیتی درست با چیزی که هستم سازگار است؛ آنگونه که درونِ خودم و بودِ خودم را می‌شناسم، جز این نمی‌توانم باشم. من با دودلی زاده شده‌ام و با تردید بالیده‌ام و در برزخ خواهم مُرد. اینکه نمی‌توانم درون‌م را تنها برای یک نفر تهی کنم بسیار به «منِ» من شبیه است؛ به خودم، به آدمی که من هستم و گونه‌ای که هستیِ من است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;«ژرفای روح» را چرند گفتم. شاید «پاره‌ای از روان» درست‌تر باشد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-3485504520082896617?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/3485504520082896617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3485504520082896617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/3485504520082896617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/10/loose-emotion.html' title='Loose Emotion'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5400014247006799069</id><published>2011-09-01T13:21:00.004+04:30</published><updated>2011-10-21T06:26:46.449+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دولت اسلامی ایران'/><title type='text'>یک واژه، هزار درونمایه</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://divanesara2.blogspot.com/2011/05/blog-post_01.html"&gt;ماجرای پایبندی به قوانینِ رژیمِ اسلامی&lt;/a&gt; بیش از هر چیز مرا به یادِ پدرِ امیر می‌اندازد. او پسرش را با دستِ خود به «پلیسِ امنیت» سپرد و چند هفته سپس‌تر جنازه‌ی له‌شده‌اش را از همان نیروها باز پس گرفت. این میان تنها یک رخدادِ کوچک داشتیم؛ پلیسِ امنیت امیر را به دستِ کینه‌توزانِ بسیجی سپرده بود تا کارِ ناتمام را تمام کنند. فرآورده‌ی قانون‌مداریِ پدرِ امیر چیزی جز مرگِ دردناکِ فرزندش نبود. &lt;br /&gt;ما به قوانینِ رژیمی تن سپردیم که پاره‌ی چشمگیری از آن وضع شده بود تا گره همچنان کور بماند. به خیایان کشاندنِ مردم پس از کودتای حاکمیت معنایی جز این نداشت که قوانینِ رژیمِ اسلامی (دربرگیرنده‌ی قانونِ اساسی) به دو پاره‌ی ناساز و هم‌ستیز جُدا شود؛ قوانینِ ملی و قوانینِ ضدِ ملت. اگر اصلاحات به‌معنای سرسپاری به تمامیتِ قوانینِ ج.ا.ا بود، خیابان‌های سبز معنایی جز برون‌رفت از آن دوران و پایانِ اصلاحات نداشت. از پسِ آنهمه تاوانِ سنگین، نمی‌توان باز امروز یکسره در دایره‌ی بسته‌ی قوانینِ حکومت ماند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5400014247006799069?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5400014247006799069/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/09/blog-post_01.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5400014247006799069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5400014247006799069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/09/blog-post_01.html' title='یک واژه، هزار درونمایه'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4439156897847063713</id><published>2011-09-01T06:08:00.006+04:30</published><updated>2011-10-21T06:25:51.376+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی شخصی'/><title type='text'>صاحب‌زمان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;همیشه کاری را که می‌خواست می‌کرد. درست وارونه‌ی من بود که کمابیش هر کاری را که می‌خواستم نمی‌کردم. من نمی‌خواستم؟ شاید کسی تهِ تهِ دلِ من نمی‌خواست؛ همان ایستاننده‌ی درونی‌شده و همان دستِ پنهان در ژرفای روان که هرگاه بخواهد تو را که می‌خواهی باز می‌ایستاند. من می‌خواستم وانگهی دیر نبود که بگویم دیر شده و ناامید شوم. او اما تا واپسین دم به شیوه‌های کامیابی در کارش می‌اندیشید و عمل می‌کرد. گفتم «تو کوششِ خودت رو کردی اما همونجور که می‌بینی دیگه دیر شده»... این واژگان را با لبخندِ احمقانه‌ای می‌گفتم. واکنشِ او، همانگونه که سرش پایین بود، لبخندی آرام و شکیبا بود. باورم نمی‌شد که تنها یک ساعت سپس‌تر همه چیز را آماده کرد و ناممکن (از دیدِ من) را نه ممکن که پدیدآمده کرده بود. تا واپسین لحظه‌ها هم با دو دلی او را می‌نگریستم و ناباورانه سخنانش را گوش می‌دادم. درست مانندِ رویا بود و آنچنان دور از ذهن که گویی در خوابی شیرین فرو رفته باشم. هنوز هم هرگاه که آن شب را به‌یاد می‌آورم از حسی ناشناخته و چندسویه پُر می‌شوم؛ شرمندگی، شادی، ستایش، خودسرزنشگری و امید. او به من نشان داد که «امید» و «اراده» در ذهن نیست و آنگاه باورپذیر است که توانسته باشی آنرا پیشِ چشم بیاوری؛ همینگونه بود که لحظه لحظه‌ی زندگی‌اش را به‌راستی می‌زیست. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4439156897847063713?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4439156897847063713/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4439156897847063713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4439156897847063713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='صاحب‌زمان'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1077587628948440806</id><published>2011-07-06T20:34:00.006+04:30</published><updated>2011-10-21T06:24:53.547+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فلسفه'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روشنفکری'/><title type='text'>ما سه نفر بودیم؛ به‌یادِ هم‌پُرسه‌های آن روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در همه‌ی دورانِ دانشجویی تنها دو دوستِ خیلی خیلی نزدیک و هم‌اندیش یافتم که یکی‌شان از ایران رفت و دیگری هم آرزو دارم به‌زودی بتواند از اینجا برود. بهترین هم‌نشینی‌های ما اما برای دورانِ پس از دانشگاه بود؛ در همین ایام بود که توانستیم چندبار گردِ هم آییم و گفتگو کنیم. بحثِ نخست (که هر سه بودیم) بیش‌تر پیرامونِ «نخبه‌گرایی و توده‌گرایی» بود و بحثِ دوم (که یکی‌مان نبود) درباره‌ی «&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/02/blog-post_05.html"&gt;پارسایی&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2008/03/blog-post_3598.html"&gt;روشنفکری لائیک&lt;/a&gt;». اینجا گزاره‌هایی کوتاه و کلیدی از هر دو گفتگو می‌آورم تنها برای یادآوریِ باریک‌بینی‌های آن جمع برای خودم و در میان گذاشتنِ‌شان با خوانندگانِ این سرا. به‌طبع گزاره‌های هر پاره (که هر کدام به یکی از کسان بازمی‌گردد) ممکن است با یکدیگر ناسازگار باشند و گاه در دو سوی طیف جای بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گزاره‌هایی از گفتگو درباره‌ی نخبه‌گرایی و توده‌گرایی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نخبه‌گرایی در تاریخِ معاصر چندان معنای مشخص و قاطعِ دورانِ گذشته را ندارد. در واقع، می‌توان گفت که در جهانِ پُست‌مدرن دیگر چندان تفاوتی میانِ نخبه‌ها و توده‌ها نمی‌توان یافت. به‌عنوان نمونه چندان نمی‌تواند با قطعیت گفت که ظهورِ رایشِ سوم رویدادی نخبه‌گرایانه بود یا پوپولیستی.&lt;br /&gt;- دموکراسی (در معنای پذیرشِ افکارِ عمومی) در سیاست توجیه‌پذیر است. اما در عرصه‌ی فرهنگ باید نخبه‌گرا بود. خودکامگیِ سیاسی به‌ضرورت از نخبه‌گراییِ فرهنگی سرچشمه نمی‌گیرد. در واقع، سرامدانِ جامعه هرگز نباید به پسندِ عامه‌ی مردم در جهانِ هنر و اندیشه تن دهند.&lt;br /&gt;- نخبه‌گرایی در جهانِ فرهنگی می‌تواند به فاشیزم در عرصه‌ی سیاست بینجامد (برخی حتی باور دارند که فیلم‌های دهه‌ی 1920 و پس از جنگِ جهانیِ اول همچون «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0015064/"&gt;آخرین لبخند&lt;/a&gt;» نخستین نطفه‌های برآمدنِ هیتلر بوده است). در کل، خطرِ توده‌ها به‌مراتب کم‌تر از نخبگان است.&lt;br /&gt;- گویا ما پذیرفته‌ایم که هر گاه از «نخبه‌گرایی» سخن می‌گوییم ناظر به یک «فرد» یا گونه‌ای «فردیت» هستیم و در برابر «توده‌گرایی» را برابر با «جمع» و «جمع‌بودگی» گرفته‌ایم. اما نخبه‌گرایی امری مرتبه‌پذیر است و چه‌بسا در پاره‌ای بزنگاه‌های تاریخی و دگرگونی‌های اجتماعی نتوان مرزی روشن میانِ نخبگان با توده‌ها رسم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گزاره‌هایی از گفتگو درباره‌ی پارسایی و روشنفکریِ لائیک:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ما باید بحثِ لائیسیته را از چهارچوبِ معرفت‌شناختی بیرون بیاوریم و آن را در متنِ زندگیِ مردم ببینیم و بخواهیم.&lt;br /&gt;- یک جور چشمداشتِ ناواقع‌گرایانه از مردم را باید کنار بگذاریم؛ اینکه بخواهیم همه‌ی مردم از مذهب دور بشوند آنهم با دلیل‌های نیرومند و پذیرفتنی. کسانِ بسیاری مذهب و دین را کنار می‌گذارند یا آنرا به‌سخره می‌گیرند بدونِ آنکه دلیلِ شناختی برای‌ش داشته باشند. اگر حس و خوشایندِ فردی را دلیل ندانیم، پس باید بی‌دلیلیِ اینگونه آدم‌های جامعه را پذیرا باشیم و به‌رسمیت بشناسیم.&lt;br /&gt;- لائیسیزمِ رهایی‌بخش و اثرگذار در جامعه‌ی امروزِ ایران، نه لائیسیزمِ آکادمیک که لائیسیزمِ رسانه‌ای است.&lt;br /&gt;- اصل و بنیان برای ما باید «زندگی» باشد که معنایی جز «زندگیِ روزمره و عُرفی» ندارد. لائیسیته را باید در تار و پودِ همین زندگیِ آدم‌های عادی دید. شبکه‌های پارسی‌زبان (از صدای آمریکا و بی‌بی‌سی بگیرید تا فارسی‌وان و من‌وتو) دارند درست و به‌درستی همین کار را می‌کنند.&lt;br /&gt;- فردی که در جامعه‌ی ایران (به‌عنوانِ نمونه) روزنامه‌ی «سلامت» را می‌خواند و به شادابیِ پوستِ خودش بیش از ذکر و اورادِ الهی بها می‌دهد، خواه‌ناخواه به‌گونه‌ای زیستِ غیرِ دینی راه می‌برد. ما هرگز نباید از اثرگذاریِ اینگونه نشریه‌ها و رسانه‌ها (هر چند به دیدِ نخبه‌پرستِ ما ناچیز و بی‌ارزش بیاید) چشم بپوشیم.&lt;br /&gt;- ما باید به چادریِ جامعه‌ی‌مان بفهمانیم که در یک ایرانِ آزاد او می‌تواند حجابِ خودش را داشته باشد و دیگری هم بی‌حجاب باشد. اتفاقاً در این فرض آنان بیش‌تر نگرانِ جایگاهِ خود در اجتماع می‌شوند؛ چرا که با قانون‌های محدودکننده‌ی حجاب (مانندِ فرانسه) همیشه اسلام‌گراهای محجبه ژستِ مظلوم‌ها و اپوزوسیون را به‌خود می‌گیرند و همین، یک هویتِ مستقل و پُررنگ در جامعه‌ی لائیک به آنان می‌دهد. اما زنانِ مذهبی‌پوش در یک جامعه‌ی یکسره آزاد ناگزیرند نشان بدهند که چه در چنته دارند وگرنه آزادیِ سبک‌های زندگی، خودبه‌خود، آنان را به حاشیه‌ی جامعه خواهد راند.&lt;br /&gt;- ارتدوکسی مفهومی ست بی‌مصداق یا دارای مصداق‌های متضاد. ما هیچ راست‌کیشیِ نابی نمی‌توانیم در جهانِ امروز بیابیم. بده‌بستان‌های پنهان و ناخودآگاه میانِ اقلیم‌های اندیشگی چنان پیچیده و درهم‌تنیده است که امکانِ ظهورِ گونه‌ای از راست‌کیشیِ لائیک را بی‌معنا می‌کند.&lt;br /&gt;- نگرانیِ اصلی از درهم‌آمیختگی‌های پریشان و بی‌بنیان در وادیِ اندیشه‌ی دینی است؛ معجون‌هایی که تنها در محفل‌های روشنفکری باقی نمی‌ماند بلکه در درازای یک دهه به جنبش‌های اجتماعی (دانشجویی، زنان و ...) بدل می‌شود. جنبش‌هایی که از اینگونه ایده‌های نیندیشیده و ناهم‌ساز نیرو می‌گیرند، می‌توانند به بی‌راهه‌های زیان‌باری بینجامند. نقدِ اصلی به «روشنفکریِ دینی» برخاسته از همین دل‌نگرانی است.&lt;br /&gt;- وضعِ جنبش‌های دانشجویی و زنان در دورانِ کنونی با یک دهه پیش فرقِ فراوانی دارد. به‌عنوانِ نمونه، گرایش‌های دینی در جنبشِ دانشجویی بسیار کم‌تر از دیروز شده است و در کل، دینی‌اندیشی در جنبش‌های اجتماعیِ ما تا اندازه‌ی چشمگیری کم‌رنگ شده است.&lt;br /&gt;- کارکردِ هولناکِ رژیمِ اسلامی در این سی و اندی سال، روشنفکران و اندیشمندانِ ما را به‌ضرورتِ گونه‌ای نگرشِ اخلاقی رهنمون شد؛ از ملکیان تا نیکفر همگی این بایستگی را در دیدگاه‌های خود بازتاب داده‌اند؛ یکی با «معنویت» و دیگری با «پارسایی».&lt;br /&gt;- ارزش و اهمیتِ «اخلاق» را در خیزشِ آزادی‌خواهانه‌ی خودمان (جنبشِ سبز) نیز نباید دست‌ِکم بگیریم. روشِ دستیابی به هدف بایست (تا حدِ امکان) با خودِ آن هدف سازواری داشته باشد.&lt;br /&gt;- یکی از کاستی‌های کسانی چون ملکیان آن است که هیچ سخنی برای «انسانِ ایرانی» به‌ویژه ندارند. کتاب‌های او را به هر زبانی برگردانید و چاپ کنید مردمانِ آن دیار گمان می‌کنند برای خودشان نوشته شده است چرا که همه‌ی موضوع‌های پژوهیده از سوی او ویژگیِ کلی و جهانی دارند. اما شما به‌عنوانِ یک اندیشمتدِ ایرانی باید بتوانید برای انسانِ جامعه‌ی خودتان، به‌گونه‌ی خاص، مفهوم‌سازی و اندیشه‌ورزی کنید. ارزشِ کارِِ کسانی چون جوادِ طباطبایی و نیکفر در همین «اندیشه برای ایران» است [حتی طرحِ کلیِ سکولاریزم در بیانِ ملکیان سویه‌ای یکسره فلسفی و معرفت‌شناسانه دارد بدونِ هیچ ویژگیِ تاریخی یا کوچک‌ترین بازگشتی به تجربه‌های زیسته/ممکن در جهانِ ایرانی].&lt;br /&gt;- فقرِ جامعه‌شناختی در نگرشِ ما به موضوع‌ها سراغ‌گرفتنی ست. تنها با ژرف‌نگری‌های فلسفی یا بدتر از آن تحلیل‌های منطقی نمی‌توان درباره‌ی یک مفهوم (مانندِ پارسایی یا روشنفکری) سخن گفت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1077587628948440806?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1077587628948440806/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/07/blog-post_06.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1077587628948440806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1077587628948440806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/07/blog-post_06.html' title='ما سه نفر بودیم؛ به‌یادِ هم‌پُرسه‌های آن روزها'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7220567281325804749</id><published>2011-07-05T12:21:00.004+04:30</published><updated>2011-10-21T06:20:28.232+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی شخصی'/><title type='text'>توت‌فرنگی‌های وحشی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بالابر شما را بالا می‌برد و شما با بالابر بالا می‌روید اما دوست ندارید هرگز به جایی برسید. توت‌فرنگی مزه‌ی او را می‌دهد و او مزه‌ی توت‌فرنگی می‌دهد و تو در این پنداری که چگونه زمان برای‌ت کِش آمده است، جوری که می‌توانی روی لبه‌های قرمز، نرم و برگشت‌پذیرش برای خودت بازی کنی. توت‌فرنگی‌ها آن‌هنگام که کرخت و رها می‌شوند همه چیز را در چشیدگیِ خودشان نیست می‌کنند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7220567281325804749?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7220567281325804749/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7220567281325804749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7220567281325804749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='توت‌فرنگی‌های وحشی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7013661870981287550</id><published>2011-06-17T06:28:00.012+04:30</published><updated>2011-10-21T06:20:12.773+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>دومین سالگرد کودتا: چشمان مردم پُرفروغ بود</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;گزارش&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;آنچه می‌نویسم دیده‌های من از پانزده دقیقه به ششِ عصرِ روزِ یکشنبه تا هشت و پانزده دقیقه‌ی شب است:&lt;br /&gt;یک ربع به شش به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. تنها سوی چپ (مسجدِ الجواد) موتورهای گاردِ ضدِ شورش ردیف شده بودند. از آنجا تا میدانِ ولیعصر ترافیکِ سنگینی حاکم بود و حضورِ نیروها هم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. شش و ده دقیقه به آغازگاهِ راه‌پیمایی رسیدم. در میدانِ ولیعصر پُر از نیروی انتظامی، گاردی و لباس‌شخصیِ بسیجی بود.&lt;br /&gt;ازدحامِ مردم در پیاده‌روهای دو سوی خیابانِ ولیعصر به‌روشنی غیرِعادی و فراوان بود. نزدیکی‌های شش و بیست دقیقه سرِ زرتشت مرا کنار کشیدند و کوله‌م را گشتند اما چیزی نیافتند (به‌گفته‌ی خودشان دنبالِ چاقو می‌گشتند). رها کردند و به راه‌م ادامه دادم.&lt;br /&gt;شش و نیم در تقاطعِ فاطمی کمی وضعیت متشنج بود. دسته‌بندیِ نیروها در هر جا اندکی فرق داشت؛ در پیرامونِ فاطمی لباس‌شخصی فراوان بود و در تقاطعِ عباس‌آباد به‌بالا یک ردیفِ دراز نیروی انتظامی در سوی چپِ خیابانِ ولیعصر با ماشین‌های گوناگون‌ِشان صف کشیده بودند. در تقاطعِ تختِ‌طاووس حجمِ نیروها کمی کم‌تر بود.&lt;br /&gt;یک ویژگیِ چشمگیرِ آن روز ردیفِ معترضانی بود که از زن/مرد و پیر/جوان جلوی مغازه‌ها و سکوهای سوی راستِ پیاده‌روی ولیعصر نشسته بودند و خیلی آرام و مطمئن داشتند آب‌معدنی می‌خوردند یا با هم گفتگو می‌کردند و یا به‌عنوانِ سرگرمی به هم‌سازهای خودشان از مردم یا هم‌ستیزها از سرکوبگران نگاه می‌کردند.&lt;br /&gt;پانزده دقیقه به هفت به درونِ «هتل سیمرغ» وارد شدم. کمی نشستم و دستشویی رفتم. در آنجا هم یک جوانِ آب‌معدنی‌به‌دست آمد بیرون و همینطور که دست‌های‌ش را می‌شست از ذوق‌زدگیِ خودش برای حضورِ مردم می‌گفت و اینکه از چهارراهِ ولیعصر راه آمده است تا اینجا و خیلی خسته شده است. در همین مسیر یک دختر و پسرِ جوان داشتند در خیابان خیلی آسوده و بی‌خیال با یکدیگر بر سرِ سرنگونیِ رژیم گفتگو می‌کردند. دختر می‌گفت «من تا پیش از تجربه‌ی مصر چندان امیدی نداشتم. ولی مردمِ مصر که آنگونه پیروز شدند ما هم جانِ دوباره یافته‌ایم» و پسر پاسخ داد «آره! حتماً اثرگذار هست».&lt;br /&gt;هفتِ عصر، نزدیکی‌های پارکِ ساعی فضا از هر جای دیگر ملتهب‌تر بود. رفتم درونِ پارک اما آنجا هم (مانندِ پیاده‌رو) حضورِ محسوس و نامحسوسِ لباس‌شخصی‌ها و نیروهای انتظامی دیدنی بود. همان‌زمان در پارک یک جوان داشت با گوشیِ همراه‌ش سخن می‌گفت که یک بسیجی همینطور که می‌گذشت، گام‌های‌ش را آهسته کرد و گوش‌ش را آورد نزدیک و مچِ دستِ جوان را گرفت و با خودش به بیرونِ پارک بُرد. تا جایی که دیدم کیف‌ش را گشت و او را رها کرد.&lt;br /&gt;بیرونِ پارک که آمدم در جایی که موتورهای بسیجی و گاردی به فراوانی پارک شده بود، چند لباس‌شخصی جلوی یک دخترِ خوش‌اب‌ورنگ را گرفته بودند و داشتند از او فیلم می‌گرفتند و می‌خواستند که حرف بزند. دختر هم با لبخندی بر لب (و اندکی دلهره اما با اعتمادبه‌نفس) داشت حرف‌های‌ش را می‌گفت.&lt;br /&gt;ویژگیِ دیگرِ این روز کاسبیِ خوبِ آب‌میوه‌فروشی‌ها و بستنی‌فروشی‌ها بود. یکی پس از تقاطعِ زرتشت بود که حسابی برای‌ش صف کشیده بودند و یکی هم پس از پلِ همت که یخ‌دربهشت می‌فروخت.&lt;br /&gt;هفت و سی و پنجِ عصر و در فضای خالیِ زیرِ پلِ همت بیش‌ترین حجمِ لباس‌شخصی را در آن روز می‌شد دید. از نزدیکی‌های تقاطعِ بهشتی تا خودِ میدانِ ونک جسته گریخته لباس‌شخصی‌ها از میانه‌ی خیابان یا سوی چپِ پیاده‌روی ولیعصر از انبوهِ معترضانِ سمتِ راست فیلم می‌گرفتند و گاهی دسته‌جمعی عربده می‌کشیدند. از پارکِ ساعی تا میدانِ ونک شُمارِ معترضان بسیار فراوان‌تر بود و تراکمِ جمعیتِ این‌سوی پیاده‌رو به صد زبان می‌گفت که امروز مردم برای اعتراض و هم‌دلی با یکدیگر به خیابان آمده‌اند. در همین مسیر یک پیرمردِ دراز و باریک‌اندام از شادی سر از پا نمی‌شناخت و بلند بلند می‌گفت «دمِ این مردم گرم!»، «درود بر شرفِ این ملت» یا «چه مردمِ باحالی داریم» و هر چه زنان و مردانِ پیرامون می‌گفتند «هیسسسس!» باز هم سازِ خودش را می‌نواخت. مانندِ جمله‌های او را در سراسرِ راه از یکی دو نفرِ دیگر هم شنیدم.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های هشت و ده دقیقه بود که به داروخانه‌ی سوی راستِ میدانِ ونک رسیدم. در آنجا می‌شد دید که پیرامونِ میدان پُر از ون‌های نیرویِ انتظامی است که به‌شُمارِ فراوان از مردم (معترض بودند یا نبودند) بازداشت کرده بودند. هشت و ربع به خانه بازگشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;تحلیل&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;پس از حصرِ موسوی/کروبی و چهار ماه رخوتِ کُنش‌های اعتراضی و کُشتنِ سه تن از دُردانه‌های میهن (محسنِ دگمه‌چی، هاله سحابی و هدی صابر)، دومین سالگردِ کودتا بدونِ هیچ گزافه‌گویی یک پیروزیِ گذرا برای جنبشِ سبز بود. انرژی، شور و امیدِ دوباره را می‌شد در چشمانِ تک تکِ مردم دید.&lt;br /&gt;شُمارِ معترضان را می‌توان با راه‌پیماییِ اعتراضیِ اولِ اسفندِ 89 (یک هفته پس از خروشِ بیست و پنجِ بهمن) قیاس کرد. گرچه من یکشنبه را پُرشورتر و مهم‌تر از آن روز برآورد می‌کنم. مسیرِ ولیعصر تا ونک یکی از بهترین جاهای تهران برای راه‌پیماییِ اعتراضی است؛ هم چندان دراز نیست و هم راهِ گریز دارد (به‌گفته‌ی یکی از دوستان، این مسیر همچنین می‌تواند به‌گونه‌ای نمادین بازنمُای قلمروِ طبقه‌ی متوسط باشد).&lt;br /&gt;هنگامی که «شورای هماهنگیِ راهِ سبزِ امید» &lt;a href="http://www.kaleme.com/1390/03/10/klm-59955/"&gt;فراخوانِ &lt;/a&gt;خود را منتشر کرد باور داشتم که پافشاری بر «پیاده‌رو» یک خطای روشن در پذیرشِ سرکوبِ حکومت برای در-حاشیه-ماندنِ معترضان است. اما &lt;a href="http://divanesara2.blogspot.com/2011/06/blog-post_13.html"&gt;تجربه‌ی یکشنبه&lt;/a&gt; نشان داد که برآوردِ شورا از رفتارِ حکومت و جنبش با نگاهی به این دو سال کمابیش تیزبینانه و درست بوده است. فراخوانِ «تسخیرِ خیابان و سردادنِ شعار» با سرکوبِ وحشیانه‌ی حکومت و رانده‌شدن به پیاده‌روها، می‌توانست به دلسردیِ بیش‌ترِ مردم بینجامد. اما یکشنبه ما خودمان پیاده‌رو را انتخاب کردیم و سکوتِ‌مان هم از هر فریادی بلندتر بود.&lt;br /&gt;اما شورا نباید درباره‌ی پیروزیِ یکشنبه به دامِ پندارهای خودبزرگ‌بینانه بیفتد و سُرنا را از سرِ گشادش بزند. مردمی که من در این دو سال دیده‌ام عزمی پایدار اما کُند برای سرنگونیِ استبدادِ دینی دارند. در واقع، وضعیتِ شورا مانندِ مدیری ست که می‌خواهد یک شرکتِ بزرگ و پُرظرفیت را سامان‌دهی کند و هدف‌های خُرد و کلانِ آنرا با هم‌اندیشیِ کُنشگرانِ آن تدوین و پیاده کند. از این‌رو، راهِ «شورای هماهنگی» بسی دشوارتر از راهِ «ملتِ ایران» است. رژیمِ اسلامی که نمادِ تبعیض‌ها و خشونت‌های بی‌سابقه در دورانِ معاصرِ ماست دیر یا زود به‌دستِ همین مردم فرو می‌پاشد اما این هنرِ شورا و دیگر نهادهای مخالف است که بتوانند این روند را زودتر و کم‌هزینه‌تر به‌سرانجام برسانند.&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;وارونه‌ی آنچه برخی دوستان در نظرهای پای این نوشته‌ی &lt;a href="http://mikhak.info/?p=297"&gt;میخک &lt;/a&gt;(در گودر) ابراز کردند، من هیچ نشانی از دعوت به خشونت در آن ندیدم (مگر آنکه کسی همچنان باور داشته باشد که کُنشِ مردم در عاشورای خونین خشونت‌آمیز بود و نه دفاع از خود) بلکه (افزون بر نقدِ بی‌برنامگی و نابسامانیِ جنبشِ سبز) آفتابی‌ساختنِ ترس‌خوردگی و بی‌عملیِ جنبش را در نوشتار نظاره کردم. نمونه‌ی روشن‌ش (که در متن آمده و واقعیت دارد) ستیهندگیِ مردم و به‌ویژه مادران در اعتراض‌های سالِ هشتاد و هشت برای جلوگیری از دستگیریِ جوانان یا آزادسازیِ آنان از چنگِ لباس‌شخصی‌هاست که در &lt;a href="http://30mail.net/news/2011/jun/13/mon/10121"&gt;گزارش‌های مردمی&lt;/a&gt; از راه‌پیماییِ یکشنبه با افتخار به «دستگیری با سکوت و در سکوت» (چه از سوی دیگر معترضان و چه از سوی فردِ دستگیرشده) بدل شده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7013661870981287550?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7013661870981287550/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7013661870981287550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7013661870981287550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='دومین سالگرد کودتا: چشمان مردم پُرفروغ بود'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6106769786009253172</id><published>2011-05-14T14:41:00.006+04:30</published><updated>2011-10-21T06:15:02.179+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی خیالی یا زندگی یک خیال است'/><title type='text'>مرده‌بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;از دفترچه‌ی خاطراتِ فرانسیس:&lt;br /&gt;وارد شدم یا شاید هم شدیم... نمی‌دانم. وقتی از در گذشتم انگار چشمان‌ام همان‌جا ماند یا دیدجای‌ام ماند؛ همان‌جا درست دیدم که دارم از در می‌گذرم و به خانکِ نمور، تلخ و پُرصندلیِ ساختمانِ شماره‌ی چهل و شش می‌روم. به من گفت «امروز نه». پس چرا چشمان‌اش سیاه‌تر از همیشه شده بود؟ آن تیله‌های وحشی را از کجا آورده بود؟ از جنوب؟ من در جهانِ تاریکِ چشم‌های‌اش گم می‌شدم. حس می‌کردم چیزی سرِ جای‌اش نیست. پیوسته خودم را تنها و گاهی خودم و او را با هم می‌دیدم؛ من داشتم خودم را می‌دیدم و آیا این یعنی من (در بدترین حالت) مُرده بودم؟ سقفِ پذیرایی نم زده بود و پاره‌ای از سقفِ یکی از اتاق‌ها که متعلق به یک دُردانه‌پیرمردِ کام‌جو بود چنان فرو ریخته بود که آجرهای خسته‌ی کاهگلی‌اش تن‌نُمایی می‌کردند. گفتم «بیا با هم بازی کنیم. نفس بگیریم و ...». با که سخن می‌گفتم؟ او که همیشه دور از من می‌ایستاد. با آن نگاهِ پُرابهام و آن تنِ فریبنده همیشه دور از من می‌ایستاد. با همه می‌رقصید مگر من. تا آن روز که دستانِ زیبای‌اش را گرفتم و از پله‌ها پرواز کردیم تا آن بالا؛ به‌شوخی گفته بودم «بیا بریم مامان!» (چرا زاویه‌ی دیوارهای این خانکِ نفرین‌شده با هم نمی‌خواند و درهای اتاق‌ها مانندِ موجِ دریا تاب دارد؟). تا مدت‌ها او مادرم بود و من پسرش، با یک تفاوتِ بزرگ؛ من نقش بازی کردم و او به‌جای بازی‌کردنِ نقشِ خودش، مرا در نقش‌ام می‌سنجید. از همان روز که دستان‌اش را گرفتم یا کسی درونِ من گفت که «دستان‌اش را بگیر!» دیگر همه چیز به‌هم ریخت؛ لذتِ به‌هم‌ریختگی هزاران‌بار بیش از فخرِ سامان‌مندی ست (تازه دانستم که هیچ‌گاه در این خانک، صدای پاهای خودم را نشنیده‌ام). می‌دانست که آدمِ مُرده تنها با خاطراتِ دیگران زنده است. ده، نُه، هشت، هفت، ... داشت می‌شمرد یا داشتم می‌شمردم. گفتم «از سه شروع می‌کردی بهتر نبود؟». همانطور که ساعت را نگاه می‌کرد لبخندی زد... بازی آغاز شد. وزنِ خودم را دیگر حس نمی‌کردم و همه‌ی من شده بود سنگینیِ او. نمی‌دانم چقدر گذشت تا آن هنگامه‌ی تیز، دردناک و ارضاکننده‌ی مرگ به‌سراغ‌ام آمد؛ آن خنجرهای ریز ریزِ سوزناکی که از میانه‌ی سینه آغاز می‌شود و تا نزدیکی‌های نای بالا می‌آید. دیگر نفس نداشتم یا نفس نداشتیم (آنهمه روزنامه‌ی باطله‌ی قدیمی در خانکِ ساختمانِ چهل و شش چه می‌کرد؟ اصلاً اینجا کجا بود؟). چندبار خواستم کنار بکشم اما گویی در هم قفل شده بود. آرزو می‌کردم اگر تا اینجا را زنده بوده‌ام، در همین حالت بمیرم... با هم کنار کشیدیم. چنان نفس‌نفس می‌زدیم انگار هم‌اکنون پس از مدت‌ها دست و پا زدن و تا دمِ مرگ رفتن و برگشتن، توانسته باشیم خود را به ساحل برسانیم. اما هیچ‌کس آنجا نبود مگر من؛ خالی، تنها، خیس و سرد. شِن همه‌جا را گرفته بود. فهمیدم که یا مرده‌ام یا با میانجیگریِ زندگیِ او زنده‌ام. راستی! روح‌مُزدِ کسی که مرده‌ای را، برای دورانی گذرا، به زندگیِ خودش پیوند دهد چقدر است؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6106769786009253172?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6106769786009253172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/05/blog-post_14.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6106769786009253172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6106769786009253172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/05/blog-post_14.html' title='مرده‌بازی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6197125618382356050</id><published>2011-05-08T03:39:00.006+04:30</published><updated>2011-10-21T06:12:45.510+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نمایش'/><title type='text'>«خانمچه و مهتابی»؛ سنجش اجرای دو کارگردان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پیش از این، نمایشِ «خانمچه و مهتابی» را در بهمنِ هشتاد و نه با کارگردانیِ هادیِ مرزبان در مجموعه‌ی آزادی دیدم. در جریانِ جشنواره‌ی تئاترِ فجر شنیدم که متنِ زنده‌یاد اکبرِ رادی یک اجرای دیگر هم به کارگردانیِ مسعودِ دلخواه دارد. اما آن‌زمان نتوانستم ببینم. سرانجام چهارشنبه‌ی هفته‌ی پیش به تماشای آن نشستم. باید بگویم که روی‌هم‌رفته، اجرای «خانمچه و مهتابی» به کارگردانیِ مسعودِ دلخواه را بیش از اجرای هادیِ مرزبان پسندیدم. برای این پسند دلیل‌هایی چند به ذهن‌ام می‌رسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. اجرای دلخواه با اینکه به‌تمامی وفادار به متن نبود (از جمله کابوس‌های میانِ پرده‌های نمایشنامه، خواب‌های سه‌گانه‌ی «سُنبُله»، «میزان» و «عقرب»، را کمابیش از اجرا حذف کرده بود) اما پیامِ متن و همچنین حال و هوای متن را بسی هنرمندانه‌تر و بهتر به بیننده منتقل می‌کرد. هنرِ کارگردانِ دومِ این متن آن بود که چکیده‌ای از دیالوگ‌های هر یک از سه داستانِ موازی را به زبانِ شخصیت‌های دو داستانِ دیگر می‌گذاشت. تماشاگرانی که متن را نخوانده بودند به‌طبع در سالن می‌خندیدند. خنده‌دار هم بود که به‌ناگاه لیلای فرهیخته به زبانِ گَلینِ دهن‌چاک سخن بگوید و شارلِ شازده‌قجری به زبانِ آموتیِ چاه‌خالی‌کُن یا از آن سو، ناگهان گَلینِ بی‌سواد به زبانِ‌ ماهروی داستان‌نویس لب بگشاید و آموتیِ مقنی به زبانِ سامانِ هنرمند/نقاش. اما سپس که نوبه‌ی خودِ آن داستان‌ها می‌رسید و همان دیالوگ‌ها در زنجیره‌ی خودشان و بر زبانِ شخصیت‌های برازنده‌ی‌شان می‌نشستند، بیننده می‌فهمید که کارگردان می‌خواهد به او نشان بدهد که این سه داستان و هر شش شخصیتِ آن در هم تنیده‌اند و از یکدیگر جدایی‌ناپذیر.&lt;br /&gt;2. نقشِ مار به‌عنوانِ نمادی از لعنتِ تاریخی و ناشُگونیِ ازلی (که در هر سه داستان با گفتنِ رمزنُمای «باطلِ اباطیل» بر زبانِ لیلا، گلین و ماهرو بازنُمایی می‌شد؛ سه زنی که گویی گذشته‌های تناسخ‌وارِ خانجون بوده‌اند) هزاران‌بار بهتر از اجرای مرزبان به‌تصویر کشیده شده بود. دلخواه با دست‌بُردن در متن و افزودنِ حضورِ مار در پیکره‌ی دستاری سیاه و بلند که زنِ هر سه قصه را چون مارگزیده به خود می‌پیچاند، توانست تداومِ رواییِ متن را حتی بهتر از خودِ نویسنده به‌روی صحنه ببرد.&lt;br /&gt;3. کسانی که پایانِ نمایشِ مرزبان را دیده‌اند، می‌دانند که یک مارِ واقعی و بزرگ در واپسین صحنه‌های نمایش، هم‌بازیِ بزرگ‌بانوی تئاترِ، گلابِ آدینه، بود (که همه‌ی بارِ آن اجرا را یک تنه و چیره‌دستانه به‌دوش می‌کشید). اما دلخواه به‌درستی و تئاترمندانه‌تر این پایان را رقم زد؛ همان دستارِ سیاهی که در هر سه داستان به‌عنوانِ مار نگریسته می‌شد در پایان نیز از زهدانِ خانجون بیرون آمد و چنان دراز بود که در قابِ تهِ صحنه دورِ بدن و دستانِ همه‌ی شخصیت‌های نمایش پیچید. من به‌شخصه جاندارانگاریِ یک پارچه‌ی سیاه را به‌مثابه‌ی مار بسیار تئاتری‌تر از یک مارِ واقعی در میانه‌ی صحنه می‌بینم (درست همانگونه که سر کشیدنِ لیوانِ تُهی از آب را تئاتری‌تر از نوشیدنِ آبِ واقعی می‌دانم). راستش هم آن است که حضورِ آن مارِ واقعی در پایانِ نمایشِ مرزبان، ذهنِ بیننده را چنان به‌خودش سرگرم می‌کرد که جان‌بخشیدن به متن (بنیادی‌ترین گردن‌گرفته‌ی هر کارگردان) را در جانِ زیبا و خوش‌خط و خالِ خودش زندانی و کرانمند می‌کرد.&lt;br /&gt;4. چکیده‌سازیِ متن و غنی‌سازیِ اجرا به‌فرجام، کارِ دلخواه را ارزشمندتر و پُرمایه‌تر از کارِ مرزبان کرد. کارگردانِ اول یکسره به متن وفادار ماند، کابوس‌های میان‌پرده را، در حالی که به روشن‌نُمایی‌ها و افزوده‌های صحنه‌ایِ خودِ رادی در کروشه‌های متن یکسره پایبند بود، به‌تمامی روی صحنه برد اما به‌فرجام نتوانست چندان رشته‌ی پیونددهنده‌ی رخدادهای نمایش را به تماشاگر بنُمایاند و نقشِ اسطوره‌ای و اثرگذارِ «مار» نیز در هر سه داستان کم‌رنگ و در کلِ نمایش بی‌جان و نازا ماند. مرزبان به‌درستی گفته بود که «خانمچه و مهتابی» یکی از مدرن‌ترین نمایشنامه‌های رادی است (که دلنگرانی‌های هم‌پیوند با شناخت‌شناسیِ زنانه و بازخوانیِ تاریخِ زنِ ایرانی در آن بسیار برجسته است)، اما اجرای خودِ مرزبان مدرن نبود و با پایبندیِ راست‌کیشانه به واژگان و تمامیتِ متن، نتوانست نوآوری‌های نمایشنامه را به‌درستی برای بیننده بازآفرینی کند. درست وارونه، دلخواه با هرس‌کردنِ متن، پیراستنِ دیالوگ‌ها و جابه‌جاکردنِ آنها بنابر بر فهم و پسندِ خودش، توانست یک اجرای کمابیش نیرومند، یکپارچه و پُرمعنا از متنِ رادی روی صحنه بیافریند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشتِ اول:&lt;br /&gt;نمایشِ «خانمچه و مهتابی» به کارگردانیِ مسعودِ دلخواه با بازیِ زیبابانوی تئاتر و سینمای ایران (محبوبه بیات) هر روز ساعتِ هفت و نیمِ شب به‌مدتِ صد دقیقه در تالارِ چهارسوی تئاترِ شهر روی صحنه می‌رود.&lt;br /&gt;پس‌نوشتِ دوم:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_30.html#c7845068604220572804"&gt;پاسخ‌های نغزِ سرانگشت&lt;/a&gt; به دو یادداشتِ «درنگ‌هایی در واژگان» همچنان ادامه دارد. از دست ندهید!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6197125618382356050?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6197125618382356050/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6197125618382356050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6197125618382356050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='«خانمچه و مهتابی»؛ سنجش اجرای دو کارگردان'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-9054779918726964286</id><published>2011-04-30T04:46:00.007+04:30</published><updated>2011-10-21T06:08:41.213+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><title type='text'>درنگ‌هایی در واژگان – بخش دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;(4)&lt;br /&gt;کلمه‌های عربی گاه طنینِ درخور و مفهومِ عمیق‌تر یا بهتر است بگویم همه‌جانبه‌تری دارند. به‌عنوانِ نمونه هنگامی که در موضوعِ پاسداشتِ سنتِ نیاکان سخن می‌گوییم، برای «innovation»، «بدعت‌گذاری» چه‌بسا ترجمه‌ی مناسب‌تری باشد تا «نوآوری». چرا که محافظه‌کاران در سخن‌سرایی‌ها و لفاظی‌های خود باور دارند که سنت در دلِ خود نوآوری دارد (یعنی چیزی که با رویه‌ی پیشینیان رویارویی نداشته باشد) اما هرگز بدعت ندارد.&lt;br /&gt;(5)&lt;br /&gt;به‌نظرم آهنگین‌سازیِ کلام (که برخی اوقات با پارسی‌سازیِ واژگان نیز یکی می‌شود) همیشه و لزوماً مطلوب نیست. حتی گاه چه‌بسا بایسته است که وارونه عمل کنیم. به‌ویژه در بزنگاه‌هایی که توجهِ خواننده باید یکسره به محتوا و درونمایه جلب شود، نه اینکه صورت و فرمِ نوشته حواسِ او را به خود مشغول دارد. مثلاً این عبارت:  «interpose a salutary check to all precipitate resolutions» را شاید بهتر است بگوییم «معیاری سودمند برای همه‌ی راه‌حل‌های شتابزده پیش می‌کشد» تا اینکه بگوییم «سنجه‌ای سودمند برای همه‌ی راه‌حل‌های نسنجیده پیش می‌کشد» و با این آرایشِ اخیرِ واژگان، ذهنِ خواننده را به تناسبِ میانِ «سنجه» و «نسنجیده» مشغول داریم.&lt;br /&gt;(6)&lt;br /&gt;پاره‌ای معادل‌های پارسی اگر در کنارِ هم آورده شود، مفهومِ انگلیسی‌ِ خود را از جهتِ تمایزِ آنها با یکدیگر چندان نشان نمی‌دهد. مثلاً «توانگری»، «توانمندی» و «توانایی» به‌ترتیب به‌جای «opulence» ،«talent» و «capacity». به‌ویژه دو موردِ اول در جمله تمایزهای خود را با یکدیگر از دست می‌دهند و خواننده چندان روشن در نمی‌یابد که «توانگری» چه مرزی با «توانمندی» دارد، در حالی که برابرنهاده‌ی عربیِ آن سه یعنی «ثروت»، «استعداد» و «ظرفیت» خیلی روشن تمایزها را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;(7)&lt;br /&gt;گاه برابرنهاده‌ی پارسی برای یک واژه با صورتِ نکره‌ی آن یکی است و این همانندی می‌تواند اندکی در بدخوانیِ متن اثرگذار باشد. به‌عنوانِ نمونه «atheism» را اگر «الحاد» یا «کفر» بگوییم امن‌تر است تا آنرا به «خدانشناسی» یا «بی‌خدایی» برگردانیم. به‌ویژه در جمله‌هایی مانندِ این:&lt;br /&gt;If our religious tenets should ever want a further elucidation, we shall not call on atheism to explain them&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-9054779918726964286?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/9054779918726964286/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_30.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9054779918726964286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9054779918726964286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_30.html' title='درنگ‌هایی در واژگان – بخش دوم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5232220645790004267</id><published>2011-04-28T04:23:00.010+04:30</published><updated>2011-10-21T06:06:49.038+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زبان'/><title type='text'>درنگ‌هایی در واژگان – بخش یکم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;(1)&lt;br /&gt;این توانِ زبانِ عربی که مصدر را در یک کلمه‌ی واحد نمایش می‌دهد، سبب می‌شود که از واژگانِ عربی در این موارد بیش‌تر استفاده شود. گویا ذهن گرایش دارد و ترجیح می‌دهد تا معنا را از یک واژه‌ی ساده/یکپارچه بگیرد تا از یک واژه‌ی مرکب/دوپاره. مثلاً «fortify» را به‌آسانی می‌توان گفت «تقویت». اما «نیرومندسازی» یا «توانمندسازی»، واژگانی دوجزیی و اندکی پرتکلف هستند و به‌همین ترتیب در موردِ «analogy» که بیشتر «تمثیل» به‌کار می‌رود تا «همانندانگاری» یا «waste» را «اتلاف» بگوید و نه «هدر دادن» یا «change» را «تغییر» بگوید و نه «دگرگونی» یا «moderation» را «اعتدال» بگوید و نه «میانه‌روی» یا «emulate» را «رقابت» بگوید و نه «برابری‌جستن با» یا «preference» را «ترجیح» بگوید و نه «بهترشُماری» یا «appropriation» را «تملک/تصاحب» بگوید و نه «از آنِ خود کردن» یا «exercise» را «إعمال» بگوید و نه «به‌کار بستن/به‌کارگیری» یا «nourishment» را بگوید «تغذیه» و نه «خوراک‌دادن» یا «balance» را «تعادل/توازن» بگوید و نه «همترازی/ترازمندی»&lt;br /&gt;(درست همین توانِ شگرف را در جمعِ عربی هم می‌توان دید).&lt;br /&gt;(2)&lt;br /&gt;چرا ما برای برخی واژگان، برابرنهاده‌ی پوزیتیو/ایجابی نداریم یا کم داریم؟ مثلاً چرا در برابرِ «ignorance» آن‌سان که در عربی «جهالت» داریم، در فارسی چنین معادلِ یکپارچه و ساده‌ای نداریم؟ در برابر، آنچه داریم واژگانِ مرکب و نگاتیو/سلبی ست همچون؛ «نادانی»، «ناآگاهی». آیا این یک ناتوانی و ضعف برای زبانِ فارسی به‌شمار نمی‌آید؟ چه‌بسا اگر چنین برابرنهاده‌های مثبتی بتوان برای واژگانِ زبان‌های دیگر در فارسی یافت، روی‌آوریِ مردم به اینگونه برگردان‌ها بیش‌تر شود و آنجا که بایستگی ندارد، به نظایرِ عربی پناه نبرند.&lt;br /&gt;(3)&lt;br /&gt;در عربی اسمِ مکان یا سایرِ مشتقاتِ فعل به‌آسانی می‌توانند به اسم و مصدر یا وارونه بدل گردند. نمونه‌اش «مرجع» برای «reference» که به‌سادگی می‌تواند به «ارجاع» برای «referring» تبدیل شود. ما در همه‌ی صورت‌های مشتق و جامد تنها با یک واژه‌ی ساده و تک روبرو هستیم. اما در فارسی نمی‌توان چنین کرد. به‌عنوانِ نمونه در موردِ بالا باید گفت «رهنمون» و «راه‌نمایاندن».&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/5/2/2488853"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5232220645790004267?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5232220645790004267/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_28.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5232220645790004267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5232220645790004267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_28.html' title='درنگ‌هایی در واژگان – بخش یکم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2178514000395919100</id><published>2011-04-25T08:42:00.010+04:30</published><updated>2011-10-21T06:02:16.376+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>«هیچان»؛ بازنُمای انسان</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://rezanazem.blogspot.com/2011/03/normal-0-false-false-false.html"&gt;مجموعه داستانِ&lt;/a&gt; دوستِ گرانقدرم جوادِ سعیدی‌پور (رضا ناظمِ خودمان) از آن استثناهای کتاب‌خوانیِ من بود. چرا که خودم نیک می‌دانم در تنبلی و کُندخوانیِ وسواس‌گونه دومی ندارم. اما «هیچان» بسیار خوش‌خوان و خوش‌پرداخت بود! من به‌شخصه از نویسنده سپاس‌گزارم که به‌جای آنکه کتاب را در کشوی میز دفن کند، امکانِ خواندنِ  آنرا برای من‌مانندی فراهم ساخت!&lt;br /&gt;گمان می‌کنم راهنماییِ نویسنده برای چاپِ داستان‌ها روی کاغذ و سپس خوانشِ آنها ارزنده و اثرگذار بود. چرا که من عادت دارم زیرِ جمله‌های مهم یا جالب خط بکشم و چیزهایی که به‌نظرم می‌رسد را در گوشه‌ی کتاب حاشیه‌نویسی کنم؛ کارهایی که به‌طبع هیچ‌یک را نمی‌توان با یک فایلِ پی‌دی‌اف انجام داد. کتاب را می‌توانید یکراست از &lt;a href="http://photo.goodreads.com/documents/1300934404books/10855632.pdf"&gt;اینجا &lt;/a&gt;دانلود کنید. در زیر آنچه را که درباره‌ی پاره‌ای از داستان‌های این مجموعه به ذهن‌ام رسیده است می‌نویسم:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;مرده‌ها کنارِ آتش&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;فضای سورئال متن برای من بسیار دلپذیر بود و البته «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0121164/"&gt;عروسِ مرده&lt;/a&gt;» را به‌یادم می‌آورد؛ اینکه تصفیه‌حساب با مستبد، گرچه از راهِ دیدنِ سرافکندگی و زبونیِ او، سرآغازِ پذیرشِ زندگیِ دوباره است (درباره‌ی آن زن و مردی که پیش‌تر تنها به چشم‌های هم خیره می‌شدند) و اینکه خودکامگان چه در جهانِ زندگان و چه در جهانِ مردگان چقدر تنها و تهی هستند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;257&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;مصیبت‌های ما ایرانیان؛ مصیبت‌های مادران و زنانِ این سرزمین، خواب است یا بیداری؟ کابوس است یا فاجعه؟&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;رودخانه‌ی بزرگ&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;جوششِ درونی را باید جایی ثبت کرد و به غل و زنجیر کشید تا زان‌پس بتوان در مناسباتِ روزمره‌ی اجتماعی همچون آدمی عادی کار کرد و کار کرد و کار کرد...&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;لیستِ انتظار&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;به‌تصویر کشیدنِ موقعیت‌های دشوارِ انسانی و پیش‌داوری‌های هولناکی که هر یک از ما درباره‌ی دیگری انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;مورچه‌ها&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;وضعیتِ ترسناکِ داستان برای من روی‌آورنده بود!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;باغِ انگور&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;جایگاهِ جان‌ده و جان‌ستان می‌تواند به‌آسانی وارونه شود؛ گهی پُشت به زین و گهی زین به پُشت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;نع&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;آشنایی‌زداییِ روایتِ داستان بیش از هر چیز برجستگی داشت.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;عاشق‌های قدیمی&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;روایتگریِ ماجرا به‌راستی بی‌مانند بود! به‌ویژه وصفِ درگیری‌های درونیِ مردان از زبانِ زن و البته جاخوردنِ هر دوی آنان و خواننده در پایان.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;این ته‌سیگار مالِ شماست؟&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;دنیای ذهنیِ آدم‌ها به واقعیت رنگ می‌دهد اما آن واقعیتِ ذهنی‌شده با واقعیتِ بی‌رنگِ بیرون از ذهن هزاران فرسنگ فاصله دارد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;مثلِ قلبِ یک جنده، مثلِ قلبِ یک جنده&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;عشق نابخردانه‌ترین و همهنگام ارزشمندترین تجربه‌ی انسانی ست.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;عشق‌های ممنوع&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;وارونه‌ی داستانِ «عاشق‌های قدیمی» که نتوانستم آنرا پیش‌بینی کنم اما میانه‌ی این داستان گمانِ نزدیک بردم که هر دو نفر پاره‌ای از خوابِ شخصِ سومی باشند. کلِ داستان البته به‌روشنی یادآوری‌کننده‌ی فیلمِ «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1375666/"&gt;سرآغاز&lt;/a&gt;» هم بود. هم‌آمیزیِ مرزهای واقعیت و خیال به‌ویژه در فرازهای واپسینِ داستان چشمگیر بود.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;قورباغه تهِ چاه&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;تابوشکنی و پشتِ پا زدن به سنت‌های پذیرفته‌شده و عرفی در زندگی به‌شیوه‌ای شگفت!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;پارکِ ملی&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;اخلاق و سکس؛ مساله‌ای که همیشه حل‌نشده باقی خواهد ماند. چرا که غریزه و شهوت همیشه حاکم بر وجدان و سنت است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;مثلِ روزِ اول&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;قراردادِ اجتماعی و زندگیِ مدنی می‌تواند به اختگیِ نوآوری و نوجوییِ طبیعی در فرد بینجامد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«هیچان» روایتگرِ زندگیِ ما آدم‌ها با همه‌ی تمناها، غریزه‌گرایی‌ها، نیکوکاری‌ها، اخلاق‌مشربی‌ها و خودخواهی‌های‌مان است.&lt;br /&gt;به‌فرجام، دانلودِ کتاب و پیشنهادِ آن به دیگران کم‌ترین کاری ست که می‌توانیم به‌نشانه‌ی سپاس انجام دهیم. چرا که یکی از راه‌های مبارزه با سانسورِ دولتی آن است که همانندهای ما به نویسندگانی که از خیرِ انتشارِ نوشته‌های خود در دنیای واقعی می‌گذرند، نشان بدهند که زایشِ ذهن و روح‌ِشان را ارج می‌گذارند و گرامی می‌دارند. در آغازِ کتاب، شماره‌ی حسابِ نویسنده نیز برای آنانکه بخواهند یا بتوانند در تامینِ پاره‌ای از هزینه‌های «هیچان» سهیم باشند، درج شده است.&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/4/25/2476151"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2178514000395919100?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2178514000395919100/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_25.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2178514000395919100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2178514000395919100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_25.html' title='«هیچان»؛ بازنُمای انسان'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7700806492556233130</id><published>2011-04-23T04:56:00.016+04:30</published><updated>2011-10-21T05:59:25.229+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حلقه‌ی ما'/><title type='text'>خانه‌ی دوست کجاست؟</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;من به‌سببِ پدید آمدنِ پاره‌ای دگردیسی‌ها در حلقه‌ی «اسلام‌‌ستیهی» [1] و توفانِ رخدادهای پس از کودتای خرداد و زایشِ «جنبشِ سبز»، و به‌فرجام به‌خاطرِ سپری‌شدنِ طبیعی و تاریخیِ دورانِ هم‌رفتاریِ‌مان، دیگر چندان انگیزه و رانه‌ای نمی‌دیدم برای تظاهر به «هویتِ جمعیِ» دگرگون‌شده و «فردیت‌یافته»‌ی خودم و دوستانِ دیرین‌ام.&lt;br /&gt;راستش هم آن است که دیگر به آن «جمع‌باوری» بی‌باور بودم و چه‌بسا روزی که بخت‌یار شوم، بتوانم به آسیب‌های کردارهای اینچنینی که «غیرت‌ورزیِ جمعی» از ویژگی‌های برجسته، پُربسامد و هم‌هنگام زیان‌بارِ آن است، بپردازم. به‌گمانِ من پاره‌ای «ازخودگذشتگی‌ها» در جریانِ جدال‌های آن سال‌ها با اسلام‌پناهان و «خودکُشی‌های جمعی» و «واداشتنِ دیگری به پیروی از آیینِ هاراگیری» در پس‌لرزه‌های پیروزی بر آنان می‌توانست پیش نیاید، اگر ما آنچنان بیشینه در غنی‌سازیِ هویتِ گروهی‌ِمان پیش نمی‌رفتیم.&lt;br /&gt;بنابر دریافتِ من، یک ویژگیِ انکارناپذیر و فربه در فرد فردِ کسانی که آن باهم‌بودگی را بودش‌پذیر ساختند، همانا روحیه‌ی «خودی‌گرایانه» و تنها «هم‌اندیشه‌پذیر» در ساز و کارِ پیوندهای شخصی بود. خودِ من در دوستانِ دنیای بیرون از اینجا هم نمی‌توانم به «اسلام‌گرایان» در برپاییِ پیوند روی خوش نشان دهم و پذیرشِ چنین آدم‌هایی (که بنابر تجربه‌ی خودم، گونه‌ی مدرن‌ِشان به‌مراتب ترحم‌انگیزتر و تحمل‌ناشدنی‌تر از گونه‌ی سنتی‌ِشان است) در پهنه‌ی مناسباتِ فردی، برای‌ام چیزی ست نزدیک به ناممکن. گمانِ استوارِ من آن است که دیگر دوستان نیز همانندِ خودم، شخصیتِ راست‌کیش با دایره‌ی بسته‌ی پیرامونیان داشتند.&lt;br /&gt;ناگفته پیداست که «حلقه‌ی دوستی» از جنسِ آنچه ما آزمودیم و زیستیم، زیبایی‌ها و نمودهای ماندگارِ خود را نیز دارد. به‌عنوانِ نمونه گونه‌ای «سنجشگریِ درونی» در میانِ ما برقرار بود که دیالکتیکِ هماوازی/ناسازی را پدید می‌آورد. &lt;a href="http://ang0sht.blogspot.com/"&gt;سرانگشت &lt;/a&gt;در همه‌ی آن روزهای پر شر و شور بیش‌ترین نشانه‌های دوستی را در رفتار و گفتارِ خود داشت.  امشب در جریانِ یک نامه‌نگاری با او اما بارِ دیگر دیدم که «ارزشِ دوستی» را بسی بهتر از من می‌شناسد، ارج می‌گذارد و بدان وفادار می‌ماند.&lt;br /&gt;خلبانِ کور [2] که در بی‌مکانی دستِ دنبال‌واره‌ی کارتونیِ «بی‌خانمان» را از پشت بسته است، پس از به زیرِ آب رفتنِ جزیره‌ی &lt;a href="http://closing.vox.com/"&gt;وکس&lt;/a&gt; [3]، به‌سوی ساحلِ &lt;a href="http://bpblindpilot.wordpress.com/"&gt;ووردپرس &lt;/a&gt;شنا کرد و آنجا با یک شاخه‌ی درخت و چند تکه چوب، سایه‌بانی برای خودش ساخت. گویا &lt;a href="http://ang0sht.blogspot.com/2011/04/blog-post.html"&gt;سرانگشت&lt;/a&gt; هم بنا به حکمتِ «تغییرِ آب و هوا، حالِ درون را سرِ جا آورد» [4] و به‌پاسداشتِ رسمِ «دیده‌بوسی از رابینسون کروزوئه/حی‌بن‌یقظان» برای چندی &lt;a href="http://bpblindpilot.wordpress.com/2011/04/20/rafsanjani/"&gt;بدانجا سفر کرده&lt;/a&gt;، هم‌نویسی می‌کنند. گفتم برای آنانکه زمانی پیگیرِ «ما» بودند، بگویم که «دوتا از چهارتا» [5] آنجا گرد آمده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;پانوشت‌ها:&lt;br /&gt;[1] محمد می‌گوید به‌کار بُردنِ «اسلام‌ستیزی» &lt;a href="http://bpblindpilot.wordpress.com/2011/04/14/akbarganji/"&gt;بدسلیقگیِ محض&lt;/a&gt; است و من ندانستم که چرا. گفتم به‌رسمِ «تنوعِ تعبیر» هم که شده به‌جای ستیزیدن از ستیهیدن بهره ببرم.&lt;br /&gt;[2] به‌راستی نمی‌دانم به کدامیک از آدرس‌های پیشین‌اش پیوند دهم؛ بس که شُمارِشان &lt;a href="http://hlzwege.blogspot.com/"&gt;فراوان &lt;/a&gt;و سرگیجه‌آور است.&lt;br /&gt;[3] به او قول دادم نامه‌ای به گردانندگان و نابودکنندگانِ آنجا بنویسم و بگویم که دیر خبر شدیم و اگر ممکن است یکی دو ساعت برای ما وقتِ اضافه بگذارید تا آرشیو را جابه‌جا کنیم، اما هرگز ننوشتم. یعنی نشد که بنویسم. گیرم امیدی هم نبود که آنان بپذیرند.&lt;br /&gt;[4] شعرهای مخلوق را که دیده‌اید؟ این هم مَثَل‌های‌اش است!&lt;br /&gt;[5] &lt;a href="http://ghohandez.blogspot.com/"&gt;چهارمی &lt;/a&gt;(بدونِ آرشیو) آیه نازل می‌کند و البته در گودر به مراعات‌&lt;span style="font-style: italic;"&gt;کردن&lt;/span&gt; سرگرم است.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7700806492556233130?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7700806492556233130/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_23.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7700806492556233130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7700806492556233130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post_23.html' title='خانه‌ی دوست کجاست؟'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2015988657869906826</id><published>2011-04-14T18:00:00.011+04:30</published><updated>2011-10-21T05:55:51.033+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>غایب غایب غایب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;کودکی بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آن‌هنگام که یتیم شد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;پدرش را گرفتند و دیگر پس ندادند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;روزها از پیِ روزها گذشت،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;دخترک قد کشید؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آراسته و زیبا شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;انگار آرزوهای‌اش را به هیچ‌کس نگفت،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هفته‌ی پیش به آغوشِ پدرش بازگشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;هم‌پیوند:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/08/blog-post.html"&gt;تراژدی اردوگاهِ اشرف&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سکوتِ بیش‌ترینه‌ی وبلاگستانِ فارسی درباره‌ی کشتارِ هم‌میهنانِ بی‌پناهِ ما در «&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?%2Fnews1%2F28011%2F"&gt;اشرف&lt;/a&gt;» شرم‌آور است!&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;a href="http://184.73.196.92/permlink/2011/4/17/2462115"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2015988657869906826?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2015988657869906826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2015988657869906826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2015988657869906826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='غایب غایب غایب'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8996233559724163719</id><published>2011-03-30T17:23:00.009+04:30</published><updated>2012-01-05T03:45:41.297+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پهلوی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی شخصی'/><title type='text'>Memories of destruction</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;(1)&lt;br /&gt;بچه که بودم به‌خاطرِ فضای خانواده‌ام، «سیاست» خیلی زود پای خود را به زندگی‌ام باز کرد. در خانه‌ی ما همه چیز سیاسی بود، حتی دعواهای پدر و مادرم. من از دورانِ بچگی کاریکاتور (به‌ویژه کاریکاتورِ شاه) می‌کشیدم (یعنی از روی کاریکاتورهای معروف تقلید می‌کردم) و دفتری داشتم پُر از کاریکاتورهای بریده‌ی روزنامه‌ها که پاره‌ی چشمگیری از آن به کاریکاتورهای شاه اختصاص داشت. در دورانِ بچگی عاشقِ تمبر بودم و یکی از مجموعه‌دارانِ خُردسالِ تمبر در فامیل. دخترخاله‌ها و پسرعموهای بزرگ‌تر همیشه به من قول می‌دادند که برای‌ام تمبر بیاورند، گرچه هیچ‌وقت به وعده‌ی خود وفا نمی‌کردند. از عمو و دوستِ پدر و هر کسِ دیگری که می‌توانستم گاه با مذاکره و گاه با دزدی، تمبر جمع می‌کردم. داستان به جایی رسید که پدرم آلبوم‌های تمبرِ من را پنهان کرد و تمبر جمع کردن را ممنوع! درست مانندِ سریالی که در موردِ پسری اهلِ یزد بود و در دهه‌ی شصت از برنامه‌ی کودک و نوجوانِ صدا و سیمای جمهوریِ اسلامی پخش می‌شد و شوربختانه نام‌اش را نمی‌دانم (آن سریال یک دیوانه‌ای داشت که به تمبر می‌گفت «عسک» و منظورش «عکس» بود). گویی داستانِ آن مجموعه‌ی تلویزیونی را از روی داستانِ زندگیِ من ساخته باشند. پاره‌ی بزرگی از این تمبرها نیز به دورانِ شاه تعلق داشت.&lt;br /&gt;همه‌ی اینها نشان می‌داد که کم‌کم حسی نوستالژیک نسبت به دورانِ پهلوی در من در حالِ شکل‌گرفتن است. بهمن‌ماه و جشن‌های پیروزیِ انقلاب برای من حال و هوای غریبی داشت. یک شور و شوقی داشتم که در دیگر ماه‌های سال هرگز تجربه نمی‌کردم. کارهای عروسکیِ برنامه‌ی کودک درباره‌ی شاه، فرح و دیگر اشخاصِ دربار را با دقت و علاقه‌ی فراوان می‌نشستم و می‌دیدم. شاه برای من سویه‌ی ترحم‌انگیزی داشت و من عمیقاً دل‌ام به حالِ او می‌سوخت (این حس در دورانِ نوجوانی از ترحم نسبت به ضعفِ شاه، به ستایش نسبت به قدرتِ خمینی تغییرِ جهت داد). آن حسرت‌زدگی نسبت به دورانِ آزادی‌های فرهنگی و اجتماعی هنوز هم در من وجود دارد و با دیدنِ تصاویرِ تاریخی یا فیلم‌های سینماییِ آن سال‌ها فزونی می‌گیرد.&lt;br /&gt;(2)&lt;br /&gt;اول یا دومِ دبستان بودم. بابای مدرسه‌ی ما همیشه یک کلاهِ نمدی بر سر داشت و تکیه کلام‌اش «بی‌شهور‌ها» بود که آنرا سخاوتمندانه دمادم نثارِ بچه‌ها می‌کرد. یکی از همان روزها که مدرسه تعطیل شده بود و بچه‌ها رفته بودند و بابای اخمویِ مدرسه هم سرش در کلبه‌اش گرم بود، من به کلاسِ درس برگشتم. برادرم نگران بود و می‌گفت الان راننده‌ی بابا می‌آید و باید برویم. گفتم «تو برو! من بعداً میام!». واردِ کلاس شدم، گچ را برداشتم و روی تخته با خطِ درشت نوشتم: «درود بر شاه!»&lt;br /&gt;از کلاس بیرون آمدم و از پشتِ شیشه به نتیجه‌ی کارِ خودم دوباره نگریستم؛ من؟ خوشحال! خیلی خیلی شاد بودم! و برادرم با دیدنِ تخته‌سیاه دل‌نگران و سرزنشگر گفت «این چه کاری بود کردی؟ زود بیا برویم!»، ما رفتیم. اما همان روز از مدرسه با خانه‌ی‌مان تماس گرفتند و ماجرا را به پدر و مادرم اطلاع دادند. هرگز نفهمیدم آنها چگونه دانستند که من آن جمله را نوشته‌ام. به‌هرحال، همان شب مفصل دعوا شدم. مدیرِ مدرسه به‌احترامِ خانواده‌ی ما، داستان را مسکوت گذاشت و رسالتِ تاریخیِ تنبیهِ من را به والدین‌ام واگذار کرد.&lt;br /&gt;(3)&lt;br /&gt;حتماً همه‌ی شما لذتِ سرک کشیدن به گنجه‌های اجدادی را در کودکی با خود داشته‌اید. [1] برای من هم دل‌پذیرترین مکانِ کودکی‌ام همانا سردابِ بزرگِ خانه‌ی قدیمیِ مادربزرگ‌ام بود. آنجا تاریخِ یک خاندان در صندوق‌ها، چمدان‌ها و صندوقچه‌ها پنهان شده بود و گرد و خاکِ سالیانِ دراز آنها را به عتیقه‌هایی دل‌فریب بدل کرده بود. از لباس‌های فاخرِ زنانه و عکس‌های نایابِ خانوادگی بگیرید تا روزنامه‌ها، نشریات و کتاب‌های درسیِ دورانِ پیش از انقلاب. بختِ آشنایی با نشریه‌های دورانِ پهلوی (به‌ویژه «زنِ روز») نخستین‌بار برای من در همین سرداب رخ داد. چهره‌ی زن‌های بی‌حجاب را دوست داشتم و با لذتِ تمام، تک تکِ صفحاتِ آن مجله‌ها را ورق می‌زدم و از شوق می‌بلعیدم. نخستین واکنش‌ها از سوی شخصِ مادربزرگ با سرزنش و نکوهش همراه بود. زان پس خاله‌ها چشم از من بر نمی‌داشتند تا مبادا به سرداب بزرگه بروم. هر وقت پیدای‌ام نبود می‌گفتند «نکنه باز رفته سرداب؟».&lt;br /&gt;مساله‌ی تعجب‌برانگیز برای من آن بود که وقتی این نشریه‌ها را می‌آوردم بالا، خانم‌جان و خاله‌ها خودشان می‌نشستند اینها را می‌دیدند، ورق می‌زدند و همراه با نثارِ مقادیری فحش و نفرین بر شاهِ ملعون، یادِ گذشته‌ها می‌کردند. تردیدی نداشتم که چهره‌ی زن‌های نیمه‌برهنه با موهای افشان برای آنها هم دیدنی بود. اما البته آنان توانسته بودند این شورِ زندگی را در خود به‌تمامی یا تا حدِ زیادی نابود کنند.&lt;br /&gt;داستانِ کتاب‌های درسی اما با همه‌ی چیزهای گذشته فرق داشت. در آغازِ هر کدام از این کتاب‌ها تصویرهای بزرگی از خاندانِ سلطنتی چاپ شده بود؛ شاه، فرح، ولیعهد و گاه اشرف و دیگران. من حسِ بسیار خاصی به اشرف داشتم. چشمانِ اشرف را حتی زیباتر از چشمانِ فرح می‌دیدم؛ شاید چشمانِ شهلا که می‌گویند چیزی بود در همان مایه‌ها. باقیِ داستان خیلی روشن است؛ من تک تکِ این تصاویر را از آغازِ کتاب‌های درسی جدا می‌کردم و آنها را همچون گنجینه‌های گران‌بهای شخصی برای خودم جمع می‌کردم. هر وقت دل‌تنگِ آنها می‌شدم، به سراغ‌ِشان می‌رفتم و تصاویر را برای خودم یکی یکی تماشا می‌کردم.&lt;br /&gt;(4)&lt;br /&gt;چرا؟ چرا من این تصویرها را جمع می‌کردم؟ به‌دلیلی بسیار ساده؛ آنها زیبا و باشکوه بودند، همگی‌ِشان. من این زیبایی، شکوهمندی و آراستگی را دوست داشتم. اما واکنش‌ها در این مورد دیگر با اندک تسامحِ پیشین نیز همراه نبود. زمانی که آنها فهمیدند من چه چیزهایی برای خودم پنهان کرده‌ام و جای گنجینه‌ی شخصیِ مرا یافتند، تصمیم گرفتند که یک بچه‌ی هفت/هشت ساله را ارشاد کنند. گویی انحرافِ من قطعی و محرز شده بود. یکی از خاله‌های‌ام [2] (هنوز هم عزیزترین و زیباترین خاله‌ام) مرا بُرد به یکی از اتاق‌ها و روی زمین نشاند و خودش هم در برابرِ من نشست. تصاویر را هم آورد گذاشت وسط.&lt;br /&gt;خاله: اینا چیه؟&lt;br /&gt;کودک: اینا مالِ منه. همش مالِ منه. خودم جمعِ‌شون کردم.&lt;br /&gt;خاله: تو بی‌جا کردی! می‌دونی از چه خاندانی هستی؟ تو؟ تو باید اینها رو جمع کنی؟&lt;br /&gt;کودک: من اینا رو دوس دارم.&lt;br /&gt;خاله: دوس داری؟&lt;br /&gt;کودک: ها! من فرح رو دوس دارم. عکسِ شاه و تصویرِ اشرف رو دوس دارم.&lt;br /&gt;خاله [برافروخته، خشمگین و با پچ پچی شبیه به نعره]: تو بیخود می‌کنی! خجالت نمی‌کشی؟ تو رو چه به شاه و فرح؟ بچه مسلمونی مثلن تو؟ ...&lt;br /&gt;(5)&lt;br /&gt;خاله تک تکِ آن تصاویر را در برابرِ چشمانِ من پاره کرد. تصویرهای زیبای من یکی پس از دیگری ریز ریز می‌شدند و با مرگِ هر کدام، پاره‌ای از زیبایی و شکوهِ دورانِ کودکی‌ام نیست می‌شد. من؟ همه‌ی گنجینه‌ی شخصی‌ام را که با گرد و خاک خوردن و کوششِ فراوان برای خودم جمع کرده بودم، در یک چشم به‌هم زدن از دست دادم. خاله پاره می‌کرد و من گریه می‌کردم.&lt;br /&gt;صدای خاله در آن روز هنوز هم گاهی در گوشِ من می‌پیچد، چشمان‌اش که قرمز شده بود و حرکاتِ دست و سرش که سرزنش‌ها را چیره‌دستانه به روح و روانِ کودکی هفت ساله پرتاب می‌کرد. هنوز هم گاهی با خودم می‌گویم یعنی آنها واقعاً نمی‌فهمیدند چرا من تصاویرِ خاندانِ پهلوی را دوست داشتم؟ آیا کودکی به سنِ من می‌توانست مصداقِ (به‌پندارِ آنها) یک منحرفِ عقیدتی باشد؟ آیا من در آن سن می‌توانستم یک سلطنت‌طلب بوده باشم؟ چه انتظاری از من می‌رفت؟ آیا احساسِ وظیفه‌ی خاله برای هدایتِ من درست بود؟ ... همیشه با افتخار می‌گفتند که خمینی پس از پانزدهِ خرداد و آزادی‌اش از زندان به یکی از نخستین جاهایی که سر زده بود، همین خانه بود. حالا دیگر خوب می‌دانم که چرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* عنوانِ یادداشت برگرفته از مجموعه‌ای به همین نام (خاطراتِ انهدام) از نقاشی‌های &lt;a href="http://www.aghdashloo.com/"&gt;آیدینِ آغداشلو&lt;/a&gt; است.&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;[1] یکی از دل‌پذیرترین خاطراتِ کودکی‌ام زمانی بود که پدربزرگِ پدری‌ام مُرد و فرزندان‌اش همراه با برخی نوه‌ها به‌سراغِ صندوقِ بزرگِ اسرارِ او رفتند؛ آنجا پر از قلم‌دوات‌های نفیس، نامه‌هایی که هرگز خوانده نشده بودند، دعانوشته‌های عجیب و غریب و دیگر عتیقه‌جاتِ زیبا بود. لذتِ آن روز تا همیشه با من است!&lt;br /&gt;[2] من از کودکی تصاویرِ زنانِ برهنه را نقاشی می‌کردم. در آن دوران چون تصوری از آلتِ زنانگی نداشتم (چرا که هنوز بختِ دیدارِ آن نصیب‌ام نشده بود)، ترکیبی از بدنِ زن با آلتِ مردانه می‌کشیدم؛ زنی با پستان‌ها و باسنِ زیبا که آلتِ مردی داشت (کمابیش می‌شود چیزی شبیه به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Vaniity"&gt;وَنیتیِ خودمان&lt;/a&gt;). روزی خاله‌ی بزرگ‌ام (که جانِ پسرش را هم در جزیره‌ی مجنون به پیشگاهِ جنونِ خمینی پیشکش کرده بود) این دفترِ نقاشی را یافت. جمله‌ای را که به من گفت هرگز از یاد نمی‌بردم: «من اینها را دیدم. ... خدا آدمِ فاسد را رسوا می‌کند!». پس از این برخورد، یک کودک مانده بود و بارِ گناهی گران بر دوش که نمی‌دانست آنرا در باراندازِ کدامیک از خدایان از گرده‌ی خود باز کند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8996233559724163719?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8996233559724163719/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/memories-of-destruction.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8996233559724163719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8996233559724163719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/memories-of-destruction.html' title='Memories of destruction'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2958000102828779268</id><published>2011-03-23T09:34:00.003+04:30</published><updated>2011-10-21T05:49:31.459+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوروز'/><title type='text'>سومین سال بیداری</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;به‌معنایی می‌توان گفت که «تاریخِ ایرانی» برای ما از سالِ هشتاد و هشت دوباره آغاز شده است؛ تاریخی که ایرانیان عزم کرده‌اند تا آنرا از غاصبانِ متعصب پس بگیرند. عمرِ رژیمِ اسلامی هم به‌معنایی در همان بیست و دومِ خرداد به پایان رسید. زمانی که «قدرتِ ملی» در برابرِ «اقتدارِ حکومتی» سر بر آورد دیگر نمی‌توان به‌معنای رایج از حیاتِ رژیمِ سیاسی سخن گفت.&lt;br /&gt;بسیاری می‌دانند که افزون بر افرادِ حقیقی، ساختارِ حقوقیِ جمهوریِ اسلامی تبعیض‌آور و فسادپرور است. به‌گمانِ من ارزشِ اخلاقی و سیاسیِ رفتارِ موسوی در آن بود که هم پرهیز داشت تا افراد را علت‌العللِ مشکلاتِ کشور بداند و هم به ملت اطمینانِ نسبی می‌داد که زدودنِ تبعیضِ ساختاری را بر اساسِ رایِ مردم خواهد پذیرفت.&lt;br /&gt;رویاروییِ جنبشِ سبز با استبدادِ حاکم فرآیندی را در می‌نوردد که خوشبختانه همه‌ی وسواس‌ها و نقادی‌ها معطوف به چگونگیِ پیمودنِ راهِ مبارزه است نه قبضه کردنِ قدرتِ سیاسی توسطِ یک شخص یا گروه. ما با خامنه‌ای هیچ مشکلی نداشتیم اگر حقوقِ شهروندی و آزادی‌های دموکراتیک را پاس می‌داشت و هیچ مشکلی نداریم (اگر بر فرضِ محال) چنین پاسداشتی را در پیش گیرد. همچنانکه انبوهی از معترضانِ دهه‌ی شصت با شخصِ خمینی هیچ مشکلی نداشتند اگر به آرمان‌های انقلابِ بهمن وفادار می‌ماند و عقده‌های هزار و چهارصد ساله را یکجا بر سرِ ملت آوار نمی‌کرد.&lt;br /&gt;آرزو دارم که در سالِ نود، زندانیانِ اوین و زندانیانِ ایران و زندانیانِ غربت همگی رهایی را جشن بگیرند و میهنِ ما روی آزادی و شادی را ببیند!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2958000102828779268?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2958000102828779268/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_5675.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2958000102828779268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2958000102828779268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_5675.html' title='سومین سال بیداری'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-7488037659205288583</id><published>2011-03-23T09:20:00.008+04:30</published><updated>2011-10-21T05:48:25.174+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سنجشگری'/><title type='text'>نقدناپذیری؛ ویژگی مشترک رسانه‌های ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ماه‌ها پیش به‌خاطرِ انبوهِ اشتباه‌های املایی و تایپی در تارنمای «کلمه» (به‌ویژه در چند گفتگویی که با میرحسین داشت) نظری انتقادی درج کردم که باز هم اجازه‌ی انتشار نیافت. گمان کردم این سانسورهای توجیه‌ناپذیر منحصر به تارنمای منسوب به رهبرانِ جنبش است. اما بیست و هفتمِ اسفندِ سالِ تازه‌به‌سررسیده انتقادی مشابه را پای &lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/f4_far_and_near_views_morality_iran/2340156.html"&gt;این گفتگوی تارنمای «رادیو فردا»&lt;/a&gt; نوشتم که آن هم هرگز منتشر نشد. به‌نظرم رسید که رسانه‌های ما نسبت به خرده‌گیری بر عملکردِ خودشان و آفتابی‌کردنِ کمبودهای حرفه‌ایِ‌شان بسیار حساس‌تر هستند تا نقدِ فکری. این را می‌شود از نحوه‌ی بازتابِ نظرها در تارنمای «رادیو فردا» دریافت. نظرهایی که می‌گوید این تارنما وابسته به آمریکای جهانخوار است یا با لحنی انتقادی کوشش می‌کند تا از رژیمِ اسلامی پشتیبانی کند، به‌میزانِ چشمگیری اجازه‌ی انتشار می‌یابد (که این دومی هرگز در «کلمه» پذیرفته نشد و تا جایی که من دیدم خرده‌گیری‌ها به عملکردِ سرامدانِ جنبش همیشه احساسی بوده است و نظرهای انتقادی نسبت به آنها کم‌تر بختِ انتشار پیدا می‌کند). اما هیچ‌گونه خرده‌گیری بر مشیِ رسانه‌ای یا کاستی‌های کاری در «رادیو فردا» درست مانندِ «کلمه» تاب آورده نمی‌شود. جالب آن است که نه کامنت را منتشر کردند و نه حتی اشتباه‌های گوشزد شده را از متن زدودند؛ انگار نه انگار که یک خواننده برخی «بی‌دقتی»های جزیی و ریز را دیده است. به‌قولِ معروف: «شتر دیدی ندیدی».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشتِ اول:&lt;br /&gt;متنِ کامنتِ انتقادیِ من برای «رادیو فردا» چنین بود:&lt;br /&gt;آقای نیکفر گفته‌اند "«فتنه» که رهبرِ جمهوری ِاسلامی وضع کردند و عواملِ ایشان به‌کار بردند" اما شما نوشته‌اید "«فتنه و عواملِ فتنه» که ایشان وضع کرده‌اند"&lt;br /&gt;آقای نیکفر گفتند «نطق‌های خمینی» و شما نوشته‌اید «نطق‌های کنونی». قرینه‌ی آن هم افزون بر صدا، اشاره به «شکستنِ قلم‌ها» هست که عبارتِ معروفِ خمینی بود.&lt;br /&gt;به‌نظرم شایسته است که در برگردانِ نوارها دقتِ بیش‌تری اعمال شود!&lt;br /&gt;پس‌نوشتِ دوم:&lt;br /&gt;امروز (پنج‌شنبه، چهارمِ فروردینِ نود) دیدم که «رادیو فردا» با گذشتِ یک روز از انتشارِ یادداشتِ من، هر دو موردِ گوشزدشده را (بدونِ چاپِ کامنتِ سانسورشده) اصلاح کرده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-7488037659205288583?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/7488037659205288583/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7488037659205288583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/7488037659205288583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_23.html' title='نقدناپذیری؛ ویژگی مشترک رسانه‌های ایرانی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6682185087588809614</id><published>2011-03-09T22:51:00.018+03:30</published><updated>2011-10-21T05:46:38.898+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>چهارمین روز نوزایش: آمدم نبودی اما از سیرک لذت بردم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;گزارش:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آنچه می‌نویسم دیده‌های من از شش و نیمِ عصر تا هشتِ شب (هفدهمِ اسفند) است:&lt;br /&gt;به‌خاطرِ عادت به شب‌زنده‌داری، بسی دیر از خواب بیدار شدم. پانزده دقیقه به شش از خانه راه افتادم. در خیابانِ بهشتی ترافیکِ وحشتناکی بود. روشن بود که دلیل‌اش لشکرکشیِ حکومت به خیابان‌ها است. ساعتِ شش و نیم به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. بیش‌تر نیروهای انتظامی و گاردِ ضدِ شورش بودند و کم‌تر لباس‌شخصی و بسیجی دیدم. حضورِ نیروها در میدانِ ولیعصر به‌طبع سنگین‌تر بود و می‌شد حضورِ مشهودِ لباس‌شخصی‌های بسیجی را در ضلعِ شمالیِ میدان نظاره کرد. راننده غر زد که «همین‌ها باعثِ این ترافیک هستند». در بلوارِ کشاورز گله‌های پراکنده از گاردی‌ها در پارکِ میانه‌ی بلوار پراکنده بودند. راننده از خیابانِ طوس واردِ انقلاب شد. ترافیکِ انقلاب رسماً خیابان را به پارکینگ بدل کرده بود. چیزِ چشمگیر بوق‌های نامعمول و اعتراضیِ ماشین‌ها بود.&lt;br /&gt;نزدیکِ ساعتِ هفت در تقاطعِ وصالِ شیرازی و انقلاب از تاکسی پیاده شدم. جمعیتِ مردم همانندِ هفته‌ی پیش بود؛ سمتِ راستِ پیاده‌رو انبوه و نامعمول بود و سمتِ چپ شبیه به رفت و آمدهای روزمره. نیروهای لباس‌شخصی و گارد در سراسرِ خیابانِ انقلاب موضع گرفته بودند. به‌ویژه لباس‌شخصی‌ها بسیار زیاد بودند. اما وقتی از روبروی سر درِ دانشگاهِ تهران رد شدم هیچ نیرویی (حتی یک نفر) آنجا نبود، در حالی که هفته‌ی پیش آنجا را تا خرخره از بسیجی پُر کرده بودند. میدانِ انقلاب و پیرامونِ لاک‌پشتِ آن از موتورسوارهای هالو متورم بود.&lt;br /&gt;از ایستگاهِ متروی انقلاب که گذشتیم دو سه موجودِ جوراب‌به‌سر میانِ مردم راه افتادند و با جلیقه‌ی سیاه و باتون (درست شبیه به دزدهای بانک) شروع کردند به تند تند راه رفتن و جمعیت را کنار زدن. یک خانمِ جوانی همینجور که می‌گذشت با خنده گفت «چه شبیهِ لولو!». نزدیکِ ساعتِ هفت و ده دقیقه بود که پیش از رسیدنِ به تقاطعِ ولعصر/آزادی یک لباس‌شخصیِ سن‌بالا که شبیه به سردسته‌ها بود این نقاب‌داران را متوقف کرد و ازشان خواست که جوراب‌ها را از سر بردارند. یک لباس‌شخصیِ ریش‌دراز که کناره‌ی چپِ پیاده‌رو ایستاده بود با لحنی انتقادی و به‌ظاهر معقول گفت: «راست می‌گه بابا! آخه این چه کاریه؟». مردم جمع شده بودند و نگاه می‌کردند که عربده‌ها شروع شد: «وانستا آقا!» «برو!». انگار می‌خواستند این مشکلِ خانوادگی و درگیریِ درونیِ خودشان با یکدیگر را با فریاد زدن سرِ مردم جبران کرده باشند. به‌هرحال از این ماجرا مبسوط خندیدم. کمی جلوتر یک لباس‌شخصیِ نوجوان با جامه‌های پلنگی داشت کنارِ پیاده‌رو بر سجاده‌اش نماز می‌خواند و نوجوانِ دیگری از همان قماش در کنارِ او به مردم و دوست‌اش نگاه‌های متناقض می‌کرد؛ به ما که نگاه می‌کرد انگار خجالت می‌کشید و به او که می‌نگریست اندکی حسرت در چشمان‌اش بود. دل‌ام به حالِ هر دو سوخت.&lt;br /&gt;از تقاطعِ اسکندری/آزادی اجازه‌ی پیش‌روی نمی‌دادند. اما مردم واردِ خیابانِ اسکندریِ شمالی می‌شدند و از کوچه‌پس‌کوچه‌ها باز به آزادی می‌رفتند. حدودِ ساعتِ هفت و نیم در نزدیکیِ تقاطعِ توحید/آزادی برخوردها شدیدتر بود و فضا ملتهب. یک مردِ سی و پنج ساله را همان موقع با خشونت و توهین بازداشت کرده بودند و با داد و هوار به‌دنبالِ خود می‌کشاندند. اجازه نمی‌دادند هیچکس پیش‌روی کند و کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابانِ توحید هم پُر از لباس‌شخصی بود. یکی از میانسال‌های‌شان داشت یکی از نوجوان‌ها را همراه با پیاده‌روی توجیهِ عقیدتی می‌کرد و با مهربانی و لبخند چنین می‌گفت «من خودم هشت سال جبهه بودم. حاج فلانی هم همینجور...». از چهره‌ی نوجوانکِ تپل که هنوز بختِ ریش‌دار شدن هم نیافته بود، دودلی و سرگردانی می‌بارید. کمی دورتر یک جوان به دیگری آشناییِ سبز داد و گفت «تا سه‌شنبه‌ی بعد».&lt;br /&gt;میدانِ توحید همانندِ همیشه پُر از بسیجیِ بیکار بود. از میدان به‌سوی خیابانِ نصرت راه کج کردم. نزدیکی‌های ساعتِ هفت و چهل دقیقه در خیابانِ نصرت یک گله موتورسوار با چند پرچم به‌آرامی به‌سوی میدانِ توحید می‌رفتند و ترکِ موتوریِ پیشاهنگ‌ِشان برعکس نشسته بود و از گله فیلم می‌گرفت. نمی‌دانم اینجور حرکت‌ها چه افتخاری دارد و فیلم‌گرفتن از آن به چه کارِشان می‌آید. در کل وضعیتِ ترحم‌انگیز و مبتذلی داشتند.&lt;br /&gt;تصمیم گرفتم مسیر را به‌سوی میدانِ انقلاب برگردم. از نصرت واردِ فرصتِ شیرازی شدم و سپس به خیابانِ آزادی برگشتم. در راه یک جوان را نگه داشته بودند و یک سردسته‌ی لباس‌شخصی داشت به‌سختگی و عاجزانه محتویاتِ موبایلِ او را زیر و رو می‌کرد. همان حوالی یک لباس‌شخصی مانده بود و یک موتورِ بدونِ سوویچ! هی غرولند می‌کرد که یکی از همان قماش آمد گفت چه شده و او هم پاسخ داد «فلانی توی اسکندری هست و سوویچ رو هم با خودش برده»؛ کم مانده بود وسطِ پیاده‌رو از خنده روده‌بُر بشوم. کمی جلوتر یک ونِ نیروی انتظامی همراه با مشتی خاله‌خامباجیِ چادری و جوان دورِ آن به‌چشم می‌خوردند که با همدیگر جیغ جیغ می‌کردند و دانسته نبود چه می‌گویند یا چه شده است. ساعتِ پانزده دقیقه به هشت در ضلعِ غربیِ میدانِ انقلاب دو جوانِ ریشوی بسیجی دو عکس از خامنه‌ای به‌دست گرفته بودند و تا جایی که می‌توانستند عکس‌ها را بالا می‌گرفتند که همه ببینند. به چهره‌ی یکی‌شان زل زدم و او نگاه‌اش را به جانبِ دیگری تغییر داد. نه شاد بودند نه خشمگین؛ می‌توانم بگویم خسته و پریشان‌حال بودند.&lt;br /&gt;نزدیکیِ ساعتِ ده دقیقه به هشت در کنارِ دیوارِ نرده‌ایِ دانشگاهِ تهران (حدِ فاصلِ میدان تا سر درِ اصلی) یک هنگ نوجوانِ بسیجی با کلاه و باتون و جلیقه ایستانده بودند. یک لباس‌شخصیِ سی ساله دمادم به اینها سرکشی می‌کرد (در راهِ رفت هم همینجور بود). همین زمان چند تا از این نوجوان‌های نوباوه باتون‌ها را کنارِ نرده پارک کرده بودند، به دیوار لم داده بودند و برای خودشان سیر و سیاحت می‌کردند. این مسوول ناگهان آمد و گفت «این صف چرا خالیه؟ بیا واستا سرِ جات ببینم!». به‌راستی پس از کشفِ حجاب از لولوها این دومین باری بود که مبسوط می‌خندیدم. آخر مگر مجبورید بچه‌های مردم را زور کنید بیایند در خیابان باتون‌کشی کنند؟ خب اینها هم نیاز به سرگرمی دارند و شک ندارم اگر روزی مانندِ عاشورا یا بیست و پنجِ بهمن باشد کم‌تر کسی از میانِ این نوجوانان می‌تواند به روی مردمِ خود پنجه بکشد؛ نه دل‌ و جراتِ این کار را دارند و نه آن باورِ جزمی را که پشتوانه‌ی سرکوب است. در همان زمان بود که یک گله موتورسوار از خطِ ویژه‌ی اتوبوس با ویراژ و گاز دادن باز پرچم بلند کرده بودند و برای خودشان نعره‌ی پیروزی سر می‌دادند، چندین نفر از لولوهای سابق‌الذکر نیز در میان‌ِشان دیده می‌شدند.&lt;br /&gt;ساعتِ هشتِ شب به چهار راهِ ولیعصر رسیدم و بدبختانه مانندِ همیشه پیرامونِ تئاترِ شهر به لش‌کده‌ی ماشین‌های ضدِ شورش و نیروهای گارد و بسیج بدل شده بود. با اینحال اجراها لغو نشده بود و به تماشای «تماشاچیِ محکوم به اعدام» رفتم که مانندِ بسیاری از کارهای این روزها ارزشِ دیدن نداشت، مگر به‌خاطرِ دیدارِ رخِ زیبای یکی از بازیگرانِ دوست‌داشتنیِ من؛ الهام کُردا. در ضمن نسیمِ ادبی هم (که از بهترین و محبوب‌ترین بازیگرانِ تئاتر نزدِ من است و در بازی‌اش گونه‌ای شورِ زندگی و گرمای زنانگی را می‌توانید بچشید) چند صندلی آن‌ورتر همراه با ما به تماشای تئاتر نشسته بود.&lt;br /&gt;نه و نیمِ شب در پیرامونِ تئاترِ شهر تنها گاردی‌ها مانده بودند و کمابیش خلوت شده بود. رفت و آمدِ مردم شبیه به روزهای عادی شده بود و ماشین‌های عجیب و غریب در میدانِ ولیعصر نیز به چشم نمی‌خوردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;تحلیل:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در کل نمی‌دانم نوشتنِ گزارش برای این روزها که به سه‌شنبه‌های اعتراض مشهور شده است تا چه حد سودمند است و باز هم نمی‌دانم برای چنین روزهایی آیا می‌توان نامِ «نوزایش» نهاد یا نه. چون چیزِ خاصی رخ نمی‌دهد و همه‌ی این روزها هم در «امنیتی‌شدنِ شهر» و «حضورِ سنگینِ سرکوبگران» به یکدیگر شباهت دارند.&lt;br /&gt;به‌نظرِ من ایده‌ی سه‌شنبه‌ها از جهتِ حضورِ موثر و چشمگیرِ معترضان کامیاب نبوده است. البته حکومت که به‌خودی‌خود حکمِ «تفِ سر بالا» را برای خودش دارد؛ به خیابان قشون می‌فرستد و خودش به صد زبان می‌گوید که وضعیتِ کشور به‌هیچ‌رو عادی و آرام نیست.&lt;br /&gt;بدونِ هیچ تعارفی باید گفت که شمارِ معترضان در این دو سه‌شنبه‌ی اخیر کاهش یافته است. به‌عنوانِ نمونه‌ی شخصی، چندین نفر از دوستانِ خودم را می‌شناسم که دیگر به خیابان نمی‌آیند؛ یکی ویزای‌اش جور شده و، با وجودِ ادعاهای انقلابی، دیگر پای‌اش را به خیابان نمی‌گذارد؛ یکی ترسِ خودش و نگرانیِ نامزدش مشکل‌ساز است و دیگری هم دوست‌دخترش اجازه نمی‌دهد به خیابان بیاید. من باور دارم که هر کس به خیابان می‌رود بیش و پیش از هر چیز به‌خاطرِ خودش می‌رود؛ نخستین دلیلی که خودِ من را به خیابان می‌کشد بغضِ گلوگیری ست که با حضور در میانِ مردمِ همدل اندکی مرهم می‌یابد، که البته این روزها چندان بخت یار نیست (گرچه دیدنِ ناکارامدی، خوددرگیری و شلختگیِ سرکوبگران خودش کم انگیزه‌ای نیست) و دلیلِ دیگر عادت به نوشتنِ گزارش.&lt;br /&gt;به‌هر حال ماهایی که به خیابان می‌رویم از آنانکه به هر دلیل نمی‌روند هیچ چیزی طلب نداریم، ولی به‌گمانِ من کسی که ادعای روشنفکرانه دارد و به حضورِ خیابانی اعتقاد دارد و دیگران را به‌خاطرِ برج‌عاج‌نشینی سرزنش می‌کند، باید به خیابان بیاید؛ این یک «بایدِ اخلاقی» و ناظر به لزومِ سازگاری میانِ باور و رفتار است. باز هم به‌روشنی باید گفت که روزهای پایانیِ سال و عزمِ مردم برای سفر و خوش‌گذرانی در روزهای نوروز خودش دلیلی بر کاهشِ شمارِ معترضان است. به‌هر حال این روزها من احساس می‌کنم که در خیابان‌ها تنهاییم و در کل از همان روزِ پس از کودتا تا به امروز، پاره‌ی چشمگیری از مردم همیشه از حضور در خیابان و هزینه‌دادن پرهیز داشته‌اند. به‌گمان‌ام باید فکری اساسی کرد و حس می‌کنم داریم تنها وقت تلف می‌کنیم. خوشبختانه جنبشِ سبز زنده و پویا است اما شوربختانه هنوز سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده نیست. از همه‌ی اینها که بگذریم، نگرانیِ بیش‌ترِ من به‌خاطرِ فرصتِ هولناکِ حاکمیت در دو هفته سکوت و آرامشِ مطلق برای طرح‌ریزی و اجرای منویاتِ خامنه‌ای درباره‌ی رهبرانِ محبوسِ جنبش است.&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://www.30mail.net/weblog/2011/mar/10/thu/8099"&gt;سی‌میل&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.balatarin.com/permlink/2011/3/10/2406624"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6682185087588809614?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6682185087588809614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_09.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6682185087588809614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6682185087588809614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_09.html' title='چهارمین روز نوزایش: آمدم نبودی اما از سیرک لذت بردم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5418839167370689875</id><published>2011-03-06T06:46:00.010+03:30</published><updated>2011-10-21T05:39:14.607+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ادبیات'/><title type='text'>درفش سیاه مرهون ناپاکی درفش سپید است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;سردار: «... بپرسش ویرانه چرا می‌سازند؛ آتش چرا می‌زنند؛ سیاه چرا می‌پوشند؛ و این خدای که می‌گویند چرا چنین خشمگین است؟»&lt;br /&gt;زن: «دشمنِ تو این سپاه [تازیان] نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده‌ای. دشمنِ تو پریشانیِ مردمان است؛ ورنه از یک مشت ایشان چه می‌آمد؟»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;مرگِ یزدگرد، بهرامِ بیضایی، انتشاراتِ روشنگران و مطالعاتِ زنان، چاپِ هفتم، 1383&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگِ یزدگرد؛ داستانِ خودکُشی، شاه‌کُشی، مردم‌کُشی و ملتی را (بر سرِ نابخردیِ پادشاهی) با هولناک‌ترین سرنوشت تاخت زدن. بیضایی به‌زیبایی هر آنچه را خواسته در این متن و &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0084304/"&gt;آن فیلمِ بی‌مانند&lt;/a&gt; آفریده است. شاهکارِ هنریِ او حتی در نخستین سال از دهه‌ی شصت برای اولین و آخرین بار، نمایشِ همگانی داشته است. دستاوردِ بیضایی یادآورِ جمهوریِ اسلامی در روزهایی ست که تاراج و کشتار را نیک آموخته بود اما هنوز فرصت نیافته بود تا حجاب و حقارت را نیز بر آن بیفزاید؛ سوسنِ تسلیمی و یاسمنِ آرامی با گیسوانی پریشان در این فیلم چه زبردستانه و زیبا نقش‌آفرینی کرده‌اند و چه با شکوه است آن هنگام که آسیابان سرهای همسر و دخترِ خود را در آغوش می‌گیرد!&lt;br /&gt;بیضایی داستانِ یک پادشاهِ سرگردان را روایت می‌کند که از مردم‌گریزیِ خود چه دیر پشیمان شده و تازه دانسته است که روی‌گردانیِ مردمان از ستمِ او و موبدان، یگانه سببِ از میان رفتنِ امپراتوریِ چند هزار ساله به‌دستِ آدمیانی «ژولیده‌مو و چرکین و چرمین‌کمر» است. او «تاریخِ دوستان» را بسی بیش‌تر شایسته‌ی سرزنش می‌یابد تا ویرانگریِ دشمنان را. مناسباتِ ستمگرانه میانِ رعیت و پادشاه در جدالِ کلامیِ آسیابان و یزدگرد نمایان می‌شود و مردِ آسیابان به‌هنگام پادشاه را استیضاح می‌کند که اینهمه از بینوایانی چون او باج نگرفته است تا در هنگامه‌ی بلا و یورشِ دشمنان، جامه دگر کند و همچون گدایان یا رهزنان به بیغوله‌ای بگریزد.&lt;br /&gt;نویسنده به‌زیبایی مخاطبِ خود را در برابرِ این پرسش به اندیشه وا می‌دارد که «آیا با مردنِ یک پادشاه، ملتی می‌میرد یا از نو زنده می‌شود؟». &lt;span style="font-style: italic;"&gt;بیضایی تصویرِ دوگانه، متناقض و هم‌ستیزِ ما ایرانیان را از «پادشاه» روایت می‌کند و با جابه‌جاییِ پی در پیِ این چهره‌های خوب و بد (که گفتارش بر زبانِ زن، آسیابان و دختر در گردش است) نشان می‌دهد که چگونه «تاریخِ پادشاهی» در ایران تداعی‌گرِ بدترین و بهترین احساس‌ها در ذهن و ضمیرِ ماست؛ زیبایی و زشتیِ یک در میان، خنده و اشکِ یک در میان و به‌فرجام سربلندی و سرافکندگیِ یک در میان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با اینهمه، چنین به‌دید می‌آید که او در این اثر واپسین فرودِ مرگ‌بارِ خنجر را بر پیکرِ بی‌جانِ پادشاهی خود به‌عهده گرفته است؛ یزدگرد برای به‌خشم آوردنِ آسیابان و همسرش به دخترِ دیوانه‌ی آنان تجاوز می‌کند تا آنان را به کشتنِ خود برانگیزد و در فرازهای پایانیِ داستان، مردِ بینوا را به بیرون می‌فرستد و زنِ آسیابان را نیز با فریب به هم‌بستری می‌کشاند تا با همکاریِ او بتواند آسیابان را بکشد و به‌جای کشته‌ی خود برای سرداران و تازیان جا بزند. بیضایی در «مرگِ یزدگرد» مرگِ آموزه‌های راستینِ اهورامزدا را در کردارِ فرمان‌روایان و دین‌پراکنانِ آن روزگار روایت می‌کند و برای همین است که زنِ آسیابان به سرداران می‌گوید که پادشاه پیش از آمدن به اینجا به‌دستِ خود کشته شده بود و آنکه به این سرا درآمد، نه پادشاه که «مردکی ناتوان» بود و بس!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5418839167370689875?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5418839167370689875/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_06.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5418839167370689875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5418839167370689875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_06.html' title='درفش سیاه مرهون ناپاکی درفش سپید است'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4573378539900443058</id><published>2011-03-04T02:55:00.012+03:30</published><updated>2011-10-21T05:36:46.019+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>سومین روزِ نوزایش: نگرانی برای رهبران</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;گزارش:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آنچه می‌نویسم دیده‌های من از پنج و نیمِ عصر تا هشت و پانزده دقیقه‌ی شب (دهمِ اسفند) است.&lt;br /&gt;ساعتِ پنج و نیم به میدانِ هفت تیر رسیدم که همانندِ همیشه پُر از نیروهای بسیجی بود. پیاده از مفتحِ جنوبی به‌سمتِ دروازه دولت رفتم. در این مسیر حدودِ پنج دقیقه به شش و نزدیکیِ یک کلیسا فریادِ بلندِ مردی شنیده می‌شد که «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنه‌ای» می‌گفت اما همه حیران مانده بودند که صدا از کجا می‌آید. این تنها موردی بود که من در آن روز شعار شنیدم.&lt;br /&gt;ساعتِ شش و چهار دقیقه به دروازه دولت رسیدم. سمتِ راستِ خیابانِ انقلاب پُر از مردم بود اما سمتِ چپ تقریباً سوت و کور بود. در کل، برآوردِ من از جمعیتِ مردم چیزی کم‌تر از اولِ اسفند است.&lt;br /&gt;در بینِ صفِ لباس‌شخصی‌های بسیجی در کنارِ پیاده‌رو (پس از پلِ کالج و پیش از رسیدن به پارکِ دانشجو) نوجوانی با کلاه و سپر و باتون ایستاده بود که به‌گونه‌ای ترحم‌انگیز صورتِ خود را برگردانده بود تا چشمِ مردم به او نیفتد. کوشش کردم ببینم‌اش و دیدم که چهره‌ای معصومانه داشت بی‌شباهت به بسیاری از سرکوبگرانِ آن روز. روشن بود که برخلافِ میلِ خودش ناگزیر به چنین هیاتی در آمده است.&lt;br /&gt;نزدیکِ ساعتِ شش و سی دقیقه و پیش از رسیدن به چهار راهِ ولیعصر برخوردهای گاردی‌ها و بسیجی‌ها فضا را ملتهب کرده بود. به هیچکس اجازه نمی‌دادند از پیاده‌رو بگذرد و در خیابان هم لباس‌شخصی‌های موتوری بیداد می‌کردند. اوایلِ پارکِ دانشجو رسیده بودم که سوارِ یک پراید شدم.&lt;br /&gt;دو جوان که زودتر به میدانِ انقلاب رسیده بودند و از آنجا برمی‌گشتند می‌گفتند که جمعیتِ میدان چنان انبوه شده بود که سرکوبگران از ترسِ‌شان (بدونِ اینکه شعاری گفته شده باشد) با باتون مردم را می‌زدند و پراکنده می‌کردند. به‌ویژه به فراوانیِ مردم در بی‌آرتی‌ها اشاره می‌کردند. می‌گفتند یک دخترِ جوانِ چادری در اتوبوس شجاعانه برای مردم سخنرانی کرده و از تحقیرِ سی ساله‌ی رژیم گفته و اینکه «دیگر خسته شده‌ایم از دست‌ِتان». توصیفِ هر دو جوان با ستایشِ چشمگیری همراه بود.&lt;br /&gt;از ساعتِ شش و چهل دقیقه تا هفت و ده دقیقه سوارِ تاکسی بودم. پانزده دقیقه به هفت بود که (از درونِ تاکسی دیدم) پیش از تقاطعِ طالقانی/ولیعصر یک بسیجی یقه‌ی جوانی گریان و هراسان را گرفته بود و می‌کشید. چهره‌ی جوان (با لباسِ آستین‌بلندِ سفید) به معترضانِ دانشجو نمی‌خورد اما با خشونت و توهین بازداشت شده بود.&lt;br /&gt;ساعتِ هفت و ده دقیقه به‌سببِ شدتِ ترافیک و ناکامیِ راننده (برای رساندنِ ما به میدانِ انقلاب) در خیابانِ ایتالیا پیاده شدم.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های ساعتِ هفت و پانزده دقیقه در تقاطعِ وصالِ شیرازی و ایتالیا، دو لباس‌شخصی که کلاهِ جورابیِ جلادان (دو چشم و یک دهان) بر چهره داشتند در واکنش به بوق‌های اعتراضیِ ماشین‌ها با باتون چراغِ یک اتوموبیل را خُرد کردند و بر سرش نعره کشیدند.&lt;br /&gt;هفت و بیست دقیقه به تقاطعِ وصال و انقلاب رسیدم. همان نسبتِ جمعیت حفظ شده بود. حجمِ نیروهای امنیتی و سرکوبگر از اولِ اسفند کم‌تر بود، به‌گونه‌ای که کمابیش مطمئن بودی که در میانِ مردم جاسوس و شنودچی وجود نداشت (در گزارش‌های دوستان خلافِ این نیز ذکر شده است). اما با اینهمه باز هم سراسرِ خیابانِ انقلاب و آزادی و پیرامونِ آنرا پوشش داده بودند.&lt;br /&gt;هفت و نیم در برابرِ سر درِ دانشگاهِ تهران پُر از لباس‌شخصی با موتورهای پارک‌کرده بود. در همین حین یک بسیجی داشت برای دیگری جُک تعریف می‌کرد « ترکه گفت این پرده نداره. گفتن شبِ اول چی؟ گفت اون شب پرده داشت.» و هر هر می‌خندیدند.&lt;br /&gt;هفت و چهل دقیقه از میدانِ انقلاب گذشتم و خیابانِ آزادی را تا نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ قریب پیمودم اما جمعیتِ مردم کم‌تر از عصر شده بود. بازگشتم. اینبار از سمتِ چپِ خیابان به‌سوی چهار راهِ ولیعصر رفتم. ساعتِ نزدیک به هشتِ شب بود و می‌توان گفت که به‌جز حضورِ سنگینِ سرکوبگران، رفت و آمدهای شهروندان کمابیش حالتِ عادی به‌خود گرفته بود. هشت و ربع در میدانِ ولیعصر، آرایشِ نیروها بسیار شبیه به اولِ اسفند بود و همان ماشین‌های عجیب و غریب در ضلعِ شرقیِ میدان صف کشیده بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;تحلیل:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راستش آن است که برآوردِ من از راهپیماییِ دهمِ اسفند چیزی جز نگرانیِ بیش‌تر برای موسوی و کروبی نیست. در واقع، من برای آنها بیش‌تر نگران هستم تا برای آینده‌ی جنبشِ اعتراضی. چرا که باور دارم این جنبش با آنها یا بدونِ آنها پیروز خواهد شد. به‌گمانِ من &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/10/klm-49968/"&gt;برخلافِ نقلِ قولِ کلمه از شبکه‌ی خبریِ آلمان&lt;/a&gt;، جمعیت نه تنها از بیست و پنجِ بهمن بیش‌تر نبود که نسبت به اولِ اسفند هم کاهش یافته بود. با اینهمه برخی ویدیوهای ارسالی نشان می‌دهد که مردم در مناطقی از تهران یکصدا خواستارِ آزادیِ موسوی و کروبی شده‌اند و گویا شیراز هم گوی سبقت را از همه ربوده است. به‌هرحال اهمیتِ گسترشِ اعتراض به شهرهای بزرگِ دیگر، واقعیتی امیدوارکننده است که هرگز نباید آنرا نادیده گرفت.&lt;br /&gt;اما به‌نظرم روزِ عاشورا از هر جهت شایسته‌ی  درنگ است! آن روز هیچ یک از رهبران فراخوان ندادند و تا جایی که می‌دانم هیچیک از گروه‌های سیاسی برای راه‌پیمایی در آن روز بیانیه ندادند. با اینهمه، برای حکومت روزِ بسیار نگران‌کننده‌ای بود. آن روز نشان داد که مردم به‌گفته‌ی موسوی منتظرِ بیانیه‌ی کسی نمی‌مانند. اما ساعتِ راهپیمایی هم بسیار سرنوشت‌ساز بود! ساعتِ هشتِ صبح تا دوِ عصر (به‌اعترافِ احمدی‌مقدم) تهران توسطِ معترضان به گسستِ امنیتی دچار شد. با نگاه به آن تجربه باید گفت که ساعتِ پنجِ عصر (در زمستان) بدترین زمانِ ممکن برای راهپیمایی است. در کل، به‌گمانِ من نمی‌توان اینگونه نتیجه گرفت که تجمعِ کمابیش کاهش‌یافته‌ی مردم در دهِ اسفند به‌خاطرِ پیوندِ تنگاتنگِ زندگی/مرگِ جنبش با زندگی/مرگِ رهبرانِ آن است. اما برای رهاییِ رهبران از چنگِ رژیم باید فکری کرد.&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;راستش آن است که با وجودِ انفجارِ &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/09/klm-49729/"&gt;بمبِ خبریِ «کلمه»&lt;/a&gt; در نخستینِ ساعاتِ شبِ پیش از راه‌پیمایی و پوششِ گسترده‌ی آن توسطِ رسانه‌های برون‌مرزی، چشمداشتِ من از اعتراض‌های روزِ دهمِ اسفند بسی بیش‌تر از چیزی بود که دیدم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/3/4/2397319"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4573378539900443058?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4573378539900443058/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4573378539900443058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4573378539900443058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post_04.html' title='سومین روزِ نوزایش: نگرانی برای رهبران'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-9164258211076051754</id><published>2011-03-01T00:54:00.005+03:30</published><updated>2011-10-21T05:29:54.027+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سینما'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>مادر مریض است</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;«تحملِ آدم به‌خاطرِ این است که درد باز هم بیش‌تر بشود. اما هنگامی که درد آنقدر زیاد بشود که دیگر نتواند بیش‌تر بشود، سیاهانِ جنوب زارِشان می‌گیرد»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بادِ جن، ناصرِ تقوایی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتمِ باشوی بیضایی را می‌دیدم. نخستین‌بار در کودکی دیده بودم؛ سینمای کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانان در اواخرِ دهه‌ی شصت. چند ماه پیش برای دومین بار فیلم را دیدم. همیشه در ذهن‌ام چنین نقش بسته بود که نخست باشو بیمار می‌شود و نایی پرستار، سپس نایی بیمار می‌شود و باشو او را تیمار می‌کند. اما تقوایی مرا از گمراهی رهاند. پیش از «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0096894/"&gt;باشو غریبه‌ی کوچک&lt;/a&gt;»، فیلمِ کوتاهِ «&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0934790/"&gt;بادِ جن&lt;/a&gt;» را (با صدای شاملو) دیده بودم. آنگاه بود که وقتی نوبت به نایی‌جان رسید، دانستم که او را بادِ زار گرفته است. مراسمی که بیضایی ترتیب می‌دهد درست همان آیینی ست که تقوایی با دوربینِ خود در خطه‌ی جنوب ثبت کرده است؛ نایی پارچه‌ای سفید روی خود می‌اندازد، می‌نشیند و سرِ خود را دمادم به راست و چپ می‌گرداند. در همین حال، باشو طبل می‌زند و فریاد سر می‌دهد. این درست همان مراسمِ «بیرون کردنِ جن از تن» در سنتِ مردمانِ جنوبِ ایران است.&lt;br /&gt;تازه دانسته بودم که بیضایی در «باشو» نه تنها زبان و سبکِ زندگیِ دو سوی ایران را به هم پیوند داده است، بلکه آداب و رسومِ دیرینِ جنوب را نیز تا شمال با خود بُرده است؛ اگر نه، بادِ جن را در شمال و در تنِ نایی‌جان چه کار؟ بیضایی با چنین چینشی، سنت‌های بومی را هماغوش کرده است و آن را داستان‌وار آفریده است.&lt;br /&gt;ایران مادرِ ماست. مادر سی و دو سال است که بادِ زار گرفته و پیچ و تاب می‌خورد. تا همگی طبل‌ها را بر دست نگیریم و فریاد بر نیاوریم، این بادِ مُسلمِ جن از تنِ ایران بیرون نخواهد رفت و این نفرین از سرنوشتِ ما رخت بر نخواهد بست. دردِ مادر در این سی و اندی سال چنان فزونی گرفت که بیش از آن در تصور هم نمی‌گنجد. گاه با خود می‌گویم «می‌توانست بدتر از این بشود» و سپس به خودم پاسخ می‌دهم «بدتر شد. بدترین شد». بختکِ تقدیرگرایی را باید از خود برانیم. چرا همیشه با فرضِ شرایطی بدتر به بدترینِ خود خو کنیم؟ تنها یک نمونه از جنایتِ این رژیم برای فهمِ آوارِ تبهکاری فروریخته بر سرِ مردمانِ این کشور بسنده است؛ بیش از سی سال صدای زن را از این مرز و بوم گرفتند.&lt;br /&gt;روانِ داریوشِ همایون، آن بزرگمرد، شاد که گفت «ما جز جنبشِ سبز چه داریم؟». تنها نوشداروی ما برای رهایی از نفرینِ رژیمِ اسلامی همین نهالِ سبزی ست که ریشه در خاکِ یکصد سال استبدادستیزیِ ایرانیان دارد. این جنبش و رهبرانِ سرفرازِ آن تواناییِ زدودنِ زهرِ خودکامگی را از تنواره‌ی سیاسیِ میهن‌ِمان دارند. من امیدِ فراوانی دارم که این آزمونِ تاریخی کم‌خطاترین مشقِ ملتِ ما باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nevisht.wordpress.com/2011/02/28/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%9F-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C/"&gt;آیا رهبری را می‌پذیریم؟&lt;/a&gt; / ساقیِ قهرمان (که هم زیبا شعر می‌گوید و هم زیبا تحلیل می‌کند.)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-9164258211076051754?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/9164258211076051754/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9164258211076051754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9164258211076051754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='مادر مریض است'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8226436930145296008</id><published>2011-02-28T05:04:00.008+03:30</published><updated>2011-10-21T05:27:09.125+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>شورا و منشوری برای دیروز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/03/klm-48610/"&gt;ویراستِ دومِ&lt;/a&gt; منشورِ جنبشِ سبز نشان داد که شکافِ خواسته‌های رهبران و بدنه‌ی جنبش قرار است همچنان با پافشاریِ تدوین‌کنندگان بر چارچوب‌های سرچشمه‌گرفته از انقلابِ دینی پابرجا بماند.&lt;br /&gt;تا پیش از عاشورای خونینِ سالِ پیش چه‌بسا می‌شد چنین منشوری را برای جنبش واقع‌بینانه انگاشت. اما عاشورا آغازِ پایانِ «ایده‌ی اصلاح» بود. در یازده ماه فاصله میانِ عاشورا و خیزشِ بهمن مردم توانِ خود را بازیافتند و اهدافِ خود را بازنگری کردند. پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز اکنون از «جمهوریِ اسلامیِ خوب» گذر کرده است. ادعای این گذار وابسته به برآوردِ من از نحوه‌ی حضورِ معترضان در بیست و پنجِ بهمن است. شعارها به‌روشنی از متنِ مردم برمی‌خاست و نشان‌دهنده‌ی خواستِ رهایی از مناسباتِ شکل‌گرفته در رژیمِ اسلامی بود. چیزی در این جنبش دگرگون شده است و این نوزایش با نوزادِ پیشین هیچ همانندی ندارد.&lt;br /&gt;به‌گمانِ من چالشِ بنیادیِ جنبشِ سبز در این مرحله آن است که به‌طورِ مشخص ارزیابی کند چگونه می‌تواند در عینِ اینکه خواست‌های خود را (که از چارچوب‌های فلج‌کننده‌ی نظامِ اسلامی فراتر هست) به رهبریِ جنبش (و اکنون به «شورای هماهنگیِ راهِ سبزِ امید») بقبولاند، هم‌زمان توازنِ نیروهای درون و بیرونِ حاکمیت را به نفعِ پیروزیِ جنبش تغییر دهد.&lt;br /&gt;خودِ موسوی هم بیش از آنکه به پشتیبانیِ مخالفانِ دیرینِ حکومت از جنبش نظر کند، به بازیِ سیاسیِ اصول‌گرایانِ درونِ حاکمیت چشم دوخته است. بدین ویژگی باید افزود دلبستگیِ میرحسین را به پاره‌ای ارزش‌های بنیادیِ سیاسی و اجتماعی در جمهوریِ اسلامی.&lt;br /&gt;در واقع، پرسشِ سرنوشت‌ساز برای من آن است که قدرتِ مردمیِ جنبش که بیش‌ترین هزینه را متحمل شده و بدترین خشونت‌ها نیز بر همین کنشگرانِ عام اعمال شده است، چگونه می‌تواند انحصارِ راه‌بری در شورای مذکور را بشکند؟&lt;br /&gt;به زبانِ ادموند برک باید بگویم که «خواستِ آزادی» هنگامی که از یک یا دو نفر به گستره‌ی یک ملت فزونی گیرد و هنگامی که انسان‌ها توده‌وار عمل کنند، آزادی همان قدرت است. پس باید ببینیم که ساز و کارِ قدرت در جنبش و واگذاریِ آن به رهبرانِ سیاسی در روندِ پیشرفتِ اعتراض‌ها چگونه است.&lt;br /&gt;گویا این یک معمای پیچیده باشد که وقتی ما همچنان از طریقِ رهبریِ سیاستمدارانِ ج.ا.ا به مبارزه با قدرتِ رژیم پرداخته‌ایم، چگونه می‌توانیم ویژگیِ ملی و دین‌جداخواهِ جنبش را بر هرمِ آن بار کنیم؟&lt;br /&gt;جانِ کلام آنکه اگر اکنون نتوانیم خواسته‌های مشخصِ خود را از زبانِ رهبران و مشاوران‌ِشان بشنویم، بی‌گمان در روزِ پیروزی زیانکارترین خواهیم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://divanesara2.blogspot.com/2011/02/blog-post_7064.html"&gt;دو خواسته در برخورد با شورایِ هماهنگی&lt;/a&gt; / مجمعِ دیوانگان&lt;br /&gt;&lt;a href="http://abdee-kalantari.blogspot.com/2011/02/blog-post_24.html"&gt;جنبش در چارچوب&lt;/a&gt; / عبدیِ کلانتری&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/04/klm-48799/"&gt;منشور مترقی‌ترین سند در شرایطِ استبداد زده‌ی ماست&lt;/a&gt; / حمیدِ دباشی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/27159/"&gt;منشوری که تمامیتِ جنبشِ سبز را نمایندگی نمی‌کند&lt;/a&gt; / حسینِ باقرزاده&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/12/06/klm-48900/"&gt;اجرای قانون اساسی به رفعِ استبداد می‌انجامد&lt;/a&gt; / حامدِ مفیدی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mygreenweblog.wordpress.com/2011/02/23/manifesto/"&gt;تفاوت‌های اصلی میانِ دو ویرایشِ منشور&lt;/a&gt; / شهروندنگار&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/2/28/2390786"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8226436930145296008?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8226436930145296008/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_28.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8226436930145296008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8226436930145296008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_28.html' title='شورا و منشوری برای دیروز'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6493852668556689789</id><published>2011-02-27T05:21:00.011+03:30</published><updated>2011-10-21T05:25:04.747+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خرد خیالی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فلسفه'/><title type='text'>ناله می‌کنی، پس هستم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در سکس نیز من بدنِ خود را از طریقِ بدنِ دیگری می‌شناسم. بدونِ تجربه‌ی بدنِ دیگری، من هیچ آگاهیِ ژرفی از بدنِ خودم ندارم. خودآگاهی از بدن در جریانِ همخوابگی، در خودآگاهی از جسم خود را نشان می‌دهد. بدونِ شناختِ تنِ دیگری، من هیچ آگاهی‌ای از تنِ خود ندارم. کششِ جنسی سرآغاز و خاستگاهِ حدِ بدنِ من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;[الهام‌گرفته از کتابِ «&lt;span style="font-style: italic;"&gt;هوسرل در متنِ آثارش&lt;/span&gt;»، عبدالکریمِ رشیدیان، نشرِ نی، صفحاتِ 397 تا 399]&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6493852668556689789?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6493852668556689789/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_27.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6493852668556689789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6493852668556689789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_27.html' title='ناله می‌کنی، پس هستم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2422060723045233595</id><published>2011-02-24T23:41:00.004+03:30</published><updated>2011-10-21T05:24:50.662+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>دومین روز نوزایش: یکم اسفند برای بودن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و بیست دقیقه‌ی عصر تا هفتِ شب است.&lt;br /&gt;ساعتِ سه و بیست دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. حجمِ نیروها در این میدان چندان تفاوتی با بیست و پنجِ بهمن نداشت. سرِ خیابانِ ایرانشهر پیاده شدم و با تاکسی به میدانِ فردوسی رفتم. آنجا جمعیتِ انبوهی از معترضان در پیاده‌روها حضور داشتند. اما حجمِ نیروهای سرکوبگر سرسام‌آور بود. می‌توانم آن را از جهتِ حال و هوای شهر و نسبتِ معترضان و نیروهای حکومت با سالگردِ کودتا قیاس کنم، با این تفاوت که در اولِ اسفند هم جمعیتِ مردم بسیار زیادتر بود و هم به‌همان میزان جمعیتِ مزدورهای رژیم.&lt;br /&gt;راسِ ساعتِ چهار و شش دقیقه در تقاطعِ خیابانِ وصالِ شیرازی و انقلاب (نزدیکِ پمپِ بنزین) که یکی از مهم‌ترین مراکزِ اسکان و سازماندهیِ لباس‌شخصی‌ها بود، ناگهان مزدورها همچون دردندگان به یک ماشینِ پژو که انگار شعاری داده بود یا به‌عمد به یکی از لباس‌شخصی‌ها اندکی ضربه زده بود، یورش بردند. من تنها دیدم که نعره می‌کشند، درِ ماشین را باز کرده‌اند و با مشت و لگد سرنشینانِ عقبِ ماشین را کتک می‌زنند. پس از سی ثانیه پژو را رها کردند و او گازش را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;به میدانِ انقلاب که رسیدم چند دقیقه‌ای به پاساژِ صفوی رفتم و با یکی از کتابفروش‌های آنجا احوالپرسی کردم و بیرون آمدم. راه را به‌سوی میدانِ آزادی پی گرفتم. اما لباس‌شخصی‌ها و گاردی‌ها اجازه نمی‌دادند کسی از تقاطعِ قریب و آزادی جلوتر برود و ناچار همه را به‌درونِ خیابانِ قریب روان کردند. حجمِ نیروها در آنجا هم بسیار زیاد بود و برخوردهای‌شان با معترضانِ خاموش بسیار خشن و عصبی. از خیابانِ نصرت واردِ کارگرِ شمالی و سپس بلوارِ کشاورز شدم. از آنجا به میدانِ ولیعصر و دوباره به‌سوی چهار راهِ ولیعصر و خیابانِ انقلاب روان شدم.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های ساعتِ پنج و نیم در تقاطعِ وصالِ شیرازی و بلوارِ کشاورز مانندِ مور و ملخ لباس‌شخصی و گاردی ریخته بودند. درست همین وضعیت در تقاطعِ کارگرِ شمالی و بلوارِ کشاورز هم برقرار بود.&lt;br /&gt;برخوردها در میدانِ ولیعصر خیلی بدتر بود. از هر مکث و اندک ایستادنی جلوگیری می‌کردند و با زور مردم را پراکنده می‌ساختند. زنی پا به سن گذاشته گفت «خدا لعنت‌تون کنه!» «خدا از سرِتون نگذره!» و نفرین‌های‌اش را جوری می‌گفت که همه می‌شنیدند.&lt;br /&gt;ساعتِ کمابیش پانزده دقیقه به شش بود که در دورِ دومِ گذر از تقاطعِ وصال و انقلاب جلوی مرا گرفتند و همراه با جوانی دیگر (که هر دو کوله داشتیم) به کناری کشیدند و ما را بازرسی کردند. من به لباس‌شخصیِ مربوطه گفتم «توش چیزی نیست» و او همینطور که مرا می‌گشت پاسخ داد «مگه قراره توش چیزی باشه؟». گرچه در جوراب‌ام یک دستبندِ پارچه‌ایِ سبز (یادگار از سالِ گذشته) داشتم اما تا جایی که کاوید، چیزی نیافت و گذاشت بروم. به آن سوی خیابان رفتم و همان زمان بود که بابکِ احمدی را در سمتِ کتابفروشی‌های انقلاب دیدم. چند نفر او را شناختند و به گرمی احوالپرسی کردند.&lt;br /&gt;ساعتِ شش و نیم که هوا به‌تمامی تاریک شده بود رفتم ببینم تئاترِ شهر چه دارد. اما آنجا و پیرامون‌اش و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر و جنبِ آن پُر از لباس‌شخصی و گاردیِ بیکار بود که با ماشین‌ها و زره‌پوش‌های‌شان جا خوش کرده بودند.&lt;br /&gt;از شش و نیم تا هفت به کافه تمدن رفتم، چیزی خوردم، سیگاری کشیدم، دخترها و پسرهای خندان را دیدم، اندکی آرام یافتم و سپس به‌سوی میدانِ ولیعصر رفتم.&lt;br /&gt;در میدانِ ولیعصر یک نمایش برای قدرتِ سرکوب شکل داده بودند. در سوی راستِ میدان زره‌پوش‌هایی آورده بودند یکسره سیاه با جلوبندی‌های هولناک. یکی از عجیب‌ترین‌های‌شان زره‌پوشِ سیاهی بود که جلوی‌اش یک تیغه‌ی بزرگ همچون نوکِ پیکان داشت. با خودم گفتم اگر یک خروشِ انقلابی در یکی از این روزها رخ بدهد، این بی‌همه‌چیزها با همین ماشین به میانِ مردم یورش می‌برند. گمان نمی‌کنم اگر با سرعتِ زیاد یا حتی متوسط، آن تیغه به کسی بخورد چیزی از استخوان و گوشت باقی بگذارد. از همه بیچاره‌تر اما رژیمِ اسلامی ست که از اقتدارِ احساسیِ دهه‌ی شصت به قدرت‌نماییِ زرهیِ این روزها تنزل کرده است!&lt;br /&gt;نکته‌ای که اولِ اسفند را باز هم به سالگردِ کودتا مانند می‌کرد، حضورِ محسوس و گاه نامحسوسِ لباس‌شخصی‌ها و مزدوران میانِ مردم بود. از گفتگوهای همراهان با هم یا حتی تماس‌های تلفنی مشکوک می‌شدند و بازداشت می‌کردند. به چشمِ خودم جوانی لاغر اندام و شش‌تیغ را دیدم که تیپی درست مانندِ جوان‌های معمولی داشت و از چشمان‌اش و نزدیکی و دوری‌اش به دو دخترِ کوله‌دار دانستم که آنها را نشان کرده است. از میدانِ انقلاب گذشته بودیم و به نزدیکی‌های خیابانِ قریب می‌رسیدیم. پیش از رسیدن به آنجا در سرِ یک تقاطع به لباس‌شخصی‌های رده‌ی بالای خودش رسید و با پچ پچ و اشاره به کوله‌های آن دو دختر، رساند که متوقف‌ِشان کنند. اما شنیدم که آن فردِ مافوق به‌راحتی پاسخ داد «خیلی‌ها کوله دارند. نمی‌شود همه‌ی‌شان را بازداشت کنیم».&lt;br /&gt;باورِ من آن است که مردم در اولِ اسفند چندان هم بنا نداشتند کاری کنند. مهم آن بود که با آن لشکرکشیِ حکومت به خیابان‌ها، نشان دادند که هستند و همچنان حضور دارند. مردم کارِ خود را شش روز قبل از آن انجام داده بودند و چرتکه‌های نادرستِ حکومت برای بیست و پنجِ بهمن با هر روز لشکرکشی به شهر هم نمی‌تواند جبران شود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2422060723045233595?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2422060723045233595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2422060723045233595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2422060723045233595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_24.html' title='دومین روز نوزایش: یکم اسفند برای بودن'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-624257035562133021</id><published>2011-02-19T14:54:00.014+03:30</published><updated>2011-10-21T05:21:14.375+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>سروهای سرفراز بیست و پنج بهمن</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یادداشت در دو بخشِ گزارش (دربرگیرنده‌ی دیده‌های خودم و دیده‌های دیگران) و تحلیلِ ماجرا دسته‌بندی شده است تا خواندن و گزینشِ آن آسان‌تر شود. پارگراف‌های گزارش را آگاهانه شکسته‌ام تا حجمِ انبوهِ هر پاراگراف به چشم‌پوشیدن از خوانشِ آن نینجامد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;1. گزارش:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;الف) دیده‌های خودم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و پانزده دقیقه‌ی عصر تا هشتِ شب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعتِ یک ربع به سه از خانه راه افتادم. ساعتِ سه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. همانندِ همیشه مسجدِ الجواد و سمتِ چپ و میانه‌ی میدان پُر از ضدِ شورش و لباس‌شخصی با موتورهای آماده برای سرکوب بود. از میدانِ هفتِ تیر تا دروازه دولت را پیاده رفتم. در این مسیر تقریباً هیچ نیرویی ندیدم مگر موتورهای لباس‌شخصی که تک و توک به‌سوی خیابانِ انقلاب روان بودند.&lt;br /&gt;ساعتِ سه و پانزده دقیقه به دروازه دولت رسیدم. هنوز نگران بودم که مردم کم باشند و شبِ قبل تا پنجِ صبح از همین نگرانی و به‌ویژه از &lt;a href="http://divanesara2.blogspot.com/2011/02/25.html"&gt;یادداشتِ نه چندان خردمندانه‌ی آرمانِ خردمند&lt;/a&gt; خواب به چشمان‌ام نیامد. واردِ خیابان که شدم اما از فشردگیِ معترضان فشارِ بزرگی از روح‌ام برداشته شد. هر چه پیش‌تر می‌رفتیم سیلِ جمعیت بیش‌تر می‌شد.&lt;br /&gt;درونِ بی.آر.تی‌های میانه‌ی خیابان پُر بود از جمعیتِ معترضان. اتوبوس‌ها نیز مملو از معترضانی بود که امید داشتند بتوانند سواره تا بخشی از مسیرِ راه‌پیمایی را دور از گزند و ممانعتِ سرکوبگران طی کنند.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های ساعتِ سه و سی و پنج دقیقه نخستین فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» و «الله اکبر» از جمعیتِ انبوهِ معترضان به هوا برخاست. باورم نمی‌شد که پس از مدت‌ها دوباره این بانگ را از مردم می‌شنوم. برگشتم رو به روی جمعیت ایستادم و تک تکِ‌شان را نگاه کردم. نزدیک بود از شادی زار زار اشک بریزم. لبخندِ ناخواسته‌ای بر لب‌ام نقش بسته بود. با آنان دوباره به راه افتادم و شعار دادم.&lt;br /&gt;در همان هنگامی که مردم شعار می‌دادند یک خانمِ دوست‌داشتنیِ پا به سن گذاشته‌ای با حالتی از خواهش و دلسوزی گفت «شعار ندهید» و البته پیرامونیان مخالفت کردند. می‌گفت «دوباره می‌گویند کسی حق ندارد بیایدها» و من گفتم «خانم‌جان! ما که به‌هرحال باتون را می‌خوریم پس چه بهتر شعارِمان را هم سر بدهیم». از سخن‌اش اما پیدا بود که شایعه‌ی دادنِ مجوز برای راه‌پیمایی را باور کرده است.&lt;br /&gt;جمعیتِ مردم را در پیاده‌روهای دو سوی خیابان متمرکز کرده بودند و میانه‌ی خیابان همچنان اتوبوس‌ها و ماشین‌ها می‌توانستند حرکت کنند. در حاشیه‌ی پیاده‌روها و میانه‌ی خیابان گاه نیروهای انتظامی در حالِ گرفتنِ فیلم و عکس از معترضان بودند.&lt;br /&gt;از ساعتِ سه و ربع که من به جمعیت پیوستم تا بیست دقیقه به چهار که مردم به‌نحوِ پیوسته و انبوه افزوده می‌شدند، یقین کردم که یک 25 خردادِ دیگر در راه است. اما به چهار راهِ ولیعصر که رسیدیم گاردی‌ها شروع کردند به قیچی کردنِ جمعیت و مردم را به بالا رفتن از خیابانِ ولیعصر مجبور کردند. درونِ اتوبوس‌های تقاطعِ ولیعصر/انقلاب پُر از معترضان بود.&lt;br /&gt;بسیاری از کسانی که به خیابانِ ولیعصر هدایت شدند به‌سمتِ چپِ خیابان رفتند و قصد کردند تا از آن سو دوباره واردِ انقلاب شوند. اینجا بود که من نخستین سرکوب را دیدم. ناگهان همه شروع کردند به دویدن و گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها مردم را می‌زدند. شلیکِ اشک‌آور شروع شد.&lt;br /&gt;من برای مدتِ ده دقیقه سوارِ یک اتوبوس شدم. راننده، جوانی شوخ و شنگ بود که البته دمادم بر سرِ خانم‌ها فریاد می‌کشید که بروند در قسمتِ زنانه چرا که برای او دردسر درست می‌شود. دوستان‌اش را که از مامورانِ راهنمایی و رانندگی بودند به‌سخره می‌گرفت که چگونه بسیجی‌ها بهشان دستور می‌دهند. می‌گفت طرف بیست سال است در این تقاطع فرمان می‌دهد و حالا یک روزه فرمان‌بر شده است. مامورِ راهنمایی به اتوبوس می‌گفت «برو!» و لباس‌شخصی می‌گفت «نرو!». او هم این موضوع را دست گرفته بود و اسبابِ تحقیر و تمسخرِ پلیسِ راهنمایی قرار داده بود. یک بار رو کرد به یکی از این همکارانِ پلیس‌اش و با اشاره به یک لباس‌شخصی گفت «این رفیقِ تو فکر می‌کنه دوچرخه هست، هی فرمون می‌ده». مردم خندیدند. یک پیرزن در این میانه گفت «اینها جوان‌ها را به خیابان می‌کشند تا سرِ کار نروند» و مردِ میانسالی پاسخ داد «نه که کشور پُر از کار هست...».&lt;br /&gt;یک ربع به چهار بود که از درونِ اتوبوس دیدم بسیجی‌ها (در ضلعِ غربیِ چهار راهِ ولیعصر، سمتِ کافه گودو) با تسمه و شلاق‌های فنری مردم را تهدید و دنبال می‌کنند. یک نفر از آنها نیز در حالی که دشنام می‌داد زنی میانسال را با همان تسمه زد. به‌طبع بی‌درنگ گفتم «حروم‌زاده اون زن رو زد!».&lt;br /&gt;سرانجام ده دقیقه به چهار در سمتِ پایینِ چهار راهِ ولیعصر توانستم از اتوبوس پیاده شوم. یک نفر از مردانِ داخلِ اتوبوس به آنهایی که پیاده می‌شدند دلگرمی می‌داد و می‌گفت «نترسید. خبری نیست». از همانجا دوباره به خیابانِ انقلاب وارد شدم. از آنجا تا اندکی پس از میدانِ انقلاب درگیری رخ نداد و انبوهِ مردم به‌سوی میدانِ آزادی روان بودند. در همان مسیر بود که یک هنگ از نوجوانانِ هنوز پشت‌ِلب‌سبز‌نشده‌ی بسیجی را با باتون در خیابان آوردند. مردم پوزخند می‌زدند و افسوس می‌خوردند. در این مسیر معترضان اغلب به راه‌پیمایی بسنده کردند و کمابیش هیچ شعاری سر داده نشد. در همین مسیر یک خانمِ میانسال با دوست‌اش خرما خریده بودند و به معترضان (خصوصاً جوانان) تعارف می‌کردند و قربان‌صدقه‌ی آنها می‌رفتند. آن خانم به جوانان می‌گفت «بخورید و قوت بگیرید! خدا پشت و پناه‌ِتان».&lt;br /&gt;در روی لاک‌پشتِ وسطِ میدانِ انقلاب اما لباس‌شخصی‌ها ایستاده بودند و از مردم فیلم می‌گرفتند. در این میانه یک بیسکوویتِ رنگارنگ به یکی از نیروهای انتظامیِ باتون‌به‌دست تعارف کردم اما نپذیرفت و با پافشاریِ من با اخم و تخم و اندکی ضربه گفت «برو!». یک دختر از معترضان هم گفت «به اینها نباید محبت کرد!» و پاسخِ من را که «اینها هم از مردم هستند و باید دلِ‌شان را به‌دست آورد» نمی‌پذیرفت و به توحش و توهین‌ِشان نسبت به معترضان استناد می‌کرد.&lt;br /&gt;ساعتِ یک ربع به پنج نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و جمالزاده سرکوبِ وسیعی شروع شد. لباس‌شخصی‌ها به انبوهِ مردمِ سمتِ راستِ خیابان یورش بردند و آنان را به درونِ جمالزاده و کوچه پس‌کوچه‌های آن روان ساختند. اما مردم دوباره پس از مدتی بازگشتند و راه‌ِشان را به‌سوی میدانِ آزادی همراه با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» ادامه دادند.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و اوستا دوباره لباس‌شخصی‌ها به مردم حمله‌ور شدند. اینبار شدیدتر از بارِ پیش مردم را زدند. درست راسِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه بود که همانجا یکی از پسرهای جوان را روی زمین انداختند و یک لباس‌شخصی جفت‌پا روی قفسه‌ی سینه‌ی این جوان پرید. ما به درونِ اوستا رانده شده بودیم و تنها یکصدا فریاد زدیم «ولش کن!». مردمی که آنجا بودند کوشش کردند جوان را بلند کنند ولی به‌نظر می‌آمد از هوش رفته است. هیچ‌کس اما با سرکوبگران درگیر نشد.&lt;br /&gt;لباس‌شخصی‌ها با تسمه‌های خود معترضان را تهدید می‌کردند و دمادم فریاد می‌کشیدند «وانستا! بدو!». یکی از نوجوان‌های چاق و هیکل‌گنده‌ی بسیجی که خیلی عصبی و دیوانه‌وار تهدید می‌کرد و تسمه‌ی خود را به‌سوی مردم تکان می‌داد خواست یکی از جوان‌ها را بازداشت کند اما مردم او را منصرف کردند.&lt;br /&gt;نزدیکی‌های ساعتِ شش به خیابانِ نواب رسیدم و لذت‌بخش‌ترین اوقاتِ آن روز را میانِ معترضان سپری کردم. به جرات می‌توانم بگویم که سراسرِ بلوارِ نواب صفوی (حدِ فاصلِ خیابانِ آزادی و میدانِ توحید) در دستانِ مردمِ معترض بود. اشک‌آورِ بسیار زیادی در آن مسیر شلیک شده بود. مردم با آتش زدنِ روزنامه و تنفسِ آن کوشش می‌کردند تا اثرِ گازهای شلیک‌شده را از بین ببرند. درهای برخی مجتمع‌های مسکونی و شخصی در این محدوده برای مردم باز شده بود. در کوچه پس‌کوچه‌های آنجا جوانان و مردم با سطلِ آشغال و جعبه‌های چوبی و غیره آتش روشن کرده بودند. تو گویی جشنِ پیروزی گرفته‌اند. بسیاری از شعارهای آن روز را من در همینجا شنیدم. شادی و شور را در تک تکِ مردم از زن و مرد و پیر و جوان می‌توانستی ببینی. در یکی از کوچه‌های نواب دختر و پسرِ جوانی به ماشینی تکیه داده بودند و استراحت می‌کردند. پیرمردی از طبقاتِ یکی از مجتمع‌ها سرش را بیرون آورده بود و صحنه را نظاره می‌کرد. ناگهان این جوان با خنده و شوخی او را به بانگِ بلند خطاب قرار داد که «حاج آقا! شما انقلاب کردیدها. شما این را در سفره‌ی ما گذاشتیدها». انگار می‌خواست با این سخنان بگوید که از او توقع دارد به میانِ مردم بیاید و اشتباهِ گذشته را جبران کند. دخترِ همراه‌اش و دیگران با خنده گفتند «ولش کن!».&lt;br /&gt;در کوچه پس‌کوچه‌های نواب به‌فروانی شعارهای مربوط به خامنه‌ای، ولایتِ فقیه و جمهوریِ ایرانی سر داده می‌شد. یک آقایی هم بود که دلِ پُری داشت و به‌طورِ متناوب هر از ده دقیقه‌ای به میانِ جمعیت می‌آمد و فریاد می‌زد «مرگ بر خامنه‌ایِ حروم‌زاده». برخی می‌خندیدند، برخی می‌گفتند نگو و من هم با خنده گفتم «ولی خوب دلت خنک می‌شه ها!».&lt;br /&gt;تعقیب و گریز میانِ معترضان و گاردی‌های موتورسوار در کوچه پس‌کوچه‌های بلوارِ نواب چندین و چند بار رخ داد. تنها موردِ سنگ‌پرانی میانِ سرکوبگران و مردم را من در همینجا دیدم. زنان دوشادوشِ مردان گام بر می‌داشتند و فریاد بر می‌آوردند. زنی در میانِ معترضان بود که صدای‌اش از همه‌ی ما رساتر و پُرسوزتر بود. دختری می‌گفت همان روز از محلِ کارش استعفا داده است و سپس به خیابان آمده است. او حتی نامه‌ی استعفای‌اش را نیز همراه داشت و دست در کیف‌اش کرد تا آنرا به ما نشان دهد، اما گاردی‌ها باز یورش بردند و همگی دویدیم و از آنجا دور شدیم. یکبار زنِ جوانی گفت «برویم در خیابانِ آزادی!» و یکمرتبه در حالی که لبخندِ زیبایی بر لبان‌اش نقش بسته بود به خودش پاسخ داد «البته فرقی ندارد. هر جا که برویم وطنِ خودمان هست». گاهی مردم از خیابانِ اصلی ناگهان فرار می‌کردند و به کوچه‌ها پناه می‌بردند. اما در کل، سراسرِ نواب و کوچه‌های آن پُر بود از دسته‌های چند صد نفریِ معترضان که دورِ آتش گرد آمده بودند، دست می‌زدند و هر شعاری دوست داشتند سر می‌دادند.&lt;br /&gt;چنین به‌نظرِ من می‌رسد که جلوگیریِ سرکوبگران از شکل‌گیریِ راه‌پیمایی در مسیرِ اصلی سبب شد تا جمعیتِ فراوانِ معترضان در سطحِ شهر پراکنده شود و سرکوبِ آن کمابیش ناممکن گردد.&lt;br /&gt;دیگر کامل شب فرا رسیده بود و با اینکه ساعت یک ربع به هفت بود اما در خودِ خیابانِ نواب (جنبِ زیرگذر) مردم همچنان آتش روشن داشتند و حتی فشفشه یا چیزی شبیه به آن در آتش انداختند و شادی کردند و شعارهای مربوط به سرنگونیِ خامنه‌ای و قیاسِ او با مبارک را سر دادند و البته چندین بار نیز از توله‌ی رهبر احوالپرسی نمودند. یک پیرزنِ دوست‌داشتنی به من و چند جوانِ دیگر دلگرمی می‌داد و برای‌مان دعا می‌کرد. مردم به‌راستی برای آزادی پایکوبی می‌کردند و من شادی و شورِ زندگی را در چشمانِ همه‌ی آدم‌هایی که آنجا دورِ هم جمع شده بودند می‌دیدم. ماشین‌هایی که رد می‌شدند نیز با بوق یا شعار، معترضان را همراهی می‌کردند. برخی موتورسوارها اندکی میانِ مردم می‌ایستادند، شعار می‌دادند و می‌رفتند.&lt;br /&gt;تا ساعتِ هفت و ربع در کنارِ معترضانِ بلوارِ نواب ماندم و سپس واردِ خیابانِ آزادی شدم تا به میدان بروم و از آنجا به خانه برگردم. اما از تقاطعِ خیابانِ آزادی و رودکی اجازه‌ی ادامه‌ی مسیر را نمی‌دادند و همه را به خیابانِ رودکیِ شمالی روان می‌ساختند. نزدیکی‌های ساعتِ هفت و نیم در خودِ خیابانِ رودکی و کوچه‌های آن پُر بود از بسیجی‌های لباس‌شخصی. همچنان گاهی بر سرِ مردمِ پیاده‌رو فریاد می‌کشیدند که «از آنجا نرو!» و با سلاح‌های‌شان مانور می‌دادند. درست مانندِ عاشورا، پس از خلوت شدنِ خیابان‌ها با موتورهای‌شان راه افتاده بودند، عربده می‌کشیدند و مبارز می‌طلبیدند.&lt;br /&gt;ساعتِ هشت به میدانِ توحید رسیدم. آنجا پُر بود از نیروهای ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌های موتوری. دیگر کم کم آنها هم داشتند به لانه‌های‌شان باز می‌گشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;ب) دیده‌های دیگران:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جوانی اهلِ شعر و داستان (متولدِ 68) که از کرج آمده بود می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که سرکوبگران در خیابانِ انقلاب با باتون به صورتِ زنی کوفته‌اند و گونه‌ی او ترکیده است. همین جوان بازداشتِ چندین نفر از معترضان را دیده بود و می‌گفت خیلی‌ها را گرفته‌اند. همو می‌گفت که شایع شده است یکی دو نفر را باز (همچون عاشورا) از پل پرت کرده‌اند و یک نفر را نیز با شلیکِ گلوله کشته‌اند.&lt;br /&gt;جوانی از دانشجویانِ صنعتی‌شریف می‌گفت آن روز به‌صورتِ انبوه آماده‌ی تظاهرات و پیوستن به مردم بوده‌اند. می‌گفت چند ساعت پیش از شروعِ اعتراضاتِ درونِ دانشگاه، چند اتوبوس بسیجی از دانشگاهِ امامِ صادق به آنجا می‌آیند. می‌گفت در آغاز شروع کردند به پخش کردنِ گلِ سوسن میانِ دانشجویان. ما گفتیم «ولنتاین گلِ رُز می‌دند شما چرا سوسن می‌دهید؟» که آنها پاسخ دادند «تولدِ فلان امام یا امام‌زاده است». می‌گفت اما به‌محضِ آنکه دانشجویان با سر دادنِ شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» خواستند از دانشگاه بیرون بروند، همین بسیجی‌های امام صادق مشت و لگد حواله‌ی‌شان کردند و همراه با ضرب و شتمِ آنان، درهای دانشگاه را تا ساعتِ پنج بستند و اجازه‌ی خروج به هیچکس ندادند. می‌گفت تا توانستند از همه نیز فیلم و عکس گرفتند و نگرانِ شناساییِ و دردسرهای کمیته‌ی انضباطی بود. همو می‌گفت که نزدیک به دویست اتوبوس و ماشین نیروی امنیتی و نظامی در میدانِ آزادی مستقر کرده‌اند تا به هیچ قیمتی آنجا را از دست ندهند.&lt;br /&gt;مادرِ یکی از دوستان‌ام در هیاتِ یک زنِ خانه‌دار با مقادیری کلم و گوجه و خریدهای خانه به خیابان آمده بود تا از نزدیک اوضاع و احوال را رصد کند. سرکوبگران نیز خواسته‌اند ادای قیصر را درآورند و هر جا رفته به او راه داده‌اند و مراقب بوده‌اند گزندی بهش نرسد. درست به‌همین دلیل در حضورِ او با هم سخن گفته‌اند و مادرِ دوست‌ام از سخنانِ آنان دانسته است که هر دسته از لباس‌شخصی‌ها یک سردسته و بزرگ داشتند که به او حاج آقا می‌گفتند. نشانه‌ی این حاج آقا هم یک انگشترِ برجسته‌ی قهوه‌ای رنگ در انگشتِ کوچک با پالتوی نمدیِ زمختِ بلندِ سیاه‌رنگ تا زانو بوده است که البته در زیرِ آن از باتون، زنجیر، تسمه و گازِ فلفل یافت می‌شده است تا سلاحِ گرم.&lt;br /&gt;یکی دیگر از دوستان می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که لباس‌شخصی‌ها در پاسخ به عتابِ یک زنِ میانسال در اتوبوس که بر آنان بانگ زده بود «این چیست در دستان‌ِتان؟!» به او یورش برده‌اند، با چوب او را زده‌اند و همهنگام از چهره‌اش فیلم گرفته‌اند.&lt;br /&gt;یکی از معترضانی که با هم ماشین گیر آوردیم و برگشتیم در راه از شجاعتِ زنان و دختران می‌گفت و اینکه وقتی بسیجی‌ها در خیابانِ انقلاب شروع کردند به زدنِ مردم، یک دختر آمد روبروی یکی‌شان ایستاد و خیلی آسوده‌خاطر گفت «حروم‌زاده!». آن بسیجی با تهدید پرسید «چه گفتی؟» و دختر دوباره با آرامش و صلابت گفت «حروم‌زاده!». می‌گفت لباس‌شخصی هم دختر را دستگیر کرد و با خودش برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;2. تحلیل:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در موردِ میزانِ جمعیتِ معترضان نمی‌توان آمارِ دقیق داد اما اینکه در بیست و پنجِ بهمن صدها هزار نفر در تهران به خیابان‌ها ریختند جای هیچ تردیدی ندارد. جمعیتِ آن روز هرگز با سیزدهِ آبان و شانزدهِ آذرِ سالِ پیش قابلِ قیاس نیست و شاید تنها با روزِ قدس و به‌ویژه عاشورای خونینِ پارسال قیاس‌شدنی باشد، با این تفاوت که مردم بیش‌تر به حالتِ خشونت‌گریزی و مسیح‌واریِ قبل از عاشورا بازگشت کرده بودند. با اینهمه، واکنشِ حکومت در شدتِ سرکوب و کشتار به‌هیچ‌وجه با متانتِ معترضانِ بیست و پنجِ بهمن تناسبی نداشت. ما هرگز همچون عاشورای خونین از خود دفاع نکردیم، اما کمابیش به اندازه‌ی عاشورای خونین کشته دادیم. حکومت با این جنایت‌ها تنها نفرتِ ملت را افزون‌تر و سرنوشتِ خود را تاریک‌تر کرد.&lt;br /&gt;تا جایی که من می‌فهمم و در راه‌پیمایی‌ها دیده‌ام، مردمِ ما همان‌قدر که از موردِ خشونت قرار گرفتن هراس دارند، از کاربردِ خشونت توسطِ خودشان نیز پروا دارند. مردمِ ما نه می‌خواهند کتک بخورند، نه می‌خواهند کتک بزنند و نه می‌خواهند کتک خوردنِ دیگری را ببینند. سنگ‌پرانی و مقابله به مثلِ مصری‌ها با سرکوبگران خیلی زود (تنها نزدیک به ده روز پس از آغازِ جنبش) رخ داد، در حالی که ما هفت ماه کمابیش متانت پیشه کردیم و صدها کشته دادیم تا اینکه فقط و فقط در روزِ عاشورا از خودمان دفاع کردیم. هرگز نمی‌خواهم بگویم جهانِ عرب خشونت‌گرا است چرا که جنبش‌های آنان نشان داد که گونه‌ای مدنیتِ دموکراتیک سراسرِ خاورِمیانه را فرا گرفته است. اما تفاوت‌ها را نیز نباید نادیده گرفت. در واقع، چه‌بسا بتوان چنین گفت که ما خشونت‌پرهیزتر از دیگر کشورهای همسایه هستیم.&lt;br /&gt;چیزی که شاید برای یک ناظرِ بیرونی شگفت‌آور باشد آن است که من در سراسرِ راه‌پیمایی حتی یک شعار ضدِ احمدی‌نژاد نشنیدم و معترضان نوکِ پیکانِ خود را به‌سوی خامنه‌ای و حاکمیتِ پیرامونِ او نشانه رفته بودند. گویی مردم دیگر در شخصِ احمدی‌نژاد وزنی نمی‌بینند تا حتی اسمی از او ببرند و نفرت/عصیانِ خود را یکسره و به‌تمامی بر ولی‌ِفقیه آوار کرده‌اند.&lt;br /&gt;نکته‌ی دیگر آنکه در راه‌پیمایی (تا جایی که من بودم) حتی یک شعار هم در موردِ تقلبِ انتخاباتی سر داده نشد و اینرا می‌توان نشانه‌ای دانست از اینکه جنبش دیگر از خاستگاهِ خود که اعتراض به تقلب بود کمابیش گذر کرده است و از ایستادگیِ در برابرِ دولتِ احمدی‌نژاد به ایستادگی در برابرِ جمهوریِ اسلامی رسیده است. همین نشانه می‌تواند گویای این امر باشد که موسوی هر چه بیش‌تر از هیاتِ یک رئیس‌جمهورِ دزدیده‌شده برای رژیم به قد و قامتِ یک رهبرِ سیاسی برای تغییرِ رژیم فرا رفته است.&lt;br /&gt;گرچه ملتِ ما اکنون لذت/درد و شادی/غم را توامان تجربه می‌کند و از رذالتِ پایان‌ناپذیرِ رژیم در کشتارِ دوباره‌ی عزیزانش و وارونه‌نماییِ آن برآشفته‌تر از پیش شده است اما بیست و پنجمِ بهمن پس از گذشتِ یکسال و اندی از خروشِ عاشورا و با گذشتِ بیست ماه از کودتا نشان داد که این جنبش هرگز باز نمی‌ایستد و این نور هرگز خاموش نمی‌شود. آن روز بسیاری از مردم به این باورِ قلبی رسیدند که رژیمِ اسلامی دیر یا زود رفتنی است. مردم در بیست و پنجِ بهمن توانستند بغضِ در گلو مانده را دوباره همنوا با یکدیگر فریاد بزنند، دوباره هم را ببینند و با روحیه‌ای قوی و شاداب به خانه‌ها بازگردند. روسیاهیِ بیست و پنجم به چهره‌ی زشتِ توهم‌های خامنه‌ای و تهدیدهای فرمانده‌ی سپاهِ تهران ماند.&lt;br /&gt;چیزی که این میان اهمیتِ حیاتی و سرنوشت‌ساز دارد این است که باید این انرژیِ اعتراضی را به‌نحوِ شایسته مدیریت کرد و به سرانجام رساند. مردم آماده‌ی سرنگونیِ رژیمِ اسلامی هستند و تنها باید موسوی/کروبی از رژیم دل بکنند. مردمِ ایران حسابِ این دو رهبرِ جنبش را از کلِ هیاتِ حاکمه در این سی سال به‌تمامی جدا کرده‌اند و آنان می‌توانند سرنوشتِ آینده‌ی ایران را رقم بزنند. شعارهای بیست و پنجِ بهمن به‌روشنی نشان می‌دهد که پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز، بدونِ هیچ مبالغه و تعارفی، دیگر این رژیم را نمی‌خواهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;شعارهای معترضان در 25 بهمن (آنچه من شنیدم) بدین قرار بود:&lt;br /&gt;مبارک بن‌علی، نوبتِ سید علی&lt;br /&gt;این ماه ماهِ رحمته، سد علی وقتِ رفتنه&lt;br /&gt;ارتشیِ بی‌غیرت، ارتشِ مصر رو دیدی؟&lt;br /&gt;خامنه‌ای حیا کن، مبارک رو نگا کن&lt;br /&gt;مرگ بر اصلِ ولایتِ فقیه&lt;br /&gt;خامنه‌ای بی‌غیرت، دشمنِ دین و ملت&lt;br /&gt;خامنه‌ای بدونه، اینبار سرنگونه&lt;br /&gt;نه شرقی نه غربی، جمهوریِ ایرانی&lt;br /&gt;استقلال آزادی، جمهوریِ ایرانی&lt;br /&gt;پولِ نفت چی شده؟، خرجِ بسیجی شده&lt;br /&gt;جنتیِ لعنتی، تو دشمنِ ملتی&lt;br /&gt;مرگ بر دیکتاتور&lt;br /&gt;الله اکبر&lt;br /&gt;یا حسین، میرحسین&lt;br /&gt;مرگ بر خامنه‌ای&lt;br /&gt;مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی&lt;br /&gt;خامنه‌ای قاتله، ولایتش باطله&lt;br /&gt;یا حجة ابن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن&lt;br /&gt;زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/2/19/2376611"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-624257035562133021?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/624257035562133021/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_19.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/624257035562133021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/624257035562133021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post_19.html' title='سروهای سرفراز بیست و پنج بهمن'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-9199975756519910130</id><published>2011-02-14T03:32:00.011+03:30</published><updated>2011-10-21T05:07:43.113+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>برزخ ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در ماه‌های اخیر گویی دوباره روندِ رویدادهای همپیوند با این دیار روی دورِ تند افتاده است. از مرگِ بهت‌آور و اثرگذارِ شاهزاده علیرضا تا موجِ نو و هشداردهنده‌ی اعدام‌ها (سرچشمه‌گرفته از بی‌کنشی و خمودگیِ جنبش) تا مرگِ نابهنگام و پُرافسوسِ داریوشِ همایون (که همچون قوه‌ی عاقله‌ی به‌جا مانده از رجالِ عصرِ پهلوی بود) تا ناخرسندی‌های همگانی در جهانِ عرب و پیروزیِ نخستین و برق‌آسای ملتِ صاحب‌تمدنِ مصر و نوزاییِ شورِ جنبش برای راهپیماییِ بیست و پنجمِ بهمن همه و همه در زمانی کم‌تر از یک ماه و نیم رخ داد.&lt;br /&gt;پاره‌ای سخنانِ افسوس‌بارِ موسوی در این مدت همچون به‌کار بردنِ تعبیرِ «&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/10/21/klm-43432/"&gt;خانواده‌ی مطرودِ پهلوی&lt;/a&gt;» آنهم درست چند هفته پس از همدلی و همدردیِ همگانی با مرگِ فرزندِ همان خانواده و سپس &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/11/09/klm-45324/"&gt;توهین به رهبرِ ملتِ فلسطین&lt;/a&gt;، ابومازن، &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt; مرا به این نتیجه رساند که جنبش باید بیش از پیش در اهلی کردنِ موسوی کوشش کند. جنبش نشان داده که در این مورد تواناست و موسوی هم نشان داده که استعداد و آمادگیِ این اهلی‌شدن را دارد.&lt;br /&gt;نفرت‌پراکنی تنها از سوی برخی اپوزوسیون نیست که نکوهش‌آمیز است بلکه موسوی به‌عنوانِ اثرگذارترین شخصیتِ سیاسی در جنبشِ سبز باید بیش و پیش از همگان از نفرت‌پراکنی پرهیز کند. من در او و رهنورد گونه‌ای ایدئولوژی‌اندیشی و به‌ویژه در رهنورد (که اندکی پیش &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/08/03/klm-36271"&gt;مدعی شد&lt;/a&gt; هیچکس در این سی و دو سال از او معترض‌تر نبوده است) گونه‌ای خودبزرگ‌بینی می‌بینم. با همه‌ی علاقه‌ام به موسوی باید بگویم که هر دو مشکل را در کروبی به‌مراتب کم‌تر دیده‌ام. خوب است با خودم صادق باشم و این را هم بگویم که بخشی از ابهتِ سیاسیِ موسوی درست به‌خاطرِ همین ریشه‌های قوی‌ترِ ایدئولوژیکِ اوست. موسوی برای ما بسی بیش‌تر حسِ حسرت‌زدگی نسبت به آرمان‌های از دست رفته‌ی انقلابِ بهمن را زنده می‌کند. اما باید راهِ این گذرِ روان‌شناختیِ نادرست را سد کرد. آرمان‌های انقلابِ بهمن با آرمان‌های انقلابِ اسلامی یکی نیست؛ یعنی ما می‌توانیم (شاید نه چندان به لحاظِ تاریخی اما بیش‌تر به لحاظِ نظری) این دو را جدا کنیم و از موسوی بخواهیم که ریشه‌های خود را در خاکِ خیزشِ ملی قرار دهد و نه خیزشِ اسلامی؛ در خاکِ روزهایی که بی‌دین/دیندار و باحجاب/بی‌حجاب همگی برای دست‌یافتن به آزادیِ سیاسی به خیابان‌های تهران ریختند و نه در شوره‌زارِ روزهای حذف و اعدام که تنها صدای متعصب‌های سرمست از قدرتِ نو می‌توانست در شهر شنیده شود.&lt;br /&gt;در این موقعیت‌ها، شیفتگانِ موسوی و تارنماهای سبز با پرچمِ «صداقت» به میدان می‌آیند و می‌گویند موسوی همانی را که باور دارد می‌گوید و صادق/راستگو است و با یک مغالطه‌ی منطقی این ویژگی را جایگزینِ کاستیِ ادعا شده در او می‌کنند و به ستایش‌اش می‌پردازند. صد البته ما نمی‌گوییم موسوی در دل همچنان به گونه‌ای تبعیضِ دینی و سیاسی باور داشته باشد و بر زبان خلافِ آن را بگوید. بلکه می‌گوییم اگر پذیرفته است تا در راسِ یک خیزشِ ملی باشد، پس بایسته است تا زمینِ نفرین‌شده‌ی انقلابِ اسلامی را رها کند و باورهای خود را در خاکِ بارورِ جنبشِ سبز بکارد. بدگویی از خانواده (و نه حتی خاندان) پهلوی درست پس از تکانِ عاطفیِ مردم از مرگِ شاهزاده تنها نشان‌دهنده‌ی نگرانیِ موسوی از روی‌آوردنِ ملت به آن خانواده است و من سخنِ او را با اهمیت و دارای معنای سیاسی می‌بینم تا کلیشه‌ای تکراری و پیشِ‌پاافتاده. اما به باورِ من واکنشِ مردم نسبت به آن خبرِ تلخ بیش از آنکه سیاسی باشد، &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/archive/2011/january/08/article/-de1ab5ce7d.html"&gt;خودشناسانه&lt;/a&gt;/&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/26169/"&gt;اخلاقی&lt;/a&gt; بود در حالی که واکنشِ موسوی نه اخلاقی بود و نه سیاستمدارانه.&lt;br /&gt;به‌هر روی، گمان می‌کنم پس از گذشتِ بیست ماه از کودتایِ انتخاباتی نیاز داریم تا اهداف، راه‌کارها، شیوه‌ها و رهبریِ جنبش را موردِ بازنگری و سنجشِ جدی‌تر قرار دهیم. این کار البته پس از برآوردِ وضعیتِ خودمان در خیابان‌های امروز می‌تواند واقعیت‌مندتر انجام شود. امیدوارم امروز مردم در خانه نمانند و حاکمیت نیز دست به عملِ احمقانه‌ای نزند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;(1) سخنِ موسوی درباره‌ی محمود عباس درست مرا به یادِ سخنِ خامنه‌ای در نمازجمعه‌ای انداخت که یاسر عرفات را خائن و احمق خواند؛ یعنی تعیینِ تکلیف برای مردمِ فلسطین بر اساسِ همان روحیه‌ی قیم‌مآبی که موسوی می‌خواهد با آن مبارزه کند. چرا که این هم یک نوع «مدیریتِ جهان» است که نه برآمده از پریشان‌گویی‌های احمدی‌نژاد که درست از دوزخِ ایدئولوژیِ انقلابِ اسلامی زبانه می‌کشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-9199975756519910130?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/9199975756519910130/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9199975756519910130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/9199975756519910130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='برزخ ایرانی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8213730756003652627</id><published>2010-12-18T03:28:00.009+03:30</published><updated>2011-10-21T05:05:04.004+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>تصویرهایی پراکنده از خیابان‌های سبز</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;چندین ماه است که صحنه‌هایی پراکنده از روزهای اعتراضی در ذهنِ من پَرسه می‌زنند و هر گاه خواستم بنویسمِ‌شان با خودم گفتم حالا بماند برای بعد. اما دیدم رهای‌ام نمی‌کنند و در گزارشِ خودشان و زمانِ خودشان هم نوشته نشده‌اند و «پس‌نوشت» شدن‌ِشان در پای روزهای خودشان چیزی جز بایگانیِ آنها و دور داشتن‌اش از دیدگانِ خواننده نیست. پس این چند تصویرِ نقش‌بسته در ذهن را اینجا کنارِ یکدیگر می‌آورم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(1) &lt;i&gt;هرجا هستی امیدوار باش!&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه بیستمِ خردادِ هشتاد و هشت در چهار راهِ ولیعصر، جوانی بلندبالا و پرشور را دیدم که با چند دختر و پسرِ دیگر تصویرهای موسوی را در دست داشتند و در اختیارِ دیگران قرار می‌دادند. آنان چنان شاد و سرخوش بودند که همه‌ی پیرامونیانِ خود را نیز سرِ ذوق می‌آوردند. پس از آنکه ما از تماشای مردم فارغ شدیم و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر نشستیم، آنها هم آمدند روبروی ما روی زمین نشستند و با هم بگو و بخند کردند. این جوان اما از همه سرزنده‌تر و راه‌برِ آن جمع بود. پیوسته با دوستانش به‌بانگِ بلند دم می‌گرفت که «کلاغ پرَ! دروغ پَر! احمدی‌نژاد پَــــــــــــــــــــــــــر!».&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دوشنبه بیست و پنجِ خردادِ هشتاد و هشت در آن سیلِ سکوتِ آدم‌های هم‌دل و هم‌نوا چهره‌ی آشنایی را دیدم که سراسر سیاه پوشیده بود. در چشمان‌اش دیگر آن سرخوشیِ ساده‌دلانه نبود و به‌جای آن در دیدگانِ بی‌کران‌اش جدیتی مبهوت‌کننده می‌دیدم. آری! همان جوان بود با جامه‌ای سیاه به تن و شالی سیاه پیچیده دورِ گردن. داشت درست خلافِ جهت، دریای معترضان را می‌شکافت و پیش می‌رفت. شاید کسی را از دوستان‌اش گم کرده بود یا می‌خواست به جایی برود... نمی‌دانم. تنها گاه به او فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم آیا زنده ماند؟ نکند سیِ خرداد کشته شده باشد؟ یا روزِ عاشورا؟ زندان است؟ اکنون چه می‌کند و پس از آن امیدِ سرخوشانه‌ی بیستِ خرداد که به خشمِ غرورآفرینِ بیست و پنجم پیوند خورد، و پس از آن نفرتِ ویران‌کننده از دیدنِ کشتارها و شنیدنِ تجاوزها که می‌دانم همچون همه‌ی ما در جان‌اش زهر ریخت، اکنون نسبت به خودش، مردمان‌اش، رهبرانِ جنبش و سردمدارانِ حکومت چه نگاهی دارد؟&lt;br /&gt;آن جوان نمونه‌ای بود از نسلی که جمهوریِ اسلامی برای فردای خود کاشت و وای به روزی که زمانِ برداشتِ این خرمن فرا رسد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(2) &lt;i&gt;زنی که هرگز از یادم نمی‌رود!&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/06/blog-post_3487.html"&gt;بیست و پنجِ خرداد &lt;/a&gt;بود... به‌یاد دارم که زنی میانسال در میانه‌ی راهِ درازِ دوشنبه‌ی تاریخی میانِ مردم بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت شوهرش را در جمعیت گم کرده است. همان هنگام زنی جوان و آراسته با سنی نزدیک به سی سال رو به او کرد و گفت «نگران نباش خانم! من دو بچه‌ام را در جمعیت گم کرده‌ام. از این بدتر که نیست!». سخنِ او همراه با صلابتِ حضورش در آن لحظه هرگز از خاطرم نمی‌رود! بی‌گمان آن زن در درونِ خود نگران بود اما یک آرامش و استواریِ بی‌مانند در نگاهش موج می‌زد. او گم‌گشته داشت اما گام‌های خود را بازیافته بود. خروشِ مردم در آن روز ما را از هر بیمی رهانده بود. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا او بچه‌هایش را پیدا کرد؟ نکند خدای ناکرده از ناپدیدشده‌های پس از انتخابات باشند؟ اما سپس خودم را از این پندارهای تیره به خیالی دیگر منصرف می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(3) &lt;i&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/07/blog-post_10.html"&gt;هجدهِ تیرِ هشتاد و هشت&lt;/a&gt;، عصرهنگام و نزدیکِ ساعتِ شش بود که صدای جیغ و ضجه‌ی دلخراشِ زنی جوان از سوی چپِ خیابانِ کارگرِ شمالی (تقاطعِ میدانِ انقلاب) به‌گوش می‌رسید؛ دمادم نعره می‌کشید و از درد، حنجره می‌درید. ناله‌ی او دلِ هر انسانی را زخم می‌زد. هنگامی که از مردم پُرسان شدم گفتند به گاردی‌ها سزا گفته («ناسزا» برای مردمان است نه نامردمان) و یکی از آنان نیز چنان با باتوم بر صورتش کوفته که دهان و گونه‌اش پاره شده است و چنانکه یکی از شاهدان می‌گفت نیمی از صورتش وَر آمده بود. نمی‌گذاشتند هیچ‌کس به‌سوی آن زن برود و یاری‌اش کند. چندی هم که گذشت یک ماشینِ سیاهِ ضدِ شورش آمد و او را با خودش بُرد. تا اینجا البته ماجرا به‌حدِ بسنده آزاردهنده بود اما چیزی که از برخی شنیدم بسیار دردناک‌تر بود! در همان هنگامه‌ی ضجه‌های دردناکِ این زن، چندین تن از مغازه‌دارانِ این‌سوی خیابان که کرکره را تا نیمه پایین کشیده بودند و از سنینِ سی تا شصت سال را در بر می‌گرفتند با لبخندی احمقانه و لحنی طعنه‌آمیز، سرگرمی‌وار و سرزنش‌گر به همدیگر می‌گفتند «حقش بوده! می‌خواست فحش ندهد» و دیگری تاییدکنان می‌گفت «اگر کسی به من هم توهین کند با او همین کار را می‌کنم». من در چهره‌ی بی‌نقابِ آن آدم‌ها چیزی دیدم هولناک‌تر از صورتِ نقاب‌دارِ نیروهای ضدِ شورش؛ یک بی‌تفاوتیِ چندش‌آور و تفریح با دردِ مردمان؛ لذتِ هم‌نوایی با ستمگر و ستیزگری با ستمدیده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(4) &lt;i&gt;از اینجا بروید گل‌رُخان!&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html"&gt;شانزدهِ آذرِ هشتاد و هشت&lt;/a&gt; ... دیگر داشت هوا تاریک می‌شد و شب فرا می‌رسید. در تقاطعِ کارگرِ شمالی و انقلاب (سوی راستِ خیابان) سه دخترِ نوجوان و کوچک‌اندام با جامه‌هایی آراسته و دلربا همچون جوجه‌هایی که از هراسِ گرگ‌ها کنارِ یکدیگر قفل شده باشند، به‌هم چسبیده بودند و جُم نمی‌خوردند. نیروهای امنیتی و گاردِ ویژه آنقدر زیاد بود که ما هم نمی‌دانستیم چه کنیم و کجا برویم چه رسد به آن طفلک‌های معصوم. جایی که ایستاده بودند درست کمی بالاترش یک گروهان از پاسدارهای وظیفه برای نمایشِ وحشت صف کشیده بودند. اینجا نسبت به حضورِ این سه دخترک دو واکنشِ یکسره متفاوت دیدم. نخستینِ آن از سوی یک مامورِ جوانِ راهنمایی و رانندگی بود که با سنگدلی رو به دو دوستِ همکارِ خود کرد و گفت «یکی‌شون واسه‌ی از شب تا صبحِ همه‌مون کافیه!» و دومین واکنش از سوی جوانی از همان صفِ پاسدارهای وظیفه که با مهربانی آمد و به این سه دختر گفت که آنجا را ترک کنند و پس از رفتنِ آنها و هنگامِ بازگشتش به صف، رو به همکارانش سر تکان می‌داد و لبخند می‌زد. همه خوب می‌دانیم که این حالتِ چهره از آنِ زمانی است که غریزه همان را می‌خواهد که مامورِ راهنمایی و رانندگی گفت اما وجدان آنرا پس می‌زند و فرآورده‌ی این کشاکش آن‌هنگام که به‌سودِ وجدان پایان یابد، خود را در سرتکان‌دادن و لبخند زدن نمایان می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(5) &lt;i&gt;مبارزه را زیستن‌ام آرزوست!&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/12/blog-post_29.html"&gt;عاشورا&lt;/a&gt; نزدیکی‌های یکِ پس از ظهر در خیابانِ طالقانی بودم... انگار همانندِ هر روزِ تعطیل برای سرگرمی و تفریح به خیابان آمده باشند یا رفته باشند پیک‌نیک... خونسرد، آرام و پراميد... سخن‌اش حسی داشت که آن روزِ خونین را رنگِ زندگی می‌بخشید... که کارِ ما همین است و زندگی کارِ ماست. دوستِ خسته‌اش نشسته بود و آب‌میوه‌ای چیزی می‌خورد که او آمد و با لحنی بسیار عادی و روزمره گفت:&lt;br /&gt;«علی‌جان کم‌کم پاشو! بسیجیا دارن میان!»&lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/12/18/2295277"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8213730756003652627?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8213730756003652627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8213730756003652627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8213730756003652627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='تصویرهایی پراکنده از خیابان‌های سبز'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6330970174049881352</id><published>2010-11-13T01:10:00.010+03:30</published><updated>2011-10-21T05:00:39.105+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فرهنگ'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>سراب محدوده‌ها و قطعیت‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;چنانکه پیش‌تر هم گفته بودم دوری و نزدیکی به وطن در درکِ درستِ رخدادهای آن پیش‌شرطِ ضروری و انحصاری نیست. اما دست‌ِکم یک حقیقت را در این مورد نمی‌توان انکار کرد:&lt;br /&gt;ما اینجا در ایران با بسیجی‌ها زندگی می‌کنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیل‌پذیری» برای ما تجربه‌ای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده می‌توانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادی‌خواه بدل می‌شود و در حالی که روایت‌هایی حقیقی یا دیده‌هایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بی‌مرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و به‌همان میزان اثرگذاری‌اش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک می‌کنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساخته‌ی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذره‌های هوا در فضای تهران برای ما درک‌پذیر و ملموس است. آینده‌ی سیاسیِ ایران پیش‌بینی‌ناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایت‌گراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزون‌تر رو به‌سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه می‌دانیم در دستگاهِ کنونی یا دست‌ِکم با صورت و ترکیبِ کنونی‌اش هرگز به‌نحوِ شایسته تحقق‌پذیر نخواهد بود.&lt;br /&gt;آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال می‌کرد، جوانی دوست‌داشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی می‌تواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورت‌بندی کنم که در چه شرایطی این جمله‌ی گفته‌شده می‌تواند پیش‌زمینه‌ای زیسته و تحقق‌یافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را به‌ژرفای آن درک خواهد کرد و پشتوانه‌های واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبان‌آوردن‌اش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفس‌گیر با او. فاصله‌ی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن به‌اندازه‌ی یک باریکه‌ی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسست‌هایی ناتوان‌اند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست به‌دلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینش‌های زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست به‌همین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سوی بیرونیان برای ایرانیانِ ایران‌نشین بی‌معنا و نپذیرفتنی است. من نمی‌خواهم در اینجا حقوق و کوشش‌های ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن می‌گذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایسته‌ی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا می‌توانند و می‌باید کژروی‌ها و کاستی‌ها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگذار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فی‌نفسه گنجایش و توانمندیِ راه‌بریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرف‌نگرانِ مهاجر این حقیقت را به‌درستی فهمیده‌اند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری می‌جویند و درست وارونه‌ی اینان، دون‌کیشوت‌هایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم می‌گویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به ساده‌نگری وصف می‌کنند؛ ساده‌بینان با انگاره‌های منجمدشده‌ی «مرزگذاری» و «تعین» می‌خواهند چیزهایی را به ایران‌نشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;زندگیِ جمعیِ ما در این کشور کم‌ترین زمینه را برای «مطلق‌بینی» در اختیار می‌گذارد. من اینجا تنها و تنها از مردم و بدنه‌ی جنبش سخن می‌گویم نه از نخبگان. همین «زیستِ ایرانیِ» جان‌به‌در‌برده از پُتک‌های کوبنده‌ی دستگاه در این سه دهه بوده است که رهبرانِ جنبش را به‌سوی الگوهای رواداری و آزادمنشیِ زندگیِ روزمره‌ی ایران‌نشینان راه‌برده است. ما به‌خودی‌خود در کنارِ یکدیگر شاد و هم‌باشنده هستیم؛ بودنِ هر یک از ما در قالبِ فرد، گروه، مذهب، مرام یا دیگر دسته‌بندی‌های اجتماعی به بودنِ دیگری وابسته است. هر یک از ما بخشی از داستانِ زندگیِ دیگری هستیم. دستگاه ِحاکم در داستانِ زندگیِ هر کدام از ما دشمنانِ هولناکی را شخصیت‌پردازی کرد. اکنون این اشباحِ اقتدارساز رفته رفته از زیستِ جمعیِ ما ناپدید می‌شوند چنانکه از آغاز هم وجود نداشتند. رژیم در این سه دهه هر کاری کرد تا نفرتِ یک طبقه از جامعه‌ی ایران را نسبت به دیگر طبقات برانگیزد و آن تبعیض‌ها را اهرمی برای پیش‌بُردِ سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌اش قرار دهد. اما پس از برساختنِ «فتنه» و زایشِ سرگردان‌کننده‌ی «جنبش» از بطنِ آن، این طبقات بر خلافِ ظاهرِ ماجرا روز به روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک و با همدیگر هم‌درد شدند. ما به چشمِ خود دیدیم که زنانِ مذهبی‌پوش گاه بیش‌ترین ستیزها را با سرکوبگران داشتند و طبقاتِ فرودست رختِ سبز پوشیدند و ریزش‌های رژیم چنان شتابی داشت که پیشِ چشمانِ ملت بی تن‌پوش و برهنه ماند. در هنگامه‌ای که ریشه‌های نفرتِ برنامه‌ریزی‌شده از سوی دستگاه میانِ مردم و جایگاه‌های متفاوتِ اجتماعی در حالِ پوسیدن است و بیزاری جای خود را به همدلی داده است، «نفرت‌پراکنی» از سوی جریان‌های مشخصی از اپوزوسیون چیزی جز خیانت به ملتِ ایران نیست. در این سی سال چنان انبوهی از ذوق‌ها، اندیشه‌ها، سبک‌های زندگی و صداهای گوناگون در جامعه‌ی ما سانسور، سرکوب و خاموش شده است که اگر ملتِ ایران بخواهد در این زمینه‌ها از یکدیگر حساب‌کشی کند تا ابد به همدیگر بدهکار خواهیم ماند. البته دستگاه بدهیِ سنگین و جبران‌ناپذیری به ملت دارد. اما مردمِ ما با همه‌ی تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند و با همه‌ی سرکوب‌هایی که بر بخشِ بزرگی از آنان در این سی سال روا داشته شد، تازه دارند با یکدیگر به‌راستی آشتی می‌کنند. ما همگی هم‌سرنوشت هستیم و من این روزها که خاطراتِ خیابان‌های هشتاد و هشت را در ذهن مرور می‌کنم هر چه بیش‌تر به درستیِ سخنِ آن همراهِ جنبش پی می‌برم که گفت:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;«ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد». &lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/11/13/2254380"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://30mail.net/weblog/2010/nov/13/sat/5639"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سی‌میل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.sabzlink.com/story.php?id=36624"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سبزلینک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6330970174049881352?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6330970174049881352/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6330970174049881352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6330970174049881352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='سراب محدوده‌ها و قطعیت‌ها'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1972419388873262963</id><published>2010-10-03T00:54:00.021+03:30</published><updated>2011-12-21T20:32:38.499+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>گذر از موسوی به دروازه‌های تمدن بزرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«در پشتِ سرِ حملاتی که به سرانِ جنبش می‌شود تلاشِ نه چندان پوشیده‌ی کنار زدنِ خودِ جنبشِ سبز را می‌توان دید. در ایران دگرگشتی روی داده که نقشِ همه‌ی بیرونیان را کمرنگ کرده است ... مشکلِ اصلی، نابسنده بودنِ گفتمان‌هایی است که به‌عنوانِ جایگزینِ گفتمانِ جنبشِ سبز عرضه می‌شود.»&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«می‌باید به کاروان پیوست» - گفتگو با &lt;a href="http://talashonline.com/didgha/matn.php?id=926"&gt;داریوش همایون&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;از آغازِ شکل‌گیریِ اين جنبش مسابقه‌ای نفس‌گیر میانِ پاره‌ای از اپوزوسیونِ بیرون‌نشین برای پیشی‌گرفتن از همدیگر در پروژه‌ی شومِ خائن‌سازی، تخریبِ موسوی و پشتِ سر گذاشتنِ او در جریان بوده است و گویی برای این دوی ماراتُن پایانی نیز متصور نشده‌اند. در اینجا تنها رویکردِ سه رسانه را از خیلِ این رقیبانِ هم‌نوا برای خلعِ موسوی از رهبریِ دموکراتیکِ جنبش بررسی می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«&lt;a href="http://www.voinews.net/"&gt;تلویزیونِ پارس&lt;/a&gt;» (1) و به‌ویژه خودِ حسینِ فرجی به‌شیوه‌ای بسیار عصبی و پرخاشگرانه موسوی را از آغازِ جنبشِ سبز به‌خاطرِ آنچه «به‌انحراف کشاندنِ جنبش» می‌نامید موردِ تاخت و تاز قرار می‌داد. چند ماه پیش هم او را بابتِ پس‌کشیدن از راهپیماییِ سالگردِ کودتا سرزنش کرد و گفت با سرنگونیِ رژیم، موسوی باید چشم به راهِ محاکمه باشد و نسبت به رخدادهای دهه‌ی شصت جواب پس دهد. آنها با زبانِ بی‌زبانی همان نگاهِ خامنه‌ای را به موسوی دارند، او را «راسِ فتنه» می‌دانند و همچون حاکمیت در انتظارِ زمانِ مناسب برای محاکمه‌اش نشسته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«&lt;a href="http://www.khodnevis.org/persian/"&gt;خودنویس&lt;/a&gt;» چنانکه سردبیرش افنخار می‌کند «رسانه‌ای غیرحرفه‌ای» است (2). وضعیتِ این تارنما چنان آشفته است که گویا «شهروند – روزنامه‌نگار» یعنی «هرج‌ومرجِ بیان». گرچه در میانِ انبوهِ نوشته‌های آن گاه &lt;a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA/8478-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C.html"&gt;یک نقدِ تیز و به‌هنگام&lt;/a&gt; نیز دیده می‌شود اما روی‌هم‌رفته به‌گمانِ من این شیوه که هر سخنی را چاپ کنیم و سپس بگوییم اینجا «آزادیِ بیان» حاکم است تنها می‌تواند نشانه‌ی فرار از مسوولیتِ سردبیری و تن‌دادن به &lt;a href="http://sibestaan.malakutonline.org/archives/2010/03/post_809.shtml"&gt;بی‌اصولی&lt;/a&gt; باشد. هر یک از این کسانی که آنجا دو تا سه پاراگراف حدیثِ نفس می‌نویسند، به‌آسانی می‌توانند آنها را در یک وبلاگِ شخصی چاپ کنند. اما چاپِ انبوهی از گمان‌پردازی‌های شخصی و نوشته‌های بی‌پشتوانه و حتی انتشارِ &lt;a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87/8406-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA.html"&gt;چنین نوشتارِ سخیف و مبتذلی&lt;/a&gt; (3) در یک تارنمای پرمخاطب یعنی «قدرت‌بخشیدن به بی‌مایگی» و این نه افتخارآمیز است و نه مسوولانه.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«&lt;a href="http://www.newsecularism.com/"&gt;سکولاریزمِ نو&lt;/a&gt;» و خودِ اسماعیلِ نوری‌علا (با آثاری همانندِ &lt;a href="http://www.newsecularism.com/2010/05/14.Friday/051410.Esmail-Nooriala-A-puzzle-called-Musavi.htm"&gt;این نوشته‌ی بی‌ارزش، توهین‌آمیز و توطئه‌اندیش&lt;/a&gt;) با اینکه از آن تارنمای سودمند و این سردبیرِ فرهیخته انتظاری به‌مراتب بیش‌تر می‌رفت اما همچون حرزِ حضرتِ جواد شبانه‌روز تنها به ذکرِ «سکولاریزم» مشغولند بدونِ آنکه از این رویکردِ انتزاعی و حتی واژه‌پرستانه به نگرشی پیش‌برنده و واقعیّت‌مند از این مفهوم برسند. بیانیه‌ی «حقوقِ شهروندی» موسوی در دورانِ رقابت‌های انتخاباتی یک نمونه‌ی روشن از به‌رسمیت شناختنِ پاره‌ای (و تاکید می‌کنم تنها پاره‌ای) از ارزش‌های جهان‌شُمولِ سکولار است. اگر در آن دوران به راستیِ گفتارِ او تردید داشتیم از فردای بیست و دومِ خرداد دیگر می‌دانیم که بود و نمودِ او بسیار به هم نزدیک است. موسوی پس از کودتای حکومتی با کلامی استوارتر و صراحتی اثرگذارتر &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/05/14/klm-27898"&gt;بر آزادی‌های شهروندی و حقوقِ دموکراتیکِ ملت پای فشرده است&lt;/a&gt;. باریک‌بینیِ بایسته‌‌ی موسوی آن است که به‌جای جدالِ زبانی یا ستیزِ مفهومی بر سرِ واژگان و معانیِ آنها، همه‌ی نگاه‌ها را به خواسته‌های انضمامی و مشخصِ ملتِ ایران متمرکز ساخته است. این درست همان کارکردی است که یک «&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/06/11/klm-30718"&gt;سیاستمدارِ آزادی‌خواه&lt;/a&gt;» باید داشته باشد. او نه خود را سکولار می‌داند و نه به سکولاریزم باور دارد اما از همان خاستگاهِ «اسلامِ سیاسی»اش (4) این حقیقت را نیک دریافته است که «استبدادستیزی» و «برابریِ شهروندی» بدونِ پذیرشِ «پاره‌ای ارزش‌های جهانِ نو» و «جداسازیِ کمینه‌ی دین از دولت» ناممکن است. این میان ما به «همه‌ی ارزش‌های جهان‌شمول» باور داریم و «جداسازیِ بیشینه‌ی قدرتِ دینی از پیکره‌ی سیاسی» را خواستاریم و موسوی هم بارها و بارها روشن کرده است که «&lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/07/107554.php"&gt;قانونِ اساسیِ نه جاودانی است و نه وحیِ منزل و هرگونه تغییری در سطحِ ملی می‌تواند مورد قبول باشد&lt;/a&gt;» و کروبی هم چندی پیش روشن‌تر بر &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/109368.php"&gt;حقِ مردم برای تعیینِ حکومتِ دینی یا غیردینی&lt;/a&gt; تاکید کرد. مهم آن است که رهبرانِ راهِ سبزِ امید گرچه باورِ قلبی به اصلاح‌پذیریِ جمهوریِ اسلامی دارند اما به‌فرجام در موردِ روندِ جایگزینیِ تدریجی و آرامِ یک نظامِ دموکراتیک به‌جای رژیمِ اسلامی با بدنه‌ی جنبشِ مدنی و حقِ تعیینِ سرنوشتِ سیاسی‌اش همراه خواهند بود و در کنارِ ملت خواهند ایستاد نه در برابرِ آن. من چنین می‌اندیشم که ما باید این اندازه بلندنظر و زمان‌آگاه باشیم که «&lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/august/18/-225da65c88.html"&gt;مردِ سیاسی&lt;/a&gt;» را در هر زمان و در هر نظامِ سیاسی که یافتیم (حتی اگر از بن و بنیاد با آن نظام بر سرِ ستیز باشیم، چنانکه با جمهوریِ اسلامی هستیم) غنیمت شُماریم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;پافشاریِ کانونیِ گردانندگانِ این تارنما بر «حجابِ اجباری» در رژیمِ اسلامی است که تاکیدِ درستی هم هست اما همه‌ی سکولاریزم به حجاب منحصر نمی‌شود، گرچه به بند کشیدنِ زن و افکندنِ حجاب بر رخسار، صدا و زنانگیِ او بزرگ‌ترین ستمِ دورانِ سلطه‌ی جمهوریِ اسلامی است (5). در این مورد چنانکه از شواهد پیداست گمان نمی‌کنم بتوان به رهبرانِ جنبش چندان امیدی داشت اما به خودمان چرا. من (چنانکه پیش‌تر هم گفته‌ام) باور دارم که اگر سرنوشتِ سیاستِ ایران به‌دست گرفتنِ قدرت توسطِ موسوی باشد، جنبشِ اعتراضیِ ما همراه با جنبشِ زنان و دیگر گروه‌های اجتماعی با حضوری قدرتمندتر خواسته‌های خود را در موردِ آزادیِ زن و دیگر آزادی‌‌های اجتماعی به حاکمانِ سبز تحمیل خواهد کرد. باور ندارم که این‌بار همچون سال‌های پس از پیروزیِ انقلابِ اسلامی، با پیروزیِ جنبشِ سبز (از طریقِ به‌قدرت رسیدنِ رهبرانِ راهِ سبزِ امید) مردم بهت‌زده و دل‌مرده به گوشه‌ای بخزند و بگذارند تا حکومت هر ستم و تبعیضی را که خواست بر سرِ آنان آوار کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;اما برای این بخش از اپوزوسیون، موسوی و کروبی هر کاری کنند همچنان متهم، محکوم و مطرود خواهند بود چرا که جزیی از کلیتِ (در اینجا) انتزاعیِ «رژیمِ اسلامی» هستند. برخی از آنان چنان از کین‌خواهی و بدبینی انباشته شده‌اند که هیچ واقعیتِ عینی نمی‌تواند پندارهای ذهنی‌ِشان را دگرگون سازد. برای من شگفت‌انگیز است که نزدِ برخی از اینان همه از هر گرایش و گونه‌ای در این جنبش جای دارند مگر رهبرانِ راهِ سبزِ امید!&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;یک درجه پایین‌تر و با ظاهری خردمندانه‌تر کسانی قرار دارند که انحصارگرایانه می‌خواهند موسوی همان چیزی را بگوید که آنان درست می‌دانند. نمونه‌ی آن سخنانِ حسنِ داعی در برنامه‌ی «تفسیرِ خبرِ صدایِ آمریکا» است که موسوی را به‌خاطرِ &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/04/16/klm-25013"&gt;نوشتارش درباره‌ی تحریم‌ها&lt;/a&gt; و باورش به اینکه قطعنامه‌ی شورای امنیت به زیانِ کشور و ملت خواهد بود، سرزنش کرد و گفت «من از آقای موسوی توقع داشتم در کنارِ جامعه‌ی جهانی بایستد چرا که منافعِ ملتِ ایران و جامعه‌ی جهانی همسو است» و سپس در ادامه درست به‌همین خاطر او را رهبرِ مناسبی برای جنبشِ اعتراضی ندانست. حال آیا چنین رویکردی موجه است؟ آیا موسوی حق ندارد درباره‌ی تحریم‌ها نظری برخلافِ کسانی داشته باشد که فقط و فقط به سرنگونیِ جمهوریِ اسلامی به‌هر قیمت و با هر هزینه‌ای می‌اندیشند؟ آیا اگر او باور داشت که تحریم‌ها به زیانِ ملتِ ایران است یعنی در برابرِ جامعه‌ی جهانی و در کنارِ مستبدانِ داخلی ایستاده است؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;من هم از موسوی توقع داشتم در ماه‌های اوجِ جنبشِ اعتراضی زمینه‌ی «اعتصابِ همگانی» را آرام آرام فراهم کند و سپس از هوادارانِ جنبش درخواستِ اعتصابِ مدنی کند. اما موسوی، درست یا نادرست، نخواست با روش‌هایی که شیرازه‌ی حکومت را از هم می‌پاشد به پیروزی دست یابد و شاید از همین رو بود که پس از قیامِ خونینِ عاشورا بیانیه‌ی هفدهم را با درونمایه‌ای متفاوت منتشر کرد. او به هر دلیلی باورمند به روندِ تدریجی و گسترشِ اجتماعیِ جنبش است و چه‌بسا می‌پندارد که پیروزیِ زودهنگام یا روش‌های زودبازده سبب شود تا این نوزادِ فرخنده نارس ببالد. اما آیا توجیه‌پذیر است که به‌صرفِ چنین چشمداشتی و برآورده نشدنِ آن، موسوی را بی‌صلاحیت بدانیم و او را کنار بگذاریم؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;اینان رهبرانِ جنبش را به‌خاطرِ بی‌برنامگی متهم به خیانت و ناشایستگی می‌کنند. صد البته که عدمِ تدوینِ یک استراتژیِ سیاسیِ استوار و راهبردی از سوی رهبرانِ کنونیِ جنبش، نادرست و نقدشدنی است و برای فردای سیاسیِ ایران که چه‌بسا با خلاءِ قدرتِ ناشی از به بن‌بست رساندنِ حکومت به دستانِ توانای محمودِ احمدی‌نژاد روبرو شویم، نبودِ چنین «نقشه‌ی راه»ی بسیار زیان‌بار و جبران‌ناپذیر باشد. اما آیا خودِ این حضرات در این سی‌سال هیج برنامه‌ای و طرح‌ریزیِ خردمندانه‌ای داشته‌اند؟ کارنامه‌ی کُنشِ سیاسیِ آنها به‌عنوانِ مخالفانِ تبعیدیِ رژیمِ اسلامی در این سه دهه تا چه اندازه رضایت‌بخش و دست‌ِکم امیدوارکننده بوده است؟ (6) حتی وهم‌اندیشی و توطئه‌بینیِ اپوزوسیونِ مذکور در ارزیابیِ از عملکردِ خودشان نیز دیدنی است! آنجا که همه چیز به عواملِ رژیمِ اسلامی در خارج از مرزها (که بی‌تردید «دستِ ناقصِ» نظامِ مقدس اقصی نقاطِ عالم را درنوردیده است) پیوند می‌یابد و هر یک دیگری را متهم به جاسوسی و مزدوری می‌کند بدونِ آنکه کم‌ترین سهمی در این ناکامیِ سی‌ساله برای خود ثبت کند. «بی‌مسوولیتی» رساترین واژه برای توصیفِ رفتارِ سی‌ساله‌ی این بخش از مخالفانِ رژیم است.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;صد البته در میانِ اپوزوسیونِ خارج از کشور، سیاست‌آگاهانِ سنجشگر و تیزبینی چون &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/23401/"&gt;حسینِ باقرزاده&lt;/a&gt; و داریوشِ همایون (&lt;a href="http://talashonline.com/didgha/matn.php?id=896"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://talashonline.com/didgha/matn.php?id=921"&gt;+&lt;/a&gt;) هم حضور دارند که نشان می‌دهد صرفِ دوری و نزدیکیِ جغرافیایی تاثیری در برآوردِ درست یا نادرستِ شرایطِ سیاسیِ میهن ندارد، چنانکه نمونه‌های اپوزوسیونِ ساده‌بین را با ترجیع‌بندِ پندارِ میهن‌سوزِ «همه‌ی‌شان سر و ته یک کرباسند» در همین ایران و بیش از آن در میانِ برخی آدم‌های عادی هم می‌توان دید.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;اما جنبشِ سبز (درست وارونه‌ی خیال‌اندیشانِ بدبین) دیگر نمی‌خواهد از جنسِ مردمانِ صفر و صد باشد؛ بلندپروازی و آرزواندیشی را کنار گذاشته است و بر سرِ خواسته‌هایی مشخص و روشن مبارزه می‌کند. اگر تا کنون هر رستاخیزِ ملی در این کشور ناکام مانده است، یکی از دلایلش همین فرصت‌طلبی‌ها، کوته‌بینی‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها بوده است. موسوی/رهنورد و کروبی (7) درست یا نادرست، خوشایند یا ناخوشایند از جایگاهِ سیاسی و فکریِ خودشان ضدِ استبدادِ حاکم مبارزه می‌کنند و با اینکه &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/08/109574.php"&gt;این جایگاه روز به روز بیش‌تر به خردِ جمعیِ ایرانیان نزدیک‌ می‌شود&lt;/a&gt;، باز هم کسانی از بیرونِ مرزها به خود حق می‌دهند تا در نهایت بی‌مسوولیتی و اخلاق‌گریزی به تعیینِ تکلیف برای جنبشِ سبز و لجن‌مال کردنِ رهبرانش دست یازند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;پی‌نوشت‌ها:&lt;br /&gt;(1) صد البته «تلویزیونِ پارس» بودش بهتر از نبودش است و از اساس من هر کوششِ ایرانیان برای هم‌اندیشی و آگاهی‌بخشیِ رسانه‌ای را هر چند بسی کاستی و کمبود داشته باشد، به فالِ نیک می‌گیرم. «پارس» به‌عنوانِ نمونه با همه‌ی ضعف‌های‌اش اما آنقدر آزاداندیشی در رسانه‌اش دارد تا سلطنت‌طلب‌ها و ملی‌گراهای مخالفِ سلطنت هر دو بتوانند در آنجا دیدگاه‌های خودشان را طرح کنند و برای بیانِ باورهای‌شان برنامه‌ی هفتگی داشته باشند.&lt;br /&gt;(2) رک: &lt;a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA/8456-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA%DB%8C.html"&gt;پاسخ سردبیر به کامنتِ پای این نوشتار&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;(3) &lt;a href="http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87/8454-%D9%85%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B2%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%9F.html"&gt;برخلافِ ادعای نویسنده&lt;/a&gt;، این نوشته بدونِ هیچ تقطیعی (عیناً و بی‌کم‌وکاست) با ذوق‌زدگی در &lt;a href="http://kayhannews.ir/890601/2.htm#other208"&gt;کیهان&lt;/a&gt; چاپ شد. گرچه صرفِ بازتابِ یک نوشته در هرزنامه‌ی خامنه‌ای به‌ضرورت نشانه‌ی نادرستیِ آن نیست اما در موردِ اینگونه نوشتارها همانا سستی و ساده‌اندیشیِ تخریب‌کننده‌ی آنها دلیلِ انتشارِ کامل‌ِشان است و البته درست به‌همین خاطر «خودنویس» به یکی از محبوب‌ترین منابعِ ستونِ «خبرِ ویژه»ی کیهان بدل شده است.&lt;br /&gt;(4) این «اسلامِ سیاسی» هنوز هم ظرفیت‌های بودش‌پذیری برای «استبدادستیزی» دارد با این تفاوت که زهرِ «قدرت‌خواهی» اندک اندک از آن گرفته می‌شود. این روزها موسوی بیش از آنکه به خمینی شبیه باشد به طالقانی مانند است.&lt;br /&gt;(5) تا کنون به تصاویرِ تیمِ ملیِ دخترانِ ایران نگاه کرده‌اید؟ از دیدنِ آن حقارتِ تحمیل‌شده بر آنان چه حسی به شما دست می‌دهد؟ یک‌بار دوستی یکی از این عکس‌ها را در روزنامه دید و پرسید: «این یکی زن هست یا مرد؟» و من پاسخ دادم: «هدف از این پوششِ هولناک همین بوده است که تو نتوانی تشخیص دهی زن هستند یا مرد. اینها از جنسیتِ خود تهی شده‌اند.» به‌راستی ما در این سی و اندی سال چه بر سرِ دخترانِ ایران‌زمین آوردیم؟&lt;br /&gt;(6) این جماعت چنان خودبزرگ‌بین و متکبر است که این جنبش را دستاوردِ مبارزاتِ بیرون از مرزهایِ خود می‌داند. نمونه‌اش عباسِ پهلوان که شبی به برنامه‌ی تفسیرِ خبرِ صدای آمریکا آمد و همراه با نثارِ مشتی بد و بیراه به موسوی و ادعای اینکه مردم او را کنار گذاشته‌اند به ستاره درخشش گفت: «چه کسی گفته است ما تاثیر نداشته‌ایم؟ پس شما گمان می‌کنید چگونه سه میلیون نفر به خیابان‌های تهران آمدند؟ یکباره؟ نخیر! ثمره‌ی تلاش‌های ما بود» (نقل به‌مضمون).&lt;br /&gt;(7) نامی از خاتمی نبردم چرا که باید انصاف داد در این یکسال و اندی که از کودتا می‌گذرد، رهنورد هزاران بار بیش از خاتمی کُنشگر و فعال بوده است و این نه حُسنی برای &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/24410/"&gt;رهنورد&lt;/a&gt; که قُبحی برای خاتمی به‌شمار می‌آید. صراحتِ رهنورد در اندک گفتگوهای درخشان‌اش گاه از همه‌ی دیگر رهبرانِ جنبشِ سبز بیش‌تر است و &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/09/111181.php"&gt;این فاش‌گویی&lt;/a&gt; تا جایی ست که او برای نخستین‌بار از درونِ خانواده‌ی جمهوریِ اسلامی تابوی کشتارهای تابستانِ 67 را می‌شکند و از آن جنایت با عنوانِ «خطای بزرگ» و «لکه‌ی سیاهِ نازدودنی» یاد می‌کند. افزون بر آن، در &lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/23077/"&gt;این سخنانِ به‌یادماندنی&lt;/a&gt; او به‌روشنی (در شاهد آوردن بر نادرستیِ و زیان‌باریِ دگرگون‌سازی‌های شتاب‌زده) به ناکامیِ اهدافِ انقلابِ بهمن با قدرت‌گیریِ مذهبیون و سرکوبِ آزادی‌های زنان و دیگر حقوقِ ملت اشاره می‌کند و نیز بر وجودِ غیرمذهبی‌ها و حتی لائیک‌ها در جنبشِ سبز پای می‌فشارد و می‌گوید انکارِ آنان صادقانه نیست و همگی بر سرِ «انتخاباتِ آزاد» هم‌نوا هستیم. تک‌دیدارهای رهنورد با خانواده‌ی شهیدانِ جنبشِ سبز (&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/06/09/klm-30566"&gt;+&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/06/14/klm-31113"&gt;+&lt;/a&gt;) از زمره‌ی کُنش‌های اثرگذارِ اوست در حالی که من به یاد ندارم خاتمی (جز در موردِ خواهرزاده‌ی موسوی) هرگز به دیدارِ حتی یک خانواده از جوانانِ به‌خون‌خفته‌ی سبز رفته باشد. او حتی برای اعتصابِ هفده زندانیِ سیاسیِ دربند نیز هیچ واکنشی از خود نشان نداد و به‌پاسخِ آن سکوتِ زشت، &lt;a href="http://www.mardomak.org/news/hunger_stricke_has_been_finished_in_evin_prison/"&gt;در بیانیه‌ی زندانیان&lt;/a&gt; (پس از شکستنِ اعتصاب به‌درخواستِ مردم و بسیاری از چهره‌های سیاسی) هیچ نامی از او برده نشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt;"&gt;بازتاب در بالاترین (&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/10/2/2208409"&gt;1&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/10/3/2208528"&gt;2&lt;/a&gt;)، &lt;a href="http://www.mardomak.org/news/iranian_oposition_media_and_green_movement/"&gt;مردمک&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.greencorrespondents.com/2010/10/blog-post_2694.html"&gt;خبرنگارانِ سبز&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://donbaleh.com/link/318232"&gt;دنباله&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.newsecularism.com/2010/10/11.Monday/101110.Makhlough-Weblog-Why-they-attack-Musavi.htm"&gt;سکولاریزمِ نو&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1972419388873262963?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1972419388873262963/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1972419388873262963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1972419388873262963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='گذر از موسوی به دروازه‌های تمدن بزرگ'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5026491348947648096</id><published>2010-09-16T01:55:00.004+04:30</published><updated>2011-10-21T04:39:30.973+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><title type='text'>گناه در سیاست</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;عالم محضرِ خداست، در محضرِ خدا علیهَ جمهوریَ اسلامی توطِئَه نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;خمینی را می‌توان یکی از بنیانگذارانِ نامشروعِ &lt;i&gt;محافظه‌کاریِ اسلامی&lt;/i&gt; خواند. نامشروع از آنجهت که یک آخوندِ انقلابی با آموزه‌هایی ویرانگر، پس از سرنگونیِ رژیمِ پیشین همان استدلالِ آخوندهای درباری و &lt;i&gt;محافظه‌کاریِ شاهنشاهی&lt;/i&gt; را با قدرتی هزاران‌بار هولناک‌تر به‌سودِ رژیمِ سیاسیِ خودش و قوانینِ آن به‌کار گرفت. اگر تا دیروز شاه سایه‌ی خدا بود، امروز ولی‌ِفقیه جانشینِ خداوند بود و قوانینِ نظامِ او، قوانینی آسماني. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پیش‌نهاد:&lt;br /&gt;اگر از روزمرگی و بی‌معناییِ زندگی رنج می‌برید، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.freeworldgroup.com/games9/gameindex/everydaythesamedream.htm"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;این بازیِ ساده اما یگانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; راه‌های دیگری پیشِ پای شما می‌گذارد تا به خودتان بازگردید و از طاعونِ قراردادِ اجتماعی رهایی یابید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5026491348947648096?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5026491348947648096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5026491348947648096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5026491348947648096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='گناه در سیاست'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-4833516251184797643</id><published>2010-08-18T01:10:00.016+04:30</published><updated>2011-10-21T04:39:04.774+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سنجشگری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>سکینه محمدی جایی در «کلمه» ندارد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;«کلمه» برتر از آن است که به حقوقِ بنیادینِ زناکاران در جامعه‌ی ایران بها دهد! دارالمؤمنین را چه به پشتیبانی از حقِ زنانِ معصیت‌کار! به‌راستی شأنِ گردانندگانِ آن بالاتر است از اینکه بخواهند اخبارِ مربوط به سکینه محمدیِ آشتیانی و دیگر محکومان به سنگسار را بازتاب دهند! حتی نامه‌ی دردناکِ دو فرزندِ او نیز بی‌ارزش‌تر از آن است که در تارنمای منسوب به رهبرانِ جنبش چاپ شود.&lt;br /&gt;نظری که در پی می‌آید دوبار در آن سرا فریاد شد &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt; اما در گُنگ‌فضای سانسورچیانِ «کلمه» همچون پژواکِ نعره‌های کابوس، جز سکوتی سوت و کور به‌همراه نداشت. به‌طبع لحنِ آن تا حدِ امکان با چاپ در تارنمای مذکور متناسب گردیده است، پاره‌ای بدیهیات در آن گنجانده شده است، واژگان همدلانه‌تر برگزیده شده‌اند &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(2)&lt;/span&gt; و به‌فرجام زهرِ رویکردِ دیرینِ من به اسلام و حتی رژیمِ اسلامی از آن گرفته شده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار دوم است که این کامنت را ثبت می‌کنم و امیدوارم این‌بار آنرا منتشر کنید!&lt;br /&gt;لطفاً این پیام را به خانمِ رهنورد برسانید:&lt;br /&gt;بانوی گرامی!&lt;br /&gt;آیا کسرِ شأنِ خود می‌دانید که با زبانی رسا و هشداری بلند درباره‌ی سرنوشتِ سکینه محمدیِ آشتیانی سخن بگویید؟&lt;br /&gt;واهمه دارید از اینکه حاکمیت بگوید بانوی سبزها از زنی زناکار پشتیبانی کرد؟&lt;br /&gt;اما لابد تا کنون دانسته‌اید که حکومت در اعطای تهمت و دروغ به مخالفان و منتقدانش چنان سخاوتمند است که به هیچ بهانه‌ای در این مورد نیاز ندارد.&lt;br /&gt;از آن گذشته آیا داوریِ یک ملتِ ستمدیده برای شما مهم‌تر است یا داوریِ یک حاکمیتِ ستمگر؟&lt;br /&gt;شما در این باره هیچ نگفتید تا در گفتگویی با «&lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article////107/-6a5b308292.html"&gt;روز&lt;/a&gt;» از شما بپرسند و شما سربسته هر نوع مجازاتی را محکوم کنید و در آخر هم خود را در راهِ آرمان‌های ملت برای چوبه‌ی دار آماده بدانید.&lt;br /&gt;اما باور کنید نیازی به آن اعلامِ آمادگی نیست!&lt;br /&gt;حتی باید گفت که نشانِ صدقِ آن آمادگی چیزی جز کنار گذاشتنِ ملاحظاتِ مذهبی، سیاسی و روزمره درباره‌ی جانِ زنی متهم به زنای مذموم در دینِ شما نیست.&lt;br /&gt;باور کنید یک بیانیه‌ی کوتاه از سوی شما برای پای چوبه‌ی دار نرفتنِ سکینه محمدی هزار بار صادقانه‌تر و ارزشمندتر است تا اعلامِ آمادگی برای پای چوبه‌ی دار رفتنِ خودتان!&lt;br /&gt;او پنج سال در زندانِ ستمِ حاکمان اسیر بوده است. امروزه روز او را کتک می‌زنند و بر ضدِ خودش و وکیلش از او به‌زور اعتراف می‌گیرند.&lt;br /&gt;اینهمه بیدادگری در موردِ این زنِ بی‌پناه را دیدن و هیچ نگفتن رواست؟&lt;br /&gt;نامه‌ی &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/23798/"&gt;استمدادخواهیِ فرزندانِ این زن&lt;/a&gt;، فریده و سجاد، را خوانده‌اید؟ آنان از شما می‌خواهند «کمک کنید این کابوس محقق نشود...» و شما هیچ نمی‌گویید.&lt;br /&gt;آنهمه تلاشِ شما برای اینکه نشان دهید در رهبریِ نمادینِ جنبش، خواست‌های زنان جایگاهِ بلندی دارد چگونه با این سکوت و مصلحت‌اندیشی نسبت به سرنوشتِ این مادر جمع‌شدنی است؟&lt;br /&gt;بیانیه بدهید و اعتراض کنید خانمِ رهنورد!&lt;br /&gt;این روزها چشمانِ نگرانِ یک ملت هر گفتن و نگفتنِ شما عزیزان را با وسواسی تاریخی رصد می‌کند.&lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;همچنين در نقدِ رهنورد:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://jensemokhalef.blogspot.com/2010/08/blog-post.html"&gt;تحریفِ فمینیستیِ [سخنانِ] زهرا رهنورد&lt;/a&gt; / تا رفعِ حجابِ اجباری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;(1) نخستین‌بار صبحِ روزِ یکشنبه 24 مرداد در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/05/23/klm-28896"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;این بخش از سایت کلمه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; (که آنزمان در صدرِ عناوینِ بالایِ تارنما قرار داشت) و دومین‌بار عصرِ روزِ دوشنبه در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/05/25/klm-29163"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;این بخش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; (که اتفاقاً متنِ آن مربوط به سخنانِ رهنورد در دیدار با آزادگانِ جنگِ هشت ساله است) پُست شد اما هرگز منتشر نشد.&lt;br /&gt;(2) این هم‌دِل‌نُمایی به‌ویژه در موردِ شخصِ رهنورد نیز مصداق می‌یابد. چرا که سخنانِ او جز یکی دو بیانیه و گفتگویِ چشمگیر، در بیش‌ترِ موارد چنگی به دل نمی‌زند و من با اینکه حضورِ سیاسی‌اش را در کنارِ میرحسین ارزشمند و تاثیرگذار می‌دانم اما از اساس او را هم‌پایِ موسوی نمی‌بینم.&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/8/18/2159168"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://30mail.net/news/2010/aug/18/wed/3909"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سی‌میل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.mardomak.org/news/makhloogh_blog_on_sekine_mohamdi_stoning_case/"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;مردمک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/301114"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-4833516251184797643?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/4833516251184797643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4833516251184797643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/4833516251184797643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سکینه محمدی جایی در «کلمه» ندارد'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-900324816071828279</id><published>2010-07-31T07:12:00.017+04:30</published><updated>2011-10-21T04:37:18.402+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سنجشگری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دولت اسلامی ایران'/><title type='text'>زیبایی‌شناسی لباس‌شخصی‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;1. برداشتِ واقعی؛ چیزی که هستند&lt;br /&gt;در نخستین سالگردِ کودتای انتخاباتی که حکومت به خیابان‌ها لشکرکشی کرده بود، واقعیتی که ذهنِ من را از ماه‌ها پیش گهگاه به خود مشغول می‌داشت این‌بار با برهنگیِ پرنفوذتری در برابرِ چشمان‌م پدیدار شد و بیش از پیش احساس و اندیشه‌ی من را به بندِ خود کشید. در آن روز خیابانِ انقلاب پُر بود از لباس‌شخصی‌ها. چهره، جامه، نگاه، سر و وضع و کلِ هیاتِ پدیداریِ این آدم‌ها چنان زشت و حال‌بهم‌زن بود که نفس را بند می‌آورد &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt;. دوست داشتی جایی بروی که بتوانی اندکی زیبایی تنفس کنی و هوای پاک به دیدگانت ببخشی. آن روز چنان حجمِ تلنبارشده‌ای از زشتی و پلشتی بر دیدگان‌م آوار شد که به‌شدت نیاز داشتم تا به جای دیگری بروم و زیبارویان و انسان‌های آراسته را ببینم بلکه اندکی از این آوارِ ناخوشایند را از دیده و خاطرم بزدایم.&lt;br /&gt;چهره‌ی بیشینه‌ی لباس‌شخصی‌ها چندان نیازی به توصیف ندارد؛ صورتی ریشو، پیراهنی روی شلوار با نگاه‌هایی کینه‌توزانه، خنده‌هایی زننده، رفتارهایی وحشیانه و در کل حضوری مشمئزکننده. در آن روز یکی از همین لباس‌شخصی‌های نوجوان که بدنی تکیده و ریش‌هایی نامرتب‌روییده داشت همراه با پوزخندی موذیانه پشتِ سر چهار دختر که همراهِ یکدیگر بودند افتاد و درست عقبِ آنان راه می‌رفت. من یکی‌دوبار برگشتم و به او نگاهی انداختم اما تا جایی که من در این‌سوی خیابانِ انقلاب بودم او بر همان شیوه‌ی هرزگی طیِ طریق می‌کرد. برخی از آنان هیکل‌های چاق و گنده‌ای دارند و نمونه‌ی راستینِ تنِ لَش هستند. اینها همگی ویژگی‌هایی ست که لباس‌شخصی‌های بسیجی را در کارکردِ کنونیِ‌شان درست برازنده‌ی همان هدفی می‌سازد که برایش به خیابان سرازیر می‌شوند؛ ویرانگری و سرکوب.&lt;br /&gt;اما اینهمانی میانِ این تیپِ چهره و پوشش با آن هدفِ سیاسی و ایدئولوژیک، پدیده‌ای ست که نظامِ اسلامی در این بیش از سه دهه برای ایران به ارمغان آورده است. در واقع تداعیِ سرکوبگریِ سیاسی از ظاهرِ زاهدانه واقعیتی ست بیش‌تر منحصر به برآمدنِ رژیمِ سیاسیِ کنونی از زهدانِ آلوده‌ی انقلابِ اسلامی. پیش از انقلاب چنین رخت و ریختی بی‌تردید این دلالت‌گری و تداعیِ معانی را اینچنین با خود به‌همراه نداشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. برداشتِ آرمانی؛ چیزی که می‌توانستند باشند&lt;br /&gt;اگر از دیدگاهی دیگر به ظاهرِ لباس‌شخصی‌ها بنگریم و آنان را از زمینه‌ی تاریخی و موقعیتِ کنونیِ‌شان جدا سازیم، با اندکی درنگ در چهره و لباس‌ِشان می‌توانیم آدم‌های ساده‌ی مذهبی‌ای را تصور کنیم که به‌عنوانِ نمونه در دورانِ پهلوی با همین وضع در خیابان‌ها راه می‌رفتند و دیدن‌ِشان چندان چندش‌آور و مطلقاً هراسناک نبوده است. درست وارونه‌ی چیزی که اندک اندک از زمانِ سربرآوردنِ «فداییانِ اسلام» و ترورِ وحشیانه‌ی دولتمردانِ رژیمِ شاهنشاهی و سپس پانزدهِ خردادِ 42 تا پیروزیِ انقلابِ اسلامی و تشکیلِ جمهوریِ اسلامی تا تثبیتِ آن که دیگر به‌شدیدترین و عریان‌ترین صورتِ ممکن از اینگونه چهره و پوشش در جهتِ هدف‌های سیاسی و تعصب‌های دینی بهره گرفته شد، سراسرِ هیاتِ پدیداریِ لباس‌شخصی‌ها، حزب‌اللهی‌ها و بسیجی‌های سرکوبگرِ امروز بیش و پیش از هر چیز به زاهدانِ دنیاگریزی مانند است که همانقدر از سیاست دوری می‌گزینند که از طاعون و همان اندازه از قدرت پرهیز دارند که از گناه &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(2)&lt;/span&gt;. البته این پارادوکس را باز هم باید از زمینه‌ی ژرف‌تر و دیرینه‌تری جدا سازید و آنهم خوی سرکوبگریِ اسلام و تاریخِ بلندِ عقده‌گشایی‌اش نسبت به سبک‌های دگرباشانه‌ی زندگی و آزادی‌های بنیادینِ فردِ انسانی است. در واقع بنیادگراییِ اسلامی نیز (با ریشه‌هایی از هزار و چهارصد سال پیش تا دورانِ معاصر) عاملِ جداگانه‌ای ست در تداعیِ رفتارِ سرکوبگرانه از ظاهرِ زاهدانه. اما جدا از جمهوریِ اسلامی و اسلام، این ظاهر در بطنِ یک دینِ آرمانی درست تداعیِ وارونه و معکوس دارد. چنین کسانی بیش‌تر به تارکانِ دنیا و ریاضت‌کشانِ صومعه‌ها شباهت دارند تا امنیتی‌های یک رژیمِ خونخوار و تبهکارانِ مذهبی – سیاسی. شایسته چنین است که در آینده‌ی ایرانِ دموکراتیک، این آدم‌ها به دلالت‌گریِ پارسایانه و اقتدارگریزانه‌ی ظاهرِ خود، بازگشتی جاودانه (بر اساسِ یک سنتِ دینیِ آرمانی) یا ورودی همیشگی (بنابر سنتِ اسلام و جمهوریِ اسلامی) داشته باشند. در هر دو صورت ما می‌بایست در آینده‌ی ایرانی آزاد، بازگشتِ دوباره یا ورودِ تازه‌ی آنها را به گستره‌ی بی‌آزاری و پرهیزگاری به فالِ نیک بگیریم. گرچه از وضعیتِ جنایت، کشتار، تجاوز و توحشِ کنونی تا موقعیتِ آرمانیِ پیشِ‌رو راهی بسیار دراز و پالایشی بس دشوار در پیش است. در آن هنگام چه‌بسا این زشتی و پلشتیِ دیده‌آزار، به‌چشمِ دیگری نگریسته شود و با گسست از تداعی‌های مرسوم، نشانه‌های سیاسی و خاطره‌های تاریخی بتوان اندکی زیبایی و ملاطفت نیز در آن سراغ گرفت.&lt;br /&gt;در پایان خوب است یادآوری کنم که موضوعِ این نوشتار «لباس‌شخصی‌های مذهبی یا در ظاهرِ مذهبی» است نه کسانی که چه‌بسا با همین ظاهر در جنبشِ اعتراضی حضور دارند یا در همان دنیای زاهدانه و دنیاگریزِ خود به‌سر می‌برند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پی‌نوشت‌ها:&lt;br /&gt;(1) گرچه باید بگویم وضعیت از &lt;/span&gt;&lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2010/02/blog-post.html"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بیست و دومِ بهمنِ سالِ پیش&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; صدها ‌بار بهتر بود. چرا که در آن روزِ شوم هم لباس‌شخصی‌ها را ناگزیر بودیم ببینیم و هم سیاهی‌لشکرهای رژیم را. زشتی اندر زشتی بود و در مسیری که من بودم کم‌تر یار و همدلی را می‌توانستی شناسایی کنی. اما در سالگردِ بیست و دومِ خرداد خبری از سیاهی‌لشکرهای بی‌نوا نبود و بسیاری از مردمانِ پیاده‌رو از خودمان بودند و همین دلگرمیِ بزرگی بود.&lt;br /&gt;(2) یک موضوعِ بسیار قابلِ بررسی و شگفت‌انگیز که ویژگیِ یگانه‌ی خود را از پارادوکسِ پدیداری‌اش می‌گیرد، نگاه و احساسِ مردم به همین ظاهر در دورانِ هشت‌ساله‌ی جنگِ ایران و عراق است. مساله‌ای که نیاز به بازبینی و نگاهی دوباره اما ژرف دارد همانا کارکردِ دوگانه و حسِ تناقض‌نمایی ست که این رخت و ریخت علی‌القاعده در آن‌زمان با خود به‌همراه داشته است؛ ازخودگذشتگی همراه با سرکوبگری، ایثار همراه با ظلم، وطن‌پرستی همراه با هموطن‌ستیزی، ازجان‌گذشتگی همراه با جان‌ستانی و به‌فرجام پشتِ پا زدن به قدرت و دنیاگریزی همراه با عمله‌ی قدرتِ دنیایی بودن. البته چه‌بسا متعلقِ این اوصافِ متضاد غالباً یکسان نبوده باشند. گرچه بده‌بستان و رفت و آمدهایی میانِ آنها به‌یقین می‌توان سراغ گرفت. یعنی کسانی که از نبرد در جبهه‌ها به کمیته‌های انقلاب منتقل می‌شدند یا از کمیته‌چی‌گری به جبهه‌ها اعزام می‌شدند. اما ماجرای این تامل نه بر سرِ متعلقِ این اوصاف، بلکه بر سرِ نشانه‌های ظاهریِ آنهاست که در هر دو دسته‌ی این اوصافِ ناهمگون، یکسان و یکنواخت است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;برای من بسیار مغتنم است که به‌عنوانِ نمونه بدانم زن یا مردی فرهیخته و حساس به اوضاعِ کشورش در آنزمان چگونه احساسِ خود را با دیدنِ جوانی ساده‌پوش و ریشو که به‌سوی جبهه می‌رفت با حسی که از دیدنِ جوانی درست مانندِ او آن‌هنگام که زنی را به‌خاطرِ موهایش با خشونت دستگیر می‌کرد، با یکدیگر آشتی می‌داده است. در واقع آیا مرزی میانِ این دو جوان وجود داشت که بتوان آنرا تشخیص داد؟ ارزشِ شهدای جنگ و بی‌ارزشیِ کمیته‌چی‌های انقلاب جای بحث ندارد. اما چه چیزی رزمندگانِ جبهه‌ها را از کمیته‌چی‌های خمینی جدا می‌کرد؟ &lt;i&gt;فراموش نکنید که همه‌ی بحثِ من بر سرِ ظاهرِ آنهاست و فضایی همه‌گیر که جامعه‌ی آن دوران را میانِ اختناق و شهادت (با لحاظِ رابطه‌ی تنگانگِ این دو با یکدیگر) سرگردان و رنجور ساخته بود.&lt;/i&gt; وگرنه خیلی آسان است که پاسخ دهیم شهدای جنگ انسان‌های خوب و انسان‌دوستی بودند اما کمیته‌چی‌های خمینی آدم‌هایی بد و مردم‌آزار. هیاتِ پدیداری اما در هر دو یکی ست و دیدنِ چنین جوانی در خیابان بدونِ آنکه بدانی چه کسی است در آن دوران می‌بایست حسِ متضاد و دوگانه‌ای را در بیننده‌ی فرضیِ من پدید آورده باشد که همه‌ی پرسش و طرحِ مساله‌ی این پانوشت نیز درست به همین حالت و موقعیت بازمی‌گردد.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/8/2/2141423"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-900324816071828279?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/900324816071828279/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/900324816071828279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/900324816071828279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='زیبایی‌شناسی لباس‌شخصی‌ها'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2180914942584376047</id><published>2010-06-20T03:05:00.010+04:30</published><updated>2011-10-19T05:48:24.418+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>شهیدای شهر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;چه بسیار دیدگانی که امشب برای آخرین‌بار خوابیدند&lt;br /&gt;به امیدِ فردایی که آنان را برایِ همیشه با خود بُرد&lt;br /&gt;به امیدِ فریادی که برای همیشه در گلوی‌شان لخته شد&lt;br /&gt;و گورهای گمنام&lt;br /&gt;با دامنی لکه‌دار&lt;br /&gt;آبستنِ آرزوهای بی‌شمار شدند.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;برای آسمانِ امیرآباد می‌نویسم&lt;br /&gt;آنگاه که چشم‌های تو بی‌تاب بود.&lt;br /&gt;از تاوانِ گناهِ پدران&lt;br /&gt;سینه‌ات سوخت&lt;br /&gt;و از آوارِ تباهیِ سخت‌جان&lt;br /&gt;خون گریه کردی.&lt;br /&gt;مرگِ تو را هر روز زندگی می‌کنیم&lt;br /&gt;بُهتِ چشمانت را در هزاران دیده به‌یادگار گذاشتی&lt;br /&gt;ما پرواز را از یاد برده بودیم&lt;br /&gt;تو پَر پَر زدی&lt;br /&gt;و مردمانی را بالِ رهایی بخشیدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشتِ اول:&lt;br /&gt;«&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/ADCm3s6R/22_marsiyeh_dar_tir_mah_song.htm"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;22 مرثیه در تیرماه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;» با شعر و صدای شمسِ لنگرودی و دو ترانه‌ی «&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/DmuTwOHc/Darya_Dadvar_-_Lalaee.htm"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;لالایی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;» و «&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/pCw8dKI-/Sarzamine_Man_By_Darya_Dadvar.htm"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سرزمینِ من&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;» از دریا دادور، سخت با حال و هوای این روزها می‌خواند.&lt;br /&gt;پس‌نوشتِ دوم:&lt;br /&gt;در عبارتِ پایانی «مردمان» جایگزینِ «ملت» شد.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/6/20/2095742"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و دنباله (&lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/281667"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/281705"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2180914942584376047?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2180914942584376047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2180914942584376047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2180914942584376047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='شهیدای شهر'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-328367561095936372</id><published>2010-06-12T21:39:00.008+04:30</published><updated>2011-10-19T05:47:36.180+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>هماهنگی میان رهبران و جنبش</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;بر اساسِ &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/06/100610_u01-pp-election.shtml"&gt;سنجه‌ی احمد سلامتیان&lt;/a&gt; و با چیزهایی که من امروز دیدم، باید گفت که موسوی و کروبی پیروزِ سالگردِ بیست و دومِ خرداد در برابرِ حاکمیت بودند. &lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;مهم‌ترین نکته حضورِ انبوهِ معترضان در پیاده‌روهای خیابانِ انقلاب بود که با آرامش و بدونِ هیچ شعاری راه می‌رفتند یا ایستاده بودند و نیز لشکرکشیِ امنیتی – انتظامیِ بی‌ثمر و ناکامِ حکومت در سالگردِ فریبکاریِ انتخاباتی (یکی نیست به جوجه‌بسیجی‌های رجانیوز بگوید اگر نامِ آن رسوایی «جشنِ ملیِ جمهوریت» است پس چرا در سالگردش جشن نمی‌گیرید به‌جای آنکه قشون‌کشی کنید).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;از هراسِ حاکمیت همین بس که بسیاری از لباس‌شخصی‌ها ماسک زده بودند و برخی هم عاجزانه از مردمِ پیاده‌رو فیلم می‌گرفتند. از جهتِ روحیه نیز چه گاردی‌های انتظامی چه لباس‌شخصی‌های بسیجی همگی بسیار عصبی و آشفته بودند. این را می‌شد از دستگیریِ یک بدبختِ موبایل به‌دست در تقاطعِ فلسطین و بزرگمهر نزدیکیِ ساعتِ شش و چهل دقیقه توسطِ دو لباس‌شخصیِ موتورسوار (که یکی‌شان از احتمالِ اینکه تصویرش را ثبت کرده باشند بسیار هراسان بود) و نیز از فحاشی و تلاش برای پیاده کردنِ یکی از معترضان از اتوبوسِ در حالِ حرکت و کوششِ ناکام برای دستگیریِ او توسطِ چند لباس‌شخصیِ پیاده در میدانِ انقلاب نزدیکیِ ساعتِ هفت سراغ گرفت. گاردی‌هایی که سمتِ چپِ تقاطعِ خیابانِ کارگر و میدانِ انقلاب را بسته بودند نیز از نزدیک شدن هر جنبده‌ای به آن سو سراسیمه و دیوانه‌وار فریاد می‌زدند که برگرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-328367561095936372?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/328367561095936372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/328367561095936372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/328367561095936372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html' title='هماهنگی میان رهبران و جنبش'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-8994114414510804407</id><published>2010-06-09T01:36:00.003+04:30</published><updated>2011-10-19T05:46:19.037+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='گفت‌آورد'/><title type='text'>خرداد خاطره‌ها، خرداد خودآگاهی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;«دو دیوار&lt;br /&gt;و دهلیزِ سکوت.&lt;br /&gt;و آن‌گاه&lt;br /&gt;سایه‌یی که از زوالِ آفتاب دَم می‌زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمی،&lt;br /&gt;و فریادی از اعماق&lt;br /&gt;-- مُهره نیستیم!&lt;br /&gt;ما مهره نیستیم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;احمد شاملو، مجموعه آثار، [شعرِ] کوچه، صفحه‌ی 374&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;یک‌سال گذشت. به‌یادِ خروشِ خردادِ خونین به شاملو فالِ نیک زدم و این شعر ‌را هدیه گرفتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-8994114414510804407?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/8994114414510804407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8994114414510804407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/8994114414510804407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post_09.html' title='خرداد خاطره‌ها، خرداد خودآگاهی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1287538397339101005</id><published>2010-06-03T07:13:00.025+04:30</published><updated>2011-10-19T05:51:08.884+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دولت اسلامی ایران'/><title type='text'>پیرامون جمهوری اسلامی (2) – هرج‌ومرج حکومتی و قبیله‌ی‌ تربیت‌ناپذیر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;«در شرايط كنونی ايران و در آستانه انتخابات آتی ترجيح می‌دهم بگويم كه دو راه در مقابل مردم ايران وجود دارد: بربريت يا مدنیت.»&lt;br /&gt;&lt;a href="http://peiknet.net/09-juni/news.asp?id=38225"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;سعید حجاریان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; – چند روز پیش از 22 خرداد 88&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی گرچه با پاره‌هایی از سنت این سرزمین خود را گره زده است و از ریشه‌هایی تاریخی نیرو می‌گیرد اما روی‌هم‌رفته و از اساس رژیمِ بی‌ریشه‌ای ست. در هر تحلیلی از وضعیتِ این نظامِ سیاسی نباید این حقیقت را نادیده گرفت که ما با رژیمی برآمده از یک «انقلابِ ویرانگر» رو در رو هستیم. اهمیتِ این مساله هنگامی ست که ببینیم در همه‌ی این سی و یک سال که از عمرِ جمهوریِ اسلامی می‌گذرد، هنوز که هنوز است نتوانسته (از دیدِ اصلاح‌طلبی) و نخواسته (از دیدِ تمامیت‌طلبی) تا خود را در قالبِ یک نظامِ سیاسیِ جاافتاده/قانونی و با ثباتِ درونی/دینامیک جای دهد. همه‌ی آن تضادها، جنگِ قدرت‌ها و ناسازگاری‌های دورانِ انقلاب به‌شیوه‌های گوناگون در این سه دهه بازتولید شده است و هر بار به‌شکلی خود را برون افکنده است. جمهوریِ اسلامی تا همیشه در چارچوبِ «وضعیتِ بحرانی» می‌ماند تا بتواند هر فریادِ اعتراض یا صدای انتقادی را وحشیانه سرکوب کند. در واقع از تثبیتِ «انقلابِ ویرانگر» در قالبِ یک رژیمِ سیاسی بیش از سه دهه گذشته است اما حاکمان در تمامِ این دوران «خویِ ویرانگری» را به فراخورِ هر موقعیتِ سیاسی بارها و بارها بازآفرینی کرده‌اند. ما پی‌درپی بازگشت به دورانِ آغازین و نوباوگیِ رژیم را می‌بینیم؛ روندِ قهقرایی در چنگ زدن به نادانی و پرخاشگریِ نخستین که هرگاه امیدِ از میان رفتنِ آن می‌رفت، با از میان بردنِ امیدواران نشان داده است هیچ‌گاه ادب نخواهد شد و آدابِ حکم‌رانی نخواهد آموخت &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt;. چرا که ابتدایی‌ترین آداب برای هر رژیمِ سیاسی آن است که دست‌ِِکم به ساختار و ساز و کارِ خودش پایبند بماند. اما چنانچه بارها دیده‌ایم (و با کودتای خونینِ خردادِ هشتاد و هشت حجت بر همگان تمام شد) این کودکِ نابهنجار به قوانینی که خود وضع می‌کند نیز پشتِ پا می‌زند. از این‌رو هیچ گروهِ سیاسیِ مخالفِ رژیمِ اسلامی تاکنون به‌اندازه‌ی حاکمانش به براندازی دست نزده است و به‌راستی که هیچ‌کس نسبت به جمهوریِ اسلامی ساختارشکن‌تر از خودش نیست.&lt;br /&gt;اما چرا رژیمِ برآمده از انقلابِ پنجاه و هفت برای ماندگاریِ خود بیش از هر چیز ساختارهای قانونی‌اش را ویران می‌کند؟ از ناسازه‌ی ولایت و جمهوریت که بگذریم، سرشتِ هرج‌و‌مرج‌خواه و مهارناپذیرِ جمهوریِ اسلامی هیچ‌گاه نگذاشت تا ساختارهای تعریف‌شده درست در مرزهای خود ببالند و نظمی راستین را درونِ این نظامِ سیاسی شکل دهند. داستان چنانکه نیم‌قرن پیش در حوزه‌های دینیه (که ولی‌ِفقیه را از ذهن به عین رساند) بر سرِ زبان‌ها بود هنوز هم همان است: «نظمِ ما در بی‌نظمیِ ماست». این فرمول که تا پیش از این تنها شلختگی و بی‌مسوولیتیِ روحانیونِ عهدِ پهلوی را بازمی‌نمایاند، پس از روی کار آمدنِ آنان در جمهوریِ اسلامی به معادله‌ای چندمجهولی با متغیرهایی چون قدرتِ سیاسی و سودِ سرمایه پیوند خورد که برون‌دادِ آن کودکِ سی و یک‌ساله‌ی عقب‌مانده‌ای ست که زرنگی‌اش تنها در زورگویی به خود و دیگران است؛ هم از خود می‌کند و هم دیگران را می‌درد، به هیچ‌کس رحم نمی‌کند و همیشه در حالِ آغازیدن از نقطه‌ی صفر است. درست مانندِ قبیله‌ا‌ی وحشی و بادیه‌نشین است که سرزمینی پهناور را به‌چنگ آورد... اندک اندک کسانی کمابیش اهلی‌شده از دلِ همان قبیله کمر به تربیتِ او بستند اما هرگاه که می‌رفت تا کوشش‌های آنان ثمربخش شود، باز سرشتِ وحشی‌گری و تمدن‌ستیزیِ قبیله سر بر ‌آورد و پذیرشِ هر رفتارِ متمدنانه را از میان ‌بُرد. جمهوریِ اسلامی هرگز ادب نیاموخته، اهلی نشده و تمدن نپذیرفته است و این روزها هیاتِ حاکمه‌اش چنان دیوانه‌وار بر ایران و ایرانی چوبِ حراج می‌زند که گویی بختی برای حکم‌رانی در فردای «فتنه‌» نمی‌بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پی‌نوشت‌:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1) نمونه‌ی روشنش «نافرمانیِ مدنیِ» ملتِ ایران در روزِ بیست و پنجِ خرداد بود که در یک خروشِ میلیونی با راه‌پیماییِ سکوت و اعتراضِ مسالمت‌آمیز به حاکمیت نشان دادند که پیمان‌شکنی و فریبکاری‌اش با هیچ اصلِ مدنی و حکومتی نمی‌خواند اما بربریتِ حاکم در برابرِ این مدنیت، «نافرمانیِ بدوی» در پیش گرفت و از هیچ درندگی و جنایتی در سرکوبِ مردم فروگذار نکرد.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/6/3/2074535"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1287538397339101005?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1287538397339101005/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1287538397339101005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1287538397339101005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/2.html' title='پیرامون جمهوری اسلامی (2) – هرج‌ومرج حکومتی و قبیله‌ی‌ تربیت‌ناپذیر'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-33876531308446163</id><published>2010-06-01T16:39:00.005+04:30</published><updated>2011-10-19T05:42:39.323+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>بزرگ‌مادر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;آنقدر مهربان بودی که&lt;br /&gt;فراموشت کردم.&lt;br /&gt;چشمانِ پر از عشقِ تو&lt;br /&gt;هنگامی که مرا می‌دیدی،&lt;br /&gt;آغوشِ گرمِ تو&lt;br /&gt;که روز به روز کوچک‌تر می‌شد،&lt;br /&gt;صدای نحیف و دوست‌داشتنی‌ات&lt;br /&gt;هنگامی که مرا می‌خواندی،&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آنقدر ساده بودی که&lt;br /&gt;فراموشت کردم.&lt;br /&gt;آخرین دیدار،&lt;br /&gt;سراسر سپید شده بودی!&lt;br /&gt;گفتم: «انگار بر پوستِ خانم‌جان برف باریده است.»&lt;br /&gt;مرا هنوز می‌شناختی&lt;br /&gt;این را از خنده‌ی عاشقانه‌ات دانستم&lt;br /&gt;از آن شور و مهری که بر چهره‌ات نشست.&lt;br /&gt;اما دیگر سخنانت را نمی‌فهمیدم.&lt;br /&gt;بس که از پسِ هر مصیبت&lt;br /&gt;شکرگزار بودی،&lt;br /&gt;روزگار زبانت را هم ستانده بود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سجاده‌ی همیشه باز،&lt;br /&gt;عطرِ گل‌های سفیدِ محمدی،&lt;br /&gt;پشتِ خمیده‌ات که انگار همیشه در سجده بوده‌ای،&lt;br /&gt;آن روزها هم نمی‌فهمیدمت&lt;br /&gt;اما دنیای زاهدانه‌ات را تماشاگرانه دوست داشتم.&lt;br /&gt;چقدر رنج کشیدی،&lt;br /&gt;چقدر داغ دیدی،&lt;br /&gt;روزگار همیشه میانه‌ی خنده‌هایت&lt;br /&gt;بی‌رحمانه گریه دواند.&lt;br /&gt;آنقدر عزیز بودی که&lt;br /&gt;فراموشت کردم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در این هفت ماه&lt;br /&gt;افسوس به دیدنت نیامدم&lt;br /&gt;یعنی نشد&lt;br /&gt;برای همیشه دیر شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-33876531308446163?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/33876531308446163/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/33876531308446163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/33876531308446163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='بزرگ‌مادر'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-6953640827971092060</id><published>2010-05-26T03:05:00.005+04:30</published><updated>2011-10-19T05:41:50.890+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>درک تمامیت از فراز فردها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;1. شبِ دوازدهمِ آبان از دو طراحیِ زیبا برای راه‌پیمایی در &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/11/blog-post.html"&gt;روزِ سیزدهِ آبان&lt;/a&gt; پنجاه نسخه پرینت گرفتم و با کمی هراس شروع کردم به پخشِ پوسترها میانِ رهگذران. واکنشِ مردم در آن شب برای‌م تجربه‌ای بی‌اندازه گوارا و غریب بود. زن‌ها و مردها واکنشِ یکسانی نداشتند. دلیل‌ش هم روشن است. به‌نزدیکِ دختران که می‌رفتم در آغاز نگران می‌شدند و گمان می‌کردند برای مزاحمت آمده‌ام. پوستر را که به‌سوی‌شان می‌گرفتم ابتدا با تردید و سپس با کنجکاوی از دست‌م می‌قاپیدند. مردان البته نگرانیِ مزاحمت نداشتند! همه‌ی آدم‌هایی که آن شب دیدم ابتدا گمان می‌کردند بازاریابیِ تبلیغاتی می‌کنم. برخی در همین پندار باقی می‌ماندند و از کنارم با بی‌علاقگی رد می‌شدند. ولی آنانکه این مرحله را پشتِ سر می‌گذاشتند واکنش‌های‌شان بسیار دیدنی و گوناگون بود: پاره‌ای با دیدنِ عناوینِ پوسترها («سیزدهِ آبان با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند چون آزادی را احساس می‌کنیم» از سوی دانشجویانِ سبزِ پلی‌تکنیک و «با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند» از سوی جمعی از خانواده‌های زندانیانِ سیاسیِ در بند) به‌شتاب و شادی آن را از من می‌گرفتند. شورِ نگاهِ بسیاری از دختران و پسران را در آن شب هنگامِ گرفتنِ آن کاغذها از دست‌م از یاد نمی‌برم. بسیاری مهربانانه از من سپاس‌گزاری می‌کردند. البته برخی نیز به‌خوبی می‌فهمیدند که موضوعِ پوسترها چیست اما از گرفتنِ آن پرهیز داشتند که شمارِ این دسته بسیار اندک بود. پاره‌ای پرسش‌گرانه به پوستر می‌نگریستند و مرا کمی نگران می‌کردند اما در نهایت آن را با خود می‌بردند. به یاد دارم که در خیابانِ انقلاب و پیش از پلِ کالج زنی میانسال خسته و اندیشناک از کوچه‌ای واردِ خیابانِ اصلی شد و من پوستر را به‌دست‌ش دادم. آن را از من گرفت و در تاریکیِ شب ناپدید شد. در موردِ پسرها و دخترهایی که دست در دستِ هم داشتند، در بیش‌ترِ موارد این دختر بود که با فهمیدنِ ماجرای پوسترها آن را از من می‌گرفت. حتی در یک مورد پسر می‌خواست دختر را به‌دنبالِ خود بکشد اما او همینطور که وادار به رفتن می‌شد پوستر را از من گرفت. رهگذرانی هم بودند که با دیدنِ پوستر در دستِ دیگران و من که آن را پخش می‌کردم به سراغ‌م می‌آمدند تا یکی هم در اختیارِ آنان بگذارم. در پایانِ کار اما چیزی در دست نداشتم و چند تن را از خودم ناامید کردم. اینکه آن شب از چنین کاری حسِ خوبی داشتم نیازی به گفتن ندارد (گرچه در پایانِ روزِ سیزدهمِ آبان و آن سرکوبِ وحشیانه‌ای که از سوی حکومت انجام شد، نسبت به فراخوانی که با آن کار از مردم کردم دچارِ رنجِ درونی شدم و گونه‌ای احساسِ گناه داشتم). اما چنانکه گفتم چیزی بزرگ‌تر و احساسی ارزشمندتر هدیه‌ی آن شب به من بود. تا کنون تجربه کرده‌اید که از پسِ دیداری کوتاه (در زمانی نزدیک به یک ساعت) با شمارِ فراوانی از آدم‌ها و دریافتِ واکنش و حسِ آنان نسبت به رفتارِتان چیزی شبیه به درکِ «انسانیت» و نه «انسان‌ها» داشته باشید؟ من آن شب از پسِ همه‌ی آن بی‌تفاوتی‌ها، نگرانی‌ها، تردیدها، شور و شادی‌ها و نگاه‌های پرسش‌گرانه یک هماهنگی و همسانیِ شکوهمند را دریافتم.&lt;br /&gt;2. &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html"&gt;روزِ چهلمِ شهیدانِ شنبه‌ی سیاه&lt;/a&gt; با دو تن از دوستان به خیابان رفته بودیم. نزدیکی‌های تقاطعِ ولیعصر و تختِ‌طاووس بود که من و دوستانم پیشِ روی توده‌ی مردم در پیاده‌رو می‌رفتیم. لباس‌شخصی‌ها در پیرامونِ ما پراکنده بودند. فضایی وهم‌آلود بود و هر زمان امکانِ وحشی‌گریِ آنان و یورش‌بردن به‌سوی مردم وجود داشت. گاهی از آن‌سو جلوتر فریاد می‌آمد که نیایید دارند می‌آیند. خیلی خوب به‌یاد دارم که من و دیگر کسانی که در صفِ اول بودیم پیش می‌رفتیم و توده‌ی دُردانه‌ی معترضان هم پشتِ سرِ ما می‌آمد. در لحظه‌ای ناگهان من تردید کردم و خودخواهانه برای دوستانم زمزمه کردم که از پیشِ روی توده حرکت کردن بیمناک‌ام و هر سه ایستادیم. آن لحظه چیزی رخ داد که همه‌ی وجودم را به لرزه درآورد. چه‌بسا باید جای من می‌بودید تا آن رخداد را نه به‌گونه‌ای مکانیکی و ماتریالیستی بلکه یکسره انسانی و معناگرایانه درک می‌کردید. اتفاقی که افتاد برای من یک نشانه بود. با ایستادنِ ما سه نفر، توده‌ی پشتِ سر نیز ایستاد. اما این همه‌ی چیزی نبود که رخ داد. ما یک لحظه جا زدیم و همه‌ی پشتِ سری‌ها را به جا زدن انداختیم. می‌فهمید چه می‌گویم؟ حسِ این بارِ سنگین بر دوشِ ما پیش‌روها بود که همه‌ی هستی‌ام را به کُرنش واداشت. ناگهان احساس کردم چقدر پشتِ سری‌ها را دوست دارم؛ تک تکِ شان را، و از اینکه خودخواهانه می‌خواستم با دوستانم به میانه‌ی توده برویم تا کسانِ دیگری پیش‌رو باشند و هر گزندِ احتمالی بهره‌ی آنان شود، از خودم شرمگین بودم. همان لحظه برگشتم و به آنان نگاه کردم. صدها چشمِ معصوم از زن و مرد دیدم که ایستاده بودند و مرا می‌نگریستند. گویی قانونی از هستی را شکسته باشم و بازتابِ این قانون‌شکنی را همانجا با سراسرِ وجودم بچشم. چه آنِ باشکوه و پرابهتی بود! آنجا نیز احساس کردم با کلیتی به‌نامِ «انسانیت» رو در رو شده‌ام که بزرگی‌اش را از دانه دانه‌ی آن آدم‌ها گرفته بود. &lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/273664"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-6953640827971092060?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/6953640827971092060/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6953640827971092060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/6953640827971092060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title='درک تمامیت از فراز فردها'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-743070869441566137</id><published>2010-05-15T01:36:00.013+04:30</published><updated>2011-10-19T05:37:35.022+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سنجشگری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>دردها را به هم پیوند دهیم</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دردهای ما پیشینه‌ای دیرین دارد&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه ما این روزها با چشمانِ خود و از نزدیک دیدیم، روندی ست یکسان که در این سی سال با افت و خیزهایی بر بسیاری از زنان و مردانِ آزاده‌ی ایران رفته است اما پس از کودتای خونینِ خردادِ سالِ پیش در گستره‌ای بسیار بزرگ‌تر و با قشرهای بسیار گوناگون‌تری از ملتِ ما انجام شده است و با اینکه این جنبشی ملی و مسالمت‌آمیز بود، گاه جنایت‌های رفته بر آن (به‌گفته‌ی دو تن از زندانیانِ سیاسیِ دهه‌ی شصت) بسی وحشیانه‌تر و بی‌ضابطه‌تر از فرازِ سیِ خردادِ شصت و ماه‌های پس از آن بوده است. اما کشتار، اعدام، تجاوز، زندان، اعترافِ اجباری، ترور و همه‌ی دیگر روش‌های وحشیانه‌ی این ماه‌ها همراه با دروغ، وارونه‌سازی و مظلوم‌نمایی از آغازِ شکل‌گیری و استقرارِ رژیمِ اسلامی به‌فراوانی در برهه‌های تاریخیِ این سه دهه برای حذفِ مخالفان و سرکوبِ هر اعتراضی در پیش گرفته شده است. این یگانه روشِ جمهوریِ اسلامی در برخورد با شهروندان و تنها زبانِ گفتگویی ست که در همه‌ی بحران‌های پیشین و کنونی به منحل ساختنِ صورت مساله به‌جای حلِ آن انجامیده است؛ دستاوردی یکجانبه و توافقی یکسویه که همیشه حاکمیت با دستانی خونین برنده‌ی فرجامینِ آن بوده است. این‌بار البته کار برای فریبکارانِ حاکم بسیار دشوارتر از پیش شده است چرا که کودتای طرح‌ریزی‌شده از پسِ یک شورِ انتخاباتیِ بزرگ، سیلی از معترضان را به تقلبِ رسوای هیاتِ حاکمه در برابرِ خود بر سنگفرشِ خیابان‌ها دید و دیری نپایید که به‌کار بردنِ آن روش‌های همیشگی، اعتراض‌ها را کوبنده‌تر و در میانِ گروه‌های بیش‌تری از مردم فراگیر ساخت.&lt;br /&gt;رهبرانِ جنبش از آنجا که خود از مردانِ حاکمیت در دهه‌ی سیاهِ شصت بودند و باز به‌خاطرِ آنکه خامنه‌ای و قوای سه‌گانه‌اش گویِ سبقت را در خیانت و جنایت در زمانی بسیار کوتاه از بنیانگذار ربودند، همه‌ی همت و افشاگریِ خود را به‌درستی بر رفتارهای حکومت در این زمان و دستِ بالا بر دورانِ رهبریِ خامنه‌ای و پس از مرگِ خمینی متمرکز ساختند. همزمان کوشش کردند تا نشان دهند که جنبشِ سبز نیز تنها به همین دوره از تاریخِ جمهویِ اسلامی معترض است. این شد که بر اساسِ پیمانی نانوشته رهبرانِ جنبش در برابرِ حاکمیت ایستادگی کردند و بدنه‌ی جنبش نیز از پرداختن به دورانِ بنیانگذار و نقدِ دهه‌ی شصت تا زمانی نادانسته دست شست.&lt;br /&gt;گمان می‌کنم اگر هنوز برای رهبرانِ جنبش زمانِ آن فرا نرسیده است تا صادقانه نسبت به دورانِ خمینی و مسوولیتِ خود در برابرِ همه‌ی خیانت‌ها و جنایت‌های آن دهه با ملت سخن بگویند (و من نمی‌دانم این راست‌گویی و پوزش‌خواهی زمانش کِی می‌سد) اما برای بدنه‌ی جنبش زمانِ آن فرا رسیده است تا دردِ اکنونِ خود را با دردِ گذشته‌ی دیگران پیوند زند. صد البته این رفتارِ دگرباشانه‌ی بدنه‌ی جنبش نسبت به رهبریِ آن هرگز به‌معنای فرونهادنِ پشتیبانی از موسوی و کروبی نیست. چرا که هر دو در این یکسال از آزمون‌های دشواری سربلند بیرون آمده‌اند که بسیاری دیگر در آن ناکام ماندند (واپسین نمونه &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/02/20/klm-19032"&gt;بیانیه‌ی سرد اما سرنوشت‌سازِ&lt;/a&gt; موسوی در موردِ اعدامِ فرزاد، شیرین و سه بی‌گناهِ دیگر بود). دست‌ِبرقضا این رفتار می‌تواند رهبرانِ جنبش را نیز به‌سوی نقدِ خویش در زمانِ مناسب فرا خواند. ناگفته پیداست که چنین کاری ارزشِ آنان را نزدِ پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز بیش‌تر خواهد کرد، وجدانِ زخم‌خورده‌ی ملی را نسبت به دهه‌ی نخستِ انقلاب و پیمان‌شکنی‌های بنیادینِ آن دوران مرهم خواهد نهاد و از همه مهم‌تر اعتماد و اطمینانِ نسبی را که در هر جنبشِ اعتراضی میانِ بدنه و رهبرانِ سیاسیِ آن باید وجود داشته باشد، نسبت به رهبرانِ جنبشِ سبز استوارتر خواهد ساخت؛ اعتمادی که اکنون به‌خاطرِ پافشاریِ گاه و بی‌گاهِ رهبرانِ جنبش بر درخشان بودنِ دهه‌ی شصت و افتخارِ آنان به دورانِ حکمرانیِ خمینی، رنگِ خاکستریِ تردید را در بخشی از جنبشِ اعتراضی نسبت به آنان همچنان نگاه داشته است. این مساله زمانی اهمیتِ خود را نشان خواهد داد که بدانیم بسیاری درست به‌همین دلیل به جنبشِ سبز نپیوسته‌اند و از دور با بدبینی سیرِ رخدادها را می‌نگرند.&lt;br /&gt;اما چنانکه گفتم فارغ از رفتارِ رهبرانِ جنبش در برابرِ این مساله، بدنه‌ی جنبش از راه‌های گوناگون می‌تواند هم‌دردی و هم‌دلیِ خود را با ستم‌دیدگانِ آن دوران گسترش بخشد، با خانواده‌های آنان دیدار کند و شنونده‌ی رنج‌های‌شان باشد تا اینچنین، پیکرِ یکپارچه، راستین و همه‌جانبه‌ای از جنبشِ اعتراضیِ به‌نمایش گذارد. دیدار با خانواده‌ی اعدامیانِ دهه‌ی شصت در نوروز می‌توانست این طلسمِ نادیده‌گیریِ آنان و تابوی سکوت در برابرِ ستم‌دیدگیِ‌شان را بشکند. اما اطلاعیه‌ی «&lt;a href="http://www.kaleme.com/1388/12/25/klm-14366"&gt;ستاد نوروزیِ راهِ سبزِ امید&lt;/a&gt;» باز بر اساسِ همین چشم‌پوشیِ آگاهانه شکل گرفته بود؛ آنجا که از افروختنِ شمع برای گرامی‌داشتِ یادِ «شهدای همیشه جاودانِ انقلابِ اسلامی، جنگِ تحمیلی و جنبشِ سبز» و دلجوییِ بهاری از «خانواده‌ی شهدا و مجروحینِ انقلابِ اسلامی، جنگِ تحمیلی و حوادثِ پس از انتخابات» نام برده بود و بر خیلِ کشته‌شدگان و شهدای راهِ آزادی پس از پیروزیِ انقلاب تا مرگِ خمینی چشم بسته بود تا گسستِ انسانی میانِ آنان و جنبشِ سبز را همچنان در پرده اما پابرجا نگاه دارد. گویی معترضانِ آن دهه برعکسِ معترضانِ امروز همگی مستحقِ مجازات بوده‌اند و شایسته نیست نامی و یادی از آنان به میان آید. گویی اینان معترضانِ خودی هستند و آنان معترضانِ غیرِخودی بودند. این خط‌کشی که امروز بر اساسِ مصلحتِ یک جناحِ سیاسی شکل گرفته است فردا روز که قدرت دیگر بار به‌دستِ آنان بیفتد هیچ دانسته نیست که همچنان بپاید و همین معترضانِ خودیِ امروز به دایره‌ی غیرِخودی‌ها رانده نشوند. چرا که من باور دارم اگر روزی به‌هر طریق قدرت به‌دستِ موسوی بیفتد، جنبشِ ما هزاران‌بار پرشورتر خیابان‌ها را سبزتر از امروز خواهد کرد و حقوقِ اساسیِ خود را با فریادی رساتر به زبان خواهد آورد. برای آنکه آن روز کم‌تر افسوس بخوریم باید امروز حقیقت را یکسره فدای مصلحت نکنیم.&lt;br /&gt;البته از «راهِ سبزِ امید» نمی‌توان انتظارِ گرامی‌داشتِ یادِ جان‌باختگانِ سیاسیِ دهه‌ی شصت را داشت. به‌ویژه که شمارِ چشمگیری از آنان هوادارِ گروه‌هایی بوده‌اند که چپ‌های خطِ امامی و پاره‌ای از مردم به‌علت‌های گوناگون از آنان تنفر دارند و امروز حاکمیت در کیفرخواست‌ها و تریبون‌های خود کوششِ فراوان می‌کند تا حرکتِ اعتراضی را به آنان منتسب نماید. موسوی خود به &lt;a href="http://www.kaleme.com/1389/02/23/klm-19274"&gt;ضرورتِ پاس‌داری از حقوقِ شهروندان فارغ از باورهای آنها&lt;/a&gt; تصریح کرده است ولی چنانکه می‌دانیم در دهه‌ی نخست نشانی از این پاس‌داری دیده نمی‌شود و امروز نیز بنا به مصلحت در موردِ آن دوران، سیاستِ ستایش در پیش گرفته شده است. اما «جنبشِ سبز» به محدودیت‌های ذهنی و به‌ویژه تنگناهای عملیِ رهبرانش دچار نیست و برای نوآوری و گسترشِ مبارزه، اندیشه و به‌وِیژه دستِ بازتری دارد. در برهه‌هایی بایسته است که ما کارِ خود را کنیم و رهبران نیز کارِ خود را پیش ببرند. جنبشِ اعتراضی در ستم‌ستیزیِ خود (بدونِ در نگاه آوردنِ دوری و نزدیکی‌اش به ایدئولوژی‌هایی که قربانیان به آنها باور داشتند) باید کرامتِ انسانیِ پایمال‌شده‌ی زنان و مردانِ بی‌گناهِ آن دهه را نیز پاس دارد و با چنین رفتاری سازگاریِ راستین را در مبارزه‌ی دموکراتیکِ خود برقرار سازد. به‌فراموشی سپردنِ آگاهانه‌ی ستم‌دیدگانِ دهه‌ی نخستِ انقلاب از سوی رهبریِ جنبش نباید به بدنه‌ی جنبشِ سبز نیز انتقال یابد. تاریخ نشان می‌دهد که «نادیده گرفتنِ دیگران» به هر بهانه‌ای از جمله مصلحتِ مبارزه با قدرتِ کنونی، در دگرگونیِِ سیاسیِ پیشِ‌رو به «نادیده گرفته شدنِ خودمان» از سوی قدرتِ آینده خواهد انجامید.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;به‌هر روی برداشتِ من و شواهدی همانندِ آنچه گذشت نشان می‌دهد که در موردِ هم‌دلی با قربانیانِ ستمِ رژیمِ اسلامی در دهه‌ی شصت و از میان بردنِ این گسستِ سرنوشت‌ساز میانِ ما و آنان، جنبشِ سبز در مجموع با سیاستِ راهِ سبزِ امید پیش می‌رود و این پیروی چندان به‌سودِ جنبشِ اعتراضی نیست. چرا که دگرگونیِ آینده‌ی سیاسیِ ایران با همین پیروی‌ها و نافرمانی‌ها نسبت به خواستِ رهبرانِ جنبش رقم خواهد خورد و من باور دارم که رویکردِ جنبشِ سبز نسبت به پسند و ناپسندِ رهبرانِ آن باید آمیزه‌ای از پذیرش/رد و همسازی/ناسازی باشد. هزینه‌ی وحشتناک و ناباورانه‌ای که ملت در این یکسال برای دستیابی به خواست‌های به‌حقِ خود پرداخت کرده است نباید با پیرویِ یکسره و همه‌سویه از رهبرانِ جنبش، به‌تمامی به حسابِ اصلاح‌طلبانِ جمهوریِ اسلامی و افسانه‌ی دورانِ درخشانِ رهبریِ آیت‌الله خمینی واریز شود، همچنانکه نباید با گسستنِ نابخردانه و تام از رهبرانِ سبز، زمینه‌ی حذفِ محتومِ آنان به‌دستِ حاکمیت و در پیِ آن به‌خاک سپردنِ جنبشِ سبز را پدید آورد.&lt;/div&gt;&lt;blockquote dir="rtl"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در همین زمینه:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://madaraneaza.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html"&gt;مادرِ بهکیش همچنان استوار است&lt;/a&gt; / مادرانِ عزادار (کارِ این مادران درست همان است که باید باشد) &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/268449/c456687"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-743070869441566137?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/743070869441566137/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/743070869441566137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/743070869441566137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html' title='دردها را به هم پیوند دهیم'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-619817272708392606</id><published>2010-05-13T18:50:00.010+04:30</published><updated>2011-10-19T05:30:37.979+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر'/><title type='text'>برای واپسین نگاهت</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ پریشانِ آرش در خزانِ زمستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ گرمِ فرزاد در سبزیِ بهار&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ ناپیدای دیگری در سوزِ تابستان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ نگرانِ یک ملت در برگ‌ریزانِ پاییز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;ماه‌های ما همه سرخ است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فصل‌های ما همه خونابه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در شورِ پیش از خردادِ خونین؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ پرامیدِ دل‌آرا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;در سوگِ سالگردِ خردادِ خونین؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نگاهِ پردردِ شیرین&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و بربریتی که با مرگِ بی‌گناهان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;زندگی می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;اما از پسِ چشمانی که بسته می‌شود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;هزاران دیده‌ی دیگر باز خواهد شد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;و روزِ دادستانیِ وطن از تبهکاران&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;نزدیک‌تر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;br /&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/5/13/2048124"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/267712"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;امروز چهارشنبه، بیست و هفتمِ مهرِ 1390 دارم این شعر را می‌خوانم و با خودم می‌گویم ده سالِ دیگر اگر گذارِ کسی به این یادداشت افتاد، آیا با این نام‌ها می‌تواند یادآوری کند کسانی را که نویسنده در ذهن داشته است؟ به‌هرحال بد نیست اینجا هویتِ کاملِ جان‌باختگان را بیاورم:&lt;br /&gt;آرشِ رحمانی‌پور، فرزادِ کمانگر، دل‌آرا دارابی و شیرینِ علم‌هولی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-619817272708392606?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/619817272708392606/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/619817272708392606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/619817272708392606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='برای واپسین نگاهت'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-5713810854700784195</id><published>2010-04-18T12:46:00.027+04:30</published><updated>2011-10-19T05:20:01.126+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سنجشگری'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاست'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>شفا همانقدر بزرگ بود که شما کوچکید</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;«شجاع الدین شفا، نویسنده متهتک ایرانی، که سه دهه پایانی عمرش را به هتک باورهای دینی و اسلامی گذراند، شامگاه جمعه ۲۷ فروردین ماه، در پاریس درگذشت.»&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.rahesabz.net/story/13871/"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;جرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرم‌آور است!&lt;br /&gt;این زبانِ رژیمِ اسلامی است که از یک رسانه‌ی سبز عربده می‌کشد و از نشانه‌هایی ست که به‌درستی من را به «اسلامِ سبزِ» طیف‌هایی از این جنبش بدبین می‌سازد.&lt;br /&gt;شفا در این سی سال اتفاقاً درست همان کاری را کرد که از بزرگی چون او برمی‌آمد و انتظار می‌رفت. او بر دمل‌های چرکینِ هزار و چهارصد ساله انگشت گذاشت. همان دمل‌هایی که در روندِ رخدادهای انقلابِ پنجاه و هفت سر باز کرد و تا امروز جان و جهانِ ایرانی را تیره و تار ساخته است. واکاوی‌های تاریخیِ او درست آن روی سکه‌ی نیشترهای فلسفیِ نیکفر به اسلام است. بی‌جهت نیست که هیچ سخن و نشانی از روشنفکرانِ لائیک و منتقدِ اسلام در جرس یافت نمی‌شود؛ تک‌صداییِ نابخردانه‌ای که گمان می‌کند در راهِ مبارزه با استبدادِ دینی با نادیده‌گرفتنِ واقعیت‌های یک دین و گریز از رویکردِ سنجش‌گرانه نسبت به آن می‌تواند به روایتی آزادی‌خواه از آن دین دست یابد. حال آنکه امکانِ چنین گذاری تنها و تنها بر بنیانِ کالبدشکافی از این پیکرِ متورم استوار است.&lt;br /&gt;با این طعنه‌ها و توهین‌ها به شفا خواستید چه چیزی را ثابت کنید؟ اینکه به اسلامِ دموکراتیک پایبندید؟ آنهم با چنین روشی؟ تخریبِ دیگران؟&lt;br /&gt;دستِ‌برقضا هر دوی این متفکران به امکانِ سربرآوردنِ گونه‌ای دینداریِ مداراجو باور دارند؛ گونه‌ای رواداری که به‌یقین در شمایان یافت نمی‌شود.&lt;br /&gt;ترورِ شخصیتِ یک سامی‌پژوهِ گران‌قدرِ ایرانی آنهم در خبری که قرار است پیام‌رسانِ مرگِ او باشد... اینهمه تباهی، تنگ‌نظری، ناشی‌گری، ساده‌اندیشی و کینه‌توزی چه سنخیتی با جنبشِ سبزِ ملتِ ایران دارد؟&lt;br /&gt;شجاع‌الدینِ شفا &lt;a href="http://makhlough.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html"&gt;آنقدر بزرگ بود&lt;/a&gt; که پس از کودتای خونینِ خرداد &lt;a href="http://www.hamdami.com/MFAFA/Didgah/140709-Shafa.htm"&gt;نامه‌ای به خامنه‌ای نوشت&lt;/a&gt; و با استناد به اسلام و قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی رفتارِ او را تهی از مشروعیتِ دینی و سیاسی دانست. در برابر، شما آنقدر کوچک هستید که در مرگِ او به‌جای احترام یا سکوت زبان به زشتی و درشتی باز می‌کنید. &lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشتِ اول:&lt;br /&gt;الان دیدم جرس تمامِ عباراتِ توهین‌آمیز را حذف کرده است. به‌جای «نویسنده‌ی ایرانی متهتک» هم نوشته است: «یکی از مترجمان قدیمیِ ایرانی».&lt;br /&gt;به‌هرحال متنِ اصلیِ خبر در گوگل‌ریدر و دیگر فیدخوان‌ها وجود دارد و باقی خواهد ماند و بخشِ توهین‌آمیزِ ابتداییِ آن را نیز من در آغازِ نوشتار آورده‌ام تا این دوستان گمان نکنند خوانندگان فراموشکار یا احمق هستند.&lt;br /&gt;وانگهی خوب است یکبار برای همیشه ما بدانیم در این تارنمای سبز چه خبر است! چرا گردانندگانِ جرس حتی در خبررسانی هم تا این حد ندانم‌کار و بی‌مسوولیت هستند و از اساس اینهمه هرج و مرج در تیمِ رسانه‌ایِ جرس تا چه زمان قرار است ادامه پیدا کند؟&lt;br /&gt;در ضمن! از شلختگیِ جرس که بگذریم، حذفِ صوریِ آن توهین‌ها هیچ دگرگونیِ بنیادینی در رویکردِ کوته‌اندیشانه‌ی این رسانه‌ی سبز پدید نخواهد آورد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشتِ دوم:&lt;br /&gt;هتاکیِ زننده به زنده‌یاد شفا دوباره به متنِ خبر بازگشت. اینبار نوشته‌اند: «مترجمِ قدیمی و نویسنده‌ی متهتکِ ایرانی» و همان جمله‌ی پرطعن و توهینِ نخستین را چاپ کرده‌اند. این خبر (که بیش‌تر به لجن‌پراکنی می‌ماند) تا کنون سه بار تغییر کرده است. ابتدا توهین کردند، سپس که اعتراض‌ها بالا گرفت توهین را حذف کردند و در کم‌تر از یک روز (که لابد گمان کرده‌اند آب‌ها از آسیاب افتاده) دوباره توهین‌ها را چاپ کرده‌اند.&lt;br /&gt;کاری که این آقایان می‌کنند نمونه‌ی روشنِ فریبکاریِ دینی است؛ همان دردی که شجاع‌الدینِ شفا سه دهه از آن نالید و در پرده برانداختن از آن قلم زد.&lt;br /&gt;به‌راستی برای گردانندگانِ جرس متاسفم! هرچند از آنان جز این چشم‌داشتی نمی‌توان داشت.&lt;br /&gt;این میان بیش از همه برای جنبشِ سبز نگران هستم که در این وانفسای رسانه‌ای ناگزیر است به تارنمای از‌هم‌تنیده، آشفته و غیرقابلِ‌ اعتمادی چون جرس تکیه کند!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;در همین زمینه:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://babakdad.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html"&gt;مبادا شبیه دشمنان شویم!&lt;/a&gt; / بابک داد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://darvishpour.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html"&gt;هتاکی به مردم، به بهانه‌ی مرگِ دکتر شفا&lt;/a&gt; / حسنِ درویش‌پور&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://masihalinejad.com/?p=1535"&gt;نه متهتک، نه عوضی، نه سبزاللهی&lt;/a&gt; / مسیح علی‌نژاد&lt;br /&gt;&lt;a href="http://rezzaview.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html"&gt;خامنه‌ای بخواب که ما بیداریم&lt;/a&gt; / دیدگاهِ رززا آنلاین&lt;br /&gt;&lt;a href="http://belgirani.wordpress.com/2010/04/18/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d8%b1-%da%af%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%ac%d8%b1%d8%b3/"&gt;نامه‌ای سرگشاده به همراهانِ سایتِ جرس&lt;/a&gt; / نامه‌های بی‌پاسخ&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/topic/2010/4/18/1004841"&gt;پرونده‌ی بحث در بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتابِ نوشتار در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/4/18/2017365"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بالاترین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;، &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/253576"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.eteraaz.com/cinema/2333-shafa.html"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;اعتراض&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-5713810854700784195?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/5713810854700784195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5713810854700784195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/5713810854700784195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/04/blog-post_18.html' title='شفا همانقدر بزرگ بود که شما کوچکید'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-848328210007895836</id><published>2010-04-17T03:25:00.013+04:30</published><updated>2011-10-19T05:16:56.349+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کودتای خامنه‌ای'/><title type='text'>فانتزی هتک حرمت شده</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;گمان کنم که داشتنِ فانتزیِ جنسی حق و طبیعتِ هر انسانی است. رویای هم‌خوابگی با زنانِ خیالی یا آنانکه در دنیای واقعیت دوست، همکار، مدرس یا رهگذری ساده‌اند، از گواراترین تجربه‌های ذهنیِ هر مردی است. یکی از تاثیرهای هولناکِ کودتای خرداد بر شخصِ من، ویران‌شدنِ این فانتزی و لکه‌دارشدنِ آن است. بدترین اثر را هم تا کنون ماجرای ترانه موسوی به‌خاطرِ شدتِ توحش و بربریتِ انجام شده در آن داشت. پس از آنکه دردِ دل‌های مریمِ صبری را دیدم این حالت باز هم افزایش یافت. تیرِ خلاص به آن فانتزی‌ها اما &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2010/04/102943.php"&gt;نامه&lt;/a&gt;‌ی بهاره مقامی بود و کدامیک از ماست که نداند نوشته و کلمه توفانی به‌پا می‌کند که هیچ دیدار و شنیداری نمی‌کند. فرجام آنکه سیلِ واژگانِ آن نامه باقی‌مانده‌ی بنیانِ فانتزی‌های جنسیِ مرا نیز با خود برد. به‌ویژه که من خودم تخیلِ بسیار گریزپا و نیرومندی دارم. بیش‌تر در رویاها و کابوس‌های‌م سر می‌کنم و از هر شنیده‌ای یا خوانده‌ای یک خیالِ کامل با کوچک‌ترین جزئیات در ذهن‌م می‌پرورانم. اکنون هرگاه که این ذهنِ خسته بخواهد با یک فانتزیِ جنسی اندکی جست و خیز کند و لبخندی بر لبِ من بنشاند، به‌ناگاه ضجه‌های ترانه به میانه‌ی خیال‌پردازی‌های‌م هجوم می‌برد. ترانه از درد فریاد می‌کشد. حتا گاهی هنگامِ ساختنِ فانتزی‌ها ناگهان که این حالت پیش می‌آید، خودم را جای تجاوزگران می‌بینم. حال‌م بد می‌شود. همه چیز به‌هم می‌ریزد. انگار در حالِ جنایت باشم. هویتِ شخصیِ خودم را در این میان از دست می‌دهم و جای جنایتکاران با جای من عوض می‌شود. روشن است که در این وضعیت دیگر نمی‌توان آن فانتزی را ادامه داد چرا که رویای تو مسخ شده است و به‌شکلِ کابوس در آمده است.&lt;br /&gt;فانتزیِ جنسیِ بی‌گناه، پاک، معصوم و انسانی حقِ هر فرد است. اما از فانتزی‌های دلپذیرِ من هتکِ حرمت شده است؛ ناگهان به میانه‌ی خیال‌پردازی‌های جنسیِ معصومِ من، آن پاسدارهای ریشوی بدبوی بدریختی که کثافتِ خود را در بهاره می‌ریزند یورش می‌برند، لباس‌شخصی‌هایی که با درنوردیدنِ ناجوانمردانه‌ی تنِ مریم رایِ او را پس می‌دهند حمله می‌کنند و بسیجی‌هایی که وحشیانه به ترانه تجاوز می‌کنند و او را می‌کشند قدم می‌گذارند. ضجه، فریاد، اشک و خون همه جا را فرا می‌گیرد. بازی تمام شد. اینجا دیگر نه چیزی از معصومیتِ فانتزیِ من باقی مانده و نه نشانی از انسانی بودنِ آن. تجاوز به خیالِ آدم‌ها چیزی کم از تجاوز به واقعیتِ زندگیِ آنها ندارد. چندی ست به حجمِ کابوس‌هایی می‌اندیشم که حاکمیت به تک تکِ ما مردمانِ ایران در این ده ماه تحمیل کرد، به از خواب پریدن‌ها در شب، به اشک‌هایی که در خواب‌ها ریختیم، به رویاهایی که کابوس شدند، به خیال‌های مبهم و سیاهِ روزها و به فانتزی‌های هتکِ حرمت شده. &lt;/div&gt;&lt;blockquote class="" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;پس‌نوشت:&lt;br /&gt;چند روز پیش که برای نخستین بار نامه را خواندم نمی‌دانم بگویم چه حالی پیدا کردم و با اینکه عصر می‌خواستم جایی بروم افتادم در رختخواب و تا شب خوابیدم تا فراموش کنم بر او و بر ما چه گذشته است. اما شوربختانه خواب دیدم به دخترانِ معترض به‌وسیله‌ی مزدوران تجاوز می‌شود و من شاهد بودم و هیچ کاری هم از دست‌م برنمی‌آمد. این صحنه سه یا چهار بار تکرار شد. زجرآور و دردناک بود!&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;blockquote class=""&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;بازتاب در &lt;/span&gt;&lt;a href="http://donbaleh.com/link/252527"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;دنباله&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-848328210007895836?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/848328210007895836/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/848328210007895836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/848328210007895836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='فانتزی هتک حرمت شده'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-554679150225224353</id><published>2010-03-20T16:12:00.005+03:30</published><updated>2011-10-18T02:52:16.088+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نوروز'/><title type='text'>به‌درود ای سال درد!</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;ندا، سهراب، اشکان، ترانه، یعقوب، امیر ... سالِ هشتاد و هشت تا همیشه رنگِ خون خواهد داشت.&lt;br /&gt;ما خواستیم سرفراز زندگی کنیم و آنان عزیزترینِ جوانانِ ما را به تیرِ پلیدی سوختند.&lt;br /&gt;سالِ پیش به گنجینه‌ای بی‌کران از یادهای فراموش‌ناشدنی بدل شد؛ روزهایی که تک تکِ ما آنها را در قامتِ یک خاطره‌ی ملی آفریدیم، هم‌دردِ یکدیگر شدیم و آموختیم که زندگیِ دیگران زندگیِ ماست و همگی در این راه هم‌سرنوشت هستیم.&lt;br /&gt;نخستین نوروزِ سبزِ ما گرچه دل‌تنگِ شهیدان اما امیدوار به آینده است!&lt;br /&gt;در این ساعت‌های واپسین آمیزه‌ای از افسوس و آرزو شده‌ام؛&lt;br /&gt;افسوسِ از دست دادنِ سروهای سربلند و آرزومند به آزادیِ ایران‌زمین.&lt;br /&gt;و ناگزیر نسلِ ما نیز روزی خواهد خواند:&lt;br /&gt;&lt;i&gt;در بهارِ آزادی&lt;br /&gt;جای شهیدان خالی&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;تنها آرزوی‌ام آن است که این بهارِ آزادی دیگر هرگز خزانِ استبداد نشود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-554679150225224353?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/554679150225224353/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post_8730.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/554679150225224353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/554679150225224353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post_8730.html' title='به‌درود ای سال درد!'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-1816767427281497192</id><published>2010-03-20T14:46:00.009+03:30</published><updated>2011-10-18T02:51:41.704+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>روز دویست و هشتادم: بر مزار شهیدان در پایان سال</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;پنج‌شنبه بیست و هفتمِ اسفند، بهشتِ زهرا:&lt;br /&gt;با چند تن از دوستان رفتیم سرِ خاکِ شهدای جنبشِ سبز.&lt;br /&gt;یکی از بچه‌ها می‌گفت از شش تا هشتِ صبح اجازه نمی‌دادند هیچ‌کس از هیچ‌کدام از درهای بهشتِ زهرا وارد شود.&lt;br /&gt;سوی مزارِ شهیدانِ انقلابِ اسلامی و جنگِ تحمیقی چنان شوی احمقانه‌ای برپا کرده بودند که تنها زهرخند بر لب می‌نشاند؛ بلندگوهایی که پیوسته نعره می‌کشیدند یا مارشِ نظامی پخش می‌کردند تا باز هم بتوانند از حسابِ ذخیره‌ی کشته‌شدگانِ انقلاب و جنگ برای تحکیمِ پایه‌های استبدادِ ولایی برداشتِ نامشروع کنند.&lt;br /&gt;زمانی که ما پیاده به‌دنبالِ قطعه‌ی شهدایِ جنبش می‌گشتیم، گاردی‌ها با موتور در خیابان‌های اطرافِ قطعه‌ها مانور می‌دادند. نزدیکِ مزارِ ندا پر بود از لباس‌شخصی و نیروی انتظامی. چندین وَنِ نظامی و یک مینی‌بوس هم درست کنارِ قطعه‌ی شهدای جنبش آورده بودند.&lt;br /&gt;نزدیکِ ساعتِ دهِ صبح بود و پیرامونِ مزارِ ندا را چنان غُرق کرده بودند که هر کس به آن سو می‌رفت کاملاً هویدا می‌شد که برای چه آمده است. ما نتوانستیم سرِ خاکِ ندا برویم ولی به دیدارِ مزارِ مهدیِ کرمی (از شهدای بیست و پنجمِ خرداد) و یکی دیگر از شهیدان رفتیم که اندکی از محلِ تجمعِ سرکوبگران دورتر بودند (قطعه‌ی 257 و اگر اشتباه نکنم ردیفِ 180). روی قبرِ هر دو گل‌های سرخ و دانه برای کبوتر ریخته بودند.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;رژیمِ اسلامی حتی از خاکِ شهدای ما چنان هراسی دارد که صدها نیروی سرکوبگر را در آستانه‌ی نوروز به آنجا گسیل می‌دارد. عزیزانِ به‌خون‌خفته‌ی جنبش گرچه دیگر در میانِ ما نیستند اما حتی پس از مرگ همچنان دست‌های‌شان به‌نشانه‌ی پیروزی در سراسرِ بهشتِ زهرا بلند است و همین دست‌های سرخِ است که ما را به‌سوی مزارِ آنان فرا می‌خواند.&lt;br /&gt;جز خودمان تنها یک مادرِ پیر را شناختم که شماره‌ی قطعه‌های شهدای جنبش را پسرش برایش روی کاغذی نوشته بود و او تنها در بهشتِ زهرا دنبالِ مزارِ آنان می‌گشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همین زمینه:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mokhaalef.blogfa.com/post-415.aspx"&gt;حکومتی که از سنگِ قبر می‌ترسد&lt;/a&gt; / سازِ مخالف&lt;br /&gt;&lt;a href="http://jensemokhalef.blogspot.com/2010/03/blog-post_19.html"&gt;مهم فاتحه‌ای نبود که ما نخواندیم، مهم نگاهِ ما بود که آنها خواندند&lt;/a&gt; / تا رفعِ حجابِ اجباری&lt;br /&gt;&lt;a href="http://alice-in-wonderland.persianblog.ir/post/715"&gt;من امسال عید ندارم&lt;/a&gt; / آلیس در شگفت‌زار&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-1816767427281497192?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/1816767427281497192/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1816767427281497192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/1816767427281497192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html' title='روز دویست و هشتادم: بر مزار شهیدان در پایان سال'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-2054887781691295276</id><published>2010-03-14T03:01:00.014+03:30</published><updated>2011-10-18T02:47:27.721+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احساس شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی شخصی'/><title type='text'>دو تصویر از یک زندگی</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;عصر، آذر ماه، درگاه ورودی تالار مولوی:&lt;br /&gt;دو دوستِ من کنارِ یکدیگر وارد شدند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم. چه زیبا بود با هم بودن‌ِشان و قدم‌زدن‌ِشان در کنارِ هم. به من که رسیدند با شادی به هر دو گفتم «درست مثلِ عروس و دامادها شده‌اید!». چه باشکوه! چه برازنده!... لحظه‌ی ورودشان هرگز از خاطرم نمی‌رود. از در کنارِ هم بودن‌ِشان بهترین حسِ دنیا را داشتم. دختر را سالی پیش‌تر می‌شناختم و با پسر دو ماه پیش از آشتیِ این دو آشنا شدم. پس از آن هر بار که این دو را در کنارِ هم می‌دیدم همین حس را داشتم. چهره‌ی پسر انگار همیشه نگران بود؛ انگار یک دل‌نگرانی و دغدغه‌ی خاطری پیوسته در نگاهش می‌دیدم. هر دو همانندِ من تئاتردوست بودند و البته وسواسِ پسر در تئاتر بسی از دختر و من بیش‌تر بود. روزِ آشناییِ من با هر دو یک روزِ تئاتری بود. وقتی کنارِ هم بودند همه چیز درست و هم‌ساز بود. هر دو با اینکه تفاوت‌هایی داشتند اما یکدیگر را به‌خوبی تکمیل می‌کردند؛ دندانه‌های روحِ‌شان به‌زیبایی در یکدیگر جفت می‌شد. دختر سخت‌گیر بود و پسر آسان‌گیر. زیستِ کلاسیکِ دختر، گرایشِ چهارچوب‌ناپذیرِ پسر را مهار می‌کرد و زیستِ آزادانه‌ی پسر، گرایشِ پرهیزمدارانه‌ی دختر را. این اصطکاکِ دل‌پذیر در گفتگوها و هم‌سخنی‌های آنها نیز گاه شیرین‌ترین لحظه‌ها را می‌آفرید. دختر از شایستگیِ درسیِ فلان دوستش سخن می‌گفت و پسر با شیطنت رو به من می‌گفت «فقط درس براش مهمه!»، دختر رو به همکلاسی‌اش می‌گفت «فلان استاد بدجور تو پاچه‌ی آدم می‌کنه» و پسر با لبخندی شیطنت‌آمیز از این واژگان اظهارِ شگفتی می‌کرد. به خوش‌قلبیِ دوستی فکر می‌کردم که چه نیک‌اندیشانه این دو را پس از یکسال دوری دوباره به یکدیگر پیوند داد. با آن دو به من خوش می‌گذشت. با خودم می‌گفتم هر دو نشانِ سال‌ها زندگیِ شیرین و پربار را بر پیشانی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظهر، اسفند ماه، غسال‌خانه‌ی بهشتِ زهرا:&lt;br /&gt;گویی به خوابی ژرف رفته باشد؛ بی‌بازگشت و باورنکردنی. دردِ از دست دادنش تاب‌‌آوردنی نیست و صدای گرم و دلنشین‌اش دمادم در گوش‌ام زنگ می‌زند. دختر بیرون گریه می‌کند و من اینجا. چندی میانِ این پنجره و آن پنجره سرگردان هستی در حالی که نمی‌دانی عزیزِ تو کدام‌یک از اینهاست و یا چه زمان او را خواهند آورد. اما سرانجام گمان می‌کنم که پنجره‌اش را یافته باشم. لحظه‌ای که مرده‌شورها پیشبند و دستکش دست می‌کنند سرم گیج می‌رود و حالِ بدی دارم؛ چیزی شبیه به آن حسِ دلهره، هراس و تنهایی در اتاقِ عمل پیش از آنکه داروی بیهوشی کارگر شود. انگار رخدادی ناگوار بر تو آوار شده باشد؛ چیزی که نباید پیش می‌آمد. انگار چیزی سرِ جای خودش نباشد و توانِ سر و سامان دادن به این آشفتگی را نداشته باشی و از این ناتوانی رنج بکشی. کیسه‌ای سیاه روی چرخ می‌آورند و زیپِ آن را باز می‌کنند. خودش است و در یک آن تمامِ وجودم تهی می‌شود. عزیزانِ آدم هیچ‌گاه نمی‌میرند. مرگِ او دردناک‌ترین دروغی بود که پیشِ چشمانم می‌دیدم. انگار همچون شهریاران خوابیده باشد و دلاکان در گرمابه او را حمام کنند. باورم نمی‌شود که مرده است. به یاد می‌آورم شبی را که در خیابان‌های تهران می‌راند و با یکدیگر آرزو کردیم روزی را ببینیم که ایران از چنگِ استبدادِ رژیمِ آدم‌خوار رها شده است و زنان و مردان در این خیابان‌ها به دست‌افشانی و پایکوبی می‌پردازند. پندارِ آن روزِ رویایی، لبخندِ شادی و شوق بر چهره‌ی هر دوی ما نشاند! به یاد می‌آورم خاطره‌ی شیرینِ آن شب را که با دوستِ خوش‌قلب‌ِمان (پیش از آنکه این دو را به یکدیگر دوباره پیوند دهد) مِی خوردیم و جام‌ها را به‌سلامتیِ دختر به یکدیگر زدیم. نگاهِ نگران، شاد و مهربانش از خاطرم نمی‌رود. به یاد می‌آورم که شبی در یکی از رستوران‌های تهران منتظرِ خالی شدنِ میز بودیم. پسر این سو نشسته بود و دختر آن سو سرگرمِ سخن گفتن با دیگران بود. ناگهان آمد روبروی پسر و با همان لحن و لبخندِ همیشگی گفت «چرا تنهایی؟». به یاد می‌آورم که هنرِ زیستن می‌دانست و اینکه چقدر زندگی را دوست داشت. آن تجربه‌ی تلخ و شیرینِ یکی از روزهای سبز به یادم می‌آید؛ که ناگهانی بازداشت شدیم و ناگهانی آزاد شدیم و سپس در یکی از یورش‌های سرکوبگران ناگهانی همدیگر را گم کردیم. خودم را سرزنش می‌کنم که صبحِ روزِ عاشورای خونین بدعهدی کردم، تنهایش گذاشتم و تنها رفتم و او ناگزیر شد منتظرِ دوستانی دیگر بماند. چرا که او در روزهای اعتراض هم زندگی می‌کرد و دوست داشت لذتِ این زندگی را همچون دیگر روزها با آشنایان شریک شود. درست وارونه‌ی من بود که هر یک از این روزها را خیلی جدی و سخت می‌گرفتم، نمی‌خواستم مسوولیتِ کسی بر گردنم باشد و در نهایتِ خودخواهی مدت‌ها بود که تنها می‌رفتم. او اما در روزهای راه‌پیمایی به همان آسودگی و شادیِ دیگر روزهایش بود و دوست داشت در کنارِ دوستانش باشد. یادم می‌آید که یک روز پیش از آن روزِ شوم به او زنگ زدم تا با هم برویم تئاتر اما تهران نبود و در عوض مرا آخرِ هفته به تولدِ دختر دعوت کرد؛ تولدی که دختر با جامه‌ی سیاه و همگی با لبخندی گریان دورِ یکدیگر جمع شدیم و جای او خیلی خیلی خالی بود. به‌همین زودی دلم برایش تنگ شده است!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13174518-2054887781691295276?l=makhlough.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://makhlough.blogspot.com/feeds/2054887781691295276/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2054887781691295276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13174518/posts/default/2054887781691295276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://makhlough.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='دو تصویر از یک زندگی'/><author><name>Creature</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02805397532103611117</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_-PbvVJV-2Fw/TAIOY5ufKsI/AAAAAAAAAcg/IS0TGsvz2V4/S220/06%2520self%2520portrait.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13174518.post-3695400440126680987</id><published>2010-02-14T20:20:00.028+03:30</published><updated>2011-10-18T02:43:59.334+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خیابان سبز'/><title type='text'>روز دویست و چهل و پنجم: خامنه‌ای باز هم تقلب کرد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;b&gt;سرکوب دیوانه‌وار و سازماندهی حساب‌شده&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آنچه در موردِ سی و یکمین سالگردِ سیاهِ انقلابِ اسلامی می‌نویسم، تا جایی که توانستم عنوان‌بندی شده و در سه بخش ارایه می‌گردد تا خوانندگان به‌خاطرِ درازیِ متن هر پاره را که پسندشان افتاد بخوانند. ابتدا دیده‌های من از نه و پانزده دقیقه‌ی صبح تا دوازده و نیمِ پس از ظهر، سپس دیده‌های دیگر دوستان از رخدادهای آن روز و در پایان مهم‌ترین بخش (از نظرِ خودم) که ارزیابیِ این روز در زیرِ پنج عنوان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیده‌های خودم:&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;نه و پانزده دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. نیروها از همان تقاطعِ مفتح و ابتدای اتوبانِ مدرس حضور داشتند. در آغاز که پیش می‌رفتی گمان نمی‌کردی آرایشِ نیروها با بارهای گذشته چندان تفاوتی داشته باشد. اما از آغازِ خیابانِ کریمخان غُرق شدنِ مسیر و انبوهِ نیروهای امنیتی و گاردی یادآورِ حجمِ نیروها در سیزدهِ آبان بود. &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(1)&lt;/span&gt; اما باز هم چنین نبود. ساعتِ نه و نیم که به تقاطعِ بلوارِ کشاورز و کارگر رسیدم و پس از آن که از خیابانِ کارگر واردِ انقلاب شدم، تازه دانستم که داستان چیزِ دیگری ست. با لحاظِ درازای مسیرِ راه‌پیمایی و مشاهده‌ی انباشتگیِ نیروها، باید بگویم که بدونِ هیچ بزرگ‌نمایی، میزانِ نیروهای سرکوبگر صد برابرِ سیزدهِ آبان بود. «حکومتِ نظامی» بهترین تعبیر برای بازنماییِ نمایشِ رذیلانه‌ی خامنه‌ای در روزِ 22 بهمن است.&lt;br /&gt;مردمِ پشتیبانِ حکومت یا همان سیاهی‌لشکرها چندان زیاد نبودند اما آن‌قدر بودند که خیابان را بپوشانند و دوربین‌های صدا و سیما بتوانند خوراکِ آقا را جور کنند. از سیاهی‌لشکرها مهم‌تر اما نیروهای امنیتی بودند که بینِ مردم در مسیرِ اصلی و به‌ویژه در پیاده‌روهای دو سوی خیابانِ انقلاب (خصوصاً سمتِ راست) حضورِ انبوهی داشتند. جوری که همان آغازِ ورود به خیابانِ انقلاب که اندکی بیش‌تر پیش نرفته بودم یکی از امنیتی‌ها من را کنار کشید و کولی‌ام را جستجو کرد و سپس اجازه داد بروم. شعارها از «مرگ بر منافق» بود تا «استقلال، آزادی، جمهوریِ اسلامی» (همان شعاری که تارنماهای جنبش برای سبزها پیشنهاد کرده بودند) که بی‌درنگ مرا یادِ &lt;a href="http://ang0sht.blogspot.com/2008/08/blog-post_28.html"&gt;این ژرف‌نگری&lt;/a&gt; انداخت که به‌هرحال هر جنبشی باید بتواند خواست‌های خود را گرچه در شکل با طرفِ دیگر مشترک باشد، به‌گونه‌ای در شعارهایش جلوه‌گر سازد که محتوای آن ویژه‌ی خودش باشد و نتوان آن شعار را برای همان شکل اما با محتوایی سراسر تباه مصادره کرد.&lt;br /&gt;ساعتِ ده دقیقه به ده از جمعِ سیاهی‌لشکرها جدا و واردِ خیابانِ والعصر شدم (دقت بفرمایید که این با ولیعصر تفاوت می‌کند و یکی از برکات و حسناتِ این ایام، به تعبیرِ مرحومِ امام، همین تعلمِ کوچه پس‌کوچه‌های مدینه است!). پیش از خروج از خیابانِ انقلاب البته برای دومین بار یکی از لباس‌شخصی‌ها من را کنار کشید و کولیِ مربوطه را وارسی کرد. خودِ خیابانِ والعصر و میدانِ توحید هم پُر از نیرو بود. ساعتِ ده واردِ خیابانِ نصرت شدم و در این بین گاه چندین و چند نفر از معترضان را می‌دیدم که تنها نگاه‌های ماتِ خود را به یکدیگر گره می‌زدیم.&lt;br /&gt;اما ساعتِ ده و پانزده دقیقه که دوباره واردِ خیابانِ کارگرِ شمالی شدم با جمعی نزدیک به صد نفر از معترضان روبرو شدم که در پیاده‌روهای دو سوی کارگر به‌سمتِ انقلاب پیاده می‌رفتند. پیش از پاساژِ صفوی اما لباس‌شخصی‌ها دو تن از دخترانِ جوان را بی‌هیچ گناهی با ضرب و شتمِ وحشیانه بازداشت کردند. جیغ و فریادِ این دو دختر باز هم همان حسِ تلخ و زجرآورِ روزهای راه‌پیمایی را در وجودت سرازیر می‌کرد؛ حسِ تحقیر و ستم‌دیدگیِ ژرف و فراگیری که همه‌ی زندگیِ انسانِ ایرانی را در این سه دهه در کامِ خود فرو برده است. یکی از دخترهای معترض به دوستش با گلایه می‌گفت که «وقتی در زندان کشتندشان آن وقت اعتراض می‌کنیم!» اما خب خودش هم داشت از آنجا دور می‌شد و به‌راستی که در میانِ آنهمه آدم‌خوارِ خامنه‌ای از دستِ هیچ‌کس کاری ساخته نبود. چون به‌آسانی می‌توانستند هر صد نفر را بازداشت کنند و این را در ادامه از بازگوییِ دیده‌های دوستانِ خودم درخواهید یافت. ده و سی دقیقه دوباره واردِ خیابانِ انقلاب شدم و کمی پیش نرفته بودم که دیدم امنیتی‌ها دو خانمِ میانسال را بدونِ اینکه هیچ چیزی گفته باشند یا سبز همراه داشته باشند، با توهین بازداشت کردند.&lt;br /&gt;سخنرانِ راه‌پیماییِ نمایشی از بلندگوها دم از انتخاباتِ پرشکوهِ 22 خرداد می‌زد و اینکه مردم در سالگردِ انقلاب نشان دادند که بر سرِ مشارکتِ هشتاد و پنج درصدیِ خود برای پشتیبانی از نظام و رهبری ایستاده‌اند و آنانکه انتخابات را زیرِ سوال بردند باید به دامانِ ملت بازگردند و از این قبیل آرزوهای دست‌نیافتنی.&lt;br /&gt;تصاویرِ خامنه‌ای به‌فراوانی در زیرِ دست و پای هوادارانش له می‌شد. یک شرکت با نامِ «سایپا امین» نیز قاب‌های چوبیِ گران‌قیمتِ رهبر را میانِ سیاهی‌لشکرها پخش می‌کرد.&lt;br /&gt;در این میان یک موردِ چشم و گوش‌نواز نیز رخ داد. در ایستگاه‌های ویژه‌ی بچه‌ها یک خانمِ گزارش‌گر سراغِ دختربچه‌ای رفت و گفت «دخترم! از شعارهایی که امروز یاد گرفتی یکی‌شو میگی؟» دخترک هم بی‌درنگ گفت «مرگ بر شاه». نیازی نیست بگویم که در آن لحظه سراسرِ وجودم از این پاسخِ پرمعنا و امروزی، در چه لذت و شادی‌ای فرو رفت!&lt;br /&gt;نزدیکِ ساعتِ یازده و پانزده دقیقه که می‌خواستم از جمعِ این مردمانِ خواب‌زده جدا شوم، سرِ خیابانِ رودکیِ شمالی برای سومین بار یک بشکه‌ی گهِ امنیتی که سنی نزدیک به برادرِ کوچکِ من داشت کنارم کشید و کولی‌ام را وارسی کرد. واردِ خیابانِ رودکی شدم و از خیابانِ نصرت به خیابانِ قریب و از آنجا به بلوارِ کشاورز رسیدم. پانزده دقیقه به دوازده بود که کم کم لباس‌شخصی‌ها با موتور به لانه‌های خود باز می‌گشتند. یک گله موتور سوارِ امنیتی از سمتِ چپِ بلوارِ کشاورز (نزدیکِ میدانِ ولیعصر) باز می‌گشتند؛ سردسته‌ی‌شان برای ترساندنِ ملت کلاهِ جلادها و دزدها را به سر داشت (دو چشم و یک دهان)، دو باتون در دست گرفته بود و به‌نشانِ پیروزی بلند کرده بود و موتور هم خودش می‌رفت. پشتِ سرش هم دیگر اعضای گله به‌پیش می‌تاختند و نعره می‌کشیدند. در همین زمان پيرمردي از کنارم رد شد و گفت «خدا را شکر که امروز خوار و خفیف شدید!» و من هاج و واج با خودم می‌گفتم «یعنی تا این حد تابلو هستیم ما؟!». کیانوشِ عیاری را در پایانِ بلوارِ کشاورز دیدم که تک و تنها به‌سوی میدانِ ولیعصر می‌رفت. یک دختر و پسر او را شناختند و شادمان به‌سویش رفتند و گرمِ سخن شدند. نزدیکِ میدانِ ولیعصر نوجوانانِ بسیجی را با آرمِ زردی بر سینه‌های‌شان برای دهن‌کجی به معترضان صف کرده بودند. به چشم‌های‌شان که نگاه می‌کردی از اینکه در این سن قربانیِ رذالتِ رژیم شده‌اند، می‌سوختی.&lt;br /&gt;ساعتِ دوازده و ده دقیقه بود که در بلوارِ کریمخان و پیش از رسیدن به خیابانِ حافظ برای چهارمین بار یک لباس‌شخصی مرا کنار کشید و این یکی دقیق‌تر کولیِ بیچاره را بازرسی کرد. راستش در میانِ نشریه‌ی «نگاهِ نو»، دو ماسکِ سبزِ نو داشتم. این تنها کسی بود که برخلافِ سه‌تای پیشین نشریه را باز کرد، ورق زد و دو ماسک را دید. اما چیزی نگفت و پرس و جو کرد که از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی. منِ گیج هم گفتم «از خانه می‌آیم و به خانه می‌روم». او هم پاسخِ من را پرسش‌گونه تکرار کرد و من این‌بار گفتم «برای راه‌پیمایی رفته بودم». اما رها کردند.&lt;br /&gt;ساعت از دوازده گذشته بود که اندکی دورتر پیرزنی که با اهلِ خود در کناری نشسته بود خطاب به سرکوبگران گفت: «خدا ریشه‌ی‌تان را بکند!» و من هم بی‌درنگ پاسخ دادم «ان شاء الله!». این یگانه بازخوردِ مثبت و هم‌دلانه‌ای بود که آن روز دریافت کردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;دوازده و پانزده دقیقه در میدانِ هفتِ تیر ارشدِ نوجوانانِ بسیجی آنان را سرزنش می‌کرد که چرا سرِ جای‌شان نیستند و گفت «فقط از من دستور بگیرید و به حرفِ هیچ‌کسِ دیگر گوش نکنید!». بیچاره‌ها خودشان هم با یکدیگر درگیری داشتند. گله‌های موتورسوار همچنان در پیرامون می‌چریدند. دوازده و نیم آنجا را ترک کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;i&gt;دیده‌های دوستان:&lt;br /&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;یکی از دوستان که در آریاشهر بود خودش ضرب و شتمِ کروبی را دیده بود، می‌گفت آنجا وحشی‌هایی بودند که تا کنون کسی در خیابان نظیرِشان را ندیده بود؛ درندگانی که به‌صورتِ معترضان چنگ می‌زدند. همو می‌گفت که در خیابانِ بهبودی همانندِ نقل و نبات ملت را به ک
