با دختری که همراه دوستپسر گرامی جهانگردی میکنند نشسته بودیم در کافه به گپ و گفت و تمرین زبان فارسی-آلمانی، ازش پرسیدم کجاها رو بیشتر دوست داشتی، فرمود برزیل و کلاً آمریکای لاتین بدک نیست ولی westernize و غربیسازی شدهاند و چندان برای منِ آلمانی جالب نیست. عوضش کشورهای آسیایی فرهنگ خودشان را دارند و خیلی جذابتر است (خاورمیانه را هنوز نرفته بود). برای مطمئن شدن از مقصودش پرسیدم یعنی منظورت اینه که مثلاً برزیل از ارزشهای غربی تقلید کرده؟ تایید کرد که بله، از ما تقلید میکنند و خب ما میریم جهانگردی که چیزهای جدید ببینیم نه اینکه با نسخهی دستِ دوم خودمون مواجه بشیم. تهش چیه؟ اینکه همین عزیزان میرن ایران و از دیدن چادر یه جور ذوق میکنن و از حجاب بیحجابانهی دخترکان و دلبرکان تهرانی هم یه جور دیگه و به مجموع این فلاکت و سرکوب سیستماتیک و آپارتاید مذهبی میگن culture و اصالت بومی و غیره. یادم است که در مستندی دربارهی دوران شاه یکی از این تحلیلگران نابغهی غربی گفته بود وقتی که دیدم گیلاس شرابش رو با کارتر در مهمانی تهران برده بالا با خودم گفتم چقدر این آدم نادانه ومردم خودشو نمیشناسه و همون روز مطمئن شدم که موندنی نیست و ازین دست مهملات. خب من در اینجور نگاه بیش از تحلیل، آرزو و دلخواه خود غربیها رو میبینم. برای اینها کشوری که اکثریتش مسلمانند یعنی کشوری که باید توش قوانین اسلامی که نشانهی فرهنگ و سنت خود باشندگان اونجاست حکمفرما و سلطهگر باشه. جز این باشه براشون عجیبه و یه جای کار ایراد داره. البته بدبختانه ما هم در انقلاب شکوهمند و سپس اصلاحات بیست ساله ثابت کردیم که درست میگفتن. ولی مشکل کجاست؟ اینکه هست/نیست غربیها دربارهی خاورمیانه خیلی شبیه باید/نباید است. یعنی صرف توصیف نیست و یه جور توصیه و نگاه هنجارگرایانه توشه. برای خودشون هنجار اینه که ارزشهای غربی داشته باشن و برای باقی دنیا هنجار اینه که ارزشهای غربی نداشته باشن وگرنه بورینگ و خستهکننده و غیرطبیعی هستند. حقوق بشر هم روی کاغذ جهانیه و اصل و اساسش ربطی به خاورمیانه نداره یا بهتر بگم نباید داشته باشه. شما با یک منبع پایانپذیر و یک منبع پایانناپذیر تعریف میشید: نفت و اسلام. همین و بس! یا همینید و بس!
نمایش پستها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب مهاجرت. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه
۱۳۹۵ اسفند ۲۶, پنجشنبه
از دریچه نگاه دیگران
با یک خانم برازندهی ایتالیایی در کافهای گپ میزدم. گفت در کودکیاش تصویرهای شهبانو برایش حکم قصههای پریان را داشت. هنگام گفتن این جمله هم حتی لبخند زیبایی بر لبش آمد و گل از گلش به یاد خاطرات خردسالی شکفت. من در مستندها دیده بودم کسی از هممیهنان چنین چیزی بگوید ولی بار نخست بود که از یک اروپایی چنین چیزی را میشنیدم. خب گفتن ندارد که زیبا و زشت در سیاست فقط زیبا و زشت نیست بلکه یک جهان معنی و گونهای زیست جمعی با خود دارد. گرچه هیچ گزینگویهای نیست که ناگزیر از سادهسازی باشد، ولی میتوان بهدرستی گفت که «آنان زیبا بودند و اینان زشتند». جهان ایرانی آن زمان زیبا بود و اکنون زشت است. بازنُمایی و پنداشت جهانیان هم از ما در آن دوران زیبا بود و اکنون زشت است. مشکل چه بود؟ تصور ایرانی از خودش (و در نتیجه تصویری که از خود و کشورش به دیگران نشان میداد) در آن دوران فرسنگها با واقعیت فاصله داشت.
پسنوشت:
«رویهمرفته» و پسوند «تر» و غیره را خودتان هر جا خواستید به متن بیفزایید. خلاصه پسندیدگی و امر پسندیده را در سیاست هرگز نباید دست کم گرفت. اینجور هم میتوان گفت که «آنان پسندیده بودند و اینان ناپسندند».
۱۳۹۵ آذر ۳۰, سهشنبه
تجربههای برلینی - یک
هر پاره بیارتباط با دیگر بخشهاست و از این متن دراز هر گوشه را که خوش داشتید بخوانید. نامهای افراد در اینجا لزوماً با نامهای واقعیشان یکی نیست.
۱
کریستین دختری فمینیست و خوشگل و فرهیخته است. یکبار توصیف جالب و عجیبی از سینمای کیشلوفسکی کرد: آثار او زیاده از حد مردانه است درست مانند پولانسکی. با اینحال نیمفومانیاک فونتریه را بسیار پسندیده بود. از هر جهت هم (چهره و خنده و هیکل) مرا یاد دوستی در تهران میاندازد که برای خودش فنومنی بود. کریستین در برلین زاده شده است. در یک قرار سینمایی شش نفره او را دیدم. در لابهلای سخنان جورواجور، از برلین هم گفتیم. او هم آغاز کرد به درددلهایی تلخ و بسیار واقعی؛ من اینجا زاده شدهام اما این برلین آن برلینی نیست که من میشناختم. کسی که سی و پنج سال اینجا زندگی کرده باشد میفهمد که در شش سال اخیر چقدر این شهر دگرگون شده است، چه از دید بافت باشندگانش و چه از دید هزینههای زندگی. در سالیان اخیر در محلهیمان مُشتی پولدار بیبته سبز شدهاند. این شهر دارد بهگونهای هولناک بدل میشود به چیزی که برای من غریبه و ناشناخته است. شما نمیتوانید حس کنید چقدر دردآور است که در زادگاهت زندگی کنی اما عمیقاً احساس کنی که زادگاهت را از دست داده ای. میگفت من برلینم را از دست دادهام. میگفت کم کم دارد برایم میشود آرزو که بروم جایی و بتوانم به زبان مادریام سخن بگویم. میگفت روزی سرگرم گفتگو با یک دسته توریست فرانسوی بوده است و در خلال گپ و گفتها میگوید دوست دارد به پاریس سفر کند و آنها بیدرنگ با لبخند طعنهآمیزی پاسخ میدهند که «ولی باید فرانسوی یاد بگیری!». کریستین میگفت همین جمله و کل مکالمهی خودشان با من اما به انگلیسی بود. آزردهخاطر بود که گویا هیچکس در زادگاهش احساس نیاز نمیکند که به زبان آلمانی سخن بگوید.
۲
آلفرد مردی میانسال و بسیار خوشمشرب و باصفا بود. او مرا از اوزنابروک با کلی بار آورد به برلین. خودش در نزدیکی برلین کار میکرد و در شهری نزدیک اوزنابروک زندگی. داستانش بسیار شنیدنی است. میگفت وقتی برای این شغل پذیرفته شد، همهی دوستانش شرط بستند که زندگی زناشوییاش بههم میخورد. ولی تا به امروز نُه سال میشود که او روزهای کاری هفته اینجاست و آخر هفته نزد همسر و دخترش میرود. بهشوخی میگفت بسیاری از آن رفقایی که سر طلاق ما شرط بستند، خودشان الان از همسرشان جدا شدهاند. میگفت این وضعیت (رابطهی راه دور) دشوار است ولی ناممکن نیست.
آلفرد برایم از دهاتی هشتصد نفره گفت که دولت آلمان بیش از دو برابر ظرفیتش پناهنده به آنجا فرستاده است. سپس هشت قتل در دهاتی رخ میدهد که به عمرش چنین چیزی ندیده و در سکوت و سکون و بیخبری زیسته است. میگفت الان بروی آنجا هر کدام از دهاتیها از پیر و جوان و زن و مرد آشکارا خشم و نفرت خود را از خارجیها نشان میدهند و میگویند ما حتی یک خارجی در این دهات نمیخواهیم داشته باشیم. میگفت اکنون یک گردان پلیس شبانهروز پیرامون کمپ پناهندگان آنجا پاس میدهد تا میان بومیان و پناهندگان درگیری رخ ندهد. آلفرد میگفت خانم مرکل اعلام کرده که دوباره نامزد میشود اما کسی نیست از او بپرسد که شما اینهمه ستایش اخلاقی برای باز کردن آغوش کشور به روی مردمان بیپناه شنیدی ولی وارونهی قول و قرار و تعهدی که به شهروندان آلمانی دادی، نتوانستی برای این نزدیک به دو میلیون انسان جدید برنامهریزی کنی.
در خلال گفتگو با آلفرد نظریهی تفکیک اسلام از مسلمانی را طرح کردم و از ریا و دوچهرگی رسانهای و حتی آکادمیک اروپا انتقاد نمودم. در ضمن سخنانم یک اشارهی کوتاهی هم کردم که من خودم دورهای در نهاد دینی رسمی درس خواندهام و «من اسلام را میشناسم. شما با این چندفرهنگگرایی گور ارزشهای اروپایی را خواهید کند. همانندهای ما از اسلام گریختهایم به اینجا و باز هم اسلام اینجا رهایمان نمیکند». چه میخواهم بگویم برایتان؟ اینکه ذهنیت یک غربی چقدر در برخورد با ما پیچیده و دور و بدفهمیبرانگیز است. آلفرد وقتی آغاز کرد به گفتن تجربههایش از کار در آلمان شرقی و دهههایی که این کشور پشت سر گذاشته است و بحران پناهجویان در پنج سال اخیر ناگهان از دهانش پرید و یکی از جملههای من را عیناً به خودم برگرداند «اینها آمدهاند در این کشور و همانطور که خودت هم گفتی به فرهنگ غربی کوچکترین احترامی نمیگذارند و برای من دیگر مهم نیست از اسلام فرار کردهاند یا از هر چیز دیگر». جمله پارادوکسیکال بود البته. کسی که از اسلام و فضای اسلامی دل خوشی نداشته باشد، خواه ناخواه با فرهنگ باخترزمین احساس نزدیکی میکند. ولی فارغ از تناقض چیزی که آلفرد گفت، من در یک لحظه دیدم که ذهنیت آلفرد مرا با اسلامگرایان اینجا کمابیش همکاسه و همسرنوشت کرده است. صورتبندی رادیکال از چنین ذهنیتی شاید اینگونه باشد: «یک خاورمیانهای یعنی یک اسلام مجسم. برگردید به همان جهنمی که از آن آمدهاید! آن جهنم مال شماست و شما مال آن جهنمید. به ما چه؟». البته در رفتار عملی، آلفرد با من درست مانند فرزندش برخورد کرد. و مطمئن باشید آلمانیجماعت با آن احساس گناه تاریخی و کمر خمشده زیر بار اخلاقی جنگ دوم، تا با شما احساس صمیمیت و انس نکند حتی یک کلمه در باب این موضوعات سخن نمیگوید. من شوربختانه در بسیاری از این مردم شریف حس ترسخوردگی و محافظهکاری و خودسانسوری را دیدهام. راه حل چیست؟ از این وضعیت کودکانهی عذاب وجدان بیرون آمدن و سیاستی یگانه و کارساز در پیش گرفتن؛ باز گذاشتن نقد ذهنیت اسلامی در رسانهها و دانشگاهها و همزمان کوشش برای زدودن ذهنیتی بومی که باشندهی برآمده از آن خطه را با فلاکتهای آن خطه یکی میکند. البته که شاهد برای تایید اینهمانانگاری میان دین اسلام و فرد مسلمان و آدم خاورمیانهای در اروپا فراوان است (به احتمال زیاد جنایت دیروز هم یک بینهی دیگر خواهد بود). ولی نجات اروپا و خاورمیانه یعنی مبارزه با ایدئولوژی اسلامی و پیوند همدلانه با انسان خاورمیانهای.
۳
سیلویا اهل نروژ است. برای من یادآور همهی شکوه و تباهی توامان سدههای میانه است. او صادقانه میگفت فمینیست نیست و برابریخواه است و راست هم میگفت. از نژادپرستی مثبت حرف میزد و اینکه یک مرد اروپایی با تبعیض ضد سیاهپوستان مخالف است اما وقتی زن شرقی دقیقاً بهخاطر جایگاه فرودستش به او نزدیک میشود، هیچ مشکلی ندارد و به خودش هم میبالد. یا مثال میزد از زنان اروپایی که به مردان سیاهپوست فقط به چشم ابزار لذت نگاه میکنند و صد سال سیاه آنان را شایستهی ازدواج نمیبینند. او نام این وضعیت را تبعیض مثبت میگذاشت و خودشان را به دورویی متهم میکرد. سیلویا مانند قرون وسطا میخواست جامعه را در راستای ارزشهای خانوادگی هدایت کند و مرز قانون و اخلاق را درنوردیده بود. با روسپیها بر سر مهر نبود و میگفت شوهر من اگر برود سمت یکی از اینها نصف تقصیر گردن شوی من است و نصف دیگر گردن آن بدکاره. باور نمیکردم یک زن از فرهنگ اسکاندیناوی تا بدینحد پدرسالارانه به جهان بنگرد. روایت او از مدعای درست «زن نباید در پیوند انسانی خودش سکس را به ابزاری برای تحریم و تسلیم طرف مقابل بدل کند» تا جایی پیش میرفت که مرز سکس و تجاوز را در زندگی زناشویی کمرنگ میکرد، چرا که او قویاً باور داشت زن در رد درخواست سکس شوهرش باید دلیل قانعکنندهای داشته باشد نه اینکه فقط خودش را لوس کند و بهانه بیاورد (یادآور مفهوم «تمکین» در فرهنگ اسلامی). سیلویا ذهن بسیار تیز و طوفانی و تحلیلگر و زبان بسیار شیوا و تکلم بسیار شتابان و همهنگام رسایی داشت. خیلی صریح گفت که با مردان زیادی قرار ملاقات گذاشته است ولی فقط با سه نفر تنانگی کرده است. خیلی روراست به من گفت که دو نفر قبلی دوستپسرهایش بودهاند و «آنان مرا رها کردند و احساس مرا آزردند». شوهر آلمانیاش را دوست میداشت و شواهد نشان میداد که پیوندشان عاشقانه و استوار است. چون وقتی پس از چهار ساعت بحث فشرده از او پرسیدم اینهمه انرژی را از کجا آورده است گفت «سکس خوب!» و ادامه داد «من با شوهرم روزی دو بار سکس میکنیم و گاهی هم رکورد پنجبار را میزنیم». فراز فکشکن کجاست؟ اینکه او در ضمن پشتیبانی از ارزشهای «اخلاقی» خانوادگی و اینکه مجردها و هر-شب-با-یکی-آرمندگان و تنسپاران (بهقول نیما قاسمی) باید تاوان این لودگی و بیمسئولیتی و باریبههرجهتبودگی را پس بدهند، اشاره کرد به اینکه در عربستان سعودی دست دزد را قطع میکنند و فکر میکنی آمار دزدی آنجا چقدر است؟ صفر. به او گفتم که این مدعایش فارغ از درستی و نادرستی، پیوند شوم پدرسالاری و اسلامگرایی است. از ارزشهای حقوق بشر گفتم و اینکه مثلاً غرب باید اسلامگرایی را بیملاحظه سرکوب کند، چون اسلامگرایی الان یک نهاد بزرگ و چندملیتی و سوداگر است که کاری جز گسترش وحشت و توحش ندارد. ولی حتی یک تروریست زندانی اسلامگرا هم حقوقی دارد مانند حق داشتن وکیل و ارائهی دفاعیات و فرجامخواهی و غیره. یک جوان نازنین هندی هم در بحث ما بود که هر وقت سیلویا از اعدام دفاع میکرد او هم با شور و حرارتی شرقی پشتبندش (مثل وزیر شعار) سرکار خانم را تایید میکرد. جوان هندی میگفت کسی که تجاوز میکند یا آدم میکشد دیگر انسان نیست و احترامی ندارد. من هم گفتم اتفاقاً تمدن معاصر بر این ایده بنا شده که او هنوز انسان است و اگر شما حتی در یک مورد از کسی انسانیتزدایی کنید دیگر نمیتوانید جلوی این روند را بگیرید و چرخهی پوچ درندهخویی را تکرار میکنید. سیلویا باز مثال زد از آن جوان راستگرای نروژی که کودکان بسیاری را چند سال پیش به رگبار بست و هنوز هم پشیمان نیست. میگفت فکر میکنی این آزاد شود چه میکند؟ آیا جامعه از او در امان خواهد ماند؟ خلاصه سرتان را درد نیاورم. ولی سیلویایی که من دیدم نمونهی درخشانی بود از یک ذهن سنجشگر بهسود ارزشهای ازدسترفتهی جهان قدیم.
۴
در این ملاقاتهای برلینی به پُست یک مرد میانسال هندی هم برخوردم که نماد هماغوشی سرمایهخواری و هندوئيزم بود. افتخار میکرد که توسط یک بیلیونر آلمانی آموزش دیده است تا چاکراهای شما و معجزهی درونی شما را بیدار کند. کل فرهنگ هند از باور به چرخهی کارما تا مفهوم نیستی بودیسم و از وضع ذهنی صفر (اجازه ندادن به تاثرات بیرونی تا درون شما را به هم بزند) تا فضیلت نخواستنِ نخواستن (بینیازی مطلق) را گروگان میگرفت تا مخ شما را بزند. خیلی هم با پررویی و در یک قرار دوستانه به جمع میگفت که من میتوانم در تنها چند جلسه شما را آموزش بدهم که چیز دیگری بشوید. ازینجهت باز یادآور دوستی کمابیش نامدار در همین فضای مجازی بود. خلاصه من نفهمیدم چه کسی به ایشان گفته بود در یک قرار دوستانه باید نقش معلم را بازی کند و آموزگاری پیشه سازد. ماشالا به قدرت دهان و دندانش که نزدیک سه ساعت متکلم وحده بود و در گوشیاش کلی فایل پاورپوینت و عکس محل کار و تقدیرنامههای گوناگونش را هم برای ما رونمایی کرد. ابتدا چهار قربانی بودیم. بعد دو تا بهموقع خودشان را از مهلکه نجات دادند. من ماندم و یک دختر آلمانی. نقدهایم را که شروع کردم بهروشنی حس کردم حضرت استاد خوششان نیامده است. آخرش هم گفتم فلسفه همیشه متهم شده است که انتزاعی و بریده از واقعیت است. اما این معنویت بیزینسمحور شما هم انتزاعیتر است هم واقعیتگریزتر و هم در بزرگخطای ساختن انسان کامل. خلاصه در قرار دیگری همین آقا باز آمد. سلام سردی به من کرد و رفت یک جوان آلمانی بدبخت دیگری را گیر آورد و چون من در فاصلهای بودم که میتوانستم ببینم چه میگوید و زبان بدنش را تشخیص بدهم، درست و بیکموکاست همان قصهی چاکراها و اینکه او بهدنبال پول نیست و محض رضای خدا مغز ملت را میخورد، برای ساعتهای متمادی تکرار شد و این جوان مظلوم حتی یک کلمه حرف نزد و بهکل از جمع کسانی که گرد هم آمده بودند جدا افتاد و طعمهی کوسه شد.
۵
ژان یک پیرمرد خوشمشرب و نازنین فرانسوی است. میگفت وقتی خمینی آمد نوفلوشاتو و من برای نخستینبار تصویرش را در تلویزیون دیدم، بیدرنگ توجهم جلب شد به میمیک او. میگفت خمینی مطلقاً به دوربین نگاه نمیکرد و به نقطهای در هوا خیره میشد. ژان گفت من در همان نخستین مواجههام با حضور رسانهای خمینی، مو به تنم سیخ شد و این را استعاری نمیگفت. اشاره کرد به موی بدنش و گفت من واقعاً از این آدم ترسیدم. او در دانشگاه همدورهی ابوالحسن بنیصدر بوده است و یکبار که با این عقل کل بحث میکرده است به او میگوید که شاپور بختیار واپسین امید شما برای دستیابی به دموکراسی است و بعد ادای ابوالحسن خان را درآورد که خشمگینانه در پاسخ به ژان میگوید «او فاشیست و نوکر آمریکا و دستنشاندهی استبداد است». ژان خیلی خوب داستان انقلاب ایران را فهمیده بود، خیلی زودتر از روشنفکران ما و خیلی عمیقتر از آنان. میگفت خمینی را همین امثال بنیصدر و بازرگان بر سر مردم ایران آوار کردند. میگفت این سادهلوحها خیال کردند با یک پیرمرد کودن و پیزوری طرفند اما آن اوصاف شایستهی خودشان بود نه کسی که دنبالش راه افتادند و اگر پنج رهبر کاریزماتیک بخواهیم در جهان معاصر نام ببریم یکیش همو بود. ژان میگفت خمینی ابهت هولناکی داشت و عجیب است که من این را فهمیدم اما بنیصدر نفهمید. ژان میگفت «من شاپور بختیار را خیلی دوست داشتم و این مرد در نظرم همیشه احترام برمیانگیخت». ولی فراموش کرده بود کجا ترورش کردند. از من پرسید «در آمریکا ترور شد؟» گفتم «نه! در پاریس». لبخند تلخی بر لبانش نقش بست.
۱
کریستین دختری فمینیست و خوشگل و فرهیخته است. یکبار توصیف جالب و عجیبی از سینمای کیشلوفسکی کرد: آثار او زیاده از حد مردانه است درست مانند پولانسکی. با اینحال نیمفومانیاک فونتریه را بسیار پسندیده بود. از هر جهت هم (چهره و خنده و هیکل) مرا یاد دوستی در تهران میاندازد که برای خودش فنومنی بود. کریستین در برلین زاده شده است. در یک قرار سینمایی شش نفره او را دیدم. در لابهلای سخنان جورواجور، از برلین هم گفتیم. او هم آغاز کرد به درددلهایی تلخ و بسیار واقعی؛ من اینجا زاده شدهام اما این برلین آن برلینی نیست که من میشناختم. کسی که سی و پنج سال اینجا زندگی کرده باشد میفهمد که در شش سال اخیر چقدر این شهر دگرگون شده است، چه از دید بافت باشندگانش و چه از دید هزینههای زندگی. در سالیان اخیر در محلهیمان مُشتی پولدار بیبته سبز شدهاند. این شهر دارد بهگونهای هولناک بدل میشود به چیزی که برای من غریبه و ناشناخته است. شما نمیتوانید حس کنید چقدر دردآور است که در زادگاهت زندگی کنی اما عمیقاً احساس کنی که زادگاهت را از دست داده ای. میگفت من برلینم را از دست دادهام. میگفت کم کم دارد برایم میشود آرزو که بروم جایی و بتوانم به زبان مادریام سخن بگویم. میگفت روزی سرگرم گفتگو با یک دسته توریست فرانسوی بوده است و در خلال گپ و گفتها میگوید دوست دارد به پاریس سفر کند و آنها بیدرنگ با لبخند طعنهآمیزی پاسخ میدهند که «ولی باید فرانسوی یاد بگیری!». کریستین میگفت همین جمله و کل مکالمهی خودشان با من اما به انگلیسی بود. آزردهخاطر بود که گویا هیچکس در زادگاهش احساس نیاز نمیکند که به زبان آلمانی سخن بگوید.
۲
آلفرد مردی میانسال و بسیار خوشمشرب و باصفا بود. او مرا از اوزنابروک با کلی بار آورد به برلین. خودش در نزدیکی برلین کار میکرد و در شهری نزدیک اوزنابروک زندگی. داستانش بسیار شنیدنی است. میگفت وقتی برای این شغل پذیرفته شد، همهی دوستانش شرط بستند که زندگی زناشوییاش بههم میخورد. ولی تا به امروز نُه سال میشود که او روزهای کاری هفته اینجاست و آخر هفته نزد همسر و دخترش میرود. بهشوخی میگفت بسیاری از آن رفقایی که سر طلاق ما شرط بستند، خودشان الان از همسرشان جدا شدهاند. میگفت این وضعیت (رابطهی راه دور) دشوار است ولی ناممکن نیست.
آلفرد برایم از دهاتی هشتصد نفره گفت که دولت آلمان بیش از دو برابر ظرفیتش پناهنده به آنجا فرستاده است. سپس هشت قتل در دهاتی رخ میدهد که به عمرش چنین چیزی ندیده و در سکوت و سکون و بیخبری زیسته است. میگفت الان بروی آنجا هر کدام از دهاتیها از پیر و جوان و زن و مرد آشکارا خشم و نفرت خود را از خارجیها نشان میدهند و میگویند ما حتی یک خارجی در این دهات نمیخواهیم داشته باشیم. میگفت اکنون یک گردان پلیس شبانهروز پیرامون کمپ پناهندگان آنجا پاس میدهد تا میان بومیان و پناهندگان درگیری رخ ندهد. آلفرد میگفت خانم مرکل اعلام کرده که دوباره نامزد میشود اما کسی نیست از او بپرسد که شما اینهمه ستایش اخلاقی برای باز کردن آغوش کشور به روی مردمان بیپناه شنیدی ولی وارونهی قول و قرار و تعهدی که به شهروندان آلمانی دادی، نتوانستی برای این نزدیک به دو میلیون انسان جدید برنامهریزی کنی.
در خلال گفتگو با آلفرد نظریهی تفکیک اسلام از مسلمانی را طرح کردم و از ریا و دوچهرگی رسانهای و حتی آکادمیک اروپا انتقاد نمودم. در ضمن سخنانم یک اشارهی کوتاهی هم کردم که من خودم دورهای در نهاد دینی رسمی درس خواندهام و «من اسلام را میشناسم. شما با این چندفرهنگگرایی گور ارزشهای اروپایی را خواهید کند. همانندهای ما از اسلام گریختهایم به اینجا و باز هم اسلام اینجا رهایمان نمیکند». چه میخواهم بگویم برایتان؟ اینکه ذهنیت یک غربی چقدر در برخورد با ما پیچیده و دور و بدفهمیبرانگیز است. آلفرد وقتی آغاز کرد به گفتن تجربههایش از کار در آلمان شرقی و دهههایی که این کشور پشت سر گذاشته است و بحران پناهجویان در پنج سال اخیر ناگهان از دهانش پرید و یکی از جملههای من را عیناً به خودم برگرداند «اینها آمدهاند در این کشور و همانطور که خودت هم گفتی به فرهنگ غربی کوچکترین احترامی نمیگذارند و برای من دیگر مهم نیست از اسلام فرار کردهاند یا از هر چیز دیگر». جمله پارادوکسیکال بود البته. کسی که از اسلام و فضای اسلامی دل خوشی نداشته باشد، خواه ناخواه با فرهنگ باخترزمین احساس نزدیکی میکند. ولی فارغ از تناقض چیزی که آلفرد گفت، من در یک لحظه دیدم که ذهنیت آلفرد مرا با اسلامگرایان اینجا کمابیش همکاسه و همسرنوشت کرده است. صورتبندی رادیکال از چنین ذهنیتی شاید اینگونه باشد: «یک خاورمیانهای یعنی یک اسلام مجسم. برگردید به همان جهنمی که از آن آمدهاید! آن جهنم مال شماست و شما مال آن جهنمید. به ما چه؟». البته در رفتار عملی، آلفرد با من درست مانند فرزندش برخورد کرد. و مطمئن باشید آلمانیجماعت با آن احساس گناه تاریخی و کمر خمشده زیر بار اخلاقی جنگ دوم، تا با شما احساس صمیمیت و انس نکند حتی یک کلمه در باب این موضوعات سخن نمیگوید. من شوربختانه در بسیاری از این مردم شریف حس ترسخوردگی و محافظهکاری و خودسانسوری را دیدهام. راه حل چیست؟ از این وضعیت کودکانهی عذاب وجدان بیرون آمدن و سیاستی یگانه و کارساز در پیش گرفتن؛ باز گذاشتن نقد ذهنیت اسلامی در رسانهها و دانشگاهها و همزمان کوشش برای زدودن ذهنیتی بومی که باشندهی برآمده از آن خطه را با فلاکتهای آن خطه یکی میکند. البته که شاهد برای تایید اینهمانانگاری میان دین اسلام و فرد مسلمان و آدم خاورمیانهای در اروپا فراوان است (به احتمال زیاد جنایت دیروز هم یک بینهی دیگر خواهد بود). ولی نجات اروپا و خاورمیانه یعنی مبارزه با ایدئولوژی اسلامی و پیوند همدلانه با انسان خاورمیانهای.
۳
سیلویا اهل نروژ است. برای من یادآور همهی شکوه و تباهی توامان سدههای میانه است. او صادقانه میگفت فمینیست نیست و برابریخواه است و راست هم میگفت. از نژادپرستی مثبت حرف میزد و اینکه یک مرد اروپایی با تبعیض ضد سیاهپوستان مخالف است اما وقتی زن شرقی دقیقاً بهخاطر جایگاه فرودستش به او نزدیک میشود، هیچ مشکلی ندارد و به خودش هم میبالد. یا مثال میزد از زنان اروپایی که به مردان سیاهپوست فقط به چشم ابزار لذت نگاه میکنند و صد سال سیاه آنان را شایستهی ازدواج نمیبینند. او نام این وضعیت را تبعیض مثبت میگذاشت و خودشان را به دورویی متهم میکرد. سیلویا مانند قرون وسطا میخواست جامعه را در راستای ارزشهای خانوادگی هدایت کند و مرز قانون و اخلاق را درنوردیده بود. با روسپیها بر سر مهر نبود و میگفت شوهر من اگر برود سمت یکی از اینها نصف تقصیر گردن شوی من است و نصف دیگر گردن آن بدکاره. باور نمیکردم یک زن از فرهنگ اسکاندیناوی تا بدینحد پدرسالارانه به جهان بنگرد. روایت او از مدعای درست «زن نباید در پیوند انسانی خودش سکس را به ابزاری برای تحریم و تسلیم طرف مقابل بدل کند» تا جایی پیش میرفت که مرز سکس و تجاوز را در زندگی زناشویی کمرنگ میکرد، چرا که او قویاً باور داشت زن در رد درخواست سکس شوهرش باید دلیل قانعکنندهای داشته باشد نه اینکه فقط خودش را لوس کند و بهانه بیاورد (یادآور مفهوم «تمکین» در فرهنگ اسلامی). سیلویا ذهن بسیار تیز و طوفانی و تحلیلگر و زبان بسیار شیوا و تکلم بسیار شتابان و همهنگام رسایی داشت. خیلی صریح گفت که با مردان زیادی قرار ملاقات گذاشته است ولی فقط با سه نفر تنانگی کرده است. خیلی روراست به من گفت که دو نفر قبلی دوستپسرهایش بودهاند و «آنان مرا رها کردند و احساس مرا آزردند». شوهر آلمانیاش را دوست میداشت و شواهد نشان میداد که پیوندشان عاشقانه و استوار است. چون وقتی پس از چهار ساعت بحث فشرده از او پرسیدم اینهمه انرژی را از کجا آورده است گفت «سکس خوب!» و ادامه داد «من با شوهرم روزی دو بار سکس میکنیم و گاهی هم رکورد پنجبار را میزنیم». فراز فکشکن کجاست؟ اینکه او در ضمن پشتیبانی از ارزشهای «اخلاقی» خانوادگی و اینکه مجردها و هر-شب-با-یکی-آرمندگان و تنسپاران (بهقول نیما قاسمی) باید تاوان این لودگی و بیمسئولیتی و باریبههرجهتبودگی را پس بدهند، اشاره کرد به اینکه در عربستان سعودی دست دزد را قطع میکنند و فکر میکنی آمار دزدی آنجا چقدر است؟ صفر. به او گفتم که این مدعایش فارغ از درستی و نادرستی، پیوند شوم پدرسالاری و اسلامگرایی است. از ارزشهای حقوق بشر گفتم و اینکه مثلاً غرب باید اسلامگرایی را بیملاحظه سرکوب کند، چون اسلامگرایی الان یک نهاد بزرگ و چندملیتی و سوداگر است که کاری جز گسترش وحشت و توحش ندارد. ولی حتی یک تروریست زندانی اسلامگرا هم حقوقی دارد مانند حق داشتن وکیل و ارائهی دفاعیات و فرجامخواهی و غیره. یک جوان نازنین هندی هم در بحث ما بود که هر وقت سیلویا از اعدام دفاع میکرد او هم با شور و حرارتی شرقی پشتبندش (مثل وزیر شعار) سرکار خانم را تایید میکرد. جوان هندی میگفت کسی که تجاوز میکند یا آدم میکشد دیگر انسان نیست و احترامی ندارد. من هم گفتم اتفاقاً تمدن معاصر بر این ایده بنا شده که او هنوز انسان است و اگر شما حتی در یک مورد از کسی انسانیتزدایی کنید دیگر نمیتوانید جلوی این روند را بگیرید و چرخهی پوچ درندهخویی را تکرار میکنید. سیلویا باز مثال زد از آن جوان راستگرای نروژی که کودکان بسیاری را چند سال پیش به رگبار بست و هنوز هم پشیمان نیست. میگفت فکر میکنی این آزاد شود چه میکند؟ آیا جامعه از او در امان خواهد ماند؟ خلاصه سرتان را درد نیاورم. ولی سیلویایی که من دیدم نمونهی درخشانی بود از یک ذهن سنجشگر بهسود ارزشهای ازدسترفتهی جهان قدیم.
۴
در این ملاقاتهای برلینی به پُست یک مرد میانسال هندی هم برخوردم که نماد هماغوشی سرمایهخواری و هندوئيزم بود. افتخار میکرد که توسط یک بیلیونر آلمانی آموزش دیده است تا چاکراهای شما و معجزهی درونی شما را بیدار کند. کل فرهنگ هند از باور به چرخهی کارما تا مفهوم نیستی بودیسم و از وضع ذهنی صفر (اجازه ندادن به تاثرات بیرونی تا درون شما را به هم بزند) تا فضیلت نخواستنِ نخواستن (بینیازی مطلق) را گروگان میگرفت تا مخ شما را بزند. خیلی هم با پررویی و در یک قرار دوستانه به جمع میگفت که من میتوانم در تنها چند جلسه شما را آموزش بدهم که چیز دیگری بشوید. ازینجهت باز یادآور دوستی کمابیش نامدار در همین فضای مجازی بود. خلاصه من نفهمیدم چه کسی به ایشان گفته بود در یک قرار دوستانه باید نقش معلم را بازی کند و آموزگاری پیشه سازد. ماشالا به قدرت دهان و دندانش که نزدیک سه ساعت متکلم وحده بود و در گوشیاش کلی فایل پاورپوینت و عکس محل کار و تقدیرنامههای گوناگونش را هم برای ما رونمایی کرد. ابتدا چهار قربانی بودیم. بعد دو تا بهموقع خودشان را از مهلکه نجات دادند. من ماندم و یک دختر آلمانی. نقدهایم را که شروع کردم بهروشنی حس کردم حضرت استاد خوششان نیامده است. آخرش هم گفتم فلسفه همیشه متهم شده است که انتزاعی و بریده از واقعیت است. اما این معنویت بیزینسمحور شما هم انتزاعیتر است هم واقعیتگریزتر و هم در بزرگخطای ساختن انسان کامل. خلاصه در قرار دیگری همین آقا باز آمد. سلام سردی به من کرد و رفت یک جوان آلمانی بدبخت دیگری را گیر آورد و چون من در فاصلهای بودم که میتوانستم ببینم چه میگوید و زبان بدنش را تشخیص بدهم، درست و بیکموکاست همان قصهی چاکراها و اینکه او بهدنبال پول نیست و محض رضای خدا مغز ملت را میخورد، برای ساعتهای متمادی تکرار شد و این جوان مظلوم حتی یک کلمه حرف نزد و بهکل از جمع کسانی که گرد هم آمده بودند جدا افتاد و طعمهی کوسه شد.
۵
ژان یک پیرمرد خوشمشرب و نازنین فرانسوی است. میگفت وقتی خمینی آمد نوفلوشاتو و من برای نخستینبار تصویرش را در تلویزیون دیدم، بیدرنگ توجهم جلب شد به میمیک او. میگفت خمینی مطلقاً به دوربین نگاه نمیکرد و به نقطهای در هوا خیره میشد. ژان گفت من در همان نخستین مواجههام با حضور رسانهای خمینی، مو به تنم سیخ شد و این را استعاری نمیگفت. اشاره کرد به موی بدنش و گفت من واقعاً از این آدم ترسیدم. او در دانشگاه همدورهی ابوالحسن بنیصدر بوده است و یکبار که با این عقل کل بحث میکرده است به او میگوید که شاپور بختیار واپسین امید شما برای دستیابی به دموکراسی است و بعد ادای ابوالحسن خان را درآورد که خشمگینانه در پاسخ به ژان میگوید «او فاشیست و نوکر آمریکا و دستنشاندهی استبداد است». ژان خیلی خوب داستان انقلاب ایران را فهمیده بود، خیلی زودتر از روشنفکران ما و خیلی عمیقتر از آنان. میگفت خمینی را همین امثال بنیصدر و بازرگان بر سر مردم ایران آوار کردند. میگفت این سادهلوحها خیال کردند با یک پیرمرد کودن و پیزوری طرفند اما آن اوصاف شایستهی خودشان بود نه کسی که دنبالش راه افتادند و اگر پنج رهبر کاریزماتیک بخواهیم در جهان معاصر نام ببریم یکیش همو بود. ژان میگفت خمینی ابهت هولناکی داشت و عجیب است که من این را فهمیدم اما بنیصدر نفهمید. ژان میگفت «من شاپور بختیار را خیلی دوست داشتم و این مرد در نظرم همیشه احترام برمیانگیخت». ولی فراموش کرده بود کجا ترورش کردند. از من پرسید «در آمریکا ترور شد؟» گفتم «نه! در پاریس». لبخند تلخی بر لبانش نقش بست.
۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه
سویههای فرهنگی مهاجرت
این پرسش یا مشکل را میخواستم فقط برای آن دسته از فهرست مصاحبان بفرستم که بیرون ایران زندگی میکنند. بعد دیدم کار درستی نیست و مسئله را بیجهت محدود و یکسویه میکند. اینها بههرحال تجربهی ما یا برخی از ماست که از فضای درون کشور دور شدهایم و چهبسا برای آنانکه هنوز ایرانند یا تا اطلاع ثانوی ایرانند یا تا آخر عمر ایرانند، بد نباشد که بدانند اگر روزی (بر فرض ممکن یا محال) کشور را ترک کنند آنگاه با چه تغییرها و تفاوتهای اندک اندک پدیدآمدهای دست و پنجه نرم خواهند کرد. مشکل این است: من گاه احساس میکنم با زبان کسانی که از ایران برایم پیغام میفرستند بیگانه شدهام و واژگانشان و نحوهی خطابشان به طرف مقابل بهنظرم بیربط، برخورنده و گاه حتی بهشدت توهینآمیز میآید. یادم است که با همپای زبانیام نشسته بودیم در کافهتریای دانشگاه اوزنابروک و سرگرم بدهبستان و تمرین بودیم که نوجوان سبکسر و بسیار اعصابخُردکنی که یکبار اتفاقی در قطار از شوربختی دانست که ایرانیام و کل مسیر وقت من و دوستم را گرفت، سر و کلهاش پیدا شد. همپای اینجانب دو رگهی کرهای-آلمانی است و فرآوردهی خیلی خوب و زیبایی هم (همچون بسیاری از دو رگهها) از آب درآمده است. این جوانک افزون بر ادا و اطوارهای احمقانهاش پس از آنکه فهمید او آلمانی است، نه گذاشت نه برداشت و بیدرنگ اصطلاح «چشم زنبوری» را آنهم به زبان آلمانی بهکار برد. دوست من هم ناراحت شد و گفت «این واژه محترمانه نیست». بچه پررو قبول هم نمیکرد که سخن نادرستی بر زبان رانده است. خلاصه آن روز من بهغایت شرمندهی او شدم. بعد گفتم که در ایران در بسیاری جمعهای دوستی اینجور شوخیها عادی است. او پرسید «یعنی شما دارید دائم به همدیگر توهین میکنید؟». من به فکر فرو رفتم. حالا از آن زمان نزدیک یکسال میگذرد. پیامکها و شوخیهای برادر و دوست و آشنا را دیگر نمیفهمم. اصلاً شوکه میشوم وقتی برخی واژگان را در جملاتشان خطاب به خودم میبینم. هیچ منطق و پیوندی میان گپ و گفت قبل و این جملهی ناشایست نمیتوانم برقرار کنم. احساس میکنم طرف ناگهان و بیهیچ دلیلی زبان به دشنام و طعن و آزار گشوده است. اگر بخواهم تمثیلی بیاورم مثل آن است که دارید یک اردک را نوازش میکنید و ناگهان او شما را گاز میگیرد، یا در خیابان با کسی معاشرت کوتاهی میکنید و او بهناگاه به شما پرخاش میکند در حالی که آب دهانش هم به سر و صورتتان میخورد یا در میانهی گفتگو با بتمن یکهو میبینید جوکر در برابر شماست (این مثال آخر هم برای علاقمندان به اسطورههای سینمایی). خلاصه وضع ناخوشایندی است. تفاوتهای فرهنگی فقط با جامعهی میزبان نیست بلکه پس از مدتی تازه متوجه میشوید که دیگر با زبان و نحوهی محاورهی جامعهای که در آن بیش از سی سال زندگی کردهاید هم بیگانهاید. من که از وقتی ایران را ترک کردهام بازگشتی نداشتهام و شاید دیگر نتوانم هم که به سرزمینم سری بزنم. ولی از دوستانی که تجربهی سفر به میهن پس از سالیانی دوری را داشتهاند، بسیار شنیدم که با فضای جامعه احساس غربت و بیگانگی و ناآشنایی میکنند. نمیدانم چه مقدارش طبیعی است و چه مقدارش را باید از بین برد. این را هم نمیدانم که آیا سنجهای بیرونی برای ناشایستی یک واژه داریم یا نه. دستِ کم این است که دوری جغرافیایی منجر به دوری فرهنگی میشود. یکبار دوست گرانقدری گفت که ما با ترک ایران جهانوطن نمیشویم بلکه بیوطن میشویم و دیگر به هیچجا تعلق نداریم. این روزها سخنش گاه و بیگاه در گوشم زنگ میزند.
۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه
چیست آنچه نامندنش «اروپامحوری»؟
۱
دوست عزیزی دارم دو رگهی آمریکایی و آلمانی. چند روزی در مونیخ مهمانش بودم. هر دو دربارهی ادموند برک کار کردهایم و گفتگوهای بسیار لذتبخشی داشتیم. حس بیمانندی است که دو دوست بر سر یک حوزهی مشخص وقت گذاشته باشند و هر کس حرف میزند، دیگری بداند حتی کدام بخش کتاب مورد ارجاع اوست. دوستم باهوش و داناست و شاخکهای سیاسیاش خوب کار میکند. دربارهی ایران بسیار سخن گفتیم. یکبار در پارکی وسط شهر زیبای مونیخ نشسته بودیم به بستنی خوردن با آبجو. در ضمن صحبتها او گفت که یک نشریهی پرشُمار آلمانی با فرح همسر شاه سابق ایران گفتگو کرده است. بعد ادامه داد «این همسر مردی است که مردمش را شکنجه میکرده. دوست داشتم به نشریه نامهای بفرستم و بگویم چرا به این آدم تریبون میدهید؟». من اول کمی جا خوردم. حس میکردم کسی دارد دربارهی تاریخ کشورم حتی داغتر از چپهای خودمان قضاوت میکند. به دوست گفتم «ولی این زن حسابش از شاه جداست. بهخاطر خدمات فرهنگیاش و علاقهاش به هنر و هنرپروری یادآور ماری آنتوانت یا حتی فراتر از اوست. البته آن زمان حتماً شکنجه بوده، اما دربارهی کم و کیفش دروغ زیاد گفته شده است». دوست میپذیرفت که دربارهی وضع حقوق بشر در زمان شاه پروپاگاندای منفی بسیار نیرومندی وجود داشته است. داستان ترور آن جوان آلمانی هنگام بازدید شاه از بخش غربی را هم به دقت میدانست. با اینهمه به من گفت «شاه در غرب و میان مردم ما محبوب نبود و هر بار میآمد اروپا علیهش تظاهرات راه میافتاد». با خودم اندیشیدم چقدر جالب است که الان یک چهرهی امنیتی در هیات رئيسجمهور رژیم اسلامی میآید اینجا و هیچ سازمان غربی یا نهاد جهانی حقوقبشری یا آزادیخواه مو بوری پیدا نمیشود که علیهش تظاهرات کند!
۲
من و دوست بر سر فرهنگباوری و چندگانگی فرهنگی اختلاف داریم. چقدر در خانهی دنجش بحث کردیم سر این چیزها؛ سیاست آمریکا در منطقه، رویکرد بایسته دربارهی سنتهای فرهنگی این خطه و اینکه در نهایت دموکراسی داریم یا دموکراسیها؟ لیبرالیسم داریم یا لیبرالیسمها؟ او که پدرش آمریکایی است از جمله دربارهی آن کشور دیدگاه بسیار دست اول و البته منتقدانهای داشت. میگفت آمریکا پس از جنگ دوم جهانی کعبهی آمال آزادیخواهان و ملل جهان بود. اما بهمرور با نقض شعارهای خودش این محبوبیت را از دست داد. تاکید میکرد که انتخاب اوباما این باور قلبی به ارزشهای آمریکایی را از نو زنده کرد. میگفت در ماههای منتهی به انتخابات آنجا بوده و مردم آمریکا بهنحو شگفتآوری گویی از نو متولد شده بودند. در همهی این داوریها البته میشد این را هم دید که او خودش را بیشتر آلمانی میداند تا آمریکایی. دوست دربارهی حملهی خارجی برای برقراری دموکراسی بسیار بدبین بود. تازه آنجا بهژرفا دریافتم که چقدر رشتههای خود ما هم (بهسیاق رشتههای تجربی و علوم پایه) جزئی و شاخهشاخه شده است. من همیشه تعجب میکنم از دوستانی که متخصص هگل و هایدگر و کانت و نیچه و فوکو و دریدا و همهی فیلسوفان تاریخ اند. در گفتگوهای ما دو نفر که در حد قد و قوارهی خودمان برکشناس حساب میشویم، روشن بود که تفسیر دوست از «تاملات» بسیار نسبیگرایانه است در حالی که من مطلقاً چنین فهمی از آن اثر و دیدگاه آن فیلسوف نداشتم. دوست با ایده و نظریه بهشدت مخالف بود و غلظتِ این مخالفت از جمله برمیگشت به واکنشش در برابر ایدهباوری آلمانی. بهخوبی یادم هست که پس از دفاع رسالهی دکترایش در دانشگاهمان، ضمن گپ و گفت تاکید کرد که روحیهی آلمانی از بن و بنیاد فاقد توانایی درک پیام اصلی «تاملات» است؛ تجربه بر نظریه اولویت دارد. میگفت ما آلمانها از روز ازل گرایش داشتیم که همه چیز را دستهبندی کنیم و در کتگوری مشخص قرار دهیم و آخرش با یهودیان نیز چنین کردیم و آنان را در یک مقوله گنجاندیم و تکلیفشان را هم روشن کردیم. با اینهمه، خود «تاملات» ایدهای است در پشتیبانی از آنگونه تجربهی سیاسی که پشتبند به سنت نیاکان است. نمیشود از ایده گریخت و در نهایت هر ردیهای خودش خواه ناخواه باز هم یک ایده خواهد بود. دوست چون باهوش بود میگفت «من کار ندارم اسلام چیست. میگویم کار داعش تروریسم است و باید با آن مقابله کرد. تمام». وقتی هم در برابر احترام فراوانش به سنتهای فرهنگی خاورمیانه گفتم «ختنهی زنان هم بخشی از این سنت است. نظرت چیست؟». پس از اندکی تامل و درنگ پاسخ داد «این کار جنایت است. من به این جنبهاش نظر میکنم». خواستم چه بگویم؟ اینکه دوست فرهیختهی من در سخنانش همواره تاکید میکرد که «ایران شما مورد احترام جهانیان است. بهویژه که شما moderates و میانهروها را دارید که کشور را دارند متحول میکنند». من هم پاسخ دادم «رفیق! هیچ میانهرویی در آن کشور وجود ندارد. همه تا بُن دندان پایبند به ایدئولوژی اسلامی اند، یکی لبخند میزند و پایبند است و دیگری اخم میکند و پایبند است». مکث میکرد. به من خیره میشد و سکوت میکرد. ولی حتم دارم حرفهای مرا باور نمیکرد و بهعنوان روایت یک «بدبین سیاسی» به سخنانم مینگریست.
۳
نتیجه؟ خشم او را از مصاحبه با شهبانو بگذارید کنار خوشبینیاش به میانهروهای رژیم اسلامی. این ترکیب همانا دیدگاه غالب بسیاری از غربیها به ایران است. یک دلیلش هم بهنظرم این است: اینان گمان میکنند آزادیهای اجتماعی زمان شاه چیزی بیگانه با فرهنگ ارزشمند و قابل احترام ماست. سقف توقعات اینان از ایران چیزی است مانند سقف مطالبات اصلاحطلبان. تفاوت کجاست؟ نگاه غربیها این استلزام را به همراه دارد که ارزشهای زندگی غربی بیشتر امری محلی و منطقهای است تا جهانی. البته کاش توجه داشتند که چنین دیدی نافی کلیت ارزشهای عصر روشنگری و پایههای جهانی تمدن معاصر ماست! بدبختانه اکثر تحولات سیاسی و اجتماعی خطهی خاورمیانه هم این پیشداوری غربمحورانه و همهنگام غربزُدایانه را تایید میکند. تصور ایدهآلِ بسیاری از دوستان فرهیخته و آکادمیک غربی من از ایران چیزی است شبیه همین وضعیتی که در جمهوری اسلامی داریم. ما نتوانستیم به اینان ثابت کنیم که لیاقت و ظرفیت چیز بیشتری را داریم. هیچ صدای سومی بهجز میانهروهای رژیم و تندروهای رژیم پیش چشمان اینان نیست که به آن ارجاع دهیم یا آنقدر ضعیف است که به گوششان نمیرسد.
پسنوشت:
اصلاحطلبان نیز مانند اصولگرایان دشمن غرب اند و غربیان با این دشمنان احساس صمیمیت و دوستی میکنند و مبانی چندفرهنگگرایانه و نسبیانگارشان در نهایت به زیان تمدن خودشان (و اگر اجازه دهند: تمدن ما) تمام شده است.
۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه
نخستین مواجهه با «غرب»
این متن به تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۱۴ نگاشته شده است.
۱
چنانکه در این چند روز به بسیاری از دوستان گفتهام نخستین حس من پس از حضور در آلمان این بود که اینجا آدم یک فراغ بال، آسودگی خاطر و خیال راحتی دارد که به هزار و یک دلیل نگذاشتند در میهن خودمان داشته باشیم. درست وارونهی ایران که همه به کار هم کار دارند و در امورات هم سرک میکشند و قضاوت میکنند و دخالت (از خانواده بگیرید تا حلقهی پیرامونیان و جامعه و حکومت) اینجا هیچکس به دیگری کاری ندارد، حکومت وظیفهی خودش را انجام میدهد و شهروندان نیز. هیچ مسئول مملکتی در جلسهی هیات دولت روضهی عیسای مصلوب را نمیخواند و هیچ روضهخوانی هم مسئول مملکت نیست.
۲
در همین مدت کوتاه میتوان فهمید که آلمانیها چقدر نسبت به محیط زیست حساسیت دارند. همهی سطلهای زباله (چه در خیابان و چه در خانه) دستکم به سه بخش تقسیم شده است تا بازیافت زبالهها بهتر و آسانتر انجام گیرد.
۳
ساختمانهای کوتاه و آسمان آبی بهراستی زیباست! باز هم وارونهی ایران که برای بناهای قدیمی پشیزی ارزش قائل نیستیم، اینجا برای عمارتهای تاریخی درست مانند آدمیان حرمت فراوان دارند. ساختمانهای نوساز هم چشمنواز است. اکنون تازه میفهمم که جملهی «تهران شهر بیهویتی است» بهژرفا چه معنایی دارد.
۴
تا جایی که من دیدم دوچرخه (پس از ماشین و در برخی شهرها بیش از ماشین) مهمترین وسیلهی نقلیه است.
۵
گویا بخشی از ایرانیان خارج کشور از روی نام و نشان افراد بهسادگی داوری میکنند که طرف مزدور یا آقازاده است. خلاصه چند روز پیش به پیشنهاد میزبانان نازنینم با یکی از هموطنان عزیزی که قدمت حضورش در آلمان به بیست سال میرسید دیدار کردم. در منزلش از من پذیرایی کرد و حتی مرا به ایستگاه قطار رساند اما در همهی این مدت سرگرم دفع اتهام از خودم بودم که رانتی نگرفتهام، بورسیهی نظام مقدس اسلامی نیستم و پدر بیچارهام دزد نبوده است. بر سر این بدبینی خیلی خندیدیم و شوخی کردیم اما بهراستی در مظان اتهام بودن و اینکه ناگزیر باشی دمادم توضیح بدهی، کمی تا قسمتی آزاردهنده است.
۶
برگردم به بدبختی خودمان: زندگی متوسط با سطح رفاه نسبی کمترین خواستهی هر شهروندی میتواند باشد و ازینجهت، بزرگترین خیانت جمهوری اسلامی ویران کردن اقتصاد ایران بوده است. تحقیر دانش و مدیریت علمی نمیتوانست فرجامی جز همین فلاکت سی و پنج ساله در بر داشته باشد. این روزها هر چه بیشتر به این حقیقت ساده میاندیشم که ما باید برای بهبود وضعیت جامعه و نظام سیاسی بکوشیم. اما آنهنگام که حکومتی خواستههای مرا برآورده نمیکند و هر بار از این آزمون سرافکنده بیرون آمده و باز هم ساز ناکوک و گوشخراش خودش را بر من تحمیل کرده، چرا باید برای بقایش تلاش کرد و به بیان دیگر، چرا نباید سرنگونیاش را خواستار شد؟ این مسئله چنان ساده است که بهآسانی میتواند نادیده گرفته شود، چنانکه شوربختانه در همهی این سالها چنین بوده است.
پسنوشت:
بهگفتهی ارزشمند نیکفر، وطن جایی است که آدم بتواند نفس بکشد. در ایران راه تنفس ما را بستهاند و بیشتر همچون محتضر در حال خِر خِر هستیم. مصلحت جمعی میگوید که ایران را باید به جایی بدل کنیم که بتوان در آن نفس راحت کشید، مصلحت فردی و دورهی کوتاه عمر اما زمزمه میکند که آن طرح به زندگی تو قد نمیدهد و خردمندانه رفتن به جایی دیگر است. توصیهی استاد راهنمای گرانقدرم در دورهی ارشد یافتن جایی میان این دو بود و اینکه راه برگشت را باز بگذارم و پلهای پشت سر را خراب نکنم. اما چنانکه انتظار میرفت روحیهی من هم به فضای کنونی و هم به یکجانشینی خوی بیشتری دارد و اگر بتوانم، پلهای مذکور را (نه اینکه ویران کنم اما) تا زمان مناسب (که شاید هرگز فرا نرسد) معلقش خواهم کرد. البته هنوز حتی در آغاز راه هم نیستم و برای ترسیم آینده بسیار زود است.
۱
چنانکه در این چند روز به بسیاری از دوستان گفتهام نخستین حس من پس از حضور در آلمان این بود که اینجا آدم یک فراغ بال، آسودگی خاطر و خیال راحتی دارد که به هزار و یک دلیل نگذاشتند در میهن خودمان داشته باشیم. درست وارونهی ایران که همه به کار هم کار دارند و در امورات هم سرک میکشند و قضاوت میکنند و دخالت (از خانواده بگیرید تا حلقهی پیرامونیان و جامعه و حکومت) اینجا هیچکس به دیگری کاری ندارد، حکومت وظیفهی خودش را انجام میدهد و شهروندان نیز. هیچ مسئول مملکتی در جلسهی هیات دولت روضهی عیسای مصلوب را نمیخواند و هیچ روضهخوانی هم مسئول مملکت نیست.
۲
در همین مدت کوتاه میتوان فهمید که آلمانیها چقدر نسبت به محیط زیست حساسیت دارند. همهی سطلهای زباله (چه در خیابان و چه در خانه) دستکم به سه بخش تقسیم شده است تا بازیافت زبالهها بهتر و آسانتر انجام گیرد.
۳
ساختمانهای کوتاه و آسمان آبی بهراستی زیباست! باز هم وارونهی ایران که برای بناهای قدیمی پشیزی ارزش قائل نیستیم، اینجا برای عمارتهای تاریخی درست مانند آدمیان حرمت فراوان دارند. ساختمانهای نوساز هم چشمنواز است. اکنون تازه میفهمم که جملهی «تهران شهر بیهویتی است» بهژرفا چه معنایی دارد.
۴
تا جایی که من دیدم دوچرخه (پس از ماشین و در برخی شهرها بیش از ماشین) مهمترین وسیلهی نقلیه است.
۵
گویا بخشی از ایرانیان خارج کشور از روی نام و نشان افراد بهسادگی داوری میکنند که طرف مزدور یا آقازاده است. خلاصه چند روز پیش به پیشنهاد میزبانان نازنینم با یکی از هموطنان عزیزی که قدمت حضورش در آلمان به بیست سال میرسید دیدار کردم. در منزلش از من پذیرایی کرد و حتی مرا به ایستگاه قطار رساند اما در همهی این مدت سرگرم دفع اتهام از خودم بودم که رانتی نگرفتهام، بورسیهی نظام مقدس اسلامی نیستم و پدر بیچارهام دزد نبوده است. بر سر این بدبینی خیلی خندیدیم و شوخی کردیم اما بهراستی در مظان اتهام بودن و اینکه ناگزیر باشی دمادم توضیح بدهی، کمی تا قسمتی آزاردهنده است.
۶
برگردم به بدبختی خودمان: زندگی متوسط با سطح رفاه نسبی کمترین خواستهی هر شهروندی میتواند باشد و ازینجهت، بزرگترین خیانت جمهوری اسلامی ویران کردن اقتصاد ایران بوده است. تحقیر دانش و مدیریت علمی نمیتوانست فرجامی جز همین فلاکت سی و پنج ساله در بر داشته باشد. این روزها هر چه بیشتر به این حقیقت ساده میاندیشم که ما باید برای بهبود وضعیت جامعه و نظام سیاسی بکوشیم. اما آنهنگام که حکومتی خواستههای مرا برآورده نمیکند و هر بار از این آزمون سرافکنده بیرون آمده و باز هم ساز ناکوک و گوشخراش خودش را بر من تحمیل کرده، چرا باید برای بقایش تلاش کرد و به بیان دیگر، چرا نباید سرنگونیاش را خواستار شد؟ این مسئله چنان ساده است که بهآسانی میتواند نادیده گرفته شود، چنانکه شوربختانه در همهی این سالها چنین بوده است.
پسنوشت:
بهگفتهی ارزشمند نیکفر، وطن جایی است که آدم بتواند نفس بکشد. در ایران راه تنفس ما را بستهاند و بیشتر همچون محتضر در حال خِر خِر هستیم. مصلحت جمعی میگوید که ایران را باید به جایی بدل کنیم که بتوان در آن نفس راحت کشید، مصلحت فردی و دورهی کوتاه عمر اما زمزمه میکند که آن طرح به زندگی تو قد نمیدهد و خردمندانه رفتن به جایی دیگر است. توصیهی استاد راهنمای گرانقدرم در دورهی ارشد یافتن جایی میان این دو بود و اینکه راه برگشت را باز بگذارم و پلهای پشت سر را خراب نکنم. اما چنانکه انتظار میرفت روحیهی من هم به فضای کنونی و هم به یکجانشینی خوی بیشتری دارد و اگر بتوانم، پلهای مذکور را (نه اینکه ویران کنم اما) تا زمان مناسب (که شاید هرگز فرا نرسد) معلقش خواهم کرد. البته هنوز حتی در آغاز راه هم نیستم و برای ترسیم آینده بسیار زود است.
اشتراک در:
پستها (Atom)