‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۴, شنبه

The Great Madonna


This wonderful woman is one of the creators of our contemporary Western world.

مدونا بی‌اغراق یکی از بانیان فرهنگ امروزین غرب است. به این سخن‌رانی بی‌مانندش گوش فرا دهید! ببینید این زن پولادین چه دشواری‌هایی را در آغاز راه تاب آورده تا بدین‌جا رسیده است. او همیشه زیبا بوده و زیبا خواهد ماند.

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

سبک زندگی ایرانی-اسلامی-تکنولوژیکی

یکی از بدترین تجاوزهایی که تکنولوژی به حریم خصوصی ما کرده، همین دادن اطلاعات و آمار به دیگران است. شما ببینید چقدر دعوا و کدورت و دلخوری پیش می‌آید که «فلانی چرا پیغام مرا دیروز دیدی اما الان پاسخ می‌دهی؟» یا همین که تلگرام و واتساپ و غیره آخرین تاریخ آنلاین‌شدن کاربر را به دیگران اطلاع می‌دهد. در برخی جاها به ما این اختیار داده شده که این گزینه را غیرفعال کنیم و نه خودمان و نه دیگران از وضعیت آف‌لاین و آن‌لاین و غیره باخبر نشوند. گاهی هم اجباری است. مثلاً من در فیس‌بوک ندیده‌ام که بتوانیم این ماجرای «پیغام در تاریخ فلان دیده شد» را برداریم. تازه اگر هم این کار را کنی برای دیگران سوال می‌شود که «این چه ریگی به کفشش هست که این امکان رو برداشته؟». انگار وضعیت پیش‌فرض و طبیعی و درست همین جنگلی است که تکنولوژی‌های امروزین برای ما درست کرده‌اند. خب چرا من باید بدانم که دیگری کِی پیامم را دیده است؟ مگر در ای‌میل که این مسخره‌بازی‌ها نیست تا کنون برای کسی مشکلی پیش آمده؟ این خبر چه دردی را از ما دوا می‌کند جز اینکه توقع و چشمداشت و فکر و خیال پدید آورد؟ عقل من فقط به سودآوری اینچنین امکانات زیانباری برای صاحبان فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای چت قد می‌دهد. این اطلاعات فقط جذاب است و هیچ‌کس به پیامدهای ناگوارش نمی‌اندیشد. همین جذابیت کافی است تا مشتری بیش‌تری به چنگ بیاورید. تکنولوژی با اینجور دست‌اندازی‌ها به حریم خصوصی ما دارد به روابط اجتماعی‌مان شکل و جهت می‌دهد و حتی آنرا بازتعریف می‌کند. ما به خودمان حق می‌دهیم از دیگری شاکی و گله‌مند شویم که چرا دیر پاسخ داده است. آن بخت‌برگشته هم اگر تا دیروز می‌توانست بگوید «ندیدم» الان متهم می‌شود به دروغ‌گویی چون فیس‌بوک می‌گوید دیده است. حالا اینکه شما سرسری پیغام را باز کنی و ببینی و یا اصلاً آن گزینه‌ی «همه را دیده‌ام» را تیک بزنی و هر فرض دیگری این میان کنار می‌رود چرا که اثبات‌ناپذیر است. به‌همین راحتی بدبینی و بی‌اعتمادی میان ما گسترش می‌یابد؛ با همین یک امکان ناروایی که در اختیارمان قرار داده شده است. به‌همین سادگی!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سراب

خانواده‌ی ایرانی («بزرگ‌تر» با هر نام/عنوانی) هرگز تغییرپذیر نیست و امید به مدرن‌شدن‌شان (اگر «مدرن شدن» در ساحت فرهنگی این خطه از شدت استحاله/امکان‌ناپذیری از اساس معنایی داشته باشد) آرزویی پوچ است و نتیجه‌ای اغلب مصیبت‌بار دارد. خانواده‌ی ایرانی حتی تصوری هم از رابطه‌ی دوسویه و پیوند احترام‌آمیز (پاسداشت فردیت) ندارد. تنها باید دورادور و با حفظ حداکثر مرزهای ممکن و بی‌خبری‌ بیشینه‌ی‌شان از زندگی شخصی‌ات با آنان ارتباط داشت و بس!

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

سقفی برای «من»

به‌یاد دارم که محمد خاتمی در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری‌اش و در یکی از جشن‌های نادانی (ازدواج دانشجویی) گفت: «من همیشه به دختر و پسرها می‌گویم شما که الان در دو خانه زندگی می‌کنید، خب این را یکی کنید و با هم زندگی کنید. این واقعاً کار سختی نیست و به‌صرفه هم است» (نقل به مضمون). این جمله‌ی بسیار آشنایی است که والدین در دلسوزانه‌ترین حالات خود به فرزندان اندرز می‌دهند. البته منظور خاتمی این نبود که (به‌تعبیر رایج و هشدارآمیز ارباب عمائم و غنائم در این روزها) «ازدواج سفید» کنید، می‌گفت عقد شرعی بخوانید و بروید زیر یک سقف در صلح و صفا زندگی بیاغازید. چیزی که می‌خواهم بگویم درست به «زیر یک سقف رفتن» باز می‌گردد. به‌نظرم چنین کاری چه در شکل سپید/سکولار و چه در هیات سیاه/دینی چندان حرمتی به فردیت و آزادی شخصی و حریم خصوصی نمی‌گذارد. وسوسه‌ی «به‌صرفه بودن» هم تنها شگردی است (از منظر اقتصاد و هزینه) برای آنکه شکل سنتی زناشویی در قالب تازه‌ای بازآفرینی شود. ما تا زمانی که عقل‌مان سر جای‌ش باشد، به‌طبع نمی‌بایست تن به چنین چیزی بدهیم. به‌نظرم نصف‌نشدن خرج اجاره خانه (یا دوبرابر پرداخت کردن آن در قیاس با ازدواج هم‌سقف دینی و غیردینی)‌ کم‌ترین بهای «آزادی» و پیش‌پاافتاده‌ترین تاوانی است که باید برای «خودباشی» (دربرگیرنده‌ی تنهایی و با دیگران بودن) پرداخت کرد. آزاداندیشانه‌ترین پیوندها نیز با چنین تصمیمی منجر به چشمداشت‌های ناگزیر و رنجش‌های جبران‌ناپذیر خواهد شد. گمان می‌کنم اگر زن و شوهرها هم زیر دو سقف زندگی می‌کردند و «دوری بایسته» را در «پیوند مقدس» خود حفظ می‌کردند و مفهوم «زندگی مشترک» را چنان جدی نمی‌گرفتند که بعد ناچار به «فسخ اشتراک» شوند، شاید از کمیت رابطه کاسته می‌شد اما بی‌تردید بر کیفیت آن می‌افزود. و پسندیده است این حقیقت را همواره به خودمان یادآور شویم که «تنها ماندن» شمشیر داموکلس (یا قمه‌ی حضرت عباس)‌ بر سر ما بوده است تا از هراس آن حتی اندیشه‌ی برگزیدن سبکی نوآیین و جداگانه را نیز (در قیاس با شیوه‌ی کهن) به ذهن خود راه ندهیم. «سنت» همیشه برای پیوستگی و حفظ میراث خود «تمامی گزینه‌ها را روی میز نگه می‌دارد»؛ از ظریف‌ترین حیله‌ها تا وحشیانه‌ترین مجازات‌ها.

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

خطه‌ی خط خطی

در نامه‌نگاری با غربی‌ها و از جمله اساتید خارجی باید لب مطلب و اصل خواسته را خلاصه و روشن بگوئید و تمام! بدبختانه ویژگی معلمانه‌ی توضیح واضحات و زیاده‌گویی غیرضروری خسته‌کننده (همان إطناب مُمل) از قدیم الایام در خلقیات من رسوخ کرده (تحصیل در آن جزیره‌ی متروک دانش هم بی‌تاثیر نبود) و تا هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام از آن رهایی یابم. به این بیفزایید ویژگی نکبت‌بار تعارفات و تصحیحات و تشریفات ایرانی‌مآبانه را که برای آنان چندان درک‌پذیر یا حتی معقول نیست. حال اگر رگه‌هایی از خودکاوی، خودزنی، تحقیر نفس و بی‌باوری به خویشتن را نیز به آن گُل و سبزه‌ی پیشین افزون کنیم چه بوستانی خواهد شد! مجموعه‌ی این عادات ویرانگر، یک نامه‌نویسی ساده را برای من بدل به وسواسی چندین ساعته با فرآورده‌هایی عجیب کرده است. راه نجاتی هم گویا متصور نیست مگر تمرین مرگبار بر ترک چیزهایی که با ذهن و ضمیر آدم عجین شده است.

۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

انجمن ملایان

صرفاً جهت تذکار و خالی نبودن عریضه عرض می‌کنم:
چرا دولت حسن روحانی (موسوم به «تدبیر و امید») به ریاست نابجای خسروپناه بر «انجمن حکمت و فلسفه» پایان نمی‌دهد و او را برکنار نمی‌کند؟ تصدی‌گری عبدالحسین خان بر آن انجمن سابق و موسسه‌ی پژوهشی فعلی هیچ کم از حکومت صدرالدین شریعتی بر دانشگاه علامه ندارد. برکناری دومی (به‌درستی) با سوت و کف همراه بود اما گویا برای خلع اولی حتی تقاضایی هم در کار نیست. کاری به این پرسش ندارم که آیا با این عزل و نصب‌ها به‌راستی چیزی تغییر می‌کند یا خیر. اما انتصاب آن آدم بر این انجمن هیچ چیز جز دهن‌کجی به اهل فلسفه نبود (اعوانی با همه‌ی سرسپردگی‌اش دست‌کم سوادی داشت و عزم اندکی برای حفظ شأن علمی دم و دستگاه‌ش. پر واضح است که هیچ‌یک از این دو ویژگی را حاج آقای مذکور ندارد).

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

جای خالی خیلی چیزها

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم جای نشریه‌ای وزین و آکادمیک با عنوان «مطالعات سامی» یا دقیق‌تر بگویم «مطالعات یهودی» در ایران خالی است. لطفاً به من نگویید که با وجود ذی‌جود هفت آسمان حاج آقا نواب یا (از آن خنده‌دارتر) با اخبار ادیان حاج آقا ابطحی در این راه گام‌های بلندی برداشته‌ایم و دیگر نیازی به مجله‌ی ویژه و جداگانه نیست!

پس‌نوشت:
دست‌برقضا، هر دو نشریه‌ی مذکور به سرنوشت «توقف انتشار» دچار شده‌اند.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

ابن الوقت

از دیدگاه من (که کمابیش پوچ‌انگارانه است) هر کاری اتلاف عمر به‌حساب می‌آید. با این‌حال، باید جوری این دوران را سپری کرد که دست‌کم برای خود فرد لذت‌بخش یا خرسندکننده باشد. حس حسرت بدترین پیامد زندگی است. نباید پشیمان باشیم. برای پرهیز از این دام‌چاله نیاز است که بسیاری از مبانی خود را دگرگون کنیم. بسا چیزها که تاریخ بشریت به ما قبولانده ارزشمندند در حالی که نیستند. پس اگر بی‌ارزش باشند، از دست دادن یا به دست نیاوردن‌شان هم ما را پشیمان نخواهد کرد. تنبلی و بی‌کاری به‌خودی‌خود ناپسند نیست. سخت‌کوشی و کار هم به‌خودی‌خود پسندیده نیست. رضایت فردی از به‌هدر دادن عمر باید بتواند از چهارچوب‌های نهادینه فراتر برود. با اینهمه، چرا بختک حسرت بر بسیاری از آنات ما چنبره زده است؟ گمان کنم «فرا روی از ارزش‌های تاریخی» همان‌قدر که در وادی ایده‌پردازی آسان و برازنده جلوه می‌کند در زیست اجتماعی چنین آب و رنگی ندارد، چرا که هم دشوار است و هم هیات ناجوری دارد. ما خواه‌ناخواه خود را در آیینه‌ی دیگران می‌بینیم و دیدگاه آنان مسیر بسیاری از کنش‌های ما را تعیین می‌کند. همین جمله که «باید چیزی بشوی که برای آن خلق شده‌ای» افزون بر اینکه غایت‌انگارانه است (و طبعاً هیچ پوچ‌انگاری تن به فرجام‌باوری نمی‌دهد) هم طنین الاهیاتی دارد (اندیشه‌ی آفرینش)‌ و هم ابهام تاریخی. نهایت گنجایش معنایی چنین آموزه‌هایی در دوران ما چیزی جز تقلیل روان‌شناختی نیست؛ «چیزی بشو که هوش و توان آنرا داری». راه روشن است: برای «چنین چیزی شدن» یا باید به دانشگاه بروی یا خودت دانش بیندوزی. مهارتی را کسب کن که برای آن مناسبی! مشکل اصلی تضادهایی است که ما نتوانسته‌ایم با آنها کنار بیاییم، اینکه آرزومند «هدف در زندگی» هستیم و هم‌هنگام تظاهر به «دم‌غنیمت‌شمردن» می‌کنیم. خوش‌باشی با هدف‌مندی سازگار است؟ اینجا هم جادوی «هر دو با هم» و «میانه‌روی» به کار می‌آید؟ مسیر اصلی کدام است؟ برای هر هدفی باید از بسا چیزها گذشت حتی اگر هدف‌مان لذت محض و عادی و روزمره باشد که برای رسیدن به آن باید از هر آنچه در درازای تاریخ «فرزانگی»، «فرهیختگی» یا «نخبگی» نام گرفته بگذریم. اما ما می‌خواهیم از دیگران متمایز شویم. می‌خواهیم فرق داشته باشیم، وگرنه چرا باید در آکادمی عمر را سپری کرد و نه در جزیره‌ی لختی‌ها؟ چرا باید کتاب خواند؟ چرا باید کتاب نوشت؟ چرا باید نویسنده یا مترجم باشیم؟ باور دارم که کوچک‌ترین گرایش به نام‌آوری سرچشمه‌ی بسیاری از این کارها است و هر میل شهرتی هم برابر است با از دست دادن زمان برای خوش بودن. من هر چه فکر می‌کنم می‌بینم «دوگانه‌های درون» ما را بدجور زمین‌گیر و پریشان‌حال کرده است. ما نیازمندیم تا اتلاف عمر را مدیریت کنیم. ما به هدف‌های زودگذر نیازمندیم. زودگذر؟ اهدافی نه برای پس از مرگ و نه برای همه‌ی دوران زندگی و نه برای ده سال، بلکه برای همین امروز یا همین لحظه. حتی معنای «مدیریت زمان» هم برای یک پوچ‌انگار شاد (یا پوچ‌انگاری که کوشش می‌کند شاد باشد) به‌کلی متفاوت از دیگران است.

۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه

در جستجوی باد

از دید من گیراترین پاره‌ی گفت‌وگوی کیارستمی و آغداشلو آنجایی است که از چرایی چپ‌نشدن خود در دهه‌های چهل و پنجاه می‌گویند، اینکه عدالت مفهومی دربست نیست که از واژه‌نامه برداریم و در هر زمینه و زمانه‌ای به‌کار ببریم، اینکه جمع اغلب خطا می‌کند و همیشه درست نمی‌گوید یا به‌قول استاد نقاش‌مان خلق چیزی درست را با دلیل‌های نادرست جار می‌زند. جایی که کیارستمی از اهمیت خلوت و مصونیت‌ش از توفان‌های سیاسی و اجتماعی می‌گوید و در نکوهش هم‌نسل‌های مبارزش که از جهان طلبکار بودند داد سخن سر می‌دهد یا آنجا که آغداشلو آشکارا بیزاری خود را از جماعت یا ازدحام توده‌ها بیان می‌کند، از فرازهایی است که کلیدهای ظریفی برای فهم شخصیت و آثار این دو به‌دست می‌دهد. نسبیت جهان انسانی و هم‌ستیزی دیدگاه‌های فردی شاید مهم‌ترین جلوه‌ی این گفتگوست، نقطه‌ی ارشمیدسی یا دیدجایی فرازمند وجود ندارد تا از آنجا بتوان تکلیف هر چیز را مشخص کرد. افزون بر حافظه‌ی حیرت‌انگیز کیارستمی، چگونگی باور او به عاملیت ذهن انسانی و مهار واقعیت بسیار خواندنی و تامل‌برانگیز است! پیش‌تر هم (در جای دیگری) گفته بودم که گل‌درشت‌های این نسل که در وادی هنر درخشیدند، سبک زندگی و نگاه کم‌یاب و نادری به پیرامون خود داشتند. با اینهمه، باز هم پافشاری می‌کنم که وارونه‌ی باور این بزرگان (و تصریح کیارستمی) بی‌زمان‌بودن همیشه و همه‌جا ارزش نیست و گاهی پهلو به خیال‌اندیشی و خودفریبی می‌زند. صد البته که نخست باید به خود تعهد داشت اما نباید هم فراموش کرد که این خودباشی خواه ناخواه آبستن خواست دگرگون‌سازی (اراده به تغییر) است. گرایش به هیچ ایده‌ای نداشتن یعنی نبودن و غیبت در جهان. من به‌راستی باور دارم که ما آدم یکسره تماشاگر، خنثا، منفعل، بی‌نظر یا بی‌طرف نداریم. از این‌رو، اعتدال‌گرایی یا راه رفتن بر خطی میانه بیش‌تر توهم ذهنی است تا امر واقع. نمونه‌ی خیلی ساده‌اش همین است که دریافت این دو هنرمند گرانقدر از «عدالت» آنها را (دست‌کم ازین جهت) به جبهه‌ی راست پیوند می‌دهد و انکار چنین چیزی از همان ترسی سرچشمه می‌گیرد که هر دو گفته‌اند عامل اصلی نگروید‌ن‌شان به چپ بوده است، ترس از مردم.

بازنشر فیس‌بوک

۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

افسوس دارم / افسوس ندارم

چندین سال پیش بود. همان شبی که بیضایی در آنجا سخنرانی داشت. همان شبی که گفت «من تنها در کافه سر میز همیشگی‌مان منتظر رادی بودم تا با هم درباره‌ی نمایشنامه‌ی «از پشت شیشه‌ها» گفتگو کنیم و جلال و جمعی در میز کناری نشسته بودند. رادی به جلال بسیار ارادت داشت و تحت تاثیر او بود. به‌محض ورودش جلال بلند شد و گفت «این مرد نمایشنامه‌ی تو چرا اینقدر اخته است؟» و من اندیشناکی را در چهره‌ی رادی دیدم. از پس همان نهیب بود که رادی در نمایشنامه دست برد و نسخه‌ی دومی را نگاشت که از بزرگی و نیرومندی نسخه‌ی نخست چندان نشانی نداشت. از جمله تفاوت‌های دو نسخه آن بود که زن در دست‌نویس نخستین کنشگرانه‌تر رفتار می‌کرد و در نسخه‌ی دوم منفعل‌تر شده بود. بازنویسی «از پشت شیشه‌ها» زیر نفوذ معنوی جلال انجام شد». البته همسر رادی (حمیده عنقا) با بیضایی هماواز نبود و کنایه‌ی مهربانانه و لطیفی نیز نثار او کرد.
من آن شب آنجا بودم و دیدم که بیضایی تک و تنها با کیفی به دست و با گام‌هایی آرام و متین وارد مجموعه شد و پس از لَختی به سالن آمفی‌تئاتر رفت. همان شب دوستی نازنین را در فضای باز آنجا دیدم. لذت هم‌صحبتی با او در اوج اعتراضات خیابانی چنان بود که از نصف سخنرانی بیضایی بازماندم. آنقدر از دیدار ناگهانی او هیجان‌زده بودم که پول‌نوشته‌های‌م را تک تک از کیف درآوردم و نشان‌ش دادم. شعارهای نوشته‌شده را برایش می‌خواندم و هر دو با سودای امیدی رویایی که مرزهای واقعیت را در نوردیده بود به یکدیگر نگاه می‌کردیم و از آینده حرف می‌زدیم.
به سالن که وارد شدم دیدم بیضایی دارد سخن می‌راند و از رادی می‌گوید. اما مهم‌تر از آنچه در آغاز نوشتارم نقل به مضمون کردم، سخن دیگری بود. او پس از اشاره به جلال و با یادآوری شخصیت قوی و اثرگذارش در ادامه‌ی توضیح چرایی رفتار تند جلال با رادی و تصمیم نویسنده بر بازنویسی نمایشنامه‌اش چنین گفت «آن دوره ترجیع‌بند «تعهد» بر همه چیز از جمله هنر سایه انداخته بود. اینکه هنرمندان باید متعهد و سیاسی باشند. من درست خلاف این جریان و سلطه‌گری‌اش راه خود را رفتم. آگاهانه و عامدانه در همان دوران تعهدمدار، کارهای عروسکی به روی صحنه بردم».
راستش از دست دادن پاره‌ی نخست سخنرانی بیضایی چندان هم بی‌دلیل نبود. افزون بر زیبایی و حضور گیرای آن نازنین‌دوست، من از بیضایی به‌خاطر سکوت‌ش درباره‌ی جنبش سبز عمیقاً دلخور بودم. گویی دوست نداشتم به سالن بروم. او در آن روزها به‌نظرم در «برج‌عاجی بدبینانه» خزیده بود که اجازه نمی‌داد با معترضان هم‌نوایی کند (و این بی‌کم‌وکاست قضاوتی است که امروز بسیاری از دوستان‌م درباره‌ی من از جهت رویکردم به موج بنفش دارند). من نسبت به بیضایی دچار حالتی از شوق و اکراه توامان شده بودم. دوست داشتم با او سخن بگویم اما نمی‌خواستم چنین کنم.
بیضایی بسیار هم حاضر جواب است. در پایان مراسم اندکی میان او، همسر رادی و مجری برنامه (که خاطرم نیست چه کسی بود)‌ گفتگو و خوش و پش همراه با خنده در جریان بود. دخترکی از ردیف نخست شیرین‌زبانی کرد و با صدایی کمابیش رسا گفت «بلند بگید ما هم بخندیم» و (اگر درست یادم مانده باشد)‌ بیضایی بی‌درنگ با مهربانی پاسخ داد «شما قبل‌تر خنده‌هاتون رو کردید» یا چیزی نزدیک به این مضمون. من که زودتر از سالن بیرون آمده بودم باز هم درست مانند ورود بیضایی به مجموعه، شاهد خروج تک و تنهای او از آنجا بودم. کسی دور و برش نبود که سوالی بپرسد یا چیزی بگوید. چقدر انگیزه داشتم بروم با او حرف بزنم و چقدر انگیزه نداشتم که چنین کنم!
می‌خواستم بپرسم که تصویر هولناک مردمان این خطه در نمایشنامه‌ی «ساحل نجات» از کجا می‌آید؟ این دید سیاه چقدر واقعی و دارای شواهد تاریخی است؟ «ساحل نجات» درست مانند خیانتکاری است که خنده‌ی پر مهری بر صورتکش حک شده و هنگامی که چند سیاه‌پوش ناشناس دشنه را تا دسته در سینه‌ی شما فرو می‌کنند، دست نوازش بر سرتان می‌کشد و لبخند منقش بر نقاب‌ش به قهقهه بدل می‌شود، همان‌قدر سورئال، همان‌قدر وحشتناک و همان‌قدر تراژیک. با پذیرش درونمایه‌ی آن اثر ما ناگزیریم بپذیریم که ملتی فرشته‌رو و هم‌هنگام دیوسیرتیم، که عزاداری می‌کنیم و شیون سر می‌دهیم برای هر کس و هر چه که خود باعث و بانی نیستی و مرگش بوده‌ایم. در همان حال که یاری رساندن به یکدیگر را وانمود می‌کنیم سرگرم حفظ موقعیتی هستیم که دیگری را به نابودی می‌کشد. به‌جای یک ملت در معنای دقیق کلمه یک فاجعه‌ی ملی هستیم. می‌خواستم بپرسم هزارتوی پرمعما و فرسایشگر «دنیای مطبوعاتی آقای اسراری» از کدامین نهان‌خانه‌ی روح نویسنده برآمده است؟ چرا پایان نمایشنامه تا بدین‌حد ناامیدکننده و تلخ است؟ آیا ما ایرانیان به این اندازه اخلاق‌ستیز و دلال‌منش هستیم؟ این دروغ‌های چند لایه و دزدی‌های شرافتمندانه تا چه حد در بی‌شرافتی و دون‌گهری مردمان این مرز و بوم ریشه دارد؟ آیا در جامعه‌ای تا بدین پایه غیر اخلاقی از اساس می‌توان اخلاقی زیست؟ وقتی همه دروغ می‌گویند آیا حقیقت هیچ معنایی دارد؟ من می‌خواستم بپرسم بیضایی با چنین نگاهی چگونه توانسته است تا به آن روز در میان این مردم زندگی کند؟ نترسیده؟ ملتی که به کابوس می‌ماند چگونه خواب را از چشمان او نربوده است؟ من می‌خواستم همه‌ی اینها را بپرسم اما هیچ‌یک را نپرسیدم. حتی نزدیک بیضایی هم نرفتم. تا جایی که خاطرم مانده او داشت از آن سرا دور می‌شد و من در حالی که سیگاری بر لب داشتم نظاره‌گر ناپدید شدنش از دیدگان‌م بودم.

پس‌نوشت:
۱. چقدر شادمان شدم که چندی پیش از او تقدیر شد!‌ و چقدر غمگین بودم از اینکه در میهن خودش قدر ندید! بیضایی تا زمانی که ایران بود یا به لطف حکومت نتوانست کار کند یا اگر کاری کرد به لطف دوستانش متهم به همکاری با حکومت شد.
۲. از شوربختی من همین بس که نه آن دوست نازنین و نه بیضایی هیچ یک دیگر در ایران نیستند!
۳. گزارش‌های سخنرانی آن روز (خبرگزاری مهر، خبرآنلاین، فرارو و خبرگزاری کتاب ایران) با آنچه در خاطر من ثبت شده در برخی فرازها فرق دارد. به طبع در موارد اختلافی ترجیح می‌دهم بگویم که گزارش‌ها درست است و من اشتباه کرده‌ام.

۱۳۹۲ شهریور ۱۴, پنجشنبه

چون به خلوت می‌روند...

چندی است که گمان می‌کنم (شبیه به اینکه توهم دارم؟) درباره‌ی رفتار ما مردان در شبکه‌های مجازی یک چیزی را فهمیده‌ام؛ عکس‌های دختران/زنان در آنجاهایی که جمع موجود همگی از جنس مخالف باشند، پروا/پرهیز/خودسانسوری را در ثبت لایک/پسند در پی دارد. آیا اشتباه می‌کنم؟ در همان مجموعه عکس‌ها وقتی همان زنان با مردان‌شان دسته‌جمعی حضور دارند، به‌نحو معناداری جرات مردان تماشاچی در لایک‌زدن بالا می‌رود و آن خودداری به‌یکباره جای خود را به ابراز وجود می‌دهد. باور متعارف آن است که در گونه‌های دوم، ثبت پسند به‌معنای نوعی احترام/ستایش نسبت به پیوندهای آن زنان با هم‌جنسان ماست و اینکه ما با چنین کاری (به‌دروغ یا با صداقت) حریم رابطه‌ی دیگران را به‌رسمیت می‌شناسیم و تایید می‌کنیم. اگر چنین باشد، آیا ابراز پسندیدن عکس‌های گونه‌ی نخست (دختران گرد هم آمده) «معنای مخالف» را در ذهن بینندگان لایک تداعی نمی‌کند؟ آیا جز این است که پرهیزکاران (البته پرهیزکاری فقط به‌این معنا و در همین حد) باور دارند صرف دسترسی تماشاچی به آن عکس به‌معنای بی‌اشکالی تظاهر به پسندیدن جلوی چشم همگان نیست؟ و اینکه در بیش‌تر موارد این مسئله از دو سو تقویت می‌شود (یعنی کسانی با دیدن لایک مورد بحث چنان برچسب‌هایی به لایک‌زننده نسبت می‌دهند و کسانی هم با علم به چنین پیش‌داوری‌هایی از ثبت لایک خود اکراه دارند).  پیام دوطرفه چنین است: «می‌توانید ببینید اما اعلام نکنید که دیده‌اید» و «[صحنه را] دیدم اما به‌روی خودم نیاوردم». اگر چنین نیست سبب آن پرواگری چیست؟  چرا از سی لایک نگاره‌ی چند دختر با همدیگر تنها یکی/دو لایک برای مردان است؟ و برعکس، از سی لایک نگاره‌ی همان دختران با طرف‌های‌شان (یا کسانی که گمان می‌رود طرف رابطه‌ی‌شان هستند)، لایک‌های مردان پنج برابر افزایش می‌یابد (ده از سی)؟ آیا جز این است که کسانی که دسترسی به تماشای عکس دارند، می‌ترسند دیگری گمان کند آنان بی‌پروا، چشم‌چران، هیز و یا فاقد نجابت کافی هستند (که در خطه‌ی ما معنایی جز نفاق/دورویی یا تزویر/زیرکی ندارد)؟ آیا فرهنگ پنهان‌کاری در جامعه‌ی ایرانی سبب نمی‌شود که مردی هم‌هنگام که از ابراز علنی پسند خود نسبت به یکی از نگاره‌های نوع نخست دوری می‌گزیند، در پیغام‌های خصوصی به یکی از گل‌رخان همان تصویر (که در نگاره‌ی نوع دوم در کنار هم‌پیوند خود نشسته است و همین مرد فرضی هم آنرا لایک زده است) ابراز عشق کند/تمایل خود را به برقراری رابطه بیان کند/نخ (و این روزها دیگر ریسمان و تسمه) بدهد؟ نمی‌دانم آیا شبیه این قاعده در میان زنان نازنین ما هم وجود دارد یا نه. ولی گمان کنم شدت ماجرا در قبیله‌ی مردان (به‌علل مختلف و کهن) بیش‌تر است، تا نظر متخصصان امر چه باشد!

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

بی‌تاریخی/ بی‌پیشینگی

من هرگز علت تغییر نشانی وب‌سایت زمانه را نفهمیدم. همین الان برخی پیوندها در بایگانی بالاترین به عبارت «صفحه‌ی مورد نظر یافت نشد» در آدرس [اکنون] آرشیوی زمانه ختم می‌شود. به‌نظر من (که در امر رسانه هیچ کارشناس نیستم) این برگرداندن نشانی به جای دیگر از بدترین تصمیم‌های مدیران یک رادیو - تارنما می‌تواند باشد. «نشانی» همانا راه و مسیر دستیابی به کوشش‌های بسیاری از همکاران و نویسندگان و دیگر افرادی است که در طی سالیان بنایی در خور ستایش برای یک رسانه خلق کرده‌اند. تعویض این نشانی چیزی نیست مگر سردرگم‌کردن بینندگان و دسترس‌ناپذیرکردن بسیاری از آدرس‌هایی که به پاره‌ای از این بنای جمعی ارجاع می‌داده است. تا جایی که من می‌فهمم اینجور گم و گور کردن گذشته‌ی یک رسانه در حکم خودزنی است. من در چنین رفتاری هیچ نشانی از خردمندی و آینده‌نگری نمی‌بینم.

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

حماسه‌ی گفتگو / گفتگوی حماسی

معاشرت در جوامع مجازی هم قواعد خاص خودش را دارد و تجربه‌‌ی زیستن در آن اندک اندک این قاعده‌ها را به من آموخته است. یکی از این آموزه‌ها همانا "پرهیز از ثبت پسند نظر یک نفر در بحث‌ با دیگری" است. راستش این روزها تمرین می‌کنم که از این عادت نابخردانه و ناپسند دوری بجویم. در کل، مدتی ست که وسواس خاصی پیدا کرده‌ام در لایک‌کردن. با اینکه دوستان آگاه‌ند که در این چند سالی که از حضورم در اینجور جامعه‌ها می‌گذرد شهره به لایک بیشینه‌ی همه چیز و همه کس بودم. به‌طبع (همچون بسیاری از دیگر وضعیت‌های انسانی) نخستین تکانه در آنچه گفتم زمانی بر من وارد شد که خودم در یکی دو بحث شاهد ثبت پسند پاره‌ای سرشناسان در پای نظر طرف مقابل بودم. سپس‌تر در بحث‌های دوستان‌م به‌روشنی حس کردم که این لایک‌ها گونه‌ای دخالت پیرامونیان در گفتگوی دو نفر دیگر می‌تواند به‌شمار آید و حتی ممکن است پیوند ثبت‌کننده‌ی پسند را با طرف دیگر بحث (در صورت آشنایی) کمابیش آسیب بزند. باور دارم که چنین پرهیزی در زمانی که هر دو طرف گفتگو از دوستان ما هستند هیچ هنر نیست؛ چرا که پرواگری ما در این فرض فقط و فقط از روحیه‌ی محافظه‌کاری ایرانی بر می‌خیزد و بس! شاهد این ادعا را می‌توانم چنین تصویر کنم که از جهت آنچه (در زبان کوچه و بازار) "غریب‌کُشی/غریب‌نوازی" می‌نامند می‌توان یک سویه‌ی دیگر نیز به این موضوع افزود؛ هنگامی که بحث میان یک دوست نزدیک و یک آدم یکسره ناشناس در می‌گیرد. به‌تجربه دیده‌ام که در چنین موقعیتی میزان جسارت پیرامونیان یک طرف به‌نحو خیره‌کننده‌ای در ثبت پسند نظرهای دوست‌شان در برابر طرف دیگر بحث افزایش می‌یابد. به‌تبع چشمداشت احتمالی یکی از دو طرف بحث برای دریافت پسند نظرهای‌ش در برابر دیگری نیز یک پای ماجراست. در واقع، بی‌توجهی به قاعده‌ی طلایی در اخلاق ریشه‌ی بسیاری از رفتارهای ما ایرانیان است؛ چرا که به‌سادگی فهم‌پذیر است که آنکه چشم به راه لایک دوستان خود در بحث‌ش با دیگری است، هم‌هنگام دیدن پسندهای ثبت‌شده پای نظر طرف مقابل برای‌ش ناخوشایند است. با تیزبینی می‌توان یک بده‌بستان برده‌منشانه در روابط ما همگان سراغ گرفت. شوربختانه از جهت روحیه‌ی محفلی و باور به معنای پوسیده‌ای از "دوستی" این لایک‌ها در خطه‌ی ما مفهومی ویژه و به‌اصطلاح بومی دارد؛ چیزی شبیه به خلقیات جاهل‌های قدیم و جدید که مرام و معرفت را در جانبداری از "رفیق"شان در دعوا با دیگری می‌بینند. خود این رفتار یعنی بسیاری از ما نگاهی یکسره قبیله‌ای به پدیده‌ای مدنی داریم؛ بحث را همان نزاع می‌دانیم که باید الا و لابد همان که دوست ماست در آن پیروز شود یا دست‌کم برنده جلوه کند. به‌دید من ورود صریح و مکتوب در چنین وضعی بسی صادقانه‌تر و جوانمردانه‌تر از ثبت همراه با سکوت پسندهای‌مان در پای جدل (و نه جدال) دو آدم دیگر است. البته ممکن است که ثبت پسند برای یک نظر در چنین بحثی فقط و فقط بدین‌خاطر باشد که آن نظر را نسبت به دیدگاه طرف مقابل قابل‌دفاع‌تر و مقبول‌تر یافته‌ایم. من چنین فرضی را انکار نمی‌کنم. اما [افزون بر بعید دانستن تحقق چنین گزینش اندیشه‌ورزانه‌ای در دیار ما مردمان سرشار از احساسات] همه‌ی سخن‌م اثرگذاری نامطلوب چنین هوراکشیدن‌هایی در روند یا فرجام بحث آن دو نفر است. چرا که اینجا شاید یکی از فرازهایی ست که دید دیگری در درستی یا نادرستی رفتار ما تعیین‌کننده است؛ چون اغلب چنین کاری به‌همان میزان که تایید/هم‌دلی با دریافت‌کننده‌ی پسند است، از دید طرف مقابل چیزی جز تکذیب/ریشخند او نیست و گمان کنم این کار به‌خودی‌خود چیزی جز حاشیه‌سازی ناموجه نباشد آنهم برای فضایی که تقریباً هیچ ربطی به ثبت‌کنندگان پسند ندارد. چندی پیش وقت چشم‌گیری را به خواندن بحث دو نفر از انسان‌های گرانقدر این فضای مجازی صرف کردم (که یکی آوازه‌ی به‌حقی نیز در دنیای بیرونی دارد) و آگاهانه از ثبت پسند خود پای نظر هر کدام دوری جستم. نسبت به بحث‌های دوستان نزدیک‌م با دیگران نیز کوشش می‌کنم به چنین رهیافتی پایبند باشم. گمان‌م بر آن است که اگر دیگران نیز این شیوه را در پیش بگیرند به خرد و نیکی نزدیک‌تر است.

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

مَثَل، مقولات و بهاییان

- ذهن‌هایی که با امثال و حِکم، پند، شعر و مانندِ اینها شکل گرفته باشند، درماندگیِ چشم‌گیری از دلیل‌آوردن و فهمِ دلیل‌های مخالف دارند.
- ذهن‌های مقوله‌ای که از رویِ عادت هر پدیده‌ای را در یک قالبِ نیندیشیده و یکسره شخصی رده‌بندی می‌کنند، خطرناک‌ترین نتیجه‌ها را از واقعیت‌های اجتماعی بیرون می‌کشند.
- ذهن‌هایی که به هر دو موردِ بالا دچار باشند، با گذرِ زمان سنگواره‌ای می‌شوند و تواناییِ گفتگو/هم‌فهمی را هر چه بیش‌تر از دست می‌دهند، به مونولوگ/تک‌گویی خو می‌گیرند و همانقدر که گوشِ‌شان برای شنیدن سنگین و سنگین‌تر می‌شود، ذهن‌ِشان هم برای فهمیدن کُند و کُندتر می‌گردد.
- «تاکسی» برای من آزمایشگاهِ ذهن و روانِ ایرانیان است. کم‌تر می‌شود که درباره‌ی موضوع‌هایی که مهم می‌دانم با راننده سرِ صحبت را باز نکنم. سه تجربه‌ی متفاوت اما با نتیجه‌ی یکسان در زمینه‌ی رویکردِ عامه‌ی مردم نسبت به بهاییان داشتم. هر سه مورد در رده‌ی سنیِ مابینِ شصت تا هشتاد سال بودند. اولی از دوستانِ اسدلله لاجوردی و عضوِ قدیمیِ «موتلفه‌ی اسلامی» بود. او به‌صراحت می‌گفت «بهایی‌ها را باید کُشت». دومی از هوادارانِ پر و پا قرصِ اصلاح‌طلبان و به‌ویژه محمدِ خاتمی بود. او هم با بهاییان یکسره سرِ ناسازگاری داشت. سومی اما یگانه سببِ نگارشِ این یادداشت است. او از هوادارانِ شریعتمداری و عضوِ «خلقِ مسلمان» بود. من بیش از دو ساعت ناگزیر شدم به سخنانِ عجیب و تکراریِ این پیرمرد گوش بدهم. هر جا خواستم چیزی بگویم یک پند یا مَثَل می‌شنیدم و او باز به پله‌ی نخست بر می‌گشت و سخنانِ پیشین‌اش را از سر می‌گرفت. هر واقعیتِ مخالفِ ادعایش را در مقوله‌ای فلج‌کننده قرار می‌داد و آن را بی‌اثر می‌کرد. پیرمرد موزه‌ی منحصر به فردی از تناقض‌ها و دوگانگی‌های ما مردمان بود. محمد برایش از مسیح و همه‌ی پیامبران بامُداراتر بود و قرآن را یگانه کتابِ به‌راستی آسمانی (تحریف‌نشده) می‌پنداشت و تنها تفاوتش با پیرمردِ موتلفه‌چی بی‌زاری از خمینی و به‌سخره‌گرفتنِ جمهوریِ اسلامی بود. او که به‌نحوِ پارادوکسیکال و ترحم‌آمیزی ادعای «جدایی دین از سیاست» داشت در پاسخِ پرسشِ من به‌صراحتِ هر چه تمام‌تر گفت که «بهاییان در ایران نباید از حقوقِ شهروندی برخوردار باشند» و این سخن در گوهرِ خود چندان فرقی با سخنِ اولی نداشت که خواهانِ کُشتارِ بهاییان بود. او دینِ بهایی را یک ایدئولوژیِ سیاسی می‌دانست و درست مانندِ کسانی بود که یهودیت را با صهیونیزم یکی می‌گیرند. خوش‌برخوردی و اخلاقِ نیکِ این آدمیان را سرپوشی می‌دانست بر انگیزه‌های شیطانی و توطئه‌های پنهانی که در آستین دارند. مدعی بود که نود و پنج درصد (دقیقاً همین رقم) از جنایت‌های ساواک به‌هدایت و سرکردگیِ بهاییان انجام می‌شده است. برای من شگفت‌انگیز بود که هر سه‌ی این کهن‌سالان با سه مرامِ اعتقادی و سیاسیِ یکسره دیگرگون، در بی‌زاری از بهاییان و گفتنِ افسانه‌های غریب از فسادِ اینان در دورانِ شاه درست مانندِ هم بودند و هر سه هماواز!
- هنوز که هنوز است در بدنه‌ی جامعه‌ی ایران «بهایی»، «فراماسونر» و مانندهای‌ِشان برچسب و ناسزایی پنداشته می‌شود که به هر کس نسبت داده شود، او را از هستیِ انسانی و حقوقِ شهروندی خلع می‌کند. رضا علامه‌زاده به‌درستی نامِ مستندِ خود را «تابوی ایرانی» نهاده بود و در گفتگویی نیز حقیقت را گفت که «ایرانی‌ها اکراه دارند درباره‌ی بهاییان حتی حرف بزنند». به‌باورِ من باید این واقعیتِ تلخ را بپذیریم که رژیمِ اسلامی در سرکوبِ هیچ اقلیتی در این سی و سه سال بی‌پشتوانه‌ی اجتماعی نبوده است و ما اگر این سرچشمه را نادیده بگیریم و نخواهیم به دگرگون‌سازیِ زیربنا/شالوده‌ها بپردازیم، دور نیست که سرنگونیِ ناگهانیِ ج.ا.ا و خلاءِ قدرت همگی‌ِمان را به گردابِ یک آنارشیزمِ خونین و بی‌مهار بکشد.

۱۳۹۰ فروردین ۳, چهارشنبه

نقدناپذیری؛ ویژگی مشترک رسانه‌های ایرانی

ماه‌ها پیش به‌خاطرِ انبوهِ اشتباه‌های املایی و تایپی در تارنمای «کلمه» (به‌ویژه در چند گفتگویی که با میرحسین داشت) نظری انتقادی درج کردم که باز هم اجازه‌ی انتشار نیافت. گمان کردم این سانسورهای توجیه‌ناپذیر منحصر به تارنمای منسوب به رهبرانِ جنبش است. اما بیست و هفتمِ اسفندِ سالِ تازه‌به‌سررسیده انتقادی مشابه را پای این گفتگوی تارنمای «رادیو فردا» نوشتم که آن هم هرگز منتشر نشد. به‌نظرم رسید که رسانه‌های ما نسبت به خرده‌گیری بر عملکردِ خودشان و آفتابی‌کردنِ کمبودهای حرفه‌ایِ‌شان بسیار حساس‌تر هستند تا نقدِ فکری. این را می‌شود از نحوه‌ی بازتابِ نظرها در تارنمای «رادیو فردا» دریافت. نظرهایی که می‌گوید این تارنما وابسته به آمریکای جهانخوار است یا با لحنی انتقادی کوشش می‌کند تا از رژیمِ اسلامی پشتیبانی کند، به‌میزانِ چشمگیری اجازه‌ی انتشار می‌یابد (که این دومی هرگز در «کلمه» پذیرفته نشد و تا جایی که من دیدم خرده‌گیری‌ها به عملکردِ سرامدانِ جنبش همیشه احساسی بوده است و نظرهای انتقادی نسبت به آنها کم‌تر بختِ انتشار پیدا می‌کند). اما هیچ‌گونه خرده‌گیری بر مشیِ رسانه‌ای یا کاستی‌های کاری در «رادیو فردا» درست مانندِ «کلمه» تاب آورده نمی‌شود. جالب آن است که نه کامنت را منتشر کردند و نه حتی اشتباه‌های گوشزد شده را از متن زدودند؛ انگار نه انگار که یک خواننده برخی «بی‌دقتی»های جزیی و ریز را دیده است. به‌قولِ معروف: «شتر دیدی ندیدی».

پس‌نوشتِ اول:
متنِ کامنتِ انتقادیِ من برای «رادیو فردا» چنین بود:
آقای نیکفر گفته‌اند "«فتنه» که رهبرِ جمهوری ِاسلامی وضع کردند و عواملِ ایشان به‌کار بردند" اما شما نوشته‌اید "«فتنه و عواملِ فتنه» که ایشان وضع کرده‌اند"
آقای نیکفر گفتند «نطق‌های خمینی» و شما نوشته‌اید «نطق‌های کنونی». قرینه‌ی آن هم افزون بر صدا، اشاره به «شکستنِ قلم‌ها» هست که عبارتِ معروفِ خمینی بود.
به‌نظرم شایسته است که در برگردانِ نوارها دقتِ بیش‌تری اعمال شود!
پس‌نوشتِ دوم:
امروز (پنج‌شنبه، چهارمِ فروردینِ نود) دیدم که «رادیو فردا» با گذشتِ یک روز از انتشارِ یادداشتِ من، هر دو موردِ گوشزدشده را (بدونِ چاپِ کامنتِ سانسورشده) اصلاح کرده است.

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

سراب محدوده‌ها و قطعیت‌ها

چنانکه پیش‌تر هم گفته بودم دوری و نزدیکی به وطن در درکِ درستِ رخدادهای آن پیش‌شرطِ ضروری و انحصاری نیست. اما دست‌ِکم یک حقیقت را در این مورد نمی‌توان انکار کرد:
ما اینجا در ایران با بسیجی‌ها زندگی می‌کنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیل‌پذیری» برای ما تجربه‌ای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده می‌توانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادی‌خواه بدل می‌شود و در حالی که روایت‌هایی حقیقی یا دیده‌هایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بی‌مرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و به‌همان میزان اثرگذاری‌اش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک می‌کنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساخته‌ی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذره‌های هوا در فضای تهران برای ما درک‌پذیر و ملموس است. آینده‌ی سیاسیِ ایران پیش‌بینی‌ناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایت‌گراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزون‌تر رو به‌سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه می‌دانیم در دستگاهِ کنونی یا دست‌ِکم با صورت و ترکیبِ کنونی‌اش هرگز به‌نحوِ شایسته تحقق‌پذیر نخواهد بود.
آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال می‌کرد، جوانی دوست‌داشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی می‌تواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورت‌بندی کنم که در چه شرایطی این جمله‌ی گفته‌شده می‌تواند پیش‌زمینه‌ای زیسته و تحقق‌یافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را به‌ژرفای آن درک خواهد کرد و پشتوانه‌های واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبان‌آوردن‌اش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفس‌گیر با او. فاصله‌ی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن به‌اندازه‌ی یک باریکه‌ی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسست‌هایی ناتوان‌اند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست به‌دلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینش‌های زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست به‌همین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سوی بیرونیان برای ایرانیانِ ایران‌نشین بی‌معنا و نپذیرفتنی است. من نمی‌خواهم در اینجا حقوق و کوشش‌های ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن می‌گذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایسته‌ی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا می‌توانند و می‌باید کژروی‌ها و کاستی‌ها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگذار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فی‌نفسه گنجایش و توانمندیِ راه‌بریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرف‌نگرانِ مهاجر این حقیقت را به‌درستی فهمیده‌اند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری می‌جویند و درست وارونه‌ی اینان، دون‌کیشوت‌هایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم می‌گویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به ساده‌نگری وصف می‌کنند؛ ساده‌بینان با انگاره‌های منجمدشده‌ی «مرزگذاری» و «تعین» می‌خواهند چیزهایی را به ایران‌نشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.
زندگیِ جمعیِ ما در این کشور کم‌ترین زمینه را برای «مطلق‌بینی» در اختیار می‌گذارد. من اینجا تنها و تنها از مردم و بدنه‌ی جنبش سخن می‌گویم نه از نخبگان. همین «زیستِ ایرانیِ» جان‌به‌در‌برده از پُتک‌های کوبنده‌ی دستگاه در این سه دهه بوده است که رهبرانِ جنبش را به‌سوی الگوهای رواداری و آزادمنشیِ زندگیِ روزمره‌ی ایران‌نشینان راه‌برده است. ما به‌خودی‌خود در کنارِ یکدیگر شاد و هم‌باشنده هستیم؛ بودنِ هر یک از ما در قالبِ فرد، گروه، مذهب، مرام یا دیگر دسته‌بندی‌های اجتماعی به بودنِ دیگری وابسته است. هر یک از ما بخشی از داستانِ زندگیِ دیگری هستیم. دستگاه ِحاکم در داستانِ زندگیِ هر کدام از ما دشمنانِ هولناکی را شخصیت‌پردازی کرد. اکنون این اشباحِ اقتدارساز رفته رفته از زیستِ جمعیِ ما ناپدید می‌شوند چنانکه از آغاز هم وجود نداشتند. رژیم در این سه دهه هر کاری کرد تا نفرتِ یک طبقه از جامعه‌ی ایران را نسبت به دیگر طبقات برانگیزد و آن تبعیض‌ها را اهرمی برای پیش‌بُردِ سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌اش قرار دهد. اما پس از برساختنِ «فتنه» و زایشِ سرگردان‌کننده‌ی «جنبش» از بطنِ آن، این طبقات بر خلافِ ظاهرِ ماجرا روز به روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک و با همدیگر هم‌درد شدند. ما به چشمِ خود دیدیم که زنانِ مذهبی‌پوش گاه بیش‌ترین ستیزها را با سرکوبگران داشتند و طبقاتِ فرودست رختِ سبز پوشیدند و ریزش‌های رژیم چنان شتابی داشت که پیشِ چشمانِ ملت بی تن‌پوش و برهنه ماند. در هنگامه‌ای که ریشه‌های نفرتِ برنامه‌ریزی‌شده از سوی دستگاه میانِ مردم و جایگاه‌های متفاوتِ اجتماعی در حالِ پوسیدن است و بیزاری جای خود را به همدلی داده است، «نفرت‌پراکنی» از سوی جریان‌های مشخصی از اپوزوسیون چیزی جز خیانت به ملتِ ایران نیست. در این سی سال چنان انبوهی از ذوق‌ها، اندیشه‌ها، سبک‌های زندگی و صداهای گوناگون در جامعه‌ی ما سانسور، سرکوب و خاموش شده است که اگر ملتِ ایران بخواهد در این زمینه‌ها از یکدیگر حساب‌کشی کند تا ابد به همدیگر بدهکار خواهیم ماند. البته دستگاه بدهیِ سنگین و جبران‌ناپذیری به ملت دارد. اما مردمِ ما با همه‌ی تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند و با همه‌ی سرکوب‌هایی که بر بخشِ بزرگی از آنان در این سی سال روا داشته شد، تازه دارند با یکدیگر به‌راستی آشتی می‌کنند. ما همگی هم‌سرنوشت هستیم و من این روزها که خاطراتِ خیابان‌های هشتاد و هشت را در ذهن مرور می‌کنم هر چه بیش‌تر به درستیِ سخنِ آن همراهِ جنبش پی می‌برم که گفت:
«ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد».
بازتاب در بالاترین، سی‌میل و سبزلینک

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تازه‌نفس‌ها: فوران خودباوری در نسل ساده‌اندیش

زنی بی‌سواد و تهی‌دست روبروی دانشگاهِ تهران ضدِ آمریکا و سرمایه‌دارانِ داخلی‌اش سخنرانی می‌کند
هر صحنه را که می‌بینی بی‌اختیار با خودت می‌گویی «نمی‌دانستند بناست چه بلایی بر سرِشان بیاید!». تازه‌نفس‌ها یا «تابستانِ 58 در تهرانِ امروز» نامِ فیلمِ مستندی ست از کیانوشِ عیاری. کارگردان شور و تبِ ایرانِ انقلابی را چهار ماه پس از سرنگونیِ رژیمِ پهلوی در هر پهنه از زندگیِ ایرانی ثبت کرده است. نمایش‌های به‌شدت شعاری و آرمان‌گرا که گاه از فرطِ خیال‌پردازی و منجی‌سازی خنده‌دار می‌شود؛ داستانِ یک طاغوتی که می‌خواهد پولِ دزدیِ مملکت را بیرون ببرد و فرار کند اما ناگهان دستگیر می‌شود یا داستانِ کسانی که قرار است شهریورِ پنجاه و هفت در زندانِ شیراز به دستورِ تیمسار روشنفکر اعدام شوند ولی ناگهان «دستِ غیب» دوستانِ انقلابیِ‌شان را از آسمان می‌رساند، سربازها را می‌کشند و بند از اعدامیان باز می‌کنند (نمایشِ «فریادِ آزادی» با بازیِ شهنازِ تهرانی و گرجی). این نمایش‌ها خود برای به‌تصویر کشیدنِ ذهنیتِ ساده و هم‌هنگام آرمان‌گرای نسلِ پیشین رسا است.
فروشِ نوارها و کتاب‌های سیاسی به‌گونه‌ای سرسام‌آور تمامِ فضای شهر را پر کرده است؛ کتاب‌های بازرگان، مطهری، شریعتی و نوارهای فخرالدین حجازی درباره‌ی فرهنگِ استعماری (آن اندازه که در فیلم از این نوار پخش می‌شود هیچ تفاوتی در محتوا و حتی در لحن با معرکه‌گیریِ آن زنِ بی‌سوادِ روبروی دانشگاهِ تهران ندارد؛ عصبیت و توهین و مرگ‌خواهی در مواجهه با غرب). کتاب‌هایی در موردِ مارکس، لنین، انگلس، چه‌گوارا و دیگران نیز در دستفروشی‌ها بسیار زیاد است. پوسترهای خمینی، شریعتمداری، علیِ شریعتی، طالقانی، امام موسی صدر، چه‌گوارا، صمدِ بهرنگی و دیگر شخصیت‌ها در بساطِ دستفروش‌ها به‌فراوانی به‌چشم می‌خورد. شعرِ «سر اومد زمستون» در فضای خیابانِ انقلاب طنین‌انداز است و آتش به جان‌ می‌زند. یکی از بساط‌دارانِ کنارِ خیابان برای فروشِ کتاب‌هایش تبلیغ می‌کند «نفرتِ عمومیِ مردمِ ایران از مارکس و مارکسیسم» دیگری می‌گوید «کتاب‌های استاد مطهری، آموزشِ قرآن به قلمِ مهندس مهدیِ بازرگان» و دیگری «عللِ گرایش به مادی‌گری از استادِ مطهری به‌ضمیمه‌ی ماتریالیزم در ايران». صدها نوع نشریه از هر گرایش و مکتبِ فکری در دسترسِ مردم قرار دارد. یک نفر در موردِ کتابی چنین تبلیغ می‌کند «اقتصادِ سالم، حقوقِ بشر، منشاءِ خلقتِ ماده، منشاءِ خلقتِ بشر در این کتاب خیلی خوب توضیح داده شده است». با خودت می‌گویی اینهمه موضوع در یک کتاب؟ گویا از شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد را توضیح دادن ویژگی و تشنگیِ آن نسل بود.
بحث‌های سیاسیِ داغ میانِ تمامیِ مردم در جریان است. بحثِ نان و معیشت هم در قشرِ کم‌بضاعت با سیاست آمیخته است؛ بیچاره‌ای که با خانواده‌ای هفت‌نفره گلایه می‌کند وعده‌های دولتِ بازرگان مبنی بر کمک به آنها محقق نشده و دیگری که می‌گوید به وعده‌ها عمل شده و شرایطِ کنونی را با دولتِ شریف‌امامی قیاس می‌کند.
تکان‌دهنده‌ترین فرازِ فیلم جایی ست که جوانان با ریش‌بند، چفیه و سربند خود را به شکلِ عرفات در می‌آورند و در کنارِ نقاشیِ بزرگِ او با افتخار عکسِ یادگاری می‌گیرند. عکاس که کاسبی‌اش را می‌کند با همان لهجه‌ی چاله میدانی دمادم فریاد می‌زند: «فلسطین پیروز است، اسرائیل نابود است، اینجا آقا ایناها، عکسِ تاریخ، در کنارِ عرفات، در کنارِ فلسطین، اینجا ایناها ایناها، در کنارِ ناصر (!) عرفات».
نقشِ زنان بسیار چشمگیر است؛ از زنانی که کنارِ دانشگاهِ تهران روی یک روزنامه نشسته‌اند و کتاب‌های سازمانِ خود را به فروش می‌رسانند تا دخترانی که کتاب‌های سیاسی و جلد سفید را میانه‌ی خیابان بر دست گرفته‌اند و حتی به تاکسی‌ران‌ها کتاب پیشکش می‌کنند. زنانی با حجابِ کاملِ اسلامی نیز نشریاتِ خود را در برابرِ دانشگاهِ تهران تبلیغ می‌کنند. اما هنوز طاعونِ حجابِ اجباری بر سرِ ملت آوار نشده است و زنان با موهای افشان و شلوارِ لی یا دامن سرگرمِ زندگیِ روزمره یا کنشِ سیاسیِ موردِ پسندِ خود هستند. با خودم می‌گویم بسیاری از این زنان و دختران در سال‌های بعد به‌وسیله‌ی حکومتِ ستمگرِ برآمده از انقلاب اعدام شده‌اند.
ذهنیتِ مردم در همان آغازِ پیروزیِ انقلاب به‌وسیله‌ی ایدئولوژیِ اسلامی در حالِ شکل گرفتن است و این را از واژگانی که به‌کار می‌برند می‌توان دریافت. در نمایشِ اول («ممنوع الخروج» در تئاترِ نصر با بازیِ میری، لطفی و زهره) یکی از قهرمانانِ نمایش پس از گیرانداختنِ طاغوتی او را «مفسد فی الارض» می‌نامد که باید به دادگاهِ انقلاب تحویل داده شود و مردِ رشتی می‌گوید اصلاً دادگاه را همین‌جا می‌توان تشکیل داد!
بر سر درِ ورودیِ یکی از سینماها جمله‌ی بسیار جالبی خودنمایی می‌کند: «طبقِ دستورِ کمیته‌ی انتظاماتِ انقلابِ اسلامی از بردنِ اسلحه به‌داخلِ سینما خودداری نمایید!»
جوانانی با چفیه و اسلحه در خیابان حضور دارند تا عبور و مرورِ ماشین‌ها را کنترل کنند (و پس از سی سال همچنان این عادت ترک نشده است!).
وضعیتِ وحشتناکِ زاغه‌نشین‌های پیرامونِ پایتخت که در فقر و تنگ‌دستی دست و پا می‌زنند از دیگر صحنه‌های تاثیرگذارِ این فیلم است.
در صحنه‌ای دیگر بنی‌صدر در حالِ برشمردنِ شش وابستگیِ دستگاهِ پولی و بانکیِ کشور به قدرتِ مسلطِ غرب است و هزاران نفر به سخنرانیِ او گوش می‌دهند و از میانِ پارچه‌نوشته‌های محلِ سخنرانی این یکی را می‌شود خواند: «مستحکم باد پیوندِ ملت‌های فلسطین و ایران».
شادی‌های روزمره‌ی مردم در ماه‌های آغازینِ پیروزیِ انقلاب نیز دیدنی ست! یک مردِ هنرمند که تقلیدِ صدا می‌کند در پارک معرکه گرفته و ادای فریدونِ فرخ‌زاد، نمایندگانِ مجلس، جمالِ وفایی و در نهایت محمدرضا شاهِ پهلوی را استادانه در می‌آورد. جایی دیگر نوجوانانی از میانِ طبقه‌ی محروم و تهی‌دست دورِ یکدیگر می‌چرخند، می‌رقصند و شعری در هجوِ شاه و فرح با ترجیع‌بندِ «مرگ بر شاه» می‌خوانند. در گوشه‌ای دیگر چند زن و مرد در حالِ فروختنِ نوشابه‌ای با نامِ «مولوتف کولا» هستند که لباس‌هایِ ویژه‌ی این مارکِ بومی و ملی را نیز به تن کرده‌اند؛ نوشابه‌ای که از آن آتش بیرون زده است.
شعرهایی که از نوارها و بلندگوهای کنارِ خیابان پخش می‌شود به‌روشنی نشان از تحقیرِ آزادی‌های اجتماعیِ زمانِ شاه و پیوند داشتنِ فرهنگ و هنرِ آن زمان با سرکوب‌های سیاسیِ رژیم نزدِ مردم دارد؛ «با رفتنِ شاه ساواک هم گور به گور شد، بی‌پدر بی‌مادر ساواکِ پرورشگاهی، سولی و گوگوش و هایده رفتن گدایی». بی‌هوده نیست که در سال‌های سپس‌تر رژیمِ اسلامی توانست همین آزادی‌های بنیادینِ اجتماعی را افزون بر آزادی‌های سیاسی از ملت بستاند چرا که زمینه‌ی فرهنگیِ آن پیش‌تر میانِ خودِ مردم پدید آمده بود.
نکته‌ی بسیار بنیادین در فیلم همانا فورانِ فردیت و اعتمادِ به‌نفس در تک تکِ ملتِ ایران از هر طبقه و گرایشی ست. در تابستانِ پنجاه و هشت هر گوشه از شهرِ تهران و خیابانِ انقلاب به هاید پارک می‌ماند. هر جایی را که می‌نگری یک نفر در حالِ سخنرانی و بیانِ باورهایش است و جمعیتی چند ده نفره در حالِ گوش دادن به سخنانش؛ از دانشجو و طلبه بگیرید تا مردِ بی‌سواد و زنِ دهاتی. آنچه در تمامیِ این معترضانِ بی‌نام و نشان از هر طبقه و گرایشی یکسان است همانا استواریِ کلام و طنینِ بی‌لرزشِ صدای انتقادیِ آنهاست.
روزهای تبلیغاتِ انتخاباتیِ مجلسِ خبرگانِ قانونِ اساسی است و آخرین تصویرِ «تازه‌نفس‌ها» به صندوقِ رای پایان می‌یابد. کیانوشِ عیاری را در راه‌پیماییِ بیست و پنجمِ خرداد در کنارِ سبزهای معترض دیدم. با خنده و شادی در کنارِ مردم راه می‌رفت. همان‌جا به سراغش رفتم و از این مستندِ یگانه‌اش سپاس‌گزاری کردم.
آهنگِ زیبای فیلم دیوانه‌ام می‌کند! بی‌اختیار اشک می‌ریزم برای آرزوهای بر باد رفته‌ی نسلِ پدرانم که رستاخیزِ آگاهانه‌ی آن را در جنبشِ سبز با خونِ هم‌نسل‌های خودم به‌نظاره نشسته‌ام. جنبشِ سبز اعاده‌ی حیثیت از تمامِ کسانی ست که در انقلابِ پنجاه و هفت مشارکت داشتند و به امیدِ سرنگونیِ استبداد به خیابان‌ها آمدند ولی ماه‌های آینده خبرِ اعدام‌ِشان را توسطِ رژیمِ انقلابی در همان خیابان‌ها به‌دستِ مردم دادند؛ این ققنوس از خاکسترِ همان آزادی‌خواهان برخاسته است.
در همین زمینه:
بی‌آنکه صدای شکستنِ چیزی شنیده شود / دفترهای سپیدِ بی‌گناهی
بازتابِ نوشتار در بالاترین

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

درباره‌ی جنبش سبز: تحلیلی در دو سطح

1. آنچه دوشنبه به من آموخت

دوشنبه بیست و پنجم خرداد روزی تاریخی بود. «تاریخی» بدین معنا که سرنوشتِ ایران پیش و پس از آن روز به‌هیچ رو یکسان نیست. به‌راستی دوشنبه رخدادی بود که آینده‌ی کشور را دگرگون ساخت.
ناگهانی و تکان‌دهنده بودنِ آن روز تنها برای حکومت نبود، بلکه برای من و چه‌بسا کسانی چون من هم چنین بود. گذشته از سرگشتگیِ حکومت در مواجهه با آن خروشِ میلیونی و شگفتیِ خودِ مردم از دیدنِ آنهمه همصدا، شوکِ بزرگِ دوشنبه برای من از جهتی دیگر بود؛ پیش از آن برجِ عاجی داشتم که از فرازش ملتِ ایران را می‌نگریستم اما در آن روز از برجِ عاجِ خود با سر به زمین خوردم. گاه روزهایی در زندگیِ آدمی پیش می‌آید که اندازه‌ی سال‌ها زیستن آبستنِ آگاهی و حقیقت است. دوشنبه‌ی تاریخی نیز حقایقی بس بزرگ و اساسی را در جانِ من کاشت.

1.1 اسلام و ایرانیان:

از دوشنبه آموختم که دین‌داریِ ایرانیان یا صریح‌تر بگویم مسلمانیِ مردمانِ این سرزمین نه تنها سدی در برابرِ آزادی‌خواهی نیست که قابلیت‌های ناشناخته‌ای نیز در استبدادستیزی دارد. گرچه شعارِ من سال‌ها پیش در همین سرا این بود که «اسلام به خطا رفته است نه مسلمانی» اما آنچه را که تنها به زبان تکرار می‌کردم در آن دوشنبه به چشمِ خود دیدم. چرا که به‌هرروی تا پیش از این نگاهی منفی به احساس‌های دینیِ ایرانیان داشتم و بروزِ این احساس‌ها در مناسبت‌های مذهبی همیشه با حسی از نفرت و تحقیرِ دین‌داران نزدِ من همراه بود. در آن دوشنبه اما آموختم که چگونه می‌توانم با این احساس‌های دینی کنار بیایم، نگاهِ مثبتی به آن داشته باشم و لزوماً آن را نامطلوب نبینم. آن روز به من بختِ آشتی با مردمِ کشورم را ارزانی داشت. آن روز ظرفیتِ همچنان زنده‌ی اسلامِ موجود در متنِ جامعه برای ستیز با استبداد را با تمامِ وجودم درک کردم؛ اسلامِ رواداری که ملت در برابرِ اسلامِ سرکوبگرِ رژیم پرورانده است. گرچه باز هم پافشاری می‌کنم که «نقدِ اسلام» از سوی آنانکه سرشتِ این دین را نیک می‌شناسند بسیار ضروری است اما با وسواسی بسیار بیش از گذشته می‌پایم که «نقدِ اسلام» به «ستیز با مسلمانی» نینجامد. اسلام‌ستیزی در این شرایط معنایی جز نادیده گرفتنِ این اسلامِ روادار ندارد. به‌گفته‌ی نیکفر واقعیتِ «اسلامِ رنگارنگ» را در این جنبش می‌توان به‌روشنی سراغ گرفت و «به‌طور کلی باید گفت این تصور تباه است که می‌توان در ایران بدون بهره‌گیری از ظرفیت‌های دموکراتیک یک اسلام کثرت‌گرا (اسلامی که اسلام‌هاست و به این نکته اذعان دارد) به یک دموکراسی پایدار دست یافت». پس شایسته است در اینجا بگویم که اسلام‌ستیزیِ رادیکال یعنی دور بودن از واقعیت‌های جامعه‌ی ایران، یعنی عدمِ درکِ شعارِ «الله‌اکبر» برای مبارزه با حکومتِ الله. آن گونه اسلام‌ستیزی که به ستیز با باورهای روزمره‌ی مردم بینجامد رویکردی نادرست است. برای درکِ نادرستی‌اش تنها نیم‌نگاهی به این حقیقت بسنده است که «اسلام» آنگاه که به جامه‌ی «فرهنگ» و «سنت» درآید دیگر تنها چند گزاره‌ی خشک و انتزاعی از سنخِ صدق و کذب نیست بلکه با جان و روانِ مردمانِ آن سرزمین پیوند خورده است؛ مواجهه با فرآورده‌ی آمیزشِ اسلامِ جزیرة‌العرب و فرهنگِ ایران می‌بایست با سرانگشتانی هنرمند و نازک‌بین صورت گیرد. ما در ایران با اسلام‌آوردنِ فرهنگ و پس از دو قرن سکوت با فرهنگی‌شدنِ اسلام روبرو هستیم. پس اسلام چیزی از سنخِ سنگ و چوبِ کعبه نیست که بتوان نابودش ساخت. اینجا ما با پیوندی پیچیده از باورهای سامی و کهن‌الگوهای ایرانی رویارو هستیم. باز باید بگویم که این پیچیدگی به‌هیچ رو نمی‌تواند بهانه‌ای برای بستنِ بابِ نقدِ دین از منظرهای گوناگونِ فلسفی، تاریخی یا هنری باشد. اما هیچ نقدی نباید به تحقیر یا به ستیزه‌جویی کشاندنِ شهروندانِ جامعه بینجامد. ما تا زمانی که نتوانیم آستانه‌ی واکنشِ دین‌داران را پایین بیاوریم، در راستای بهبود بخشیدن به «گسستِ اجتماعی» ناشی از سیاست‌های سی‌ساله‌ی رژیم از هرگونه کنشِ اسلام‌ستیزانه باید پرهیز کنیم. چنین رویکردی از جهتِ بزرگ‌داشتِ اسلامِ روادارِ ملت و خوشامدگویی به آن در برابرِ اسلامِ سرکوبگرِ حاکمیت از ارزش و ضرورتِ دوچندانی نیز برخوردار می‌گردد. ما به این «همبستگیِ اجتماعی» برای پایداریِ خیزشِ عمومی و گسترشِ آن نیازمندیم. باز باید بگویم که چنین پرهیزی به‌هیچ رو به‌معنای عقب‌نشینی در برابرِ فزونی‌خواهی‌های در این سه دهه فزون‌ترشده‌ی قشرِ متعصبِ جامعه‌ی ایران نیست. اما اگر قرار است همه با هم کامیاب شویم، باید جایی میانه یافت. البته نباید فراموش کنیم که در سراسرِ این سه دهه بی‌دین‌ها، نامسلمان‌ها و مسلمان‌های غیرِمذهبیِ ناملتزم به شریعت طرد و تحقیر شده‌اند. برای کامیابیِ همگانی ابتدا باید از آنان اعاده‌ی حیثیت کرد. اگر به‌رسمیت شناختنِ حقِ این سه دسته به جریحه‌دار شدنِ احساساتِ قشرِ مذهبی منجر شود (که آنهایی که موسوی در راه‌پیماییِ روزِ قدس از چهره‌های‌شان خوشش آمده بود، از زمره‌ی همین قشر هستند. گرچه این قشر منحصر به آنان نیست و از اصلاح‌طلب تا ضدِ رژیم را در بر می‌گیرد) آنگاه دیگر نمی‌توانیم همه با هم کامیاب باشیم و به‌ناچار باید راهِ دیگری یافت (به زبانِ ساده در روزِ عاشورا همان اندازه که مذهبی‌ها حق دارند عزادار باشند ما هم حق داریم شاد باشیم. در ماهِ رمضان همان اندازه که آنان حق دارند روزه‌دار باشند ما هم حق داریم روزه‌خوار باشیم و نیز در موردِ آزادیِ پوشش. به‌فرجام چنانکه سبکِ زندگی، پسند و ناپسند، نشانه‌ها و ارزش‌های آنان به‌رسمیت شناخته می‌شود، دورانِ تحقیرِ سبکِ زندگی، پسند و ناپسند، نشانه‌ها و ارزش‌های ما نیز باید به پایان رسد. موسوی در موردِ آنان چنانکه خود گفته همدلی دارد. امیدوارم در موردِ ما نیز چنین باشد!).
در همین زمینه دو حقیقتِ دیگر را نیز باید فاش گفت:
اول: تصمیم‌گیری در سیاستِ روز بر اساسِ نگرشِ منفی به دین و دین‌داران نابخردانه‌ترین رفتاری ست که به‌ويژه از سوی نخبگانِ جامعه پذیرفتنی نیست. پاره‌ای از بدبینی‌ها و ناسازگاری‌های اپوزوسیونِ خارج‌نشین نسبت به بهره‌گیری از برخی نمادهای دینی در جنبشِ سبز و خصوصاً ناخوشایندی از قدرتِ مردمیِ میرحسینِ موسوی چنین سرچشمه‌ای داشت. بدبختانه تصورِ برخی از سکولاریزم، در حدِ داروی تزریقیِ سریع و بدونِ درد است.
دوم: من پذیرفته‌ام که در آینده‌ی ایران و با وجودِ حکومتی دموکراتیک در حاشیه‌ی جامعه باقی خواهم ماند. ما ناقدانِ اسلام یا اسلام‌ستیزان باید این حقیقت را دریابیم که در نهایت و حداکثر می‌توانیم حاشیه‌ای نیرومند از جامعه‌ی ایران باشیم نه چیزی بیش از آن. برای تبیینِ این حاشیه‌نشینیِ محتوم بسنده است به این نکته اشاره کنم که نقدِ اسلام، تمامِ مساله‌ی جامعه‌ی ایران و حتی چه‌بسا نخستین بایسته‌ی آن نیست. ما با کلیتِ استبداد، زن‌ستیزی، تعصب، سلطه و ستم باید مبارزه کنیم و این مبارزه گرچه باید سرچشمه‌های اسلامیِ چنین ناراستی‌هایی را روشن سازد اما نباید در هیاتِ اسلام‌ستیزی محدود گردد. پس از منظرِ کل‌گرایانه ما تنها با یکی از چندین سرچشمه‌ی ماجرا درگیر هستیم و طبیعی ست که این جزیی‌نگری ما را در حاشیه قرار دهد. بر این بیفزایید دلبستگیِ مردمانِ این کشور را به اسلام همچون دینی ایرانی‌شده.
در پایان و برای روشن شدنِ کلیتِ نگرشِ من باید بگویم که جنبشِ مدرن و دموکراتیکِ ملتِ ایران هم دینی است و هم دینی نیست و درکِ این بود و نبود و فهمِ این دوگانه‌ی زیبا تنها در آن دوشنبه برای من ممکن گردید. اگر آنِ نگریستن به جنبشِ سبز زیرِ پای خود را بنگریم، خواهیم دید که در جایی فراسوی دین‌داری و بی‌دینی ایستاده‌ایم و درست از همین روست که دلبستگی یا دلزدگی نسبت به دین تناسبی با سرشتِ جنبش ندارد.

1.2 نظریه و پراکسیس:

از دوشنبه آموختم که همیشه پراکسیس/عمل از تئوری/نظر پیش‌تر است، به‌تعبیری همیشه اراده‌ی ملت گویِ سبقت را از اندیشه‌ی نخبگان می‌رباید و آن را پشتِ سر می‌گذارد. همیشه کنشِ واقعی از تفکرِ مفهومی پیشی می‌گیرد. حتی شعارهای شکل‌گرفته در این جنبش نیز خود به‌تنهایی گویای ویژگیِ روشن‌گر و پیش‌رویِ آن است. خلاقیتِ آنچه در خیابان روی داد، هر نظریه‌ی تا پیش از آن بدیعی را به گزاره‌هایی کهنه و ناتوان بدل ساخت.
پس باید اعتراف کنم که سخنِ خود در فرازهای پایانیِ نوشتارِ «روشنفکریِ لائیک: بنیان‌های نظری و چالش‌های عملی» را پس از آن دوشنبه‌ی تاریخی، نارسا و بیش از اندازه خیالی می‌یابم. از این رو باید آن را چنین بازنویسی کنم: «روشنفکران در انتظارِ دگرگونیِ جامعه نمی‌مانند بلکه با تلاشِ اندیشه‌ورزانه‌ی خویش، جامعه را به آستانه‌ی تحول می‌رسانند و در برابر روزهایی در تاریخِ یک سرزمین فرا می‌رسد که مردم در انتظارِ دگرگونيِ روشنفکران نمی‌مانند بلكه با نوآوریِ عمل‌گرایانه‌ی خويش، روشنفکران را به همراهی با جامعه وادار می‌کنند.»
دیالکتیکِ مردم و روشنفکران چه‌بسا نگرشِ واقع‌گرایانه‌ای باشد که بتواند تاثیرِ هر یک از این دو بر دیگری را تبیین کند و حقِ هر کدام را بی کم و کاست ادا نماید. اگر ریشه‌های جنبشِ سبزِ ملتِ ایران را در همگانی‌شدنِ بحث‌هایی سرنوشت‌ساز همچون نسبتِ دین و سیاست، جامعه‌ی مدنی و حقوقِ شهروندی در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد بدانیم، آنگاه می‌توان پی برد چرا کودتاگرانِ کنونی از فتنه‌ی دومِ خرداد در ریشه‌یابیِ جنبشِ سبز یاد می‌کنند.

2. نسبتِ «من» با «دیگران»

آنچه در ادامه می‌نویسم چکیده‌ی گفتگویی کوتاه اما سازنده با یکی از اساتیدِ فرهیخته و تیزبین است:
خودشیفتگی در رویارویی با مردم همان اندازه نادرست است که شیفتگی نسبت به مردم در فرازهایی همچون خیزشِ همگانی. آرمیدن در برجِ عاجِ روشنفکرانه در مواجهه با مردم همان اندازه نادرست است که قرار دادنِ مردم در برجِ عاج. نمی‌بایست برجِ عاجِ فردیِ خود را رها کنیم و یک برجِ عاجِ توده‌ای به‌جای آن بنا کنیم. ایستادن جایی میانه‌ی خودشیفتگی و ملت‌شیفتگی بزرگ‌ترین هنر و دشوارترین وظیفه است.
در زمانه‌ی رخدادهایی همچون آن دوشنبه‌ی تاریخی، گرایش به ستایشِ «عملِ پیش‌رو» در برابرِ «واماندگیِ نظر» بیش‌تر می‌شود. اما همان‌قدر که نباید به نظریه‌پردازیِ صرف و فرو رفتن در تفکرِ انتزاعی و صرفاً مفهومی انس پیدا کرد، درست به‌همان میزان نیز نباید نسبت به عمل‌گراییِ مردمی و خیزش‌های عمومی دچارِ خوش‌بینیِ ناموجه شد. ایستادن جایی میانه‌ی عمل و نظر یا پراکسیس و تئوری بزرگ‌ترین هنر و دشوارترین وظیفه است.
در کل همیشه باید در حالِ برآورد و سنجشِ نسبتِ خود با مردم باشیم. این برآورد البته باید تا حدِ امکان واقعی و درست باشد. اما منحل شدن در خود یا در مردم چیزی جز فرو افتادن در وادیِ رادیکالیزم نیست؛ جایی که خیال و توهم فرد را به‌سوی خودستایی یا ملت‌ستایی می‌کشاند. دوریِ بیشینه از مردم به انزوا می‌انجامد و نزدیکیِ بیشینه به مردم فرجامی جز انفعال ندارد.
پس‌نوشت:
بازتابِ نوشتار در
بالاترین

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

تراژدی تئاتر ایران پس از انقلاب

گزارشِ سخنانِ محمودِ دولت‌آبادی در نشستِ دور تا دورِ دنیا (نمایشنامه‌خوانی): یک خانواده‌ی ایرانی/محسنِ یلفانی

پیش از هر چیز بگویم که انگیزه‌ی نگارشِ این گزارش، اهمیتِ سخنانِ دولت‌آبادی و هم‌هنگام عدمِ بازتابِ آن توسطِ خبرگزاریِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران است. دولت‌آبادی در ابتدای سخنانش تنها یکی دو جمله در بابِ رخدادهای اخیر در فلسطین بر زبان راند و گفت به‌عنوانِ یک انسان از این ماجرا متاسف است و امیدوار است هر چه زودتر آتش‌خون‌باری در آن دیار پایان پذیرد. اما سایتِ خانه‌ی هنرمندان در کل هفت خط به این نشست اختصاص داده که شش خطِ آن درباره‌ی موضع‌گیریِ مذکور است و در یک خط هم به نشستِ اصلی پرداخته است!
در ابتدای نشست، فیلمِ خوانشِ نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» توسطِ خودِ نویسنده به‌نمایش درآمد.
نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌ی ایرانی» داستانِ دو خانواده است که مژده دخترِ یکی از خانواده‌ها توسطِ رژیمِ اسلامی اعدام شده و فرهاد پسرِ خانواده‌ی دیگر بابتِ عذابِ وجدان ناشی از باور به خطاکاری یا دستِ‌کم سهل‌انگاری خانواده‌اش در جلوگیری از اعدامِ دختری که دوستش می‌داشت به جبهه می‌رود و کشته می‌شود.
سپس جلسه با مدیریتِ کیومرثِ مرادی و سخنرانیِ محمودِ دولت‌آبادی ادامه یافت.
دولت‌آبادی در ابتدا گفت که محسنِ یلفانی و بسیاری از دوستانِ او همچون ابراهیمِ مکی و دیگران نه به اراده‌ی خود که به اجبار و برخلافِ میلِ باطنیِ خود مجبور به ترکِ وطن شده‌اند. یلفانی به او گفته بود از آنجا که در پاریس مجبور است کار کند تنها زمانی که پشتِ چراغِ قرمز منتظرِ مسافر است می‌تواند بنویسد و دولت‌آبادی هم با اشاره به کندیِ او در نویسندگی پاسخ داده بود که «بسیار هم به تو می‌آید که پشتِ چراغ قرمز، چندین ساعتی فکر کنی و یکی دو جمله بنویسی!»
دولت‌آبادی معتقد بود که یلفانی در نویسندگی بسیار کند است، درست برخلافِ بهرامِ بیضایی که بسیار تند در ذهن می‌آفریند و بر کاغذ نقش می‌کند. او اضافه کرد که یلفانی نویسنده‌ای حرفه‌ای نیست و خود را هم چنین نمی‌داند چرا که نوشتن برای او شغل نبوده و در حاشیه قرار داشته است. او ویژگیِ بارزِ یلفانی را خردمندی‌اش دانست و گفت که خاندانِ او از پشتیبانانِ دکتر مصدق بودند و یلفانی برای او شخصیتی ملی است. گفت که خودش زودتر از یلفانی از زندان آزاد شده و یلفانی همراه با گشودنِ درِ زندان‌ها در آستانه‌ی انقلاب آزاد می‌شود.
دولت‌آبادی سپس اشاره‌ای کرد به دوستی‌های آن ایام و اینکه دوستی در آن دوران حرمت و رنگ و بوی دیگری داشت. گفت «نمی‌توان وقتی از درِ خانه بیرون می‌روی تا زمانی که برگردی، به همه توهین کنی و گمان کنی که فرهیخته هستی». باور داشت که دوستی‌ها در گذشته زلالی و غنایی داشت که امروزه کم‌تر دیده می‌شود (نمونه‌هایی آورد از دوستیِ خودش و یلفانی؛ اینکه او روزی ناگهان با دولت‌آبادی تماس می‌گیرد و می‌گوید زن گرفته است و دولت‌آبادی ناباورانه هر دو را به خانه‌اش دعوت می‌کند و اینکه پس از انقلاب باز روزی ناگهان تماس می‌گیرد و با خانواده به خانه‌ی دولت‌آبادی می‌رود و با اصرارِ خودشان در پذیرایی می‌خوابند به این بهانه که دولت‌آبادی در اتاقِ خود به مطالعه‌اش برسد و همان شب یلفانی از دوستش خداحافظی می‌کند و دولت‌آبادی بدونِ اینکه ژرفای این خداحافظی را دریابد، صبحِ فردا متوجه می‌شود که یلفانی به فرانسه مهاجرت کرده و در آخرین شبِ اقامتش در وطن می‌خواسته در خانه‌ی دوستش باشد و برای آخرین بار او را ببیند). گفت گرچه در نویسندگی و چگونگیِ کار با دوستانِ خود گاه اختلافِ نظرِ جدی داشته و دارد اما این تکثرِ رای، مانع از آن نمی‌شود که وقتی به پاریس سفر می‌کند سراغِ یلفانی نرود و همینطور نسبت به سایرِ دوستانش در دیگر کشورها.
دولت‌آبادی گفت که جمعِ چهار پنج نفره‌ی آنها یعنی خودش، یلفانی، سعیدِ سلطان‌پور، ابراهیمِ مکی و غیره، همگی (جز ابراهیمِ مکی) از بچه‌های شهرستان بودند که در دورانِ انقلابِ سفیدِ شاه و آغازِ روندِ مهاجرت به شهرها، به پایتخت آمده بودند. از این جمع تنها دو نفر امکانِ تحصیل در دانشگاه را یافتند. دولت‌آبادی گفت که با چه سختی، قناعت و هم‌هنگام همدلی و همکاری با یکدیگر روزگار می‌گذراندند و از این دوران با لذت و شکوهِ خاصی یاد می‌کرد! به‌قولِ کیومرثِ مرادی وقتی دولت‌آبادی از گذشته و دوستی‌های خود سخن می‌گوید، حسی از یک نوستالژیِ دل‌پذیر را به شنوندگانِ خود ارزانی می‌دارد.
سپس اشاره‌ای کرد به چرتکه‌ی نادرستِ حکومت در برخورد با اهلِ هنر و فرهنگ که فرآورده‌اش سانسورِ افسارگسیخته است. گفت که این اشتباهِ حکومت است که گمان می‌کند یک رمان یا نمایشنامه بتواند یک موجِ اجتماعی ایجاد کند یا در صورت‌های خیال‌بافانه‌تر به دگرگونیِ سیاسی منجر شود. او معتقد بود که جنسِ کارِ هنری و ادبی از جنسِ فرهنگِ فکر و زیستِ مسالمت‌آمیز است و اینگونه تاثیراتی که حکومت درباره‌ی آن توهم می‌کند، مطلقاً ناشی از ناآگاهی نسبت به گوهرِ ادبیات است. از نظرِ او هنر و ادبیات تاثیرِ ماندگار و آگاهانه دارد و نه تاثیرِ ناگهانی و آشوب‌گرانه. از جمله اشاره کرد به نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» که با وجودِ درونمایه‌ی سیاسی و مخالفِ خود پس از سال‌ها اجازه‌ی چاپ یافته است. گفت که این نمایشنامه پانزده سال پیش نگاشته شده (آغازِ دهه‌ی هفتاد) و داستانِ آن نیز دستِ‌کم مربوط به ده سال پیش از نگاشته شدنِ آن (آغازِ دهه‌ی شصت) است اما اکنون منتشر شده و ما می‌خوانیم‌اش و هیچ رخدادِ غیرمنتظره‌ای هم به‌وجود نمی‌آید. سپس با لحنی از طنز و زهرخند گفت: «ببینید ما چقدر قانع هستیم!»
دولت‌آبادی به شجاعت و صداقتِ یلفانی نیز اشاره کرد که در فرازهای پایانیِ نمایشنامه از زبانِ یکی از شخصیت‌ها (گویا «شادفر») بیان می‌کند که راهی که رفته بوده‌اند بی‌راهه بوده است و سببِ کشته‌شدنِ بسیاری از جوانانِ این سرزمین گردیده است.
در پایانِ سخنرانی، دولت‌آبادی از کیومرثِ مرادی خواست که فهرستِ کارهای محسنِ یلفانی را برای حاضران بخواند تا ببینند با وجودِ کندی در نوشتن، چه نمایشنامه‌هایی نگاشته است (خنده‌ی حضار!).
سپس چند دقیقه‌ای به پرسش و پاسخ اختصاص داده شد.
دخترِ جوانی از دولت‌آبادی پرسید که چرا شخصیتِ نوشتارهای نسلِ گذشته، کاراکترهایی واقعی و باورپذیر هستند با زیستی عینی اما در نسلِ امروزی شخصیت‌های داستان‌ها خیالی، پرابهام و گاه باورناپذیر شده‌اند.
دولت‌آبادی در پاسخ، به نکاتِ بسیار مهمی اشاره کرد. گفت که هیچ نسلی از پیشِ خود و با دستِ خالی رشد نمی‌کند اگر که از تجربه و میراثِ گذشتگانِ خویش بهره نبرد [ما باید بر شانه‌های پیشینیانِ خویش بایستیم تا بتوانیم گستره‌ی پیشِ روی خود را عمیق‌تر ببینیم]. گفت که انقلاب در کنارِ پیامدهای فراوانی که به‌همراه ‌آورد، چیزی هم به‌بار آورد که می‌توان «انقطاع» یا «گسست» نامید. میانِ نسلِ او و نسلِ بعد یک شکافِ بزرگ و پرنشدنی روی داد. نسلِ او نتوانستند میراثِ خود را به نسلِ پس از خود انتقال دهند. او توضیح داد این منتقل‌کردن هم چیزی نیست از جنسِ سخنرانی یا برگزاریِ دوره‌های آموزشی. دولت‌آبادی برای روشن شدنِ مقصودش نمونه آورد که در ایامِ جوانی‌اش دو هفته‌ی تمام به‌دنبالِ «خاطراتِ زندان» ِ بزرگِ علوی می‌گشته است چرا که شنیده بوده کتابِ ارزشمند و مهمی است. سپس ادامه داد که گرچه پس از خواندنِ کتاب به این نتیجه رسیده بود که خاطراتی ست همانندِ خاطراتِ هر آن کسی که دورانی از حبس و زندان را تجربه کرده باشد اما مهم این شور، شوق، حرص، ولع و احساسِ نیازی بود که در نسلِ او برای آشنایی و شناختِ نسلِ پیش از خودش وجود داشت؛ شور و اشتیاقی که در نسلِ پس از انقلاب برای پیگیریِ کارِ بزرگانِ فرهنگ و ادبِ نسلِ پیش، هیچ نشانی از آن نمی‌شد دید و در کل نیز نگرشی ساده‌انگار و سطحی در میانِ نسلِ انقلاب نسبت به میراثِ فرهنگ و هنرِ نسلِ پیش و بانیانِ آن در عصرِ مشروطه پدید آمد. «زمانی که امری پیچیده و چندبعدی به امری ساده و تک‌بعدی تقلیل یاید، اولین قربانیان همان کسانی‌اند که مرتکبِ این ساده‌انگاری و سطحی‌نگری شده‌اند.»
دولت‌آبادی اشاره کرد که نسلِ او یعنی بهرامِ بیضایی با درونمایه‌ی اسطوره‌ایِ آثارش، غلامحسینِ ساعدی با درونمایه‌ی رادیکال و چپ، اکبرِ رادی با درونمایه‌ی اجتماعیِ نگاره‌هایش، عباسِ نعلبندیان با درونمایه‌ی خلاقانه و یگانه‌ی نوشته‌هایش، بهمن فُرسی و دیگران خود میراث‌دارِ نسلِ صادقِ هدایت و صادقِ چوبک بودند که خودِ آن‌ها نیز میراث‌دارِ نسلِ ادبیان و بزرگانِ فرهنگِ عصرِ مشروطه همچون احمدِ کسروی و حسنِ تقی‌زاده بوده‌اند. گفت که این یک سیرِ پیوسته و یک سنتِ فرهنگیِ ریشه‌دار بود که در آستانه‌ی بهمنِ پنجاه و هفت از ریشه برکنده شد و خندقی هولناک میانِ این میراث و نسلِ انقلاب دهان گشود. باور داشت که جنگِ هشت‌ساله در تثبیت و پابرجا ساختنِ این شکافِ بزرگ نقشِ بسیار مهمی داشته است.
در ضمنِ این بخش دولت‌آبادی با افسوس و غمِ فراوان از عباسِ نعلبندیان یاد کرد. گفت که نعلبندیان نابغه‌ی ناشناخته‌ی نمایشنامه‌نویسی در ایران است. گفت که تا همیشه باور دارد که ما یک استعدادِ بی‌نظیر و یک نبوغِ تکرارناشدنی را در عرصه‌ی تئاتر، مفت و ارزان از دست دادیم و این مرد خودش را کشت. می‌گفت خودش تنها چندباری نعلبندیان را دیده بوده و با او دوستیِ چندانی نداشت اما باور داشت که دوستانِ نعلبندیان در این رخدادِ دردناک خطاکار بودند چرا که دوستِ خود را تنها گذاشتند. باور داشت که آن زمان هنوز حکومتِ فعلی مستقر نشده بود تا خودکشیِ او را گردنِ جمهوریِ اسلامی بیندازیم.
دولت‌آبادی در کنارِ ویژگیِ انقطاعِ ناشی از انقلاب، به پرآوازه‌شدنِ مکتب‌های متفاوتِ نویسندگی در ایران همچون گرایش‌های پست‌مدرن اشاره کرد و این دو عامل را در کنارِ یکدیگر ریشه‌ی وضعیتِ امروزین دانست و البته در پایان این سخن را نیز افزود که برخوردها، درگیری‌ها و رویارویی‌ها در عرصه‌ی هنر و ادبیات (به‌خلافِ برخی ساحت‌های دیگر) همیشه [در درازمدت] سازنده و بالنده است.
اما بخشِ مهم و کانونیِ آن نشست (از جهتِ سیاسی) پس از پرسشی بود که از جانبِ پسرِ جوانی خطاب به دولت‌آبادی طرح شد. پرسش این بود که عده‌ای بر این باور هستند که رشدِ رمان و شعر در دورانِ دیکتاتوری امکان‌پذیر است اما تئاتر و نمایشنامه‌نویسی به‌خاطرِ ویژگیِ خاصِ خود تنها در حکومت‌های دارایِ دموکراسی و در فضای آزادیِ بیان امکانِ ادامه‌ی حیات دارد.
کیومرثِ مرادی پس از پایانِ این پرسش با حالتی خاص به پسرِ جوان گفت: «ممنون از اینکه نظرِ شخصیِ خود را ابراز کردید!» سپس اما دولت‌آبادی در پاسخ به این پرسش بسیار جسورانه سخن گفت.
او گفت که چنین استلزامی میانِ رشدِ تئاتر و حکومتِ دموکرات نمی‌بیند. نمونه‌اش در دورانِ گذشته است که زمانِ پادشاهیِ اعلیحضرت محمدرضاشاهِ پهلوی (عینِ تعبیرِ دولت‌آبادی) در کشور دموکراسی نبود اما شاه از تئاتر و هنر پشتیبانی می‌کرد. او گفت که بسیاری از هنرمندانِ صاحب‌نام و هم‌عصرِ او با پشتیبانیِ دولت و برخورداری از امکاناتِ دولتی به آفرینشِ آثارِ خود روی صحنه دست می‌یازیدند. گفت همین هارولد پینتر که تازه در ایرانِ ما (پس از مرگش) دریافته‌اند که چه شخصیتِ بزرگی در جهانِ تئاتر بوده، تنها و تنها یک اثرش در ایران اجرا شد و آن هم مربوط به زمانِ شاه است. گفت که در آن زمان یک تکثر و دموکراسیِ تئاتری وجود داشت و گروه‌های فراوان و قویِ تئاتری با سلیقه‌ها و دل‌نگرانی‌های متفاوت اما در کنار و همراه با یکدیگر شکل گرفته بودند و همه‌ی این‌ گروه‌ها در آن زمان کار می‌کردند و حکومت هم از این تکثر و گوناگونی پشتیبانی می‌کرد. از پینتر و چخوف در آن زمان اجرا می‌شد تا بیضایی و ساعدی و او در همه‌ی این نمایشنامه‌ها نیز بازی می‌کرد (خنده‌ی حضار!).
دولت‌آبادی گفت درست به همین دلیل نیز در میانِ دوستان و همکارانِ او در آن زمان این بحث بود که عده‌ای باور داشتند اکنون که شاه از هنر حمایت می‌کند باید این دوران را قدر دانست و از گرایش‌های سیاسیِ برانداز دوری گزید و در برابر کسانی هم از اهلِ هنر بودند که جز به سرنگونیِ سلطنت رضایت نمی‌دادند. دولت‌آبادی در شاهدآوری در بابِ داد و ستدِ فکری میانِ گروه‌های گوناگونِ تئاتریِ آن زمان اشاره کرد به اینکه روزی نمایشنامه‌ای با نامِ «قتیل‌الله» برای او خواندند و گفتند شخصی به‌نامِ نعلبندیان این را نگاشته و دولت‌آبادی چنان از نبوغِ حک شده در این اثر به وجد می‌آید که می‌گوید من حتماً باید این آدم را ببینم و در آن زمان البته نعلبندیان در گروهی با سلیقه‌ای متفاوت از جمع و گروهِ دولت‌آبادی کار می‌کرد و دولت‌آبادی این دیدار را در آن دوران، یکی از نمونه‌های دوستی و استفاده‌ی فکریِ مشرب‌های گوناگون و گاه رو در روی تئاتری از یکدیگر می‌دانست. با ذکرِ دوباره‌ی نامِ عباسِ نعلبندیان، او دیگربار نسبت به سرنوشتِ تلخِ این نابغه‌ی درام‌نویسیِ ایران ابرازِ تاسف کرد! دولت‌آبادی گفت که حکومت‌های انقلابی اساساً حکومت‌های نگرانی هستند و نسبت به کوچک‌ترین امری دچارِ نگرانی [و هراس] می‌شوند [و همین سبب شد که سانسور و محدودیت بر فرهنگ و هنر نیز سایه اندازد]. سپس اشاره کرد که پس از انقلاب و با رخدادِ جنگ و ویرانی، تمامیِ این گروه‌های تئاتری از هم پاشیدند و تئاترِ ایران همچون خیمه‌ای که عمودش شکسته و واژگون شود، فرو ریخت.

در همین زمینه:
گزارشِ خبرگزاریِ دانشجویانِ ایران
گزارشِ روزنامه‌ی آفتابِ یزد
گزارشِ روزنامه‌ی ابتکار

پس‌نوشت:
چهره و تیپِ محمود دولت‌آبادی درست همانندِ تابلوهای نقاشی است! به همان شکوه و رنگارنگی!

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

نهضت ادامه دارد: تئاتر شهر در آستانه‌ی نابودی

چندین سال پیش در ضلعِ جنوبیِ آن گودبرداریِ وحشتناکی انجام دادند گویی می‌خواهند برای اسلامِ عزیزشان قبر بکنند و البته بهانه هم درخواستِ اهالیِ محل برای ساختِ مسجد (درست در کنارِ تئاترشهر؟) بود. و به‌راستی که نعشِ این دین چنان بزرگ است که اگر تمامیِ ایران را هم قبر کنیم، باز برای دفنش کافی نیست. سپس گویا نظرِ همان اهالی برگشته و داستانِ ساختِ یک مجتمعِ تجاری در کار است. (خب! همیشه میانِ اسلام و تجارت بده بستانِ خوبی بوده است. و از اساس مگر اسلام خود نوعی تجارتِ دینی نیست؟)
چند سال پیش در ضلعِ شمالیِ آن خاک‌برداری برای ساختِ ایستگاهِ مترو را شروع کردند. این‌بار هنرمندان همراه با همبستگی اعتراض کردند که البته هیچ فایده‌ای نداشت و خوب به یاد دارم که فرزندِ هاشمیِ رفسنجانی در نشست با هنرمندان تاکید کرد که با وجودِ تمامیِ این مخالفت‌ها ایستگاهِ متروی چهارراهِ ولیعصر در همان مکان ساخته خواهد شد.
اکنون پس از گذشتِ چندی از فرو ریختنِ دیوارِ تالارِ قشقایی، سقفِ آن نیز ترک برداشته و جنابِ حسینِ پارسایی نیز فرمایش کرده‌اند که با این ساخت و سازها بنای تئاترِ شهر فرو خواهد ریخت تا هم ستیزِ جمهوریِ اسلامی با هنر به‌سرانجام رسد و هم زدودنِ مهم‌ترین تلاشِ فرهنگیِ فرحِ دیبا (که یک تارِ مویش به تمامیِ تبارِ جمهوریِ مقدس می‌ارزد!).
نسلِ پیشین شاهدِ شکوفاییِ پرشکوهِ فرهنگ و هنر در دهه‌ی چهل بود و نسلِ ما باید شاهدِ فروپاشیِ تلخِ فرهنگ و هنر در دهه‌ی هشتاد باشد.
در این سی سال رژیمِ خمینی هر جا بودجه‌ای داشته برای ساختنِ مسجد، حسینیه، تکیه و سایرِ نمادهای تباهی صرف کرده است. ایران سالنِ تئاتر می‌خواهد چه کار؟! اساساً از عمله‌های دینِ محمد و توله‌های مهندس شده‌ی‌شان مگر می‌توان ارج‌گزاری نسبت به فرهنگ و هنر را انتظار داشت؟ بر این فقرِ ذاتی و بلاهتِ دینی بیفزایید دشمنیِ بنیادینِ اسلام را با تمامیِ نمادهای فرهنگِ مدرن!
تئاترِ شهر از دو طرف در محاصره‌ی اسلام و تکنیک قرار گرفته است؛ آن سو مسجد و این سو مترو.

مخلوق‌نوشته‌های مرتبط:
حسینیه‌ی شهر
سه‌گانه‌ی شهرنُما

در همین زمینه:
تئاترِ مدینه! / سرانگشت
پرونده‌ی تئاترِ شهر در تهران / چشمانِ بیدار
اولین تخریبِ قشقایی: فرو ریختنِ دیوارِ تالار
دومین تخریبِ قشقایی: شکافته شدنِ سقفِ تالار
من از سال‌ها پیش منتظرِ نابود کردنِ تئاترِ شهر بودم! / بهرامِ بیضایی
این تخریب نشان از عمق فاجعه‌ای دارد که در آن زندگی می‌‌کنيم. / علیِ رفیعی
نظرِ سایر هنرمندان درباره‌ی تخریبِ تئاترِ شهر (بخشِ «مطالبِ مرتبط»)
اولین تخریب با اقدامِ شهرداریِ احمدی‌نژاد و سکوتِ وزارتِ فرهنگِ خاتمی انجام شد / محمد بهرامی
مقوله‌یِ فرهنگی را فرهنگی حل و فصل کنید! / مهردادِ رایانی‌مخصوص
فروپاشیِ تئاتر شهر؛ خاموش شدنِ چراغِ نمايش / یک دانشجویِ تئاتر
مديرِ تئاترِ شهر نسبت به ايمنیِ اين مجموعه در فصلِ سرما هشدار داد
ريزشِ ناگهانیِ تئاترِ شهر يعنی دو هواپيما وسطِ شهرِ تهران سقوط كنند / یک کارشناسِ مرمت
نشست آسيب‌شناسي تخريبِ مجموعه‌ی تئاترشهر (این نشست‌ها تا نابودیِ کاملِ تئاترِ شهر ادامه دارد!)
احتمالِ بروزِ فاجعه قوت گرفته است (وقتی یکی از عواملِ قتل بالای سرِ جنازه دل می‌سوزاند.)
گزارشِ تصویری از تخریبِ تئاترِ شهر