بنبستِ اختر میتوانست راهِ نجاتِ کشور باشد. اما حاکمیت بهقیمتِ فروپاشیِ همهی ارکانِ مملکت آن «بنبست» را بست و اکنون به بنبستی رسیده که دیگر راهی برای رهایی از آن ندارد. این روزها صدای ترکخوردنِ استخوانهای رژیم هر چه بیشتر در گوشهای رنجورِ این مردم زوزه میکشد.
نمایش پستها با برچسب کودتای خامنهای. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب کودتای خامنهای. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ بهمن ۴, سهشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه
فانتزی هتک حرمت شده
گمان کنم که داشتنِ فانتزیِ جنسی حق و طبیعتِ هر انسانی است. رویای همخوابگی با زنانِ خیالی یا آنانکه در دنیای واقعیت دوست، همکار، مدرس یا رهگذری سادهاند، از گواراترین تجربههای ذهنیِ هر مردی است. یکی از تاثیرهای هولناکِ کودتای خرداد بر شخصِ من، ویرانشدنِ این فانتزی و لکهدارشدنِ آن است. بدترین اثر را هم تا کنون ماجرای ترانه موسوی بهخاطرِ شدتِ توحش و بربریتِ انجام شده در آن داشت. پس از آنکه دردِ دلهای مریمِ صبری را دیدم این حالت باز هم افزایش یافت. تیرِ خلاص به آن فانتزیها اما نامهی بهاره مقامی بود و کدامیک از ماست که نداند نوشته و کلمه توفانی بهپا میکند که هیچ دیدار و شنیداری نمیکند. فرجام آنکه سیلِ واژگانِ آن نامه باقیماندهی بنیانِ فانتزیهای جنسیِ مرا نیز با خود برد. بهویژه که من خودم تخیلِ بسیار گریزپا و نیرومندی دارم. بیشتر در رویاها و کابوسهایم سر میکنم و از هر شنیدهای یا خواندهای یک خیالِ کامل با کوچکترین جزئیات در ذهنم میپرورانم. اکنون هرگاه که این ذهنِ خسته بخواهد با یک فانتزیِ جنسی اندکی جست و خیز کند و لبخندی بر لبِ من بنشاند، بهناگاه ضجههای ترانه به میانهی خیالپردازیهایم هجوم میبرد. ترانه از درد فریاد میکشد. حتا گاهی هنگامِ ساختنِ فانتزیها ناگهان که این حالت پیش میآید، خودم را جای تجاوزگران میبینم. حالم بد میشود. همه چیز بههم میریزد. انگار در حالِ جنایت باشم. هویتِ شخصیِ خودم را در این میان از دست میدهم و جای جنایتکاران با جای من عوض میشود. روشن است که در این وضعیت دیگر نمیتوان آن فانتزی را ادامه داد چرا که رویای تو مسخ شده است و بهشکلِ کابوس در آمده است.
فانتزیِ جنسیِ بیگناه، پاک، معصوم و انسانی حقِ هر فرد است. اما از فانتزیهای دلپذیرِ من هتکِ حرمت شده است؛ ناگهان به میانهی خیالپردازیهای جنسیِ معصومِ من، آن پاسدارهای ریشوی بدبوی بدریختی که کثافتِ خود را در بهاره میریزند یورش میبرند، لباسشخصیهایی که با درنوردیدنِ ناجوانمردانهی تنِ مریم رایِ او را پس میدهند حمله میکنند و بسیجیهایی که وحشیانه به ترانه تجاوز میکنند و او را میکشند قدم میگذارند. ضجه، فریاد، اشک و خون همه جا را فرا میگیرد. بازی تمام شد. اینجا دیگر نه چیزی از معصومیتِ فانتزیِ من باقی مانده و نه نشانی از انسانی بودنِ آن. تجاوز به خیالِ آدمها چیزی کم از تجاوز به واقعیتِ زندگیِ آنها ندارد. چندی ست به حجمِ کابوسهایی میاندیشم که حاکمیت به تک تکِ ما مردمانِ ایران در این ده ماه تحمیل کرد، به از خواب پریدنها در شب، به اشکهایی که در خوابها ریختیم، به رویاهایی که کابوس شدند، به خیالهای مبهم و سیاهِ روزها و به فانتزیهای هتکِ حرمت شده.
فانتزیِ جنسیِ بیگناه، پاک، معصوم و انسانی حقِ هر فرد است. اما از فانتزیهای دلپذیرِ من هتکِ حرمت شده است؛ ناگهان به میانهی خیالپردازیهای جنسیِ معصومِ من، آن پاسدارهای ریشوی بدبوی بدریختی که کثافتِ خود را در بهاره میریزند یورش میبرند، لباسشخصیهایی که با درنوردیدنِ ناجوانمردانهی تنِ مریم رایِ او را پس میدهند حمله میکنند و بسیجیهایی که وحشیانه به ترانه تجاوز میکنند و او را میکشند قدم میگذارند. ضجه، فریاد، اشک و خون همه جا را فرا میگیرد. بازی تمام شد. اینجا دیگر نه چیزی از معصومیتِ فانتزیِ من باقی مانده و نه نشانی از انسانی بودنِ آن. تجاوز به خیالِ آدمها چیزی کم از تجاوز به واقعیتِ زندگیِ آنها ندارد. چندی ست به حجمِ کابوسهایی میاندیشم که حاکمیت به تک تکِ ما مردمانِ ایران در این ده ماه تحمیل کرد، به از خواب پریدنها در شب، به اشکهایی که در خوابها ریختیم، به رویاهایی که کابوس شدند، به خیالهای مبهم و سیاهِ روزها و به فانتزیهای هتکِ حرمت شده.
پسنوشت:
چند روز پیش که برای نخستین بار نامه را خواندم نمیدانم بگویم چه حالی پیدا کردم و با اینکه عصر میخواستم جایی بروم افتادم در رختخواب و تا شب خوابیدم تا فراموش کنم بر او و بر ما چه گذشته است. اما شوربختانه خواب دیدم به دخترانِ معترض بهوسیلهی مزدوران تجاوز میشود و من شاهد بودم و هیچ کاری هم از دستم برنمیآمد. این صحنه سه یا چهار بار تکرار شد. زجرآور و دردناک بود!
بازتاب در دنباله
چند روز پیش که برای نخستین بار نامه را خواندم نمیدانم بگویم چه حالی پیدا کردم و با اینکه عصر میخواستم جایی بروم افتادم در رختخواب و تا شب خوابیدم تا فراموش کنم بر او و بر ما چه گذشته است. اما شوربختانه خواب دیدم به دخترانِ معترض بهوسیلهی مزدوران تجاوز میشود و من شاهد بودم و هیچ کاری هم از دستم برنمیآمد. این صحنه سه یا چهار بار تکرار شد. زجرآور و دردناک بود!
بازتاب در دنباله
۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه
من آن ام که رستم بود پهلوان
خامنهای در نمازجمعهی بیستمِ شهریور همچون گذشته پارهای از خودبزرگبینیها و خیالهای خوشِ خود را برون فکند. از آن زمره اما قیاسِ این روزها با دههی شصت و از همه بیتناسبتر مقایسهی خودش با خمینی بسیار شگفتانگیز بود!
چرا که در زمانِ بنیصدر کفهی نیروهای انقلابی بهسوی خمینی سنگین بود و خطِ امام یک جناحِ قدرتمند و کمابیش یکپارچه در برابرِ اولین رئیسجمهور بود. اما در زمانِ خامنهای درست بهعکس کفهی نیروهای انقلابی بهجانبِ موسوی سنگین است و نه تنها در خانوادهی انقلاب یکپارچگیِ پیشین وجود ندارد که شکافی بزرگ در دلِ آن دهان باز کرده است و هر روز نیز بر عمقِ این گسست افزوده میشود.
چرا که در زمانِ بنیصدر کفهی نیروهای انقلابی بهسوی خمینی سنگین بود و خطِ امام یک جناحِ قدرتمند و کمابیش یکپارچه در برابرِ اولین رئیسجمهور بود. اما در زمانِ خامنهای درست بهعکس کفهی نیروهای انقلابی بهجانبِ موسوی سنگین است و نه تنها در خانوادهی انقلاب یکپارچگیِ پیشین وجود ندارد که شکافی بزرگ در دلِ آن دهان باز کرده است و هر روز نیز بر عمقِ این گسست افزوده میشود.
از همهی اینها گذشته گویا خامنهای فراموش کرده که کوچکترین بهرهای از کاریزما و نفوذِ خمینی را در ذهن و قلبِ تودهی ایرانیان ندارد (که متاسفانه بنیانگذار این فرهی اهریمنی را داشت و بهپشتوانهاش هر جنایتی خواست انجام داد). بهتِ ناشی از عزلِ آیتالله منتظری در خانوادهی انقلاب تنها به پشتوانهی همین نفوذِ خمینی به بحران بدل نشد. اما دستورِ خامنهای برای بازداشتِ موسوی، کروبی یا خاتمی نه تنها بحرانِ بهراستی موجود را صدچندان میکند که در حکمِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ رژیمِ اسلامی است. بههرحال نباید از یاد برد که خامنهای در بهترین حالت کاریکاتورِ خمینی است و حتی از انجامِ درستِ یک کودتای حکومتی نیز ناتوان.
۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه
محافظهکاری راستین؛ پاسداری از پیمان ملی
«اجزای تشکیلدهندهی یک کشور ناچاراند به پیمان عمومی خود با یکدیگر و با همهی کسانی که تحت تعهدات این اجزاء هرگونه منفعت جدی بهدست میآورند وفادار باشند، همانگونه که کل کشور نیز به پیمان خود با جماعتهای منفرد وفادار است. در غیر اینصورت صلاحیت و قدرت بهزودی مشتبه خواهند شد و هیچ قانونی جز ارادهی نیروی غالب برجا نخواهد ماند.»
تأملاتی دربارهی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمهی عبدالکریم رشیدیان
ادموند برک، فیلسوف (1) و سیاستمدارِ انگلیسی، یکی از مهمترین نمایندگانِ محافظهکاریِ سنتی در زمانهی رخدادِ انقلابِ بزرگِ فرانسه بوده است. او در برابرِ انجمنِ انقلاب که بر یکسانیِ پادشاه با دیگران و لزومِ انتخاب و عزلِ او توسطِ مردم پافشاری میکرد ایستاد و با یادآوریِ برتریِ پادشاه، قدرتِ او را نه برگرفته از مردم که از قانونِ اساسی و سنتِ جانشینیِ موروثیِ نیاکان دانست. نزدِ او پادشاه خدمتگزارِ مردم است اما مطیعِ هیچ شخصِ دیگری نیست در حالی که همگان باید اطاعتِ قانونی از او داشته باشند. (2) «پادشاه کنونی بریتانیای کبیر با قاعدهی ثابت جانشینی، مطابق با قوانین کشورش بر مسند شاهی نشسته است و تا هنگامی که به شروط قانونی پیمان حاکمیت عمل کند (که البته عمل میکند) اورنگ خویش را علیرغم رأی انجمن انقلاب حفظ میکند، انجمنی که حتی یک رأی فردی یا جمعی به نفع یک پادشاه در میانشان وجود ندارد.»
او «سیاستِ مشروطه» را پیروی از الگویِ طبیعت و حکومت را همسنخِ مالکیت در انتقال و استفادهی شهروندان از هر یک میدانست. نزدِ برک پیمانِ ملیِ ریشهدار در سنتِ نیاکان همانا قانونِ طبیعت و در نتیجه قانونِ خداوندی است. «از این رو، با حفظ روش طبیعت در ادارهی کشور، در اصلاحات خود هرگز تماماً بدیع نیستیم و در آنچه حفظ میکنیم تماماً کهنه نیستیم.»
نزدِ او بدعتگذاران و کسانی که همه چیز را نابود میکنند ناگزیر برخی نارضاییها را نیز از میان میبرند که البته بدونِ آن ویرانیها و بدعتها نیز میشد آن چیزهای سودمند را بهدست آورد و درست همین حقیقت است که راهِ هر توجهیی برای جنایاتِ آنها در کسبِ قدرتِ غصبی را از میان میبرد. «من تغییر و اصلاح را نیز نفی نمیکنم، اما حتی تغییر هم باید بهخاطر حفظ [قانون] باشد... من مرمت را تا حد ممکن متناسب با همان سبک بنا انجام میدهم. نوعی احتیاط سیاسی، نوعی ملاحظهکاریِ توأم با حزم و دوراندیشی، نوعی حجب و حیای اخلاقی و نه ظاهری جزء اصول حاکم بر پدران ما در قاطعانهترین اعمال آنها بوده است.»
برک باور داشت که نه آزادیدادن بلکه پدیدآوردنِ حکومتی آزاد کاری سترگ است. «ایجاد حکومت حزم چندانی نمیخواهد. اریکهی قدرت را مستقر کنید، اطاعت را تعلیم دهید، بقیهی کار انجام میشود. آزادیدادن از این هم آسانتر است. نیازی به هدایت نیست؛ فقط کافی است عنان را رها کنید. اما ایجاد حکومتی آزاد، یعنی سازشِ عناصر متضادِ آزادی و اجبار در کاری واحد و منسجم، محتاج اندیشهی بسیار، تأمل عمیق، و ذهنی بافراست، نیرومند و تلفیقکننده است.»
در زمانهای که در بریتانیا دیدگانِ بسیاری از سیاستمداران از دیدنِ رخدادهای بنیانکن در سیرِ انقلابِ فرانسه به تحسین گشوده شده بود، برک از اینکه چشمانِ ستایشگر به دستان فرمانِ تقلید دهند بهشدت انتقاد کرد و در برابر از لزومِ پیرویِ نظامِ دیرینِ قوانینِ نانوشتهی انگلستان سخن راند و این سیستمِ کهن را بخشی از فرهنگ دانست که گزینشناپذیر و شایستهی ستایش همچون میراثی ویژه است. نگرشِ او به فرهنگ از این جهت برای اندیشمندانِ محافظهکار بیاندازه ارزشمند است. او بحث از حقوقِ جهانی را نیز به بستگیِ سنتهای ملی و شرایطِ کنونی بازمیگرداند. در نهایت سیاست، نزدِ برک، اول از همه بر اصول و برهان مبتنی نیست بلکه بهجایِ آن بر گونهای تمایزهای شهودی بنا گردیده که مردم بهمثابهی نمایندگانِ یک فرهنگ آن را میسازند. (3)
اما با همهی اوصافی که گذشت، نقدِ او به مدرنیتهی انقلابی خاستگاهی سراسر مشروطهخواهانه دارد. برک خواستارِ هیچ نوع اقتدارگرایی و حاکمیتِ مطلقهای نبود و گواهِ روشنِ آن تاییدش نسبت به انقلابِ 1688 در پارلمانِ انگلستان ضدِ چارلزِ دوم با وجودِ باورِ ژرفاش به نظامِ پادشاهی بود. او از عصیانِ پارلمان علیهِ پادشاهِ مستبد با هدفِ احیای تقسیمِ سنتیِ قدرت (جنبشی برای تثبیتِ مجددِ حقوقِ سنتیِ پارلمان) که شاه آنرا مختل کرده بود، بهعنوانِ انقلابی محافظهکارانه پشتیبانی کرد. برک مخالفِ هرگونه هرج و مرجی بود که ساختارِ سنتی و دیرینهی قدرت در نظامِ سیاسیِ موجود را بر هم زند، حتی اگر چنین آشوبی از سوی اعلیحضرت پادشاه حاکم ما پدید آمده باشد. «بدینوسیله قانون اساسی ما در این تنوع اجزاءش وحدتی را حفظ میکند. ما تاجوتختی موروثی، اشرافیتی موروثی، مجلس عوام و مردمی وارث امتیازات، حق رأی و آزادیهای منبعث از سلسلهای طولانی از پیشینیان داریم... گمان میکنم وضعیت سعادتمندانهی ما مدیون قانون اساسیمان است، اما مدیون کل آن و نه هر جزء بهتنهایی...»
اکنون به ایران بازگردیم. من انکار نمیکنم که نظامِ سیاسیِ جمهوریِ اسلامی با سنتِ نیاکانِ این سرزمین بیگانه است. حتی اگر بپذیریم که «ولایت فقیه چیزی نیست جز روایتی از ایدئولوژی سلطانی با فرّهِ ایزدی» باز هم رخدادِ عینیِ چنین روایتی در تاریخِ ایران بیسابقه بوده است. نفوذِ کاهنان در بارگاهِ پادشاهان با پادشاهیِ کاهنان بههیچرو قیاسپذیر نیست. اولی در تاریخِ ایرانزمین از زمانِ ساسانیان تا قاجاریه پیشینه دارد اما دومی تنها در سیسالِ اخیر جامهی واقعیت به تن کرده است. بنابراین گمان نمیکنم که ما بتوانیم آن بخش از استدلالِ برک را در پشتیبانی از نظامِ پادشاهی که به «لزومِ پیروی از سنتِ گذشتگان» بازمیگردد، به نظامِ ولایتِ فقیه نیز سرایت دهیم. به زبانِ برک ما سی سالِ پیش همه چیز را نابود کردیم و خواستیم از نو آغاز کنیم. «سنتِ حکمرانی» در ایران با انقلابِ اسلامی از صورتِ تاریخی و دیرینِ خود جدا گردید. در واقع این بزرگترین بختِ این ملت میتوانست باشد که محمدرضا پهلوی تن به پادشاهیِ مشروطه میداد و بهجای حکومت تنها سلطنت میکرد. در اینصورت ما میتوانستیم مجسمهای از سنتِ پادشاهیِ ایران در ساختارِ سیاسیِ کشور جهتِ نوازشِ کهنالگوهای تاریخیِ ایرانیان داشته باشیم و بهمرور گونهای جمهوریِ واقعی را در زیربنای این تمثال بنیان نهیم. اما بههرروی چنین نشد و پس از سرنگون ساختنِ دولتِ ملی، شاه بیش از پیش بر قدرتِ مطلقه تکیه زد و قانونِ اساسیِ مشروطه را پایمال کرد. درست همین آزمون در برابرِ ولیِفقیهِ ایران نیز قرار گرفت و او هزاران بار وحشیانهتر و فریبکارانهتر از رژیمِ گذشته، به مسخِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی دست یازید و در برابرِ مشروط ساختنِ قدرتِ خود ایستاد و کار را از خیانت در آرای جمهور به کشتارِ گستردهی خیابانی و جنایتِ سازمانیافته در زندانها نیز کشاند. پرسشی که چهبسا بتواند کورسویی نسبت به آیندهی سیاسیِ ایران بگشاید آن است که آیا اگر شاهِ جوان در برابرِ دولتِ ملی دست به کودتا زد و بر این مسیر تا پایان باقی ماند، از ولیِفقیهِ پیر هیچ میتوان چشمداشتِ گردن نهادن به انتخابِ ملت و پسنشستن از کودتا را داشت؟ پاسخ بهروشنی منفی است. در واقع گمانِ من بر آن است که مشروطهساختنِ قدرتِ ولیِفقیه (هم به لحاظِ پشتوانهی نظریِ پشتیبانیشونده از سوی ایدئولوژیِ اسلامی و هم کارنامهی عملیِ آن در سرکوبِ حاکم بر این سه دهه) بهمراتب دشوارتر از نمونهی مشابه در نظامِ شاهنشاهی است.
اما با چشمپوشی از بیگانگیِ نظامِ سیاسیِ کنونی با سنتِ این سرزمین و دشواریِ مهارِ قدرتِ ولیِفقیه، باید گفت که از منظرِ پاسداشتِ همین ساختار در کلیتِ آن بر مجلسِ شورایِ اسلامی و مجلسِ خبرگانِ رهبری است که علیِ خامنهای را بهخاطرِ نقضِ صریحِ پیمانِ ملی از جایگاهِ ولایت خلع و محاکمه کنند. به بیانِ برک، او «شروطِ قانونیِ پیمانِ حاکمیت» را پایمال کرده و بنابراین تختِ خود را از دست داده است. ولیِفقیه حتی اگر نمایندهی خداوند روی زمین باشد (که چنین بیانی در هیچ جای قانونِ اساسی وجود ندارد و حتی تصریح شده که رهبر در برابرِ قوانین با سایرِ افرادِ کشور مساوی است) بر اساسِ اصلِ پنجاه و ششِ قانونِ اساسی «همان خدا، انسان را بر سرنوشتِ اجتماعیِ خویش حاکم ساخته است و هیچکس نمیتواند این حقِ الهی را از انسان سلب کند یا در خدمتِ منافعِ فرد یا گروهی خاص قرار دهد» و نمایندگانِ مجلسِ خبرگان میبایست خامنهای را بهخاطر نداشتن یا از دست دادنِ عدالت و بینشِ صحیحِ سیاسی (شرطِ دوم و سومِ رهبری از اصلِ صد و نهِ قانونِ اساسی) که در کودتای اخیر به روشنترین وجه نمایان گردید، از مقامِ خود برکنار کنند. روشن است که در اینجا به واقعیتِ سستی و دستنشاندگیِ این دو نهادِ قانونی نظر ندارم و تنها از وظیفهی قانونیِ راهیافتگانِ به این دو مجلس در پاسداری از قانونِ اساسی در کلیتِ آن سخن میگویم. در واقع بزرگترین خیانتِ خامنهای همانا اخته ساختنِ نهادهای انتخابیِ قانونِ اساسی (از راهِ دستچینیِ انتخابشوندگان) است. مجلسِ خبرگانِ رهبری اگر مجلسِ ملت بود باید او را بهخاطرِ همین یک جرم از سمتِ رهبری برکنار میکرد و بهطبع مجلسِ شورای اسلامی نیز رئیسِ دولتِ انتصابیِ او را بهرسمیت نمیشناخت. این تنها راهِ بازگرداندنِ اعتبار به قانونِ اساسیِ پُرتناقضِ جمهوریِ اسلامی و بازگشت به سنتِ کمابیش پایدارِ تقسیمِ قدرت در این سه دهه بود. چنانکه در روایتِ آرای برک گذشت، چنین رویکردی خود یگانه محافظهکاریِ راستین در جهتِ پاسداشتِ پیمانِ ملی و نگاهداری از نظمِ سیاسی در جمهوریِ اسلامی است.
با این همه از تیرهروزیِ این رژیم همین بس که واژگانِ اصولگرا و محافظهکار نیز پس از کودتای رهبر یکسره معنا و مصداقِ خود را از دست دادهاند! بهراستی آنچه این روزها در دایرهی سیاستمدارنِ حاکمیت میتوان بر زبان راند چیزی جز واژگانِ دستنشانده و مزدور نیست. محافظهکاری شان و مرتبهای دارد که در قد و قوارهی مهرههای ناچیزِ جایگرفته در این دو مجلسِ پوشالی نیست.
پینوشتها:
- هر آنچه از گفتههای برک درونِ گیومه بازگو گردید یکسره متعلق است به : تأملاتی دربارهی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمهی عبدالکریم رشیدیان، از مدرنیسم تا پستمدرنیسم، نشرِ نی، چاپِ پنجم، 1385
(1) کاسیرر در فصلِ هفتم از کتابِ فلسفهی روشنگری که به «مسائل اساسیِ زیباییشناسی» اختصاص دارد از کتابِ برک با عنوانِ پژوهشی فلسفی دربارهی منشاءِ اندیشههای ما دربارهی والایی و زیبایی بهعنوانِ نخستین اثرِ مهم دربارهی جهتِ تازهای که مسئلهی والایی در زیباییشناسیِ سدهی هجدهم در پیش میگیرد یاد میکند. به باورِ کاسیرر رویکردِ غیرسیستماتیکِ برک در واکاویِ پدیدارهای زیباییشناختی به کاستیِ بزرگِ زیباییشناسیِ سیستماتیک راه میبرد؛ تناسب و هماهنگی و فرم یگانه سنجههایی نیستند که بهپشتوانهی آنها اجسام را زیبا مینامیم. تاثرِ عاطفیِ متفاوت و نیرومندتر هنگامی به ما دست میدهد که بهجای یگانگیِ فرم با پاشیدگیِ آن یا حتی فروپاشیِ کاملِ آن روبرو شویم. پس نه تنها فرم که بیفرمی نیز ارزش و حقِ زیباییشناختیِ خود را دارد و ژرفترین عواطف یا سختترین تجربههای هنرمندانه را در روحِ ما برمیانگیزد. یعنی یک منبعِ لذتِ زیباییشناختی وجود دارد که از گرایشِ صرف به شادی و خرسندی با هدفهای محدود کاملاً متمایز است و بهقولِ برک: «نوعی حظِ آکنده از وحشت است، نوعی آسایشِ توأم با ترس». (فلسفهی روشنگری، ارنست کاسیرر، ترجمهی یدالله موقن، صفحهی 488 تا 492، انتشاراتِ نیلوفر، بهار 1382)
(2) پوپر در فرازهای چندی از کتابِ جامعهی باز و دشمنانِ آن از برک نام میبرد و او را از زمرهی کسانی میداند که «دولتپرستان» مینامد؛ آنان که میخواهند دولت بت و معبود باشد و مراقبِ اخلاقیاتِ شهروندان و هر دو خواسته را نیز به نقد میکشد. اما از اهمیتِ برک همین بس که پوپر کتابِ خود را با سخنی از او میآغازد و میانهی کتاب از تاثیرِ او بر هگل دربارهی اهمیتِ تاریخیِ رشدِ سنتها یا نقلِ قولهای مارکس در سرمایه از کتابِ برک با عنوانِ اندیشهها و جزییاتی دربارهی کمیابی سخن میراند و در جای جایِ کتاب نامِ او را بهعنوانِ نمایندهی شاخصِ سنتِ محافظهکاری ذکر میکند! (رک: جامعهی باز و دشمنانِ آن، کارل پوپر، ترجمهی عزتالله فولادوند، انتشاراتِ خوارزمی، چاپِ دوم، 1377)
(3) Burke and the Response to the Enlightenment, by Frances Ferguson, in The Enlightenment World, Routledge
تأملاتی دربارهی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمهی عبدالکریم رشیدیان
ادموند برک، فیلسوف (1) و سیاستمدارِ انگلیسی، یکی از مهمترین نمایندگانِ محافظهکاریِ سنتی در زمانهی رخدادِ انقلابِ بزرگِ فرانسه بوده است. او در برابرِ انجمنِ انقلاب که بر یکسانیِ پادشاه با دیگران و لزومِ انتخاب و عزلِ او توسطِ مردم پافشاری میکرد ایستاد و با یادآوریِ برتریِ پادشاه، قدرتِ او را نه برگرفته از مردم که از قانونِ اساسی و سنتِ جانشینیِ موروثیِ نیاکان دانست. نزدِ او پادشاه خدمتگزارِ مردم است اما مطیعِ هیچ شخصِ دیگری نیست در حالی که همگان باید اطاعتِ قانونی از او داشته باشند. (2) «پادشاه کنونی بریتانیای کبیر با قاعدهی ثابت جانشینی، مطابق با قوانین کشورش بر مسند شاهی نشسته است و تا هنگامی که به شروط قانونی پیمان حاکمیت عمل کند (که البته عمل میکند) اورنگ خویش را علیرغم رأی انجمن انقلاب حفظ میکند، انجمنی که حتی یک رأی فردی یا جمعی به نفع یک پادشاه در میانشان وجود ندارد.»
او «سیاستِ مشروطه» را پیروی از الگویِ طبیعت و حکومت را همسنخِ مالکیت در انتقال و استفادهی شهروندان از هر یک میدانست. نزدِ برک پیمانِ ملیِ ریشهدار در سنتِ نیاکان همانا قانونِ طبیعت و در نتیجه قانونِ خداوندی است. «از این رو، با حفظ روش طبیعت در ادارهی کشور، در اصلاحات خود هرگز تماماً بدیع نیستیم و در آنچه حفظ میکنیم تماماً کهنه نیستیم.»
نزدِ او بدعتگذاران و کسانی که همه چیز را نابود میکنند ناگزیر برخی نارضاییها را نیز از میان میبرند که البته بدونِ آن ویرانیها و بدعتها نیز میشد آن چیزهای سودمند را بهدست آورد و درست همین حقیقت است که راهِ هر توجهیی برای جنایاتِ آنها در کسبِ قدرتِ غصبی را از میان میبرد. «من تغییر و اصلاح را نیز نفی نمیکنم، اما حتی تغییر هم باید بهخاطر حفظ [قانون] باشد... من مرمت را تا حد ممکن متناسب با همان سبک بنا انجام میدهم. نوعی احتیاط سیاسی، نوعی ملاحظهکاریِ توأم با حزم و دوراندیشی، نوعی حجب و حیای اخلاقی و نه ظاهری جزء اصول حاکم بر پدران ما در قاطعانهترین اعمال آنها بوده است.»
برک باور داشت که نه آزادیدادن بلکه پدیدآوردنِ حکومتی آزاد کاری سترگ است. «ایجاد حکومت حزم چندانی نمیخواهد. اریکهی قدرت را مستقر کنید، اطاعت را تعلیم دهید، بقیهی کار انجام میشود. آزادیدادن از این هم آسانتر است. نیازی به هدایت نیست؛ فقط کافی است عنان را رها کنید. اما ایجاد حکومتی آزاد، یعنی سازشِ عناصر متضادِ آزادی و اجبار در کاری واحد و منسجم، محتاج اندیشهی بسیار، تأمل عمیق، و ذهنی بافراست، نیرومند و تلفیقکننده است.»
در زمانهای که در بریتانیا دیدگانِ بسیاری از سیاستمداران از دیدنِ رخدادهای بنیانکن در سیرِ انقلابِ فرانسه به تحسین گشوده شده بود، برک از اینکه چشمانِ ستایشگر به دستان فرمانِ تقلید دهند بهشدت انتقاد کرد و در برابر از لزومِ پیرویِ نظامِ دیرینِ قوانینِ نانوشتهی انگلستان سخن راند و این سیستمِ کهن را بخشی از فرهنگ دانست که گزینشناپذیر و شایستهی ستایش همچون میراثی ویژه است. نگرشِ او به فرهنگ از این جهت برای اندیشمندانِ محافظهکار بیاندازه ارزشمند است. او بحث از حقوقِ جهانی را نیز به بستگیِ سنتهای ملی و شرایطِ کنونی بازمیگرداند. در نهایت سیاست، نزدِ برک، اول از همه بر اصول و برهان مبتنی نیست بلکه بهجایِ آن بر گونهای تمایزهای شهودی بنا گردیده که مردم بهمثابهی نمایندگانِ یک فرهنگ آن را میسازند. (3)
اما با همهی اوصافی که گذشت، نقدِ او به مدرنیتهی انقلابی خاستگاهی سراسر مشروطهخواهانه دارد. برک خواستارِ هیچ نوع اقتدارگرایی و حاکمیتِ مطلقهای نبود و گواهِ روشنِ آن تاییدش نسبت به انقلابِ 1688 در پارلمانِ انگلستان ضدِ چارلزِ دوم با وجودِ باورِ ژرفاش به نظامِ پادشاهی بود. او از عصیانِ پارلمان علیهِ پادشاهِ مستبد با هدفِ احیای تقسیمِ سنتیِ قدرت (جنبشی برای تثبیتِ مجددِ حقوقِ سنتیِ پارلمان) که شاه آنرا مختل کرده بود، بهعنوانِ انقلابی محافظهکارانه پشتیبانی کرد. برک مخالفِ هرگونه هرج و مرجی بود که ساختارِ سنتی و دیرینهی قدرت در نظامِ سیاسیِ موجود را بر هم زند، حتی اگر چنین آشوبی از سوی اعلیحضرت پادشاه حاکم ما پدید آمده باشد. «بدینوسیله قانون اساسی ما در این تنوع اجزاءش وحدتی را حفظ میکند. ما تاجوتختی موروثی، اشرافیتی موروثی، مجلس عوام و مردمی وارث امتیازات، حق رأی و آزادیهای منبعث از سلسلهای طولانی از پیشینیان داریم... گمان میکنم وضعیت سعادتمندانهی ما مدیون قانون اساسیمان است، اما مدیون کل آن و نه هر جزء بهتنهایی...»
اکنون به ایران بازگردیم. من انکار نمیکنم که نظامِ سیاسیِ جمهوریِ اسلامی با سنتِ نیاکانِ این سرزمین بیگانه است. حتی اگر بپذیریم که «ولایت فقیه چیزی نیست جز روایتی از ایدئولوژی سلطانی با فرّهِ ایزدی» باز هم رخدادِ عینیِ چنین روایتی در تاریخِ ایران بیسابقه بوده است. نفوذِ کاهنان در بارگاهِ پادشاهان با پادشاهیِ کاهنان بههیچرو قیاسپذیر نیست. اولی در تاریخِ ایرانزمین از زمانِ ساسانیان تا قاجاریه پیشینه دارد اما دومی تنها در سیسالِ اخیر جامهی واقعیت به تن کرده است. بنابراین گمان نمیکنم که ما بتوانیم آن بخش از استدلالِ برک را در پشتیبانی از نظامِ پادشاهی که به «لزومِ پیروی از سنتِ گذشتگان» بازمیگردد، به نظامِ ولایتِ فقیه نیز سرایت دهیم. به زبانِ برک ما سی سالِ پیش همه چیز را نابود کردیم و خواستیم از نو آغاز کنیم. «سنتِ حکمرانی» در ایران با انقلابِ اسلامی از صورتِ تاریخی و دیرینِ خود جدا گردید. در واقع این بزرگترین بختِ این ملت میتوانست باشد که محمدرضا پهلوی تن به پادشاهیِ مشروطه میداد و بهجای حکومت تنها سلطنت میکرد. در اینصورت ما میتوانستیم مجسمهای از سنتِ پادشاهیِ ایران در ساختارِ سیاسیِ کشور جهتِ نوازشِ کهنالگوهای تاریخیِ ایرانیان داشته باشیم و بهمرور گونهای جمهوریِ واقعی را در زیربنای این تمثال بنیان نهیم. اما بههرروی چنین نشد و پس از سرنگون ساختنِ دولتِ ملی، شاه بیش از پیش بر قدرتِ مطلقه تکیه زد و قانونِ اساسیِ مشروطه را پایمال کرد. درست همین آزمون در برابرِ ولیِفقیهِ ایران نیز قرار گرفت و او هزاران بار وحشیانهتر و فریبکارانهتر از رژیمِ گذشته، به مسخِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی دست یازید و در برابرِ مشروط ساختنِ قدرتِ خود ایستاد و کار را از خیانت در آرای جمهور به کشتارِ گستردهی خیابانی و جنایتِ سازمانیافته در زندانها نیز کشاند. پرسشی که چهبسا بتواند کورسویی نسبت به آیندهی سیاسیِ ایران بگشاید آن است که آیا اگر شاهِ جوان در برابرِ دولتِ ملی دست به کودتا زد و بر این مسیر تا پایان باقی ماند، از ولیِفقیهِ پیر هیچ میتوان چشمداشتِ گردن نهادن به انتخابِ ملت و پسنشستن از کودتا را داشت؟ پاسخ بهروشنی منفی است. در واقع گمانِ من بر آن است که مشروطهساختنِ قدرتِ ولیِفقیه (هم به لحاظِ پشتوانهی نظریِ پشتیبانیشونده از سوی ایدئولوژیِ اسلامی و هم کارنامهی عملیِ آن در سرکوبِ حاکم بر این سه دهه) بهمراتب دشوارتر از نمونهی مشابه در نظامِ شاهنشاهی است.
اما با چشمپوشی از بیگانگیِ نظامِ سیاسیِ کنونی با سنتِ این سرزمین و دشواریِ مهارِ قدرتِ ولیِفقیه، باید گفت که از منظرِ پاسداشتِ همین ساختار در کلیتِ آن بر مجلسِ شورایِ اسلامی و مجلسِ خبرگانِ رهبری است که علیِ خامنهای را بهخاطرِ نقضِ صریحِ پیمانِ ملی از جایگاهِ ولایت خلع و محاکمه کنند. به بیانِ برک، او «شروطِ قانونیِ پیمانِ حاکمیت» را پایمال کرده و بنابراین تختِ خود را از دست داده است. ولیِفقیه حتی اگر نمایندهی خداوند روی زمین باشد (که چنین بیانی در هیچ جای قانونِ اساسی وجود ندارد و حتی تصریح شده که رهبر در برابرِ قوانین با سایرِ افرادِ کشور مساوی است) بر اساسِ اصلِ پنجاه و ششِ قانونِ اساسی «همان خدا، انسان را بر سرنوشتِ اجتماعیِ خویش حاکم ساخته است و هیچکس نمیتواند این حقِ الهی را از انسان سلب کند یا در خدمتِ منافعِ فرد یا گروهی خاص قرار دهد» و نمایندگانِ مجلسِ خبرگان میبایست خامنهای را بهخاطر نداشتن یا از دست دادنِ عدالت و بینشِ صحیحِ سیاسی (شرطِ دوم و سومِ رهبری از اصلِ صد و نهِ قانونِ اساسی) که در کودتای اخیر به روشنترین وجه نمایان گردید، از مقامِ خود برکنار کنند. روشن است که در اینجا به واقعیتِ سستی و دستنشاندگیِ این دو نهادِ قانونی نظر ندارم و تنها از وظیفهی قانونیِ راهیافتگانِ به این دو مجلس در پاسداری از قانونِ اساسی در کلیتِ آن سخن میگویم. در واقع بزرگترین خیانتِ خامنهای همانا اخته ساختنِ نهادهای انتخابیِ قانونِ اساسی (از راهِ دستچینیِ انتخابشوندگان) است. مجلسِ خبرگانِ رهبری اگر مجلسِ ملت بود باید او را بهخاطرِ همین یک جرم از سمتِ رهبری برکنار میکرد و بهطبع مجلسِ شورای اسلامی نیز رئیسِ دولتِ انتصابیِ او را بهرسمیت نمیشناخت. این تنها راهِ بازگرداندنِ اعتبار به قانونِ اساسیِ پُرتناقضِ جمهوریِ اسلامی و بازگشت به سنتِ کمابیش پایدارِ تقسیمِ قدرت در این سه دهه بود. چنانکه در روایتِ آرای برک گذشت، چنین رویکردی خود یگانه محافظهکاریِ راستین در جهتِ پاسداشتِ پیمانِ ملی و نگاهداری از نظمِ سیاسی در جمهوریِ اسلامی است.
با این همه از تیرهروزیِ این رژیم همین بس که واژگانِ اصولگرا و محافظهکار نیز پس از کودتای رهبر یکسره معنا و مصداقِ خود را از دست دادهاند! بهراستی آنچه این روزها در دایرهی سیاستمدارنِ حاکمیت میتوان بر زبان راند چیزی جز واژگانِ دستنشانده و مزدور نیست. محافظهکاری شان و مرتبهای دارد که در قد و قوارهی مهرههای ناچیزِ جایگرفته در این دو مجلسِ پوشالی نیست.
پینوشتها:
- هر آنچه از گفتههای برک درونِ گیومه بازگو گردید یکسره متعلق است به : تأملاتی دربارهی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمهی عبدالکریم رشیدیان، از مدرنیسم تا پستمدرنیسم، نشرِ نی، چاپِ پنجم، 1385
(1) کاسیرر در فصلِ هفتم از کتابِ فلسفهی روشنگری که به «مسائل اساسیِ زیباییشناسی» اختصاص دارد از کتابِ برک با عنوانِ پژوهشی فلسفی دربارهی منشاءِ اندیشههای ما دربارهی والایی و زیبایی بهعنوانِ نخستین اثرِ مهم دربارهی جهتِ تازهای که مسئلهی والایی در زیباییشناسیِ سدهی هجدهم در پیش میگیرد یاد میکند. به باورِ کاسیرر رویکردِ غیرسیستماتیکِ برک در واکاویِ پدیدارهای زیباییشناختی به کاستیِ بزرگِ زیباییشناسیِ سیستماتیک راه میبرد؛ تناسب و هماهنگی و فرم یگانه سنجههایی نیستند که بهپشتوانهی آنها اجسام را زیبا مینامیم. تاثرِ عاطفیِ متفاوت و نیرومندتر هنگامی به ما دست میدهد که بهجای یگانگیِ فرم با پاشیدگیِ آن یا حتی فروپاشیِ کاملِ آن روبرو شویم. پس نه تنها فرم که بیفرمی نیز ارزش و حقِ زیباییشناختیِ خود را دارد و ژرفترین عواطف یا سختترین تجربههای هنرمندانه را در روحِ ما برمیانگیزد. یعنی یک منبعِ لذتِ زیباییشناختی وجود دارد که از گرایشِ صرف به شادی و خرسندی با هدفهای محدود کاملاً متمایز است و بهقولِ برک: «نوعی حظِ آکنده از وحشت است، نوعی آسایشِ توأم با ترس». (فلسفهی روشنگری، ارنست کاسیرر، ترجمهی یدالله موقن، صفحهی 488 تا 492، انتشاراتِ نیلوفر، بهار 1382)
(2) پوپر در فرازهای چندی از کتابِ جامعهی باز و دشمنانِ آن از برک نام میبرد و او را از زمرهی کسانی میداند که «دولتپرستان» مینامد؛ آنان که میخواهند دولت بت و معبود باشد و مراقبِ اخلاقیاتِ شهروندان و هر دو خواسته را نیز به نقد میکشد. اما از اهمیتِ برک همین بس که پوپر کتابِ خود را با سخنی از او میآغازد و میانهی کتاب از تاثیرِ او بر هگل دربارهی اهمیتِ تاریخیِ رشدِ سنتها یا نقلِ قولهای مارکس در سرمایه از کتابِ برک با عنوانِ اندیشهها و جزییاتی دربارهی کمیابی سخن میراند و در جای جایِ کتاب نامِ او را بهعنوانِ نمایندهی شاخصِ سنتِ محافظهکاری ذکر میکند! (رک: جامعهی باز و دشمنانِ آن، کارل پوپر، ترجمهی عزتالله فولادوند، انتشاراتِ خوارزمی، چاپِ دوم، 1377)
(3) Burke and the Response to the Enlightenment, by Frances Ferguson, in The Enlightenment World, Routledge
۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه
از هم گسیختگی
دیگر هیچ چیز همانندِ گذشته نیست. هیچ چیز حسِ پیشیناش را ندارد. همه چیز رنگ گرفته است؛ رنگِ روزهای همبستگیِ شادیِ بیستِ خرداد و سپس همبستگیِ بهتِ بیست و پنجمِ خرداد و از آن پس رنگِ جنایتها و اخبارِ کشتهها و تجاوزشدهها. همه چیز سرد و سیاه است. تئاترها دیگر خوب یا بد بودنِشان مهم نیست چرا که من دیگر تئاتر نمیروم تا تئاتر ببینم، بلکه تئاتر میروم تا به خیالِ خودم فراموش کنم انبوهِ اجسادِ عزیزانی را که در ذهنم تلنبار شده و بینام و نشان در قطعهی 302 آرمیدهاند و گمان کنم هنوز جایی، فراموشخانهای هست که از جنسِ ما باشد.
با خودم فکر میکنم که این گذر از حسِ بهت به حسِ نفرت چه دهلیزهای تاریک و نفسگیری دارد! از شنبهی بهت تا شنبهی نفرت چه گذشت بر ما؟ از شوکِ غریبانهی خیابانهای بیست و سومِ خرداد تا نفرتِ لخته بر سنگفرشِ سیامِ خرداد هزار سال بر ما رفت. پس از آن دیگر هیچکس خودش نبود. بسیجیها درست مانندِ زامبیها در شهر آدم میخوردند و ما خودخوری میکردیم. نمیخواستیم باور کنیم آنچه را میبینیم و آنچه میشنیدیم را پس میزدیم. بیست و پنجمِ خرداد که زن و مرد به سمتِ من فرار میکردند و میگفتند «کشتند! کشتند!» هم نمیخواستم باور کنم و تا زمانی که آنهمه کشتهی بیست و پنجم خبرش نیامد، هنوز هم باور نمیکردم. وقتی باور کردم دیگر آدمِ پیشین نبودم. این روزها در شهر انگار همه چیز عادی شده و این روزمرگیِ بیحافظه بیشتر آزار میدهد. هر یک از ما میتوانستیم بهجای آنان باشیم که حرمتِ روح و تنِشان در هم کوبیده شد.
ترانه موسوی تا هفتهها انکارِ آرزومندانهی ذهنِ من بود. هنگامی که فهمیدم چنین جنایتی رخ داده دوست داشتم همه چیز را رها کنم، حتی بروم گوشهای که این سرزمین را از یاد ببرم؛ جایی که هیچ نشانی از ایران نباشد، که فراموش کنم وطنام جایی ست که وحشیگری و رذالتِ حاکمان را نهایتی نیست.
جنایتگرِ اصلی که سخنانِ این روزهایش تنها نشانهی فلجِ مغزی است، با نقابِ خونخواهی به میدان آمده است انگار نه انگار که ملت در خطبههای کودتای او توانست یکبار برای همیشه چهرهی خونخوارِ پشتِ نقاب را به عریانترین صورتِ ممکن ببیند.
از آن بدتر امپراتوریِ دروغِ ولیِفقیه است که حتی پس از تجاوز و کشتارِ فرزندانِ ایرانزمین به شخصیتِ آنان نیز تجاوز میکند؛ حسینِ اخترزند معتاد بوده است و سعیده پورآقایی دخترِ فراری.
شرم بر شما دروغزنانِ تبهکار!
شرم بر تمامیِ شما خزیدگان در این لانهی فسادی که بیتِ رهبریاش نام نهادهاید!
دلنگرانیِ روزها و کابوسهای سیاسیِ شبها را پایانی نیست! هنوز باورم نمیشود که جمهوریِ اسلامی توانسته در روزِ روشن ملت را ریشخند و راهیِ قبرستان کند. بهت و شوکِ آغازین هنوز هم با من است.
با خودم فکر میکنم که این گذر از حسِ بهت به حسِ نفرت چه دهلیزهای تاریک و نفسگیری دارد! از شنبهی بهت تا شنبهی نفرت چه گذشت بر ما؟ از شوکِ غریبانهی خیابانهای بیست و سومِ خرداد تا نفرتِ لخته بر سنگفرشِ سیامِ خرداد هزار سال بر ما رفت. پس از آن دیگر هیچکس خودش نبود. بسیجیها درست مانندِ زامبیها در شهر آدم میخوردند و ما خودخوری میکردیم. نمیخواستیم باور کنیم آنچه را میبینیم و آنچه میشنیدیم را پس میزدیم. بیست و پنجمِ خرداد که زن و مرد به سمتِ من فرار میکردند و میگفتند «کشتند! کشتند!» هم نمیخواستم باور کنم و تا زمانی که آنهمه کشتهی بیست و پنجم خبرش نیامد، هنوز هم باور نمیکردم. وقتی باور کردم دیگر آدمِ پیشین نبودم. این روزها در شهر انگار همه چیز عادی شده و این روزمرگیِ بیحافظه بیشتر آزار میدهد. هر یک از ما میتوانستیم بهجای آنان باشیم که حرمتِ روح و تنِشان در هم کوبیده شد.
ترانه موسوی تا هفتهها انکارِ آرزومندانهی ذهنِ من بود. هنگامی که فهمیدم چنین جنایتی رخ داده دوست داشتم همه چیز را رها کنم، حتی بروم گوشهای که این سرزمین را از یاد ببرم؛ جایی که هیچ نشانی از ایران نباشد، که فراموش کنم وطنام جایی ست که وحشیگری و رذالتِ حاکمان را نهایتی نیست.
جنایتگرِ اصلی که سخنانِ این روزهایش تنها نشانهی فلجِ مغزی است، با نقابِ خونخواهی به میدان آمده است انگار نه انگار که ملت در خطبههای کودتای او توانست یکبار برای همیشه چهرهی خونخوارِ پشتِ نقاب را به عریانترین صورتِ ممکن ببیند.
از آن بدتر امپراتوریِ دروغِ ولیِفقیه است که حتی پس از تجاوز و کشتارِ فرزندانِ ایرانزمین به شخصیتِ آنان نیز تجاوز میکند؛ حسینِ اخترزند معتاد بوده است و سعیده پورآقایی دخترِ فراری.
شرم بر شما دروغزنانِ تبهکار!
شرم بر تمامیِ شما خزیدگان در این لانهی فسادی که بیتِ رهبریاش نام نهادهاید!
دلنگرانیِ روزها و کابوسهای سیاسیِ شبها را پایانی نیست! هنوز باورم نمیشود که جمهوریِ اسلامی توانسته در روزِ روشن ملت را ریشخند و راهیِ قبرستان کند. بهت و شوکِ آغازین هنوز هم با من است.
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
تبار کودتای خرداد و فرجام جمهوری اسلامی
این روزها بهطبع بسیار به کودتای بیست و دومِ خرداد میاندیشم. به اینکه چرا چنین شد؟ چگونه حاکمیت جسارتِ دست بردن در آرای مردم را با وجودِ چنین مشارکتِ گستردهای پیدا کرد و پس از یومالناسِ بیست و پنجمِ خرداد چگونه در لانهی زنبور هراس افتاد و نشان دادند که بهبهای آن خیانت آمادهی هر جنایتی نیز هستند؟
بیاختیار به هشت سالِ دورانِ اصلاحات بازمیگردم. گفتارِ خاتمی در آن دوران بر محورِ «حاکمیتِ ملی» دور میزد اما چشمداشتِ خامنهای چیزی جز «اطاعت از ولایت» نبود. خاتمی در این دوران بسیار تلاش کرد تا رهبر را از دست ندهد غافل از اینکه او از اول هم رهبر را نداشت و به این بها نه تنها او را بهدست نیاورد که بسیاری از یاران و مردانِ خود را نیز از دست داد. مجلسِ ششم که تشکیل شد، حاکمیت کمربندها را محکمتر بست. بنبستِ قانونگذاریِ چهارساله در کشور را هیچکس فراموش نکرده است. حسِ اینکه مجلسِ منتخب هیچکاره است و در عمل روندِ دموکراتیزهساختنِ قوانین با سدِ ستبرِ شورای نگهبانِ حریمِ خامنهای (و نه قانونِ اساسی) مواجه شده است، همهی ما را دلآزرده ساخته بود. هر روزِ آن هشت سال برای خودش تاریخی دارد که تنها در سرفصلِ «رویاروییِ ملت با مستبد» میگنجد.
نظامیشدنِ صریحِ فضا در همان روزهای پایانیِ دولتِ اصلاحات و پس از تشکیلِ مجلسِ فرمایشیِ هفتم رخ داد؛ رفتارِ بهتآورِ سپاه در بستنِ فرودگاهِ بینالمللیِ امام خمینی پس از آنکه با تشریفاتِ رسمی بهوسیلهی رئیسجمهور بازگشایی شده بود. این رویاروییِ روشنِ سپاه با دولتِ خاتمی بر سرِ منافعِ اقتصادی بود که دولت در برابرِ آن و سایرِ سهمخواهیهای نظامیان کمابیش ایستادگی میکرد. یورشِ سپاه به فرودگاهِ نوی پایتخت و جلوگیری از فرودِ هواپیما با خودروهای نظامی نشانهی شومی از قدرتگیریِ سیاسی و گستاخیِ نظامیان در بهدست گرفتنِ امورِ اجرایی کشور بود.
بهتِ حاکمیت از انتخابِ ملی درست رویارویِ رایِ رهبر در دومِ خرداد، باید با یک بهتِ ملی از کودتای رهبر درست رویارویِ انتخابِ ملی در بیست و دومِ خرداد پاسخ داده میشد.
خامنهای هشت سال خونِ دل خورد و هر روز سازی شوم کوک کرد تا در نهایت توانست مجلس و دولت را که تنها نهادهای باقیمانده از یک جمهوریتِ نیمبند در رژیمِ اسلامی بود، از آنِ خود کند. پروندهسازی برای شهردارِ تهران، جنجال بر سرِ وزارتِ ارشاد، قتلهای زنجیرهای، امر به بستنِ یکشبهی روزنامهها، جلوگیری از تصویبِ قانونِ مطبوعات، یورش به کوی دانشگاه، ترورِ سعیدِ حجاریان و در نهایت بستنِ راههای قانونگذاری و اجراییِ کشور، همگی فتنههایی بودند که یکراست از گورِ خامنهای زبانه میکشید. چهارسالِ احمدینژاد برای خامنهای تنها دورانی بود که او با شادی و سرور پس از شانزده سال زمینهچینی به برداشتِ میوههای استبدادِ خود میپرداخت و نفسِ راحتی از دستِ تمامیِ رقیبان، منتقدان و سرکشان میکشید. سستیِ خاتمی بهعنوانِ رئیسجمهورِ منتخبِ مردم در برگزاریِ حقارتبارِ انتخاباتِ مجلسِ هفتم و سپس ناتوانی نسبت به سازماندهیِ بسیج برای جابهجاییِ آرا در مرحلهی اولِ انتخاباتِ نهمِ ریاستجمهوری و در نهایت به کرسیِ قدرت نشاندنِ محمودِ احمدینژاد هرگز بخشودنی نیست!
اکنون و با نیمنگاهی به تبارِ رخدادِ بیست و دومِ خرداد، بهخوبی منطقِ تاریخیِ کودتا را میتوان سراغ گرفت. این اتفاق باید رخ میداد. سیرِ رویدادهای این دوازده سال و بهویژه دستاندازیِ سپاه به شریانهای حیاتیِ اقتصادی – سیاسیِ کشور در این چهار سال هیچ فرآوردهای جز کودتای خونینِ اخیر نمیتوانست در پی داشته باشد. حاکمیت پس از آنهمه برنامهریزیهای سختکوشانه در ناامیدساختنِ ملت و رویارویی با منتخبانِ آنان هرگز نمیخواست دوباره شاهدِ امیدواریِ ملت و گردن نهادن به پذیرشِ منتخبِ سختجانی همچون میرحسینِ موسوی باشد و باز از نو بازی را شروع کند و در این راه البته بهگونهای دیوانهوار حاضر شد تا مرزِ بیآبرویی و نابودی نیز پیش رود.
آنچه تردید ندارد این واقعیت است که شرایطِ حاکمیت پس از کودتای خامنهای بسیار شکننده و لرزان است. وضعیتِ رژیم اینگونه پایدار نخواهد ماند. یا حاکمیت در پیشگاهِ ملت سرِ تعظیم فرود میآورد یا از هم فرو میپاشد. اما اینکه رژیم از شرایطِ کودتا و سرکوب به وضعیتِ ثبات و آرامش بازگردد، خیالِ خامی بیش نیست.
اگر جنبشِ سبز در وضعیتِ پس از کودتا و با عریان شدنِ چهرهی رژیمِ اسلامی در برابرِ چشمانِ ملت و جهانیان بتواند حاکمیت را به عقبنشینی وادار کند، بزرگترین پیروزیِ تاریخِ معاصرِ ایران را رقم زده است؛ پیروزیِ حاکمیتِ ملی بر استبدادِ فردی.
چگونگیِ این پیروزی به هر صورت که باشد، جمهوریِ اسلامی، میرحسینِ موسوی و ملتِ ایران هیچیک شباهتی به گذشته نخواهند داشت و هر سه از پسِ یک پوستاندازیِ بنیادین سربر خواهند کشید.
بیاختیار به هشت سالِ دورانِ اصلاحات بازمیگردم. گفتارِ خاتمی در آن دوران بر محورِ «حاکمیتِ ملی» دور میزد اما چشمداشتِ خامنهای چیزی جز «اطاعت از ولایت» نبود. خاتمی در این دوران بسیار تلاش کرد تا رهبر را از دست ندهد غافل از اینکه او از اول هم رهبر را نداشت و به این بها نه تنها او را بهدست نیاورد که بسیاری از یاران و مردانِ خود را نیز از دست داد. مجلسِ ششم که تشکیل شد، حاکمیت کمربندها را محکمتر بست. بنبستِ قانونگذاریِ چهارساله در کشور را هیچکس فراموش نکرده است. حسِ اینکه مجلسِ منتخب هیچکاره است و در عمل روندِ دموکراتیزهساختنِ قوانین با سدِ ستبرِ شورای نگهبانِ حریمِ خامنهای (و نه قانونِ اساسی) مواجه شده است، همهی ما را دلآزرده ساخته بود. هر روزِ آن هشت سال برای خودش تاریخی دارد که تنها در سرفصلِ «رویاروییِ ملت با مستبد» میگنجد.
نظامیشدنِ صریحِ فضا در همان روزهای پایانیِ دولتِ اصلاحات و پس از تشکیلِ مجلسِ فرمایشیِ هفتم رخ داد؛ رفتارِ بهتآورِ سپاه در بستنِ فرودگاهِ بینالمللیِ امام خمینی پس از آنکه با تشریفاتِ رسمی بهوسیلهی رئیسجمهور بازگشایی شده بود. این رویاروییِ روشنِ سپاه با دولتِ خاتمی بر سرِ منافعِ اقتصادی بود که دولت در برابرِ آن و سایرِ سهمخواهیهای نظامیان کمابیش ایستادگی میکرد. یورشِ سپاه به فرودگاهِ نوی پایتخت و جلوگیری از فرودِ هواپیما با خودروهای نظامی نشانهی شومی از قدرتگیریِ سیاسی و گستاخیِ نظامیان در بهدست گرفتنِ امورِ اجرایی کشور بود.
بهتِ حاکمیت از انتخابِ ملی درست رویارویِ رایِ رهبر در دومِ خرداد، باید با یک بهتِ ملی از کودتای رهبر درست رویارویِ انتخابِ ملی در بیست و دومِ خرداد پاسخ داده میشد.
خامنهای هشت سال خونِ دل خورد و هر روز سازی شوم کوک کرد تا در نهایت توانست مجلس و دولت را که تنها نهادهای باقیمانده از یک جمهوریتِ نیمبند در رژیمِ اسلامی بود، از آنِ خود کند. پروندهسازی برای شهردارِ تهران، جنجال بر سرِ وزارتِ ارشاد، قتلهای زنجیرهای، امر به بستنِ یکشبهی روزنامهها، جلوگیری از تصویبِ قانونِ مطبوعات، یورش به کوی دانشگاه، ترورِ سعیدِ حجاریان و در نهایت بستنِ راههای قانونگذاری و اجراییِ کشور، همگی فتنههایی بودند که یکراست از گورِ خامنهای زبانه میکشید. چهارسالِ احمدینژاد برای خامنهای تنها دورانی بود که او با شادی و سرور پس از شانزده سال زمینهچینی به برداشتِ میوههای استبدادِ خود میپرداخت و نفسِ راحتی از دستِ تمامیِ رقیبان، منتقدان و سرکشان میکشید. سستیِ خاتمی بهعنوانِ رئیسجمهورِ منتخبِ مردم در برگزاریِ حقارتبارِ انتخاباتِ مجلسِ هفتم و سپس ناتوانی نسبت به سازماندهیِ بسیج برای جابهجاییِ آرا در مرحلهی اولِ انتخاباتِ نهمِ ریاستجمهوری و در نهایت به کرسیِ قدرت نشاندنِ محمودِ احمدینژاد هرگز بخشودنی نیست!
اکنون و با نیمنگاهی به تبارِ رخدادِ بیست و دومِ خرداد، بهخوبی منطقِ تاریخیِ کودتا را میتوان سراغ گرفت. این اتفاق باید رخ میداد. سیرِ رویدادهای این دوازده سال و بهویژه دستاندازیِ سپاه به شریانهای حیاتیِ اقتصادی – سیاسیِ کشور در این چهار سال هیچ فرآوردهای جز کودتای خونینِ اخیر نمیتوانست در پی داشته باشد. حاکمیت پس از آنهمه برنامهریزیهای سختکوشانه در ناامیدساختنِ ملت و رویارویی با منتخبانِ آنان هرگز نمیخواست دوباره شاهدِ امیدواریِ ملت و گردن نهادن به پذیرشِ منتخبِ سختجانی همچون میرحسینِ موسوی باشد و باز از نو بازی را شروع کند و در این راه البته بهگونهای دیوانهوار حاضر شد تا مرزِ بیآبرویی و نابودی نیز پیش رود.
آنچه تردید ندارد این واقعیت است که شرایطِ حاکمیت پس از کودتای خامنهای بسیار شکننده و لرزان است. وضعیتِ رژیم اینگونه پایدار نخواهد ماند. یا حاکمیت در پیشگاهِ ملت سرِ تعظیم فرود میآورد یا از هم فرو میپاشد. اما اینکه رژیم از شرایطِ کودتا و سرکوب به وضعیتِ ثبات و آرامش بازگردد، خیالِ خامی بیش نیست.
اگر جنبشِ سبز در وضعیتِ پس از کودتا و با عریان شدنِ چهرهی رژیمِ اسلامی در برابرِ چشمانِ ملت و جهانیان بتواند حاکمیت را به عقبنشینی وادار کند، بزرگترین پیروزیِ تاریخِ معاصرِ ایران را رقم زده است؛ پیروزیِ حاکمیتِ ملی بر استبدادِ فردی.
چگونگیِ این پیروزی به هر صورت که باشد، جمهوریِ اسلامی، میرحسینِ موسوی و ملتِ ایران هیچیک شباهتی به گذشته نخواهند داشت و هر سه از پسِ یک پوستاندازیِ بنیادین سربر خواهند کشید.
جز این هیچ فرضِ دیگری مگر فروپاشیِ رژیم در کلیتِ آن وجود ندارد. از آنجا که نشانههای پافشاریِ حاکمیت بر کودتا قوی است، چهبسا خردمندانه باشد که جنبشِ سبز و شخصیتهای نمادینِ آن در کنارِ ایستادگی نسبت به تحققِ هدفِ بنیادین و اساسیِ خود که همانا احیای حقِ حاکمیتِ ملی از راهِ به زانو درآوردنِ کودتاگران و بازگرداندنِ امانتِ مردم به منتخبِ واقعی و قانونیِ آنان باشد، نیمنگاهی نیز به ویژگیهای یک جمهوریِ آزاد و پایدار (با توجه به واقعیتهای جامعهی ایران) در فردای فروپاشیِ رژیمِ کنونی بیندازند.
پسنوشت:
بازتابِ نوشته در بالاترین
پسنوشت:
بازتابِ نوشته در بالاترین
۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه
سرزمین کابوسها
ای خاکِ خونین!
میشنوی؟
نالهی واپسینِ جوانانت را.
می بینی؟
قلبهای شکافته
و
تنهای تجاوزشده را.
ای نفرینِ زمین!
بر ما مردمان چه میرود؟
این تاوانِ کدامین اشتباه است؟
و پادافرهِ کدامین بدی؟
ای سرزمینِ سختیها!
آیا در پیشانیِ تو دورانِ آسایشی ننوشتهاند؟
این حرامزادگان از کدامین دوزخ آمدهاند؟
که اینچنین فرزندانت را میبلعند،
مغزِ جوانان میخورند
و
خونِ پاکِ مردمان میریزند.
ای میهنِ نیمهجان!
رنجِ ساکنانِ خود را چگونه تاب میآوری؟
انبوههی ناراستی و رذالتِ حاکمان را؟
فریادِ دادخواهیِ مردان و زنان را؟
آهِ مادرانِ داغدار را؟
و تنِ دلبندانِشان را در قبرها؟
ای ویرانوطن!
پس چه زمان
بر تنِ رنجورِ ما مردمان
دستِ نوازش خواهی کشید؟
ای ایران!
ای سرزمینِ خونهای بهناحقریخته!
و اندیشههای در گور خفته!
آیا از پسِ این سیهروزگار،
روشنای زندگی سر بر خواهد کشید؟
ای اقلیمِ خوابهای آشفته!
هر بار از پسِ کابوسهای این ملت
نیمهبیداریِ ما مردمان فرا میرسید.
این بار اما
ای جانِ وطن!
سرپناهِ جانهای سراسر بیدار باش!
۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
شجاعالدین که تویی!
استادِ عزیز!
نامهی هوشیارانهات را که به ولیِوقیح خواندم از ژرفای جان بر تیزبینیات درود فرستادم!
اسلامستیزی سیاستآگاهتر از تو ندیدهام. اینجا و اکنون را از فرسنگها دورتر استادانه و بهدرستی رصد کردی و در روزهای سیاهِ مردمانِ سرزمینات، با رادمردی نسبت به خیانت در آرای ملت و جنایتِ خونینِ پس از آن فریادِ دادخواهی سر دادی.
نامهات به حقیرترین خلیفهی تاریخ و بهکار بردنِ زبانِ اسلام برای رویارویی با اسلامپناهانِ حاکم، نشان داد که میدانی چه زمان و چگونه سخن بگویی و از دانشِ خود بهره ببری.
تمامیِ شبیهسازیهای تاریخیِ برساخته توسطِ رهبرِ روباهصفتِ جمهوریِ اسلامی را در این سالیان با بیانی رسا و استوار به خودش بازگرداندی. آری! سیاستِ خامنهای بیکم و کاست اموی است.
استناد به قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی از سوی تو برای آفتابیساختنِ بیکفایتی و تجاوزِ رهبرِ ایران به همان حقوقِ پذیرفته شده در این پیمانِ ملی، نشان داد که میهنپرستیات مرزهای ایدئولوژیک نمیشناسد.
چه کسی ست که نداند تو تمامیِ عمرِ خود را به پای کنار زدنِ نقاب از چهرهی قدرتمدارِ میراثبرانِ ابراهیمی گذاشتهای؟ اما هنگامی که دیدم چون تویی در این روزهای سرنوشتساز با زبانِ سامی از بارگاهِ بیبر و پر ز نکبتِ فقیهِ جنایتکار آبرو برده است، یقین کردم که سیاستمداریِ فروغی و روشنگریِ کسروی را توامان دارا هستی.
نامهی هوشیارانهات را که به ولیِوقیح خواندم از ژرفای جان بر تیزبینیات درود فرستادم!
اسلامستیزی سیاستآگاهتر از تو ندیدهام. اینجا و اکنون را از فرسنگها دورتر استادانه و بهدرستی رصد کردی و در روزهای سیاهِ مردمانِ سرزمینات، با رادمردی نسبت به خیانت در آرای ملت و جنایتِ خونینِ پس از آن فریادِ دادخواهی سر دادی.
نامهات به حقیرترین خلیفهی تاریخ و بهکار بردنِ زبانِ اسلام برای رویارویی با اسلامپناهانِ حاکم، نشان داد که میدانی چه زمان و چگونه سخن بگویی و از دانشِ خود بهره ببری.
تمامیِ شبیهسازیهای تاریخیِ برساخته توسطِ رهبرِ روباهصفتِ جمهوریِ اسلامی را در این سالیان با بیانی رسا و استوار به خودش بازگرداندی. آری! سیاستِ خامنهای بیکم و کاست اموی است.
استناد به قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی از سوی تو برای آفتابیساختنِ بیکفایتی و تجاوزِ رهبرِ ایران به همان حقوقِ پذیرفته شده در این پیمانِ ملی، نشان داد که میهنپرستیات مرزهای ایدئولوژیک نمیشناسد.
چه کسی ست که نداند تو تمامیِ عمرِ خود را به پای کنار زدنِ نقاب از چهرهی قدرتمدارِ میراثبرانِ ابراهیمی گذاشتهای؟ اما هنگامی که دیدم چون تویی در این روزهای سرنوشتساز با زبانِ سامی از بارگاهِ بیبر و پر ز نکبتِ فقیهِ جنایتکار آبرو برده است، یقین کردم که سیاستمداریِ فروغی و روشنگریِ کسروی را توامان دارا هستی.
۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه
گسست درونی
«رژیمی که حتی به قواعدِ بازی در چهارچوبِ تنگ، نابرابر و پرتبعیضِ خود نیز وفادار نماند، تنها سزاوارِ سرنگونی است.»
این البته بیانِ یک باورِ شخصی نیست. دستِکم گفتنِ این سخن از سوی همانندهای من در شمارِ روشنسازیِ روشنبودهها است.
اما شوربختیِ جمهوریِ اسلامی از فردای کودتایِ خامنهای از این روست که آن سخن از منظرِ درونرژیمی نیز موجه و پذیرفتنی گردیده است. اکنون روزشمارِ فروپاشیِ رژیمی که دیگر حتی در میانِ بسیاری از وفادارانِ دیروزِ خود نیز مشروعیت ندارد، آغازیدن گرفته است.
این البته بیانِ یک باورِ شخصی نیست. دستِکم گفتنِ این سخن از سوی همانندهای من در شمارِ روشنسازیِ روشنبودهها است.
اما شوربختیِ جمهوریِ اسلامی از فردای کودتایِ خامنهای از این روست که آن سخن از منظرِ درونرژیمی نیز موجه و پذیرفتنی گردیده است. اکنون روزشمارِ فروپاشیِ رژیمی که دیگر حتی در میانِ بسیاری از وفادارانِ دیروزِ خود نیز مشروعیت ندارد، آغازیدن گرفته است.
۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه
روشنفکران و طیرهی عقل؛ دم فرو بستن به وقت گفتن
بیش از ده روز از خیانت در آرای ملت و سرکوب و کشتارِ مردمِ ایران توسطِ رژیمِ آدمخوارِ جمهوریِ اسلامی میگذرد. اما هیچ خبری (1) از محکوم کردنِ این جنایتها از سوی منورالفکرهایِ وطنی دیده نمیشود. (2) این عافیتطلبی و محافظهکاری را در یکی از هولناکترین فرازهای تاریخیِ این ملت چگونه میتوان توجیه کرد؟ پس کجا هستند روشنفکرانی که با سخنان و بیانیههای پرشور به مخاطبانِ خود میگفتند که باید در انتخابات شرکت کرد؟
مصطفی ملکیان که از چندی پیش تصمیم گرفته در رویدادهای سیاسیِ انتخاباتی بیانیه بدهد، چرا در موردِ جهنمِ پس از انتخابات سکوت کرده است؟ آیا چنین برخوردی خود نمونهای از سیاستورزیِ غیرِاخلاقی نیست؟
جوادِ طباطبایی که برای نخستینبار تصمیم گرفت در سیاستِ روز نظرِ رسمی بدهد، چرا پس از انتخابات هیچ با اعتراضهای ملتِ ایران نسبت به این فریبکاریِ مفتضحانه و سرکوبِ خونینِ پس از آن همنوایی نکرده است؟
مرادِ فرهادپور با آن هویتِ اومانیستیِ چپگرا، چرا در این روزهای خونین بود و نبودش مساوی است؟ چرا هیچ سخنی از او به گوش نمیرسد؟
محمدرضا نیکفر (3) چرا دیگر از «آنچه در ایران میگذرد» هیچ نمیگوید؟ آیا این کمنویسی که در آستانهی انتخابات طلسمش میشکند باید پس از آن و در گرد و غبارِ خاک و خونِ نشسته بر جای جایِ ایران دوباره در افسونِ سکوت و نیستی فرو رود؟
خشایارِ دیهیمی و بابکِ احمدی (4) چرا جداگانه یا دونفری هیچ بیانیهای در محکومیتِ سرکوبهای پس از انتخابات صادر نمیکنند؟ آیا این دو که در بیانیهی دعوتِ مردم به مشارکت از روندِ ناروا و تحقیرآمیزِ جاری گلایه کرده بودند، روندِ خیانت و جنایتِ پس از انتخابات را روا و افتخارآمیز میدانند که هیچ بانگِ اعتراضی از آنان شنیده نمیشود؟
آیا اهمیتِ رخدادهای پس از انتخابات کمتر از ماجراهای پیش از انتخابات است؟ آیا دستکاریِ گسترده در آرای مردمِ ایران و سپس کشتارِ وحشیانهی آنان از سوی ولیِفقیه هیچ اهمیتی ندارد؟
آقایان!
اگر شما بهراستی در قد و قوارهی کنشِ سیاسی هستید، نباید آن را تنها در زمانهی شادی و امید بروز دهید. درست وارونه، میزانِ راستی و تعهدِ شما در روزگارِ اندوه و ناامیدیِ مردمانِ این سرزمین محک خواهد خورد.
اما افسوس از دیدنِ یک بیانیهی مشترکِ اعتراضآمیز از سوی شما!
بهتر است زین پس بهجای ارایهی «پروژهی معنویت»، «نظریهی انحطاطِ ایران»، «دیالکتیکِ سیاست و دولت»، «پروژهی پارسایی» و «گزارشِ تاریخِ هستی» از نبودِ شهامتِ اخلاقی، دیالکتیکِ گفتار و کردار، ناپارساییِ روشنفکران و انحطاطِ آنان در تاریخِ شخصیِ خود آنهم در بدترین روزگارِ این کشور سخن بگویید!
پینوشتها:
(1) تا کنون و تا جایی که من کاویدم، تنها و تنها محسنِ کدیور و عبدالکریمِ سروش در محکومیتِ رخدادهای اخیر بیانیه دادهاند. کدیور در بیانیهی خود استادانه آبشخورِ اعتقادیِ دستبردن در آرای ملت را تصویر کرده است و سروش (با تمامِ نامُدارایی، پرهیاهویی، ناخویشتنداری، تلخزبانی و بداخلاقیاش) نشان داده است که معنای سیاست را میداند. من گمان میکنم ماجرا بر سرِ زندگیِ در ایران و بیرون از آن نیست. مساله آن است که این دو ثابت کردهاند برای بیانِ رایِ خود آمادگیِ پذیرشِ پیامدهای آن را نیز دارند. کدیور زندان را تاب آورد و سروش سالها در تهدید و محدودیت زندگی کرد. مساله درست بر سرِ منشِ فردی است.
(2) این در حالی ست که هنرمندانِ کشور بیانیهی تند و اعتراضآمیزی در محکومیتِ تقلب و سرکوب صادر کردند و اساتیدِ حقوق و وکلای دادگستری نیز یکی از بهترین بیانیههای این روزها را در دادخواهی برای مردمِ بیپناهِ ایران صادر کردهاند و شاعران و نویسندگان نیز به همدردی با ملتی پرداختند که از زخمِ فریب و سرکوب به خود میپیچد.
(3) از محمدرضا نیکفر انتظارِ چنین در- جهان- نبودن ای را نداشتم. او تا پیش از این نسبت به رویدادهای سیاسیِ ایران متعهدانه رفتار کرده است. اما نمیدانم چرا هیچ سخنی در موردِ این روزهای سیاه نمیگوید و هیچ توجیهی هم برای این خموشی نمیبینم.
(4) از بابکِ احمدی نیز انتظارِ چنین سکوتی را نداشتم. دوستان گفتهاند که او را در راهپیماییهای اعتراضآمیز دیدهاند. اما سخن نه بر سرِ این شنیدهها که بر ضرورتِ پشتیبانیِ آشکار از اعتراضهای مردمِ ایران است، درست همانطور که پیش از انتخابات چنین رویکردی در پیش گرفته شد. اما چرا در زمانهی سختی و هراس هیچ نشانی از این فاشگویی دیده نمیشود؟
(1) تا کنون و تا جایی که من کاویدم، تنها و تنها محسنِ کدیور و عبدالکریمِ سروش در محکومیتِ رخدادهای اخیر بیانیه دادهاند. کدیور در بیانیهی خود استادانه آبشخورِ اعتقادیِ دستبردن در آرای ملت را تصویر کرده است و سروش (با تمامِ نامُدارایی، پرهیاهویی، ناخویشتنداری، تلخزبانی و بداخلاقیاش) نشان داده است که معنای سیاست را میداند. من گمان میکنم ماجرا بر سرِ زندگیِ در ایران و بیرون از آن نیست. مساله آن است که این دو ثابت کردهاند برای بیانِ رایِ خود آمادگیِ پذیرشِ پیامدهای آن را نیز دارند. کدیور زندان را تاب آورد و سروش سالها در تهدید و محدودیت زندگی کرد. مساله درست بر سرِ منشِ فردی است.
(2) این در حالی ست که هنرمندانِ کشور بیانیهی تند و اعتراضآمیزی در محکومیتِ تقلب و سرکوب صادر کردند و اساتیدِ حقوق و وکلای دادگستری نیز یکی از بهترین بیانیههای این روزها را در دادخواهی برای مردمِ بیپناهِ ایران صادر کردهاند و شاعران و نویسندگان نیز به همدردی با ملتی پرداختند که از زخمِ فریب و سرکوب به خود میپیچد.
(3) از محمدرضا نیکفر انتظارِ چنین در- جهان- نبودن ای را نداشتم. او تا پیش از این نسبت به رویدادهای سیاسیِ ایران متعهدانه رفتار کرده است. اما نمیدانم چرا هیچ سخنی در موردِ این روزهای سیاه نمیگوید و هیچ توجیهی هم برای این خموشی نمیبینم.
(4) از بابکِ احمدی نیز انتظارِ چنین سکوتی را نداشتم. دوستان گفتهاند که او را در راهپیماییهای اعتراضآمیز دیدهاند. اما سخن نه بر سرِ این شنیدهها که بر ضرورتِ پشتیبانیِ آشکار از اعتراضهای مردمِ ایران است، درست همانطور که پیش از انتخابات چنین رویکردی در پیش گرفته شد. اما چرا در زمانهی سختی و هراس هیچ نشانی از این فاشگویی دیده نمیشود؟
پسنوشتِ اول:
شگفت آنکه روشنفکرانِ غربی همچون نوام چامسکلی و اسلاوی ژیژک بیدرنگ پس از خطبهی رهبرِ کودتاچی در بیانیهای مشترک به ابعادِ تحریکآمیزِ سخنانِ او پرداختند و از جنبشِ آزادیخواهانهی ملتِ ایران برای احقاقِ حقِ خود پشتیبانی کردند!
پسنوشتِ دوم:
بالاخره و با گذشتِ دوازده روز از خیانت و جنایتِ جمهوریِ اسلامی، بیانیهی کمابیش انتقادی و البته محتاطانهای از جانبِ نویسندگانِ کشور نسبت به رخدادهای اخیر در روزنامهی صبحِ چهارشنبه سومِ تیرماه (اعتمادِ ملی) منتشر شد که نامِ بابکِ احمدی و مرادِ فرهادپور نیز در میانِ امضاکنندگان وجود داشت.
به قولِ معروف اندک اندک جمعِ مستان میرسد!
پسنوشتِ سوم:
برخی از نقدها و نظرها را در کامنتهای پای بازتابِ همین نوشتار در سایتِ عقلانیت – معنویت میتوانید بخوانید!
پسنوشتِ چهارم:
نیکفر هم نوشت. «در ایران چه میگذرد؟ – مقالهی دوم» را بخوانید! مهمترین نکتهاش بهگمانم هشدار نسبت به رخنهی ایدئولوژیکِ رژیمِ اسلامی در طبقهی متوسط و شواهدی ست که برای این سخن آورده است.
۱۳۸۸ تیر ۲, سهشنبه
اعتصاب سراسری
باید راههای کمهزینهتر و موثرتری برای از پای در آوردنِ این رژیمِ جنایتکار یافت.
شنبه با آن سرکوبِ خونین در خیابانِ انقلاب و پیرامون، هنگامی که به قلهک یا ولنجک میرفتید میدیدید که مردم در حالِ زندگیِ عادیِ خود هستند، انگار نه انگار که هیچ اتفاقی در کشور افتاده باشد.
این تناقض را باید از چهرهی شهر زدود.
سازگاریِ کاملِ شهر، یعنی بازایستاندنِ جریانِ روزمرهی زندگی در تمامیِ نقاطِ آن و این فراهم نمیشود مگر با اعتصابِ سراسری.
بازاریان، پرسنلِ صنعتِ نفت و کارمندانِ دولت باید محورِ اصلیِ هر اعتصابی باشند.
اگر اعتصاب تبدیل به یک کنشِ همگانی شود، دیگر افراد از پیامدهای شخصیِ آن نمیهراسند.
باید برایِ همگانیسازیِ اعتصاب راهی یافت!
شنبه با آن سرکوبِ خونین در خیابانِ انقلاب و پیرامون، هنگامی که به قلهک یا ولنجک میرفتید میدیدید که مردم در حالِ زندگیِ عادیِ خود هستند، انگار نه انگار که هیچ اتفاقی در کشور افتاده باشد.
این تناقض را باید از چهرهی شهر زدود.
سازگاریِ کاملِ شهر، یعنی بازایستاندنِ جریانِ روزمرهی زندگی در تمامیِ نقاطِ آن و این فراهم نمیشود مگر با اعتصابِ سراسری.
بازاریان، پرسنلِ صنعتِ نفت و کارمندانِ دولت باید محورِ اصلیِ هر اعتصابی باشند.
اگر اعتصاب تبدیل به یک کنشِ همگانی شود، دیگر افراد از پیامدهای شخصیِ آن نمیهراسند.
باید برایِ همگانیسازیِ اعتصاب راهی یافت!
فراخوانِ رسمیِ میرحسین به اعتصاب در همگانی شدنِ آن تاثیر دارد.
شکایت از علی خامنهای به دادگاه لاهه
دادستانِ محترمِ دادگاهِ کیفریِ بین المللیِ لاهه!
از آنجا که بر اساسِ قانونِ اساسیِ رژیمِ اسلامیِ حاکم بر ایران، علیِ خامنهای رهبرِ این رژیم بهعنوانِ «ولایتِ مطلقهی فقیه» اختیاراتِ نامحدود دارد و احکامِ او لازمالاجراست، هیچ نیرویی توانِ مقابله با خواستِ او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علیِ خامنهای بهعنوان یک رهبرِ خودکامه، بیاعتنا به جان و مال و ناموسِ مردمِ ایران، دیوانهوار بر این کشور فرمان میراند و به یاریِ ایادیِ سرکوبگرِ خود روز به روز بر شمارِ شکنجهدیدگان و کشتهشدگانِ این سرزمین میافزاید. او دیکتاتوری است که با سیاستهای نادرست و سرکوبِ هر صدای مخالفِ خود، کشورِ ما را در آستانهی ویرانیِ کامل قرار داده است.
این خفقان و سرکوبهای وحشیانه موجب شده که فریادِ گروههای معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگنویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمارِ شکنجهشدگان و اعدامیان در زندانها که تنها بهدلیلِ اختلافِ عقیده و مخالفت با مشی و عملکردِ مسئولانِ این رژیم بازداشت شده و در زندان بهسر میبرند، افزوده گردد.
از این رو ما امضاکنندگانِ زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاهِ محترم دربارهی «عمر البشیر» رهبرِ جنایتکارِ سودان صادر کرده است، خواهانِ رسیدگی به جنایاتِ علیِ خامنهای رهبرِ جمهوریِ اسلامی و صدورِ حکم مقتضی برای وی هستیم.
تهران، شنبه سی ام خرداد: بیش از صد کشته
یکی از دوستان که در یکی از بیمارستانهای تهران آشنا دارد، میگفت که تنها در تهران و تنها در روزِ شنبه بیش از صد نفر توسطِ مزدورانِ رژیمِ اسلامی کشته شدهاند که البته هیچیک از پزشکان و پرستاران اجازهی اعلامِ این آمار را ندارند. خانوادهها تنها در صورتی میتوانند جسد را تحویل بگیرند که برگهای را امضا کنند مبنی بر آنکه عزیزِشان از پشتیبانانِ رژیم بوده است که توسطِ آشوبگران کشته شده است.
دوستی دیگر هم میگفت که یکی از شرایطِ تحویل دادنِ جسد، پرداختِ پنج میلیون تومان بهعنوانِ جریمه است.
دوستی دیگر هم میگفت که یکی از شرایطِ تحویل دادنِ جسد، پرداختِ پنج میلیون تومان بهعنوانِ جریمه است.
اینها البته شنیدهها است و خیلی روشن است که هیچ مرجعِ رسمی (حتی با وجودِ درستیاش) هرگز آن را تایید نخواهد کرد. اما من واقعاً خیلی دور میبینم که آمارِ کشتهشدگانِ شنبه تنها نوزده نفر باشد.
۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه
مرگ بر خامنهای - دو
مردمِ ما از راهِ انتخابات خواستارِ پایان دادن به خشونت و تبعیض در رژیمی شدند که تنها راهِ تنفسِ ملت را تنها از طریقِ همین صندوقِ تنگ و استصوابی باز گذاشته بود. اما ولیِ فقیه این آخرین راه را نیز به وحشیانهترین و فریبکارانهترین صورتِ ممکن از میان برد. او از صندوقِ رای برای ملت باتوم، گازِ اشکآور و گلوله به ارمغان آورد.
یادم میافتد به چهارشنبه بیستم خرداد و آن همه شور و امیدِ جوانانِ کشورم. ناگهان اما تصاویرِ این ده روز در برابرِ چشمانم رژه میروند.
آن شادیها چگونه به غم، آن شورها چگونه به شورهزار، آن خندهها چگونه به اشک و آن جانها چگونه به جسد بدل شد!
مرگِ ندا خونبهای چیست؟
رهبرِ جنایتکارِ جمهوریِ اسلامی روزی تاوانِ این خونهای پاک و جانهای پر از آرزو را خواهد پرداخت!
از تهِ قلبام میخواهم که همگی خواری و زبونیِ خامنهای را بهچشم ببینیم!
پسنوشت:
بهراستی ویران هستم!
یادم میافتد به چهارشنبه بیستم خرداد و آن همه شور و امیدِ جوانانِ کشورم. ناگهان اما تصاویرِ این ده روز در برابرِ چشمانم رژه میروند.
آن شادیها چگونه به غم، آن شورها چگونه به شورهزار، آن خندهها چگونه به اشک و آن جانها چگونه به جسد بدل شد!
مرگِ ندا خونبهای چیست؟
رهبرِ جنایتکارِ جمهوریِ اسلامی روزی تاوانِ این خونهای پاک و جانهای پر از آرزو را خواهد پرداخت!
از تهِ قلبام میخواهم که همگی خواری و زبونیِ خامنهای را بهچشم ببینیم!
پسنوشت:
بهراستی ویران هستم!
۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه
رهبر لخت است
چنانکه گفته بودم و پیشبینیاش هم آسان بود، خامنهای سخنانِ خود را با دشمن آغاز کرد و با دشمن نیز به پایان برد و خیلی روشن خواستارِ پایانِ راهپیماییهای بهحقِ مردم شد. دشمن برای خامنهای (همچون هر مستبدِ کوتهفکر) اکسیری ست که او بیش از هر دوستی به آن نیازمند است.
پشتیبانی از رئیسجمهورِ دروغگو و خردهگیری بر موسوی که بهگفتهی خامنهای «اوصافِ خجالتآور» ِ رمال و کفبین را بر زبان رانده و پاک کردنِ چهرهی احمدینژاد از وصفِ «خرافاتی»، نسبت دادنِ «حرکتِ ناشیانه» و «اردوکشی» به فراخوانِ موسوی برای اعتراضهای خیابانی و در نهایت تهدیدِ رسمی و علنی که در صورتِ ادامهی اعتراضات او بارِ بعد صریحتر با ملت سخن خواهد گفت، همگی بیش از پیش درونیاتِ کودتاگرِ اصلی را آفتابی ساخت.
پشتیبانی از رئیسجمهورِ دروغگو و خردهگیری بر موسوی که بهگفتهی خامنهای «اوصافِ خجالتآور» ِ رمال و کفبین را بر زبان رانده و پاک کردنِ چهرهی احمدینژاد از وصفِ «خرافاتی»، نسبت دادنِ «حرکتِ ناشیانه» و «اردوکشی» به فراخوانِ موسوی برای اعتراضهای خیابانی و در نهایت تهدیدِ رسمی و علنی که در صورتِ ادامهی اعتراضات او بارِ بعد صریحتر با ملت سخن خواهد گفت، همگی بیش از پیش درونیاتِ کودتاگرِ اصلی را آفتابی ساخت.
تاکید بر لزومِ پیگیریِ تخلفهای احتمالی از راههای قانونی و ژستِ قاطعیت به خود گرفتن که «بنده زیرِ بارِ هیچ امرِ غیرقانونی نخواهم کرد» و منت نهادن بر سرِ نامزدها و مردم که به شورای نگهبان گفته است تا شکایات را پیگیری کنند و بیانِ تمامیِ این سخنان با لحنی که حکایتگرِ اطمینانِ خامنهای از برنامهی کودتا است و در نهایت گفتنِ اینکه «چطور میتوان یازده میلیون فاصله را تقلب نامید؟» همگی به زبانِ روشن به مخاطبانِ این سخنان میگوید که پایانِ پیگیریهای صرفاً قانونی هیچ چیز جز تاییدِ نهاییِ این کودتای حکومتی نخواهد بود و آنان نیز از نظرِ رهبرِ کودتاچی هیچ راهی جز پذیرش و تسلیم ندارند.
نسبت دادنِ «رذل» به یک دولتِ غربی، بیانِ عبارتِ «غلط میکنند چنین حرف میزنند» و نظایرِ چنین تعبیراتی تنها یادآورِ ژستِ احمقانهی انقلابیگری برای کسی ست که خود از انقلابی دیگر علیهِ خود به هراس افتاده است.
نسبت دادنِ «رذل» به یک دولتِ غربی، بیانِ عبارتِ «غلط میکنند چنین حرف میزنند» و نظایرِ چنین تعبیراتی تنها یادآورِ ژستِ احمقانهی انقلابیگری برای کسی ست که خود از انقلابی دیگر علیهِ خود به هراس افتاده است.
خامنهای همیشه دوست دارد ژستِ میانهروی به خود بگیرد. همگان یا در حالِ تندروی هستند یا کندروی. این طرف افراط کرده و آن طرف تفریط و من بهعنوانِ رهبرِ کودتا اکنون به صحنه آمدهام تا خطِ اعتدال و حقیقتِ محض را به ملت بگویم. این نقاب اما با ادبیاتِ خامنهای و روحِ حاکم بر سخنانِ امروزش هیچ سازگار نیست.
از نظرِ ولیِ فقیهِ ایران، دانشجویانِ معترض «شلوغکن» هستند و او هویتِ تمامی کشتگانِ این روزها را با نامِ «بسیجی» و «حزباللهی و انقلابی» مصادره و جای جنایتکار و کشته را عوض میکند، چنانکه تخریبِ اموالِ عمومی توسطِ بسیج و عملههای دستگاهِ کودتا را نیز به دشمن و آشوبگران نسبت میدهد.
خامنهای ملت را میکُشد و سپس مسوولیتِ آن را بر دوشِ موسوی و کروبی قرار میدهد. او زیرکانه نوکِ پیکانِ تمامیِ اتهامات را بهطرفِ مقابل برگردانده است. واکنشِ موسوی پس از این رجزخوانیِ رهبر بسیار سرنوشتساز و مهم است. او یا باید با نوشتنِ نامهای به رهبر با ادبیاتِ خودِ او سخن بگوید و تلاشِ خامنهای برای سرپوش گذاشتن بر تقلبِ گسترده در آرای مردم و پاک کردنِ صورت مسالهی «بیاعتمادیِ مردم به رژیم» را در راستای اهدافِ همان دشمنِ موردِ بغضِ خامنهای معرفی کند یا اینکه زین پس با ارادهای محکمتر به فراخوانها و پیگیریهای خود برای احقاقِ حقِ ملت ادامه دهد.
از نظرِ ولیِ فقیهِ ایران، دانشجویانِ معترض «شلوغکن» هستند و او هویتِ تمامی کشتگانِ این روزها را با نامِ «بسیجی» و «حزباللهی و انقلابی» مصادره و جای جنایتکار و کشته را عوض میکند، چنانکه تخریبِ اموالِ عمومی توسطِ بسیج و عملههای دستگاهِ کودتا را نیز به دشمن و آشوبگران نسبت میدهد.
خامنهای ملت را میکُشد و سپس مسوولیتِ آن را بر دوشِ موسوی و کروبی قرار میدهد. او زیرکانه نوکِ پیکانِ تمامیِ اتهامات را بهطرفِ مقابل برگردانده است. واکنشِ موسوی پس از این رجزخوانیِ رهبر بسیار سرنوشتساز و مهم است. او یا باید با نوشتنِ نامهای به رهبر با ادبیاتِ خودِ او سخن بگوید و تلاشِ خامنهای برای سرپوش گذاشتن بر تقلبِ گسترده در آرای مردم و پاک کردنِ صورت مسالهی «بیاعتمادیِ مردم به رژیم» را در راستای اهدافِ همان دشمنِ موردِ بغضِ خامنهای معرفی کند یا اینکه زین پس با ارادهای محکمتر به فراخوانها و پیگیریهای خود برای احقاقِ حقِ ملت ادامه دهد.
تلاشِ مزورانه برای نقابِ پشتیبانی از مردم به چهره زدن؛ مردمِ مظلوم و بیگناهی که میخواهند کسب و کار کنند و به زندگیِ خود برسند اما راهیپماییِ معترضان آسایش را از آنان گرفته، تنها در راستای اختلاف افکندن میانِ ملت و دو قطبیسازیِ بیشترِ فضای کشور است. هر چه باشد از قدیم گفتهاند که «تفرقه بینداز و حکومت کن!»
خامنهای از گروههای سیاسی انتظارِ «حرفشنوی» دارد و لوطی با زبانِ خودش میگوید که نظراتِ «انتر»ش به او نزدیکتر است. اینها نشانههای صریحی است بر ارادهی کودتا از بالا و اینکه احمدینژاد چیزی جز همان «رئیسجمهورِ خدوم و البته حرفشنو»یِ خامنهای نیست.
اکنون دیگر تمامیِ عواملِ اصلیِ کودتا نیک دانستهاند که مردم این خیانتِ آشکار و دهنکجیِ بیشرمانه به خود را تاب نیاوردهاند و هیچیک از دروغهای عملههای کودتا را در موردِ سلامتِ انتخابات باور نکردهاند. از نظرِ من محورِ تمامیِ سخنانِ خامنهای از میان بردنِ همین «آگاهیِ درونی» بود. او تمامِ تلاشِ خود را کرد تا با چنگ زدن به دشمن و چاپلوسی از مردم آنان را همچنان باورمند به نظام معرفی کند و منکرِ از دست رفتنِ اعتمادِ اکثریتِ مردم نسبت به رژیم شود. وای به روزی که کودتاچی در این فریبکاریِ دوچندان و روانشناختی کامیاب گردد! آن روز فریبکاریِ واقعی نیز نزدِ مردم جامهی راستکردای به تن خواهد کرد و ما خود نیز چنین شعبدهبازیِ رسوایی را باور خواهیم کرد. اما «دریافتِ درونیِ» ملت با هزاران خطبه هم دیگر دگرگون نخواهد شد. خامنهای نیز چندان امیدی به این امر ندارد و برای همین نیز دست به کارِ تهدید و ترساندن شده است.
فردا با جمعیتِ بسیار بیشتری باید در اعتراضِ خیابانی شرکت کرد! موسوی اگر با مردم پیش رفت که هیچ و گرنه مردم موسوی را نیز پشتِ سر خواهند گذاشت. او از اساس در این اعتراضات موضوعیت ندارد بلکه صرفاً طریقیت دارد. موسوی نماد و سمبلِ فریادِ دادخواهیِ مردم است وگرنه مساله دیگر نه برنده و بازنده بلکه رسیدنِ میزانِ فریبکاریِ رژیمِ اسلامی به مرحلهی ریشخندِ صریحِ ملت است.
خامنهای از گروههای سیاسی انتظارِ «حرفشنوی» دارد و لوطی با زبانِ خودش میگوید که نظراتِ «انتر»ش به او نزدیکتر است. اینها نشانههای صریحی است بر ارادهی کودتا از بالا و اینکه احمدینژاد چیزی جز همان «رئیسجمهورِ خدوم و البته حرفشنو»یِ خامنهای نیست.
اکنون دیگر تمامیِ عواملِ اصلیِ کودتا نیک دانستهاند که مردم این خیانتِ آشکار و دهنکجیِ بیشرمانه به خود را تاب نیاوردهاند و هیچیک از دروغهای عملههای کودتا را در موردِ سلامتِ انتخابات باور نکردهاند. از نظرِ من محورِ تمامیِ سخنانِ خامنهای از میان بردنِ همین «آگاهیِ درونی» بود. او تمامِ تلاشِ خود را کرد تا با چنگ زدن به دشمن و چاپلوسی از مردم آنان را همچنان باورمند به نظام معرفی کند و منکرِ از دست رفتنِ اعتمادِ اکثریتِ مردم نسبت به رژیم شود. وای به روزی که کودتاچی در این فریبکاریِ دوچندان و روانشناختی کامیاب گردد! آن روز فریبکاریِ واقعی نیز نزدِ مردم جامهی راستکردای به تن خواهد کرد و ما خود نیز چنین شعبدهبازیِ رسوایی را باور خواهیم کرد. اما «دریافتِ درونیِ» ملت با هزاران خطبه هم دیگر دگرگون نخواهد شد. خامنهای نیز چندان امیدی به این امر ندارد و برای همین نیز دست به کارِ تهدید و ترساندن شده است.
فردا با جمعیتِ بسیار بیشتری باید در اعتراضِ خیابانی شرکت کرد! موسوی اگر با مردم پیش رفت که هیچ و گرنه مردم موسوی را نیز پشتِ سر خواهند گذاشت. او از اساس در این اعتراضات موضوعیت ندارد بلکه صرفاً طریقیت دارد. موسوی نماد و سمبلِ فریادِ دادخواهیِ مردم است وگرنه مساله دیگر نه برنده و بازنده بلکه رسیدنِ میزانِ فریبکاریِ رژیمِ اسلامی به مرحلهی ریشخندِ صریحِ ملت است.
بگذاریم خامنهای نقاب را اندک اندک و هر چه بیشتر از رخ بردارد! بگذاریم رهبرِ کودتاچی چنانکه خود گفته بارِ دیگر صریحتر سخن بگوید. ولیِ فقیه با لباسِ زیر به میانِ مردم آمده است و همان بهتر که حقیقتِ عریان و زشتِ خود را بهتمامی بهنمایش بگذارد. از آن پس مردمِ ایران یکرنگی و راستگوییِ آن کودک را یکصدا فریاد خواهند زد که: «خامنهای لُخت است!»
بیمسوولیتی
اطلاعیهی کروبی برای لغوِ مراسمِ امروز بسیار دیر انتشار یافته است. مهمترین نشانهاش آنکه پنجشنبه روزنامهی اعتمادِ ملی در صفحهی اولِ خود اقدام به چاپِ فراخوانِ او برای شرکتِ اعتراضآمیز در نمازِ جمعه داشته است. این نهایتِ بیمسوولیتی است. جمعه نه روزنامه چاپ میشود و نه ساعتِ برگزاریِ فراخوانِ چاپ شده در روزنامه مجالِ اطلاعرسانیِ مناسب برای لغوِ آن را میدهد. کروبی در روزنامه از مردم خواسته بود تا ساعتِ دهِ صبح بهنشانهی اعتراض به کشتارهای این چند روز و با لباسِ سیاه بهسوی نمازِ جمعه رهسپار شوند. چنین فراخوانی از جهتِ حساسیت و اهمیتِ آن چندان تفاوتی با فراخوانِ راهپیماییِ اعتراضآمیز بهسوی بیتِ رهبری ندارد.
همه میدانیم که بسیاری از مردم روزنامه میخوانند اما افرادِ بهمراتب کمتری امکانِ دسترسی به اینترنت و دیدنِ اطلاعیهی دیرهنگامِ کروبی را در سایت دارند. او باید صبحِ پنجشنبه تصمیمِ نهاییِ خود را در موردِ این مراسم میگرفت و در همان روز اطلاعیهی لغوِ مراسم را در روزنامهاش چاپ میکرد.
کروبی در بابِ آنچه فردا پیش میآید مسوول خواهد بود. مردم را اینچنین آسان به دهانِ کفتارها نمیفرستند. در چنین شرایطِ حساسی و با قطعِ بسیاری از امکانهای ارتباطیِ مردم با یکدیگر هر حرکتی باید کاملاً حسابشده انجام گیرد و کوچکترین سهلانگاری میتواند پیامدهای هولناکی بهبار بیاورد.
فردا سراسرِ پیرامونِ دانشگاهِ تهران پر از نیروهای ضدِ شورش و لباسشخصیهایی ست که مجهز به انواع و اقسامِ سلاحِ گرم و سرد هستند. من یکشنبهی جشنِ کودتا تجربهی این حضورِ گسترده و غُرُق کردنِ سراسرِ خیابانِ طالقانی، کارگرِ شمالی، شانزدهِ آذر، قدس، چهار راهِ ولیعصر و دیگر مسیرهای نزدیک و منتهی به دانشگاهِ تهران را داشتهام. با این تفاوت که امروز رهبرِ کودتا قرار است در آنجا سخنرانی کند و حساسیتِ امنیتیِ حکومت و حضورِ سگهای خامنهای صد برابرِ یکشنبهی پیش است.
همه میدانیم که بسیاری از مردم روزنامه میخوانند اما افرادِ بهمراتب کمتری امکانِ دسترسی به اینترنت و دیدنِ اطلاعیهی دیرهنگامِ کروبی را در سایت دارند. او باید صبحِ پنجشنبه تصمیمِ نهاییِ خود را در موردِ این مراسم میگرفت و در همان روز اطلاعیهی لغوِ مراسم را در روزنامهاش چاپ میکرد.
کروبی در بابِ آنچه فردا پیش میآید مسوول خواهد بود. مردم را اینچنین آسان به دهانِ کفتارها نمیفرستند. در چنین شرایطِ حساسی و با قطعِ بسیاری از امکانهای ارتباطیِ مردم با یکدیگر هر حرکتی باید کاملاً حسابشده انجام گیرد و کوچکترین سهلانگاری میتواند پیامدهای هولناکی بهبار بیاورد.
فردا سراسرِ پیرامونِ دانشگاهِ تهران پر از نیروهای ضدِ شورش و لباسشخصیهایی ست که مجهز به انواع و اقسامِ سلاحِ گرم و سرد هستند. من یکشنبهی جشنِ کودتا تجربهی این حضورِ گسترده و غُرُق کردنِ سراسرِ خیابانِ طالقانی، کارگرِ شمالی، شانزدهِ آذر، قدس، چهار راهِ ولیعصر و دیگر مسیرهای نزدیک و منتهی به دانشگاهِ تهران را داشتهام. با این تفاوت که امروز رهبرِ کودتا قرار است در آنجا سخنرانی کند و حساسیتِ امنیتیِ حکومت و حضورِ سگهای خامنهای صد برابرِ یکشنبهی پیش است.
امیدوارم رخدادِ ناگواری برای کسی پیش نیاید!
پسنوشت:
تیترِ «لغوِ تجمعِ نمازجمعه» تنها برای فاصلهی میانِ انتشارِ آن تا تجمعِ مردم قرار داده شده بود. آن را نوشتم تا در گوگلریدر و بازتابهای نوشته، پیامِ اصلی و فوریِ آن منتقل شود. وگرنه از ابتدا نیز هیچ تیتری برای این محتوا مناسبتر از «بیمسوولیتی» نبود.
تیترِ «لغوِ تجمعِ نمازجمعه» تنها برای فاصلهی میانِ انتشارِ آن تا تجمعِ مردم قرار داده شده بود. آن را نوشتم تا در گوگلریدر و بازتابهای نوشته، پیامِ اصلی و فوریِ آن منتقل شود. وگرنه از ابتدا نیز هیچ تیتری برای این محتوا مناسبتر از «بیمسوولیتی» نبود.
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
مرگ بر خامنهای - یک
انتخاباتی که قرار بود به صندوقِ رای پایان یابد، به پلیسِ ضدِ شورش و چوب و چماق ختم شده است.
در همین زمینه:
مرگ بر خامنهای / عنکبوت
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
چرتکه
جمهوریِ اسلامی در محاسباتِ خود اشتباهِ بزرگی کرده است. نمیتوان به همین سادگی از سرمایهی درونیِ یک ملت بهرهبرداری کرد و همهنگام آن را به تاراج برد. دستِکم چنین شتابان نه! ولی گویا رهبرِ ایران دیگر تابِ اندک دشواری را نیز در پیشبردِ اهدافِ خود ندارد. طراحیهای بلندمدت جای خود را به ارادهی کوتاهمدت داده است. کودتای یکشبهی خامنهای خود بهترین گواه بر پایانِ مدارای او با هر جریانِ ناسازگار است. ادارهی کشور به چنین شیوهای آیندهی تاریکی در پیش دارد. خامنهای میتوانست آهسته و پیوسته به استبدادِ پنهانِ خود ادامه دهد. اما از امروز تا زمانی که بههر سبب روزگارِ این رژیم بهسر آید، دورهی سراسر متفاوتی از تاریخِ سیاسیِ آن آغاز گردیده است. فراز و فرودِ دورانِ پیشِ رو از جنسِ سی سالِ گذشته نخواهد بود و دورنمای شومی را از هماکنون در چشمانِ تک تکِ ملتِ ایران میتوان دید.
پسنوشت:
شاهد از غیب رسید.
پسنوشت:
شاهد از غیب رسید.
اشتراک در:
پستها (Atom)