‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

ایده‌آلیسم سیاسی و ایده‌آلیسم فرهنگی


استاد رضا کیانیان را که می‌شناسید؟ نه در مقام بازیگر بلکه در مقام واضع نظریه‌ی مشعشع «سینمای ایران تنها سد فرهنگ‌های غیرآمریکایی در برابر آمریکاست». یک‌نفر به من بگوید ایشان اینهمه ادعاهای عجیب را از کجا آورده است! حضرت‌شان مدعی‌اند که جریان «موج نوی» سینمای ایران به یُمن انقلاب اسلامی توانست ادامه پیدا کند وگرنه اگر رژیم گذشته بر سر کار مانده بود هیچ بعید نبود که در اثر تهاجمات فرهنگ آمریکایی این سینما هم نابود شود. بعد ایشان مدعی است که ما سینمای اسرائیل را هم متحول کرده‌ایم و الگوی آنها شده‌ایم. الگوی سینمای اروپا و ژاپن هم ماییم به‌ویژه که آنان نابود شدند و فقط چشم امیدشان به ماست. ایشان می‌گوید آمریکا «برای اینکه آبروش نره این اواخر یکی دو تا اسکار هم به ما داد». اینهمه حماقت در قامت تحلیلگری به‌راستی شگفت‌انگیز است! ایشان در برابر آمریکاستیزی سرکوبگران فرهنگ در جمهوری اسلامی، یک نوع آمریکاستیزی روشنفکرانه اختراع کرده است و دائم هم در هر گفتگویی بر آن پافشاری می‌کند. اما چه کسی گفته است سینمای آمریکا یک جریان واحد و به‌زعم ایشان مبتذل است؟ چه کسی گفته ما باید افتخار کنیم که بدون بهره‌گیری از سکس و خشونت توانسته‌ایم فیلم بسازیم؟ این کلیشه‌های گفتاری در تحلیل سینمای جهان به چه کار ما می‌آید وقتی که حتی نمی‌توانیم عشق و تنانگی را بر پرده‌ی سینما به تصویر بکشیم؟ مگر نمی‌توان از سکس و خشونت در سینما بهره گرفت برای ارائه‌ی یک پیام یا درونمایه‌ی اخلاقی، دینی، معنوی یا هر چه ازین‌قبیل؟ اینکه خشونت در جامعه‌ی ما بیداد می‌کند مهم نیست؟ تنها اینکه در سینما نشانش ندهیم مایه‌ی مباهات است؟ اینهمه مغلطه فقط برای این است که شما را در این سینمای رانتی و اسلامی‌شده و به‌فسادکشانده‌شده همچنان بازی بدهند؟ سینمای ما خیلی خوب است چون «بدون اینکه قبلاً چک کنی می‌توانی با زن و بچه‌ات ببینی!». این حرف‌های صدمن‌یک‌غاز را نه که فکر کنید ایشان فقط به این جوانان حزب‌اللهی تحویل می‌دهد. خیر، تقریباً در هر گفتگویی ایشان را به حال خودش بگذاری عین گربه‌ی مرتضاعلی برمی‌گردد سر همین قصه. هنرمند ما رضا کیانیان است که هنر این مملکت روز به روز بیش‌تر در برابر ایدئولوژی شیعی سر خم می‌کند. سینمای ایران از ریخت افتاده است درست همانطور که خِرد رضا کیانیان. فقدان هر دو نیز تاسف‌انگیز است!

پس‌نوشت اول:
از دقیقه‌ی ۴۵:۵۵ تا دقیقه‌ی ۱:۰۰:۵۷ به این تئوری بدیع اختصاص دارد.

پس‌نوشت دوم:
ایده‌آلیسم سیاسی رضا کیانیان آن بود و ایده‌آلیسم فرهنگی‌اش این است.

پس‌نوشت سوم:
دوستان عزیز! من سخنان رضا کیانیان را کامل شنیده‌ام (او در سالیان پیش بازیگر محبوب‌م بود). برای پیش‌گیری از سوءتفاهم یا عدم اجحاف در حق ایشان به دو نکته اشاره می‌کنم و سپس گرانیگاه نقدم را باز می‌گویم. نخست اینکه صرف رفتن در جمع «افسران جنگ نرم» به‌خودی‌خود درست یا نادرست نیست. مهم این است که در آنجا چه بر زبان رانده می‌شود. بنابراین، کسی از صرف تیتر مطلب به این نتیجه نباید برسد که سخنران خائن یا ریاکار یا سازشکار یا توجیه‌گر نظام حاکم است. دوم اینکه خود من با دیدن تیتر همین گمان را در آغاز داشتم اما من هم مانند رفیقانی که در نظرها یا پیغام‌ها گوشزد کردند، از پاره‌ی انتقادی سخنان کیانیان خطاب به جزم‌های همین بسیجیان یا اینکه «مذهبی‌ها بسیاری‌شان ریاکارند و فرهادی نقش نادرستی به کاراکترش در فیلم نداده است» و ازین قبیل متعجب شدم و او را تحسین کردم. اما و هزار اما که بحث من اینها نبود و با خودم گفتم حتماً پیوند سخنان را مخاطب پیگیری می‌کند و خودش می‌شنود آن فرازهای مثبت یا شایسته‌ی ستایش را و نیازی به زنهار من نیست. فیلم را هم تقطیع نکرده‌ام که فقط آن پانزده دقیقه را اینجا بگذارم و کل‌ش را همخوان کرده‌ام. مسئله این است که در این بازه‌ی زمانیِ طرح نظریه‌ی سست ایشان درباره‌ی سینمای ایران، شما هم ریاکاری می‌بینید و هم سازشکاری و هم توجیه‌گری برای ایدئولوژی انقلاب اسلامی. هر چه گفته‌ام به همین دقایق بازمی‌گردد. البته آن قصه‌ها که ایشان مانند حبیب‌الله آیت‌اللهی منبر می‌رود که هنر ذات‌ش و اساس‌ش دین است و آن صغرا و کبراهای نامدلل برای چنین ادعایی نه چندان اهمیتی داشت، نه حساسیت‌برانگیز بود و نه چندان قابل مناقشه (بیش‌تر نظر شخصی و سلیقه است). کیانیان در این قریب به دو ساعت خیلی حرف‌ها زده است (از جمله آن داستان بی‌معنای «از انقلابی‌گری و ایده‌آلیسم در سیاست پشیمان‌م و می‌خواهم در هنرم انقلابی و ایده‌آلیست باشم»). مرکز ثقل این یادداشت بر همان دقایقی متمرکز است که به‌مانند سیئه‌ی کبیره منجر به از میان رفتن ثواب یا اثر همه‌ی حسنات گفته‌های او در آنات پیش از آن است. خیلی ببخشید! گاو نُه مَن شیری در ضرب‌المثل فارسی به همین سنخ رفتار اشاره دارد.

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

نقطه ضعف


«نقطه ضعف» محمدرضا اعلامی (ساخته‌ی ۱۳۶۲ و با اقتباس از داستان «اشتباه» نوشته‌ی آنتونیس ساماراکیس) یک کار یگانه با توجه به زمانه‌ای است که در آن آفریده شده. فیلم داستان پیروزی پیوند ساده‌ی انسانی بر روابط پیچیده‌ی اجتماعی است یا به بیان دقیق‌تر گونه‌ای ستایش انسانیت غیرتاریخی از رهگذر نقد نظام‌های تمامیت‌خواه (و نه لزوماً دولت). بازجو طبق نقشه با متهم (در جریان سفر برای انتقال‌ش به پایتخت) طرح دوستی می‌ریزد تا به‌قول رئیس با برخورد خشن نخستین و برخورد دوستانه‌ی میانی و سپس در پایتخت باز با برخورد خشن و تحمیل این نوسانات روحی، او را بشکنند و به تسلیم وادارند. این نقشه اما از مرحله‌ی یک طرح امنیتی و یک بازی دروغین به ساحت رفاقت واقعی و احساس صمیمیت دوسویه منجر می‌شود. هم‌بازی‌گری حسین پرورش (در نقش بازجو) با جواد گلپایگانی (در نقش متهم) خوب از کار در آمده است. با اینکه ماموران «سازمان امنیت» همه کراوات دارند و لوکیشن هم ایران است اما هیچ اشاره‌ای در فیلم وجود ندارد که آنرا به یک کشور مشخص یا دوره‌ی تاریخی خاص (مثلاً پهلوی)‌ سنجاق کند. حتی در سکانس بسیار مهمی که رئیس سازمان برای کارمندان سخنرانی می‌کند و با تاکید می‌گوید که همه‌ی آدمیان فقط و فقط به دو دسته‌ی موافقان رژیم و مخالفان رژیم تقسیم می‌شوند (دوباره به تاریخ ساخت اثر توجه کنید!)، عکس پشت سرش چهره‌ی محوی از یک رهبر نظامی است نه محمدرضا شاه (چنانکه معمول فیلم‌های پس از انقلاب است). روایت فیلم کمی هم پیچیدگی و رفت و برگشت دارد که آنرا جذاب‌تر می‌کند. دیالوگ‌ها با همه‌ی سادگی اما خسته‌کننده نیستند. انگار بازیگران در مرتبه‌ای مضاعف بازی می‌کنند: شخصیت حقیقی فیلم بازی می‌کند و شخصیت فیلم هم ناگزیر است که بازی کند چرا که داستان چنین بازی دولایه‌ای را ایجاب می‌کند و همین هم سادگی یا گاه تصنعی بودن دیالوگ‌ها را خیلی خوب توجیه می‌کند و در متن قصه می‌نشاند. ساختن چنین فیلمی با درونمایه‌ای ضدتمامیت‌خواه در سیاه‌ترین دوره‌ی جمهوری اسلامی یکی از رخدادهای نادر و درنگ‌پذیر است!

پس‌نوشت:
شما باورتان می‌شود که جواد گلپایگانی (بازیگر معروف نقش معتاد در سریال چرند «آیینه‌ی عبرت»، ساخته شده در اواخر دهه‌ی شصت) هم بازیگر فیلم درخشان «نقطه ضعف» است و هم تهیه‌کننده‌ی آن؟

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ای ایران


در ضمن دیدن فیلم‌های قدیمی ایرانی خیلی چیزها تداعی، یادآوری، بازآفرینی و حتی خلق می‌شود، نکته‌های نادیده و یا حقایق هرگز ندانسته. یکی از این حقیقت‌ها سرنوشت تلخ حسین سرشار بازیگر فیلم‌هایی چون «هامون» و «اجاره‌نشین‌ها» (از داریوش مهرجویی) یا «ای ایران» (از ناصر تقوایی)‌ است. نخست آنکه هرگز باور نمی‌کردم بازیگری چون او چند سال پیش‌تر یکی از آوازخوانان تراز اول اپرای این سرزمین بوده است، آنهم با تحصیلات آکادمیک اروپایی و کارنامه‌ای درخشان از اجراهای تالار رودکی. سپس به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که عاقبت او تا بدین حد فاجعه‌بار بوده باشد. حسین سرشار به روایتی دچار آلزایمر شد و مدتی ناپدید. سپس او را در جنوب ایران یافتند و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد و در آخر هم با ماشین تصادف کرد و جان داد. روایت دیگر (از علیرضا نوری‌زاده) می‌گوید او را به‌خاطر دوستی با علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی و به جرم آزادی‌خواهی‌اش به آبادان می‌برند، شکنجه می‌کنند و برای‌ش مرگ ساختگی ترتیب می‌دهند. چون روایت اخیر هیچ مستندی جز کتاب «سونای زعفرانیه» ندارد و با اینکه رژیم عزیزمان در بدنامی صدرنشین است، اما من بنا را بر همان روایت نخست می‌گذارم. دوست نادیده‌ی ارجمند فروزان جمشیدنژاد در گزارش خودش از زندگی حسین سرشار (چاپ‌شده در بی‌بی‌سی فارسی) از قول محمدعلی کشاورز می‌نویسد که او اواخر عمر هر روز صبح ساعت نُه می‌رفت دم تالار رودکی و اشک می‌ریخت. چند خط بالاتر می‌خوانیم که سرشار برخلاف بسیاری دوستان‌ش ایران انقلاب‌زده را ترک نکرد و کوشش کرد خودش را با شرایط جدید سازگار کند. اما فرجام این روند خودسازگاری چه بود؟ فراموشی زودرَس (در سن شصت سالگی) و خودتخریبی تا دم مرگ. از دیروز تا الان به حسین سرشار فکر می‌کنم، به اینکه چرا ایران را ترک نکرد؟ چرا هنرمند بزرگِ آواز و موسیقی باید مجبور شود که از روی ناچاری و بی‌چارگی به بازی در سینما روی آورد (نه به‌عنوان یک کار جنبی در کنار حرفه و هنر اصلی‌اش)؟ حسین سرشار هم یکی از قربانیان انقلاب پر برکت اسلامی ما بود، مثل خیلی‌های دیگر که در اوج زندگی حرفه‌ای ناگهان خود را در برهوتِ تاریکِ تاریخ یافتند. کاش حسین سرشار در وطن به عزا نشسته‌ی خلقی-اسلامی نمی‌ماند! کسی که در دهه‌ی سی شمسی و پیش از بازگشت به ایران توانسته بود جایگاه هنری خود را در ایتالیا تثبیت کند، چرا پس از انقلاب شکوهمند به همانجا بازنگشت؟ دست‌کم می‌توانست هنری را که به‌راستی دلبسته‌اش بود ادامه دهد. و در پایان: تلخ‌ترین قسمت ماجرا بازی حسین سرشار در «ای ایران» ناصر تقوایی است که داستانی کمدی از ماه‌های آخر سلطنت پهلوی و طبق معمول پُر از دروغ و جعل و تحریف است. اما بازیگر نقش «آقا معلم» در آن فیلم، پیش از همین انقلابِ زیبای دوست‌داشتنیِ دادخواهانه (چنانکه در فیلم تصویر شده است) می‌توانست اپرا بخواند (یعنی کاری را که با توانایی انجام می‌داد و هنری را که بی‌نهایت عاشق‌ش بود) و پس از فروپاشی همان نظام زشت و استبدادی و خون‌ریز (باز هم بنا بر روایت فیلم) ناگزیر شد تا بیش از پرداختن به موسیقی پناهنده‌ی سینما شود؛ سینمایی که در نهایت هم دوای درد او نشد و بی‌پناه و تنها سر به بیابان‌های ایران گذاشت و خودش را نابود کرد.

پس‌نوشت اول:
واقعاً قصد استاد گرانقدر ناصر تقوایی از ساختن «ای ایران» چه بوده است؟ در شرایطی که تولید فیلم سیاسی برابر است با پشت کردن به [دست‌کم پاره‌هایی از] حقیقت و همنوایی با رژیم تمامیت‌خواه کنونی، بهتر نیست به درونمایه‌های اجتماعی یا غیرسیاسی پرداخته شود؟ مگر آنکه بپذیریم خود کارگردان هم با پیام‌های وارونه‌ی فیلم هماواز است یا اینکه مصلحت ایجاب کرده تا فیلم دارای چنین محتوایی باشد.

پس‌نوشت دوم:
تصویر از حسین سرشار در فیلم «ای ایران» است.

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ماموریت آقای شادی


«ماموریت آقای شادی» از محمدرضا زهتابی ساخته‌ی ۱۳۷۱. در دقیقه‌ی ۵۵:۳۶ بازرس اداره‌ی کار (با بازی علیرضا خمسه‌ی نازنین) وارد مغازه‌ی یک دلال یا تاجر پارچه می‌شود؛ پیرمردی که چرتکه را روبروی خود گذاشته و دائم سرش در حساب و کتاب میلیون‌ها تومان پول است. شخصیت تصویر شده چنین است: آدمی به‌شدت محاسبه‌گر (پول‌جمع‌کن؟) که پس از چندین‌بار سلامِ مراجع تازه متوجه او می‌شود. حدس بزنید چه لهجه‌ای دارد؟ او یک یهودی است. بله! لهجه‌ای دارد که همیشه در جُک‌هایی که درباره‌ی یهودیان می‌شنیدم، ادای آنرا در می‌آوردند. شما را نمی‌دانم ولی من این چند ثانیه از فیلم را اشاره‌ی کوتاه و زیرکانه‌ای می‌دانم که مصداق هیچ چیز نیست مگر یهودی‌ستیزی (با پشتوانه قرار دادن شایعه‌های چند صد ساله‌ای همچون مال‌اندوزی ضد یهودیان).

سناتور


«سناتور» ساخته‌ی مهدی صباغ‌زاده تولید شده در سال ۱۳۶۲. نام سناتورِ مبارز در مجلس سنا برای ریشه‌کنی اعتیاد، همت‌الدوله‌ی والاتبار است. برگزارکننده‌ی سمینار مبارزه با قاچاق مواد مخدر (خرمی) خودش قاچاقچی استخدامی سناتور «انتصابی دربار» است. راننده‌ی جوان اغفال‌شده که از بچه‌ی دو ساله معصوم‌تر است و خدمت مادرش را می‌کند و می‌گوید «با دختردایی صدیقه که ازدواج کنم دیگه لازم نیست آشپزی کنی»!، نام‌ش علی حقیقت است و استوار سمج و معتقد به حلال و حرام که دائم منتقل‌ش می‌کنند تا دیگر موی دماغ نظام سراپا فاسد پهلوی نشود، استوار حق‌گو نام دارد. تیپ شخصیت‌ها چنان اغراق‌شده و فکاهی است که ژانر فیلم را از درام به کمدی متحول می‌کند. حتی در انتخاب نام‌ها هم از کم‌ترین ظرافت و در-پرده-گویی دریغ شده است. همه چیز باید خیلی رک و راست و کودکانه به چهره‌ی بیننده پرتاب شود؛ ویژگی دوران تب و تاب یک انقلاب هولناک که پنج سال از پیروزی آن سپری شده است. دیالوگ‌ها که رسماً فاجعه‌ی «توهین به شعور مخاطب» است و از دیکته‌های دوم دبستان انگار الهام گرفته باشد. به‌هرحال قهرمانان داستان (بیژن امکانیان و فرامرز قریبیان) یکی چاقوخور می‌شود و دیگری هم با بُردن اقرار خادمی به ژاندارمری توبیخ می‌شود و برای بار سوم منتقل‌ش می‌کنند. در نهایت داستان ادامه‌ی همان پول بد و پول‌پرستان زالوصفت در فیلم‌فارسی‌های پیش از انقلاب است و نسخه‌ی سیاسیِ «گوزن‌ها»ی مسعود کیمیایی و مکمل آن به‌شمار می‌آید. هر چه در آنجا گفته نشده بود، اینجا به زبان دراز نعره زده می‌شود. پایان فیلم هم رسماً تبلیغ ترور سران فاسد نظام طاغوت است.

پس‌نوشت اول:
عجیب آنکه همه‌ی شخصیت‌ها از خوب و بد یکسره در حال سیگار آتیش زدن و دود کردن اند.

پس‌نوشت دوم:
آثار مهاجرت اندک اندک دارد خودش را نشان می‌دهد. دیدن فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی یکی از این نشانه‌هاست.

۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

پابوس‌نامه

وحید رهبانی در «کابوس‌نامه» تصویر ندارد اما فراوان حرف زده است. من از پیش‌اجرای او (خطابه برای تماشاگران) می‌آغازم تا درونمایه‌ی کار و سپس پایان نمایش.

۱. کارگردان پیش از اجرا وارد سالن می‌شود و با شور و هیجانی بی‌مبنا به ستایش از تجربه‌گران (به‌تعبیر خودش) می‌پردازد. به‌ویژه می‌گوید «شما برگزیده و فرهیخته‌اید چرا که خود را به ترافیک شمال نفروختید!» که منظورش دقیقاً دارای مفهوم مخالف است: آنان که برای تعطیلات در جاده‌ی شمال به‌نحو میلیمتری در حال پیش‌روی اند مشتی آدم عامی و میانمایه بیش نیستند. کف زدن او برای تماشاگر در پایان سخن‌رانی (که با یکی دو دست دیگر از جبهه‌ی مخاطبین همراه شد) قبح ختامی بود بر این چاپلوسی عوام‌گرایانه.

۲. او در میانه‌ی گفتار خود مدعی شد که چنین سبکی از تئاتر در هیچ‌کجا سابقه نداشته و آنان برای نخستین‌بار چنین چیزی را ابداع کرده‌اند و در بروشور هم باز تاکید کرده است که سبکی با نام «کابوس‌نامه» را (که نه نمایشنامه است و نه فیلمنامه) به ثبت جهانی رسانده‌اند و در گفتگو با «تیوال» هم تصریح کرده است که «این نوع تئاتر را رایت کرده‌ایم و ازین‌پس هر کس در هر کجای جهان بخواهد چنین اجرایی به روی صحنه ببرد باید کپی‌رایت‌ش را از ما بخرد» (بگذریم که در ادامه مدعی «کشف راز تاثیرگذاری هنر نمایش» هم شده است آنهم با صرف «بستن چشمان تماشاگر» و به‌کارگیری دیگر حواس). چنین مدعیاتی کمی تا قسمتی بوی خودبزرگ‌بینی جهان‌سومی می‌دهد و من تا مدرک معتبر بر صحت آن نبینم ترجیح می‌دهم باورش نکنم.

۳. از زمره‌ی ادعاهای یکسره نادرست کارگردان که چاشنی ستایش از مخاطبان بود یکی هم اینکه گفت «شماها با دیگران فرق دارید چون به تماشای کاری آمده‌اید که هیچ تبلیغی در هیچ‌کجا برای آن نشده است» و این سخن را درست زمانی بر زبان می‌آورد که هنوز در گوشی همراه من صفحه‌ی مخصوص این نمایش در تارنمای «تیوال» باز بود و از همان طریق هم بلیط گرفته بودم. مظلوم‌نمایی و ژست نادیده‌گرفته‌شدن از سوی مسئولان و جامعه‌ی تئاتری البته اثرگذار است اما بد نیست که کمی هم محتاط و به فکر دست و پا کردن شواهد درخور باشیم.

۴. در طول اجرا از چند داستان به دیگری در رفت و آمدیم. اما پس از ماجرای رمال و زایمان و ماساژور و نیش مار ناگهان به وادی جنگ و دفاع مقدس و شهیدان کربلایی و حاج ابراهیم همت در می‌غلتیم. کارگردان در متنی که برای تماشاگر چشم‌بسته می‌خواند همت را «رستم واقعی ایران» لقب می‌دهد. خب! اینجا رستم‌شناسی البته چندین دیدگاه رویارو دارد و یکسره نسبی است. ولی تاکید فراوان وحید رهبانی بر تقدس جنگ هشت ساله در دوران کنونی معنایی جز کسب حاشیه‌ی امن و یافتن سوراخ دعا ندارد. رویکرد کارگردان را با خواندن بروشور بهتر در می‌یابیم آنجا که در نامه‌اش خطاب به طراح بروشور می‌گوید: «مثلاً‌ از همین صفحه‌ی دومی که سیاه است، می‌توان به‌عنوان صفحه‌ای، برای جا دادن چندین جمله استفاده کرد. و همزمان در این صفحه می‌توانیم یک چفیه داشته باشیم یا طرح پلاک یک شهید.» این کارها در هنر مسخ‌شده‌ی سی و پنج سال اخیر به دیدگان ما آشنا و تاسف‌انگیز است، چرا که در حکم لگد محکم‌تر به گور محتضری با نام «تئاتر ملی» است.

۵. خودشیفتگی بدخیمی در کارگردان مشاهده‌پذیر بود، چه آن‌زمان که پشت در سالن «رکن‌الدین خسروی» منتظر ایستاده بودیم و می‌دیدیم که او خطاب به دوستان‌ش با شور و شوقی بی‌پایان از اجراهای‌ش در اروپا سخن می‌گفت و چه وقتی که برای ما خطبه می‌خواند و چه در بروشور کذایی که باز هم ادعاهای باکرگی، ناب‌بودن و بی‌نظیر بودن کار را می‌خوانیم. افزون بر این‌ها، در فرازهای پایانی نامه به طراح بیچاره چنین نوشته شده است: «عکس من در این بروشور، لازم است که بزرگ‌تر باشد. حضور دوربین در این عکس و کلمه‌ی کَنون روی بندش، از چیزهایی است که باید در بروشور خوب دیده شوند. ... پی‌نوشت: کلمه‌ی کَنون را به انگلیسی بنویسید.»

۶. کارگردان در پایان نمایش با اعتمادبه‌نفسی هولناک خطاب به تجربه‌گران چنین فرمان داد: «بروشور ما را از اول تا آخر باید بخوانید!». افزون بر اینکه دانسته نیست این «باید» از کدام منبع معرفتی یا هنجاری می‌آید، من کل بروشور را خواندم و به‌نظرم نصف حجم توضیحات (مشخصاً چاپ نامه‌نگاری با طراح نگون‌بخت) کاملاً زائد و حذف‌شدنی بود.

۷. ارزش این کار بدون تردید کم‌تر از پانزده هزار تومان است (چرا که به‌تصریح خود کارگردان نه هزینه‌ی دکور داشتند نه پروژکتور نه طراح لباس نه خیاط و نه هیچ چیز دیگر نمایش‌های معمول مگر موسیقی).

۸. بسته‌بودن چشم‌ها گاه (به دارازی چندین و چند دقیقه) به‌جای اینکه تصویرسازی ذهنی را تقویت کند، سبب هجوم انواع و اقسام خطورات و خاطرات و افکار و پندارهای شخصی می‌شد که آدم را یکسره از اجرا و مسیر زیگ‌زاگ آن دور و پرت می‌کرد.

۹. چشم‌بندهای بنجول و آزاردهنده‌ای که به ما داده شد و برای بیش از یک ساعت و اندی به چشمان‌مان بود، از میانه‌ی اجرا تا چندی پس از اتمام نمایش سبب چشم‌درد می‌شد چرا که فشار بیش از حدی به صورت وارد می‌کرد.

در پایان:
بیضایی هم اگر در کارهایش شهیدان (قربانیان آن جنگ شوم) را برتر از رستم و اسطوره‌های باستان می‌نشاند و در میانه‌ی اجرا اذان می‌گفت و به آذین‌بندی و آرایش و تقدیس آن دوران می‌پرداخت (که نه در آغازش بی‌تقصیر بودیم و نه در به درازا کشیده‌شدن‌ش)، حتماً هجده سال ممنوع الصحنه نمی‌شد و بسی بیش‌تر از این هنرمندان نوآموز و متبختر می‌توانست فرصت کار و سود و عافیت برای خودش فراهم کند.

پیشنهاد:
به‌جای دیدن چنین نمایش بی‌مایه‌ای بهتر است به تماشای فیلم زیبای «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از بهروز افخمی (با بازی خوب مهدی فخیم‌زاده) بروید.

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

«در بند» بمانید تا در امان باشید

هشدار: این نوشته بخش چشمگیری از داستان فیلم را لو می‌دهد.

من از سینما چیزی نمی‌دانم و کاری به ساخت/ساختار فیلم ندارم. اما درباره‌ی آن درنگ‌های محتوایی دارم. در واقع، کارگردان در خلال این فیلم چندین پیام ناروا به مخاطب القا می‌کند:

اول
در پناه قرآن باشید تا آدم‌های اخلاقی‌تری بشوید.
نازنین وقتی می‌خواهد وسائل‌ش را در خانه‌ی مشترک بچیند، یک قرآن کوچک در می‌آورد و می‌بوسد و در تاقچه می‌گذارد. در ادامه‌ی داستان می‌بینید که نازنین نماد دختر شهرستانی خوب و خوش‌قلب و فداکار است. در برابر او، شخصیت سحر را داریم که هیچ نشانی از باورهای مذهبی ندارد. سحر نماد دختری بد، پلید، بی‌بندوبار، دروغگو، کلاه‌بردار و خائن است. مغالطه‌ی عوامانه و ریاکارانه‌ی دینداران اخلاقی‌ترند و بی‌دینان موجوداتی فاسد، اینجا بی‌کم‌وکاست بازآفرینی شده است.

دوم
والدین مراقب دختران‌شان باشند!
گمان کنم اکران این فیلم در شهرستان‌ها به‌آسانی می‌تواند پدر و مادرها را در جلوگیری از تحصیل دختران خود در پایتخت یا ‌إعمال محدودیت‌ها محق‌تر از پیش نشان دهد. دختر در این فیلم کسی است که یا باید درسش را بخواند و با جنس مخالف معاشرت نکند و میهمانی و دورهم‌نشینی و اینگونه فسق و فجورها را ترک کند یا اینکه به دام فساد و فحشا و سوء استفاده‌ی جنسی و اتلاف عمر گرفتار می‌شود. در هر صورت کسی (پدر، برادر یا شوهر)‌ باید وجود داشته باشد که مواظب دختر باشد وگرنه فریب می‌خورد حال چه فریب مالی (مقروض شدن) و چه فریب جنسی (حامله شدن). نازنین در میهمانی‌های هر شبه‌ی سحر شرکت می‌کند اما خودش رغبتی به این کار ندارد و اصرارهای سحر نیز در نهایت منجر به نخستین جدال آن دو می‌شود. سحر اما با پسرها رابطه‌ی دوستانه‌ای دارد و جالب است که همه‌ی این پسرها نیز آدم‌هایی خوش‌باش، بی‌مسئولیت، خودخواه و نارفیق اند، یعنی درست شبیه خود سحر. این کلیشه‌ی ذهنی فقط در نگاه نسل پیشین نیست و بسیاری از دختران امروزی به هم‌جنس‌های خود عیناً همین نگاه را دارند.

سوم
سخت‌گیری‌های حکومت به‌خاطر خود شماست!
نازنین در میانه‌ی فیلم موفق به گرفتن خوابگاه می‌شود و از هم‌خانگی با سحر انصراف می‌دهد. مسئول خوابگاه پس از تحویل اتاق به او می‌گوید که باید حداکثر نه و نیم شب اینجا حاضر باشد و اگر یک شب نیاید «ما به خانواده‌ات اطلاع می‌دهیم». نازنین (که گویا در کنار سادگی و حتی ساده‌لوحی قرار است نماد دختر مستقل و صاحب‌رای باشد) با مسئول مربوطه بحث می‌کند و او به تندی پاسخ می‌دهد «خانم اینجور که نمی‌شود. ما در قبال شما مسئولیت داریم».

چهارم
خانه‌های مجردی لانه‌ی فساد است.
کارگردان توضیح صریحی نمی‌دهد اما از شواهد گویا بتوان اینجور برداشت کرد که سحر تنها با زارعی (نماد بازاری پول‌پرست و شهوت‌ران) رابطه ندارد بلکه با بهرنگ (جوان بنگاهی)‌ نیز سر و سری دارد. چرا که پس از آزادی‌اش به نازنین (که سفته‌های زارعی را امضاء کرده و او را از بند بیرون آورده) می‌گوید که برای همه‌ی‌شان دارد و خصوصاً درباره‌ی بهرنگ می‌گوید «واسه اون که دارم... دیگه کات». در آغاز فیلم نیز نخستین صحنه‌ای که نازنین در بدو ورود به خانه با آن مواجه می‌شود، هیکل بهرنگ است که دراز به دراز روی مبل افتاده و خواب‌ش برده است. این فراز به‌راستی تکان‌دهنده است! از آن‌سو، تقریباً همه‌ی دوستان سحر کلید آپارتمان را دارند و هر از گاهی کسی کلید می‌اندازد و می‌آید داخل. کارگردان (برخلاف ادعای خودش) در تمام طول فیلم تلاش کرده نشان دهد که جوانان تهرانی آدم‌هایی بی‌هویت و عاطل و باطل اند که در شهری نکبت‌زده و بی‌هویت‌تر روزگار می‌گذرانند. خاطرتان می‌آید که در میانه‌ی صدارت محمود احمدی‌نژاد، پلیس به خانه‌های مجردی یورش می‌بُرد و آنها را تخلیه می‌کرد؟ گمان می‌کنید بدنه‌ی جامعه تا چه حد با این رفتار (که مصداق بارز نقض حقوق شهروندی بود) مخالفت داشت؟ آیا بسیاری از شما این تجربه‌ی تلخ را نداشته است که خانواده، همسایگان یا حتی دوستان «زندگی مجردی» را شایسته‌ی احترام ندانسته‌اند و آنرا به‌رسمیت نشناخته‌اند؟

پنجم
دانشجو باید درسش را بخواند و سیاست را کنار بگذارد.
جالب‌ترین فراز فیلم نشان‌دادن تجمعات دانشجویی در حیاط دانشگاه است که همیشه منجر به تعطیل‌شدن کلاس‌ها و نارضایتی دانشجویان فرهیخته و درسخوان می‌شود. پرویز شهبازی در این فیلم درست در راستای فرمایشات ولی‌فقیه مشی کرده است که در خطبه‌ی بیست و نهم خرداد چهار سال پیش دانشجویان معترض را معادل با «شلوغ‌کن‌ها» دانست. نازنین به‌روشنی با این گردهمایی‌ها مخالف است و هنگامی که به دوست‌ش می‌گوید «تو با این کارها موافقی؟» او از پاسخ دادن طفره می‌رود و می‌گوید «نمی‌خوام درین‌باره چیزی بگم». افزون بر اینها، تصویری که کارگردان از سخنران تجمع نشان می‌دهد بسیار شعاری، سطحی و حتی تمسخرآمیز است.

پس‌نوشت:
۱. من هنوز هم تئاتر را بیش از سینما می‌بینم. اما وضعیت هنر نمایش در این سال‌ها چنان پسرفت داشته است که حتی دست و دل‌م نمی‌رود که چیزی بنویسم. وضع سینما البته بدتر است، اما این را باید می‌نوشتم چون تئاتر مخاطبان به‌مراتب کم‌تری دارد و بینندگان «در بند» نه تنها در شماری بسیار بیش‌تر توانسته‌اند فیلم را روی پرده ببینند بلکه از طریق «شبکه‌ی خانگی» نیز می‌توانند فیلم را تهیه کنند.
۲. هنرمند مملکت را می‌بینید؟ کارش این است که تعصبات سنتی را رواج دهد و نگاه رژیم اسلامی به «سبک زندگی» را روی پرده‌ی نقره‌ای دراماتیزه کند.
۳. از آقای شهبازی باید پرسید در کشوری که حاکمان‌ش اربابان دین باشند و هم‌هنگام به جنایت و غارت شهره، چه توقعی از کاسب و بازاری آن می‌توان داشت؟

در همین زمینه:
نقد و بررسی فیلم در دانشکده‌ی صدا و سیما
«دربند» ماندن، مسئله این است / احسان محمودپور
تحلیل ساختار فیلم / امین حسینیون
نقد و بررسی فیلم در فرهنگسرای ارسباران

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

Adoration of feminine beauty

آدم برود جایی که از این تن‌ها باشد، فقط هر روز این‌ها را ببیند و همین، هیچ کاری هم نکند. این تن‌ها را ببیند و حتی تنها باشد. لذت تماشاگری راز سر به مهری است که به باور من فقط آنانکه با ذهن/ذهنیت و فرآورده‌های‌ش همچون خیال‌آفرینی، وهم‌اندیشی و به‌ویژه جدایی از حس لامسه انس دارند، قدرش را می‌دانند. تنها آنان توانایی می‌یابند تا ژرفای چنین لذتی را ذره ذره بچشند. باید بتوانی همانند فرازی درخشان از فیلم «فراسوی ابرها»ی آنتونیونی دست بکشی اما لمس نکنی، تن را ستایش کنی اما آنرا نداشته باشی... و این عین زندگی است.

پس‌نوشت:
امروز ششم آوریل ۲۰۱۵ است و من اینجا به‌روشنی اعتراف می‌کنم که در این نوشتار مهمل گفته‌ام و جنس یاوه‌ای که نگاشته‌ام (چنانکه آموزگاری یکتا در فرآیندی شهودی به من یاد داد) چیزی جز ریاضت به‌ارث‌رسیده از خطه‌ی باستانی خاورمیانه نیست و دست‌کم اگر دو قید «هر روز» و «هیچ کاری» را نمی‌آوردم، چه‌بسا راه گریزی از این پی‌نوشت می‌بود. وانگهی، چه بهتر که مطلق‌گویی و زهدنویسی کردم تا روزی رند عالم‌سوزی خطای مرتکب‌شده را پیش چشمان‌م بیاورد.

۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

حسن کچل

علیِ حاتمی در فیلمِ شبهِ موزیکالِ «حسن کچل» (1349) توانمندیِ خودش را در داستان‌گویی به‌زیبایی نشان داده است. دیالوگ‌ها همه مینیمال/شعرگونه اما سرشار از استعاره/تمثیل است؛ قصه‌ی آرزوهایی که برآوردنِ هیچ‌کدام‌ش برای ما خرسندی به‌بار نمی‌آورد و قصه‌ی رویاروییِ ناگزیر و فرجامین با دیوِ درون.

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

Incendies


«سنت» اینگونه است؛ تا هنگامی که با آن هماواز باشی از مهر و ارمغانش بهره‌مندی و تا بخواهی از آن سرپیچی کنی به کین و تاوانش گرفتار می‌آیی. جای نگرفتنِ جین در چهارچوبِ سنت که حتی خواسته و آگاهانه هم نبود؛ او زاده‌ی «زنی که می‌خواند» و فرآورده‌ی درهم‌تافته‌ی زندگیِ ناسازِ مادر بود. چنین تصویر کنید: دختری به خانه‌ای در می‌آید که کسانِ آن از بومی‌های زادگاهِ مادرش هستند و تا هنگامی که او را بیگانه/غریبه می‌دانند به‌گرمی میزبانی‌اش می‌کنند و لبخندهای مهربانانه ارزانی‌اش می‌دارند اما به‌محضِ آنکه جین می‌گوید دخترِ نوال مروان (زنی با عشقِ ممنوع) است و می‌فهمند که آشناست، نگاه‌های‌شان از هر خنجری کشنده‌تر می‌شود و با همهمه‌ی تعصب و حماقتِ خود فضای اتاق را می‌آلایند. دگردیسیِ دوستی به دشمنی در چند ثانیه پدید می‌آید و گذار از خوش‌رویی به تندخویی به‌مجردِ دانستنِ واقعیت به‌سرانجام می‌رسد. گرچه گرانیگاهِ داستان و بنیان‌روایتِ آن در جای دیگری ست (یک به‌علاوه‌ی یک می‌شود یک؛ همین‌قدر تلخ و تراژیک) اما فرازی که بازگفته شد برای من تکان‌دهنده‌ترین پاره‌ی فیلم بود؛ دوستیِ آدم‌های سنتی با دشمنیِ آنان یکسان است و مهرِ این باشنده‌های نابودگر با کینِ آنان هماغوش. ناباوریِ چهره‌ی دختر و هراسی/وحشتی که از سکوتِ پس از جنونِ آن زنان در وجودش دویده بود به‌زیبایی نشان‌دهنده‌ی هولناکیِ وجودِ «سنت» در تار و پودِ هستیِ آن سنگواره‌های آدم‌نُماست.


پس‌نوشت:
در نوشتارِ بالا هر جا «سنت» دیدید می‌توانید آنرا با واژه‌ی «قدرت» جایگزین کنید.

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

کاش دست‌کم یک «مرد بارانی» بودم!

چند ماه پیش رفته بودم تحلیلِ فیلمِ «مردِ بارانی» که با هزار سانسور و دوبله‌ی گمراه‌کننده اکران شده بود. به‎طبع بیش‌تر برای شنیدنِ سخنانِ محمدِ صنعتی آنجا بودم. دیگران یا پرت و پلا سخن گفتند یا آنچنان واژگانِ تخصصیِ روان‌پزشکی در گفتارِشان به‌کار بردند که نمی‌دانستی بخندی یا گریه کنی. حتی جمله‌های عادی را هم به زبانِ انگلیسی بیان می‌کردند. به‌عنوانِ نمونه یکی‌شان (دکتر جواد علاقبندراد) چنین فرمود: «این کِیس میس می‌شود اگر شما آنرا سایکولوژیک آندرستند نکنید».
فیلم درباره‌ی دو برادر است که یکی (چارلی) به‌شدت خودخواه و خشن اما به‌لحاظِ نشانه‌های ظاهری نُرمالِ روان‌شناختی ست و برادرِ بزرگ‌تر (ریموند) که دچارِ بیماریِ مغزی/روانیِ اندر-ماندگی (autism) یا چیزی شبیه به نمودگانِ دانشمندِ کوچک (Savant Syndrome) هست؛ نوعی از نارساییِ سلول‌های مغزی که بر کنُشِ اجتماعی و پیوندهای فرد با جامعه اثرِ ویرانگر و فلج‌کننده‌ای دارد. فردِ مبتلا می‌تواند عددهای نجومی را ضرب و تقسیم کند یا با یک نگاه به جعبه‌ی خلال‌دندان بگوید که به‌درستی و با دقت چند دانه خلال در آن هست، اما نمی‌تواند فرقِ دستِ پرستار را با دستگیره‌ی در بفهمد و اگر پرستاری که نُه سال تیمارداریِ او کرده به‌ناگاه از آنجا برود، او هرگز نبودِ پرستار را حس نمی‌کند. فردِ مبتلا به اندر-خویشی دارای رفتارهای محدود و تکرارشونده هست.
با اینهمه در روندِ داستان روشن می‌شود که ریموندِ بیمار به‌مراتب دارای احساسِ نیرومندتر و انسانی‌تری هست تا چارلیِ سالم. در واقع، چارلی که از پسِ جستجویِ وارثِ ثروتِ نجومیِ پدرش ناگهان می‌فهمد که برادرِ بزرگ‌تر و عقب‌مانده‌ای دارد، به‌واسطه‌ی زندگیِ چندین‌ماهه با ریموند یکسره دگرگون و آدمِ دیگری می‌شود.
همه‌ی اینها را گفتم تا برسم به سخنی درخشان از دکتر صنعتی. این را هم بگویم که در زمانِ دیدنِ فیلم چه بسیار همانندی‌ها که میانِ خودم و ریموند و حالت‌های خودم با بیماریِ اندر-خویشی ندیدم! [1] آدم‌های پیرامونِ من (حتی نزدیک‌ترین‌های‌شان) اگر ناپدید شوند یا اگر پیوندم را با آنان بگسلم، چندان اثری بر من نمی‌گذارد؛ گویا بود و نبودِ هیچ‌کس برای من مهم نیست. همه‌ی آن همانندی‌ها کم بود که ناگهان سخنِ پایانیِ محمدِ صنعتی مانندِ سیلی بر صورت‌م نواخته شد:  
«دوست‌داشته‌شدن آنقدر به زندگی معنا نمی‌دهد که رشدِ ظرفیتِ دوست‌داشتن. از این‌رو، موضوعِ بنیادیِ فیلمِ «مردِ بارانی» زندگی و عشق است». راست می‌گفت؛ در همه‌ی زندگی‌ام (مگر تنها یک موردِ استثنایی که مانندِ بیش‌ترینه‌ی نمونه‌ها البته هرگز به فرجام نرسید و فردِ مقابلِ من کمابیش دارای نشانه‌های بیماریِ خودم بود با این فرق که عشقِ یگانه، واقعی و باورپذیری به خانواده‌ی خودش داشت) ندیدم که ظرفیتِ دوست‌داشتنِ کسی را داشته باشم یا بتوانم چنین استعدادی را به‌راستی و درستی هست‌پذیر کنم. محمدِ صنعتی آن جمله را با یک دردمندی و دلسوزی بر زبان آورد؛ گویی در آنِ گفتن‌ش به حاضران آنان را به‌مثابه‌ی نمایندگانِ جامعه‌ای می‌نگریست که به‌گونه‌ای همه‌گیر و گسترده دچارِ این ناتوانی ست و نبودِ این توان را هر چه بیش‌تر در مناسباتِ درونیِ خود پرورش می‌دهد و فزونی می‌بخشد.

پی‌نوشت:
[1] گرچه گمان کنم واژه‌ی درست‌تر برای وصفِ آنچه در خود می‌یابم خودشیفتگی (narcissim) باشد. فهرستی از نشانه‌های خودشیفتگی همچون یک بیماریِ فرهنگی در جهانِ معاصر را می‌توان چنین بیان کرد (نیازی به گفتن نیست که افزون بر خودم، انبوهی از این نشانه‌ها را در انبوهی از پیرامونیان‌ام نیز به‌روشنی می‌بینم): خودانگاریِ طردکننده‌ی دیگران همراه با دیگرشیفتگیِ آرزومند به برقراریِ رابطه‌ی گسترده با دیگران/ نیاز به تاییدشدن از سوی دیگران همراه با ارزش‌زدایی از آنان (مشتاقِ ستایشِ دیگران بودن همراه با تحقیرِ ستایش‌کنندگان؛ نوعی از خودبودگی که وابسته به تاییدِ دیگرانی ست که نارسیسیت آنان را خوار می‌شُمارد)/ نیاز به دیگری همراه با بی‌اعتنایی به او/ اثرگذاری بر زندگیِ دیگران همراه با نابودسازیِ حسِ کنجکاوی درباره‌ی زندگیِ آنان و در نتیجه تهی‌ساختنِ زندگیِ خویش/ هراس از وابستگیِ عاطفی همراه با اشتیاق به «صمیمیتِ آنی و هیجان بدونِ وابستگی و تعهد»/ گرایش به اینکه روابط را پوچ، مصنوعی و غیرارضاکننده سازیم/ سکس-بنیادانگار بودن (pansexual)/ همزادی با غریزه‌ی «صیانت از ذات» از لحاظِ بی‌تفاوتی به لذتِ جسم و آرزومند بودن برای رهایی از نیازِ تن/ فراموشیِ جداییِ خویشتن از جهانِ پیرامون و در مرحله‎ی سپسین کوشش در نابودیِ آگاهی از جدایی/ دم را غنیمت شمردن، در لحظه و برای خود زندگی کردن (نه برای پیشینیان یا پسینیان) و در نتیجه از دست دادنِ حسِ تداومِ تاریخی و تعلق به زنجیره‌ی نسلی (ابتلا به گسست و انقطاعِ تاریخی)/ فربگیِ اگوی خودبزرگ‌بین، خودشیفته و کودکانه با از دست دادنِ پیوندِ عاطفی با خانواده/ فزونیِ نفرت از خود بر عشق به خود/ نارضایتی‌های مبهم و پراکنده از زندگی‌ای که آنرا بی‌شکل، عبث و بی‌هدف می‌یابیم/ به‌نمایش گذاشتنِ تعارض‌ها به‌جای سرکوب یا والایشِ آنها/ ناکامی در لذت‌بردن از زندگیِ خویش به‌واسطه‌ی «هم‌هویت شدن و مشارکتِ فزاینده با خوشبختی و دستاوردهای دیگران»/ ترس از پیری و مرگ/ هم‌هویت شدن تنها در صورتِ دیدنِ دیگری به‌مثابه‌ی ادامه‌ی خود و محوِ هویتِ دیگری/ نفیِ خودبزرگ‌سازی و تعالیِ روحی و تقویتِ خواستِ آرامشِ ذهنی/ اثرپذیری از ایدئولوژیِ درمان‌گرایانه (آیینِ «چک آپ» و باور به ضرورتِ «سلامتِ ذهن» همچون برابرنهاده‌ی مدرنِ «رستگاری»)/ اضطراب/ افسردگی/ حسی از خلاءِ درونی/ جوهرزدایی از دیگری با داشتنِ رابطه‌ای خنثی (و نه خصومت‌آمیز یا رقابتی) با اشخاص/ دوری از تظاهر به احساسات یا در مرحله‌ی سپسین نفیِ احساسات و ... [همه‌ی این موردها برگرفته شده از مقاله‌ی «فرهنگِ خودشیفتگی» از دکتر عبدالکریمِ رشیدیان در شماره‌ی 49 «پژوهشنامه‌ی علومِ انسانی»، بهارِ 1385، صفحه‌های 215 تا 234 است].

پس‌نوشت:
از پسِ گفتگویی با دوستان بهتر دیدم که یک خرده‌گیریِ به‌جا را اندکی روشن سازم و آنرا اینجا (با اندک تغییرهایی) بازنشر دهم:
من این متن را که چاپ کردم بی‌درنگ یادِ این یادداشتِ پیشین افتادم. کمی با خودم و درون‌م تنها شدم و درنگ کردم. اما افزون بر این حقیقت که وبلاگ پهنه‌ی بازنُماییِ دوگانگی‌ها و ناسازنُماهاست، حس کردم چندان هم میانِ این دو یادداشت ناسازگاری نیست؛ آنچه من با عنوانِ Loose Emotion در وصفِ خود گفته‌ام به‌روشنی با نشانه‌های خودشیفتگی هماغوش است؛ کسی که احساسِ آزاد، لغزان و هرزه‌ای دارد و نمی‌تواند حسِ خود را تنها به یک نفر اختصاص دهد بی‌تردید هیچ‌کس برای‌ش حضورِ ماندگاری ندارد. اویی که همه را می‌خواهد داشته باشد، هیچ‌کدام را نخواهد داشت. از اینها گذشته، یک گنده‌گویی هم در یادداشتِ پیشین بود که من تنها چند روز سپس‌تر با یک «پس‌نوشت» آنرا بازبینی کردم. در نهایت باید بپذیرم که بیماریِ من اندر-ماندگی نیست و اینگونه نیست که اگر دوستی را از دست بدهم هیچ آگاهی به نبودِ او نداشته باشم یا نبودش هیچ اثری بر من نداشته باشد. اما این را می‌توانم بگویم که بیشینه‌ی نشانه‌های خودشیفتگی را در خود یافته‌ام و از دست دادنِ دیگری هرگز آن اثری را که باید بر من نداشت؛ تنها حضورکی از او درونِ من ته‌نشین می‌شود و گویی شخصیتِ بلعنده‌ی من خاطره‌ی حضورِ او را در خود هضم می‌کند و او را به جزیی از خودِ من بدل می‌سازد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

درفش سیاه مرهون ناپاکی درفش سپید است

سردار: «... بپرسش ویرانه چرا می‌سازند؛ آتش چرا می‌زنند؛ سیاه چرا می‌پوشند؛ و این خدای که می‌گویند چرا چنین خشمگین است؟»
زن: «دشمنِ تو این سپاه [تازیان] نیست پادشاه. دشمن را تو خود پرورده‌ای. دشمنِ تو پریشانیِ مردمان است؛ ورنه از یک مشت ایشان چه می‌آمد؟»
مرگِ یزدگرد، بهرامِ بیضایی، انتشاراتِ روشنگران و مطالعاتِ زنان، چاپِ هفتم، 1383

مرگِ یزدگرد؛ داستانِ خودکُشی، شاه‌کُشی، مردم‌کُشی و ملتی را (بر سرِ نابخردیِ پادشاهی) با هولناک‌ترین سرنوشت تاخت زدن. بیضایی به‌زیبایی هر آنچه را خواسته در این متن و آن فیلمِ بی‌مانند آفریده است. شاهکارِ هنریِ او حتی در نخستین سال از دهه‌ی شصت برای اولین و آخرین بار، نمایشِ همگانی داشته است. دستاوردِ بیضایی یادآورِ جمهوریِ اسلامی در روزهایی ست که تاراج و کشتار را نیک آموخته بود اما هنوز فرصت نیافته بود تا حجاب و حقارت را نیز بر آن بیفزاید؛ سوسنِ تسلیمی و یاسمنِ آرامی با گیسوانی پریشان در این فیلم چه زبردستانه و زیبا نقش‌آفرینی کرده‌اند و چه با شکوه است آن هنگام که آسیابان سرهای همسر و دخترِ خود را در آغوش می‌گیرد!
بیضایی داستانِ یک پادشاهِ سرگردان را روایت می‌کند که از مردم‌گریزیِ خود چه دیر پشیمان شده و تازه دانسته است که روی‌گردانیِ مردمان از ستمِ او و موبدان، یگانه سببِ از میان رفتنِ امپراتوریِ چند هزار ساله به‌دستِ آدمیانی «ژولیده‌مو و چرکین و چرمین‌کمر» است. او «تاریخِ دوستان» را بسی بیش‌تر شایسته‌ی سرزنش می‌یابد تا ویرانگریِ دشمنان را. مناسباتِ ستمگرانه میانِ رعیت و پادشاه در جدالِ کلامیِ آسیابان و یزدگرد نمایان می‌شود و مردِ آسیابان به‌هنگام پادشاه را استیضاح می‌کند که اینهمه از بینوایانی چون او باج نگرفته است تا در هنگامه‌ی بلا و یورشِ دشمنان، جامه دگر کند و همچون گدایان یا رهزنان به بیغوله‌ای بگریزد.
نویسنده به‌زیبایی مخاطبِ خود را در برابرِ این پرسش به اندیشه وا می‌دارد که «آیا با مردنِ یک پادشاه، ملتی می‌میرد یا از نو زنده می‌شود؟». بیضایی تصویرِ دوگانه، متناقض و هم‌ستیزِ ما ایرانیان را از «پادشاه» روایت می‌کند و با جابه‌جاییِ پی در پیِ این چهره‌های خوب و بد (که گفتارش بر زبانِ زن، آسیابان و دختر در گردش است) نشان می‌دهد که چگونه «تاریخِ پادشاهی» در ایران تداعی‌گرِ بدترین و بهترین احساس‌ها در ذهن و ضمیرِ ماست؛ زیبایی و زشتیِ یک در میان، خنده و اشکِ یک در میان و به‌فرجام سربلندی و سرافکندگیِ یک در میان.
با اینهمه، چنین به‌دید می‌آید که او در این اثر واپسین فرودِ مرگ‌بارِ خنجر را بر پیکرِ بی‌جانِ پادشاهی خود به‌عهده گرفته است؛ یزدگرد برای به‌خشم آوردنِ آسیابان و همسرش به دخترِ دیوانه‌ی آنان تجاوز می‌کند تا آنان را به کشتنِ خود برانگیزد و در فرازهای پایانیِ داستان، مردِ بینوا را به بیرون می‌فرستد و زنِ آسیابان را نیز با فریب به هم‌بستری می‌کشاند تا با همکاریِ او بتواند آسیابان را بکشد و به‌جای کشته‌ی خود برای سرداران و تازیان جا بزند. بیضایی در «مرگِ یزدگرد» مرگِ آموزه‌های راستینِ اهورامزدا را در کردارِ فرمان‌روایان و دین‌پراکنانِ آن روزگار روایت می‌کند و برای همین است که زنِ آسیابان به سرداران می‌گوید که پادشاه پیش از آمدن به اینجا به‌دستِ خود کشته شده بود و آنکه به این سرا درآمد، نه پادشاه که «مردکی ناتوان» بود و بس!

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

مادر مریض است

«تحملِ آدم به‌خاطرِ این است که درد باز هم بیش‌تر بشود. اما هنگامی که درد آنقدر زیاد بشود که دیگر نتواند بیش‌تر بشود، سیاهانِ جنوب زارِشان می‌گیرد»
بادِ جن، ناصرِ تقوایی

داشتمِ باشوی بیضایی را می‌دیدم. نخستین‌بار در کودکی دیده بودم؛ سینمای کانونِ پرورشِ فکریِ کودکان و نوجوانان در اواخرِ دهه‌ی شصت. چند ماه پیش برای دومین بار فیلم را دیدم. همیشه در ذهن‌ام چنین نقش بسته بود که نخست باشو بیمار می‌شود و نایی پرستار، سپس نایی بیمار می‌شود و باشو او را تیمار می‌کند. اما تقوایی مرا از گمراهی رهاند. پیش از «باشو غریبه‌ی کوچک»، فیلمِ کوتاهِ «بادِ جن» را (با صدای شاملو) دیده بودم. آنگاه بود که وقتی نوبت به نایی‌جان رسید، دانستم که او را بادِ زار گرفته است. مراسمی که بیضایی ترتیب می‌دهد درست همان آیینی ست که تقوایی با دوربینِ خود در خطه‌ی جنوب ثبت کرده است؛ نایی پارچه‌ای سفید روی خود می‌اندازد، می‌نشیند و سرِ خود را دمادم به راست و چپ می‌گرداند. در همین حال، باشو طبل می‌زند و فریاد سر می‌دهد. این درست همان مراسمِ «بیرون کردنِ جن از تن» در سنتِ مردمانِ جنوبِ ایران است.
تازه دانسته بودم که بیضایی در «باشو» نه تنها زبان و سبکِ زندگیِ دو سوی ایران را به هم پیوند داده است، بلکه آداب و رسومِ دیرینِ جنوب را نیز تا شمال با خود بُرده است؛ اگر نه، بادِ جن را در شمال و در تنِ نایی‌جان چه کار؟ بیضایی با چنین چینشی، سنت‌های بومی را هماغوش کرده است و آن را داستان‌وار آفریده است.
ایران مادرِ ماست. مادر سی و دو سال است که بادِ زار گرفته و پیچ و تاب می‌خورد. تا همگی طبل‌ها را بر دست نگیریم و فریاد بر نیاوریم، این بادِ مُسلمِ جن از تنِ ایران بیرون نخواهد رفت و این نفرین از سرنوشتِ ما رخت بر نخواهد بست. دردِ مادر در این سی و اندی سال چنان فزونی گرفت که بیش از آن در تصور هم نمی‌گنجد. گاه با خود می‌گویم «می‌توانست بدتر از این بشود» و سپس به خودم پاسخ می‌دهم «بدتر شد. بدترین شد». بختکِ تقدیرگرایی را باید از خود برانیم. چرا همیشه با فرضِ شرایطی بدتر به بدترینِ خود خو کنیم؟ تنها یک نمونه از جنایتِ این رژیم برای فهمِ آوارِ تبهکاری فروریخته بر سرِ مردمانِ این کشور بسنده است؛ بیش از سی سال صدای زن را از این مرز و بوم گرفتند.
روانِ داریوشِ همایون، آن بزرگمرد، شاد که گفت «ما جز جنبشِ سبز چه داریم؟». تنها نوشداروی ما برای رهایی از نفرینِ رژیمِ اسلامی همین نهالِ سبزی ست که ریشه در خاکِ یکصد سال استبدادستیزیِ ایرانیان دارد. این جنبش و رهبرانِ سرفرازِ آن تواناییِ زدودنِ زهرِ خودکامگی را از تنواره‌ی سیاسیِ میهن‌ِمان دارند. من امیدِ فراوانی دارم که این آزمونِ تاریخی کم‌خطاترین مشقِ ملتِ ما باشد!

در همین زمینه:
آیا رهبری را می‌پذیریم؟ / ساقیِ قهرمان (که هم زیبا شعر می‌گوید و هم زیبا تحلیل می‌کند.)

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تازه‌نفس‌ها: فوران خودباوری در نسل ساده‌اندیش

زنی بی‌سواد و تهی‌دست روبروی دانشگاهِ تهران ضدِ آمریکا و سرمایه‌دارانِ داخلی‌اش سخنرانی می‌کند
هر صحنه را که می‌بینی بی‌اختیار با خودت می‌گویی «نمی‌دانستند بناست چه بلایی بر سرِشان بیاید!». تازه‌نفس‌ها یا «تابستانِ 58 در تهرانِ امروز» نامِ فیلمِ مستندی ست از کیانوشِ عیاری. کارگردان شور و تبِ ایرانِ انقلابی را چهار ماه پس از سرنگونیِ رژیمِ پهلوی در هر پهنه از زندگیِ ایرانی ثبت کرده است. نمایش‌های به‌شدت شعاری و آرمان‌گرا که گاه از فرطِ خیال‌پردازی و منجی‌سازی خنده‌دار می‌شود؛ داستانِ یک طاغوتی که می‌خواهد پولِ دزدیِ مملکت را بیرون ببرد و فرار کند اما ناگهان دستگیر می‌شود یا داستانِ کسانی که قرار است شهریورِ پنجاه و هفت در زندانِ شیراز به دستورِ تیمسار روشنفکر اعدام شوند ولی ناگهان «دستِ غیب» دوستانِ انقلابیِ‌شان را از آسمان می‌رساند، سربازها را می‌کشند و بند از اعدامیان باز می‌کنند (نمایشِ «فریادِ آزادی» با بازیِ شهنازِ تهرانی و گرجی). این نمایش‌ها خود برای به‌تصویر کشیدنِ ذهنیتِ ساده و هم‌هنگام آرمان‌گرای نسلِ پیشین رسا است.
فروشِ نوارها و کتاب‌های سیاسی به‌گونه‌ای سرسام‌آور تمامِ فضای شهر را پر کرده است؛ کتاب‌های بازرگان، مطهری، شریعتی و نوارهای فخرالدین حجازی درباره‌ی فرهنگِ استعماری (آن اندازه که در فیلم از این نوار پخش می‌شود هیچ تفاوتی در محتوا و حتی در لحن با معرکه‌گیریِ آن زنِ بی‌سوادِ روبروی دانشگاهِ تهران ندارد؛ عصبیت و توهین و مرگ‌خواهی در مواجهه با غرب). کتاب‌هایی در موردِ مارکس، لنین، انگلس، چه‌گوارا و دیگران نیز در دستفروشی‌ها بسیار زیاد است. پوسترهای خمینی، شریعتمداری، علیِ شریعتی، طالقانی، امام موسی صدر، چه‌گوارا، صمدِ بهرنگی و دیگر شخصیت‌ها در بساطِ دستفروش‌ها به‌فراوانی به‌چشم می‌خورد. شعرِ «سر اومد زمستون» در فضای خیابانِ انقلاب طنین‌انداز است و آتش به جان‌ می‌زند. یکی از بساط‌دارانِ کنارِ خیابان برای فروشِ کتاب‌هایش تبلیغ می‌کند «نفرتِ عمومیِ مردمِ ایران از مارکس و مارکسیسم» دیگری می‌گوید «کتاب‌های استاد مطهری، آموزشِ قرآن به قلمِ مهندس مهدیِ بازرگان» و دیگری «عللِ گرایش به مادی‌گری از استادِ مطهری به‌ضمیمه‌ی ماتریالیزم در ايران». صدها نوع نشریه از هر گرایش و مکتبِ فکری در دسترسِ مردم قرار دارد. یک نفر در موردِ کتابی چنین تبلیغ می‌کند «اقتصادِ سالم، حقوقِ بشر، منشاءِ خلقتِ ماده، منشاءِ خلقتِ بشر در این کتاب خیلی خوب توضیح داده شده است». با خودت می‌گویی اینهمه موضوع در یک کتاب؟ گویا از شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد را توضیح دادن ویژگی و تشنگیِ آن نسل بود.
بحث‌های سیاسیِ داغ میانِ تمامیِ مردم در جریان است. بحثِ نان و معیشت هم در قشرِ کم‌بضاعت با سیاست آمیخته است؛ بیچاره‌ای که با خانواده‌ای هفت‌نفره گلایه می‌کند وعده‌های دولتِ بازرگان مبنی بر کمک به آنها محقق نشده و دیگری که می‌گوید به وعده‌ها عمل شده و شرایطِ کنونی را با دولتِ شریف‌امامی قیاس می‌کند.
تکان‌دهنده‌ترین فرازِ فیلم جایی ست که جوانان با ریش‌بند، چفیه و سربند خود را به شکلِ عرفات در می‌آورند و در کنارِ نقاشیِ بزرگِ او با افتخار عکسِ یادگاری می‌گیرند. عکاس که کاسبی‌اش را می‌کند با همان لهجه‌ی چاله میدانی دمادم فریاد می‌زند: «فلسطین پیروز است، اسرائیل نابود است، اینجا آقا ایناها، عکسِ تاریخ، در کنارِ عرفات، در کنارِ فلسطین، اینجا ایناها ایناها، در کنارِ ناصر (!) عرفات».
نقشِ زنان بسیار چشمگیر است؛ از زنانی که کنارِ دانشگاهِ تهران روی یک روزنامه نشسته‌اند و کتاب‌های سازمانِ خود را به فروش می‌رسانند تا دخترانی که کتاب‌های سیاسی و جلد سفید را میانه‌ی خیابان بر دست گرفته‌اند و حتی به تاکسی‌ران‌ها کتاب پیشکش می‌کنند. زنانی با حجابِ کاملِ اسلامی نیز نشریاتِ خود را در برابرِ دانشگاهِ تهران تبلیغ می‌کنند. اما هنوز طاعونِ حجابِ اجباری بر سرِ ملت آوار نشده است و زنان با موهای افشان و شلوارِ لی یا دامن سرگرمِ زندگیِ روزمره یا کنشِ سیاسیِ موردِ پسندِ خود هستند. با خودم می‌گویم بسیاری از این زنان و دختران در سال‌های بعد به‌وسیله‌ی حکومتِ ستمگرِ برآمده از انقلاب اعدام شده‌اند.
ذهنیتِ مردم در همان آغازِ پیروزیِ انقلاب به‌وسیله‌ی ایدئولوژیِ اسلامی در حالِ شکل گرفتن است و این را از واژگانی که به‌کار می‌برند می‌توان دریافت. در نمایشِ اول («ممنوع الخروج» در تئاترِ نصر با بازیِ میری، لطفی و زهره) یکی از قهرمانانِ نمایش پس از گیرانداختنِ طاغوتی او را «مفسد فی الارض» می‌نامد که باید به دادگاهِ انقلاب تحویل داده شود و مردِ رشتی می‌گوید اصلاً دادگاه را همین‌جا می‌توان تشکیل داد!
بر سر درِ ورودیِ یکی از سینماها جمله‌ی بسیار جالبی خودنمایی می‌کند: «طبقِ دستورِ کمیته‌ی انتظاماتِ انقلابِ اسلامی از بردنِ اسلحه به‌داخلِ سینما خودداری نمایید!»
جوانانی با چفیه و اسلحه در خیابان حضور دارند تا عبور و مرورِ ماشین‌ها را کنترل کنند (و پس از سی سال همچنان این عادت ترک نشده است!).
وضعیتِ وحشتناکِ زاغه‌نشین‌های پیرامونِ پایتخت که در فقر و تنگ‌دستی دست و پا می‌زنند از دیگر صحنه‌های تاثیرگذارِ این فیلم است.
در صحنه‌ای دیگر بنی‌صدر در حالِ برشمردنِ شش وابستگیِ دستگاهِ پولی و بانکیِ کشور به قدرتِ مسلطِ غرب است و هزاران نفر به سخنرانیِ او گوش می‌دهند و از میانِ پارچه‌نوشته‌های محلِ سخنرانی این یکی را می‌شود خواند: «مستحکم باد پیوندِ ملت‌های فلسطین و ایران».
شادی‌های روزمره‌ی مردم در ماه‌های آغازینِ پیروزیِ انقلاب نیز دیدنی ست! یک مردِ هنرمند که تقلیدِ صدا می‌کند در پارک معرکه گرفته و ادای فریدونِ فرخ‌زاد، نمایندگانِ مجلس، جمالِ وفایی و در نهایت محمدرضا شاهِ پهلوی را استادانه در می‌آورد. جایی دیگر نوجوانانی از میانِ طبقه‌ی محروم و تهی‌دست دورِ یکدیگر می‌چرخند، می‌رقصند و شعری در هجوِ شاه و فرح با ترجیع‌بندِ «مرگ بر شاه» می‌خوانند. در گوشه‌ای دیگر چند زن و مرد در حالِ فروختنِ نوشابه‌ای با نامِ «مولوتف کولا» هستند که لباس‌هایِ ویژه‌ی این مارکِ بومی و ملی را نیز به تن کرده‌اند؛ نوشابه‌ای که از آن آتش بیرون زده است.
شعرهایی که از نوارها و بلندگوهای کنارِ خیابان پخش می‌شود به‌روشنی نشان از تحقیرِ آزادی‌های اجتماعیِ زمانِ شاه و پیوند داشتنِ فرهنگ و هنرِ آن زمان با سرکوب‌های سیاسیِ رژیم نزدِ مردم دارد؛ «با رفتنِ شاه ساواک هم گور به گور شد، بی‌پدر بی‌مادر ساواکِ پرورشگاهی، سولی و گوگوش و هایده رفتن گدایی». بی‌هوده نیست که در سال‌های سپس‌تر رژیمِ اسلامی توانست همین آزادی‌های بنیادینِ اجتماعی را افزون بر آزادی‌های سیاسی از ملت بستاند چرا که زمینه‌ی فرهنگیِ آن پیش‌تر میانِ خودِ مردم پدید آمده بود.
نکته‌ی بسیار بنیادین در فیلم همانا فورانِ فردیت و اعتمادِ به‌نفس در تک تکِ ملتِ ایران از هر طبقه و گرایشی ست. در تابستانِ پنجاه و هشت هر گوشه از شهرِ تهران و خیابانِ انقلاب به هاید پارک می‌ماند. هر جایی را که می‌نگری یک نفر در حالِ سخنرانی و بیانِ باورهایش است و جمعیتی چند ده نفره در حالِ گوش دادن به سخنانش؛ از دانشجو و طلبه بگیرید تا مردِ بی‌سواد و زنِ دهاتی. آنچه در تمامیِ این معترضانِ بی‌نام و نشان از هر طبقه و گرایشی یکسان است همانا استواریِ کلام و طنینِ بی‌لرزشِ صدای انتقادیِ آنهاست.
روزهای تبلیغاتِ انتخاباتیِ مجلسِ خبرگانِ قانونِ اساسی است و آخرین تصویرِ «تازه‌نفس‌ها» به صندوقِ رای پایان می‌یابد. کیانوشِ عیاری را در راه‌پیماییِ بیست و پنجمِ خرداد در کنارِ سبزهای معترض دیدم. با خنده و شادی در کنارِ مردم راه می‌رفت. همان‌جا به سراغش رفتم و از این مستندِ یگانه‌اش سپاس‌گزاری کردم.
آهنگِ زیبای فیلم دیوانه‌ام می‌کند! بی‌اختیار اشک می‌ریزم برای آرزوهای بر باد رفته‌ی نسلِ پدرانم که رستاخیزِ آگاهانه‌ی آن را در جنبشِ سبز با خونِ هم‌نسل‌های خودم به‌نظاره نشسته‌ام. جنبشِ سبز اعاده‌ی حیثیت از تمامِ کسانی ست که در انقلابِ پنجاه و هفت مشارکت داشتند و به امیدِ سرنگونیِ استبداد به خیابان‌ها آمدند ولی ماه‌های آینده خبرِ اعدام‌ِشان را توسطِ رژیمِ انقلابی در همان خیابان‌ها به‌دستِ مردم دادند؛ این ققنوس از خاکسترِ همان آزادی‌خواهان برخاسته است.
در همین زمینه:
بی‌آنکه صدای شکستنِ چیزی شنیده شود / دفترهای سپیدِ بی‌گناهی
بازتابِ نوشتار در بالاترین

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

مدرنیته‌ی مونیکا



سکوتِ صحنه‌های آنتونیونی را دوست دارم!
حضور و نگاهِ آدم‌هایش را!
مدرنیزمِ روزمره، واقعی و اصیلِ جاری در کارهایش را!
رنگ‌آمیزی لباس‌ها و مکان‌ها را!
آن دخترِ دیوانه‌ی راهروی بیمارستانِ شب را!
جولیانای صحرای سرخ را با تردیدهایش در بابِ فرديت و کیستیِ خودش!
چشم‌داشتِ دوست‌داشتنیِ کارمن در فراسوی ابرها برای شنیدنِ کلمات؛ کلمه‌هایی که اگر گفته نشوند برای همیشه در دل دفن خواهند شد.
بوسه‌های آنا و ساندرو در ماجرا که زیباترین و باورپذیرترین بوسه‌هایی بوده است که تا کنون در یک فیلم دیده‌ام!
ریتم و ضرب‌آهنگِ فیلم‌های آنتونیونی را دوست دارم!
شکیباییِ گذار از یک صحنه به صحنه‌ی دیگر را!
ایده‌باوریِ خیال‌پردازانه‌ی آگراندیسمان را!
ناآرامی و سرگردانیِ عاشقانه‌ی آلدو در دوری از ایرمای فریاد را!
رهایی و سادگیِ ماریا اشنایدرِ مسافر را!
زن‌های آنتونیونی با وجودِ تردیدها، دلنگرانی‌ها و سرگردانیِ‌هایشان، هم‌هنگام تمنایی مستانه برای زیستن دارند. آنان حتی در آنِ تنهایی و غم، سرشار از شورِ زیستن هستند. به‌عنوانِ نمونه آن مهمانیِ کنارِ استخر در شب، خصوصاً پس از آنکه باران می‌بارد، تابلوی زیبایی از شادیِ زندگانی ست و درست در همین حال و هواست در هم لولیدنِ زنان و مردان در آن اتاقکِ بازِ کلبه‌ی کنارِ دریا در صحرای سرخ و پس از آن فرازِ کندنِ شادمانه‌ی چوب‌های دیوارِ اتاقک برای برافروختنِ شومینه و گرم کردنِ کلبه.
نمی‌دانم... اما چه‌بسا اگر یک روانشناس به بررسیِ شخصیت‌ِ زن‌های آنتونیونی بپردازد، گونه‌ای خودشیفتگیِ آمیخته با شیدایی (سرزندگی و افسردگیِ توامان) را در آنها بتواند سراغ بگیرد.

در همین زمینه:
آنتونیونی پیش از طاعون / عبدیِ کلانتری
اثیريتِ زن‌های آنتونیونی / اعتراف‌های یک ذهنِ وهم‌آفرین

پس‌نوشت:
ای کاش عبدیِ کلانتری با چیرگیِ استادانه‌اش نوشتاری درباره‌ی شخصیت‌شناسیِ زنانِ آثارِ آنتونیونی می‌نوشت!

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

خانه سیاه است

در هاویه کیست که تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟ در هاویه کیست؟
...
نامِ تو را ای متعال خواهم سرایید
نامِ تو را با عودِ ده تار خواهم سرایید
زیرا که به شکلی مهيب و عجیب ساخته شده‌ام
استخوانهایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان به‌وجود می‌آمدم
و در اسفلِ زمین نقش‌بندی می‌گشتم
در دفترِ تو همگیِ اعضای من نوشته شده
و چشمانِ تو ای متعال! جنینِ مرا دیده است
چشمانِ تو جنین مرا دیده است
...
مرا باده‌ی سرگردانی نوشانده‌ای
چه مهیب است کارهای تو!
چه مهیب است کارهای تو!
...
بیایید به آوازِ کسی که در بیابانِ بی‌راه می‌خواند گوش دهیم
آوازِ کسی که آه می‌کشد و دست‌های خود را دراز کرده می‌گوید
وای بر من! زیرا که جانِ من به‌سببِ جراحاتم در من بی‌هوش شده است.
...
مثلِ آبِ ریخته شده‌ام
و بر مژگانم سایه‌ی موت است

(از خوانده‌های فروغ در متنِ فیلم)


هر چه باید درباره‌ی این فیلم می‌گفتم را فروغ خود بر زبان رانده است.
هر چه این بیست دقیقه را تماشا می‌کنم از بلعیدنِ چنین حجمِ هولناکی از رنج سیر نمی‌شوم!
جهان تاریک است
خانه سیاه
و خدا
جسدی بادکرده
که حتی بوی تعفنش
دیگر کسی را به تماشایش بر نمی‌انگیزد.
سیمای پریشانِ پسرکِ یتیم که نمی‌داند چرا باید خدایی را سپاس گزارد که پدر و مادرش را از او گرفته است برای من فراموش‌شدنی نیست!
چشمان‌م پر اشک می‌شود هنگامی که پسرکِ جذامی در پاسخ به پرسشِ معلم از برشمردنِ چند چیزِ زشت می‌گوید «پا، دست، سر» و سپس کودکانه خنده سر می‌دهد!
فرازِ عبادتِ جذامیان نگاره‌ی جاودانِ فروغِ فرخزاد و تابلویی از سرکشی در برابرِ هستی است؛ دستانی فاسد شده، همچون چوبِ خشک به‌سوی آسمان دراز شده‌اند تا زهرخند برای خدایی موهوم باشند.
شرم، دستپاچگی و نگاهِ ساده‌ی جذامیان در برابرِ دوربین مرا دیوانه می‌سازد!
به‌راستی نگاهِ آن دخترکِ تکیه‌داده بر دیوار ویران‌کننده نیست؟
گویی در برابرِ جهانی از رنج و متانتِ یک انسان بسیار کوچک شده باشم، چندان حقیر و خُرد که به زبان نیاید.
آیا سرمه‌ای که آن زن بر چشمانِ رنجورِ خود می‌کشد، خطی پاک‌ناشدنی بر جانِ ذهن نقش نمی‌کند؟
و آهنگِ صدای فروغ؛ سرشار از مهر و لب‌ریز از عصیان.
فروغ در اثرِ خود آمیزه‌ای از شور و رنج، زندگی و مرگ و امید و درماندگی را آفریده است.
به‌راستی که در پسِ این چهره‌های واژگون، پیکری از شکوه و ابهتِ زندگیِ انسانی سرفراز ایستاده است.
آری استادِ عزیزِ این روزهای من! انسان‌ها همیشه زیبا هستند.

در همین زمینه:
مراسمِ خاکسپاریِ فروغ / بخشِ دوم (من تنها بهرامِ بیضایی و احمدِ شاملو را شناختم!)

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

انقلاب شوم




این ویدیو، تحلیلی کمابیش انتقادی در بابِ دورانِ محمدرضا شاه و البته حکومتِ اسلامی است. ابتدا به نقشِ تاریخیِ روحانیتِ شیعه در سرکوبِ دگراندیشان پرداخته می‌شود و نمونه‌وار ماجرای کشتارِ بابیان از زبانِ هما ناطق (1) و نیز ماجرای قتلِ احمدِ کسروی و حکمِ قتلِ محمدعلی جمالزاده بیان می‌گردد. سپس دورانِ سلطنتِ پهلویِ دوم و سیاست‌های شاه بازخوانی می‌شود؛ اینکه روندِ ناگهانیِ صنعتی شدنِ کشور و مهاجرتِ کشاورزان به حاشیه‌ی شهرها پیشاپیش ساماندهیِ پیاده‌نظامِ انقلابِ اسلامی (پیش از سربرآوردنِ خمینی) توسطِ خودِ شاه بود؛ فرودستانی که با آرزوی دست یافتن به زرق و برقِ زندگیِ شهری نصیبی جز حلبی‌آبادهای پیرامونِ پایتخت نیافتند و از نزدیک شاهدِ تفاوتِ طبقاتیِ خود و شهرنشینان شدند.
بحثِ سرکوبِ مخالفان و شکنجه و اعدامِ آنان در دورانِ شاه نیز مسئله‌ی درازدامنی ست که در اینجا با تاکیدِ کمابیش معناداری بر سرنوشتِ مخالفانِ چپ‌گرای محمدرضا شاه موردِ اشاره قرار می‌گیرد.
آنچه در این ویدیو در تحلیلِ دورانِ پهلویِ پسر نادیده گرفته شده همانا سکولاریزمِ نیم‌بند (به‌همراه لاس‌زدن‌های گاه و بی‌گاه با دم و دستگاهِ روحانیت) و تاثیرِ همین سکولاریزمِ دست و پا شکسته‌ی آریامهر در بالیدنِ فرهنگ و هنرِ دهه‌ی چهل است. چه‌بسا اگر محمدرضا شاه این سکولاریزم را بنیانی استوار می‌بخشید و به‌جای تاسیسِ سازمانی خودمختار همچون ساواک به‌مثابه‌ی سایه‌ی وحشتِ مردم و حتی دولتمردان (2)، از استبدادِ سیاسی و خیال‌بافی‌های بلندپروازانه دست برمی‌داشت اکنون تاریخِ ایران‌زمین به‌گونه‌ای دیگر ورق خورده بود. (3)
سخنانِ اسماعیلِ خویی و تحلیلِ او از تفاوتِ سانسور در دورانِ پهلوی و خمینی نکاتِ خوب و تامل‌برانگیزی دارد؛ اینکه سانسورِ شاه بوروکراتیک بود و سانسورِ خمینی ایدئولوژیک. ماجرای «نمادها» و کارکردِ کامیابِ آنها در جهتِ کم کردنِ بارِ سانسورِ شاهنشاهی و ناکامیِ این امر در مواجهه با سانسورِ خمینیستی نیز؛ سانسورچیانِ امروزین بخشی از همان مردمی بودند که در دورانِ پهلوی نمادهای نویسندگانِ آن روزگار را دریافته بودند و اساساً روشنفکران این نمادها را با پیش‌فرضِ نفهمیدنِ کارمندانِ شاه و فهمیدنِ توده‌ی مردم برگزیده بودند؛ دستِ نمادهای نویسندگان برای توده‌های دیروز و حاکمانِ امروز رو شده بود و از همین رو سانسورِ خمینی به‌مراتب گسترده‌تر و کامیاب‌تر از نمونه‌ی شاهنشاهیِ آن بود.
فیلمِ سیزده ثانیه‌ایِ رودی کارل، شومنِ تلوزیونِ آلمان، و عروسکِ خمینی‌اش با آن هیأتِ درنده‌خو در نوعِ خود کاری بی‌نظیر است!
فرازِ خودسوزیِ نیوشا فرهی در اعتراض به حضورِ علیِ خامنه‌ای در سازمانِ ملل بسیار تلخ و تکان‌دهنده بود!
مراسمِ خاکسپاریِ ساعدی اما حسِ غریبی از غربت و تنهایی به‌همراه داشت!
چه‌بسا گوینده در این گفته بر حق باشد که نخستین گام در جهتِ سرکوبِ آزادیِ بیان، ماجرای سخنِ موذیانه‌ی امامِ امت در موردِ روزنامه‌ی «آیندگان» بود. نخواندنِ خمینی همان و خواندنِ امتش تکلیفِ خود را از این سخن همان!
رضا مرزبان می‌گوید که روزنامه‌نگاران از دورانِ قاجار تا کنون بیش‌ترین کشته را در دورانِ جمهوریِ اسلامی داده‌اند و پرویزِ اوصیا از پیش‌بینیِ همه‌جانبه‌ی سیستمِ کنترل و سرکوب در قانونِ مطبوعات مصوبِ 1364 سخن می‌گوید.
در این میان باید به داستانِ غم‌انگیزِ نمایشنامه‌نویسان و بزرگانِ عرصه‌ی تئاترِ ایران در رژیمِ اسلامی اشاره کرد:
عباسِ نعلبندیان در وطن خودکشی کرد.
غلامحسینِ ساعدی در غربت خودکشی کرد.
سعیدِ سلطان‌پور در وطن دستگیر و تیرباران شد.
اکبرِ رادی در گوشه‌ی خانه نمایشنامه‌هایش را با افسوسِ بی‌صحنه‌ماندن‌ِشان نگاشت.
و تنها یادگارِ این نسل، یعنی بهرامِ بیضایی، هجده سال ممنوع‌الصحنه شد.

در همین زمینه:
توصیفی خوب و البته با گرایشِ سلطنت‌طلبانه از روحیاتِ محمدرضا شاه و دستاوردهای پادشاهیِ او
محاکمه‌ی ژنرالِ ارتشِ شاهنشاهی مهدیِ رحیمی و سخنانِ آرام و منطقیِ او در برابرِ بی‌دادگاهِ اسلامی
مصاحبه با شیخ صادقِ خلخالی در آغازِ پیروزیِ انقلاب و پس از اعدام‌ها


(1) هما ناطق مدعی می‌شود که اولین دولتِ سکولارِ ایران با عمرِ دوازده سال، در دولتِ غیردینی و صوفیِ محمدشاه با صدارتِ حاج میرزا آغاسی تجلی یافته است. او به سندی (بیست آوریلِ 1840) اشاره می‌کند که محمدشاه در آن برابریِ همه‌ی ادیانِ ایران را اعلام می‌کند و این اولین اعتراضِ روحانیتِ شیعه و احساسِ خطرِ آن نسبت به موقعیت و امتیازهای خود است. او جنبشِ بابیان را بیش‌تر یک جنبشِ لائیک، اصلاح‌طلب و کمابیش سوسیالیستی می‌داند تا مذهبی؛ جنبشی که با سقوطِ حکومتِ محمدشاه و برآمدنِ ناصرالدین شاه و صدارتِ میرزا آقا خان، توسطِ دسیسه‌ی مشترکِ دولتِ روس، انگلیس، ایران و البته همدستیِ روحانیتِ شیعه سرکوب می‌گردد. به‌گمانِ ایشان، ماجرای کشتارِ بابیان اولین نمونه‌ی فتوای شرعی بر قتلِ دگراندیشان در تاریخِ معاصرِ ایران است.
(2) نمونه‌ای تاسف‌انگیز از وحشی‌گریِ ساواک را در این سخنان بخوانید:
«شرح واقعه‌ای که در يکی از جرايد خارجی منتشر شد نمايشگر اجحافاتی است که به ما می‌شد: مرد جوانی همراه نامزدش به يکی از مغازه‌های شيک تهران می‌رود که هديه‌ای بخرد. معاون نصيری، يعنی رئيس بخش شکنجه هم سر می‌رسد و می‌خواهد که قبل از ديگران به کار او برسند. مرد جوان به او تذکر می‌دهد که نوبت او نيست و از او می‌خواهد که منتظر بماند. به‌جای دادن جوابی معقول، شکنجه‌گر ساواک در مقابل همه مشتريان به مرد جوان دستور می‌دهد که از مغازه خارج شود و وقتی که جوان نمی‌پذيرد هفت‌تيرش را می‌کشد و او را می‌کشد. و اما بعد چه پيش می‌آيد؟ پليس به محل واقعه می‌آيد و گزارشش را تهيه می‌کند و کار به دادگستری حواله می‌شود. ولی فردای آن روز، ساواک کاخ دادگستری را محاصره می‌کند و پرونده را می‌سوزاند. هيچ کس هم پس از آن مزاحم قاتل نمی‌شود. وقتی از اين حوادث با کسانی که بی‌هيچ قيد و شرط از اعليحضرت طرفداری می‌کنند صحبت می‌شود می‌گويند: پادشاه اين چيزها را نمی‌خواست، خودش هم با اين اعمال مخالف بود. اگر پادشاه، پادشاه مشروطه می‌بود، در حقيقت هيچ‌کس درباره اين قضايا حق اعتراض به او را نمی‌داشت. ولی از لحظه‌ای که او تصميم به حکومت کردن گرفت و استبداد پيشه کرد، بايد عدالت را هم خود اجرا می‌کرد و جوابگوی اين اعمال نيز می‌شد...» (رجوع کنید به فصلِ «ساواک فراتر از دولت» از کتابِ «یکرنگی» نوشته‌ی شاهپورِ بختیار، ترجمه‌ی مهشیدِ امیرشاهی.)
(3) یکی از احمقانه‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین شگردهای طرفدارانِ پرتعصبِ رژیمِ پهلوی آن است که جلال و شکوهِ چشم‌پوشی‌ناپذیرِِ پادشاهی را در برابرِ حقارت و نکبتِ انکارناپذیرِ ولایتِ فقیه قرار می‌دهند یا آزادی‌های اجتماعیِ البته ارزشمندِ زمانِ شاه را با سرکوبِ البته ناحقِ این آزادی‌ها در زمانِ خمینی قیاس می‌کنند، وانگهی از این راه نتیجه‌ای می‌گیرند که به شعبده می‌ماند: «چون خمینی ایران را به گه کشید پس شاه بر حق بود.» اما این سخن از حقیقتی عزیمت می‌کند تا سپس دروغی را راست بنمایاند.

پس‌نوشتِ اول:
به یاد آوردم که نگاهِ جانبدارانه‌ی این ویدیو در تحلیلِ دورانِ شاه و خمینی از جمله نسبت به سکوت در ترورِ وحشیانه‌ی کسی چون فریدونِ فرخ‌زاد، آن شاعرِ خوش‌صدای فرهیخته، نیز نمود دارد. چه‌بسا گرایشِ او به پادشاهیِ پهلوی سببِ این بی‌تفاوتی در ذکرِ نامش به‌عنوانِ نمونه‌ی رذالتِ جمهوریِ اسلامی در حذفِ فیزیکیِ حتی مخالفانِ ساکن در غربت باشد.
پس‌نوشتِ دوم:
این ویدیو چنانکه از ساختِ هنرمندانه‌اش پیدا بود، کارِ یک هنرمند است؛
رضا علامه‌زاده.
بر خلافِ پس‌نوشتِ پیشین، باید بگویم که او در ویدیوی دیگری متعهدانه به ترورِ وحشیانه‌ی فریدونِ فرخ‌زاد نیز پرداخته است و نبودِ یادِ او در «شبِ پس از انقلاب» نمی‌توانست شاهدی بر نگاهِ جانبدارانه‌ی سازنده باشد چرا که اکنون دیگر باور دارم او هیچ جانبداری در تحلیلِ این دو دوران ندارد. گرچه نمی‌توان این را نپذیرفت که به‌روشنی گرایشش به‌سوی نهضتِ محمد مصدق و طبعاً مخالفت با رژیمِ شاه است.

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

برج عاج

سرزنش‌های فونیا نسبت به زندگیِ پرافتخارِ کولمن و اینکه از درکِ درد و رنجِ آدم‌های معمولی عاجز است من را یادِ خودم انداخت. تفاوتش در این است که کولمن شایسته‌ی آن سرزنش‌ها نبود اما من هستم. آری! «ننگِ انسانی» در جُدابینیِ خود از دیگران است نه در پشتِ پا زدن به تمامیِ شأن و موقعیتِ اعتباری و خودساخته‌ی خویش. کولمن به زندگیِ ساده و عادیِ انسانی آری گفته بود تا جایی که جانش را در کنارِ فونیای عزیزش از دست داد.

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

بیداری‌خانه‌ی نسوان: تراژدی تاریخ زن‌ستیز


- اگر این تئاترِ زنانه‌ای نام دارد در موردِ «بیداری‌خانه‌ی نسوان» باید گفت تئاتری که دردنگارِ رنج و مبارزه‌ی زنانِ این سرزمین برای داشتنِ حقوقِ طبیعیِ‌شان است؛ تئاتری که برخلافِ «گاردن‌پارتی در برف» نویسنده و کارگردانش یک مرد است. اگر می‌توانستیم حسِ زنان را چون چیستا یثربی درک کرده و تاریخِ آن‌ها را چون حسینِ کمالی ببینیم آن‌هنگام زنان در سرزمینِ ما قربانیِ توامانِ حکومت و جامعه نبودند. همین ابتدا بگویم از آنجا که این تئاتر را یک مرد نوشته و روی صحنه برده، ویژگیِ برترِ آن نیز روایتِ خون‌بارِ مبارزه‌ی زنانِ این سرزمین از راهِ به‌تصویر کشیدنِ استادانه‌ی سنتِ ریشه‌دارِ مردسالاری (یا به تعبیرِ بهتر زن‌ستیزی) در این گوشه‌ی جهان است.
- کارگردان با زیرکیِ ستایش‌آمیزی توانسته سخنِ خود را توسطِ صحنه به تماشاگر برساند. بیداری‌خانه‌ی نسوان نمایشی ست که تلخ‌ترین واقعیاتِ جامعه‌ی ایرانی را گاه با شیرین‌ترین بیان طرح کرده و این خود گویا بر تلخیِ نهفته در داستان افزوده است.
- قمری نمادِ آگاهیِ عامیانه نسبت به شرائطِ زن‌ستیزِ جامعه است. او با آنکه تحصیلاتِ عالیه ندارد اما عمیقاً خلق و خویِ مردمانِ جامعه‌ی خود را می‌شناسد و تمامیِ سنگ‌اندازی‌های آغازین‌اش در راهِ تاسیسِ بیداری‌خانه جز از سرِ خیرخواهی و دانایی (نسبت به فرجامِ بدِ چنین فعالیت‌هایی) نیست. اما مدحتِ تهرانی از اساس رفاهِ پاریس را رها کرده تا در تهران به زنانِ شهرِ خویش درام‌نویسی بیاموزد.
- تئاترِ ناامیدانه‌ای ست. چرا که تنها پدری که در این نمایش آزادیِ گزینشِ شریکِ زندگی و حتی حضور در بیداری‌خانه را به دخترش می‌دهد در فرازهای پایانیِ نمایش در هاله‌ای از ابهام نسبت به این مدرن‌بودن قرار می‌گیرد؛ نامزدِ اختر مدعی می‌شود که پدرِ اختر بابتِ هجوِ عمه‌خانوم در نمایشنامه‌ی دخترش دستورِ پاره‌کردنِ درام را داده است. اختر بر سرِ فهمیدنِ حقیقتِ امر جانش را نیز می‌دهد اما اصلِ ماجرا هرگز روشن نمی‌شود. در واقع حسینِ کمالی با این کار تنها روزنه‌ی امید را نیز از تماشاگر می‌گیرد و عمقِ تبهگنیِ فرهنگیِ جامعه را نشان می‌دهد.
- رفتارِ متناقضِ جاهلی که از یک طرف غیرتمندانه خواهانِ حبسِ خواهرش در خانه بوده تا متلکِ نامحرم نشنود و از طرفِ دیگر خود مزاحمِ دخترانِ شهرش می‌شود و کار را از متلک‌پرانی به اراده‌ی تجاوز و در نهایت قتل می‌رساند به‌خوبی نمایان‌گرِ رفتارهای متناقضِ امروزینِ مردانِ جامعه‌ی ماست. دین‌پناهان همیشه از این سخن که «به ناموسِ دیگران دست‌درازی نکن چرا که دوست نداری دیگران به ناموسِ تو دست‌درازی کنند» تنها و تنها سفارش به حبسِ همگانیِ نوامیس در اندرونیِ خانه‌ها را مدِ نظر داشته‌اند. اما این جمله و سفارش به آن (افزون بر اشاره به قاعده‌ی طلایی در اخلاق) دستِ‌کم یک معنایِ قابلِ دفاع دارد و آن «لزومِ سازگاری در باور و رفتار» است (که البته دین‌پناهان هیچ‌یک از این دو را صادقانه باور ندارند). انحطاطِ جامعه‌ی ما در این است که حتی همین سازگاری را نیز ندارد؛ مردان زنان را به پاکدامنی سفارش می‌کنند و خود دامنِ زنان را می‌آلایند. ایده‌آلِ ما جامعه‌ای ست که ناپاکدامن (از منظرِ دین‌پناهان) در آن همان‌قدر ارزش و احترام داشته باشد که پاکدامن؛ فاحشه یا روسپی همان‌قدر حقِ زندگی داشته باشد که دیگران، زنِ شوهردار همان قدر حقِ خیانت‌ورزیدن داشته باشد که مردِ همسردار (در این مورد «اسلام» مشکلی ست که روزی باید برای همیشه از شرِ آن رهایی یافت). اما ما اکنون در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که زنان را تحتِ کنترل دارد مبادا ناپاکدامن شوند اما خود به فاحشه‌پروری می‌پردازد. این خواستِ دوسویه و متناقض در ما مردان تماشایی ست: نکوهشِ ناپاکدامنی در عینِ اشتیاق به آن. (1) کارگردان در شخصیتِ جاهلِ نمایش خیلی زیبا چنین خواستِ متناقضی را به‌تصویر کشیده است.
- تمامِ حرفِ کارگردان در میانه‌ی نمایش از زبانِ اختر (یکی از سه عضوِ بیداری‌خانه که سپس‌تر توسطِ دو جاهل کشته می‌شود) بیان می‌گردد: «مردمانِ این جامعه تا خود نخواهند هرگز [به‌معنایِ راستین] متجدد نخواهند شد.» بیداری‌خانه‌ی نسوان نمایشی منحصر در زمانِ تاریخی‌اش (اواخرِ پهلویِ اول) نیست بلکه روایتگرِ استمرارِ تاریخیِ انحطاطِ مردمانِ این سرزمین است؛ روایتگرِ تاریخِ سرکوبِ جنسیت و زنانگی در خطه‌ی فرهنگیِ ماست.
- در بابِ اشاره‌ی طعنه‌آمیز و انتقادیِ کارگردان نسبت به‌همراهیِ حکومتِ پهلوی با تنگ‌نظری‌ها و تعصباتِ دین‌پناهان (تا جایی که در لباسِ زنانِ پوشیه‌دار و با همکاریِ لات‌های شهر به تخریبِ بیداری‌خانه و قتلِ قمری دست یازند) البته می‌توان بحث و گفت‌وگو کرد. اما من در این مورد با نیما هم‌نظر هستم و باور دارم که بزرگ‌ترین اشتباهِ حکومتِ پهلوی باج‌دادن به روحانیت و دین‌پناهانِ جامعه بود. سکولاریزمِ خاندانِ پهلوی نیز درست به‌سببِ همین همراهی‌های گاه و بی‌گاه با منحط‌ترین طبقه‌ی فرهنگیِ این مرز و بوم در نهایت به شکستِ این روند و سرنگونیِ سلطنتِ آنان انجامید. اما تنها یک مسئله باقی می‌ماند و آن اینکه گمانِ من آن است که این انتقاد بیش از آنکه به پهلویِ پدر متوجه باشد به پهلویِ پسر وارد است. محمدرضا سی‌ودو سال برای حلِ معضلی به‌نامِ «اسلام» فرصت داشت اما او حتی نتوانست سکولاریزمِ خود را تا بریدنِ دستِ روحانیت و اسلام‌پناهان از دخالت در فرهنگ پیش ببرد. در واقع توافقی نانوشته میانِ دو طرف برقرار بود: روحانیت نسبت به استبدادِ سیاسیِ شاه سکوت می‌کرد و شاه نیز در برابرِ استبدادِ دینیِ روحانیت مماشات می‌نمود. (وانگهی با سرنگونیِ سلطنتِ او، استبدادِ دینی و سیاسی به اینهمانی رسیدند.) کتابِ «سانسور در آینه» از جهتِ گستره‌ی مواردی که اثری در دورانِ پهلویِ دوم به‌سببِ نقد یا توهین به دینِ مبینِ اسلام و از آن بدتر ذکرِ احتمالِ اعتراضِ مراجع و روحانیون به‌تیغِ سانسور یا توقیف سپرده شده، شگفت‌انگیز و تاسف‌بار است!
- در نیمه‌ی فرجامینِ نمایش مدحت سخنِ ژرفی بر زبان می‌راند: «تا زمانی که مردمِ خودِ این جامعه با بند و داغ و درفش به پیشوازِ فرهنگِ نو می‌روند دیگر چه نیاز به دخالت و ایجادِ محدودیت از طرفِ حکومت؟!» در این سخن حقیقتی ست که اگر آن زمان واقعیتی داشته در زمانه‌ی حکومتِ اسلامی بیش از پیش لباسِ واقعیت به تن کرده است. میانِ جمهوریِ اسلامی و سنتی‌های پیاده‌نظامِ آن نوعی بده‌ بستان، تاثیر و تاثر و رابطه‌ی دوطرفه وجود دارد. گاه رژیمِ خمینی خشونتِ دینیِ مردم را ستایش می‌کند و گاه نیز مردم به جانبداری از سرکوبِ دینیِ حکومت می‌پردازند. با وجودِ تناقض‌های فکری و رفتاری، میانمایگی‌ها، سطحی‌اندیشی‌ها، تنگ‌نظری‌ها و رذائلِ اخلاقیِ ریشه‌دار در شخصیتِ ما ایرانیان جمهوریِ اسلامی با کم‌ترین هزینه بیش‌ترین سرکوب و تاراج را به‌سرانجام رسانده است.
- پایانِ نمایش و هماوردطلبی‌های جان‌سوزِ مدحت در سوگِ اختر و سپس قمری کمابیش رنگی از شعارزدگی داشت اما با روحیه‌ی مبارزه‌جو و تسلیم‌ناپذیرِ مدحتِ تهرانی سراسر سازگار بود.
- به‌هرروی «بیداری‌خانه‌ی نسوان» نمایشی قوی با کارگردانیِ تیزبینانه‌ی حسینِ کمالی و بازیگریِ بسیار خوبِ پنج زن و سه مردِ آن است.
به کارگردان و بازیگرانِ نمایش بابتِ آفرینشی اینچنین هنرمندانه و روشنگرانه شادباش می‌گویم!

(1) در بابِ رفتارِ متناقضِ جامعه‌ی سنت‌مدار نسبت به زن و میلِ دوگانه‌ی مردانِ چنین سنتی، این فیلم و دیالوگِ پایانیِ زنِ شخصیتِ اولِ آن خطاب به خواهرش بسیار عبرت‌آموز است!

در همین زمینه:
فهرستی فراموش‌شده از بیداریِ نسوان (تحلیلِ ساختار و درونمایه‌ی نمایش)
هوشِ پنهان‌شده‌ی ایرانی / گفت‌وگو با حسینِ کیانی

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

ایمان از جنس خانوم کارمودی

این زن در The Mist نمونه‌ی ایمانِ خودآزار-دیگرآزار است؛ همان ایمانی که ادیانِ ابراهیمی برای مؤمنان به ارمغان آورده‌اند، ایمانی که مخصوص انسان‌های ضعیف و بیمار است؛ بیمارانی که تا یک خدای موجود، تا یک سمیعِ علیم برای‌شان نسازی آرام نمی‌گیرند و وقتی چنین خدایی در اختیارشان گذاشتی، آرامش را از دیگران می‌گیرند.
و پایانِ داستان... غم‌انگیز، شوک‌آور و ویران‌گر!
آنها قوی بودند و توانستند جراتِ رویارویی با بخشی از واقعیتِ بیرون را بیابند اما اندکی و تنها اندکی زود ناامید شدند.
آگاهی‌نوشت‌ها:
اول: بیژنِ عبدالکریمی متفکرِ نازنین، دلسوز، تیزبین و بسیار منصفی است! «به‌سوی گذر از تئولوژی» (پاسخ‌های او به پرسش‌های روزنامه‌ی کارگزاران در موردِ شریعتی) و نقدِ روشن‌گرانه‌ی او نسبت به بدخلقی‌ها و بداندیشی‌های جامعه‌ی ایرانی مرا بیش از گذشته به او علاقمند ساخت!
دوم: یادداشتِ «وقار که چون فرهنگ مرموز است» بسیار تامل‌برانگیز بود! مضمونِ آن مرا به این اندیشه کشاند که اگر توصیفاتِ نویسنده نسبت به سطحِ وقار و فرهنگِ شهروندانِ آن زمان درست است باید در موردِ همین شهروندان در دورانِ کنونی چه گفت؟