ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

جمهوری اسلامی، پروژه‌ای برای پیوند ملت با امت / بابک مینا


دوستان گرامی! «انجمن آزادی اندیشه» بنا به فلسفه‌ی تاسیس‌ش در ارج نهادن به اندیشه‌ورزی و در راستای طرح موضوع‌ها و بحث‌های بایسته میان اندیشه‌ورزان، بنا دارد هر بار پرونده‌ای را با موضوعی مشخص بگشاید و از صاحب‌نظران درخواست کند تا دیدگاه خود را به‌نحو ویژه و اختصاصی برای تارنمای ما بنویسند. نخستین پرونده درباره‌ی ربط و نسبت دین، سیاست و ناسیونالیسم است. تا کنون سه دیدگاه را چاپ کرده‌ایم که آخرین‌ش از بابک مینا (دوست گرانقدر و عجالتاً غایب‌الفیس‌بوک)‌ است. از شما دعوت می‌کنم که تاملات ارزشمند او را در این پیوند بخوانید.

از متن:
جداسازی سیاست و دین در ایران یعنی مبارزه با «رژیم یا پولیتیای اسلامی». رژیم اسلامی به دو معنا: نخست به معنای فرمی از حکومت؛ دوم به معنای فرمی از سازمان‌دهی عرصه عمومی که در آن فضای ظاهر شدن به حداقل می‌رسد و تبعیض میان شهروندان نهادینه می‌شود. جمهوری اسلامی فرمی از دولت است که از شکلی از سازمان‌دهی عرصه عمومی حمایت می‌کند که در آن فضای ظاهر شدن به حداقل برسد، برابری شهروندان محدود شود و آدمیان نتوانند گرد هم بیایند و «قدرت» پیدا کنند. اما اسلام محدود به چهارچوب نهادی جمهوری اسلامی نیست. اسلام به مثابه سیاست، به مثابه رژیم سیاسی (به معنای کلی کلمه) خارج از چهارچوب دولت نیز در کار تخریب برابری شهروندان (isonomia) و نهفتن فضای ظاهر شدن و جلوگیری از شکل‌گیری «قدرت» در میان شهروندان است. «آیا می‌توان راه‌حل سیاسی را به شیوه‌ای صورت‌بندی کرد که از پیوند مذهب با رادیکالیسم جلوگیری کند؟» بله، به شرط اینکه جداسازی سیاست از دین تنها معطوف به جدایی دولت از دین نباشد. سیاست سکولار باید در «فضای ظاهر شدن» ظهور کند، یعنی شهروندان قدرت بنیان‌ نهادن و شجاعت برابری داشته باشند. و این یعنی سکولارسازی از پایین. ... باید اسلام‌گرایی و سیاست اسلامی‌سازی را از پایین شکست داد. و این یعنی گشودن فضای ظاهر شدن، فضایی که شهروندان بتوانند در همه عرصه‌ها «قدرت» یابند. جداسازی دین و سیاست یعنی استقلال و قدرت عرصه عمومی؛ و تا این هدف متحقق نشود، هر گونه جداسازی سطحی و ناقص است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۲, جمعه

کیهان لندن

در این وانفسای رسانه‌ای که اپوزیسیون هنوز نتوانسته یک یا چند شبکه‌ی اثرگذار داشته باشد و فارغ از «من و تو» و «بی‌بی‌سی» (که هر کدام به‌دلیلی جداگانه در دسته‌ی «رسانه‌ی اپوزیسیون» نمی‌گنجند)، هر شبکه‌ی دیگری حکم محفل انس یا عطاری اکبرآقا یا سمساری طغرل‌خان را دارد، در زمانی که «صدای آمریکا» (فارغ از حذف و طرد پرسنل قوی و باسابقه) هنوز سلیقه‌ی انتخاب فونت فارسی‌اش در حد پارچه‌نوشته‌های «حاج ممد حسین‌آبادی از سفر حج خوش آمدی!» است، تارنما و برنامه‌های صوتی و تصویری و نوشتاری «کیهان لندن» یک امید و دلگرمی و احترامی در مخاطب برمی‌انگیزد. باید سپاس‌گزاری کرد از تغییراتی که در طراحی سایت و نوع برنامه‌ها در این دو سال اخیر به‌دست گردانندگان این کیهانِ در غربت انجام پذیرفته است. تا جایی که من می‌دانم، شایسته است «کیهان لندن» را نخستین رسانه‌ی حرفه‌ای اپوزیسیون بنامیم. دست مریزاد!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۷, یکشنبه

سم‌پاش‌م!

دیدم جاستین ترودو در پیام تسلیت‌ش برای مرگ فیدل کاسترو نوشته بود که رهبر فقید سبب بهبود چشمگیر وضع بهداشت در مملکت شد. یادم افتاد به دوستی از همین دیار آلمان که توفیق یافته بود سفری به کوبا داشته باشد. یک روز در منزل‌ش عکسی را نشان‌م داد از یک هواپیمای مخصوص سم‌پاشی بر فراز یک شهر. فکر می‌کنید داستان چه بود؟ هیچ! هنگام گردش در اطرف هاوانا می‌بیند این هواپیما روی سطح شهر به پرواز درآمده است. عکس در لحظه‌ای گرفته شده بود که هواپیما سرگرم خالی کردن حجمی بسیار گسترده از سم بود. همراهان کوبایی‌اش توضیح دادند که برای جلوگیری از شیوع بیماری و به‌خاطر قطحی دارو، هر از گاهی فیدل عزیز و مهربان همان سمی را که مثلاً باید روی مزارع و برای کشتن ملخ به‌کار ببرد، همچون باران رحمت انقلابی می‌ریزد روی سر مردم. بومیان باور داشتند که این مواد خودش مسموم‌کننده و عامل بیماری‌هایی بسیار وخیم‌تر است. این بود راه حل آن مرحوم مغفور در حل مشکل و تنها چشمه‌ای از کوشش‌های خستگی‌ناپذیر او در ارتقاء سلامت مردم‌ش.

بازتاب در بالاترین

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

هزار و یک شب


لژهای فراماسونری در ایران هر چه که بود، سرچشمه‌ی خیر و آبادانی و نوسازی و پیشرفت کشور شد. این لژها در پیگیری اهداف انقلاب مشروطه نقش انکارناپذیری داشتند و کارکردشان در طرح‌ریزی گذار تا حد امکان کم‌خشونت و بدون خون‌ریزی از استبداد صغیر محمدعلی شاه قاجار بی‌بدیل و سرنوشت‌ساز بود. با گذشت بیش از صد سال از تاسیس نخستین لژ فراماسونری هنوز که هنوز است همه از نویسنده و بقال به آن همچون «انجمن شیطان‌پرستان اجنبی‌ساخته» نظر می‌کنند. آنوقت مثلاً‌ «شورای انقلاب» یا «سپاه پاسداران» یا خود «بیوت فقیهانِ والی» منشاء هیچ شک و شبهه‌ای نیست در حالی که یا آغاز تباهی ایران بودند یا هنوز هم دست‌اندرکار تاراج این سرزمینند. هیچ‌کس نمی‌پرسد احمد خمینی یازده سال در جماران و تحت لوای پدر-فقیه-حاکم چه غلطی می‌کرد اما همه از کم و کیف فعالیت‌های فراماسونری محمدعلی فروغی هزار سوال دارند. آن لژها پر از ابهام و تاریکی و پلیدی بود اما تکلیف این محافلِ نزدیک به بهمن ۵۷ تا همین نهادهای ریز و درشت نظام مقدس یکسره روشن است و گویا هیچ‌کس اعتراض چندانی ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

ایده‌آلیسم سیاسی و ایده‌آلیسم فرهنگی


استاد رضا کیانیان را که می‌شناسید؟ نه در مقام بازیگر بلکه در مقام واضع نظریه‌ی مشعشع «سینمای ایران تنها سد فرهنگ‌های غیرآمریکایی در برابر آمریکاست». یک‌نفر به من بگوید ایشان اینهمه ادعاهای عجیب را از کجا آورده است! حضرت‌شان مدعی‌اند که جریان «موج نوی» سینمای ایران به یُمن انقلاب اسلامی توانست ادامه پیدا کند وگرنه اگر رژیم گذشته بر سر کار مانده بود هیچ بعید نبود که در اثر تهاجمات فرهنگ آمریکایی این سینما هم نابود شود. بعد ایشان مدعی است که ما سینمای اسرائیل را هم متحول کرده‌ایم و الگوی آنها شده‌ایم. الگوی سینمای اروپا و ژاپن هم ماییم به‌ویژه که آنان نابود شدند و فقط چشم امیدشان به ماست. ایشان می‌گوید آمریکا «برای اینکه آبروش نره این اواخر یکی دو تا اسکار هم به ما داد». اینهمه حماقت در قامت تحلیلگری به‌راستی شگفت‌انگیز است! ایشان در برابر آمریکاستیزی سرکوبگران فرهنگ در جمهوری اسلامی، یک نوع آمریکاستیزی روشنفکرانه اختراع کرده است و دائم هم در هر گفتگویی بر آن پافشاری می‌کند. اما چه کسی گفته است سینمای آمریکا یک جریان واحد و به‌زعم ایشان مبتذل است؟ چه کسی گفته ما باید افتخار کنیم که بدون بهره‌گیری از سکس و خشونت توانسته‌ایم فیلم بسازیم؟ این کلیشه‌های گفتاری در تحلیل سینمای جهان به چه کار ما می‌آید وقتی که حتی نمی‌توانیم عشق و تنانگی را بر پرده‌ی سینما به تصویر بکشیم؟ مگر نمی‌توان از سکس و خشونت در سینما بهره گرفت برای ارائه‌ی یک پیام یا درونمایه‌ی اخلاقی، دینی، معنوی یا هر چه ازین‌قبیل؟ اینکه خشونت در جامعه‌ی ما بیداد می‌کند مهم نیست؟ تنها اینکه در سینما نشانش ندهیم مایه‌ی مباهات است؟ اینهمه مغلطه فقط برای این است که شما را در این سینمای رانتی و اسلامی‌شده و به‌فسادکشانده‌شده همچنان بازی بدهند؟ سینمای ما خیلی خوب است چون «بدون اینکه قبلاً چک کنی می‌توانی با زن و بچه‌ات ببینی!». این حرف‌های صدمن‌یک‌غاز را نه که فکر کنید ایشان فقط به این جوانان حزب‌اللهی تحویل می‌دهد. خیر، تقریباً در هر گفتگویی ایشان را به حال خودش بگذاری عین گربه‌ی مرتضاعلی برمی‌گردد سر همین قصه. هنرمند ما رضا کیانیان است که هنر این مملکت روز به روز بیش‌تر در برابر ایدئولوژی شیعی سر خم می‌کند. سینمای ایران از ریخت افتاده است درست همانطور که خِرد رضا کیانیان. فقدان هر دو نیز تاسف‌انگیز است!

پس‌نوشت اول:
از دقیقه‌ی ۴۵:۵۵ تا دقیقه‌ی ۱:۰۰:۵۷ به این تئوری بدیع اختصاص دارد.

پس‌نوشت دوم:
ایده‌آلیسم سیاسی رضا کیانیان آن بود و ایده‌آلیسم فرهنگی‌اش این است.

پس‌نوشت سوم:
دوستان عزیز! من سخنان رضا کیانیان را کامل شنیده‌ام (او در سالیان پیش بازیگر محبوب‌م بود). برای پیش‌گیری از سوءتفاهم یا عدم اجحاف در حق ایشان به دو نکته اشاره می‌کنم و سپس گرانیگاه نقدم را باز می‌گویم. نخست اینکه صرف رفتن در جمع «افسران جنگ نرم» به‌خودی‌خود درست یا نادرست نیست. مهم این است که در آنجا چه بر زبان رانده می‌شود. بنابراین، کسی از صرف تیتر مطلب به این نتیجه نباید برسد که سخنران خائن یا ریاکار یا سازشکار یا توجیه‌گر نظام حاکم است. دوم اینکه خود من با دیدن تیتر همین گمان را در آغاز داشتم اما من هم مانند رفیقانی که در نظرها یا پیغام‌ها گوشزد کردند، از پاره‌ی انتقادی سخنان کیانیان خطاب به جزم‌های همین بسیجیان یا اینکه «مذهبی‌ها بسیاری‌شان ریاکارند و فرهادی نقش نادرستی به کاراکترش در فیلم نداده است» و ازین قبیل متعجب شدم و او را تحسین کردم. اما و هزار اما که بحث من اینها نبود و با خودم گفتم حتماً پیوند سخنان را مخاطب پیگیری می‌کند و خودش می‌شنود آن فرازهای مثبت یا شایسته‌ی ستایش را و نیازی به زنهار من نیست. فیلم را هم تقطیع نکرده‌ام که فقط آن پانزده دقیقه را اینجا بگذارم و کل‌ش را همخوان کرده‌ام. مسئله این است که در این بازه‌ی زمانیِ طرح نظریه‌ی سست ایشان درباره‌ی سینمای ایران، شما هم ریاکاری می‌بینید و هم سازشکاری و هم توجیه‌گری برای ایدئولوژی انقلاب اسلامی. هر چه گفته‌ام به همین دقایق بازمی‌گردد. البته آن قصه‌ها که ایشان مانند حبیب‌الله آیت‌اللهی منبر می‌رود که هنر ذات‌ش و اساس‌ش دین است و آن صغرا و کبراهای نامدلل برای چنین ادعایی نه چندان اهمیتی داشت، نه حساسیت‌برانگیز بود و نه چندان قابل مناقشه (بیش‌تر نظر شخصی و سلیقه است). کیانیان در این قریب به دو ساعت خیلی حرف‌ها زده است (از جمله آن داستان بی‌معنای «از انقلابی‌گری و ایده‌آلیسم در سیاست پشیمان‌م و می‌خواهم در هنرم انقلابی و ایده‌آلیست باشم»). مرکز ثقل این یادداشت بر همان دقایقی متمرکز است که به‌مانند سیئه‌ی کبیره منجر به از میان رفتن ثواب یا اثر همه‌ی حسنات گفته‌های او در آنات پیش از آن است. خیلی ببخشید! گاو نُه مَن شیری در ضرب‌المثل فارسی به همین سنخ رفتار اشاره دارد.

سبک زندگی ایرانی-اسلامی-تکنولوژیکی

یکی از بدترین تجاوزهایی که تکنولوژی به حریم خصوصی ما کرده، همین دادن اطلاعات و آمار به دیگران است. شما ببینید چقدر دعوا و کدورت و دلخوری پیش می‌آید که «فلانی چرا پیغام مرا دیروز دیدی اما الان پاسخ می‌دهی؟» یا همین که تلگرام و واتساپ و غیره آخرین تاریخ آنلاین‌شدن کاربر را به دیگران اطلاع می‌دهد. در برخی جاها به ما این اختیار داده شده که این گزینه را غیرفعال کنیم و نه خودمان و نه دیگران از وضعیت آف‌لاین و آن‌لاین و غیره باخبر نشوند. گاهی هم اجباری است. مثلاً من در فیس‌بوک ندیده‌ام که بتوانیم این ماجرای «پیغام در تاریخ فلان دیده شد» را برداریم. تازه اگر هم این کار را کنی برای دیگران سوال می‌شود که «این چه ریگی به کفشش هست که این امکان رو برداشته؟». انگار وضعیت پیش‌فرض و طبیعی و درست همین جنگلی است که تکنولوژی‌های امروزین برای ما درست کرده‌اند. خب چرا من باید بدانم که دیگری کِی پیامم را دیده است؟ مگر در ای‌میل که این مسخره‌بازی‌ها نیست تا کنون برای کسی مشکلی پیش آمده؟ این خبر چه دردی را از ما دوا می‌کند جز اینکه توقع و چشمداشت و فکر و خیال پدید آورد؟ عقل من فقط به سودآوری اینچنین امکانات زیانباری برای صاحبان فیس‌بوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای چت قد می‌دهد. این اطلاعات فقط جذاب است و هیچ‌کس به پیامدهای ناگوارش نمی‌اندیشد. همین جذابیت کافی است تا مشتری بیش‌تری به چنگ بیاورید. تکنولوژی با اینجور دست‌اندازی‌ها به حریم خصوصی ما دارد به روابط اجتماعی‌مان شکل و جهت می‌دهد و حتی آنرا بازتعریف می‌کند. ما به خودمان حق می‌دهیم از دیگری شاکی و گله‌مند شویم که چرا دیر پاسخ داده است. آن بخت‌برگشته هم اگر تا دیروز می‌توانست بگوید «ندیدم» الان متهم می‌شود به دروغ‌گویی چون فیس‌بوک می‌گوید دیده است. حالا اینکه شما سرسری پیغام را باز کنی و ببینی و یا اصلاً آن گزینه‌ی «همه را دیده‌ام» را تیک بزنی و هر فرض دیگری این میان کنار می‌رود چرا که اثبات‌ناپذیر است. به‌همین راحتی بدبینی و بی‌اعتمادی میان ما گسترش می‌یابد؛ با همین یک امکان ناروایی که در اختیارمان قرار داده شده است. به‌همین سادگی!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

درست می‌شود!


طرح‌های اسد بیناخواهی بی‌نظیر است! ولی فراموش نکنیم که رژیم همچنان ظرفیت اصلاح‌پذیری بسیار بالایی دارد. مثلاً صادق لاریجانی بد است ولی هاشمی شاهرودی پاک‌دست بود یا مصطفی محقق داماد اگر بر مسند قاضی القضاتی جمهوری اسلامی تکیه بزند، ما باید در لندن و واشنگتن و پاریس زنجیره‌ی امید تشکیل بدهیم و برای اصلاح‌طلبان هورا بکشیم و قلب بفرستیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۷, پنجشنبه

US against the world? Trump’s America and the new global order


Francis Fukuyama: "The danger to the international security system is as great. Russia and China have emerged in the past decades as leading authoritarian great powers, both of whom have territorial ambitions. Trump’s position on Russia is particularly troubling: he has never uttered a critical word about Putin, and has suggested that his takeover of Crimea was perhaps justified. Given his general ignorance about most aspects of foreign policy, his consistent specificity with regard to Russia suggests that Putin has some hidden leverage over him, perhaps in the form of debts to Russian sources that keep his business empire afloat. The first victim of any Trumpist attempt to “get along better” with Russia will be Ukraine and Georgia, two countries that have relied on US support to retain their independence as struggling democracies. ... There has been a lot of talk about the dangers of his finger on the nuclear trigger, but my sense is that he is much more isolationist at heart than someone eager to use military force around the world. When he confronts the reality of dealing with the Syrian civil war, he may well end up taking a page from the Obama playbook and simply continue to sit this one out."

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

نظام دهباشی‌پرور


دوستانی که دست‌شویی اینجانب را در سوئیت نازنین‌م در تهران تجربه کرده‌اند، نیک می دانند که نشستن روی توالت فرنگی در آنجا خودش یک‌جور جهش ایمانی از سنخ «دفع کنم یا بکشم بالا تف کنم» است. یعنی کرکگور هم می‌رفت آنجا مدتی بِر و بِر خیره می‌شد به آن اثر هنری (حالا مال ما را به‌جای مارسل دوشان، عباس لوله‌کش ساخته بود) و سپس می‌ماند که در این سرمای زیر صفر باسن مبارک را روی این بدتر از سنگ یخ‌زده در روز یخی در قطب یخی شمال بگذارد یا نه (به‌مثابه‌ی حدیث مشابهی از محمد بچه‌ی عبدالله راجع به کفر و ایمان و مورچه و شب تار). خلاصه اینجا هم داستان همین است. آنجا دست‌شویی من بیرون از نقشه‌ی خانه افتاده بود و برای همین از چهار دیوار، سه‌تاش با پشت‌بام یکی بود و اینجا هم که هر چهار دیوار داخل یک خانه‌ی قدیمی آلمانی است باز هم قصه همان است که بود. انگار اصلاً قرار نیست ما جز در سرما به مطالبات حداقلی و حداکثری مزاج مبارک لبیک بگوییم. شمای تحریمی که سر هر انتخابات نق نق می‌کنی، آیا یارای آنرا داری که اینجا هم موضع تحریم بگیری؟ یا از ترس ترکیدن مواضع‌ت مشارکت می‌کنی؟ خب صحنه‌ی سیاست هم همین است دیگر؛ پس از هر اجابت مزاج، اندکی آدم احساس راحتی و گشایش می‌کند. فقط کاش روزی به این نتیجه می‌رسیدیم که فارغ از مشکل دفع، به فکر جذب هم باشیم! یعنی فقط دغدغه‌ی خالی کردن روده و مثانه را نداشته باشیم و یک‌بار برای همیشه از تغذیه‌ی ناسالم هم دوری کنیم؛ بهمن امسال می‌شود سی و هشتمین سالی که داریم از فضولات روحانیت شیعه و روشنفکران هپروتی میل می‌کنیم و انگار نه انگار که این اصلاً غذا نیست و بهش در عرف و قانون و اخلاق و شرع و حقوق می‌گویند «مدفوع». زیاده جسارت شد! ولی برای اینکه این یادداشت خاطرتان را مکدر نکند، به این فیلم نگاه کنید تا چنان مکدر شوید که کدورت پیشین را فی المجلس از یاد ببرید. فکر می‌کنید چه چیزی یک آدم میان‌مایه‌ی امنیتی را چنان اعتمادبه‌نفسی عطا می‌کند که بیاید خارج و کل دولتمردان کشوری و لشکری پادشاهی پهلوی را بگذارد سر کار و ازشان فیلم بگیرد و بعد با تقطیع‌های از سر مصلحت نظام به نمایش بگذارد؟ چه چیزی حسین دهباشی را از یک احتمالاً بازجوی دوزاری بدل می‌کند به یک چهره‌ی رسانه‌ای با رنگ و لعاب فرهنگی و فکری و ملکات فاضله‌ی اخلاقی؟ سیستم! بله، سیستم! یعنی دقیقاً همان که محمدرضا نیکفر سالیانی پیش نوشت درباره‌ی جدی گرفتن جمهوی اسلامی. و من به روایت ناکافی او می‌افزایم جدی گرفتن انقلاب اسلامی منجر به این جمهوری نکبت را و جدی گرفتن پهلوی‌ستیزی منجر به آن انقلاب را و جدی گرفتن آنگونه از عدالت‌خواهیِ منجر به خواست براندازی نظمی که با همه‌ی استبدادش همچنان فرزند انقلاب تجددخواهانه‌ی مشروطه بود هر چند فرزند ناقص‌الخلقه. در عوض این بختک هزارسری که الان داریم و تنها یکی از ثمرات‌ش حسین دهباشی است، فقط دنده‌عقب در جاده‌ی توسعه نبود، بلکه دنده‌خلاص به‌سوی پرتگاهی بود که به عمر هر نسل عمق‌ش افزون می‌شود. ببینید این جوان رعنا با چه شعارهای زیبایی در خیابان شانزده آذر قدم می‌زند! ببینید کجا با او احساس نزدیکی یا دوری می‌کنید! امثال حسین دهباشی دست‌پرورده‌ی تمام‌عیار وقاحتی هستند که در «سیستم» هر روز بازتولید می‌شود؛ این سیستم پشتوانه‌ای دارد صدها سال بیش‌تر از عمر خودش. از دفع در سرما آغازیدیم و به سُریدن در مدفوع خاتمه دادیم.

پس‌نوشت:
یاد هما ناطق گرامی که از انگشت‌شُمار اذعان‌کنندگان به این حقیقت بود که پای‌مان سُر خورد، و با شعار گندزُدایی گند زدیم و گند خوردیم و گند خوراندیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۳, یکشنبه

«صادق زیباکلام»



خیلی هم عالی! خیلی هم صریح! خیلی هم روشن! صادق زیباکلام در پایان این گفتگو تنها وظیفه‌ی خود را حراست از نظام می‌داند، آنهم فقط به این دلیل که نظام قبلی را سرنگون کرده و از انقلابی‌گری پشیمان است. قرار است قدم به قدم جلو برویم. این جمله هم بی‌نظیر است: «این نظام اگر سقوط کند، لیبرالیسمی که تک تک یاخته‌هام بهش پایبنده، پنجاه سال می‌رود عقب!» و پیش‌بینی‌شان این است که از عربستان هم بدتر می‌شویم. عقل ایشان می‌گوید این نظامی که همه‌ی شاخص‌های حقوق بشرش در حد بقر هم نیست باید بماند تا زیباکلام مطالبات لیبرال‌ش محقق شود. کِی؟ در آینده. بعد چه می‌گوید؟ دقیقاً همین آینده را نفی می‌کند. «بعد نمی‌دانم چه می‌شود. ولی این نظام باید بماند». چگونه این خواست‌های یکسره متضاد با ایدئولوژی و رفتار نظام پا به جهان واقع خواهد گذاشت؟ هیچ پاسخی نمی‌دهد. حتی به خودش زحمت هم نمی‌دهد که بازنگری کند و ببیند آیا ما از ۱۳۷۶ تا الان «قدم به قدم» جلو آمده‌ایم یا عقب رفته‌ایم؟ یک کلمه هم از تخریب زیست‌محیطی کشور با طرح‌های آخوندی و کلاه‌بردارانه‌ی توسعه در این چهل سال سخنی نمی‌گوید و یک کلمه از مصیبت سوریه و لجن‌زار «مدافعان حرم» و «سردار عارف» حرف نمی‌زند. مهم این است که «قدم به قدم» کشور به‌سوی نیستی برود. این هم از لیبرال نسل انقلابی!

پس‌نوشت:
برعکس، هر چه که این رژیم زودتر از هم فرو بپاشد می‌توان به آینده‌ی ایران امیدوارتر بود. به‌سبک زیباکلام اتفاقاً باید گفت که اگر این نظام بماند، تا پنجاه سال دیگر هیچ لیبرالیسمی از دل‌ش بیرون نمی‌آید چرا که دیگر ایران کنونی توان بقاء حیات نخواهد داشت. این را از یاخته‌های زیباکلام هم که بپرسیم تایید می‌کند!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۰, پنجشنبه

Trump and American Populism - Michael Kazin


"Yet it would be foolish to ignore the anxieties and anger of those who have flocked to Trump with a passion they have shown for no other presidential candidate in decades. According to a recent study by the political scientist Justin Gest, 65 percent of white Americans—about two-fifths of the population—would be open to voting for a party that stood for “stopping mass immigration, providing American jobs to American workers, preserving America’s Christian heritage, and stopping the threat of Islam.” These men and women believe that most politicians ignore or patronize them, and they feel abandoned by a mass culture that prizes the monied, the cosmopolitan, and the racially diverse. They represent roughly the same percentage of their country as do the French who currently back the National Front and only about ten percent less than the British who voted for a British exit from the EU."

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

نظرنخواهی

متن پیش رو در پاسخ به دعوت بی‌بی‌سی برای نظرخواهی درباره‌ی مراسم بزرگداشت کورُش نوشته شد که البته صلاح ندیدند آنرا چاپ کنند. در صفحه‌ی مربوطه می‌توانید پاسخ‌های شایسته‌ی انتشار را بخوانید.

«گردهمایی پاسارگاد در کلیت خود نفی رژیم اسلامی بود و گویا در این اختلافی نیست. اما بزرگداشت کورُش دستِ‌کم پنج واقعیت را پیش روی ما گذاشت.

نخست، بزرگ‌نمایی اندک شعارهای عرب‌ستیز است که در آن زمینه و شرایط خاص می‌توان خوش‌بینانه به مقابله با ایدئولوژی اسلامی ترجمه‌اش کرد و بدبینانه همان را در گستره‌ای که روی داده محکوم نمود. انصاف حکم می‌کرد که قرائن خلاف را در دیگر شعارها نادیده نگرفت. اما پاره‌ای از چپ ایرانی به‌خیال نقد فاشیسم به جنگ مردمانی رفتند که از فساد و تباهی نظام فاشیستی به جان آمده‌اند. ندیدن این عصیان ضد اقتدار اسلامی و در برج عاج روشنفکرانه آرمیدن و معترضان را به چوب نژادپرستی راندن، آسان‌ترین راه است.

دوم، مرزبندی روشن معترضان با ناسیونالیسم شیعی است. در شعارها جمهوری اسلامی آشکارا با ستمگری و ستیزه‌جویی یکی دانسته شد و نیز دخالت خونبار در سوریه محکوم گردید.

سوم، بر آفتاب افکنده شدن بی‌مایگی واکنش‌هایی بود که باستان‌گرایانِ تندرو ضد بیانیه شاهزاده ابراز کردند؛ یعنی باورمندان به این پندار پریشان که می‌توان پروژه دین‌گردانی را در سطح ملی به راه انداخت و ایرانیان را به دین زرتشت درآورد.

چهارم، اهمیت این رخداد به‌عنوان نخستین صدای رسای اعتراض نسل جوان است در نفی ارزش انقلاب بهمن ماه. فارغ از تناقضات انقلابیان در تفسیر هنگامه انقلاب و آوار کردن تمامی مسئولیت تاریخ بر گرده یک شخص یا تقدیرگرایی تاریخی، چهار دهه سکوت یا تجاهل یا انکار نسبت به گردنه‌ای از گذشته نزدیک این ملت که کل سرزمین و باشندگان آن را تا نسل‌های آینده به سقوط و نیستی کشاند در فریادهای «جاوید شاه!» پاسارگاد پاسخ گرفت. چنین رویدادی ازین‌جهت افسوس‌برانگیز است که می‌تواند نشان‌دهنده به پایان رسیدن فرصت مخالفان رژيم پیشین برای مواجهه انتقادی و رادیکال با کارنامه خود باشد. این بی‌مسئولیتی تاریخی یک‌جا باید باز ایستانده می‌شد و نگرانی پدیدآمده از اقبال عمومی به خاندان پهلوی در میان اپوزیسیونِ هر دو رژیم می‌تواند به‌جای نادیده‌گیری دلالت‌های سیاسی هفتم آبان، به خودسنجشگری و درنگ بر امکان یک ائتلاف گسترده ضد نظام اسلامی برای نجات ایران بینجامد و دستِ‌کم این امیدواری و نیک‌نگری را نباید فرو گذاشت.

مسئله پنجم هم رویکرد گروه‌های سیاسی بود. در موضع‌گیری‌های رسمی اینان (حتی از سوی سلطنت‌طلبان سنتی) به‌نحوی کاملاً آگاهانه کوچک‌ترین اشاره‌ای به شعارهای چشمگیر در پشتیبانی از نهاد پادشاهی مشروطه با ارجاع مستقیم آن به شخص رضا پهلوی وجود ندارد.

به‌فرجام، هفتم آبان هم زنگ خطری برای تاراجگری بی‌حساب رژیم اسلامی بود و هم هشداری برای ارتدوکسی سیاسیِ ناواقع‌گرای اپوزیسیون.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

«شهریار» شهریار است.

مسئله این است: اگر سرجمع در گردهمایی پاسارگاد ده شعار سر داده شده باشد، چهارتای آن یا به نهاد پادشاهی باز می‌گردد یا به عنوان پادشاه یا به شخص در مقام پادشاه. یعنی اگر کسی ریاضی کلاس اول دبستان هم بداند می‌فهمد که خاستگاه این خیزش کجاست و چه دلالت‌های سیاسی روشنی دارد. شعارهای دیگر هم که همگی ضد رژیم اسلامی بود و در چنان کلیتی با همه‌ی براندازان (از حزب کمونیست کارگری تا جبهه‌ی ملی) مشترک بود، اگر بخواهد تفسیر جزئی‌تری پیدا کند باز ارجاعی ندارد مگر به خواست برقراری یک پادشاهی مشروطه منهای ستم و منهای ستیز و منهای ایدئولوژی اسلامی و منهای همه‌ی آنچیزی که جمهوری مقدس (با پشتیبانی صمیمانه‌ی مخالفان شاه در سه سال سرنوشت‌سازِ نخست) بر سر کشور و ملت ایران آورد. تفسیر آن مطالبات کلی در خود شعارها موجود است و نیازی به سنجه و میزان و ملاکی بیرون از آن نیست. به‌تعبیری، شعارهای جزئی‌تر و مشخص‌تر حاکم بر مخالفت عام با نظام کنونی است. اینکه هر گروه و دسته‌ای می‌خواهد از این رخداد صید خودش را داشته باشد البته طبیعی است اما لزوماً نه واقعیت‌مندانه است و نه کام‌یاب. به‌نظر من یک سنخ از نگرش حتماً از این رقابت در همان مرحله‌ی اول بیرون می‌افتد: ارتدوکسی سیاسی در معنای پافشاری بر جزم‌های نیندیشیده و تاریخی، خواه این جزم به جدال‌های کهنه در صد سال اخیر بازگردد و خواه به اصول تخطی‌ناپذیری که شرایط عینی عدول از آن را تکلیف می‌کند. ازین‌جهت، خشک‌مغزهای سلطنت‌طلبی که چندی پیش در لوای «حزب مشروطه» علیه رضا پهلوی (به‌عنوان تنها نماینده‌ی زنده‌ی سلطنت) بیانیه صادر کردند همانقدر از این قافله جا خواهند ماند که رفیق‌های ضد امپرالیست و کیهان‌وطن. به‌فرجام، از آنجا که جمهوری اسلامی به‌معنای دقیق کلمه خاک آن کشور را به توبره کشیده است (رک: آمار هولناک نشست زمین)، همه‌ی این دعواها و افشاگری‌های اپوزیسیون علیه اپوزیسیون چیزی جز خودزنی و صغارت نیست. درست مثل این می‌ماند که عزیز آدم را روی آتش کباب کنند و آن گوشه چندین مدعی نجات توی سر هم بزنند که «تو در ادعای عشق‌ت دروغ‌زنی!» و «تو از روز نخست به او خیانت می‌کردی» و «من یگانه عاشق راستین‌م!» و ازین قبیل. یعنی اوضاع ما و کشورمان همین‌قدر اضطراری و همین‌قدر شایسته‌ی زهرخند است.

پس‌نوشت:
تا جایی که من دیدم و شنیدم شعارهای مربوطه اینهاست: جاوید شاه / پهلوی، پهلوی / شاهزاده شاهزاده تولدت مبارک! / ای شهریار ایران برگرد به خاک ایران.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۴, جمعه

خودحکیم‌پنداری

یک آسیب بسیار شایع در میان ما اعتیاد به نصیحت‌های اخلاقی-روان‌شناختی به مردم ایران آنهم از سوی کسانی است که مدعی فعالیت سیاسی اند. این گرایش که شما همیشه وانمود کنید در جایگاه میانه ایستاده‌اید و یک طرف افراط است و یک طرف تفریط ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین راه حلی است که ممکن است به ذهن آدمی‌زاد برسد. پس از خیزش پاسارگاد هم موجی از همین نصایح مشفقانه در قالب‌های مختلف ارائه شد. ترجیع‌بند همگی هم توهم دموکراسی ناب و یکسان‌پنداری نمادهای سیاسی با عقب‌ماندگی و شخصیت‌های سیاسی با شخص‌پرستی بود. ژست‌های عصر روشنگری در برخی از این متن‌ها جای خود را حتی به روضه‌خوانی داد و گریستن بر غربت کورُشِ گرفتار در چنگال کورُش‌پرستان. وسواس آوانگارد و پیشرو بودن فقط هم مختص دوستان سوسیالیست نیست بلکه عزیزان اولترا لیبرال هم ساده‌انگارانه می‌پندارند که می‌توانند انسان ایرانی نوینی بیافرینند یکسره خود‌بنیاد و آینده‌اندیش و رها از بار گذشته و گذشتگان. آنان هم به‌دنبال جامعه‌ی ناب و یک انقلاب فرهنگی تمام‌عیارند. شوربختانه، تعبیر «کارخانه‌ی انسان‌سازی» روح‌الله خمینی عیناً درباره‌ی آمال و آرزوهای هر دو گروه صادق است. حجم رویاهای کودکانه چنان بالاست که دسترسی به فرد نویسنده عملاً امکان‌پذیر نیست. شما نمی‌توانید با کسی که در آسمان‌ها سیر می‌کند گفتگو کنید. نخست باید پاهای‌ش به زمین برسد تا بعد.

پس‌نوشت:
در میان ژست‌های سیاسی یک ژست هم همانا ناصح و روانکاو ملت ایران است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

پاسارگاد، پهلوی و دلالت‌های هفتم آبان

تنها هفت روز پس از مرگ بهت‌آور و اثرگذار علیرضا پهلوی و موج همدلی و همدردی ایرانیان و حتی پاره‌ای از اپوزیسیون پهلوی‌ستیز (رک: متن حمید دباشی)، میرحسین موسوی به‌نحوی بسیار معنادار در ۲۱ دی ماه ۱۳۸۹ تعبیر «خانواده‌ی مطرود پهلوی» را به‌کار بُرد. همان زمان نوشتم که این اظهارات نشان‌دهنده‌ی آن است که جنبش سبز باید بیش از پیش در اهلی کردن موسوی بکوشد. بدگویی از خانواده (و نه حتی خاندان) پهلوی درست پس از تکان عاطفی مردم از مرگ شاهزاده علیرضا تنها نشان‌دهنده‌ی نگرانی موسوی از روی‌آوردن ملت به آن خانواده بود و من سخن او را با اهمیت و دارای معنای سیاسی می‌دیدم تا کلیشه‌ای تکراری و پیشِ‌پاافتاده. این در حالی بود که به باور من واکنش مردم نسبت به آن خبر تلخ بیش از آنکه سیاسی باشد، خودشناسانه/اخلاقی بود (رک: متن مهرانگیز کار) در حالی که واکنش موسوی نه اخلاقی بود و نه سیاستمدارانه. تجمع پریروز در پاسارگاد چه‌بسا نخستین گردهمایی مردمی در پشتیبانی از همان خانواده‌ و رضا پهلوی بود. آنچه دیدیم کم‌ترین نشانه بر شکست چهار دهه نفرت‌پراکنی جمهوری اسلامی و اپوزیسیونِ چپ علیه پهلوی‌ها و به‌ویژه ناکامی توپخانه‌ی تخریب شخصیت شاهزاده به‌دستان پاک عزیزان ساکن ونیز و تورنتو و نیویورک پس از روی کار آمدن حسن روحانی است. من تمایل دارم که شعارهای «پهلوی پهلوی» و «تولدت مبارک شاهزاده!» را هم نشانی از وجود یک سلیقه‌ی مشخص سیاسی در جامعه‌ی ایران بدانم و هم اینکه به‌تبع آنرا گواهی بر حق انتخاب مردم در فردای فروپاشی رژیم اسلامی میان دو نظام سیاسی جمهوری و پادشاهی ارزیابی کنم (و توجه دارم که ممکن است کسانی به‌نفع رضا پهلوی شعار بدهند و همهنگام او را به‌عنوان یک سرمایه‌ی سیاسی برای دست‌یافتن به دموکراسی لیبرال فارغ از قالب حکومت یا حتی فقط برای نظام غیرپادشاهی ارزشمند بدانند).

پس‌نوشت اول:
کاش مصاحبه‌گر دست‌کم یک پرسش و اشاره‌ی کوتاهی هم در باب شعارهای پهلوی‌بنیان داشت!

پس‌نوشت دوم:
دوستان گرانقدر و خوش‌فکر چپ که این گردهمایی را هراسناک و فاشیستی یا نشانه‌ی عقب‌ماندگی و ناتوانی از سنجش خویشتن دانسته‌اند، چه‌بسا بد نباشد به این نکته هم بیندیشند که مردم در شرایط ویژه دارای کنش‌ها و واکنش‌های خاص همان وضعیت هستند و می‌توان میان این موقعیت‌ها تفاوت گذاشت و همه را با هم جمع نبست و سپس بی‌ارزش جلوه نداد. به‌عنوان نمونه، سکوت جامعه‌ی مدنی ما در قبال فاجعه‌ی سوریه هیچ اختصاصی به چپ و راست و مدافع رژیم و مخالف رژيم و باستان‌گرا و اسلام‌گرا ندارد. همه کمابیش بی‌تفاوت بودیم و رژیم به‌آسانی توانست کالای تقلبی خود را به ما بفروشد. به‌ویژه وقتی روشنفکران یا سکوت کردند یا ستایشگر قاسم سلیمانی شدند، از مردم کوچه و بازار چه توقعی است؟ سرزنش ناسنجیده ره پیمودن و نامنتقدانه نگریستن به امور را نخست باید متوجه نخبگان جامعه دانست نه توده‌ها. تجمع دیروز بیش از هر چیز پاسخ بخشی از جامعه و صدای پاره‌ای از مردم ایران ضد امت‌سازی و پهلوی‌ستیزی رژیم و بخشی از اپوزیسیون همان رژیم است و من ترجیح می‌دهم آن شعارهای ضد عرب را هم (البته صرفاً در اینجا) به دلزدگی از اسلام سیاسی برگردانم تا نفرت از یک نژاد خاص.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

سوریه و اپوزیسیون رژيم اسلامی


این میان مقاله‌ی درخشان حامد هاشمی را با عنوان «سوریه؛ میراث شوم» نباید از دست داد. برای اینکه بدانید اوضاع چقدر وخیم است به سخنان آقای جواد خام در برنامه‌ی «این هفته» شبکه‌ی من و تو گوش بسپارید که ناباورانه از جنگ نیابتی جمهوری اسلامی در سوریه ذیل عنوان «تامین امنیت، حفاظت از ایران و تمامیت ارضی» پشتیبانی می‌کند (از دقیقه‌ی ۳۲:۱۳ به بعد). یعنی شما می‌توانید کنشگری سیاسی را از عضویت در کابینه‌ی شاپور بختیار بیاغازید و به تایید مدافعانِ حرم ختم کنید. تاسف کم‌ترین چیزی است که می‌توان درباره‌ی این سخنان آنهم از یک نیروی اپوزیسیون رژیم اسلامی داشت! بخوانید خطوط حامد را تا بدانید مرده‌ریگ انقلاب اسلامی و سکوت ما چه آبرویی از ملت ایران و کورُش بزرگ و کل تاریخ این سرزمین بُرده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

آیت‌الله خمینی و روحانیت؛ سنت در برابر سنت


از متن:
«در سنتِ هیچ کدام از منظومه‌های معرفتی نمی‌توان یک نظریه را به‌صرف مخالفت با آن یا بنیادگذارش یا نتایجش یکسره از بافتار آن سنت و تاریخی که از سر گذرانده، جدا کرد. به‌همین ترتیب، خمینی را هم نمی‌توان به‌سادگی «استثناء» به‌شُمار آورد و او را از سنت فقه شیعی و الهیات امامیه بیرون دانست یا اخراج کرد. رویارویی‌های ساده‌اندیشانه‌ای که روح‌الله خمینی را در تاریخ شیعه بدعت‌گذار می‌نامد و می‌خواهد با نسبت دادن چنین وصفی حساب کل این مذهب را از شخص مذکور جدا کند، متوجه نیست که چنین رویکردی نه فقط خمینی که تمامی فقیهان و الهیدانان شیعه را از آغاز زایش این فرقه تا کنون بی‌جایگاه خواهد کرد.
برائت روحانیت شیعه از خمینی نمی‌تواند این پرسشِ روش‌مندانه را پاسخ دهد که چگونه اسلام سیاسی او میوه‌ی این خاک نیست اما دیگر نظریه‌ها برآمده از همین بستر است. خمینی را باید پذیرفت، به رسمیت شناخت و سپس به نقد آن سنتی دست یازید که خمینی‌پرور است. ولایت فقیه آخرین حلقه از زنجیره‌ی گرایشی نیرومند به قبضه‌ی قدرت سیاسی در سنت شیعی بود و فقط گوشه‌نشینان، گلایه‌مندان، مشاوران و همدستان پیشین را با حکمران جایگزین کرد.
عالمان منتقد باید نخست تیغ سنجش خود را برای مقدمات بنیادینی چون حق حاکمیت الهی، اراده‌ی آغازین آیین به سلطه‌گری، تمنای قدرت در تشیع و در نهایت مشروعیت‌بخشی مذهب به سیاست به کار گیرند وگرنه همان مقدمات همچنان استعداد آنرا دارد که به فرجام دیگری مشابه تجربه‌ی ویرانگر و شکست‌خورده‌ی جمهوری اسلامی بینجامد.»

فیلون اسکندرانی

آری! در آغاز فیلون اسکندرانی بود و سپس بدل شد به ادموند برک. من می‌خواستم همچنان در دایره‌ی الهیات بمانم و از شدت علاقه به یهودیت تصمیم گرفته بودم که روی آراء این اعجوبه‌ی تاریخ اندیشه کار کنم. بعد البته با از سر گذراندن رخدادهای جنبش سبز به‌کل منصرف شدم و به‌سوی فلسفه‌ی سیاسی گرایش پیدا کردم. گفتم شاید این خلاصه از دیدار با مصطفی ملکیان برای دوستان خواندنی باشد. از جهت دِین شخصی‌ام به او (با وجود انتقادات عمومی‌ام که چاپ هم شده است) باید یادداشتی جداگانه نوشت.

ملاقات با ملکیان، ششم آبان ۸۷، نشر شور:

۱. فیلون اسکندرانی ریشه‌ی الهیات اسلامی، مسیحی و یهودی است. چرندیات فلسفه‌ی او تبدیل به اصول الهیات این سه دین شد و سخنان ارزشمندش مغفول ماند.

۲. به روحیه‌ی شما نزدیک است چون تلاقی علائقِ سامی، الهیاتی و فلسفی شماست.

۳. خوانش فیلون مهم‌ترین ثمره‌اش آن است که نگرشِ شما را به الهیات به‌کلی دگرگون می‌کند.

۴. تمام این سخنان در باب «نور محمدی» و اینکه «ما همه نور واحد هستیم» ریشه در فلسفه‌ی او دارد.

۵. برای آنکه موضوع محدودتر شود می‌توانید این مسائل را به‌عنوان محور کار در نظر داشته باشید:
الف) تلقی فیلون از وحی: خصوصاً این موضوع از جهت لوازم‌ش و ریشه‌یابی الهیاتِ سه دین مهم است.
ب) عقل و دین در فیلون

۶. فیلون در دوران هلنیستی/نوافلاطونی می‌زیست. اهل اسکندریه بود و خودش یهودی بسیار ارتدوکس و متعصبی بود و تعجب آنکه فیلسوفی با این اهمیت در میان ما مغفول واقع شده است و بیش‌تر به فلوطین ارج نهادیم.

۷. می‌توانید این موضوع را بردارید و همراه با نقد به‌سرانجام برسانید. چون در مقطع ارشد هستید توقعی بیش از این و در حدی گسترده‌تر نیز از شما نمی‌رود.

۸. من رسماً هیچ سمتی در پایان‌نامه قبول نمی‌کنم اما هر کمکی از دستم بربیاید از تدوین چهارچوب رساله گرفته تا بررسی محتویات آن به‌خاطر علاقه‌ام به شما دریغ نمی‌کنم.

۹. به‌نظر من بهترین شرح نوشته شده بر فلسفه‌ی فیلون از آنِ وُلفسن است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه

سویه‌های فرهنگی مهاجرت

این پرسش یا مشکل را می‌خواستم فقط برای آن دسته از فهرست مصاحبان بفرستم که بیرون ایران زندگی می‌کنند. بعد دیدم کار درستی نیست و مسئله را بی‌جهت محدود و یک‌سویه می‌کند. اینها به‌هرحال تجربه‌ی ما یا برخی از ماست که از فضای درون کشور دور شده‌ایم و چه‌بسا برای آنانکه هنوز ایرانند یا تا اطلاع ثانوی ایرانند یا تا آخر عمر ایرانند، بد نباشد که بدانند اگر روزی (بر فرض ممکن یا محال) کشور را ترک کنند آنگاه با چه تغییرها و تفاوت‌های اندک اندک پدیدآمده‌ای دست و پنجه نرم خواهند کرد. مشکل این است: من گاه احساس می‌کنم با زبان کسانی که از ایران برای‌م پیغام می‌فرستند بیگانه شده‌ام و واژگان‌شان و نحوه‌ی خطاب‌شان به طرف مقابل به‌نظرم بی‌ربط، برخورنده و گاه حتی به‌شدت توهین‌آمیز می‌آید. یادم است که با همپای زبانی‌ام نشسته بودیم در کافه‌تریای دانشگاه اوزنابروک و سرگرم بده‌بستان و تمرین بودیم که نوجوان سبکسر و بسیار اعصاب‌خُردکنی که یک‌بار اتفاقی در قطار از شوربختی دانست که ایرانی‌ام و کل مسیر وقت من و دوست‌م را گرفت، سر و کله‌اش پیدا شد. همپای اینجانب دو رگه‌ی کره‌ای-آلمانی است و فرآورده‌ی خیلی خوب و زیبایی هم (همچون بسیاری از دو رگه‌ها) از آب درآمده است. این جوانک افزون بر ادا و اطوارهای احمقانه‌اش پس از آنکه فهمید او آلمانی است، نه گذاشت نه برداشت و بی‌درنگ اصطلاح «چشم زنبوری» را آنهم به زبان آلمانی به‌کار برد. دوست من هم ناراحت شد و گفت «این واژه محترمانه نیست». بچه پررو قبول هم نمی‌کرد که سخن نادرستی بر زبان رانده است. خلاصه آن روز من به‌غایت شرمنده‌ی او شدم. بعد گفتم که در ایران در بسیاری جمع‌های دوستی اینجور شوخی‌ها عادی است. او پرسید «یعنی شما دارید دائم به همدیگر توهین می‌کنید؟». من به فکر فرو رفتم. حالا از آن زمان نزدیک یکسال می‌گذرد. پیامک‌ها و شوخی‌های برادر و دوست و آشنا را دیگر نمی‌فهمم. اصلاً شوکه می‌شوم وقتی برخی واژگان را در جملات‌شان خطاب به خودم می‌بینم. هیچ منطق و پیوندی میان گپ و گفت قبل و این جمله‌ی ناشایست نمی‌توانم برقرار کنم. احساس می‌کنم طرف ناگهان و بی‌هیچ دلیلی زبان به دشنام و طعن و آزار گشوده است. اگر بخواهم تمثیلی بیاورم مثل آن است که دارید یک اردک را نوازش می‌کنید و ناگهان او شما را گاز می‌گیرد، یا در خیابان با کسی معاشرت کوتاهی می‌کنید و او به‌ناگاه به شما پرخاش می‌کند در حالی که آب دهان‌ش هم به سر و صورت‌تان می‌خورد یا در میانه‌ی گفتگو با بت‌من یک‌هو می‌بینید جوکر در برابر شماست (این مثال آخر هم برای علاقمندان به اسطوره‌های سینمایی). خلاصه وضع ناخوشایندی است. تفاوت‌های فرهنگی فقط با جامعه‌ی میزبان نیست بلکه پس از مدتی تازه متوجه می‌شوید که دیگر با زبان و نحوه‌ی محاوره‌ی جامعه‌ای که در آن بیش از سی سال زندگی کرده‌اید هم بیگانه‌اید. من که از وقتی ایران را ترک کرده‌ام بازگشتی نداشته‌ام و شاید دیگر نتوانم هم که به سرزمین‌م سری بزنم. ولی از دوستانی که تجربه‌ی سفر به میهن پس از سالیانی دوری را داشته‌اند، بسیار شنیدم که با فضای جامعه احساس غربت و بیگانگی و ناآشنایی می‌کنند. نمی‌دانم چه مقدارش طبیعی است و چه مقدارش را باید از بین برد. این را هم نمی‌دانم که آیا سنجه‌ای بیرونی برای ناشایستی یک واژه داریم یا نه. دستِ کم این است که دوری جغرافیایی منجر به دوری فرهنگی می‌شود. یک‌بار دوست گرانقدری گفت که ما با ترک ایران جهان‌وطن نمی‌شویم بلکه بی‌وطن می‌شویم و دیگر به هیچ‌جا تعلق نداریم. این روزها سخن‌ش گاه و بی‌گاه در گوش‌م زنگ می‌زند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۹, پنجشنبه

از خرافه‌های مبارزاتی

برای به ‌سرانجام رساندن یک هدف سیاسی (افزون بر نقشه‌ی راه) هم باید پشتوانه‌ی اجتماعی داشت و هم در زمان مناسب در مکان مناسب بود. اما از کام‌یابی‌های نظام مقدس یکی هم این است که برای همه‌ی ما جا انداخت که اگر کسی دم از مبارزه با این رژیم زد باید برای اثبات صداقت و درستی گفتارش یا برود زابل معلمی کند یا دیگر نهایت‌ش در تهران کتابدار حسینیه‌ی ارشاد بشود و آخرش هم سربازان گمنام و پاسداران خوش‌نام بیایند سراغ‌ش و خِرکشان ببرندش برای ادای پاره‌ای توضیحاتِ مبتنی بر توفیق اجباری. حالا نه که آیت‌الله خمینی از قم انقلاب را به ثمر رساند، نه که در تمام پانزده سالی که در نجف سماق می‌مکید توانست کاری از پیش ببرد، اپوزیسیون او هم باید همانگونه باشد. انگار نه انگار که رهبر عظیم الشان زمانی حرف‌ش خریدار پیدا کرد که نعلین را بر خاک «نجس» فرانسه در «دار الکفر» گذاشت. آن روشنفکری بیمار و خودآزار و معنوی‌مشرب و ریاضت‌کش و سیاست‌نفهم و به‌شدت ساده‌لوح هم به این رویکردهای منفی و بدبینی‌های بی‌پایه به جنبش‌های اعتراضی که سرش بیرون مرز پرگهر باشد، دامن زده است. همه‌ی پیش‌فرض‌ها و اصول اولیه‌ای که در ذهن ما حک شده فرآورده‌ای جز بقای جمهوری اسلامی ندارد. کاش این را بفهمیم و با عینک دیگری به خودمان و دیگران بنگریم! آن‌گاه چه‌بسا بشود آینده‌ای را منهای این بختکِ تا کنون چهل ساله متصور شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

شهبانو


امروز تولد شهبانو فرح پهلوی است. من هرگاه نگاره‌ای از این زن ستایش‌برانگیز می‌بینم، تنها و تنها افسوس می‌خورم. بزرگی ملکه یادآور گزینش حقارت در بهمن ۵۷ است. تصویر فرح آینه‌ی تمام‌نمای خُسران بی‌بازگشت ملت ماست. وگرنه جای او نه در غربت که در میهن خودش است. اما کدام وطن؟ کدام ایران؟ فقط هم او نیست. هزاران زن بزرگ و ارزشمند و ایران‌ساز در این چهل سال یا نابود شدند یا بودشان هم‌تراز نبودشان شد. چنان ایرانی ساختیم که هر ویرانگری‌ای در برابرش کم بیاورد. پس از اینهمه فلاکت، تازه با موج نویی از توجیه و بزک و به رخ جهانیان کشیدنِ «میانه‌روها» روبروئیم. اکنون کسانی به خود می‌بالند که با فروپاشی آن رژیم سرفرازانه پیوند دیانت و مدنیت را جشن گرفته‌اند، چرا که کام‌یابی‌های گذشته هیچ ربطی به زنان نداشت و تصنعی و زوری و اجنبی‌فرموده و از همه شوم‌تر پهلوی‌بنیان بود. جامعه‌ی ما چیزی را که نه چندان آسان به‌دست آورده بود، از خودش ندانست و یک‌شبه به ثمن بخس حراج‌ش کرد. ذهن‌های خُرد و کوژ و بدشالوده به چهار دهه زن‌ستیزی می‌گوید آشتی دین و تجدد. از پس اینهمه تیره‌روزی، هنوز هم گره‌ها و نفرت‌های دیرین درمان نشده است. همین چند روز پیش در مستند پهلوی‌ستیز بی‌بی‌سی با عنوان «مهمانی بزرگ شاه» (که دستِ بر قضا با هذیان‌های اروپامحور و همهنگام بومی‌گرای ندیمه‌ی ملکه پایان می‌یابد)، جناب عبدالکریم لاهیجی فرمودند که شاه با روحانیت بد کرد و شاید دست به کشتار هم زد و الا خمینی در آغاز خواسته‌های خودش را در قالب نامه نوشت. یعنی نه فقط در آستانه‌ی آن بهمن شوم که تا همین امروز هم گرامیان قدیمی خود را به کوچه‌ی علی‌چپ می‌زنند. انگار که حاج آقا روح‌الله یک مرد خدای بی‌آزار و صرفاً ناصح بوده است، تو گویی روح آیت‌الله بروجردی در او حلول کرده بود و اشتباه شاه سبب اختلال روحی و جایگزینی روح شیطان با نسخه‌ی پیشین شد. انگار نه انگار که این خمینی از همان آغاز دهه‌ی سی در «کشف الاسرار» حرف اول و آخر خود را زده بود. بعد هم کدام خواست‌ها؟ مطالبات خمینی چه بود؟ بله! از بدبختی ما همین بس که وقتی می‌خواهیم از فرح دیبا و شکوه و فرزانگی و زیبایی سخن بگوییم، ناچاریم ختم کنیم به روح‌الله خمینی و دنائت و تبهگنی و زشتی. به‌تعبیری که در هنگام مرگ او رایج شد، رحلت جانگذارِ تاریخ ما پس از انقلاب اسلامی هرگز نمی‌گذارد که از فرح چیزی بگوییم و گفتارمان تلخ و ناخوشایند نشود. نکته‌ی تاریخ ما همین‌جاست؛ استبداد فرهیختگان را با نام «آزادی» جایگزین کردیم با استبداد تبهکاران (بیابید دموکراسی‌خواهان و مبارزان ضد دیکتاتوری را). پادشاهی ما ایراد داشت اما جمهوری‌ِمان فقط نکبت‌بار است.

پس‌نوشت:
زادروز بانوی «پیشین» ایران فرخنده باد!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۸, یکشنبه

حجاب‌م آرزوست! - دو

من جای جمهوری اسلامی بودم به آزاده معاونی می‌گفتم یک مقاله بنویسد با دو محور زیر:

۱. ادعای اینکه اکثریت زنان ایرانی حجاب را (فارغ از اجبارش در شرایط فعلی) آزادانه و با کمال میل انتخاب می‌کنند

۲. تاکید بر دوگانه‌ی گمراه‌کننده و بسیار اثرگذار خارج‌نشین/داخل‌نشین و ارزش‌زدایی از دسته‌ی نخست

البته خدای نکرده در آنچه ایشان نوشته هیچ‌کدام از این دو یاوه یافت‌شدنی نیست!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

«به‌نظر من»

باید جایی ایستاد و از آنجا جهان را سنجید. امکان تغییر منظر همیشه وجود دارد و همواره باید آنرا ممکن دانست و برای‌ش پذیرا بود. اما نخست و پیش از هر چیز باید یک جای‌گاه داشت برای سنجش خوب از بد و درست از نادرست. این جای‌گاه در عین اینکه بن‌مایه‌های عینی و بیرونی و همگانی دارد همهنگام بسیار ذهنی و درونی و شخصی است. از دست دادن این زمین یعنی خالی شدن زیر پا و سقوطِ بی‌بروبرگرد. بدون یک منظر و دیدگاهِ قوام‌یافته‌ی فردی هیچ چیزی جز جنون و بی‌موضعی در انتظارمان نیست. «نسبیت» بزرگ‌ترین دوست و همزمان بزرگ‌ترین دشمن ماست.

Syria II


Shame on the whole world to just watch the bloodshed in Syria and let the Assad regime to continue this horrible slaughter.

«نُرمالیزاسیون»

مقام معظم رهبری یک عُمر فرمودند و گلوی‌شان از شُمار تکرارِ این فرموده باد کرد که شجره‌ی طیبه‌ی انقلاب علی‌رغم مشکلات داخلی و خارجی که منجر به ریزش‌هایی می‌شود، در عوض رویش‌های‌ش در نسل جوان شگفت‌آور بوده است. پس از انتخاب حسن روحانی و سونامی هواداران اعتدالی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران که بسیاری از هم‌پالکی‌ها و دوستان و آشنایان ما را هم با خودش بُرد به جایی که غم نباشد، هر روز و با هر مناسبتی بیش‌تر از پیش به این نتیجه می‌رسم که ایشان به‌یقین از زمره‌ی «أولی الابصار» است. بزرگ‌ترین مشکل ما این است که گمان می‌کنیم در مواجهه با این رژیم یک جامعه‌ی مدنی پویا و باهوش و زیرک داریم. تردید در این پیش‌فرض می‌تواند نخستین گام برای بهبود اوضاع باشد. تنها بسنده است که دستاوردهای خودمان را در این بیست سال با دستاوردهای حکومت بسنجیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۲, دوشنبه

On Political Theology - Mark Lila


The interesting conversation related to the Mark Lila's idea of the political theology. Regardless of their multiculturalist view that we should bring the idea of laicity or democracy out of the local traditions, you could find some useful inspirations by this dialogue. For example, we really need to work on the meaning of the political Islamic theology, its history and its mutation in the contemporary era. All we knew about the political theology is mostly on the Christianity. Let's think about the Islamic will to the power. Lila gives audiences one clue about the importance of "Sharia" for understanding the political theology in the Islamic context.

P.S.
The speech of José Casanova between 42:40 and 43:21 is really funny and important. He says about the complexities of the American constitution and the result of imitation in other countries. :)))

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

Regressive Left


Mandatory Islamic veil is not part of the Iranian culture and if it is, we should fight against this cultural suppression in any country. Discrimination and misogyny is not respectful. #RegressiveLeft

قفس‌شهرها

خب نوبتی هم باشه نوبت غر زدن دوباره درباره‌ی شهرهای کوچک است. آقایان! خانم‌ها! من هر بار از خانه بیرون می‌روم حس می‌کنم در زندان‌م. این شهرها عین شهرک سینماییه. واقعاً حس می‌کنم دکور زدن و فردا پس‌فردا همه‌شو جمع می‌کنن. اینها شبیه شهر واقعی نیست. عین ماکت می‌مونه. می‌دانید در این شهرها چه حسی دارم؟ کارتون هادی و هدی (و ایضاً مامان و بابا و مادربزرگ و آق‌بابا) رو یادتونه؟ من در همان کودکی هر وقت این کارتون را می‌دیدم احساس تنهایی و غربت و بی‌کسی و بی‌جایی می‌کردم. چرا؟ دکور این برنامه‌ی عروسکی طبق روال اینگونه برنامه‌ها پس‌زمینه‌ی سیاه داشت و آنوقت مُشتی چیز (دقیقاً چیز) به‌عنوان خانه و مغازه و خیابان و تیر چراغ‌برق گذاشته بودند وسط صحنه. این شهرها هم عیناً همان است؛ روز‌های‌ش خنده‌دار است و شب‌های‌ش گریه‌آور. در اتمسفر این قفس‌شهرها آدم به خودش و زندگی‌اش می‌ماسد و در رخوت و خمودگی و افسردگی اوقات‌ش سپری خواهد شد. نکنید! از جابه‌جایی هم نهراسید! هراس از نقل مکان به شهرهای بزرگ همانا هراس از پیشرفت و فعالیت بیش‌تر و سطح زندگی خود را بالا کشیدن است (تابلوئه دارم با خودم حرف می‌زنم؟).

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

Reminder


To all the Iranian intellectuals and politicians who wanted to change the world, but ruined the whole country and region.

P.S.
Shah wanted to modernize Iran, but no one knew about the dark sides of the tradition and its potentiality to combine with the specific ignorance of his leftist opponents. He, himself, warned about the evil coalition and neglected it at the same time. When you recognize the symptoms of a dreadful illness, you have to do surgery at the right moment. The revolution of 1979 was the biggest failure of all efforts to be aware of ourselves and others. The fake self-consciousness led to commit suicide in front of the global scene.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه

Unity For Freedom

Reza Pahlavi: "The Islamic Republic sustains itself through terror, abuse, conflict, and war. The theocratic state was founded on the principle of Khomeini’s belief that war is a divine gift bestowed upon the Islamic Republic by God. It is therefore incumbent upon the United Nations to be vigilant and aware that the theocratic state welcomes and indeed encourages conflicts, for it is only through these means that it can consolidate its hold over Iranians and extend its influence in the region."
#UnityForFreedom

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

ابن ادریس، «اعدام زن محارب» و کشتار تابستان ۶۷


از متن:
«جدال پرآوازه و مکتوب بنیانگذار جمهوری اسلامی با محمدحسن قدیری بر سر حکم شطرنج، برعکسِ بسیاری از تحلیل‌هایی که آنرا شاهدی بر تجدد خمینی و فقه پویای شیعی می‌گیرد، بیش از هر چیز نشان‌دهنده اولویت سیاست بر دین نزد اوست. دین سیاسی فی‌نفسه چنین امکان جولانی را می‌دهد و برای همین هم خمینی همیشه سیاست دینی را مقدم بر خود دین می‌شمرد. اشاره خمینی به «ضرورت تمدن جدید» در همان نامه چیزی جز زنهارش بر مخاطرات از دست دادن قدرت سیاسی نیست. او از دید خودش به‌عنوان حاکمی الهی، به مقتضیات سیاسی پایبند بود و از دیگران هم می‌خواست که اصل قضیه را دریابند؛ این حکومت الله است و باید به هر قیمتی آنرا حفظ کرد. از همین رو بود که تاکید می‌کرد حفظ حکومت از نماز و روزه و حج نیز واجب‌تر است. وگرنه همین مردم در دوران طاغوت نیز نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند و حج می‌گزاردند.»

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

باستان‌گرایی؟


شما یا باید نابغه باشید یا دیوانه تا بتوانید انقلاب اسلامی را محصول خیانت فرح پهلوی به «آرمان اصیل ایرانشهری» بدانید و او را عنصر نفوذی در دستگاه سلطنت ارزیابی کنید. به‌راستی آنچه که ته ندارد، اوهام است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

چیست آنچه نامندنش «اروپامحوری»؟

۱
دوست عزیزی دارم دو رگه‌ی آمریکایی و آلمانی. چند روزی در مونیخ مهمان‌ش بودم. هر دو درباره‌ی ادموند برک کار کرده‌ایم و گفتگوهای بسیار لذت‌بخشی داشتیم. حس بی‌مانندی است که دو دوست بر سر یک حوزه‌ی مشخص وقت گذاشته باشند و هر کس حرف می‌زند، دیگری بداند حتی کدام بخش کتاب مورد ارجاع اوست. دوست‌م باهوش و داناست و شاخک‌های سیاسی‌اش خوب کار می‌کند. درباره‌ی ایران بسیار سخن گفتیم. یک‌بار در پارکی وسط شهر زیبای مونیخ نشسته بودیم به بستنی خوردن با آبجو. در ضمن صحبت‌ها او گفت که یک نشریه‌ی پرشُمار آلمانی با فرح همسر شاه سابق ایران گفتگو کرده است. بعد ادامه داد «این همسر مردی است که مردم‌ش را شکنجه می‌کرده. دوست داشتم به نشریه نامه‌ای بفرستم و بگویم چرا به این آدم تریبون می‌دهید؟». من اول کمی جا خوردم. حس می‌کردم کسی دارد درباره‌ی تاریخ کشورم حتی داغ‌تر از چپ‌های خودمان قضاوت می‌کند. به دوست گفتم «ولی این زن حساب‌ش از شاه جداست. به‌خاطر خدمات فرهنگی‌اش و علاقه‌اش به هنر و هنرپروری یادآور ماری آنتوانت یا حتی فراتر از اوست. البته آن زمان حتماً شکنجه بوده، اما درباره‌ی کم و کیف‌ش دروغ زیاد گفته شده است». دوست می‌پذیرفت که درباره‌ی وضع حقوق بشر در زمان شاه پروپاگاندای منفی بسیار نیرومندی وجود داشته است. داستان ترور آن جوان آلمانی هنگام بازدید شاه از بخش غربی را هم به دقت می‌دانست. با اینهمه به من گفت «شاه در غرب و میان مردم ما محبوب نبود و هر بار می‌آمد اروپا علیه‌‌ش تظاهرات راه می‌افتاد». با خودم اندیشیدم چقدر جالب است که الان یک چهره‌ی امنیتی در هیات رئيس‌جمهور رژیم اسلامی می‌آید اینجا و هیچ سازمان غربی یا نهاد جهانی حقوق‌بشری یا آزادی‌خواه مو بوری پیدا نمی‌شود که علیه‌ش تظاهرات کند!
۲
من و دوست بر سر فرهنگ‌باوری و چندگانگی فرهنگی اختلاف داریم. چقدر در خانه‌ی دنج‌ش بحث کردیم سر این چیزها؛ سیاست آمریکا در منطقه، رویکرد بایسته درباره‌ی سنت‌های فرهنگی این خطه و اینکه در نهایت دموکراسی داریم یا دموکراسی‌ها؟ لیبرالیسم داریم یا لیبرالیسم‌ها؟ او که پدرش آمریکایی است از جمله درباره‌ی آن کشور دیدگاه بسیار دست اول و البته منتقدانه‌ای داشت. می‌گفت آمریکا پس از جنگ دوم جهانی کعبه‌ی آمال آزادی‌خواهان و ملل جهان بود. اما به‌مرور با نقض شعارهای خودش این محبوبیت را از دست داد. تاکید می‌کرد که انتخاب اوباما این باور قلبی به ارزش‌های آمریکایی را از نو زنده کرد. می‌گفت در ماه‌های منتهی به انتخابات آنجا بوده و مردم آمریکا به‌نحو شگفت‌آوری گویی از نو متولد شده بودند. در همه‌ی این داوری‌ها البته می‌شد این را هم دید که او خودش را بیش‌تر آلمانی می‌داند تا آمریکایی. دوست درباره‌ی حمله‌ی خارجی برای برقراری دموکراسی بسیار بدبین بود. تازه آنجا به‌ژرفا دریافتم که چقدر رشته‌های خود ما هم (به‌سیاق رشته‌های تجربی و علوم پایه) جزئی و شاخه‌شاخه شده است. من همیشه تعجب می‌کنم از دوستانی که متخصص هگل و هایدگر و کانت و نیچه و فوکو و دریدا و همه‌ی فیلسوفان تاریخ اند. در گفتگوهای ما دو نفر که در حد قد و قواره‌ی خودمان برک‌شناس حساب می‌شویم، روشن بود که تفسیر دوست از «تاملات» بسیار نسبی‌گرایانه است در حالی که من مطلقاً چنین فهمی از آن اثر و دیدگاه آن فیلسوف نداشتم. دوست با ایده و نظریه به‌شدت مخالف بود و غلظتِ این مخالفت از جمله برمی‌گشت به واکنشش در برابر ایده‌باوری آلمانی. به‌خوبی یادم هست که پس از دفاع رساله‌ی دکترای‌ش در دانشگاه‌مان، ضمن گپ و گفت تاکید کرد که روحیه‌ی آلمانی از بن و بنیاد فاقد توانایی درک پیام اصلی «تاملات» است؛ تجربه بر نظریه اولویت دارد. می‌گفت ما آلمان‌ها از روز ازل گرایش داشتیم که همه چیز را دسته‌بندی کنیم و در کتگوری مشخص قرار دهیم و آخرش با یهودیان نیز چنین کردیم و آنان را در یک مقوله گنجاندیم و تکلیف‌شان را هم روشن کردیم. با اینهمه، خود «تاملات» ایده‌ای است در پشتیبانی از آنگونه تجربه‌ی سیاسی که پشت‌بند به سنت نیاکان است. نمی‌شود از ایده گریخت و در نهایت هر ردیه‌ای خودش خواه ناخواه باز هم یک ایده خواهد بود. دوست چون باهوش بود می‌گفت «من کار ندارم اسلام چیست. می‌گویم کار داعش تروریسم است و باید با آن مقابله کرد. تمام». وقتی هم در برابر احترام فراوان‌ش به سنت‌های فرهنگی خاورمیانه گفتم «ختنه‌ی زنان هم بخشی از این سنت است. نظرت چیست؟». پس از اندکی تامل و درنگ پاسخ داد «این کار جنایت است. من به این جنبه‌اش نظر می‌کنم». خواستم چه بگویم؟ اینکه دوست فرهیخته‌ی من در سخنان‌ش همواره تاکید می‌کرد که «ایران شما مورد احترام جهانیان است. به‌ویژه که شما moderates و میانه‌روها را دارید که کشور را دارند متحول می‌کنند». من هم پاسخ دادم «رفیق! هیچ میانه‌رویی در آن کشور وجود ندارد. همه تا بُن دندان پایبند به ایدئولوژی اسلامی اند، یکی لبخند می‌زند و پایبند است و دیگری اخم می‌کند و پایبند است». مکث می‌کرد. به من خیره می‌شد و سکوت می‌کرد. ولی حتم دارم حرف‌های مرا باور نمی‌کرد و به‌عنوان روایت یک «بدبین سیاسی» به سخنان‌م می‌نگریست.
۳
نتیجه؟ خشم او را از مصاحبه با شهبانو بگذارید کنار خوش‌بینی‌اش به میانه‌روهای رژیم اسلامی. این ترکیب همانا دیدگاه غالب بسیاری از غربی‌ها به ایران است. یک دلیل‌ش هم به‌نظرم این است: اینان گمان می‌کنند آزادی‌های اجتماعی زمان شاه چیزی بیگانه با فرهنگ ارزشمند و قابل احترام ماست. سقف توقعات اینان از ایران چیزی است مانند سقف مطالبات اصلاح‌طلبان. تفاوت کجاست؟ نگاه غربی‌ها این استلزام را به همراه دارد که ارزش‌های زندگی غربی بیش‌تر امری محلی و منطقه‌ای است تا جهانی. البته کاش توجه داشتند که چنین دیدی نافی کلیت ارزش‌های عصر روشنگری و پایه‌های جهانی تمدن معاصر ماست! بدبختانه اکثر تحولات سیاسی و اجتماعی خطه‌ی خاورمیانه هم این پیش‌داوری غرب‌محورانه و همهنگام غرب‌زُدایانه را تایید می‌کند. تصور ایده‌آلِ بسیاری از دوستان فرهیخته و آکادمیک غربی من از ایران چیزی است شبیه همین وضعیتی که در جمهوری اسلامی داریم. ما نتوانستیم به اینان ثابت کنیم که لیاقت و ظرفیت چیز بیش‌تری را داریم. هیچ صدای سومی به‌جز میانه‌روهای رژیم و تندروهای رژیم پیش چشمان اینان نیست که به آن ارجاع دهیم یا آنقدر ضعیف است که به گوش‌شان نمی‌رسد.

پس‌نوشت:
اصلاح‌طلبان نیز مانند اصول‌گرایان دشمن غرب اند و غربیان با این دشمنان احساس صمیمیت و دوستی می‌کنند و مبانی چندفرهنگ‌گرایانه و نسبی‌انگارشان در نهایت به زیان تمدن خودشان (و اگر اجازه دهند: تمدن ما) تمام شده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

یک بام و چند هوا

عزیزانی هم هستند که معتقدند مسیح علی‌نژاد هیچ اثری بر وضعیت زنان در ایران نداشته و فقط دنبال شهرت است. آن‌وقت همین‌ها قریب بیست سال است دنبال مُشتی فاسد و ریاکارتر از اصول‌گرایان افتاده‌اند و انگار نه انگار که «اصلاحات»شان هیچ اثری بر وضعیت ایرانیان نداشته است. همین‌ها به خاتمی که می‌رسند فقط یک وارَسته‌ی بی‌چشمداشت به منافع دنیوی را نظاره می‌کنند.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ربع خمینی


از میان تمام اظهار نظرهایی که درباره‌ی نوار گفتگوی آیت‌الله منتظری با هیات مرگ ابراز شد، یکی بیش از همه معنا و مدلول داشت و آن هم دهن‌دریدگی علی خمینی بود که به قربانیان از جمله نسبت «کودن» داد. باز اینجا هیچ بعید نیست که کورش‌های منتظرالقائم (به‌گفته‌ی گویای سعید قاسمی‌نژاد) و آنان که دغدغه‌های ملی‌شان را زیر عبای روحانیت شیعه می‌جویند و با افتخار به آستان ناسیونالیسم مسخ‌شده‌ی جمهوری اسلامی سر می‌سایند، طبق رویه‌ی زدن اپوزیسیون از هر جنس و قماش و نوع، وارد میدان شوند و به سیاق استفهام انکاری بگویند «مگر ایدئولوژی آنان احمقانه نبود؟». اما من برای کسی که تفاوت وضع مخالف سیاسی خودش را در جایگاه قربانی (آنهم به شمار چند هزار) با وضع همان مخالف در سپهر نقد تئوریک و تاریخی نمی‌فهمد، حتی نمی‌توانم افسوس بخورم! به‌هرحال چیزی که آن خمینی کوچک بر زبان راند، نخست نشان می‌داد که به‌قول طلاب «سن‌ش به سی نرسیده، محاسن‌ش به سینه رسیده» و این کوچک‌تر از یادگارِ یادگارِ امام (فرض بگیرید یک رنگ‌دانه از کله‌پاچه‌ی یک مورچه) چه احساس قدرتی می‌کند. باز اینجا فراموش نکنیم که این حس فرادستی از پنداشتِ محبوبیت و شهرتی سرچشمه می‌گیرد که این بیتِ فاسد همه‌اش را مدیون جامعه است. یادمان نرود زمانی که در یکی از سالگردهای بابابزرگ در دوران احمدی‌نژاد، جمعی «خودسر» علیه حسن خمینی شعار دادند و رگ‌های گردن بود که در همین فیس‌بوک داشت می‌ترکید. دومین نکته‌ی این نفرت‌پراکنی و بدزبانی علی آقا هم آن بود که (بدون آنکه بخواهم همان نفرت را بر سر او و خاندان‌ش آوار کنم) اندیشیدم روز سعادت ما وقتی فرا می‌رسد که به این جوان ادب بیاموزیم و نیز بفهمانیم که «آتوریته‌ی مشروع را هم باید حرمت گذاشت و با احتیاط آنرا به‌کار برد، چه رسد به آتوریته‌ی نامشروع». اینکه آدمی همچون او جرات می‌کند که اعدام‌شدگان آن تابستان را خوار بشمارد و قربانیان را تحقیر کند، یعنی یک جای کار همه‌ی ما می‌لنگد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

سقف مطالبات

همین فرداست که کارشناس لندن‌نشین و باند برجام‌پناهان مقیم نیویورک و مبتکران این‌همانی میان ایران و جمهوری اسلامی بیایند بگویند که حاضرند با سعید مرتضوی و روح مرحوم لاجوردی در یک مملکت زندگی کنند اما هرگز تن به هم‌زیستی با اپوزیسیون و مخالفان رژیم نخواهند داد. مرتضوی با اینکه به نظام مقدس عمیقاً ایمان دارد، به‌خاطر «ایران» و «مصالح ملی» آمده از ملت شریف «صمیمانه» عذرخواهی کرده است. شما صمیمیتی را که در نامه‌ی او موج می‌زند در اظهارات هیچ‌کدام از این «جنگ‌طلبان» و «دشمنان ایران» نمی‌بینید.

پس‌نوشت:
تاریخ جمهوری اسلامی از جمله تقسیم می‌شود به پیش از انتخابات ۹۲ و پس از آن. نشاندن امنیتی‌ترین آخوند این رژیم بر جایگاه ریاست‌جمهوری و پیامدهای بعدش که همگی به حساب صد امام ریخته شد، وضع ایران و منطقه را به مسیری متفاوت از پیش راند. کلاً هم همگی خسته نباشیم! چه اصلاح‌طلب، چه برانداز، چه موافق رژیم و چه مخالف آن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

مرگ بر «سپاه دانش»!

نه میلیون بی‌سواد مطلق در ایران داریم. مدیران نظام باکفایت جمهوری اسلامی حتی در ارائه‌ی آمار بی‌سوادی هم دست می‌برند و دغلکاری می‌کنند. نظام نازنین پدیده‌ای منحصربه‌فرد را هم به جهانیان عرضه کرد با نام آخوند محسن قرائتی که قریب به سی سال بر جایگاه ریاست «سازمان نهضت سوادآموزی» تکیه زد و هر روز جایزه و هدیه و تقدیرنامه‌ای هم به خانه بُرد و هیچ‌کس قبای او را نچسبید که به‌راستی در این سه دهه چه غلطی کرده‌ای؟ و بعد چنانکه می‌شود حدس زد و گویا برای همه‌ی ما عادی شده، بیش‌ترین آمار این فلاکت فرهنگی برای استان ماتم‌زده‌ی سیستان و بلوچستان است. در این استان (که باید نام‌ش را به «فرودستان منضم به ممالک محروسه» تغییر داد)، بیش از صد هزار کودک از تحصیل بازمانده‌اند. امنیت ادعایی بلندگوهای رژیم در لندن و نیویورک و اقصی نقاط خوش آب و رنگ جهان از جمله شامل همین امنیت از بی‌سوادی هم می‌شود. در زیر سایه‌ی این امپریالیسم شیعی خداروشکر همه باسواد شده‌ایم و روز به روز هم بر میزان شناخت و معرفت و دانش و آگاهی‌مان افزوده می‌شود. پاینده باد وارونه‌نُمایی و دروغ و بی‌شرافتی!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

«جان‌گیر» کهنه و نو ندارد.


این جناب ری‌شهری (حفظه الله) همان «جان‌گیر بازنشسته» است که عند اللزوم می‌تواند «تر و تازه» شود. فرق‌ش با گذشته این است که الان با پشتیبانی اصلاح‌طلبان، رای نزدیک به دو میلیون شهروند تهرانی را نیز پشت سر دارد. گاهی شما یک نعش سیاسی را وارد کارزار انتخابات می‌کنید و با همین کار به او جان دوباره می‌دهید. مقصد و مقصود که در سیاست گم و گور بشود، نتیجه همین است. حالا این زامبی را تحویل بگیرید که به لطف شما، محکم‌تر و سربلندتر از قبل سخن می‌گوید!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

Lovely narrow way in Kreuzberg


That's why Berlin is the city of life or the living city. In each parts of it you have the chance to experience something unknown. We were just walking along Kreuzberg area and suddenly the entrance of an art center caught my attention. We went there with the sense of hesitation about what's going on here. Then, we faced with the interesting presentation by Professor Jennifer Doyle on "Wrestling Ideology".

هستش/نیستش

خب من به‌راستی خسته شدم و برای همین زبان به گلایه می‌گشایم. دوستان! عزیزان! گرامیان! روشنفکران! علما! اساتید! این چه طرز حرف زدن است؟ چرا با فعل بخت‌برگشته‌ی هست/نیست چنین می‌کنید؟ این شین بدآهنگ را چرا دائم در پایان جمله‌های‌تان می‌چسبانید به فعل هستن/نیستن؟ شما را چه می‌شود؟ شم زبانی مگر ندارید؟ حس زیبایی‌شناسی‌تان مگر مُرده؟ طنین این آوای ناخوشایند به گوش خودتان مگر نمی‌خورد؟ چرا با زبان مادری چنین معامله‌ای می‌کنید؟ کسی که بلد نیست فارسی حرف بزند چطور می‌تواند برای ایران کاری بکند؟ چقدر این روزها می‌شنوم که «فلان آهنگ زیبا هستش»، «این مسئله پیچیده هستش»، «اسلام‌گرایی خطرناک هستش»، «دولت روحانی موفق هستش»، «داستان به این شکل نیستش» و ده‌ها نمونه‌ی ریز و درشت دیگر. خب این چه وضعی است؟ ماشالا ارتکاب‌کنندگان این خطا هم همه چهره‌های رسانه‌ای و فعال سیاسی و روزنامه‌نگار و از اهالی صدا و تصویر (چه در داخل و چه در خارج)!
کمی که فکر کنید می‌بینید که ضمیمه کردن آن شین به این فعل فقط در دو صورت موجه است یکی دستوری و دیگری عاطفی. در مورد دستوری، شین ضمیر سوم شخص مفرد است. مثلاً در پاسخ «محمد اینجاست؟» می‌توانید بگویید «نیست‌ش» که یعنی «او نیست». مورد عاطفی نیز هم‌کلام شدن با کودکان است یا چنانکه افتد و دانید در آنات بوس و کنار با یار و نگار و گلرخ که گاه زبان کودکانه به کار گرفته می‌شود. حالا شما که در حال مصاحبه‌اید یا برنامه‌ی زنده از خودتان پخش می‌کنید یا در یک گردهمایی شنیداری شرکت کرده‌اید، آیا شین‌تان ضمیر سوم شخص مفرد است یا اینکه گمان کرده‌اید با شهین و مهین و مه‌جبین شیرین‌زبانی می‌کنید؟
محض ارائه‌ی نمونه‌ی آماری در دایره‌ی تجربیات شخصی‌ام باید دو نکته‌ی دیگر را نیز افزون کنم: نخست اینکه تا کنون حتی یک مورد به یاد نمی‌آورم که زنان چنین زبان نادرستی به کار گرفته باشند. گویا آنان خیلی هم خوب می‌دانند که کجا زبان کودکانه به کار گیرند و کجا مثل آدم حرف بزنند. دوم اینکه با کمال تاسف و اندوه باید بگویم شُمار کسانی که به این شیوه‌ی ناموزون و گوش‌خراش سخن می‌گویند در خارج از کشور بیش از کسانی است که ساکن ایرانند.

پس‌نوشت:
وقتی دو قدم قبل‌تر اسم را آورده‌اید، هیچ توجیهی ندارد که آن شین کذایی را به‌عنوان ضمیر به‌کار ببرید. تازه از این ماجرا گذشتم که در بسیاری از این نمونه‌ها خود فعل «هست» هم به اشتباه آورده می‌شود و باید «است» بیاید.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۸, دوشنبه

بیچاره «مشروطه»!


با خواندن آن هذیان‌نامه فقط یک جمله به ذهن من رسید: خدا شفاتون بده!

پس‌نوشت:
این بیانیه نماد عقب‌ماندگی فکری و نیز استحاله‌ی سیاسی پاره‌ای از سلطنت‌طلبان است. حزب مشروطه هم پس از مرگ داریوش همایون به ناکجاآباد ره می‌سپرد. با وجود این نوابغ، نه تنها پادشاهی هیچ بختی در آینده‌ی ایران نخواهد داشت که خود رضا پهلوی هم از کارکرد سیاسی و سرمایه‌ی اجتماعی هواداران‌ش بی‌بهره می‌ماند. حتی زبان فارسی بیانیه که می‌خواهد خیلی ملی‌گرا به‌نظر برسد، بوی نا می‌دهد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه

بدون عنوان

کمی طول می‌کشد که مُرده باورش بشود همه چیز تمام شده است. حالا حکایت وبلاگ‌هاست که شبکه‌های اجتماعی مانند قوم تاتار خاک وبلاگستان را به توبره کشیدند و حتی خرابه‌های‌ش هم دیگر مَعبر هیچ رهگذر یا تنابنده‌ای نمی‌شود. اصلاً نوشتن همین چند خط هم به‌شدت حس غریبی دارد. به‌هرحال برای آنکه کسانی که اینجا را در این سالیان می‌خواندند بتوانند نویسنده‌اش را در جاهای دیگر پیگیری کنند (که حتماً باعث افتخار من خواهد بود!) و چون انگار کسی به آن پیوندهای ستون سمت راست چندان توجهی نمی‌کند، در ادامه می‌نویسم که در چه تارنماهایی می‌توانید مرا با هویت واقعی بیابید. چه‌بسا بتوانم اینگونه بگویم که «مخلوق» مرا در دشوارترین سال‌های زندگی‌ام پروراند و «فیس‌بوک» به من یکپارچگی هویت مستعار و هویت شناسنامه‌ای را ارزانی کرد. این اواخر کارم شده بود کپی/پیست یادداشت‌های فیس‌بوک در وبلاگ که خودش به‌تنهایی بدترین تحقیر و خوارداشت برای سرایی بود که سال‌ها به من پناه داده بود و اکنون به جایگاه همسر متروک و پیر و ازکارافتاده سقوط کرده بود. برای همین آن بیهوده‌کاری را بس کردم. دوران وبلاگ‌ها هر چه که بود عجیب‌ترینِ کلِ آناتِ عمر و زندگی من بود و خاطره‌اش هرگز فراموش‌شدنی نیست.

مخلوق: همین‌جاست. همین جا که در آن زاده شدم. شما تنها واپسین یادداشت را در صفحه‌ی نخست می‌بینید (چنانکه رسم چاپ آگهی ترحیم همین است) اما در ستون سمت راست (که کسی به آن نگاه نمی‌کند) کل بایگانی وبلاگ همچنان حی و حاضر است.
فیس‌بوک: بیش‌تر، می‌نویسم و جایگزین واقعی‌تری برای وبلاگ و کارکرد آن است و خوشبختانه نود درصد آدم‌های‌ش هویت رسمی دارند.
اینستاگرام: همانند دیگر آدمیان عکس می‌گذارم اما نه به روش عادی. تا چند ماه خبری ازم نیست و ناگهان بیست عکس و باز تا چند ماه خبری نیست و هلّم جراً.
آکادمیا: مقالاتی را که گاه می‌نویسم در آن بارگذاری می‌کنم تا آسان‌تر در دسترس باشد.
تلگرام: هنوز نمی‌دانم به‌راستی چیست ولی خب مُد شده و چنانکه افتد و دانید از مُد نمی‌توان گریخت.
جاهای دیگر: اگر گاهی کنجکاو شدید به‌راحتی نام مرا به انگلیسی بکاوید بلکه شناسه/پروفایل/صفحه‌ای در آنجا هم داشته باشم.

پس‌نوشت:
این هم آدرس پست الکترونیک رسمی و قطعی و همه‌جایی من است که اگر کسی از تمامی شبکه‌های ریز و درشت اجتماعی دلزده و گریزان بود و خواست حالی بپرسد یا حالی بگیرد یا به‌هرحال کاری داشت، به مقصود نائل شود.
a.yahyaa@gmail.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

آقاجون شیرازی


۱
پدربزرگ پدری‌ام پیرمردی بی‌حوصله، مهربان و فریادی بود (یعنی زیاد هوار می‌کشید و اعصاب نداشت). از میان فرزندان سید عبدالباقی ته‌تغاری بود اما گویا باسوادترین و آیت‌الله‌ترین‌شان نیز هم. همسرش پیش از انقلاب مُرد و زنی گرفت که بیش‌تر کمک‌به‌حال بود تا همدم. به‌ش می‌گفتیم حاج‌خانوم. او هم خیلی اعصاب نداشت البته.
۲
خانه‌ی پدربزرگ‌م در شیراز بزرگ و قدیمی و دل‌باز بود. یک زیرزمین داشت پر از خُمره‌های سر باریک اما چاقِ سرکه و امثالهم و حیاط وسیعی با درختان سرو قدکشیده و رشید که گویا در عالم کودکی سر به فلک می‌زدند و حوضی که پر از موجودات کوچکی بود شبیه تک‌سلولی‌ها که هی در آب وول می‌خوردند. خانه دو در داشت؛ یک در کوچک بود که به اتاق و عمارتی در گوشه‌ی حیاط باز می‌شد. در آنجا پیرزنی زندگی می‌کرد که در اصل خدمتکار خانه بود. نام‌ش را از یاد برده‌ام (پس‌نوشت: یادم آمد! ننه‌ی کریم). بوی دلپذیر چراغ نفتی و پُشتی‌های ردیف و ساعت قدیمی و حال و هوای کهنِ آن حیاط‌خواب تنها چیزهایی است که به یادم مانده. دیدارهای پدربزرگ‌م آنجا برگزار می‌شد.
۳
شبی که مُرد ما دیگر چند سالی بود که ساکن تهران شده بودیم. من تنها فرزندی بودم که با پدرم رفتیم به زادگاه‌م برای مراسم ختم. هرگز یادم نمی‌رود که از شب تا صبح در حیاط کنار جسد پدربزرگ‌م همراه با دیگر نوه‌ها (بیش‌تر یعنی پسرعموهای تُخس و شیطان) خوابیدیم. پدرم به‌شوخی می‌گفت آقاجون هفت کله خرما خورد و تمام کرد. بس که خرما دوست داشت و بی‌توجه به هشدار پزشکان بود.
۴
پدرم و عموها همیشه می‌گفتند «خامنه‌ای بی‌سواد است!». دلیل اصلی‌شان هم این بود که شاگرد خوبی برای پدربزرگ نبوده است. وارونه‌ی پدر مادرم (فرزند میانی همان سید عبدالباقی) که در دستگاه آیت‌الله بروجردی خدمت می‌کرد اما دل‌داده‌ی خمینی شده بود و البته پسرش و یکی از نوه‌های‌ش را هم در جنگ به پیشگاه امام شهیدان تقدیم کرده بود، پدر پدرم ضدانقلاب و یا در بهترین حالت غیرسیاسی بود (گرچه تا جایی که به یاد دارم در مجلدات «نهضت امام خمینی» از آخوند پریشان‌حال حمید روحانی می‌توانید امضای آقاجون شیرازی را پای بیانیه‌ای ببینید که خواستار جلوگیری از اعدام خمینی در سال ۴۲ بودند و او را به‌عنوان مرجع تقلید به‌رسمیت شناختند).
۵
پدرم شخصیتی لامذهب داشت همیشه (حتی اعتقادات شیعی را در برابر پدرش هم به‌سخره می‌گرفت و معروف است که آقاجون اغلب با عصا دنبال پدرم دوان بود). یعنی دین و ایمان و به‌ویژه شیعی‌گری همیشه برای‌ش غیرموجه و خنده‌دار بود. به‌همین‌خاطر بود که پس از رفتن‌م به حوزه ناگهان حضرت مادر دید که به‌جای یک مشکل، حالا با دو مشکل روبروست. من و پدرم به هم که می‌افتادیم چنان پیژامه‌ای از پای روحانیت شیعه در می‌آوردیم که مادرم خون‌ش به جوش می‌آمد. با اینهمه، در تنها سفری که من و پدر به‌تنهایی رهسپار شهر تاریخی یزد شدیم و خاطره‌ی دلپذیرش هرگز از ذهن‌م پاک نمی‌شود، میانه‌ی راه که ایستادیم برای نماز و اینها به‌یک‌باره اتفاقی افتاد. پدرم داشت وضو می‌گرفت و دید من مثل مجسمه‌ی ابوالهول ایستاده‌ام و بِر و بِر نگاه می‌کنم. گفت «چرا وضو نمی‌گیری؟». گفتم «من چند سالی است که نماز نمی‌خوانم بابا». شوکه شد و در واکنشی شتاب‌زده گفت «خجالت بکش یحیی!». اما آن خصلت لاادری‌گر، روادار و بی‌مبالات‌ش خیلی زود کارگر افتاد. به دقیقه نکشیده بود که با هم از وضوخانه که بیرون می‌آمدیم پدرم با خنده و شوخی پدرش را ندا داد و گفت «کجایی سد مم کاظم! کجایی که ببینی نوه‌ات بی‌دین شده» و هر دو خندیدیم. بعدها دیدم پدرم هم بی‌نماز شده است و این را شاید می‌بایست یکی از تاثیرات نسل جدید بر نسل قدیم دانست. به‌هر روی اگر دوزخی در کار باشد، مسئولیت ترک شریعت از جانب پدرم را گمان کنم به‌حق بر دوش من بگذارند.
۶
پدرم یک‌بار تعریف می‌کرد که در همین شهر «قیر و کارزین» که حوزه‌ی نفوذ و حکم‌رانی پدربزرگ‌م بود، زنی تردامن می‌زیست. می‌گفت ماجرا مال سال‌ها پیش است (احتمالاً پیش از انقلاب). خلاصه روسپی آن دهات به قتل می‌رسد. پدرم می‌گفت هرگز فراموش نمی‌کنم که آقاجون با لبخندی رضایت‌آمیز از این واقعه یاد می‌کرد و می‌گفت من همیشه مشکوک بودم که نکند خودش هم در این ماجرا نقش داشته باشد و چه‌بسا حکم مهدورالدمی آن تن‌فروش بی‌نوا را صادر کرده بود. به‌هرحال پدرم خیلی به آخوندجماعت بدبین بود (ببینید طفلک چه حالی شد وقتی فهمید پسر خودش وارد حوزه‌ی عملیه‌ی قم شده است!).
۷
روز پس از مرگ پدربزرگ، دخترعموها و پسرعموها (اینجانب فاقد عمه هستم)، به‌همراه عمو کوچیکه رفتیم سر گنجه‌ی آقاجون شیرازی (به پدر مادرم می‌گفتیم آقاجون قمی). گنجه که باز شد انگار غار علی‌بابا پیش چشمان‌مان گشوده شده باشد. همه چیز توش بود؛ از نامه‌های هرگز خوانده نشده (از جمله نامه‌ای به همین عمو کوچیکه با آدرس پاریس که «پسرجان! زن بگیر و چرا عزب مانده‌ای») تا قلم و دوات و جاقلمی نفیس و تسبیح و انگشتری‌های رنگارنگ و عکس‌های تازه‌کشف‌شده و البته جادوجنبل شیعی أعنی دعانویسی‌های محیرالعقول به خط زیبای آقاجون (مثل اینکه در شب فلان ماه شوال، سیب گندیده را در آب حوض بینداز با ذکر یا فلان و یا بهمان). گنجه درست حکم غنائم پس از جنگ را داشت. هر کس چیزی برای خودش برمی‌داشت. چون من کوچک‌ترین نوه‌ی موجود بودم و سابقه‌ی خوبی هم نداشتم (از شدت عشق و علاقه به تمبرهای دوران پهلوی، چندباری به آلبوم همین عمو کوچیکه دستبرد زده بودم)، حتی یک پاپاسی یا ورق‌پاره هم بهم نرسید.
۸
آقاجون شیرازی سیگاری بود. شاید برای همین پدرم و عموهای‌م هرگز سراغ این یکی نرفتند. مهم اما زیرسیگاری‌اش بود؛ یک زیرسیگاری شبیه نیم‌کره با یک دکمه که وقتی فشارش می‌دادید درِ داخلی مانند دروازه‌های جهنم به کنار می‌رفت و می‌توانستید خاکستر را درون‌ش بتکانید. این روزها و شب‌ها که در این هجده متر آپارتمانِ تک‌نفره در غربت سیگار می‌کشم، همیشه حسرت می‌خورم که کاش دست‌کم آن زیرسیگاریِ جادویی را به ارث برده بودم. افسوس!
۹
پایه‌ی پنجم حوزه که بودم، درس‌های پایه‌ی ششم را هم می‌خواندم (در کل، شش سال سطح یک را در چهار سال تمام کردم). مبحث «ارث» از لمعه‌ی شهید ثانی یکی از دشوارترین فرازهای فقه است. من این پاره را در یک تابستان خودم خواندم (متن اصلی را هم و نه آن تلخیص‌های مبتذل فارسی را) و بیست هم گرفتم. یکی از اساتید که از شاگردان همین دستغیب میرحسین‌دوست بود، یک‌بار به من گفت «تو حیفی! بیا پس از سطح یک برو به مدرسه‌ی آیت‌الله فاضل لنکرانی و بر فقه شیعه متمرکز شو! من در ناصیه‌ی تو یک مجتهد مبرز می‌بینم». طفلک استاد گرامی نمی‌دانست که با «مار در آستین» سخن می‌گوید و من آن روزها بیش از همیشه به پوچی و بی‌فایدگی بیش‌ترینه‌ی ابواب فقه پی برده بودم و هوای تحصیل فلسفه‌ی غرب را در دانشگاه داشتم.
۱۰
شما بدون آنکه بدانید خیلی چیزها را به ارث می‌برید. مثلاً من همیشه فکر می‌کنم که چیزی از آقاجون‌ها در من ادامه‌ی حیات می‌دهد. شاید سادگی آقاجون قمی و جدیت آقاجون شیرازی را مثلاً مطمئن باشم که دارم.
۱۱
پدر و مادرم دوست داشتند که مرا «امیر» بنامند. آقاجون شیرازی ولی نام «یحیی» را می‌پسندید و بر آن پافشاری داشت. این شد که برای مصالحه و لحاظ هر دوی پیشنهادات، من شدم «امیر یحیی».

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

نقطه ضعف


«نقطه ضعف» محمدرضا اعلامی (ساخته‌ی ۱۳۶۲ و با اقتباس از داستان «اشتباه» نوشته‌ی آنتونیس ساماراکیس) یک کار یگانه با توجه به زمانه‌ای است که در آن آفریده شده. فیلم داستان پیروزی پیوند ساده‌ی انسانی بر روابط پیچیده‌ی اجتماعی است یا به بیان دقیق‌تر گونه‌ای ستایش انسانیت غیرتاریخی از رهگذر نقد نظام‌های تمامیت‌خواه (و نه لزوماً دولت). بازجو طبق نقشه با متهم (در جریان سفر برای انتقال‌ش به پایتخت) طرح دوستی می‌ریزد تا به‌قول رئیس با برخورد خشن نخستین و برخورد دوستانه‌ی میانی و سپس در پایتخت باز با برخورد خشن و تحمیل این نوسانات روحی، او را بشکنند و به تسلیم وادارند. این نقشه اما از مرحله‌ی یک طرح امنیتی و یک بازی دروغین به ساحت رفاقت واقعی و احساس صمیمیت دوسویه منجر می‌شود. هم‌بازی‌گری حسین پرورش (در نقش بازجو) با جواد گلپایگانی (در نقش متهم) خوب از کار در آمده است. با اینکه ماموران «سازمان امنیت» همه کراوات دارند و لوکیشن هم ایران است اما هیچ اشاره‌ای در فیلم وجود ندارد که آنرا به یک کشور مشخص یا دوره‌ی تاریخی خاص (مثلاً پهلوی)‌ سنجاق کند. حتی در سکانس بسیار مهمی که رئیس سازمان برای کارمندان سخنرانی می‌کند و با تاکید می‌گوید که همه‌ی آدمیان فقط و فقط به دو دسته‌ی موافقان رژیم و مخالفان رژیم تقسیم می‌شوند (دوباره به تاریخ ساخت اثر توجه کنید!)، عکس پشت سرش چهره‌ی محوی از یک رهبر نظامی است نه محمدرضا شاه (چنانکه معمول فیلم‌های پس از انقلاب است). روایت فیلم کمی هم پیچیدگی و رفت و برگشت دارد که آنرا جذاب‌تر می‌کند. دیالوگ‌ها با همه‌ی سادگی اما خسته‌کننده نیستند. انگار بازیگران در مرتبه‌ای مضاعف بازی می‌کنند: شخصیت حقیقی فیلم بازی می‌کند و شخصیت فیلم هم ناگزیر است که بازی کند چرا که داستان چنین بازی دولایه‌ای را ایجاب می‌کند و همین هم سادگی یا گاه تصنعی بودن دیالوگ‌ها را خیلی خوب توجیه می‌کند و در متن قصه می‌نشاند. ساختن چنین فیلمی با درونمایه‌ای ضدتمامیت‌خواه در سیاه‌ترین دوره‌ی جمهوری اسلامی یکی از رخدادهای نادر و درنگ‌پذیر است!

پس‌نوشت:
شما باورتان می‌شود که جواد گلپایگانی (بازیگر معروف نقش معتاد در سریال چرند «آیینه‌ی عبرت»، ساخته شده در اواخر دهه‌ی شصت) هم بازیگر فیلم درخشان «نقطه ضعف» است و هم تهیه‌کننده‌ی آن؟

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

در نقد روش و منش روشنفکری مصطفی ملکیان


این مقاله همه‌ی آنچیزی است که درباره‌ی سنجش کار روشنفکری مصطفی ملکیان ظرف چند سال اخیر در ذهن من پرسه می‌زد و گاه و بی‌گاه اینجا و آنجا پاره‌هایی از آن را طرح می‌کردم. اکنون صورت مدوّن این نقد در اختیار خوانندگان است. بالاخره یک روز یک نفر باید این حرف‌ها را آشکارا می‌گفت و من از زمره‌ی آن کسانی هستم که صلاحیتِ گفتن‌ش را داشتم. تنی چند از دوستان گرانقدرم نسخه‌ی نخستین این نوشتار را از نظر موشکافانه‌ی خود گذراندند که بی‌نهایت از مهر و ژرف‌نگری‌شان سپاسگزارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ای ایران


در ضمن دیدن فیلم‌های قدیمی ایرانی خیلی چیزها تداعی، یادآوری، بازآفرینی و حتی خلق می‌شود، نکته‌های نادیده و یا حقایق هرگز ندانسته. یکی از این حقیقت‌ها سرنوشت تلخ حسین سرشار بازیگر فیلم‌هایی چون «هامون» و «اجاره‌نشین‌ها» (از داریوش مهرجویی) یا «ای ایران» (از ناصر تقوایی)‌ است. نخست آنکه هرگز باور نمی‌کردم بازیگری چون او چند سال پیش‌تر یکی از آوازخوانان تراز اول اپرای این سرزمین بوده است، آنهم با تحصیلات آکادمیک اروپایی و کارنامه‌ای درخشان از اجراهای تالار رودکی. سپس به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که عاقبت او تا بدین حد فاجعه‌بار بوده باشد. حسین سرشار به روایتی دچار آلزایمر شد و مدتی ناپدید. سپس او را در جنوب ایران یافتند و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد و در آخر هم با ماشین تصادف کرد و جان داد. روایت دیگر (از علیرضا نوری‌زاده) می‌گوید او را به‌خاطر دوستی با علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی و به جرم آزادی‌خواهی‌اش به آبادان می‌برند، شکنجه می‌کنند و برای‌ش مرگ ساختگی ترتیب می‌دهند. چون روایت اخیر هیچ مستندی جز کتاب «سونای زعفرانیه» ندارد و با اینکه رژیم عزیزمان در بدنامی صدرنشین است، اما من بنا را بر همان روایت نخست می‌گذارم. دوست نادیده‌ی ارجمند فروزان جمشیدنژاد در گزارش خودش از زندگی حسین سرشار (چاپ‌شده در بی‌بی‌سی فارسی) از قول محمدعلی کشاورز می‌نویسد که او اواخر عمر هر روز صبح ساعت نُه می‌رفت دم تالار رودکی و اشک می‌ریخت. چند خط بالاتر می‌خوانیم که سرشار برخلاف بسیاری دوستان‌ش ایران انقلاب‌زده را ترک نکرد و کوشش کرد خودش را با شرایط جدید سازگار کند. اما فرجام این روند خودسازگاری چه بود؟ فراموشی زودرَس (در سن شصت سالگی) و خودتخریبی تا دم مرگ. از دیروز تا الان به حسین سرشار فکر می‌کنم، به اینکه چرا ایران را ترک نکرد؟ چرا هنرمند بزرگِ آواز و موسیقی باید مجبور شود که از روی ناچاری و بی‌چارگی به بازی در سینما روی آورد (نه به‌عنوان یک کار جنبی در کنار حرفه و هنر اصلی‌اش)؟ حسین سرشار هم یکی از قربانیان انقلاب پر برکت اسلامی ما بود، مثل خیلی‌های دیگر که در اوج زندگی حرفه‌ای ناگهان خود را در برهوتِ تاریکِ تاریخ یافتند. کاش حسین سرشار در وطن به عزا نشسته‌ی خلقی-اسلامی نمی‌ماند! کسی که در دهه‌ی سی شمسی و پیش از بازگشت به ایران توانسته بود جایگاه هنری خود را در ایتالیا تثبیت کند، چرا پس از انقلاب شکوهمند به همانجا بازنگشت؟ دست‌کم می‌توانست هنری را که به‌راستی دلبسته‌اش بود ادامه دهد. و در پایان: تلخ‌ترین قسمت ماجرا بازی حسین سرشار در «ای ایران» ناصر تقوایی است که داستانی کمدی از ماه‌های آخر سلطنت پهلوی و طبق معمول پُر از دروغ و جعل و تحریف است. اما بازیگر نقش «آقا معلم» در آن فیلم، پیش از همین انقلابِ زیبای دوست‌داشتنیِ دادخواهانه (چنانکه در فیلم تصویر شده است) می‌توانست اپرا بخواند (یعنی کاری را که با توانایی انجام می‌داد و هنری را که بی‌نهایت عاشق‌ش بود) و پس از فروپاشی همان نظام زشت و استبدادی و خون‌ریز (باز هم بنا بر روایت فیلم) ناگزیر شد تا بیش از پرداختن به موسیقی پناهنده‌ی سینما شود؛ سینمایی که در نهایت هم دوای درد او نشد و بی‌پناه و تنها سر به بیابان‌های ایران گذاشت و خودش را نابود کرد.

پس‌نوشت اول:
واقعاً قصد استاد گرانقدر ناصر تقوایی از ساختن «ای ایران» چه بوده است؟ در شرایطی که تولید فیلم سیاسی برابر است با پشت کردن به [دست‌کم پاره‌هایی از] حقیقت و همنوایی با رژیم تمامیت‌خواه کنونی، بهتر نیست به درونمایه‌های اجتماعی یا غیرسیاسی پرداخته شود؟ مگر آنکه بپذیریم خود کارگردان هم با پیام‌های وارونه‌ی فیلم هماواز است یا اینکه مصلحت ایجاب کرده تا فیلم دارای چنین محتوایی باشد.

پس‌نوشت دوم:
تصویر از حسین سرشار در فیلم «ای ایران» است.