مخلوق Creature
به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست. تئوگنیس
Tuesday، July 14، 2009
تنهایی ِِ تبعید و انباشتگی ِ نفرت: من از سبز بیزارم
نمی‌خواستم دیگر از کسی در این سرا اسم بیاورم و بر او خرده‌گیری کنم. اما حساسیتِ این روزها و انبوهِ تخریب‌هایِ ساده‌انگارانه و مطلق‌نگرِ مهستیِ شاهرخی نسبت به جنبشِ سبز وادارم ساخت تا چنین کنم.
در ابتدا بگویم که این خرده‌گیری‌هایِ تند هیچ به‌معنایِ نفیِ شخصیتِ فرهنگی و حضورِ بسیار مفیدِ مهستیِ شاهرخی در فضایِ مجازی نیست. او با راه‌اندازی چند وبلاگ و چاپِ نوشتارهایِ آگاهی‌بخش و قراردادنِ پیوندهایِ ارزشمند به دیگر سایت‌ها به خوانندگانِ خود (که من یکی از آنها هستم) خدمتِ بزرگی کرده است! نیز این خرده‌گیری‌ها به‌معنایِ نفیِ انسان‌دوستیِ آشکارِ او نیست. اما داستانِ رویکردِ سیاسیِ او، به‌ويژه نسبت به انتخاباتِ دهمِ ریاست‌جمهوری و رخدادهایِ پیش و پس از آن همچون نمونه‌ای از موضع‌گیریِ پارادوکسیکال و حاکمیتِ احساس بر عقل (آنهم در یکی از سرنوشت‌سازترین فرازهایِ تاریخیِ این مرز و بوم) شایسته‌یِ سنجش است.
پیش از هر چیز برایِ آشناییِ بیش‌تر با نوعِ مواجهه‌یِ خانومِ شاهرخی با باورها، رویدادها و اشخاص، به چند نمونه از داوری‌هایِ گذشته‌یِ او اشاره می‌کنم:
1. «برایِ لجن‌مال کردنِ دیگران به سخنانِ چماقدارانِ گذشته و اکنونِ ولایت ایمانِ کامل دارم.» این اصلی ست که خانومِ شاهرخی با چنگ زدن به آن، برایِ محسنِ مخملباف (با استناد به چماقدارِ نسوز ده‌نمکی) و برایِ ابراهیمِ نبوی (با استناد به چماقدارِ نیم‌سوز امیرفرشادِ ابراهیمی) پرونده‌سازی می‌کند. این مورد نشان می‌دهد که نفرتِ متورم در وجودِ او ناگزیر به‌شیوه‌یِ غیرِانسانیِ «توسل به هر وسیله برایِ رسیدن به هدف» انجامیده است.
2. تنفرِ مهستیِ شاهرخی از رژیمِ اسلامی سببِ توهمِ مزمنِ توطئه و بدبینیِ بیمارگونه نسبت به همه‌چیز و همه‌کس شده است، تا جایی که این حالت به رویدادهایِ هنری نیز سرایت کرده است. تقدیر از دو هنرمندِ ایرانی توسطِ دو کشورِ غربی به زد و بندِ آن کشورها با رژیم بازگردانده می‌شود؛ خرسِ برلینیِ اصغرِ فرهادی برایِ او مرتبط با جنایتِ میکونوسِ جمهوریِ اسلامی است. این مورد نشان می‌دهد که خانومِ شاهرخی در داوری بسیار بر خود آسان می‌گیرد و بیگانه‌ترین چیزها در جهان را نیز به‌سادگی با یکدیگر هماغوش می‌سازد.
3. توهمِ توطئه و همه‌مزدوربینی تا جایی پیش می‌رود که نوشتارِ البته بی‌ارزشِ اکبرِ گنجی (که در بهترین حالت رونویسیِ ناشیانه‌ای از آرایِ نیکفر و دیگران است) سبب می‌شود تا خانومِ شاهرخی کلِ نوشته را در جهتِ پشتیبانی از جمهوریِ اسلامی بداند (که صدالبته چنین نیست و جهتِ نوشته درست وارونه است.) و حتی از کرده‌یِ پیشینِ خود در پشتیبانی از اکبرِ گنجیِ زندانی پشیمان شود. این مورد نشان می‌دهد که خانومِ شاهرخی در تحلیلِ اندیشه‌ها بسیار سست‌ذهن است چرا که به نتیجه‌هایی سراسر بیگانه با منطقِ نوشته می‌رسد و در شناختی که نسبت به دیگران دارد نیز بسی متزلزل است چرا که یک گفتگویِ تلفنی سبب می‌شود تا معترض نزدِ او به مزدور بدل گردد.
اکنون و با در نظر داشتنِ این سه نمونه، به بررسیِ روندِ جهت‌گیریِ پرنوسان و ناسازگارِ مهستیِ شاهرخی نسبت به رخدادهایِ پیش و پس از انتخاباتِ اخیر می‌پردازم:
او پیش از انتخابات کسانی را که از موسوی پشتیبانی کردند به انواع و اقسامِ برچسب‌هایِ غیرِاخلاقی نواخت و به‌عنوانِ نمونه رضا کیانیان را طیِ یک عملیاتِ تروریستی (از نوعِ ترورِ شخصیت) قدرت‌طلب معرفی کرد. البته در همان «متن به‌مثابه‌یِ گلوله» مناظره‌هایِ انتخاباتی را نمایشی ساختگی دانست و با نسبت دادنِ صفاتی چون «جاهل، سطحی و ظاهرپست» به مردمانِ ایران، نهایتِ احترام و باورِ خود را نسبت به هموطنانش ابراز داشت. (تنها نمی‌دانم ناگهان چگونه این مردمِ نادان نزدِ او به هوشیار ارتقایِ رتبه یافتند؟!)
تمسخرِ مردمِ ایران به‌خاطرِ شرکت در انتخابات تا شبِ اعلامِ نتایجِ آرا نیز از سویِ ایشان پیگیری شد. وانگهی رخدادهایِ پس از انتخابات نیز نتوانست ذهنیتِ به تبعید رفته‌یِ او را دگرگون سازد. از این رو دادخواهیِ ملتِ ایران پس از کودتایِ انتخاباتی نیز به بدترین و زننده‌ترین شکلِ ممکن از سویِ مهستیِ شاهرخی به سخره گرفته شد. دو روز پس از کودتا، او ناآرامی‌هایِ تهران را با تصویری تمسخرآمیز دروغ خواند. دوشنبه‌شب و پس از راهپیماییِ باشکوهِ مردمِ سرزمین‌اش در اعتراض به کودتا و سرکوب، هم‌صدا با همان رژیمی که از مهستیِ شاهرخی «حجمی از نفرت» ساخته است، مدعی شد که درخواست از دولتِ فرانسه برایِ به‌رسمیت نشناختنِ کودتایِ انتخاباتیِ ولیِ‌فقیه یعنی دخالتِ آشکار در مسایلِ داخلیِ ایران. و به‌فرجام در شرم‌آورترین موضع‌گیری، او بزرگ‌ترین راهپیماییِ دادخواهانه و همهنگام مدنیِ ملتِ ایران را به‌طعنه «بیعت با میرحسینِ موسوی» نام نهاد و این‌بار دیگر از هم‌نوایی نیز فراتر رفت و با پیشی گرفتن از رهبرِ جنایتکارِ جمهوریِ اسلامی، خونِ ریخته شده در آن روز را به گردنِ هموطنانش انداخت.
اما آرام آرام مهستیِ شاهرخی از جنبشِ شکل‌گرفته متوقع می‌شود و این چشم‌داشت در اولین نمودهایِ خود به شکلِ بغض و حسرت خود را آشکار می‌سازد. او از پیرزنِ چادریِ پیوسته به جمعیتِ معترضان، شورِ جوانی، آرزوهایِ بر باد رفته و روزهایِ در به دری‌اش در کوچه‌هایِ غربت را طلبکار است. (گویی پیرزن با آن ظاهر، نزدِ مهستی به نمادی از ارزش‌هایِ رژیم بدل شده باشد.)
یک هفته پس از آنکه او راهپیماییِ تاریخیِ بیست و پنجم خرداد را به سخره گرفته بود، در تظاهراتِ اعتراض‌آمیزِ پاریس شرکت می‌کند و پندهایی را خطاب به برگزارکنندگانِ مراسم می‌نویسد. این نوشته اولین موضع‌گیری‌هایِ خانومِ شاهرخی نسبت به روشِ برگزاریِ اعتراضات و در واقع سیاهه‌یِ توقع‌هایِ او از برگزارکنندگان است. نزدِ او بدونِ هیچ دلیلی، پارچه‌یِ سبز صفتِ «سیدی» به‌خود گرفته و باز هم بدونِ هیچ وجهی جایگزینِ پرچمِ ایران معرفی شده است! چیزی به درازا نمی‌کشد که مهستیِ شاهرخی شروع می‌کند به تعیینِ مختصاتِ انقلابِ نوینِ ایران (1، 2، 3)
او در همین لیستِ توقع‌ها گله می‌کند که طرحِ تنهایِ «برکناریِ خامنه‌ای و مترسکانش» شورِ آزادیخواهی و خواست‌هایِ مردم را نادیده گرفته است چرا که از دیگر جنایتکارانِ دوره‌یِ سی‌ساله‌یِ رژیم هیچ خبری نیست؛ گویی خانومِ شاهرخی از خواست‌هایِ مردم آگاهیِ دقیق دارد و گویی این اعتراض‌ها اصلاً و ابداً به‌خاطرِ خیانت در آرایِ مردم و سرکوبِ پس از آن شکل نگرفته است. مهستیِ شاهرخی همه‌چیز را یکجا می‌خواهد. انگار نه انگار که شرایطِ سیاسیِ کنونی رفتارِ متناسب با آن را می‌طلبد. نفرتِ لبریز در وجودِ او مانعِ هرگونه خردورزی در تحلیلِ وضعیتِ امروزین و موقعیت‌سنجی در جهتِ ساماندهیِ متناسبِ رفتار و کردارِ سیاسی گردیده است. در واقع او در شناختِ ماهیتِ جنبش‌هایِ اعتراضیِ این یک ماه یکسره به وادیِ بدفهمی و فرافکنی درافتاده است. مهستیِ شاهرخی در درونِ خود نگران است؛ نگرانِ کوچکترین همنوایی با کلیتی به‌نامِ جمهوریِ اسلامی. چنین هماوازی‌ای او را به پارادوکس دچار می‌سازد و با نفرتی که سراسرِ وجودش را فراگرفته سازگار نمی‌افتد. اما آیا دل‌بستنِ ناگهانی (پس از دوره‌ای بدبینی) و متوقع شدنِ یکباره (پس از دوره‌ای تمسخر) از جنبشی که دستِ‌کم در شرایطِ کنونی هیچ مصلحتی جز مشروطه‌خواهی ندارد، رویکردی سازگار است؟ مهستیِ شاهرخی از «جنبشِ سبز» چیزی را می‌طلبد و زمان – مکانِ سیاست چیزی دیگر؛ او می‌خواهد چنین جنبشی برانداز باشد، حال آنکه این جنبش از اساس خود را درونِ چهارچوب‌هایِ جمهوریِ اسلامی تعریف کرد و تا زمانی که کوشش برایِ تحققِ شعارِ «برکناریِ خامنه‌ای» ناکام نگردد، ناگزیر همچنان در همان چهارچوب‌ها باقی خواهد ماند. عقلانیتِ «شعارِ محدود، مقاومتِ نامحدود» هیچ جایی در احساسِ حاکم بر ذهنِ خانومِ شاهرخی ندارد. او رژیم را نمی‌خواهد و برایش نیز مهم نیست که جنبشِ اعتراضیِ شکل‌گرفته چه خواست‌هایِ روشنی دارد. نفرتِ او از رژیمِ اسلامی به جهت‌گیری‌اش نسبت به جنبشِ سبز نیز سرایت کرده است. از تمسخرِ جنبش به توقع‌گری نسبت به آن رسیده و دور نیست که در نهایت همه و همه را نمایشِ ساختگیِ رژیم بنامد و فرجامِ این رفتارهایِ متناقض و فرافکنیِ آرزوهایِ بربادرفته به گردنِ جنبشی یکسره متفاوت، سرخوردگی باشد و بس! واقعیت آن است که ترک‌کنندگانِ وطن در دهه‌یِ شصت چنان نفرتی از میرحسینِ موسوی دارند که هرگز چشمِ دیدنِ کامیابیِ او را در جذبِ طبقه‌یِ متوسط و جوانان پس از بیست سال دوری از سیاست نداشتند. بخشی از آنان از پیروزیِ ساختگیِ احمدی‌نژاد بسی خرسندند چرا که نزدِ آنان بازجویِ پستی چون او نسبت به دولتمردِ شاخصی چون میرحسینِ موسوی برتری دارد! آنان در دهه‌یِ سیاهِ شصت مانده‌اند و نفرتِ خود را به‌تمامی بازتولید کرده‌اند. پس چندان هم نباید شگفت‌آور باشد که مهستیِ شاهرخی «جنبشِ سبز» را با صفاتی چون «اسلامی، سیدی، حزبِ قمرِبنی‌هاشم، دسته‌یِ سینه‌زنیِ سیار و دارایِ پرچمِ اسلامِ عربستانِ سعودی» معرفی کند.
مهستیِ شاهرخی پافشاری دارد که بگوید «ما با مردم هستیم» اما مشکلِ بنیادین آن است که مردم با ایشان نیستند و رویاهایِ این جماعت هیچ هماغوشی با خواسته‌هایِ اینجایی و اکنونیِ مردم در شرایطِ سیاسیِ پس از کودتا ندارد. به‌کار بردنِ واژه‌یِ احمقانه‌یِ «مردمِ حقیقیِ ایران» من را به یادِ تعبیرِ «اسلامِ حقیقی» می‌اندازد. خانومِ شاهرخی برایِ انکارِ واقعیتِ مردمِ ایران، نزدِ خود حقیقتی برایِ مردم در خیالاتش پرورانده تا بتواند به‌آسانی از ایرانیانی مثالی دم بزند و آنچه از سویِ همین ایرانیان در جهانِ ماده روی می‌دهد را انکار کند. او سپس برایِ مردمِ ایران شروع به مرثیه‌سرایی می‌کند. اما اگر مردمِ ایران به گفته‌یِ او «بینوا» هستند و «رنگ به چهره ندارند» با اینحال به‌خوبی می‌دانند در چه شرایطِ سیاسی به‌سر می‌برند و نیازی ندارند تا مهستیِ شاهرخی از جانبِ آنان اشک بریزد و نسخه بپیچد. مردمِ بینوایِ ایران به‌مراتب آگاه‌تر از او هستند و رژیم را بهتر می‌شناسند. پس رفتار و کنشِ سیاسیِ‌شان نیز با ماهیتِ همین رژیم تناسب دارد و گام به گام به‌پیش می‌رود. گلایه در این مورد که چرا (برایِ آویزان ساختن از برجِ ایفل) به‌جایِ طومارِ سبزِ «احمدی‌نژاد رییس‌جمهورِ ما نیست» ننوشته‌اند «ما جمهوریِ اسلامی نمی‌خواهیم» به‌خوبی نشانگرِ بیگانگیِ گوینده نسبت به فهمِ ماهیتِ اعتراض‌هایِ درون و بیرونِ کشور و چشم‌داشتِ نابجایِ مهستیِ شاهرخی از جنبشی ست که خواسته‌هایش با آرزوهایِ او فاصله‌یِ بسیار دارد! خانومِ شاهرخی خسته شده است و چنانکه خود گفته، جنبشِ اعتراضی او را از رخوتِ چندین و چند ساله‌اش در غربتِ غرب بیرون آورده و سبب شده تا او باز جسارتِ داشتنِ رویا را به‌دست آورد و اکنون با شتابی فراوان، تمامِ آرزوهایِ بر باد رفته و رویاهایِ انباشته‌‌اش را از این جنبش طلب می‌کند. اما «مبارزه با رژیمِ اسلامی راهِ میان‌بر ندارد» و این همان چیزی ست که مهستیِ شاهرخی نمی‌تواند یا نمی‌خواهد بپذیرد. در واقع این جنبش هنوز نیز اهدافِ درون‌رژیمیِ مشخصی دارد و راهِ درازی در پیش است تا خواسته‌یِ جنبشِ کنونی به مرزِ سرنگونیِ رژیم برسد.
مهستیِ شاهرخی حتی شعارِ نمادینِ «رایِ من کو؟» را تاب نمی‌آورد. او اساساً از فهمِ معنایِ ژرفِ نهفته در این شعار ناتوان است. و می‌توان پرسید که اگر هم می‌فهمید، آیا از بن و بنیاد دلنگرانی‌هایِ اساسیِ جنبشِ اعتراضی هیچ اهمیتی برایِ همانندهایِ او دارد؟
اگر کسانی جرات می‌کنند که از به‌انحراف کشاندنِ جنبشِ کنونی سخن به میان آورند، در برابر ما نیز چنین حقی داریم تا بگوییم طرحِ شعارهایِ نامحدود با این مقاومتِ خنده‌دارِ پشتیبانانش در پاریس و لس‌آنجلس، در شرایطِ این روزها تنها ایستادگیِ کنونیِ ملت را بر سرِ شعارهایِ محدودِ خود به‌ناکامی می‌کشاند.
و اما نزدِ من هیچ تحریفی بدتر و توهین‌آمیزتر از تعابیرِ مهستیِ شاهرخی نسبت به جنبشِ سبز نیست. تنها به حجمِ مهملات و تصاویرِ مذهبیِ تعزیه در این یادداشت بنگرید! هر کس نداند گمان می‌کند که معترضان به کودتایِ انتخاباتی و کشتارِ پس از آن، با همین هیات در پاریس ظاهر شده‌اند. خانومِ شاهرخی آگاهانه و از رویِ قصد، «سبز» را هزاران‌بار مذهبی‌تر از آنچه موسوی می‌خواست معنا می‌کند، بدونِ کوچکترین توجه به این حقیقت که رنگِ سبز اکنون دیگر نمادِ دادخواهی و خیزشِ ملتِ ایران ضدِ حقیرترین آخوندِ تاریخ است. او با این کار کوشش می‌کند تا این «جنبشِ نیمه‌مذهبی و پیش‌رو» را یک جنبشِ سراسر مذهبی و واپس‌گرا جلوه دهد. چنین کاری توهین به شعور و خواسته‌یِ تک تکِ ایرانیانی ست که در سراسرِ جهان به کودتایِ ولیِ‌فقیه با شیوه‌هایِ گوناگون اعتراض کرده‌اند. این‌چنین غیرِمسوولانه قلم زدن از گونه‌ای عافیت‌طلبی و خودخواهیِ محض سرچشمه می‌گیرد؛ من از خمودگیِ چندین دهه‌ای در غربت بیدار شده‌ام، آنان که مرا بیدار کرده‌اند یا باید تمامیِ آرزوهایِ از دست رفته‌یِ مرا محقق سازند و یا از اساس ناکام بمانند. اما هزینه‌یِ این ناکامی را مهستیِ شاهرخی نمی‌پردازد بلکه هموطنانش در ایرانِ کودتازده از جان و زندگیِ خود غرامتِ این شکست را پرداخت خواهند کرد.

برچسبها: , ,

Friday، July 10، 2009
روز ِ بیست و هفتم: سالگرد ِ کوی ِ دانشگاه
آنچه می‌نویسم دیده‌هایِ من از ساعتِ چهار و نیمِ عصر تا هشت و نیمِ شب است:
چهار و نیم به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. جسته و گریخته نیروهایِ حکومتی را می‌شد دید. چون گمان می‌کردم مسیرِ راه‌پیمایی به اجتماعِ مردم می‌انجامد از خیابانِ مفتح پیاده به سمتِ خیابانِ انقلاب رفتم. ساعتِ پنج و ربع به میدانِ انقلاب رسیدم. در دارازایِ راه دیدم که تمامیِ کوچه پس‌کوچه‌هایِ خیابانِ مفتح تا میدان پر از گاردی، اتوبوس‌هایِ نظامی و ون‌هایِ حکومتی بود.
چون از چهار راهِ ولیعصر مانعِ گذرِ مردم به سمتِ میدان انقلاب می‌شدند، من تا میدانِ انقلاب را از کنارِ خطِ ویژه و ماشین‌ها طی کردم.
جمعیتی که در طولِ مسیر دیدم کم نبود اما بسیار پراکنده بود. چه‌بسا من کمی هم دیر رسیده بودم. در تمامِ مسیر آنتن‌هایِ تلفنِ همراه گرچه تا آخر پر بود اما در عمل قطع گردیده بود و امکانِ برقراریِ هیچ ارتباطی با دیگران وجود نداشت. حضورِ آمبولانس‌ها نیز در سراسرِ خیابانِ انقلاب و خیابان‌هایِ پیرامون مشاهده‌پذیر بود.
نزدیکِ ساعتِ پنج و چهل و پنج دقیقه صدایِ ضجه‌یِ دختری جوان از سمتِ چپِ ابتدایِ خیابانِ کارگرِ شمالی بلند شد. گاردی‌ها وحشیانه او را می‌زدند و مردم هیچ کار نمی‌کردند جز هو کردن و فریاد زدن که «ولش کن!». از چند تن کاسب‌هایِ پیرامون پرسیدم و گفتند دختر به آنها اعتراض کرده و آنان هم چنان با باتوم زده بودندش که نصفِ صورتش ور آمده بود! یکی از کاسب‌ها می‌گفت چهل و پنج دقیقه پیش همین مکان پر از مردمِ معترض بوده که توسطِ نیروهایِ حکومتی پراکنده شده بودند.
حساسیت به فیلم‌برداری (که از تجمعِ بهارستان آغاز شده بود) چنان بود که هر کس تلفنِ همراه در دستش بود کتک می‌خورد. کاسب‌ها می‌گفتند دو نفر از پشتِ بام در حالِ فیلم گرفتن بوده‌اند که گاردی‌ها درِ ساختمان را می‌شکنند و هر دو را با خود می‌برند.
در همان زمان نزدیک به بیست گاردی سوار بر موتورِ قرمز همراه با لباس‌شخصی‌ها به سمتِ شمال (چه‌بسا امیرآباد) رهسپار شدند.
نزدیکِ ساعتِ شش و نیم گاردی‌ها از بالایِ کارگرِ شمالی بازگشتند و این بار تقاطعِ کارگر و انقلاب دوباره پر از لباس‌شخصی و نیروهایِ ضدِ شورش شد. من که به پشتِ بام یکی از پاساژها رفته بودم دیدم که چگونه برایِ ترساندنِ مردم هر رهگذری را با باتوم می‌نواختند و مردم را پراکنده می‌ساختند. ابزارِ سرکوبی که در دستانِ آنان بود (گذشته از سلاحِ گرم) از باتومِ معمولی بود تا کابلی که سرش زایده‌ داشت.
شش و چهل و پنج دقیقه از تقاطعِ کارگرِ شمالی و انقلاب به خیابانِ شانزدهِ آذر رفتم. در آنجا سه تن از معترضان را دیدم و از هم جویایِ اخبار شدیم. از کمیِ معترضان گلایه کردم و گفتم نزدیک به دو هفته اطلاع‌رسانی کردیم و من انتظارِ جمعیتِ بیش‌تری را داشتم. آن سه اما می‌گفتند همین امروز از تجمع آگاه شده‌اند و حتی اینترنتِ خانه‌یِ‌شان هم قطع شده است.
به بلوارِ کشاورز که رسیدم پر بود از لباس‌شخصی و گاردی. تقاطعِ وصالِ شیرازی و بلوار درگیری شدیدتر بود. در همانجا یک لباس‌شخصیِ بسیجی و میانسال با ته‌ریش دیدم که از سمتِ پارکِ لاله بازمی‌گشت و خنجری نظامی (با قوس‌هایِ عجیب و غریب!) را که در دستش بود در غلافِ متصل به بدنش جای داد و همراه با یک لباس‌شخصیِ دیگر که کلاهِ ویژه‌یِ جلادهایِ مامور به اعدامِ متهم بر سر داشت و تنها چشمانش مشخص بود به سمتِ وصالِ شیرازی حرکت کردند. جرات نکردم از صورتِ آن خنجر به دست عکس بگیرم چرا که پیرامون خلوت بود و چنین کاری عملی انتحاری به‌حساب می‌آمد.
در همان زمان پارکِ لاله به‌شدت شلوغ شده بود و تعقیب و گریز میانِ معترضان و گاردی‌ها را می‌شد دید. برخی از معترضان از پارک به بیرون فرار می‌کردند و صدایِ شعارهایِ مردم از پارک به گوش می‌رسید. پس از چندی گاردی‌ها پارک را غُرُق کرده بودند و سردسته‌یِ‌شان با بی‌احترامی و رفتاری توهین‌آمیز حتی خانواده‌هایی را نیز که رویِ نیمکت‌هایِ پارک نشسته بودند، پراکنده ساخت.‌
در تمامِ مسیر همچون نقل و نبات گازِ اشک‌آور زده بودند و صدایِ تیرِ هوایی به‌گوش می‌رسید. نزدیکِ ساعتِ هفت و ربع بود که از تقاطعِ وصالِ شیرازی و بلوارِ کشاورز به سمتِ کارگر بازگشتم تا این‌بار مسیرِ کارگر را میانِ میدانِ انقلاب و بلوار رصد کنم. مشتی گاردی در حالِ قدم‌رو بودند و سرگردِ نیرویِ انتظامی با بلندگو به آنها روحیه می‌داد و از جمله تعبیرِ «ماشاالله» را به‌کار برد که موردِ زمزمه‌یِ تمسخرآمیزِ معترضانِ رهگذر قرار گرفت. رویِ سپرِ یکی از گاردی‌ها نوشته شده بود: «حافظانِ امنیتِ مردم، یاورانِ رهبر» (که البته این دو تعبیر با هم ناسازگاری داشت و درست همان دومی بود و اولی را صرفاً از رویِ رودرباستی حک کرده بودند). چندین سطلِ زباله آتش گرفته بود و در یکی از کوچه‌هایِ کارگرِ شمالی مردم تلاش داشتند تا مردی را که مشکلِ تنفسی پیدا کرده بود به‌هوش بیاورند.
در نیمه‌یِ خیابانِ کارگرِ شمالی یک لباس‌شخصی مشغولِ عکس گرفتنِ از مردم بود. (تا لابد در سرایِ ابلهانِ گرداب‌نشین با کشیدنِ دایره‌ای قرمز به دورِ هرکدام به‌عنوانِ آشوبگر خواستارِ شناساییِ‌شان توسطِ مردم شود!)
نزدیکِ ساعتِ هفت و نیم از نیمه‌یِ راه به‌سمتِ بلوارِ کشاورز بازگشتم. و مسیر را به‌سمتِ میدانِ ولیعصر پی گرفتم. اما از سرِ وصالِ شیرازی به بعد را نمی‌گذاشتند کسی به سمتِ میدانِ ولیعصر برود و پافشاریِ من برایِ گذر تنها باعث شد تا شک کنند و تندیِ بیش‌تر به‌خرج دهند. این شد که به‌ناچار به خیابانِ وصالِ شیرازی رفتم و از طریقِ خیابانِ طالقانی و سپس خیابانِ فلسطین دوباره به انتهایِ بلوارِ کشاورز رسیدم.
در راه و نزدیکِ ساعتِ هفت و چهل دقیقه، در یک ایستگاهِ اتوبوس متوجهِ ازدحامِ مردم شدم. پسربچه‌ای را دیدم که گازِ اشک‌آور او را به سرفه‌هایِ مدام انداخته بود و جوانان دودِ سیگار در چشمانش فوت می‌کردند. پسرک با گریه به‌سمتِ مادرش رفت و من تازه متوجه شدم که گاردی‌ها گازِ اشک‌آور را در ماشینِ این خانواده انداخته‌اند. چرا که پدر و مادرش هم وضعِ بهتری نداشتند. در این بخشِ شهر شدتِ گازِ اشک‌آور چنان بود که دست به دامانِ یکی از همان جوانان شدم و با فوت کردنِ دودِ سیگار به چشمان‌ام اندکی حال و روزم سرِ جایش آمد.
ساعتِ یک ربع به هشت به «سازمانِ انتقالِ خون»ی رسیدم که سمتِ راستِ بلوارِ کشاورز (منتهی به میدانِ ولیعصر) قرار داشت و چندین صندلی برایِ نشستن داشت که همراه با دیگر معترضان در همانجا نشستم. فضایِ پیرامون در این زمان به‌شدت ملتهب، هراسناک و نگران‌کننده بود! از چشمانِ مردمِ رهگذر و ایستاده می‌توانستی ژرفایِ این دلهره، هراس و البته اندوه را بیابی! حضورِ گاردی‌ها سراسرِ میدانِ ولیعصر را سیاه ساخته بود و انبوهیِ مردم در پیرامون به‌خوبی نشان‌دهنده‌یِ وجودِ بسیاری از معترضان بود. ماشین‌ها به‌نشانه‌یِ اعتراض دمادم بوق می‌زدند و گاردی‌ها که سرگردان شده بودند و بوق هم کلافه‌یِ‌شان کرده بود، نمی‌دانستند چه کنند. ناگهان از سمتِ چپِ بلوار فریادِ ضجه‌یِ دخترکی بلند شد و مردم باز هم شروع کردند به هو کردن و فریاد زدن و حتی سواره‌ها نیز از ماشین بیرون آمده و فریاد می‌کشیدند. دخترک اما همچنان جیغ می‌کشید و در آن سویِ بلوار مشخص بود که درگیری بسیار شدید است. (بعدها کسانی که از آن سو آمدند گفتند که دخترک توانسته است از دستِ آدم‌خوارانِ خامنه‌ای فرار کند.) چیزی نگذشته بود که لباس‌شخصی‌ها به سمتِ سازمانِ انتقالِ خون (که به‌خاطرِ تجمعِ نزدیک به بیست نفر به سرکوبگران چشمک می‌زد.) یورش بردند. دختری چادری که از صحنه‌هایِ ضرب و شتمِ دخترک توسطِ گاردی‌ها فیلم گرفته بود را یافتند و تلفنِ همراهش را خرد کردند و سیم‌کارتش را نیز با خود بردند. سپس پس از چندبار هشدار و ترساندن که «بلند شوید بروید!» و بی‌توجهیِ مردم، در نهایت یکی از همان‌ها آمد و همه را با بی‌ادبی از آنجا پراکنده ساخت. (اما ترسِ مردم به‌راستی از میان رفته است. در زمانی که بر رویِ آن صندلی‌ها نشسته بودم، خانواده‌ای سه نفره و نسبتاً جوان کنارم نشسته بودند که پسرِ کوچکِ‌شان از ترس گریه می‌کرد اما پدرش دلداری‌اش می‌داد و می‌گفت «چیزی نیست پسرم!». آنگاه رو کرد به من و گفت: «می‌بینید آقا ما چه حکومتی داریم؟»)
اکنون ساعت هشت و ربعِ شب بود و من به آن سویِ میدانِ ولیعصر آمده بودم. در این زمان یک دسته گاردیِ تازه‌نفس از بالایِ خیابانِ ولیعصر به سمتِ ما آمدند. بدونِ هیچ سببی هر کس را گیر می‌آوردند می‌زدند. یک مسافرکشِ موتورسوار (از همان‌ها که جنتی در نمازِ جمعه برایِ‌شان سوز و گداز راه انداخت.) از سویِ گاردی‌ها امر به حرکت کردن شد. بیچاره تا آمد به خودش بیاید و برود با هشدارِ «چرا حرکت نمی‌کنی؟» مواجه شد و ناگهان گاردی‌ها با بدترین توهین‌ها به جانش افتادند. موتورش را خرد کردند و خودش را هم با باتوم زدند. چون این باغِ وحشِ تازه‌نفس تنها چند متر با من فاصله داشتند و به این سمت هم می‌آمدند، خواستم سوارِ ماشین‌هایِ مسافربر شوم اما هیچکس دیگری را سوار نمی‌کرد. تا اینکه در نهایت از یکی مسیرش را پرسیدم و گفت نمی‌داند و من هم سوار شدم و گفتم هر جا برود مساله‌ای نیست. میانِ ماشین‌هایِ در حالِ حرکت یک پرایدِ سیاه رنگ بود که تمامِ شیشه‌یِ پشتش خرد شده بود. تاکسی به سمتِ ونک رفت. در ابتدایِ مسیر (خیابانِ ولیعصر به‌سمتِ ونک) جمعی از مرد و زن با شادی و شوری باورنکردنی و جمعیتی نزدیک به صد نفر در پیرامونِ یک ایستگاهِ اتوبوس در حالِ شعار دادن (الله‌اکبر) بودند و این تنها جمعی بود که من دیدم شعار می‌دهند. اما چون ساعت هشت و نیمِ شب شده بود و من هم سوار شده بودم، با وجودِ وسوسه‌یِ پیاده شدن و همراه شدن با آنها به مسیر ادامه دادم. از ولیعصر تا خیابانِ فاطمی پر از گاردی بود. در میدانِ ونک هم کمابیش حضور داشتند. راننده می‌گفت یک زنِ چادری ایستاده و تا جایی که جاداشته فحش به گاردی‌ها بسته و البته کتک هم خورده است. همان راننده می‌گفت صورتِ خونیِ زنی جوان را دیده است. یکی از دخترهایِ مسافر هم از ضرب و شتمِ پیرزنی از سویِ اوباشِ حکومتی خبر می‌داد. در تاکسی بحث زیاد شد اما مهم‌ترین جایگاهِ همگرایی را در عزمِ مردم برایِ رفتنِ احمدی‌نژاد یافتم که حکومت به آن تن نداد. از این رو و در همین جهت هنوز هم مهم‌ترین مساله و خواسته‌یِ مردم روشن شدنِ سرنوشتِ رای‌ِ‌شان و اعتقادِشان به پیروزیِ میرحسینِ موسوی است؛ خواسته و باوری که با سرکوبِ خونینِ این یک ماه رنگِ تنفر و دلچرکینیِ مطلق به خود گرفته است.
پس از یازده روز، چنین تجمع و اعتراضی بسیار ضروری بود و دوباره زخمِ خیانت و جنایتِ رژیم را در دلِ مردم گشوده ساخت!
خامنه‌ای و دولتِ کودتایش زین پس خوابِ آسوده نخواهند داشت و رویِ آرامش به خود نخواهند دید! یخ‌هایِ ترس و رخوتِ سی‌ساله‌یِ مردم آب شده است و زین پس به هر بهانه‌ای به خیابان‌ها خواهند ریخت و فریادِ دادخواهی ضدِ دستگاهِ کودتا سر خواهند داد.

در همین زمینه:
درگیری در مرکزِ شهر / زمانه

برچسبها: ,

Monday، July 06، 2009
گسست ِ درونی

«رژیمی که حتی به قواعدِ بازی در چهارچوبِ تنگ، نابرابر و پرتبعیضِ خود نیز وفادار نماند، تنها سزاوارِ سرنگونی است.»
این البته بیانِ یک باورِ شخصی نیست. دستِ‌کم گفتنِ این سخن از سویِ همانندهایِ من در شمارِ روشن‌سازیِ روشن‌بوده‌ها است.
اما شوربختیِ جمهوریِ اسلامی از فردایِ کودتایِ خامنه‌ای از این روست که آن سخن از منظرِ درون‌رژیمی نیز موجه و پذیرفتنی گردیده است. اکنون روزشمارِ فروپاشیِ رژیمی که دیگر حتی در میانِ بسیاری از وفادارانِ دیروزِ خود نیز مشروعیت ندارد، آغازیدن گرفته است.

برچسبها: ,

Saturday، July 04، 2009
گام ِ تاریخی - علیرضا دریا
صورتِ ابتداییِ این متن در نامه‌ای از سویِ دوستِ گرامی علیرضا برایِ من فرستاده شد که پس از خواندنِ آن، درخواست کردم که هر جا می‌تواند چاپش کند و از جمله آمادگیِ خود را برایِ چاپِ نوشتار در وبلاگ بیان داشتم. او با انتشارِ نوشته‌اش در وبلاگ موافقت کرد و البته موضوعِ موردِ بحثِ خود را گسترش داد و متن را کامل‌تر ساخت. ویرایشِ نگارشی و گاه مفهومیِ متن از مخلوق است اما ایده‌یِ اصلیِ نوشتار، اندیشه‌هایِ طرح شده در آن، بسیاری از واژگان و عبارت‌هایِ به‌کار رفته و در نهایت روحِ حاکم بر متن و آنچه از آن برداشت می‌شود همگی و همگی فرآورده‌یِ ذهنِ نویسنده و از آنِ اوست. اگر عدمِ انسِ علیرضا با زبانِ فارسی به‌سببِ دوریِ دیرینه از وطن و بدین جهت دشوارشدنِ فهمِ نوشته برایِ خواننده نبود، طبعاً دست بردنِ مخلوق در این متن نیز به‌هیچ رو موردِ نیاز و درست نمی‌بود. با این‌حال برخی بازبینی‌هایِ او در ویرایش‌هایِ من نشان از شامه‌یِ فارسیِ او در رساندنِ بهترِ مقصودش به خواننده داشت.
با سپاس از علیرضایِ گرامی که امکانِ بهره بردن از این نوشتار را برایِ دیگران فراهم ساخت!


گامِ تاریخی – علیرضا دریا

در چند هفته‌یِ گذشته همه به هیجان آمده بودند. من فکر می‌کنم این هیجان به‌سببِ امید به رویدادی تغییر دهنده در وضعیتِ ایران نبود. بلکه سببِ این هیجان را می‌توان به گونه‌ای خودآگاهیِ ایرانی‌بودن نسبت داد.
آیا ایرانی‌بودن بدونِ ایران مفهومی دارد؟ مفهومِ «ایرانی‌بودن» حتی می‌تواند بدونِ لحاظِ پدیده‌یِ «ملی‌گرایی» دارایِ هویتِ معناییِ خویش باشد. اما در موردِ عامه‌یِ افراد ما بیش‌تر با همراهیِ پدیده‌یِ ملی‌گرایی روبرو بودیم. با این‌حال کمرنگ شدنِ رابطه‌یِ فرد با انسجامِ عقلانیِ موردِ نیاز برایِ ساختارِ حکومتِ ایران، از بارِ ملی‌گراییِ ایرانی‌بودن نیز کاست. شاید از دست‌رفتنِ رابطه‌ با کشورِ ایران، مفهوم ایرانی‌بودن را (با هر گرایشی) چه برایِ آنان که در ایران زندگی می‌کنند و چه کسانی که بیرون از آن هستند، بی‌معنا ساخته بود و ما را به انسان‌هایی بدونِ کشور تبدیل کرده بود؛ ایرانیانی که سال‌ها بود میانِ زندگیِ خودشان و پیش‌رفتِ فرهنگی - سیاسیِ آن مملکت هیچ رابطه‌ای نمی‌دیدند، بلکه برایِ‌شان تنها دلبستگی به آرزوها مانده بود و افسوس از آنچه در ایران می‌گذشت. بسیاری عوامل در کاهشِ این رابطه نقشِ موثر ایفا کرده‌اند. به‌عنوانِ نمونه زمانی که ایران به‌عنوانِ کشوری اسلامی نمایانده شد، دیگر نمی‌شد از انسانی که به هر دلیل به اسلامیت باور نداشت و آن را پاره‌ای از شخصیتِ فردیِ خود نمی‌دید، انتظار داشت تا بتواند رابطه‌یِ درستی با ایران داشته باشد. حتی می‌توان این مشکل را در موردِ گرایشِ دیگری نیز جاری دانست و گفت اگر ایران به‌عنوانِ کشوری فارسی‌زبان نیز نمایانده شود، باز ممکن است مانعِ رابطه‌یِ مناسبِ فردِ ایرانی (از اقوامِ گوناگونِ ساکن در کشور) با وطنِ خودش شود. حتی بسیاری در بیرونِ کشور برایِ خود دنیایِ مجازی ساختند که ایران نام داشت و در درونِ ایران نیز این دنیایِ مجازی توسطِ افراد به شکل‌هایِ گوناگون ایجاد شد. کدامیک از ما ایرانیان را می‌شد یافت که با این وضعیتِ سی ساله، که برآمده از چنین نادانی‌هایِ متعصبانه‌ای بود، زندگی و کارش را در پیش‌بردِ فرهنگی و سیاسیِ آن کشور موثر ببیند؟
گرایشِ ثابت در هویت‌ِمان به همراهی با ایرانیان را می‌توان ملی‌گرایی نامید. هویتِ فرهنگیِ عامِ مردم به‌طورِ معمول دارایِ چنین خصوصیتی است. اما رابطه‌یِ شناساییِ خویش با سرزمین همیشه یک رابطه‌یِ ملی‌گرایانه نیست. تا این‌جا دیدیم که ایرانی‌بودن بدونِ ملی‌گرایی به‌طورِ عام مفهوم خود را از دست رفته می‌نمایاند. اما همه‌یِ این‌ها ضرورتِ ایرانی‌بودنِ همبسته با ملی‌گرایی را برایِ فرد گریزناپذیر نمی‌کند. به دیگر سخن هر خودآگاهی را نسبت به پدیده‌هایِ رخداده در ایران از فرهنگ و سیاست نمی‌توان به ملی‌گرایی فروکاست یا یک رابطه‌یِ علت و معلولی در آن یافت. به‌عنوانِ نمونه ممکن است فردِ روشنفکر (زاده شده و زیسته در غرب) نسبت به کشوری دیگر رویکردِ شناختیِ جدا از ملی‌گرایی در خودآگاهیِ خود داشته باشد. او را نه می‌توان ایرانی دانست و نه می‌توان در نوعِ نگاهش نسبت به پدیده‌ها به‌علتِ ایرانی‌نبودن ارزش‌گذاریِ منفی کرد. این حالت حتی می‌تواند برایِ فردی زاده و زیسته در همان کشور نیز رخ دهد، اما این‌بار همراه با یک فرآیندِ فکریِ متفاوت و دشوار. هدف از چند جمله‌یِ پیشین گفتنِ این سخن بود که عدمِ حضورِ ملی‌گرایی در هویتِ فرد ممکن است حالتِ خاصِ انتخابی در فردیتِ روشنفکرانه‌یِ او باشد؛ انتخابی که تواناییِ آن چه‌بسا در عمومِ افراد ایجاد نشده باشد. ولی اگر ملی‌گرایی همیشه یا دستِ‌کم در بیش‌ترِ موارد هماغوش با حسِ ایرانی‌بودن است، پس چه چیزِ دیگر ممکن است فرد را به کشوری پیوند دهد؟
چنین به‌نظر می‌آید که «فرهنگ» پدیده‌ای است که انسان را بدونِ وجودِ عاملِ ملی‌گرایی می‌تواند همچنان ایرانی نگاه دارد یا انسانی از یک فرهنگِ بیگانه را به ایرانی‌بودن نزدیک سازد. می‌توان شاهد آورد که انسانی از فرهنگِ بیگانه با خوی گرفتن به فرهنگِ ایران به ایرانی‌بودن نزدیک می‌شود و از بیگانگی‌اش با آن می‌کاهد. انسانِ ایرانیِ منتقدِ فرهنگِ سرزمینِ زادگاهش با توصیفی روشنفکرانه از فرهنگ، یعنی رابطه‌یِ فکریِ انتقادی با آن فرهنگ، خواه ناخواه خود را آن‌فرهنگی ساخته است. بدونِ شک می‌توان فرهنگیتِ هویتِ فرد را برخلافِ ملیتِ هویتِ او همیشه موجود دید. شگفت آنکه حالتِ عامِ ایرانی‌بودن یعنی ملی‌گرایی نیز ریشه در عناصر فرهنگی دارد! البته اهمیتِ فرهنگ در معنابخشی به «ایرانی‌بودن» به‌معنایِ ضرورتِ اشتراکِ افراد در تمامیِ عناصر تشکیل‌دهنده‌یِ فرهنگ نیست. میزانِ اشتراک بستگی به قابلیتِ پرورشِ فردیت در هر فرهنگ دارد. در آنچه در پی می‌آید خواهیم دید که چگونه فرهنگی که به‌سببِ پدیده‌ها و پایه‌هایِ خود گونه‌ای حسِ هم‌فرهنگی و هم‌سانی را در افراد باز می‌نمایاند، در شرایطی می‌تواند توسطِ عاملِ ملی‌گرایی توجهِ افرادِ درونِ توده را به فردیتِ فردِ درونِ توده انعکاس دهد. البته به شرطِ آنکه این انعکاس در افراد بتواند خود را روشن‌تر نشان دهد. در واقع ما در این‌جا با یک خصوصیتِ فرهنگیِ هویتِ خود سر و کار داریم. نگاهِ ما به وضعیتِ سیاسیِ ایران سالهاست که به یک ویژگیِ فرهنگی بدل شده است. از آن‌سو ما می‌دانیم که فرهنگ به‌عنوانِ پدیده‌ای با ریشه‌هایِ سترگِ تاریخی، فقط در هویتِ یک یا چند فرد شکل نگرفته است. از این رو نمی‌توان چندان انتظار داشت که هویتِ فرهنگیِ فرد توسطِ خطابی فردی دستخوشِ تکانِ دگرگون‌کننده‌ای شود. امکانِ بازبینیِ نگاهِ سیاسی (به‌مثابه‌یِ یک ویژگیِ‌ فرهنگی) از دو راه محقق تواند شد. یا فرد دارایِ توانِ برخوردِ فکریِ بازتابی با هویتِ فرهنگی خود است که کاری سخت می‌نماید. یا انعکاسِ تکانِ بحران‌آفرینِ هویتِ فرهنگِ جمعی در فرد چنین بازبینی‌ای را پدید می‌آورد. شرایطِ پس از انتخاباتِ بیست و دومِ خرداد راهِ اخیر را در گستره‌ای ملی بر رویِ ایرانیان گشود.
شاید به‌درستی نتوان بر رسید که چگونه ایرانی‌بودن واردِ بخشِ خودآگاهِ ذهنِ ایرانی شد. باور دارم که انتخابات را نمی‌توان علتِ آن دانست و نمی‌توان ایرانیانی را که در این انتخابات شرکت نکردند و هنوز نیز اگر زمان برگردد یا انتخاباتی دوباره برگزار شود شرکت نمی کنند، نادیده گرفت. انتخاباتِ ایران تنها به‌وسیله‌یِ وضعیتِ بی‌سابقه‌ای که پیش آورده بود، ندایی نافذ بر ناخودآگاهِ ما داشت و آن اینکه «ای مردمِ! شما بی‌اهمیت هستید.» درکِ این بی‌اهمیتی در این‌جا چیزی نیست جز همان صورتِ خودآگاهانه یافتنِ بی‌تفاوتیِ فربه‌شده در ناخودآگاهِ ما نسبت به وضعیتِ ایران. ما سال‌هایِ سال بود که عملاً با انواعِ سیاست‌ها این پیام را تجربه کرده بودیم. اما هیچ‌گاه چنین حماقت‌بار از سویِ حاکمانِ ایران مستقیماً موردِ خطاب قرار نگرفته بودیم. ما سال‌هایِ سال در ناخودآگاهِ فربه از عادتِ خود، بی‌اهمیتیِ خویش را نادیده گرفتیم. اما شرایط این بار چنان تکانِ بحران‌آفرینی با خود داشت که ناخودآگاهِ ما را در برابرِ خودآگاهیِ‌مان قرار داد. به‌تعبیرِ دیگر خودآگاهی نسبت به وضعیتِ ایران همان روبرو شدنِ عریان با ناخودآگاهِ خفته‌یِ ما و درکِ دگرگون‌سازِ آن بود.
حکومتِ ایران به ما گفت که تا چه حد شایسته‌یِ بی‌تفاوتیِ خفته در ناخودآگاه‌ِ خود هستیم. گویی به دختری بگویید «تو خیلی خلقیاتت شبیه به مادرت است!» و او هیچ‌گاه توجهی به آن نکرده باشد در حالی که همیشه با این واقعیت در ناخودآگاهِ خود زیسته است. در بیش‌ترِ موارد واکنش چنین است که «آیا من به‌راستی اینگونه هستم ؟» این پرسش (در موردِ بحثِ ما) واکنشِ خودآگاهانه‌ای نبوده است بلکه تنها بیانگرِ بی‌تفاوتی نسبت به وضعیتِ سیاسی است که نمی‌توان مدعی شد فرد با آن به‌گونه‌ای خودآگاهانه زیسته است. اما این‌بار نه تنها یک فرد که توده موردِ خطاب قرار گرفت
پیامدِ چنین شرایطی که می‌تواند خاستگاهِ آن نیز باشد، تبدیلِ افراد به ملت از خلالِ دگرگشتِ این خودآگاهیِ فردی به یک خودآگاهیِ جمعی و سپس مهم‌تر از آن، انعکاسِ این خودآگاهیِ توده‌وار در فرد است. چنین بود که ما خود را در این موقعیتِ زمانی با «هیجانِ ایرانی‌بودن» شناختیم. بسیاری امیدوار به تغییرِ وضعیتِ ایران بودند، بسیاری منتقد و بسیاری نیز منتظر. اما این اختلافِ نظرها هیچ اهمیت و تاثیری در ایرانیتِ ما و همبستگیِ ملیِ بیدارشده در این چند هفته نداشت.
ایرانی به‌طورِ عام در این سه هفته دریافت که ایرانی‌بودن بدونِ همراهیِ ایرانیان با یکدیگر برایِ وطن ممکن نیست. سرزمین، یعنی همان‌چه که در تمامیِ این سال‌ها ازدست‌رفته پنداشته شده بود، برای‌ِمان دوباره معنا یافت. فرد می‌توانست توسطِ بازیابیِ این معنا خود را از نو بشناسد؛ خود را ایرانی بداند و این شناختِ نو از خویش، با همراه شدن با ایرانی (دیگری به‌مثابه‌یِ هموطن) ممکن شد. این همراهی را اگر میانِ افراد جمع کنیم به مفهوم توده‌یِ مرتبط با هم زیرِ چترِ معنایِ ایرانی می‌رسیم؛ توده‌یِ ایرانی.
در این میان مفهومِ «ایرانی‌بودن» نسبتِ خود را با کشورِ ایران بازیافت. انعکاسِ توده‌ای شدنِ این خودآگاهیِ فردی در تک تکِ ما ایرانیان چنان شدید بود که آن را یکسره دگرگون ساخت. فرد فردِ آدم‌ها به یک میزان در ابتدا دچارِ این هیجان نشده بودند. ولی پس از انعکاسِ آن از توده به فرد، فرصت یافتند تا جوهره‌یِ این خودآگاهی را با موضوعِ مشترکِ آن در افرادِ دیگر نیز شهود کنند و فرد نیز بتواند به خودآگاهیِ تثبیت‌شده‌ای (آن‌سان که در توده نمود یافته) دست یابد.
بدونِ تردید اکنون ما در گستره‌یِ حسِ «ایرانی‌بودن» یک گامِ تاریخی و سرنوشت‌ساز به جلو برداشته‌ایم و آن شکل‌گیریِ توده‌ای با خودآگاهیِ سیاسیِ مشترکِ جدا شده از ناخودآگاهِ تک تکِ ماست. این کامیابی امکانِ فراخواندنِ افراد به اندیشه در بابِ موضوعِ مشترک (ایران و ایرانی‌بودن) و پروراندنِ فرد در دلِ توده را داراست.
(از مخلوقِ عزیز به‌خاطرِ زحمتِ چند باره‌یِ ویرایش و انتشار بسیار سپاسگزارم! چرا که بدونِ او متن در اختیارِ خواننده قرار نمی‌گرفت.)

برچسبها:

Wednesday، July 01، 2009
قهقرا
از پیش‌نویسِ بدونِ ولایتِ فقیه آغاز کردیم و به خلافتِ بدونِ جمهوری تمام خواهیم کرد.

برچسبها: ,

Tuesday، June 30، 2009
بازتاب ِ دزدی یا در بالاترین چه می‌گذرد؟
داستان از این قرار است که یک وبلاگِ بی‌نام و نشان، نوشتارِ من با عنوانِ «میرحسینِ موسوی و خواسته‌هایِ جنبش» را (چه‌بسا به‌هدفِ نقل و نگهداری در سرایِ خودش) بدونِ هیچ‌گونه پیوند به منبعِ اصلی چاپ کرد. تا اینجایِ کار چندان ناخوشایند نیست و بهرحال می‌توان از کنارش گذشت.
اما با شگفتیِ بسیار دیدم که بالاترین به این دزدیِ آشکار پیوند داده است و البته به‌خاطرِ درونمایه‌یِ نوشتار، پیوند داغ شده است و در صدر قرار گرفته است!
از جهتِ درونمایه البته با پیوندِ بالاترین آنچه باید، خوانده شده است. اما با آگاهی از دو کاستیِ بزرگ:
اول: بازدیدهایی که باید از وبلاگِ اصلی انجام می‌گرفت، از وبلاگِ تقلبی سر در آورده است. افزون بر اهمیتِ روی‌آوریِ خوانندگان به نوشتار نزدِ هر وبلاگ‌نویس، طبعاً در میانِ این شصت خواننده بوده‌اند کسانی که نگاهی انتقادی به این نوشته داشته باشند و آگاهی از این دیدگاه‌ها برایِ من مهم بوده است. (دانستنی است که هم وبلاگِ تقلبی و هم بالاترین نظرخواهی را در این مورد بسته‌اند.)
دوم: دزدِ گرامی عنوانِ نوشته را به‌گونه‌ای دلبخواهی دگرگون ساخته است. «میرحسینِ موسوی از جنسِ سیاستمدارانی ست که نسلِ‌شان در جمهوریِ اسلامی رو به نابودی است» می‌تواند عنوانِ نوشته‌ای سراسر ستایش‌آمیز از موسوی باشد نه عنوانِ نوشتارِ انتقادیِ من. این عنوان تنها سخنی ست که من در پس‌نوشتِ نوشتارِ خود به آن اشاره‌ای داشته‌ام اما درونمایه‌یِ متن به شخصیتِ میرحسین و شرایطِ این روزهایش نگاهی سنجش‌گرانه دارد و سپس به خواسته‌هایِ جنبشِ سبزِ ایران می‌پردازد. پس عنوانِ درست همان «میرحسینِ موسوی و خواسته‌هایِ جنبش» است و بس!
پیش‌تر نوشته بودم که باید به ساز و کاری برایِ پیشگیری از دزدیِ نوشته‌هایِ وبلاگ‌نویسان یا بالابردنِ هزینه‌یِ چنین رفتارِ نادرستی بیندیشیم.
کم‌ترین کاری که می‌توان کرد آن است که بزرگ‌راه‌هایِ پیوندسازی چون بالاترین بیش از همه در بازتابِ نوشته‌هایِ سرگردان در شبکه‌یِ مجازی وسواس داشته باشند. بالاترین باید خود پیش‌قدم در رعایتِ حقِ وبلاگ‌نویسان باشد نه آنکه به دزدان و کسانی که یادداشتِ دیگری و فرآورده‌یِ ذهن و قلمِ او را به نامِ خود سند می‌زنند، میدانِ خودنمایی و یارگیری دهد.
من به‌راستی نمی‌دانم آیا در بالاترین نظارتی بر این امر وجود دارد؟ یا کسانی که عضوِ سایت هستند، خودشان هر مطلبی را از هر جا دیدند می‌توانند بدونِ اطمینان یافتن از اصالتِ متن به آن پیوند بدهند؟ اما به‌هر روی سخنِ من از ضرورتِ چنین نظارت و اطمینانی است، حال به هر روش که گردانندگانِ سایت بهتر می‌دانند.
در نمونه‌یِ موردِ بحث گمان نمی‌کنم از نگاهی گذرا به سر و رویِ آن وبلاگِ بی‌نام و نشان کسی به‌تردید نیفتد که چگونه یک وبلاگ با سر و ته دو یادداشت، در یادداشتِ دوم به چنین تحلیلی از رویدادهایِ سیاسی رسیده است. آنهم وبلاگی که زبانِ آرشیو و قالبِ آن به عربی است! در واقع اندکی مسوولیت‌پذیری کافی بود تا چنین اشتباهِ غیرِحرفه‌ای و ناخوشایندی در بالاترین رخ ندهد.
این روند اگر ادامه یابد به بی‌اعتمادیِ وبلاگ‌نویسان به بالاترین می‌انجامد.
پس‌نوشتِ اول:
بازتابِ این نوشته را در بالاترین می‌توانید ببینید.
پس‌نوشتِ دوم:
شگفت‌آور است که با وجودِ بسته بودنِ نظرخواهیِ بالاترین، کسی بتواند در همان‌جا نظرِ خرده‌گیرانه بر نوشته‌یِ من بنویسد و بگوید «چه جایِ گله و شکایت است؟»! ناگزیر باید از لحن و درونمایه‌یِ کامنت نتیجه بگیریم که کامنت‌گزار یکی از مسوولانِ بالاترین است.
تفکیک میانِ بالاترین و کاربرانِ بالاترین به‌راستی خنده‌دار است! چنین سخنی در بهترین حالت نشان از بدفهمیِ کامنت‌نویس از نقدِ من دارد. بحث بر سرِ امکانِ بالایِ بالاترین در جذبِ خواننده است و اینکه این امکان نباید تیغی گردد در کفِ زنگیِ مست! نباید چنین بزرگ‌راهِ پیوندسازی به ابزاری در کفِ دزدانِ نوشتارهایِ دیگران تبدیل گردد. از این منظر به‌راستی چه تفاوتی میانِ بالاترین و کابرِ بالاترین است؟
Monday، June 29، 2009
روز ِ شانزدهم: مسجد ِ قبا
آنچه می‌نویسم دیده‌هایِ من از ساعتِ پنج و نیمِ عصر تا هشت و نیمِ شب است:
از پلِ سیدخندان به‌سویِ حسینیه‌یِ ارشاد ترافیکِ سنگینی از ساعتِ پنج آغاز شده بود که برایِ آنانکه می‌دانستند روشن بود و آنانکه نمی‌دانستند نیز فهمیدند ماجرا چیست. راننده‌یِ تاکسی از آگاهی‌بخشیِ مردم به یکدیگر با وجودِ از میان بردنِ بسیاری از راه‌هایِ ارتباطی ستایش می‌کرد و همه از گردهماییِ فردا ساعتِ پنجِ عصر برایِ ساختنِ زنجیره‌یِ انسانی از میدانِ تجریش تا میدانِ راه‌آهن سخن می‌گفتند.
به‌خاطرِ قفل شدنِ خیابان، از تاکسی پیاده شدم و پیاده رفتم. پیرامونِ حسینیه‌یِ ارشاد پر بود از گاردی، نیرویِ انتظامی و لباس‌شخصی. نبشِ خیابانِ قبا یک پارکینگ یا فضایِ خالی وجود داشت که پر بود از ماشین‌هایِ ضدِ شورش و نیروهایی که می‌رفتند و می‌آمدند. چندین آمبولانس از همان زمان در ابتدا و درونِ خیابانِ قبا در حرکت بود.
ساعتِ پنج و نیم هنوز جمعیتِ چندانی در خیابانِ قبا حضور نداشت. من واردِ مسجد شدم و در فضایِ بینِ درِ اصلی و درِ ورودی به مسجد ایستادم. مردم با یکدیگر سخن می‌گفتند و همه می‌خواستند بدانند که آیا موسوی آمده است یا نه.
ساعتِ شش مراسم شروع شد. ابتدا قرآن خواندند و من تاب آوردم اما سپس دیدم نوبت به تواشیح رسیده و ساعت از شش و نیم گذشته و هنوز هیچ خبری نیست، این شد که به‌سببِ آلرژیِ بدخیم نسبت به کلام‌الله (چه موزون چه ناموزون) و گرمایِ دم‌دارِ فضایِ مسجد به بیرون رفتم.
بیرونِ مسجد اما دیگر همانندِ هنگامِ ورودِ من نبود. ساعتِ شش و نیم، جمعیتی نزدیک به سه هزارنفر در خیابانِ قبا گردِ هم آمده بودند. اینان دیگر بی‌گمان معترضانِ این روزها بودند.
گاردی‌ها و نیرویِ انتظامی در ابتدا می‌خواستند جمعیت را از روبرویِ مسجد پراکنده کنند اما مردم با نشستن رویِ زمین و صلوات فرستادن‌هایِ پیاپی عملاً مانعِ این برنامه شدند. نیروهایِ حاضر نیز کم‌کم دست برداشتند و نیم‌ساعتی نیز هیچ حضوری در پیرامون نداشتند.
تا نزدیکِ ساعتِ هفت و ربع گاهی می‌نشستیم، گاهی بلند می‌شدیم، گاهی شعار می‌دادیم و گاهی با سکوت، دست‌ها را به‌نشانه‌یِ پیروزی بالا می‌گرفتیم. شعارها از «الله‌اکبر» و «یاحسین، میرحسین» بود تا «بهشتی کجایی؟ موسوی تنها شده». ساعتِ هفت و بیست دقیقه علیرضا بهشتی آمد و گفت از آنجا که میرحسین چندین بار و از چندین راه خواسته به مکانِ مراسم بیاید اما نتوانسته و با خیابان‌هایِ بسته روبرو شده است، بهتر است مردم هم دیگر اینجا نمانند و خیابان را ترک کنند. این سخنان البته با ناراحتی، ناامیدی و گاه اعتراضِ مردم همراه شد. آنها می‌گفتند اگر موسوی نتوانسته بیاید ما پیشِ او می‌رویم و یا اینکه شما بروید، ما همینجا می‌مانیم.
نزدیک ساعتِ هفت و نیم یکی از جوانان به پشتِ بام یکی از خانه‌هایِ روبرویِ مسجد رفت و دوربینِ پنهانی را کشف کرد که برایِ تصویربردای از معترضان جاسازی شده بود و با تشویقِ مردم، آن را شکست و فیلمش را نیز نابود کرد. در همین هنگام دو بسیجی در بالایِ مسجدِ قبا از جمعیت فیلم می‌گرفتند و رفتارشان به‌اندازه‌ای خنده‌دار و پر از ترس بود که مردم پس از چند ناسزاگویی، رهایشان کردند تا هر چقدر می‌خواهند فیلم بگیرند. البته به‌سببِ حضورِ برخی شخصیت‌هایِ حکومتی در مراسم، خبرنگارِ ایرنا و فیلمبردارانِ بنگاهِ دروغ‌پراکنیِ ج.ا.ا (صدا و سیما) نیز حضور داشتند.
در همان زمان کم‌کم نیروهایِ انتظامی و گاردِ ضدِ شورش در انتهایِ جمعیت دیده می‌شدند و علیرضا بهشتی برایِ بارِ دوم و این‌بار با بلندگو آمد و همان سخنان را تکرار کرد و البته با همراهِ موسوی تماس گرفت و از طریقِ بلندگو موسوی توانست چند جمله‌ای با مردم سخن بگوید. او پس از سلام، از اینکه نتوانسته در میانِ مردم باشد و در مراسم شرکت کند، ابرازِ تاسف کرد. دیگر سخنانش به‌سببِ نویز، خرابیِ بلندگو و نبودِ آنتنِ کافی برایِ مکالمه، نامفهوم ماند و علیرضا بهشتی مجبور به قطعِ تماس شد. او از مردم خواست تا اجازه دهند مراسمِ پدرشان در آرامش برگزار شود و با سپاسگزاری از نیرویِ انتظامی، گفت که در کنارِ مردم ایستاده است اما در این شرایط و با نبودِ موسوی بهتر آن است که جمعیت پراکنده شوند.
در این بین ناگهان شوری در مردم افتاد (که پیش‌تر هم یکبارِ دیگر چنین شد و ندانستیم چرا) و گویا مهدیِ کروبی واردِ خیابانِ قبا شده و از درِ پشتی به مسجد وارد شده بود. جمعیت در این زمان شعارهایی چون «کروبی زنده باد، موسوی پاینده باد» سر دادند.
ساعتِ یک ربع به هشت محمدرضا بهشتی (استادِ فلسفه‌یِ دانشگاهِ تهران) در درگاهِ مسجد ظاهر شد و همان خواسته‌ها را بازگفت با این تفاوت که حضورِ جمعیتِ معترض را به پشتیبانی از آرمان‌هایِ بهشتی تعبیر کرد و در واقع اعتراضِ مردم به خیانت و سرکوبِ رژیم را به‌سودِ پدرش مصادره کرد. او گفت که حضورِ مردم نشان می‌دهد که آرمان‌هایِ شهدایِ هفتمِ تیر را آرمان‌هایِ خود می‌دانند. در این زمان مردم خواستارِ پایانِ سخنانِ محمدرضا بهشتی شدند و گفتند که می‌خواهند کروبی بیاید و سخنرانی کند. اما چنین نشد.
نزدیکِ ساعتِ هشت مردم تصمیم گرفتند از خیابانِ قبا به سمتِ شریعتی حرکت کنند و پراکنده شوند. دست‌ها به‌نشانه‌یِ پیروزی با سربندهایِ سبز بالا بود و شعارِ «الله‌اکبر» نیز گاهی گفته می‌شد. اما هنوز به انتهایِ خیابانِ قبا نرسیده بودیم که گاردی‌ها بدونِ هیچ دلیلی شروع کردند به زدنِ مردم با باتوم.
سببِ این کار (تحریکِ مردم و سپس حمله به آنها) تنها می‌توانست این باشد که حکومت نمی‌خواست جمعیتی چندهزارنفری به‌گونه‌ای منسجم واردِ خیابانِ شریعتی شود. نمایشِ قدرتِ مردم برایِ حکومت کابوسِ بزرگی است!
با حمله‌یِ گاردی‌ها، جمعیت به سمتِ کوچه‌هایِ فرعی فرار کرد و شعارها یکصدا به «مرگ بر دیکتاتور» تغییر یافت.
دختری را دیدم که وحشیانه با باتوم زخمی شده بود و متاسفانه مادرش هم همراهش بود و فریاد می‌کشید.
ما و نزدیک به ده نفرِ دیگر در یک مجتمعِ مسکونی که درِ آن را باز کرده بودند پنهان شدیم. دختری از دردِ هجومِ وحشیانه‌یِ گاردی‌ها ناله می‌کرد و همه نگران و هراسان بودیم. به‌عنوانِ تجربه‌یِ شخصی می‌گویم که پنهان شدن در این مجتمع‌ها هم خوب است و هم بد. خوب است چون شما را چندی از گزندِ کفتارهایِ حکومت رهایی می‌بخشد اما بد است چرا که اگر گاردی‌ها شناسایی کنند، همه را یکجا گیر می‌اندازند و هیچ راهِ فرارِ دیگری ندارید. چرا که در کوچه بودن یعنی امکانِ فرار کردن به خیابان یا فرعی‌هایِ دیگر اما در مجتمعِ مسکونی به‌نحوِ دسته‌جمعی پنهان شدن یعنی گیرافتادن در تله. بهرحال اندکی که گمان کردیم شرایط بهتر شده خواستیم بیرون برویم اما در قفل بود و باید یکی از واحدها باز می‌کرد که در نهایت و با چندین بار خواهش، در باز شد و بیرون رفتیم.
متاسفانه درست در همین زمان یورشِ دوباره‌یِ گاردی‌ها آغاز شده بود و ما به سمتِ خیابانِ پاسداران دویدیم و دانستیم که پشتِ سرِ ما (در خیابانِ قبا) گازِ اشک‌آور زده‌اند.
مردم در کوچه‌هایِ منتهی به قبا، خیابانِ ناطقِ نوری، گل‌نبی و پاسداران به‌نشانه‌یِ اعتراض بوق می‌زدند. معترضان به‌گمانِ آنکه گاردی‌ها بینِ ماشین‌ها نمی‌آیند، واردِ خیابان می‌شدند و از میانِ ماشین‌ها رد می‌شدند و «مرگ بر دیکتاتور» را فریاد می‌کردند. اما گاردی‌ها از میانِ همین ماشین‌ها می‌دویدند و به مردمِ یورش می‌بردند.
در خیابانِ پاسداران دیگر می‌شد به‌آسانی لباس‌شخصی‌هایِ موتورسوار و باتوم به دست را در میانِ ماشین‌ها دید که گویا با شروعِ تاریکیِ هوا، به همکاریِ خالصانه در سرکوبِ مردم فراخوانده شده بودند.
با رسیدنِ به انتهایِ پاسداران و سه‌راهِ ضرابخانه جمعیتی که من همراهشان بودم نزدیک به سی نفر بود. همینجا بگویم که دلیریِ دختران را در این روزها باید به کسانی گوشزد کرد که با وجودِ هزاران ادعا، زن‌شناسیِ‌شان هنوز در فضایِ حرم‌سراهایِ قجری سیر می‌کند. دختران و زنانی که من در این روزها دیدم از مردان یک سر و گردن فراتر بودند. دختری در همین جمعِ سی‌نفره تنها و با صدایِ بلند فریاد می‌زد «برادرِ شهیدم، رای‌ات را پس می‌گیرم» و آنقدر گفت تا گلویش گرفت. در میانِ معترضانِ خیابانِ قبا و پس از درگیریِ گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها با مردم، دخترانی که مقنعه‌یِ حکومتِ اسلامی را به ابزارِ ناشناس‌ماندن تبدیل کرده بودند، با سربندهایِ سبز رساترین «مرگ بر دیکتاتور» را سر می‌دادند.
پس از رسیدن به سه راهِ ضرابخانه من از جمعیت جدا شدم. چرا که ساعت هشت و نیم شده بود و گاردی‌ها تا همانجا ما را دنبال کرده بودند و حتی به کسانی که در پارک نشسته بودند نیز رحم نکردند. از آنجا به سمتِ پایین، خیابانِ شریعتی پر بود از ماشین‌هایِ ضدِ شورش، نیرویِ انتظامی، پلیس، و یک ردیفِ پنجاه تایی از گاردی‌هایِ سوار بر موتور در سویِ راستِ خیابانِ شریعتی صف کشیده بودند. حتی در پارکِ شریعتی هم گاردی‌هایِ لباس‌پلنگیِ باتوم‌به‌دست مردم را پراکنده می‌کردند و اجازه نمی‌دادند کسی بایستد و تمامیِ مغازه‌هایِ ابتدایِ پاسداران و سه راهِ ضرابخانه را نیز به‌زور (بعضی هم پیش‌تر به اختیار) بسته بودند.
من صدایِ تیرِ هوایی نشنیدم و امیدوارم کسی را طعمه نکرده باشند و خونِ کسی را نریخته باشند!
ماجرایِ تحریکِ عمدیِ معترضان و یورشِ بی‌دلیلِ گاردی‌ها نشان می‌داد که حکومت نمی‌خواهد هیچ راه‌پیماییِ اعتراض‌آمیزی به‌گونه‌یِ مسالمت‌آمیز و امن برگزار شود.
می‌گویند مراسمِ قبا مجوز داشته است. گرچه تقلب‌خانه‌یِ دولت این را تکذیب کرده است اما بهرحال من پیش‌تر هم به همگان می‌گفتم که راه‌پیمایی بر فرضِ محال مجوز هم بگیرد، باز هم همین یورش‌هایِ وحشیانه ادامه خواهد داشت.
امیدوارم موسوی بی‌سبب به‌دنبالِ کسبِ مجوزِ راه‌پیمایی از سویِ دستگاهِ کودتا نباشد!
موسوی باید در موردِ برگزاریِ گردهمایی‌هایِ مردمی قاطع‌تر رفتار کند و از ظرفیتِ کنونی نهایتِ بهره را ببرد!
او باید فکری اساسی برایِ ساماندهیِ توده‌یِ هوادارِ خود کند!
در همین زمینه:
گزارشِ تجمعِ امروز در مقابلِ مسجدِ قبا / شراگیم
درگیری در مسجدِ قبایِ تهران / زمانه
پس‌نوشت:
بازتابِ این نوشته را در
بالاترین می‌توانید ببینید.

برچسبها: ,

Friday، June 26، 2009
میرحسین ِ موسوی و خواسته‌های ِ جنبش
شخصیتِ میرحسینِ موسوی از پیش از انتخابات برایِ من تامل‌برانگیز بود. اما پس از انتخابات او را بسیار بیش از آنچه تصور می‌کردم یافتم. دستِ‌برقضا میرحسین همان مردِ عملی ست که دکتر سروش در رقیبِ اصلاح‌طلبِ او می‌دید. او بیست سال از سیاستِ جمهوریِ اسلامی که خود یکی از ده مردِ اولِ آن بود کناره گرفت و هنگامی هم که آمد نه برایِ کسبِ مقام که بر اساسِ دریافتی درونی آمد و شواهد نشان می‌دهد که به‌گفته‌یِ خودش در برابرِ این «شعبده‌بازی» و «صحنه‌آراییِ خطرناک» به‌این سادگی سر خم نمی‌کند. (بی‌جهت نیست که خامنه‌ای در سالِ هفتاد و شش مانعِ نامزدیِ موسوی برایِ انتخاباتِ هفتمِ ریاست‌جمهوری شد. شهامتِ موسوی به‌هیچ‌رو با سستیِ خاتمی سنجش‌پذیر نیست.)
میرحسین دیندارِ آزاده‌ای است. دستِ‌کم در روزهایِ سراسر سیاهِ پس از انتخابات نشان داده است که اهلِ مصالحه و زد و بند با پشتِ پرده‌یِ قدرت نیست. گرچه به روزگارِ خمینی او اسیرِ شیدایِ بنیانگذار بود و شک ندارم هرگز به خود اجازه‌یِ چون و چرا در کشتارهایِ پیرِ مرادش را نداده است. اما شخصیتِ میرحسین را باید جدا از رخدادهایِ دورانِ حکومتِ خمینی دید. آن دوران سراسر زیرِ سایه‌یِ سنگینِ خمینی سر خم کرده است. گرچه این وضعیت هیچ از مسوولیت و خطایِ کارگزارانِ ولایتِ او نمی‌کاهد.
میرحسین به‌راستی حقیقت را گفت که چکیده‌یِ سیاست‌ورزیِ خمینی است. شخصیتِ او به خمینی بسیار نزدیک است! میرحسین اهلِ معامله و بده‌بستان نیست، صریح و بی‌پرده سخن می‌راند، آن بی‌باکیِ باورپذیرِ خمینی را به‌تمامی داراست و روحیه‌یِ انقلابی‌اش تنها ژست و ادا نیست. او حقیقتاً انقلابی رفتار می‌کند گرچه در گفتار تلاش دارد وفاداریِ خود را به رژیمِ اسلامی نشان دهد. این همان دوگانه‌ای ست که میرحسینِ موسوی باید روزی با آن روبرو می‌شد.
منطقِ رفتارِ انقلابی در جایی رخ می‌دهد که فرد با یک سیستمِ دروغ و سرکوب روبرو است؛ سیستمی که راه‌هایِ قانونیِ آن چیزی جز چیده‌مانِ همان سیستم برایِ موجه‌ساختنِ دروغ و سرکوب نیست. میرحسینِ به‌گمانِ خود ضدِ چنین سیستمی در دورانِ شاه مبارزه می‌کرد. پس از پیروزیِ انقلابِ اسلامی و پایه‌گذاریِ حکومتی با نامِ جمهوریِ اسلامی، میرحسینِ موسوی به یکی از دولتمردانِ سرشناسِ دهه‌یِ اولِ رژیم تبدیل شد. او همراه با خامنه‌ای، رفسنجانی و بهشتی در کودتایِ خردادِ شصت ضدِ ابوالحسنِ بنی‌صدر نقشِ تعیین‌کننده داشت و نیز در برابرِ عزلِ آیت‌الله منتظری سکوت پیشه کرد. اکنون اما نوبت به خودِ میرحسین رسیده است. او تنها در این روزهاست که می‌تواند حس کند ستم یعنی چه، چرا که مستقیماً مخاطبِ این ستم واقع شده است. اکنون میرحسینِ انقلابیِ دهه‌یِ پنجاه از دلِ دولتمردِ دهه‌یِ شصت سربرآورده است و پس از گذشتِ سی سال از رژیمِ موردِ ستایشش، او را به مبارزه با همان شیوه‌ها ضدِ همین رژیم واداشته است. اکنون دیگر او تمامیِ روش‌هایِ مبارزه با شاه را در پیکار با دستگاهِ کودتا به‌کار گرفته است؛ از راهپیمایی‌هایِ اعتراض‌آمیز و صدورِ بیانیه‌هایِ پایداری تا الله‌اکبرهایِ رویِ پشتِ بام. و چه کسی ست که نداند الله‌اکبر همچون نشانی از مبارزه تا چه میزان برایِ یک حکومتِ دینی هولناک است؟
میرحسین در بیانیه‌یِ شماره‌یِ پنجِ خود خطاب به ملتِ ایران با گفتنِ اینکه «اگر حجمِ عظيمِ تقلب و جابه‌جاییِ آرا، كه آتش به خرمنِ اعتمادِ مردم زده است، خود دليل و شاهدِ فقدانِ تقلب معرفی شود، جمهوريتِ نظام به مسلخ كشيده خواهد شد» به خطبه‌یِ کودتایِ رهبر و سخنِ رسوایِ «چگونه می‌توان یازده میلیون را تقلب کرد؟» پاسخ داده است. او از «دشوار شدنِ حرکتِ اصلاحی در چهارچوبِ مبانیِ جمهوریِ اسلامی با برخوردهایِ غیرِقانونیِ روزهایِ اخیر» سخن می‌گوید. صراحت و قاطعیتِ بیانیه‌یِ شماره‌یِ هشتِ او یادآورِ همان ایستادگی در بیانیه‌یِ فراموش‌نشدنیِ او پس از اعلامِ نمایشیِ نتایجِ انتخاباتِ دهمِ ریاست‌جمهوری است.
رهبریِ میرحسین برایِ این جنبش هم خوب است و هم بد. خوب است چرا که یکی از شخصیت‌هایِ مهمِ همین رژیم برایِ نخستین‌بار با توده‌یِ هوادارِ خود در سراسرِ کشور ضدِ کودتایِ رهبر به پا خاسته است. و بد است چرا که میرحسین در نهایت خود را درونِ چهارچوب‌هایِ جمهوریِ اسلامی محدود خواهد کرد. او از جهتِ باور و احساس خود را به اساسِ جمهوریِ اسلامی وابسته می‌بیند.
جمهوریِ اسلامی با این خیانتِ آشکار و حساب‌شده در آرایِ ملت و سپس کشتارِ خونینِ مردمِ بی‌گناه توسطِ مزدورانِ ولی‌ِفقیه، مشروعیتِ نیم‌بندِ خود را نیز دیگر یکسره از دست داده است. اما این چیزی نیست که میرحسینِ موسوی بپذیرد.
آنچه میرحسینِ موسوی به‌خوبی دانسته است و باید صریحاً نیز ابزار کند آن است که سیستمِ دروغ و سرکوب هرگز این انتخابات را ابطال نخواهد کرد و برنامه‌یِ کودتایِ تعیین‌شده از سویِ رهبر گام به گام در حالِ اجراست. پس کم‌ترین چشمداشتِ درون‌رژیمی از میرحسین آن است که صلاحیتِ خامنه‌ای را برایِ رهبری پایان‌یافته بداند و در جهتِ سرنگونیِ قانونیِ او کوشش کند. تنها از این راه است که او می‌تواند جنبش را در چهارچوبِ نظام مهار کند.
در واقع میرحسین رهبرِ جنبشی با مطالباتِ زیر است:
ابطالِ انتخابات و برگزاریِ دوباره همراه با نظارتِ نهادهایِ بین‌المللی (که میرحسین باید این نظارت را بپذیرد و به‌صراحت بخواهد!)
به زیر کشیدنِ علیِ خامنه‌ای به جرمِ کودتا ضدِ نهادهایِ انتخابیِ جمهوریِ اسلامی و نیز دستورِ صریح برایِ کشتارِ مردم.
که هر یک از این دو بی‌تردید پیروزیِ بزرگی برایِ ملت خواهد بود!
اما شواهد از رخدادِ هیچ‌یک نشانی ندارد.
افزون بر آن دانسته نیست که میرحسینِ موسوی تا کجا با جنبشِ سبزی که به‌درستی خود را معلول و نه علتِ آن دانسته، همراهی خواهد کرد و پیگیریِ خیانت و جنایتِ ولی‌ِفقیه را تا چه میزان پیش خواهد برد. (او در دیدار با جامعه‌شناسان تنها به همین اندازه بسنده کرده است که « حمایت رهبری در شرایط عادی از دولت مفید است ولی یکی تلقی شدن رهبر و ریاست جمهوری به نفع کشور نیست.»)
ما همه می‌دانیم که با جابجاییِ قدرتِ ولایتِ فقیه از یک نفر به دیگری یا به شورایِ رهبری، مساله‌یِ استبدادِ دینی از میان نخواهد رفت. اما پرسش آن است که آیا میرحسینِ موسوی می‌تواند رهبرِ جنبشی برایِ براندازیِ رژیمِ اسلامی باشد؟ گمان نمی کنم چنین باشد. او در نهایت تنها خواستارِ برکناریِ خامنه‌ای خواهد شد و هرگز از اصلِ ولایتِ فقیه دست نخواهد شست. (هرگز فراموش نمی‌کنم که میرحسین در نخستین سفرِ انتخاباتی‌اش به قم، در دیدار با مراجع گفت که ولایتِ فقیه کشور را از خطرِ دیکتاتوری حفظ کرده است. اما اکنون به‌روشنی می‌بینیم که همین ولایتِ فقیه چگونه مناسب‌ترین زمینه را برایِ کودتایِ انتخاباتی و گماردنِ یک دست‌نشانده به‌جایِ منتخبِ واقعیِ مردم در راسِ قدرتِ اجرایی فراهم کرده است.)
موسوی در نهایت رهبرِ ناخواسته‌یِ جنبشِ مردمِ ایران برایِ رهایی از رژیمِ استبدادِ دینی است!
گمان می‌کنم چنانکه داریوشِ همایون استادانه نگاشته است، خردمندانه آن است که چشمداشتِ خود را از این جنبش متناسب با خاستگاه و خواسته‌هایِ برآمده از آن تنظیم کنیم و با ایده‌آلیزمِ خیال‌پردازانه‌ و طرحِ خواست‌هایِ بیشینه بی‌جهت این رخدادِ ارزشمند و دادخواهیِ تاریخی را ناکام یا ناچیز جلوه ندهیم.
پس‌نوشتِ اول:
میرحسینِ موسوی از جنسِ سیاستمدارانی ست که نسلِ‌شان در جمهوریِ اسلامی رو به نابودی است. در میانِ بسیاری از سیاستمدارانِ رژیم از کهنه و نو، دیگر هیچ آرمانی فراتر از پول و قدرت وجود ندارد. ایستادگیِ موسوی در برابرِ کودتایِ سازمان‌یافته‌یِ حکومتی، انگشتِ شگفتی در دهانِ بسیاری از دولتمردانِ خودفروخته‌یِ رژیم نهاده است!
پس‌نوشتِ دوم:
دزدیِ این یادداشت و بازتابِ غیرِمسوولانه‌یِ آن در بالاترین را ببینید!

برچسبها: ,

روز ِ دوازدهم: بهارستان
آنچه می‌نویسم دیده‌هایِ من از یک ربع به شش تا هفت و ربعِ بعدازظهر است:
ساعتِ پنج و چهل و پنج دقیقه به میدانِ سپاه رسیدم و به سمتِ بهارستان حرکت کردم. در پیاده‌رو پر از جمعیت بود که مشخص بود از معترضان هستند نه مردمِ در حالِ رفت و آمدِ عادی. گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها به همان تعداد در سراسرِ حدِ فاصلِ میدانِ سپاه و میدانِ بهارستان حضور داشتند. نیروهایِ ضدِ شورش پانصد نفر از معترضان را به سمتِ میدانِ سپاه هدایت می‌کردند و من به‌گمانِ آنکه جمعیتِ اصلی در میدانِ بهارستان هستند، آنها را رها کردم ولی با رسیدن به میدان هیچ جمعِ معترضی ندیدم. به سمتِ پانصد نفری که با شعارِ الله‌اکبر به بالا هدایت شده بودند رفتم اما از آنها هم هیچ خبری نبود و دیگران گفتند که با گازِ اشک‌آور و باتوم جمعیت را متفرق کرده‌اند. اما همچنان جمعیتی در حدودِ سیصد نفر در فاصله‌یِ میانِ دو میدان (پس از پلِ چوبی و پیش از میدانِ بهارستان) تجمع کرده بودند که با دستگیریِ یک جوان و هو کردنِ گاردی‌ها توسطِ مردم و اعتراض به دستگیریِ او، آنها با باتوم به جانِ مردمِ ایستاده در پیاده‌رو افتادند و موتورسوارها نیز در کنارِ خیابان به حرکت در آمدند تا کسانی که از پیاده‌رو به خیابان فرار می‌کنند نیز بی‌نصیب نمانند. اما گاردی‌هایِ بالایِ میدانِ سپاه نیز جمعیت را به سمتِ پایین فراری می‌دادند و می‌زدند و به‌نظر می‌آمد که این کار تلاش برایِ ایجادِ بیش‌ترین ترس در مردم (قیچی‌کردنِ جمعیت) بوده باشد.
هلیکوپترِ نظامی چندین بار بر فرازِ معترضان به پرواز درآمد و صدایِ تیرِ هوایی نیز از خیابان به‌گوش می‌رسید.
دو مسجد و طبعاً پایگاهِ بسیج در فاصله‌یِ میانِ دو میدان بود که سرکوبگران را پشتیبانی و سازماندهی می‌کرد و یک پایگاهِ مبارزه با موادِ مخدر نیز در همان نزدیکی با این دو مرکز همراه شده بود. نشانِ لباس‌هایِ فورمِ نیروها از «پلیسِ مبارزه با موادِ مخدر» بود تا «پلیسِ پیشگیری». نزدیکیِ ساعتِ شش و نیم جمعیتی از بسیجیان با چهره‌هایِ گندم‌گون و سر و وضعِ آشفته، از میدانِ سپاه به سمتِ میدانِ بهارستان با شعارهایِ «الله‌اکبر» و «ما مطیعِ امرِ رهبریم» حرکت کردند. در همان زمان اما یکی از رهگذران با خود و به صدایِ بلند گفت که «این الله‌اکبر با آن الله‌اکبر فرق دارد.» و همین یعنی مصادره‌یِ شعارهایِ معترضان را هر فردِ معمولی نیز تشخیص می‌داد. (گرچه باورِ راستین دارم که شعارهایِ هر جنبشِ اعتراضی باید تا حدِ امکان ویژه و غیرِقابلِ مصادره باشد.)
از حدودِ یک ربع به هفت لباس‌شخصی‌ها در میدانِ سپاه به گشتنِ مردمی می‌پرداختند که قصدِ ورود به خیابانِ سپاه را داشتند. حتی در دست گرفتنِ تلفنِ همراه با برخوردِ نیروهایِ حکومتی روبرو می‌شد. و پس از ساعتِ هفت نیز نیروهایِ ضدِ شورش دیگر به هیچکس اجازه‌یِ ورودِ به سمتِ بهارستان نمی‌دادند و از پلِ چوبی تا میدانِ بهارستان را بسته بودند.
آنچه را که در اعتراض‌هایِ این روزها نمی‌توان نادیده گرفت یکی حضورِ نیروهایِ سرکوبگر و اوباشِ حکومتی به‌تعدادِ معترضان است و دیگری کم‌شدنِ محسوسِ جمعیتِ معترضان.
اما مهم‌ترین چیزی که از تجربه‌یِ دیروز باید یاد گرفت آن است که میدانِ بهارستان از جهتِ موقعیتِ شهری چندان جایِ مناسبی برایِ تجمع نیست.

در همین زمینه:

برچسبها: ,

Wednesday، June 24، 2009
روشنفکران و طیره‌ی ِ عقل؛ دم فرو بستن به وقتِ گفتن
بیش از ده روز از خیانت در آرایِ ملت و سرکوب و کشتارِ مردمِ ایران توسطِ رژیمِ آدم‌خوارِ جمهوریِ اسلامی می‌گذرد. اما هیچ خبری (1) از محکوم کردنِ این جنایت‌ها از سویِ منورالفکرهایِ وطنی دیده نمی‌شود. (2) این عافیت‌طلبی و محافظه‌کاری را در یکی از هولناک‌ترین فرازهایِ تاریخیِ این ملت چگونه می‌توان توجیه کرد؟ پس کجا هستند روشنفکرانی که با سخنان و بیانیه‌هایِ پرشور به مخاطبانِ خود می‌گفتند که باید در انتخابات شرکت کرد؟
مصطفی ملکیان که از چندی پیش تصمیم گرفته در رویدادهایِ سیاسیِ انتخاباتی بیانیه بدهد، چرا در موردِ جهنمِ پس از انتخابات سکوت کرده است؟ آیا چنین برخوردی خود نمونه‌ای از سیاست‌ورزیِ غیرِاخلاقی نیست؟
جوادِ طباطبایی که برایِ نخستین‌بار تصمیم گرفت در سیاستِ روز نظرِ رسمی بدهد، چرا پس از انتخابات هیچ با اعتراض‌هایِ ملتِ ایران نسبت به این فریبکاریِ مفتضحانه و سرکوبِ خونینِ پس از آن همنوایی نکرده است؟
مرادِ فرهادپور با آن هویتِ اومانیستیِ چپ‌گرا، چرا در این روزهایِ خونین بود و نبودش مساوی است؟ چرا هیچ سخنی از او به گوش نمی‌رسد؟
محمدرضا نیکفر (3) چرا دیگر از «آنچه در ایران می‌گذرد» هیچ نمی‌گوید؟ آیا این کم‌نویسی که در آستانه‌یِ انتخابات طلسمش می‌شکند باید پس از آن و در گرد و غبارِ خاک و خونِ نشسته بر جای جایِ ایران دوباره در افسونِ سکوت و نیستی فرو رود؟
خشایارِ دیهیمی و بابکِ احمدی (4) چرا جداگانه یا دونفری هیچ بیانیه‌ای در محکومیتِ سرکوب‌هایِ پس از انتخابات صادر نمی‌کنند؟ آیا این دو که در بیانیه‌یِ دعوتِ مردم به مشارکت از روندِ ناروا و تحقیرآمیزِ جاری گلایه کرده بودند، روندِ خیانت و جنایتِ پس از انتخابات را روا و افتخارآمیز می‌دانند که هیچ بانگِ اعتراضی از آنان شنیده نمی‌شود؟
آیا اهمیتِ رخدادهایِ پس از انتخابات کمتر از ماجراهایِ پیش از انتخابات است؟ آیا دستکاریِ گسترده در آرایِ مردمِ ایران و سپس کشتارِ وحشیانه‌یِ آنان از سویِ ولیِ‌فقیه هیچ اهمیتی ندارد؟
آقایان!
اگر شما به‌راستی در قد و قواره‌یِ کنشِ سیاسی هستید، نباید آن را تنها در زمانه‌یِ شادی و امید بروز دهید. درست وارونه، میزانِ راستی و تعهدِ شما در روزگارِ اندوه و ناامیدیِ مردمانِ این سرزمین محک خواهد خورد.
اما افسوس از دیدنِ یک بیانیه‌یِ مشترکِ اعتراض‌آمیز از سویِ شما!
بهتر است زین پس به‌جایِ ارایه‌یِ «پروژه‌یِ معنویت»، «نظریه‌یِ انحطاطِ ایران»، «دیالکتیکِ سیاست و دولت»، «پروژه‌یِ پارسایی» و «گزارشِ تاریخِ هستی» از نبودِ شهامتِ اخلاقی، دیالکتیکِ گفتار و کردار، ناپارساییِ روشنفکران و انحطاطِ آنان در تاریخِ شخصیِ خود آنهم در بدترین روزگارِ این کشور سخن بگویید!

پی‌نوشت‌ها:
(1) تا کنون و تا جایی که من کاویدم، تنها و تنها
محسنِ کدیور و عبدالکریمِ سروش در محکومیتِ رخدادهایِ اخیر بیانیه داده‌اند. کدیور در بیانیه‌یِ خود استادانه آبشخورِ اعتقادیِ دست‌بردن در آرایِ ملت را تصویر کرده است و سروش (با تمامِ نامدارایی، پرهیاهویی، ناخویشتن‌داری، تلخ‌زبانی و بداخلاقی‌اش) نشان داده است که معنایِ سیاست را می‌داند. من گمان می‌کنم ماجرا بر سرِ زندگیِ در ایران و بیرون از آن نیست. مساله آن است که این دو ثابت کرده‌اند برایِ بیانِ رایِ خود آمادگیِ پذیرشِ پیامدهایِ آن را نیز دارند. کدیور زندان را تاب آورد و سروش سال‌ها در تهدید و محدودیت زندگی کرد. مساله درست بر سرِ منشِ فردی است.
(2) این در حالی ست که
هنرمندانِ کشور بیانیه‌یِ تند و اعتراض‌آمیزی در محکومیتِ تقلب و سرکوب صادر کردند و اساتیدِ حقوق و وکلایِ دادگستری نیز یکی از بهترین بیانیه‌هایِ این روزها را در دادخواهی برایِ مردمِ بی‌پناهِ ایران صادر کرده‌اند و شاعران و نویسندگان نیز به همدردی با ملتی پرداختند که از زخمِ فریب و سرکوب به خود می‌پیچد.
(3) از محمدرضا نیکفر انتظارِ چنین در- جهان- نبودن ای را نداشتم. او تا پیش از این نسبت به رویدادهایِ سیاسیِ ایران متعهدانه رفتار کرده است. اما نمی‌دانم چرا هیچ سخنی در موردِ این روزهایِ سیاه نمی‌گوید و هیچ توجیهی هم برایِ این خموشی نمی‌بینم.
(4) از بابکِ احمدی نیز انتظارِ چنین سکوتی را نداشتم. دوستان گفته‌اند که او را در راه‌پیمایی‌هایِ اعتراض‌آمیز دیده‌اند. اما سخن نه بر سرِ این شنیده‌ها که بر ضرورتِ پشتیبانیِ آشکار از اعتراض‌هایِ مردمِ ایران است، درست همانطور که پیش از انتخابات چنین رویکردی در پیش گرفته شد. اما چرا در زمانه‌یِ سختی و هراس هیچ نشانی از این فاش‌گویی دیده نمی‌شود؟
پس‌نوشتِ اول:
شگفت آنکه
روشنفکرانِ غربی همچون نوام چامسکلی و اسلاوی ژیژک بی‌درنگ پس از خطبه‌یِ رهبرِ کودتاچی در بیانیه‌ای مشترک به ابعادِ تحریک‌آمیزِ سخنانِ او پرداختند و از جنبشِ آزادیخواهانه‌یِ ملتِ ایران برایِ احقاقِ حقِ خود پشتیبانی کردند!
پس‌نوشتِ دوم:
بالاخره و با گذشتِ دوازده روز از خیانت و جنایتِ جمهوریِ اسلامی، بیانیه‌یِ کمابیش انتقادی و البته محتاطانه‌ای از جانبِ نویسندگانِ کشور نسبت به رخدادهایِ اخیر در روزنامه‌یِ صبحِ چهارشنبه سومِ تیرماه (اعتمادِ ملی) منتشر شد که نامِ بابکِ احمدی و مرادِ فرهادپور نیز در میانِ امضاکنندگان وجود داشت.
به قولِ معروف اندک اندک جمعِ مستان می‌رسد!
پس‌نوشتِ سوم:
برخی از نقدها و نظرها را در کامنت‌هایِ پایِ بازتابِ همین نوشتار در سایتِ عقلانیت – معنویت می‌توانید بخوانید!
پس‌نوشتِ چهارم:
نیکفر هم نوشت. «در ایران چه می‌گذرد؟ – مقاله‌یِ دوم» را بخوانید! مهم‌ترین نکته‌اش به‌گمانم هشدار نسبت به رخنه‌یِ ایدئولوژیکِ رژیمِ اسلامی در طبقه‌یِ متوسط و شواهدی ست که برایِ این سخن آورده است.

برچسبها: ,

Tuesday، June 23، 2009
اعتصاب ِ سراسری
باید راه‌هایِ کم‌هزینه‌تر و موثرتری برایِ از پای در آوردنِ این رژیمِ جنایتکار یافت.
شنبه با آن سرکوبِ خونین در خیابانِ انقلاب و پیرامون، هنگامی که به قلهک یا ولنجک می‌رفتید می‌دیدید که مردم در حالِ زندگیِ عادیِ خود هستند، انگار نه انگار که هیچ اتفاقی در کشور افتاده باشد.
این تناقض را باید از چهره‌یِ شهر زدود.
سازگاریِ کاملِ شهر، یعنی بازایستاندنِ جریانِ روزمره‌یِ زندگی در تمامیِ نقاطِ آن و این فراهم نمی‌شود مگر با اعتصابِ سراسری.
بازاریان، پرسنلِ صنعتِ نفت و کارمندانِ دولت باید محورِ اصلیِ هر اعتصابی باشند.
اگر اعتصاب تبدیل به یک کنشِ همگانی شود، دیگر افراد از پیامدهایِ شخصیِ آن نمی‌هراسند.
باید برایِ همگانی‌سازیِ اعتصاب راهی یافت!
فراخوانِ رسمیِ میرحسین به اعتصاب در همگانی شدنِ آن تاثیر دارد.

برچسبها: ,

شکایت از علی ِ خامنه‌ای به دادگاه ِ لاهه
دادستانِ محترمِ دادگاهِ کیفریِ بین المللیِ لاهه!
از آنجا که بر اساسِ قانونِ اساسیِ رژیمِ اسلامیِ حاکم بر ایران، علیِ خامنه‌ای رهبرِ این رژیم به‌عنوان «ولایتِ مطلقه فقیه» اختیاراتِ نامحدود دارد و احکامِ او لازم الاجراست، هیچ نیرویی توانِ مقابله با خواستِ او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علیِ خامنه‌ای به‌عنوان یک رهبرِ خودکامه، بی‌اعتنا به جان و مال و ناموسِ مردمِ ایران، دیوانه‌وار بر این کشور فرمان می‌راند و به یاریِ ایادیِ سرکوبگرِ خود روز به روز بر شمارِ شکنجه‌دیدگان و کشته‌شدگانِ این سرزمین می‌افزاید. او دیکتاتوری است که با سیاست‌های نادرست و سرکوبِ هر صدایِ مخالفِ خود، کشورِ ما را در آستانه ویرانیِ کامل قرار داده است.
این خفقان و سرکوب‌هایِ وحشیانه موجب شده که فریادِ گروه‌هایِ معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگ‌نویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمارِ شکنجه‌شدگان و اعدامیان در زندان‌ها که تنها به‌دلیلِ اختلافِ عقیده و مخالفت با مشی و عملکردِ مسئولانِ این رژیم بازداشت شده و در زندان به‌سر می‌برند، افزوده گردد.
از این رو ما امضا کنندگانِ زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاهِ محترم درباره «عمر البشیر» رهبرِ جنایتکارِ سودان صادر کرده است، خواهانِ رسیدگی به جنایاتِ علی خامنه‌ای رهبرِ جمهوریِ اسلامی و صدورِ حکم مقتضی برایِ وی هستیم.

برچسبها: ,

تهران، شنبه سی ام ِ خرداد: بیش از صد کشته
یکی از دوستان که در یکی از بیمارستان‌هایِ تهران آشنا دارد، می‌گفت که تنها در تهران و تنها در روزِ شنبه بیش از صد نفر توسطِ مزدورانِ رژیمِ اسلامی کشته شده‌اند که البته هیچ‌یک از پزشکان و پرستاران اجازه‌یِ اعلامِ این آمار را ندارند. خانواده‌ها تنها در صورتی می‌توانند جسد را تحویل بگیرند که برگه‌ای را امضا کنند مبنی بر آنکه عزیزِشان از پشتیبانانِ رژیم بوده است که توسطِ آشوبگران کشته شده است.
دوستی دیگر هم می‌گفت که یکی از شرایطِ تحویل دادنِ جسد، پرداختِ پنج میلیون تومان به‌عنوانِ جریمه است.
اینها البته شنیده‌ها است و خیلی روشن است که هیچ مرجعِ رسمی (حتی با وجودِ درستی‌اش) هرگز آن را تایید نخواهد کرد. اما من واقعاً خیلی دور می‌بینم که آمارِ کشته‌شدگانِ شنبه تنها نوزده نفر باشد.

برچسبها: ,

Monday، June 22، 2009
مرگ بر خامنه‌ای - دو
مردمِ ما از راهِ انتخابات خواستارِ پایان دادن به خشونت و تبعیض در رژیمی شدند که تنها راهِ تنفسِ ملت را تنها از طریقِ همین صندوقِ تنگ و استصوابی باز گذاشته بود. اما ولیِ فقیه این آخرین راه را نیز به وحشیانه‌ترین و فریبکارانه‌ترین صورتِ ممکن از میان برد. او از صندوقِ رای برایِ ملت باتوم، گازِ اشک‌آور و گلوله به ارمغان آورد.
یادم می‌افتد به چهارشنبه بیستم خرداد و آن همه شور و امیدِ جوانانِ کشورم. ناگهان اما تصاویرِ این ده روز در برابرِ چشمانم رژه می‌روند.
آن شادی‌ها چگونه به غم، آن شورها چگونه به شوره‌زار، آن خنده‌ها چگونه به اشک و آن جان‌ها چگونه به جسد بدل شد!
مرگِ ندا خون‌بهایِ چیست؟
رهبرِ جنایتکارِ جمهوریِ اسلامی روزی تاوانِ این خون‌هایِ پاک و جان‌هایِ پر از آرزو را خواهد پرداخت!
از تهِ قلب‌ام می‌خواهم که همگی خواری و زبونیِ خامنه‌ای را به چشم ببینیم!

پس‌نوشت:
به‌راستی ویران هستم!

برچسبها: ,

روز ِ نهم: سکوت ِ قبرستانی
شهر پر از یاجوج و ماجوج بود اما هیچ نشانی از حتی یک نفر معترض دیده نمی‌شد.
دقیق بخواهم سخن بگویم، اینچنین می‌گویم: بینِ ساعتِ پنج تا هشتِ بعد از ظهر در میدانِ هفتِ تیر، خیابانِ حافظ، ولیعصر، طالقانی، وصالِ شیرازی، قدس، شانزدهِ آذر و بالاخره میدانِ انقلاب هیچ اعتراضی ندیدم و بینِ هشت تا نهِ شب نیز در میدانِ ونک، خیابانِ فاطمی، تختِ طاووس و چهار راهِ پارک‌وی باز هم هیچ چیز جز زندگیِ به‌ظاهر عادیِ مردم جریان نداشت. گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها پشه می‌پراندند، خمیازه می‌کشیدند، با یکدیگر شوخی می‌کردند و از زورِ بیکاری به بدبختِ بازاریابی ایست می‌دادند که برگه‌هایِ تبلیغیِ فلان موسسه را میانِ مردم پخش می‌کرد و خوب وارسی‌اش می‌کردند تا نکند بیانیه، اعلامیه یا عکسِ ممنوعِ موسوی پخش کند.
می‌دانید تلخ‌ترین صحنه‌یِ امروز چه بود؟ شور و شوقِ آن نوجوانِ بسیجی که وقتی از یک بغل باتومِ چوبی در دستانِ مافوقِ خود، یکی را در دست گرفت و من برقِ چشمانش را در آن لحظه دیدم.
پس‌نوشت:
فیلمی از راهپیماییِ اعتراض‌آمیزِ انبوهی از مردم در خیابانِ فرصت نیز در اینترنت وجود دارد که گفته شده است در روزِ یکشنبه سی و یکم خرداد رخ داده است.

برچسبها: ,

Saturday، June 20، 2009
سرکوب ِ روز ِ هشتم
امروز نیروهایِ رژیم به‌آسانی مردم را سرکوب کردند. از میدانِ هفتِ تیر گاردِ ضدِ شورش و بسیجی‌هایِ پلشتِ بوگندو همچون مور و ملخ شهر را آلوده بودند تا میدانِ انقلاب. هر چه به سمتِ انقلاب می‌رفتیم به تعدادِ این نیروها نیز افزوده می‌شد. تا خیابانِ شانزدهِ آذر کمابیش هیچ جمعیتِ معترضی وجود نداشت و حتی مردم سرگرمِ رفت و آمدِ معمولِ خود بودند. از خیابانِ شانزدهِ آذر اما معترضان در دسته‌هایِ پنجاه تایی وجود داشتند که توسطِ گاردی‌ها به سمتِ امیرآباد هدایت می‌شدند. به‌هرحال ما توانستیم واردِ خیابانِ شانزدهِ آذر شویم. تقاطعِ شانزدهِ آذر و انقلاب کاملاً حساب‌شده و پس از هر پنج دقیقه، به‌همان مدت مانعِ ورودِ جمعیت به خیابانِ انقلاب می‌شدند و اینگونه میانِ دسته‌یِ معترضان فاصله می‌انداختند تا سرکوبِ دسته‌هایِ جداگانه را به‌انجام برسانند. اما پس از ورود به خیابانِ انقلاب و در میدان شاهدِ بدترین صحنه‌ها بودیم. ماشینِ آب‌پاش با فشارِ بسیار زیادی مردم را هدف قرار می‌داد. فشارِ آب به‌حدی بود که اگر به صورت می‌خورد حتماً آسیبِ جدی به‌بار می‌آورد و با برخورد به بدن نیز شخص را می‌توانست پرت کند. مردم پشت به خیابان و در کنارِ دیوارها پناه می‌گرفتند تا ماشین رد شود. گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها زن و مرد را می‌زدند. زنِ جوانی را با فرزندِ خردسالش به زمین پرت کردند و ما به چشمِ خود دیدیم که دختری را وحشیانه با باتوم زدند و این در حالی بود که همه‌یِ مردم اعتراض می‌کردند و فحش می‌دادند اما گویا از دستِ هیچکس کاری ساخته نبود.
سرکوبِ امروز سراسر سیستماتیک بود. جمعیتِ معترضان به‌هیچ‌رو کم نبود (من و دوستم زمان گرفتیم و تقریباً در هر یک دقیقه هشتاد نفر از خیابانِ شانزدهِ آذر واردِ خیابانِ انقلاب می‌شدند.) اما مدیریتِ سرکوب سبب شده بود تا به‌ازای هر هفت یا هشت نفر، یک گاردی وجود داشته باشد و معترضان را با ایجادِ فاصله میانِ جمعیت و هدایتِ اجباریِ افراد به گوشه‌هایِ دور از هم در خیابانِ انقلاب، در دسته‌هایِ پنجاه نفره محصور کنند و برایِ هر دسته نیز نزدیک به ده گاردی یا لباس‌شخصی بگمارند. کوچکترین اعتراضِ هر فرد را با ضرباتِ وحشیانه‌یِ باتوم پاسخ می‌دادند. پسرِ جوانی را چنان زده بودند که نقشِ باتوم بر صورتش باد کرده بود و با آمبولانس در حالِ انتقال بود.
در برابرِ درِ اصلیِ دانشگاهِ تهران، بسیجی‌هایِ سازماندهی‌شده از سویِ حکومت کاغذ‌نوشته‌هایی با مضامینِ «ما مطیعِ امرِ رهبریم» در دست داشتند و پشتِ میله‌هایِ دانشگاه، دانشجویان شعارهایی همچون «مرگ بر دیکتاتور» را در دست گرفته بودند.
بسیاری از مردم مرید‌پروری و گریه و زاریِ دروغینِ خامنه‌ای و فداییان اش در خطبه‌یِ نمازِ جمعه را برایِ یکدیگر تعریف می‌کردند و پس از آن یا فحش می‌دادند و یا مسخره می‌کردند.
مردم (چنانکه از الله‌اکبرهایِ پرصدایِ دیشب نیز می‌شد حس کرد) به‌شدت از خطبه‌یِ کودتا عصبانی بودند و همگی به خامنه‌ای دشنام می‌دادند.
سراسرِ خیابانِ طالقانی، قدس، وصالِ شیرازی و حافظ پر از نیروهایِ ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌ها بود. به هر ننه‌قمری یک کلاه، جلیقه، باتوم و سپر داده بودند. بچه‌هایی که سنِ‌شان از چهارده سال بیش‌تر نبود و هنوز پشتِ لبِ‌شان هم سبز نشده بود، با لباسِ بسیجی و باتوم در شهر پرسه می‌زدند. نگاه‌هایِ پر از خشم و کینه‌یِ برخی از آنان به‌خوبی از کامیابیِ خامنه‌ای در تحریکِ احساساتِ‌شان حکایت داشت. برخی چهره‌ها نشان می‌داد که از همان محل و یا کسبه‌یِ اطراف هستند. از سربازهایِ نیِ‌قلیانِ وظیفه تا گاردی‌هایِ گنده‌یِ آموزش‌دیده همگی از ساعت‌ها پیش خیابانِ انقلاب و پیرامونِ آن را به کنترل در آورده بودند.
یکی از دوستان که نتوانست سرِ قرار بیاید و با جمعیتی از معترضان به‌سمتِ انتهایِ امیرآباد هدایت شده بود، می‌گفت در خیابانِ جمال‌زاده تیراندازی شده بود و آمبولانس‌ها به آن سمت روانه شده بودند.
یکی دیگر از دوستان که تا نزدیکی‌هایِ میدانِ آزادی رفته بود از شعارِ یک‌صدایِ «مرگ بر خامنه‌ای» سخن گفت و ضرب و شتمِ معترضان با کابل توسطِ ضدِ شورش و بسیجی‌ها.
شرایطِ امروز شبیه به یکشنبه‌یِ کودتا بود، با این تفاوت که مردمِ معترض بیش‌تر بودند و البته به‌تناسب، سرکوبگرانِ حکومتی نیز افزوده شده بودند.
متاسفانه اعتراضِ مردمیِ امروز بسیار غریبانه سرکوب شد و ناکام ماند!
امیدوارم همگیِ معترضان تا پیش از تاریک شدنِ هوا خود را به جایِ امنی برسانند! چرا که برخوردِ وحشیانه‌یِ امروز، نشان از آمادگی برایِ سرکوبِ خون‌بارِ شب داشت.
مجمعِ روحانیون نزدیکِ ساعتِ چهاردهِ بعد از ظهر (دو ساعت پیش از شروعِ راهپیمایی) در بیانیه‌ای لغوِ مراسمِ امروز را به‌دلیلِ خودداریِ دولت از دادنِ مجوز اعلام کرد. صدورِ این بیانیه چه به‌دلیلِ پیشگیری از بهانه‌جوییِ حکومت نسبت به فراخوانِ تجمعِ غیرِقانونی باشد و چه به‌سببِ شانه خالی کردن از رخدادهایِ احتمالی، نهایتِ بی‌مسوولیتی و دورویی است. افزون بر آن، حماقتِ محض است که کسی بخواهد از طریقِ ساز و کارهایِ دولتِ کودتا، به‌اعتراض ضدِ کودتا بپردازد.
میرحسینِ موسوی تا کنون هیچ موضعی در بابِ سخنانِ خامنه‌ای نگرفته است و اکنون دستِ‌کم بیش از هفت ساعت است که سایتِ کلمه می‌گوید تا یک‌ساعتِ دیگر پیامِ مهمِ موسوی خطاب به ملتِ ایران را منتشر خواهد کرد.
امروز گاردی‌ها سراسرِ میدانِ انقلاب به سمتِ میدانِ آزادی را بسته بودند و هر تلاشی برایِ عبور از سدِ آنان با ضرب و شتم همراه می‌شد. ما نتوانستیم از محدوده‌یِ پس از میدانِ انقلاب و رخدادهایِ آن باخبر شویم. اما به‌هرحال قرار بود که امروز آن سه نفر در جمعِ مردم حضور داشته باشند که با سرکوبِ وحشیانه و از پیش برنامه‌ریزی شده‌یِ امروز بسیار دور می‌بینم که کسی از آنان در این جمع حضور پیدا کرده باشد.
این انتخابات هرگز ابطال نخواهد شد که البته اگر می‌شد یک پیروزی برایِ ملت بود. باید به مطالباتِ مردم جهت داد. این رژیم دیگر مشروعیتِ کمینه و دست و پا شکسته‌یِ خود را نیز از دست داده است و ماجرا نیز (بر فرضِ محال) با بازگرداندنِ آرایِ منتخبِ واقعیِ مردم یعنی میرحسینِ موسوی پایان نمی‌یابد. رژیم می‌توانست از فرصتِ انتخابِ مردم برایِ باز کردنِ فضا تا پیش از این خیانت بهره ببرد. اما پس از کودتایِ ولی‌فقیه دیگر هیچ راهی برایِ خود باقی نگذاشته است. تمامیِ پل‌هایِ پشتِ سر خراب شده است و این فریبکاریِ بی‌شرمانه را سزایی جز سرنگونیِ رژیم نیست.
درون‌رژیمی هم که نگاه کنیم، میرحسین باید خیلی روشن ضدِ خامنه‌ای موضع بگیرد و برایِ سازماندهیِ مردم کاری کند. همین الان هم برایِ هر دو مورد بسیار دیر است!
سرکوبِ امروز گرچه ناامیدانه بود اما تجربه‌یِ خوبی بود برایِ روزهایِ آینده!
باید همفکری کنیم و از اعتراضاتِ خیابانیِ مردمانِ کشورهایِ دیگر درس بیاموزیم!
باید ببینیم چگونه می‌توان در برابرِ هدایتِ برنامه‌ریزی‌شده‌یِ جمعیت به‌هدفِ دسته دسته کردن و متفرق کردنِ معترضان جهتِ سرکوبِ آسان‌ترِ آنان ایستادگی کرد.
خواهش می‌کنم هر کس در این زمینه تجربه‌یِ قابلِ استفاده‌ای دارد یا لینکِ ارزشمندی می‌شناسد، دریغ نکند!
در همین زمینه:
دستِ‌کم سه نفر تیر خوردند / رادیو زمانه
پس‌نوشت:
از میانِ آن سه نفر اکنون یقین دارم که میرحسینِ موسوی با وجودِ شرایطِ وحشتناکِ خیابانِ انقلاب، در جمعِ معترضان حاضر شده است. درباره‌یِ موسوی چیزهایی در ذهن دارم که خواهم نوشت.

برچسبها: ,

Friday، June 19، 2009
رهبر لخت است
چنانکه گفته بودم و پیش‌بینی‌اش هم آسان بود، خامنه‌ای سخنانِ خود را با دشمن آغاز کرد و با دشمن نیز به پایان برد و خیلی روشن خواستارِ پایانِ راهپیمایی‌هایِ به‌حقِ مردم شد. دشمن برایِ خامنه‌ای (همچون هر مستبدِ کوته‌فکر) اکسیری ست که او بیش از هر دوستی به آن نیازمند است.
پشتیبانی از رئیس‌جمهورِ دروغگو و خرده‌گیری بر موسوی که به‌گفته‌یِ خامنه‌ای «اوصافِ خجالت‌آور» ِ رمال و کف‌بین را بر زبان رانده و پاک کردنِ چهره‌یِ احمدی‌نژاد از وصفِ «خرافاتی»، نسبت دادنِ «حرکتِ ناشیانه» و «اردوکشی» به فراخوانِ موسوی برایِ اعتراض‌هایِ خیابانی و در نهایت تهدیدِ رسمی و علنی که در صورتِ ادامه‌یِ اعتراضات او بارِ بعد صریح‌تر با ملت سخن خواهد گفت، همگی بیش از پیش درونیاتِ کودتاگرِ اصلی را آفتابی ساخت.
تاکید بر لزومِ پیگیریِ تخلف‌هایِ احتمالی از راه‌هایِ قانونی و ژستِ قاطعیت به خود گرفتن که «بنده زیرِ بارِ هیچ امرِ غیرقانونی نخواهم کرد» و منت نهادن بر سرِ نامزدها و مردم که به شورایِ نگهبان گفته است تا شکایات را پیگیری کنند و بیانِ تمامیِ این سخنان با لحنی که حکایتگرِ اطمینانِ خامنه‌ای از برنامه‌یِ کودتا است و در نهایت گفتنِ اینکه «چطور می‌توان یادزه میلیون فاصله را تقلب نامید؟» همگی به زبانِ روشن به مخاطبانِ این سخنان می‌گوید که پایانِ پیگیری‌هایِ صرفاً قانونی هیچ چیز جز تاییدِ نهاییِ این کودتایِ حکومتی نخواهد بود و آنان نیز از نظرِ رهبرِ کودتاچی هیچ راهی جز پذیرش و تسلیم ندارند.
نسبت دادنِ «رذل» به یک دولتِ غربی، بیانِ عبارتِ «غلط می‌کنند چنین حرف می‌زنند» و نظایرِ چنین تعبیراتی تنها یادآورِ ژستِ احمقانه‌یِ انقلابی‌گری برایِ کسی ست که خود از انقلابی دیگر علیهِ خود به هراس افتاده است.
خامنه‌ای همیشه دوست دارد ژستِ میانه‌روی به خود بگیرد. همگان یا در حالِ تندروی هستند یا کندروی. این طرف افراط کرده و آن طرف تفریط و من به‌عنوانِ رهبرِ کودتا اکنون به صحنه آمده‌ام تا خطِ اعتدال و حقیقتِ محض را به ملت بگویم. این نقاب اما با ادبیاتِ خامنه‌ای و روحِ حاکم بر سخنانِ امروزش هیچ سازگار نیست.
از نظرِ ولیِ فقیهِ ایران، دانشجویانِ معترض «شلوغ‌کن» هستند و او هویتِ تمامی کشتگانِ این روزها را با نامِ «بسیجی» و «حزب‌اللهی و انقلابی» مصادره و جایِ جنایتکار و کشته را عوض می‌کند، چنانکه تخریبِ اموالِ عمومی توسطِ بسیج و عمله‌هایِ دستگاهِ کودتا را نیز به دشمن و آشوبگران نسبت می‌دهد.
خامنه‌ای ملت را می‌کُشد و سپس مسوولیتِ آن را بر دوشِ موسوی و کروبی قرار می‌دهد. او زیرکانه نوکِ پیکانِ تمامیِ اتهامات را به طرفِ مقابل برگردانده است. واکنشِ موسوی پس از این رجزخوانیِ رهبر بسیار سرنوشت‌ساز و مهم است. او یا باید با نوشتنِ نامه‌ای به رهبر با ادبیاتِ خودِ او سخن بگوید و تلاشِ خامنه‌ای برایِ سرپوش گذاشتن بر تقلبِ گسترده در آرایِ مردم و پاک کردنِ صورت مساله‌یِ «بی‌اعتمادیِ مردم به رژیم» را در راستایِ اهدافِ همان دشمنِ موردِ بغضِ خامنه‌ای معرفی کند یا اینکه زین پس با اراده‌ای محکم‌تر به فراخوان‌ها و پیگیری‌هایِ خود برایِ احقاقِ حقِ ملت ادامه دهد.
تلاشِ مزورانه برایِ نقابِ پشتیبانی از مردم به چهره زدن؛ مردمِ مظلوم و بی‌گناهی که می‌خواهند کسب و کار کنند و به زندگیِ خود برسند اما راهیپماییِ معترضان آسایش را از آنان گرفته، تنها در راستایِ اختلاف افکندن میانِ ملت و دو قطبی‌سازیِ بیش‌ترِ فضایِ کشور است. هر چه باشد از قدیم گفته‌اند که «تفرقه بینداز و حکومت کن!»
خامنه‌ای از گروه‌هایِ سیاسی انتظارِ «حرف‌شنوی» دارد و لوطی با زبانِ خودش می‌گوید که نظراتِ «انتر»ش به او نزدیک‌تر است. اینها نشانه‌هایِ صریحی است بر اراده‌یِ کودتا از بالا و اینکه احمدی‌نژاد چیزی جز همان «رئیس‌جمهورِ خدوم و البته حرف‌شنو»یِ خامنه‌ای نیست.
اکنون دیگر تمامیِ عواملِ اصلیِ کودتا نیک دانسته‌اند که مردم این خیانتِ آشکار و دهن‌کجیِ بی‌شرمانه به خود را تاب نیاورده‌اند و هیچیک از دروغ‌هایِ عمله‌هایِ کودتا را در موردِ سلامتِ انتخابات باور نکرده‌اند. از نظرِ من محورِ تمامیِ سخنانِ خامنه‌ای از میان بردنِ همین «آگاهیِ درونی» بود. او تمامِ تلاشِ خود را کرد تا با چنگ زدن به دشمن و چاپلوسی از مردم آنان را همچنان باورمند به نظام معرفی کند و منکرِ از دست رفتنِ اعتمادِ اکثریتِ مردم نسبت به رژیم شود. وای به روزی که کودتاچی در این فریبکاریِ دوچندان و روان‌شناختی کامیاب گردد! آن روز فریبکاریِ واقعی نیز نزدِ مردم جامه‌یِ راست‌کردای به تن خواهد کرد و ما خود نیز چنین شعبده‌بازیِ رسوایی را باور خواهیم کرد. اما «دریافتِ درونیِ» ملت با هزاران خطبه هم دیگر دگرگون نخواهد شد. خامنه‌ای نیز چندان امیدی به این امر ندارد و برایِ همین نیز دست به کارِ تهدید و ترساندن شده است.
فردا با جمعیتِ بسیار بیش‌تری باید در اعتراضِ خیابانی شرکت کرد! موسوی اگر با مردم پیش رفت که هیچ و گرنه مردم موسوی را نیز پشتِ سر خواهند گذاشت. او از اساس در این اعتراضات موضوعیت ندارد بلکه صرفاً طریقیت دارد. موسوی نماد و سمبلِ فریادِ دادخواهیِ مردم است وگرنه مساله دیگر نه برنده و بازنده بلکه رسیدنِ میزانِ فریبکاریِ رژیمِ اسلامی به مرحله‌یِ ریشخندِ صریحِ ملت است.
بگذاریم خامنه‌ای نقاب را اندک اندک و هر چه بیش‌تر از رخ بردارد! بگذاریم رهبرِ کودتاچی چنانکه خود گفته بارِ دیگر صریح‌تر سخن بگوید. ولیِ فقیه با لباسِ زیر به میانِ مردم آمده است و همان بهتر که حقیقتِ عریان و زشتِ خود را به‌تمامی به‌نمایش بگذارد. از آن پس مردمِ ایران یکرنگی و راستگوییِ آن کودک را یکصدا فریاد خواهند زد که: «خامنه‌ای لُخت است!»
پس‌نوشتِ اول:
راهپیماییِ سکوت دیگر تمام شده است. دستِ‌کم باید شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» را یک‌صدا فریاد زد. گرچه پس از این خطبه‌یِ کودتا تنها شعارِ ایده‌آل «مرگ بر خامنه‌ای» است.
پس‌نوشتِ دوم:
بازتابِ این نوشته و پاره‌ای از نظرهایِ خوانندگان را در بالاترین می‌توانید ببینید.

برچسبها: ,

بی‌مسوولیتی
اطلاعیه‌یِ کروبی برایِ لغو ِ مراسمِ امروز بسیار دیر انتشار یافته است. مهم‌ترین نشانه‌اش آنکه پنج‌شنبه روزنامه‌یِ اعتمادِ ملی در صفحه‌یِ اولِ خود اقدام به چاپِ فراخوانِ او برایِ شرکتِ اعتراض‌آمیز در نمازِ جمعه داشته است. این نهایتِ بی‌مسوولیتی است. جمعه نه روزنامه چاپ می‌شود و نه ساعتِ برگزاریِ فراخوانِ چاپ شده در روزنامه مجالِ اطلاع‌رسانیِ مناسب برایِ لغوِ آن را می‌دهد. کروبی در روزنامه از مردم خواسته بود تا ساعتِ دهِ صبح به‌نشانه‌یِ اعتراض به کشتارهایِ این چند روز و با لباسِ سیاه به‌سویِ نمازِ جمعه رهسپار شوند. چنین فراخوانی از جهتِ حساسیت و اهمیتِ آن چندان تفاوتی با فراخوانِ راهپیماییِ اعتراض‌آمیز به‌سویِ بیتِ رهبری ندارد.
همه می‌دانیم که بسیاری از مردم روزنامه می‌خوانند اما افرادِ به‌مراتب کم‌تری امکانِ دسترسی به اینترنت و دیدنِ اطلاعیه‌یِ دیرهنگامِ کروبی را در سایت دارند. او باید صبحِ پنج‌شنبه تصمیمِ نهاییِ خود را در موردِ این مراسم می‌گرفت و در همان روز اطلاعیه‌یِ لغوِ مراسم را در روزنامه‌اش چاپ می‌کرد.
کروبی در بابِ آنچه فردا پیش می‌آید مسوول خواهد بود. مردم را اینچنین آسان به دهانِ کفتارها نمی‌فرستند. در چنین شرایطِ حساسی و با قطعِ بسیاری از امکان‌هایِ ارتباطیِ مردم با یکدیگر هر حرکتی باید کاملاً حساب‌شده انجام گیرد و کوچک‌ترین سهل‌انگاری می‌تواند پیامدهایِ هولناکی به‌بار بیاورد.
فردا سراسرِ پیرامونِ دانشگاهِ تهران پر از نیروهایِ ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌هایی ست که مجهز به انواع و اقسامِ سلاحِ گرم و سرد هستند. من یکشنبه‌یِ جشنِ کودتا تجربه‌یِ این حضورِ گسترده و غُرُق کردنِ سراسرِ خیابانِ طالقانی، کارگرِ شمالی، شانزدهِ آذر، قدس، چهار راهِ ولیعصر و دیگر مسیرهایِ نزدیک و منتهی به دانشگاهِ تهران را داشته‌ام. با این تفاوت که امروز رهبرِ کودتا قرار است در آنجا سخنرانی کند و حساسیتِ امنیتیِ حکومت و حضورِ سگ‌هایِ خامنه‌ای صد برابرِ یکشنبه‌یِ پیش است.
امیدوارم رخدادِ ناگواری برایِ کسی پیش نیاید!
پس‌نوشت:
تیترِ «لغو ِ تجمع ِنمازجمعه» تنها برایِ فاصله‌یِ میانِ انتشارِ آن تا تجمعِ مردم قرار داده شده بود. آن را نوشتم تا در گوگل‌ریدر و بازتاب‌هایِ نوشته، پیامِ اصلی و فوریِ آن منتقل شود. وگرنه از ابتدا نیز هیچ تیتری برایِ این محتوا مناسب‌تر از «بی‌مسوولیتی» نبود.

برچسبها: ,

Thursday، June 18، 2009
فریب ِ دوباره و نماز ِ فردا
جنتی همان احمدی‌نژاد است و احمدی‌نژاد همان جنتی است و هر دو همان خامنه‌ای هستند و این میان هیچ‌کس به این مجموعه‌یِ رذالت و فریب برایِ بازشماری یا تجدیدِ انتخابات باور ندارد. هیچ راهی جز نظارتِ بین‌المللی بر انتخاباتِ این رژیمِ تبهکار وجود ندارد.
شورایِ نگهبان تا چندین روز نظرِ خود را که جز تاییدِ نهاییِ انتخابات نخواهد بود، به تاخیر خواهد انداخت. به این امید که ناراحتی و عصیانِ مردم اندکی سرد شده باشد.
سخنرانیِ رهبرِ کودتاچی در نمازِ جمعه‌یِ فردا کمابیش نگران‌کننده است. شکی نیست که خامنه‌ای برایِ پایان دادن به این جنجال می‌خواهد خطبه بخواند. اما اینکه چگونه رفتار خواهد کرد را نمی‌دانم. از رفتارِ سراسر ابلهانه‌ و دیوانه‌وارِ رژیم نسبت به انتخاباتِ جمعه‌یِ گذشته اما نشانه‌هایِ خوش‌بینانه‌ای نمی‌توان دریافت کرد. یقیناً خامنه‌ای بر گفتارِ «دشمن‌محور» ِ خود تاکیدِ بسیار بیش‌تری خواهد کرد و کسانی را در داخلِ کشور در راستایِ اهدافِ دشمن معرفی خواهد کرد. اما اینکه چنین سخنانی با چه چاشنی‌ای از تحریکِ احساساتِ فداییانِ او صورت بگیرد و تصفیه‌یِ درونِ رژیم و جامعه را از جمعه آغاز کند یا خیر، چیزی ست که نمی‌توان اکنون درباره‌اش سخنی گفت.
این صرفاً یک گمانه‌زنی است اما امکان دارد فردا خامنه‌ای به فداییانِ آدم‌خوارِ خودش گوشه‌یِ چشمِ موردِ نیاز را نشان دهد و چند روزِ دیگر هم شورایِ نگهبان انتخابات را تایید کند و از هفته‌یِ آینده سرکوبِ مردم در گستره‌ای بسیار وحشیانه‌تر از آنچه این روزها شاهدش بودیم و شنیدیم، انجام شود.
امروز پنج‌شنبه بیست و هشتمِ خرداد در میدانِ توپ‌خانه (همانندِ روزِ گذشته در فاصله‌یِ میانِ میدانِ هفتِ تیر و میدانِ انقلاب) جمعیتِ بسیار زیادی از پیر و جوان و زن و مرد در سکوت و با کاغذ‌نوشته‌هایِ خود به اعتراض پرداختند. اخبارِ مربوط به حضور یا عدمِ حضور در نمازِ جمعه‌یِ فردا ضد و نقیض بود. اما آنچه به‌نحوِ گسترده در میانِ جمعیت گفته می‌شد و پخش می‌گردید آن بود که فردا هیچ برنامه‌یِ گردِهم‌آیی وجود ندارد و برنامه‌یِ بعدی شنبه ساعتِ چهار در میدانِ انقلاب است. ولی با توجه به فراخوانِ کروبی برایِ حضور در نمازِ فردا به‌راستی نگران هستم. مساله آن است که اگر جمعیتِ معترضانِ فردا اندک باشند، همگی جان و سلامتیِ‌شان در خطرِ جدی قرار خواهد داشت. آنجا میعادگاهِ کسانی ست که جانِ هیچکس نزدِشان در برابرِ فرمانِ ولیِ‌فقیه ارزشی ندارد. بیمِ من از سرکوبِ حامیانِ کروبی و معترضانِ حاضر در نمازِ فرداست. چرا که هر کس این روزها در اعتراض‌هایِ مردمی شرکت کرده باشد، به‌خوبی می‌داند که بیش‌ترِ شرکت‌کنندگان پیگیرِ بیانیه‌هایِ موسوی هستند و او هیچ فراخوانی برایِ راه‌پیمایی به‌سویِ نمازِ جمعه‌یِ فردا صادر نکرده است. گرچه شرکتِ معترضان در نمازِ فردا در صورتِ تحقق به احتمالِ بسیار زیاد به کناره‌گیریِ خامنه‌ای از شرکت در نمازِ جمعه خواهد انجامید (1) و این به‌هرحال یک پیروزی برایِ ملت است، اما همگی باید هوشیار باشیم که یا باید با جمعیتی میلیونی به لانه‌یِ زنبور رفت یا اصلاً نرفت.

(1) پیشینه‌یِ خامنه‌ای نیز احتمالِ چنین رخدادی را تایید می‌کند. یادتان نرود که حضرتِ ایشان چندین ماه پیش قرار بود در دانشگاهِ علم و صنعت برایِ دانشجویان سخنرانی کنند اما این برنامه لغو شد. خب! دیکتاتورها بسیار نسبت به هاله‌یِ قدسیِ پیرامونِ خود دل‌نگران هستند و با احتمالِ سردادنِ حتی یک شعارِ «مرگ بر خامنه‌ای» تمامیِ این ابهتِ پوشالی و حقیر یک‌باره فرو می‌ریخت.

برچسبها: ,

همبستگی ِ باشکوه
دوشنبه بیست و سومِ خرداد به‌آسانی می‌توانستید حسِ دریاشدن و آفریدنِ جمع را از طریقِ فرد فردِ آدمیان ببینید؛ جمعیتی باورنکردنی با تظاهراتِ اعتراض‌آمیزی که تنها سکوت داشت و از هر فریادی رساتر بود.
مخلوقِ الله‌ستیز هم حتی در کنارِ هموطنانش شعارِ الله‌اکبر را نه از سرِ باور که برایِ پشتیبانی از مردمی به زبان آورد که حتی حقِ محدودشان بر تعیینِ سرنوشتِ خود را به‌فریب از آنان گرفته‌اند و وارونه ساخته‌اند.
ما از میدانِ فردوسی تا میدانِ آزادی را پیاده رفتیم در حالی که تنها دست‌هایمان تصاویرِ رئیس‌جمهورِ واقعیِ مردم را در دست داشت و دستِ دیگر را به‌نشانه‌یِ پیروزی بالا گرفته بودیم.
در دارازیِ راه، زنانِ میان‌سال و مسنی بودند که نمی‌توانستند شورِ خود را پنهان کنند و سخن از بالارفتنِ آگاهیِ نسلِ پس از خود و بزرگیِ حرکتِ امروز را حتی در سنجش با تظاهراتِ بهمنِ پنجاه و هفت با یکدیگر زمزمه می‌کردند.
کیانوشِ عیاری (سازنده‌یِ شاهکارِ «تازه‌نفس‌ها» درباره‌یِ تابستانِ 58) نیز به مردم پیوسته بود.
نیروهایِ ضدِ شورش و پلیس در سمتِ راستِ خیابانِ انقلاب تنها ما را تماشا می‌کردند و مردم عکس‌هایِ منتخبِ واقعیِ خود را با نشانِ پیروزی به طرفِ آنها می‌گرفتند.
سیلِ جمعیت از برابرِ پایگاهِ مقاومتِ بسیجِ منتهی به میدانِ آزادی با درب‌هایِ بسته و حضورِ حشراتی که لابلایِ نرده‌ها می‌شد تشخیص داد، به‌آرامی رد شد.
اما متاسفانه نزدیکیِ ساعتِ هفت و نیمِ بعدازظهر نیروهایِ لباس‌شخصی، بسیج و ضدِ شورش با به‌آتش کشیدنِ چند نقطه و به‌هم‌زدنِ روندِ مسالمت‌آمیزِ جمعیت شروع به تیراندازیِ هوایی و سپس شلیک به مردم کردند. من از شدتِ خستگی و پس از رسیدن به میدانِ آزادی در همانجا ماندم اما با شروعِ تیراندازی‌هایِ هوایی، مردم به سمتِ شمالِ میدان (خیابانِ محمدعلی جناح) هجوم بردند تا به کمکِ دیگران بشتابند ولی پس از شلیکِ مستقیم، جمعیت از آن سو به سمتِ جنوبِ میدان فرار می‌کردند. مردم از کشته‌شدن چیزی نزدیک به ده نفر سخن می‌گفتند و اینکه نوجوانِ بسیجیِ اسلحه به‌دست به چشمِ یکی از مردم مستقیماً شلیک کرده و او را کشته است.
هنگامِ بازگشت و نزدیکیِ ساعتِ هشت و ربعِ شب، درب‌هایِ همان پایگاهِ مقاومتِ بسیج باز شده بود و موتورهایِ دوترکه و سه‌ترکه‌یِ لباس‌شخصی با در دست داشتنِ اسلحه و چماق‌هایِ چوبی و آهنی به سمتِ میدانِ آزادی و جمعیتِ باقی‌مانده روانه شدند.
هنگامِ بازگشت و نزدیکیِ ساعتِ دهِ شب در میانه‌یِ خیابانِ انقلاب بسیاری از مردمِ تازه‌نفس به جمعیتِ تظاهرکنندگان پیوسته بودند. اما متاسفانه خطِ ویژه‌یِ وسطِ خیابان پُر شده بود از نیروهایِ ضدِ شورش که برایِ حمله به مردم آماده بودند.
خواهش می‌کنم پس از ساعتِ نُهِ شب در خیابان نمانید و هر تظاهراتی را بینِ چهارِ عصر تا هشتِ شب برنامه‌ریزی کنید! چرا که پس از این ساعت سگانِ درنده‌یِ حکومت به‌آسانی معترضان را سلاخی می‌کنند.
این روز و حسِ یگانه‌اش را هرگز فراموش نخواهم کرد!

برچسبها: ,

جشن ِ کودتا
متاسفانه روزِ یکشنبه بیست و چهارمِ خرداد با دو تن از دوستان به خیابانِ انقلاب رفتیم تا شاهدِ شادیِ کسانی باشیم که ترکیبی بودند از مزدوران، خانواده‌هایِ بدبختِ دلخوش به دجال و البته قشرِ مذهبیِ حکومتیِ جامعه‌یِ ایران.
حضور در آن جمع چیزی جز خودآزاری نبود. آنها با بی‌شرمیِ تمام هر چه خواستند گفتند و ادایِ جوانانِ سبزپوشِ پیش از انتخابات را نیز درآوردند؛ دسته‌جمعی می‌گفتند «موسوی، پَر!»
شعارها بر ضدِ هاشمی با اوصافی چون «دزد» به‌فراوانی در جمعیت تکرار می‌شد.
گاردِ ضدِ شورش و نیروهایِ لباس‌شخصی کلِ محدوده‌یِ انقلاب، ولیعصر و اطرافِ دانشگاهِ تهران را غُرُق کرده بودند تا هم از نمایشِ برگزار شده حفاظت کنند و هم مخالفان و مردمِ معترض را سرکوب کنند. مزدوران و فریب‌خوردگان برایِ گماشته‌یِ خامنه‌ای هورا می‌کشیدند و همهنگام گاردِ ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌ها به جمعیتِ ما معترضان حمله‌ور می‌شدند. تا جایی که من فهمیدم مطلقاً از خیابانِ قدس به بعد را گاردی‌ها بسته بودند و در همان خیابان هم به‌دنبالِ مردم افتاده و با باتوم ازشان پذیرایی می‌کردند.
هنگامِ بازگشت از روبرویِ وزارتِ کشور رد شدیم و گویی در حالِ دیدنِ پادگان باشیم. چرا که داخلِ این تقلب‌خانه پر شده بود از پلیسِ ضدِ شورش و سراسرِ خیابانِ فاطمی نیز مثلِ گورستان خلوت و ساکت بود.
در نزدیکیِ تخت‌طاووس اما تظاهراتِ مردمی توسطِ لباس‌شخصی‌ها به‌شدت در حالِ سرکوب‌شدن بود.
روزِ بسیار بد و ناامیدکننده‌ای بود!

برچسبها: ,

Sunday، June 14، 2009
مرگ بر خامنه‌ای - یک
انتخاباتی که قرار بود به صندوقِ رای پایان یابد، به پلیسِ ضدِ شورش و چوب و چماق ختم شده است.

در همین زمینه:

برچسبها: ,

از ناآرامی ِ پایتخت
صحنه‌هایی که دیشب (بیست و سومِ خرداد) در خیابانِ ولی‌عصر و میدانِ انقلاب به چشم دیدم تنها تلخ نبود، بلکه بسیار نگران‌کننده بود. پلیس مردم را در نهایتِ توحش با باتوم می‌زد و به‌نحوی سخاوتمندانه تیرِ هوایی و بدتر از همه گازِ اشک‌آور بود که شلیک می‌شد.
شرایطِ ناامنی حکمفرما است. در حینِ سرکوبِ مردم توسطِ پلیس، مشتی لات و اوباش تلاش داشتند دختری چهارده ساله را سوارِ موتور کرده و بربایند. جوانان از لاستیک تا سطل‌هایِ زباله را در جای جایِ شهر آتش زده بودند.
تخریبِ اموالِ عمومی در سطحِ وسیعی صورت می‌گیرد. شیشه‌هایِ دو بانکِ روبرویِ یکدیگر در خیابانِ ولی‌عصر منتهی به خیابانِ انقلاب کاملاً خرد شد و آژیرِ خطرِ بسیاری از بانک‌ها به صدا در آمده بود.
در بخشی از مردم نفرتِ همگانی نسبت به تمامیِ شخصیت‌هایِ جمهوریِ اسلامی ایجاد شده است. جملاتی نظیرِ «همه‌یِ شان خائن هستند.» و از این گونه. تخریبِ اموالِ عمومی نیز انزجارِ پاره‌ای افراد را برانگیخته بود. روحیه‌یِ حاکم بر آنها آرامشِ شهر به هر قیمتی است.
شعارهایِ دانشجویان که خصوصاً در نزدیکیِ خیابانِ شانزدهِ آذر درگیری‌هایِ‌شان با پلیس شدیدتر می‌شد، چنین بود: «گفتیم تقلب بشه، ایران قیامت می‌شه.»، «مرگ بر دیکتاتور»، «موسویِ با غیرت، حمایت حمایت»، «مرگ بر طالبان، چه کابل چه تهران» و از این قبیل.
بسیاری از مردم گریه می‌کردند و از موسوی توقع داشتند در برابرِ کودتا بایستد. گمان می‌کنم فراخوانِ موسوی به یک خیزشِ عمومی و آرام سراسرِ پایتخت و شهرستان‌ها را در بر بگیرد. مردم عصبی، ناامید، شوکه و بسیار رنجیده‌خاطر هستند. روزهایِ آینده آبستنِ رخدادهایِ شومی خواهد بود. در چنین شرایطی دیگر هیچ چیز ناممکن نیست.

برچسبها: ,