‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشتار میهمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشتار میهمان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان

 فريادخواهی - لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...‎

اين‌بار که پدرم اشتباه بود...!

ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...
::::

فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از 5 ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند...
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم...
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.
...
می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.
::::

و نافشرده:
 (می‌دانم درد و دردنامه مفصّل است و، وقتِ شما عزيزان ارزشمند؛ امّا لطف کنيد و بخوانيد. هم‌چُنين به‌دليلِ ضيقِ وقت، عملاً نتوانستم برایِ يکايکِ شما، جدا-جدا نامه بنويسم. خواهيد بخشود.)

دوستان، بزرگواران، و نازنينان!
منِ خاکستر و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام در چنگالِ هيولايی مهيب و خوفناک گرفتار آمده‌ايم. اگر ياریِ شما نباشد، جز مرگِ ذرّه‌ذرّه و دردناک، سرنوشتی نداريم و نخواهيم داشت...
برخی از شما بزرگواران ممکن است مرا از دور يا نزديک، کم يا بيش، می‌شناخته باشيد يا بشناسيد. ممکن است گاه‌گداری، سطری بيتی چيزی ديده يا خوانده باشيد. اگر هرگز و کلّاً نديده و نخوانده‌ايد، خواهش می‌کنم لطف کنيد و به اين اوراق نيم‌نگاهی بيفکنيد.

 http://fardayerowshan.blogspot.com 
http://bahramskandari.blogspot.com/2010/04/blog-post.html 
http://borzinmehr.blogspot.com 
https://www.facebook.com/fardayerowshan 

همسرم، راضيه کيومرثی:
http://begooneidigar.blogspot.com 
https://www.facebook.com/rkiyumarsi

کسانی که مرا حتّی قدری و اندککی می‌شناسند، می‌دانند که نه‌تنها چيزی را ادّعا نمی‌کنم، بلکه کلاً و اصولاً درين وادی‌ها نيستم؛ نه از رویِ فی‌المثل فروتنیِ راست يا دروغ، و يا چيزی شبيهِ آن، بلکه واقعاً می‌فهمم و می‌دانم که جز همين که گه‌گاه چارکلمه‌ای بخوانم و احياناً سطرکی بنويسم، هيچ نبوده‌ام و نيستم... واقعيّت را که نمی‌توان تغيير داد يا انکار کرد. (اين‌که خواهيد ديد که در نامه‌یِ پيوست، که خطاب به هيولا نوشته‌ام، خود را به عناوينی چون شاعر و نويسنده وصف کرده‌ام، فقط و فقط از سرِ ناچاری بوده و بس.)
امّا، در يک‌چيز هيچ شک ندارم، و آن اين است که اگر دمِ پرِ آخوند (صل‌الله) می‌ماندم و اگر شانس نمی‌آوردم، قطعاً يا اينک سال‌ها بود که از مرحوميّت‌ام می‌گذشت و يا در گوشه‌ای از زندان‌هایِ مخوفِ اهريمن، آرزویِ مرگ می‌کردم...

گفتم «آرزویِ مرگ»...
و چه‌قدر عجيب است! باز به همان رسيده‌ام که ازآن گريخته‌ام: اهريمنِ دروغ و بدی؛ هيولایِ قدسیِ مرگ! و بازهم همچُنان آرزومند...!!
::::

پنجاه‌وچهار ساله‌ام.
از آذر 1389 تا امروز، چهارسال ‌وچهار ماه از پناهنده‌شدنِ ناچارانه‌ام به کميساريایِ پناهندگان (آنکارا) می‌گذرد. قبولیِ پناهندگی‌ام در 20 می 2011 صادر شده؛ همسرِ دردمند و دو فرزندِ زجرکشيده‌ام بعداً به من ملحق شده‌اند. (مهرِ 1390، همسرم پسرِ کوچک‌مان را که آن‌وقت هنوز 17 ساله هم نشده بود آورد و نتوانست برایِ آوردنِ فرزندِ ديگرمان برنگردد. برگشت و ارديبهشتِ 91 او را هم آورد؛ و اکنون اين‌جا در مرگ‌زيوی با من، شريکِ اجباری‌اند.)
گُمان نمی‌کنم به توضيحِ بيشتری نياز باشد. حتّی نيم‌نگاهی به نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ من کافی‌ست تا با شگفتی از خود بپرسيد: يعنی می‌توان پذيرفت و باور کرد که اين آدم را چهارسال و چهار ماه (يا گيريم سه‌سال) با سه بی‌پناهِ دردمندِ ديگر، آن‌جا سرگردان و آواره و بی‌سرنوشت نگه داشته‌اند؛ درحالی‌که انبوه‌انبوه (و چه‌بسيارانی از ايشان با کيس‌هایِ ساختگیِ سراپا دروغ) می‌آيند و در کوتاه‌ترين زمان، راهیِ کشورهایِ امنِ پناهنده‌پذير می‌شوند!؟
متأسّفانه بايد باور کنيد...
بی‌ترديد خواهيد پرسيد: مشکل چيست؟
ازآن‌جاکه حتّی برایِ نيم‌بار هم با من از «مشکل» حرفی نزده‌اند، هيچ به‌نظرم نمی‌رسد الّا يک‌چيز: مسلمينِ داخله‌یِ کميساريا می‌خواهند از منِ کافر و مرتدشده‌یِ اسلام‌ستيز، انتقام بگيرند؛ و همراهِ با من، خانواده‌یِ رنج‌ديده‌ام را نيز ذرّه‌ذرّه بميرانند...
شخصاً در اين موضوع هيچ شکّی ندارم؛ چراکه اگر مشکلی قانونی و قابلِ بيان و ناپوشيدنی در کار بود، اين‌ها با پدرجدِّ من هم رودبايستی ندارند!!

بارها بارها بارها بارها نامه نوشته، ايميل زده، و درخواستِ رسيدگی کرده‌ام؛ امّا...
می‌نجبيد آب از آب، آن‌سان که برگ از برگ، هيچ از هيچ...
::::

سير و بيزار از "حقوقِ بشر"ی که اين کميساريا خود را متولّی آن می‌داند و ما خونين‌جگرانِ زجرکشيده را از شمولِ آن بيرون می‌شمرد...
من و همسرم، 20 فوريه برایِ آخرين بار نامه نوشتيم و به لابه و استرحام، خواهانِ توجّه و رسيدگی شديم. اعلام کرديم چنانچه به وضع‌مان رسيدگی نشود، برایِ درخواستِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» که قطعاً بايد توسّطِ آن کميساريا انجام گيرد، جلوِ آن شکنجه‌گاه خواهيم نشست.
صدالبتّه، پاسخی دريافت نکرديم.
و اکنون، زمانِ مرگِ ما فرارسيده...

 دوستان! بزرگواران! عزيزان!
خواسته‌یِ ما دو دردمندِ خاکسترشده‌یِ بی‌فريادرس که ديگر تحمّلِ اين مرگِ تدريجیِ دردناک و موهن را نداريم، چيزی جز يک «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» نيست. شايد اگر خود می‌توانستيم اين رهايی را ممکن سازيم (که يعنی خودکشی)، مزاحمِ حضرتِ هيولا نمی‌شديم. امّا همه‌یِ ما خوب می‌دانيم که حتّی با پول‌هایِ کلان نيز نمی‌توان ابزارِ مناسبی يافت که مرگی بدونِ درد و مطمئن را امکان دهد.
و اصلاً چرا بايد ما، بی‌آن‌که خودِ ما هيچ جنايتی با ما کرده باشد، خودِ خود را بکشيم؟
می‌خواهيم لااقل شماری از وجدان‌هایِ بيدارِ جهان اطّلاع يابند و بدانند برایِ چه می‌ميريم. می‌خواهيم اثبات کنيم که هر انسانی که از سویِ نهاد، سازمان، و يا هر جايگاهِ رسمیِ بی‌افسار (که هيچ سازوکاری برایِ جلوگيری از شرارتِ آن تعبيه نشده باشد) موردِ ستم و شکنجه‌یِ غيرِ قابلِ تحمّل واقع شود، به‌حدّی که از زندگی بيزار، و آرزومندِ مرگ گشته باشد، حقِّ مسلّم و قطعیِ اوست که تقاضا کند تا همان هيولا، يک‌باره به زندگیِ مرگ‌ناک‌اش پايان دهد.

اين تعبير و تصوّر را هرگز به خود راه مدهيد که ما دو دردمندِ سير-از-جان، برایِ معامله تحصّن می‌کنيم. ديگر ما از اين شکنجه‌گرِ خبيثِ منفور، جز "مرگ" هيچ نمی‌خواهيم.
تنها نگرانیِ ما در لحظه‌یِ مرگ، سرنوشتِ دو فرزندمان خواهد بود. اميدواريم بعد از رهايیِ ما از شرِّ نکبتِ حقوقِ‌بشری اين درنده‌یِ منفور، پيدا شوند و باشند کشورها و وجدان‌هایِ انسانیِ بيدار و دلسوز و نوع‌دوست، که برایِ اين دو بی‌پناهِ آواره، چاره‌ای بينديشند. تصديقِ استعدادِ وافر، حسنِ اخلاق، و انسانيّت‌شان، محتاجِ نگاهِ دوّم نيست...
::::

دوستان! بزرگواران! نازنينان!
ازآن‌جا که کميساريایِ فناهندگان (که در شرارت و رذالت، از نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی هيچ کم نمی‌آورد) به انحاءِ گوناگون سعی خواهد نمود تا ما دو دردمند را از جلوِ بارگاه الهی‌گونه‌اش براند و دور سازد؛ و چه بسا بتواند پليس را وادارد که با ما برخوردِ غيرِمنصفانه نمايد (ما در اين‌همه مدّت، از مردم و دولتِ ترکيّه، هرگز ذرّه‌ای بدی و بدانصافی نديده‌ايم؛ امّا قدرتِ هيولاهایِ ظاهرالصّلاحِ قانون‌پشت را نمی‌توان دستِ‌کم گرفت!)، خواهش ما اين است:

اگر دوست داشتيد به رهايیِ ما از رنج و شکنجه کمک کنيد
برایِ جلوگيری از دورکردنِ ما از محلِّ کميساريا،
نخست و هرچه زودتر بهتر، عينِ نامه‌ای را که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم (پيوست)، به اين نشانی ايميل يا فکس کنيد، و آنچه خود می‌دانيد در «حمايت» از خواسته‌یِ اين دو دردمند، بر بالایِ نامه بيفزاييد...

Email Subject: Related to Mahdi Sohrabi’s case (385-10C04988)

turan@unhcr.org
fax number: 0090 312 441 1738
...
نامه‌یِ ما را (که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم و فايلِ وُرد آن به‌پيوست خدمت‌تان ارسال می‌شود) به هر زبانی که می‌دانيد ترجمه کنيد و با شرح و حمايت‌نوشتِ خود منتشر نماييد...
(اگر اين هيولا، بالاسر و ناظر و ازين قبيل داشته يا دارد و ما هرگز ازآن اطّلاع نيافته‌ايم و شما سولاخ‌اش را می‌شناسيد، به آن‌جاها هم فکس و ايميل بفرماييد. اگرچه ما در اين چندسال از وجودِ چُنين جايی باخبر نشده‌ايم و اطمينان داريم که وجود ندارد.)
به هرجايی که می‌دانيد می‌شناسيد و گُمان می‌بريد که با شنيدن فريادِ ما، به ما ياری خواهند رساند، بفرستيد... دولت، سازمان‌ها، نهادها، روزنامه‌ها، تلويزيون‌ها، و هر جایِ ممکن در کشورِ آزادی که هريک از شما بزرگواران درآن زندگی می‌کنيد...
هرجايی که می‌شناسيد و می‌يابيد...
به دوستان‌تان اطّلاع دهيد...
به هر شکلِ ممکن که خود می‌دانيد صدايی بلند و رسا برایِ ناله‌یِ ضعيف و فريادِ درگلومانده‌یِ ما له‌شدگانِ شويد...

می‌دانيم که همه‌یِ اين‌ها فضولی‌ست و خود بهتر می‌دانيد چه بايد کرد.
ما خدا نداريم، و چشم‌مان فقط به دست و قلم و صدایِ شماست، نازنينان!
هرگز اين تصوّر را به خود راه مدهيد که به «مرگ» دو انسان ياری می‌رسانيد... شما به رهايیِ ما کمک می‌کنيد. مرگ برایِ ما گواراترين شهدهاست، اکنون!

سپاس‌گزاريم.
و شاد و سربلند باشيد.
اظهارِ شرمندگیِ ما را بپذيريد.

ما، فردا، دوشنبه، 13 آوريل، ساعتِ 8 صبح (به‌وقتِ ترکيّه) يادداشتِ کوتاهِ خود مبنی بر اعلامِ حضورمان را به اتاقکِ ترجمانِ کميساريایِ فناهندگان خواهيم سپرد...

مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
 يک‌شنبه‌شب، 23 فروردين 1394؛ 12 آوريل 2015

***

به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
385-10C04988


چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد...

به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)...
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم... بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.

اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.

به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم...

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن...
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!


بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015

بازتاب در تریبون زمانه

۱۳۹۲ تیر ۱۷, دوشنبه

جوابیه‌ی یکی از مرجع‌های ضمیر؛ خلبان کور

«- تجربه‌ی احمدی‌نژاد درسِ خوبی بود برای آن دسته از براندازان که ایمان داشتند با برآمدنِ او، جمهوریِ اسلامی سرنگون می‌شود. اما او برکشیده شد، هشت سال کشور را تاراج کرد و موقع‌ش که رسید هیاتِ حاکمه به‌زیر کشیدش. ازین‌جهت، شادمان‌م از اینکه دوستانِ خودم که هشت سال پیش با همین تحلیل (در دورِ دوم) به احمدی‌نژاد رای دادند یا از پیروزیِ او پشتیبانی کردند (و هنوز هم یادداشت‌هایِ‌شان در حمایت و ستایش از تبهکارترین دولتِ تاریخِ ایران در حافظه‌ی وبلاگستانِ فارسی باقی مانده است) در این دوره با شگفتیِ بسیار رایِ خود را به‌نامِ حسنِ روحانی به صندوق انداختند.»
بخشی از یادداشت ٣١خرداد ٩٢ مخلوق

براندازانی که به احمدی‌نژاد رای دادند دو دسته‌اند:
دسته‌ی اول معتقد بودند احمدی‌نژاد، با خصوصیات منحصر به‌فردی که دارد، ناآگاهانه جمهوری اسلامی را دچار بحران می‌کند و به سرنگونی آن کمک می‌رساند.
دسته‌ی دوم کسانی که احمدی‌نژاد را جاه‌طلب و نماینده‌ی بخشی از مافیای کلان‌خواری می‌دانستند که آگاهانه روزی علیه حکومت طغیان می‌کند.

متوجهم که احتمالاً اکثر براندازانِ رای‌دهنده به احمدی‌نژاد بنیاد تحلیلی مارکسی نداشتند و احمدی‌نژاد را فقط فردی می‌دانستند که برای حاکمیت بحران‌زا است. نظر من برای رای به احمدی‌نژاد دقیقاً آن چیزی نبود که دیگر مخالفانِ رای‌داده به احمدی‌نژاد داشتند، اگرچه نزدیکی زیادی با آن داشت. نظر من در آن انتخابات اختصاراً این بود که بناپارتیزه شدن جامعه و ساختار سیاسی امری مطلوب و پیروزی کاندیدای اصلی «حزب نظم» نامطلوب است. طبیعی بود که در آن شرایط در انتخاب بین احمدی‌نژاد - هاشمی، به احمدی‌نژاد رای بدهم. گذشت زمان مرا از رایی که دادم پشیمان نکرد. 
با این اوصاف، جمله‌ی مخلوق را می‌توانیم این‌گونه تغییر بدهیم:
تجربه‌ی احمدی‌نژاد درسِ خوبی بود برای آن دسته از مخالفان او که می‌پنداشتند با تاکید بر یک راه و روش جزمی، مثلاً تحریم یا اصلاح‌طلبی می‌توان راهی برای مهار حکومت جمهوری اسلامی یافت. بحرانی که هشت سال جمهوری اسلامی را مبتلا کرد - گرچه به نابودی آن نیانجامید اما آن را به درگیری تمام‌عیار در سال ٨٨ و عقب‌نشینی بزرگ در سال ٩٢ وادار کرد- با پیش‌بینیِ پیامبرانه‌ی براندازانی شکل گرفت که در سال ٨٤ به سر صندوق‌های رای رفتند و همان کسی را از صندوق بیرون آوردند که ولی فقیه می‌خواست.

چند توضیح:
١. نمی‌دانم چرا مخلوق از این‌که من به روحانی رای دادم شگفت زده شد. او می‌دانست که چهار سال پیش رای من به کروبی بود. اگر قرار بر تعجب بود می‌باید چهار سال پیش متعجب می‌شد. 
٢. فرضاً این قرائت رسمی اصلاح‌طلبانه را که اغراق‌آمیز و تنگ‌نظرانه است بپذیرم که احمدی‌نژاد تبهکارترین دولت تاریخ ایران را تشکیل داد و هشت سال کشور را تاراج کرد، در آن صورت ناچارم اعتراف کنم تنها راه درست همان راهی است که مخلوق سندرم فرخ‌نگهداری می‌نامد و محکوم می‌کند.

درخواست می‌کنم متن این کامنت در صورت امکان در صفحه‌ی اصلی منتشر شود.

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

دولت آینده؛ امکان‌ها و امیدها / غلام کاظمی

نوشتارِ زیر در نامه‌ای از سوی نویسنده برای من فرستاده شد. با وجودِ تفاوتِ دیدگاهِ ما نسبت به یازدهمین انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، از پیشنهادِ چاپِ متن استقبال کردم. گرچه شاید (از جهتِ پیشینه‌ی من در وبلاگستانِ فارسی) چنین در ذهنِ پیگیرانِ نوشته‌های‌م ثبت شده باشد که آدمی هستم با حلقه‌ی بسته‌ای از دوستانِ پیرامونی که جای نقد و نظرِ مخالف در آن نیست، اما همین‌جا بگویم که از نشرِ یادداشت‌های انتقادی ازین‌دست خرسند خواهم شد. صورتِ نهاییِ این متن پس از اندکی ویرایشِ صوری و نه محتوایی (آنهم البته با حفظِ کاملِ سبکِ نگارشِ نویسنده و پرهیز از دست‌بردن در آن)، به تاییدِ ایشان رسیده است. با سپاس از آقای کاظمی که امکانِ بهره بردن از این نوشته را برای دیگران فراهم ساخت!

دولتِ آینده؛ امکان‌ها و امیدها / غلامِ کاظمی

نتیجه‌ی انتخاباتِ 92 مشخص کرد که حاکمیتِ جمهوریِ اسلامی مایل نبود بارِ دیگر به تقلبِ گسترده از جنسِ انتخاباتِ 88 دست بزند. ظاهراً سرانِ حکومت به این نتیجه رسیده بودند که در سنجشِ امکان‌های موجود، تحمیلِ رییس‌جمهورِ مطلوب‌ِشان به هزینه‌های متعاقبش نمی‌ارزد. علتِ این امر در درجه‌ی اول، آگاهیِ حکومت از هزینه‌ی تقلبِ گسترده یا به‌عبارتی میراثِ مبارزه‌ی ناتمامِ 88 و در درجه‌ی دوم زاویه‌ی کم‌ترِ نامزدِ منتخبِ مردم با هسته‌ی حاکمیت و ارجحیتِ کم‌ترِ رقبایش نسبت به شرایطِ انتخاباتِ 88 است. به‌عبارتِ دیگر، جمهوریِ اسلامی این‌بار مهندسیِ انتخابات را آنچنان پیش از انتخابات آغاز کرده بود که نیازِ کم‌تری به مهندسیِ ضربتی در حینِ انتخابات داشته باشد. گفته می‌شود حاکمیتِ ایران در این روند به کمکِ بازیابی آبروی از دست رفته و تمدیدِ بقای خویش شتافته است. اما آیا انتخاباتِ اخیر لزوماً چنین کارکردِ مطلقی را خواهد داشت؟
در خودِ انتخابات، موقعیتِ نمادینِ نامزدها و وزنِ آرای‌ِشان یکسره کسبِ آبروی حکومت نخواهد بود. آرای اندکِ سعیدِ جلیلی، نماینده‌ی گفتمانِ غالبِ حکومت یعنی سیاستِ مقاومتِ هسته ای، خودبه‌خود از اعتبارِ تبلیغِ این گفتمان خواهد کاست. به‌عبارتِ دیگر، تکرارِ این دروغ که مردمِ ایران سراپا با سیاستِ خارجی/هسته‌ایِ حکومت هم‌دل اند دیگر به‌سادگیِ قبل نخواهد بود. در یک کلام، نتیجه‌ی انتخابات یک "نه" آشکار در رفراندومِ سیاست‌های هسته‌ای بود. یک انتخاباتِ صحیح بیش از هر چیز انتخابات‌های دروغینِ پیش از خودش را آشکار می‌کند. با سنتزِ آماریِ نتایجِ این انتخابات و نحوه‌ی اعلامِ آن، تقلب در انتخاباتِ پیشین بیش از پیش آشکار شد؛ از آنجا که مثلاً تعدادِ رای‌های محمدِ غرضی (کاندیدِ ناآشنای این دوره) از رای‌های مهدیِ کروبی (رییسِ مجلسِ اصلاحات با حزب و روزنامه و تبلیغاتِ فراگیر) بیش‌تر بود و این در حالی ست که تعدادِ رای‌دهندگانِ دوره‌ی قبل فزون‌تر از انتخاباتِ اخیر بود. تفاوتِ فاحشِ نظرِ نمایندگانِ مجلس با مردم نیز بیش از هر چیز موقعیتِ دروغینِ نمایندگیِ آنها را فاش کرد. از آنجا که 160 نماینده به‌صورتِ رسمی از علی‌اکبرِ ولایتی حمایت کردند. 150 نماینده با امضای نامه‌ای از قالیباف. دستِ‌کم 140 نماینده‌ی مجلس عضوِ رسمیِ ستادهای تبلیغاتیِ محمدباقر قالیباف بودند. بیش‌تر از 432 نماینده‌ی ادوارِ مجلس نیز حمایتِ رسمیِ خود را از قالیباف اعلام کردند.
این گفته که حسنِ روحانی انتخابِ حکومتِ ایران بود نمی‌تواند درست باشد. به‌جز موضع‌گیریِ مشخصِ نمایندگانِ مجلس، فرماندهانِ سپاه به‌طورِ رسمی و غیرِ رسمی از قالیباف حمایت کردند. حینِ شمارشِ آرا، طیِ یک گافِ خبری، آرای صندوقِ 110 (یعنی صندوقِ حسینیه‌ای که آیت‌الله خامنه‌ای، اعضای بیتِ رهبری و بسیاری از مسئولانِ حکومت در آن رای انداخته بودند) فاش شد و در این صندوق رایِ سعیدِ جلیلی بیش‌تر از ده برابرِ حسنِ روحانی بود. گرچه این آمارِ خطرناک پس از چند دقیقه حذف شد.
اما دولتِ آینده نسبت به قبل لزوماً به افزایشِ بقای جمهوریِ اسلامی نیز کمک نخواهد کرد. هانا آرنت، فیلسوف و تاریخ‌نگارِ آلمانی، در مقاله‌ای با اشاره به آلمانِ نازی گفته بود که یک نظامِ توتالیتر را فقط می‌توان از درون سرنگون کرد. مگر اینکه البته در جنگ شکست بخورد. شاید این سخن را چنین بتوان تفسیر کرد که در صورتِ هماهنگیِ ارگان‌های داخلیِ نظام به‌خصوص ارگانِ نظامی با مرکزِ حاکمیت، کارِ مردم در مواجهه بسیار دشوار خواهد بود. حوادثِ اخیر در مصر، سوریه و لیبی به‌خوبی مؤیدِ این امر است؛ حوادثی چون ناهماهنگیِ ارتش مصر با حسنی مبارک و سقوطِ زودهنگام‌ش از یک طرف، در برابرِ هماهنگیِ ارتشِ بشار اسد و قذافی که ادامه‌ی کار را مشروط به دخالتِ گسترده‌ی نیروهای خارجی و خساراتِ عظیم کرد.
با پذیرفتنِ آسیب‌های گسترده‌ی مداخله‌ی خارجی، بهترین اثرِ مردم در فرآیندِ مبارزه را می‌توان کمک به تضعیفِ نیروهای نظامیِ وفادار به حاکمیت و جداییِ آنها دانست؛ اتفاقی از جنسِ جداییِ ارتش در سالِ 57 به‌واسطه‌ی کنشِ مردم. پرواضح است که نقشِ این نیروی نظامیِ وفادار در ایران را سپاهِ پاسداران بازی می‌کند. نگاهی اجمالی به رویه‌ی دو رییس‌جمهورِ اخیر نشان می‌دهد که در دولت‌های محمودِ احمدی‌نژاد این هماهنگی و قدرت‌گیریِ سپاه به حداکثرِ خود رسیده بود. روندِ افزایشِ سلطه‌ی سپاه آنچنان با سرعتِ تمام طی شد که امروز تسلطِ این نهادِ امنیتی-نظامی بر تمامِ عرصه‌های اقتصادی غیرِ قابلِ کتمان است؛ از واگذاریِ شرکت‌های پردرآمدی چون مخابرات تا نفوذِ همه‌جانبه‌ی قرارگاهِ خاتم‌الأنبیا در صنعت. بدونِ شک رویِ کار آمدنِ دولتِ صاحب‌اختیارِ سرمایه و میانه‌رو که به اصلاح‌طلبان و کارگزاران هم نزدیک است، از این سرعت خواهد کاست و این اتفاقِ فرخنده‌ای است.
با این وجود، نباید فراموش کرد که هم‌زمان با کوتاه‌تر شدنِ دستِ سپاه از سرمایه، دست‌های غیرِ نظامیِ دیگری به منابعِ ثروت باز خواهد شد. اگرچه دولتِ حسنِ روحانی با به‌کارگیریِ تکنوکرات‌های حامی‌اش اندکی نظم و قاعده را به بوروکراسیِ طویل و ویرانِ دولتی بازخواهد گرداند، اما انتظار می‌رود سیاست‌های اقتصادیِ وی (در ادامه‌ی سنتِ نولیبرالیِ دولتِ هاشمی و خاتمی) نویدِ چندانی برای بهبودِ وضعیتِ اقتصادیِ کارگران و فرودستان نداشته باشد. کما اینکه وضعیتِ اقتصادیِ ایران پیوندِ منحوسی با سیاستِ خارجی/هسته‌ایِ کشور داشته و تا زمانی که تصمیم‌گیرنده‌ی نهاییِ این سیاست آیت‌الله خامنه‌ای است، انتظارِ دگرگونیِ بنیادین از آن نمی‌توان داشت. گرچه تفاوت‌های فاحشِ این سیاست در دولت‌های مختلف، بی‌اثریِ کاملِ قوه‌ی مجریه را در این حیطه انکار می‌کند.
باید به روی کار آمدنِ دولتِ میانه‌رو نه به‌مثابه‌ی منجی، بلکه به‌عنوانِ فرصتی برای بازگشتِ فعالیتِ سیاسی و اجتماعی به جامعه‌ی مدنی و تکاپوی جمعی برای تقویت و تاسیسِ نهادهای مبارزاتی نگریست. در درجه‌ی اول باید با جدیت در بیرون از قلمروِ دولت، دست به سازماندهی و تشکل‌یابی زد و به ساختنِ شبکه‌ها و ارتباطات اندیشید. در درجه‌ی دوم به فراهم‌سازیِ زمینه‌های قانونیِ شکل‌گیری و تقویتِ احزاب و تشکیلاتِ سیاسی مبادرت ورزید. باید دولتِ آینده را واداشت با مهیا ساختن بسترهای قانونی، امکانِ تشکل‌یابیِ گروه‌ها را تسهیل کند؛ گروه‌هایی که یکی از مهم‌ترینِ آنها سندیکاهای کارگری و صنفی است. دولتِ میانه‌روِ آینده بر حسبِ منطقِ اقتصادی‌اش یعنی دفاع از ارزان‌سازیِ نیروی کار، به‌راحتی تن به گشایشِ این فرصت نخواهد داد. به‌همین دلیل است که شرایطِ امروز بیش از هر زمانی نیازمندِ مداخله و پیکارِ سیاسی است.

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

گام تاریخی - علیرضا دریا

صورتِ ابتداییِ این متن در نامه‌ای از سوی دوستِ گرامی علیرضا برای من فرستاده شد که پس از خواندنِ آن، درخواست کردم که هر جا می‌تواند چاپش کند و از جمله آمادگیِ خود را برای چاپِ نوشتار در وبلاگ بیان داشتم. او با انتشارِ نوشته‌اش در وبلاگ موافقت کرد و البته موضوعِ موردِ بحثِ خود را گسترش داد و متن را کامل‌تر ساخت. ویرایشِ نگارشی و گاه مفهومیِ متن از مخلوق است اما ایده‌ی اصلیِ نوشتار، اندیشه‌های طرح شده در آن، بسیاری از واژگان و عبارت‌های به‌کار رفته و در نهایت روحِ حاکم بر متن و آنچه از آن برداشت می‌شود همگی و همگی فرآورده‌ی ذهنِ نویسنده و از آنِ اوست. اگر عدمِ انسِ علیرضا با زبانِ فارسی به‌سببِ دوریِ دیرینه از وطن و بدین جهت دشوارشدنِ فهمِ نوشته برای خواننده نبود، طبعاً دست بردنِ مخلوق در این متن نیز به‌هیچ رو موردِ نیاز و درست نمی‌بود. با این‌حال برخی بازبینی‌های او در ویرایش‌های من نشان از شامه‌ی فارسیِ او در رساندنِ بهترِ مقصودش به خواننده داشت.
با سپاس از علیرضای گرامی که امکانِ بهره بردن از این نوشتار را برای دیگران فراهم ساخت!


گامِ تاریخی – علیرضا دریا

در چند هفته‌ی گذشته همه به هیجان آمده بودند. من فکر می‌کنم این هیجان به‌سببِ امید به رویدادی تغییر دهنده در وضعیتِ ایران نبود. بلکه سببِ این هیجان را می‌توان به گونه‌ای خودآگاهیِ ایرانی‌بودن نسبت داد.
آیا ایرانی‌بودن بدونِ ایران مفهومی دارد؟ مفهومِ «ایرانی‌بودن» حتی می‌تواند بدونِ لحاظِ پدیده‌ی «ملی‌گرایی» دارای هویتِ معناییِ خویش باشد. اما در موردِ عامه‌ی افراد ما بیش‌تر با همراهیِ پدیده‌ی ملی‌گرایی روبرو بودیم. با این‌حال کمرنگ شدنِ رابطه‌ی فرد با انسجامِ عقلانیِ موردِ نیاز برای ساختارِ حکومتِ ایران، از بارِ ملی‌گراییِ ایرانی‌بودن نیز کاست. شاید از دست‌رفتنِ رابطه‌ با کشورِ ایران، مفهوم ایرانی‌بودن را (با هر گرایشی) چه برای آنان که در ایران زندگی می‌کنند و چه کسانی که بیرون از آن هستند، بی‌معنا ساخته بود و ما را به انسان‌هایی بدونِ کشور تبدیل کرده بود؛ ایرانیانی که سال‌ها بود میانِ زندگیِ خودشان و پیش‌رفتِ فرهنگی - سیاسیِ آن مملکت هیچ رابطه‌ای نمی‌دیدند، بلکه برای‌شان تنها دلبستگی به آرزوها مانده بود و افسوس از آنچه در ایران می‌گذشت. بسیاری عوامل در کاهشِ این رابطه نقشِ موثر ایفا کرده‌اند. به‌عنوانِ نمونه زمانی که ایران به‌عنوانِ کشوری اسلامی نمایانده شد، دیگر نمی‌شد از انسانی که به‌هر دلیل به اسلامیت باور نداشت و آن را پاره‌ای از شخصیتِ فردیِ خود نمی‌دید، انتظار داشت تا بتواند رابطه‌ی درستی با ایران داشته باشد. حتی می‌توان این مشکل را در موردِ گرایشِ دیگری نیز جاری دانست و گفت اگر ایران به‌عنوانِ کشوری فارسی‌زبان نیز نمایانده شود، باز ممکن است مانعِ رابطه‌ی مناسبِ فردِ ایرانی (از اقوامِ گوناگونِ ساکن در کشور) با وطنِ خودش شود. حتی بسیاری در بیرونِ کشور برای خود دنیای مجازی ساختند که ایران نام داشت و در درونِ ایران نیز این دنیای مجازی توسطِ افراد به شکل‌های گوناگون ایجاد شد. کدامیک از ما ایرانیان را می‌شد یافت که با این وضعیتِ سی ساله، که برآمده از چنین نادانی‌های متعصبانه‌ای بود، زندگی و کارش را در پیش‌بُردِ فرهنگی و سیاسیِ آن کشور موثر ببیند؟
گرایشِ ثابت در هویت‌ِمان به همراهی با ایرانیان را می‌توان ملی‌گرایی نامید. هویتِ فرهنگیِ عامِ مردم به‌طورِ معمول دارای چنین خصوصیتی است. اما رابطه‌ی شناساییِ خویش با سرزمین همیشه یک رابطه‌ی ملی‌گرایانه نیست. تا این‌جا دیدیم که ایرانی‌بودن بدونِ ملی‌گرایی به‌طورِ عام مفهوم خود را از دست رفته می‌نمایاند. اما همه‌ی این‌ها ضرورتِ ایرانی‌بودنِ همبسته با ملی‌گرایی را برای فرد گریزناپذیر نمی‌کند. به دیگر سخن هر خودآگاهی را نسبت به پدیده‌های رخداده در ایران از فرهنگ و سیاست نمی‌توان به ملی‌گرایی فروکاست یا یک رابطه‌ی علت و معلولی در آن یافت. به‌عنوانِ نمونه ممکن است فردِ روشنفکر (زاده شده و زیسته در غرب) نسبت به کشوری دیگر رویکردِ شناختیِ جدا از ملی‌گرایی در خودآگاهیِ خود داشته باشد. او را نه می‌توان ایرانی دانست و نه می‌توان در نوعِ نگاهش نسبت به پدیده‌ها به‌علتِ ایرانی‌نبودن ارزش‌گذاریِ منفی کرد. این حالت حتی می‌تواند برای فردی زاده و زیسته در همان کشور نیز رخ دهد، اما این‌بار همراه با یک فرآیندِ فکریِ متفاوت و دشوار. هدف از چند جمله‌ی پیشین گفتنِ این سخن بود که عدمِ حضورِ ملی‌گرایی در هویتِ فرد ممکن است حالتِ خاصِ انتخابی در فردیتِ روشنفکرانه‌ی او باشد؛ انتخابی که تواناییِ آن چه‌بسا در عمومِ افراد ایجاد نشده باشد. ولی اگر ملی‌گرایی همیشه یا دستِ‌کم در بیش‌ترِ موارد هماغوش با حسِ ایرانی‌بودن است، پس چه چیزِ دیگر ممکن است فرد را به کشوری پیوند دهد؟
چنین به‌نظر می‌آید که «فرهنگ» پدیده‌ای است که انسان را بدونِ وجودِ عاملِ ملی‌گرایی می‌تواند همچنان ایرانی نگاه دارد یا انسانی از یک فرهنگِ بیگانه را به ایرانی‌بودن نزدیک سازد. می‌توان شاهد آورد که انسانی از فرهنگِ بیگانه با خوی گرفتن به فرهنگِ ایران به ایرانی‌بودن نزدیک می‌شود و از بیگانگی‌اش با آن می‌کاهد. انسانِ ایرانیِ منتقدِ فرهنگِ سرزمینِ زادگاهش با توصیفی روشنفکرانه از فرهنگ، یعنی رابطه‌ی فکریِ انتقادی با آن فرهنگ، خواه ناخواه خود را آن‌فرهنگی ساخته است. بدونِ شک می‌توان فرهنگیتِ هویتِ فرد را برخلافِ ملیتِ هویتِ او همیشه موجود دید. شگفت آنکه حالتِ عامِ ایرانی‌بودن یعنی ملی‌گرایی نیز ریشه در عناصر فرهنگی دارد! البته اهمیتِ فرهنگ در معنابخشی به «ایرانی‌بودن» به‌معنای ضرورتِ اشتراکِ افراد در تمامیِ عناصر تشکیل‌دهنده‌ی فرهنگ نیست. میزانِ اشتراک بستگی به قابلیتِ پرورشِ فردیت در هر فرهنگ دارد. در آنچه در پی می‌آید خواهیم دید که چگونه فرهنگی که به‌سببِ پدیده‌ها و پایه‌های خود گونه‌ای حسِ هم‌فرهنگی و هم‌سانی را در افراد باز می‌نمایاند، در شرایطی می‌تواند توسطِ عاملِ ملی‌گرایی توجهِ افرادِ درونِ توده را به فردیتِ فردِ درونِ توده انعکاس دهد. البته به شرطِ آنکه این انعکاس در افراد بتواند خود را روشن‌تر نشان دهد. در واقع ما در این‌جا با یک خصوصیتِ فرهنگیِ هویتِ خود سر و کار داریم. نگاهِ ما به وضعیتِ سیاسیِ ایران سالهاست که به یک ویژگیِ فرهنگی بدل شده است. از آن‌سو ما می‌دانیم که فرهنگ به‌عنوانِ پدیده‌ای با ریشه‌های سترگِ تاریخی، فقط در هویتِ یک یا چند فرد شکل نگرفته است. از این رو نمی‌توان چندان انتظار داشت که هویتِ فرهنگیِ فرد توسطِ خطابی فردی دستخوشِ تکانِ دگرگون‌کننده‌ای شود. امکانِ بازبینیِ نگاهِ سیاسی (به‌مثابه‌ی یک ویژگیِ‌ فرهنگی) از دو راه محقق تواند شد. یا فرد دارای توانِ برخوردِ فکریِ بازتابی با هویتِ فرهنگی خود است که کاری سخت می‌نماید. یا انعکاسِ تکانِ بحران‌آفرینِ هویتِ فرهنگِ جمعی در فرد چنین بازبینی‌ای را پدید می‌آورد. شرایطِ پس از انتخاباتِ بیست و دومِ خرداد راهِ اخیر را در گستره‌ای ملی بر روی ایرانیان گشود.
شاید به‌درستی نتوان بر رسید که چگونه ایرانی‌بودن واردِ بخشِ خودآگاهِ ذهنِ ایرانی شد. باور دارم که انتخابات را نمی‌توان علتِ آن دانست و نمی‌توان ایرانیانی را که در این انتخابات شرکت نکردند و هنوز نیز اگر زمان برگردد یا انتخاباتی دوباره برگزار شود شرکت نمی کنند، نادیده گرفت. انتخاباتِ ایران تنها به‌وسیله‌ی وضعیتِ بی‌سابقه‌ای که پیش آورده بود، ندایی نافذ بر ناخودآگاهِ ما داشت و آن اینکه «ای مردمِ! شما بی‌اهمیت هستید.» درکِ این بی‌اهمیتی در این‌جا چیزی نیست جز همان صورتِ خودآگاهانه یافتنِ بی‌تفاوتیِ فربه‌شده در ناخودآگاهِ ما نسبت به وضعیتِ ایران. ما سال‌های سال بود که عملاً با انواعِ سیاست‌ها این پیام را تجربه کرده بودیم. اما هیچ‌گاه چنین حماقت‌بار از سوی حاکمانِ ایران مستقیماً موردِ خطاب قرار نگرفته بودیم. ما سال‌های سال در ناخودآگاهِ فربه از عادتِ خود، بی‌اهمیتیِ خویش را نادیده گرفتیم. اما شرایط این بار چنان تکانِ بحران‌آفرینی با خود داشت که ناخودآگاهِ ما را در برابرِ خودآگاهیِ‌مان قرار داد. به‌تعبیرِ دیگر خودآگاهی نسبت به وضعیتِ ایران همان روبرو شدنِ عریان با ناخودآگاهِ خفته‌ی ما و درکِ دگرگون‌سازِ آن بود.
حکومتِ ایران به ما گفت که تا چه حد شایسته‌ی بی‌تفاوتیِ خفته در ناخودآگاه‌ِ خود هستیم. گویی به دختری بگویید «تو خیلی خلقیاتت شبیه به مادرت است!» و او هیچ‌گاه توجهی به آن نکرده باشد در حالی که همیشه با این واقعیت در ناخودآگاهِ خود زیسته است. در بیش‌ترِ موارد واکنش چنین است که «آیا من به‌راستی اینگونه هستم؟» این پرسش (در موردِ بحثِ ما) واکنشِ خودآگاهانه‌ای نبوده است بلکه تنها بیانگرِ بی‌تفاوتی نسبت به وضعیتِ سیاسی است که نمی‌توان مدعی شد فرد با آن به‌گونه‌ای خودآگاهانه زیسته است. اما این‌بار نه تنها یک فرد که توده موردِ خطاب قرار گرفت
پیامدِ چنین شرایطی که می‌تواند خاستگاهِ آن نیز باشد، تبدیلِ افراد به ملت از خلالِ دگرگشتِ این خودآگاهیِ فردی به یک خودآگاهیِ جمعی و سپس مهم‌تر از آن، انعکاسِ این خودآگاهیِ توده‌وار در فرد است. چنین بود که ما خود را در این موقعیتِ زمانی با «هیجانِ ایرانی‌بودن» شناختیم. بسیاری امیدوار به تغییرِ وضعیتِ ایران بودند، بسیاری منتقد و بسیاری نیز منتظر. اما این اختلافِ نظرها هیچ اهمیت و تاثیری در ایرانیتِ ما و همبستگیِ ملیِ بیدارشده در این چند هفته نداشت.
ایرانی به‌طورِ عام در این سه هفته دریافت که ایرانی‌بودن بدونِ همراهیِ ایرانیان با یکدیگر برای وطن ممکن نیست. سرزمین، یعنی همان‌چه که در تمامیِ این سال‌ها ازدست‌رفته پنداشته شده بود، برای‌مان دوباره معنا یافت. فرد می‌توانست توسطِ بازیابیِ این معنا خود را از نو بشناسد؛ خود را ایرانی بداند و این شناختِ نو از خویش، با همراه شدن با ایرانی (دیگری به‌مثابه‌ی هموطن) ممکن شد. این همراهی را اگر میانِ افراد جمع کنیم به مفهوم توده‌ی مرتبط با هم زیرِ چترِ معنای ایرانی می‌رسیم؛ توده‌ی ایرانی.
در این میان مفهومِ «ایرانی‌بودن» نسبتِ خود را با کشورِ ایران بازیافت. انعکاسِ توده‌ای شدنِ این خودآگاهیِ فردی در تک تکِ ما ایرانیان چنان شدید بود که آن را یکسره دگرگون ساخت. فرد فردِ آدم‌ها به یک میزان در ابتدا دچارِ این هیجان نشده بودند. ولی پس از انعکاسِ آن از توده به فرد، فرصت یافتند تا جوهره‌ی این خودآگاهی را با موضوعِ مشترکِ آن در افرادِ دیگر نیز شهود کنند و فرد نیز بتواند به خودآگاهیِ تثبیت‌شده‌ای (آن‌سان که در توده نمود یافته) دست یابد.
بدونِ تردید اکنون ما در گستره‌ی حسِ «ایرانی‌بودن» یک گامِ تاریخی و سرنوشت‌ساز به جلو برداشته‌ایم و آن شکل‌گیریِ توده‌ای با خودآگاهیِ سیاسیِ مشترکِ جدا شده از ناخودآگاهِ تک تکِ ماست. این کامیابی امکانِ فراخواندنِ افراد به اندیشه در بابِ موضوعِ مشترک (ایران و ایرانی‌بودن) و پروراندنِ فرد در دلِ توده را داراست.
(از مخلوقِ عزیز به‌خاطرِ زحمتِ چند باره‌ی ویرایش و انتشار بسیار سپاسگزارم! چرا که بدونِ او متن در اختیارِ خواننده قرار نمی‌گرفت.)