‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خمینی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه

آیت‌الله خمینی و روحانیت؛ سنت در برابر سنت


از متن:
«در سنتِ هیچ کدام از منظومه‌های معرفتی نمی‌توان یک نظریه را به‌صرف مخالفت با آن یا بنیادگذارش یا نتایجش یکسره از بافتار آن سنت و تاریخی که از سر گذرانده، جدا کرد. به‌همین ترتیب، خمینی را هم نمی‌توان به‌سادگی «استثناء» به‌شُمار آورد و او را از سنت فقه شیعی و الهیات امامیه بیرون دانست یا اخراج کرد. رویارویی‌های ساده‌اندیشانه‌ای که روح‌الله خمینی را در تاریخ شیعه بدعت‌گذار می‌نامد و می‌خواهد با نسبت دادن چنین وصفی حساب کل این مذهب را از شخص مذکور جدا کند، متوجه نیست که چنین رویکردی نه فقط خمینی که تمامی فقیهان و الهیدانان شیعه را از آغاز زایش این فرقه تا کنون بی‌جایگاه خواهد کرد.
برائت روحانیت شیعه از خمینی نمی‌تواند این پرسشِ روش‌مندانه را پاسخ دهد که چگونه اسلام سیاسی او میوه‌ی این خاک نیست اما دیگر نظریه‌ها برآمده از همین بستر است. خمینی را باید پذیرفت، به رسمیت شناخت و سپس به نقد آن سنتی دست یازید که خمینی‌پرور است. ولایت فقیه آخرین حلقه از زنجیره‌ی گرایشی نیرومند به قبضه‌ی قدرت سیاسی در سنت شیعی بود و فقط گوشه‌نشینان، گلایه‌مندان، مشاوران و همدستان پیشین را با حکمران جایگزین کرد.
عالمان منتقد باید نخست تیغ سنجش خود را برای مقدمات بنیادینی چون حق حاکمیت الهی، اراده‌ی آغازین آیین به سلطه‌گری، تمنای قدرت در تشیع و در نهایت مشروعیت‌بخشی مذهب به سیاست به کار گیرند وگرنه همان مقدمات همچنان استعداد آنرا دارد که به فرجام دیگری مشابه تجربه‌ی ویرانگر و شکست‌خورده‌ی جمهوری اسلامی بینجامد.»

۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

ابن ادریس، «اعدام زن محارب» و کشتار تابستان ۶۷


از متن:
«جدال پرآوازه و مکتوب بنیانگذار جمهوری اسلامی با محمدحسن قدیری بر سر حکم شطرنج، برعکسِ بسیاری از تحلیل‌هایی که آنرا شاهدی بر تجدد خمینی و فقه پویای شیعی می‌گیرد، بیش از هر چیز نشان‌دهنده اولویت سیاست بر دین نزد اوست. دین سیاسی فی‌نفسه چنین امکان جولانی را می‌دهد و برای همین هم خمینی همیشه سیاست دینی را مقدم بر خود دین می‌شمرد. اشاره خمینی به «ضرورت تمدن جدید» در همان نامه چیزی جز زنهارش بر مخاطرات از دست دادن قدرت سیاسی نیست. او از دید خودش به‌عنوان حاکمی الهی، به مقتضیات سیاسی پایبند بود و از دیگران هم می‌خواست که اصل قضیه را دریابند؛ این حکومت الله است و باید به هر قیمتی آنرا حفظ کرد. از همین رو بود که تاکید می‌کرد حفظ حکومت از نماز و روزه و حج نیز واجب‌تر است. وگرنه همین مردم در دوران طاغوت نیز نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند و حج می‌گزاردند.»

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

ممکن الوقوع

برای من شگفت‌آور است که شاپور بختیار پیشنهاد ترور روح‌الله خمینی را رد کرده است آنهم با این دلیل سست که اگر چنین شود، ایرانیان تا هزار و اندی سال دیگر از سلطه‌ی مذهب رهایی نمی‌يابند. دست‌کم برای من روشن است که سیاستمدار در تشخیص وظیفه‌ی خود باید اکنون و موقعیت حاضر را در نظر بگیرد. این بدان معنا نیست که دوراندیشی را کنار بگذارد. کنش سیاسی معطوف به آینده‌نگری است اما نه آینده‌ای بسیار دور و ناپیدا. مهم نبود که ایرانیان در صدها سال دیگر چه خواهند کرد، اما اهمیت داشت که ایرانِ آن روز در آستانه‌ی چه پرتگاهی قرار داشت. حال هر چه بیش‌تر با پیامدهای آن رخداد بنیان‌کن روبرو می‌شویم؛ نابودی ساختارهای اقتصادی، فروپاشیدگی بنیان اجتماع، از میان رفتن سرمایه‌های مادی و انسانی و صد البته تبدیل ایران به بیابانی خشک و سوزان. میهن در آن بُرش تاریخی باید از خطر نابودی رهانده می‌شد حتی اگر تا دهه‌ها سپس‌تر کمونیست‌های اسلامی، لیبرال‌های مکتبی، ملایان شیعه و روشنفکران متعهد از «خیزش شکوهمند و خونین پنجاه و هفت» افسانه‌ها می‌ساختند و حماسه‌ها می‌پرداختند. من به‌شدت مخالف‌م که «ملت یک حکومت به آخوندها بدهکار بود». از دید عقلانی، به‌دست‌آوردن آگاهی نباید به قیمت زوال سوژه/شناسا تمام شود. دیوانگی است که کودکی را در دهان شیر رها کنید تا درس عبرت بگیرد. این بینش می‌توانست کم‌هزینه‌تر و در فرآیندی کُند و بی‌فروغ به‌دست آید. اما درخشش «انفجار نور» آن سال در کنار آگاهی‌ای که کمابیش (ولی با هزینه‌ای بس گزاف) پدید آمد، چشمان ما را کم‌سو و آینده‌ی نسل‌های دیروز و امروز و فردا را یکسره سیاه کرد.

بازنشر فیس‌بوکی

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

یاد امام، کلام امام

«توافق لوزان را خدا امضا کرد.»
امام خمینی

پس‌نوشت:
در کل، جمله‌های خمینی بهترین نمونه از «الهیات سیاسی» در تاریخ معاصر ماست و در هر مناسبتی می‌توان بازآفرینی‌اش کرد.

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

همه‌ی روشن‌فکران خمینی

خمینی در بهشتِ زهرا به‌صراحت گفت که آمده تا احکام و حدودِ اسلام را اجرا کند.
عقب‌ماندگیِ ذهنیِ روشن‌فکرانِ آن دوره پرسش‌برانگیز است، وگرنه بر خمینی که از اساس حرجی نبود.

شیخ صنعان

خمینی با تمامِ جنایت‌ها، دروغ‌ها و فریب‌هایش برای بسیاری از مردمِ این کشور یک پیشوای تمام‌عیار بود. او بدونِ شک سیاست‌مداری زبردست و یکی از چهره‌های تاریخ‌سازِ جهانِ معاصرِ ما است. مطلق‌گراییِ عرفانی، قشرگراییِ فقهی، استدلال‌تراشیِ فلسفی به‌همراهِ فریب‌کاریِ هزار و چهارصد ساله، همگی در شخصیتِ آیت‌الله خمینی دست به دستِ هم دادند و یک پیشوا به قامتِ ناموزونِ ملتِ ایران آفریدند.
آیا خمینی چیزی جز نماد و نماینده‌ی نگاهِ ایرانیان به دین بود؟ دینِ حیات‌بخش، دینِ سیاسی، دینِ دنیا و آخرت. وانگهی ظهور خمینی در نهایت و ناگریز به مرگِ اسلام‌خواهی انجامید. مردم به چشم دیدند که این دین جانِ دنیویِ آنان را می‌ستاند تا در عوض حیاتِ اخروی نصیبِ‌شان سازد و تنها به این معنی «حیات‌بخش» است.
با مرگِ خمینی دیگر هیچ‌یک از رهبرانِ جمهوریِ اسلامی، اقتدار دینی - سیاسی و نفوذِ هولناکِ او را برای خویش در خواب نیز نخواهند دید. مرگِ خمینی، مرگِ قداستِ دین و رهبریِ دینی بود که ویژگیِ قدرت‌مداریِ آن بیش از هر زمان آفتابی شده بود. آنان که باقی مانده‌اند جز مشتی کوتوله نیستند که هر ساله بر گورِ کالیگولا اشک می‌ریزند.

۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه

انقلاب بهمن پنجاه و هفت:
گذار ایرانیان از مدرنیزاسیون مالیخولیائی ِ پهلوی به اسلامیزاسیون مالیخولیائی ِ خمینی.

۱۳۸۴ دی ۲, جمعه

در نقد دورویی اصلاح‌طلبان

یکی از مضحک‌ترین حربه‌های اصلاح‌طلبان برای مقابله با رهبر فعلی و جناح متبوعش آنست که وانمود کنند بنیانگذار یک شخصیت کاملا دموکراتیک داشت و دوران رهبری او از درخشان‌ترین دوران‌های تاریخ ایران است و مملکت گل و بلبل بوده است اما با آمدن خامنه‌ای، یک شخصیت مستبد به حکومت رسید و کشور را به نابودی کشاند.
اما تنها تفاوت ایندو آنست که خمینی یک دیکتاتور تمام‌عیار بود که از کاریزمای خودش نهایت استفاده را می‌بُرد، حال آنکه خامنه‌ای دیکتاتوری ست که کاریزمای خمینی را ندارد.
چه فرقی ست میان اعدام‌های سال 67 و سال‌های پس از آن؟!
چه فرقی ست میان حذف نهضت آزادی از انتخابات مجلس سوم و حذف همین رادیکال‌های سابق و اصلاح‌طلبان فعلی از انتخابات مجلس چهارم و هفتم، جز آنکه در آنزمان هیچکس جرأت اعتراض به امام را نداشت اما در این دوره به‌راحتی به خامنه ای اعتراض می‌شود تا آنجا که تصمیماتش را از روی استیصال و مشابه تصمیمات پهلوی دوم در اواخر حکومتش می‌خوانند.
چه فرقی است میان انقلاب فرهنگی و تصفیه‌ی اساتید در دوران بنیانگذار با سخت‌گیری‌های فعلی؟!
خمینی در آنزمان به‌راحتی دیکتاتوری می‌کرد، تصفیه می‌کرد، اعدام می‌کرد اما اگر رهبر فعلی بخواهد همین کارها را بکند با مشکلاتی روبرو ست که بنیانگذار از آنها آسوده بود.
تمام حرف دل اصلاح‌طلبان یک چیز بیش‌تر نیست:
«دیکتاتوری برای بنیانگذار خوب بود چون در آنزمان این ما بودیم که در سیستم نفوذ داشتیم اما رهبر فعلی حق ندارد استبداد بورزد، چون دیگر ما نفوذی در حکومت نداریم.»

۱۳۸۴ مهر ۲۹, جمعه

خمینی و روشنفکران؛ با آتوریته چه کنیم؟

ای کاش متفکران ما اندک بهره‌ای از "ازخودگذشتگی" خمینی را در راه تحقق آرمان و هدف خود داشتند.
خمینی هر چه که بود و هر چه که کرد، نه "عافیت‌طلب" بود، نه "محافظه‌کار" و نه "اصلاح‌طلب".
خمینی یک "برانداز" بود و از همه چیز خود برای رسیدن به این هدف و استقرار نظام مورد نظرش گذشت.
روشنفکران ما یکبار از خود بپرسند که علت نفوذ اندک‌شان میان جامعه چیست.
نفوذ خمینی در میان مردم بیش از هر چیز معلول "منش اخلاقی" خاص او و "جدیت"ای بود که در راه خود داشت، برای همین هم هیچکس از او مطالبه‌ی دلیل نمی‌کرد... خمینی هزاران سخن بلادلیل بخورد مردم داد اما آنها تمامش را پذیرفتند فقط به این دلیل که منش خمینی را پذیرفته بودند.
شگفت‌انگیز آنکه روشنفکران ما هم فراوان سخنان بلا دلیل می‌گویند منتها با این تفاوت که "منش روشنفکران" به دل جامعه‌ی ما نمی‌نشیند.
خودشیفتگی، برج‌عاج‌نشینی و عافیت‌طلبی که در میان روشنفکران ما حاکم است، در خمینی نبود.
شاید تنها روشنفکری که بتوان او را در این جهت با خمینی قیاس کرد، مرحوم شریعتی باشد که متاسفانه تلاشهایش خواسته یا ناخواسته به آرمان خمینی فراوان یاری رساند.

اما برای من سؤال مهمی در این بین مطرح است:
آیا روشنفکر ما باید میان جامعه آتوریته داشته باشد (چنانکه خمینی داشت)؟
آیا می‌توان در یک جامعه نفوذ داشت اما آتوریته نداشت؟
آیا نفوذ "سارتر" میان جامعه‌ی فرانسه به آن خاطر بود که او برای هر سخن خویش دلیل می‌آورد و فرانسوی‌ها هم تمام دلایلش را قانع‌کننده می‌یافتند؟
آیا هیچ پروژه‌ی فکری در ابعاد وسیع یک جامعه، می‌تواند بدون مرجعیت ناشی از علل غیرمعرفتی (مانند همان منش اخلاقی) و تنها با صغری کبری چیدن به‌پیش رود؟
صریح بگویم:
آیا روشنفکران اساسا می‌توانند بدون "عوام‌فریبی"، جامعه‌ی خویش را متحول سازند؟

این یک "خود-ویرانگری" و تناقض گزنده است که روشنفکر ما باید "آتوریته‌ستیز" باشد و روح نقادی، تعبدستیزی و سخن بلادلیل نپذیرفتن را به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی خویش برساند، ولی تحقق اجتماعی این پروژه بدون نوعی آتوریته (حال ناشی از منش اخلاقی و جدیت در هدف یا هر چیز دیگری) برای خود روشنفکر میسر نیست؟!