‏نمایش پست‌ها با برچسب زیست دینی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زیست دینی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

حذف دیگری

اخلاق (این افعی هزار سر) برای ما آدم‌های امروزی درست جای دین را پر کرده است. اگر در عهد گذشته دین سپر/نقاب خودخواهی‌ها، پسند و ناپسندها و خواسته‌های (تمنیات؟) ما بود، حالا اخلاق با چهره‌ای سکولار و بنیانی به‌ژرفا دینی همان کارکرد را دارد. مقوله‌بندی انسان‌های بخت‌برگشته‌ای که بی‌خبر از همه جا پای‌شان به این جهان هردمبیل و بی‌سامان باز شده در عناوین کلی و حماقت‌باری چون دروغگو/راستگو، وفادار/خائن، خودخواه/ازخودگذشته، پاک/پلید و در نهایت همان فهرست معهود خوب‌ها و بدهای نقش‌بسته بر تخته‌سیاه دبستان هیچ کم از دسته‌بندی‌های مومن/کافر یا اهل یمین/اهل یسار ندارد. نسبیت همزاد همیشگی و جدایی‌ناپذیر هر گونه کنشی است که زیر تیغ احکام اخلاقی می‌رود. هر رفتاری در این وانفسای زمانمند/فانی دست‌کم بین یک فرد و فردی دیگر رخ خواهد داد تا حصار اخلاق بتواند آنرا در بر گیرد. این میان نقش ناظران بیرونی چیست؟ هیچ! البته اگر این دانایی را داشته باشیم که هر موقعیت خطیر اخلاقی روزی جایگاه خودمان خواهد بود و دست‌های از دور بر آتشی پیدا خواهند شد که همانقدر مطلق‌انگارانه و تنزه‌طلبانه ما را داوری کنند.

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

شاهد غایب

مردم عادی و شخصیت‌های مهم یا مسئول همگی اغلب در توجیه کارهای خود خدا را شاهد می‌گیرند. اما خداوند کجاست تا به راستی پندار و درستی کردار آنان شهادت دهد؟ پس چه‌بسا مقصود از «خدا را شاهد می‌گیرم» چیز دیگری باشد. سنجش گفتار نخست ما را به جمله‌ی دیگری می‌ٰرساند: «ایمان خود به خداوند را شاهد می‌گیرم». اما ایمان یک فرد چگونه می‌تواند برای دیگران حجت باشد؟ ایمان او بیشینه برای خودش حجیت دارد (اگر داشته باشد)‌ و بس!‌ تحلیل ذهنی نشان می‌دهد که اعتبار این جمله دایره‌ی شمولی بسیار ناچیز دارد و تجربه‌ی عینی (دروغ‌گویی بسیاری از کسانی که خداوند یا ایمان‌شان به او/آن را به یاری خود می‌طلبند)‌ همان اعتبار فردی/غیر همگانی را نیز متزلزل می‌کند. در کل، از آنجا که هم خداوند و هم ایمان به او در سده‌های پیاپی بی‌آبرویی فراوان به بار آورده است، گمان می‌کنم که پرهیز از به میان کشیدن پای هر یک از این دو راه‌گشاتر و شرافتمندانه‌تر باشد.

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

خدای خوب و مهربان، داده به ما گوش و زبان

پس از پایان درس آمد و با حالی پریشان از من پرسید «استاد!‌ وقتی روزگار بی‌عدالتی‌هایی سر آدم می‌یاره که می‌دونی حق‌ت نبوده در بود خدا شک می‌کنی. اینجور وقت‌ها باید چی‌کار کرد؟» گفتم «مثلاً چی؟» گفت «بین خودمون باشه. من دو ماه بیش‌تر نیست که ازدواج کردم و خانمم ام.اس گرفته و چشماش کاملاً کور شده. الان کلی خرج داروهاش می‌کنم تا با زور این دوا درمونا بلکه بینایی‌ش یه کم برگرده. ماهیچه‌هاش داره آب می‌شه». همینجور مانده بودم. زبان‌م بند آمده بود. از وضعیت‌ش شوکه شده بودم. نمی‌دانستم چه بگویم. خودش دوباره ادامه داد «خانواده‌م خیلی به‌م فشار می‌یارن که ازش جدا بشم». گفتم «خودت می‌خوای چیکار کنی؟» سرش را پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت «دوس‌ش دارم. نمی‌دونم». گفتم «اسم‌ت چیه؟». گفت «ایمان». چه تصادف تلخی! اسم‌ش ایمان بود و همان ایمان داشت از دست می‌رفت. تلخی ماجرا البته برای او از این جنس بود. برای من؟ اسمی که روی او بود و مسمایی که هرگز قدرت نداشت تا به زندگی‌ا‌ش معنا بدهد و انگار او تازه این حقیقت را درک می‌کرد. آمدم برایش از «مساله‌ی شر» بگویم که در میانه‌ی حرفهایش فهمیدم به خدا اعتقادی تام و تمام دارد. «خدا البته حکمت خودشو داره. من به خدا ایمان دارم». با شنیدن این جمله‌ها حرفهایم را قطع کردم. طرح «مساله‌ی شر» در این شرایط روحی می‌توانست برای او خطرناک باشد. ولی دل‌م به حال‌ش خیلی سوخت، به‌ویژه که می‌دیدم خودش را فریب می‌دهد. چیزهایی مبهم و سربسته برایش گفتم و یک جوری دست به سرش کردم. همانطور که دور می‌شدم حال و روزش بسیار مرا به فکر فرو برد. دوست داشتم برگردم و به‌ش بگویم «به خدا باور داری؟ به روح چی؟ واقعاً فکر می‌کنی خدا هست؟ حکمت‌ش این بوده که عشق تو رو فقط دو ماه پس از پیوندتون ذره ذره جلوی چشمات آب کنه؟ اینکه پس‌فردا یه اسکلت بذاره رو دستت؟ یه مرده‌ی متحرک؟ نمی‌فهمی که همچین موجودی نیست؟ نمی‌بینی که تنهایی؟ که رها شدی به حال خودت؟ هنوزم سردی و پوچی زندگی رو لمس نمی‌کنی؟ هنوزم؟ اون حروم‌زاده فقط در ذهن و روان تو وجود داره و قاه قاه هم داره به‌ت می‌خنده. صداش رو نمی‌شنوی؟ گوش کن! قهقهه‌ی خدا از هر سلول وجودت داره می‌زنه بیرون. نمی‌شنوی؟».

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

تانگوی تخم مرغ داغ: ارثیه‌ی اسلام ایرانی

چنانکه اکبرِ رادی به‌زیبایی اشاره کرده بود، تانگوی تخمِ مرغِ داغ به‌نوعی پی‌ریزی و تحکیمِ فونداسیون یا گونه‌ای وداع و خط کشیدن بر ارثیه‌ی ایرانی ست که پیش از انقلاب نگاشته بود.
شخصیت‌ها در نگارشِ دوم پرداخته‌تر و پُرگوتر شده‌اند. نسبت به ارثیه‌ی ایرانی، در این‌جا تظاهر به دینداری و کاربردِ الفاظِ با رنگ و بوی مذهب در موسی (شخصیتِ اصلی و پدرِ خانواده) بیش‌تر شده است. اما رادی به‌همان نسبت که ریاکاریِ دینیِ موسی را بهتر و غنی‌تر به تصویر می‌کشد، به‌وضوح شخصیتِ آخوندِ مسجد در ارثیه‌ی ایرانی را به غیرآخوندِ صرفاً محضردار در تانگوی تخمِ مرغِ داغ بدل می‌کند. نمی‌دانم چرا رادی در بازنویسی، موسای آخوند را حذف کرده اما به‌نظرم این حذف، گذشته از محافظه‌کارانه بودن‌اش، کمابیش در ساختارِ داستان نیز کاستی افکنده است. به دردسر افتادنِ رادی در ترمیمِ بخشی از نمایشنامه که موسی تصمیم می‌گیرد انیس و شکوه (همسر و دخترش) را به مسجد منتقل کند، به‌خوبی نشان از کاستیِ ناشی از حذفِ وجهه‌ی آخوندِ موسی دارد. اگر موسی نمادِ فریبکاریِ دینی ست چرا شخصیتِ او در قالبِ فریبکارترینِ دینداران تصویر نشود؟ اگر رادی در دورانِ شاه، موسای آخوند را آفریده، در دورانِ خمینی به‌مراتب بیش‌تر نیاز بود که این موسای آخوند، باقی بماند و چنانکه از سرپنجه‌ی هنرمندانه‌ی رادی انتظار می‌رود، شخصیتِ موسی عمیق‌تر و کامل‌تر گردد. در تانگوی تخمِ مرغِ داغ، موسی فریبکارتر شده اما دیگر آخوند نیست.
نمایشنامه توانسته تضادها و دگردیسی‌های یک خانواده‌ی مذهبی را استادانه به‌تصویر بکشد. دخترِ موسی می‌خواهد خواننده شود و می‌شود. پسرِ کوچکِ موسی (محسن) کافه‌نشینِ اهلِ عیش و نوش است. پسرِ دیگرِ موسی (حسن) که از خانواده جدا شده، در خانه‌ی خود (که آن را به قمارخانه بدل کرده بود) خودکشی کرده است. و در این حال موسی که نمادِ راهزنانِ مذهبی ست حتی از چاپیدنِ پسرِ بزرگِ خود (حسین) نیز چشم نمی‌پوشد و به انواع و اقسامِ شگردها تلاش دارد تا دست‌رنجِ حسین را صرفِ بازپرداختِ بدهیِ خود به مستاجرهای طبقه‌ی بالا کرده تا از شرشان خلاص شود. موسی مزوّرانه حتی برای رهایی از این بدهی حاضر است حسین را وسوسه کند تا دل به ملیحه، دخترِ آقابالا و انیس، ببندد. نگرشِ برده‌وار و متکبرانه‌ی موسی نسبت به زن، در این توصیه‌های او به حسین (در موردِ ملیحه، دخترِ مستاجر) بازگو شده است:
«... ولی همه که مثلِ ما نمی‌شن. و قرار هم نیس که باشن. (تسبیح را در جیب می‌گذارد.) الان به‌نظرم می‌آد در خصوصِ این دختره کمی تند رفتم. بله، اون برای خودش یه قدری آزاد بوده، درست؛ ولی فردا که بردیش صاحب اختیارش می‌شی و مهارش دستِ خودته. می‌تونه بشینه خونه، یا... روسری سرش کنه. (با اطمینان بلند می‌شود.) جهل فقرِ باطنه؛ گناه نیس حسین؛ بلکه هر خطایی که از یک جاهل سر بزنه، گناهش بر ذِمّه‌ی یک نفر عاقله: من، تو- حالا چی می‌گی؟»
در همین وضعیتِ اسفناکِ خانواده، موسی دخترِ جوانی را مدتی پیش عقد کرده و در الهیه (محلِ مرگِ پسرش، حسن) سکنی داده و محسن بیش از هر کسِ دیگری از این کارِ پدر، دل‌چرکین و ناراحت است. توصیفِ محسن از پدرش و شرایطِ خانواده‌اش در گفت‌وگو با حسین اینگونه است:
«... عزیز دست‌شو به اون پنجره‌ی فولاد می‌گیره و ضجه می‌زنه. چی می‌خواد؟ چی می‌گه؟ آقام سه ساله از نگاهِ من در عذابه؛ مثلِ شعبده‌بازی که حریف دست‌شو خونده و میونِ بازی قفلش کرده. اینه که با تنها چماقی که تو این خونه داره، یعنی تو، می‌کوبه توی سرِ من. اون با تملق‌هایی که به تو می‌گه، منو تحقیر می‌کنه تا شب‌های خودشو بینِ «الهیه» و کوچه‌ی «آبشُر» عادلانه تقسیم کنه. و من! (پشت می‌کند.) وقتی از تاریکیِ رَحِم بیرون اومدم، صدای جیغِ منو شنیدین؟ _ نه! و من در فاصله‌ی اون شبِ ازلی یه تی‌پا به لاله‌ی [شمعدانیِ] شکوه می‌زنم؛ بلکه جِرمِ هزارساله رو از روی این نعشِ گندیده پاک کنم... بله، این جوریه که ما، این جمعِ نمونه هر کدوم یه تخمِ مرغِ داغ توی ماتحت‌مون گذاشته‌یم و تند و با شکنجه رقص می‌کنیم، تانگو! یک تانگوی وحشیانه دورِ یه خونه‌ی قشنگِ نمونه! (رو به حسین:) تعارفم نکنیم برادر! تو اون خونه لِنگای همه‌مون هواس و قلبِ مونم جای سینه تو خشتک‌مون می‌زنه.»
تمامیِ خانواده (جز شکوه) گویی در حالِ بهره‌کشی از حسین هستند. او تراش‌کار است و یکی از چشم‌هایش نیز حینِ کار به‌شدت آسیب دیده است. حسین تنها فرزندِ خانواده است که در چهارچوبِ تربیتِ دینیِ پدر و مادرش بزرگ شده و به اصول و ارزش‌های مذهبیِ آن پایبند است. اما در پایانِ نمایشنامه، همین حسین که از انیس‌خانوم (همسرِ آقابالا، مستاجرِ پدرش) برای خواستگاریِ دخترِ بی‌حجاب‌اش (ملیحه) جوابِ رد شنیده، با وسوسه‌ی انیس و در خانه‌ی خودِ موسی هم‌بستر می‌شود. رادی، این نویسنده‌ی زیرک و جادوگرِ کلمات، روایتِ این هم‌خوابگیِ نامشروع را در نگارشِ دوم، به‌مراتب بهتر از سابق تصویر کرده است (حتی برخی اشاراتِ اروتیک را افزوده)، اما در عینِ حال گونه‌ای ابهام نیز به چگونگیِ ماجرا وارد ساخته است. در ارثیه‌ی ایرانی من به‌حتم می‌گفتم که انیس و حسین به‌طورِ کامل هم‌بستر شده‌اند. اما در تانگوی تخمِ مرغِ داغ نمی‌توانم با قاطعیت چنین داوری کنم. (یا چه بسا به‌حتم بتوانم بگویم که انیس از هم‌بستری با حسین ناکام مانده است.) وانگهی یکی از تاثیرگذارترین فرازهای این نمایشنامه، صحنه‌ی مواجهه‌ی موسی با منظره‌ی هم‌خوابگیِ ایده‌آل‌ترین پسرش با همسرِ بدنامِ مستاجر است.
در کل اما من سه مزیت در «ارثیه‌ی ایرانی» نسبت به «تانگوی تخمِ مرغِ داغ» می‌بینم:
اول: روایت‌گریِ جلیل (محسنِ نگارشِ دوم) در ابتدا و انتهای نمایشنامه
دوم: شخصیتِ آخوندِ موسی که با فریبکاریِ مذهبی‌اش کاملاً هم‌خوان است.
سوم: پایانِ نمایشنامه که از جنبه‌هایی، قوی‌تر و بهتر از نگارشِ دوم خلق شده است. (گرچه زوالِ خانواده‌ی موسی در نگارشِ دوم بهتر تصویر شده است.)
و در پایان، جملاتِ جلیلِ ارثیه‌ی ایرانی (محسنِ تانگویِ تخمِ مرغِ داغ) در توصیفِ وضعیتِ نکبت‌بارِ خانواده‌ی مذهبی‌اش (خطاب به برادرِ بزرگترش عظیم/حسین) شنیدنی و عبرت‌آموز است:
جلیلِ ارثیه‌ی ایرانی: «نه برادر، ما هیچ فرقی با هم نمی‌کنیم. امتیازی هم به هم نداریم. همه‌مون یه پُخیم. تیکه‌های فاسدِ یه جنازه – که داره تجزیه می‌شه، داره می‌گنده، آهسته آهسته...»
محسنِ تانگویِ تخمِ مرغِ داغ: «نه قربون، ما هیچ فرقی با هم نمی‌کنیم. مدالی هم نداریم جلوی همدیگه لیس بزنیم. همه ازدَم یه قماشیم. همه رنگِ یه خُمره‌ایم. چِلِسکه‌های گوشتی که لای چرخدنده مونده، داره تجزیه می‌شه، داره می‌گنده، آهسته آهسته. خب، دنیا پِرت‌هایی هم داره. آدمای لب‌شکری، قوزولو، شش‌انگشتی... شاید مام جزوِ اون پِرت‌ها باشیم!»

۱۳۸۶ فروردین ۱۰, جمعه

اخلاق یک اسلام‌گرا و نچرالایزسازی مناسبت‌های دینی

گویا این ماجرایِ منتشر ساختن نامه و مکالمه و ... بدونِ اجازه‌ی طرفِ مقابل، اپیدمی بوده و در آخرین مورد این متدین آتشین مزاج نیز لابد با تبعیت از اخلاق نبوی به چنین کاری دست زده است.
چون این نحوه‌ی مضحکِ انتشار از عارضه‌ی به ابهام باقی گزاردنِ داستان رنج می‌برد و ماجرا را نیز از میانه آغاز کرده است، با توضیح کوتاهی متن دو نامه و پاسخ خود به کامنتِ این دوستِ ذوق‌زده را در ادامه می‌آورم.
دیباچه‌ی این رفیق متدین بر انتشار نامه‌ی مخلوق بدین قرار است:
این، متن نوشته‌ی یک بلاگر «نقاد» و گویا «آته‌ایست» است که در باب پست پیشین (همان شادی که ...) به من میل زده است. چون اجازه‌ی انتشار نگرفته‌ام بدون ثبت نام نویسنده‌ی آن و با حذف بخش‌های خصوصی و برای استفاده‌ی نسبی دوستان از نظرگاه ایشان در این جا می‌آورم.

- همانطور که گفتم ایشان ماجرایِ نامه‌نگاری را از ابتدایِ آن روایت نکرده است چون من جز برایِ بلاگرهایی که بشناسم یا رغبتی به خواندنِ‌شان داشته باشم، نه کامنت می‌گذارم و نه به‌طریق اولی نامه می‌نویسم. داستان از تقاضایِ حضرتِ مازاریان شروع شد. متن نامه‌ی ایشان که با حروفِ انگلیسی و به زبانِ فارسی! نگاشته شده بدین قرار است:
salam
jenabe makhlooqe gerami
doost daram nazaretan ra dar babe poste akhire webam edanem.
ba sepas
alireza
- ایشان در منتشر ساختن بدونِ اجازه‌ی نامه‌ی من آنهم بدونِ ذکر نام‌ام! (کامنت‌های این یادداشت و این یکی) علاوه بر نقطه‌چین نمودنِ نام مخلوق، یک نقطه‌چین بی‌مورد گذاشته‌اند که مربوط به فامیل خودشان است. "سلام آقایِ مازاریان" تبدیل شده به "سلام آقایِ علیرضا..." که من دلیل این کار را نمی‌فهمم. ایشان که در سربرگ و آدرس پستِ الکترونیک، فامیل خود را نگاشته‌اند، پس چرا "مازاریان" به "علیرضا سه نقطه" بدل گردیده است؟
- طبعاً وقتی متنی را مخلوق نگاشته، انتشارش بدونِ کسبِ اجازه از من همراه با حذفِ نام مخلوق، بدترین نوع انتشار و صرفاً سرپوشی بر غیراخلاقی بودنِ چنین کاری است. برخلافِ پندار جنابِ مازاریان هیچ بخش خصوصی در این نامه وجود ندارد و این قبیل رفتارهایِ بچگانه که از کسی تقاضایِ نظر کنید و پس از آن بدونِ اجازه و بدونِ ذکر نام او، نظرش را چاپ کنید و جوابِ خویش را نیز به‌جایِ آنکه علی‌القاعده به‌طریق همان نامه برایِ او بفرستید در کامنت‌های‌تان منتشر کنید، جز از نوعی اخلاق میانمایه‌ی متدینانه سر نمی‌زند. لابد جنابِ مازاریان توقع داشتند که من پاسخ‌ام به کامنتِ‌شان را دوباره "ای‌میل" کنم تا ایشان دوباره با چند نقطه‌چین مضحک منتشر کنند.

- متن نامه‌ی من در پاسخ به تقاضایِ ایشان و سپس کامنتِ ایشان بدین قرار است:

نامه‌ی مخلوق:
سلام آقایِ مازاریان!
اگر منظور یادداشتِ "همان شادی ..." است باید بگویم از جمله‌ی پایانی "دلیر مباش!" لذت بردم چون صراحت داشت. و اما درباره‌ی ماجرایِ این شادی‌های تولدِ فلان‌بن‌فلان سابقاً چیزی نوشته بودم که در آرشیو دوهزار و سه موجود است. به‌نظرم این نوع شادی اولاً طبیعی نیست و آنچه شما انجام داده‌اید جعل اصطلاح است. هیچ عیبی ندارد البته، اما به این شرط که قسمی از اولی قلمدادش نکنید که پیچیده و لایه به لایه و پرهیمنه است که شما چنین قمداد کرده‌اید. (این اوصاف بیش‌تر رنگ و بویِ باورهای دینی علیرضا مازاریان را دارد تا طبیعتِ بشری). از نظر من این نوع شادی تنها برای کسی آفتِ زندگی اصیل نمی‌گردد که فرد، فلان‌بن‌فلانِ خودش باشد. در اینجا یعنی شخص ، محمد‌بن‌عبداللهِ خود باشد. به‌قولِ معروف به‌جایِ اینکه بگوید "حدثنی زرارة عن الصادق" بگوید "حدثنی قلبی عن ربی". گمان نکنم کسی بتواند مولانا را متصف به "ازخودبیگانگی" کند اما در عوض کثیری از متدینان به این عارضه مبتلا هستند. از نظر من مولانا و بالاخص محی‌الدین برایِ خودشان شاد بودند نه برایِ محمد. آنها خود پیامبر خویش بودند. امثالِ این عارفان دلیر بودند چون خودفرمانروا گشته بودند. دلیری در معنایِ کانتی البته در ساحتِ تفکر انتزاعی/ذهنی مطرح است و الا اگر به ساحتِ تجربه‌ی شهودی هم کشیده شود، می‌توان معنویانِ جهان را هم با چنین توسّعی در معنایِ کانتی، دلیر نامید. پس خودِ این روز مطلقاً نه برکتِ فی‌نفسه دارد و نه شادی در آن برایِ کسی خیر فی‌نفسه به‌بار می آورد. مهم آن است که چه کسی دارد چنین می‌کند.
با احترام
مخلوق

کامنتِ مازاریان:
دوست گرامی جناب ...
گویا سخن و ارزیابی شما از میانه آغاز شده است. آغاز سخن ، همان «راه» ما به «علت و بهانه‌ی شادی» است (کشف). یا مثلا گشودگی و آشکارشدگی علت و بهانه‌ی شادی بر ما ( تجلی و تمثل) یا حتی علت‌جویی پوزیتیویستی و مدرن (روان‌کاوی). به‌هرحال کشف و تجلی و روان‌کاوی ، آغاز سخن است. در واقع ما برای شناخت یا درک علت شادی، دست‌کم به یکی از این واسطه‌های سه‌گانه‌ی مذکور یا نظیر آن‌ها نیازمندیم. همان‌گونه که خود شادی نیز از این فیلترها گذشته و به ما می‌رسد. بر این قرار دیگر ما در وضعیتی خوش‌بینانه با واسطه‌هایی گمان‌آور و ظنی و غیرمتیقن سروکار داریم. پس به‌آسودگی نمی‌توانیم «سنجش موردی» داشته باشیم. تنها شاید در مورد خودمان سنجش کاملن روایی داشته باشیم. یا کسانی چون خودمان. به‌شرط این که این همانندی آن‌ها با ما احراز قطعی شده باشد. من راهم به شادی جلال‌الدین بلخی دور و دراز است؛ اگر نگویم ناپیمودنی است؛ همان‌گونه که به شادی شما. یا شما به من. این‌گونه به «بُهت امم» می‌رسیم. با این نگاه «ریزشناس»، سخره‌ی کلی و فراگیر یا تجویز کلی و فراگیر شادی امت‌ها و قبایل و اشخاص، کاری دشوار است. اگر محال نباشد. این نظرگاه شبیه این دید است که می‌گوید: «جشن هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه!!» همان‌گونه که: «جنگ هفتاد و دو ملت...». اما با این دو تفاوت‌هایی نیز دارد. و دیگر این که شادی‌های فوق‌العاده طبیعی همچون شادی در بهار یا مثلن شادی‌های اروتیک ، طبیعتی یکدست و زودیاب و همه‌گیر دارند به‌خلاف شادی‌های شهودی ــ عرفانی و مذهبی و... که پرهیمنه‌اند. تفاوت دسته‌ی اول و دوم باید لحاظ شود تا گمان جعل اصطلاح پیش نیاید. هر چه آدم پیچیده‌تر ، عالم او و نیز کیش او پیچیده و دیریاب‌تر. و هلم جرا. در باب دلیری هم می‌گویم: گاهی ترس شدید، دلیری مضاعف است. ترس دلیرانه ، شاید ابتدائا پارادوکسیکال و مهمل‌نما بنماید اما بازبینی آن همچوم آزادی مستبدانه، نیاز به سیر دارد. سیر. این سخن بگذار تا...
با مهر
علیرضا مازاریان

و اما پاسخ من به این کامنت:

1. بحث آن بود که ایشان مدعی شدند "برای این که بدانی چه گونه و چه قدر آدمی ببین چرا و چه قدر شادی!" و در ادامه نیز باز مدعی شدند که شادیِ تولدِ محمد‌بن‌عبدالله نیز همچون شادیِ تولدِ طبیعت، طبیعی است اما طبیعتی پیچیده، لایه به لایه و پرهمینه! دارد. بنده هم گفتم که اولاً شادی برایِ تولدِ محمد‌بن‌عبدالله طبیعی نیست و ثانیاً آن اوصافِ گرانمایه‌ای که در این مورد سخاوتمندانه خرج شده است، صرفاً به باورهایِ دینی مازاریان ربط دارد و نه طبیعتِ زبان‌بسته‌ی بشری. این متدین عزیز اگر برایِ کشفِ علتِ شادی، اینچنین به رهیافت‌هایِ پوزیتویستی و مدرن پایبند هستند بهتر است بگویند با کدام شیوه (در حدِ همان عدم تیقن علمی) مدعی طبیعی‌بودنِ زادروز تولدِ پیامبر اسلام و از آن مهم‌تر مدعی پرهیمنه بودنِ آن شده‌اند؟

2. صریح‌تر از این نمی‌توانم بگویم که پناه بردن به سنجش موردی و قطعیتِ احراز همانندیِ دیگران با خویش برایِ جواز حکم دادن، جز دستاویزی نیست برایِ توجیهِ "ازخودبیگانگی" که چون بختک بر سر و رویِ عامه‌ی متدینان افتاده و جز یک زندگی عاریتی به آنان هدیه نکرده است.
مسئله‌ی اصلی اما این است که نحوه‌ی مواجهه‌ی متدینان با علم تجربی همیشه دوگانه بوده است. آنجا که علم را یاریگر بپندارند، پوزیتیویست می‌شوند و مدافع قطعیت و آنجا که ویرانگر ببینندش، علم‌ستیز گردیده و مدعی عدم قطعیت و بی‌اعتباری‌اش می‌گردند.
برخلافِ آنچه ایشان به طعنه در این یادداشت نگاشته من معتقدم که باید طاقتِ بشریِ این عامه را لحاظ کرد اما این نه سببی می‌شود برایِ اعتبار بخشیدن به نکبتی که متدینانِ به اسلام تاریخی/اسلام راستین در آن دست و پا می‌زنند و نه می‌تواند توجیهِ معقولی باشد برایِ جلوگیری از نقدِ چنین دین و دین‌ورزی به‌بهانه‌ی آنکه نقد را هم‌تراز سخره بگیریم. اگر ایشان به‌قولِ خودشان از تمسخر دین عوام یک جوری می‌شوند لابد ظرفیتِ‌شان در حدِ همان "دین عجائز" است که محمد به آن توصیه می‌نمود. اما منتقدانِ دین، طاقتِ بشریِ خود را بهتر از علیرضا مازاریان می‌دانند و در این زمینه به تحذیر و اندرزهایِ ایشان ابداً نیازی نیست.

3. یکی از ساده‌اندیشی‌هایِ متدینانه آن است که وقتی مدعی طبیعتِ پرهیمنه‌ی تولد یا بعثتِ بنیانگذار دین خود می‌گردند، غافل‌اند از اینکه یک مسیحی هم همین ادعا را در موردِ تولدِ مسیح دارد یا یک یهودی در موردِ موسی یا یک زرتشتی در موردِ پیامبر خود. این طبیعت‌های پرهیمنه چنان سوبژکتیو و شخصی‌اند که ادعایِ آن صرفاً و حداکثر برایِ مدعی مقبول است و نه برایِ هیچ‌کس دیگر.
سوالِ اصلی این است که از دیدِ یک اسلام‌گرا همچون مازاریان، کدامیک از این طبیعت‌های پرهیمنه بر دیگری برتری دارد و چرا؟ اینجا به‌واقع هیچ ترجیحی وجود ندارد و از این نمد نمی‌توان کلاهی برایِ یک دین و مذهبِ خاص و بنیانگذارش (اسلام و محمد‌بن‌عبدالله) دست و پا کرد.

4. از نظر من پیچیدگی یک انسان مطلقاً ربطی به پیچیدگی کیش و آیین او ندارد. این مطلب چنان واضح است که تصورش، تصدیق‌اش را در پی خواهد آورد. دنیایِ یک انسان بماهو انسان ربطی به دنیایِ دین موردِ التزام او ندارد. چه بسیار به‌ظاهر مسلمانانِ عمیق‌النظری که در همه‌ی سخنانِ‌شان رنگ و بویِ فلان آیین شرقی را می‌توان نظاره کرد. بارها گفته‌ام که دین‌ورزی و دین، دو پدیده‌ی متفاوت‌اند که در عین ارتباط با هم، جدا از یکدیگر هستند. بنابراین ادعایِ مازاریان که پیچیدگی شخصیتِ فرد را به پیچیدگی کیش او ربط می‌دهد، نادرست است.

5. برخلافِ تصور ایشان از طبیعتِ یکدست، زودیاب و همه‌گیر شادی‌های اروتیک باید بگویم که طبیعتِ این نوع شادی نه تنها یکدست نیست بلکه برخی از این شادی‌های اروتیک همچون سکس تانترا، قالبِ آیینی دارد و بسیار متفاوت از سکس معمول است. شادیِ اروتیک هم می‌تواند جنبه‌ی معنایی به خود بگیرد و حتی یک جهان‌بینی معنوی بر مبنایِ نگرشی زنانه به هستی را شکل دهد. دست بر قضا تمام سخن من خطاب به مازاریان در بابِ شادی‌های بشری همین بود که هیچکدام طبیعتِ یکدست ندارند و مهم کیفیت و ماهیتِ این شادی‌ها است نه صرفِ نام و مثلاً خاستگاهِ دینی آن.

پی نوشت:
حال که بحثِ این رفیق متدین پیش کشیده شد این را هم خوب است متذکر گردم که این نوشته‌ی حضرتِ ایشان که به‌رسم گشاده‌دستی نام "بررسی آنالیتیک" بر خود نهاده هر چیزی هست جز همان بررسی آنالیتیک. اینکه کسی پاراگراف‌های طرفِ مقابل را کپی/پیست کند و به‌عنوانِ پیش‌فرض چاپ نماید، به‌اندازه‌ی کافی برایِ به‌تصویر کشیدنِ تصور این دوستِ ما از روش بررسی تحلیلی رسوا و رسا است.

۱۳۸۴ آبان ۲۴, سه‌شنبه

لزوم به‌رسمیت شناختن «تدین‌های باز»

SoloGen عزيز بر يادداشت من درباره‌ی نسبت ميان تدين و تشرع که در وبلاگ "يک جستجوی هميشگی" نقل شده بود، در قالب Comment، نقدی نوشته است که به‌نظرم تأمل‌برانگيز آمد.
در اينکه لحن من در آن يادداشت تند و گزنده بوده تا آن حد که بتوان غيراخلاقی‌اش ناميد، با ايشان همدلی دارم و البته بايد بگويم که لحن يادداشت‌های من در اوقاتی که روحيه‌ی "ولتر"ی ام گل می‌کند، غير از اين نمی‌تواند باشد.
من تذکر او را مبنی بر اينکه کسی حق ندارد در باب يک نظرگاه اخلاقی وابسته به يک نظام ايدئولوژيک داوری کند در حالی که خودش به نظام ايدئولوژيک ديگری باور دارد، شايسته‌ی دقت می‌بينم.
البته اگر مقصود آن است که از درون هيچ نظام اخلاقی‌ای نمی‌توان نظام اخلاقی ديگری را نقد کرد، بنظرم اين حکم دادن به "نسبيت اخلاقی" باشد که مورد قبول من نيست. ما در درون هر نظام اخلاقی هم که به‌سر ببريم علاوه بر توان استدلال برای رد يک نظام اخلاقی ديگر، می‌توانيم مثلا از طريق نشان دادن ناسازگاری‌های احکام اخلاقی صادره در آن نظام مورد بحث، به نقد و داوری بپردازيم.
البته مراد او از "سيستم‌های ايدئولوژيک" هم برای من روشن نيست. اگر مراد "سيستم‌های متصلب و انعطاف‌ناپذير" باشد، بايد بگويم که اساسا هر نظام اخلاقی در برابر احکام اخلاقی که صادر می‌کند، انعطاف‌ناپذير است و اين نه تنها اشکال نيست بلکه جزء مقوم هر نظام اخلاقی هم می‌باشد.
او به‌درستی تنبه داده که چالش بزرگ در تعيين نسبت ميان اخلاق و دين يا اخلاقی زيستن و متدين زيستن، آن است که "اخلاق" يا "اخلاقی زيستن" را ابتدا تعريف کنيم ( و البته به‌تبع آن، "تدين" و "متدينانه زيستن" را ).
بحث از تعريف ايندو در حوصله‌ی اين يادداشت نيست. تنها به‌طور خلاصه و بدون درغلطيدن به وادی مکاتب اخلاقی مختلف (مورد بحث در فلسفه‌ی اخلاق) بايد بگويم که "وجدان اخلاقی" هنوز هم محک مناسبی برای داوری در باب اخلاقی بودن يا نبودن يک فعل می‌باشد و در باب "تدين" نيز به‌نظر من بايد التزام به نظام اعتقادات و شعائر آن دين را دو سنجه‌ی مهم برای متدينانه زيستن قرار داد.
شايد بپرسيد که پس التزام به "اخلاق دينی" چه می‌شود؟
در جواب بايد بگويم از آنجا که ادعا بر اين است که اکثر احکام اخلاقی اديان مورد پذيرش تمام انسان‌ها اعم از مؤمن و ملحد می‌باشد، بحث از آنها به‌عنوان ملاک تدين، برای ما ثمر چندانی دربر ندارد.
در هر حال اين به‌نظر من يقينی ست که در مواردی متدينانه زيستن با اخلاقی زيستن در تعارض قرار می‌گيرد. مثلا اگر مسلمانی بخواهد به تصويری که از کفار در قرآن ارائه شده تن دهد، عملا حس نوع‌دوستی خود را بايد کنار بگذارد در حالی که " احساس نوع‌دوستی" يقينا يکی از شرائط اخلاقی بودن ما آدميان است.
اما خود من در باب رابطه‌ی ميان تدين و تشرع، نسبت به نظر قبلی‌ام دچار ترديدهائی شده‌ام و سخنان‌م را در اين باب با دو تن از عزيزترين دوستانم هم در ميان گذاشته‌ام.
اجمالش آنکه با فرض قرار داشتن در شرائط اخلاقی يکسان از حيث پايبندی به اصول اخلاقی، تدين تمام‌عيار هر چند ممکن است تناقضات درونی کم‌تری داشته باشد اما در دنيای کنونی ما نه وضعيت مطلوبی است و نه دلپذير است (به‌دليل آنکه بی‌نهايت قشري، خشن و ويرانگر است.) و تدين ناقص گرچه تناقض‌آميز باشد اما هم مطلوب است (به‌دليل آنکه عمدتا اين نوع تدين با تساهل و مدارای بيش‌تری همراه است) و هم فوق‌العاده دلپذير (زيرا در عين آنکه افراد آرامش ناشی از اعتقاد به خداوند و باورهای دينی را با خود دارند، آزادی‌ها و وسعت عملی از حيث عدم پايبندی به برخی شعائر و Ritual ها ی دينی خواهند داشت که برای زندگی شورآفرين بوده و تدين تمام‌عيار از آن محروم می‌باشد).
و البته نکته‌ی مهم ديگری هم هست و آن اينکه تدين ناقص ولو به‌دليل عدم پايبندی کامل به دستورات دينی دچار يکسری تناقضات درونی هست اما بهرحال بازهم تدين است و هرگز نمی‌توان حيثيت دينی‌اش را از آن سلب کرد و بزنگاه روشنفکری لائيک در اين است که اين تدين را به‌رسميت بشناسد و ناخواسته با بنيادگرايان در مهر باطل زدن بر تدين‌های باز و ملايم، در يک سنگر قرار نگيرد.
خيلی صريح بگويم:
می‌توان با متدينانی که دينداری‌شان باز، ملايم و همراه با مدارا باشد (ولو اين نوع تدين ناقص و تناقض‌آميز باشد و حتی چنين مدارا و تساهلی در آن دين صريحا نفی شده باشد) به جامعه‌ای مدرن و ليبرال گذر کرد اما با متدينانی با دينداری تمام‌عيار، قشری و خشونت‌آميز (ولو اين نوع تدين، تام و عاری از تناقضات دسته‌ی پيشين باشد و حتی چنين خشونتی هم در آن دين صريحا دستور داده شده باشد) هرگز نمی‌توان به جامعه‌ای باز دست يافت و گذر کردن به جامعه‌ای مدرن با چنين متدينان بنيادگرائي، توهمی بيش نيست.
اگر تدين بخش قابل توجهی از جامعه‌ی ايران، ناقص و ملايم بوده و طابق النعل بالنعل با احکام و خواسته‌های اسلام تطابق ندارد، گرچه از حيث ديندارانه‌اش واجد تناقضی درونی ست ولی بسی مايه‌ی شادی و خرسندی بوده و يقينا يکی از نقاط قوت ايرانيان در گذار به جامعه‌ای مدرن خواهد بود.

۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه

دینداری‌های تناقض‌نما

يک بار با يکی از شاگردان نزديک "احمد فرديد" که برخلاف استادش بسيار باادب، با اخلاق و متواضع هست، بحثم شد.
می‌گفت "فرديد" متدين بود ولی مشروب هم می‌خورد، خيلی هم اهل نماز نبود!!!
ولی تمام حرف من اين بود که اگر کسی ادعای تدين می‌کنه بايد به محدوديت‌های ناشی از اون هم پايبند بمونه. فروکاستن "دين" به "اخلاق" هم هيچ دردی را دوا نمی‌کند... اخلاقيات (با صرف‌نظر از اين بحث که در مواردی متدين بودن با اخلاقی بودن تعارض پيدا می‌کنه) مهم هست، اما دين فقط اخلاقيات نيست [حالا بگذريم که جناب فرديد، همين اخلاقيات رو هم نداشت].
"تدين تمام‌عيار" يعنی تحفظ به متن مقدس يک دين، يعنی تقيد کامل به آداب شريعت و Ritual های دينی.
من اصلا نمی‌تونم بفهمم و قبول کنم که کسی "متدين" باشه ولی "متشرع" نباشه. يعنی ادعا کنه که در حصار و محدوده‌ی يک دين خاص قرار داده ولی عملا از اون محدوديت‌ها فرار کنه، عرصه‌ی عمل رو برای خودش فراخ ببينه و چيزهائی رو تجربه کنه که در اون دين منع شده.
اساسا دين برای همين اومده که به متدينان بفهمونه نبايد هر چيزی رو تجربه کنن... و اين خيلی مضحک هست که کسانی ادعای تدين کنند و مانند غيرمتدينان زندگی کنند!
حداقل چيزی که می‌تونم راجع به چنين آدم‌هائی بگم اين هست که تدين اونها دچار يک پارادوکس و تناقض چندش‌آور هست.
اين ديگه خيلی زرنگی برای متدينان هست که بگن ما به توحيد، رسالت محمد، امامت جانشينانش، قيامت و هزار فقره‌ی ديگه اعتقاد داريم ولی هر عمل و لذتی رو هم که خواستيم، (مانند غيرمتدينان) انجام می‌دیم و تجربه می‌کنيم... بعد هم بگن "با کريمان کارها دشوار نيست" و خيال کنن که زيستی متدينانه داشته‌اند... به وعده‌های سرخرمن و کودکانه‌ی دين‌شون دلخوش کنن و به خودشون وعده‌ی بهشت و نعمت‌های جاودانه بدن!!!
زندگی اينطور آدم‌ها اخلاقی و انسانی نيست (حالا بگذريم که دينی هست يا نه)، سازگاری و Consistency نداره و راستش رو بخوايد من حالم از چنين زيستی بهم می‌خوره!
البته سخن من شامل کسانی نمی‌شه که به يک خدائی (حال بمعنی "خالق جهان" باشد يا به هر معنی ديگری) اعتقاد دارند ولی خودشون رو در قالب هيچ دينی محدود نکرده‌اند. تمام بحث من درباره‌ی کسانی هست که ادعای تدين به يک "دين نهادينه‌ی تاريخی" دارند.

۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه

ابهام مفاهیم دینی و ذهن‌های اسفنجی

شنبه، 4 مرداد، 1382

بعضی‌ها که می‌ميرن بر می‌گردن به من می‌گن: تقديرش اين بود! و بعضی ديگه که می‌ميرن به من می‌گن: اجل معلق اومد سراغش! اونوقت وقتی من بهشون ايراد می‌گيرم که: «آخه بابا! مگه شما نمی‌گيد به تقدير اعتقاد داريم. مگه تو قرآن شما نگفتند که: "لايستقدمون ساعة و لا يستاخرون". مگه نمی‌گيد که "مرگ" يک ساعت هم پس و پيش نمی‌شه. پس چجوری نمی‌فهميد که حداقل يک تناقض ظاهری ميان اعتقاد به "تقدير" و اعتقاد به "اجل معلق" وجود داره که با خيال راحت هر دو رو قبول کرده‌ايد و هر چيز متناقض‌تر از اين هم که به اسم "دين" تحويل‌تون بدن باز هم بدون اينکه ذره‌ای ذهن‌تون رو بگزه، قبولش می‌کنيد. آخه اگر خدا زمان مرگ رو معلوم کرده پس ديگه تعليق و نامعلومی "اجل معلق" چه معنائی داره؟!».
اونا در کمال سرعت و خونسردی و با لحنی تند جوابم می‌دهند که: «حتما يک حکمتی در کار هست!» و با اين پاسخ زحمت انديشيدن به باورهای متناقض و مقلدانه خودشون رو از سر کم می‌کنند و در همان حال که دارن خودشون رو گول می‌زنن، گمان می‌کنن که با اين پاسخ هم حميت و غيرت دينی خودشون رو نشان داده‌اند و هم قدمی در راه هدايت من برداشته‌اند!!!
و جالب‌تر اينکه اين جماعت مقلد و پرمدعا توقع دارن که مردم دنبال‌شون راه بيفتند و هر مزخرفی هم که بگن، بقيه مثل "بز اخفش" به نشان تاييد و تحسين سر تکان دهند!
راستش! وقتی اين حرف‌ها رو از اطرافيانم می‌شنوم ياد حرف ملکيان می‌افتم که گفته بود:
«غالب متدينان "ذهن‌های اسفنجی" دارند. يعنی مثل (اسفنج) پذيرای هر باور متناقض و کاملا متخالف هستن». تو رو خدا ! به من بگيد که: اين هم شد "دينداری" ؟!

۱۳۸۲ تیر ۱۹, پنجشنبه

پنجشنبه، 19 تير، 1382

متدينان با هر مساله‌ای که خواستند، توانستند مماشات کرده و از کنارش با بی‌خيالی گذر کنند مگر مساله "شر" که هر چقدر هم بخواهند با ساده‌نگری خاص خودشان با آن روبرو شوند، باز هم چيزی هست که وجدانشان را آزار می‌دهد!!!

۱۳۸۲ تیر ۱۰, سه‌شنبه

سه شنبه، 10 تير، 1382

کسانی که در " context " (زمينه، بافت) مذهبی رشد و تربيت پيدا می‌کنند، غالبا آدم‌هائی پرمدعا هستن که در موارد ادعائی هم کاملا بی‌سواد می‌باشند (مثل غالب مردم ايران). مثلا یکی از همين فامیل‌های ما؛ ايشان فکر می‌کنه حق داره در مورد همه چيز نظر بده و از اون جالب‌تر اينکه توقع داره هر چی که می‌گه، من در جواب بگم: "چشم! فامیل جان. شما درست می‌فرمائيد."

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

جلوه‌گری دینی

چهارشنبه، 10 اردیبهشت، 1382

آيا جامعه ايران اصلا ظرفيت "سکولاريزاسيون" رو داره؟ مردم ما رو هر جوری حساب کنيد، متدين هستن. اون هم از نوعی که دوست دارن به اين تدين خودشون تظاهر کنن! به اين مردمی که در ايام عاشورا می‌ريزن تو خيابون‌ها چطور می‌شه فهموند که عقايد مذهبی‌تون رو برای خودتون نگه داريد، نه اينکه در سطح جامعه اونها رو فرياد کنيد!!!! در يک جامعه "سکولار" هيچ يک از پيروان اديان و مذاهب حق ندارن که فضای جامعه رو به‌نفع باورهای خودشون ملتهب و گل‌آلود کنن (چیزی که اگه شيعیان در ايران انجام ندن، دق می‌کنن!).

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱, دوشنبه

دوشنبه، 1 اردیبهشت، 1382

يکی می‌گفت: "آدم بايد مسافرت بره، چون ائمه معصومين فرموده‌اند که به مسافرت برويد و در جهان پيرامون خود سير و سياحت کنيد". وقتی به اين حرف‌ها فکر می‌کردم، ياد اين جمله از نيچه افتادم: «نفرت از دروغ و ريا هم از سر حس شرف می‌تواند باشد هم از سر ترس: زيرا خدا فرموده است که دروغ نبايد گفت: [چنين کسی] ترسوتر از آنست که دروغ بگويد...»

۱۳۸۲ فروردین ۲۷, چهارشنبه

چهارشنبه، 27 فروردين، 1382

سوفيست: ببخشيد حاج آقا! يک سوال داشتم.
آخوند: بپرس آقا جون.
سوفيست: دين برای انسان آمده يا انسان برای دين؟
آخوند: ببين جوان! دين برای انسان اومده. اما انسان وقتی به کمال می‌رسد و سعادتمند می‌شود که خودش رو دربست مطيع دين و امر و نهی‌های اون قرار بده.
سوفيست: خوب! اگر انسان اين کار رو کرد، چه موقع به کمال و سعادت می‌رسه؟ يعنی چه موقع می‌فهمه که سعادتمند شده؟
آخوند: [در کمال زرنگی] خوب! اين ديگه اون دنيا معلوم می‌شه. يعنی وقتی که رفت آخرت می‌فهمه که سعادتمند شده و به بهشت می‌ره.
سوفيست: حاج آقا! اما من از کجا مطمئن باشم که در اون دنيا چنين اتفاقی می‌افته؟! از کجا بدونم که پاداش محروم کردن خودم رو از اينهمه لذت‌های اين دنيايی خواهم گرفت؟! اصلا از کجا معلوم که اون پاداش به اينهمه سختی و محروميت از لذت‌های اين دنيا بيارزد؟!
آخوند: [در حالی که عصبانی شده] ببينم! مگه تو به خدا شک داری؟ هان! بگو تا بدونم.
سوفيست: بگذريم. خب! تکليف اون انسان توی اين دنيا چی می‌شه؟
آخوند: [که سوال من رو نفهميده] پس معلوم شد که در خدا شک داری، که سوال انحرافی می‌پرسي.
سوفيست: منظورم اينه که آيا اين دين در همين دنيا نبايد به انسان آرامش، شادی و اميد بده؟ شما همه ملاک‌ها و نتائج رو به اون دنيا منتقل کرديد. آخه پس اين دنيائی که من الان دارم توش زندگی می‌کنم و بهش يقين دارم و نقد هست نه نسيه، اين چی می‌شه؟!
آخوند:[که واقعا داغ کرده] من از اول فهميدم که تو ضعيف‌الايمان هستی! از سوالاتت معلوم بود که سر توی کتاب‌های اين روشنفکران ملحد داری!
سوفيست:حاج آقا! حالا شما جواب بنده رو می‌ديد يا نه؟
آخوند: جواب تو رو قرآن داده: "و فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا"، "و فی قلوبهم زيغ" تو دلت بيماره، قلبت زنگار گرفته. خدا هم رهايت کرده. دعا می‌کنم که اگر لياقتش رو داری هدايت بشی و الا خدا شر تو و امثالت رو از سر مسلمين کم کنه!!!!!!!!!
[سوفيست در حالی که لبخند تلخی بر لب دارد از کنار آخوند می‌گذرد.]
جالبه بدونيد بعضی از اين موجودات "ريش بلند بد بو" در پاسخ به سوال اول در کمال بلاهت پاسخ می‌دهند که: انسان برای دين آمده است. اونوقت بايد از اين دسته نوابغ پرسيد که: خود اين دينی که انسان بايد خودش رو قربانی اون کنه، برای چی آمده است؟

۱۳۸۲ فروردین ۱۴, پنجشنبه

پنجشنبه، 14 فروردين، 1382

چرا انسان‌های سنتی (همان متدينين جامعه خودمون) به خودشون حق می‌دن که در مورد همه چيز نظر بدن؟ گويا از همان دوران کودکی بهشون ياد می‌دن که تو به صرف اينکه متديني، حق داری در مورد همه چيز نظر بدی. از همه بدتر اينکه توقع دارن ديگران حرف‌هاشون رو قبول کنن. آدم‌های سنتی در مقام گردآوری (discovery) بسيار تنبل و بی‌انگيزه هستند. اما در مقام داوری (justification) ـ که ابتناء تام دارد بر مقام اول ـ بسيار پر کار و فعال هستن. دوزار مطالعه ندارن، اما از"اقتصاد اسلامی" براتون نظر می‌دن تا آينده جنگ عراق. جالبه بدونيد اين آدم‌ها معتقدند که غرب بزودی سقوط می‌کنه!!!

¤ نوشته شده در ساعت 19:28 توسط سيدامير موسوی
پنجشنبه، 14 فروردين، 1382

آدم‌های متعصب (بخوانيد متدين) غالبا زندگی شادی ندارن. اگر هم شادی کنن غالبا بخاطر خودشون نيست، بلکه بخاطر تولد "فلان بن فلان" شاد هستن. به اين می‌گن زندگی عاريتی. کسی که زندگی اصيل داره شادی و غمش مال خودشه، اگر غذائی رو می‌خوره بخاطر اين هست که از طعمش لذت می‌بره نه بخاطر اينکه مستحب هست و بهش ثواب ميدن.

¤ نوشته شده در ساعت 18:50 توسط سيدامير موسوی