‏نمایش پست‌ها با برچسب دین‌های سامی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دین‌های سامی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

پیغام آسمانی و قانون رقابت

«و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل» آل عمران، ۱۴۴
«و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم قل إن هدی الله هو الهدی...» بقره، ۲۰

I
داشتم در رختخواب گرانقدرم از میان کتب ابن تیمیه «مقدمه فی أصول التفسیر» را روی گوشی ورق می‌زدم (باور بفرمائید که تازه فهمیده‌ام مشکل تنبلی من در کتاب‌خوانی با یک عدد کیندل حل خواهد شد و هر کس چنین هدیه‌ای به اینجانب ارزانی دارد به خودم، خودش و بشریت خدمت بس بزرگی کرده است). سرگرم گشت و گذار بودم که در فصل «اختلاف تفسیر» و زیرفصل «اختلاف از جهت نقل» به مطلب بامزه‌ای برخوردم. بحث آن است که می‌فرماید اختلاف نقل بر دو قسم است: یکی آنکه مستندش تنها همین نقل است و دیگری آنکه از راهی جز نقل هم می‌توان صحت و سقم‌ش را دریافت، چرا که علم یا نقل تصدیق‌شده است و یا استدلال تحقیق‌شده و امر منقول یا از معصوم است یا از غیر معصوم (چه شده؟ از تشقیق شقوق در شرف سرگیجه‌اید؟ لا بأس! چند سال که با این متون سر و کله بزنید خودبه‌خود عادت می‌کنید و انس و الفت می‌یابید!). حالا همین نقل معصوم هم یا می‌توان صحیح و ضعیف‌اش را شناخت یا نمی‌توان و این قسم اخیر (نقل معصوم که ما راهی نداریم که به درستی کلیت آن یقین حاصل کنیم) یا از زمره‌ی چیزهایی است که سود و فایده‌ای در بر ندارد که بحث از آن زائد است (عجب! مگر می‌شود معصوم چیزی بگوید که بی‌فایده باشد؟ یعنی درونمایه‌اش ناچیز و بی‌ارزش باشد؟) و اما آن نقلی از معصوم که ما راهی برای احراز صدق‌ش نداریم و در عین حال مسلمانان نیازمند شناخت‌ش هستند، پس همانا الله بر حقیقت چنان نقلی دلیل و راهنمایی برای شما قرار داده است. مثال آنچه سودی در معرفت‌ش نیست و دلیلی هم بر صحت و سقم‌ش نداریم: اختلاف مفسرین در رنگ سگ اصحاب کهف است یا عضوی از گاو معهود که موسی (نه خودسرانه که صد البته به امر خداوند) به آن ضربه زد (حال فخذ بود یا مادون فخذ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که با آن تکان گاو زنده شد و گفت فلانی مرا کشته است و باز به حال سابق موت بازگشت!) یا بزرگی کشتی نوح و جنس چوب به‌کار رفته در آن (راش؟ بلوط؟ نارون؟ افرا؟ گردو؟ چنار؟ کاج؟) یا نام جوانکی که خضر نبی [با تاییدات قدسی] او را به قتل رساند و نظایر اینها. پس برای تعیین تکلیف این قسم امور راهی جز نقل نیست. حال هر کدام از اینها که به‌درستی از جانب پیامبر بازگو شده باشد (با کدام روش تاریخی؟) برای ما معلوم و دانسته است، مانند اینکه روشن‌دل همراه موسی به‌یقین خضر نام داشت.

II
اکنون پس از همه‌ی این مقدمات و راه‌های پیچ در پیچی که آمدیم، تازه به آن مطلب جالب نزدیک می‌شویم. اما آن قسم که صحت صدورش از معصوم (معادل با قطعیت وقوعش در عالم خارج؟) برای ما ناشناخته و احرازناپذیر است، همانند آنچه کعب و وهب و ابن اسحاق و دیگران از اهل کتاب اخذ کرده‌اند «فهذا لا یجوز تصدیقه و لا تکذیبه إلا بحجه کما ثبت فی الصحیح عن النبی صلی الله علیه و سلم أنه قال: إذا حدثکم أهل الکتاب فلا تصدقوهم و لا تکذبوهم، فإما  أن یحدثوکم بحق فتکذبوه، و إما أن یحدثوکم بباطل فتصدقوه». فهمیدید چه شد؟ شیوه‌ی ظریف و موشکافانه‌ی رقابت را در فروش کالای آسمانی دیدید؟ خرده‌پیامبری که خود را خاتم الانبیاء نامید و کل آیین‌ش اقتباس ناقص و مسخ‌شده‌ای از یهودیت بود (رک مائده - ۸۲: لعن یهود و چاپلوسی از نصاری) با زیرکی هر چه تمام‌تر می‌گوید که هر چه را پیروان دیگر ادیان ابراهیمی از من بازگو می‌کنند نه بپذیرید و نه رد کنید، مبادا که سخن‌شان راست باشد و شما دروغ‌ش بینگارید و دروغ باشد و شما راست‌ش بپندارید! جلوه‌ی نابی از «اعتدال نبوی». حال این حکم به تعلیق دقیقاً یعنی چه؟ یعنی در مورد رقیبان نه اصل بر برائت است و نه اصل بر اتهام. پس اصل بر چیست؟ هیچ! نشنیده بگیرید. این تازه حکم حدیثی بود که مرجع‌ش اهل کتاب باشند (یعنی مثلاً یکی از اهالی بخت‌برگشته‌ی بنی‌قریظه بگوید که فرزند عبدالله چنین گفت). اگر تکلیف حدیث اهل کتاب این باشد، هر آینه سرنوشت کتب آن اهالی که به‌طریق اولی روشن است! محمد با باریک‌بینی هر چه تمام‌تر همه‌ی میراث تاریخی به‌جامانده از جهان سامی را با همین یک جمله از حیز انتفاع ساقط می‌کند. با آمدن اسلام که آیین یهود و مسیح نسخ شد. پس چه می‌ماند؟ کتب مقدس. تورات و انجیل چه؟ شریعت را می‌توان منسوخ دانست اما الهیات چه؟ نمی‌شود که خداوند یک‌جا تشبیه محض باشد و جای دیگر تنزیه مطلق؟! آنها هم تحریف شده‌اند و مجرای نقل هم که از اساس مسدود است. چرا؟ چون عالمان این دو دین (در نهایت حسن ظن) گفته و نوشته‌ی‌شان با نگفته و ننوشته‌ی‌شان یکی است. باید قول آنان را همچون اموری بدانید که در برزخ میان وقوع و استحاله سرگردان است. گفته‌های اهل کتاب جزء ممکنات محض اند. یعنی رقبا هر چه بگویند از جهت عیار حقیقت و میزان واقع‌نمایی یکسره خنثی است. بود و نبود این سخنان برابر است. من به چنین کاری می‌گویم «سیاست‌ورزی» در پیامبری. برای بالا بردن اقبال به متاع او و بازاریابی برای رسالت‌ش چه شگردی از این بهتر؟ او در خوش‌بینانه‌ترین فرض درست به‌مانند نوه‌ی ناخلفی است که کل ارثیه‌ی اجدادی را به نام خود زده و همه‌ی دیگر ارث‌بران را چنان چیرده‌دستانه اخته نموده که حتی نمی‌توان به اسائه‌ی ادب و توهین به پیشینیان متهم‌ش کرد. محمد با مهارتی که تنها از یک مدعی کامیاب نبوت برآمدنی است، از نیرومندترین هماوردان خود سلب اعتبار و ارزش‌زدائی می‌کند.

۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

Thou shalt not steal

چندی پیش مقاله‌ای را ورق می‌زدم که نویسنده‌اش مدعی بود اسلام‌ستیزی کنونی گونه‌ای نوین از anti-Semitism است. اما تا جایی که من می‌دانم و می‌فهمم این واژه برای یهودستیزی سکه زده شده است. حتی ستیز با مسیحیان را هم که خودشان ادامه‌ی تاریخی و فرهنگی سنت یهودی اند نمی‌توان (از جهت روال رایج در اینگونه پژوهش‌ها)‌ آنتی‌سمیتیزم نامید، تا چه رسد به مسلمانان که از آن سنت (مگر در اقتباس احکام شریعت)‌ فرسنگ‌ها فاصله دارند. البته معنای اول Semitism به ویژگی‌های فرهنگ و زبان سامی به‌طور کلی اشاره دارد و معنای دوم آن به یهودیان پیوند پیدا می‌کند. اما معنای نخست و اصلی واژه‌ی مورد بحث به دشمنی با یهودیان و تبعیض ضد آنان به‌عنوان اقلیتی دینی، قومی یا نژادی ارجاع دارد. برانگیختن احساسات به‌سود مسلمانانی که در غرب به‌ناحق مورد تبعیض یا خشونت قرار می‌گیرند نیازی به اینگونه جعل معانی ندارد، آنهم برای واژه‌ای که نهادینه شده و تبار تاریخی خاص خودش را داراست. خیلی ساده می‌توان برای آن واژه‌ای دیگر ساخت (چیزی شبیه به anti-Islamic sentiment) که از اسلام‌هراسی یک پله بالاتر باشد و هم‌هنگام نخواهد از بیزاری نسبت به بالاترین پله (یهودستیزی) بهره‌برداری نامشروع کند.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

Bloody Nepotism


«که اینک باکره آبستن شده پسری خواهد زایید و نامِ او را عمّانوئیل خواهند خواند که تفسیرش این است: خدا با ما.»
انجیلِ متی 23:1

گرچه مسیح (از که سخن می‌گوییم؟ مسیحِ سامی یا مسیحِ گنوسی؟) و سرگذشتِ تاریخی‌اش (به روایتِ تاریخِ مقدس) سراسر از جنسِ پیامبرانِ ابراهیمی جداست و از میانِ انبوهِ پیام‌آورانِ سامی تنها کسی ست که توانست رویکردی کمابیش انسانی داشته باشد، اما بخواهیم یا نخواهیم بر زمینه و سنتِ سامی سر بر آورد و خواه ناخواه پدرِ آسمانی‌اش برای او از هر آدمی‌زاده‌ای عزیزتر بود. (گرچه در نهایت او را بر فرازِ صلیب تنها و درمانده واگذاشت و فریادش را نیز پاسخی نگفت.)
از جهتِ تفاوتش با گوهرِ تاریخِ سامی، او (یعنی مسیحِ پولسی) تنها موردی ست در این سنت که به هدفِ رهانیدنِ امتِ خویش از گناهان، به‌مثابه‌ی خداوند در تاریخ پای نهاده است. (خدای متجسد بیش‌تر رنگ و بوی یونانی دارد تا سامی و این زئوس بود که روی زمین راه می‌رفت نه یهوه.)
شاید تنها و مهم‌ترین تناقضِ شخصیتِ مسیح آن بود که تا همیشه میانِ تبار و روحِ خود سرگردان ماند؛ گاهی یهودی بود و گاه جهان‌وطن؛ گاهی خود را پادشاهِ یهود می‌خواند و گاه رهایی‌بخشِ جهانیان.
پارتی‌بازیِ کثیف عنوانِ زیرکانه‌ای ست برای سخنِ او: «هر کس مرا انکار کند، پدرم را انکار کرده است».

پس‌نوشت:
عبارتِ مذکور را چه‌بسا چنین هم ترجمه کنند: قوم‌پرستیِ خونین
داریوشِ آشوری (Nepotism) را به «آشناپروری» برگردانده است.

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

خدای پرخطر

برخلافِ تصویرِ کمیکِ یهوه و نگاره‌ی تراژیکِ مسیح، خدای محمد نه آنچنان اخمو است که بتوان تمسخرش کرد و نه آنسان معنوی که بتوان تقدیسش. از الله تنها و تنها باید دوری جُست.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

دین میانه‌رو

اسلام مظهرِ اعتدال است. من در این حقیقت تردیدی ندارم. حتی در وحشیانه‌ترین احکامِ این دین نیز می‌توانید میانه‌روی را شهود کنید. سنگ‌هایی که قرار است جانِ یک انسان را بگیرند نه باید بزرگ باشند نه کوچک؛ این سنگ‌ها متوسط هستند. چنین نمونه‌ای البته نشان می‌دهد که اعتدال می‌تواند درد و زجرِ یک انسان را بارها و بارها افزون کند؛ سنگ‌ها متوسط هستند تا فرد را با بیش‌ترین شکنجه به قتل برسانند. گناه‌کار نه باید زود بمیرد نه دیر. اعتدال از این بیش‌تر؟
اسلام توانسته رذالت و تبهگنی را در معتدلانه‌ترین شکلِ ممکن تحقق ببخشد. کاری را که یهوه در آن بیش از حد ترساند و مسیح بیش از حد نوازش کشید، الله در نهایتِ میانه‌روی به‌سرانجام رسانده است.

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

پایان تاریخ خداوند: بازخوانی یک مرگ

«تقدیم به شادرَوان حمیدِ عنایت»

خدایگان و بنده‌
ی هگل (با تفسیرِ ارزشمندِ الکساندر کوژو) را اگر کسی چون من بخواند بی‌درنگ از این رابطه‌ به یادِ خدایِ ابراهیم و بندگانِ او می‌افتد. درونمایه‌ی این بخش به‌روشنی اگزیستانسیالیستی ست و تفسیرِ کوژو (که خود شاگردِ یاسپرس بوده) بر این مایه‌های وجودی افزوده است. این فراز از پدیدارشناسیِ روح، گونه‌ای تاریخی‌نگری ست که دوره‌های تاریخِ بشر را از منظرِ رابطه‌ی ارباب و بنده می‌نگرد. برخلافِ نظرِ نخستین، در تحلیلِ هگل و تفسیرِ کوژینکف، بنده در نهایت برنده‌ی این جدالِ تاریخی است.
ارباب نمادِ توهمِ سلطه و استقلالِ وجودی است. او گمان می‌کند به آگاهیِ مستقل و خودباشیِ محض دست یافته است. وانگهی او تنها زمانی می‌تواند وجودی اصیل باشد که نه تنها ارزشِ خود را به دیگری بشناساند بلکه خود نیز به شناختِ ارزشِ دیگری همت گمارد؛ چیزی که با رسیدن به جایگاهِ «ارباب» از آن بازمانده و در نهایت نیز جز یک آگاهیِ وابسته هیچ نصیب نخواهد برد. ارباب همیشه و تنها به‌معنای دارنده‌ی برده بوده و این برده است که به وجودِ ارباب، معنی و تحقق می‌بخشد.
خدایی که در نبردِ میانِ خودش و آدمیان به‌خیالِ خود توانست ارج و ارزشِ خود را به بشر بشناساند، در این فرآیند گویی استقلالِ محض و «برای خودبودگی» ِ راستین یافت. اما در واقع خدا از همان لحظه‌ی پیروزی بر بشر و دست‌یافتن به جایگاهِ «خدایی»، دچارِ سکون و انجماد گردید. خدا می‌خواست توسطِ انسان پرستیده شود و با برآورده‌شدنِ این آرزو (که در ابتدا گمان می‌رفت آرزویی ست ناظر به آرزوی بشر مبنی بر شناخته‌شدن) به برترین ارزشِ واقعی دست‌یافته و دیگر نمی‌تواند از آن فراتر رود. خدا تربیت‌پذیر نیست. او که دگرگونی‌ناپذیر است، یا باید همچنان در جایگاهِ پرستش‌شونده باقی بماند یا برای همیشه بمیرد. حقیقتِ خداوند یعنی بندگی و عملِ پرستش از جانبِ بندگان. خدا حقیقتی غیرذاتی، وابسته و غیرِقائم به ذات دارد. آرزوی او نیز نه به یک انسان که به یک شیء تعلق گرفته است. چرا که بنده، وجودی حیوانی، طبیعی و ابزاری دارد. تنها مرگِ خداوند است که او را از این فلجِ وجودی برای همیشه رها خواهد ساخت.
ارج‌شناسیِ راستین که شناختی دوسویه است هرگز میانِ خداوند و بنده روی نخواهد داد. «تراژدیِ خداوندی» درست در همین جا رخ می‌دهد. خدا آرزو داشت ارزشِ خود را به کسی بشناساند که او نیز شایستگیِ شناخته‌شدن از سوی خداوند را داشته باشد. اما خداوند هرگز به آرزوی خود نرسید. خودخواهیِ خدا او را به «بن‌بستِ وجودی» رساند. ارزشِ خداوند تنها و تنها در ذهنیتِ خداوندی باقی ماند و هرگز نتوانست در سپهرِ عینیت و جهانِ واقعی وجود پیدا کند. ارزشی که در واقعیت تحقق نیابد، جز وهم و پندار نخواهد بود. نتیجه چیزی جز ارج‌شناسیِ بی‌ارزشِ خداوند از سوی بشر نبود. خداوند در طولِ تاریخِ سروری‌اش، تمامِ تلاشِ خود را (به‌وسیله‌ی پیامبران) برای شناساندنِ ارج و ارزشِ خود به بشر به‌کاربست وانگهی خدا هیچ‌گاه نخواست و نتوانست که ارج و ارزشِ بشر را بشناسد.
اما بشر پس از دوره‌ای بندگی توانست حسِ خداوندی را که قرن‌ها به خدمتِ او گذرانده بود، در خود خلق کند. (بدونِ خداوند، آدمی هرگز به ارزشِ ذاتیِ خود پی نمی‌برد. خدا در تاریخِ بشر و تلاشِ او برای «شدن»، اهمیت و ضرورتِ سلبی داشت. خداوند در تاریخِ انسانی نقشِ کاتالیزور پذیرفت و بدونِ آن‌که خودش در این تاریخ بازی کند و ردِ پایی باقی بگذارد، از بین رفت.) تنها بنده بود که می‌توانست هم حقیقتِ بندگی و هم حقیقتِ سروری را در خود بیابد. او در عینِ اسارت، آزادی را می‌فهمید. بنده آزادیِ درونی را در خود و آزادیِ بیرونی را در ارباب درک می‌کند و این بزرگ‌ترین بختِ اوست. اضطرابِ مرگ و ترس از اربابِ هستی، اراده‌ی تغییر (یعنی نفیِ) جهانِ وانموده را در برده پدید آورد. بنده فرآیندِ واقعیت‌بخشی به آزادیِ درونیِ خود را در جهانِ خارج آغاز می‌کند. از پیِ چنین دگرگون‌سازیِ جهان است که بنده به دگرگونیِ خود پی می‌برد. اینک ارزشِ بنده دیگر تنها در ذهنیتِ او حضور ندارد، بلکه به عینیت دست یافته و به‌ سپهرِ واقعیت گام نهاده است. آگاهیِ بنده از حقیقتِ وجودیِ خود و خدایگان، او را به خودآگاهی رساند. تنها بنده بود که می‌توانست عدمِ اصالتِ بندگی و پوچیِ سروری را توامان دریابد. انسان از بندگیِ خود گذر کرد وانگهی دیگر شور و اشتیاقی برای خداشدن نداشت. انسان نه تنها بندگیِ خود را رفع کرد که به فراسوی بندگی و خداوندی رسید. دیگر نه از ناشناخته‌ماندنِ ارزشِ انسان اثری بود و نه از جمودِ حقیقتِ خداوند.
در همین زمینه:
کار آزادت می‌کند (نقدِ یادداشتِ حاضر) / خلبانِ کور

پس‌نوشتِ اول:
آنچه در این‌جا آمده برداشتِ من از خدایگان و بنده‌ی هگل است که لزوماً با تمامیِ عناصرِ این نظریه منطبق نیست. در اثرِ هگل، «ارباب» مفهومِ عامی ست که شاملِ اربابِ مادی و اربابِ رفع‌شده/آسمانی هر دو است. سیرِ استکمال و بالندگیِ بنده نیز در نگره‌ی هگل کمابیش متفاوت از چیزی ست که من نگاشته‌ام. بنابراین یادداشتِ حاضر بیش از آن‌که منطبق با نظریه‌ی هگل یا گزارشی از آن باشد، برداشت و استفاده‌ی شخصیِ من از این نظریه در جهتِ نشان‌دادنِ پوچیِ خدایِ ابراهیم و چراییِ ضرورتِ مرگِ چنین خدایی از منظری متفاوت است.
پس‌نوشتِ دوم:
کوژینکف گرچه فیلسوفی مارکسیست است اما نوعِ نگاهش به هگل (در کنارِ تاکیدِ فراوان بر ارزش و اهمیتِ کارِ بنده در رهایی‌اش و نیز تصویرسازیِ انقلابی از او) نشانه‌هایی از ستایشِ اقتدار و محافظه‌کاری در خود دارد. اقتدارگراییِ کوژو چه‌بسا در تمایلِ او به استالین نمود یافته باشد. کوژو با فیلسوفانی چون لئو اشتراوس (که گفته‌اند نظراتش سرچشمه‌ی محافظه‌کاریِ نوین است) و کارل اشمیت (دارای سابقه‌ی فعالیت در حزبِ نازی) دوستی و تبادلِ نظر (و البته اختلافِ فکری) داشته است.او (گرچه اتهامِ جاسوسی برای اتحادِ جماهیرِ شوروی را پس از مرگ با خود دارد) اما سیاستِ اجتماعیِ اتحادِ شوروی را مصیبت‌بار و ادعایش در موردِ جامعه‌ی بی‌طبقه را مضحک می‌دانست. منتقدانِ چپ، تفسیرِ کوژو از هگل (با تاکید بر مرگ‌آگاهی) را فاشیستی و منتقدانِ راست تفسیرِ او را تلاش برای آشتیِ ماتریالیزمِ دیالکتیک با فلسفه‌ی هگل دانسته‌اند. در واقع، وضعِ کوژو از این حیث شبیهِ خودِ هگل است که از هر دو سو موردِ انتقاد قرار گرفته است. (رک: ویکی‌پدیا و مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)
پس‌نوشتِ سوم:
مانندِ همیشه، تطبیقِ تئوری‌های فلسفه‌ی تاریخ بر رویدادهایِ معاصر در موردِ کوژو نیز (همچون هگل) با شکست مواجه شد. کوژو (که فیلسوفِ پایانِ تاریخ نام گرفته) پس از سفرهای سالِ 1948 به آمریکا و شوروی یقین کرد که انسان به فرجامِ تاریخ رسیده است. اما یازده سال بعد که به ژاپن سفر کرد در این باورِ خود مردد شد. او گفت که جامعه‌ی ژاپن گرچه در مرحله‌ی مابعدِ تاریخ به‌سر می‌برد اما راهِ تمدنِ این کشور از سبکِ زندگیِ آمریکایی جداست. هگل هم پس از پیروزیِ ناپلئون در ینا، معتقد شد که تاریخ به پایانِ خود رسیده است. هرچند پس از شکستِ او در واترلو در این رایِ خود مردد شد. وانگهی پس از آن حکومتِ پروس در نظرش جایگزینِ ناپلئون شد و همان منزلت را یافت. (رک: مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

پیامبران سامی یا جاکشان تاریخ

مطلبی ست که در دورانِ تعطیلی و بی‌وبلاگی، برای سرانگشتِ عزیز فرستادم و او از سرِ مهر در سرای خویش (و البته با تغییراتی استادانه در نگارش) منتشر کرد.
برای درکِ تفاوتِ نثرِ من و نثرِ سرانگشت، این متن را آن‌سان که خود نوشته بودم در اینجا بازچاپ می‌کنم. مقایسه‌ی این دو می‌تواند بیش از پیش سرانگشتانِ هنرمندِ دوستِ من را نمایش دهد:

پیامبرانِ سامی یا جاکشانِ تاریخ


با نگاهی گذرا به بخش اولِ عهدِ عتیق (کتابِ سفر پیدایش) دانسته می‌گردد که ابراهیمِ خلیل جاکشیِ ساره، همسرش، را می‌کرده است و چنان هم غیرتمند و دلیر بوده که به هر شهری در می‌آمده، از خوفِ آنکه به‎‌سببِ طمعِ ساکنین آن سرزمین در زیبایی و دلرباییِ ساره قصدِ جانِ ابراهیم کرده و او را هلاک سازند، به همسرش امر می‌کرده بگوید خواهرِ ابراهیم است و حاضر بوده همسرش را بگایند اما خودش جان در امان داشته باشد. از همه عبرت‌آموزتر نیز توجیهِ اوست پس از اعتراض فریب‌خوردگان که مدعی می‌شود در میانِ قوم آنان خداترسی نبوده و الا او مجبور نمی‌شد همسرش را اینچنین در آغوش والیانِ شهرها وانهد. لابد از نحوه‌ی رفتارِ ابراهیم باید به این نتیجه دست یابیم که سپرِ بلا ساختنِ دامن و دنبلانِ ساره به‌جهتِ نگاهداریِ جانِ خودش نشانه‌ای از خداترسی اوست و به‌واقع که خداترسی راستین نیز فرجامی جز این ندارد.
دو فقره از این جاکشی بر من مکشوف گردید: اما فقره‌ی اول در سفر به مصر است که ابراهیم جاکشیِ ساره را برای فرعون می‌نماید، که چنانکه از سفرِ پیدایش هویداست، فرعون به ساره در نیز آمده و او را گاییده چرا که خداوند به فرعون ندا می‌دهد که او و اهلش را به این سبب به لعنتِ ابدی گرفتار خواهد ساخت. (ولی مگر گناه از آنِ فرعون بود؟ آیا این ابراهیمِ جاکش نبود که همسرش را به اسم خواهرش به رختخوابِ فرعون فرستاد؟) فقره‌ی دوم آنگاه بود که ابراهیم به زمینِ جرار در آمد و باز هم به ابی ملک، پادشاهِ جرار، گفت که ساره خواهرش است اما اینبار گویا یهوه زودتر از اینکه ساره گاییده گردد، خبردار شد و به ابی ملک ندا داد که اگر به ساره در آیی روزگارت سیاه است . من اما اگر به‌جایِ ابی ملک بودم به خداوندگار خدا می‌گفتم: خاموش فریبکار! هم خودت و هم پیامبرت به عارضه‌ی جاکشیِ شریرانه مبتلا هستید.
پیامبرِ الهیِ دوم که جاکشی می‌فرموده حضرتِ لوط است که زمانی که سه فرشته در هیأتِ جوانانی دلفریب به شهرِ او در آمدند و موردِ طمعِ اهلِ سدوم قرار گرفتند، لوط از روی مهمان‌نوازی به جاکشی روی آورد و به اهلِ سدوم چنین گفت: «اینک من دو دختر دارم که مرد را نشناخته‌اند. ایشان را الان به نزدِ شما بیرون آورم و آنچه در نظرِ شما پسند آید، با ایشان بکنید!» چنانکه می‌بینید لوطِ نبی در این مقام به‌روشنی قومِ خود را به آمیزشِ دسته‌جمعی آنهم به‌نحوِ وحشیانه‌ی یک شهر مرد و دو عدد دختر دعوت می‌کند. از جمله‌ی «آنچه در نظرِ شما پسند آید با ایشان بکنید!» نیز مستفاد می‌گردد دعوتِ لوط به ورودِ قوم از درِ عقب به دو دخترش. از همه شگفت‌انگیزتر اینکه در ادامه متوجه می‌شوید که این دو دختر، شوهر هم داشته‌اند. البته شاید دو دامادِ لوط نیز موردِ التفاتِ اهالیِ سدوم قرار گرفته باشند و میل به زنان در آنان خاموش گردیده باشد که چنین معجزاتی از قدرتِ خداوندِ ابراهیم به‌دور نیست. اما به واقع اگر لوط می‌خواست حرمتِ میهمانانش را نگاه دارد، چرا از دخترانش مایه گذاشت و آنان را چون گوشتِ قربانی به عمودهای سدومیان پیشکش کرد؟ این چه انسان‌دوستی ست که بابتش باید انسان‌هایی دیگر قربانی گردند؟ آیا دخترانِ لوط به این کارِ پدر رضایت داشتند؟ اگر لوط به‌راستی نگرانِ هتکِ حرمت از میهمانانش بود چرا خودش را به اهالیِ سدوم پیشکش نکرد؟ خصوصاً که سدومیان به مرد رغبت داشتند نه به زن. به‌فرجام اما لوط نیز پاداشِ این جاکشی را از یهوه دریافت می‌کند و دخترانش که بی‌کیر مانده بودند به بهانه‌ی آنکه نسلِ پدر از بین نرود او را دو شب شراب می‌نوشند، شبِ اول خواهرِ بزرگ سوار عمودِ نبی می‌گردد و شبِ دوم خواهرِ کوچک.
این بخش از عهدِ قدیم روایتگر پیامبرانِ فریبکار و جاکشانِ موحد است.

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

ارزش زمانمندی

گویا این درست است که ریشه‌شناسی و زبان‌شناسیِ تاریخی، صرف‌ِنظر از لزومِ روشمندبودنِ این‌گونه استنادها، راهی‌ ست به‌سوی شناختِ فرهنگِ قدیمِ هر ملت.
مقاله‌ی منوچهرِ جمالی با عنوانِ رابطه‌ی سکولاریته با مفهومِ زمان در فرهنگِ ایرانی، بدونِ آن‌که بخواهم در بابِ درستی یا نادرستیِ استناداتِ اتیمولوژیکِ آن داوری کنم، نمونه‌ی درکی عمیق از سکولاریزم و نیز ربط و نسبتِ آن با مفهومِ زمان است.
ذکرِ ارزشِ دنیا در تفکرِ سکولار در برابرِ ارزشِ آخرت در جهان‌بینیِ ابراهیمی، سخنی نو نیست. اما چه‌بسا نوآوریِ جمالی در طرحِ مفهومِ «زمانِ منفی» و «زمانِ مثبت» باشد. بداعتِ کارِ او در بازنمودنِ ارزشِ منفیِ زمانمندی در تفکرِ سامی در برابرِ ارزشِ مثبتِ آن در جهان‌بینیِ سکولار و شباهتِ آن به درکِ ایرانیانِ باستان از زمان و زمانمندی است. درستیِ برخی شواهدِ او از تاریخِ ادبِ پارسی واضح و پذیرفتنی ست.
من با تمامِ بی‌تعلقی‌‌ام به ایرانِ باستان، اما برای اندیشه‌ورزانی که تلاش می‌کنند فهمِ نوینی از تاریخِ یک ملت عرضه کنند و با جسارت از مفهومی چون «زمانِ ایرانی» دم می‌زنند، به نشانه‌ی احترام کلاه از سر بر می‌دارم.

۱۳۸۶ مرداد ۲۵, پنجشنبه

ابراهیم کرکگور

اکنون دیگر برایِ من واضح است که ابراهیمِ کرکگور، ابراهیمِ تاریخی نیست بلکه تصویری ست با شکوه از انسانی حقیر.
ترس و لرز رساله‌ای فلسفی - وجودی است در بزرگداشتِ ابراهیمِ خیالی.

۱۳۸۶ تیر ۱۸, دوشنبه

مسخ

یهوه تمامِ تلاشِ خود را به‌کار بست تا در واپسین ظهورِ خویش چهره‌ی مهربان‌تری از خود نشان دهد. اما نتیجه چه شد؟ رونوشت‌ای کاریکاتوری، ناپیراسته از توحشِ یهوه و هم‌هنگام خالی از ابهتِ یهودیت.
اسلام؛ این نسخه‌ی حقیرِ آیینِ یهود.

۱۳۸۴ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

ابراهیم با گل سرخ

نخست وزیر لبنان: "اين اعتراض‌هاى خشونت‌آميز هيچ ارتباطى با اسلام ندارند؛ زيرا اخلال در نظم از نظر دين اسلام نيز مردود است."
دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی: "واكنش‌هاى افراطى، عبور از اقدامات مسالمت‌آميز دموكراتيك است و اين اقدامات براى به‌تصوير كشيدن چهره‌ی حقيقى اسلام مضر، مخرب و خطرناك است." +

این متمشیان امور اسلام و مسلمانی فراموش کرده‌اند که اولین رفتار غیر دموکراتیک و برهم زننده‌ی نظم را "ابراهیم" (نیای هر سه دین سامی) با شکستن بت‌های بابل مرتکب شد.
آیا در اولتیماتوم چهار ماهه‌ی محمد به مشرکان پس از فتح مکه که یا به اسلام ایمان بیاورید یا امان از شما برداشته خواهد شد، نشانی از تساهل و تسامح و یا روحیه‌ی دموکراتیک می‌توان دید؟!
چهار ماه طول نکشید که تمام جزیرة‌العرب اسلام آوردند اما به چه طریقی؟!
آیا کسانی که مدعی هستند در اسلام، ایمان باید بدون اجبار باشد، برای این رفتار غیر مسالمت‌آمیز محمد توجیهی دارند؟
آنانکه ادعا می‌کنند چهره‌ی دین ابراهیم سرشار از تساهل و دموکراسی هست، باید تاریخ ادیان ابراهیمی را از نو بنویسند و این بار تبر و شمشیر را از ابراهیم و محمد بگیرند و به‌جای آن یک شاخه گل سرخ به‌دست‌شان دهند تا به این طریق تراژدیِ Archetype (سرنمون)های سامی را به کمدی بدل سازند.

۱۳۸۴ دی ۳۰, جمعه

تاریخ طبیعی دین

«حتی هنگامی که اندیشه‌ی خدائی برتر در دل‌های مردمان استوار گردد، در حالی که باید چنین اندیشه‌ای به‌طبع از هر گونه پرستش خداگونه‌ی دیگر بکاهد و همه‌ی صاحبان حرمت را در برابر یکتائی خداوند، بی‌قدر کند، باز از طریق اعتقاد مردمان به خدا، قدیس یا فرشته‌ای موکل و زیردست، نیایش‌های‌شان در حق اینان اندک اندک فزونی می‌گیرد و به ستایشی که سزاوار خدای برتر است زیان می‌رساند... فهم ضعیف آدمی نمی‌تواند با تصور خدای خویش به‌عنوان روان محض و خرد کامل خرسند باشد و در عین حال، ترس ذاتی، او را از آن باز می‌دارد که کوچک‌ترین شبهه‌ی نقصان و ناتوانی را به او نسبت دهد. منش انسان میان این احساسات متضاد در نوسان است... اما میل بازگشت به بت‌پرستی چندان نیرومند است که سخت‌ترین احتیاط‌ها نیز نمی‌تواند راه بر آن ببندد.»
دیوید هیوم، " تاریخ طبیعی دین"، ترجمه‌ی زنده یاد حمید عنایت (با اندکی دخل و تصرف در گزینش لغات)

تأکید هیوم بر رابطه‌ی دیالکتیک و تأثیر و تأثر متقابل میان خداپرستی و بت‌پرستی بسیار دقیق و تأمل‌برانگیز است.
در نظر هیوم، واسطه‌هائی – هستی‌های میانجی - که میان انسان و خدا در تمام ادیان سر برمی‌آورد در بن و حاق خود، محصول میل و گرایش بت‌پرستانه‌ی آدمیان بوده و چیزی جز رجوع به شرک (پرستش ایزدان) نیست.
یاد تخطئه‌ی تیزبینانه‌ی متکلمان عامة همچون ابن‌تیمیه نسبت به تقدیس اولیاء در میان مذاهب اسلامی و خصوصا امامیة (شیعه) افتادم. این پاسخ هم که ما آنها را خدا نمی‌دانیم و نمی‌پرستیم بلکه صرفا به آنها توسل می‌جوئیم، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. تمام بحث بر سر همین است که به‌جای اظهار نیاز و توسل به خداوند، به چنین واسطه‌هائی چنگ می‌زنید و در استغاثه و ستایش نسبت به آنان آنقدر پیش می‌روید که جائی برای خداوند باقی نمی‌ماند و خدای برتر، عملا در میان این هیاهوهای شرک‌آمیز، گم می‌شود.
یاد جعل نمادهائی چون کعبه و حجرالأسود (سنگ آسمانی!!!) افتادم. از تیزبینی خداوند بود که برای نوازش امیال بت‌پرستانه‌ی آدمیان، صوری محسوس و مادی را به نشانه‌‎ی حقیقتی معقول و ماورائی، در مقابل دیدگان‌شان قرار داد. جعل چنین صوری در ادیان سامی در هر سه نسخه‌اش وجود دارد. گرچه تجسد مسیح با کعبه‌ی مسلمین و یا معبد اورشلیم یهود، تفاوت‌های ظریفی دارد اما در بن و جوهره هدفی جز ارضای گرایشات شرک‌آمیز آدمیان در بر ندارد.