‏نمایش پست‌ها با برچسب شیعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شیعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۵ آذر ۲۶, یکشنبه

انتقام از تاریخ

در نوع مواجهه‌ی شیعیان با تاریخ، همیشه نوعی حس بغض و نفرت را در قالبِ انواع سوگواری‌ها، نهضت‌ها و حتی باورها و عقاید می‌توان استشمام کرد.
آنان البته بر این روحیه‌ی خویش عنوانِ پرطمطراق "ظلم‌ستیزی" می‌نهند ولی واقعیتِ امر، جنگِ قدرت است و نزاع بر سر جایگاهِ خلافت.
روحیاتِ مازوخیست‌ایِ این جماعتِ مظلوم‌نما و قدرت‌طلب در شیوه‌ی زیستِ دینی آنها به‌خوبی خود را بازنمایانده و آشکار نموده است.
نمونه‌ی ملموس‌اش، کثرتِ ملال‌آور عزاداری‌ها و تولیدِ انبوهِ مرثیه‌خوان‌ها است (مولودی‌ها و مداحی‌ها نیز صورتِ مضحکی از همان آه و ناله‌های عزاگونه است) که در جمهوریِ اسلامی نیز از رسانه‌ی ملی تقویت و تشدید می‌گردد.
اما از همه‌ی اینها ریشه‌ای‌تر و شگفت‌انگیزتر، باورهایی ست که از این حس نفرت و بغض برآمده و در زمره‌ی اعتقاداتِ پایه و غیرقابل تردیدِ شیعیان جای‌گیر شده است؛ باورهایی که ریشه در احساساتِ کینه‌توزانه‌ی شیعی دارد.
نگاهی به انگاره‌ی "رجعت" (1) و شرح و تفصیل‌هایی که برای آن در روایاتِ پیشوایانِ شیعه آمده، بیش از هر چیز آرزواندیشی‌هایِ آنان را در انتقام‌گیری از تاریخ به‌نمایش می‌گذارد.
اوهام و خیالاتی از این دست که علی‌بن‌ابیطالب یا پسرش حسین باز می‌گردند و هر یک سالیانِ متمادی حکومت می‌کنند و جسدِ عمربن‌خطاب و ابوبکر را از قبر بیرون آورده، زنده گردانده و بر درختی به آتش می‌کشند و مانندِ اینها بیش‌تر نشانه‌ی نوعی سرخوردگی از تاریخ و حس نفرتِ همراه با انتقام است تا پیش‌بینی آینده‌ی تحولاتِ بشری.
حتی گاه در جزئی‌ترین رویدادهای صدر اسلام نیز، انگاره‌ی رجعت به‌شیوه‌ی معکوس کردنِ رویداد، پایانِ پیروزمندانه‌ی تاریخ را برای توهمات و کمپلکس‌های شیعی رقم زده است.


(1) رجوع کنید به تفاسیر عامة و امامیة از "دابة الارض" در آیه‌ی هشتاد و دوم از سوره‌ی نمل. لازم به ذکر است که گرچه توصیفاتِ اهل سنت از دابة الارض خیال‌پردازانه و به افسانه‌های غول‌ها شبیه است اما هرچه باشد نشانی از نفرت و انتقام‌جویی‌های شیعی در آن نمی‌توان یافت. مضافاً بر آنکه عین همین توصیفاتِ افسانه‌ای مبنی بر چشم خوک و بدنِ مرغ داشتن دابة و زشتی و مهیب بودنِ چهره‌ی او از ابن عباس و ماجرای به درازا کشیدنِ سه روزه‌ی بیرون آمدنِ تنها ثلثِ او از پیشوای اول شیعیان نیز مروی ست.

۱۳۸۴ دی ۳۰, جمعه

تاریخ طبیعی دین

«حتی هنگامی که اندیشه‌ی خدائی برتر در دل‌های مردمان استوار گردد، در حالی که باید چنین اندیشه‌ای به‌طبع از هر گونه پرستش خداگونه‌ی دیگر بکاهد و همه‌ی صاحبان حرمت را در برابر یکتائی خداوند، بی‌قدر کند، باز از طریق اعتقاد مردمان به خدا، قدیس یا فرشته‌ای موکل و زیردست، نیایش‌های‌شان در حق اینان اندک اندک فزونی می‌گیرد و به ستایشی که سزاوار خدای برتر است زیان می‌رساند... فهم ضعیف آدمی نمی‌تواند با تصور خدای خویش به‌عنوان روان محض و خرد کامل خرسند باشد و در عین حال، ترس ذاتی، او را از آن باز می‌دارد که کوچک‌ترین شبهه‌ی نقصان و ناتوانی را به او نسبت دهد. منش انسان میان این احساسات متضاد در نوسان است... اما میل بازگشت به بت‌پرستی چندان نیرومند است که سخت‌ترین احتیاط‌ها نیز نمی‌تواند راه بر آن ببندد.»
دیوید هیوم، " تاریخ طبیعی دین"، ترجمه‌ی زنده یاد حمید عنایت (با اندکی دخل و تصرف در گزینش لغات)

تأکید هیوم بر رابطه‌ی دیالکتیک و تأثیر و تأثر متقابل میان خداپرستی و بت‌پرستی بسیار دقیق و تأمل‌برانگیز است.
در نظر هیوم، واسطه‌هائی – هستی‌های میانجی - که میان انسان و خدا در تمام ادیان سر برمی‌آورد در بن و حاق خود، محصول میل و گرایش بت‌پرستانه‌ی آدمیان بوده و چیزی جز رجوع به شرک (پرستش ایزدان) نیست.
یاد تخطئه‌ی تیزبینانه‌ی متکلمان عامة همچون ابن‌تیمیه نسبت به تقدیس اولیاء در میان مذاهب اسلامی و خصوصا امامیة (شیعه) افتادم. این پاسخ هم که ما آنها را خدا نمی‌دانیم و نمی‌پرستیم بلکه صرفا به آنها توسل می‌جوئیم، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. تمام بحث بر سر همین است که به‌جای اظهار نیاز و توسل به خداوند، به چنین واسطه‌هائی چنگ می‌زنید و در استغاثه و ستایش نسبت به آنان آنقدر پیش می‌روید که جائی برای خداوند باقی نمی‌ماند و خدای برتر، عملا در میان این هیاهوهای شرک‌آمیز، گم می‌شود.
یاد جعل نمادهائی چون کعبه و حجرالأسود (سنگ آسمانی!!!) افتادم. از تیزبینی خداوند بود که برای نوازش امیال بت‌پرستانه‌ی آدمیان، صوری محسوس و مادی را به نشانه‌‎ی حقیقتی معقول و ماورائی، در مقابل دیدگان‌شان قرار داد. جعل چنین صوری در ادیان سامی در هر سه نسخه‌اش وجود دارد. گرچه تجسد مسیح با کعبه‌ی مسلمین و یا معبد اورشلیم یهود، تفاوت‌های ظریفی دارد اما در بن و جوهره هدفی جز ارضای گرایشات شرک‌آمیز آدمیان در بر ندارد.

۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه

تشیع و ارتدوکسی - بخش دوم

يكشنبه، 2 شهريور، 1382

ارتدوکسی و تاريخ دين

دوست عزيزی به نام "حميد" اشکالاتی رو به يادداشت چهارشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۲ (تشيع و ارتدوکسی) بدين شرح طرح کرده‌اند:
"آيا اين که علی می‌گويد: خداوند در ذات عقول آدميان با آنها سخن می‌گويد دعوت به جمود فکری ست؟ مرز ميان اديان و تاريخ اديان ، مرز ظريفی ست....راستی چگونه با متن مقدس چونان کتاب تاريخ مواجه شدی و ميثاق را مورد ترديد که نه، انکار قرار داده‌ای؟ ...دوستت دارم و می‌ستايمت..." و اما پاسخ من:
اولا: گويا مراد من از اصطلاح "ارتدوکسی" (Orthodoxy) به‌درستی فهم نشده است. اگر تفسير صحيح از مفاهيم مهم و سرنوشت‌سازی چون: ايمان، توکل، اميد، آرزو، آرامش، سعادت، شقاوت و... همان‌هائی باشد که در سخنان پيشوايان امامية آمده است و فقط در اين چهارچوب قابل قبول باشد، آنگاه يک متدين به آئين تشيع (که سخن ائمه برايش حجت است) هيچ احساس نيازی به اطلاع‌يافتن از تفاسير متفاوت، نو و پژوهش‌های عقلی ـ فلسفی و تدقيقات کلامی که درباره اين مفاهيم در طول تاريخ و حداقل در پانصد سال اخير ( در زمينه‌های مهمی چون: فلسفه دين، روانشناسی دين و...) انجام گرفته است، پيدا نمی‌کند. تا چه رسد به آنکه خود نيز وارد عرصه تفکر و پژوهش در باب آنها شود!!! اگر واقعا سخنان معصومين [که اثبات عصمت آنها در معرفت‌شناسی، چيزی نزديک به محال است] در باب مفهوم مهمی چون "ايمان" فصل‌الخطاب و واجب‌القبول باشد، برای شما مفهوم "ايمان" امر حل شده‌ای خواهد بود و ديگر چه احساس نيازی به تفکر و نوانديشی درباره آن پيدا می‌کنيد؟!
سهل است که تفاسير متفاوت و نو در اين باب، نوعی "بدعت" هم بشمار آيد [کما که موضع‌گيری عالمان دين در طول تاريخ، در برابر تفسير های جديد و نهضت‌هائی که در صدد بازفهمی مفاهيم کليدی دين بودند، چيزی جز تکفير و صدور حکم "ارتداد" نبود] و ارتدوکسی (جمود فکری ـ کلامی) چيزی جز اين نيست.
ثانيا: سخن علی‌بن‌ابي‌طالب را نمی‌فهمم. خصوصا عبارت "ذات عقول آدميان". گو اينکه من چندان هم به "ذات‌انگاری" (essentialism) باور ندارم (برای اطلاع بيشتر به يادداشت پنجشنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۲ ساعت ۲۲:۲۷ مراجعه کنيد). اما اگر منظور اين باشد که وجود خداوند را می‌توان با ادله عقلی به اثبات رساند، من چنين ادعائی را قبول ندارم.
ثالثا: تنبهی که در باب تفاوت ميان "دين" و "تاريخ دين" داده شد، بسيار مهم و ارزشمند بود و البته من نيز به آن بی‌توجه نبودم.
شک نيست که (ارتدوکسی) روندی است که در سير رشد و تحولات تاريخی "دين" به وقوع می‌پيوندد و لذا امری است مرتبط با "تاريخ دين" نه خود دين.
اما اين "راست‌کيشی" عواملی هم دارد، که مهم‌ترين عامل آن وجود آتوريته‌ها و مراجع غيرقابل‌نقد در ميان هر دين و مذهب است و اين ديگر چيزی نيست که به تاريخ دين ربط يابد، بلکه مستقيما به خود دين راه می‌برد.
به‌تعبيری عصمت پيشوايان امامية، چيزی نبوده که ساخته و پرداخته عالمان شيعه در طول تاريخ باشد [ گرچه به آن شدتی که ما اکنون به عصمت باور داريم، قطعا در صدر اسلام و قرون اوليه‌ی آن، چنين باوری خود نوعی بدعت بشمار می‌آمد!!! حتی در ميان اصحاب خاص ائمه. و اينجاست که به يکی از حقايق عبرت‌انگيز و نکات شگفت‌آور "تاريخ اديان" می‌رسيم: در طول تاريخ دين، کفر يک دوران، ايمان دوران ديگر بوده است] بلکه عصمت ائمه چيزی است که مستقيما از خود "کتاب و سنت" (متون مقدس دينی و مذهبی) اخذ شده است و لذا امری است مرتبط با خود "دين" نه تاريخ آن.
رابعا: نمی‌دانم مراد ايشان از "ميثاق" چه بوده که از جانب من مورد انکار قرار گرفته است.
[در اينجا لازم می‌دانم که از "حميد" عزيز، بخاطر انتقاداتش سپاسگزاری کنم.]

۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه

تشیع و ارتدوکسی - بخش اول

چهارشنبه، 29 مرداد، 1382

"ساتگين" عزيز، در مورد يادداشت يکشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۲، اشکالی رو بدين شرح مطرح کرده:
"نيانديشيدن رو به شيعه‌ها محدود نكن. خود ما هم درصدی از اين رفتار رو داريم! مگه ما چقدر می‌تونيم بيانديشيم و تازه چقدر گستره‌ی عقل‌مون با اونچه كه توی واقعيت وجود داره می‌تونه برابری كنه!؟ "
بايد بگويم مراد من اصلا اين نبود که "عدم تفکر" را به شيعيان محدود کنم و يا اينکه امثال من، که حساب خود را از شيعيان جدا کرده‌ايم، تا چه حد به خود فرصت انديشيدن می‌دهيم و يا اصلا اذهان ما آدميان تا چه حد ظرفيت برای تفکر و عمق‌بخشيدن به "تاملات شخصی" و قدرت انطباق آن با واقعيت خارجی را دارد.
بلکه مقصود من آن بود که اساسا بر سر راه تفکر و پرسشگری ( که جوهره مکتب "اعتزال" است) در ميان شيعيان، موانع "درون‌دينی" بسيار قوی وجود دارد. حتی قوی‌تر از موانعی که در ميان اهل تسنن است و به‌همين دليل، ارتدوکسی (Orthodoxy) و جمود فکری ـ کلامی در ميان شيعيان، زودتر از عامة (اهل سنت) به‌وقوع پيوست [در حالی که غالب اهل سنت، تحت پوشش فکر "اشعری" هستند و انتظار آن بود که واقعه به‌عکس رخ دهد و عامة زودتر گرفتار اين حالت شوند. اما جالب آنکه شيعيان اشعری‌ستيز، سريع‌تر از اهل سنت گرفتار ارتدوکسی شدند!].
دليل اين امر هم واضح است. زيرا اهل سنت تنها يک آتوريته (Authority) دارند: "محمدبن‌عبدالله". اما شيعيان چهارده آتوريته و "مرجع فکری" دارند و هر چه تعداد آتوريته‌ها [که سخنان‌شان بدون چون و چرا پذيرفته می‌شود و در برابر گفتارشان بايد "تسليم محض" بود] در يک دين و مذهب بيش‌تر شود، روند ارتدوکسی و راست‌کيشی تشديد شده و "رکود کلامی" در ميان پيروان آن دين و مذهب سريع‌تر بوجود می‌آید.
[بايد اعتراف کنم که ادامه پيدا کردن اين بحث را مديون ساتگين هستم.]

۱۳۸۲ مرداد ۲۶, یکشنبه

دو گزین‌گویه

يكشنبه، 26 مرداد، 1382

"هايدگرستيزی" امثال عبدالکريم سروش و "هايدگرپرستی" امثال رضا داوری: نمونه‌ای از حماقت، تعصب و زوال انديشه در ميان ايرانيان.
.....................................
اگر جائی نام "اماميه" را در کنار "معتزله" ديديد، بدانيد که جز ژست "عقل‌گرائی" شيعيان چيز ديگری نيست. اساسا روح "اعتزال" و پرسشگری در ذهن و ضمير يک شيعه واقعی و تمام‌عيار، هرگز امکان بروز و ظهور ندارد.