‏نمایش پست‌ها با برچسب زن‌اندیشی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زن‌اندیشی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

Adoration of feminine beauty

آدم برود جایی که از این تن‌ها باشد، فقط هر روز این‌ها را ببیند و همین، هیچ کاری هم نکند. این تن‌ها را ببیند و حتی تنها باشد. لذت تماشاگری راز سر به مهری است که به باور من فقط آنانکه با ذهن/ذهنیت و فرآورده‌های‌ش همچون خیال‌آفرینی، وهم‌اندیشی و به‌ویژه جدایی از حس لامسه انس دارند، قدرش را می‌دانند. تنها آنان توانایی می‌یابند تا ژرفای چنین لذتی را ذره ذره بچشند. باید بتوانی همانند فرازی درخشان از فیلم «فراسوی ابرها»ی آنتونیونی دست بکشی اما لمس نکنی، تن را ستایش کنی اما آنرا نداشته باشی... و این عین زندگی است.

پس‌نوشت:
امروز ششم آوریل ۲۰۱۵ است و من اینجا به‌روشنی اعتراف می‌کنم که در این نوشتار مهمل گفته‌ام و جنس یاوه‌ای که نگاشته‌ام (چنانکه آموزگاری یکتا در فرآیندی شهودی به من یاد داد) چیزی جز ریاضت به‌ارث‌رسیده از خطه‌ی باستانی خاورمیانه نیست و دست‌کم اگر دو قید «هر روز» و «هیچ کاری» را نمی‌آوردم، چه‌بسا راه گریزی از این پی‌نوشت می‌بود. وانگهی، چه بهتر که مطلق‌گویی و زهدنویسی کردم تا روزی رند عالم‌سوزی خطای مرتکب‌شده را پیش چشمان‌م بیاورد.

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

دنیای بیگانه‌ی زن

1. برخی سویه‌های دنیای زنانه برایِ من همیشه توجیه‌ناپذیر بوده است. هنوز هم در شگفت هستم که چرا این جنس همیشه خودش برای خودش مسئله بوده است! چرا یک زن همیشه سرگرمِ خود، به‌مثابه‌ی ابژه و شیء، است؟
اینهمه خوددرگیری و خودکاوی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا این انبوهِ احساس‌نویسی‌ها نشان از جزر و مدِ پرشتابِ درون ندارد؟ چگونه چنین وجودِ پرآشوبی می‌تواند بر ذهنِ خود سامانِ منطقی برقرار سازد؟
درگیریِ احساسیِ زن حتی زمانی که معطوف به دیگری باشد، باز خودِ او را موضوعِ تردیدها و پرسش‌های درونی می‌سازد. نمونه‌اش ماجرای شیرینِ عشق (1) برای این جنس است. پرسشِ «آيا من او را دوست دارم؟» که هر زن هزاران بار از خود می‌پرسد، شاهدِ رسایی ست بر حضورِ پر رنگِ وجودِ او در تردیدی که از احساسِ خود نسبت به دیگری در می‌افکند. این پرسش از عشق به دیگری، به‌فرجام به پرسش از اساسِ احساسِ خودِ زن راه می‌برد. جزر و مدهای درونی، همیشه پاسخِ آن پرسش و پرسش‌های مشابه را دگرگون می‌سازند. سردرگمیِ عاطفیِ این جنس، فرجامِ گریزناپذیرِ چنین شاکله‌ی وجودی است.
روشن است که قصدِ من انکارِ وجودِ این تردیدها و خوددرگیری‌ها در جنسِ مرد نیست. اما گمان نمی‌کنم کسی تردیدی داشته باشد در اینکه بسامد و فراوانیِ چنین حالتی در جنسِ زن چنان است که می‌توان آن را وضعِ طبیعیِ این جنس نامید.
وانگهی ماجرا تنها به خوددرگیریِ احساسی پایان نمی‌یابد بلکه تنِ زن نیز خود نمونه‌ی فیزیکالِ جزر و مد است؛ دوره‌های خون‌ریزی و تنفر از خویش. اکنون تن و احساس / بیرون و درون هر یک بر دیگری زخم می‌زند و فرآورده‌اش وجودی چنین پرآشوب است که لحظه‌ای به خود و همگان عشق می‌ورزد و آنی دیگر از خود و همگان بی‌زار است.
باری، آزمونِ ادعای این نوشتار بسیار ساده است. اگر به دور و برِ خود در همین مجازستان نگاهی بیندازیم با شمارِ سرسام‌آوری از وبلاگ‌های این جنس روبرو می‌شویم که لبریز است از احساس‌نوشته‌ها و یادداشت‌هایی که بیش‌تر و در بدترین حالت گزارشِ روزانه از زندگی و روابطِ شخصی یا در حالتِ بهتر روایتِ کمابیش زیبا از حس‌های درونی و تصویرِ جزر و مدهای فردی و در بهترین حالت ساختنِ صورتی کلی از حسی جزیی و نگارشِ تابلوییِ ماندگار از رابطه‌ای گذراست. البته از این نوعِ اخیر تنها دو نفر دیده‌ام یا شاید هم فقط یک نفر (و یا حتی هیچکس؟). اما باز هم باید گفت که اندک چیره‌دستان در نگارشِ نوعِ سوم نیز بیش‌ترِ نوشتارهایشان از نوعِ اول یا دوم است.
2. خوددرگیری از منظرِ من دو گونه است: مثبت و منفی.
خوددرگیریِ مثبت در پایان به خودسازی می‌انجامد و خوددرگیریِ منفی به خودویرانگری.
گمانِ من بر آن است که خوددرگیریِ زنانه از نوعِ دوم است. زن خود را می‌کاود اما فرجامِ این کاوش کمتر سویه‌ای از شخصیتِ او را نزدِ خودش روشن می‌سازد و آنچه من دیده‌ام جز این نیست که در پایانِ این خودکاوی، اگر به ابهام‌ها و سردرگمی‌های زن نسبت به خودش افزوده نشده باشد، چیزی هم از آن کاسته نگردیده است.
3. این چرخه‌ی بی‌پایانِ خودکاوی، خوددرگیری و در نهایت باز هم پابرجاماندنِ خود به‌مثابه‌ی ابژه‌ای تاریک نزدِ خویشتن، نه تنها مطلوب/مثبت نیست بلکه جای چندانی برای ژرف‌نگری‌های منطقی باقی نمی‌گذارد. بدونِ اینکه بخواهم حکمی کلی صادر کنم باید بگویم که بسیاری از افرادِ این جنس جهانی دارند سراسر متفاوت از جهانِ اندیشه‌. اینجا دیگر بحثِ استعداد مطرح نیست که سخن از دو گونه وجود و زیست‌جهانِ بیگانه از یکدیگر است. استعداد زمانی طرح می‌شود که این دو جهان بر یکدیگر منطبق باشند. به‌عنوانِ نمونه می‌توان گفت که بسیاری از مردان استعدادِ فلسفه‌ورزی ندارند اما در موردِ زنان چنین سخنی بی‌معنا است. زنان از جهانی یکسره دیگرگون آمده‌اند.
4. من به‌ژرفی باور دارم که بدبینیِ فلسفی و زیستِ فیلسوفانه با خوش‌بینیِ عرفی و زیستِ سرخوشانه هرگز سازگار در نمی‌آید و به‌همان ژرفی باور دارم که هیچ زنی در ناامیدانه‌ترین آناتِ زندگی‌اش نمی‌تواند یک بدبین باشد و البته وارونه‌ی این گزاره درست نیست. یعنی مردانِ بسیاری هستند که در خوش‌بینی و یا حتی گونه‌ی پیش‌رفته‌اش یعنی بلاهت، گوی سبقت از زنان ربوده‌اند. اما بزنگاه اینجاست که ما در تاریخِ اندیشه، بسیار مردانی داشته‌ایم بدبین؛ در ژرف‌ترین لایه‌های وجودی.
5. داوری‌های تا بدینجا به‌هیچ‌رو ارزش‌گذارانه نبود؛ توصیفی بود از زن آن‌سان که من شناخته‌ام و روحیاتِ این جنس تا جایی که من درک کرده‌ام. شاید فرازِ «خوددرگیریِ منفی» به‌ظاهر تنها ارزش‌گذاریِ این نوشتار باشد. اما گمانِ من بر آن است که شادی، شور و شیداییِ انکارناپذیرِ جنسِ زن نسبت به زندگی، جهان و انسان، سرچشمه‌هایی دارد هماغوش با همان درگیری‌های پرتلاطمِ احساسی، خودکاوی‌های ویرانگرِ پیاپی و بی‌پایان، جزر و مدهای درونی و در نهایت تمنای زیر و رو شدنِ زندگی و هیجانِ روزمره.
جهانِ ناآشنا و توجیه‌ناپذیرِ زنان است که زندگی را قابلِ تحمل می‌گرداند.
شورِ پایان‌ناپذیرِ درونِ یک زن است که مرهمِ زشتی‌ها و درندگی‌های دنیایِ بیرون می‌گردد.
یک زن چه‌بسا بتواند یک بدبین را از فرجامِ خودکشی برهاند، نه از آن رو که زیستن را توجیه‌پذیر سازد (چرا که گفتم جهانِ زن از جنسِ توجیه‌پذیری نیست چه رسد به توجیه‌پذیرساختن) بلکه از آن رو که زیستن را تنها و تنها جای‌گاهی از جنسِ زیبایی بخشد تا بتوان برای زمانی نه چندان دراز، بر آن ایستاد و فرو نیفتاد.
6. با وجودِ آنچه در بابِ ترسِ زنان گفته‌اند، من گمان دارم که این هراس (2) نیز بیش‌تر درونی ست تا بیرونی و دستِ بر قضا شیدایی و توجیه‌ناپذیریِ جهانِ درونیِ زن، بسیار بیش از جهانِ خشک و چرتکه‌ایِ مرد توانِ ریسک‌پذیری در شکستنِ زندانِ اجتماع و بی‌پروایی در پشتِ پا زدن بر زندگیِ قراردادی را دارد.
جهانِ زنان نسبت به چرخه‌ی بی‌معنای زندگیِ اجتماعی سرکش‌تر است و جهانِ مردان رام‌تر.


(1) البته به‌تعبیرِ زیبا و باریک‌بینانه‌ی اریک ایمانوئل اشمیت در نمایشنامه‌ی «مهمانسرایِ دو دنیا»، زنان نه در جستجوی عشق که در تمنای ماجرای عاشقانه سیر می‌کنند.
(2) در بابِ تفاوتِ ترس و هراس چنین گفته‌اند که سببِ چنین حالتی در اولی روشن/دانسته و در دومی مبهم/نادانسته است.

مخلوق‌نوشته‌های مرتبط:
رازِ تنِ زن
عشق به توانِ تباهی
پس‌نوشت:
بازتابِ این نوشته و پاره‌ای از نظرهای خوانندگان را در
بالاترین می‌توانید ببینید.

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

راز تن زن

- می‌گویند آنچنان که مرد از خیانتِ زن ویران می‌شود، زن از خیانتِ مرد ویران نمی‌شود. آن جمله‌ی مشهور را هم لابد شنیده‌اید که «مرد تنِ زن را می‌خواهد و زن قلبِ مرد را.» حالا البته درست است که هر دو هم تن و هم قلب را می‌خواهند اما مسئله این است که کدامیک کدام یکی را بیش‌تر خواهان است. گویا زن ترجیح می‌دهد که مردش در عینِ رابطه با روسپیان، تنها به او اظهارِ عشق کند تا اینکه معشوقه‌ای برای خود دست و پا کند و مرد ترجیح می‌دهد که زنش در عینِ اظهارِ بی‌علاقگی به او، تنِ خود را در اختیارِ هیچ‌کس جز او قرار ندهد تا اینکه در عینِ اظهارِ عشق به او، با دیگری نیز هم‌بستر شود. طبعاً حالتی که فرد (زن یا مرد) تن و قلبِ شریکِ جنسیِ خود را توامان از دست دهد، ویران‌کننده‌ترین حالت خواهد بود.
- تنِ زن رازآلود است. اگر هم نبوده، تاریخ در این تن تا جایی که توانسته رمز و راز چپانده است. در واقع نگرشِ مرد به زن همیشه با ابهامی تقدس‌گونه همراه بوده است.
- خشونت نسبت به روسپی‌ها سرچشمه‌اش از همین جاست. روسپی از تنِ زن راز بر می‌گیرد. مردِ تشنه‌ی زن، به‌راحتی تنِ زن را در اختیار دارد ولی تاریخ در نهادِ این مرد طلبِ راز از تنِ زن را نیز قرار داده است. حال تعارض شکل گرفته: چیزی را به‌دست آورده‌ای که هم دوست داری و هم دوست نداری به این سرعت و سادگی در اختیارت قرار گیرد؛ غریزه دوست‌داشتنی‌اش می‌کند و کهن‌الگو دوست‌نداشتنی.
- راززداتر و تاثیرگذارتر از روسپی‌گری، تولیداتِ پورن است. تفاوت در آن است که روسپی را تو تجربه می‌کنی ولی پورن صرفاً برایِ دیدنِ تو ساخته می‌شود. اهمیتِ عینیِ روسپی و ارزشِ ذهنیِ پورن را چه‌بسا بتوان در کنارِ یکدیگر قرار داد. اما هر دو در آبجکتیفای/شیءواره‌سازیِ تنِ زن و اسطوره‌زدایی از آن با یکدیگر شریک‌اند. [نیاز به گفتن نیست که تنِ مرد گویی از آغازِ تاریخ شیءواره گشته بوده یا چه‌بسا از اساس چیزی جز همان شیء نباشد.]
- همین رازِ تنِ زن است که انبوهی از رفتارهای خشونت‌آمیز را نسبت به این تن در تاریخ پدید آورده است. سنگسار یا سایر مجازات‌های وحشیانه نسبت به زن، خیانت به رازی تلقی می‌شود که زن با توهم آزادی نسبت به تنِ خود، مرتکبِ آن شده است. راز همیشه مقدس بوده است. راز را نباید افشا کرد و عیان ساخت. راز همیشه در پرده بوده است. در واقع تنِ زن در چنبره‌ی چنین تقدسی گرفتار است و سرپیچی از استلزاماتِ این نگرشِ رازورزانه، تاوانی جز جانِ زن ندارد.
- از بزرگ‌ترین دستاوردهای دنیایِ نو یکی همین حقِ آزادیِ زن نسبت به تنِ خویش است؛ حقی که در جهان‌بینیِ سنت به‌طور کامل از زن سلب شده بود. آزادیِ زن نسبت به تنِ خود، پیامدی جز سلبِ تقدس از این تن ندارد. تقدسِ دینی نسبت به تنِ زن دقیقاً نفیِ احترامِ مدرنِ این تن است. آن تقدس برایِ دین است و این احترام برایِ زن. تقدسِ دینی از بن و بنیاد تنِ زن را نامحترم و پلید می‌شمارد. این نگرشِ منفی به تنِ زن البته به‌نحوی مزورانه در پوششِ انبوهی از لفاظی‌های مهمل در بابِ ارزش و حرمتِ جایگاهِ زن و زنانگی پنهان می‌شود. اما واقعیت چیزی جز این نیست: تنِ زن منشاءِ گناه است و زن همیشه گناهکار و مستوجبِ مجازات.
- معصومیت را از آغاز در باکرگی تعریف کردند. ارزشِ این بکارت و دست‌نخوردگی خواه‌ناخواه در ضمیرِ زن و مردِ فرهنگ‌های همچنان سنتی، ته‌نشین است. وای به روزی که مردمِ چنین خطه‌ای بخواهند از سنتِ زن‌ستیزِ خود جدا شوند و به جهانِ مدرنی پا بگذارند که زن و ارزشِ زن در آن تعریف و جایگاهی یکسره متفاوت دارد! در اینجا ادعاهای مدرن در عینِ رفتارهای سنتی سر بر می‌آورد. قربانیِ نهایی باز دخترانی هستند که ارزشِ آن‌ها (برای ازدواج) با بکارت سنجیده می‌شود آنهم توسطِ پسرانی که خود تا پیش از تصمیم به ازدواج، مدعیِ بی‌اهمیت‌بودنِ بکارت می‌شدند. پسر در چنین فرهنگی بخواهد یا نخواهد، بداند یا نداند "یک دروغِ بزرگ" بیش نیست. ماجرای دوخت و دوز و سوءِ استفاده‌هایی که توسطِ جراح صورت می‌گیرد، تنها یکی از نشانه‌های ملاکِ منحطِ چنین فرهنگی برای سنجشِ پاکیِ زن است. می‌توان از اساس آن پرده را نگاه داشت و ناپاک‌ترین زنِ عالم بود. اما این واقعیت با تمامِ سادگی و بداهتی که دارد، از جانبِ چنین سنتی موردِ بی‌توجهی قرار می‌گیرد. در واقع این فرهنگ چنان درمانده است که حتی برای پاکیِ موردِ نظرش نیز سنجه‌ی معتبری ندارد. دختر در این فرهنگ یا از لذتِ تن محروم است یا احساسِ گناه و دل‌نگرانی نسبت به ازدواج (در صورتِ تجربه‌ی این لذت) را با خود به‌دوش می‌کشد. پادوکسی که پسران و خصوصاً دخترانِ تربیت‌شده در چنین فرهنگی با آن دست به گریبان اند و آنارشیزمِ اخلاقیِ حاکم بر این فرهنگ که در نهایت با بهره بردن از همان احکامِ دینی بیش‌ترین دهن‌کجی را به احترامِ مدرن نسبت به زن می‌کند، از پیامدهای همان نگرشِ سنتی به زن است که البته چاشنیِ ادعاهای به‌ظاهر مدرن بر ویران‌گریِ آن بسی افزوده است.
در همین زمینه: عشق به‌توانِ تباهی
در نقدِ این یادداشت: رازی در کار نیست/ وبلاگِ قصه حاشیه‌ها

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

عشق به توان تباهی

- وقتی خودخواهانه به کسی دل ببندی، نه او را دوست داری و نه خودت را.
اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که معشوقه‌ات را می‌کشی تا بتوانی به زندگی افتخارآمیز و سرفرازانه‌ی خودت ادامه دهی.
وودی آلن تفاوتِ عشق و شهوت را نشان نداده بلکه تفاوتِ أصالت و میانمایگی را به‌تصویر کشیده است.

- کرکگور چه می‌گفت؟
تقبیح نگرش کام‌جویانه و شیفتگی ناپایدار در روابطِ رومانتیک و در مقابل تحسین عشق پایدار و التزام به تکالیفِ چیزی که ازدواج می‌نامند؟
برتریِ تعهدورزی در زندگی زناشویی در برابر بی‌تعهدیِ روابطِ صرفاً رومانتیک؟
خوب لااقل این بی‌تعهدی در این فیلم برایِ کریس منجر به تباهی شده است. (طبعاً منظور بی‌تعهدی‌اش در قبالِ رابطه‌ای ست که با "نولا رایس" داشت و در نهایت نیز بار سنگین و پرهزینه‌ی محقق ساختن چنین تعهدی را با کشتن نولا از دوش خود برداشت.) شاید کرکگور بنا داشته تمام آن التزام و تصمیم موجود در ایمانِ نامعقول‌اش را (و توجه کنید که نامعقول بودن در اینجا از دیدِ او نه تنها یک ارزش بلکه اساساً شرطِ لازم امکانِ چنین ایمانی‌ای ست!) به روابطِ انسانی نیز سرایت دهد.
درهرحال، گرچه انکار نمی‌توان کرد که در روابطِ صرفاً رومانتیک نیز می‌توان تعهد ورزید اما گویا حق به‌جانبِ کرکگور بوده که این "تعهد" را در پهنه‌ی ازدواج جستجو می‌کرده است.
هر چه باشد در غل و زنجیر قوانین این نوع رابطه، بیش‌تر متعهد هستید که متعهد باشید (بی‌شک منظور من تمسخر "تعهدِ هراس‌آمیز" است در قبالِ آنچه "تعهدِ خودانگیخته" می‌نامم) حال آنکه نامتعین بودن و عدم قطعیتِ روابطِ صرفاً رومانتیک (در نسبت با ازدواج) مجالِ کم‌تری برای چنین تعهدی و در مقابل فرصتِ بیش‌تری برای بر هم زدنِ توافقات و پیمان‌هایِ دو طرفه به‌دست می‌دهد.
اما آیا امکان ندارد یک رابطه‌ی رومانتیک کوتاه باشد و در عین حال متعهدانه و آیا بسیار پیش نیامده رابطه‌هایِ به‌ظاهر پایداری که هیچ نشانی از تعهد در آن نبوده است؟
راستی این "تعهد" دقیقاً به چه معناست و چه محدوده‌ای را در بر می‌گیرد؟

- هنوز هم نفهمیده‌ام که چرا در "عشق"، مفهوم "پایداری" و به‌تعبیری "نقش زمان" تا به این حد برجسته شده است.
یعنی اگر احساسی در یک لحظه آمد و در لحظه‌ی بعد هم رفت، عشق نبوده است؟
جالب آنکه این "عشق زمانمند" و تا به این حد کمیت‌گرا، در بیاناتِ مدعیانِ فرازمانی و معناگرایی بیش از همه به‌چشم می‌خورد.
زمانی به ذهن‌ام آمد که اینهمه تاکید از جانبِ روشنفکرانِ دینی بر "حرفِ نو زدن" و "تفسیر نو از دین ارائه دادن" بیش از هر چیز اسارتِ آنان را در انگاره‌ی پیشرفتِ مدرنیزم (میراثِ به‌جا مانده از هگل) نشان می‌دهد. انگاره‌ای که هم از جانبِ مدرنیست‌ها و هم از جانبِ همین ترادیشنالیست‌هایِ موردِ تمسخر این آقایان، به‌دقت و تیزبینی نقد گردیده است.
در بابِ عشق اما مسئله بغرنج‌تر است. اینهمه تاکید بر "مفهوم زمان" در عشق، از جانبِ مدعیانِ حقیقتِ فرازمان عجیب نیست؟
چرا "زمان" (به‌مثابه‌ی یک کمیت) تا به این حد در سرنوشتِ چیزی به نام "عشق" تاثیرگذار گردیده است؟

پی‌نوشتِ اول:
حال که بحثِ عشق و ازدواج شد، در این زمینه یادداشتِ کوتاه و در عین حال ارزشمندِ سعیدِ حنایی نیز خواندنی ست!
پی‌نوشتِ دوم:
مقاله‌ی آرش نراقی با عنوانِ "ملاحظاتی اخلاقی درباره‌ی خیانت در روابطِ زناشویی" به بحث طرح شده در اینجا از جهاتی وضوح و دقت می‌بخشد. و اما ملاحظاتِ من در بابِ این مقاله:
- از نظر من اینکه میانِ عشق و سکس دیوار بکشیم به‌مراتب قابل‌دفاع‌تر است تا اینکه بگوییم عشق و سکس جدایی‌ناپذیرند اما در آنِ واحد می‌توان عاشق چند نفر شد و انحصاریتِ عشق را از آن سلب کنیم. سابقاً نیز چیزی در این باب گفته بودم.
- از طرفِ دیگر این دقتِ آرش نراقی تامل‌برانگیز است که افسون‌زدایی از سکس، به افسون‌زدایی از همان عشق نیز منجر خواهد شد. عشق‌ای که رازآلود بودن‌اش منوط به نوعی رازآلودگی در رابطه‌ی جنسی ست. اما نقدِ من در اینجا بر سخن ایشان آن است که خودِ جنابِ نراقی که قیاس نیاز جنسی با گرسنگی را نامطلوب و مردود دانسته‌اند، در اینجا به‌نوعی به سکس از منظری صرفاً آبژکتیو نگریسته‌اند حال آنکه تمام بحث در این است که رابطه‌ی جنسیِ شورانگیز، پشتوانه‌ای از جنس عشق به‌همراه دارد و در مقابل می‌توان رابطه‌ی جنسی مکانیکی نیز داشت که صرفاً از رویِ میل غریزی (همچون گرسنگی) انجام می‌پذیرد. بنابراین من نمی‌پذیرم که تفکیک میانِ سکس و عشق و افسون‌زدایی از اولی، به افسون‌زدایی از دومی منجر گردد. از نظر من سکس را باید از دیدی سوبژکتیو تحلیل کرد.
- کوبنده‌ترین بخش مقاله در آنجاست که بیان می‌کند استدلالِ "نیاز به سکس چون نیاز به غذاست و ربطی به عشق ندارد" تنها از جانبِ مردان و به‌نفع نیازهایِ یک جنس طرح می‌گردد و همین مردان حق سیرابی جنسی توسطِ زنان را در بیرون از محدوده‌ی زناشویی، هرگز به‌رسمیت نمی‌شناسند.
تنها چیزی که آرش نراقی بیان نکرده آن است که استدلالِ "غیرانحصاری بودنِ عشق" گذشته از قیاس بی‌ربط عشق والدین به ده فرزند با عشق مرد به ده زن، دقیقاً از همان جهتِ سابق نیز موردِ نقد و صداقتِ بیان‌کنندگان‌اش محل تردید است. اتفاقاً در اینجا زنان به‌مراتب برایِ نوعی از عشق پلورالیستی/تکثرگرا مستعدتر هستند. همان مردان باز هم نمی‌پذیرند که زنِ‌شان به مردِ دیگری عشق بورزد و با او سکس داشته باشد در عین حال که به خودِ این مرد همچنان عشق خود را حفظ کرده و رابطه‌ی جنسی را نیز دارد. چرا که زنِ او در آنِ واحد عاشق دو مرد شده است. (البته گفتم که من "عشق غیرانحصاری" را نمی‌فهمم.)
- از نظر من برترین دقت و تیزبینی آرش نراقی در این مقاله مربوط به تقریر بحثی ست که به این نتیجه منجر گردیده است:
"شرطِ زیان دیدن این نیست که وضعیتِ بالفعل فرد بدتر شود یا فرد از زیانی که به او وارد شده لزوماً آگاه باشد. ... از نظر غالبِ ما صرفِ احساس رضایت در زندگی کافی نیست بلکه ما عموماً ترجیح می‌دهیم که احساس رضایتِ‌مان بر مبنایِ واقعیت باشد نه توهم."
- گرچه من مرادِ نویسنده از تعبیر "خانواده‌هایِ هسته‌ای" را نفهمیدم اما با او هم‌دل هستم که استدلالِ سوم وزنِ اخلاقی ضعیفی دارد و در مقابل استدلال‌هایِ اول و دوم جهتِ اثباتِ ناروا بودنِ روابطِ جنسی بیرون از حریم زناشویی، از استحکام بیش‌تری برخوردارند.
اما یک مسئله‌ی مهم در این بین نادیده گرفته شده است:
ممکن است شرائطی فراهم آید که مرد یا زن، روابطِ جنسی آزاد خود را با همسرش در میان بگذارد (و مهم آنکه در این فرض، دروغ و فریبکاری نیز به‌عنوانِ موانع اخلاقی این کار از میان می‌رود) و او نیز در نهایت به این امر رضایت داده و در عین حال در کنار یکدیگر خوشبخت باشند. مهم‌ترین بنیانِ استدلالِ نراقی به‌نفع حصر روابطِ جنسی در زندگی زناشویی، آزاردهندگی و دلسردیِ ویرانگری ست که برایِ یکی از طرفین حین اطلاع از خیانتِ شریکِ زندگی‌اش به او دست می‌دهد. حال اگر موردی باشد که چنین حسی لااقل در نهایت از بین برود، آیا باز هم روابطِ جنسی بیرون از حریم خانواده، از آن پس امری اخلاقاً مذموم خواهد بود؟

در همین زمینه: رازِ تنِ زن

۱۳۸۵ آبان ۱۰, چهارشنبه

الهه‌ی تن‌فروش

این شعر نمونه‌ی ایده‌آلِ یک انسان‎دوستی دروغین است.
در تک تکِ مصراع‌های آن به‌وضوح حس ترحم نسبت به روسپی موج می‌زند.
القابی چون "معصوم آتشفشان"،"الهه‌ی نور" و "کبوتر لطافت" تنها و تنها سرپوشی هستند بر نگاهِ سراسر تحقیرآمیز شاعر به روسپیان.
شعر از درون و ضمیر ناخودآگاهِ شاعر خویش پرده بر می‌دارد:
روسپی گناه‌کار است و انسانیتِ خود را معامله می‌کند و چنین موجودِ بیچاره و خطاکاری را باید به دیده‌ی ترحم نگریست. تمام تمجیدهای در بطن سرزنشگرانه‌ی شعر نیز در همین حال و هوا شکل گرفته است.
شاعر حتی در فرازهایِ پایانی از این نیز مفتضحانه‌تر نگاهِ خود را به روسپی عریان نموده است. او آرزوی زمانه‌ای را می‌برد که کسی دیگر تن‌فروشی نکند و از اسارت به‌در آید!
در چنین نگرشی روسپی متهم است اما شاعر این اتهام را در ظاهر به مردانِ روسپی فرافکنی می‌کند. روسپی تبدیل می‌شود به متهم ستم کشیده.
نگاه به روسپی از فراز قله‌هایِ ساختگی اخلاق و شرافت محصولی جز شعر چندش‌آور "فاحشه" پدید نخواهد آورد.
ترحم استعلایی موجود در چنین اشعاری حالِ تهوع به من می‌دهد!
پ.ن:
در تمام این مدت به این مسئله فکر می‌کردم که آیا وقتی کسی "نابودیِ تن‌فروشی" را آرزو می‌کند در حاق و جوهره‌ی خویش، جز نابودیِ "تن‌فروشان" معنی دیگری می‌دهد؟
کسی که آرزو می‌کند دزدی از بین برود آیا نابودیِ دزدان را آرزو نکرده است؟
کسی که آرزوی نابودیِ ظلم را می‌کند آیا جز نابودیِ ظالمان را خواسته است؟
تن‌فروش کسی ست که تن‌فروشی می‌کند و الا که دیگر تن‌فروش نبود و تبدیل به چیز دیگری می‌شد.
شاعر خواهد گفت من آرزوی آن دارم که هیچ‎کس تن‌فروشی نکند. اما واقعیت این است که تن‌فروشان همیشه بوده‌اند و خواهند بود.
تن‌فروشی بدونِ مصداق آن (تن‌فروش) هیچ معنایی نخواهد داشت.
از این رو گویا آرزویِ نابودیِ تن‌فروشی جز به این معنی نیست که مصادیق این مفهوم یعنی کسانی که تن می‌فروشند تا تن‌فروشی محقق گردد، نابود شوند.

۱۳۸۴ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

روسپی و عشق

میان ِ یک دختر و یک روسپی، فاصله‌ای جز "ابهام و رازآلودگی ِ عشق" نیست و هر زمان که این رازآلودگی از میان برود، دختر به‌راحتی می‌تواند به روسپی بدل گردد.
اما از آنجا که برای زنان رازآلودگی ِ عشق (همچون سایر چیزها) هیچگاه کاملا از بین نمی‌رود، هر روسپی نیز می‌تواند زمانی دوباره عاشق شود.

۱۳۸۲ فروردین ۹, شنبه

در بابِ حجاب - بخش دوم

شنبه، 9 فروردين، 1382

راستی، می‌دانيد حفظ عفت عمومی در اون قبيله به چی هست؟
حفظ عفت در اون قبيله به اين هست که هيچکس هيچی تنش نباشه.
يعنی همه بايد اونجا لخت مادرزاد باشند تا روابط جنسی معمول و متعارف در اون قبيله به هم نخوره.
يعنی قالب کارآمد در اون جامعه قالب تن و بدن انسانهاست، نه هيچی اضافه‌تر.

۱۳۸۲ فروردین ۸, جمعه

در بابِ حجاب - بخش اول

جمعه، 8 فروردين، 1382

من معتقدم حجاب شکل و قالب هميشگی برای حفظ عفت در جامعه نيست.
اين کاملا بستگی داره به اين که ما در مورد کدام جامعه با کدام شرائط فرهنگی و يا حتی اقليمی داريم صحبت می‌کنيم. حتی در يک جامعه واحد هم در زمان‌ها و شرائط متفاوت، حفظ عفت عمومی نياز به راه‌حل‌ها و قالب‌های کارآمدتر دارد.
به قول يکی، الان در برخی مناطق جهان هنوز اقوام و قبائل بدوی هستند که کاملا به طور لخت مادرزاد زندگی می‌کنند.
حالا اگر کسی با چادر و يا مقنعه بره اونجا، خوب اتفاقا مردان اون قبيله فقط دنبال همين خانم با حجاب می‌افتند.
فکرش رو بکنيد که اگر يک خانمی از قم بره اونجا چه بلائی سرش مياد!!!!!
لازم به توضيح نيست که اين رای يک پيش‌فرض داره و اون اينکه: فلسفه وجودی "حجاب" برای حفظ عفت عمومی جامعه هست. پس اگر يک وقتی يک فرم از حجاب کارکرد خودش رو از دست داد (مثلا چادر) يا اساسا اصل حجاب دچار اين ناکارآمدی شد (مثل وضع اون قبيله) بايد سراغ فرم ديگری از حجاب (در فرض اول) و يا از اساس سراغ قالب و راه حل ديگری رفت (در فرض دوم).