‏نمایش پست‌ها با برچسب مسیحیت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مسیحیت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

پدر، پسر و روح القدس

I
تا کنون به این اندیشیده‌اید که پدر عیسی ناصری (بر فرض وجود تاریخی پسرش) چقدر رنج کشیده است؟ فکر کنید فرزندی داشته باشید که به ناگاه خداوند ادعای پدری‌اش را کند. تکلیف چیست؟ کدام دادگاه می‌تواند حق حضانت فرزند را تعیین کند؟ کدامین محکمه بر فراز حق سرپرستی خدا قرار دارد؟ شوربختانه آن نجار نگون‌بخت با بد کسی طرف شده بود وگرنه شاید می‌توانست حق طبیعی پدر بودن‌ش را در برابر ادعای عجیب خداوند (بخوانید: پسر ناخلف‌ش) به‌دست آورد.

II
عیسی عقده‌ی آسمانی داشت؟ از اینکه پدرش آدمیزاد باشد احساس حقارت می‌کرد؟ وگرنه چرا فرزندی باید اینقدر بکوشد تا شجره‌نامه‌اش را مستقیماً و بی‌واسطه به خدا برساند؟

رونوشت: پولس قدیس

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

Bloody Nepotism


«که اینک باکره آبستن شده پسری خواهد زایید و نامِ او را عمّانوئیل خواهند خواند که تفسیرش این است: خدا با ما.»
انجیلِ متی 23:1

گرچه مسیح (از که سخن می‌گوییم؟ مسیحِ سامی یا مسیحِ گنوسی؟) و سرگذشتِ تاریخی‌اش (به روایتِ تاریخِ مقدس) سراسر از جنسِ پیامبرانِ ابراهیمی جداست و از میانِ انبوهِ پیام‌آورانِ سامی تنها کسی ست که توانست رویکردی کمابیش انسانی داشته باشد، اما بخواهیم یا نخواهیم بر زمینه و سنتِ سامی سر بر آورد و خواه ناخواه پدرِ آسمانی‌اش برای او از هر آدمی‌زاده‌ای عزیزتر بود. (گرچه در نهایت او را بر فرازِ صلیب تنها و درمانده واگذاشت و فریادش را نیز پاسخی نگفت.)
از جهتِ تفاوتش با گوهرِ تاریخِ سامی، او (یعنی مسیحِ پولسی) تنها موردی ست در این سنت که به هدفِ رهانیدنِ امتِ خویش از گناهان، به‌مثابه‌ی خداوند در تاریخ پای نهاده است. (خدای متجسد بیش‌تر رنگ و بوی یونانی دارد تا سامی و این زئوس بود که روی زمین راه می‌رفت نه یهوه.)
شاید تنها و مهم‌ترین تناقضِ شخصیتِ مسیح آن بود که تا همیشه میانِ تبار و روحِ خود سرگردان ماند؛ گاهی یهودی بود و گاه جهان‌وطن؛ گاهی خود را پادشاهِ یهود می‌خواند و گاه رهایی‌بخشِ جهانیان.
پارتی‌بازیِ کثیف عنوانِ زیرکانه‌ای ست برای سخنِ او: «هر کس مرا انکار کند، پدرم را انکار کرده است».

پس‌نوشت:
عبارتِ مذکور را چه‌بسا چنین هم ترجمه کنند: قوم‌پرستیِ خونین
داریوشِ آشوری (Nepotism) را به «آشناپروری» برگردانده است.

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جنگ‌ستیزی رادیکال و آگراندیسمان واقعیت

اول:
چکیده‌ی طومارِ مانی آن است که نوعِ مواجهه‌ی ما باید وابسته به شرائط و موقعیتِ تاریخیِ کنونیِ‌مان باشد. از همین‌جا به این نتیجه رسیده که مخلوق از سرِ ذوق‌زدگی در دامِ جنگ‌افروزانِ دستِ راستی افتاده و ویلدرس را نیز جایِ معصوم گرفته است. ادعای دوم که البته نادرست است و آن را به‌حسابِ هیجاناتِ منتقد واریز می‌کنم. اما ادعای اول که تمامیِ جملاتِ منتقد تلاش برای تئوریزه‌کردنِ آن است، خود سخنی ست کلی (از جنسِ همان که به ابوالفتحی نسبت داده؟) و خود آغازِ کلام است. در واقع اگر کسی (چون من) مدعی شد که این‌گونه کارها در نهایت به‌نفعِ چیزی ست که «شکستنِ تابوی تقدسِ اسلام» می‌نامد، باز سخن‌اش تخت‌بندِ شرائط و موقعیتِ کنونی ست اما از منظرِ خودِ او. چنانکه اگر مانی، کارِ ویلدرس یا کاریکاتوریست‌های دانمارکی را شعله‌ورساختنِ آتشِ جنگ و در جهتِ اهدافِ جنگ‌طلبان می‌داند، باز شرائطِ امروزین را صرفاً از دیدِ خودش نگریسته است. گمانِ این دوستِ منتقد به وجودِ ملاکِ عینی و روشن از توصیه‌ی کلیِ خویش، چندان اندیشیده نیست.
دوم:
راه‌کارِ ابوالفتحی در لزومِ رعایتِ آزادیِ بیان و حقوقِ بشر (طبعاً همان اعلامیه‌ی جهانی) به‌مراتب روشن‌تر، راه‌گشاتر و عینی‌تر از چیزی ست که مانی می‌گوید. چنان‌که گفتم هر کس از دیدِ خود به شرائطِ جهانی و منطقه‌ای می‌نگرد و برحسبِ اولویّت‌های ذهنی‌اش نسبت به رویدادها موضع می‌گیرد. اما اینکه مانی مدعی ست منظرِ ابوالفتحی نادرست است، چندان گرهی از بحث نمی‌گشاید و ناشی از خوش‌بینیِ منتقد نسبت به خدشه‌ناپذیر بودنِ منظرِ خود است. مشاهداتِ تصدیق‌شده‌ی او از حرف‌های مدعیانِ روشنفکرِ ایرانی کمابیش این خوش‌بینی را آفتابی می‌سازد. خصوصاً وقتی از نقلِ جمله‌ی ویلدرس به معصوم‌بودنِ او نقب می‌زند و در ادامه به‌نحوی متناقص و به تمسخر از «لزومِ توجه به گفته و نه گوینده» (در باورِ همان مدعیان) سخن می‌راند.
سوم:
جنگ‌هراسیِ مانی که در سراسرِ نوشته سلطه‌ی تام و تمامی بر نگاهِ او به مسائل دارد، از نظرِ من نامعقول است، خصوصاً زمانی که بخواهد اسلام‌هراسیِ غرب را نیز در همان راستا تفسیر کند. اما اسلام‌هراسی پدیده‌ی نوینی نیست؛ واقعیتی‌ست که امروزه تنها ملموس‌تر و روشن‌تر ظاهر شده است. ریشه‌یابیِ من از این اسلام‌هراسی هرگز به پروپاگاندای غرب علیهِ این دین به‌هدفِ تسلطِ نظامی بر خاورِمیانه منجر نمی‌شود. این‌گونه تحلیلِ ماجرا را به‌شدت سیاسی و سطحی یافته‌ام. اسلام‌هراسی ریشه‌های تاریخی و قدمتی بسیار بیش از نفوذِ نومحافظه‌کارانِ آمریکایی در نگرشِ اروپاییان به این دین دارد. دیدِ مانی به‌نحوی رادیکال، سیاسی ست در حالی که من از منظری فرهنگی و تاریخی به معضلِ «خشونتِ اسلامی» نظر می‌کنم. مباهاتِ منتقد به این‌که منظرِ او به شناختِ واقعیت منجر شده اما منظرِ دیگران کمکی به فهمِ واقعیت نمی‌کند، رنگِ رئالیزمِ خام دارد. «شناختِ واقعیت» از منظرِ مانی، چیزی جز همین ذهنیتِ سیاسیِ او نیست که تلاش شده به سطحِ واقعیت برکشانده شود.
چهارم:
مانی بارها و بارها تکرار می‌کند که «تحریک» هدفِ اصلیِ چنین کارهایی ست و خشمِ مسلمانان را همان واکنشِ مطلوبِ تحریک‌کنندگان می‌داند. مانی با دست به مسلمانان اشاره می‌کند که هوشیار باشید و در دامِ جنگ‌طلبانِ استعمارگر نیفتید. در واقع منتقد بر اساسِ همان جنگ‌هراسی و توهمِ توطئه، کلِ ماجرا را تنها از یک سو می‌بیند. اما این داستان طرفِ دیگری هم دارد و آن همین مسلمانانِ برافروخته هستند. به‌راحتی می‌توان (در جهتِ عکس) مدعی شد که ساختِ چنین آثاری مطلوبِ مسلمانانِ خشمگین است. («بنیادگرا» به‌کار نمی‌برم چون محدوده‌ای ترسیم می‌کند که امروزه به‌هیچ رو محدود نیست) آن‌ها نیز به‌دنبالِ بهانه‌ای برای به‌رخ کشیدنِ هویتِ اسلامیِ خود هستند. این یک رابطه‌ی کاملاً دوطرفه است. وانگهی مانی هرگز از خود نمی‌پرسد که چرا چنین آثاری در میانِ مسیحیان و حتی یهودیان چنین واکنشی برنمی‌انگیزد، پاسخ نمی‌گیرد و به رابطه‌ای دوطرفه و در نتیجه خشونت‌بار منجر نمی‌شود؟
پنجم:
سخنِ آخر و البته بنیادی‌تر آن است که چرا هنوز مسلمانان، انگاره‌ی قوی از «امتِ اسلامی» دارند؟ چرا با تاسیسِ نهادهایی چون «سازمانِ کنفرانسِ کشورهای اسلامی» به فکرِ اتحادِ آدمیانی از سرزمین‌ها و فرهنگ‌هایی به‌کل متفاوت به‌صرفِ اشتراکِ دین هستند؟ چرا دیگر چیزی به نامِ «مسیحیان» برای شهروندانِ هر یک از کشورهای غربی چندان معنایی ندارد؟ چرا دیرزمانی ست که «ملت» نزدِ مللِ باخترزمین بر «مسیحی» برتریِ تام و تمام یافته است؟ این فرودستیِ «هویتِ ملی» و تلاشِ مسلمانان جهتِ برساختنِ یک «هویتِ دینی» و تعریفِ خویش زیرِ پرچمِ «اشتراکِ دین» بسیار معنادار است. چنین انگاره‌ای از هویت، نشانه‌ی استمرارِ سیطره‌ی ذهنیتِ قرونِ میانه بر مسلمانان است؛ ذهنیتی که مدتهاست از جامعه‌ی مسیحیِ باخترزمین رخت بربسته است.
اسلام هنوز هویت‌ساز است؛ هویتی که به فرد در گستره‌ی جمع تشخص/تعین می‌بخشد. این همان کارکردِ «ملیت» است که دیر زمانی ست «مسیحیت» نزدِ مسیحیان عاجز از آن گردیده است. مسیحیت دیگر هویت‌بخش نیست. افزون بر ضرورتِ توجه به دیگر ویژگی‌هایِ منحصر به‌فردِ اسلام، تحلیلِ چراییِ این تفاوت میانِ دو دین، از نظرِ من، کُدِ مهمی برایِ فهمِ واقعیتی به نامِ «اسلام‌هراسی» است.
پس‌نوشت:
ادامه‌ی بحث را می‌توانید در اینجا دنبال کنید.

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

محمد، کاریکاتورها و کمدی آخرین پیامبر

اول:
وقتی کاریکاتورهای محمد برای اولین‌بار چاپ شد، نظرم این بود که کارکردی جز افزودن بر توهماتِ مسلمانان ندارد. خصوصاً در شرایطی که نقدهای جدی بر این دین به آستانه‌ی آگاهیِ متدینانِ به آن نرسیده و همه‌گیرنشده است. وانگهی به مرور این نظر کمابیش دگرگون شد. باید بگویم که تاثیر و نفوذِ نقدِ هنری به‌مراتب بیش از نقدهای آکادمیک و نظری است. من امیدِ نه‌چندان خوش‌بینانه‌ای دارم که این جنبشِ هنری، سرآغازِ همگانی‌شدنِ نقدهای علمی و فلسفی بر این دین باشد! هنر راهِ خود را می‌رود. فلسفه وعلومِ انسانی هم راهِ خود را می‌روند. اگر در زمینه‌ای یکی عقب مانده یا ثمره‌ی کارهایش نمودِ اجتماعی و عینی ندارد، دلیلِ موجهی نمی‌شود که دیگری هم دست نگه دارد. این دو راه از یکدیگر جداست و نه در طول که در عرضِ همدیگر قرار دارند. چه‌بسا پیش‌افتادنِ هنر، زمینه‌ی شکسته‌شدنِ تدریجیِ تابوی نقدِ تاریخ و آموزه‌های این دین را نیز در بینِ جوامعِ متدینانِ به آن فراهم کند. درست به‌همین دلیل که کاریکاتور در احساس و عاطفه‌ی فردیِ مسلمانان دگرگونی می‌آفریند، چه‌بسا بتواند مسیرِ پرخطرِ نقدهای نظری و علمی را نیز هموارتر سازد. گو اینکه تلنگرهای عاطفی غالباً به تردیدهای ذهنی نیز انجامیده است. گاه اجتماعِ خواب‌زدگان را تنها با شوک می‌توان بیدار کرد.
دوم:
خواندنِ مطلبِ ارزشمندِ دکتر کاشی پرسش‌های دیگری نیز در ذهنِ من ایجاد کرد. آیا به‌واقع پیامبرِ اسلام عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست؟ آیا تمسخرِ هنریِ محمد، حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ما را به نابودی خواهد کشید؟ گمان می‌کنم ایشان در این فراز إغراق کرده‌اند. پیامبرِ اسلام نه عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست و نه حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ایران‌زمین تخت‌بندِ مقدس یا پلید بودن‌ِ او ست. حیاتِ فرهنگیِ مردمِ این سرزمین پیش از اسلام زنده بوده و پس از اسلام نیز (هر چند با وقفه) به رشدِ خود ادامه داده است. اما در بابِ اهمیتِ پیامبرِ اسلام برایِ حیاتِ جمعی باید پرسید آیا عمومِ مردمِ ایران همچون ایشان تلاش می‌کنند تا خشمِ خود را از این حادثه فروبنشانند؟ آیا از بن و بنیاد خشمی در کار است؟ در همان ایامِ نخستین انتشارِ کاریکاتورها، دخو گفت که نوعی بی‌تفاوتی در جامعه‌ی ایران نسبت به این ماجرا (همچون دیگر رخدادها) به‌چشم می‌خورد. او از نوعی بی‌تفاوتیِ همه‌گیر سخن راند. اما من ترجیح می‌دهم این بی‌تفاوتی را به دین‌داریِ روادارانه‌ی ایرانیان برگردانم. نیکفر به‌درستی می‌گفت که توده‌ی متدینان و تاریخِ دین‌داریِ آنان بیش‌تر با استثناها سر و کار دارد تا با قاعده‌های دینی و به‌جای مرکز، بیش‌تر در حاشیه‌ی این تاریخ رشد و جریان داشته است. تاریخِ دین‌داری، خواه‌ناخواه تاریخِ بی‌دینی و سنتِ تعصبِ دینی ناگزیر سنتِ بی‌تفاوتیِ دینی را نیز در خود گنجانده است.
سوم:
نهایتِ استدلالِ مخالفانِ انتشارِ کاریکاتورها، آن است که ما مردمانِ مشرق‌زمین عموماً و ما مسلمانان خصوصاً با مللِ باخترزمین تفاوت داریم و جهان باید این تفاوت را به‌رسمیت بشناسد و در مواجهه با ما و مقدساتِ ما، این تفاوت را مراعات کند. مسیح را می‌توان تمسخر کرد چون او به جهانِ دیگران تعلق دارد و جهانِ ما را با آن‌ها فرسنگ‌ها فاصله است. جهان‌بینیِ ما را باید دیگران به‌رسمیت بشناسند. چرا که جهانِ ما (در نزدِ خودمان) هنوز مقدساتِ خود را مقدس و پیامبرِ خود را در والاترین مرتبه می‌بیند. وانگهی اولین پرسش در چنین حجت‌آوری آن است که چرا باید غربی‌ها یا نامسلمانانِ شرقی به‌صرفِ آنکه مسلمانان مقدساتِ خود را دسترس‌ناپذیر می‌دانند، به این جهان و جهان‌بینی دست نزنند ؟ در فرازِ پایانیِ نوشته‌ی آقای کاشی البته متوجه می‌شویم که بیش‌تر به‌سببِ مصالحِ عملی و پراگماتیک (جلوگیری از رشدِ بنیادگرایی و واکنشِ کورِ مللِ مسلمان) است که غربی‌ها از این‌گونه ناخنک‌زدن به مقدساتِ اسلامی برحذر داشته می‌شوند نه به‌سببِ مقدسِ بودنِ این معتقدات. در واقع این‌جا هم منطقِ فایده و عمل بر منطقِ حقیقت و نظر چیره گردیده است. نویسنده از توهین به پیامبرِ خود دلگیر است اما در عینِ حال ترجیح می‌دهد که این نارضایتی را در قالبِ ملزوماتِ عمل و موقعیت طرح کند تا استلزاماتِ نظر و ذهنیت. این‌ نوع دفاع از باورهای دینی که با دورشدن از خصوصیاتِ خودِ باور و پرداختن به نتایج و پیامدهای تقدیس/تمسخرِ باور همراه است، خود رویکردی غیرِدینی و کمابیش امروزین است.
چهارم:
«دولت می‌خواهد که شما به اسلام احترام بگذارید اما اسلام برای شما احترامی قائل نیست.»
خِیرت ویلدرس
قتلِ وحشیانه‌ی تئو ونگوگ به‌وسیله‌ی یک مسلمان چه‌بسا همچون شاهدی بر حقانیتِ نقدِ او به دینِ اسلام نگریسته شود. وقتی یک متدین به‌صرفِ وهنِ مقدساتِ خویش، خود را مجاز به کشتنِ یک انسان می‌داند باید هم در آموزه‌های آن دین به دیده‌ی تردید نگریست و هم دانست که عقب‌نشینی از حرکتی که آغاز گردیده، به‌معنای پذیرشِ تاثیر و نتیجه‌بخش بودنِ ترورهای دینی است. کارگردانِ هلندی به‌درستی می‌گوید که مشکلِ او نه با مسلمانان که با اسلام است. سرباز زدنِ رسانه‌های دولتیِ هلند از نمایشِ فیلمِ خِیرت ویلدرس و تلاشِ دولتِ هلند برایِ شکایت از کارگردانِ فیلم، خود بهترین نشانه‌ی ضعفِ دولتمردانِ این کشور و هراسِ آنان از خشمِ مسلمانان است. اما چرا این خشم وجود دارد؟ چرا چنان بی‌حد و مرز است که تا کشتنِ یک انسان پیش می‌رود؟ چرا باید این خشمِ متدینان را از خودِ دین جدا کرد؟ چرا باید به این خشم احترام گذاشت؟ چرا از ترسِ این خشم باید باز هم ذهنیتِ دینی را در خوابِ چندساله‌ی خود رها ساخت؟ البته پاسخِ این پرسش‌ها ساده نیست.

در همین زمینه:

۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه

درآمدی بر عهد جدید

پنج‌شنبه‌ی پیش سری زدم «انجمنِ حکمت و فلسفه» برای سخن‌رانیِ پیروزِ سیار در بابِ عهدِ جدید. پیروزِِ سیار به‌خاطرِ ترجمه‌ی عهدِ جدید، بر مباحثِ کتابِ مقدس کاملاً مسلط بود و گزارشِ خوبی از تاریخچه‌ی عهد و موضوعاتِ هر بخشِ آن عرضه کرد. در پایان هم جز یک طومار پرسشِ چرند از جانبِ یک آدمِ ذوق‌زده، باقیِ پرسش‌ها خوب و آموزنده بود. فضای انجمنِ حکمت و معماریِ ساختمان و حیات از آن‌جا که قدیمی ست، بسیار به دل‌ام می‌نشیند. در واقع من از این جور معماری‌ها کام می‌گیرم.

پی‌نوشت:
گزارشی از سخنانِ آن روز را می‌توانید در این‌جا بخوانید.