‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

غایب غایب غایب

کودکی بود
آن‌هنگام که یتیم شد؛
پدرش را گرفتند و دیگر پس ندادند.
روزها از پیِ روزها گذشت،
دخترک قد کشید؛
آراسته و زیبا شد.
انگار آرزوهای‌اش را به هیچ‌کس نگفت،
...
هفته‌ی پیش به آغوشِ پدرش بازگشت.

پس‌نوشت:
سکوتِ بیش‌ترینه‌ی وبلاگستانِ فارسی درباره‌ی کشتارِ هم‌میهنانِ بی‌پناهِ ما در «اشرف» شرم‌آور است! 

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

شهیدای شهر

چه بسیار دیدگانی که امشب برای آخرین‌بار خوابیدند
به امیدِ فردایی که آنان را برایِ همیشه با خود بُرد
به امیدِ فریادی که برای همیشه در گلوی‌شان لخته شد
و گورهای گمنام
با دامنی لکه‌دار
آبستنِ آرزوهای بی‌شمار شدند.
...
برای آسمانِ امیرآباد می‌نویسم
آنگاه که چشم‌های تو بی‌تاب بود.
از تاوانِ گناهِ پدران
سینه‌ات سوخت
و از آوارِ تباهیِ سخت‌جان
خون گریه کردی.
مرگِ تو را هر روز زندگی می‌کنیم
بُهتِ چشمانت را در هزاران دیده به‌یادگار گذاشتی
ما پرواز را از یاد برده بودیم
تو پَر پَر زدی
و مردمانی را بالِ رهایی بخشیدی.

پس‌نوشتِ اول:
«
22 مرثیه در تیرماه» با شعر و صدای شمسِ لنگرودی و دو ترانه‌ی «لالایی» و «سرزمینِ من» از دریا دادور، سخت با حال و هوای این روزها می‌خواند.
پس‌نوشتِ دوم:
در عبارتِ پایانی «مردمان» جایگزینِ «ملت» شد.

بازتاب در بالاترین و دنباله (1 و 2)

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

بزرگ‌مادر

آنقدر مهربان بودی که
فراموشت کردم.
چشمانِ پر از عشقِ تو
هنگامی که مرا می‌دیدی،
آغوشِ گرمِ تو
که روز به روز کوچک‌تر می‌شد،
صدای نحیف و دوست‌داشتنی‌ات
هنگامی که مرا می‌خواندی،
...
آنقدر ساده بودی که
فراموشت کردم.
آخرین دیدار،
سراسر سپید شده بودی!
گفتم: «انگار بر پوستِ خانم‌جان برف باریده است.»
مرا هنوز می‌شناختی
این را از خنده‌ی عاشقانه‌ات دانستم
از آن شور و مهری که بر چهره‌ات نشست.
اما دیگر سخنانت را نمی‌فهمیدم.
بس که از پسِ هر مصیبت
شکرگزار بودی،
روزگار زبانت را هم ستانده بود.
...
سجاده‌ی همیشه باز،
عطرِ گل‌های سفیدِ محمدی،
پشتِ خمیده‌ات که انگار همیشه در سجده بوده‌ای،
آن روزها هم نمی‌فهمیدمت
اما دنیای زاهدانه‌ات را تماشاگرانه دوست داشتم.
چقدر رنج کشیدی،
چقدر داغ دیدی،
روزگار همیشه میانه‌ی خنده‌هایت
بی‌رحمانه گریه دواند.
آنقدر عزیز بودی که
فراموشت کردم.
...
در این هفت ماه
افسوس به دیدنت نیامدم
یعنی نشد
برای همیشه دیر شد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

برای واپسین نگاهت

نگاهِ پریشانِ آرش در خزانِ زمستان
نگاهِ گرمِ فرزاد در سبزیِ بهار
نگاهِ ناپیدای دیگری در سوزِ تابستان
نگاهِ نگرانِ یک ملت در برگ‌ریزانِ پاییز
...
ماه‌های ما همه سرخ است
فصل‌های ما همه خونابه
در شورِ پیش از خردادِ خونین؛
نگاهِ پرامیدِ دل‌آرا
در سوگِ سالگردِ خردادِ خونین؛
نگاهِ پردردِ شیرین
...
و بربریتی که با مرگِ بی‌گناهان
زندگی می‌کند
...
اما از پسِ چشمانی که بسته می‌شود
هزاران دیده‌ی دیگر باز خواهد شد
و روزِ دادستانیِ وطن از تبهکاران
نزدیک‌تر
 
بازتاب در
بالاترین و دنباله

پس‌نوشت:
امروز چهارشنبه، بیست و هفتمِ مهرِ 1390 دارم این شعر را می‌خوانم و با خودم می‌گویم ده سالِ دیگر اگر گذارِ کسی به این یادداشت افتاد، آیا با این نام‌ها می‌تواند یادآوری کند کسانی را که نویسنده در ذهن داشته است؟ به‌هرحال بد نیست اینجا هویتِ کاملِ جان‌باختگان را بیاورم:
آرشِ رحمانی‌پور، فرزادِ کمانگر، دل‌آرا دارابی و شیرینِ علم‌هولی

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

ناجنس

من از جنسِ دیگران نیستم.
من از جنسِ هیچ‌کس نیستم.
«هیچ» شاید بهترین تعبیرِ زندگی‌ام باشد
و «هیچکس» رساترین بیانِ وجودم.
همگان ناشناس‌اند،
حتی برای خودم بیگانه‌ام.
نمی‌شناسم دیگران را
و حتی دیگر نمی‌خواهم بشناسم.
گویی سالهاست مرده‌ام
و بی‌آنکه بدانم
نعشِ خود را بر دوش می‌کشم.
مرده‌ی خود را چاره‌ای خواهم کرد
اما نعشِ دیگران را تاب ندارم.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

When your emotion demonstrated

سه روز پیش
پس از یکسال دوری
چهارمین دیدارِ ما بود.
اما چیزی در این میان
دگرگون شده بود.
تمامیِ صمیمیتِ صداهای‌مان
در چهره‌ها و حرکت‌ها
خودنمایی می‌کرد.
سه روز پیش
از پسِ چهار سال رابطه‌ای
که با شنیدن خو گرفته بود،
شنیده‌ها نشان دادند
که در دیده‌ها به اثبات می‌رسند.
صداهای بی‌نقاب
خود را در بی‌نقابیِ حضور
به رخ کشیدند.
حسِ یگانه‌ی یکرنگیِ در شنیدار
چه شکوهی می‌یابد
آنگاه که در دیدار موج زند!
نازِ لحن و صدا
چه خواستنی‌تر می‌شود
آنگاه که در حالتِ چهره، نگاه و دهان
خود را نقش زند!
آن حسِ جادویی؛
حسِ آشناییِ ازلی
چه زیبا در تو لبخند می‌زد!
لحظه‌های با تو بودن
آبستنِ جاودانگی است.

پس‌نوشت:
باز هم می‌گویم که شما دو نفر را از یک گل سرشته‌اند. گونه‌ی بودن در هر یک از شما با شگفتی تداعی‌کننده‌ی دیگری است.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

سرزمین کابوس‌ها

ای خاکِ خونین!
می‌شنوی؟
ناله‌ی واپسینِ جوانانت را.
می بینی؟
قلب‌های شکافته
و
تن‌های تجاوزشده را.
ای نفرینِ زمین!
بر ما مردمان چه می‌رود؟
این تاوانِ کدامین اشتباه است؟
و پادافرهِ کدامین بدی؟
ای سرزمینِ سختی‌ها!
آیا در پیشانیِ تو دورانِ آسایشی ننوشته‌اند؟
این حرام‌زادگان از کدامین دوزخ آمده‌اند؟
که اینچنین فرزندانت را می‌بلعند،
مغزِ جوانان می‌خورند
و
خونِ پاکِ مردمان می‌ریزند.
ای میهنِ نیمه‌جان!
رنجِ ساکنانِ خود را چگونه تاب می‌آوری؟
انبوهه‌ی ناراستی و رذالتِ حاکمان را؟
فریادِ دادخواهیِ مردان و زنان را؟
آهِ مادرانِ داغ‌دار را؟
و تنِ دلبندانِ‌شان را در قبرها؟
ای ویران‌وطن!
پس چه زمان
بر تنِ رنجورِ ما مردمان
دستِ نوازش خواهی کشید؟
ای ایران!
ای سرزمینِ خون‌های به‌ناحق‌ریخته!
و اندیشه‌های در گور خفته!
آیا از پسِ این سیه‌روزگار،
روشنای زندگی سر بر خواهد کشید؟
ای اقلیمِ خواب‌های آشفته!
هر بار از پسِ کابوس‌های این ملت
نیمه‌بیداریِ ما مردمان فرا می‌رسید.
این بار اما
ای جانِ وطن!
سرپناهِ جان‌های سراسر بیدار باش!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

Godfather

پدر مبارزه یادِ ما داد؛
پدرِ روحانی.
پدر از خودگذشتگیِ در راهِ هدف را به ما آموخت؛
پدرِ روحانی.
پدر جسارت و ایستادگی در برابرِ شاه را نشانِ‌مان داد؛
پدرِ روحانی.
پدر دین و دنیا را با یکدیگر هماغوش ساخت؛
معنویت و مادیت را؛
پارسایی و قدرت را.
پدر بود که اینچنین توده‌ها را شیفته‌ی خود ساخت؛
پدرِ روحانی.
پدر همه چیزِ ما بود.
پدر همه چیزِ ماست.
هر آنکس پدر را انکار کند،
خود را انکار کرده است.
اگر شاه سایه‌ی خدا بود،
پدر خودِ خدا بود؛
روحِ خدا بود.
پدر گفت اعدام کنید؛
پدرِ روحانی.
هر آنچه پدر می‌کرد درست بود.
مگر پدرِ مقدس و رهبرِ ملت می‌تواند اشتباه کند؟
مگرِ پدرِ ما می‌توانست اشتباه کند؟
مگر پدر همه چیزِ ما نبود؟
مگر پدر همه چیزِ ما نیست؟
چگونه پدر را انکار کنیم؟
نه! نمی‌توان چنین کرد.
هستیِ ما به هستیِ پدر گره خورده است؛
پدرِ روحانی.
آخر ما مگر فرزندانِ پدر نیستیم؟
ما یک خانواده بودیم.
ما یک خانواده هستیم.
پدر آموخت که جانِ هیچکس در برابرِ آرمانِ خانواده ارزشی ندارد.
پدر گفت اعدام کنید.
پدر همیشه راست می‌گفت؛
پدرِ روحانی.
پدر زنده است!
پدر همیشه زنده است!
خاکسترِ اعدامیانِ آن سال هم سرمه‌ی چشمانِ پرابهتِ پدر باد!

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

باز هم برای نازنین استادم

برخی آدم‌ها
محضری دارند
که تنها راهِ شناختِ‌شان
درکِ حضورشان است
در آناتِ زمان.
استادِ من
پیرمردِ نازنینی بود
که از بدبین‌ترین فیلسوفان
نسبت به زندگی
بدبین‌تر بود.
اما
دلسوزِ آدمیان بود
و باورمند به تنهاییِ انسان.
می‌گفت:
«زندگی بی‌رحم است
و هنرِ انسان، زندگی کردن.
زندگی یعنی ستیز.»
هرگز نفهمیدم خدایش که بود
و آیا اصلاً خدایی داشت؟
چهره‌اش
یادآورِ فلسفه‌ی آلمانی؛
همان بزرگی
همان ابهت
همان شکوه.
دردِ انسان داشت،
دردِ انسان‌بودن،
دردِ انسان ماندن.
می‌گفت:
«انسان دشمنِ خویش است.
و این تراژدیِ هولناکی ست؛
انسان
خود
نابودگرِ خویش را
بر دوش می‌کشد.»
دل‌نگرانِ فرهنگِ فرهیختگی بود
و سرزنش‌گرِ تباهیِ فرهنگِ ایرانی.
عرفانش عصیان‌گر بود
و اخلاقش انسان‌مدار.
خردِ انسانی را
ارزشمندترین ثروت می‌دانست.
می‌گفت مهم‌ترین مبارزه
کسبِ دانش است.
می‌گفت:
«ایران به معلم نیاز دارد
نه سیاستمدار
و این است
معنای روشنگری.»
آزاده زیست
و هرگز در برابرِ قدرت
سر خم نکرد.
می‌گفت:
«زمانِ شاه
دخترِ شایسته معرفی می‌کردند
و امروز
چهره‌ی ماندگار.»
نازنین پیرمردی
با تلخ‌زبانی‌ای
سرشار از مهر.
یادِ خنده‌های دلنشینش
نهیب‌های دردمندانه‌اش
و مهرِ بیکرانش به انسان
برای همیشه با من است!

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

برای نازنین استادم

به‌خاطر دارم روزی کلاس را با زمزمه‌ی «هو حسبی» شروع کردی
و من در حیرتی تمسخرآمیز نگاهت می‌کردم.
بعدها اما دانستم که برای تو اینشتین همان‌قدر جذاب است که الله
و کواین همان‌قدر بزرگ است که عطار.
درویش‌دل بودی و باریک‌بین؛
ستایشِ خدا را در دل داشتی
اما ذهنت سراسر پای‌بندِ تحلیلِ مفهومی بود.
شوریده‌حال بودی و منطق‌بین؛
گویی دلت جای دیگر در سماع بود
و ذهنت اینجا درگیرِ ارزش – صدقِ گزاره‌ها.
روزی در برابرِ تردیدافکندنِ من در شایستگیِ جهانی‌بودنِ دینِ محمد،
برایم از کُدهای اخلاقی سخن گفتی؛
کدهایی که در هر قوم و فرهنگی رمزگشاییِ خاصِ خود دارند
و گفتی نمی‌توان این کدها را نابود کرد.
گفتی که ایرانیان نیز این کدها را به فراخورِ فرهنگِ خود ترجمه کردند
و حاصل دینی شد که معجونِ مغان و مکه بود.
تو من را خوب شناختی.
من به برگردانِ این کدها نیز بدبین بودم.
در هر ترجمه‌ای عناصری از فرهنگِ مبدأ نیز خودنمایی می‌کنند.
تمامِ مشکل همین است که حضورِ سنگینِ آن کدها بر سرِ این سرزمین دوام یافته است
و در این میان شریعت خود کُدِ خویش است و برگردان‌ناپذیر.
اما تو خوش‌بین بودی
و سرخوش.
می‌گویند آدم‌ها هر یک دنیایی ناشناخته‌اند
و تو ناشناختنی‌ترین دنیای یک آدم را داشتی.
نازنین پیرمردی بودی که با هیچ سنجه‌ای نتوانستیم رفتار و گفتارت را پیش‌بینی کنیم.
خنده‌های کودکانه و بی‌ریای تو را در عینِ تمسخر دوست می‌داشتیم
و چهره‌ات را که گویی تازه از خانقاهِ دل فارغ شده
و به آزمایش‌گاهِ ذهن پای نهاده است.
هرگز ندانستیم که تو را در نهایت درویش بنامیم یا فیلسوف.
صریح و گاه گزنده سخن می‌گفتی اما همیشه با مهر و خنده.
همیشه در گفتارت یک آیرونی، یک اتفاق و یک ناخواسته وجود داشت؛
از ابله خطاب کردنِ چهره‌های ماندگار بگیریم تا یادِ داریوشِ فروهر.
رفتنت نیز همچون خودت ناگهانی بود.
و ما چه کنیم که گاهی دلتنگِ تو می‌شویم؟
خنده
خنده
خنده‌های دل‌نشینِ این پیرمرد
و نگاهِ ناگهان ماتِ او به نقطه‌ای مبهم در فضای کلاس
هرگز از یادم نمی‌رود.

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

نازلی دختر زئوس

آهنگِ زیبا
یادِ تو
آهنگِ مست‌کننده
یادِ تو
آهنگِ سیری‌ناپذیر
یادِ تو
آهنگِ خاطره‌انگیز
یادِ تو
آهنگِ تو
یادِ تو

۱۳۸۵ آذر ۲۳, پنجشنبه

نانای پیامبر

وقتی تو آمدی همه‌ی بلاگرها راست کردند.
آخر کسی چشم دیدن‌ات را نداشت.
اینهمه پشتکار!
اینهمه جای پا!
اینهمه فعالیت!
تو رژیم جانیانِ اسلامی را سرنگون ساختی.
و این تو بودی که مهدی جامی و بسیاری دیگر را افشا نمودی.
سوفیا و پیکوفسکی را با سعیدِ درهمی قیاس کردی،
و همه مبهوت ماندند وقتی فهمیدند تو و سعید از یک مادر زاده شده‌اید.
و البته هر دوی شما را به لطفِ خویش مبعوث ساختیم.
خواب‌های پیامبرانه‌ات را مثل و مانند نیست.
بر تو سنگ می‌زنند و دیوانه می‌خوانندت،
زیرا در دل‌های‌شان از تو می‌هراسند.
ولی آنان تو را از راهِ راست بازنخواهند داشت.
این مدعیانِ دروغین فرهیختگی را
و این مزدورانِ رژیم را،
و همانا پاداش تو نزدِ ما محفوظ است.
مضحکه می‌کنند که چگونه یک قورباغه‌ی پیر به پیامبری برگزیده شد،
اما تو همچنان ابوعطا بخوان!
و ما البته به معجزه‌ی خویش تو را نزدِ آنان به هیأتِ خارپشت درآوردیم.
و تو کابوس همه‎ی وبلاگستان گردیدی.
خود را بزرگ دار که ما تو را بسیار بزرگ کرده‌ایم،
در شبِ بعثت.
زبانِ چاروادارانه‌ات بارانِ بهاری ست
و تو خود شکوفه‌ی نشکفته‌ای که بارها شکافته‌ای
و ما باز هم به معجزه‌ی خویش شکاف‌های تو را بر هم نهادیم.
و خالص و مخلص، با تظاهر و دروغ همخوابه شدی،
و البته دروغ‌های تو را پاک و منزه ساختیم.
ای پیامبر ماده!
وبلاگستان تشنه‌ی توست،
تشنه‌ی باز بودنِ تو،
که بدطینت‌تانِ بیماردل آنرا تلوّن می‌نامند،
حال که تو ذهن‌ای رها و در حالِ پرواز داری.
آزادی را برای همه به ارمغان بیاور!
پرواز دسته‌جمعی را!
و ذهن پرنده‌ات را تا به آخرین قله‌های افتخار و پیروزی کوچ بده!
که عاقبت از آنِ پیامبران و پرنده‌مغزان است.

۱۳۸۵ مهر ۲۶, چهارشنبه

My Holy Mary

تو رفتی و من تنها ماندم.
شیفتگی در من منجمد شد،
و تا پایانِ عصر یخبندان باقی خواهد ماند.
شیفتگی یعنی عشق.
برایِ من شیفتگی یعنی عشق.
تو رفتی و خنده‌هایِ ویرانگرت را جا گذاشتی،
و سرمایِ دستان‌ت را،
و چشمانِ معصومانه‌ات را،
و آن صدایِ یگانه را،
و من را.
در این یک هفته من پر از امید بودم،
و الان لبریز از حسرت هستم،
و فردا تنها خاطره‌ی خنده‌هایت باقی خواهد ماند.
وقتی از شوپنهاور می‌گفتی من در تو غرق گشته بودم،
و تنها چیزی که نمی‌شنیدم همان حرف‌ها بود و اسم نحس شوپنهاور.
پس شوپنهاور و فروید را نیز با خود ببر!
اما کمپلکس رابطه‌ی پایدار در من باقی خواهد ماند.
مرسی!

۱۳۸۵ خرداد ۴, پنجشنبه

ایستگاه آخر - Intelligible Death


در این زمانه‌ی عسرت
که مرا به دلهره‌ی وجودِ مضاعف گرفتار ساخته،
واژه‌ها نیز گویی برایم اثیری گشته‌اند
و دست‌نایافتنی.
برای مدتی نامعلوم نخواهم بود.
شاید وقتی دیگر...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

برای یک دوست


اگر تجسدی در کار باشد
یقینا از آنِ مسیح نبوده،
اگر حلولی در کار باشد
بی‌شک حلولِ عشق در عزیزی ست
که تو او را از دست داده‌ای.
"پدر" دوست و همدمی ست
که جایگزین ندارد.
"پدر" تنها روح‌القدس
و خدای بزرگی و بزرگواری ست.
...
بی‌خبری‌ام
آزارم می‌دهد،
گو اینکه
بار این غم
به دوش کشیدنی نیست
جز برای آنکه غم دیده است.
...
من را
در غم خود
شریکِ نالایق بدان!

۱۳۸۴ آبان ۱۴, شنبه

زندگی روزمرگی تهوع‌‍آوری ست که با تمام سردی‌اش، برای من تنها سرمایه‌ی نقد و یقینی است.
خواستنی و چندش‌آور
آرامش‌بخش و اضطراب‌آور
لذت‌بخش و دردآور
امیددهنده و یأس‌آور
هیجان‌بخش و کسالت‌بار
زندگی را بمانند فاحشه‌ای میانسال در آغوش می‌گیرم…

۱۳۸۴ مهر ۳, یکشنبه

وفات

















سحرگاه امروز بود…
روزی که من با تمام اشتباهات، حماقت‌ها، رؤیاها، ترس‌ها و اضطراب‌های وجودی‌ام متولد شدم.
روزی که یک "مرده" در قالب نوزادی بدنیا آمد و اشتباها بر او نام "زنده" نهادند.
"مرده‌ای نابهنگام" در حال دست و پا زدن
در حال زار زدن
من یگانه مرده‌ای هستم که هنوز زیستن را از یاد نبرده‌ام.
مرده‌ای تنها
مرگ من را جشن بگیرید!