‏نمایش پست‌ها با برچسب خیابان سبز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خیابان سبز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

گزارش بازداشتگاه

مرا در یکی از روزهای اعتراضی بازداشت کردند، به درونِ وَن انداختند و با خودشان ُبردند (بله! در گزارشِ یکی از آن روزها دروغ گفتم که به خانه برگشتم). در این بخش به‌طبع برخی چیزها (از جمله روزِ بازداشت) را نمی‌توانم بگویم. اما کوشش می‌کنم پاره‌ای نکته‌های مهم یا خنده‌دار را بازگو کنم.
تجربه‌ی اینجا به من آموخت که وقتی به خیابان می‌روید حتماً یک کارتِ شناساییِ عکس‌دار همراه داشته باشید. من خودم همیشه در روزهای اعتراض کیف‌م را از کارتِ هویت تهی می‌کردم. اما حقیقت آن است که اگر شما را بگیرند یا بخواهند بشناسند به‌آسودگی خواهند شناخت و شما هم در پاسخ به پرسش‌ها بهتر است دروغ نگویید چون بیش‌تر مشکوک می‌شوند و کار بدتر گره می‌خورد.
وقتی هنوز داشتند وَن را پُر می‌کردند، همسرِ یکی از بازداشت‌شدگانِ میانسال آمد به لباس‌شخصیِ مربوطه گفت «آقا! اینها همان انقلابی‌های قدیمی هستندها... اینها همان‌ها هستند که دارید بازداشت‌ِشان می‌کنید» ولی با اینکه مامور دلداری می‌داد و می‌خواست خیالِ زن را آسوده کند، ناگهان او گُر گرفت و شروع کرد به فریاد‌کشیدن که «نمی‌گذارم ببریدش». به‌هرحال ماشین که دید هوا پس است و آن زن هم بی‌خیال نمی‌شود و به‌اندازه‌ی کافی هم دستگیر کرده‌اند، گازش را گرفت و رفت.
در همان وَن پیش از حرکت، بازداشتی‌ها رفتارهای متفاوت و جالبی داشتند. یک نوجوان به‌شدت ترسیده بود تا جایی که وقتی یک جوانِ سبزپوش را در آن نزدیکی‌ها داشتند با خشونت دستگیر می‌کردند گفت «آفرین! حقشه... بزن پدرشو دربیار!» و گویا گمان می‌کرد با این کار اتهام را از خودش بر می‌دارد و رها می‌شود. اما تا این سخن را گفت مردِ میانسالی از همان جمعِ ما برگشت با حالتی از سرزنش و افسوس به او گفت «دستت درد نکنه!». وقتی که بحث بود بر سرِ راه‌پیمایی‌های آینده و اینکه ما دیگر نباید شرکت کنیم همین مردِ میانسال با شوخی و روحیه‌ای بسیار عالی پاسخ داد «بارِ بعد از مسیرِ دیگری راه‌پیمایی کن!».
با رسیدنِ وَن به مقصد ما را به ساختمانی بردند و در حیاطِ کفِ آنجا نشاندند. بیش‌تر می‌پسندم که از حال و هوای لباس‌شخصی‌ها، بازجوی اطلاعات و نیروهای انتظامیِ بازداشتگاه بگویم. من از مجموعِ رفتارِ اینها دریافتم که در کل خسته شده‌اند. خودشان هم می‌خواستند هر چه زودتر از شرِ ما رها شوند. سراسیمه و گیج بودند. یکی ناگهان بر سرِ دیگری داد می‌کشید که «آقا! شما کی هستی که سرِتو انداختی پایین هی اینجا واسه خودت قدم می‌زنی؟» و او متکبرانه کارتی نشان می‌داد و مشخص می‌شد از خودشان هست.
اعتراف می‌کنم که از ساعتِ نه تا یازدهِ شب از سرنوشتِ خودم هراسان شده بودم. یکی می‌گفت هیچ‌کدام امشب اینجا نمی‌مانید و دیگری می‌گفت دو سه ساعت به‌درازا می‌کشد تا استعلام کنیم و اگر بی‌پیشینه بودید آزاد می‌شوید و یکی هم می‌گفت دست‌ِکم تا صبح اینجا خواهید بود. به‌طبع برای هر کس فُرمی پُر کردند که مشخصاتِ خودش و دودمان‌ش را می‌پرسیدند و در آن می‌نوشتند. نکته‌ی سرنوشت‌سازِ این فراز آنکه در هنگامِ پُر کردنِ مشخصاتِ شما توسطِ لباس‌شخصیِ مربوطه هرگز نگویید که بیکار هستید چرا که همین می‌تواند به‌آسانی شما را در معرضِ اتهام قرار دهد. آدمی که شغل ندارد خیلی بی‌خیال‌تر به خیابان خواهد آمد. حتماً نامِ شرکت یا جایی را ببرید که سالیانِ پیش در آن کار می‌کرده‌اید. من که گفتم «بیکارم!» با چشم‌غره و سر تکان دادن‌های معنادارِ پُرسنده روبرو شدم. شامه‌ی من می‌گوید که درباره‌ی هیچ‌کس استعلامی صورت نگرفت. تنها همان بازجوی اطلاعات بود که با قیافه‌ای بسیار شیک و بی‌شباهت به مامورانِ رژیم (کت و شلوارِ کِرم‌رنگ و سبیلِ شبهِ پوآروئی) و تنها با نگاه به سر و وضع و چهره‌ی افراد آنها را انتخاب می‌کرد و به زیرزمین می‌برد. یکی که از آنجا آمد می‌گفت انگشت‌نگاری می‌کنند و سابقه‌ی اقدام علیهِ امنیتِ ملی برای افراد ثبت می‌کنند. یک دسته از جوان‌ها را هم با فرمانِ «دست‌ها روی سر!» به درونِ ساختمان بردند و تا زمانی که ما آزاد شدیم دیگر خبری ازِشان نشد و آنها را ندیدیم. برخی می‌گفتند اینا کسانی بودند که در راه‌پیمایی‌های پیشین هم بازداشت شده بودند و سرنوشتِ دشوارتری پیشِ روی‌ِشان هست.
از بینِ همه‌ی کسانی که آنجا بودند دو نفر به‌راستی بیمار بودند و هر دو هم لباس‌شخصی. یکی مسوولِ گرفتنِ فیلم بود که در آن چهار/پنج ساعتی که آنجا بودیم ده بار از ما با فیگورهای گوناگون فیلم گرفت و دمادم هم داد می‌زد که «به دوربین نگاه کن!». دومی یک بسیجیِ هفده ساله که هنوز ریش در صورت درنیاورده بود اما کینه‌ی غریبی نسبت به ما داشت. از جمله همراه با توهین‌های آنچنانی یک لگد حواله‌ی من کرد چون کمی پای‌م را (از شدتِ خستگی) دراز کرده بودم. رفتارش با بازداشت‌شدگان (که از پیرمرد بین‌ِشان بود تا نوجوان) بسیار زشت و زننده بود. چند نفر از جوان‌ها همانجا به همدیگر قول دادند که اگر جایی ببینندش از خجالت‌ش در بیایند.
در همان چند ساعت یکی دو مسوولِ کله‌گنده بدانجا قدم گذاشتند تا از فتح‌الفتوحِ آن روز دیدن کنند. از جمله یکی‌شان با چند خدم و حشم وارد شد که یک لباس‌شخصیِ حاضر در آنجا شانه‌اش را بوسید! طرف سری به ما زد و واردِ ساختمان شد و با همان پیرامونیان نیز پس از چندی رفت. یک نفر را آنجا دیدم که تردید ندارم در عکس‌های منتشرشده‌ی سالِ هشتاد و هشت از چهره‌ی سردسته‌های لباس‌شخصی‌ها او را دیده بودم.
در همانجایی که نزدیک به سیصد نفر را بازداشت کرده بودند و کنارِ یکدیگر نشانده بودند، نوجوانی برای رفعِ اتهام از خودش به مردی پنجاه ساله می‌گفت «من را بی‌خودی گرفتند. اصلاً همه‌ی کسانی که اینجا هستند را الکی گرفتند. هیچ‌کدامِ ما جزءِ معترضانِ این روز نیستیم» اما آن مرد دانسته و دلیرانه پاسخ داد «اینگونه نیست. بسیاری از کسانی که اینجا هستند امروز به‌نیتِ اعتراض به خیابان آمده‌اند. چطور مردمِ بحرین که اعتراض می‌کنند این آقایان به‌به و چه‌چه می‌کنند اما نوبت به مردمِ ایران که رسید می‌شوند فتنه‌گر و عاملِ استکبار؟!». چنین گفتگویی در آن مکان و زمان برای من نشانه‌ی روشنی بود از عزمِ یک تیپِ مشخص از جامعه‌ی ما برای دگرگون‌کردنِ سازوکارِ ستمگرانه‌ی حکومت.
یکبار جوانی به یکی از سردسته‌های امنیتی گفت «من کاری نکردم» و او هم سرزنشگرانه و تهدیدآمیز پاسخ داد «اگه کاری نکردی، پس توی خیابون چیکار می‌کردی؟ ها؟». اما مگر خیابان جای ما نیست؟ از اساس مگر خیابان جای شهروندان و مردمِ عادی نیست؟ خیابان مالِ ماست اما شما مامورانِ امنیتی درخیابان چه می‌کردید؟ شما چرا آمده بودید؟
ساعتِ یازده قرار شد همه را آزاد کنند. زین‌پس آنجا هر چه بیش‌تر به سیرک و تماشاخانه شبیه شده بود. پشتِ سرِ هم اسم می‌خواندند، کارتِ شناسایی ضبط می‌کردند و با نوشتنِ دوباره‌ی همه‌ی مشخصات، فرد را آزاد می‌کردند. در این هنگام یک نفر گوشه‌ای برای خودش «یارِ دبستانی» می‌خواند. یکی دیگر با دوستش هر چه ناسزای آب‌دار بود نثارِ بسیجی‌ها و نیروهای حاضر در آنجا می‌کرد. حتی آنها را با دست به دیگری نشان می‌داد و می‌گفت «اون یکی رو! فلان‌فلان‌شده». در میانِ اسم‌هایی که خواندند ناگهان گفتند «اینجا کی افغانیه؟» و سپس اتفاقِ بسیار زشتی افتاد؛ اینجا هم سرکوبگران و هم بازداشت‌شدگان یکصدا هر هر خندیدند و این در حالی بود که از صفِ جلو چهار افغانی (که یکی‌شان بیچاره تیشرتِ سبزِ جیغ پوشیده بود) برخاسته بودند. من به‌راستی افسوس خوردم از این هم‌نواییِ دو دسته از آدم‌های مخالفِ هم بر سرِ ریشخندِ یک ملیتِ دیگر!
در نهایت یک عدد کوتلت، یک نانِ لواش و یک آب‌معدنی هم به هر کدام از ما دادند که گمان کنم برای اثباتِ رافتِ اسلامی و امید به پیوستنِ معترضان به دامانِ پُر مهرِ رژیم بود!
به‌فرجام واپسین چیزی که باید بگویم حسی بود که پس از آزادی و بیرون آمدن از بازداشتگاه در نیمه‌های شب داشتم؛ این‌سوی دیوار مُشتی عمله‌ی استبداد با پوشش‌هایی زشت و چهره‌هایی دُژم بودند که دمادم زبانِ‌شان به تهدید، زشتی و درشتی باز می‌شد و آن‌سوی دیوار خانواده‌هایی به‌غایت آرام و شهروندمنش و دختران/مادرانی بی‌نهایت زیبا و آراسته با لبخندهایی که دوست داشتی برای همیشه به آن خیره بمانی! این تضاد/دوگانگی میانِ دو سبکِ پوشش/پندار/گفتار/رفتار چنان برای من ژرف و حس‌پذیر شده بود که آن لحظه می‌خواستم برای همه‌ی آن چشم‌انتظاران فریاد سر دهم که «دوستِ‌تان دارم!».

بازتاب در سی‌میل

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

دومین سالگرد کودتا: چشمان مردم پُرفروغ بود

گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از پانزده دقیقه به ششِ عصرِ روزِ یکشنبه تا هشت و پانزده دقیقه‌ی شب است:
یک ربع به شش به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. تنها سوی چپ (مسجدِ الجواد) موتورهای گاردِ ضدِ شورش ردیف شده بودند. از آنجا تا میدانِ ولیعصر ترافیکِ سنگینی حاکم بود و حضورِ نیروها هم بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد. شش و ده دقیقه به آغازگاهِ راه‌پیمایی رسیدم. در میدانِ ولیعصر پُر از نیروی انتظامی، گاردی و لباس‌شخصیِ بسیجی بود.
ازدحامِ مردم در پیاده‌روهای دو سوی خیابانِ ولیعصر به‌روشنی غیرِعادی و فراوان بود. نزدیکی‌های شش و بیست دقیقه سرِ زرتشت مرا کنار کشیدند و کوله‌م را گشتند اما چیزی نیافتند (به‌گفته‌ی خودشان دنبالِ چاقو می‌گشتند). رها کردند و به راه‌م ادامه دادم.
شش و نیم در تقاطعِ فاطمی کمی وضعیت متشنج بود. دسته‌بندیِ نیروها در هر جا اندکی فرق داشت؛ در پیرامونِ فاطمی لباس‌شخصی فراوان بود و در تقاطعِ عباس‌آباد به‌بالا یک ردیفِ دراز نیروی انتظامی در سوی چپِ خیابانِ ولیعصر با ماشین‌های گوناگون‌ِشان صف کشیده بودند. در تقاطعِ تختِ‌طاووس حجمِ نیروها کمی کم‌تر بود.
یک ویژگیِ چشمگیرِ آن روز ردیفِ معترضانی بود که از زن/مرد و پیر/جوان جلوی مغازه‌ها و سکوهای سوی راستِ پیاده‌روی ولیعصر نشسته بودند و خیلی آرام و مطمئن داشتند آب‌معدنی می‌خوردند یا با هم گفتگو می‌کردند و یا به‌عنوانِ سرگرمی به هم‌سازهای خودشان از مردم یا هم‌ستیزها از سرکوبگران نگاه می‌کردند.
پانزده دقیقه به هفت به درونِ «هتل سیمرغ» وارد شدم. کمی نشستم و دستشویی رفتم. در آنجا هم یک جوانِ آب‌معدنی‌به‌دست آمد بیرون و همینطور که دست‌های‌ش را می‌شست از ذوق‌زدگیِ خودش برای حضورِ مردم می‌گفت و اینکه از چهارراهِ ولیعصر راه آمده است تا اینجا و خیلی خسته شده است. در همین مسیر یک دختر و پسرِ جوان داشتند در خیابان خیلی آسوده و بی‌خیال با یکدیگر بر سرِ سرنگونیِ رژیم گفتگو می‌کردند. دختر می‌گفت «من تا پیش از تجربه‌ی مصر چندان امیدی نداشتم. ولی مردمِ مصر که آنگونه پیروز شدند ما هم جانِ دوباره یافته‌ایم» و پسر پاسخ داد «آره! حتماً اثرگذار هست».
هفتِ عصر، نزدیکی‌های پارکِ ساعی فضا از هر جای دیگر ملتهب‌تر بود. رفتم درونِ پارک اما آنجا هم (مانندِ پیاده‌رو) حضورِ محسوس و نامحسوسِ لباس‌شخصی‌ها و نیروهای انتظامی دیدنی بود. همان‌زمان در پارک یک جوان داشت با گوشیِ همراه‌ش سخن می‌گفت که یک بسیجی همینطور که می‌گذشت، گام‌های‌ش را آهسته کرد و گوش‌ش را آورد نزدیک و مچِ دستِ جوان را گرفت و با خودش به بیرونِ پارک بُرد. تا جایی که دیدم کیف‌ش را گشت و او را رها کرد.
بیرونِ پارک که آمدم در جایی که موتورهای بسیجی و گاردی به فراوانی پارک شده بود، چند لباس‌شخصی جلوی یک دخترِ خوش‌اب‌ورنگ را گرفته بودند و داشتند از او فیلم می‌گرفتند و می‌خواستند که حرف بزند. دختر هم با لبخندی بر لب (و اندکی دلهره اما با اعتمادبه‌نفس) داشت حرف‌های‌ش را می‌گفت.
ویژگیِ دیگرِ این روز کاسبیِ خوبِ آب‌میوه‌فروشی‌ها و بستنی‌فروشی‌ها بود. یکی پس از تقاطعِ زرتشت بود که حسابی برای‌ش صف کشیده بودند و یکی هم پس از پلِ همت که یخ‌دربهشت می‌فروخت.
هفت و سی و پنجِ عصر و در فضای خالیِ زیرِ پلِ همت بیش‌ترین حجمِ لباس‌شخصی را در آن روز می‌شد دید. از نزدیکی‌های تقاطعِ بهشتی تا خودِ میدانِ ونک جسته گریخته لباس‌شخصی‌ها از میانه‌ی خیابان یا سوی چپِ پیاده‌روی ولیعصر از انبوهِ معترضانِ سمتِ راست فیلم می‌گرفتند و گاهی دسته‌جمعی عربده می‌کشیدند. از پارکِ ساعی تا میدانِ ونک شُمارِ معترضان بسیار فراوان‌تر بود و تراکمِ جمعیتِ این‌سوی پیاده‌رو به صد زبان می‌گفت که امروز مردم برای اعتراض و هم‌دلی با یکدیگر به خیابان آمده‌اند. در همین مسیر یک پیرمردِ دراز و باریک‌اندام از شادی سر از پا نمی‌شناخت و بلند بلند می‌گفت «دمِ این مردم گرم!»، «درود بر شرفِ این ملت» یا «چه مردمِ باحالی داریم» و هر چه زنان و مردانِ پیرامون می‌گفتند «هیسسسس!» باز هم سازِ خودش را می‌نواخت. مانندِ جمله‌های او را در سراسرِ راه از یکی دو نفرِ دیگر هم شنیدم.
نزدیکی‌های هشت و ده دقیقه بود که به داروخانه‌ی سوی راستِ میدانِ ونک رسیدم. در آنجا می‌شد دید که پیرامونِ میدان پُر از ون‌های نیرویِ انتظامی است که به‌شُمارِ فراوان از مردم (معترض بودند یا نبودند) بازداشت کرده بودند. هشت و ربع به خانه بازگشتم.

تحلیل:
پس از حصرِ موسوی/کروبی و چهار ماه رخوتِ کُنش‌های اعتراضی و کُشتنِ سه تن از دُردانه‌های میهن (محسنِ دگمه‌چی، هاله سحابی و هدی صابر)، دومین سالگردِ کودتا بدونِ هیچ گزافه‌گویی یک پیروزیِ گذرا برای جنبشِ سبز بود. انرژی، شور و امیدِ دوباره را می‌شد در چشمانِ تک تکِ مردم دید.
شُمارِ معترضان را می‌توان با راه‌پیماییِ اعتراضیِ اولِ اسفندِ 89 (یک هفته پس از خروشِ بیست و پنجِ بهمن) قیاس کرد. گرچه من یکشنبه را پُرشورتر و مهم‌تر از آن روز برآورد می‌کنم. مسیرِ ولیعصر تا ونک یکی از بهترین جاهای تهران برای راه‌پیماییِ اعتراضی است؛ هم چندان دراز نیست و هم راهِ گریز دارد (به‌گفته‌ی یکی از دوستان، این مسیر همچنین می‌تواند به‌گونه‌ای نمادین بازنمُای قلمروِ طبقه‌ی متوسط باشد).
هنگامی که «شورای هماهنگیِ راهِ سبزِ امید» فراخوانِ خود را منتشر کرد باور داشتم که پافشاری بر «پیاده‌رو» یک خطای روشن در پذیرشِ سرکوبِ حکومت برای در-حاشیه-ماندنِ معترضان است. اما تجربه‌ی یکشنبه نشان داد که برآوردِ شورا از رفتارِ حکومت و جنبش با نگاهی به این دو سال کمابیش تیزبینانه و درست بوده است. فراخوانِ «تسخیرِ خیابان و سردادنِ شعار» با سرکوبِ وحشیانه‌ی حکومت و رانده‌شدن به پیاده‌روها، می‌توانست به دلسردیِ بیش‌ترِ مردم بینجامد. اما یکشنبه ما خودمان پیاده‌رو را انتخاب کردیم و سکوتِ‌مان هم از هر فریادی بلندتر بود.
اما شورا نباید درباره‌ی پیروزیِ یکشنبه به دامِ پندارهای خودبزرگ‌بینانه بیفتد و سُرنا را از سرِ گشادش بزند. مردمی که من در این دو سال دیده‌ام عزمی پایدار اما کُند برای سرنگونیِ استبدادِ دینی دارند. در واقع، وضعیتِ شورا مانندِ مدیری ست که می‌خواهد یک شرکتِ بزرگ و پُرظرفیت را سامان‌دهی کند و هدف‌های خُرد و کلانِ آنرا با هم‌اندیشیِ کُنشگرانِ آن تدوین و پیاده کند. از این‌رو، راهِ «شورای هماهنگی» بسی دشوارتر از راهِ «ملتِ ایران» است. رژیمِ اسلامی که نمادِ تبعیض‌ها و خشونت‌های بی‌سابقه در دورانِ معاصرِ ماست دیر یا زود به‌دستِ همین مردم فرو می‌پاشد اما این هنرِ شورا و دیگر نهادهای مخالف است که بتوانند این روند را زودتر و کم‌هزینه‌تر به‌سرانجام برسانند.
پس‌نوشت:
وارونه‌ی آنچه برخی دوستان در نظرهای پای این نوشته‌ی میخک (در گودر) ابراز کردند، من هیچ نشانی از دعوت به خشونت در آن ندیدم (مگر آنکه کسی همچنان باور داشته باشد که کُنشِ مردم در عاشورای خونین خشونت‌آمیز بود و نه دفاع از خود) بلکه (افزون بر نقدِ بی‌برنامگی و نابسامانیِ جنبشِ سبز) آفتابی‌ساختنِ ترس‌خوردگی و بی‌عملیِ جنبش را در نوشتار نظاره کردم. نمونه‌ی روشن‌ش (که در متن آمده و واقعیت دارد) ستیهندگیِ مردم و به‌ویژه مادران در اعتراض‌های سالِ هشتاد و هشت برای جلوگیری از دستگیریِ جوانان یا آزادسازیِ آنان از چنگِ لباس‌شخصی‌هاست که در گزارش‌های مردمی از راه‌پیماییِ یکشنبه با افتخار به «دستگیری با سکوت و در سکوت» (چه از سوی دیگر معترضان و چه از سوی فردِ دستگیرشده) بدل شده است.

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

چهارمین روز نوزایش: آمدم نبودی اما از سیرک لذت بردم

گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از شش و نیمِ عصر تا هشتِ شب (هفدهمِ اسفند) است:
به‌خاطرِ عادت به شب‌زنده‌داری، بسی دیر از خواب بیدار شدم. پانزده دقیقه به شش از خانه راه افتادم. در خیابانِ بهشتی ترافیکِ وحشتناکی بود. روشن بود که دلیل‌اش لشکرکشیِ حکومت به خیابان‌ها است. ساعتِ شش و نیم به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. بیش‌تر نیروهای انتظامی و گاردِ ضدِ شورش بودند و کم‌تر لباس‌شخصی و بسیجی دیدم. حضورِ نیروها در میدانِ ولیعصر به‌طبع سنگین‌تر بود و می‌شد حضورِ مشهودِ لباس‌شخصی‌های بسیجی را در ضلعِ شمالیِ میدان نظاره کرد. راننده غر زد که «همین‌ها باعثِ این ترافیک هستند». در بلوارِ کشاورز گله‌های پراکنده از گاردی‌ها در پارکِ میانه‌ی بلوار پراکنده بودند. راننده از خیابانِ طوس واردِ انقلاب شد. ترافیکِ انقلاب رسماً خیابان را به پارکینگ بدل کرده بود. چیزِ چشمگیر بوق‌های نامعمول و اعتراضیِ ماشین‌ها بود.
نزدیکِ ساعتِ هفت در تقاطعِ وصالِ شیرازی و انقلاب از تاکسی پیاده شدم. جمعیتِ مردم همانندِ هفته‌ی پیش بود؛ سمتِ راستِ پیاده‌رو انبوه و نامعمول بود و سمتِ چپ شبیه به رفت و آمدهای روزمره. نیروهای لباس‌شخصی و گارد در سراسرِ خیابانِ انقلاب موضع گرفته بودند. به‌ویژه لباس‌شخصی‌ها بسیار زیاد بودند. اما وقتی از روبروی سر درِ دانشگاهِ تهران رد شدم هیچ نیرویی (حتی یک نفر) آنجا نبود، در حالی که هفته‌ی پیش آنجا را تا خرخره از بسیجی پُر کرده بودند. میدانِ انقلاب و پیرامونِ لاک‌پشتِ آن از موتورسوارهای هالو متورم بود.
از ایستگاهِ متروی انقلاب که گذشتیم دو سه موجودِ جوراب‌به‌سر میانِ مردم راه افتادند و با جلیقه‌ی سیاه و باتون (درست شبیه به دزدهای بانک) شروع کردند به تند تند راه رفتن و جمعیت را کنار زدن. یک خانمِ جوانی همینجور که می‌گذشت با خنده گفت «چه شبیهِ لولو!». نزدیکِ ساعتِ هفت و ده دقیقه بود که پیش از رسیدنِ به تقاطعِ ولعصر/آزادی یک لباس‌شخصیِ سن‌بالا که شبیه به سردسته‌ها بود این نقاب‌داران را متوقف کرد و ازشان خواست که جوراب‌ها را از سر بردارند. یک لباس‌شخصیِ ریش‌دراز که کناره‌ی چپِ پیاده‌رو ایستاده بود با لحنی انتقادی و به‌ظاهر معقول گفت: «راست می‌گه بابا! آخه این چه کاریه؟». مردم جمع شده بودند و نگاه می‌کردند که عربده‌ها شروع شد: «وانستا آقا!» «برو!». انگار می‌خواستند این مشکلِ خانوادگی و درگیریِ درونیِ خودشان با یکدیگر را با فریاد زدن سرِ مردم جبران کرده باشند. به‌هرحال از این ماجرا مبسوط خندیدم. کمی جلوتر یک لباس‌شخصیِ نوجوان با جامه‌های پلنگی داشت کنارِ پیاده‌رو بر سجاده‌اش نماز می‌خواند و نوجوانِ دیگری از همان قماش در کنارِ او به مردم و دوست‌اش نگاه‌های متناقض می‌کرد؛ به ما که نگاه می‌کرد انگار خجالت می‌کشید و به او که می‌نگریست اندکی حسرت در چشمان‌اش بود. دل‌ام به حالِ هر دو سوخت.
از تقاطعِ اسکندری/آزادی اجازه‌ی پیش‌روی نمی‌دادند. اما مردم واردِ خیابانِ اسکندریِ شمالی می‌شدند و از کوچه‌پس‌کوچه‌ها باز به آزادی می‌رفتند. حدودِ ساعتِ هفت و نیم در نزدیکیِ تقاطعِ توحید/آزادی برخوردها شدیدتر بود و فضا ملتهب. یک مردِ سی و پنج ساله را همان موقع با خشونت و توهین بازداشت کرده بودند و با داد و هوار به‌دنبالِ خود می‌کشاندند. اجازه نمی‌دادند هیچکس پیش‌روی کند و کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابانِ توحید هم پُر از لباس‌شخصی بود. یکی از میانسال‌های‌شان داشت یکی از نوجوان‌ها را همراه با پیاده‌روی توجیهِ عقیدتی می‌کرد و با مهربانی و لبخند چنین می‌گفت «من خودم هشت سال جبهه بودم. حاج فلانی هم همینجور...». از چهره‌ی نوجوانکِ تپل که هنوز بختِ ریش‌دار شدن هم نیافته بود، دودلی و سرگردانی می‌بارید. کمی دورتر یک جوان به دیگری آشناییِ سبز داد و گفت «تا سه‌شنبه‌ی بعد».
میدانِ توحید همانندِ همیشه پُر از بسیجیِ بیکار بود. از میدان به‌سوی خیابانِ نصرت راه کج کردم. نزدیکی‌های ساعتِ هفت و چهل دقیقه در خیابانِ نصرت یک گله موتورسوار با چند پرچم به‌آرامی به‌سوی میدانِ توحید می‌رفتند و ترکِ موتوریِ پیشاهنگ‌ِشان برعکس نشسته بود و از گله فیلم می‌گرفت. نمی‌دانم اینجور حرکت‌ها چه افتخاری دارد و فیلم‌گرفتن از آن به چه کارِشان می‌آید. در کل وضعیتِ ترحم‌انگیز و مبتذلی داشتند.
تصمیم گرفتم مسیر را به‌سوی میدانِ انقلاب برگردم. از نصرت واردِ فرصتِ شیرازی شدم و سپس به خیابانِ آزادی برگشتم. در راه یک جوان را نگه داشته بودند و یک سردسته‌ی لباس‌شخصی داشت به‌سختگی و عاجزانه محتویاتِ موبایلِ او را زیر و رو می‌کرد. همان حوالی یک لباس‌شخصی مانده بود و یک موتورِ بدونِ سوویچ! هی غرولند می‌کرد که یکی از همان قماش آمد گفت چه شده و او هم پاسخ داد «فلانی توی اسکندری هست و سوویچ رو هم با خودش برده»؛ کم مانده بود وسطِ پیاده‌رو از خنده روده‌بُر بشوم. کمی جلوتر یک ونِ نیروی انتظامی همراه با مشتی خاله‌خامباجیِ چادری و جوان دورِ آن به‌چشم می‌خوردند که با همدیگر جیغ جیغ می‌کردند و دانسته نبود چه می‌گویند یا چه شده است. ساعتِ پانزده دقیقه به هشت در ضلعِ غربیِ میدانِ انقلاب دو جوانِ ریشوی بسیجی دو عکس از خامنه‌ای به‌دست گرفته بودند و تا جایی که می‌توانستند عکس‌ها را بالا می‌گرفتند که همه ببینند. به چهره‌ی یکی‌شان زل زدم و او نگاه‌اش را به جانبِ دیگری تغییر داد. نه شاد بودند نه خشمگین؛ می‌توانم بگویم خسته و پریشان‌حال بودند.
نزدیکیِ ساعتِ ده دقیقه به هشت در کنارِ دیوارِ نرده‌ایِ دانشگاهِ تهران (حدِ فاصلِ میدان تا سر درِ اصلی) یک هنگ نوجوانِ بسیجی با کلاه و باتون و جلیقه ایستانده بودند. یک لباس‌شخصیِ سی ساله دمادم به اینها سرکشی می‌کرد (در راهِ رفت هم همینجور بود). همین زمان چند تا از این نوجوان‌های نوباوه باتون‌ها را کنارِ نرده پارک کرده بودند، به دیوار لم داده بودند و برای خودشان سیر و سیاحت می‌کردند. این مسوول ناگهان آمد و گفت «این صف چرا خالیه؟ بیا واستا سرِ جات ببینم!». به‌راستی پس از کشفِ حجاب از لولوها این دومین باری بود که مبسوط می‌خندیدم. آخر مگر مجبورید بچه‌های مردم را زور کنید بیایند در خیابان باتون‌کشی کنند؟ خب اینها هم نیاز به سرگرمی دارند و شک ندارم اگر روزی مانندِ عاشورا یا بیست و پنجِ بهمن باشد کم‌تر کسی از میانِ این نوجوانان می‌تواند به روی مردمِ خود پنجه بکشد؛ نه دل‌ و جراتِ این کار را دارند و نه آن باورِ جزمی را که پشتوانه‌ی سرکوب است. در همان زمان بود که یک گله موتورسوار از خطِ ویژه‌ی اتوبوس با ویراژ و گاز دادن باز پرچم بلند کرده بودند و برای خودشان نعره‌ی پیروزی سر می‌دادند، چندین نفر از لولوهای سابق‌الذکر نیز در میان‌ِشان دیده می‌شدند.
ساعتِ هشتِ شب به چهار راهِ ولیعصر رسیدم و بدبختانه مانندِ همیشه پیرامونِ تئاترِ شهر به لش‌کده‌ی ماشین‌های ضدِ شورش و نیروهای گارد و بسیج بدل شده بود. با اینحال اجراها لغو نشده بود و به تماشای «تماشاچیِ محکوم به اعدام» رفتم که مانندِ بسیاری از کارهای این روزها ارزشِ دیدن نداشت، مگر به‌خاطرِ دیدارِ رخِ زیبای یکی از بازیگرانِ دوست‌داشتنیِ من؛ الهام کُردا. در ضمن نسیمِ ادبی هم (که از بهترین و محبوب‌ترین بازیگرانِ تئاتر نزدِ من است و در بازی‌اش گونه‌ای شورِ زندگی و گرمای زنانگی را می‌توانید بچشید) چند صندلی آن‌ورتر همراه با ما به تماشای تئاتر نشسته بود.
نه و نیمِ شب در پیرامونِ تئاترِ شهر تنها گاردی‌ها مانده بودند و کمابیش خلوت شده بود. رفت و آمدِ مردم شبیه به روزهای عادی شده بود و ماشین‌های عجیب و غریب در میدانِ ولیعصر نیز به چشم نمی‌خوردند.

تحلیل:
در کل نمی‌دانم نوشتنِ گزارش برای این روزها که به سه‌شنبه‌های اعتراض مشهور شده است تا چه حد سودمند است و باز هم نمی‌دانم برای چنین روزهایی آیا می‌توان نامِ «نوزایش» نهاد یا نه. چون چیزِ خاصی رخ نمی‌دهد و همه‌ی این روزها هم در «امنیتی‌شدنِ شهر» و «حضورِ سنگینِ سرکوبگران» به یکدیگر شباهت دارند.
به‌نظرِ من ایده‌ی سه‌شنبه‌ها از جهتِ حضورِ موثر و چشمگیرِ معترضان کامیاب نبوده است. البته حکومت که به‌خودی‌خود حکمِ «تفِ سر بالا» را برای خودش دارد؛ به خیابان قشون می‌فرستد و خودش به صد زبان می‌گوید که وضعیتِ کشور به‌هیچ‌رو عادی و آرام نیست.
بدونِ هیچ تعارفی باید گفت که شمارِ معترضان در این دو سه‌شنبه‌ی اخیر کاهش یافته است. به‌عنوانِ نمونه‌ی شخصی، چندین نفر از دوستانِ خودم را می‌شناسم که دیگر به خیابان نمی‌آیند؛ یکی ویزای‌اش جور شده و، با وجودِ ادعاهای انقلابی، دیگر پای‌اش را به خیابان نمی‌گذارد؛ یکی ترسِ خودش و نگرانیِ نامزدش مشکل‌ساز است و دیگری هم دوست‌دخترش اجازه نمی‌دهد به خیابان بیاید. من باور دارم که هر کس به خیابان می‌رود بیش و پیش از هر چیز به‌خاطرِ خودش می‌رود؛ نخستین دلیلی که خودِ من را به خیابان می‌کشد بغضِ گلوگیری ست که با حضور در میانِ مردمِ همدل اندکی مرهم می‌یابد، که البته این روزها چندان بخت یار نیست (گرچه دیدنِ ناکارامدی، خوددرگیری و شلختگیِ سرکوبگران خودش کم انگیزه‌ای نیست) و دلیلِ دیگر عادت به نوشتنِ گزارش.
به‌هر حال ماهایی که به خیابان می‌رویم از آنانکه به هر دلیل نمی‌روند هیچ چیزی طلب نداریم، ولی به‌گمانِ من کسی که ادعای روشنفکرانه دارد و به حضورِ خیابانی اعتقاد دارد و دیگران را به‌خاطرِ برج‌عاج‌نشینی سرزنش می‌کند، باید به خیابان بیاید؛ این یک «بایدِ اخلاقی» و ناظر به لزومِ سازگاری میانِ باور و رفتار است. باز هم به‌روشنی باید گفت که روزهای پایانیِ سال و عزمِ مردم برای سفر و خوش‌گذرانی در روزهای نوروز خودش دلیلی بر کاهشِ شمارِ معترضان است. به‌هر حال این روزها من احساس می‌کنم که در خیابان‌ها تنهاییم و در کل از همان روزِ پس از کودتا تا به امروز، پاره‌ی چشمگیری از مردم همیشه از حضور در خیابان و هزینه‌دادن پرهیز داشته‌اند. به‌گمان‌ام باید فکری اساسی کرد و حس می‌کنم داریم تنها وقت تلف می‌کنیم. خوشبختانه جنبشِ سبز زنده و پویا است اما شوربختانه هنوز سرنوشت‌ساز و تعیین‌کننده نیست. از همه‌ی اینها که بگذریم، نگرانیِ بیش‌ترِ من به‌خاطرِ فرصتِ هولناکِ حاکمیت در دو هفته سکوت و آرامشِ مطلق برای طرح‌ریزی و اجرای منویاتِ خامنه‌ای درباره‌ی رهبرانِ محبوسِ جنبش است.
بازتاب در سی‌میل و بالاترین

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

سومین روزِ نوزایش: نگرانی برای رهبران

گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از پنج و نیمِ عصر تا هشت و پانزده دقیقه‌ی شب (دهمِ اسفند) است.
ساعتِ پنج و نیم به میدانِ هفت تیر رسیدم که همانندِ همیشه پُر از نیروهای بسیجی بود. پیاده از مفتحِ جنوبی به‌سمتِ دروازه دولت رفتم. در این مسیر حدودِ پنج دقیقه به شش و نزدیکیِ یک کلیسا فریادِ بلندِ مردی شنیده می‌شد که «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنه‌ای» می‌گفت اما همه حیران مانده بودند که صدا از کجا می‌آید. این تنها موردی بود که من در آن روز شعار شنیدم.
ساعتِ شش و چهار دقیقه به دروازه دولت رسیدم. سمتِ راستِ خیابانِ انقلاب پُر از مردم بود اما سمتِ چپ تقریباً سوت و کور بود. در کل، برآوردِ من از جمعیتِ مردم چیزی کم‌تر از اولِ اسفند است.
در بینِ صفِ لباس‌شخصی‌های بسیجی در کنارِ پیاده‌رو (پس از پلِ کالج و پیش از رسیدن به پارکِ دانشجو) نوجوانی با کلاه و سپر و باتون ایستاده بود که به‌گونه‌ای ترحم‌انگیز صورتِ خود را برگردانده بود تا چشمِ مردم به او نیفتد. کوشش کردم ببینم‌اش و دیدم که چهره‌ای معصومانه داشت بی‌شباهت به بسیاری از سرکوبگرانِ آن روز. روشن بود که برخلافِ میلِ خودش ناگزیر به چنین هیاتی در آمده است.
نزدیکِ ساعتِ شش و سی دقیقه و پیش از رسیدن به چهار راهِ ولیعصر برخوردهای گاردی‌ها و بسیجی‌ها فضا را ملتهب کرده بود. به هیچکس اجازه نمی‌دادند از پیاده‌رو بگذرد و در خیابان هم لباس‌شخصی‌های موتوری بیداد می‌کردند. اوایلِ پارکِ دانشجو رسیده بودم که سوارِ یک پراید شدم.
دو جوان که زودتر به میدانِ انقلاب رسیده بودند و از آنجا برمی‌گشتند می‌گفتند که جمعیتِ میدان چنان انبوه شده بود که سرکوبگران از ترسِ‌شان (بدونِ اینکه شعاری گفته شده باشد) با باتون مردم را می‌زدند و پراکنده می‌کردند. به‌ویژه به فراوانیِ مردم در بی‌آرتی‌ها اشاره می‌کردند. می‌گفتند یک دخترِ جوانِ چادری در اتوبوس شجاعانه برای مردم سخنرانی کرده و از تحقیرِ سی ساله‌ی رژیم گفته و اینکه «دیگر خسته شده‌ایم از دست‌ِتان». توصیفِ هر دو جوان با ستایشِ چشمگیری همراه بود.
از ساعتِ شش و چهل دقیقه تا هفت و ده دقیقه سوارِ تاکسی بودم. پانزده دقیقه به هفت بود که (از درونِ تاکسی دیدم) پیش از تقاطعِ طالقانی/ولیعصر یک بسیجی یقه‌ی جوانی گریان و هراسان را گرفته بود و می‌کشید. چهره‌ی جوان (با لباسِ آستین‌بلندِ سفید) به معترضانِ دانشجو نمی‌خورد اما با خشونت و توهین بازداشت شده بود.
ساعتِ هفت و ده دقیقه به‌سببِ شدتِ ترافیک و ناکامیِ راننده (برای رساندنِ ما به میدانِ انقلاب) در خیابانِ ایتالیا پیاده شدم.
نزدیکی‌های ساعتِ هفت و پانزده دقیقه در تقاطعِ وصالِ شیرازی و ایتالیا، دو لباس‌شخصی که کلاهِ جورابیِ جلادان (دو چشم و یک دهان) بر چهره داشتند در واکنش به بوق‌های اعتراضیِ ماشین‌ها با باتون چراغِ یک اتوموبیل را خُرد کردند و بر سرش نعره کشیدند.
هفت و بیست دقیقه به تقاطعِ وصال و انقلاب رسیدم. همان نسبتِ جمعیت حفظ شده بود. حجمِ نیروهای امنیتی و سرکوبگر از اولِ اسفند کم‌تر بود، به‌گونه‌ای که کمابیش مطمئن بودی که در میانِ مردم جاسوس و شنودچی وجود نداشت (در گزارش‌های دوستان خلافِ این نیز ذکر شده است). اما با اینهمه باز هم سراسرِ خیابانِ انقلاب و آزادی و پیرامونِ آنرا پوشش داده بودند.
هفت و نیم در برابرِ سر درِ دانشگاهِ تهران پُر از لباس‌شخصی با موتورهای پارک‌کرده بود. در همین حین یک بسیجی داشت برای دیگری جُک تعریف می‌کرد « ترکه گفت این پرده نداره. گفتن شبِ اول چی؟ گفت اون شب پرده داشت.» و هر هر می‌خندیدند.
هفت و چهل دقیقه از میدانِ انقلاب گذشتم و خیابانِ آزادی را تا نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ قریب پیمودم اما جمعیتِ مردم کم‌تر از عصر شده بود. بازگشتم. اینبار از سمتِ چپِ خیابان به‌سوی چهار راهِ ولیعصر رفتم. ساعتِ نزدیک به هشتِ شب بود و می‌توان گفت که به‌جز حضورِ سنگینِ سرکوبگران، رفت و آمدهای شهروندان کمابیش حالتِ عادی به‌خود گرفته بود. هشت و ربع در میدانِ ولیعصر، آرایشِ نیروها بسیار شبیه به اولِ اسفند بود و همان ماشین‌های عجیب و غریب در ضلعِ شرقیِ میدان صف کشیده بودند.

تحلیل:
راستش آن است که برآوردِ من از راهپیماییِ دهمِ اسفند چیزی جز نگرانیِ بیش‌تر برای موسوی و کروبی نیست. در واقع، من برای آنها بیش‌تر نگران هستم تا برای آینده‌ی جنبشِ اعتراضی. چرا که باور دارم این جنبش با آنها یا بدونِ آنها پیروز خواهد شد. به‌گمانِ من برخلافِ نقلِ قولِ کلمه از شبکه‌ی خبریِ آلمان، جمعیت نه تنها از بیست و پنجِ بهمن بیش‌تر نبود که نسبت به اولِ اسفند هم کاهش یافته بود. با اینهمه برخی ویدیوهای ارسالی نشان می‌دهد که مردم در مناطقی از تهران یکصدا خواستارِ آزادیِ موسوی و کروبی شده‌اند و گویا شیراز هم گوی سبقت را از همه ربوده است. به‌هرحال اهمیتِ گسترشِ اعتراض به شهرهای بزرگِ دیگر، واقعیتی امیدوارکننده است که هرگز نباید آنرا نادیده گرفت.
اما به‌نظرم روزِ عاشورا از هر جهت شایسته‌ی درنگ است! آن روز هیچ یک از رهبران فراخوان ندادند و تا جایی که می‌دانم هیچیک از گروه‌های سیاسی برای راه‌پیمایی در آن روز بیانیه ندادند. با اینهمه، برای حکومت روزِ بسیار نگران‌کننده‌ای بود. آن روز نشان داد که مردم به‌گفته‌ی موسوی منتظرِ بیانیه‌ی کسی نمی‌مانند. اما ساعتِ راهپیمایی هم بسیار سرنوشت‌ساز بود! ساعتِ هشتِ صبح تا دوِ عصر (به‌اعترافِ احمدی‌مقدم) تهران توسطِ معترضان به گسستِ امنیتی دچار شد. با نگاه به آن تجربه باید گفت که ساعتِ پنجِ عصر (در زمستان) بدترین زمانِ ممکن برای راهپیمایی است. در کل، به‌گمانِ من نمی‌توان اینگونه نتیجه گرفت که تجمعِ کمابیش کاهش‌یافته‌ی مردم در دهِ اسفند به‌خاطرِ پیوندِ تنگاتنگِ زندگی/مرگِ جنبش با زندگی/مرگِ رهبرانِ آن است. اما برای رهاییِ رهبران از چنگِ رژیم باید فکری کرد.
پس‌نوشت:
راستش آن است که با وجودِ انفجارِ بمبِ خبریِ «کلمه» در نخستینِ ساعاتِ شبِ پیش از راه‌پیمایی و پوششِ گسترده‌ی آن توسطِ رسانه‌های برون‌مرزی، چشمداشتِ من از اعتراض‌های روزِ دهمِ اسفند بسی بیش‌تر از چیزی بود که دیدم.

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

دومین روز نوزایش: یکم اسفند برای بودن

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و بیست دقیقه‌ی عصر تا هفتِ شب است.
ساعتِ سه و بیست دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. حجمِ نیروها در این میدان چندان تفاوتی با بیست و پنجِ بهمن نداشت. سرِ خیابانِ ایرانشهر پیاده شدم و با تاکسی به میدانِ فردوسی رفتم. آنجا جمعیتِ انبوهی از معترضان در پیاده‌روها حضور داشتند. اما حجمِ نیروهای سرکوبگر سرسام‌آور بود. می‌توانم آن را از جهتِ حال و هوای شهر و نسبتِ معترضان و نیروهای حکومت با سالگردِ کودتا قیاس کنم، با این تفاوت که در اولِ اسفند هم جمعیتِ مردم بسیار زیادتر بود و هم به‌همان میزان جمعیتِ مزدورهای رژیم.
راسِ ساعتِ چهار و شش دقیقه در تقاطعِ خیابانِ وصالِ شیرازی و انقلاب (نزدیکِ پمپِ بنزین) که یکی از مهم‌ترین مراکزِ اسکان و سازماندهیِ لباس‌شخصی‌ها بود، ناگهان مزدورها همچون دردندگان به یک ماشینِ پژو که انگار شعاری داده بود یا به‌عمد به یکی از لباس‌شخصی‌ها اندکی ضربه زده بود، یورش بردند. من تنها دیدم که نعره می‌کشند، درِ ماشین را باز کرده‌اند و با مشت و لگد سرنشینانِ عقبِ ماشین را کتک می‌زنند. پس از سی ثانیه پژو را رها کردند و او گازش را گرفت و رفت.
به میدانِ انقلاب که رسیدم چند دقیقه‌ای به پاساژِ صفوی رفتم و با یکی از کتابفروش‌های آنجا احوالپرسی کردم و بیرون آمدم. راه را به‌سوی میدانِ آزادی پی گرفتم. اما لباس‌شخصی‌ها و گاردی‌ها اجازه نمی‌دادند کسی از تقاطعِ قریب و آزادی جلوتر برود و ناچار همه را به‌درونِ خیابانِ قریب روان کردند. حجمِ نیروها در آنجا هم بسیار زیاد بود و برخوردهای‌شان با معترضانِ خاموش بسیار خشن و عصبی. از خیابانِ نصرت واردِ کارگرِ شمالی و سپس بلوارِ کشاورز شدم. از آنجا به میدانِ ولیعصر و دوباره به‌سوی چهار راهِ ولیعصر و خیابانِ انقلاب روان شدم.
نزدیکی‌های ساعتِ پنج و نیم در تقاطعِ وصالِ شیرازی و بلوارِ کشاورز مانندِ مور و ملخ لباس‌شخصی و گاردی ریخته بودند. درست همین وضعیت در تقاطعِ کارگرِ شمالی و بلوارِ کشاورز هم برقرار بود.
برخوردها در میدانِ ولیعصر خیلی بدتر بود. از هر مکث و اندک ایستادنی جلوگیری می‌کردند و با زور مردم را پراکنده می‌ساختند. زنی پا به سن گذاشته گفت «خدا لعنت‌تون کنه!» «خدا از سرِتون نگذره!» و نفرین‌های‌اش را جوری می‌گفت که همه می‌شنیدند.
ساعتِ کمابیش پانزده دقیقه به شش بود که در دورِ دومِ گذر از تقاطعِ وصال و انقلاب جلوی مرا گرفتند و همراه با جوانی دیگر (که هر دو کوله داشتیم) به کناری کشیدند و ما را بازرسی کردند. من به لباس‌شخصیِ مربوطه گفتم «توش چیزی نیست» و او همینطور که مرا می‌گشت پاسخ داد «مگه قراره توش چیزی باشه؟». گرچه در جوراب‌ام یک دستبندِ پارچه‌ایِ سبز (یادگار از سالِ گذشته) داشتم اما تا جایی که کاوید، چیزی نیافت و گذاشت بروم. به آن سوی خیابان رفتم و همان زمان بود که بابکِ احمدی را در سمتِ کتابفروشی‌های انقلاب دیدم. چند نفر او را شناختند و به گرمی احوالپرسی کردند.
ساعتِ شش و نیم که هوا به‌تمامی تاریک شده بود رفتم ببینم تئاترِ شهر چه دارد. اما آنجا و پیرامون‌اش و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر و جنبِ آن پُر از لباس‌شخصی و گاردیِ بیکار بود که با ماشین‌ها و زره‌پوش‌های‌شان جا خوش کرده بودند.
از شش و نیم تا هفت به کافه تمدن رفتم، چیزی خوردم، سیگاری کشیدم، دخترها و پسرهای خندان را دیدم، اندکی آرام یافتم و سپس به‌سوی میدانِ ولیعصر رفتم.
در میدانِ ولیعصر یک نمایش برای قدرتِ سرکوب شکل داده بودند. در سوی راستِ میدان زره‌پوش‌هایی آورده بودند یکسره سیاه با جلوبندی‌های هولناک. یکی از عجیب‌ترین‌های‌شان زره‌پوشِ سیاهی بود که جلوی‌اش یک تیغه‌ی بزرگ همچون نوکِ پیکان داشت. با خودم گفتم اگر یک خروشِ انقلابی در یکی از این روزها رخ بدهد، این بی‌همه‌چیزها با همین ماشین به میانِ مردم یورش می‌برند. گمان نمی‌کنم اگر با سرعتِ زیاد یا حتی متوسط، آن تیغه به کسی بخورد چیزی از استخوان و گوشت باقی بگذارد. از همه بیچاره‌تر اما رژیمِ اسلامی ست که از اقتدارِ احساسیِ دهه‌ی شصت به قدرت‌نماییِ زرهیِ این روزها تنزل کرده است!
نکته‌ای که اولِ اسفند را باز هم به سالگردِ کودتا مانند می‌کرد، حضورِ محسوس و گاه نامحسوسِ لباس‌شخصی‌ها و مزدوران میانِ مردم بود. از گفتگوهای همراهان با هم یا حتی تماس‌های تلفنی مشکوک می‌شدند و بازداشت می‌کردند. به چشمِ خودم جوانی لاغر اندام و شش‌تیغ را دیدم که تیپی درست مانندِ جوان‌های معمولی داشت و از چشمان‌اش و نزدیکی و دوری‌اش به دو دخترِ کوله‌دار دانستم که آنها را نشان کرده است. از میدانِ انقلاب گذشته بودیم و به نزدیکی‌های خیابانِ قریب می‌رسیدیم. پیش از رسیدن به آنجا در سرِ یک تقاطع به لباس‌شخصی‌های رده‌ی بالای خودش رسید و با پچ پچ و اشاره به کوله‌های آن دو دختر، رساند که متوقف‌ِشان کنند. اما شنیدم که آن فردِ مافوق به‌راحتی پاسخ داد «خیلی‌ها کوله دارند. نمی‌شود همه‌ی‌شان را بازداشت کنیم».
باورِ من آن است که مردم در اولِ اسفند چندان هم بنا نداشتند کاری کنند. مهم آن بود که با آن لشکرکشیِ حکومت به خیابان‌ها، نشان دادند که هستند و همچنان حضور دارند. مردم کارِ خود را شش روز قبل از آن انجام داده بودند و چرتکه‌های نادرستِ حکومت برای بیست و پنجِ بهمن با هر روز لشکرکشی به شهر هم نمی‌تواند جبران شود.

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

سروهای سرفراز بیست و پنج بهمن

یادداشت در دو بخشِ گزارش (دربرگیرنده‌ی دیده‌های خودم و دیده‌های دیگران) و تحلیلِ ماجرا دسته‌بندی شده است تا خواندن و گزینشِ آن آسان‌تر شود. پارگراف‌های گزارش را آگاهانه شکسته‌ام تا حجمِ انبوهِ هر پاراگراف به چشم‌پوشیدن از خوانشِ آن نینجامد.

1. گزارش:

الف) دیده‌های خودم:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و پانزده دقیقه‌ی عصر تا هشتِ شب است.

ساعتِ یک ربع به سه از خانه راه افتادم. ساعتِ سه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. همانندِ همیشه مسجدِ الجواد و سمتِ چپ و میانه‌ی میدان پُر از ضدِ شورش و لباس‌شخصی با موتورهای آماده برای سرکوب بود. از میدانِ هفتِ تیر تا دروازه دولت را پیاده رفتم. در این مسیر تقریباً هیچ نیرویی ندیدم مگر موتورهای لباس‌شخصی که تک و توک به‌سوی خیابانِ انقلاب روان بودند.
ساعتِ سه و پانزده دقیقه به دروازه دولت رسیدم. هنوز نگران بودم که مردم کم باشند و شبِ قبل تا پنجِ صبح از همین نگرانی و به‌ویژه از یادداشتِ نه چندان خردمندانه‌ی آرمانِ خردمند خواب به چشمان‌ام نیامد. واردِ خیابان که شدم اما از فشردگیِ معترضان فشارِ بزرگی از روح‌ام برداشته شد. هر چه پیش‌تر می‌رفتیم سیلِ جمعیت بیش‌تر می‌شد.
درونِ بی.آر.تی‌های میانه‌ی خیابان پُر بود از جمعیتِ معترضان. اتوبوس‌ها نیز مملو از معترضانی بود که امید داشتند بتوانند سواره تا بخشی از مسیرِ راه‌پیمایی را دور از گزند و ممانعتِ سرکوبگران طی کنند.
نزدیکی‌های ساعتِ سه و سی و پنج دقیقه نخستین فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» و «الله اکبر» از جمعیتِ انبوهِ معترضان به هوا برخاست. باورم نمی‌شد که پس از مدت‌ها دوباره این بانگ را از مردم می‌شنوم. برگشتم رو به روی جمعیت ایستادم و تک تکِ‌شان را نگاه کردم. نزدیک بود از شادی زار زار اشک بریزم. لبخندِ ناخواسته‌ای بر لب‌ام نقش بسته بود. با آنان دوباره به راه افتادم و شعار دادم.
در همان هنگامی که مردم شعار می‌دادند یک خانمِ دوست‌داشتنیِ پا به سن گذاشته‌ای با حالتی از خواهش و دلسوزی گفت «شعار ندهید» و البته پیرامونیان مخالفت کردند. می‌گفت «دوباره می‌گویند کسی حق ندارد بیایدها» و من گفتم «خانم‌جان! ما که به‌هرحال باتون را می‌خوریم پس چه بهتر شعارِمان را هم سر بدهیم». از سخن‌اش اما پیدا بود که شایعه‌ی دادنِ مجوز برای راه‌پیمایی را باور کرده است.
جمعیتِ مردم را در پیاده‌روهای دو سوی خیابان متمرکز کرده بودند و میانه‌ی خیابان همچنان اتوبوس‌ها و ماشین‌ها می‌توانستند حرکت کنند. در حاشیه‌ی پیاده‌روها و میانه‌ی خیابان گاه نیروهای انتظامی در حالِ گرفتنِ فیلم و عکس از معترضان بودند.
از ساعتِ سه و ربع که من به جمعیت پیوستم تا بیست دقیقه به چهار که مردم به‌نحوِ پیوسته و انبوه افزوده می‌شدند، یقین کردم که یک 25 خردادِ دیگر در راه است. اما به چهار راهِ ولیعصر که رسیدیم گاردی‌ها شروع کردند به قیچی کردنِ جمعیت و مردم را به بالا رفتن از خیابانِ ولیعصر مجبور کردند. درونِ اتوبوس‌های تقاطعِ ولیعصر/انقلاب پُر از معترضان بود.
بسیاری از کسانی که به خیابانِ ولیعصر هدایت شدند به‌سمتِ چپِ خیابان رفتند و قصد کردند تا از آن سو دوباره واردِ انقلاب شوند. اینجا بود که من نخستین سرکوب را دیدم. ناگهان همه شروع کردند به دویدن و گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها مردم را می‌زدند. شلیکِ اشک‌آور شروع شد.
من برای مدتِ ده دقیقه سوارِ یک اتوبوس شدم. راننده، جوانی شوخ و شنگ بود که البته دمادم بر سرِ خانم‌ها فریاد می‌کشید که بروند در قسمتِ زنانه چرا که برای او دردسر درست می‌شود. دوستان‌اش را که از مامورانِ راهنمایی و رانندگی بودند به‌سخره می‌گرفت که چگونه بسیجی‌ها بهشان دستور می‌دهند. می‌گفت طرف بیست سال است در این تقاطع فرمان می‌دهد و حالا یک روزه فرمان‌بر شده است. مامورِ راهنمایی به اتوبوس می‌گفت «برو!» و لباس‌شخصی می‌گفت «نرو!». او هم این موضوع را دست گرفته بود و اسبابِ تحقیر و تمسخرِ پلیسِ راهنمایی قرار داده بود. یک بار رو کرد به یکی از این همکارانِ پلیس‌اش و با اشاره به یک لباس‌شخصی گفت «این رفیقِ تو فکر می‌کنه دوچرخه هست، هی فرمون می‌ده». مردم خندیدند. یک پیرزن در این میانه گفت «اینها جوان‌ها را به خیابان می‌کشند تا سرِ کار نروند» و مردِ میانسالی پاسخ داد «نه که کشور پُر از کار هست...».
یک ربع به چهار بود که از درونِ اتوبوس دیدم بسیجی‌ها (در ضلعِ غربیِ چهار راهِ ولیعصر، سمتِ کافه گودو) با تسمه و شلاق‌های فنری مردم را تهدید و دنبال می‌کنند. یک نفر از آنها نیز در حالی که دشنام می‌داد زنی میانسال را با همان تسمه زد. به‌طبع بی‌درنگ گفتم «حروم‌زاده اون زن رو زد!».
سرانجام ده دقیقه به چهار در سمتِ پایینِ چهار راهِ ولیعصر توانستم از اتوبوس پیاده شوم. یک نفر از مردانِ داخلِ اتوبوس به آنهایی که پیاده می‌شدند دلگرمی می‌داد و می‌گفت «نترسید. خبری نیست». از همانجا دوباره به خیابانِ انقلاب وارد شدم. از آنجا تا اندکی پس از میدانِ انقلاب درگیری رخ نداد و انبوهِ مردم به‌سوی میدانِ آزادی روان بودند. در همان مسیر بود که یک هنگ از نوجوانانِ هنوز پشت‌ِلب‌سبز‌نشده‌ی بسیجی را با باتون در خیابان آوردند. مردم پوزخند می‌زدند و افسوس می‌خوردند. در این مسیر معترضان اغلب به راه‌پیمایی بسنده کردند و کمابیش هیچ شعاری سر داده نشد. در همین مسیر یک خانمِ میانسال با دوست‌اش خرما خریده بودند و به معترضان (خصوصاً جوانان) تعارف می‌کردند و قربان‌صدقه‌ی آنها می‌رفتند. آن خانم به جوانان می‌گفت «بخورید و قوت بگیرید! خدا پشت و پناه‌ِتان».
در روی لاک‌پشتِ وسطِ میدانِ انقلاب اما لباس‌شخصی‌ها ایستاده بودند و از مردم فیلم می‌گرفتند. در این میانه یک بیسکوویتِ رنگارنگ به یکی از نیروهای انتظامیِ باتون‌به‌دست تعارف کردم اما نپذیرفت و با پافشاریِ من با اخم و تخم و اندکی ضربه گفت «برو!». یک دختر از معترضان هم گفت «به اینها نباید محبت کرد!» و پاسخِ من را که «اینها هم از مردم هستند و باید دلِ‌شان را به‌دست آورد» نمی‌پذیرفت و به توحش و توهین‌ِشان نسبت به معترضان استناد می‌کرد.
ساعتِ یک ربع به پنج نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و جمالزاده سرکوبِ وسیعی شروع شد. لباس‌شخصی‌ها به انبوهِ مردمِ سمتِ راستِ خیابان یورش بردند و آنان را به درونِ جمالزاده و کوچه پس‌کوچه‌های آن روان ساختند. اما مردم دوباره پس از مدتی بازگشتند و راه‌ِشان را به‌سوی میدانِ آزادی همراه با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» ادامه دادند.
نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و اوستا دوباره لباس‌شخصی‌ها به مردم حمله‌ور شدند. اینبار شدیدتر از بارِ پیش مردم را زدند. درست راسِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه بود که همانجا یکی از پسرهای جوان را روی زمین انداختند و یک لباس‌شخصی جفت‌پا روی قفسه‌ی سینه‌ی این جوان پرید. ما به درونِ اوستا رانده شده بودیم و تنها یکصدا فریاد زدیم «ولش کن!». مردمی که آنجا بودند کوشش کردند جوان را بلند کنند ولی به‌نظر می‌آمد از هوش رفته است. هیچ‌کس اما با سرکوبگران درگیر نشد.
لباس‌شخصی‌ها با تسمه‌های خود معترضان را تهدید می‌کردند و دمادم فریاد می‌کشیدند «وانستا! بدو!». یکی از نوجوان‌های چاق و هیکل‌گنده‌ی بسیجی که خیلی عصبی و دیوانه‌وار تهدید می‌کرد و تسمه‌ی خود را به‌سوی مردم تکان می‌داد خواست یکی از جوان‌ها را بازداشت کند اما مردم او را منصرف کردند.
نزدیکی‌های ساعتِ شش به خیابانِ نواب رسیدم و لذت‌بخش‌ترین اوقاتِ آن روز را میانِ معترضان سپری کردم. به جرات می‌توانم بگویم که سراسرِ بلوارِ نواب صفوی (حدِ فاصلِ خیابانِ آزادی و میدانِ توحید) در دستانِ مردمِ معترض بود. اشک‌آورِ بسیار زیادی در آن مسیر شلیک شده بود. مردم با آتش زدنِ روزنامه و تنفسِ آن کوشش می‌کردند تا اثرِ گازهای شلیک‌شده را از بین ببرند. درهای برخی مجتمع‌های مسکونی و شخصی در این محدوده برای مردم باز شده بود. در کوچه پس‌کوچه‌های آنجا جوانان و مردم با سطلِ آشغال و جعبه‌های چوبی و غیره آتش روشن کرده بودند. تو گویی جشنِ پیروزی گرفته‌اند. بسیاری از شعارهای آن روز را من در همینجا شنیدم. شادی و شور را در تک تکِ مردم از زن و مرد و پیر و جوان می‌توانستی ببینی. در یکی از کوچه‌های نواب دختر و پسرِ جوانی به ماشینی تکیه داده بودند و استراحت می‌کردند. پیرمردی از طبقاتِ یکی از مجتمع‌ها سرش را بیرون آورده بود و صحنه را نظاره می‌کرد. ناگهان این جوان با خنده و شوخی او را به بانگِ بلند خطاب قرار داد که «حاج آقا! شما انقلاب کردیدها. شما این را در سفره‌ی ما گذاشتیدها». انگار می‌خواست با این سخنان بگوید که از او توقع دارد به میانِ مردم بیاید و اشتباهِ گذشته را جبران کند. دخترِ همراه‌اش و دیگران با خنده گفتند «ولش کن!».
در کوچه پس‌کوچه‌های نواب به‌فروانی شعارهای مربوط به خامنه‌ای، ولایتِ فقیه و جمهوریِ ایرانی سر داده می‌شد. یک آقایی هم بود که دلِ پُری داشت و به‌طورِ متناوب هر از ده دقیقه‌ای به میانِ جمعیت می‌آمد و فریاد می‌زد «مرگ بر خامنه‌ایِ حروم‌زاده». برخی می‌خندیدند، برخی می‌گفتند نگو و من هم با خنده گفتم «ولی خوب دلت خنک می‌شه ها!».
تعقیب و گریز میانِ معترضان و گاردی‌های موتورسوار در کوچه پس‌کوچه‌های بلوارِ نواب چندین و چند بار رخ داد. تنها موردِ سنگ‌پرانی میانِ سرکوبگران و مردم را من در همینجا دیدم. زنان دوشادوشِ مردان گام بر می‌داشتند و فریاد بر می‌آوردند. زنی در میانِ معترضان بود که صدای‌اش از همه‌ی ما رساتر و پُرسوزتر بود. دختری می‌گفت همان روز از محلِ کارش استعفا داده است و سپس به خیابان آمده است. او حتی نامه‌ی استعفای‌اش را نیز همراه داشت و دست در کیف‌اش کرد تا آنرا به ما نشان دهد، اما گاردی‌ها باز یورش بردند و همگی دویدیم و از آنجا دور شدیم. یکبار زنِ جوانی گفت «برویم در خیابانِ آزادی!» و یکمرتبه در حالی که لبخندِ زیبایی بر لبان‌اش نقش بسته بود به خودش پاسخ داد «البته فرقی ندارد. هر جا که برویم وطنِ خودمان هست». گاهی مردم از خیابانِ اصلی ناگهان فرار می‌کردند و به کوچه‌ها پناه می‌بردند. اما در کل، سراسرِ نواب و کوچه‌های آن پُر بود از دسته‌های چند صد نفریِ معترضان که دورِ آتش گرد آمده بودند، دست می‌زدند و هر شعاری دوست داشتند سر می‌دادند.
چنین به‌نظرِ من می‌رسد که جلوگیریِ سرکوبگران از شکل‌گیریِ راه‌پیمایی در مسیرِ اصلی سبب شد تا جمعیتِ فراوانِ معترضان در سطحِ شهر پراکنده شود و سرکوبِ آن کمابیش ناممکن گردد.
دیگر کامل شب فرا رسیده بود و با اینکه ساعت یک ربع به هفت بود اما در خودِ خیابانِ نواب (جنبِ زیرگذر) مردم همچنان آتش روشن داشتند و حتی فشفشه یا چیزی شبیه به آن در آتش انداختند و شادی کردند و شعارهای مربوط به سرنگونیِ خامنه‌ای و قیاسِ او با مبارک را سر دادند و البته چندین بار نیز از توله‌ی رهبر احوالپرسی نمودند. یک پیرزنِ دوست‌داشتنی به من و چند جوانِ دیگر دلگرمی می‌داد و برای‌مان دعا می‌کرد. مردم به‌راستی برای آزادی پایکوبی می‌کردند و من شادی و شورِ زندگی را در چشمانِ همه‌ی آدم‌هایی که آنجا دورِ هم جمع شده بودند می‌دیدم. ماشین‌هایی که رد می‌شدند نیز با بوق یا شعار، معترضان را همراهی می‌کردند. برخی موتورسوارها اندکی میانِ مردم می‌ایستادند، شعار می‌دادند و می‌رفتند.
تا ساعتِ هفت و ربع در کنارِ معترضانِ بلوارِ نواب ماندم و سپس واردِ خیابانِ آزادی شدم تا به میدان بروم و از آنجا به خانه برگردم. اما از تقاطعِ خیابانِ آزادی و رودکی اجازه‌ی ادامه‌ی مسیر را نمی‌دادند و همه را به خیابانِ رودکیِ شمالی روان می‌ساختند. نزدیکی‌های ساعتِ هفت و نیم در خودِ خیابانِ رودکی و کوچه‌های آن پُر بود از بسیجی‌های لباس‌شخصی. همچنان گاهی بر سرِ مردمِ پیاده‌رو فریاد می‌کشیدند که «از آنجا نرو!» و با سلاح‌های‌شان مانور می‌دادند. درست مانندِ عاشورا، پس از خلوت شدنِ خیابان‌ها با موتورهای‌شان راه افتاده بودند، عربده می‌کشیدند و مبارز می‌طلبیدند.
ساعتِ هشت به میدانِ توحید رسیدم. آنجا پُر بود از نیروهای ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌های موتوری. دیگر کم کم آنها هم داشتند به لانه‌های‌شان باز می‌گشتند.

ب) دیده‌های دیگران:
جوانی اهلِ شعر و داستان (متولدِ 68) که از کرج آمده بود می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که سرکوبگران در خیابانِ انقلاب با باتون به صورتِ زنی کوفته‌اند و گونه‌ی او ترکیده است. همین جوان بازداشتِ چندین نفر از معترضان را دیده بود و می‌گفت خیلی‌ها را گرفته‌اند. همو می‌گفت که شایع شده است یکی دو نفر را باز (همچون عاشورا) از پل پرت کرده‌اند و یک نفر را نیز با شلیکِ گلوله کشته‌اند.
جوانی از دانشجویانِ صنعتی‌شریف می‌گفت آن روز به‌صورتِ انبوه آماده‌ی تظاهرات و پیوستن به مردم بوده‌اند. می‌گفت چند ساعت پیش از شروعِ اعتراضاتِ درونِ دانشگاه، چند اتوبوس بسیجی از دانشگاهِ امامِ صادق به آنجا می‌آیند. می‌گفت در آغاز شروع کردند به پخش کردنِ گلِ سوسن میانِ دانشجویان. ما گفتیم «ولنتاین گلِ رُز می‌دند شما چرا سوسن می‌دهید؟» که آنها پاسخ دادند «تولدِ فلان امام یا امام‌زاده است». می‌گفت اما به‌محضِ آنکه دانشجویان با سر دادنِ شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» خواستند از دانشگاه بیرون بروند، همین بسیجی‌های امام صادق مشت و لگد حواله‌ی‌شان کردند و همراه با ضرب و شتمِ آنان، درهای دانشگاه را تا ساعتِ پنج بستند و اجازه‌ی خروج به هیچکس ندادند. می‌گفت تا توانستند از همه نیز فیلم و عکس گرفتند و نگرانِ شناساییِ و دردسرهای کمیته‌ی انضباطی بود. همو می‌گفت که نزدیک به دویست اتوبوس و ماشین نیروی امنیتی و نظامی در میدانِ آزادی مستقر کرده‌اند تا به هیچ قیمتی آنجا را از دست ندهند.
مادرِ یکی از دوستان‌ام در هیاتِ یک زنِ خانه‌دار با مقادیری کلم و گوجه و خریدهای خانه به خیابان آمده بود تا از نزدیک اوضاع و احوال را رصد کند. سرکوبگران نیز خواسته‌اند ادای قیصر را درآورند و هر جا رفته به او راه داده‌اند و مراقب بوده‌اند گزندی بهش نرسد. درست به‌همین دلیل در حضورِ او با هم سخن گفته‌اند و مادرِ دوست‌ام از سخنانِ آنان دانسته است که هر دسته از لباس‌شخصی‌ها یک سردسته و بزرگ داشتند که به او حاج آقا می‌گفتند. نشانه‌ی این حاج آقا هم یک انگشترِ برجسته‌ی قهوه‌ای رنگ در انگشتِ کوچک با پالتوی نمدیِ زمختِ بلندِ سیاه‌رنگ تا زانو بوده است که البته در زیرِ آن از باتون، زنجیر، تسمه و گازِ فلفل یافت می‌شده است تا سلاحِ گرم.
یکی دیگر از دوستان می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که لباس‌شخصی‌ها در پاسخ به عتابِ یک زنِ میانسال در اتوبوس که بر آنان بانگ زده بود «این چیست در دستان‌ِتان؟!» به او یورش برده‌اند، با چوب او را زده‌اند و همهنگام از چهره‌اش فیلم گرفته‌اند.
یکی از معترضانی که با هم ماشین گیر آوردیم و برگشتیم در راه از شجاعتِ زنان و دختران می‌گفت و اینکه وقتی بسیجی‌ها در خیابانِ انقلاب شروع کردند به زدنِ مردم، یک دختر آمد روبروی یکی‌شان ایستاد و خیلی آسوده‌خاطر گفت «حروم‌زاده!». آن بسیجی با تهدید پرسید «چه گفتی؟» و دختر دوباره با آرامش و صلابت گفت «حروم‌زاده!». می‌گفت لباس‌شخصی هم دختر را دستگیر کرد و با خودش برد.

2. تحلیل:
در موردِ میزانِ جمعیتِ معترضان نمی‌توان آمارِ دقیق داد اما اینکه در بیست و پنجِ بهمن صدها هزار نفر در تهران به خیابان‌ها ریختند جای هیچ تردیدی ندارد. جمعیتِ آن روز هرگز با سیزدهِ آبان و شانزدهِ آذرِ سالِ پیش قابلِ قیاس نیست و شاید تنها با روزِ قدس و به‌ویژه عاشورای خونینِ پارسال قیاس‌شدنی باشد، با این تفاوت که مردم بیش‌تر به حالتِ خشونت‌گریزی و مسیح‌واریِ قبل از عاشورا بازگشت کرده بودند. با اینهمه، واکنشِ حکومت در شدتِ سرکوب و کشتار به‌هیچ‌وجه با متانتِ معترضانِ بیست و پنجِ بهمن تناسبی نداشت. ما هرگز همچون عاشورای خونین از خود دفاع نکردیم، اما کمابیش به اندازه‌ی عاشورای خونین کشته دادیم. حکومت با این جنایت‌ها تنها نفرتِ ملت را افزون‌تر و سرنوشتِ خود را تاریک‌تر کرد.
تا جایی که من می‌فهمم و در راه‌پیمایی‌ها دیده‌ام، مردمِ ما همان‌قدر که از موردِ خشونت قرار گرفتن هراس دارند، از کاربردِ خشونت توسطِ خودشان نیز پروا دارند. مردمِ ما نه می‌خواهند کتک بخورند، نه می‌خواهند کتک بزنند و نه می‌خواهند کتک خوردنِ دیگری را ببینند. سنگ‌پرانی و مقابله به مثلِ مصری‌ها با سرکوبگران خیلی زود (تنها نزدیک به ده روز پس از آغازِ جنبش) رخ داد، در حالی که ما هفت ماه کمابیش متانت پیشه کردیم و صدها کشته دادیم تا اینکه فقط و فقط در روزِ عاشورا از خودمان دفاع کردیم. هرگز نمی‌خواهم بگویم جهانِ عرب خشونت‌گرا است چرا که جنبش‌های آنان نشان داد که گونه‌ای مدنیتِ دموکراتیک سراسرِ خاورِمیانه را فرا گرفته است. اما تفاوت‌ها را نیز نباید نادیده گرفت. در واقع، چه‌بسا بتوان چنین گفت که ما خشونت‌پرهیزتر از دیگر کشورهای همسایه هستیم.
چیزی که شاید برای یک ناظرِ بیرونی شگفت‌آور باشد آن است که من در سراسرِ راه‌پیمایی حتی یک شعار ضدِ احمدی‌نژاد نشنیدم و معترضان نوکِ پیکانِ خود را به‌سوی خامنه‌ای و حاکمیتِ پیرامونِ او نشانه رفته بودند. گویی مردم دیگر در شخصِ احمدی‌نژاد وزنی نمی‌بینند تا حتی اسمی از او ببرند و نفرت/عصیانِ خود را یکسره و به‌تمامی بر ولی‌ِفقیه آوار کرده‌اند.
نکته‌ی دیگر آنکه در راه‌پیمایی (تا جایی که من بودم) حتی یک شعار هم در موردِ تقلبِ انتخاباتی سر داده نشد و اینرا می‌توان نشانه‌ای دانست از اینکه جنبش دیگر از خاستگاهِ خود که اعتراض به تقلب بود کمابیش گذر کرده است و از ایستادگیِ در برابرِ دولتِ احمدی‌نژاد به ایستادگی در برابرِ جمهوریِ اسلامی رسیده است. همین نشانه می‌تواند گویای این امر باشد که موسوی هر چه بیش‌تر از هیاتِ یک رئیس‌جمهورِ دزدیده‌شده برای رژیم به قد و قامتِ یک رهبرِ سیاسی برای تغییرِ رژیم فرا رفته است.
گرچه ملتِ ما اکنون لذت/درد و شادی/غم را توامان تجربه می‌کند و از رذالتِ پایان‌ناپذیرِ رژیم در کشتارِ دوباره‌ی عزیزانش و وارونه‌نماییِ آن برآشفته‌تر از پیش شده است اما بیست و پنجمِ بهمن پس از گذشتِ یکسال و اندی از خروشِ عاشورا و با گذشتِ بیست ماه از کودتا نشان داد که این جنبش هرگز باز نمی‌ایستد و این نور هرگز خاموش نمی‌شود. آن روز بسیاری از مردم به این باورِ قلبی رسیدند که رژیمِ اسلامی دیر یا زود رفتنی است. مردم در بیست و پنجِ بهمن توانستند بغضِ در گلو مانده را دوباره همنوا با یکدیگر فریاد بزنند، دوباره هم را ببینند و با روحیه‌ای قوی و شاداب به خانه‌ها بازگردند. روسیاهیِ بیست و پنجم به چهره‌ی زشتِ توهم‌های خامنه‌ای و تهدیدهای فرمانده‌ی سپاهِ تهران ماند.
چیزی که این میان اهمیتِ حیاتی و سرنوشت‌ساز دارد این است که باید این انرژیِ اعتراضی را به‌نحوِ شایسته مدیریت کرد و به سرانجام رساند. مردم آماده‌ی سرنگونیِ رژیمِ اسلامی هستند و تنها باید موسوی/کروبی از رژیم دل بکنند. مردمِ ایران حسابِ این دو رهبرِ جنبش را از کلِ هیاتِ حاکمه در این سی سال به‌تمامی جدا کرده‌اند و آنان می‌توانند سرنوشتِ آینده‌ی ایران را رقم بزنند. شعارهای بیست و پنجِ بهمن به‌روشنی نشان می‌دهد که پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز، بدونِ هیچ مبالغه و تعارفی، دیگر این رژیم را نمی‌خواهد.

پی‌نوشت:
شعارهای معترضان در 25 بهمن (آنچه من شنیدم) بدین قرار بود:
مبارک بن‌علی، نوبتِ سید علی
این ماه ماهِ رحمته، سد علی وقتِ رفتنه
ارتشیِ بی‌غیرت، ارتشِ مصر رو دیدی؟
خامنه‌ای حیا کن، مبارک رو نگا کن
مرگ بر اصلِ ولایتِ فقیه
خامنه‌ای بی‌غیرت، دشمنِ دین و ملت
خامنه‌ای بدونه، اینبار سرنگونه
نه شرقی نه غربی، جمهوریِ ایرانی
استقلال آزادی، جمهوریِ ایرانی
پولِ نفت چی شده؟، خرجِ بسیجی شده
جنتیِ لعنتی، تو دشمنِ ملتی
مرگ بر دیکتاتور
الله اکبر
یا حسین، میرحسین
مرگ بر خامنه‌ای
مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی
خامنه‌ای قاتله، ولایتش باطله
یا حجة ابن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

تصویرهایی پراکنده از خیابان‌های سبز

چندین ماه است که صحنه‌هایی پراکنده از روزهای اعتراضی در ذهنِ من پَرسه می‌زنند و هر گاه خواستم بنویسمِ‌شان با خودم گفتم حالا بماند برای بعد. اما دیدم رهای‌ام نمی‌کنند و در گزارشِ خودشان و زمانِ خودشان هم نوشته نشده‌اند و «پس‌نوشت» شدن‌ِشان در پای روزهای خودشان چیزی جز بایگانیِ آنها و دور داشتن‌اش از دیدگانِ خواننده نیست. پس این چند تصویرِ نقش‌بسته در ذهن را اینجا کنارِ یکدیگر می‌آورم:

(1) هرجا هستی امیدوار باش!

چهارشنبه بیستمِ خردادِ هشتاد و هشت در چهار راهِ ولیعصر، جوانی بلندبالا و پرشور را دیدم که با چند دختر و پسرِ دیگر تصویرهای موسوی را در دست داشتند و در اختیارِ دیگران قرار می‌دادند. آنان چنان شاد و سرخوش بودند که همه‌ی پیرامونیانِ خود را نیز سرِ ذوق می‌آوردند. پس از آنکه ما از تماشای مردم فارغ شدیم و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر نشستیم، آنها هم آمدند روبروی ما روی زمین نشستند و با هم بگو و بخند کردند. این جوان اما از همه سرزنده‌تر و راه‌برِ آن جمع بود. پیوسته با دوستانش به‌بانگِ بلند دم می‌گرفت که «کلاغ پرَ! دروغ پَر! احمدی‌نژاد پَــــــــــــــــــــــــــر!».
...
دوشنبه بیست و پنجِ خردادِ هشتاد و هشت در آن سیلِ سکوتِ آدم‌های هم‌دل و هم‌نوا چهره‌ی آشنایی را دیدم که سراسر سیاه پوشیده بود. در چشمان‌اش دیگر آن سرخوشیِ ساده‌دلانه نبود و به‌جای آن در دیدگانِ بی‌کران‌اش جدیتی مبهوت‌کننده می‌دیدم. آری! همان جوان بود با جامه‌ای سیاه به تن و شالی سیاه پیچیده دورِ گردن. داشت درست خلافِ جهت، دریای معترضان را می‌شکافت و پیش می‌رفت. شاید کسی را از دوستان‌اش گم کرده بود یا می‌خواست به جایی برود... نمی‌دانم. تنها گاه به او فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم آیا زنده ماند؟ نکند سیِ خرداد کشته شده باشد؟ یا روزِ عاشورا؟ زندان است؟ اکنون چه می‌کند و پس از آن امیدِ سرخوشانه‌ی بیستِ خرداد که به خشمِ غرورآفرینِ بیست و پنجم پیوند خورد، و پس از آن نفرتِ ویران‌کننده از دیدنِ کشتارها و شنیدنِ تجاوزها که می‌دانم همچون همه‌ی ما در جان‌اش زهر ریخت، اکنون نسبت به خودش، مردمان‌اش، رهبرانِ جنبش و سردمدارانِ حکومت چه نگاهی دارد؟
آن جوان نمونه‌ای بود از نسلی که جمهوریِ اسلامی برای فردای خود کاشت و وای به روزی که زمانِ برداشتِ این خرمن فرا رسد!


(2) زنی که هرگز از یادم نمی‌رود!

بیست و پنجِ خرداد بود... به‌یاد دارم که زنی میانسال در میانه‌ی راهِ درازِ دوشنبه‌ی تاریخی میانِ مردم بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت شوهرش را در جمعیت گم کرده است. همان هنگام زنی جوان و آراسته با سنی نزدیک به سی سال رو به او کرد و گفت «نگران نباش خانم! من دو بچه‌ام را در جمعیت گم کرده‌ام. از این بدتر که نیست!». سخنِ او همراه با صلابتِ حضورش در آن لحظه هرگز از خاطرم نمی‌رود! بی‌گمان آن زن در درونِ خود نگران بود اما یک آرامش و استواریِ بی‌مانند در نگاهش موج می‌زد. او گم‌گشته داشت اما گام‌های خود را بازیافته بود. خروشِ مردم در آن روز ما را از هر بیمی رهانده بود. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا او بچه‌هایش را پیدا کرد؟ نکند خدای ناکرده از ناپدیدشده‌های پس از انتخابات باشند؟ اما سپس خودم را از این پندارهای تیره به خیالی دیگر منصرف می‌کنم.

(3) ...

هجدهِ تیرِ هشتاد و هشت، عصرهنگام و نزدیکِ ساعتِ شش بود که صدای جیغ و ضجه‌ی دلخراشِ زنی جوان از سوی چپِ خیابانِ کارگرِ شمالی (تقاطعِ میدانِ انقلاب) به‌گوش می‌رسید؛ دمادم نعره می‌کشید و از درد، حنجره می‌درید. ناله‌ی او دلِ هر انسانی را زخم می‌زد. هنگامی که از مردم پُرسان شدم گفتند به گاردی‌ها سزا گفته («ناسزا» برای مردمان است نه نامردمان) و یکی از آنان نیز چنان با باتوم بر صورتش کوفته که دهان و گونه‌اش پاره شده است و چنانکه یکی از شاهدان می‌گفت نیمی از صورتش وَر آمده بود. نمی‌گذاشتند هیچ‌کس به‌سوی آن زن برود و یاری‌اش کند. چندی هم که گذشت یک ماشینِ سیاهِ ضدِ شورش آمد و او را با خودش بُرد. تا اینجا البته ماجرا به‌حدِ بسنده آزاردهنده بود اما چیزی که از برخی شنیدم بسیار دردناک‌تر بود! در همان هنگامه‌ی ضجه‌های دردناکِ این زن، چندین تن از مغازه‌دارانِ این‌سوی خیابان که کرکره را تا نیمه پایین کشیده بودند و از سنینِ سی تا شصت سال را در بر می‌گرفتند با لبخندی احمقانه و لحنی طعنه‌آمیز، سرگرمی‌وار و سرزنش‌گر به همدیگر می‌گفتند «حقش بوده! می‌خواست فحش ندهد» و دیگری تاییدکنان می‌گفت «اگر کسی به من هم توهین کند با او همین کار را می‌کنم». من در چهره‌ی بی‌نقابِ آن آدم‌ها چیزی دیدم هولناک‌تر از صورتِ نقاب‌دارِ نیروهای ضدِ شورش؛ یک بی‌تفاوتیِ چندش‌آور و تفریح با دردِ مردمان؛ لذتِ هم‌نوایی با ستمگر و ستیزگری با ستمدیده.

(4) از اینجا بروید گل‌رُخان!

شانزدهِ آذرِ هشتاد و هشت ... دیگر داشت هوا تاریک می‌شد و شب فرا می‌رسید. در تقاطعِ کارگرِ شمالی و انقلاب (سوی راستِ خیابان) سه دخترِ نوجوان و کوچک‌اندام با جامه‌هایی آراسته و دلربا همچون جوجه‌هایی که از هراسِ گرگ‌ها کنارِ یکدیگر قفل شده باشند، به‌هم چسبیده بودند و جُم نمی‌خوردند. نیروهای امنیتی و گاردِ ویژه آنقدر زیاد بود که ما هم نمی‌دانستیم چه کنیم و کجا برویم چه رسد به آن طفلک‌های معصوم. جایی که ایستاده بودند درست کمی بالاترش یک گروهان از پاسدارهای وظیفه برای نمایشِ وحشت صف کشیده بودند. اینجا نسبت به حضورِ این سه دخترک دو واکنشِ یکسره متفاوت دیدم. نخستینِ آن از سوی یک مامورِ جوانِ راهنمایی و رانندگی بود که با سنگدلی رو به دو دوستِ همکارِ خود کرد و گفت «یکی‌شون واسه‌ی از شب تا صبحِ همه‌مون کافیه!» و دومین واکنش از سوی جوانی از همان صفِ پاسدارهای وظیفه که با مهربانی آمد و به این سه دختر گفت که آنجا را ترک کنند و پس از رفتنِ آنها و هنگامِ بازگشتش به صف، رو به همکارانش سر تکان می‌داد و لبخند می‌زد. همه خوب می‌دانیم که این حالتِ چهره از آنِ زمانی است که غریزه همان را می‌خواهد که مامورِ راهنمایی و رانندگی گفت اما وجدان آنرا پس می‌زند و فرآورده‌ی این کشاکش آن‌هنگام که به‌سودِ وجدان پایان یابد، خود را در سرتکان‌دادن و لبخند زدن نمایان می‌سازد.

(5) مبارزه را زیستن‌ام آرزوست!

عاشورا نزدیکی‌های یکِ پس از ظهر در خیابانِ طالقانی بودم... انگار همانندِ هر روزِ تعطیل برای سرگرمی و تفریح به خیابان آمده باشند یا رفته باشند پیک‌نیک... خونسرد، آرام و پراميد... سخن‌اش حسی داشت که آن روزِ خونین را رنگِ زندگی می‌بخشید... که کارِ ما همین است و زندگی کارِ ماست. دوستِ خسته‌اش نشسته بود و آب‌میوه‌ای چیزی می‌خورد که او آمد و با لحنی بسیار عادی و روزمره گفت:
«علی‌جان کم‌کم پاشو! بسیجیا دارن میان!»
بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

هماهنگی میان رهبران و جنبش

بر اساسِ سنجه‌ی احمد سلامتیان و با چیزهایی که من امروز دیدم، باید گفت که موسوی و کروبی پیروزِ سالگردِ بیست و دومِ خرداد در برابرِ حاکمیت بودند.
پس‌نوشت:
مهم‌ترین نکته حضورِ انبوهِ معترضان در پیاده‌روهای خیابانِ انقلاب بود که با آرامش و بدونِ هیچ شعاری راه می‌رفتند یا ایستاده بودند و نیز لشکرکشیِ امنیتی – انتظامیِ بی‌ثمر و ناکامِ حکومت در سالگردِ فریبکاریِ انتخاباتی (یکی نیست به جوجه‌بسیجی‌های رجانیوز بگوید اگر نامِ آن رسوایی «جشنِ ملیِ جمهوریت» است پس چرا در سالگردش جشن نمی‌گیرید به‌جای آنکه قشون‌کشی کنید).
از هراسِ حاکمیت همین بس که بسیاری از لباس‌شخصی‌ها ماسک زده بودند و برخی هم عاجزانه از مردمِ پیاده‌رو فیلم می‌گرفتند. از جهتِ روحیه نیز چه گاردی‌های انتظامی چه لباس‌شخصی‌های بسیجی همگی بسیار عصبی و آشفته بودند. این را می‌شد از دستگیریِ یک بدبختِ موبایل به‌دست در تقاطعِ فلسطین و بزرگمهر نزدیکیِ ساعتِ شش و چهل دقیقه توسطِ دو لباس‌شخصیِ موتورسوار (که یکی‌شان از احتمالِ اینکه تصویرش را ثبت کرده باشند بسیار هراسان بود) و نیز از فحاشی و تلاش برای پیاده کردنِ یکی از معترضان از اتوبوسِ در حالِ حرکت و کوششِ ناکام برای دستگیریِ او توسطِ چند لباس‌شخصیِ پیاده در میدانِ انقلاب نزدیکیِ ساعتِ هفت سراغ گرفت. گاردی‌هایی که سمتِ چپِ تقاطعِ خیابانِ کارگر و میدانِ انقلاب را بسته بودند نیز از نزدیک شدن هر جنبده‌ای به آن سو سراسیمه و دیوانه‌وار فریاد می‌زدند که برگرد.

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

درک تمامیت از فراز فردها

1. شبِ دوازدهمِ آبان از دو طراحیِ زیبا برای راه‌پیمایی در روزِ سیزدهِ آبان پنجاه نسخه پرینت گرفتم و با کمی هراس شروع کردم به پخشِ پوسترها میانِ رهگذران. واکنشِ مردم در آن شب برای‌م تجربه‌ای بی‌اندازه گوارا و غریب بود. زن‌ها و مردها واکنشِ یکسانی نداشتند. دلیل‌ش هم روشن است. به‌نزدیکِ دختران که می‌رفتم در آغاز نگران می‌شدند و گمان می‌کردند برای مزاحمت آمده‌ام. پوستر را که به‌سوی‌شان می‌گرفتم ابتدا با تردید و سپس با کنجکاوی از دست‌م می‌قاپیدند. مردان البته نگرانیِ مزاحمت نداشتند! همه‌ی آدم‌هایی که آن شب دیدم ابتدا گمان می‌کردند بازاریابیِ تبلیغاتی می‌کنم. برخی در همین پندار باقی می‌ماندند و از کنارم با بی‌علاقگی رد می‌شدند. ولی آنانکه این مرحله را پشتِ سر می‌گذاشتند واکنش‌های‌شان بسیار دیدنی و گوناگون بود: پاره‌ای با دیدنِ عناوینِ پوسترها («سیزدهِ آبان با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند چون آزادی را احساس می‌کنیم» از سوی دانشجویانِ سبزِ پلی‌تکنیک و «با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند» از سوی جمعی از خانواده‌های زندانیانِ سیاسیِ در بند) به‌شتاب و شادی آن را از من می‌گرفتند. شورِ نگاهِ بسیاری از دختران و پسران را در آن شب هنگامِ گرفتنِ آن کاغذها از دست‌م از یاد نمی‌برم. بسیاری مهربانانه از من سپاس‌گزاری می‌کردند. البته برخی نیز به‌خوبی می‌فهمیدند که موضوعِ پوسترها چیست اما از گرفتنِ آن پرهیز داشتند که شمارِ این دسته بسیار اندک بود. پاره‌ای پرسش‌گرانه به پوستر می‌نگریستند و مرا کمی نگران می‌کردند اما در نهایت آن را با خود می‌بردند. به یاد دارم که در خیابانِ انقلاب و پیش از پلِ کالج زنی میانسال خسته و اندیشناک از کوچه‌ای واردِ خیابانِ اصلی شد و من پوستر را به‌دست‌ش دادم. آن را از من گرفت و در تاریکیِ شب ناپدید شد. در موردِ پسرها و دخترهایی که دست در دستِ هم داشتند، در بیش‌ترِ موارد این دختر بود که با فهمیدنِ ماجرای پوسترها آن را از من می‌گرفت. حتی در یک مورد پسر می‌خواست دختر را به‌دنبالِ خود بکشد اما او همینطور که وادار به رفتن می‌شد پوستر را از من گرفت. رهگذرانی هم بودند که با دیدنِ پوستر در دستِ دیگران و من که آن را پخش می‌کردم به سراغ‌م می‌آمدند تا یکی هم در اختیارِ آنان بگذارم. در پایانِ کار اما چیزی در دست نداشتم و چند تن را از خودم ناامید کردم. اینکه آن شب از چنین کاری حسِ خوبی داشتم نیازی به گفتن ندارد (گرچه در پایانِ روزِ سیزدهمِ آبان و آن سرکوبِ وحشیانه‌ای که از سوی حکومت انجام شد، نسبت به فراخوانی که با آن کار از مردم کردم دچارِ رنجِ درونی شدم و گونه‌ای احساسِ گناه داشتم). اما چنانکه گفتم چیزی بزرگ‌تر و احساسی ارزشمندتر هدیه‌ی آن شب به من بود. تا کنون تجربه کرده‌اید که از پسِ دیداری کوتاه (در زمانی نزدیک به یک ساعت) با شمارِ فراوانی از آدم‌ها و دریافتِ واکنش و حسِ آنان نسبت به رفتارِتان چیزی شبیه به درکِ «انسانیت» و نه «انسان‌ها» داشته باشید؟ من آن شب از پسِ همه‌ی آن بی‌تفاوتی‌ها، نگرانی‌ها، تردیدها، شور و شادی‌ها و نگاه‌های پرسش‌گرانه یک هماهنگی و همسانیِ شکوهمند را دریافتم.
2. روزِ چهلمِ شهیدانِ شنبه‌ی سیاه با دو تن از دوستان به خیابان رفته بودیم. نزدیکی‌های تقاطعِ ولیعصر و تختِ‌طاووس بود که من و دوستانم پیشِ روی توده‌ی مردم در پیاده‌رو می‌رفتیم. لباس‌شخصی‌ها در پیرامونِ ما پراکنده بودند. فضایی وهم‌آلود بود و هر زمان امکانِ وحشی‌گریِ آنان و یورش‌بردن به‌سوی مردم وجود داشت. گاهی از آن‌سو جلوتر فریاد می‌آمد که نیایید دارند می‌آیند. خیلی خوب به‌یاد دارم که من و دیگر کسانی که در صفِ اول بودیم پیش می‌رفتیم و توده‌ی دُردانه‌ی معترضان هم پشتِ سرِ ما می‌آمد. در لحظه‌ای ناگهان من تردید کردم و خودخواهانه برای دوستانم زمزمه کردم که از پیشِ روی توده حرکت کردن بیمناک‌ام و هر سه ایستادیم. آن لحظه چیزی رخ داد که همه‌ی وجودم را به لرزه درآورد. چه‌بسا باید جای من می‌بودید تا آن رخداد را نه به‌گونه‌ای مکانیکی و ماتریالیستی بلکه یکسره انسانی و معناگرایانه درک می‌کردید. اتفاقی که افتاد برای من یک نشانه بود. با ایستادنِ ما سه نفر، توده‌ی پشتِ سر نیز ایستاد. اما این همه‌ی چیزی نبود که رخ داد. ما یک لحظه جا زدیم و همه‌ی پشتِ سری‌ها را به جا زدن انداختیم. می‌فهمید چه می‌گویم؟ حسِ این بارِ سنگین بر دوشِ ما پیش‌روها بود که همه‌ی هستی‌ام را به کُرنش واداشت. ناگهان احساس کردم چقدر پشتِ سری‌ها را دوست دارم؛ تک تکِ شان را، و از اینکه خودخواهانه می‌خواستم با دوستانم به میانه‌ی توده برویم تا کسانِ دیگری پیش‌رو باشند و هر گزندِ احتمالی بهره‌ی آنان شود، از خودم شرمگین بودم. همان لحظه برگشتم و به آنان نگاه کردم. صدها چشمِ معصوم از زن و مرد دیدم که ایستاده بودند و مرا می‌نگریستند. گویی قانونی از هستی را شکسته باشم و بازتابِ این قانون‌شکنی را همانجا با سراسرِ وجودم بچشم. چه آنِ باشکوه و پرابهتی بود! آنجا نیز احساس کردم با کلیتی به‌نامِ «انسانیت» رو در رو شده‌ام که بزرگی‌اش را از دانه دانه‌ی آن آدم‌ها گرفته بود.
بازتاب در دنباله

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

روز دویست و هشتادم: بر مزار شهیدان در پایان سال

پنج‌شنبه بیست و هفتمِ اسفند، بهشتِ زهرا:
با چند تن از دوستان رفتیم سرِ خاکِ شهدای جنبشِ سبز.
یکی از بچه‌ها می‌گفت از شش تا هشتِ صبح اجازه نمی‌دادند هیچ‌کس از هیچ‌کدام از درهای بهشتِ زهرا وارد شود.
سوی مزارِ شهیدانِ انقلابِ اسلامی و جنگِ تحمیقی چنان شوی احمقانه‌ای برپا کرده بودند که تنها زهرخند بر لب می‌نشاند؛ بلندگوهایی که پیوسته نعره می‌کشیدند یا مارشِ نظامی پخش می‌کردند تا باز هم بتوانند از حسابِ ذخیره‌ی کشته‌شدگانِ انقلاب و جنگ برای تحکیمِ پایه‌های استبدادِ ولایی برداشتِ نامشروع کنند.
زمانی که ما پیاده به‌دنبالِ قطعه‌ی شهدایِ جنبش می‌گشتیم، گاردی‌ها با موتور در خیابان‌های اطرافِ قطعه‌ها مانور می‌دادند. نزدیکِ مزارِ ندا پر بود از لباس‌شخصی و نیروی انتظامی. چندین وَنِ نظامی و یک مینی‌بوس هم درست کنارِ قطعه‌ی شهدای جنبش آورده بودند.
نزدیکِ ساعتِ دهِ صبح بود و پیرامونِ مزارِ ندا را چنان غُرق کرده بودند که هر کس به آن سو می‌رفت کاملاً هویدا می‌شد که برای چه آمده است. ما نتوانستیم سرِ خاکِ ندا برویم ولی به دیدارِ مزارِ مهدیِ کرمی (از شهدای بیست و پنجمِ خرداد) و یکی دیگر از شهیدان رفتیم که اندکی از محلِ تجمعِ سرکوبگران دورتر بودند (قطعه‌ی 257 و اگر اشتباه نکنم ردیفِ 180). روی قبرِ هر دو گل‌های سرخ و دانه برای کبوتر ریخته بودند.
رژیمِ اسلامی حتی از خاکِ شهدای ما چنان هراسی دارد که صدها نیروی سرکوبگر را در آستانه‌ی نوروز به آنجا گسیل می‌دارد. عزیزانِ به‌خون‌خفته‌ی جنبش گرچه دیگر در میانِ ما نیستند اما حتی پس از مرگ همچنان دست‌های‌شان به‌نشانه‌ی پیروزی در سراسرِ بهشتِ زهرا بلند است و همین دست‌های سرخِ است که ما را به‌سوی مزارِ آنان فرا می‌خواند.
جز خودمان تنها یک مادرِ پیر را شناختم که شماره‌ی قطعه‌های شهدای جنبش را پسرش برایش روی کاغذی نوشته بود و او تنها در بهشتِ زهرا دنبالِ مزارِ آنان می‌گشت.

در همین زمینه:
حکومتی که از سنگِ قبر می‌ترسد / سازِ مخالف
مهم فاتحه‌ای نبود که ما نخواندیم، مهم نگاهِ ما بود که آنها خواندند / تا رفعِ حجابِ اجباری
من امسال عید ندارم / آلیس در شگفت‌زار

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

روز دویست و چهل و پنجم: خامنه‌ای باز هم تقلب کرد

سرکوب دیوانه‌وار و سازماندهی حساب‌شده

آنچه در موردِ سی و یکمین سالگردِ سیاهِ انقلابِ اسلامی می‌نویسم، تا جایی که توانستم عنوان‌بندی شده و در سه بخش ارایه می‌گردد تا خوانندگان به‌خاطرِ درازیِ متن هر پاره را که پسندشان افتاد بخوانند. ابتدا دیده‌های من از نه و پانزده دقیقه‌ی صبح تا دوازده و نیمِ پس از ظهر، سپس دیده‌های دیگر دوستان از رخدادهای آن روز و در پایان مهم‌ترین بخش (از نظرِ خودم) که ارزیابیِ این روز در زیرِ پنج عنوان است.

دیده‌های خودم:

نه و پانزده دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. نیروها از همان تقاطعِ مفتح و ابتدای اتوبانِ مدرس حضور داشتند. در آغاز که پیش می‌رفتی گمان نمی‌کردی آرایشِ نیروها با بارهای گذشته چندان تفاوتی داشته باشد. اما از آغازِ خیابانِ کریمخان غُرق شدنِ مسیر و انبوهِ نیروهای امنیتی و گاردی یادآورِ حجمِ نیروها در سیزدهِ آبان بود. (1) اما باز هم چنین نبود. ساعتِ نه و نیم که به تقاطعِ بلوارِ کشاورز و کارگر رسیدم و پس از آن که از خیابانِ کارگر واردِ انقلاب شدم، تازه دانستم که داستان چیزِ دیگری ست. با لحاظِ درازای مسیرِ راه‌پیمایی و مشاهده‌ی انباشتگیِ نیروها، باید بگویم که بدونِ هیچ بزرگ‌نمایی، میزانِ نیروهای سرکوبگر صد برابرِ سیزدهِ آبان بود. «حکومتِ نظامی» بهترین تعبیر برای بازنماییِ نمایشِ رذیلانه‌ی خامنه‌ای در روزِ 22 بهمن است.
مردمِ پشتیبانِ حکومت یا همان سیاهی‌لشکرها چندان زیاد نبودند اما آن‌قدر بودند که خیابان را بپوشانند و دوربین‌های صدا و سیما بتوانند خوراکِ آقا را جور کنند. از سیاهی‌لشکرها مهم‌تر اما نیروهای امنیتی بودند که بینِ مردم در مسیرِ اصلی و به‌ویژه در پیاده‌روهای دو سوی خیابانِ انقلاب (خصوصاً سمتِ راست) حضورِ انبوهی داشتند. جوری که همان آغازِ ورود به خیابانِ انقلاب که اندکی بیش‌تر پیش نرفته بودم یکی از امنیتی‌ها من را کنار کشید و کولی‌ام را جستجو کرد و سپس اجازه داد بروم. شعارها از «مرگ بر منافق» بود تا «استقلال، آزادی، جمهوریِ اسلامی» (همان شعاری که تارنماهای جنبش برای سبزها پیشنهاد کرده بودند) که بی‌درنگ مرا یادِ این ژرف‌نگری انداخت که به‌هرحال هر جنبشی باید بتواند خواست‌های خود را گرچه در شکل با طرفِ دیگر مشترک باشد، به‌گونه‌ای در شعارهایش جلوه‌گر سازد که محتوای آن ویژه‌ی خودش باشد و نتوان آن شعار را برای همان شکل اما با محتوایی سراسر تباه مصادره کرد.
ساعتِ ده دقیقه به ده از جمعِ سیاهی‌لشکرها جدا و واردِ خیابانِ والعصر شدم (دقت بفرمایید که این با ولیعصر تفاوت می‌کند و یکی از برکات و حسناتِ این ایام، به تعبیرِ مرحومِ امام، همین تعلمِ کوچه پس‌کوچه‌های مدینه است!). پیش از خروج از خیابانِ انقلاب البته برای دومین بار یکی از لباس‌شخصی‌ها من را کنار کشید و کولیِ مربوطه را وارسی کرد. خودِ خیابانِ والعصر و میدانِ توحید هم پُر از نیرو بود. ساعتِ ده واردِ خیابانِ نصرت شدم و در این بین گاه چندین و چند نفر از معترضان را می‌دیدم که تنها نگاه‌های ماتِ خود را به یکدیگر گره می‌زدیم.
اما ساعتِ ده و پانزده دقیقه که دوباره واردِ خیابانِ کارگرِ شمالی شدم با جمعی نزدیک به صد نفر از معترضان روبرو شدم که در پیاده‌روهای دو سوی کارگر به‌سمتِ انقلاب پیاده می‌رفتند. پیش از پاساژِ صفوی اما لباس‌شخصی‌ها دو تن از دخترانِ جوان را بی‌هیچ گناهی با ضرب و شتمِ وحشیانه بازداشت کردند. جیغ و فریادِ این دو دختر باز هم همان حسِ تلخ و زجرآورِ روزهای راه‌پیمایی را در وجودت سرازیر می‌کرد؛ حسِ تحقیر و ستم‌دیدگیِ ژرف و فراگیری که همه‌ی زندگیِ انسانِ ایرانی را در این سه دهه در کامِ خود فرو برده است. یکی از دخترهای معترض به دوستش با گلایه می‌گفت که «وقتی در زندان کشتندشان آن وقت اعتراض می‌کنیم!» اما خب خودش هم داشت از آنجا دور می‌شد و به‌راستی که در میانِ آنهمه آدم‌خوارِ خامنه‌ای از دستِ هیچ‌کس کاری ساخته نبود. چون به‌آسانی می‌توانستند هر صد نفر را بازداشت کنند و این را در ادامه از بازگوییِ دیده‌های دوستانِ خودم درخواهید یافت. ده و سی دقیقه دوباره واردِ خیابانِ انقلاب شدم و کمی پیش نرفته بودم که دیدم امنیتی‌ها دو خانمِ میانسال را بدونِ اینکه هیچ چیزی گفته باشند یا سبز همراه داشته باشند، با توهین بازداشت کردند.
سخنرانِ راه‌پیماییِ نمایشی از بلندگوها دم از انتخاباتِ پرشکوهِ 22 خرداد می‌زد و اینکه مردم در سالگردِ انقلاب نشان دادند که بر سرِ مشارکتِ هشتاد و پنج درصدیِ خود برای پشتیبانی از نظام و رهبری ایستاده‌اند و آنانکه انتخابات را زیرِ سوال بردند باید به دامانِ ملت بازگردند و از این قبیل آرزوهای دست‌نیافتنی.
تصاویرِ خامنه‌ای به‌فراوانی در زیرِ دست و پای هوادارانش له می‌شد. یک شرکت با نامِ «سایپا امین» نیز قاب‌های چوبیِ گران‌قیمتِ رهبر را میانِ سیاهی‌لشکرها پخش می‌کرد.
در این میان یک موردِ چشم و گوش‌نواز نیز رخ داد. در ایستگاه‌های ویژه‌ی بچه‌ها یک خانمِ گزارش‌گر سراغِ دختربچه‌ای رفت و گفت «دخترم! از شعارهایی که امروز یاد گرفتی یکی‌شو میگی؟» دخترک هم بی‌درنگ گفت «مرگ بر شاه». نیازی نیست بگویم که در آن لحظه سراسرِ وجودم از این پاسخِ پرمعنا و امروزی، در چه لذت و شادی‌ای فرو رفت!
نزدیکِ ساعتِ یازده و پانزده دقیقه که می‌خواستم از جمعِ این مردمانِ خواب‌زده جدا شوم، سرِ خیابانِ رودکیِ شمالی برای سومین بار یک بشکه‌ی گهِ امنیتی که سنی نزدیک به برادرِ کوچکِ من داشت کنارم کشید و کولی‌ام را وارسی کرد. واردِ خیابانِ رودکی شدم و از خیابانِ نصرت به خیابانِ قریب و از آنجا به بلوارِ کشاورز رسیدم. پانزده دقیقه به دوازده بود که کم کم لباس‌شخصی‌ها با موتور به لانه‌های خود باز می‌گشتند. یک گله موتور سوارِ امنیتی از سمتِ چپِ بلوارِ کشاورز (نزدیکِ میدانِ ولیعصر) باز می‌گشتند؛ سردسته‌ی‌شان برای ترساندنِ ملت کلاهِ جلادها و دزدها را به سر داشت (دو چشم و یک دهان)، دو باتون در دست گرفته بود و به‌نشانِ پیروزی بلند کرده بود و موتور هم خودش می‌رفت. پشتِ سرش هم دیگر اعضای گله به‌پیش می‌تاختند و نعره می‌کشیدند. در همین زمان پيرمردي از کنارم رد شد و گفت «خدا را شکر که امروز خوار و خفیف شدید!» و من هاج و واج با خودم می‌گفتم «یعنی تا این حد تابلو هستیم ما؟!». کیانوشِ عیاری را در پایانِ بلوارِ کشاورز دیدم که تک و تنها به‌سوی میدانِ ولیعصر می‌رفت. یک دختر و پسر او را شناختند و شادمان به‌سویش رفتند و گرمِ سخن شدند. نزدیکِ میدانِ ولیعصر نوجوانانِ بسیجی را با آرمِ زردی بر سینه‌های‌شان برای دهن‌کجی به معترضان صف کرده بودند. به چشم‌های‌شان که نگاه می‌کردی از اینکه در این سن قربانیِ رذالتِ رژیم شده‌اند، می‌سوختی.
ساعتِ دوازده و ده دقیقه بود که در بلوارِ کریمخان و پیش از رسیدن به خیابانِ حافظ برای چهارمین بار یک لباس‌شخصی مرا کنار کشید و این یکی دقیق‌تر کولیِ بیچاره را بازرسی کرد. راستش در میانِ نشریه‌ی «نگاهِ نو»، دو ماسکِ سبزِ نو داشتم. این تنها کسی بود که برخلافِ سه‌تای پیشین نشریه را باز کرد، ورق زد و دو ماسک را دید. اما چیزی نگفت و پرس و جو کرد که از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی. منِ گیج هم گفتم «از خانه می‌آیم و به خانه می‌روم». او هم پاسخِ من را پرسش‌گونه تکرار کرد و من این‌بار گفتم «برای راه‌پیمایی رفته بودم». اما رها کردند.
ساعت از دوازده گذشته بود که اندکی دورتر پیرزنی که با اهلِ خود در کناری نشسته بود خطاب به سرکوبگران گفت: «خدا ریشه‌ی‌تان را بکند!» و من هم بی‌درنگ پاسخ دادم «ان شاء الله!». این یگانه بازخوردِ مثبت و هم‌دلانه‌ای بود که آن روز دریافت کردم.
دوازده و پانزده دقیقه در میدانِ هفتِ تیر ارشدِ نوجوانانِ بسیجی آنان را سرزنش می‌کرد که چرا سرِ جای‌شان نیستند و گفت «فقط از من دستور بگیرید و به حرفِ هیچ‌کسِ دیگر گوش نکنید!». بیچاره‌ها خودشان هم با یکدیگر درگیری داشتند. گله‌های موتورسوار همچنان در پیرامون می‌چریدند. دوازده و نیم آنجا را ترک کردم.

دیده‌های دوستان:

یکی از دوستان که در آریاشهر بود خودش ضرب و شتمِ کروبی را دیده بود، می‌گفت آنجا وحشی‌هایی بودند که تا کنون کسی در خیابان نظیرِشان را ندیده بود؛ درندگانی که به‌صورتِ معترضان چنگ می‌زدند. همو می‌گفت که در خیابانِ بهبودی همانندِ نقل و نبات ملت را به کوچک‌ترین بهانه و گاه بی‌هیچ بهانه‌ای بازداشت می‌کردند.
یکی دیگر از دوستان می‌گفت که فضای شهرِ تهران در 22 بهمنِ 88 چنان امنیتی بوده که در کوچه پس‌کوچه‌های محله‌های پیرامون می‌گشتند و هر کس قصدِ خروج داشته و یا حتی هر کس را می‌دیدند بازداشت می‌کردند. این را دوستِ بازداشت شده‌ی من گفت که در میانِ بازداشتی‌هایی که سراسرِ کلاس‌های دبیرستانِ البرز را پُر کرده بودند (و دیگر واقعاً جا برای بازداشتی‌ها تنگ شده بوده است)، از کسی که پس از خرید از سوپرمارکت به خانه می‌رفته بود تا مسافری که با ساک گرفته بودندش. یعنی بازداشت‌ها آنقدر دیوانه‌وار بوده که به مسافرِ تاکسی که مشکوک شده‌اند، با تاکسی به بازداشت‌گاه برده‌اند (آش با جاش) یا خانمی که دنبالِ دستشویی می‌گشته را به درونِ دبیرستان راهنمایی کرده‌اند و همانجا بازداشتش کرده‌اند. یکی از بازداشت‌شده‌ها گفته بوده که خودش را همراه با خانواده‌اش دمِ درِ خانه دسته‌جمعی بازداشت کرده بودند. با این روایت‌های دستِ اول می‌توان تخمین زد که آن روز هزاران نفر را دستگیر کرده‌اند و البته بسیاری را نیز در سحرگاهِ روزِ بعد آزاد. از صبح که اینها را بازداشت کردند تا شب در چندین و چند مکانِ مخروبه، پایگاهِ سپاه و جاهای دیگر چرخانده‌اند و پی‌درپی تهدید کرده و ترسانده‌اند که مثلاً به زندان خواهید رفت و دادگاه هم هفته‌ی آینده تشکیل می‌شود. رفتار با زنان و دختران خوب بوده است اما پسران را گاه بی‌هیچ بهانه‌ای زیرِ مشت و لگد گرفته‌اند. مثلاً بیچاره گفته بوده که چشم‌بندِ من شل شده و دستش هم بسته بوده (پس خودش آن را شل نکرده) اما هنوز این سخن از دهانش بیرون نیامده بوده که بر سرش ریخته‌اند و با مشت و لگد و باتونِ برقی به جانش افتاده‌اند. این هم چه‌بسا گفتنش ضروری باشد که آقای بسیجیِ دهان‌گشاد افزون بر حضور در راه‌پیمایی به شغلِ شریفِ بازجویی نیز سرگرم است و در بازجویی‌هایش نیز به‌همان بلاهت، بی‌سوادی، بی‌ادبی و دهن‌دریدگیِ عکس‌هایش هست. بسیاری از بازجویان در پاسخ به پرسشِ بازداشت‌شدگان، بسیجی یا سپاهی بودنِ خود را همچون یک اتهامِ زشت با پافشاری از خود رانده‌اند. برخی بازجویانِ زن خودشان گفته‌اند که از کاری که می‌کنند و نفرینی که برای خود می‌خرند راضی نیستند اما معلم هستند و شوهرشان هم بیکار است. سوادِ بازجویان بسیار پایین بوده و از اشتباه‌های فاحشِ املایی در نگارشِ فامیلِ بازداشت‌شدگان (علایی را الایی نوشتن) تا خطِ خرچنگیِ تازه‌سوادآموزان را می‌توان به‌عنوانِ افتخاراتِ آنان ثبت کرد. اینکه حکومت برای مصادره‌ی سالگردِ انقلاب و سرکوبِ سبزها که برای خامنه‌ای گویا بازیِ مرگ و زندگی بوده، چقدر هزینه کرده تا پاره‌ای از مردمِ همین مملکت را با آموزشی سرِپایی به بازجو بدل کند خود داستانِ رسوایی ست. پختگی و هوشمندیِ دخترانِ کم سن و سال (چهارده تا هجده ساله) در بازجویی بسیار ستایش‌برانگیز بوده است! دخترکی که برای اعتراض به خیابان رفته بوده به بازجو می‌گوید «مدرسه‌ی ما مرا به راه‌پیمایی بُرد. خب گناهِ من چیست؟ چرا من را بازداشت کرده‌اید؟».
یکی دیگر از دوستان می‌گفت که در آریاشهر زنی از پشتیبانانِ حکومت پشتِ سرِ گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها ایستاده بود و پیوسته تشویق‌ِشان می‌کرد و دست‌مریزاد می‌گفت که «بزنید! آفرین! بزنیدشان!».

ارزیابی:

1) برآوردِ کلی از حضورِ سبزها در 22 بهمن 88 و تاثیرِ آن:

بیست و دومِ بهمنِ 88 بیش از آنکه برای جنبشِ سبز دلسردیِ زودگذر به‌همراه آورد، برای حکومت شرم‌ساریِ جهانی به‌بار آورد. جنبشِ ما از یک آگاهیِ دموکراتیک پدید آمده که در خلالِ چند دهه بالیده است و خواست‌های تاریخی و بنیادینی دارد که تا به‌دست آوردنِ آنها از راه‌های گوناگون به مبارزه‌ی خود ادامه خواهد داد که خیابان بی‌هیچ تردیدی یکی از آن راه‌ها (و البته نه همه‌ی آن) بوده، هست و خواهد بود. اما حکومتی که در جشنِ پیروزیِ انقلابش چنین ملتِ خود را تار و مار می‌کند، اگر روزی این سرکوبگران را نتواند برای خود نگاه دارد چه خواهد کرد؟
جنبشِ سبز در خیابان زاده شده، در خیابان بالیده و در خیابان نیز به پیروزی خواهد رسید. این را برای کسانی می‌گویم که در ضرورتِ پایان دادن به حضورِ خیابانی قلم می‌زنند. من نمی‌گویم جنبش تمامش راه‌پیمایی است. از جنبه‌های گوناگون می‌توان و می‌بایست جنبشِ سبز را گسترش و ژرفا بخشید. اما سخنِ من آن است که چنین رشدِ همه‌جانبه‌ای را نمی‌توان بهانه‌ای برای چشم پوشیدن از حضورِ خیابانی قرار داد. گرچه می‌توان این حضور را سنجیده‌تر و کم‌هزینه‌تر برگزار کرد.
بیست و دومِ بهمن برای سبزها درسِ بزرگی بود. ساده‌اندیشی و خوش‌باوری و دست‌کم گرفتنِ حکومت را باید پایان دهیم، اینکه دستِ حاکمیت را یکبار برای همیشه خوانده‌ایم را نیز باید کنار بگذاریم. رویاپردازی و احساس‌گرایی در رفتارِ سیاسی برایِ هر جنبشی ویرانگر و زیان‌آور است. در ضمن یاد گرفتیم که هر کس را از هر جای دنیا که استراتژی و تاکتیک برای رفتارِ جنبشِ سبز درونِ مرزهای ایران پیشنهاد کرد، جدی نگیریم.
اما در برآوردِ این روز نباید از هیچ سو بزرگ‌نمایی شود. ما نتوانستیم قدرتمند ظاهر شویم اما حضورِ خود را در آن سرکوبِ دیوانه‌وار نقش زدیم. هر جا که سبزها به‌هم پیوستند شعارِ آزادی‌خواهی سر دادند و فیلم‌هایی که با ازخودگذشتگی این حضور را در کنارِ درنده‌خوییِ نظامیان ثبت کرده، خود بهترین گواهِ یک جنبشِ همچنان زنده و سخت‌جان است.
تجربه هم به من می‌گوید در چنین روزهایی اینکه در کجای تهران باشید بسیار در داوریِ شما و حسِ شما از آن روز تاثیرگذار است. به‌یقین کسانی که آن روز در بلوارِ صادقیه بوده‌اند، خود خروشِ سبزِ ملت را به‌چشم دیده‌اند و همچنانکه در گفتگو با دوستانِ آنجا می‌شد فهمید برآوردِ بهتر و پرامیدتری نسبت به کسانی دارند که در مسیرِ اصلی بیش‌تر لباس‌شخصی دیدند و سیاهی‌لشکر.

2) ریخت‌شناسی و روحیاتِ مردمِ پشتیبانِ رژیمِ اسلامی:

دو پدیده در موردِ مردمِ پشتیبانِ حکومت به‌شدت چشمگیر بود: اول صف‌های دور و درازی بود که برای ایستگاه‌های صلواتی شکل گرفته بود و فریادِ نیاز به آب و غذا و یارانه از سوی قشرِ همیشه نیازمند به حکومت که همیشه نیز با باج‌دادن به رژیمِ اسلامی گمان کرده می‌تواند این نیاز را برآورد اما همچنان از هر دو سو زندگی را باخته است. نظامِ ولایتِ فقیه بنیانش بر تحقیر و تبعیض است. هر دو طبقه‌ی متوسط و طبقه‌ی پایین‌دستِ جامعه را هر کدام به‌شیوه‌ی خاصِ خودشان تحقیر می‌کند. چهره‌ها و پوششِ ترحم‌انگیزِ این مردم در صف‌های ایستگاه‌های مفتي (که همچون قطحی‌زده‌ها گاه از سر و کولِ یکدیگر بالا می‌رفتند تا خود را به شخصِ توزیع‌کننده برسانند) به‌روشنی این واقعیت را پیشِ رویت می‌گذاشت. دوم جنسِ متفاوتِ این مردم بود. فرهنگ و حتی آستانه‌ی انسان‌دوستیِ این مردمی که حکومت همیشه به آنها باج داده و از آنها بهره‌برداریِ نامشروع کرده چنان بود که خودِ من دست‌ِکم دو بار صدای جیغ و فریادِ زن و دختری را شنیدم و روشن بود که در آن نقطه ازدحام شده و سرکوبگران سرگرمِ جنایت و بازداشت هستند اما اگر بگویی که حتی یک صدا در اعتراض به چنین سبعیتی از یک نفرِ این مردمان شنیده شد. صحنه‌ی شگفت‌انگیزی بود؛ آن سو مزدوران دخترکِ بی‌پناهی را می‌زدند و می‌بردند و این سو راه‌پیمایان به پشتیبانی از رهبرِشان شعار می‌دادند و راهِ خود را می‌رفتند. با این‌حال تک و توک چشمانِ پرسش‌گری را شکار کردم که از دیدنِ این درنده‌خویی‌ها جا خورده بود.

3) چرا سبزها نتوانستند راه‌پیماییِ خود را برگزار کنند؟

مهم‌ترین نکته‌ای که باید در موردِ بیست و دومِ بهمن بگویم آن است که هر کس از سبزها به مسیرِ اصلی وارد می‌شد با دو پدیده‌ی هماهنگ و همکار روبرو بود: اول تورمِ فلج‌کننده‌ی نیروهای امنیتی به‌گونه‌ای که واقعاً نمی‌دانستی کسی که کنارت راه می‌رود مامور است یا نه. دوم سیاهی‌لشکرهای حکومت که مسیرِ اصلی را تا اندازه‌ای که توانسته بودند از آنِ خود کرده بودند. چماق‌دارها می‌ترساندند و سیاهی‌لشکرها دلسرد می‌ساختند. در واقع سی و یکمین سالگردِ بیست و دومِ بهمن قرار بر این بود که امنیتی‌ها از نمایشِ سیاهی‌لشکرها پشتیبانی و کوچک‌ترین موردِ مشکوکی (چه رسد به صدای مخالف) را سرکوب کنند. چهره و پوششِ مردمانِ پشتیبانِ حکومت (بدونِ آنکه بخواهم ناسزا بگویم) چنان زشت و ژنده بود که هر کس اندکی سر و وضعِ مرتب و درست داشت (بدونِ آنکه یک کلمه حرف زده باشد یا هیچ نمادِ سبزی همراهش باشد) به کناری کشیده می‌شد و گاه بازداشت می‌گردید. این شد که حضورِ سبزها در میانِ پشتیبانانِ حکومت نتوانست حتی به بلند کردنِ دست یا درآوردنِ یک نشانِ سبز منجر شود و این خفقانِ بازدارنده از ابرازِ هویتِ معترضان، تمامیِ حضورِ آنان را به حسابِ آقا واریز کرد. در واقع خامنه‌ای این‌بار هم دست به تقلب زد و باز هم بی‌درنگ پس از تقلب، پیامِ تبریک با چاشنیِ کینه‌ورزی فرستاد. همان کسی که «رای به تغییر» را به‌نفعِ آدمِ خودش مصادره کرد و معترضان را از دمِ تیغ گذراند، در سالگردِ انقلاب هم با سرکوبِ مالیخولیایی توانست حضورِ معترضان در خیابان‌ها را به پشتیبانی از ولایت تفسیر کند و با غروری کودکانه از لشکرکشی به خیابان، پیروزیِ خود را نتیجه بگیرد.

4) چگونگیِ راهپیمایی‌های اعتراضی پس از 22 بهمن:

به‌گمانِ من سازگارا اندکی در گفتگوی جمعه‌ی خود آدرسِ نادرست داده است. مساله بر سرِ روزهای حکومتی و مذهبی نیست که او گفته زین پس روشن شد که دیگر این روزها امن نیست چنانکه روزِ عاشورا و بیست و دوی بهمن امن نبود. اما مساله حتی بر سرِ امن بودن و امن نبودن هم نیست. چون هیچ روزی برای سبزها امن نیست، مطلقاً هیچ روزی. اگر تا کنون گمان می‌کردیم استثناهایی برای روزها وجود دارد اکنون می‌دانیم که هر روزی که سبزها بخواهند به خیابان بیایند، از سوی حکومت ناامن خواهد شد. به‌گمانِ من مساله نه بر سرِ روزهای حکومتی/غیرحکومتی ست نه مذهبی/غیرِمذهبی. چون بینِ خودِ این روزها از جهتِ تجربه‌ی جنبش تفاوت بسیار است. روزِ قدس را ما بُردیم که البته می‌گوییم حاکمیت اشتباه کرد و می‌خواست توانِ جنبش را محک بزند که بر سرِ این آزمون شکستِ سختی خورد. اما فراموش نکنیم که سیزدهِ آبان نیز ما برنده بودیم و با وجودِ سرکوبِ وحشیانه، آن را به نامِ جنبشِ سبز نقش زدیم. روزِ خونینِ عاشورا نیز در تاریخِ اعتراضِ جنبش بسیار ارزشمند و سرنوشت‌ساز بود. پس مساله بر سرِ عنوانِ صوریِ روزها نیست. به‌گمانِ من زین پس مساله تنها و تنها بر سرِ همراهی با مردمِ پشتیبانِ حکومت است؛ روزهایی که چنین است دیگر نباید به خیابان آمد. چون زین پس در چنین روزهایی سرکوب و نمایشِ مردمی با هم عجین خواهد بود. باور دارم اگر سیزدهِ آبان نیز مسیر را مشترک قرار می‌دادند، آن حضورِ سبز دیگر چنان پررنگ نبود. باور دارم اگر پنج‌شنبه‌ی پیش روزی بود که مردمِ پشتیبانِ حکومت و سیاهی‌لشکرها نبودند، سبزها با وجودِ آنهمه نیروی سرکوبگر باز به یکدیگر می‌پیوستند. اما سرکوب و نمایشِ مردمی که دست به دستِ هم دادند، ترس و دلسردی را با هم به سبزها تحمیل کردند. ترس و سرکوب از آغاز بود بود اما این دلسردی و ناامیدی دیگر نباید پیش بیاید. سبزها به خیابان می‌آیند گرچه می‌دانند که ممکن است ناگوارترین رخداد گریبانِ‌شان را بگیرد و این خیلی تفاوت دارد با کسانی که می‌آیند تا از اندک بهره‌ی مادی‌ای که حکومت در اختیارشان گذاشته محروم نشوند یا باجِ بیش‌تری بگیرند. زین پس روزهای ما حکومتی یا مذهبی یا هر چه، باید فقط روزهای حضورِ ما باشد و نه حضورِ سیاهی‌لشکرهایی که خوشبختانه حاضر به دادنِ هیچ هزینه‌ای برای حکومت نیستند و تنها در شرایطِ امن و در مناسبت‌هایی انگشت‌شمار حاکمیت آنان را به بازی می‌گیرد. چه‌بسا این نیز گفتنی باشد که بیست و دوی بهمن برای خامنه‌ای به بازیِ مرگ و زندگی تبدیل شده بود و من گمان نمی‌کنم حکومت بتواند در دیگر روزهای راه‌پیماییِ اعتراض‌آمیزِ سبزها، چنین سرسام‌آور به خیابان قشون‌کشی کند.

5) کنشِ رهبرانِ جنبشِ سبز پس از بیست و دومِ بهمن:

اکنون رهبرانِ جنبش چه خواهند کرد؟ روزی که قرار بود همه‌ی مردم بتوانند در آن همراهِ یکدیگر باشند به نمایشِ پشتیبانانِ رهبر تبدیل شد و بخشی از همین ملت (که خامنه‌ای آنها را از اساس شهروند و از مردم نمی‌داند) سرکوب شدند. از هفته‌ها پیش استاندارِ تهران گفت «هیچ تمهیدِ امنیتیِ خاصی نداریم» و امام جمعه‌ی تهران (امامیِ کاشانی) یک هفته پیش از سالگردِ انقلاب گفت «همه باید بتوانند شرکت کنند». اما این دروغ‌ها و فریب‌های مجریان و خطیبانِ رهبر در روزِ موعود ترجمانِ حقیقیِ خود را با سرکوبِ وحشیانه‌ی سبزها یافت. رهبر باز هم تقلب کرد. موسوی، کروبی و خاتمی باید تمام قد در برابرِ خامنه‌ای بایستند چرا که او از فردای 22 خرداد تمام قد در برابرِ ملت و رهبرانِ جنبش ایستاده است و چنانکه می‌بینیم هر روز نیز فریبی در آستین آماده دارد و هرگز نباید او را دست‌ِکم گرفت یا زمان را بر سرِ مصلحت‌سنجی‌های ناسنجیده از دست داد. افزون بر آن، شکافی که در موردِ «خامنه‌ای» میانِ بدنه‌ی جنبش و رهبران پدید آمده باید از میان برود. رهبران می‌گویند شعارهای ضدِ خامنه‌ای ساختارشکنانه، احساسی (در واکنش به سرکوبِ مردم) و اشتباه است که هیچ‌کدام نیست، می‌گویند نفوذی‌ها این شعارها را سر می‌دهند که باز هم چنین نیست. به‌گمانِ من تا جایی که می‌توان باید در رفتارِ سیاسی همگراییِ بیش‌تری میانِ بدنه و رهبران پدید آید؛ «خامنه‌ای» موردی سرنوشت‌ساز است که می‌توان بدونِ پشتِ سر گذاشتنِ هیچ‌یک از ساختارهای رژیمِ سیاسیِ کنونی، این همگرایی را پدید آورد. اگر امروز با اینهمه توانِ مردمی‌ای که این آقایان پشتِ سرِ خود دارند نخواهند به‌روشنی رهبر را به‌خاطرِ خیانت و خودکامگی‌اش استیضاح کنند، روزی خواهد رسید که دیگر نمی‌توانند چنین کنند حتی اگر بخواهند. اینجا سرنوشتِ یک ملت در بین است و مسوولیتِ این سه نفر از این جهت بسیار سنگین. موضع‌گیریِ رهبرانِ جنبش نسبت به سرکوبِ شرم‌آورِ سالگردِ انقلاب (که خود بهترین نشانه از رویگردانیِ و هراسِ حکومت از آرمان‌های انقلابِ بهمن است) و قبضه‌ی آن توسطِ رهبر، نخستین و مهم‌ترین واکنشی ست که از آنان انتظار می‌رود.

پی‌نوشت‌ها:
(1) به‌عنوانِ نمونه «مدرسه‌ی شهدای رسانه» که ساختمانِ شکیل و نویی هم دارد به پارکینگ و مکانِ سازماندهیِ سرکوبگران بدل شده بود.

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

روز صد و نود و نهم: خروش سبز عاشورای خونین

1. گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ده دقیقه به دهِ صبح تا سه‌ی پس از ظهر است:
درست همانندِ دیروز ساعتِ ده دقیقه به ده میدانِ امام حسین رسیدم. اما البته امروز یک تفاوتِ بنیادین با دیروز داشت. چون من همانندِ روزِ پیشین به همان ایستگاهِ اتوبوسِ خیابانِ مازندران رفتم و با گذشتِ ده دقیقه در حالی که چند پاراگراف بیش‌تر از «نگاهِ نو» نخوانده بودم، این‌بار نه از خیابانِ انقلاب که از همان آغازِ خیابانِ مازندران جمعیتِ چند صد نفریِ سبزها انبوه شده بود و با دنبال شدن توسطِ گاردی‌ها، با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» به درونِ خیابان آمد. همین یک ساعت تفاوت با دیروز در جمع شدنِ معترضان و شمارِ بسیار فراوان‌ترِ سبزها نشان می‌داد که عاشورا یکسره روزِ دیگری خواهد بود.
واردِ خیابانِ انقلاب (منتهی به میدانِ امام حسین) شدم. آن سو صدها نفر از سبزها به پیش می‌رفتند. از پلِ هوایی رد شدم و به آنان پیوستم. بر شمارِ معترضان هر آن افزوده می‌شد و ساعتِ ده و پانزده دقیقه دیگر از هزاران گذشته بود. پس از پلِ هوایی و پیش از رسیدن به ایستگاهِ مترو، لباس‌شخصی‌های موتورسوار سر و کله‌ی‌شان پیدا شد اما در همان آغاز مردم شاهدِ یک رخدادِ بسیار لذت‌بخش بودند. چلفتی‌های مزدور از عقب به یکدیگر زدند و موتورِ جلوییِ لباس‌شخصی‌ها با دو سرنشین نقشِ زمین شد. بامزه‌تر اینکه برای پوشاندنِ این ناتوانی و بدبیاری شروع کردند به فحش دادن و فریاد کشیدن بر سرِ سبزهای روان در پیاده‌رو با تهدید توسطِ چوب و چماق. پس از ایستگاهِ مترو و پیش از رسیدن به پل، گاردی‌ها به معترضان که هیچ شعاری نمی‌دادند و در سکوت راه‌پیمایی می‌کردند یورش بردند. اما شمارِ مردم چنان زیاد بود که این یورش‌ها نمی‌توانست انبوهِ سبزها را پراکنده سازد. پیش از رسیدن به پلِ درازِ ماشین‌رو، یک موتورِ لباس‌شخصی به‌سوی ما گازِ فلفل پاشید. با اینکه همگی به کوچه‌ی روبرو پناه بردیم اما پس از رفتنِ آنها و بازگشت به خیابان، اثرِ گاز همچنان قوی بود و سوزشِ چشم و سرفه به‌دنبال آورد. نزدیکیِ دروازه دولت به‌راستی دریغ خوردم اینهمه معترض دست‌های‌شان پایین باشد و فریاد زدم «دست‌ها بالا!» و خودم نشانِ پیروزی را با دو انگشت بالا آوردم و ناگهان صدها نفر از سبزها همچنان بدونِ اینکه شعار بدهند، دست‌ها را به‌نشانِ پیروزی بلند کردند. لازم نیست بگویم که این کار و نتیجه‌ی آن چه لذتی داشت!
نزدیکِ ساعتِ ده و نیم و پیش از رسیدن به میدانِ فردوسی، چندین موتورِ لباس‌شخصی در کنارِ پیاده‌رو نمایش می‌دادند و با دشنام به معترضان می‌گفتند «واینستا! حرکت کن!» چند بار هم به‌هدفِ درگیری با معترضان از موتور پیاده شدند و به مردم یورش بردند اما سبزها با آن شمارِ فراوان آنان را هو کردند و به عقب راندند. یکی از لباس‌شخصی‌ها که ماسک به چهره داشت رو به من کرد و گفت «تو که هو می‌کنی خجالت نمی‌کشی عاشورا رو به مسخره گرفتی؟» گفتم «شماها که در روزِ عاشورا مردم رو می‌زنید، عاشورا رو به مسخره نگرفتید؟» این در حالی که بود که انبوهِ اکنون چند صد هزار نفریِ سبزها با تیزبینی و بارها شعارِ «عزا عزاست امروز روزِ عزاست امروز، ملتِ سبزِ ایران صاحب عزاست امروز» را سر می‌دادند تا نشان دهند که عزادارِ دین و کشور هر دو هستند. یکی دیگر از لباس‌شخصی‌ها هم که از مردم فیلم می‌گرفت با شعارِ «چقدر بهت پول دادن، دوربین به‌دستت دادن» روبرو شد.
نزدیکیِ ساعتِ ده و چهل و پنج دقیقه در چهار راهِ کالج به‌میزانِ جنون‌آوری اشک‌آور زده بودند تا از پیش‌روی انبوهِ صد هزار نفریِ معترضان جلوگیری کنند. مردم با دودِ سیگار و آتشِ مقوا تلاش داشتند تا خود را از اثرِ گاز رهایی بخشند. چیزی به درازا نکشید که در اینجا یک نبردِ خیابانیِ تمام‌عیار رخ داد. گاردی‌های موتورسوار که از سمتِ شرق می‌آمدند، از پل گذشتند و با پررویی میانِ انبوهِ سبزها مانور دادند. جوانانِ رادیکال نیز بیکار نماندند و همچون فلسطین با سنگ به پذیراییِ مزدوران رفتند. هر چه دیگر سبزها فریاد زدند که «نزنید!» و فریاد زدم که «نزنید! ما قرار نیست کسی را بزنیم» هیچ‌کس گوش نمی‌داد. و البته در این شرایط با چنین انبوهِ جمعیتی نمی‌توان همه را مهار کرد و در یک جهت همراه ساخت. ترسِ من آن بود که چون در هر دو پیاده‌روی راست و چپ هزاران نفر از سبزها جای گرفته بودند، این سنگ‌ها که بیش‌تر از سوی جنوبِ خیابان به شمال پرتاب می‌شد به سبزهای آن‌سو برخورد کند. به یکی از جوانانِ سبز که در این زمینه کوششِ فراوان داشت گفتم «نزن!» با ناراحتی فریاد کشید که «چرا نزنم؟ در میدانِ امام حسین نبودی ببینی که یک جوان را با باتوم چنان زدند که مغزش آمد در دهانش و کشته شد». مردم زخم خورده بودند زیرا امیدشان در حفظِ حرمتِ روزِ عاشورا از سوی حکومتِ شیعی با جنایت پاسخ داده شده بود. من به چشمِ خود دیدم که معترضان با همسر و کودکِ شش ساله در راه‌پیماییِ مسالمت‌آمیزِ عاشورا شرکت کرده بودند و باز دیدم که پس از شلیکِ دیوانه‌وارِ اشک‌آور و به‌کارگیری خشونت از سوی نیروهای حکومتی صدای گریه‌ی کودکان بلند بود. مردم گمان می‌کردند که حاکمیت دستِ‌کم برای حفظِ آبروی خودش در عاشورا دست به خونِ ملت نبرد اما چنین نشد و در برابر کاسه‌ی صبرِ هفت ماهه‌ی معترضان نیز سرانجام لبریز شد. یک گاردی که سبزها موتورش را ایستاندند پا به فرار گذاشت اما از سوی یکی از معترضان لگدی خورد و نقشِ زمین شد و مردم بر سرش ریختند و موتورش نیز توسطِ مردم خرد شد. باز هم اشک‌آور و این‌بار از سمتِ چهار راهِ ولیعصر به‌سوی ما شلیک شد. همه‌ی این ماجراها در پانزده دقیقه رخ داد. فریاد زدم «دارند ما را سرگرم می‌کنند... برویم سمتِ آزادی» و خودم همراه با برخی از معترضان راه افتادم اما سرِ چهار راهِ ولیعصر پر از لباس‌شخصی بود و میانِ شمارِ صد هزار نفریِ ایستاده در پیرامونِ چهار راهِ کالج و جمعیتِ احتمالیِ معترضان در نزدیکیِ میدانِ انقلاب فاصله‌ی زیادی افتاده بود.
ساعتِ یازده دوباره به‌سمتِ چهار راهِ کالج بازگشتم. دودِ اشک‌آور و آتش همچنان از پیرامونِ آنجا بلند بود. در سمتِ شمالِ پیاده‌رو (نبشِ کوچه‌ی سعید) خون بر کفِ خیابان ریخته بود. از سمتِ چهار راهِ ولیعصر یورشِ موتورهای گاردی و لباس‌شخصی به‌سوی چهار راهِ کالج شروع شده بود. یک موتورِ لباس‌شخصی با دو سرنشین به پیاده‌رو وارد شده، خود را به مردم می‌زد. گاردی‌ها هم باتوم‌چرخان به پیاده‌رو و پل روان شده بودند. از دور دیدم یک لباس‌شخصیِ نوجوان که از انبوهِ سبزها در چهار راهِ کالج فیلم می‌گرفت، با اعتراضِ مردم روبرو شد و پس از دنبال کردنش توسطِ سبزها پا به فرار گذاشت.
ساعتِ یازده و پنج دقیقه از آنجا بازگشتم و در حالی که به‌سوی شمالِ چهار راهِ ولیعصر می‌رفتم دیدم چندین لباس‌شخصیِ جوان و نوجوان نعره‌کنان همراه با یکی دو نفر از کسانی که حتی ظاهرشان هم درست مانندِ اراذل و اوباش بود به همان سو در نزدیکیِ کافه گودو یورش بردند. یکی دو دقیقه بیش‌تر به درازا نکشید که به آنجا برسم و بدترین رخدادِ امروز را از دیدِ خودم نگاه کنم. این بی‌شرف‌های آدمکش یک دخترِ هجده ساله را دسته‌جمعی چنان زده بودند که بیهوش شده بود. اینهمه فریاد و دویدن به آن سوی خیابان برای شکارِ همین دخترِ بی‌پناه بود. مزدورها پس از این جنایت بر سرِ مردمی که می‌خواستند یاری کنند نعره می‌کشیدند که «حالا بروید تا موسوی شفا بدهد!» و «ببریدش تا شفایش را از موسوی بگیرد». دخترکِ بی‌جان را روی دست بلند کردند و یک ماشینِ شخصی ایستاد و او را به درونِ ماشین بردند اما حتی اینجا هم رها نمی‌کردند و با چوب و چماق بر ماشین می‌کوبیدند و مردمِ پیرامون را ناسزا می‌گفتند و تهدید می‌کردند. مردم می‌گفتند دخترک نه کاری کرده بود نه چیزی گفته بود اما ناگهانی و بی‌دلیل بر سرش ریختند. یک زنِ میانسال با دیدنِ این جنایت دچارِ تشنجِ روانی شده بود. دمادم فریاد می‌کشید «وای! وای! وای! وای! وای!» و با ضجه به لباس‌شخصی‌های بسیجی دشنام می‌داد؛ «کثافت‌ها!»، «حروم‌زاده‌ها!»، «روسی‌زاده‌ها!». فضایی بود که نفرت و اندوهِ زجرآوری در دل‌ت می‌کاشت.
در تقاطعِ خیابانِ فلسطین و انقلاب یک زنِ چاق و پا به سن گذاشته به مامورانِ امنیتی اعتراض می‌کرد و این میان یکی از نیروهای انتظامی به دوستانش گفت: «بزن این زنه رو بترکه!». راه را ادامه دادم و به‌سوی میدانِ انقلاب روان شدم. اما لباس‌شخصی‌ها اجازه نمی‌دادند کسی از سرِ خیابانِ وصالِ شیرازی جلوتر برود.
یازده و پانزده دقیقه واردِ خیابانِ وصال شدم و به جمعیتِ چند ده هزار نفریِ سبزها در تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی پیوستم. اینجا بهترین و بیش‌ترین شعارهای امروز را شنیدم و چهل و پنج دقیقه در همین مکان با معترضان هم‌نوا شدم. شور و امیدِ فراوانی در چهره‌ی تک تکِ زنان و مردانِ آنجا می‌دیدم که با شعارهای خود و به رخ کشیدنِ نمادهای سبز، طعمِ آزادی را می‌چشیدند و به یکدیگر می‌نوشاندند. از «خامنه‌ای یزید شده، یزید روسفید شده» بگیرید تا شعرِ «زیرِ بارِ ستم نمی‌کنیم زندگی، جان فدا می‌کنیم در رهِ آزادگی» همراه با سینه زدنِ جوانانِ معترض. آن‌سو در سمتِ شرقِ چهار راه شماری کم‌تر از ده بسیجی با چفیه ایستاده بودند و همچون درمانده‌ها ما را نگاه می‌کردند. چند بار که سبزها ضدِ خامنه‌ای شعار دادند رنگِ‌شان سرخ شد و می‌خواستند به ما یورش ببرند اما نه توانِ رویارویی با اینهمه معترض را داشتند و نه سبزها می‌خواستند با کسی درگیر شوند. این شد که ما حتی شعارِ «برادرِ بسیجی، بسه برادر کشی» هم سر دادیم تا بلکه وجدانِ خفته‌ی‌شان بیدار شود.
نزدیکیِ ساعتِ یازده و چهل دقیقه چند هزار نفرِ دیگر از سبزها در حالی که عکس‌هایی از آیت‌الله منتظری در دست داشتند، از یک خیابانِ فرعی (بزرگمهر یا شمس) به ما پیوستند. شمارِ معترضان اکنون بسیار بیش‌تر شده بود و لحظه‌ی پیشوازِ ما از این جمعیتِ تازه و شادمانیِ سبزها از پیوستن به‌یکدیگر به‌راستی تماشایی و دلپذیر بود!
نزدیکِ ساعتِ دوازدهِ ظهر حرکتِ یکپارچه‌ی چند ده هزار نفری‌ و پرشکوهِ سبزها همراه با شعارِ «این ماه ماهِ خونه، یزید سرنگونه» و پای کوبیدن بر زمین از تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی به‌سوی خیابانِ انقلاب آغاز شد. تقاطعِ خیابانِ وصال و انقلاب همچنان در دستِ مزدوران بود و به‌وسیله‌ی گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها بسته شده بود.
دوازده و پنج دقیقه گاردی‌ها به سبزها یورش بردند و معترضان از فرعی‌ها به خیابانِ فریمان رفتند و در حالی که همگی فریاد می‌زدند «بسیجی وحشی شده» از آنجا باز واردِ خیابانِ طالقانی (منتهی به میدانِ فلسطین) شدند. ماشین‌هایی که در این بخش از شهر بودند همگی برای همراهی با سبزها بوق می‌زدند و دست‌های خود را به‌نشانِ پیروزی بیرون می‌آوردند.
نزدیکِ ساعتِ دوازده و ده دقیقه یک نمازِ جماعتِ احمقانه پس از میدانِ فلسطین برگزار شده بود که سبزها از یکدیگر می‌خواستند کسی شعار ندهد تا اینها نمازِشان را بخوانند اما یکی از معترضان پس از پایانِ نماز به‌سوی آنان رفت و سرزنش‌کنان از شباهتِ یزید و خامنه‌ای برای امام جماعت و پشتِ‌سری‌های او سخن راند. سبزهای دیگر به او می‌گفتند «ولشان کن!» و به‌هرحال جمعیت در خیابانِ طالقانی (حدِ فاصلِ میدانِ فلسطین تا خیابانِ ولیعصر) پراکنده شده بود. کسانی نشسته بودند و کمی استراحت می‌کردند و دیگرانی نیز واردِ خیابانِ فلسطین شدند و باز شعار دادند اما تقاطعِ خیابانِ فلسطین و خیابانِ انقلاب را مزدوران به‌دست گرفته بودند و باز معترضان به‌سوی خیابانِ طالقانی فرار کردند. یکبار هم گاردی‌ها واردِ خیابانِ طالقانی شدند و معترضان را به داخلِ خیابانِ فلسطین راندند و یکی از گاردی‌ها اسلحه‌اش را به‌سوی مردم نشانه گرفت. این تعقیب و گریز در فرعی‌های بینِ وصالِ شیرازی و فلسطین و بازگشتِ دوباره به خیابانِ طالقانی چندین و چند بار تکرار شد تا جایی که نفس‌ام بند آمده بود و حس کردم دیگر واقعاً نمی‌توانم راه بروم و در یکی از کوچه‌ها اندکی نشستم. در این زمان از هر گوشه‌ای که بگویی یک فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» و «یاحسین میرحسین» بلند بود و دیگر رخدادِ بسیار طبیعی و رایجی شده بود.
دو چشم‌اندازِ بسیار زیبا در این زمان و مکان می‌توانست دیدگانِ هر بیننده‌ای را بنوازد:
اول دو دست‌بندِ سبزی که بر دست و بازوی مجسمه‌ی مادر و کودکِ مبارزِ فلسطینی خود را به رخ می‌کشید.
دوم عکسِ میرحسینِ موسوی که بر درِ یک مسجد (خیابانِ مظفر بالاتر از میدانِ فلسطین) خودنمایی می‌کرد.
نزدیکِ ساعتِ دوازده و چهل دقیقه از خیابانِ بزرگمهر واردِ ولیعصر شدم و به‌سوی میدانِ ولیعصر روان. یکی از آن اراذلی که آن دخترکِ بی‌پناه را در چهار راهِ ولیعصر ناجوانمردانه زده بودند، در تقاطعِ خیابانِ طالقانی و ولیعصر همراه با دیگر مزدوران دیدم که چوب و چماقِ خود را پیروزمندانه بر در و دیوار می‌کوبید.
پانزده دقیقه به یکِ پس از ظهر، با رسیدن به میدانِ ولیعصر و دیدنِ انبوهِ ماشین‌های گارد، دیگر گمان کردم سبزها پراکنده شده‌اند و اعتراض به پایان رسیده است. اما کمی که از میدان پیش‌تر رفتم با شگفتیِ ناباورانه‌ای بیش‌ترین شمارِ سبزها را تا آن روز که بدونِ بزرگ‌نمایی به چند صد هزار نفر می‌رسیدند، در حدِ فاصلِ پلِ کریمخان و خیابانِ به‌آفرین دیدم. در آغاز تردید داشتم چون پرچمِ سبزِ «یا حسین» در میانِ‌شان بلند بود و گفتم نکند از حکومتی‌ها باشند اما با دیدنِ مچ‌بندهای سبز و شنیدنِ «مرگ بر دیکتاتور» و «یاحسین میرحسین» در یک چشم به‌هم زدن خود را در میانِ آنان یافتم. دیدنِ سیلِ سبزها بی‌اختیار یاد و خاطره‌ی هفته‌ی نخستِ پس از انتخابات و روزِ قدس را نزدم زنده ساخت. افزون بر پارچه‌ی بزرگِ سبز، معترضان به‌حرمتِ روزِ عاشورا یک پارچه‌ی بزرگِ سیاه را نیز روی دست‌های خود به‌پیش می‌بردند. شعارگویان به پنجاه متریِ گاردی‌ها و شبهِ نظامیانِ جای‌گرفته در میدانِ ولیعصر رسیدیم. انبوهِ معترضان اندکی آنجا ایستادند ولی ناگهان جوانانِ رشیدِ سبز با فریاد به‌سوی مزدوران دویدند و سیلِ مردم روان شد. سرکوبگران پا به فرار گذاشتند و سپس با ماشین‌های خود به‌سمتِ سبزها آمدند و این‌بار معترضان به خیابانِ به‌آفرین و حافظ رفتند. اما چند جوان بودند که بی‌درنگ خبرِ پیش‌روی را جار می‌زدند و باز سیلِ سبزها به‌سوی مزدوران روان می‌شد و آن‌سان که یکی از دوستان تیزبینانه دیده بود در هر یک از این تعقیب و گریزها یکی دو تن از سرکوبگران به دامِ معترضان می‌افتاد. سرانجام اما نزدیکیِ ساعتِ یک و پانزده دقیقه و با سازماندهیِ مزدوران، شلیکِ اشک‌آور و یورش چنان شدید بود که سبزها ناگزیر شدند به فرعی‌های خیابانِ به‌آفرین و حافظ پناه ببرند که متاسفانه بسیاری از این فرعی‌ها بن‌بست بود. خوشبختانه یکی از مجتمع‌های مسکونی درِ خانه را باز کرد و من همراه با شماری نزدیک به پانزده نفر از معترضان به آنجا پناه بردیم. تازه فهمیدم که بر اثرِ زمین خوردن در چهار راهِ کالج شلوارم از جایی که نباید پاره شده و برای همین ژاکت را دایم پایین می‌کشیدم تا دیده نشود.
در زیرزمینِ خانه‌ای که پناه گرفته بودیم جوانی بود که شبِ پیش را در حسینیه‌ی جماران حضور داشت. می‌گفت لباس‌شخصی‌ها برای کسانی که درونِ حسینیه بودند تونلِ کتک درست کرده بودند و هر کس را می‌خواست خارج شود ددمنشانه از این تونلِ می‌گذراندند تا وحشیانه بزنند. می‌گفت زن‌ها در طبقه‌ی بالا با تندترین شعارها جنبش را همراهی کرده‌اند. با ورودِ چماقدارانِ حکومت به حسینیه‌ی جماران او و چند نفرِ دیگر به‌وسیله‌ی نوه‌های خمینی به درونِ خانه پناه داده می‌شوند. این جوان می‌گفت که یاسر و دیگر نوه‌های خمینی فحش و دشنام نثارِ خامنه‌ای می‌کردند.
بسیاری از معترضان خروشِ روزِ عاشورا را با سی‌ام خرداد مقایسه می‌کردند و همگی باور داشتند که آنچه رخ داده بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است.
در آن زیرزمین طیفِ رنگارنگِ جنبشِ سبز را می‌توانستی شهود کنی. از جوانی که به‌شدت با موسوی مخالف بود و می‌گفت «خدا کنه اینهمه هزینه باز منجر به سرِ کار آمدنِ اینها و آخوندها نشه» تا جوانی که باور داشت ایستادگیِ موسوی ارزشمند است و دیگری که می‌گفت در شرایطِ کنونی باید هدفِ همه سرنگونیِ دولتِ ولی‌ِفقیه باشد. اما آنچه همه‌ی سبزهای پناه گرفته در آن زیرزمین بر سرش همنوا بودند آن بود که جنبش نباید شیفته‌ی شخص باشد و باید به‌سوی دموکراسی‌خواهی پیش برود.
هر زمان که خواستیم برویم بیرون یکی از دیده‌بان‌ها می‌گفت لباس‌شخصی‌ها در خیابان و حتی درونِ کوچه حضور دارند. البته این میان یک پیرمردی از صاحبانِ ساختمان چندین بار خواست ما را محترمانه بفرستد بیرون و گفت «رفتند!» اما مشخص می‌شد همچنان وضعیتِ بیرون نامناسب است. حتی یکی از صاحبانِ مجتمع گفت در برابرِ ساختمانِ مربوط به وزارتِ نفت یک دوربین کار گذاشته‌اند و اگر زمان برای رفتن مناسب شد، همه با هم بیرون نرویم. سبزهای پناه‌گرفته به‌نحوِ معناداری شروع کردند به سپاس‌گزاری از پیرمرد و خلاصه با یکدیگر تعارف تکه پاره کردند تا پیرمرد دست از سرِ ما برداشت. سرانجام ساعتِ دوی پس از ظهر با صاحبانِ مجتمع خداحافظی و دوتا دوتا آنجا را ترک کردیم.
ساعتِ دو و پانزده دقیقه به تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی رسیدم اما هر چه منتظر ماندم کسی سوار نمی‌کرد. ناگزیر به‌سوی میدانِ فردوسی راه افتادم. میدان پر بود از لباس‌شخصی و بسیاری از راه‌ها را بسته بودند (میدانِ فردوسی به‌سمتِ انقلاب را هم). دستِ هر کدام از شبهِ نظامیان یک پُرس خورشتِ قیمه می‌دیدی که کنارِ موتورهای‌شان می‌لمباندند. نزدیکیِ دروازه دولت و در حالی که ساعت از دو و سی دقیقه گذشته بود، پس از مدت‌ها ایستادن و قدرت‌نماییِ موتورسوارهای لباس‌شخصی را در خیابان نگاه کردن، یک تاکسی که مسافرش دربست گرفته بود ایستاد و مرا سوار کرد. دانستم که شلوارِ پاره دلِ طرف را به‌رحم آورده است. خودش می‌گفت ترسیده با این وضعیتِ لباس بفهمند که من از سبزها بوده‌ام و دستگیرم کنند. فحش و دشنام بود که از سوی مسافر و راننده نثارِ مزدوران می‌شد. دوباره بازگشتم به همان جایی که پیش‌تر بودم؛ تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی. در این زمان یک لباس‌شخصی که با موتور نمایش می‌داد فریاد زد «وای اگر خامنه‌ای حکمِ جهادم دهد!» و بی‌درنگ پاسخِ خود را دریافت کرد؛ مردی که این‌سو همراه با زن و بچه سوارِ موتور بود زیرِ لب گفت «خفه‌شو حروم‌زاده!». کم کم دو تن از معترضان هم همانجا در انتظارِ تاکسی ایستادند. یکی از آنها بسیار درگیرِ این موضوع بود که از اینهمه حضورِ سبز و هزینه‌ی خونین چگونه می‌توان برای سرنگونیِ کودتاگران بهره برد و سرنوشتِ کشور را به‌سودِ ملتِ ایران رقم زد.
نزدیکِ ساعتِ سه‌ی پس از ظهر و با گذشتِ زمانِ درازی در به دری توانستم تاکسی بگیرم و از تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی با دو تن از معترضان به میدانِ هفتِ تیر بروم. در زمانی که اینجا ایستاده بودم دست‌ِکم دو ماشین پر از سرنشین‌های گریان و نگران دیدم که آدرسِ «بیمارستانِ آپادانا» را پرس و جو می‌کردند و مشخص بود که عزیزِشان در عاشورای خونین زخمی شده است. ماشینِ آخر مادرِ نگرانی را در خود داشت که تسبیح به‌دست ذکر می‌گفت و با چشمانی سرخ سرش را دمادم به‌نشانِ افسوس و امید تکان می‌داد. نگاه‌ش چنان در نگاه‌ام پیچید و خواهشِ وجودش از آسمان‌ها برای دیدارِ عزیزش چنان مرا گداخت که بی‌اختیار آونگِ تکانِ سرش به سرم سرایت کرد و در ثانیه‌هایی هر دو برای عزیزش دل گرو گذاشتیم. به‌راستی که هیچ چیز تکان‌دهنده‌تر از چشمانِ نگرانِ یک مادر نیست!
در راهِ بازگشت از زبانِ پیرمردی که خودش در چهار راهِ کالج شاهدِ کشتار بود شنیدم که از شلیکِ گلوله به سرِ یکی از جوانان سخن می‌گفت. جوانِ دیگری که بیش‌ترِ ساعاتِ اعتراض را در همان چهار راهِ کالج مانده بود می‌گفت به چشمانِ خود دیده که یک مامورِ امنیتی از بالای پل، کلتِ کمری کشیده و کلِ خشاب را بر سرِ معترضان خالی کرده است؛ تیری به سرِ یکی از جوانانِ سبز می‌خورد و از زیرِ گلویش خارج می‌شود، تیری به سینه‌ی جوانِ دیگری برخورد می‌کند و دو نفر نیز از پا موردِ اصابتِ تیر قرار می‌گیرند و زخمی می‌شوند.
مادرِ یکی از دوستان به چشمِ خود دیده است که در جایی که خونِ فراوانِ یکی از معترضان بر زمین ریخته شده بود، لباس‌شخصی‌ها دورِ خونِ ریخته شده حلقه زده و نمازِ شکر خوانده‌اند. دوستی که یکی از بستگانش در بیمارستانِ شرقِ تهران خدمت می‌کند می‌گفت که به آنها آماده‌باش داده‌اند که بیمارستان‌های مرکزِ شهر پر شده است و آماده باشید تا مجروح‌ها و زخمی‌ها را به آنجا بیاوریم. دوستی دیگر می‌گفت به برخی بیمارستان‌ها نیز هشدار داده‌اند که از پذیرشِ زخمی‌های عاشورا خودداری کنند.

2. تحلیل:
آنچه در عاشورا رخ داد زنگِ خطری برای حاکمیت و رهبرانِ جنبشِ سبز هر دو بود. حکومت با این کشتار و جنایتِ وحشیانه (به گلوله بستن، قتل با قمه‌ی شبهِ نظامیانِ بسیجی و زیر گرفتن توسطِ ماشینِ نیروی انتظامی) نقشِ گورکن‌ای را بازی می‌کند که به‌جای گورِ دیگران، گورِ خود را روز به روز بیش‌تر آماده می‌سازد. اما رهبرانِ جنبشِ سبز پس از عاشورای خونین باید تکلیفِ خود را با حاکمیت یکبار برای همیشه روشن کنند؛ حاکمیت در شرایطِ کنونی هیچ معنایی جز ولایتِ خامنه‌ای ندارد. عاملیتِ سیاسیِ رهبرانِ جنبش به هر میزان که کاهش یابد، راهِ جنبش بیش‌تر از سوی حکومت مین‌گذاری خواهد شد. این میان به‌ویژه روی سخنِ من با میرحسینِ موسوی است. خردمندانه نیست که او اینهمه قدرتِ مردمیِ پشتِ سر را با سیاستِ صبر و انتظار بر باد دهد. نهایت آن است که با بیانیه ضدِ خامنه‌ای و تشویقِ هواداران به اعتصاب، او را دستگیر خواهند کرد و تکلیفِ ما و حاکمیت از این وضعیتِ پادرهوا بیرون می‌آید.
پس‌نوشتِ اول:
در آن زیرزمین و در میانِ طیفِ رنگارنگِ باورهای جنبشِ سبز در میانِ معترضانی که آنجا پناه گرفته بودند، هم کسانی بودند که نسبت به دین همدلی داشتند و هم کسانی بودند که راهِ رهاییِ ملت را در بیرون راندنِ دین از سپهرِ سیاست و به‌ویژه جامعه می‌دانستند. از سخنانِ دوستِ سبزی که نظرِ اخیر را داشت چنین برداشت کردم که اخراجِ دین از پهنه‌ی اجتماع را بیش‌تر به‌معنای خرافه‌زدایی از جامعه می‌داند. هر دو گروه اما در بهره‌برداریِ ابزاریِ رژیمِ اسلامی از دین به‌مثابه‌ی وسیله‌ی سرکوبِ مخالفان همنوا بودند. این پس‌نوشت را به گزارشِ عاشورای سرخ افزودم تا اگر در آینده روایت‌های این وبلاگ از این روزهای تاریخی نیز بازخوانی شد، خوانندگان بدانند که در میانِ سبزهایی که جانِ خود را کفِ دست گرفتند و به خیابان آمدند دین‌ستیز هم وجود داشت (و البته همان دین‌ستیز هم روزِ عاشورا، برخلافِ دروغ‌های حکومت، به حسین‌بن‌علی هیچ توهینی نکرد) و به‌هر روی همه یکجور نبودند.
پس‌نوشتِ دوم:
شعارهای مردم در عاشورا:
اونی که میگن عادله، دروغ میگن قاتله (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
شکنجه جنایت، مرگ بر این ولایت (همان جا)
تجاوز جنایت، مرگ بر این ولایت (همان جا)
خامنه‌ای یزید شده، یزید روسفید شده (همان جا)
این ماه ماهِ خونه، یزید سرنگونه
بسیجی اراذل، پیوندتان مبارک (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
می‌جنگیم می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم (همان جا)
عزا عزاست امروز روزِ عزاست امروز، ملتِ سبزِ ایران صاحب‌عزاست امروز
شعرِ «زیرِ بارِ ستم نمی‌کنیم زندگی، جان فدا می‌کنیم در رهِ آزادگی» همراه با سینه‌زنی (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
هیهات من الذلة (همان جا)
بسیجی وحشی شده (هنگامِ فرار از دستِ لباس‌شخصی‌ها)
برادرِ بسیجی، بسه برادر کشی (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
بسیجی حیا کن، ملت رو رها کن (همان جا)
بسیجی حیا کن، مفتخوری رو رها کن (همان جا)
منتظری زنده است، صانعی پاینده است (همان جا)
منتظری زنده است، موسوی پاینده است (همان جا)
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد (همان جا)
دانشجوی زندانی آزاد باید گردد (همان جا)
یا حضرتِ معصومه، منتظری مظلومه (همان جا)
وصیتِ منتظری، مرگ بر این دیکتاتوری (همان جا)
وصیتِ منتظری، پایانِ این دیکتاتوری (همان جا)
پیروِ راهِ حسین، منتظری میرحسین (همان جا)
ابوالفضلِ علمدار، دیکتاتور رو ورش دار (همان جا)
یا حجة‌بن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن
بسیجیِ واقعی، همت بود و باکری (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
تجاوز توی زندان، این اومده تو قرآن؟ (همان جا)
ای رهبرِ آزاده، تجاوز هم آزاده؟ (همان جا)
ما اهلِ کوفه نیستیم، پشتِ یزید بایستیم (همان جا)
چقدر بهت پول دادن، دوربین به دستت دادن (در رویارویی با لباس‌شخصیِ فیلم‌بردار)
شعرِ «محمودِ خائن آواره گردی» (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
جنتیِ لعنتی، تو قاتلِ ملتی (همان جا)
شعارِ جنبشِ ما، اعتصاب اعتصاب (یا چیزی شبیه به این در حدِ فاصلِ دروازه دولت تا میدانِ فردوسی)
مرگ بر خامنه‌ای
مرگ بر دیکتاتور
یاحسین، میرحسین
این لشکرِ حسینه، حامیِ میرحسینه
این لشکر حسینه، یاورِ میرحسینه
ایرانیِ با غیرت، حمایت حمایت
همشهریِ با غیرت، حمایت حمایت
اینهمه لشکر آمده، علیهِ رهبر آمده (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
اینهمه لشکر آمده، به جنگِ رهبر آمده (همان جا)

بازتابِ نوشتار در بالاترین