۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

Reminder


To all the Iranian intellectuals and politicians who wanted to change the world, but ruined the whole country and region.

P.S.
Shah wanted to modernize Iran, but no one knew about the dark sides of the tradition and its potentiality to combine with the specific ignorance of his leftist opponents. He, himself, warned about the evil coalition and neglected it at the same time. When you recognize the symptoms of a dreadful illness, you have to do surgery at the right moment. The revolution of 1979 was the biggest failure of all efforts to be aware of ourselves and others. The fake self-consciousness led to commit suicide in front of the global scene.

۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه

Unity For Freedom

Reza Pahlavi: "The Islamic Republic sustains itself through terror, abuse, conflict, and war. The theocratic state was founded on the principle of Khomeini’s belief that war is a divine gift bestowed upon the Islamic Republic by God. It is therefore incumbent upon the United Nations to be vigilant and aware that the theocratic state welcomes and indeed encourages conflicts, for it is only through these means that it can consolidate its hold over Iranians and extend its influence in the region."
#UnityForFreedom

۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

ابن ادریس، «اعدام زن محارب» و کشتار تابستان ۶۷


از متن:
«جدال پرآوازه و مکتوب بنیانگذار جمهوری اسلامی با محمدحسن قدیری بر سر حکم شطرنج، برعکسِ بسیاری از تحلیل‌هایی که آنرا شاهدی بر تجدد خمینی و فقه پویای شیعی می‌گیرد، بیش از هر چیز نشان‌دهنده اولویت سیاست بر دین نزد اوست. دین سیاسی فی‌نفسه چنین امکان جولانی را می‌دهد و برای همین هم خمینی همیشه سیاست دینی را مقدم بر خود دین می‌شمرد. اشاره خمینی به «ضرورت تمدن جدید» در همان نامه چیزی جز زنهارش بر مخاطرات از دست دادن قدرت سیاسی نیست. او از دید خودش به‌عنوان حاکمی الهی، به مقتضیات سیاسی پایبند بود و از دیگران هم می‌خواست که اصل قضیه را دریابند؛ این حکومت الله است و باید به هر قیمتی آنرا حفظ کرد. از همین رو بود که تاکید می‌کرد حفظ حکومت از نماز و روزه و حج نیز واجب‌تر است. وگرنه همین مردم در دوران طاغوت نیز نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند و حج می‌گزاردند.»

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

باستان‌گرایی؟


شما یا باید نابغه باشید یا دیوانه تا بتوانید انقلاب اسلامی را محصول خیانت فرح پهلوی به «آرمان اصیل ایرانشهری» بدانید و او را عنصر نفوذی در دستگاه سلطنت ارزیابی کنید. به‌راستی آنچه که ته ندارد، اوهام است.

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

چیست آنچه نامندنش «اروپامحوری»؟

۱
دوست عزیزی دارم دو رگه‌ی آمریکایی و آلمانی. چند روزی در مونیخ مهمان‌ش بودم. هر دو درباره‌ی ادموند برک کار کرده‌ایم و گفتگوهای بسیار لذت‌بخشی داشتیم. حس بی‌مانندی است که دو دوست بر سر یک حوزه‌ی مشخص وقت گذاشته باشند و هر کس حرف می‌زند، دیگری بداند حتی کدام بخش کتاب مورد ارجاع اوست. دوست‌م باهوش و داناست و شاخک‌های سیاسی‌اش خوب کار می‌کند. درباره‌ی ایران بسیار سخن گفتیم. یک‌بار در پارکی وسط شهر زیبای مونیخ نشسته بودیم به بستنی خوردن با آبجو. در ضمن صحبت‌ها او گفت که یک نشریه‌ی پرشُمار آلمانی با فرح همسر شاه سابق ایران گفتگو کرده است. بعد ادامه داد «این همسر مردی است که مردم‌ش را شکنجه می‌کرده. دوست داشتم به نشریه نامه‌ای بفرستم و بگویم چرا به این آدم تریبون می‌دهید؟». من اول کمی جا خوردم. حس می‌کردم کسی دارد درباره‌ی تاریخ کشورم حتی داغ‌تر از چپ‌های خودمان قضاوت می‌کند. به دوست گفتم «ولی این زن حساب‌ش از شاه جداست. به‌خاطر خدمات فرهنگی‌اش و علاقه‌اش به هنر و هنرپروری یادآور ماری آنتوانت یا حتی فراتر از اوست. البته آن زمان حتماً شکنجه بوده، اما درباره‌ی کم و کیف‌ش دروغ زیاد گفته شده است». دوست می‌پذیرفت که درباره‌ی وضع حقوق بشر در زمان شاه پروپاگاندای منفی بسیار نیرومندی وجود داشته است. داستان ترور آن جوان آلمانی هنگام بازدید شاه از بخش غربی را هم به دقت می‌دانست. با اینهمه به من گفت «شاه در غرب و میان مردم ما محبوب نبود و هر بار می‌آمد اروپا علیه‌‌ش تظاهرات راه می‌افتاد». با خودم اندیشیدم چقدر جالب است که الان یک چهره‌ی امنیتی در هیات رئيس‌جمهور رژیم اسلامی می‌آید اینجا و هیچ سازمان غربی یا نهاد جهانی حقوق‌بشری یا آزادی‌خواه مو بوری پیدا نمی‌شود که علیه‌ش تظاهرات کند!
۲
من و دوست بر سر فرهنگ‌باوری و چندگانگی فرهنگی اختلاف داریم. چقدر در خانه‌ی دنج‌ش بحث کردیم سر این چیزها؛ سیاست آمریکا در منطقه، رویکرد بایسته درباره‌ی سنت‌های فرهنگی این خطه و اینکه در نهایت دموکراسی داریم یا دموکراسی‌ها؟ لیبرالیسم داریم یا لیبرالیسم‌ها؟ او که پدرش آمریکایی است از جمله درباره‌ی آن کشور دیدگاه بسیار دست اول و البته منتقدانه‌ای داشت. می‌گفت آمریکا پس از جنگ دوم جهانی کعبه‌ی آمال آزادی‌خواهان و ملل جهان بود. اما به‌مرور با نقض شعارهای خودش این محبوبیت را از دست داد. تاکید می‌کرد که انتخاب اوباما این باور قلبی به ارزش‌های آمریکایی را از نو زنده کرد. می‌گفت در ماه‌های منتهی به انتخابات آنجا بوده و مردم آمریکا به‌نحو شگفت‌آوری گویی از نو متولد شده بودند. در همه‌ی این داوری‌ها البته می‌شد این را هم دید که او خودش را بیش‌تر آلمانی می‌داند تا آمریکایی. دوست درباره‌ی حمله‌ی خارجی برای برقراری دموکراسی بسیار بدبین بود. تازه آنجا به‌ژرفا دریافتم که چقدر رشته‌های خود ما هم (به‌سیاق رشته‌های تجربی و علوم پایه) جزئی و شاخه‌شاخه شده است. من همیشه تعجب می‌کنم از دوستانی که متخصص هگل و هایدگر و کانت و نیچه و فوکو و دریدا و همه‌ی فیلسوفان تاریخ اند. در گفتگوهای ما دو نفر که در حد قد و قواره‌ی خودمان برک‌شناس حساب می‌شویم، روشن بود که تفسیر دوست از «تاملات» بسیار نسبی‌گرایانه است در حالی که من مطلقاً چنین فهمی از آن اثر و دیدگاه آن فیلسوف نداشتم. دوست با ایده و نظریه به‌شدت مخالف بود و غلظتِ این مخالفت از جمله برمی‌گشت به واکنشش در برابر ایده‌باوری آلمانی. به‌خوبی یادم هست که پس از دفاع رساله‌ی دکترای‌ش در دانشگاه‌مان، ضمن گپ و گفت تاکید کرد که روحیه‌ی آلمانی از بن و بنیاد فاقد توانایی درک پیام اصلی «تاملات» است؛ تجربه بر نظریه اولویت دارد. می‌گفت ما آلمان‌ها از روز ازل گرایش داشتیم که همه چیز را دسته‌بندی کنیم و در کتگوری مشخص قرار دهیم و آخرش با یهودیان نیز چنین کردیم و آنان را در یک مقوله گنجاندیم و تکلیف‌شان را هم روشن کردیم. با اینهمه، خود «تاملات» ایده‌ای است در پشتیبانی از آنگونه تجربه‌ی سیاسی که پشت‌بند به سنت نیاکان است. نمی‌شود از ایده گریخت و در نهایت هر ردیه‌ای خودش خواه ناخواه باز هم یک ایده خواهد بود. دوست چون باهوش بود می‌گفت «من کار ندارم اسلام چیست. می‌گویم کار داعش تروریسم است و باید با آن مقابله کرد. تمام». وقتی هم در برابر احترام فراوان‌ش به سنت‌های فرهنگی خاورمیانه گفتم «ختنه‌ی زنان هم بخشی از این سنت است. نظرت چیست؟». پس از اندکی تامل و درنگ پاسخ داد «این کار جنایت است. من به این جنبه‌اش نظر می‌کنم». خواستم چه بگویم؟ اینکه دوست فرهیخته‌ی من در سخنان‌ش همواره تاکید می‌کرد که «ایران شما مورد احترام جهانیان است. به‌ویژه که شما moderates و میانه‌روها را دارید که کشور را دارند متحول می‌کنند». من هم پاسخ دادم «رفیق! هیچ میانه‌رویی در آن کشور وجود ندارد. همه تا بُن دندان پایبند به ایدئولوژی اسلامی اند، یکی لبخند می‌زند و پایبند است و دیگری اخم می‌کند و پایبند است». مکث می‌کرد. به من خیره می‌شد و سکوت می‌کرد. ولی حتم دارم حرف‌های مرا باور نمی‌کرد و به‌عنوان روایت یک «بدبین سیاسی» به سخنان‌م می‌نگریست.
۳
نتیجه؟ خشم او را از مصاحبه با شهبانو بگذارید کنار خوش‌بینی‌اش به میانه‌روهای رژیم اسلامی. این ترکیب همانا دیدگاه غالب بسیاری از غربی‌ها به ایران است. یک دلیل‌ش هم به‌نظرم این است: اینان گمان می‌کنند آزادی‌های اجتماعی زمان شاه چیزی بیگانه با فرهنگ ارزشمند و قابل احترام ماست. سقف توقعات اینان از ایران چیزی است مانند سقف مطالبات اصلاح‌طلبان. تفاوت کجاست؟ نگاه غربی‌ها این استلزام را به همراه دارد که ارزش‌های زندگی غربی بیش‌تر امری محلی و منطقه‌ای است تا جهانی. البته کاش توجه داشتند که چنین دیدی نافی کلیت ارزش‌های عصر روشنگری و پایه‌های جهانی تمدن معاصر ماست! بدبختانه اکثر تحولات سیاسی و اجتماعی خطه‌ی خاورمیانه هم این پیش‌داوری غرب‌محورانه و همهنگام غرب‌زُدایانه را تایید می‌کند. تصور ایده‌آلِ بسیاری از دوستان فرهیخته و آکادمیک غربی من از ایران چیزی است شبیه همین وضعیتی که در جمهوری اسلامی داریم. ما نتوانستیم به اینان ثابت کنیم که لیاقت و ظرفیت چیز بیش‌تری را داریم. هیچ صدای سومی به‌جز میانه‌روهای رژیم و تندروهای رژیم پیش چشمان اینان نیست که به آن ارجاع دهیم یا آنقدر ضعیف است که به گوش‌شان نمی‌رسد.

پس‌نوشت:
اصلاح‌طلبان نیز مانند اصول‌گرایان دشمن غرب اند و غربیان با این دشمنان احساس صمیمیت و دوستی می‌کنند و مبانی چندفرهنگ‌گرایانه و نسبی‌انگارشان در نهایت به زیان تمدن خودشان (و اگر اجازه دهند: تمدن ما) تمام شده است.

۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

یک بام و چند هوا

عزیزانی هم هستند که معتقدند مسیح علی‌نژاد هیچ اثری بر وضعیت زنان در ایران نداشته و فقط دنبال شهرت است. آن‌وقت همین‌ها قریب بیست سال است دنبال مُشتی فاسد و ریاکارتر از اصول‌گرایان افتاده‌اند و انگار نه انگار که «اصلاحات»شان هیچ اثری بر وضعیت ایرانیان نداشته است. همین‌ها به خاتمی که می‌رسند فقط یک وارَسته‌ی بی‌چشمداشت به منافع دنیوی را نظاره می‌کنند.

۱۳۹۵ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ربع خمینی


از میان تمام اظهار نظرهایی که درباره‌ی نوار گفتگوی آیت‌الله منتظری با هیات مرگ ابراز شد، یکی بیش از همه معنا و مدلول داشت و آن هم دهن‌دریدگی علی خمینی بود که به قربانیان از جمله نسبت «کودن» داد. باز اینجا هیچ بعید نیست که کورش‌های منتظرالقائم (به‌گفته‌ی گویای سعید قاسمی‌نژاد) و آنان که دغدغه‌های ملی‌شان را زیر عبای روحانیت شیعه می‌جویند و با افتخار به آستان ناسیونالیسم مسخ‌شده‌ی جمهوری اسلامی سر می‌سایند، طبق رویه‌ی زدن اپوزیسیون از هر جنس و قماش و نوع، وارد میدان شوند و به سیاق استفهام انکاری بگویند «مگر ایدئولوژی آنان احمقانه نبود؟». اما من برای کسی که تفاوت وضع مخالف سیاسی خودش را در جایگاه قربانی (آنهم به شمار چند هزار) با وضع همان مخالف در سپهر نقد تئوریک و تاریخی نمی‌فهمد، حتی نمی‌توانم افسوس بخورم! به‌هرحال چیزی که آن خمینی کوچک بر زبان راند، نخست نشان می‌داد که به‌قول طلاب «سن‌ش به سی نرسیده، محاسن‌ش به سینه رسیده» و این کوچک‌تر از یادگارِ یادگارِ امام (فرض بگیرید یک رنگ‌دانه از کله‌پاچه‌ی یک مورچه) چه احساس قدرتی می‌کند. باز اینجا فراموش نکنیم که این حس فرادستی از پنداشتِ محبوبیت و شهرتی سرچشمه می‌گیرد که این بیتِ فاسد همه‌اش را مدیون جامعه است. یادمان نرود زمانی که در یکی از سالگردهای بابابزرگ در دوران احمدی‌نژاد، جمعی «خودسر» علیه حسن خمینی شعار دادند و رگ‌های گردن بود که در همین فیس‌بوک داشت می‌ترکید. دومین نکته‌ی این نفرت‌پراکنی و بدزبانی علی آقا هم آن بود که (بدون آنکه بخواهم همان نفرت را بر سر او و خاندان‌ش آوار کنم) اندیشیدم روز سعادت ما وقتی فرا می‌رسد که به این جوان ادب بیاموزیم و نیز بفهمانیم که «آتوریته‌ی مشروع را هم باید حرمت گذاشت و با احتیاط آنرا به‌کار برد، چه رسد به آتوریته‌ی نامشروع». اینکه آدمی همچون او جرات می‌کند که اعدام‌شدگان آن تابستان را خوار بشمارد و قربانیان را تحقیر کند، یعنی یک جای کار همه‌ی ما می‌لنگد.

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

سقف مطالبات

همین فرداست که کارشناس لندن‌نشین و باند برجام‌پناهان مقیم نیویورک و مبتکران این‌همانی میان ایران و جمهوری اسلامی بیایند بگویند که حاضرند با سعید مرتضوی و روح مرحوم لاجوردی در یک مملکت زندگی کنند اما هرگز تن به هم‌زیستی با اپوزیسیون و مخالفان رژیم نخواهند داد. مرتضوی با اینکه به نظام مقدس عمیقاً ایمان دارد، به‌خاطر «ایران» و «مصالح ملی» آمده از ملت شریف «صمیمانه» عذرخواهی کرده است. شما صمیمیتی را که در نامه‌ی او موج می‌زند در اظهارات هیچ‌کدام از این «جنگ‌طلبان» و «دشمنان ایران» نمی‌بینید.

پس‌نوشت:
تاریخ جمهوری اسلامی از جمله تقسیم می‌شود به پیش از انتخابات ۹۲ و پس از آن. نشاندن امنیتی‌ترین آخوند این رژیم بر جایگاه ریاست‌جمهوری و پیامدهای بعدش که همگی به حساب صد امام ریخته شد، وضع ایران و منطقه را به مسیری متفاوت از پیش راند. کلاً هم همگی خسته نباشیم! چه اصلاح‌طلب، چه برانداز، چه موافق رژیم و چه مخالف آن.

۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

مرگ بر «سپاه دانش»!

نه میلیون بی‌سواد مطلق در ایران داریم. مدیران نظام باکفایت جمهوری اسلامی حتی در ارائه‌ی آمار بی‌سوادی هم دست می‌برند و دغلکاری می‌کنند. نظام نازنین پدیده‌ای منحصربه‌فرد را هم به جهانیان عرضه کرد با نام آخوند محسن قرائتی که قریب به سی سال بر جایگاه ریاست «سازمان نهضت سوادآموزی» تکیه زد و هر روز جایزه و هدیه و تقدیرنامه‌ای هم به خانه بُرد و هیچ‌کس قبای او را نچسبید که به‌راستی در این سه دهه چه غلطی کرده‌ای؟ و بعد چنانکه می‌شود حدس زد و گویا برای همه‌ی ما عادی شده، بیش‌ترین آمار این فلاکت فرهنگی برای استان ماتم‌زده‌ی سیستان و بلوچستان است. در این استان (که باید نام‌ش را به «فرودستان منضم به ممالک محروسه» تغییر داد)، بیش از صد هزار کودک از تحصیل بازمانده‌اند. امنیت ادعایی بلندگوهای رژیم در لندن و نیویورک و اقصی نقاط خوش آب و رنگ جهان از جمله شامل همین امنیت از بی‌سوادی هم می‌شود. در زیر سایه‌ی این امپریالیسم شیعی خداروشکر همه باسواد شده‌ایم و روز به روز هم بر میزان شناخت و معرفت و دانش و آگاهی‌مان افزوده می‌شود. پاینده باد وارونه‌نُمایی و دروغ و بی‌شرافتی!

۱۳۹۵ شهریور ۱۳, شنبه

«جان‌گیر» کهنه و نو ندارد.


این جناب ری‌شهری (حفظه الله) همان «جان‌گیر بازنشسته» است که عند اللزوم می‌تواند «تر و تازه» شود. فرق‌ش با گذشته این است که الان با پشتیبانی اصلاح‌طلبان، رای نزدیک به دو میلیون شهروند تهرانی را نیز پشت سر دارد. گاهی شما یک نعش سیاسی را وارد کارزار انتخابات می‌کنید و با همین کار به او جان دوباره می‌دهید. مقصد و مقصود که در سیاست گم و گور بشود، نتیجه همین است. حالا این زامبی را تحویل بگیرید که به لطف شما، محکم‌تر و سربلندتر از قبل سخن می‌گوید!

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

Lovely narrow way in Kreuzberg


That's why Berlin is the city of life or the living city. In each parts of it you have the chance to experience something unknown. We were just walking along Kreuzberg area and suddenly the entrance of an art center caught my attention. We went there with the sense of hesitation about what's going on here. Then, we faced with the interesting presentation by Professor Jennifer Doyle on "Wrestling Ideology".

هستش/نیستش

خب من به‌راستی خسته شدم و برای همین زبان به گلایه می‌گشایم. دوستان! عزیزان! گرامیان! روشنفکران! علما! اساتید! این چه طرز حرف زدن است؟ چرا با فعل بخت‌برگشته‌ی هست/نیست چنین می‌کنید؟ این شین بدآهنگ را چرا دائم در پایان جمله‌های‌تان می‌چسبانید به فعل هستن/نیستن؟ شما را چه می‌شود؟ شم زبانی مگر ندارید؟ حس زیبایی‌شناسی‌تان مگر مُرده؟ طنین این آوای ناخوشایند به گوش خودتان مگر نمی‌خورد؟ چرا با زبان مادری چنین معامله‌ای می‌کنید؟ کسی که بلد نیست فارسی حرف بزند چطور می‌تواند برای ایران کاری بکند؟ چقدر این روزها می‌شنوم که «فلان آهنگ زیبا هستش»، «این مسئله پیچیده هستش»، «اسلام‌گرایی خطرناک هستش»، «دولت روحانی موفق هستش»، «داستان به این شکل نیستش» و ده‌ها نمونه‌ی ریز و درشت دیگر. خب این چه وضعی است؟ ماشالا ارتکاب‌کنندگان این خطا هم همه چهره‌های رسانه‌ای و فعال سیاسی و روزنامه‌نگار و از اهالی صدا و تصویر (چه در داخل و چه در خارج)!
کمی که فکر کنید می‌بینید که ضمیمه کردن آن شین به این فعل فقط در دو صورت موجه است یکی دستوری و دیگری عاطفی. در مورد دستوری، شین ضمیر سوم شخص مفرد است. مثلاً در پاسخ «محمد اینجاست؟» می‌توانید بگویید «نیست‌ش» که یعنی «او نیست». مورد عاطفی نیز هم‌کلام شدن با کودکان است یا چنانکه افتد و دانید در آنات بوس و کنار با یار و نگار و گلرخ که گاه زبان کودکانه به کار گرفته می‌شود. حالا شما که در حال مصاحبه‌اید یا برنامه‌ی زنده از خودتان پخش می‌کنید یا در یک گردهمایی شنیداری شرکت کرده‌اید، آیا شین‌تان ضمیر سوم شخص مفرد است یا اینکه گمان کرده‌اید با شهین و مهین و مه‌جبین شیرین‌زبانی می‌کنید؟
محض ارائه‌ی نمونه‌ی آماری در دایره‌ی تجربیات شخصی‌ام باید دو نکته‌ی دیگر را نیز افزون کنم: نخست اینکه تا کنون حتی یک مورد به یاد نمی‌آورم که زنان چنین زبان نادرستی به کار گرفته باشند. گویا آنان خیلی هم خوب می‌دانند که کجا زبان کودکانه به کار گیرند و کجا مثل آدم حرف بزنند. دوم اینکه با کمال تاسف و اندوه باید بگویم شُمار کسانی که به این شیوه‌ی ناموزون و گوش‌خراش سخن می‌گویند در خارج از کشور بیش از کسانی است که ساکن ایرانند.

پس‌نوشت:
وقتی دو قدم قبل‌تر اسم را آورده‌اید، هیچ توجیهی ندارد که آن شین کذایی را به‌عنوان ضمیر به‌کار ببرید. تازه از این ماجرا گذشتم که در بسیاری از این نمونه‌ها خود فعل «هست» هم به اشتباه آورده می‌شود و باید «است» بیاید.

۱۳۹۵ شهریور ۸, دوشنبه

بیچاره «مشروطه»!


با خواندن آن هذیان‌نامه فقط یک جمله به ذهن من رسید: خدا شفاتون بده!

پس‌نوشت:
این بیانیه نماد عقب‌ماندگی فکری و نیز استحاله‌ی سیاسی پاره‌ای از سلطنت‌طلبان است. حزب مشروطه هم پس از مرگ داریوش همایون به ناکجاآباد ره می‌سپرد. با وجود این نوابغ، نه تنها پادشاهی هیچ بختی در آینده‌ی ایران نخواهد داشت که خود رضا پهلوی هم از کارکرد سیاسی و سرمایه‌ی اجتماعی هواداران‌ش بی‌بهره می‌ماند. حتی زبان فارسی بیانیه که می‌خواهد خیلی ملی‌گرا به‌نظر برسد، بوی نا می‌دهد.

۱۳۹۵ مرداد ۲۰, چهارشنبه

بدون عنوان

کمی طول می‌کشد که مُرده باورش بشود همه چیز تمام شده است. حالا حکایت وبلاگ‌هاست که شبکه‌های اجتماعی مانند قوم تاتار خاک وبلاگستان را به توبره کشیدند و حتی خرابه‌های‌ش هم دیگر مَعبر هیچ رهگذر یا تنابنده‌ای نمی‌شود. اصلاً نوشتن همین چند خط هم به‌شدت حس غریبی دارد. به‌هرحال برای آنکه کسانی که اینجا را در این سالیان می‌خواندند بتوانند نویسنده‌اش را در جاهای دیگر پیگیری کنند (که حتماً باعث افتخار من خواهد بود!) و چون انگار کسی به آن پیوندهای ستون سمت راست چندان توجهی نمی‌کند، در ادامه می‌نویسم که در چه تارنماهایی می‌توانید مرا با هویت واقعی بیابید. چه‌بسا بتوانم اینگونه بگویم که «مخلوق» مرا در دشوارترین سال‌های زندگی‌ام پروراند و «فیس‌بوک» به من یکپارچگی هویت مستعار و هویت شناسنامه‌ای را ارزانی کرد. این اواخر کارم شده بود کپی/پیست یادداشت‌های فیس‌بوک در وبلاگ که خودش به‌تنهایی بدترین تحقیر و خوارداشت برای سرایی بود که سال‌ها به من پناه داده بود و اکنون به جایگاه همسر متروک و پیر و ازکارافتاده سقوط کرده بود. برای همین آن بیهوده‌کاری را بس کردم. دوران وبلاگ‌ها هر چه که بود عجیب‌ترینِ کلِ آناتِ عمر و زندگی من بود و خاطره‌اش هرگز فراموش‌شدنی نیست.

مخلوق: همین‌جاست. همین جا که در آن زاده شدم. شما تنها واپسین یادداشت را در صفحه‌ی نخست می‌بینید (چنانکه رسم چاپ آگهی ترحیم همین است) اما در ستون سمت راست (که کسی به آن نگاه نمی‌کند) کل بایگانی وبلاگ همچنان حی و حاضر است.
فیس‌بوک: بیش‌تر، می‌نویسم و جایگزین واقعی‌تری برای وبلاگ و کارکرد آن است و خوشبختانه نود درصد آدم‌های‌ش هویت رسمی دارند.
اینستاگرام: همانند دیگر آدمیان عکس می‌گذارم اما نه به روش عادی. تا چند ماه خبری ازم نیست و ناگهان بیست عکس و باز تا چند ماه خبری نیست و هلّم جراً.
آکادمیا: مقالاتی را که گاه می‌نویسم در آن بارگذاری می‌کنم تا آسان‌تر در دسترس باشد.
تلگرام: هنوز نمی‌دانم به‌راستی چیست ولی خب مُد شده و چنانکه افتد و دانید از مُد نمی‌توان گریخت.
جاهای دیگر: اگر گاهی کنجکاو شدید به‌راحتی نام مرا به انگلیسی بکاوید بلکه شناسه/پروفایل/صفحه‌ای در آنجا هم داشته باشم.

پس‌نوشت:
این هم آدرس پست الکترونیک رسمی و قطعی و همه‌جایی من است که اگر کسی از تمامی شبکه‌های ریز و درشت اجتماعی دلزده و گریزان بود و خواست حالی بپرسد یا حالی بگیرد یا به‌هرحال کاری داشت، به مقصود نائل شود.
a.yahyaa@gmail.com

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

آقاجون شیرازی


۱
پدربزرگ پدری‌ام پیرمردی بی‌حوصله، مهربان و فریادی بود (یعنی زیاد هوار می‌کشید و اعصاب نداشت). از میان فرزندان سید عبدالباقی ته‌تغاری بود اما گویا باسوادترین و آیت‌الله‌ترین‌شان نیز هم. همسرش پیش از انقلاب مُرد و زنی گرفت که بیش‌تر کمک‌به‌حال بود تا همدم. به‌ش می‌گفتیم حاج‌خانوم. او هم خیلی اعصاب نداشت البته.
۲
خانه‌ی پدربزرگ‌م در شیراز بزرگ و قدیمی و دل‌باز بود. یک زیرزمین داشت پر از خُمره‌های سر باریک اما چاقِ سرکه و امثالهم و حیاط وسیعی با درختان سرو قدکشیده و رشید که گویا در عالم کودکی سر به فلک می‌زدند و حوضی که پر از موجودات کوچکی بود شبیه تک‌سلولی‌ها که هی در آب وول می‌خوردند. خانه دو در داشت؛ یک در کوچک بود که به اتاق و عمارتی در گوشه‌ی حیاط باز می‌شد. در آنجا پیرزنی زندگی می‌کرد که در اصل خدمتکار خانه بود. نام‌ش را از یاد برده‌ام (پس‌نوشت: یادم آمد! ننه‌ی کریم). بوی دلپذیر چراغ نفتی و پُشتی‌های ردیف و ساعت قدیمی و حال و هوای کهنِ آن حیاط‌خواب تنها چیزهایی است که به یادم مانده. دیدارهای پدربزرگ‌م آنجا برگزار می‌شد.
۳
شبی که مُرد ما دیگر چند سالی بود که ساکن تهران شده بودیم. من تنها فرزندی بودم که با پدرم رفتیم به زادگاه‌م برای مراسم ختم. هرگز یادم نمی‌رود که از شب تا صبح در حیاط کنار جسد پدربزرگ‌م همراه با دیگر نوه‌ها (بیش‌تر یعنی پسرعموهای تُخس و شیطان) خوابیدیم. پدرم به‌شوخی می‌گفت آقاجون هفت کله خرما خورد و تمام کرد. بس که خرما دوست داشت و بی‌توجه به هشدار پزشکان بود.
۴
پدرم و عموها همیشه می‌گفتند «خامنه‌ای بی‌سواد است!». دلیل اصلی‌شان هم این بود که شاگرد خوبی برای پدربزرگ نبوده است. وارونه‌ی پدر مادرم (فرزند میانی همان سید عبدالباقی) که در دستگاه آیت‌الله بروجردی خدمت می‌کرد اما دل‌داده‌ی خمینی شده بود و البته پسرش و یکی از نوه‌های‌ش را هم در جنگ به پیشگاه امام شهیدان تقدیم کرده بود، پدر پدرم ضدانقلاب و یا در بهترین حالت غیرسیاسی بود (گرچه تا جایی که به یاد دارم در مجلدات «نهضت امام خمینی» از آخوند پریشان‌حال حمید روحانی می‌توانید امضای آقاجون شیرازی را پای بیانیه‌ای ببینید که خواستار جلوگیری از اعدام خمینی در سال ۴۲ بودند و او را به‌عنوان مرجع تقلید به‌رسمیت شناختند).
۵
پدرم شخصیتی لامذهب داشت همیشه (حتی اعتقادات شیعی را در برابر پدرش هم به‌سخره می‌گرفت و معروف است که آقاجون اغلب با عصا دنبال پدرم دوان بود). یعنی دین و ایمان و به‌ویژه شیعی‌گری همیشه برای‌ش غیرموجه و خنده‌دار بود. به‌همین‌خاطر بود که پس از رفتن‌م به حوزه ناگهان حضرت مادر دید که به‌جای یک مشکل، حالا با دو مشکل روبروست. من و پدرم به هم که می‌افتادیم چنان پیژامه‌ای از پای روحانیت شیعه در می‌آوردیم که مادرم خون‌ش به جوش می‌آمد. با اینهمه، در تنها سفری که من و پدر به‌تنهایی رهسپار شهر تاریخی یزد شدیم و خاطره‌ی دلپذیرش هرگز از ذهن‌م پاک نمی‌شود، میانه‌ی راه که ایستادیم برای نماز و اینها به‌یک‌باره اتفاقی افتاد. پدرم داشت وضو می‌گرفت و دید من مثل مجسمه‌ی ابوالهول ایستاده‌ام و بِر و بِر نگاه می‌کنم. گفت «چرا وضو نمی‌گیری؟». گفتم «من چند سالی است که نماز نمی‌خوانم بابا». شوکه شد و در واکنشی شتاب‌زده گفت «خجالت بکش یحیی!». اما آن خصلت لاادری‌گر، روادار و بی‌مبالات‌ش خیلی زود کارگر افتاد. به دقیقه نکشیده بود که با هم از وضوخانه که بیرون می‌آمدیم پدرم با خنده و شوخی پدرش را ندا داد و گفت «کجایی سد مم کاظم! کجایی که ببینی نوه‌ات بی‌دین شده» و هر دو خندیدیم. بعدها دیدم پدرم هم بی‌نماز شده است و این را شاید می‌بایست یکی از تاثیرات نسل جدید بر نسل قدیم دانست. به‌هر روی اگر دوزخی در کار باشد، مسئولیت ترک شریعت از جانب پدرم را گمان کنم به‌حق بر دوش من بگذارند.
۶
پدرم یک‌بار تعریف می‌کرد که در همین شهر «قیر و کارزین» که حوزه‌ی نفوذ و حکم‌رانی پدربزرگ‌م بود، زنی تردامن می‌زیست. می‌گفت ماجرا مال سال‌ها پیش است (احتمالاً پیش از انقلاب). خلاصه روسپی آن دهات به قتل می‌رسد. پدرم می‌گفت هرگز فراموش نمی‌کنم که آقاجون با لبخندی رضایت‌آمیز از این واقعه یاد می‌کرد و می‌گفت من همیشه مشکوک بودم که نکند خودش هم در این ماجرا نقش داشته باشد و چه‌بسا حکم مهدورالدمی آن تن‌فروش بی‌نوا را صادر کرده بود. به‌هرحال پدرم خیلی به آخوندجماعت بدبین بود (ببینید طفلک چه حالی شد وقتی فهمید پسر خودش وارد حوزه‌ی عملیه‌ی قم شده است!).
۷
روز پس از مرگ پدربزرگ، دخترعموها و پسرعموها (اینجانب فاقد عمه هستم)، به‌همراه عمو کوچیکه رفتیم سر گنجه‌ی آقاجون شیرازی (به پدر مادرم می‌گفتیم آقاجون قمی). گنجه که باز شد انگار غار علی‌بابا پیش چشمان‌مان گشوده شده باشد. همه چیز توش بود؛ از نامه‌های هرگز خوانده نشده (از جمله نامه‌ای به همین عمو کوچیکه با آدرس پاریس که «پسرجان! زن بگیر و چرا عزب مانده‌ای») تا قلم و دوات و جاقلمی نفیس و تسبیح و انگشتری‌های رنگارنگ و عکس‌های تازه‌کشف‌شده و البته جادوجنبل شیعی أعنی دعانویسی‌های محیرالعقول به خط زیبای آقاجون (مثل اینکه در شب فلان ماه شوال، سیب گندیده را در آب حوض بینداز با ذکر یا فلان و یا بهمان). گنجه درست حکم غنائم پس از جنگ را داشت. هر کس چیزی برای خودش برمی‌داشت. چون من کوچک‌ترین نوه‌ی موجود بودم و سابقه‌ی خوبی هم نداشتم (از شدت عشق و علاقه به تمبرهای دوران پهلوی، چندباری به آلبوم همین عمو کوچیکه دستبرد زده بودم)، حتی یک پاپاسی یا ورق‌پاره هم بهم نرسید.
۸
آقاجون شیرازی سیگاری بود. شاید برای همین پدرم و عموهای‌م هرگز سراغ این یکی نرفتند. مهم اما زیرسیگاری‌اش بود؛ یک زیرسیگاری شبیه نیم‌کره با یک دکمه که وقتی فشارش می‌دادید درِ داخلی مانند دروازه‌های جهنم به کنار می‌رفت و می‌توانستید خاکستر را درون‌ش بتکانید. این روزها و شب‌ها که در این هجده متر آپارتمانِ تک‌نفره در غربت سیگار می‌کشم، همیشه حسرت می‌خورم که کاش دست‌کم آن زیرسیگاریِ جادویی را به ارث برده بودم. افسوس!
۹
پایه‌ی پنجم حوزه که بودم، درس‌های پایه‌ی ششم را هم می‌خواندم (در کل، شش سال سطح یک را در چهار سال تمام کردم). مبحث «ارث» از لمعه‌ی شهید ثانی یکی از دشوارترین فرازهای فقه است. من این پاره را در یک تابستان خودم خواندم (متن اصلی را هم و نه آن تلخیص‌های مبتذل فارسی را) و بیست هم گرفتم. یکی از اساتید که از شاگردان همین دستغیب میرحسین‌دوست بود، یک‌بار به من گفت «تو حیفی! بیا پس از سطح یک برو به مدرسه‌ی آیت‌الله فاضل لنکرانی و بر فقه شیعه متمرکز شو! من در ناصیه‌ی تو یک مجتهد مبرز می‌بینم». طفلک استاد گرامی نمی‌دانست که با «مار در آستین» سخن می‌گوید و من آن روزها بیش از همیشه به پوچی و بی‌فایدگی بیش‌ترینه‌ی ابواب فقه پی برده بودم و هوای تحصیل فلسفه‌ی غرب را در دانشگاه داشتم.
۱۰
شما بدون آنکه بدانید خیلی چیزها را به ارث می‌برید. مثلاً من همیشه فکر می‌کنم که چیزی از آقاجون‌ها در من ادامه‌ی حیات می‌دهد. شاید سادگی آقاجون قمی و جدیت آقاجون شیرازی را مثلاً مطمئن باشم که دارم.
۱۱
پدر و مادرم دوست داشتند که مرا «امیر» بنامند. آقاجون شیرازی ولی نام «یحیی» را می‌پسندید و بر آن پافشاری داشت. این شد که برای مصالحه و لحاظ هر دوی پیشنهادات، من شدم «امیر یحیی».

۱۳۹۴ بهمن ۲۱, چهارشنبه

کابوس یا رویا؟ درباره بهمن پنجاه و هفت

حتماً روزهای بهتری خواهیم ساخت! مهم این است که بر سر مسائل مشخص و واقعی به توافق برسیم، نخستین‌ش پشت سر گذاشتن حس حسرت‌زدگی به انقلابی است که آبستن هر چیز بدتری از جمهوری اسلامی بود اما توان آفریدن هیچ چیز بهتری از آن را نداشت. کسانی که هنوز اندر خم آن رخداد مانده‌اند و روح همه‌ی فیلسوفان تاریخ را هم احضار می‌کنند تا همگی مات و مبهوت یک‌صدا آن خاندان را «ارتجاعی»، آن انقلاب را «معطوف به آزادی» و این نظام عزیز را «سکولار» بنامند و بدین‌گونه با هر ضرب و زوری شده (هرچند از راه نصب نعل وارونه و تولید هذیان) «خودویرانگری بزرگ یک ملت» را رنگ و لعاب آزادی‌خواهی و استبدادستیزی و حق‌مداری بدهند، هیچ آینده‌ی بهینه‌ای برای ما نه در سر دارند و نه ازشان بر می‌آید. از آن سو، هر چقدر آن پنجاه و اندی سال کاویده شود آنگاه بیش از پیش نقاب حقانیت و ارزشمندی از شورش بهمن کنار می‌رود. شما تا می‌توانید انحطاط نخبگان فکری و سیاسی آن دهه‌ها را به حساب دیکتاتوری شاه بگذارید، اما فراموش نکنید که رگه‌های سترگی از آن انحطاط هنوز هم در بین ما همچون مار زنگی صدا می‌کند و این دیگر تقصیر پهلوی‌ها نیست. آینه چون نقش تو بنمود راست...

۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

نقطه ضعف


«نقطه ضعف» محمدرضا اعلامی (ساخته‌ی ۱۳۶۲ و با اقتباس از داستان «اشتباه» نوشته‌ی آنتونیس ساماراکیس) یک کار یگانه با توجه به زمانه‌ای است که در آن آفریده شده. فیلم داستان پیروزی پیوند ساده‌ی انسانی بر روابط پیچیده‌ی اجتماعی است یا به بیان دقیق‌تر گونه‌ای ستایش انسانیت غیرتاریخی از رهگذر نقد نظام‌های تمامیت‌خواه (و نه لزوماً دولت). بازجو طبق نقشه با متهم (در جریان سفر برای انتقال‌ش به پایتخت) طرح دوستی می‌ریزد تا به‌قول رئیس با برخورد خشن نخستین و برخورد دوستانه‌ی میانی و سپس در پایتخت باز با برخورد خشن و تحمیل این نوسانات روحی، او را بشکنند و به تسلیم وادارند. این نقشه اما از مرحله‌ی یک طرح امنیتی و یک بازی دروغین به ساحت رفاقت واقعی و احساس صمیمیت دوسویه منجر می‌شود. هم‌بازی‌گری حسین پرورش (در نقش بازجو) با جواد گلپایگانی (در نقش متهم) خوب از کار در آمده است. با اینکه ماموران «سازمان امنیت» همه کراوات دارند و لوکیشن هم ایران است اما هیچ اشاره‌ای در فیلم وجود ندارد که آنرا به یک کشور مشخص یا دوره‌ی تاریخی خاص (مثلاً پهلوی)‌ سنجاق کند. حتی در سکانس بسیار مهمی که رئیس سازمان برای کارمندان سخنرانی می‌کند و با تاکید می‌گوید که همه‌ی آدمیان فقط و فقط به دو دسته‌ی موافقان رژیم و مخالفان رژیم تقسیم می‌شوند (دوباره به تاریخ ساخت اثر توجه کنید!)، عکس پشت سرش چهره‌ی محوی از یک رهبر نظامی است نه محمدرضا شاه (چنانکه معمول فیلم‌های پس از انقلاب است). روایت فیلم کمی هم پیچیدگی و رفت و برگشت دارد که آنرا جذاب‌تر می‌کند. دیالوگ‌ها با همه‌ی سادگی اما خسته‌کننده نیستند. انگار بازیگران در مرتبه‌ای مضاعف بازی می‌کنند: شخصیت حقیقی فیلم بازی می‌کند و شخصیت فیلم هم ناگزیر است که بازی کند چرا که داستان چنین بازی دولایه‌ای را ایجاب می‌کند و همین هم سادگی یا گاه تصنعی بودن دیالوگ‌ها را خیلی خوب توجیه می‌کند و در متن قصه می‌نشاند. ساختن چنین فیلمی با درونمایه‌ای ضدتمامیت‌خواه در سیاه‌ترین دوره‌ی جمهوری اسلامی یکی از رخدادهای نادر و درنگ‌پذیر است!

پس‌نوشت:
شما باورتان می‌شود که جواد گلپایگانی (بازیگر معروف نقش معتاد در سریال چرند «آیینه‌ی عبرت»، ساخته شده در اواخر دهه‌ی شصت) هم بازیگر فیلم درخشان «نقطه ضعف» است و هم تهیه‌کننده‌ی آن؟

۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

در نقد روش و منش روشنفکری مصطفی ملکیان


این مقاله همه‌ی آنچیزی است که درباره‌ی سنجش کار روشنفکری مصطفی ملکیان ظرف چند سال اخیر در ذهن من پرسه می‌زد و گاه و بی‌گاه اینجا و آنجا پاره‌هایی از آن را طرح می‌کردم. اکنون صورت مدوّن این نقد در اختیار خوانندگان است. بالاخره یک روز یک نفر باید این حرف‌ها را آشکارا می‌گفت و من از زمره‌ی آن کسانی هستم که صلاحیتِ گفتن‌ش را داشتم. تنی چند از دوستان گرانقدرم نسخه‌ی نخستین این نوشتار را از نظر موشکافانه‌ی خود گذراندند که بی‌نهایت از مهر و ژرف‌نگری‌شان سپاسگزارم.

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ای ایران


در ضمن دیدن فیلم‌های قدیمی ایرانی خیلی چیزها تداعی، یادآوری، بازآفرینی و حتی خلق می‌شود، نکته‌های نادیده و یا حقایق هرگز ندانسته. یکی از این حقیقت‌ها سرنوشت تلخ حسین سرشار بازیگر فیلم‌هایی چون «هامون» و «اجاره‌نشین‌ها» (از داریوش مهرجویی) یا «ای ایران» (از ناصر تقوایی)‌ است. نخست آنکه هرگز باور نمی‌کردم بازیگری چون او چند سال پیش‌تر یکی از آوازخوانان تراز اول اپرای این سرزمین بوده است، آنهم با تحصیلات آکادمیک اروپایی و کارنامه‌ای درخشان از اجراهای تالار رودکی. سپس به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که عاقبت او تا بدین حد فاجعه‌بار بوده باشد. حسین سرشار به روایتی دچار آلزایمر شد و مدتی ناپدید. سپس او را در جنوب ایران یافتند و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد و در آخر هم با ماشین تصادف کرد و جان داد. روایت دیگر (از علیرضا نوری‌زاده) می‌گوید او را به‌خاطر دوستی با علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی و به جرم آزادی‌خواهی‌اش به آبادان می‌برند، شکنجه می‌کنند و برای‌ش مرگ ساختگی ترتیب می‌دهند. چون روایت اخیر هیچ مستندی جز کتاب «سونای زعفرانیه» ندارد و با اینکه رژیم عزیزمان در بدنامی صدرنشین است، اما من بنا را بر همان روایت نخست می‌گذارم. دوست نادیده‌ی ارجمند فروزان جمشیدنژاد در گزارش خودش از زندگی حسین سرشار (چاپ‌شده در بی‌بی‌سی فارسی) از قول محمدعلی کشاورز می‌نویسد که او اواخر عمر هر روز صبح ساعت نُه می‌رفت دم تالار رودکی و اشک می‌ریخت. چند خط بالاتر می‌خوانیم که سرشار برخلاف بسیاری دوستان‌ش ایران انقلاب‌زده را ترک نکرد و کوشش کرد خودش را با شرایط جدید سازگار کند. اما فرجام این روند خودسازگاری چه بود؟ فراموشی زودرَس (در سن شصت سالگی) و خودتخریبی تا دم مرگ. از دیروز تا الان به حسین سرشار فکر می‌کنم، به اینکه چرا ایران را ترک نکرد؟ چرا هنرمند بزرگِ آواز و موسیقی باید مجبور شود که از روی ناچاری و بی‌چارگی به بازی در سینما روی آورد (نه به‌عنوان یک کار جنبی در کنار حرفه و هنر اصلی‌اش)؟ حسین سرشار هم یکی از قربانیان انقلاب پر برکت اسلامی ما بود، مثل خیلی‌های دیگر که در اوج زندگی حرفه‌ای ناگهان خود را در برهوتِ تاریکِ تاریخ یافتند. کاش حسین سرشار در وطن به عزا نشسته‌ی خلقی-اسلامی نمی‌ماند! کسی که در دهه‌ی سی شمسی و پیش از بازگشت به ایران توانسته بود جایگاه هنری خود را در ایتالیا تثبیت کند، چرا پس از انقلاب شکوهمند به همانجا بازنگشت؟ دست‌کم می‌توانست هنری را که به‌راستی دلبسته‌اش بود ادامه دهد. و در پایان: تلخ‌ترین قسمت ماجرا بازی حسین سرشار در «ای ایران» ناصر تقوایی است که داستانی کمدی از ماه‌های آخر سلطنت پهلوی و طبق معمول پُر از دروغ و جعل و تحریف است. اما بازیگر نقش «آقا معلم» در آن فیلم، پیش از همین انقلابِ زیبای دوست‌داشتنیِ دادخواهانه (چنانکه در فیلم تصویر شده است) می‌توانست اپرا بخواند (یعنی کاری را که با توانایی انجام می‌داد و هنری را که بی‌نهایت عاشق‌ش بود) و پس از فروپاشی همان نظام زشت و استبدادی و خون‌ریز (باز هم بنا بر روایت فیلم) ناگزیر شد تا بیش از پرداختن به موسیقی پناهنده‌ی سینما شود؛ سینمایی که در نهایت هم دوای درد او نشد و بی‌پناه و تنها سر به بیابان‌های ایران گذاشت و خودش را نابود کرد.

پس‌نوشت اول:
واقعاً قصد استاد گرانقدر ناصر تقوایی از ساختن «ای ایران» چه بوده است؟ در شرایطی که تولید فیلم سیاسی برابر است با پشت کردن به [دست‌کم پاره‌هایی از] حقیقت و همنوایی با رژیم تمامیت‌خواه کنونی، بهتر نیست به درونمایه‌های اجتماعی یا غیرسیاسی پرداخته شود؟ مگر آنکه بپذیریم خود کارگردان هم با پیام‌های وارونه‌ی فیلم هماواز است یا اینکه مصلحت ایجاب کرده تا فیلم دارای چنین محتوایی باشد.

پس‌نوشت دوم:
تصویر از حسین سرشار در فیلم «ای ایران» است.

۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

این کجا و آن کجا؟



بی‌بی‌سی فارسی در یک روز دو مطلب منتشر کرده است. نخست نوشته‌ای به‌مناسبت نودمین سالگرد تغییر سلسله‌ی پادشاهی در ایران از قاجار به پهلوی و دیگر نوشته‌ای به‌مناسبت نامزدی حسن خمینی برای انتخابات مجلس خبرگان. هر دو نوشته درباره‌ی یک چیز است: حکم‌رانی و نهاد برگزیننده‌ی حاکم. مقایسه‌ی درونمایه‌ی این دو متن (با توجه به بختِ هم‌زمانی انتشار و یکسانی موضوع) برای هر خواننده‌ای عبرت‌آموز و بصیرت‌افزا خواهد بود.

نودمین سالگرد؛ روزی که قاجاریه منقرض و سلطنت پهلوی آغاز شد / حمید علوی

خبرگان رهبری؛ چرا نامزدی حسن خمینی مهم است؟ / مرتضی کاظمیان

پس‌نوشت:
مقصود جهت‌گیری آشکارا منفی درباره‌ی رضا شاه پهلوی و سوگیری به‌روشنی مثبت درباره‌ی حسن خمینی است.

۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

درس‌های اسپانیا / داریوش همایون



«در اين سال‌ها پادشاهی اسپانيا، به‌عنوان پشتيبان نيرومند دموكراسی، موقعيت ستايش‌انگيزی يافته است. ارتش تجديد سازمان شده، و افسران سياسی جای خود را به حرفه‌ای‌هایی داده‌اند كه دفاع از مرزها و قلمرو اسپانيا را امری جدی‌تر از مداخله در كار حكومت می‌دانند. با در پيش گرفتن يك سياست اقتصادی سنتی و غير سوسياليست روياروی تورم و بحران و بيكاری رفته‌اند. فرمول آنها رياضت‌كشی اقتصادی است كه تفاوت چندانی با پاره‌ای دست راستی‌ترين حكومت‌ها ندارد. گونزالس كه توانسته است اسپانيا را وارد بازار مشترك اروپای باختری يا «جامعه‌ی اروپایی» كند (از ژانويه ۱۹۸۶) برخلاف برنامه‌ی انتخاباتی خود پيشگام ادامه‌ی عضويت اسپانيا در ناتو (سازمان اتحاديه‌ی آتلانتيك شمالی) شده است و همه‌ی سرنوشت خود و حزب‌ش را در گرو همه‌پرسی (رفراندوم) مارس ۱۹۸۶ در اين باره نهاده است.
چگونه است كه اسپانيا دوران گذار خود را با چنين كاميابی سپری كرده است؟ اين همان كشوری است كه دو نسل پيش مردمان‌ش بيش از يك ميليون تن را از يكديگر (بسياری را در برابر جوخه‌های اعدام) كشتند و سرزمين خود را ميدان تاخت و تاز نيروهای ايتاليایی و آلمانی و روسی و «بريگادهای بين‌المللی» و آزمايشگاه جنگ جهانی دوم كردند. همان كشوری است كه فاشيسم در آن پس از شكست در ايتاليا و آلمان تا دهه‌ها پايدار ماند و در چهار دهه ديكتاتوری دست راستی، دويست هزار تن در آن به دلايل سياسی اعدام شدند (آخرين آنها پنج تروريست چپ‌گرا پس از دادرسی در دادگاه نظامی و دو ماه پيش از مرگ فرانكو) و ده‌ها هزار تن از سردمداران فرهنگی و سياسی‌اش به خارج مهاجرت كردند.
در مقايسه با اسپانيا نمونه‌ی ايران از جهت شدت رويارویی چپ و راست رنگ می‌بازد. جمعيت اسپانيا كم‌تر از ايران است. اما ابعاد زندانيان و اعدام‌های سياسی ايران در پنجاه و هفت سال دوران پهلوی به گرد سی و شش سال فرانكو نمی‌رسد. جامعه‌ی ايرانی در بيش‌تر آن پنجاه و هفت سال در برابر اسپانيای فرانكو، جامعه‌ای باز بود و هم‌رنگ‌سازی در آن جایی بسيار بزرگ‌تر از سركوبی داشت. ارتش اسپانيا بسيار مستقيم‌تر از ارتش ايران در حكومت دست داشت و سود پی‌گير آن در ادامه‌ی يک ديكتاتوری راستی بسيار بيش از ارتش ايران بود.
می‌شد انتظار داشت كه كينه‌جویی و خون‌خواهی در ميان اسپانيایی‌ها كه ادبيات و تاريخ‌شان پر از خشونت است، چنان ريشه دوانيده باشد كه هنوز تن فرانكو سرد نشده سيل خون در آن كشور روانه شود، گروه‌های چپ و راست به جان هم بيفتند و حساب‌های چهل ساله را با هم پاك كنند. كنار آمدن سوسياليست‌ها و كمونيست‌ها و ليبرال‌ها و جمهوری‌خواهان با فالانژيست‌ها و سلطنت‌طلبان و محافظه‌كاران و راست‌های ميانه‌رو، توافق دشمنان و مخالفان ديروز بر سر پاره‌ای اصول، بر سر آنچه گونزالس «قواعد تازه‌ی بازی» می‌نامد، كم‌ترين احتمالی بود كه می‌شد درباره‌ی اسپانيا داد. چپ‌گرایان و ليبرال‌ها و دست راستی‌های ايرانی با نمايشی كه داده‌اند و می‌دهند هرگز نمی‌توانستند در ۱۹۷۵ مانند همگنان اسپانيایی‌شان رفتار كنند.
آنها كه تاريخ ده سال گذشته‌ی اسپانيا را بررسی كرده‌اند بيش‌تر اعتبارِ اين گذار مسالمت‌آميز را از ديكتاتوری اصنافیِ فالانژ (حزب فرانكو) به دموكراسی پادشاهیِ كنونی به فرانكوی دورانديش می‌دهند. او بود كه از سال‌ها پيش از مرگ، شاهزاده خوان كارلوس بوربن را در كنار خود گرفت و به عنوان جانشين پروراند و برقراری حكومت مشروطه را با دقت و پيگيری و با گام‌های سنجيده و استوار زمينه‌سازی كرد. اما يك نظام (سيستم) سياسی، همه ساخته‌ی رهبران‌ش نيست؛ مخالفان نيز در آن سهمی بزرگ دارند. در اسپانيا اعتبار را تنها به فرانكو و خوان كارلوس نبايد داد. گروه‌های مخالف در اسپانيا سهمی نه كم‌تر از آن دو در تحول سازنده و مثبت كشورشان در دهه‌ی گذشته داشته‌اند. اسپانيایی‌ها از هر دو سوی ميدان پيكار سياسی، با احساس مسئوليت در برابر نياخاک و برای زنده نگهداشتن ملت خود عمل كردند و از خود مايه گذاشتند و در برابر يكديگر گذشت نشان دادند. فرانكو به جانشينان‌ش اندرز داد كه پس از او تبعيديان و مهاجران اسپانيایی را به كشور فراخوانند زيرا آنها «دشمنان من بوده‌اند نه اسپانيا». شخص می‌تواند به كسی كه موجب تبعيد اجباری يا خودخواسته‌ی هزاران زن و مرد ارزنده و شايسته از كشور خود شده به چشم بد بنگرد. اما دست كم می‌توان كلاه را برای كسی از سر برداشت كه با همه‌ی قدرت بی‌چون و چرای‌ش خود را با كشورش يک نمی‌شمرد. ملت‌ش را از خودش بزرگ‌تر می‌دانست، و هميشه ملت‌ها از افراد، از هر فردی، بزرگ‌ترند. دارایی فرانكو هنگامی كه مُرد به پنجاه هزار دلار نمی‌رسيد و شنيده نشده است كه كسان‌ش در درون يا بيرون اسپانيا كاخ‌ها و كارخانه‌ها و دارایی‌های بزرگ داشته باشند. او هر عيبی داشت به اصولی كه موعظه می‌كرد پای‌بند بود. سركوبگری را در خدمت ساختن جامعه‌ی آرمانی خود، هر چند پاره‌ای آرمان‌های‌ش فرسوده و با جهان امروز ناسازگار بود، نهاده بود نه پر كردن جیب‌های يک گروه نوكيسگان.
مخالفان فرانكو نيز همين صفات خودداری و دورانديشی و فراتر رفتن از خود را نشان داده‌اند. گونزالس هنگامی كه درباره‌ی دوران فرانكو سخن می‌گويد به دام آسان هرزه‌درائی و «سخن‌های نادلپذير» نمی‌افتد. او فرانكيسم را «يک دوره‌ی تاريخی می‌شمارد كه از گرایش‌های فاشيستی به گشايشی به‌سوی غرب در دهه‌ی پنجاه تحول يافت». گونزالس تاريخ اخير كشورش را از قلمرو عواطف بدر آورده است و بدان تنها از دريچه‌ی تجربه‌ی شخصی خود نمی‌نگرد، و اين كاری است كه نسل جوان‌تر اسپانيایی‌ها از آن برآمده‌اند، آنها كه در دو دهه‌ی پايانی فرانكو از دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها بيرون آمدند و به گفته‌ی گونزالس «عادت دموكراتيک كسب كردند».
در آن سال‌هایی كه اسپانيای فرانكو از نظر اقتصادی شكوفان بود و از نظر سياسی آهسته آهسته از هم می‌پاشيد (چه همانندی با ايرانِ آن دهه‌ها!) اين نسل جوان‌تر به‌جای آنكه راديكال شود اصلاح‌طلب شد. مردمان به اتهامات سياسی به زندان می‌افتادند و اعدام می‌شدند و احزاب و مطبوعات و اتحاديه‌های كارگری آزاد نبودند و حقوق بشر نيز پايمال می‌شد. همه‌ی اينها به مقياس‌هایی بسيار بزرگ‌تر از ايرانِ دو دهه‌ی پايانی پهلوی، ولی نسل‌های جوان‌تر اسپانيایی واكنش همگنان ايرانی‌شان را نشان ندادند. آن آميزه‌ی خشم و كينه و بی‌زاری كوركننده، آن «سينيسم» [cynicism/بدبینی و بی‌اعتمادی] ويرانگر كه چپ‌گرايان و ليبرال‌های ايرانی را به دوزخ انقلابی درافكند و در هم شكست بر اسپانيایی‌ها چيره نشد، در حالی كه همه‌ی بهانه‌های‌ش را، بيش‌تر هم، داشتند.»

«گذار از تاریخ»، داریوش همایون، مقاله‌ی «درس‌هایی از اسپانیا»، صفحه‌ی ۷۳ تا ۷۵، (تاریخ نگارش: ژانویه‌ی ۱۹۸۶)

۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

شماره نخست «آزادی اندیشه»


دوستان گرامی! جمعی از دانشگاهیان دلنگران میهن «انجمن آزادی اندیشه» را بنیان نهادند و ارزشمندترین مولود آن هم همین نشریه‌ی «آزادی اندیشه» است. شماره‌ی نخست آن چند ماه پیش زاده شد و دومین شماره نیز به‌زودی منتشر خواهد شد. مطالب گوناگون و شایسته‌ی درنگی با محوریت «علوم انسانی» به قلم دانشوران ایرانی در آن چاپ می‌شود. مگر همین کوشش‌های فکری و جد و جهدهای نظری بتواند ما را رهایی بخشد یا دست‌کم به زندگی‌مان در این دوران نه چندان امیدوارکننده معنا دهد. نشریه‌ی «آزادی اندیشه» را بخوانید و با دیگران به اشتراک بگذارید!

۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

کم و کیف

گمان می‌کنم ماجرای «تا کنون با چند نفر سکس داشته‌ای؟» سویه‌ی سوبژکتیو سترگی دارد و درونی‌تر از آن است که به بند شُمار نفرات در بیاید. من البته با این نظرگاه آن پرسش را منتفی می‌کنم و به‌تعبیری بیرون از چنان سوالی قرار می‌گیرم. اگر بنا به کمیت باشد، باور دارم که شُمار بارهای همخوابگی از کسان همخوابه مهم‌تر است. ازین‌جهت، همبسترهایی که نشاط جنسی را بتوانند بین خود زنده نگهدارند هزاران بار از جستجوگران سکس (با دفعات کام‌یابی نه چندان فراوان) پیش‌ترند. و اگر بنا به کیفیت باشد، البته نمی‌توان به هیچ‌کدام از نفرات یا دفعات پشتگرم بود. هر چند من تردید دارم که از طریق بارهای اندک همخوابگی، بتوان به لذت عمیق دست یافت. علت‌ش البته می‌تواند این باشد که فلسفه خوانده‌ام و خواه ناخواه در ورای هر چیز می‌خواهم یک بُعد معرفتی دست و پا کنم. ازین‌رو، باور ندارم که بدون شناخت زمانمند و تدریجی از یک همبستر، بتوان کیفیت تنانگی با او را دریافت. بگذریم که خود این کیفیت هم امر مُشکک/ذو مراتب/دارای درجات متفاوتی است. در نهایت، وسوسه‌ی سکس با آدم‌های جدید بیش‌ترین جذابیت‌ش آن است که پنجره‌ای می‌شود برای آشنایی یکتا با دیگری. حال می‌توان با حساب‌گری و خردمندی این صمیمیت را مهارشده و بافاصله نگه داشت یا اینکه در آن شیرجه زد و از یک کنجکاوی آغازین به یک وابستگی عاطفی شدید (که «عشق»ش نام نهاده‌اند) رسید. هیچ‌کدام نه بد است نه خوب و بستگی تام دارد به انتخاب هر کس و البته بیش‌تر از آن به سنخ روانی و شاکله‌ی شخصیتی ابناءِ بشر. و اما رای مختار صاحب‌منبر همانا نزدیکی از دور (چیزی شبیه به دموکراسیِ مرتبه‌ی دوم و هدایت‌شده) است. فتأمل جَیّداً.

پس‌نوشت اول:
سکس بیش از هر چیز «تصور از سکس» است و چیستی آن یک واقعیت بیرونی و امر پذیرفته‌شده‌ی همگانی نیست. تبلیغات این میان نقش مهمی دارد که در ضمن رقابتی کاذب و پوچ «شُمار آدم‌ها» برجسته شود در حالی که چندان دارای موضوعیت نیست.

پس‌نوشت دوم:
«نزدیکی از دور» یعنی رابطه‌ی تنانه (و ناگزیر عاطفی) اما مهارشده. من بر این «مهارگری» و مدیریت احساسات تاکید دارم.

۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ماموریت آقای شادی


«ماموریت آقای شادی» از محمدرضا زهتابی ساخته‌ی ۱۳۷۱. در دقیقه‌ی ۵۵:۳۶ بازرس اداره‌ی کار (با بازی علیرضا خمسه‌ی نازنین) وارد مغازه‌ی یک دلال یا تاجر پارچه می‌شود؛ پیرمردی که چرتکه را روبروی خود گذاشته و دائم سرش در حساب و کتاب میلیون‌ها تومان پول است. شخصیت تصویر شده چنین است: آدمی به‌شدت محاسبه‌گر (پول‌جمع‌کن؟) که پس از چندین‌بار سلامِ مراجع تازه متوجه او می‌شود. حدس بزنید چه لهجه‌ای دارد؟ او یک یهودی است. بله! لهجه‌ای دارد که همیشه در جُک‌هایی که درباره‌ی یهودیان می‌شنیدم، ادای آنرا در می‌آوردند. شما را نمی‌دانم ولی من این چند ثانیه از فیلم را اشاره‌ی کوتاه و زیرکانه‌ای می‌دانم که مصداق هیچ چیز نیست مگر یهودی‌ستیزی (با پشتوانه قرار دادن شایعه‌های چند صد ساله‌ای همچون مال‌اندوزی ضد یهودیان).

سناتور


«سناتور» ساخته‌ی مهدی صباغ‌زاده تولید شده در سال ۱۳۶۲. نام سناتورِ مبارز در مجلس سنا برای ریشه‌کنی اعتیاد، همت‌الدوله‌ی والاتبار است. برگزارکننده‌ی سمینار مبارزه با قاچاق مواد مخدر (خرمی) خودش قاچاقچی استخدامی سناتور «انتصابی دربار» است. راننده‌ی جوان اغفال‌شده که از بچه‌ی دو ساله معصوم‌تر است و خدمت مادرش را می‌کند و می‌گوید «با دختردایی صدیقه که ازدواج کنم دیگه لازم نیست آشپزی کنی»!، نام‌ش علی حقیقت است و استوار سمج و معتقد به حلال و حرام که دائم منتقل‌ش می‌کنند تا دیگر موی دماغ نظام سراپا فاسد پهلوی نشود، استوار حق‌گو نام دارد. تیپ شخصیت‌ها چنان اغراق‌شده و فکاهی است که ژانر فیلم را از درام به کمدی متحول می‌کند. حتی در انتخاب نام‌ها هم از کم‌ترین ظرافت و در-پرده-گویی دریغ شده است. همه چیز باید خیلی رک و راست و کودکانه به چهره‌ی بیننده پرتاب شود؛ ویژگی دوران تب و تاب یک انقلاب هولناک که پنج سال از پیروزی آن سپری شده است. دیالوگ‌ها که رسماً فاجعه‌ی «توهین به شعور مخاطب» است و از دیکته‌های دوم دبستان انگار الهام گرفته باشد. به‌هرحال قهرمانان داستان (بیژن امکانیان و فرامرز قریبیان) یکی چاقوخور می‌شود و دیگری هم با بُردن اقرار خادمی به ژاندارمری توبیخ می‌شود و برای بار سوم منتقل‌ش می‌کنند. در نهایت داستان ادامه‌ی همان پول بد و پول‌پرستان زالوصفت در فیلم‌فارسی‌های پیش از انقلاب است و نسخه‌ی سیاسیِ «گوزن‌ها»ی مسعود کیمیایی و مکمل آن به‌شمار می‌آید. هر چه در آنجا گفته نشده بود، اینجا به زبان دراز نعره زده می‌شود. پایان فیلم هم رسماً تبلیغ ترور سران فاسد نظام طاغوت است.

پس‌نوشت اول:
عجیب آنکه همه‌ی شخصیت‌ها از خوب و بد یکسره در حال سیگار آتیش زدن و دود کردن اند.

پس‌نوشت دوم:
آثار مهاجرت اندک اندک دارد خودش را نشان می‌دهد. دیدن فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی یکی از این نشانه‌هاست.

۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

نخستین مواجهه با «غرب»

این متن به تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۱۴ نگاشته شده است.

۱
چنانکه در این چند روز به بسیاری از دوستان گفته‌ام نخستین حس من پس از حضور در آلمان این بود که اینجا آدم یک فراغ بال، آسودگی خاطر و خیال راحتی دارد که به هزار و یک دلیل نگذاشتند در میهن خودمان داشته باشیم. درست وارونه‌ی ایران که همه به کار هم کار دارند و در امورات هم سرک می‌کشند و قضاوت می‌کنند و دخالت (از خانواده بگیرید تا حلقه‌ی پیرامونیان و جامعه و حکومت) اینجا هیچکس به دیگری کاری ندارد، حکومت وظیفه‌ی خودش را انجام می‌دهد و شهروندان نیز. هیچ مسئول مملکتی در جلسه‌ی هیات دولت روضه‌ی عیسای مصلوب را نمی‌خواند و هیچ روضه‌خوانی هم مسئول مملکت نیست.
۲
در همین مدت کوتاه می‌توان فهمید که آلمانی‌ها چقدر نسبت به محیط زیست حساسیت دارند. همه‌ی سطل‌های زباله (چه در خیابان و چه در خانه‌) دست‌کم به سه بخش تقسیم شده است تا بازیافت زباله‌ها بهتر و آسان‌تر انجام گیرد.
۳
ساختمان‌های کوتاه و آسمان آبی به‌راستی زیباست! باز هم وارونه‌ی ایران که برای بناهای قدیمی پشیزی ارزش قائل نیستیم، اینجا برای عمارت‌های تاریخی درست مانند آدمیان حرمت فراوان دارند. ساختمان‌های نوساز هم چشم‌نواز است. اکنون تازه می‌فهمم که جمله‌ی «تهران شهر بی‌هویتی است» به‌ژرفا چه معنایی دارد.
۴
تا جایی که من دیدم دوچرخه (پس از ماشین و در برخی شهرها بیش از ماشین) مهم‌ترین وسیله‌ی نقلیه است.
۵
گویا بخشی از ایرانیان خارج کشور از روی نام و نشان افراد به‌سادگی داوری می‌کنند که طرف مزدور یا آقازاده است. خلاصه چند روز پیش به پیشنهاد میزبانان نازنین‌م با یکی از هموطنان عزیزی که قدمت حضورش در آلمان به بیست سال می‌رسید دیدار کردم. در منزلش از من پذیرایی کرد و حتی مرا به ایستگاه قطار رساند اما در همه‌ی این مدت سرگرم دفع اتهام از خودم بودم که رانتی نگرفته‌ام، بورسیه‌ی نظام مقدس اسلامی نیستم و پدر بیچاره‌ام دزد نبوده است. بر سر این بدبینی خیلی خندیدیم و شوخی کردیم اما به‌راستی در مظان اتهام بودن و اینکه ناگزیر باشی دمادم توضیح بدهی، کمی تا قسمتی آزاردهنده است.
۶
برگردم به بدبختی خودمان: زندگی متوسط با سطح رفاه نسبی کم‌ترین خواسته‌ی هر شهروندی می‌تواند باشد و ازین‌جهت، بزرگ‌ترین خیانت جمهوری اسلامی ویران کردن اقتصاد ایران بوده است. تحقیر دانش و مدیریت علمی نمی‌توانست فرجامی جز همین فلاکت سی و پنج ساله در بر داشته باشد. این روزها هر چه بیش‌تر به این حقیقت ساده می‌اندیشم که ما باید برای بهبود وضعیت جامعه و نظام سیاسی بکوشیم. اما آن‌هنگام که حکومتی خواسته‌های مرا برآورده نمی‌کند و هر بار از این آزمون سرافکنده بیرون آمده و باز هم ساز ناکوک و گوشخراش خودش را بر من تحمیل کرده، چرا باید برای بقایش تلاش کرد و به بیان دیگر، چرا نباید سرنگونی‌اش را خواستار شد؟ این مسئله چنان ساده است که به‌آسانی می‌تواند نادیده گرفته شود، چنانکه شوربختانه در همه‌ی این سال‌ها چنین بوده است.

پس‌نوشت:
به‌گفته‌ی ارزشمند نیکفر، وطن جایی است که آدم بتواند نفس بکشد. در ایران راه تنفس ما را بسته‌اند و بیش‌تر همچون محتضر در حال خِر خِر هستیم. مصلحت جمعی می‌گوید که ایران را باید به جایی بدل کنیم که بتوان در آن نفس راحت کشید، مصلحت فردی و دوره‌ی کوتاه عمر اما زمزمه می‌کند که آن طرح به زندگی تو قد نمی‌دهد و خردمندانه رفتن به جایی دیگر است. توصیه‌ی استاد راهنمای گرانقدرم در دوره‌ی ارشد یافتن جایی میان این دو بود و اینکه راه برگشت را باز بگذارم و پل‌های پشت سر را خراب نکنم. اما چنانکه انتظار می‌رفت روحیه‌ی من هم به فضای کنونی و هم به یکجانشینی خوی بیش‌تری دارد و اگر بتوانم، پل‌های مذکور را (نه اینکه ویران کنم اما) تا زمان مناسب (که شاید هرگز فرا نرسد) معلق‌ش خواهم کرد. البته هنوز حتی در آغاز راه هم نیستم و برای ترسیم آینده بسیار زود است.

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

بزرگ‌زادگان

۱
بد هم نیست روزی فهرست مفصلی از این خاندان تهیه کنم که دست‌کم در دو لیست مجزای تبهکاران و قربانیان دسته‌بندی شده است. از سیدحسین آیت‌اللهی بگیرید (امام‌جمعه‌ی جنایتکار جهرم که ماجرای کشتار مخالفان سیاسی و دگراندیشان معروف به «قنات» با همکاری دامادش و علی‌محمد بشارتی ورد زبان‌هاست) تا برادرش سیدمحمود که روحانی محترمی بود مدرس مدرسه‌ی علمیه‌ی خان (در شیراز) که همسر و دختر جوان‌ش را (که تنها و تنها هوادار مجاهدین بودند و چند سالی پیش‌تر اساساً آزاد شده بودند) در سال ۶۷ (با بدخواهی، سعایت و دسیسه‌ی کسانی از همین خاندان) اعدام کردند و این جنایت چنان او را افسرده و مچاله کرد که تا آخر عمر در سکوت و انزوا ماند و مُرد. از سیدعبدالعلی آیت‌اللهی (برادر همین دو نفر) که تنها فرد کمابیش محترم با دستان کمابیش پاک در میان روحانیون سمت‌دار خاندان ما بود و امامت جمعه‌ی لار را بر عهده داشت تا تراب حق‌شناس که از سرشناسان «سازمان پیکار» بود. اینها که تا کنون بر شمردم همگی نواده‌های (پسری یا دختری) سیدعبدالحسین لاری هستند؛ یکی از فقهای به‌تمام معنا اقتدارگرا و شریعت‌گستر که در دوران مشروطه حکومتی محلی در فارس بنیان نهاد، سپاهی متشکل از مُشتی تفنگچی و چماقدار فراهم آورد و سکه هم تحت عنوان «ملت اسلام» ضرب کرد. هرج و مرجی که او به‌پا کرد خوشبختانه به سرپنجه‌ی کاردان قوام الملک شیرازی سرکوب شد. گمان کنم بسیاری دیگر از خانواده‌های ایرانی هم بتوانند به‌آسانی چنین لیستی فراهم آورند که مثلاً هم شهید دفاع مقدس دارد و هم اعدامی زندان اوین، هم عالم اسلامی دارد و هم مبارز مارکسیست.
۲
نمی‌دانم چقدر تجربه‌ی زیستن در چنین خاندان‌هایی را دارید؛ آدمیانی که در بدترین خرافات و اوهام سنتی یا مذهبی گرفتارند، زندگی‌های‌شان پُر از ستم و بخل و ریاکاری و تنگ‌نظری و دورویی و بدخُلقی و بی‌انصافی است اما هزار و یک مدال خاندانی از سر تا پای خود آویزان کرده‌اند و شجره‌نامه‌ی مجعول‌شان همراه با قاب عکس آقابزرگ و جد و پدرجد از در و دیوار خانه‌های غم‌زده و نفرین‌شده‌ی‌شان آویزان است. از هواداران جمهوری اسلامی تا مخالفان رژیم (چرا که در این فامیل از معاون ابوالحسن بنی‌صدر هست تا وزیر میرحسین موسوی) همگی سزاوار همنشینی در کشتی‌شکسته‌ی جهل و زن‌ستیزی و تعصب و غرورند. شگفت آنکه از دید خانواده‌ی پدری‌ام خامنه‌ای بی‌سواد است چون شاگرد خوبی برای پدربزرگ من نبوده است اما همین طلبه‌ی کودن قابل ارجاع است چرا که چندین‌بار از خاندان ما ستایش کرده است و برای کنگره‌ی مضحک سید لاری پیام فرستاده است (شاید تنها کسی که برای سید لاری تره هم خرد نمی‌کند پدر خودم باشد). خمینی جنایتکار است اما به سخن همین جانی می‌توان استناد کرد که گفته «آیت‌اللهی‌ها بد ندارند» (نقل به مضمون). هنگامی که خودم وارد جزیره‌ی متروک شدم خانواده‌ی مادری‌ام (از پیاده‌نظامان ساده‌لوح و بی‌اجر و مزد رژیم) هشدار می‌دادند از گند و کثافتی که زیر عمامه‌ی آخوندها پنهان است اما خودشان در پست‌ترین مرتبه‌ی آخوندپرستی و در ترحم‌انگیزترین سبک زندگی مذهبی (گونه‌ای سادومازوخیزم شیعی) دست و پا می‌زدند. من هر گاه به عرض و طول قمپزهای این فامیل نظر می‌کنم بی‌اختیار یاد «دائی جان ناپلئون» می‌افتم. با این فرق که به‌جای ببر الدوله و پلنگ ‌السلطنه (در زبان طعن‌آمیز شخصیت عمو اسدالله) باید از کفتار المجتهدین و حمار العلماء سخن گفت. از همه جالب‌تر، فخرفروشی معرفتی و حسادت پاره‌هایی از این خاندان نسبت به دیگری است و دعواهای به‌راستی مبتذلی همچون «پدر من عالم‌تر بود» و «اجازه‌ی اجتهاد پدر بنده از آیت‌الله بروجردی بود» و ازین قبیل. ما البته در این شُمار استاد هنر حقیقتاً گرانقدری هم داریم که در هر سخنرانی نقل‌قول‌های فراوان از «مرحوم ابوی» به مخاطبان ارزانی می‌دارد و تاریخ هنر را هم با تاریخ انبیاء یکی می‌کند (انسانی بس شریف و دانا اما در پاره‌هایی همچنان سنتی و دین‌خو). خنده‌دارترین داستانی که می‌تواند نمونه‌وار وضعیت این خاندان را نشان دهد قمپز هشدارآمیز یکی از همین عالی‌جنابان خطاب به جوان بخت‌برگشته‌ای در هیات خواستگار بود: «پشت سر این دختر هفتصد سال زعامت شیعه خوابیده است» (از آغاز صفویه تا کنون حداکثر پانصد و اندی سال بیش‌تر نمی‌گذرد). نازیدن به ایل و تبار و اجداد البته بیماری بسیار شایعی میان ما ایرانیان است. من چنین گرایشی را در برخی دوستان خودم هم دیده‌ام که با اینکه از زمینه‌ی فامیلی خود به‌کل بریده‌اند، اما در بزنگاه‌هایی ناخودآگاه به ورطه‌ی ستایش از فضل و قدمت و اشرافیت و بزرگی اعقاب خود می‌افتند.
۳
داماد این سید لاری که می‌شود پدر پدربزرگ‌های من، فقیه صاحب‌نام و محافظه‌کاری بود در خطه‌ی فارس به نام سید عبدالباقی. تا جایی که می‌دانم و پدرم در دوران کودکی از «فارسنامه‌ی ناصری» برای‌م می‌خواند، اجدادش به نام «ملاباشی» (که نسب‌شان را به یکی از فرزندان شیخ صفی‌الدین اردبیلی و در واقع یکی از عموهای شاه اسماعیل صفوی می‌رسانند) در این دیار تنها عهده‌دار امور دینی (و طبابت قدیمه) بوده‌اند و (درست وارونه‌ی سید عبدالحسین) از دخالت در امور سیاسی و دولت‌خواهی (طمع زیرکانه‌ی قدرت در جامه‌ی عدالت‌جویی) و آشوب و بلوا دوری می‌جستند. اگر همه‌ی این داده‌های ظنی و شنیده‌ها درست باشد، گمان می‌کنم دو پاره‌ی هم‌ستیز در من چه‌بسا دو گونه خصلتِ به‌ارث‌رسیده‌ی یکسره متفاوت و رویارو باشد؛ هرگاه انقلابی، پرخاشگرانه، ناگهانی و ویرانگر برخورد کنم گویا ژن مردک لاری چیره شده است و هرگاه پرواگرانه، آشتی‌جویانه، همراه با حزم و احتیاط و دوراندیشی، سازنده و با نیم‌نگاهی به پشتِ سر گامی بر دارم، گویی ملاباشیِ درون‌م غلبه یافته است. این البته صرف تمثیل (اقتباس دلبخواهی) است ولی بهانه‌ای نیز هم برای آنکه بر ویژگی‌های دسته‌ی دوم تمرکز و تکیه کنم.

بازنشر فیس‌بوکی

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

کتاب اشعیای نبی – یکم

«زیرا اورشلیم خراب شده و یهودا منهدم گشته است، از آن جهت که لسان و افعال ایشان به ضدِّ خداوند است تا چشمانِ جلالِ او را به ننگ آورند.» اشعیا ۳:۸

- پاره‌ای از فرازهای عهد عتیق درست به‌مانند کابوس‌های شبانه است؛ در هم، آشفته و تاریک. گویی جهان یکسره در دودی سیاه فرو رفته و همه چیز در گرداب قهر خداوند ناپدید می‌شود. او عاشق فرو کوفتن است.

- یهوه خداوندی ست که می‌دهد و پس می‌گیرد، آباد می‌سازد و سپس ویران می‌کند. گاهی او را چونان بیماری می‌پندارم که از دیدن سرگشتگی و درماندگی انسان به‌وجد می‌آید؛ همچون پیر ناتوانی ست که از آزار دختری با چوبِ پرداخت‌نشده ارضا می‌شود.

- پندهای اخلاقی کتاب اشعیا بیش از هر چیز به «عدالت» بازگشت می‌کند و «داوری عادلانه» بنیادی‌ترین اصل حاکم بر آن است.

- یهوه پناه مسکینان/تهیدستان است و خشم پایان‌ناپذیری نسبت به توانگران/ثروتمندان دارد.

- عهد عتیق به‌معنایی کتاب امکنه و اعلام است؛ جای جایِ آن پُر است از نام مکان‌ها/سرزمین‌ها و اشخاص/آدم‌ها. فهم بسیاری از بخش‌های آن وابسته به دانستن تبار و تاریخِ این اسامی است.

- در فرازی از بند هفتم یهوه به آحاز (پادشاه یهودا) می‌گوید که نشانه‌ای از او بخواهد اما آحاز سر باز می‌زند و می‌گوید که خداوند را امتحان نخواهد کرد. با خود می‌اندیشیدم که چه‌بسا این یکی از بلندترین مرتبه‌های ایمان باشد؛ جایی که تو بتوانی پروردگار خودت را بیازمایی اما از آزمودن او چشم‌پوشی کنی.

- زیباترین تعبیری که در کتاب اشعیا یافتم از آنِ پاره‌ی «وحی درباره‌ی ادوم» است که در آن خداوند به «دیده‌بان» تشبیه می‌شود؛ خدا به‌مثابه‌ی دیده‌بان هستی

- یهوه ناراضی ست؛ او چنان از وضع انسان و جهان ناخرسند است که می‌توان گفت تنهاترین خدایی ست که می‌شناسیم و همین تنهایی و ناشادی‌اش سبب می‌شود تا دل‌مان به حال‌ش بسوزد و نسبت به او حس ترحم پیدا کنیم.

۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

ممکن الوقوع

برای من شگفت‌آور است که شاپور بختیار پیشنهاد ترور روح‌الله خمینی را رد کرده است آنهم با این دلیل سست که اگر چنین شود، ایرانیان تا هزار و اندی سال دیگر از سلطه‌ی مذهب رهایی نمی‌يابند. دست‌کم برای من روشن است که سیاستمدار در تشخیص وظیفه‌ی خود باید اکنون و موقعیت حاضر را در نظر بگیرد. این بدان معنا نیست که دوراندیشی را کنار بگذارد. کنش سیاسی معطوف به آینده‌نگری است اما نه آینده‌ای بسیار دور و ناپیدا. مهم نبود که ایرانیان در صدها سال دیگر چه خواهند کرد، اما اهمیت داشت که ایرانِ آن روز در آستانه‌ی چه پرتگاهی قرار داشت. حال هر چه بیش‌تر با پیامدهای آن رخداد بنیان‌کن روبرو می‌شویم؛ نابودی ساختارهای اقتصادی، فروپاشیدگی بنیان اجتماع، از میان رفتن سرمایه‌های مادی و انسانی و صد البته تبدیل ایران به بیابانی خشک و سوزان. میهن در آن بُرش تاریخی باید از خطر نابودی رهانده می‌شد حتی اگر تا دهه‌ها سپس‌تر کمونیست‌های اسلامی، لیبرال‌های مکتبی، ملایان شیعه و روشنفکران متعهد از «خیزش شکوهمند و خونین پنجاه و هفت» افسانه‌ها می‌ساختند و حماسه‌ها می‌پرداختند. من به‌شدت مخالف‌م که «ملت یک حکومت به آخوندها بدهکار بود». از دید عقلانی، به‌دست‌آوردن آگاهی نباید به قیمت زوال سوژه/شناسا تمام شود. دیوانگی است که کودکی را در دهان شیر رها کنید تا درس عبرت بگیرد. این بینش می‌توانست کم‌هزینه‌تر و در فرآیندی کُند و بی‌فروغ به‌دست آید. اما درخشش «انفجار نور» آن سال در کنار آگاهی‌ای که کمابیش (ولی با هزینه‌ای بس گزاف) پدید آمد، چشمان ما را کم‌سو و آینده‌ی نسل‌های دیروز و امروز و فردا را یکسره سیاه کرد.

بازنشر فیس‌بوکی

۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

پیروزی از آن کیست؟

 این یادداشت در تاریخ یکم می نگاشته شده است:

من به جمهوری اسلامی اعتماد ندارم و از روزی هراسان‌م که پیروزی خفت‌بار هسته‌ای (پس از سال‌ها عربده‌کشی و مخفی‌کاری که طبعاً از جیب ملت هزینه شد) به فزاینده‌شدن سرکوب سیستماتیک و اعتماد به نفس بیش‌تر رژیم در پای فشردن بر گلوی مخالفان و خُرد کردن دهان معترضان بینجامد. سودای بهتر شدن معیشت هم تنها ناشی از خودفریبی در نادیده گرفتن چهره‌ی دُژم تبهکاری مالی و فساد اقتصادی قدیسان حاکم است. این میان، دروغگویی ظریف چیز چندان شگفت‌آوری نباید باشد و ظریف‌دوستان هم بهتر است یکی به نعل و یکی به میخ نکوبند. به‌جای توجیه سخنان وزیر و همزمان ترحم نسبت به زندانیان، صادقانه‌تر و سازوارانه‌تر آن است که یکسره دست از دومی بشویند و جانب اولی را بگیرند. خوشبختانه شُمار کسانی که به این راه می‌روند همین اکنون هم کم نیست. تنها چیزی که حل‌نشده می‌ماند شعارهای انتخاباتی حسن روحانی است که به‌روشنی نه برای خودش اهمیتی ندارد و نه برای هواداران‌ش. اولی فهم‌پذیر است و دومی تاسف‌بار.

۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

نعمت الاهی

شنوندگان عزیز توجه فرمائید!
شنوندگان عزیز توجه فرمائید!

هر گاه از جنگ سخن می‌گویید یا خاطره‌ی کشته‌ها زنده می‌شود، به یاد داشته باشید که به علت موجده و مُبقیه‌ی آن هم اشاره‌ای کنید. که چرا آغاز شد؟ چرا دو سال‌ش شد هشت سال و هفت رنگ‌ش شد هفتاد رنگ؟ چگونه مدیریت شد/نشد؟ وگرنه، ایجاد «فضای کربلایی» و «یاد شهدا» انصراف بی‌واسطه دارد به «امام شهیدان» و «مشروعیت» نظامی که از تغذیه‌ی خون‌های خاکریزهای جنگ و سلول‌های اوین بدل شد به این غول کریه مهارناپذیر. احساس‌گرایی صرف در این ماجرا خواه‌ناخواه به سود جمهوری مقدس است، چنانکه خودشان چیره‌دست‌ترین نوحه‌خوان و صاحب‌عزا و سوگوار و بازمانده و وارث همه‌ی گورهای پیدا و پنهان ایرانند.

با تشکر

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

درباره‌ی اردشیر زاهدیِ این روزها

۱
اینکه عاشق پادشاه بوده است البته مهم نیست. اما اهمیت از آنِ نگاه او به دوره‌ی معشوق است. این سخن که «انقلاب شد چون ما به مردم دروغ گفتیم، از مردم فاصله گرفتیم، به پادشاه دروغ گفتیم و در نهایت کشور و شاه را تنها گذاشتیم و رفتیم» درست آن روی سکه‌ی چیزی است که زاهدی نفی‌اش می‌کند «امروز همه می‌گویند به شاه گفتیم به شاه گفتیم در حالی که آن روزها همه‌ی‌شان فقط تعظیم می‌کردند». در رویدادهای آن دوران همه مسئول بوده‌اند چه شاه و چه دولتمردان. ساده‌لوحی زاهدی در آنجاست که داستان گران‌شدن اتوبوس یا درگیری در دانشگاه را عامل سقوط رژيم از حیث ناراضی‌کردن مردم و جوانان می‌داند. پرسش این است: جمهوری اسلامی هزار بدترش را کرده و مانده است. مردم را هم همیشه در مرز مرگ و زندگی نگه داشته است و چنان سرگیجه‌ای به همه‌ی ما داده که معنای «رضایت» و «نارضایتی» را نیز از یاد برده‌ایم. به‌عنوان نمونه، مخالفت با ساواک سخنی نمایشی و نابخردانه است. مگر می‌شود با دستگاه امنیت کشور مخالف بود؟ نهایت این است که بگوییم باید نظارت سخت‌گیرانه‌تری بر آن روا داشته می‌شد. بدترین و سطحی‌ترین تحلیل از یک انقلاب این است که کسی بگوید «آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت» (تعبیر هم‌معنای زاهدی «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها»). اگر بنا به بار دادن به تمثیل و استعاره در سیاست باشد خیلی آسان می‌توان در برابر، چنین گفت که «بسیار اتفاق می‌افتد که آتشی در خانه هست و کاشانه هم نمی‌سوزد» (درست مانند این روزهای ما). به‌گمان من، گزارش غلط ساواک به شاه که ناآرامی‌های تبریز کار کمونیست‌هاست هرگز منجر به فروپاشی نمی‌شود. خامنه‌ای چندین میلیون نفر را «میکروب سیاسی» و «هر چه جز مردم» خواند اما امروز محبوب‌تر از پنج سال پیش است. هنر ماندن، هنر حفظ اقتدار و هنر مهار ناخرسندی‌ها تنها چیزی است که اردشیر زاهدی آنرا نادیده می‌گیرد. پشتیبانی سازوار و یکپارچه از حکومت نشانه‌ی سیاستمداری است نه آنکه یا شاه را بزنیم یا نخست‌وزیر را. تا جایی که من می‌فهمم از مجموعه‌ی کارهای آن دوران در کل می‌توان با سربلندی جانبداری کرد. این نادیده‌گرفتن خطاهای رژیم گذشته نیست بلکه تعیین موضع سیاسی و مشخص کردن رویکرد فردی است، یعنی همان چیزی که در اردشیر زاهدی نمی‌توان سراغ گرفت.
۲
گره زدن افتخارات ایرانیان به ناف جمهوری اسلامی چه معنایی دارد؟ منشور حقوق بشر کورش چه ربطی به این تبار ناخلف دارد؟ صلح‌دوستی ایرانیان چه پیوندی با ستیزه‌جوئی جمهوری مقدس در همه‌ی این دهه‌ها دارد؟ چه کسی گفته چون ایرانیان در درازای تاریخ همواره مورد هجوم واقع‌ شده‌اند و همیشه خواهان آشتی و مسالمت بوده‌اند، پس ملایان عزیز هم همینگونه‌اند؟ اردشیر زاهدی برای حق‌دادن به رژیم کنونی در پرونده‌ی اتمی حتی به سخنان خمینی در آغاز انقلاب هم استناد می‌کند که «ما در دین‌مان اجازه نداریم...» و این چیزی فراتر از ساده‌اندیشی است. او همچنین به آزادی اقلیت‌های دینی در قانون اساسی استناد می‌کند بدون آنکه از فشارهای وارده بر همین اقلیت‌ها (بستن کلیساها، دستگیری مسیحیان نوکیش) یا سرکوب وحشیانه‌ی بهائی‌ها و دراویش و جنبش‌های نوین معنوی چیزی بر زبان بیاورد. بعد هم کدام صلح‌خواهی؟ بمبگذاری آمیا را عمه‌ی من در آرژانتین مرتکب شد؟ اینهمه ترور در سراسر جهان کار اجنه بود؟ به جنگ فرقه‌ای کشاندن کل خاورمیانه و تباه کردن سرنوشت باشندگان این خطه کار غربی‌ها بود؟ ندیدن این واقعیت‌های تلخ و یکپارچه‌سازی تاریخ ایران (فارغ از رژيم حاکم بر آن) از کسی که ادعای سیاست‌ورزی دارد به‌هیچ‌رو پذیرفته نیست.
۳
به باور من کسانی چون اکبر اعتماد (بنیانگذار سازمان انرژی اتمی) یا اردشیر زاهدی به‌خاطر ضربه‌ای که از اعتماد به قدرت‌های غربی خورده‌اند، دچار حس کینه‌ی تاریخی (درست مشابه ملیون و همین ملایان خودمان) شده‌اند. این نفرت چنان فزاینده است که راه را بر واقع‌بینی بسته است. حاضرند جمهوری اسلامی قدرت اتمی بشود فقط به این قیمت که جگرشان از رو دست خوردن دولت‌های خارجی خنک شود. سخن زاهدی بسیار کودکانه است که می‌گوید «ما بیش از حد به غربی‌ها اعتماد کردیم و آنها قدر ما را ندانستند». چه کسی باید قدر شما و شاه را می‌دانست؟ شاه چه قدر و قیمتی داشت؟ چه کسی باید عیار این زر را تعیین می‌کرد؟ زاهدی از یک‌سو سبب انقلاب را «دوری از مردم» می‌داند و از سوی دیگر به‌طور ضمنی گلایه می‌کند که «غربی‌ها شاه را سرنگون کردند». «ارزش فرمانروا» یعنی «در حد مطلوب نگاه داشتن پندار مردم از این ارزش». شیوه‌های بس گوناگونی برای حفظ این جایگاه در ذهن ملت وجود داشت. زاهدی درست می‌گوید که بیماری شاه نباید پنهان می‌شد و درست می‌گوید که چهارده سال نخست‌وزیر داشتیم ولی از کجا رای گرفته بود و به چه پشتوانه‌ای مصدردار مانده بود. اما چیزی که او نمی‌بیند امکان بقای حکومت با وجود همه‌ی این خطاهای مفروض است. هیچ‌یک از این تصمیم‌ها در منطق سیاست به فروپاشی یک رژیم نمی‌انجامد. البته وقتی نظام سرنگون شود، هر کس چیزی را عامل آن خواهد دانست و به‌زعم خود چرایی انقلاب را کشف کرده است، گاه با وجهه‌ی صرفاً مردم‌سالارانه (تخریب شاه) و گاه با وجهه‌ی نیمه مردم‌سالارانه (تخریب دولت).
۴
در نهایت موضع این عزیزانِ کمابیش از دست رفته درباره‌ی پرونده‌ی اتمی روشن نیست. از یک‌سو می‌گویند غربی‌ها دروغگو و زورگو و بهانه‌گیر و غیرقابل اعتمادند و از سوی دیگر از «نرمش قهرمانانه»ی ولی‌فقیه به مجری‌گری حسن روحانی هم پشتیبانی می‌کنند (به‌طور مشخص سخن زاهدی درباره‌ی ظریف «ایشان خیلی پرتحمل است. من اگر بودم این غربی‌ها را تحمل نمی‌کردم»). اگر درخواست‌های دولت‌های غربی نابجاست، چگونه پذیرش همان خواست‌ها از سوی جمهوری اسلامی بجا خواهد بود؟
۵
سپری شدن دوران اردشیر زاهدی از آنجا آفتابی‌تر می‌شود که ببینیم در برابر پرسش «راه برون‌رفت از جدال بر سر تفسیر رخداد ۲۸ مرداد در نسل جوان ایران» سبکسرانه پند می‌دهد که «جوانان امروز اینترنت دارند و از من و شما بیش‌تر و بهتر تاریخ را می‌دانند». همین داوری بازگوی جهل مطلق زاهدی از وضعیت جوانان ایرانی و چند و چون اختلاف‌های سیاسی میان آنهاست. این نابخردی نیست که کسی گمان کند به‌صرف دسترسی به اینترنت، نسل کنونی در تفسیر تاریخ به وفاق و وحدت و هم‌رایی رسیده است؟ احمقانه نیست که زاهدی گمان می‌کند جوانان امروزی بیش از او و گفتگوکننده تاریخ خوانده‌اند؟ گاهی آدم به‌خاطر دوری سالیان از میهن و هم‌میهنان‌ش می‌خواهد ژست پیشرو بگیرد اما بدتر پسروی خود را به نمایش می‌گذارد. این خوش‌بینی به نسل جوان ایران هم یکی از همین فیگورهای نادرست و از سر نادانی است.
۶
با این تفاصیل من شخصاً خیلی شادمان‌م که اردشیر زاهدی با شاهزاده همکاری نمی‌کند و در حلقه‌ی مشاوران پیرامون او حاضر نمی‌شود. گمان کنم چنین تصمیمی به سود هر دو است.
۷
سن این پیرمرد از مصاحبه و گفتگو بدون هیچ تعارفی گذشته است. پرحرف و پریشان‌گو و بی‌حوصله شده است. بهتر همان است که به خاطرات‌ش رجوع کنیم و بس!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

آن چیست که نامندش استبداد؟

۱
شما در استبداد پهلوی تردیدی دارید؟ نه! هیچ‌کس تردید ندارد و علت این یقین ملی آن است که استبداد پیشین برهنه و ساده و آشکار بود. اما حال نگاهی کنیم به وضعیت جمهوری مقدس. «تردید» که چه عرض کنم، هیچ دیدگاه مشترکی درباره‌ی نوع این رژیم میان ما وجود ندارد. برخی (که بدبختانه کم هم نیستند) حتی مخالفند که جمهوری اسلامی را استبدادی بدانیم و برخی هم باور دارند که جمهوری عزیزمان حتی تمامیت‌خواه هم نیست. چرا؟ ریشه‌ی این واگرایی کجاست؟ به‌گمان من پاسخ را باید در زیرکی و ظرافت استبداد کنونی جُست. اگر شاه هم پس از شورش ناکام خمینی در آغاز دهه‌ی چهل، به‌جای راه‌اندازی آشکار نظام تک‌حزبی (ماجرای رستاخیر و گرفتن پاسپورت) خطر را به‌درستی می‌شناخت و درمان می‌کرد که یعنی از همان زمان جدالی میان اصولگرایان و اصلاح‌طلبان و سپس اعتدال‌جویان راه می‌انداخت اکنون هم سلطنت مذکور پابرجا مانده بود هم ایرانی یکسره متفاوت با اکنون داشتیم و هم سراسر خاورمیانه همه‌ی این سال‌ها در آتش اسلام سیاسی و زایش بنیادگرایی مذهبی نمی‌سوخت.
۲
آیا سخن بالا یعنی کل تضاد جناحی و رقابت سیاسی میان پاره‌های متفاوت جمهوری اسلامی ساختگی و جعلی است؟ خیر! این رژیم به‌خاطر پاره‌ی پاره‌پوره‌ی «جمهوری»اش هرگاه در تنگنا قرار بگیرد از همین وصله‌ی ناجور و ناساز به‌درستی بهره می‌برد و بهره‌گیری از این ظرفیت مکروه اما مبارک، طبعاً به هماوردی میان خانواده‌ی انقلاب اسلامی برای تصاحب قدرت می‌انجامد که گاه مهارناپذیر و بحران‌زا هم می‌شود، چنانکه در «جنبش سبز» شد. اما چه کسی می‌تواند انکار کند که در ورای این رقابت‌ها، سیاست‌های کلی هرگز تغییر نکرده است؟ آیا باید چنین باشد؟ خیر! هیچ نظام سیاسی‌ای (در شرائط عادی و دارای اقتدار) اجازه نمی‌دهد که انتخابات یا گردش قدرت به دگرگونی بنیادین ساختارها یا قوانین بینجامد. افسوس این است که چرا شاه همین شگرد را در پیش نگرفت. آیا نظام پادشاهی پیشین فاقد چنین ظرفیت‌هایی برای ایجاد رقابت سیاسی درون گروه‌های وفادار به قانون اساسی بود؟ چه‌بسا نظام‌های پارلمانی به‌همان میزان که از خطر پوپولیزم/توده‌گرایی دورترند، هم‌هنگام توانایی کم‌تری هم برای نمایش انتخابات در قیاس با نظام‌های ریاستی داشته باشند. به‌هرحال شما ببینید که اوج فرازهای نجات‌بخش جمهوری اسلامی همیشه و همیشه در بزنگاه‌های انتخابات ریاست‌جمهوری بوده است که تا کنون دست‌کم دوبار این سلسله‌ی جلیله را (هر بار برای هشت سال) بیمه کرده است. اما نظام پارلمانی هم صد البته استعداد خودش را برای ایجاد ساز و کاری از رقابت دموکراتیک دارد و شاه می‌توانست از این قابلیت برای انتخابات دو مجلس ایران (سنا و شورای ملی) به‌موقع استفاده کند و به‌تبع با ساز و کار مردم‌سالارانه‌تری نخست‌وزیر برگزیده شود و اقبال مردمی به دو نهاد قانونگذاری و اجرایی افزون گردد.
۳
کدامیک از ما در روز راه‌پیمایی باشکوه بیست و پنجم خرداد حتی فکر چنین روزهایی را می‌کرد؟ که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای زبردستانه تمامی آن ناخرسندی همگانی و خروش ملی را با سرانگشتان فلج اما هنرمند خود چنین به ساحل امن «تشکر از دیکتاتور» برساند، که نفرتی را که احمدی‌نژاد بر سر او آوار کرده بود دوباره به خود محمود بازگرداند و خطای برکشیدن او را تا حد بسیار چشمگیری در ذهنیت مردم جبران کند و (به‌عنوان آخرین اپیزود) رهبران مخالف را هم با جابه‌جایی زمین سیاست (صحنه‌آرایی آبرومند به‌جای «صحنه‌آرایی خطرناک») از وزن و تاثیر سیاسی به‌کل بیندازد. چندمین جشن پیوند دولت و ملت پس از انتخابات ۹۲ است؟ شاید حتی در آینده حساب‌ش از دست‌مان در برود. تنها نگرانی این است که در این شادخواری مشترک، جمهوری اسلامی به‌مراتب شادمان‌تر از ملت ایران است. پول‌های بلوکه‌شده پس از «انفجار نور» ذره ذره دارد به جیب بنگاه روحانیت و سپاه سرازیر می‌شود، تحریم‌ها ضعیف یا لغو خواهد شد و شرکت‌های اروپایی برای سرمایه‌گذاری دوباره در نوبت می‌ایستند و به هم تنه می‌زنند. این میان آیا کسی می‌پرسد اینهمه ثروتی که از قبل فروش نسبتاً خوب نفت و تجارت و خرج پول‌های آزادشده به جیب حکومت واریز می‌شود تا چه میزان برای آبادانی ایران و پیشبرد منافع ملی هزینه خواهد شد؟ اقتصاد حکومتی و رانت‌خوار ما تغییری کرده است؟ دیدگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی دچار دگرگونی بنیادین شده است؟ حاتم‌بخشی به لبنان و فلسطین و سوریه متوقف شده است؟ دخالت احمقانه (و نه از سر تشخیص درست منافع ملت) و آتش‌افروزی و شرارت در خاورمیانه دیگر ادامه نخواهد یافت؟ بی‌جهت نیست که فرمانده‌ی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از نخستین کسانی است که برای این توافق به رهبر و ملت شادباش می‌گوید. سرداران سپاه باید هم خرسند باشند چرا که سهم این مافیای عظیم الشان از آینده‌ی چنین توافقی در محاسبات خداوند هم نمی‌گنجد. این فراز نوشتار با این سخنان نمی‌خواهد درباره‌ی چند و چون توافق هسته‌ای داوری کند، بلکه صرفاً از ژرفا و معنای جشن‌های خیابانی پرسش می‌کند.
۴
من آشکارا می‌پذیرم که تاکید بسیاری از ما بر ضجه‌های مادر ستار بهشتی برای پایین کشیدن جمهوری مقدس است. همه در پافشاری بر حقوق بشر در نقطه‌ای خاص از جهان دارای اغراض مشخص و اهداف سیاسی ویژه‌ی خودشانند. به‌بیانی دیگر، حقوق بشر خواه ناخواه و همواره دستاویزی برای پیشبرد مقاصد سیاسی بوده است (و اعتراض قبیله‌ی حاکم ازین‌جهت درست است). اما این نیت سوء (بر فرض صحت)‌ چیزی از واقعیت سیاسی موجود کم نمی‌کند. آن واقعیت چیست؟ عرض می‌کنم! مسئله اصلاً و به‌هیچ‌رو این نیست که در جمهوری اسلامی حقوق بشر نقض می‌شود (چرا که در بسیاری کشورهای دموکراتیک و مدرن هم این اتفاق می‌افتد). مسئله بر سر این است که نقض حقوق بشر در ایران به‌گونه‌ای کاملاً روشمند و ایدئولوژیک و ساختاری و بسیار گسترده روی می‌دهد. با این حجم از کشتار و سرکوب و ترور و زندان و خفقان، خیلی بی‌شرمی نیاز است که کسانی (از مخالفان هر دو رژیم) هنوز هم (به‌خاطر احساس خطر از بازگشت سلطنت) به جنایت‌های زمان شاه استناد کنند. امیدوارم محل نزاع را روشن کرده باشم!
۵
دموکراسی چیست؟ احساس دموکراسی و نه هیچ چیزی بیش‌تر. هنر جمهوری اسلامی این است که به مردم و به‌ویژه طبقه‌ی متوسط (هر گاه مصلحت بقای نظام اقتضاء کند) احساس دخالت در سرنوشت خود را می‌دهد. آنچه اهمیت دارد عیار واقعیت و میزان درستی چنین احساسی نیست که مردم در فرازهای حساس رژيم به‌راستی تا چه حد توانسته‌اند سرنوشت خود را رقم بزنند. مهم همین است که رژیم عزیزمان هر وقت لازم شد این احساس را به مردم چیره‌دستانه ارزانی می‌کند و از برکات آن هم تا جایی که بتواند و توفیقات الاهی میسر سازد، بهره‌ی وافر می‌برد. بزرگ‌ترین اشتباه و شکست شاه همین بود که در بخشیدن چنین احساسی به ملت ایران ناکام ماند. شاه نتوانست (یا در زمان مناسب نخواست) به مردم چنین بباوراند که هر از گاهی و حتی به‌نحو دست‌دوم و با نظارت و گزینش مرحله‌ی اول داناتران و اغلب با مهندسی پیچیده (چنانکه جز در انتخابات هشتاد و هشت رویه‌ی همیشگی اصحاب پانزده خرداد بوده) تا حدی در سرنوشت خود تاثیر داشته‌اند. شاید مسئله این است که ملایان حاکم به روحیات ما و مکانیزم دوره‌های افسردگی و شیدایی مردمان ایران‌زمین بسی بیش از شاه شناخت دارند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

تا شاه کفن نشود / این وطن، وطن نشود

ما هم به ایران بازگردیم، ایران دیگر به ما باز نمی‌گردد. چرا که از نیستی «ایران» بود که آن خاک را رها کردیم و بس بسیارند کسانی که در آن سرزمین زندگی می‌کنند وانگهی میهن را ترک گفته‌اند. ایران از ما رخت بربسته است. ما ایران را نمی‌یابیم و این ناکامی می‌کاهدمان. «ایران» دهه‌ها پیش نیست شد و تا خبر سپسین هستی نخواهد پذیرفت. پذیرش واقعیت این دوره‌ی برزخین و این تعلیق، همه‌ی ما را به روح‌های سرگردان مانند کرده است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سراب

خانواده‌ی ایرانی («بزرگ‌تر» با هر نام/عنوانی) هرگز تغییرپذیر نیست و امید به مدرن‌شدن‌شان (اگر «مدرن شدن» در ساحت فرهنگی این خطه از شدت استحاله/امکان‌ناپذیری از اساس معنایی داشته باشد) آرزویی پوچ است و نتیجه‌ای اغلب مصیبت‌بار دارد. خانواده‌ی ایرانی حتی تصوری هم از رابطه‌ی دوسویه و پیوند احترام‌آمیز (پاسداشت فردیت) ندارد. تنها باید دورادور و با حفظ حداکثر مرزهای ممکن و بی‌خبری‌ بیشینه‌ی‌شان از زندگی شخصی‌ات با آنان ارتباط داشت و بس!

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

یاد امام، کلام امام

«توافق لوزان را خدا امضا کرد.»
امام خمینی

پس‌نوشت:
در کل، جمله‌های خمینی بهترین نمونه از «الهیات سیاسی» در تاریخ معاصر ماست و در هر مناسبتی می‌توان بازآفرینی‌اش کرد.

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان

 فريادخواهی - لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...‎

اين‌بار که پدرم اشتباه بود...!

ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...
::::

فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از 5 ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند...
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم...
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.
...
می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.
::::

و نافشرده:
 (می‌دانم درد و دردنامه مفصّل است و، وقتِ شما عزيزان ارزشمند؛ امّا لطف کنيد و بخوانيد. هم‌چُنين به‌دليلِ ضيقِ وقت، عملاً نتوانستم برایِ يکايکِ شما، جدا-جدا نامه بنويسم. خواهيد بخشود.)

دوستان، بزرگواران، و نازنينان!
منِ خاکستر و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام در چنگالِ هيولايی مهيب و خوفناک گرفتار آمده‌ايم. اگر ياریِ شما نباشد، جز مرگِ ذرّه‌ذرّه و دردناک، سرنوشتی نداريم و نخواهيم داشت...
برخی از شما بزرگواران ممکن است مرا از دور يا نزديک، کم يا بيش، می‌شناخته باشيد يا بشناسيد. ممکن است گاه‌گداری، سطری بيتی چيزی ديده يا خوانده باشيد. اگر هرگز و کلّاً نديده و نخوانده‌ايد، خواهش می‌کنم لطف کنيد و به اين اوراق نيم‌نگاهی بيفکنيد.

 http://fardayerowshan.blogspot.com 
http://bahramskandari.blogspot.com/2010/04/blog-post.html 
http://borzinmehr.blogspot.com 
https://www.facebook.com/fardayerowshan 

همسرم، راضيه کيومرثی:
http://begooneidigar.blogspot.com 
https://www.facebook.com/rkiyumarsi

کسانی که مرا حتّی قدری و اندککی می‌شناسند، می‌دانند که نه‌تنها چيزی را ادّعا نمی‌کنم، بلکه کلاً و اصولاً درين وادی‌ها نيستم؛ نه از رویِ فی‌المثل فروتنیِ راست يا دروغ، و يا چيزی شبيهِ آن، بلکه واقعاً می‌فهمم و می‌دانم که جز همين که گه‌گاه چارکلمه‌ای بخوانم و احياناً سطرکی بنويسم، هيچ نبوده‌ام و نيستم... واقعيّت را که نمی‌توان تغيير داد يا انکار کرد. (اين‌که خواهيد ديد که در نامه‌یِ پيوست، که خطاب به هيولا نوشته‌ام، خود را به عناوينی چون شاعر و نويسنده وصف کرده‌ام، فقط و فقط از سرِ ناچاری بوده و بس.)
امّا، در يک‌چيز هيچ شک ندارم، و آن اين است که اگر دمِ پرِ آخوند (صل‌الله) می‌ماندم و اگر شانس نمی‌آوردم، قطعاً يا اينک سال‌ها بود که از مرحوميّت‌ام می‌گذشت و يا در گوشه‌ای از زندان‌هایِ مخوفِ اهريمن، آرزویِ مرگ می‌کردم...

گفتم «آرزویِ مرگ»...
و چه‌قدر عجيب است! باز به همان رسيده‌ام که ازآن گريخته‌ام: اهريمنِ دروغ و بدی؛ هيولایِ قدسیِ مرگ! و بازهم همچُنان آرزومند...!!
::::

پنجاه‌وچهار ساله‌ام.
از آذر 1389 تا امروز، چهارسال ‌وچهار ماه از پناهنده‌شدنِ ناچارانه‌ام به کميساريایِ پناهندگان (آنکارا) می‌گذرد. قبولیِ پناهندگی‌ام در 20 می 2011 صادر شده؛ همسرِ دردمند و دو فرزندِ زجرکشيده‌ام بعداً به من ملحق شده‌اند. (مهرِ 1390، همسرم پسرِ کوچک‌مان را که آن‌وقت هنوز 17 ساله هم نشده بود آورد و نتوانست برایِ آوردنِ فرزندِ ديگرمان برنگردد. برگشت و ارديبهشتِ 91 او را هم آورد؛ و اکنون اين‌جا در مرگ‌زيوی با من، شريکِ اجباری‌اند.)
گُمان نمی‌کنم به توضيحِ بيشتری نياز باشد. حتّی نيم‌نگاهی به نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ من کافی‌ست تا با شگفتی از خود بپرسيد: يعنی می‌توان پذيرفت و باور کرد که اين آدم را چهارسال و چهار ماه (يا گيريم سه‌سال) با سه بی‌پناهِ دردمندِ ديگر، آن‌جا سرگردان و آواره و بی‌سرنوشت نگه داشته‌اند؛ درحالی‌که انبوه‌انبوه (و چه‌بسيارانی از ايشان با کيس‌هایِ ساختگیِ سراپا دروغ) می‌آيند و در کوتاه‌ترين زمان، راهیِ کشورهایِ امنِ پناهنده‌پذير می‌شوند!؟
متأسّفانه بايد باور کنيد...
بی‌ترديد خواهيد پرسيد: مشکل چيست؟
ازآن‌جاکه حتّی برایِ نيم‌بار هم با من از «مشکل» حرفی نزده‌اند، هيچ به‌نظرم نمی‌رسد الّا يک‌چيز: مسلمينِ داخله‌یِ کميساريا می‌خواهند از منِ کافر و مرتدشده‌یِ اسلام‌ستيز، انتقام بگيرند؛ و همراهِ با من، خانواده‌یِ رنج‌ديده‌ام را نيز ذرّه‌ذرّه بميرانند...
شخصاً در اين موضوع هيچ شکّی ندارم؛ چراکه اگر مشکلی قانونی و قابلِ بيان و ناپوشيدنی در کار بود، اين‌ها با پدرجدِّ من هم رودبايستی ندارند!!

بارها بارها بارها بارها نامه نوشته، ايميل زده، و درخواستِ رسيدگی کرده‌ام؛ امّا...
می‌نجبيد آب از آب، آن‌سان که برگ از برگ، هيچ از هيچ...
::::

سير و بيزار از "حقوقِ بشر"ی که اين کميساريا خود را متولّی آن می‌داند و ما خونين‌جگرانِ زجرکشيده را از شمولِ آن بيرون می‌شمرد...
من و همسرم، 20 فوريه برایِ آخرين بار نامه نوشتيم و به لابه و استرحام، خواهانِ توجّه و رسيدگی شديم. اعلام کرديم چنانچه به وضع‌مان رسيدگی نشود، برایِ درخواستِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» که قطعاً بايد توسّطِ آن کميساريا انجام گيرد، جلوِ آن شکنجه‌گاه خواهيم نشست.
صدالبتّه، پاسخی دريافت نکرديم.
و اکنون، زمانِ مرگِ ما فرارسيده...

 دوستان! بزرگواران! عزيزان!
خواسته‌یِ ما دو دردمندِ خاکسترشده‌یِ بی‌فريادرس که ديگر تحمّلِ اين مرگِ تدريجیِ دردناک و موهن را نداريم، چيزی جز يک «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» نيست. شايد اگر خود می‌توانستيم اين رهايی را ممکن سازيم (که يعنی خودکشی)، مزاحمِ حضرتِ هيولا نمی‌شديم. امّا همه‌یِ ما خوب می‌دانيم که حتّی با پول‌هایِ کلان نيز نمی‌توان ابزارِ مناسبی يافت که مرگی بدونِ درد و مطمئن را امکان دهد.
و اصلاً چرا بايد ما، بی‌آن‌که خودِ ما هيچ جنايتی با ما کرده باشد، خودِ خود را بکشيم؟
می‌خواهيم لااقل شماری از وجدان‌هایِ بيدارِ جهان اطّلاع يابند و بدانند برایِ چه می‌ميريم. می‌خواهيم اثبات کنيم که هر انسانی که از سویِ نهاد، سازمان، و يا هر جايگاهِ رسمیِ بی‌افسار (که هيچ سازوکاری برایِ جلوگيری از شرارتِ آن تعبيه نشده باشد) موردِ ستم و شکنجه‌یِ غيرِ قابلِ تحمّل واقع شود، به‌حدّی که از زندگی بيزار، و آرزومندِ مرگ گشته باشد، حقِّ مسلّم و قطعیِ اوست که تقاضا کند تا همان هيولا، يک‌باره به زندگیِ مرگ‌ناک‌اش پايان دهد.

اين تعبير و تصوّر را هرگز به خود راه مدهيد که ما دو دردمندِ سير-از-جان، برایِ معامله تحصّن می‌کنيم. ديگر ما از اين شکنجه‌گرِ خبيثِ منفور، جز "مرگ" هيچ نمی‌خواهيم.
تنها نگرانیِ ما در لحظه‌یِ مرگ، سرنوشتِ دو فرزندمان خواهد بود. اميدواريم بعد از رهايیِ ما از شرِّ نکبتِ حقوقِ‌بشری اين درنده‌یِ منفور، پيدا شوند و باشند کشورها و وجدان‌هایِ انسانیِ بيدار و دلسوز و نوع‌دوست، که برایِ اين دو بی‌پناهِ آواره، چاره‌ای بينديشند. تصديقِ استعدادِ وافر، حسنِ اخلاق، و انسانيّت‌شان، محتاجِ نگاهِ دوّم نيست...
::::

دوستان! بزرگواران! نازنينان!
ازآن‌جا که کميساريایِ فناهندگان (که در شرارت و رذالت، از نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی هيچ کم نمی‌آورد) به انحاءِ گوناگون سعی خواهد نمود تا ما دو دردمند را از جلوِ بارگاه الهی‌گونه‌اش براند و دور سازد؛ و چه بسا بتواند پليس را وادارد که با ما برخوردِ غيرِمنصفانه نمايد (ما در اين‌همه مدّت، از مردم و دولتِ ترکيّه، هرگز ذرّه‌ای بدی و بدانصافی نديده‌ايم؛ امّا قدرتِ هيولاهایِ ظاهرالصّلاحِ قانون‌پشت را نمی‌توان دستِ‌کم گرفت!)، خواهش ما اين است:

اگر دوست داشتيد به رهايیِ ما از رنج و شکنجه کمک کنيد
برایِ جلوگيری از دورکردنِ ما از محلِّ کميساريا،
نخست و هرچه زودتر بهتر، عينِ نامه‌ای را که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم (پيوست)، به اين نشانی ايميل يا فکس کنيد، و آنچه خود می‌دانيد در «حمايت» از خواسته‌یِ اين دو دردمند، بر بالایِ نامه بيفزاييد...

Email Subject: Related to Mahdi Sohrabi’s case (385-10C04988)

turan@unhcr.org
fax number: 0090 312 441 1738
...
نامه‌یِ ما را (که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم و فايلِ وُرد آن به‌پيوست خدمت‌تان ارسال می‌شود) به هر زبانی که می‌دانيد ترجمه کنيد و با شرح و حمايت‌نوشتِ خود منتشر نماييد...
(اگر اين هيولا، بالاسر و ناظر و ازين قبيل داشته يا دارد و ما هرگز ازآن اطّلاع نيافته‌ايم و شما سولاخ‌اش را می‌شناسيد، به آن‌جاها هم فکس و ايميل بفرماييد. اگرچه ما در اين چندسال از وجودِ چُنين جايی باخبر نشده‌ايم و اطمينان داريم که وجود ندارد.)
به هرجايی که می‌دانيد می‌شناسيد و گُمان می‌بريد که با شنيدن فريادِ ما، به ما ياری خواهند رساند، بفرستيد... دولت، سازمان‌ها، نهادها، روزنامه‌ها، تلويزيون‌ها، و هر جایِ ممکن در کشورِ آزادی که هريک از شما بزرگواران درآن زندگی می‌کنيد...
هرجايی که می‌شناسيد و می‌يابيد...
به دوستان‌تان اطّلاع دهيد...
به هر شکلِ ممکن که خود می‌دانيد صدايی بلند و رسا برایِ ناله‌یِ ضعيف و فريادِ درگلومانده‌یِ ما له‌شدگانِ شويد...

می‌دانيم که همه‌یِ اين‌ها فضولی‌ست و خود بهتر می‌دانيد چه بايد کرد.
ما خدا نداريم، و چشم‌مان فقط به دست و قلم و صدایِ شماست، نازنينان!
هرگز اين تصوّر را به خود راه مدهيد که به «مرگ» دو انسان ياری می‌رسانيد... شما به رهايیِ ما کمک می‌کنيد. مرگ برایِ ما گواراترين شهدهاست، اکنون!

سپاس‌گزاريم.
و شاد و سربلند باشيد.
اظهارِ شرمندگیِ ما را بپذيريد.

ما، فردا، دوشنبه، 13 آوريل، ساعتِ 8 صبح (به‌وقتِ ترکيّه) يادداشتِ کوتاهِ خود مبنی بر اعلامِ حضورمان را به اتاقکِ ترجمانِ کميساريایِ فناهندگان خواهيم سپرد...

مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
 يک‌شنبه‌شب، 23 فروردين 1394؛ 12 آوريل 2015

***

به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
385-10C04988


چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد...

به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)...
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم... بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.

اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.

به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم...

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن...
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!


بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015

بازتاب در تریبون زمانه