۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۰, جمعه

دیدار شناسنامه‌ی انقلاب با اداره‌ی ثبت احوال

خمینی: اسلام را زنده کردید؟
هاشمی: نشد... علی نمی‌ذاره.
خمینی: خب به احمدم بگویید نصحیت‌ش کند!
هاشمی: اگه دیدم‌ِش باشه.
خمینی: یعنی چه؟ مگر با هم در ارتباط نیستید؟
هاشمی: چرا... این روزها ولی دیگه کم‌تر کسی از کسی خبری می‌گیره... حتی ما که مسوولانِ نظامِ مقدسِ اسلامی هستیم.
خمینی: از مستضعفانِ عالم چه خبر؟
هاشمی: دعاگو هستند.
خمینی: استکبارِ جهانی همچنان توطِئَه می‌کند؟
هاشمی: آره! خیال‌ِتون راحت... از اون‌ جهت تامینِ تامینیم.
خمینی: احوالاتِ خودت چگونه است؟
هاشمی: ملالی نیست جز دوریِ شما.
خمینی: هشتاد را رد کردی... همین روزها می‌آیی پیشِ خودم.
هاشمی: نه! اونجا که شما تشریف دارید خیلی گرمه... من هم طبع‌م با گرما نمی‌سازه.
خمینی: من را مسخره می‌کنی اکبر؟
هاشمی: همینجوری خواستم مزاحی کنم تا ازین حالِ روحی بیرون بیایید.
خمینی: آنجا که بودیم زیاد برای من «اگر» و «اما» می‌آوردی. خیلی خودمانی شده بودی... ولی اینجا که به حضورم می‌رسی فقط باید بگویی «چشم!»... امامِ اینجا فرق می‌کند. فهمیدی؟
هاشمی: اما شما امامِ اینجایید من که هنوز اکبرِ اونجام.
خمینی: هر وقت به دیدارِ من بیایی می‌شوی اکبرِ اینجا.
هاشمی: چشم!
خمینی: لکن اینگونه نباشد که با یَک روحِ مضاعف طرف باشید و غَفلت کنید.
هاشمی: چشم!
خمینی: وقتی آمدم اینجا نه مطهری را دیدم و نه خبری از بهشتی بود... معلوم نیست اینها کجا رفته‌اند.
هاشمی: شاید توو یه طبقه‌ی دیگه جاشون دادن که خنک‌تر از مالِ شُماس.
خمینی: فکرِ خودت باش که لطفِ خدای تبارک و تعالی شاملِ حال‌ت بشَد و هم‌طبقه‌ی من بشوی وگرنه که علی أیّ حال پایین‌تری.
هاشمی: چشم!
خمینی: سلمان رشدیِ مرتد هنوز زنده است؟
هاشمی: مگه اینجا ندیدیدش؟
خمینی: خیر! شاید او را هم برده‌اند جای دیگر.
هاشمی: تنها یه سال پس از رحلتِ جانگدازتون حکم رو اجرا کردیم.
خمینی: توسطِ چه کسی؟
هاشمی: همین محسنِ ما.
خمینی: درود بر روانِ پاکِ شهدا!
هاشمی: ولی محسنِ ما امرِ خدا و رسول و شما رو یه جا انجام داد و سالم هم برگشت.
خمینی: آفرین... تابستانِ اینجا خیلی گرم است اکبر! هر تابستان هم بیش از چهار هزار نفر می‌آیند و هر کدام یَک هیزم اضافه می‌کنند... دود از روح‌م بلند می‌شود.
هاشمی: خدا به‌خیر کنه! کاش من رو ببرن جای دیگه.
خمینی: تو آنجا دستِ راستِ من بودی... اینجا هم همین خواهی بود.
هاشمی: راستی! احمد رو اون حوالی ندیدید؟
خمینی: مگر پیشِ تو نیست؟
هاشمی: چرا... گفتم گاهی که کسالت پیدا می‌کنه شاید سری به شما بزنه.
خمینی: وای به حال‌ت اکبر!
هاشمی: نه! به‌جانِ خودم همین‌جاست... ریاستِ مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ نظام را بر عهده دارد. 
خمینی: رئیس‌جمهورِمان چطور است؟
هاشمی: پوووف... مگه شما نگفتید «همین آقای خامنه‌ای»؟ خب اینکه دودمانِ همه‌مون رو به باد داد.
خمینی: من گفتم؟ اکبر! من گفتم؟
هاشمی: حالا من گفتم شما گفتید دیگه... می‌خوام حتی اینجا هم رعایت کنم که خلاف‌ِش رو نشه.
خمینی: شنیده‌ام مردم می‌گویند «توو روحِ‌ت روح‌الله!»
هاشمی: این هم تقصیرِ علی است. اینقدر از شما مایه گذاشت که ضایع‌ِتون کرد...
خمینی: حالا قاصر است یا مقصر؟
هاشمی: گمون کنم اول مقصر بوده و الان دیگه قاصره.
خمینی: عجب! در هر دو صورت با[ی]د در پیشگاهِ ملت جواب بدَد.
هاشمی: خب نمی‌دد دیگه.
خمینی: خبرگان عزل‌ش کنند خب. دیگر بالاتر از حاصلِ عمرم نیست که... به مشکینی بگو قاطع عمل کند!
هاشمی: چشم!
خمینی: خراب کردی اکبر! خودت جمع‌ش کن وگرنه خودم برمی‌گردم همه‌ی‌تان را از دم برکنار می‌کنم.
هاشمی: چشم!
خمینی: راستی! اینجا هر طعامی که برایَ‌م می‌آورند چند دنده‌ی شکسته تویش است. منِ پیرمرد هم حواس ندارم و هر بار گاز می‌زنم. دندان‌های‌م خُرد شد.
هاشمی: چیزی نیست... دنده‌های بختیاره که صورتِ مثالی‌ش در غذای شما کمی سفت‌تر از نمونه‌ی زمینی‌شه. ما که راحت شکستیم‌ش.
خمینی: آنجا چه غلطی می‌کنید؟ گرچه قلباً راضی‌ام ولکن کمی هم به فکرِ پدرِ پیرتان باشید که اینجا باید حساب پس بدهد.
هاشمی: چشم!
خمینی: مثلاً اینجا هر اشربه‌ای پُر از خونِ بکارت است...
هاشمی: اون که دیگه فرمایشِ خودتون بود. حتماً حجمِ‌ش در اون دنیا بیش از مقدارِ شبِ اعدام در این دنیاست. 
خمینی: خلاصه اینجا خودم به‌اندازه‌ی کافی ابتلائات دارم. یَک مثلثِ شوم هم منعقد کرده‌اند و قصد دارند عرصه را بر من تنگ‌تر کنند.
هاشمی: چه کسانی؟
خمینی: شیخ عبدالکریم، سید حسین و سیدمحمدکاظم
هاشمی: کیا می‌شن؟
خمینی: حائریِ یزدی، بروجردی و شریعتمداری
هاشمی: دو تای اول که استادِ شُمان و سومی هم‌ترازِتون.
خمینی: بله! خب که چه؟ صبح‌ها به‌بهانه‌ی تبلیغ می‌فرستندم نجف و عصرها به‌بهانه‌ی تفریح می‌گویند برو نوفلوشاتو.
هاشمی: مگه اونجا هم نجف و حومه‌ی پاریس داره؟
خمینی: حتماً دارد که من دارم هر روز دوبار توی این گرما می‌روم و می‌آیم.
هاشمی: پس بالاخره فهمیدید چقدر جاتون گرمه!
خمینی: اکبر!
هاشمی: ببخشید! حالا اونجا وضعیت چطوریاس؟
خمینی: مردمِ نجف هَمَه مانندِ مجسمَه اند... پلک نمی‌زنند... حرف نمی‌زنند... فقط زُل می‌زنند به من.
هاشمی: اجنبی‌های فرانسوی چی؟
خمینی: آنجا همین سه نفر توطِئَه کرده‌اند و مُشتی خبرنگارِ قلابی می‌فرستند تا از من حسابی عکس و مصاحبَه بگیرند و بعد سُخره‌ی عام و خاص‌م کنند.
هاشمی: شاید کابوس دیدید.
خمینی: من اینجا خواب ندارم!
هاشمی: خب بعدش چی؟
خمینی: بعدَش هیچ... تا نزدیکِ امام‌شدن‌م می‌شود همه چیز به‌هم می‌ریزد.
هاشمی: یعنی چه اتفاقی می‌افته؟
خمینی: «دولتِ آن آدم، مجلسِ آن آدم، همه چیزِ آن آدم...»
هاشمی: ماشالا چقدرم توی اون سخنرانی پُر انرژی بودین.
خمینی: یادش به‌خیر!
هاشمی: آره! چه زود گذشت.
خمینی: ...
هاشمی: ...
خمینی: چه می‌گفتم؟... آها... بله... آن آدم مرا به ایران برمی‌گرداند و نخست‌وزیرم می‌کند.
هاشمی: عجب! خب شما چرا پذیرفتید؟
خمینی: امامِ اینجا با امامِ آنجا فرق دارد.
هاشمی: تا این حد؟
خمینی: ولکن پذیرفتم تا مصلحتِ اسلام تامین شود.
هاشمی: شد؟
خمینی: خیر! فدائیانِ اسلام هنوز تفاوتِ مرجعِ تقلید را با سرلشکر نمی‌دانند... هر دو را ترور می‌کنند.
هاشمی: خب هر دو نخست‌وزیرِ شاهَ‌ن دیگه.
خمینی: یعنی من و آن مردک رزم‌آرا یکی هستیم؟
هاشمی: والا چی بگم... حالا طوری‌تون که نشد؟
خمینی: چرا... سرم به‌خاطرِ اسلام شکست.
هاشمی: شکست؟ منظورِتون اینه که سوراخ شد؟
خمینی: تیر خورد به عمامه‌ام... تعادل‌م را از دست دادم و خوردم زمین. از همه بدتر اینکه بستری شدم در بیمارستانِ پهلوی و آن ملعون آمد عیادت‌م و عکسِ دیدارش تیترِ روزنامه‌ها شد.
هاشمی: نباید می‌پذیرفتین.
خمینی: اینها برای من یَک ضایعَه بود که باید جبران بشَد.
هاشمی: إن شاء الله
خمینی: البته رابطه‌ی دولتِ خدمتگزار با ساواک بسیار پُر برکت است.
هاشمی: بایدم باشه... خودتون اینجا بهترِشو داشتین.
خمینی: هنوز اسلام را اجرا نکرده بودم که صدای نوکرانِ غرب بلند شد و دولتِ مرا به بی‌کفایتی متهم کردند.
هاشمی: شما همیشه مظلوم بودین.
خمینی: آن ملکه‌ی ضعیفه گفت که دولتِ من یادآورِ دورانِ قاجار است.
هاشمی: چه کاری دستِ خودتون دادین!
خمینی: علمای أعلام هم پشتِ اسلام را خالی کردند. هَمَگی در جهادِ نفس مغلوبند و گرفتارِ حجابِ اکبر.
هاشمی: به‌قولِ خودتون مقدس‌نمایانِ متحجرن دیگه.
خمینی: بله! همین... فی الحال تنها حامیِ دولتِ پدرِ پیرت روشنفکران‌اند.
هاشمی: اتفاقاً از دولتِ سازندگی هم خیلی استقبال کردن.
خمینی: دولتِ چه؟
هاشمی: همممم! سازندگی.
خمینی: این قرتی‌بازی‌ها چیست از خودت درمی‌آوری؟
هاشمی: خب اسم انتخاب کردم دیگه.
خمینی: غلط کردی! ما یَک دولت بیش‌تر نداریم و آن هم دولتِ انقلابی است.
هاشمی: یعنی مثه دولتِ شما؟
خمینی: اکبر!
هاشمی: ببخشید!
خمینی: از اول اشتباه بود.
هاشمی: آره! من‌م دارم همینو می‌گم... نباید قبول می‌کردین.
خمینی: منظورم آمدن‌م به اینجاست... از اول اشتباه بود.
هاشمی: اون رو که نمی‌شد کاری‌ش کرد.
خمینی: می‌شد... اگر دکترِ حاذق بالای سرم می‌آوردید الان به‌جای اینکه نخست‌وزیرِ مجروحِ آن آدم باشم برای خودم امامِ امت بودم.
هاشمی: مطمئنید کابوس نبوده؟
خمینی: کابوس شماها هستید که مملکت را دستِ‌تان دادم و دارید از دست می‌دهیدش.
هاشمی: حالا شما دولتِ‌تونو پس از بهبودی حفظ کنید که خودش در اون دنیا غنیمته.
خمینی: یَکبارِ دیگر پدرِ پیرت را ریشخند کنی به‌خاطرِ مصلحتِ اسلام کنار می‌گذارم‌ت.
هاشمی: چشم!
خمینی: والله تا به‌حال نترسیده‌ام.
هاشمی: الان چرا اینو فرمودید؟
خمینی: فی‌البداهه بود... یادِ منبرهای‌م در دهه‌ی چهل افتادم... کاش اینجا هم مثلِ آنجا می‌شد.
هاشمی: به حول و قوه‌ی الهی و با حمایتِ ملتِ بزرگِ ایران همونجور می‌شه.
خمینی: افسرده شدم اکبر! همگی بیائید اینجا تا یَک «حکومتِ اسلامی» درست کنیم.
هاشمی: آنجا که فرمودید «جمهوریِ اسلامی»؟
خمینی: آن برای آنجا بود... این برای اینجاست.
هاشمی: پس دولتِ خودتون چی؟
خمینی: شما هَمَه بیائید پیشِ پدرِ پیرِتان... با تاییداتِ الهی آن جرثومه‌ی فَساد را در اینجا هم بیرون می‌کنیم و به‌مجردِ اینکه پیروزی حاصل شد، این‌بار جوری انقلابی عمل خواهیم کرد که مو لای درزِ اسلامِ عزیز نرود.
هاشمی: یعنی چجوری؟
خمینی: صد در صد قاطع عمل خواهیم کرد.
هاشمی: ولی حیفه‌ها... همین دولتی که دستِ شماست الان یه فرصته.
خمینی: اکبر!
هاشمی: ببخشید!
خمینی: موسویِ نخست‌وزیر را هم بیاورید می‌خواهم باز نخست‌وزیرش کنم.
هاشمی: اون که نافِ‌ش رو با نخست‌وزیری بریدن انگار. یه بارم داشت رئیس‌جمهور می‌شد که این علی نذاشت.
خمینی: مطلب چیست؟
هاشمی: دفعه‌ی بعد که مفصل خدمت‌ِتون رسیدم عرض می‌کنم. الان انگار عفت داره صدام می‌زنه باید برگردم.
خمینی: پس نخست‌وزیرم را بیاورید که باز اینجا هم نخست‌وزیر بشَد.
هاشمی: شما اول برای نخست‌وزیریِ خودتون یه فکری کنید.
خمینی: ...
هاشمی: ببخشید!
خمینی: اینجا هیچ چیزش به‌قاعده و روی حساب نیست. صبح نجف هستم، ظهر کابینه را در حضورِ آن آدم تشکیل می‌دهم و عصر می‌روم نوفلوشاتو... تا می‌خواهد طاغوت سرنگون شود باز خطا می‌کنم و نخست‌وزیری را می‌پذیرم... دوباره ترور می‌شوم و باز تیترِ روزنامه‌ها... مبتلا به سَکَراتِ آخرالزمان شده‌ام.
هاشمی: به‌جانِ خودم کابوسه.
خمینی: اسلام کابوس ندارد.
هاشمی: چشم!
خمینی: منتظرم پس!
هاشمی: از شما چه پنهون خودم شاید باز دولت‌مند بشم اگه علی مانع‌تراشی نکنه.
خمینی: دیر شده است دیگر... شما دو نفر را برای مصلحتِ اسلام و مسلمین کنار گذاشتم.
هاشمی: بالاخره نفهمیدم شما نخست‌وزیرید یا رهبرِ انقلاب؟
خمینی: اینجا مچل‌م کرده‌اند اما برای تو همان امام هستم.
هاشمی: پس یعنی جمع کنیم و بیاییم خدمتِ شما؟
خمینی: بله! مسخره کرده‌اید خودتان را. اینجا من دست‌تنهام با یَک مثلثِ نحس، آن آدم، کابینه، درس‌های نجف، مصاحبه‌های پاریس و ریشخندِ هَمَه. آمدم اینجا مصطفای‌مان را هم ندیدم.
هاشمی: اون بنده‌ی خدا که حتماً در طبقاتِ بالاتره.
خمینی: مزاح بس است!
هاشمی: چشم!
خمینی: با علی و احمد و دیگران همگی بیائید پیشِ خودم... بلکه مسیرِ تاریخ را در اینجا هم با وحدتِ کَلَمَه عوض کنیم.
هاشمی: چشم!
خمینی: با دلی آرام، قلبی مطمئن، روحی شاد و ضمیری امّیدوار تو را ترک می‌کنم.
هاشمی: چشم!
خمینی: والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

"Chaos reigns"

تجربه‌ی شخصیِ من چنین می‌گوید که دیدنِ بیش از اندازه‌ی رازِ بقا/حیاتِ وحش/طبیعتِ منهای انسان (به‌ویژه با قدرتِ شبکه‌ی «نشنال جئوگرافی») بدجور می‌تواند پوچیِ زندگی را افزایش دهد. یک حسِ بسیار نیرومند و منفی؛ انگار اسفنجی به پهنای جهان را بخواهند در دهانِ‌تان فرو کنند و از شما بخواهند که آن را گاز بزنید. درست همچین چیزی است.

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

چون ما شوی بدانی!

آنچه در پی می‌آید به-ذهن-آمده‌های من در روندِ گپ و گفتی نوروزی (همراهِ دو نیمه‌اله و یک الهه‌ی کامل) با مصطفی ملکیان (پس از دو سال و نیم دوری) است که همگی همچنان برای‌م پرسش یا نهادِ درنگ است. به‌طبع پاسخ‌های او، تردیدافکنی‌ها و سنجشگری‌های‌ش نسبت به خرده‌گیری‌های من، میانِ خط‌ها، در پانوشتِ پایانی یا در چگونگیِ روایت جا داده شده است. (1) می‌پذیرم که طرحِ ذهنی‌ام (در پاره‌ای سویه‌ها) مبهم، نامدلّل و گاه تناقض‌نُمایانه است. اما در کل، بایسته و پسندیده دانستم که تقریری نوشتاری و کمابیش پرداخته‌تر از آنرا اینجا چاپ کنم. این گفتگو از دیدِ شخصی بسیار کانونی و بااهمیت است. دستِ‌کم ازین‌جهت که برای خودم روشن کرد که یک آدمِ بدبینِ خودخواهِ نامعنوی‌ام. این خود-سنجشگری را نه به زبانِ طنز بخوانید و نه ریشخند؛ بلکه آنرا یک حکمِ جدی، واقعی و توصیفی بدانید:

I
جمال و جلال در خودِ زندگی نیز دیده می‌شود. آن کنجکاوی، کشش و حالتِ دوگانه‌ی ترس/اشتیاق که آدمی‌زاد نسبت به دره‌ای دارد که از فرازِ کوه به آن نظر می‌کند (و برای ایمان مثال آورده شده) درست حالی ست که همه‌ی ما نسبت به زندگی داریم. شاید برای همین، بیش‌ترِ آنانکه خودکشیِ کامیابی داشته‌اند، نشانه‌هایی از تمنای بازگشت به زندگی در واپسین لحظه‌های‌شان می‌توان یافت؛ چنگ‌زدن به طناب، خراشیدنِ زمین و ... . آیا نفسِ رویکردِ ما به زندگی گونه‌ای حالِ ایمانی یا دین‌خویانه نیست؟ دستِ‌کم آیا جنسِ زندگی و امرِ قدسی به یکدیگر همانند نیست؟ آیا هر دو ویژگی‌هایی ندارند که به‌نحوی شگفت‌آور دیگری را به ذهن می‌آورند؟ هر دو مهابت/بزرگی دارند، جاذبه/دافعه دارند و ما را دمادم در برزخی مه‌آلود از امید و ناامیدی نگه می‌دارند. (2)
II
آیا آنجایی که ما برای زندگی یک جوهر/وجود/تشخص می‌سازیم و نام‌هایی چون سرنوشت یا تقدیر را برای آن به‌کار می‌بریم و در نهایت می‌گوییم «روزگار با من بد تا کرد!» (در حالی که زندگی به‌خودی‌خود هیچ وصفِ انسانی مانندِ کُنش/رفتار/کردار ندارد تا بخواهد با کسی معامله‌ی خوب یا بد کند) گونه‌ای جایگزینی رخ نداده است؟ گویا در چنین موقعیت‌هایی تنها سوژه‌ی ایمان از خدا به زندگی تغییرِ مسیر داده است.
III
بر اساسِ آنچه خودتان بازگو کردید (هیچ وضعیتِ خوشایندی نیست مگر آنکه آدمی می‌تواند آنرا به دردناک‌ترین لحظه‌ی خود بدل کند و هیچ وضعیتِ دردآوری هم نیست مگر آنکه آدمی توانایی دارد آنرا به خوشایندترین لحظه‌ی خود تبدیل کند و نتیجه گرفتید که امرِ بالقوه دردآور ممکن است برای فردی لذت‌زا باشد و امرِ بالقوه لذت‌آور می‌تواند برای یک فردِ خاص دردناک باشد و در واقع، درد و رنج امری یکسره نسبی/فردی/درونی/سوبژکتیو است) به‌نظر می‌رسد که هر چه از اختیار و اراده‌ی بشر بیش‌تر دور شویم و به «ضرورت» (حتی در فلسفی‌ترین معنای آن) باورمندتر گردیم خواه‌ناخواه به رویکردی ایمانی/دینی نسبت به جهان آغوش گشوده‌ایم. ازین‌جهت، گمان می‌کنم در همه‌ی جبرگرایان (فارغ از اینکه کفه‌ی دلیل‌های فلسفی به‌جانبِ جبر سنگین‌تر است یا اختیار) می‌توان رگه‌هایی از ایمان یافت؛ حالی درونی که آدمی خود را مقهور/محکوم/زیرِ سلطه‌ی نیروهایی بیرون از اراده‌ی خودش می‌بیند و نسبت به «اراده‌ای برتر» سرِ تسلیم فرو می‌آورد. ازین‌جهت چه‌بسا عیارِ الحاد پیوندِ معناداری با باور به اراده و اختیارِ فردِ انسانی داشته باشد. اوجِ این باور به «قدرتِ انسان در دگرگون‌کردنِ موقعیتِ خود» (یا همان پافشاری بر معادله‌ی «خواستن توانستن است») در سخنِ سارتر جلوه کرده است؛ کور هم اگر بخواهد بینا می‌شود.
IV
گمان کنم کسانی که نسبت به وضعِ امورِ جهان حساسیتِ مثبت یا منفی دارند (که این حس می‌تواند پشتوانه‌ی نظری/تئوریک هم داشته باشد و یک سازه‌ی متافیزیکی آنرا پشتیبانی کند) هر دو از کشتزارِ ایمان برخاسته‌اند. انسان‌های خوش‌بین (Optimist) و افرادِ بدبین (Pessimist) هر دو دچارِ احساس‌گرایی (یکی سلبی و دیگری ایجابی)اند. شگفت آنکه در هر دو هم (شاید نه با دلیلِ منطقی اما) به استقرای ناقص می‌توان باورِ ژرف به سرنوشت/تقدیر/ضرورت را دید؛ یکی ایمان دارد که همه چیز آرام است و چقدر او و همه‌ی جهانیان خوش‌بختند و دیگری هم ایمان دارد که ساز و کارِ جهان پُرآشوب است و او همراه با دیگر مردمانِ زمین در بدبختی دست و پا می‌زنند. ولی در واقعیتِ سکولارِ جهان هیچ چیز یکسره نور یا ظلمت نیست و هر رویدادی دارای طیفی از روشنایی تا تاریکی است. از این‌رو، گمان‌م بر آن است که انسان‌های خنثی/بی‌تفاوت/سرد (Neutral) ناب‌ترین و راست‌گوترینِ کافرکیشان‌اند. این بی‌حسی نیز به‌طبع پشتوانه‌ی اندیشگی دارد؛ اراده‌ی بشر تا جایی که می‌تواند کارگر/اثرگذار است، از آنجا به بعد دیگر نه جای رواقی‌گری ست نه کلبی‌مسلکی؛ باید نادیده‌اش گرفت و بی‌خیال از کنارش گذشت. روشن بگویم؛ اگر کسی توانست از کنارِ فاجعه‌های طبیعی و انسانی بگذرد، سرش را بالا بگیرد و بدونِ لرزشِ تن و زبان بگوید «بیش از این نمی‌شد کاری کرد» آنگاه من او را یگانه ملحدِ جهان می‌نامم.
V
من (از جهتِ نظری می‌گویم و ضمانت نمی‌کنم که در مقامِ عمل مو به مو چنین مشی کنم) وارونه‌ی شما به نابینای کنارِ خیابان یاری نمی‌رسانم و او را به آن سوی خیابان نمی‌برم. چرا که نخست باور دارم اینگونه رفتار با آن نابینا تنها دست کشیدن بر سرِ احساس‌های شخصیِ ماست که «آری! تو انسان‌دوست، مهربان و شریف هستی» و ازین‌جهت، خود گونه‌ای خودخواهی و خودنوازشگری است و دوم اینکه با دیدنِ آن نابینا، چنان دچارِ حسِ غم، ناراحتی، دلزدگی از خودم و جهان و دیگران می‌شوم که هر چه زودتر آن موقعیتِ نابینا-حضور را ترک می‌کنم و از آن فضا می‌گریزم. چرا؟ چون بدبینیِ من چنان بدخیم است که در اینچنین شرایطی پرسش‌های هولناکی در برابرم قرار می‌دهد؛ پس از آنکه او را به آن‌سوی خیابان بُردی چه؟ آیا وظیفه‌ی تو تنها گذراندنِ او از عرضِ جاده بود؟ یا چیزی بیش‌تر؟ از اساس وظیفه‌ی تو نسبت به آن نابینا چیست؟ (3)
VI
شما نادیده‌گرفتنِ نابینای نیازمند به گذر از خیابان را برابر با ردِ انسان‌دوستی دانستید. اما گمان کنم مساله این نیست که منِ بدبین، به ایثار/فداکاری/ازخودگذشتگی باور ندارم. مساله آن است که به چنان معنای برین/متعالی/ناب از نوع‌دوستی (Altruism) باورمندم که در واقعیت هیچ سهمی از آن نخواهم داشت. ازین‌جا به سنجه‌ی دیگری برای بازشناسیِ تیزبینانه‌ی ایمان از الحاد می‌رسیم؛ آنانکه به یک آرمانِ دست‌نایافتنی/ایده‌آلِ برین/خواستِ والا گرایش دارند، در پستوی ذهن و روانِ خود ایمان به خدا را بازآفرینی و ته‌نشین کرده‌اند. آرمان‌گرایانِ ناب، منفعل‌ترین کسانِ جامعه‌اند. آنان همه چیز را به‌حالِ خود رها می‌کنند، چرا که باورِ بنیادین دارند به اینکه بهبودبخشیدن به وضعِ جهان در مقیاسِ ریز/کوچک/جزیی هیچ دردی را دوا نمی‌کند. آنها به ریزه‌کاری‌های اندک‌شُمار اعتنایی ندارند (و حتی آنرا با خوارداشت می‌نگرند) و در رادیکال‌ترین معنای ممکن، کلی‌نگر و کل‌نگرند. به‌فرجام، باید یادآور شد که «آرمانشهر» در گوهر و بنیادِ خود چندان فرقی با «شهرِ خدا» ندارد.
VII
راهِ حلِ رواقی (4) برای دست‌یافتنِ به وضعِ معنوی نسبت به ناخوشایندها و ناملایماتِ زندگی، انگیزه/رانه/سائق/سبب را برای پژوهش/کاوشگری/بوالفضولی/ستیهندگی در کارِ جهان و انسان از آدمی می‌گیرد. کسی که با دگرگون‌شدن از پیِ یک خودکشیِ نافرجام، پدرِ متعصب و مستبدِ خود را دیگر آزارنده نمی‌یابد، چه چیزی می‌تواند او را برای زدودنِ تعصب و استبداد در پهنه‌ی جامعه برانگیزد؟ به‌ویژه اگر دست به تعمیم/همگان‌سازیِ نادرستی بزند؛ «دیگران هم چون من‌اند یا باید چون من چنان درونِ خود را زیر و رو کنند که هیچ انسانِ نادان و نارواداری نتواند آنان را آزرده سازد». اما گمانِ من بر این است که نفرت و عشق دو انگیزه‌ی بزرگ در پژوهیدنِ میراثِ بشر (از جمله دین و سنتِ معنوی) بوده است. چنانکه خودِ ملکیان از زبانِ یکی از معنویانِ جهان روزی برای‌م بازگو کرد که «پیشرفتِ تمدنِ بشری بیش‌تر مدیونِ رذیلت‌های آدمی بوده تا فضیلت‌های او؛ وصف‌هایی چون خودخواهی، حسادت، رقابت، دشمنی، شهرت و جلوه‌گری، بنیادی‌ترین انگیزه‌های کشف و شناختِ خود، دیگری و طبیعت بوده است و اینکه اگر همه‌ی مردمِ جهان می‌خواستند مانندِ گاندی، دالایی‌لاما یا بهجت باشند، دیگر هیچ‌یک از نمادهای دنیای نو پدید نمی‌آمد». خب! بر همین اساس، مجموعه‌ی آثارِ کسروی فرآورده‌ی نفرتِ او از اسلام یا دستِ‌کم تشیع بوده است. این نفرت/عشق رانه‌ی ارزشمندی برای پژوهش درباره‌ی امرِ منفور/معشوق است و در روندِ این کاویدن‌ها، هم آن حسِ بد/خوب به تعادل می‌گراید و هم موضوعِ کاوش بهتر و ژرف‌تر برای پژوهنده شناخته/فهم می‌شود. (5) اندک‌شُمارند آنانکه از تعصب و جمود درد نکشند و هم‌هنگام به نادرستی و زیانِ آن باور داشته باشند و در نهایت نیز با آن به ستیز برخیزند. باور دارم که بسیاری از روشنگرانِ تاریخ، نخستین انگیزه‌ی خود برای زدودنِ سیطره‌ی دین یا هر گونه جزم‌گرایی را از زخم‌های شخصی اندوخته بوده‌اند. در واقع، درد کشیدنِ آنها از امرِ بالقوه دردآور سبب شد تا برای از بین بردنِ آن دست به کار شوند.

پانوشت‌ها:
(1) کسی گلایه نکند چرا ملکیان در پانوشت آمده است و خودم در متن. نخست آنکه اینجا سرای من است نه او. دوم آنکه صرفِ بودنِ مطلبی در متن آنرا ارزشمند نمی‌کند و صرفِ آوردنِ چیزی در پانوشت نیز از ارزشِ آن نمی‌کاهد. اگر می‌پسندید چنین بپندارید که اینجا پانوشت از متن مهم‌تر است. اما پیشنهادِ من آن است که اگر از اساس حوصله‌ی خواندنِ چنین نوشتارهای بلندِ خسته‌کننده‌ای را دارید، متن و پاورقی هر دو را با یکدیگر بخوانید.
(2) ملکیان سخنِ مرا پذیرفتنی نمی‌دانست. از دیدِ او، این حالتِ ما نسبت به زندگی بستگی به خودمان دارد و امری نسبی/شخصی است و هیچ پیوندی نیز با داستانِ الحاد/ایمان ندارد. نمونه‌ای که آورد مرتضی کیوان بود در واپسین لحظاتِ زندگی پیش از اعدام. ملکیان بسیار با ستایش و احترام از او یاد می‌کرد و می‌گفت روحِ بزرگی داشته است. اینکه به کسی بگویند پانزده دقیقه‌ی دیگر اعدام می‌شوی و در این فرصت کاغذ و قلمی در اختیارش بگذارند که آنچه می‌خواهد وصیت کند، و او متنی بسیار زیبا، فاخر و همراه با دقت در رعایتِ اصولِ نگارشی و سجاوندی بنویسد، نشان‌دهنده‌ی خودساختگی و فرازمندی/تسلط نسبت به زندگی است. از دیدِ ملکیان، اگر ما به‌جای مرتضی کیوان بودیم هراس از مرگ چنان در سرانگشتانِ‌مان لرزش می‌انداخت که تواناییِ نوشتنِ یک جمله‌ی درست و معنادار را نیز نداشتیم.
(3) ملکیان باور داشت که من سُرنا را از سرِ گشاد می‌نوازم... یعنی انگیزه را با انگیخته و نتیجه را با مقصود به یکدیگر آمیخته‌ام... کمک به آن نابینا اثری که دارد رضایتِ درونی ست ولی خودِ آن فعل هدفی جز این دارد. مثالِ نقض/نمونه‌ی تخریبگری که می‌آورد این بود که دستِ‌برقضا اگر هدفِ شما خودستایشگری باشد، هرگز انجامِ این کار در شما اثرِ خرسندکننده نخواهد داشت. زمانی خرسند می‌شوید که تنها و تنها به‌خاطرِ آن نابینا و خودِ آن کُنش بدان دست یازیده باشید. همچنین می‌گفت «ناچیزیِ نتیجه» ربطی به «درستیِ فعل» ندارد. اگر می‌توانی افزون بر گذراندنِ نابینا از خیابان، تن‌پوشی هم برایش بخری یا بیش‌تر از این، مجانی او را درمان کنی، آنها را هم باید انجام دهی. درباره‌ی ملاحظه‌ی دوم نیز خیلی صریح و روشن گفت «مجبور نیستی به آن نابینا کمک کنی... و صد البته مجبور نیستی آن موقعیت را با یک رفتارِ دیگردوستانه به حالی رضایتمند و معنوی برای خودت بدل کنی». کلام‌ش رنگی از «آنچه شرطِ بلاغ بود با تو گفتم. دیگر خود دانی» داشت و برای من نشانه‌ای بود از اینکه ملکیان چقدر در دلبستگی به ایده‌های اخلاقی – معنویِ خودش و پاسداری از حریمِ آنها (افزون بر دقتِ منطقی) جدی و بی‌پرده است. گرچه در فرجامین فرازهای گفتگو برای کاستن از جدیت یا سنگینیِ فضای بحث با لبخند گفت «نه من در یاری به آن نابینا آنقدرها جدی هستم و نه تو در نادیده‌گرفتنِ او آنچنان جدی هستی».
(4) تعبیرِ ملکیان از این راهِ حل: ما چندان اثری در ساز و کارِ پیرامونِ خود نداریم. اگر بتوانیم اثرگذار باشیم و چیزی را تغییر دهیم، تنها یک چرخ‌دنده‌ی بسیار کوچک و ریز از کلِ جهان را می‌توانیم دگرگون کنیم. پس باید به‌جای بیرون، درونِ خود را متحول کنیم.
(5) ملکیان اما اعتقاد داشت که حالتِ «هیچ چیز در جهانِ بیرون نمی‌تواند درونِ مرا آزرده و متلاطم کند» با ایده‌ی اصلاحگری و بایستگیِ دگرگون‌سازیِ ذهن و ضمیرِ مردمان هیچ ناسازگاری ندارد. در برابر، من نفهمیدم چطور آدم می‌تواند مانندِ حسینِ الهی قمشه‌ای یا کسانی چون او باشد که در دیدِشان هیچ ناخوشایندی، ناسازی، تضاد، دوگانگی و گسستی در جهانِ بیرون وجود ندارد و همچنان باور به ضرورتِ زدودنِ آنها داشته باشد. در دیدگاهِ ملکیان، انسانِ رواقی حتی تقدیرگرا و جبرانگار هم نیست. یعنی پیوندی ضروری میانِ «تمرکز بر تحولِ درون» و «بی‌باوری به تغییرِ بیرون» وجود ندارد. گرچه من این را از جهتِ منطقی کمابیش می‌فهمم، ولی باز هم درک نمی‌کنم چگونه ممکن است چیزی از دیدِ فرد ناخوشایند نباشد و او بخواهد آنرا تغییر دهد.

۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

نگهبان/همسایه‌ی هستی؟! من شهروندم و بس!

«مساله‌ی شر» کمابیش در کانونِ همه‌ی نظرورزی‌های فلسفی پیرامونِ انسان و جهان قرار دارد؛ درنگ در مفهوم و تاریخِ «قدرتِ سیاسی» هم می‌تواند از منظرِ مساله‌ی شر به‌گونه‌ی دیگری نگریسته شود. گمان می‌کنم در کنارِ تقسیم‌بندیِ شر به طبیعی و اخلاقی می‌توانستیم یک قِسم دیگر هم (با دو عنوان) بر داستان بیفزاییم؛ شرورِ الاهی با نگاه به آسمان/خدایان و شرورِ الاهیاتی با نگاه به زمین/انسان‌ها که البته به‌دقتِ سخت‌گیرانه، شرورِ الاهی در شرورِ اخلاقی و شرورِ طبیعی تزریق شده و شرورِ الاهیاتی هم زیرمجموعه‌ی شرورِ اخلاقی خواهند بود. یعنی هر دو طبقِ حصرِ استقراییِ رایج از مساله‌ی شر به‌حساب آورده شده‌اند و نمی‌توان با اینها قِسمِ دیگری برساخت. اما پافشاری می‌کنم بر اینکه سه مفهومِ شر، اخلاق و قدرت (به‌همراه مفاهیمِ پیرامونی‌ِشان مانندِ اراده، اختیار، مسوولیت، آزادی و غیره) پیوندی ژرف با یکدیگر دارند که اگه حوصله داشتم درباره‌ش بیش‌تر می‌خوندم و بیش‌تر می‌نوشتم... فعلاً در همین حد می‌تونم بگم و بس! [تغییرِ لحن از رسمی به خودمانی به‌خاطرِ گذار از گنده‌گوییِ فلسفه‌مآبانه به خودانتقادیِ طنزآمیز است]

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

موجیم که آسودگی ما عدم ماست؟

- با بررسیِ نزدیک به نه‌صد وبلاگ دانستم که بیش‌ترِ وبلاگ‌های سیاسی (هوادارِ جنبشِ سبز) که پس از انتخاباتِ خونینِ هشتاد و هشت با عنوان‌های گوناگون راه‌اندازی شده بود، همگی بیشینه یکسال تا یکسال و نیم عمر کرده‌اند و تمام؛ یعنی نویسنده از خردادِ همان سال نوشتن را آغاز کرده و خیلی که ادامه داده باشد تا پایانِ سالِ بعد بوده است. این دریافت، حقیقتِ بسیار تلخی را بارِ دیگر پیشِ چشمان‌م آورد؛ شور و شوقِ بسیاری از ما برای نوشتن و کنشگریِ فردی گویی تابعِ مستقیمی ست از آنچه در دنیای واقعی و سپهرِ جمعی در جریان است. حال اگر هدفِ شما تنها و تنها سیاسی‌نویسی باشد و پس از یکسال و اندی دیگر آنگونه سیاستِ مطلوبِ‌تان به خاموشی و سردی گراییده باشد، طبیعی ست که خودبه‌خود متوقف خواهید شد و دیگر نخواهید نوشت. گویا همواره باید گرد و خاک/هیاهو/حرکتی در بیرون باشد تا درون به جنبش افتد. انگار فضای روزمره‌ی سیاسی باید همیشه همانگونه باشد که ما دوست داریم تا انگیزه‌ی نوشتن و درنگ پیدا کنیم. این ویژگی به‌راستی خانمان‌سوز است. آیا من حق دارم از فرآورده‌ی این بررسیِ گذرا نتیجه بگیرم که بیش‌ترِ وبلاگ‌های جنبشِ سبز توسطِ کسانی با رویکردِ سطحی، ناپایدار و احساسی تاسیس شده بوده است؟ نمی‌دانم. اما این را نیک می‌دانم که شوربختانه این درست همان حالتی است که در همه‌ی جنبش‌های مردمی (ویژه آنهایی که در این خطه بوده) وجود دارد و در رخدادهای چهار سالِ پیش هم نشانه‌های آنرا می‌شد سراغ گرفت. از میانِ آنهمه وبلاگ و با گذشتِ نزدیک به چهار سال، تنها چند نفر هنوز با پایمردی درباره‌ی سیاستِ پس از کودتای هیاتِ حاکمه می‌نویسند که دستِ‌برقضا (تا جایی که می‌دانم) همگی پیش از آن رخدادِ سیاسی در وبلاگستانِ فارسی پیشینه داشتند و می‌نوشتند. اما وبلاگ‌هایی که تنها با اثرپذیری از آن شرایطِ سیاسی متولد شده بودند همگی با تغییرِ وضعیتِ سیاسی، خودکشی کردند و از نوشتن یا بالیدن دست کشیدند. به‌سیاقِ قاعده‌ی «سوزن و جوالدوز» باید بگویم که همین سرا در یکسال و نیمِ اخیر بیش‌تر به شخصی‌نویسی (به‌سبکِ خودش البته) روی آورد. انگار یا باید خیابان‌ها سبز باشد تا من گزارش و تحلیل بنویسم یا باید سیاست‌گریزانه به روایتِ چند و چونِ درون و بیرونِ خودم بپردازم و راهِ سومی هم نیست.
- گمان می‌کنم بسیاری از ما ایرانیان هنوز که هنوز است تصورِ/ذهنیتِ درستی از امرِ سیاسی نداریم. به‌تعبیری روان‌شناختی، در وادیِ سیاست یکسره دچارِ شیدایی-افسردگیِ ادواری (Manic) هستیم. غریوِ شادی و ضجه‌ی غمِ‌مان چندان از یکدیگر دوری نمی‌گیرد و همیشه میانِ بلندپروازی و لنگ‌لنگیدن‌های‌مان فاصله‌ی کمی وجود دارد. اما سیاست بیش از هر چیز یعنی صبر/شکیبایی، درنگ/تامل/دوراندیشی/تیزبینی، حزم/احتیاط/پرهیز/خودداربودن، مداومت/پیوستگی و کُندی/تدریج/آهستگی (1). شوربختانه این واژگان در قاموسِ سیاستِ ایرانی (چه نظری چه عملی) هرگز جایی نداشته است. مساله آن است که اقتدارگرایانِ حاکم در رژیمِ اسلامی گرچه به زبان وارونه بگویند و در رفتار هم کم‌تر به‌چشمِ ما سیاستمدار بیایند، اما خیلی خوب با اینگونه سیاست‌ورزی آشنا هستند. دو نمونه‌ی آن پیشِ چشمانِ ماست؛ شیوه‌ی خاموش‌سازیِ جنبشِ سبز و شگردِ زمان‌اندوزی برای پیشبردِ پروژه‌ی اتمی. در برابر، نه اصلاح‌طلبانِ ما بویی از دوراندیشی، عمل‌گرایی و زمان‌شناسیِ محمدعلی فروغی یا خودسنجشگری و مصلحت‌اندیشیِ سید حسنِ تقی‌زاده برده‌اند و نه براندازانِ‌مان توانسته‌اند درکی از رادیکالیزمِ تیزبینانه‌ی شاپورِ بختیار و محافظه‌کاریِ اصول‌گرایانه‌ی داریوشِ همایون داشته باشند. شما می‌توانید تندترین و سرسختانه‌ترین برنامه‌ی سیاسی را برای سرنگونی/جابه‌جاییِ نظامِ حاکم، هماغوش همه‌ی آن واژگانی کنید که زیرِ عنوانِ «سیاست‌ورزیِ خردمندانه» جای می‌گیرد. از دیدِ من، براندازی (درست مانندِ اصلاح‌گرایی) تضادی با روشِ محافظه‌کارانه در سیاست ندارد گرچه در هدف یکسره رویاروی نگاه‌داشتِ وضعِ کنونی در کلیتِ آن است.
- گمان کنم در موقعیتِ فعلی مهم‌ترین پرسش برای من و همانندهای‌َم آن است که چه کنیم تا وضعِ سیاستِ عمومی (آنگونه کُنشِ سیاسی که از مردم آغاز و بدان‌ها نیز فرجام می‌یابد) دستِ‌کم در همین سکوت و سکون باقی بماند و از حالتِ ترکیبیِ براندازی-اصلاحی که ارمغانِ جنبشِ اعتراضیِ میرحسین بود، دوباره به موقعیتِ اصلاح‌طلبیِ ساده‌اندیشانه و هم‌هنگام بی‌ثمر (دست‌پختِ دولتِ خاتمی) فرو نیفتد. دولتمردِ بهاریِ ما صد البته مشایی نیست اما همچنانکه قرار نیست از بغضِ خامنه‌ای به دامانِ نامزدِ جریانِ سوم پناه ببریم، بنا هم نبوده که از بغضِ جریانِ سوم به دامِ ناکارامدترین روایتِ اصلاح‌طلبی در افتیم. پُر واضح است که من هم می‌دانم ماندن در این زمستانِ سیاسی نامطلوب است اما باور دارم که باز هم وضعِ بهتری ست تا برای دست‌یابی به سرابی از یک بهارِ سیاسی دیگربار انرژی و توانِ خود را هدر دهیم. مساله آن نیست که رئیس‌جمهورِ آشفته‌اندیش و سست‌اراده‌ی اصلاحات دوباره نامزد می‌شود یا نه، رای می‌آورد یا نه و اگر پیروز شد به‌عنوانِ بازنده معرفی می‌شود یا نه، بلکه سخن بر سرِ آن است که شکستِ یک جنبشِ دگرگونی‌خواه (با نیم‌نگاهی به هدف‌ها، ابزارها و توانمندی‌های آن) به‌مراتب پذیرفتنی‌تر است تا ناکامیِ دوباره از انتخابات یا دولت که بی‌گمان برای دورانی دراز ما را به یک برهوتِ سیاسی پرتاب خواهد کرد. آزموده را آزمودن (به‌ویژه تا زمانی که شرایطِ آزمایش تغییری نکرده) خطاست؛ خواه صندوقِ رای باشد خواه محمدِ خاتمی.

پی‌نوشت:
(1) ایثار، فداکاری، ازخودگذشتگی، هیجان، تهور و شهادت بیش‌تر از آنِ دنیای شعر است تا سیاست. درست همانگونه که منفعت‌طلبی، شهرت‌خواهی و سودجویی بیش‌تر به دنیای تجارت تعلق دارد تا سیاست.

بازتاب در بالاترین

۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

فراتر از ستم / فراتر از خودکامگی

چندی پیش ویدیویی از موسوی توسطِ تارنمای «کلمه» منتشر شد که آثارِ هنریِ او را هنگامِ ساخت از زبانِ خودش بیان می‌کرد. به‌طبع دیدنِ این فیلم برای من هم حسِ نوستالژیک/حسرت‌زدگی به‌همراه داشت. اما انگار یک نکته در آن نادیده ماند؛ زمانی که موسوی داشت دو اثرِ خود را در به‌تصویر در آوردنِ هنریِ نشانِ «شیر و خورشید» رونمایی می‌کرد، ناگهان گویی دچارِ حسِ شرم، خجالت، عذابِ وجدان و گناهِ درونی شده باشد، توضیحی بس متظاهرانه و مصلحت‌اندیشانه بیان کرد: «این شیره... در حقیقت شیر و خورشیده که به این شکل درومده... یه کمی حالتِ سمبولیک داره... مثلاً بیش‌تر خوی وحشی‌گرانه‌ی چیزای تمامیت‌خواه». خیلی دوست داشتم چنانچه روزی میرحسین را می‌دیدم از او بپرسم که اگر وضعِ «شیر و خورشید» این است که تو گفتی، پس وضعیتِ «الله اکبرِ» پرچمِ جمهوریِ اسلامی چه خواهد بود؟ قطعاً چیزی فراتر از «خوی وحشی‌گرانه‌ی چیزای تمامیت‌خواه» که بخت و آگاهی این ملت چنان نبود تا به‌موقع آنرا در چهره‌ی نورانیِ خمینی ببیند. 

رک: دقیقه‌ی 5:10 تا 6:03

۱۳۹۲ فروردین ۲, جمعه

آنچه تغیّر نپذیرد تویی!

ماه‌ها پیش داشتم کتابی می‌خواندم که ناگهان از حاشیه‌نویسی با مدادنوکی خسته شدم و حس کردم چقدر کارِ بی‌خودی ست؛ درست مانندِ نقش بر آب زدن؛ پس از مدتی این خطوط در هم فرو می‌روند، ساییده می‌شوند و دیگر خوانا نخواهند بود. از آن گذشته، هر کس از راه رسید می‌تواند با یک پاک‌کُن کارِ همه‌ی درنگ‌های نگاشته‌شده را بسازد. یادم آمد که در دورانی خاص از زندگی‌ام (همان روزگارانِ موزه‌نشینی) که درس‌هایی متن‌محور داشتم، با خودکار حاشیه می‌نوشتم. با اینهمه، همچنان تردید داشتم تا اینکه سراغِ آن کتاب‌ها رفتم و دیدم خاطره‌ام درست ثبت شده؛ آن حاشیه‌های مورّب، ریزنقش و زیبا همه با خودکار بود. در ریشه‌یابیِ آغازین چنین دریافتم که «نبودِ اعتمادِ به‌نفس» یکی از سبب‌های روی آوردن به مدادنوکی ست. حاشیه‌های آن کتاب‌ها همگی سخنانِ استاد بود اما کتاب‌هایی که خودم می‌خواندم و چیزهایی که به ذهن‌م می‌رسید، همگی با مداد نوشته شده بودند. شاید بگویید این از گونه‌ای «روحیه‌ی شک‌گرای فلسفی نسبتِ به خود» نیز بر می‌آید؛ چون احتمالِ این را می‌دهی که دیدگاه‌ت دگرگون شود یا با بازخوانیِ فلان پاراگراف بفهمی که متن را از اساس نادرست خوانده‌ای/درک کرده‌ای. این هم هست اما آن یکی هم. با این‌حال، چند شب پیش تجربه کردم که حاشیه‌ها را با خودکارِ ساچمه‌ریز بنویسم و نمی‌دانید چه لذتی داشت. حتی خطِ میخی‌ام بهتر هم شده بود. خواستم بگویم اگر شما هم مانندِ من بر کتاب‌هایی که می‌خوانید حاشیه‌نویسی می‌کنید، حتماً با خودکارِ ساچمه‌ریز این کار را انجام دهید. نهایت آن است که آن احتمالِ پیش‌گفته رخ می‌دهد و در پایینِ همان حاشیه، دیدگاه و فهمِ تازه‌ی خود را از متن می‌افزایید.

۱۳۹۱ اسفند ۳۰, چهارشنبه

پسا کسان، پسا چیزها

- عصرِ پساموسوی و پسااحمدی‌نژاد، پیش از هر چیز عصرِ پساخاتمی است.

- داستان را به گونه‌های فراوان تا چند ماهِ آینده مکرر خواهند کرد. مشکل این است که یک دسته از استدلال‌ها گویی همیشه برای موافقانِ شرکت در انتخابات واجب‌الصدق است و در هر شرایطی به‌نحوِ ضروری و کلی درست است. اینکه «نتیجه یا یک حکومتِ نظامیِ تمام‌عیار خواهد بود که دوامی نخواهد داشت یا نابودی» بی‌کم‌وکاست درباره‌ی انتخاباتِ پیشین هم به هزار و یک بیان گفته شد اما دیدیم که رژیمِ اسلامی کودتا کرد و هزینه‌های آن را هم به‌جان خرید و اکنون هم هیچ پشیمان نیست. بعد هم حکومتِ نظامیِ تمام‌عیار یعنی چه؟ چیزی که الان در کشور وجود دارد یک حکومتِ نظامیِ نیم‌عیار است؟ این ابهام‌ها برای چیست؟ یعنی این‌بار ولی‌فقیه را سرنگون خواهند کرد؟ آنگاه ما چرا در انتخابات شرکت کنیم؟ که ولایتِ فقیه بماند؟ یا چه؟

- مساله این است؛ اگر خامنه‌ای (درست همچون خمینی) کلِ ساختارِ همین قانونِ اساسیِ موجود را به‌دلخواه و از روی پسند و مصلحتِ فردی زیر و رو کند و از آن کاریکاتور بسازد هیچ ایرادی ندارد اما باید تا می‌توانیم ملت را بترسانیم از خطرِ غلبه‌ی نظامیان یا باندِ البته خطرناکِ احمدی‌نژاد که اگر روی کار بیایند (مگر نیامده‌اند؟ پس این هشت سال چه کسی/کسانی بر سریرِ قدرت لمیده بودند؟) چه‌ها بشود که نگو و نپرس! اخته‌کردنِ نهادهای قانونی به‌دستِ رهبر هیچ مهم نیست اما اینکه چه کسی دولت را به‌دست می‌گیرد اهمیتِ حیاتی دارد؛ من نامِ اینجور رفتارِ سیاسی را فریبکاری می‌گذارم.

- «اطمینان به تعیینِ تکلیفِ خونِ شهدا با رای به خاتمی»: رجوع کنید به مدخلِِ "محکومیت سربازِ وظیفه برای دزدیدنِ ریش‌تراش"

- «اطمینان به آزادیِ زندانیانِ سیاسی با رای به خاتمی»: رجوع کنید به مدخلِ "حبسِ پانزده ساله‌ی بهروزِ جاویدِ تهرانی"

- و بسیار شگفت‌انگیز است که این مردم اگر انتخابات را تحریم کنند بی‌درنگ باید نتیجه بگیریم که «یا به وضعیتِ کنونی راضی‌اند یا منتظرِ سربازانِ آمریکایی هستند»! دوستان با اینکه مدعی‌اند صندوقِ رای تنها نمادِ فعالیتِ شهروندان برای تعیینِ سرنوشت‌ِشان نیست اما برای نواختنِ تحریم‌کنندگان همیشه به‌گونه‌ای سخن می‌گویند که کنشِ سیاسی را تنها و تنها در قالبِ شرکت در انتخابات محدود می‌کند. این تناقض‌گویی‌ها و رویکردهای یک بام و دو هوا راه به جایی نمی‌برد.

- بسیجِ اجتماعی؟ مردم را گردِ هم آوریم برای اینکه خاتمی بیاید؟ روی چه حسابی؟ صد البته که «مسوول، خودِ ما هستیم» اما مسوولِ چه چیزی؟ چرا ملت مسوول است که خاتمی را دوباره بر صندلیِ قدرت بنشاند؟ از کجا به این نتیجه‌ی تکراری و واجب‌الصدق رسیده‌اید که «اگر فشارِ اجتماعی را شکل بدهیم نظام تن خواهد داد»؟ خیلی روشن بگویم که نمی‌ارزد و هیچ نمی‌فهمم که با کدام منطقِ سیاسی قرار است از مردمِ پساکودتا بخواهیم که چنین هزینه‌ای برای چنین کسی پرداخت کنند.

- در پای بیانیه‌ی دعوت از خاتمی (که دو امضای آن تکراری است) نامِ یوسفِ اباذری را دیدم. چهار سال پیش درباره‌ی «لزومِ پشتیبانی از خاتمی» (که از سوی مصطفی ملکیان طرح شده بود) در این کامنت دیدگاهِ خود را گفتم و هنوز هم به آنها باورمندم؛ خاتمی کمینه‌ی ویژگی‌های بایسته‌ی یک رجلِ سیاسی  را ندارد.

- تاج‌زاده اینهمه گفت اما هیچ نگفت که چرا حکومت باید به یک انتخاباتِ سالم و بی‌تقلب تن دهد؟ خیلی روشن است که نظام نیازی ندارد هزینه‌ی ردِ صلاحیت خاتمی را پرداخت کند. چرا که می‌توان او را به صحنه‌ی رقابت آورد و با داوریِ ولایی بازنده اعلام‌ش کرد.

- من با این یادداشتِ تارنمای «کلمه» (که در نوعِ خود بسیار جسورانه و روشنگرانه است و این شیوه‌ی عریان در تاختن به دیکتاتورِ اصلی و این بی‌پروایی در نقدِ خامنه‌ای شایسته‌ی آفرین‌گویی ست) بیش‌تر هماواز هستم تا اینجور آسمان به ریسمان بافتن‌ها برای توجیهِ شرکت در انتخابات و سپس موجه‌سازیِ خاتمی. آنگونه که من می‌فهمم موضعِ «کلمه» نسبت به انتخاباتِ یازدهم چیزی ست میانِ تحریم و مشارکتِ مشروط که اگر شرط‌های آن برآورده نشد، طبعاً رای‌دادن بی‌معنا خواهد بود. این هم مایه‌ی امیدواری است که این دوستان دستِ‌کم با تیمِ «جرس» و دیگر شیفتگانِ بلاشرطِ خاتمی مرزِ مشخص و متمایزی ترسیم کرده‌اند!

- شخصاً مخالفتی با نامزدیِ خاتمی ندارم چون هم تحول‌طلبان (دربرگیرنده‌ی براندازان و اصلاح‌گرایانِ ریشه‌ای/رادیکال) و هم هیاتِ حاکمه (خامنه‌ای و حلقه‌ی پیرامونش) کوچک‌ترین گرایشی به از سر گرفتنِ بازیِ موش و گربه با او ندارند. می‌توانید بگویید که شکستِ او مایه‌ی خرسندیِ افراط‌گرایانِ در دو سرِ طیف می‌شود اما این برچسب تغییری در واقعیتِ سیاسیِ تجربه‌شده پدید نخواهد آورد؛ خاتمی (به‌معنای دقیق) بی‌خاصیت است. حتی آنقدر مهم نیست که نظامِ سیاسی به او فکر کند. آمدن و نیامدنش برای رژیم چندان تفاوتی ندارد. برای ما هم. اما سلیقه‌ی حکومت به آمدنِ او نیست و شواهد نشان می‌دهد که گویا قرار است گماشته‌ای جز از باندِ احمدی‌نژاد برای ریاست‌جمهوریِ ولایی برگزینند. خاتمی تنها وقتِ حکومت و مخالفان‌ش را تلف خواهد کرد که البته هیچ‌یک دیگر علاقه‌ای به این هدردادنِ زمان ندارند.

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

نام‌ناپذیر

گویی آهنگ می‌خواهدت... فراخوانِ هستی... یا نیستی... چه فرقی می‌کند؟ چیزی که حد/کرانه/پایانِ دیگری ست چه فرقِ گوهرینی با آن دارد؟ هر دو از یک جنس‌اند... نیستی مرزِ هستی ست پس بگذار این جادو فراخوانِ نیستی باشد... انگار با هر نُت نوازشت می‌کند... همه‌ی مفهوم‌های متضاد در این سه دقیقه و سی و هفت ثانیه گرد آمده‌اند؛ پُری و تهی‌... عشق و نفرت... تهور و هراس... زندگی و مرگ... معنا و پوچی... ضرباهنگِ آن تو را به‌یادِ ریتمِ کُند و سنگینِ زندگی می‌اندازد؛ همانکه روزمرگی نام‌ش نهاده‌اند... ناگهان اما از دلِ این روزمره‌ها یک شگفتی سر بر می‌آورد؛ سادگی... این اثر به‌دیدِ منِ موسیقی‌ناشناس ساده است اما سادگی‌اش از شدتِ ابهت کُشنده است... و آن ترجیع‌بند که درست مانندِ تناسخ است و پس از هر کدام انگار دوباره به آغاز باز می‌گردی تا راه را بپیمایی و به سرانجام برسی... و دوباره ترجیع‌بند... آهنگ یادآورِ چیزی مبهم، غریب اما آشناست؛ تنهاییِ آغازین و فرجامین... یک نخِ سیگار چه زمانی به درازا می‌کشد؟ در این وقتِ کوتاه چه می‌توان کرد؟ حالا می‌فهمم که می‌توان معجزه کرد... و نگاه‌های آن دختر... مکثی که پیانو را می‌ایستاند تا با آکاردئون یک‌باره هماغوش شوند... هر دو گویی سرشار از شور و مستی‌اند... شنیده‌اید می‌گویند «یادِ بعضی نفرات زنده می‌داردم»؟ حالا این موسیقی برای من یادآورِ همان کسان است... من با این آهنگ دارم زندگی می‌کنم... از دیشب یک‌بند روی تکرار است... بیش از دوازده ساعت یک‌سره آنرا گوش کردم... حتی هنگامِ خواب هم دمادم پخش می‌شد... سیر نمی‌شوم هنوز... من با این موسیقی هیچ مشکلی ندارم... انگار زبانِ «منِ» لال و گنگِ مادرزاد است؛ آن «منِ» گم‌شده؛ «من»ی که سخن نمی‌گوید و هر چه بیش‌تر می‌گردی کم‌تر می‌یابی‌اش گویی هرگز نبوده است... برای همین می‌توانم تا روزها و هفته‌ها بدونِ وقفه آنرا بنوشم... احساسی می‌دهد گویی آغوشِ جهان به روی تو گشوده است و تو نیز با همه‌ی انقباض و درخودفرورفتگی‌ات آغوش‌گشوده‌ای به روی جهان... چیزی در آن است که من را هر بار تشنه‌تر می‌کند... یادِ حسی هولناک می‌افتم که گاه در برابرِ آیینه فرا می‌گیردم؛ این کیست؟ پس من کُجا هستم؟ اینجا چه می‌کنم؟ چه شد که این اشتباه  رخ داد؟ خطایی به این بزرگی؟ این که در برابرِ آیینه ایستاده «من» است یا «دیگری» ست؟ آهنگ حسِ آشنای گم‌شدگی را یادم می‌آورد... چیزی ویرانگر که درون‌ت را می‌افروزد... روشنیِ همراه با سوختن... پرنده‌ها... صدای پروازِشان... پرنده‌هایی که در میانه‌ی آهنگ دسته‌جمعی پرواز می‌کنند... تنانگیِ طبیعت و موسیقی... حسِ بازگشت به زمین... بوی نمِ خاک... چقدر با این آهنگ گریستم!

۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

دکتر نون زن‌ش را بیش‌تر از مصدق دوست دارد

رمانی (1) بسیار تلخ و بس زیبا بود. فضای اثر با فرق‌هایی ظریف، کمابیش مرا به‌یادِ «شازده احتجاب» انداخت. شخصیتِ اصلیِ هر دو داستان عشقِ‌شان را ناخودآگاه می‌آزردند تا اینکه بمیرد و سپس طالبِ غنودن در کنارِ مرده‌اش و آرامش‌یافتن با نعشِ او بودند. آن وجدانِ معذب/سرزنشِ درونی نیز در هر دو هست؛ در شازده شبیه به نوعی ژنِ قبیله‌ای که آن نگون‌بخت واپسین وارث‌ش شده بود و در دکتر نون گونه‌ای احساسِ ویرانگر و ژرف از خیانت به مقتدا. گرچه سرزنشِ پدر و به‌وِیژه عموی قاجاری هنوز روی شانه‌های دکتر نون سنگینی می‌کند اما از آن کینه‌ی خاندانی (آمیزه‌ای از کام‌جویی و آدم‌کُشی) که مرده‌ریگ‌ش برای شازده چیزی جز افسردگی، تنهایی و درد-آزاربارگی نبوده رها شده است و نقابِ یک قاجاریِ هوادارِ پیش‌رفت و دموکراسی را به صورت زده است (گرچه به‌فرجام، چیزی کمابیش همانندِ همان بلایی را بر سرِ خودش و ملکتاج می‌آورد که خسروخان به خودش و فخرالنساء روا داشت).
ولی روی‌هم‌رفته، فضای رمانِ گلشیری بسیار سادومازوخیستی‌تر است و نویسنده (شاید به‌خاطرِ نفرتِ فراوان از قاجار)، شازده را به هم‌خوابگی با کلفتِ خانه در بدترین/سرزنشگرانه‌ترین موقعیت و قتلِ شبهِ‌عمد (عدمِ رسیدگی به بیماریِ فخرالنساء) وادار می‌کند. در برابرِ شازده، دکتر نون یک قاجاری امروزی‌تر و خوش‌خیم‌تر است که از جامه‌ی نخ‌نما و بدبوی رعیت‌کُشی و حرم‌سراداریِ پدران‌ش بیرون آمده و به کسوتِ دولتمردِ شیفته‌ی میهن و مصدق در دورانِ پهلوی درآمده است و برای همین هم نویسنده او را از خیانت به ملکتاج بری/منزه نگه می‌دارد؛ شاید چون بنا بود که وزنِ خیانت به مصدق در مرکزِ داستان باقی بماند. با اینهمه، مصدق باز هم می‌توانست در هیأتِ یک وسوسه‌گر پدیدار شود و بگوید: «تو مگه به من خیانت نکردی محسن؟ مگه قول ندادی وفادار بمونی و نموندی؟ خب حالا باید به زنِ‌ت هم خیانت کنی. برای اینکه ثابت کنی اون رو بیش‌تر از من دوست نداشتی یا لااقل الان دیگه دوست نداری، باید واقعاً یه بار یه زنِ دیگه رو بیاری توی این خونه و در اتاقِ خوابِ رویایی‌تون باهاش عشق‌بازی کنی».
در واقع، می‌شد پایانِ داستان را نیز چیزی تصویر کرد شبیه به یکی‌سازیِ فخری با فخرالنساء. اما در وضعِ کنونی در حالی که شازده کوشش می‌کند تا کلفت را به‌مانندِ نعشِ معشوقه‌اش بیاراید، دکتر نون یک‌راست و بی‌واسطه سراغِ آرایشِ خودِ معشوق می‌رود تا او را به سال‌های پُرشورِ جوانی‌اش برگرداند. بنابراین، شدنی بود که چنین فرجامی (خیانت به عشقِ شخصی به‌تاوانِ خیانت به عشقِ سیاسی) را در داستان گنجاند اما به دو هزینه‌ی گزاف:
1. مصدقِ خیالی نمی‌بایست چندان هم از مصدقِ واقعی دور بیفتد. پس مصدقِ خیالی نباید کسی را به خیانتِ آشکار وسوسه کند چرا که چنین کاری ممکن است روی ذهنیتِ خواننده از مصدقِ راستین اثر بگذارد یا خواننده این پیوندسازی را از چشمِ نویسنده ببیند.
2. آن حالتِ ریاضت، رهبانیت، دنیاگریزی و خودمحروم‌سازیِ آگاهانه و سخت‌گیرانه‌ی دکتر نون (به‌مثابه‌ی کفاره/پادافرهِ خیانت‌ش به مصدق) با چنین کاری موردِ تردید قرار می‌گرفت و کمابیش فرو می‌پاشید. چرا که هماغوشی با دیگری (هر چقدر هم بیمارگونه باشد) باز هم رنگی از کام‌جویی، لذت‌پرستی و دنیادوستی دارد.

پس‌نوشت:
نازنین‌دوستی این کتاب را به من پیشنهاد داد و آنرا در اختیارم گذاشت تا بخوانم. بسیار سپاسگزارم از وجودِ پُرمهرش!

پانوشت:
شهرامِ رحیمیان، دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ دوم، زمستانِ 1383

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

سندرم پاهای بی‌قرار

از دفترچه‌ی خاطراتِ فرانسیس:
با چشم‌های شرابی‌اش نشسته بود روبروی من. نگاه‌ش کردم؛ درست مانندِ دو غریبه بودیم که کوشش می‌کنند آشنای همدیگر شوند. کوشش می‌کنند؟ نمی‌دانم... نمی‌فهمیدم‌ش؛ واحدِ معناییِ سخنان‌ش انگار جایی بیرون از دنیای واقعیت و بیداری شکل می‌گرفت. بیش‌ترِ وقت‌ها گمان می‌کردم هذیان می‌گوید یا خواب است یا در دنیایی به‌سر می‌برد که برای من ناشناخته است. حتی نفهمیدم از کجا سر و کله‌اش پیدا شده بود؛ یک‌بار چشم باز کردم و دیدم روبروی کتابخانه خم شده و دارد کتاب‌های‌م را دید می‌زند و من هم او را... این نخستین تصویری است که از او در ذهن‌م نقش بسته است. مگی صدایش می‌زدند ولی من صدایش نمی‌زدم. بیش‌تر ضمیر به‌کار می‌بُردم. او هم درست همینگونه بود. انگار هیچ‌کدام نام نداشتیم؛ حضورِ بی‌صدا... مسماهای بی‌نام. طنینِ سخنان‌ش هنگامی که با من حرف می‌زد، درست همانندِ نجوا/پچ‌پچه/زمزمه و هر آن چیزی بود که به‌گونه‌ای هراس و ابهام درونِ آدم پدید می‌آورد؛ هر گاه سخن می‌گفت حس می‌کردم دارم با شیطان یا یکی از جنّیان گپ می‌زنم. در زیر و بمِ صدایش گویی هزاران وسوسه و فریب نهفته بود؛ از آن‌هایی که آدمیزاد دوست داردش... که دچارش شود... که فریفته شود. همه جا تاریک بود. انگار خوابیده بودیم... خوابیده باشیم. یادم است که یک‌بار پاهایش راه افتاد دورِ دیوارِ اتاق درست مانندِ پیچک. از ترس چشم‌های‌م دو دو می‌زد. از خواب پریدم. همچون آدم‌های لال پیرامون‌م را تنها با دیدن می‌بلعیدم. هیچ چیزِ غیرِعادی یافت نمی‌شد، جز اینکه او نخوابیده بود و پاهای‌ش مُدام در تخت تکان می‌خوردند. هر دو پایش همچون نر و ماده‌ی گیاه در هم گره خورد و سپس دورِ گردنِ من پیچید... هوا نداشتم. حس می‌کردم که پوستِ صورت‌م بنفش شده و حجمی از گرمای متراکم در حلق‌م آماده‌ی انفجار است. از خواب پریدم. خوابِ خواب بودم؟ خواب دیدم که از خوابِ پیشین بیدار شده‌ام؟ دیگر شک داشتم. به هیچ چیز نمی‌توانستم اعتماد کنم... دست زدم. او واقعی بود و چشم‌هایش بسته. به دیوارها دست زدم؛ نه تَر بودند و نه سبز. گردن‌م سالم بود و هنوز نفس می‌کشیدم. سرگرمِ تشخیصِ وضعِ خودم، اتاق و او بودم که حس کردم چیزی در کنارم تکان می‌خورد... سرم را برگرداندم. همانجور که خوابیده بود برخاست، زُل زد توی چشم‌های من و گویی مات و مبهوتِ چیزی فراسوی مردمک‌های‌م شده باشد، با سردی و شگفتی پرسید: «نکنه به سندرم پاهای بی‌قرار مبتلا شده باشم؟».

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

بُرش‌هایی از سیره‌ی ابن هشام

- محمد در خطاب به یهودیانِ بنی‌قریظه: «یا إِخوانَ القِرَدَة...»
شما می‌پذیرید که یک مدعیِ پیامبری تا بدین‌پایه بد زبان و زشت‌گو باشد؟ گیرم علی شنید که آنان محمد را در محفلِ خود ریشخند می‌کنند، آیا باید انتقام بگیرد و مقابله به‌مثل کند؟ جالب آنکه روحیات‌ش بسیار به موسی مانند است؛ همان‌قدر کینه‌توز و تندخو... این میان گویا تنها مسیح است که در محاسباتِ تاریخ به‌خطا راه گم کرد و سر از بیت‌المقدس در آورد... عیسی ناصری در معنای دقیق و کلاسیک هرگز یک پیامبرِ (خدای؟) سامی نبوده است.

- نخستین بانگِ تبهکاری برای تشویقِ مسلمانان به جنایت و کشتار: فأمر رسول الله مُؤَذِّناً فأَذَّنَ فی الناس: «مَن کانَ سَامِعاً  مُطیعاً فَلَا یُصَلّّیَنَّ العَصرَ إلاَّ بِبَنی قُرَیظَةَ»
(پس رسولِ خدا به یکی از اذان‌گویان دستور داد که در میانِ مردم اینگونه وقتِ نماز را اعلام کند: «هر آنکس که شنوا و فرمانبُردار است، نمازِ عصر را نمی‌خواد مگر در قبیله‌ی بنی‌قریظه»)

- به‌تصریحِ سیره‌ی ابنِ هشام، شُمارِ کشته‌های بنی‌قریظه بینِ شش‌صد تا نه‌صد تن بوده است... دست مریزاد به پیامبرِ رحمت! چه زیرکانه نسل‌کُشی کرد و بارِ سنگینِ گناهِ آنرا هم بر گرده‌ی سعد بن معاذ (داورِ بی‌اختیارِ این بازیِ خونین) انداخت.

- سیره‌ی ابنِ هشام (یا همان کتابِ معروفِ «سیرة النبویة») آنگونه نبود که گمان می‌کردم... به‌روشنی با پیش‌داوری و جانب‌داری نگاشته شده است... پُر است از قصه‌های پریان و نگاهِ رازآلود به زندگیِ محمد بن عبدالله... هنگامی که من این چهار جلد را برگ‌خوانی می‌کنم/ورق می‌زنم در برابرِ دیدگانِ خود یک تاریخِ قدسی می‌بینم و بس! در فلان سال همه‌ی مردمِ مدینه بیمار شدند اما خدا پیامبرش را از ابتلا به بیماری حفظ کرد... خب این می‌شود نگاهِ آسمانی به رخدادهای زمینی... ذهنِ من می‌گوید لابد محمد خیلی مراقبِ سلامتیِ خودش بوده که بیمار نشده است... شاید هم چشم‌داشتِ من از این اثرِ تاریخی گزاف و بی‌جا بوده است...  آیا به‌راستی یک کافرکیش یا دستِ‌کم یک یهودی یا نصرانی در تاریخِ صدرِ اسلام نداریم که از بدِ روزگار هم‌عصرِ محمد بوده باشد و فراز و فرودِ زندگانیِ او را ثبت کرده باشد؟ آیا مورخی در آن روزگار نبوده که نه با دیدِ سکولارِ امروزی اما دستِ‌کم ازدیدگاهی واقعی و زمینی (نه خیالی و آسمانی) رخدادهای آن دوران را نگاشته باشد؟ نیست؟ کسی می‌داند آیا پژوهشی در این باب صورت گرفته است یا نه؟

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

بهترین جهان ممکن

جنگیدن بر سرِ هیچ... زندگی برای مرگ... شادی برای غم... باهم‌بودن برای تنهایی... هستی برای نیستی... بودن برای نبودن... ارزش‌پنداری برای تهی‌بودگی... پرواز برای زمین‌گیر شدن... تعالی برای ابتذال... آگاهی برای جهل... لذت برای درد... خنده برای اشک... مهر برای کین... مثبت برای منفی... ایجاب برای سلب... تعین برای پا-در-هوایی... پرواز برای سقوط... ساختن برای ویرانی... دیدن برای کوری... رفتن برای ماندن...

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

خانه‌ی عشق

کعبه پیش از محمد یک منبعِ درآمدِ پُرسود بوده است و هنوز هم با گذشتِ سده‌ها از مرگِ آن آدم (کسی که خودش به‌طبع در دورانِ تاسیسِ دینِ نوین Das Man نبود اما با پایه‌گذاریِ اسلام، شُمارِ فراوانی از انسان‌ها را در بی‌مایه‌ترین صورتِ سامی بدل به Das Man کرد) نه تنها از منفعتِ این خانه کم نشده که بسی بر ارزشِ سرمایه‌دارانه‌ی آن افزوده شده است. در این معنا، کعبه به‌راستی «خزانه‌ی بی‌کرانِ الاهی» ست. شایسته‌ی درنگِ درازدامنی ست که اینگونه معنویت چگونه با مادیت هماغوشی می‌کند، آن‌سان که در وحشیانه‌ترین تنانگی‌های بشری نیز نتوان سراغ‌ش را گرفت. ایمان مالِ ماست و مالِ ما از ایمان است. ایمان‌ورزی و مال‌اندوزی از دیرباز تا همین امروز هم‌بسترهای کهنه‌کاری در چهاردیواریِ خانه‌ی خدای ابراهیم بوده‌اند.

پس‌نوشت:
چنانکه دوستان بهتر از من می‌دانند آرتیکلِ Das در آلمانی نه برای جنسیتِ مرد یا زن که برای وضعیتِ خنثی (neutral) به‌کار می‌رود. زین پس هر چه می‌گویم ممکن است یکسره نادرست باشد، چون من هیچ تخصص و دانشی درباره‌ی هایدگر ندارم اما تا جایی که خواندم و ناخنکی زدم اینگونه فهمیدم که Das Man یک جعلِ اصطلاح از سوی فیلسوفِ آلمانی است برای نشان‌دادنِ وجودی که خودبنیاد نیست یا شاید بشود گفت برای ارجاع به «وجودِ غیرِاصیل» در برابرِ اصالتِ وجودیِ مطلوبِ او به‌کار برده شده است. Das Man هیچ‌کس نیست و همه‌کس هست درست به این دلیل که فردیت/شخصیت/بودشِ ویژه‌ای از خودش ندارد. حتی نمی‌شود با ضمیرِ «او» موردِ اشاره قرار گیرد، چون Das Man نامتعین است و در روزمرگی و میانمایگیِ خودش فاقدِ هرگونه تمایز/مرز/محدوده‌ی مشخص با دیگری ست. شاید بشود به «دیگران» هم آنرا برگرداند، با لحاظِ اینکه این «دیگران» مجموعه‌ای از «فرد»ها نیست بلکه وجودِ تابع/بی‌رنگ/نامشخصی ست که در برابرِ «فرد» در معنای کسی که در-جهان-بودگیِ ویژه‌ی خودش را تجربه می‌کند، قرار می‌گیرد و بس. Dasein (واژه‌ی کلیدی در زبانِ هایدگر برای اشاره به «وجودِ انسانی» یا «وجودِ فی‌نفسه» [درباره‌ی درستیِ این تعبیر برای دازاین البته تردید دارم] که خودآگاه و دارای شناختِ دوسویه/بازتابی/انعکاسی نسبت به وجودِ خودش به‌مثابه‌ی وجود است) برای شناختِ خودش هرگز معیار/سنجه/ملاک را دیگران قرار نمی‌دهد؛ یعنی نمی‌گذارد که اصالتِ وجودی‌اش را کسی جز خودش تعیین کند. Das Man درست اما وارونه است؛ چنین خودی «خودِ خودش» نیست بلکه «خودِ دیگران» یا خودِ وابسته به دیگران است. البته ما هیچ‌کدام زندگی را به‌عنوانِ سوژه‌های فردی آغاز نمی‌کنیم و از همان اول واردِ جهانی عمومی/مشترک می‌شویم. اما جهانِ مشترکِ «من» در نهایت نباید تعیین‌کننده و سنجه‌ی چیزی باشد که من هستم یا در حالِ شدن‌م؛ یعنی باید بتوانیم از آتوریته‌ی دیگران جست بزنیم و گذر کنیم. بودن در موقعیتِ Das Man می‌تواند سرآغازِ گذارِ ما به وجودِ ویژه‌ی خودمان باشد. اما باید مراقب بود که فریبِ آنرا نخوریم؛ چون ممکن است گمان کنیم که به اصالتِ وجودی رسیده‌ایم در حالی که هنوز زیرِ سلطه‌ی Das Man هستیم. دازاین باید بتواند از یک جوهرِ ویژه‌ی سیال به هیاتِ جوهرِ فردی یا «خود» دربیاید. دازاین نه سوژه (subject) هست و نه جهان (world)، اما باید بتواند مابینِ سوژه و جهان جایی برای خودش پیدا کند و وجودِ ویژه‌ی خودش را برای بودن داشته باشد. دازاین یگانه است و در این یکی‌بودگیِ خودش، «انتخاب» را بر می‌گزیند (می‌دانم که برخی از این تعابیر شبیهِ توتولوژی/اینهمان‌گویی یا مبهم/ناروشن است. اما این مشکلِ انحصاریِ هایدگر یا مفهوم‌هایی ازین دست نیست بلکه مساله‌ی کلِ فلسفه‌ی قاره‌ای/اروپایی ست). اصالتِ دازاین بیش از آنکه وابسته به پیوند با دیگران باشد، وابسته به پیوندش با وجود (being) است. البته آنگونه که «دیکشنریِ هایدگر» (نوشته‌ی مایکل این‌وود) بیان می‌کند، گرایشِ فیلسوفِ آلمانی در نهایت از بررسیِ «دازاینِ فردی» به «فرهنگ‌های تاریخی» تغییر پیدا کرد. حالا به‌قولِ طلاب در ما نحن فیه (یعنی بحثی که ما الان در آن به‌سر می‌بریم) محمد می‌شود کسی که کمابیش در برابرِ سنتِ حاکم بر جامعه‌ی خودش ایستاد (گیرم هر جا توانست با زورِ شمشیر) و بنابراین، از جهاتی تابع/فرمانبردارِ جمع و دیگران نشد. اما وقتی سنتِ خودش را پایه‌گذاری کرد (با همان شمشیرِ مربوطه) پیروانِ دینِ نوین را از دستیابی به هرگونه اصالتِ وجودی محروم کرد. شاید بشود «امت» را برابرنهاده‌ی Das Man در اسلام دانست. البته اینگونه تطبیق‌ها به‌لحاظِ روش‌شناسیِ سخت‌گیرانه‌ی فلسفی/تفسیری شاید چندان موجه نباشد اما دریافتِ من می‌گوید که مفهومِ «امت» درست کارکردِ همان وجودِ نااصیل/بی‌محتوا/برده‌وار/تابع را دارد. هنگامی که هر فرد با نامیده‌شدن به‌عنوانِ «مسلمان» در روندی قهری به «امت» استحاله می‌شود، دیگر هیچ فردیت و تمایزی از دیگری ندارد.

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

درنگ‌هایی درباره‌ی «خود» و «دیگری»

تا کنون به این فکر کردید که ما پس از مرگِ عزیزانِ‌مان شروع می‌کنیم به تفسیرهای مقدس از مجموعه‌ی چیزی که بودند؟ به سرچشمه‌ها، ریشه‌ها و پیامدهای این رفتار اندیشیده‌اید؟ با از دست‌دادنِ یک دوست، ناگهان تک تکِ لبخندها، سکوت‌ها، نگاه، سخنان و کوچک‌ترین کُنشِ او برای ما شکلی اثیری و مثالی پیدا می‌کند؛ گویی همه‌ی آنچه او انجام داده بود در مرتبه‌ای برین روی داده است. خب؟ واعظانِ اخلاق و معنویت (که گاه با مجری‌ها و میهمانانِ برنامه‌های منحطِ جمهوریِ خودمان همانندیِ غریبی پیدا می‌کنند) به ما خواهند گفت «چرا این تقدس را به زندگیِ او ندهیم به‌جای مرگ‌ش؟» و مقصودِشان این است که همین اکنون به رفتارها و کُنش‌های او تقدس‌بخشی کنیم. پشتیبانِ چنین نگاهی، از زرین‌واژه‌های سنتِ عرفانی (دو تا از مهم‌ترین‌های‌ش متناسب با بحثِ ما؛ ابن‌الوقت‌بودن و دوستی) است تا آیاتِ کُتُبِ مقدس. اما چرا فرد تنها هنگامی برای ما گران‌قدر، ستایش‌برانگیز و خواستنی می‌شود که بودن‌ش تقدس پیدا کند؟ این مفهومِ «قدسیت» و «آسمانی» از کدامین حفره‌ی درونِ ما بر می‌خیزد، واژگانِ ما را موصوفِ خود می‌کند و میانِ آنچه جهانِ پایین و بالا می‌نامد گسست می‌افکند؟ لبخندهای یک انسان چرا پس از نه‌بودن‌ش برای ما به ژرف‌ترین معنای ممکن «بودِ»ش می‌یابد؟ خنده‌دار است اگر از «لبخندِ سکولار» و «لبخندِ دینی» سخن بگویم؟ اما رویکردِ ما در زمانِ حیاتِ معشوق درست نگاهِ نخست است و با از دست دادنِ او بی‌درنگ و در روندِ معراجی باشکوه و ناشناختنی به نگاه دوم پا می‌نهیم. سپس حسی همه‌ی تو را می‌بلعد: «قدرِ او را ندانستم». این حسِ قدرناشناسی، از-دست-دادن، خُسران و گناه، درست تصعیدشده‌‌ی وجدانِ اخلاقیِ ما و استعلایافته‌ی داوریِ روشنِ خِرد است که «باید با انسان‌ها به نیکی زندگی کرد». اما این وضعیتِ وجودی که یکسره طبیعی، انسانی و این‌جهانی است آنگاه که به دام‌چاله‌ی «افسوس برای گذشته» و «لاس‌زدن با امرِ قدسی» بیفتد (که اغلب اولی زمینه‌ساز و پااندازِ دومی ست)، به‌یکباره بدل به حالتی ناسالم، الاهی و آسمانی می‌شود. انسان‌ها نه اکنون که در کنارِ ما زندگی می‌کنند و نه هنگامی که از بینِ ما رفتند، مقدس نیستند. اینجا بحثِ تعبد/انتقاد نیست. کسی نیاید بگوید که «بعله! ما باید خودمان و دیگران را هماره سنجشگری کنیم و هیچ‌کس بی‌خطا، معصوم و بری نیست». اینگونه بدیهه‌گویی‌های حکمت‌وار تنها نشان‌دهنده‌ی ناتوانی از فهمِ گوهرِ معناست. آدم‌ها مقدس نیستند یعنی هرگز آنچنان برای ما اهمیت نداشتند که مثلاً جانِ خودمان را به‌خاطرِشان فدا کنیم (توجه کنید که هیچ اصلِ اخلاقی به‌قطعیت و ضرورت نمی‌تواند بر شما چنین نوعی از «فداکاری» را تکلیف کند)، چون در فرضِ این اشکال اگر چنین کرده بودیم، اکنون جایگاهِ‌مان وارونه بود؛ او داشت به مرگِ ما فکر می‌کرد و «مُرده»ی داستان ما بودیم. نظرِ من را می‌خواهید؟ دیگران هرگز برای ما مهم نبودند، نیستند و نخواهند بود. در زهدانِ ایده‌ی «تقدس‌بخشی به فقدان» فرزندِ نامشروعی جز «خودخواهی» و «خودانگاریِ» ما جای ندارد. پشتِ این نقابِ آسمانِ بالا، تنها زیرین‌ترین دوزخ‌های زمین در حالِ جوشیدن است. ما باید بپذیریم که برآیندِ شیوه‌ی بودنِ‌مان همانا گونه‌ای سلطه‌ی «خود» بر «دیگری» است؛ این سلطه هر سویه/وصف/رنگی می‌تواند پیدا کند، از سلطه‌ی عاطفی بگیرید تا سلطه‌ی سیاسی (هرچه باشد «عشق» و «قدرت» همیشه هماغوش‌های خوبی برای یکدیگر بوده‌اند. گاه گفته می‌شود که محمدرضا استبداد پیشه کرد چون عاشقِ ملت‌ش بود. به‌گمانِ من اگر ازین‌جا آغاز کنیم، آنگاه هیچ‌کس نمی‌تواند برای من دلیل بیاورد که چرا نباید خامنه‌ای را درست به‌همین معنا عاشقِ ملتِ خودش بدانیم. می‌بینید؟ در چنین نگاهی نیز یک ویژگیِ روشن، زمینی و حتی امروزی در شاه مانندِ «گرایش به مُدرن‌سازیِ فرهنگی و اقتصادیِ کشور» جای خودش را به مفهومِ تعالی‌یافته، مبهم و کهنه‌ی «عشق به ملت» می‌دهد). ما دیگران را برای خودمان می‌خواهیم؛ چه هنگامی که ترکِ‌شان می‌کنیم و چه آنگاه که در کنارِشان می‌مانیم. اگر انگاره‌ی «فرزندِ لحظه بودن» را از سنتِ عرفانی بگیریم و تعریفِ آسمانی و جاودان‌پندارانه‌ی آنرا از «دوستی» وا نهیم، آنگاه شاید بتوانیم به‌گونه‌ای از ژرف‌ترین «نگاهِ سکولار» به انسان‌های پیرامونِ خود دست یابیم.
بن‌مایه‌های وصفِ سکولار در اینجا بیش‌تر چنین است: غایت‌زُدایی، نگاهِ هم‌بسته‌ی علمی و اخلاقی به انسان (یعنی پذیرشِ نیست‌شدنِ انسان‌ها پس از مرگ و پذیرشِ اینکه آنان تا زمانی که زنده هستند، بودنِ‌شان تعیین‌کننده‌ی مرزهای زیست اخلاقیِ ماست) و در نهایت، نه گریز یا ستیز با آسمان‌ها، بلکه انکار و باور-زُدایی از پنداشتِ وجودِ دوگانه‌ای چون زمین/آسمان، پایین/بالا، آغاز/انجام، سیاه/سفید و اهورا/اهریمن است. طُرفه آنکه فرد تا زمانی که زنده است در زمین است پس سیاه است، و تا مرگ به‌سراغ‌ش آمد (در سیر و سلوکی معجزه‌آمیز) از دیدِ ما به آسمان می‌رود و سفید می‌شود. مفاهیمِ آسمانی هر چه آسمان‌زُدایی‌تر شوند آنگاه می‌توان آسان‌تر جای پایِ‌شان را در روان و ضمیرِ حتی آسمان‌ستیزترین‌ها نیز یافت: من باور دارم (و خودم نخستین شاهدِ درستیِ این انگاره هستم) که سیاه یا سفید دیدنِ آدم‌ها در بن و بنیاد به تمنای جاودانگی، نیاز به امورِ ازلی/ابدی و گونه‌ای نگرشِ الاهی/فرا-انسانی بازگشت می‌کند. آدم‌های «مطلق‌نگر» که دیگران را یا خوب می‌بینند یا بد، پیش از هر چیز دالانِ تاریک و بی‌کرانه‌ی «امرِ مطلق» را پشتِ سر گذاشته‌اند یا در حالِ گذریِ جاودان و همیشگی از آن هستند. «عشق» و «ایمان» هم‌زادهای یکدیگرند و عاشقان/دلباختگانِ تاریخ کمابیش بر همان کشتیِ مومنان/خداپرستان سوار بوده‌اند حتی بدونِ آنکه خود بدانند یا چنین همنشینی‌ای را از اساس انکار کنند. مگر آنکه یکبار برای همیشه خود را تُهی کنیم از هر آنچه وصفِ آسمانیِ معشوق است و «یک دوستیِ نزدیک» را بهترین نام بر شورانگیزترین پیوندهای خود بدانیم و بس! باز هم یادآوری می‌کنم که اصلِ این بحث و موضوعِ بنیادیِ این درنگ، درباره‌ی کسانی ست که برای ما عزیز هستند، دوستِ‌شان داریم و به‌گونه‌ای پاره‌ای از احساس، روح و روانِ ما را از آنِ خود کرده‌اند. این قاعده‌ای که کوشش شد تا کمابیش در این سطور صورت‌بندی گردد، البته در موردِ آدم‌های خنثی/معمولیِ زندگیِ ‌ما و آنانکه دشمن می‌داشتیم نیز با فراز و فرودهایی صدق می‌کند. تببینِ مساله درباره‌ی دسته‌ی سوم بسیار دشوار است. تنها چیزی که در بینِ مراتبِ گوناگونِ همین دسته می‌توانم بگویم، پدیدآمدنِ حسِ «شادی از فقدان» است برای کسانی که نفرتِ ما نسبت به آنان در شدیدترین میزانِ خود بوده است؛ از اعدامِ شهلا جاهد (نزدِ خانواده‌ی مقتول) بگیرید تا ترورِ اُسامه بن‌لادن (نزدِ پاره‌ای از مردمِ آمریکا). تاملِ من درباره‌ی وضعیتِ دوم (کسانِ معمولی) این است که گرایشِ بسیاری به‌سوی تعمیدِ فرد، عصمت‌بخشی و در نهایت گونه‌ای تقدس‌سازیِ بسیار لطیف، رقیق و پذیرفتنی‌نُماست (طبعاً ما اگر می‌توانستیم درباره‌ی گدای محله‌ی‌مان پس از مرگ‌ش همان‌قدر حدیث‌پردازی، جعلِ شخصیت و بُت‌سازی کنیم که درباره‌ی معشوق یا دوستِ از دست رفته‌ی‌مان، شک نکنید که دقیقاً و به‌یکسان چنین می‌کردیم).
گفتم که از ویژگی‌های این «نگاهِ سکولار» یکی هم «غایت‌زُدایی» ست، پس کمابیش می‌توان گفت که این نگاه در جنبه‌هایی «پوچ‌انگار» هم هست. این نیهیلیزم از آنجا که «معنایِ آسمانی» را برای زیستِ انسانی منکر می‌شود، زندگی را سردتر، بی‌رحم‌تر و تحمل‌ناپذیرتر از چیزی می‌کند که اقلیم‌های دینی و عرفانی به ما عرضه می‌کنند. اما این نیهیلیزم فقط تا همین خلعِ ید از هر گونه نگاهِ تعالی‌خواه، آسمانی و فرا-انسانی پیش می‌رود ولی آخرین قربانیِ خود یعنی «اصل‌های بنیادینِ اخلاقی» را تیرِ خلاص نمی‌زند و او را هر چند مجروح و پریشان‌حال، زنده نگه می‌دارد. پس دستِ‌کم این برتری را نسبت به نیهیلیزمِ الاهی/آسمانی دارد که انسان‌ها را در دیدِ ما دوپاره نمی‌کند و بدین‌سبب خودِ ما را نیز به دوپارگیِ شخصیتی، گسستِ درونی، شیزوفرنی و دیگر آسیب‌های هولناک روان‌شناختی (در حدِ همان «مصیبت» و «بلا» که در فرهنگِ دینی نام داده‌اند) دچار نمی‌کند. به آغاز برگردم و تمام کنم: اگر آن عزیزِ مُرده صد بارِ دیگر هم زنده شود ما باز هم همان‌گونه با او زندگی و معاشرت می‌کنیم که بارِ نخست کردیم، چون واکنشِ ما در برابرِ او و تجربه‌ی ما از جان‌داری/بودنِ او، درست در حدِ ظرفیتِ وجودیِ‌مان بوده و بس! این محدوده را نمی‌توان پشتِ سر گذاشت یا مرزهای آنرا از میان بُرد. «افسوس برای فقدان» که خود زیرمجموعه‌ای از «افسوس برای گذشته» است، سرچشمه‌ی «تقدس‌بخشی به مُردگان» و «انکارِ خودخواهی/خودانگاریِ وجودی، غریزی و سالمِ» ماست. آری! درست دانستید؛ در این درازه‌نویسی خواستم بگویم که ما خودخواهیم و باید باشیم، خودانگار هستیم و باید باشیم و انکارش هیچ دردی را دوا نمی‌کند جز آنکه اگر ذره‌ای هم می‌توانستیم این گرایش را از ویرانگری باز داریم، دیگر از همان هم ناتوان شویم. ما باید با این «خود» و اوصافِ «خواستن» و «انگاشتن» که او را مقید/محدود/کرانمند می‌کند، به‌گونه‌ای صریح و برهنه رویارو شویم. «دیگری» (چه در آسمان‌ها باشد چه در زمین) هرگز نمی‌تواند یکسره جایگزینِ «خودِ» ما شود. ما خودخواهیم؛ نه خداخواه، نه پیامبرخواه، نه دوست‌خواه و نه معشوق‌خواه. به‌گمانِ من از خواستِ هر کدام از این‌ها می‌توان با چند پُل به دیگری رسید مگر «خودخواهی». آنانکه دیوانه‌وار عاشقِ کسی باشند، بیش از هر چیز ته‌نشین‌های وجودی و زمینه‌ی شخصیتیِ خود را برای پذیرشِ «امرِ مطلق» در معنای آسمانی و الاهی‌اش نشان داده‌اند. ما نباید خودمان را انکار کنیم. نباید «خود» را انکار کنیم (آموزه‌ی «فناءِ فی الله» به‌درستی و تیزبینانه نابودیِ همین «خود» را نشانه می‌گیرد). بنابراین، کریشنا مورتی درست گفت که انسان درنده‌خو است و باید با این درنده‌خویی در برهنگیِ آغازین رویارو شود تا بتواند با آن کنار بیاید. راستش برخی فیلسوفانِ اخلاق که دستِ‌کم خودشان ادعای ملحد بودن داشته‌اند (در قیاس با کریشنا مورتی بدونِ ادعای الحاد) درست حالتِ کشیشِ دهکده را دارند. یادِ نیچه (دستِ‌کم ازین جهت) گرامی باد که در فرازی از «غروبِ بُتان» فیلسوفانِ اخلاقِ انگلیسی را به بادِ ‌سخره گرفت چرا که گویا با زیاده‌روی در اخلاق‌گرایی می‌خواهند خداناباوریِ خود را جبران کنند و برای الحادِ خود تاوان بپردازند!

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

تجربه‌ی علف؛ روایت فردی از نشانه‌ها

هنگامِ نوشتنِ این نشانه‌ها در حالی نزدیک به اوجِ تاثیر علف قرار داشتم:

1- تنها یکبار حساسیتِ پوستی به من دست داد که برای نخستین‌بارِ علف‌کشیدن‌َم بود و دیگر هم پیش نیامد. زیرِ گلویَ‌م خارشِ بدی گرفته بود و مانندِ تاول، قرمز و ملتهب شده بود.

2- به‌هم‌ریختگیِ تشخص/یگانگیِ دیگران: گمان می‌کنی کسی را جایی در زمانی اندکی پیش‌تر دیده‌ای. در کنارِ ساختمانی در حالِ ساخت سوار شدیم، نیم ساعت سپس‌تر از کنارِ ساختمانِ نیمه‌کاره‌ی دیگری نزدیکِ خانه رد می‌شدم که حس کردم مستخدمِ آخری همان نفری ست که در ساختمانِ اول دیدم. در حالی که این دو به‌احتمالِ زیادتر یکی نبودند.

3- درهم‌ریختگیِ ساختارِ زبان: یک کلیپِ ایتالیایی می‌شنیدم اما چندین‌بار واقعاً حس کردم ترانه‌ای ایرانی ست. شاید یک ترجیع‌بندش واقعاً بود؟ بود؟ نبود؟

4- در پیوند با نشانه‌ی پیش: این تردیدافکندن در حس‌ها و باورها و باز هم به همان تردیدِ نخست، سایه‌ی تردیدِ دومی را گستراندن و اینجور خود-انتقادی‌های دایره‌وار/بی‌پایان از دیگر نشانه‌های علف بر من است. حتی همین الان هم دارم همین کار را می‌کنم؟ همین نشانه را با خودآزاری (خودانتقادی؟) در دستِ ذهن‌َت برای تحلیل قرار ندادی؟ و از آن بدتر و ژرف‌تر، اینکه آیا این چیزهایی که من تجربه کردم ویژه‌ی علف است یا ممکن است همه‌ی اینها را در حالِ عادی هم داشته باشم و برایَ‌م رخ بدهد؟ شاید در حالتِ عادی هم می‌فهمیدم که شکلات و بیسکوئیت خوش‌مزه می‌شود هم‌آمیزی‌اش... یا شاید در حالتِ عادی هم اینهمه به خودم گیر می‌دهم؟ اینجور است؟ نه! من اینقدر هوشیاری دارم که بفهمم اگر می‌خواست در حالِ عادی فکرِ آن ترکیب به ذهنَ‌م راه یابد، باید تا کنون یکبار این به‌ذهن‌آوری رخ داده باشد یا اینکه می‌فهمم در حالِ عادی بدین‌شیوه و شدت به خودم پیله نمی‌کنم.

5- درهم‌ریختگیِ ساختارِ زمان: در چنین حالی هر بار از پله‌های خانه بالا می‌آیم حس می‌کنم مدتهاست دارم پله‌ها را درمی‌نوردم اما نمی‌رسم که در جای خود حسِ خیلی شگفت‌انگیز و لذت‌بخشی ست. پسند و شخصیتِ من با این «گمشدگی در زمان» و این «زمان‌نَوردی» بسی جور است. نمونه‌ی دوم: یک کلیپ را حس می‌کنم مدتهاست که هِی دارد پخش می‌شود و کِش می‌آید در حالی که هر کلیپ بیش از پنج دقیقه نیست. نمونه‌ی سوم: سیگار را هر چه می‌کشم تمام نمی‌شود اما در حالِ عادی یک نخ خیلی زود ته می‌کشد. نمونه‌ی چهارم: شب برگشته بودم خانه و گرفته بودم خوابیده بودم. خواب دیدم که زیرِ هودِ آشپزخانه‌ی رفیق‌ِمان ایستاده‌ایم و داریم علف می‌کشیم و عرق می‌خوریم. بعدش چراغ‌های خانه را خاموش کردند و قرار شد برویم... با خودم می‌گفتم چرا من اینجا مانده‌ام... همه که رفته‌اند و کسی نیست... یک فضای تاریک و خلوت زیرِ هود در برابرم ثبت شده بود... ناگهان از خواب پریدم و دیدم که در تاریکیِ رختخواب هستم... با خیالی آسوده باز به خواب برگشتم.

6- حسِ گسستگیِ پی‌درپیِ کلامی/ذهنی: اگر با دیگری سخن بگویی، دمادم حس می‌کنی که یک رشته‌ی پیش‌ترِ سخن با گفته‌های اکنونَ‌ت نسبت ندارد و بنابراین، فراموش کرده‌ای که چه داشته‌ای می‌گفتی و با این خودآگاهیِ توهمی به فراموشیِ سخنِ پیشین از روبرویی می‌پرسی: «داشتم چی می‌گفتم؟». به‌احتمالِ بسیار قوی‌تر هیچ رشته‌ای گم نشده است و کلام‌های گاه بی‌نسبت (هذیان‌مانند) پشتِ سرِ هم بر زبان رانده بوده‌ای یا واقعاً یک موضوعِ مشخص را به‌نحوِ پیوسته تا پیش از این تردیدافکنی در حافظه/زمان‌مندیِ خودت داشته‌ای می‌گفته‌ای.

7- برانگیختگیِ جنسی: بدونِ شرح

8- قدرتِ حافظه‌ی تصویری: چهره‌ی صدُم‌ثانیه‌ایِ آدم‌ها مانندِ یک فریم در ذهنِ من می‌ماند و این مساله نسبت به حالِ پیش از کشیدنِ علف، به‌اندازه‌ای باورنکردنی نیرومندتر و حتی جادویی شده است؛ انگار آن آدم را جایی دیده‌ام؟ (پیوند با نشانه‌ی دوم) از من می‌ترسید؟ از او می‌ترسیدم؟ در واقع یک پیش‌زمینه‌ی پارانویایی یا قصه‌پردازانه با این تصویرِ نقش‌بسته از چهره‌ی فرد همراه می‌شود.

9- پارانویا: که در حالِ عادی هم من دارم اما اینجا خیلی فزون‌تر می‌شود. خوابیده بودم اما حس می‌کردم صدای موسیقی شبیه به صدای مادرم هست (درهم‌ریختگیِ ساختارِ آواها/صداها؟) و چند بار واقعاً از خواب جَستم و مبلِ روبرو را نگاه کردم چون واقعاً حس می‌کردم که جلوی من نشسته است. گاهی حس می‌کردم درِ سوئیت باز شده و آمده درونِ خانه. گاهی حس می‌کردم از پنجره‌ی نیمه‌بازِ رو به پشتِ بام آمده توی سوئیت و ...

10- فانتزی‌بافی و خیال‌پردازی: از کنارِ درِ نیمه‌بازِ خانه‌ای رد می‌شدم. یکباره با خودم گفتم الان دختری برهنه از این در بیرون می‌آید و چه شادمان بودم از این پندار و رخدادِ احتمالی‌اش. اما یک پسر بچه‌ی پنج ساله با یک عینکِ بزرگ بیرون آمد. ناامید شدم و زین‌پس خود-سنجشگری‌های بیمارگونه و طنزآمیز سربرآورد: خب این اتفاق نشان می‌دهد که تو باید به‌جای دختربازی، بچه‌بازی کنی (گویی این رخداد را نشانه‌ای گرفته باشم از سوی هستی؛ پیامِ درِ نیمه‌باز). سپس با خودم به‌شوخی می‌گفتم تو اگر می‌خواهی بچه‌بازی کنی دیگر چرا بچه‌ی مردم را بهانه قرار می‌دهی؟ و این جست‌وخیزهای ذهنی با خودم را پی‌درپی ادامه می‌دادم.

11- خلاقیت/نوآوری در نگاه به پدیده‌های پیرامون: من همیشه شکلاتِ صبحانه‌ی می‌ماس و بیسکوئیتِ رنگارنگ را تنها و جداگانه می‌خوردم. الان پس از کشیدنِ علف رفتم که همین کار را کنم، اما این‌بار به‌ذهنَ‌م رسید که چقدر ترکیبِ این شکلات با بیسکوئیت می‌تواند خوشمزه‌کننده باشد. دستِ بر قضا، شکلات را که مانندِ کره کشیدم روی ویفر، مزه‌اش بی‌مانند و عالی شد.

12- پُرگو شدن به‌ویژه در تجربه‌ی نخستین

13- پُرنویس شدن به‌ویژه در تجربه‌ی نخستِ این حالتِ نوشتنِ دقیق و فراوان که اکنون من در آن قرار دارم.

14- افزایشِ قدرتِ شنوایی: کلیپی پخش می‌شود و من صدای گیتار را درست به‌گونه‌ای می‌شنوم که گویی سیم‌های آن کنارِ گوش‌َم باشد و ضربه‌ی هر ضرباهنگ را با همه‌ی وجودم حس می‌کنم.

15- حسِ اوج‌گیریِ مکانی: یکبار داشتم ظهر بر می‌گشتم خانه اما انگار روی زمین راه نمی‌رفتم... حس می‌کردم دارم پرواز می‌کنم یا روی ابرها راه می‌روم... حسِ لذت‌بخش و یگانه‌ای بود!

16- خوابِ سنگین، طولانی، ژرف و شیرین

۱۳۹۱ شهریور ۱۲, یکشنبه

تو را خواهم سُرایید؟


جمعه، دهمِ شهریورِ نود و یک:
خواب دیدم جایی هستم شبیه به یک زیرِ شیروانیِ بزرگ و مجلل... یا شاید جایی بود مانندِ یک سوئیتِ بزرگ با کفِ چوبی، پنجره‌های بزرگ و سقفِ شیب‌دار (شبیهِ سقفِ ویلاهای شمال)... گ در تختی دراز کشیده بود، یکی از دستانش را زیرِ گردن‌ش زده بود و مرا نگاه می‌کرد... یک مردِ کمابیش میانسال شبیهِ مرشد/عارف/استاد هم آنجا بود... آن مرد پیراهنِ بلندِ سفید و شلوارِ سفید بر تن داشت... برای من در آن لحظه درست حسِ این را داشت که یک استادِ مدیتیشن است... گ به من چیزی گفت شبیه به اینکه تو می‌توانی پرواز کنی... آن استاد هم تایید کرد... گ لبخند بر لب داشت و با چشمانِ زیبایش مرا می‌نگریست... ناگهان دیدم یکی از دیوارهای آن مکان به روی آسمان باز می‌شود یا شاید هم سقف کنار رفت و آسمان پدیدار شد... رفتم لبِ پنجره یا بالکن یا سقف... حسِ پرواز گرفتم درست مانندِ خواب‌های دورانِ کودکی‌ام که هر گاه می‌خواستم می‌توانستم در آن اوج بگیرم... آری! من پرواز کردم... رفتم در پشتِ بامِ یک ساختمانِ بسیار بلند... آنجا از دور خودم را می‌دیدم که بر لبِ بام فرود آمده‌ام... در آنجا مجسمه‌هایی بود از خدایانِ هند که همگی با گیاه ساخته شده بود و رنگِ سبز داشت... یک خدایی با همان برگ‌ها یا گیاه‌ها آنجا بود که به‌حالتِ عبادت یا مراقبه نشسته بود و دستانش را (همچون نیایشِ بودا) روبروی صورت‌ش گرفته بود... آن سو تر، یک الهه‌ی برهنه با همان برگ‌ها ساخته شده بود که واژن و گردیِ باسن‌ش بسیار نمایان بود... از همانجا فریاد کشیدم: «ای متعال، تو شایسته‌ی پرستشی» و سپس با شادی و سرمستی به‌سوی گ و استادش و همگان بانگ برداشتم که «این خدای ابراهیم نیست... این پرستیدنی ست» و پرواز کردم به‌سوی آشیانه‌ام... این ماجرا باز تکرار شد اما این‌بار گویی آن انرژیِ پنهان و آسمانی را دیگر نداشتم... می‌خواستم خودم را باز هم بیازمایم که آیا می‌توانم پرواز کنم یا نه... توانستم اما نه مانندِ بارِ پیشین... رفتم تا لبِ همان بام اما این‌بار نتوانستم کامل پرواز کنم و خوب به یاد دارم که دستان‌َم را بر لبه‌ی پشتِ بام گرفتم و به‌دشواری خودم را بالا کشیدم... انگار کسانی بودند در آن پایین که مرا ریشخند می‌کردند و ناتوانیِ این‌بارم را به رخ‌م می‌کشیدند... باز هم پریدم در حالی که هر آن، هراسِ سرنگونی و سقوط همه‌ی وجودم را در بر گرفته بود... بر روی دیواری نشستم و آن تمسخرکنندگان بسیار نزدیک‌تر شده بودند... سرم را پایین کردم و نگریستمِ‌شان... احساسِ عجیبی داشتم... انگار حال/وضعیت/گونه‌ای بودن را از دست داده بودم و اندک ته‌نشین‌های آن نیز در من رو به پایان بود.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

مُردن‌م آرزوست!

It is sometimes suggested that what we really mind is the process of dying. But I should not really object to dying if it were not followed by death.

Thomas Nagel

و شاید هیچ‌چیز لذت‌بخش‌تر از تجربه‌ی مُردن نیست آنگاه که مرگی در پیِ آن نباشد... خودم که شیفته‌ی آزمودنِ همچین حالی هستم!

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

برای دورانی که مرا پشت سر گذاشت

برای هر کس زمانی فرا می‌رسد که باید با پیشینه‌ی خودش در برهنگیِ آغازین رویارو شود، با گذشته‌ی خودش به‌گونه‌ای آشتی کند؛ آن را یکبار برای همیشه ببیند و بگذرد. گویا زمانِ چنین مواجهه‌ای برای من نیز فرا رسیده باشد. تا پیش از این، درباره‌ی یکی از بنیادی‌ترین گزینش‌های زندگی‌ام حسی دوگانه و آزاردهنده داشتم. حتی می‌توانم بگویم که آشکارا از آن در گریز بودم. این بازی اما به پایان رسیده است. دورانِ راهنمایی بود و من به‌نحوی خودآزارانه و شبانه‌روزی درگیرِ مفهوم‌هایی چون خدا، آفرینش، آغاز و پایانِ جهان، چراییِ زندگی، هستیِ انسانی و مرگ بودم. این درنگ‌ها چنان فزونی یافته بود که معلمان و دوستان را نیز نسبت به وضعیتِ درونیِ من آگاه کرده بود. در انشاهای همان دوران بارها و بارها گفتم که می‌خواهم چه کنم. کسی اما چندان جدی نمی‌گرفت چه از سوی دوستان چه خانواده. دبیرستان هم‌زمان شد با دگرگونی‌های سیاسی‌ام که پایه و آغازِ دگرگشت‌های اعتقادی بود. پس از آن سه امکان داشتم که نروم راهی را که در همه‌ی آن سالیان ذهنَ‌م را درگیرِ خود کرده بود؛ سه رشته که اگر هر کدام را می‌خواندم اکنون یکسره آدمِ دیگری بودم. اما من با وجودِ تردیدی که همیشه با خودم همراه دارم، ره‌سپارِ جایی شدم که همچون جزیره‌ای متروکه اما همچنان در پاره‌هایی کشف‌ناشده، در گوشه‌ای از جهانِ دانش و اندیشه بدل به موزه شده بود. حتی به این هم خرسند نشدم که همان جهان را در پایتخت برای خودم بخواهم بلکه یک‌راست به بنیادین‌شهرِ آن موزه رفتم. هرگز از یاد نخواهم برد که در روندِ ورود به آن جزیره حسی دوگانه داشتم؛ هیجان/اضطراب، شادی/غم، اشتیاق/نفرت و به‌فرجام کنجکاوی/بی‌میلی. با اینهمه، برای چهار سالِ تمام واردِ دورانی از ریاضت، متن‌نوردی و رهبانیتِ فردی شدم؛ گویی در صومعه‌ای دورافتاده سال‌نشینی می‌کردم. این دوران درست مانندِ آموختنِ خطِ میخی بود برای بازخوانیِ کتیبه‌های سنت و سنتی که کتیبه شده بود؛ ژرف‌اندیشی و باریک‌بینی‌هایی برای خوانشِ آن کهنه‌متون یاد گرفتم که گرچه ارزشمند بود ولی بعدها دانستم که به‌هیچ‌رو برایَ‌م بسنده نیست. در خاندانِ ما و نزدِ پاره‌ای دوستان، بسیاری از من چشمداشتِ پوشیدنِ رختِ موزه‌پناهان را داشتند یا اینکه دستِ‌کم ریختِ خود را در هماهنگی با اهالیِ آن سرداب نگاه دارم؛ توقعی که البته هرگز از جانبِ من برآورده نشد. نزدِ اساتیدِ آن کهنه‌بنا یکی از بهترین و آینده‌دارترین دانش‌پژوهان بودم. دشوارترین فرازِ یکی از کتاب‌های آن دوره را خودم به‌تنهایی در یک تابستان فرا گرفتم و با بالاترین نمره به‌پایان بُردم. حتی از سوی یکی دو استادم به من پیشنهاد شد که با پایان‌بردنِ دورانِ نخست، واردِ پژوهشکده‌های ویژه و هدف‌دار شوم. نزدِ آنان، من تصویری بودم از آینده‌ی یک دانای دین (در معنایی یکسره کهنه و نهادینه). اما چه کنم که همان سال‌ها در زیست و ذهن و زبانِ ره‌روان، گونه‌ای نادانی می‌دیدم که بدل به یک اصلِ ریشه‌دارِ تاریخی و سرپیچی‌ناپذیر برای آنان (به‌مانندِ آدابِ به‌جای آوردنِ یک مناسکِ خاص) شده بود. دیدارِ این نادانی هماغوش بود با درکِ گونه‌ای معصومیت، سادگی و بلاهتِ مقدس در آنان؛ از خاطر نمی‌برم جوانی تُرک‌زبان را که هر گاه برای مطالعه به کتابخانه‌ی ساده اما آرامِ آنجا پا می‌گذاشتم، پیش از من آنجا بود؛ با صدایی آرام و رفتاری مهربانانه. اندکی که گذشت به‌شوخی می‌گفتم فلانی اهلِ زمین نیست، او از آسمان آمده و به هیاتِ ما خود را ساخته است؛ همه‌ی رفتار و گفتارش درست مانندِ فرشتگان بود. کهنه‌بنا کوچک اما صمیمی بود؛ اینگونه بود که همگی همدیگر را آنجا می‌شناختند و فضای بازِ آن (ناشی از مدیریتِ پیرمردی کمابیش عارف‌پیشه و آزاداندیش که بعدها خبردار شدم با دسیسه‌چینی‌های فراوانِ برخی بچه‌های همانجا از سوی موزه‌گردانان برکنار شد) سبب گردید که هر کس بتواند راهِ خود را خودش انتخاب کند؛ پاره‌ای به وادیِ درهم‌تافته‌ای از تریاک، پیرزن و تکیه در افتادند و برخی دیگر هم سرِشان را پایین انداختند و به موزه‌شناسی پرداختند. از همین گروهِ اخیر، استعدادهای ناب و ذهن‌های نیرومندی دیدم که در چنبره‌ی قدسیتِ سنت اخته شدند و همه‌ی سرمایه‌ی خود را در خوانشِ واژه‌مدار و سخن‌ورانه‌ی آن متونِ کهن باختند. باری، ناباورانه و با گونه‌ای سخت‌کوشیِ دیوانه‌وار، یکسالِ تمام را در کتابخانه‌ی آن کهنه‌بنا زندگی کردم. شب‌ها در زیرِ آن مهتابیِ زنگ‌زده چه پُرشکوه بود سایه‌ی نخلِ فرتوتی که در باغچه‌‌ی آنجا خودنمایی می‌کرد. بچه‌ها بر لبه‌ی باغچه می‌نشستند و با یکدیگر مباحثه و گاه به‌نحوی دیدنی و خنده‌دار تمرینِ سخن‌وری می‌کردند. از آن دوران که درست مانندِ یک قرنطینه‌ی دینی بود، دوستی دارم که بی‌کم‌وکاست یادگار و گنجینه‌ی ابدیِ من است. اگر او نبود تاب‌آوردن آن فضا برای‌َم دشوار و چه‌بسا ناممکن می‌شد (صد البته آشنایی با ملکیان و دیدارهای پیوسته‌ی هفتگی با او در این دوران از دیگر راه‌های رهاییِ من شد که انتخاب‌های آینده‌ام را برای دانش‌اندوزی رقم زد. او دریچه‌ای دیگر از هستی را به روی من گشود. برای همین در معرفی‌اش چنین گفته‌ام: «در دوره‌ای نفس‌گیر، نقشِ مسیح را در زندگی‌ام داشت»). این پرسش که «من اینجا چه می‌کنم؟» اندک اندک خواب را از چشمانَ‌م ربود. دانستم که راه را به‌نادرست برگزیده‌ام. چرا اینجا بودم؟ من، اکنونِ کدام گذشته هستم؟ خودکاوی‌ها مرا به دو سببِ چراییِ چنین انتخابی رساند: اینکه پیشه و پیشینه‌ی پدرانِ آن مرد و زن که مرا به‌دنیا آوردند، همین بود و حسی از گسستِ تبار و خاندان مرا بر آن داشته بود تا پُلی باشم برای به‌هم‌پیوستنِ این دره. طبیعی ست که چنین انگیزه‌ی کودکانه‌ای چندان نپایید. سببِ دیگرِ انتخابِ چنین راهی کنجکاویِ همیشگیِ من از کودکی تا کنون بوده که همواره نیز تاوان‌های سنگینی برای این سرک‌کشیدن‌ها و تجربه‌کردن‌ها پرداخته‌ام. از همان دورانِ نوجوانی برایَ‌م پرسش بود که در آن جزیره چه می‌کنند که سپس مدعی می‌شوند ما خدا و دین را شناخته‌ایم تا جایی که حق داریم این شناخت را به دیگران در پوسته‌ی باید/نباید عرضه کنیم. برای یافتنِ پاسخ و مرهم‌نهادن بر این کنجکاوی (با لحاظِ سرسختی، لجاجت و تمردِ همیشگی‌ام از تجربه‌های دیگران که تجربه‌ی من نبود) راهی نداشتم مگر آنکه خودم به‌شخصه واردِ جزیره شوم و دورانی از عمرم را در آن به‌سر برم. خودآگاهیِ من به فردیت و خودفرمان‌روایی هولناکَ‌م دیر زاده شد اما در همان نوزادی‌اش مرا به سرپیچی از همه‌ی قاعده‌های آن موزه کشاند؛ از ظاهر و پوششِ همگانیِ آنجا بگیرید تا درهم و دیناری که هر ماه برایَ‌ش صف‌های دراز بسته می‌شد و من تنها دو سالِ نخست آن را جسته گریخته دریافت کردم و بی هیچ تصرفی به پیرزنی دادم که با پیردخترش از من چون فرزندِ خویش نگهداری می‌کردند و به تیمارداری‌ام سرگرم بودند. فضای شب‌های آن خانه در نزدیکی و آمیزشِ معناداری با کهنه‌بنای روزهایَ‌م بود؛ هر دو موزه‌ای بودند که یکی سرچشمه می‌نمود و دیگری جویباری از همان؛ خانه‌ی پدربزرگ و خانه‌ی سنت هر یک دیگری را به یادم می‌آورد و با هست/نیست و باید/نبایدِشان به آن یکی رهنمونَ‌م می‌شد. به‌گونه‌ای یکسان، تضاد و رویاروییِ من نیز با هر دو فضا روز به روز بیش‌تر می‌شد. میانِ این دو خانه پنج سالِ تمام در رفت و آمد بودم تا اینکه با پافشاری‌ام به خانواده توانستم کوچک‌سرایی در دلِ آن شهر بگیرم؛ دورانی از یک تنهاییِ ژرف، ترسناک و دیرپا که پیامدها و نشانه‌های‌َش هنوز هم در شخصیت و زیستِ من بر جا مانده است (هنوز هم گاهی دلَ‌م برای شومینه‌ی آنجا تنگ می‌شود و از یاد نمی‌برم که به‌جای آدمیان، با در و دیوارِ آن خانه سخن می‌گفتم). پایانِ سالِ چهارم هم‌زمان بود با دوریِ من از کتاب‌ها، کتبیه‌ها و رهایی‌ام از اینکه تنها و تنها زندانیِ سنت باشم. اکنون در دو جهانِ کهنه و نو دانش می‌اندوختم و شاید به پیش می‌رفتم. سالِ پایانیِ حضور در پانسیونِ سنت به‌اضافه‌ی این چهار سالِ دوم، هماغوش شد با گذارِ من از نواندیشیِ دینی به گسستِ یکپارچه و بنیادین از جهان‌بینیِ الاهی و پا گذاشتن به وادیِ الحاد/کفر. در همین برهه بود که یک‌بار (شاید با گزارشِ پاره‌ای از همان ساده‌دلانِ سنت‌پناه) مرا به شورای انضباطیِ آن جزیره فرا خواندند و از باورهایَ‌م، کتاب‌هایی که می‌خوانم و معاشرتَ‌م با روشنفکران پرسیدند که به‌سرانجامِ خاصی نرسید. همینجا بگویم که در سنجش با کسانی که صرفاً در دستگاهِ نوینِ دانش حضور داشتند، بدونِ هیچ‌گونه بزرگ‌نمایی، به‌چشم دیدم که قدرتِ علمی، برتریِ ذهنی و گونه‌ای سخت‌کوشیِ ستایش‌برانگیز، تنها و تنها از آنِ هم‌راهانی بود که از همان سرداب/موزه بیرون آمده بودند. پاره‌ای از متن‌هایی که ما در سومین سالِ زندگی در آن جزیره‌ی متروک می‌خواندیم، از آنِ سالِ ششمِ کسانی بود که در کلان‌شهرِ دانش می‌زیستند. حس می‌کردم همگیِ ما آدم‌های دوزیست (در هر معنا و سویه‌ای که بپندارید) همچون موش‌های کور، دوره‌ای سرگرمِ شناختِ حفره‌های زیرِ زمین بودیم و اکنون که روی آن راه می‌رویم، نیک می‌دانیم که این زمینِ هموار چه ناهمواری‌ها و دره‌های بزرگی در دلِ خود دارد. انگیزه و انگیخته‌ی هم‌راهانِ دوزیستَ‌م به‌هیچ‌رو سنجش‌پذیر نبود با ساده‌دلانی که یکراست از مدرسه به دانشگاه آمده بودند؛ هر چه باشد تجربه‌ی زیسته از «نادانیِ لاهوتی» پاره‌ای از آنان را به «داناییِ ناسوتی» رسانده بود. به‌روشنی می‌دیدم که تنها و تنها آنانکه این جزیره‌ی متروکِ مفاهیم و اعیان را زیسته بودند و در فضای مه‌گرفته و رازآلودِ آن نفس کشیده بودند می‌توانستند طرحی برای به زیرِ آب بُردن (در رویکردِ رادیکال/ریشه‌ای) یا راه‌یابی‌اش به کلان‌شهرِ دانش/اندیشه و رهایی از گسستِ هولناکی که بدان دچار بود (در رویکردِ میانه‌گرا/اصلاحی) بیابند. چهار سالِ دیگر هم در همان سیاه‌شهر ماندم در حالی که هر سال از سردابِ عتیقه‌های ذهنی و عینیِ آن موزه بیش‌تر فاصله می‌گرفتم و به نگرش‌هایی که بر ویرانه‌ی جهانی از دست رفته بنا شده بود، بیش‌تر گرایش پیدا می‌کردم. از همان آغازین‌روزهای ورود به موزه و با دگرگونی‌های زیر و زبر کننده‌ی ذهنی که مرا آرام آرام به چیزی یکسره دیگرگون بدل می‌ساخت، احساسی از یک تناقض/پارادوکسِ ویرانگر درونَ‌م شکل می‌گرفت و همچون گزنده‌ای که خودم آفریدگارش باشم، نیشَ‌م می‌زد و مرا در خود می‌فُشرد. دوریِ کیهانیِ چیزی که من بودم از نگاهی که دیگران به من داشتند بر دردِ این نیشترها بسی افزود. با اینهمه، بسیار کوشش کردم تا جایی که می‌توانم از ژرفا و شدتِ این احساسی که ذهن و روحَ‌م را به آستانه‌ی فروپاشی رسانده بود، بکاهم. شوربختانه، دلزدگیِ من از وضعیتِ هم‌ستیز و دوپاره‌ام، سبب شد تا کمابیش از به‌کاربستن و پیگیریِ سرمایه‌ی علمیِ خود در بازشناسیِ سنتِ سنگواره‌ای روی‌گردان شوم (گرچه هر بار که جسته و گریخته، به‌مناسبت و بهانه‌ای، این به‌کارگیری را آزمودم دانستم که اندوخته‌ی علمی‌ام از آن دوران چنان پُربار است که نیم‌نگاهی به متونِ کتیبه‌ای بسنده است تا در این وادی بتوانم با جنگ‌افزارِ خودش پیش بروم). ‌به‌فرجام، پس از دوازده سال زندگی در چنین دوگانه‌ی ویرانگری، به‌گونه‌ی رسمی (درست همانگونه که وارد شده بودم) از آن دستگاهِ مومیایی‌شده بیرون آمدم. اکنون که در حالِ گذراندنِ واپسینِ تاوانِ خطاهای پُرشمارِ زندگی‌ام هستم، می‌توانم نگاهی فرادستانه و دورادور به آن دوران داشته باشم؛ راه به‌نادرست برگزیده شد چرا که من و هم‌راهانِ هم‌زیست و هم‌اندیشه‌ام (که همچون داراییِ بی‌کرانی دوستِ‌شان دارم و همدیگر را بهتر از هر کسِ دیگری می‌فهمیم) از آنِ این جزیره نبودیم؛ ما از آغاز در جستجوی بنیادی‌ترین پرسش‌ها و ریشه‌ای‌ترین درنگ‌ها بودیم، تنها مشکل این بود که جایگاهِ احتمالیِ این بنیاد/ریشه را می‌توانستیم بدونِ ورودِ رسمی به جزیره بازشناسیم اما چنین نکردیم. شاید بندبازی در مرزِ میانِ دین و فلسفه فرجامی جز این نمی‌توانست برایَ‌م به‌بار آورد. آیا پشیمانَ‌م؟ نمی‌دانم... اینقدر می‌فهمم که تجربه و آگاهیِ گرانسنگی به‌دست آوردم اما به هزینه‌ای بس گزاف. وانگهی، چه‌بسا اگر آن دورانِ رهبانیت و زندگیِ موزه‌ای نبود، هرگز تجربه‌ی زیسته‌ای از سنت‌نشینی و آگاهیِ درونی و نزدیکی از آن به‌دست نمی‌آوردم. شاید به راهِ دیگری می‌رفتم که با هستیِ ویژه‌‌ام یکسره بیگانه بود و فرسنگ‌ها از آن فاصله داشت. هر چه بود چنین برگزیدم، چنین بالیدم، چنین دگریستم و اینگونه دورانی ناهم‌سان و دگرگون‌کننده را از سر گذراندم؛ آری! من یک طلبه بودم.

بازتاب فیس‌بوکی

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

دست نگه دارید!

ارتشِ مصر (و به‌تبعِ آن، دادگاهِ عالیِ قانونِ اساسی) چه بسا در پیِ بر جا نگه داشتنِ ستون‌پایه‌های دیکتاتوریِ پیشین باشند، اما به یاد داشته باشیم که یگانه ضامنِ واقعاً موجود برای از میان نرفتنِ آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی در وضعیتِ کنونی اند... «و فرعون به مصریان گفت: بترسید از روزی که دخترانِ‌تان در خُردسالی ختنه شوند و در نوجوانی برقع‌پوش»

۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه

این «دیوار» را به‌رسمیت بشناسید

گمان کنم روشن باشد که ما به‌عنوانِ شهروندانِ یک جامعه قرار نبوده و نیست که با همه‌ی باورها و چشمداشت‌هایِ‌مان در برابرِ یکدیگر پدیدار شویم. اما چرا ترانه‌ای در هجوِ فلان پیشوای شیعیان بی‌درنگ از سوی مدرن‌ترین نویسندگان و روشنفکرانِ ما به هماوردی با دین‌دارانِ جامعه‌ی‌مان نگریسته می‌شود؟ ما کدامین گروه از اجتماعِ خود را به‌سخره گرفته‌ایم؟ اگر ماجرا چنان باشد که مهدیِ جامی در نظرِ خود برای من نگاشته است، اگر پرداختن به هر باوری به‌معنای آزردنِ باورمندان به آن باشد، آیا آنگاه جایی برای هیچ‌گونه سنجشگری باقی خواهد ماند؟ آیا باورمند به «باورمندان را آسوده بگذارید!» به پیامدهای چنین باوری نیک اندیشیده است؟ کجاست آن پایگاهِ دسترس‌ناپذیر ما ناباوران؟ ناباور به چه؟ باورمند به چه؟ مساله این است که صاحبِ سیبستان می‌خواهد پشتیبانِ حقِ سعیدِ سلطان‌پورها باشد اما چگونه؟ حقوقِ ما چیست؟ جز اینکه بنابر نبودِ هیچ قدسیتِ سنجش‌ناپذیری در زیستِ‌مان، یگانه حقِ ما سنجشِ قدسیتِ دیگران باشد؟ چرا نقشِ دیرینه‌ی این کسان در «خرمگس»‌بودگی (به‎بیانِ زیبای سقراط) به‌رسمیت شناخته نمی‌شود؟ جز این دیگر چه چیزی برای پشتیبانی به‌جا می‌ماند؟ آری! ما یگانه کارکردِمان در ویران‌سازیِ باورهاست و این فرآیند هیچ رویاروییِ برهنه‌ای با باورمندان نیست. چه‌بسا یگانه چشمداشتِ ما آن باشد که بر فرازِ این ویرانه‌ها، بنایی چشم‌نواز از یک معنویتِ آزادمنشانه بازسازی شود. اما اکنون اگر آنان باورِ خود را پاره‌ای پرستیدنی از جان و جهانِ خود قرار داده‌اند چرا ما هم باید در چنین نگرشی هماوازِشان باشیم؟ چرا ملحدانِ این جامعه باید با خموشی و سکوتِ خودخورانه در این پرستش همراهِ دیگران شوند؟ فرقِ مهدیِ جامی با فلان مذهبیِ سخت‌نگرِ این جامعه چیست؟ اگر قرار شود که او هم در سوی ساده‌دلانی بایستد که باهمستانِ ایرانی را یکدست و دهان‌بسته می‌خواهند دیگر به چه کسی می‌توان برای پدید آوردنِ دگرگونی در این ذهنیت‌ها امید بست؟ ما برای به‌دست آوردنِ کدامین آزادی اینهمه دست و پا می‌زنیم؟ اسلام و جمهوریِ برآمده از آموزه‌های آن چه چیزی را از ما گرفته که خواهانِ بازپس‌گیری‌اش باشیم؟ ما با کدامین چشم‌اندازِ مشترک به‌اصطلاح مبارزه می‌کنیم؟ هم‌سنگریِ ما در ستیز با این خودکامگیِ سرکوبگر که درونی‌ترین باورهای مردمانِ‌مان را به سطح آورده و از آن دمادم نیرو می‌گیرد، به چه معناست؟ آیا از اساس بهتر نیست بپرسیم که ما هم‌سنگر هستیم یا تنها پنداشتِ چنین چیزی را داریم؟ اگر به‌جای ترانه‌ی هجوآمیزی که این روزها داد و فغانِ روشنفکران را درآورده، یک نوشتارِ انتقادی در نشریه‌ای چنین موجی پدید می‌آورد دیگر چه دستاویزی برای نوازشگرانِ احساس‌های دینی باقی می‌ماند؟ سوگواریِ عبدالکریمِ سروش برای عقل و نقدِ عقلانی چگونه می‌توانست ادامه پیدا کند؟ آیا این سپرِ فلسفه در برابرِ هنر، تنها برای گریز از آن پرسشِ بنیادین نیست که «با ذهنیتِ دینیِ تمامیت‌خواه چه کنیم»؟ گمان کنم راهی نداریم جز اینکه میانِ «باور» و «باورمندان» دیواری ببینیم که ما را بار می‌دهد برای نیشتر زدن به اولی بدونِ آنکه دومی را در کار آوریم. خدمتی بزرگ‌تر از این نمی‌توان به محمدپناهانِ این مرز و بوم کرد که روزی کاریکاتورِ پیامبرِ خویش را در روی دکه‌های روزنامه‌فروشی ببینند و با لبخندی بی‌اعتنا از کنارش بگذرند. آنگاه مسیح به پیامبرِ عرب خواهد گفت «به‌فرجام باورمندانِ تو نیز آتشِ دینداریِ خود را فرو نشاندند و همچون پیروانِ من که هر روزه با نگاره‌ای سخره‌گرانه از خدای خود روبرو می‌شوند، سترگی و سنگینیِ این رویارویی را چنان فرو کاستند که آسوده بگذرند و زندگی کنند». اما روشی که دوستان در پیش گرفته‌اند تنها فرآورده‌اش سرسخت‌تر کردنِ متعصبانِ جامعه و حق‌پنداریِ بیش‌ترِشان در سلطه‌گری و سرکوبِ دگراندیشان است. بگذارید این پیکرِ متورم و بادکرده، پیش از آنکه بترکد و سراپای همه‌ی‌مان را بیالاید، با نیشترهای ناباوران فروکِش کند و زهرِ تاریخیِ خود را به دور ریزد! بگذارید این هیبتِ قدسیت‌پرداز اندکی چهره‌ی خنده‌آور و فکاهیِ خود را نیز نشان دهد! اما شوربختانه، روشنفکرانِ ما پی در پی در کارِ آماسانیدنِ بیش‌تر این جنازه هستند. از «حقیقت» که در گذریم، چنین گذارِ نفس‌گیری بیش‌تر به «مصلحتِ» ماست تا آن لالایی‌هایی که هم‌سنگران برای امید به پیروزی بر استبدادِ دینی در گوشِ دینداران زمزمه می‌کنند و هر آوای ناسازی را در این میان خوار می‌شمرند.

بازتاب در آزادگی و سی‌میل

۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

کمپین امام نقی، ترانه‌ی شاهین نجفی و الفبای رواداری

1
«جامعه‌ی ایران یک جامعه‌ی اسلامی است»؛ این مغالطه‌ی جاودانه‌ای ست که دمادم از سوی اسلام‌پناهانِ سنتی و اسلام‌دوستانِ مدرن طرح می‌شود و همچون حجتِ بالغه رویاروی همه‌ی دگراندیشان/باشان قد علم می‌کند. اما نخستین پرسش همانا تردیدافکنی در آن جمله‌ی طلایی ست؛ آیا جامعه‌ی ایران به‌راستی یک جامعه‌ی اسلامی ست؟ به کدامین معنا؟ و با کدامین انگاره از اسلام؟ از یاد نبرده‌ایم که کاریکاتورهای محمد در کشورهای عربی چه جنجالی به‌پا کرد در حالی که همان زمان در ایرانِ به‌اصطلاح اسلامی هیچ واکنشِ خودجوش و مردمی از سوی ایرانیان دیده نشد. بیش‌ترینه‌ی این مردم چندان تعصبی نسبت به باورهای اسلامی/شیعیِ خود ندارند. نسلِ امروزی که خوشبختانه روز به روز هم از این حساسیتِ شوم بیش‌تر دور می‌شود. می‌ماند قشرِ سنتیِ سرسختِ جامعه که نسبت به کلِ ایرانیان درصدِ بالایی ندارند. از این‌رو، من جامعه‌ی امروزِ ایران را به‌هیچ‌رو با وصفِ «اسلامی» هماغوش نمی‌دانم.
2
زمانی که کمپین امام نقی در ف.ک راه‌اندازی شده بود و بسیاری از جوانانِ همین ایرانِ به‌اصطلاح اسلامی از آن استقبال کرده بودند، یکی از دوستانِ فیلسوفِ من نوشت که این کار ریشخندِ باورهای دیگران است و کارِ فرهیخته‌واری نیست و دستِ‌کم به‌خاطرِ پاره‌ی دین‌دارِ جنبشِ سبز نباید چنین کنیم. از پیش‌فرض‌های چنین سخنی داشتنِ تصویری آرمانی از جامعه است. گویی همه‌ی کسانِ این مرز و بوم باید فرهیخته باشند، آکادمیسین باشند، اتوکشیده باشند، بهداشتی باشند، منطق خوانده باشند و مانندِ یک استادِ فلسفه برای شما در نهایت اندیشه‌ورزی کنند. اما این آکواریوم هر نامی داشته باشد حتماً «جامعه» نیست. همان زمان (یکسال پیش) می‌خواستم یادداشتی در پشتیبانی از انگیزه و فرآورده‌ی این کمپین بنویسم اما همانندِ همیشه ننوشتم. اکنون اما زمان‌َ‌ش فرا رسیده است. کمپین امام نقی جلوه‌ی نابی از جامعه‌ی نامسلمانِ ماست؛ از کسانی که فلسفه نخوانده‌اند، تاریخِ اسلام نمی‌دانند اما می‌فهمند که محمد در قد و قواره‌ی یک پیامبرِ آسمانی نیست و اگر چنین باشد، تبارِ او دوچندان فروتر از جدِشان هستند. زمانی که حکومت با چماقدارانِ مجازی به تهدیدِ اعضای این صفحه در ف.ک پرداخت و نامه‌هایی با درونمایه‌ی دستگیری و آزار برایِ‌شان فرستاد اما نه تنها از میزانِ لایک‌های آن کم نشد که افزون‌تر هم شد، می‌شد فهمید که عامه‌ای که تصویرِشان کردم در این «شوخی» بسیار هم «جدی» هستند. به‌فرجام، من به این آدم‌های عادیِ نامسلمانِ جامعه‌ی خودم خوشامد می‌گویم و باور دارم که حضورِشان در بافتِ اجتماعیِ ما پدیده‌ی دیرین و بس پُرشگونی ست که برای سده‌ها نادیده گرفته شده است.
3
واکنش‌های دوستان به ترانه‌ی شاهینِ نجفی افسوسِ فراوانی برای من داشت. چشم‌داشت‌م بسی بیش‌تر از چیزی بود که خواندم. موضوعِ بحث در برخی یادداشت‌ها چنان به بی‌راهه رفته بود و نویسنده آن‌سان به صحرای کربلا زده بود که هیچ‌جور نمی‌توانستم منطقِ نوشته را درک کنم. علیِ عبدی هنوز نمی‌داند که خوشایندِ مادرِ ایشان و دیگر مذهبیونِ به‌اصطلاحِ روادارِ ما به‌قیمتِ سرکوبِ اندیشه‌ها و آفرینشگری‌های نا-دینی در همه‌ی این سالیان تمام شده است. دین‌داران (و از آن عام‌تر آدم‌های سنتی) باید یاد بگیرند که جامعه آوردگاهِ آفرینش‌های گوناگونِ انسانی ست؛ آنان آنچه را خوش دارند برگیرند اما ای کاش بفهمند که حق ندارند پسندِ خود را بر جامعه حکم‌فرما کنند! دیگران خاموش بمانند تا احساساتِ ما زخم بر ندارد؛ این خودخواهانه‌ترین صورت‌بندی از زیستِ اجتماعی ست. حمزه غالبی این ترانه را با نفرت‌پراکنی‌های فرقه‌ای یکی دانست. حتی مهدیِ جامی هم درست همین قیاس را در جای جایِ نوشته‌اش انجام داد. اما چرا یک اثرِ دین‌ستیزانه (که تازه سُراینده‌اش از اساس منکرِ چنین چیزی ست) با تعصب‌های فرقه‌ای یکی دانسته می‌شود؟ خوش‌بینانه‌اش این است که خاستگاهِ کار فهم نشده است و بدبینانه‌اش اینکه کوششی در بین است برای تقلیل‌دادن و پایین‌کشیدنِ کار تا حدِ لعن‌های اهلِ تشیع نسبت به خلفای اهلِ سنت. اما قیاس‌های نابه‌جا به‌همین‌جا پایان نمی‌یابد. ناگهان شما می‌بینید که در برابرِ دینِ نرگسِ محمدی قرار گرفته‌اید و از تمسخرِ نقی به تمسخرِ مبارزانِ سیاسی راه برده‌اید. اگر اینگونه باشد پس چه می‌توان گفت درباره‌ی آنهمه مبارزِ سیاسی که باورِ ضدِ دینی داشتند؟ مگر آنها برآمده از همین جامعه نبودند؟ آیا ما نمی‌توانیم در برابر، فهرستی بلندبالا از نام‌هایِ‌شان ردیف کنیم؟ اگر کسی کاریکاتورِ مارکس را کشید یا در ترانه‌ای او را ریشخند کرد علی‌الفرض جنابِ جامی باید بگوید خونِ سعیدِ سلطان‌پور پایمال شده است. این موضع‌گیریِ بسیار مخاطره‌آمیزی ست که دستمایه‌ی طنز قرار دادنِ یک پیشوای دینی را به‌معنای رویارویی با دین‌داران بدانیم و چنین جنگِ موهومی را پر و بال بدهیم. از آن سو، علیِ علیزاده برای ما روشن نمی‌کند که چرا کارِ شاهینِ نجفی سهمِ او نباشد از اسطوره‌ای که (بنابر فردیتِ خود) آنرا بررسیده است؟ مگر بهره‌بردن از اسطوره تنها در معنای رویکردِ همدلانه/ایجابی/مثبت نسبت به آن است؟ و بسی شگفت‌انگیز است که با جادوی «روبنا/زیربنا» حیثیتِ دینیِ «جمهوریِ اسلامی» در نوشتارِ او یکباره دود می‌شود و به هوا می‌رود!
4
گویی ما تا همیشه باید مراعاتِ حالِ دین‌داران را کنیم. دمادم مراقب باشیم که این خویِ نازپرورده‌ی هزار و چهار صد ساله زبانَ‌م لال خاطرش مکدر نشود. همانندِ همیشه در میانِ این هیاهو باز هم همبستگیِ تاریخیِ اسلام‌گراهای مدرن و سنتی را می‌بینیم. آقایان و خانم‌هایی که علی اسوه‌ی عدالتِ‌تان است و روسو آموزگارِ مدنیتِ‌تان! یکبار برای همیشه صادقانه بگویید که «دموکراسی» برایِ‌تان چیزی بیش از همین «جمهوریِ اسلامی» نیست. من در طیِ این سالیان (به‌ویژه پس از جنبشِ سبز) از سکولاریزمِ اقتدارگرا به سکولاریزمِ دموکراتیک گذر کردم اما شمایان را که می‌بینم به‌راستی می‌ترسم از خودمان... که در فردایِ فروپاشیِ این رژیم باز هم سر خم کنیم در برابرِ زیاده‌خواهی‌های همیشگیِ‌تان... که باز هم توهمِ تاریخیِ‌تان را در «اسلامی» نامیدنِ این جامعه بازتولید کنید... که سادومازوخیزمِ شیعی‌ِتان را باز هم بر این مملکت حکم‌فرما کنید. در یک دموکراسیِ سکولار (که یگانه دموکراسیِ ضامنِ آزادی‌های همگان است) قطعاً باید ساز و کاری وجود داشته باشد که در برابرِ میلِ سیری‌ناپذیرِ دین‌پناهان به حذف، سانسور و سرکوبِ دگراندیشان/دگرباشان ایستادگی کند.
5
این جنجال‌ها بیش از هر چیز تداعی‌کننده‌ی آن پتانسیل/ظرفیت/توانمندیِ تاریخیِ اسلام برای «حذفِ دیگران» است. به‌فرجام روزی باید به میراث‌برانِ کهنه و نویِ این جهان‌بینیِ سلطه‌گر یاد داد که «احترام به باورهای آنان» برابرنهاده‌ی «پایمالیِ آزادیِ دیگران» است. من به پژواکِ در نطفه‌خفه‌شده‌ی صداهایی می‌اندیشم که نخواستند به اینگونه بردگیِ اجتماعی تن بدهند... در تاریخِ معاصرِ خودمان از علی‌محمد باب و احمدِ کسروی بگیر تا فریدونِ فرخ‌زاد و همانندهای‌ِشان. از دیدِ من تکرارِ کارهایی مانندِ برهنگیِ هنرمندانه‌ی گلشیفته فراهانی، بازیِ زبانیِ شاهینِ نجفی با پیشوای دهمِ شیعیان و هر چه از این دست، مانندِ نوشدارو ست برای قشری که در آینده‌ی ایران راهی ندارد مگر تن‌دادن به این گوناگونیِ فرهنگی. از این‌رو، این «ناراحتی» خیلی خیلی هم ضرورت دارد چرا که پس از چندی اسلام‌پناهانِ سنتی و مدرنِ ما یاد می‌گیرند که ناراحتی‌ِشان امری یکسره شخصی و در برابرِ بایستگیِ پویایی، تکثر و سرزندگیِ یک جامعه به‌تمامی بی‌اهمیت است. این «رادیکالیزم» نام بگیرد یا نه، در هر صورت یگانه راهِ کامیابی برای دست‌یافتن به جامعه‌ای رنگین‌کمانی ست که از گزندِ راست‌کیشانِ مذهبی رهایی یافته است.

در همین زمینه:
نقی / سرانگشت
السلام علیک یا ایها السوسیس / سرانگشت
فتوای قتل یا جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ / عبدیِ کلانتری
جایگاهِ مذهبِ رسمی در ساماندهیِ مبارزه علیهِ وضعِ موجود / سربالایی
به بهانه‌ی ترانه‌ی شاهینِ نجفی: تفاوتی است میان «میانه‌روی» با «میان‌یابی»! / مجمعِ دیوانگان
حقِ تمسخر / یاسرِ میردامادی
رنجش و یورش، شاهین و شگفت‌انگیزان / محمودِ فرجامی


بازتاب در بالاترین، آزادگی و دنباله