۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

درباره‌ی جنبش سبز: تحلیلی در دو سطح

1. آنچه دوشنبه به من آموخت

دوشنبه بیست و پنجم خرداد روزی تاریخی بود. «تاریخی» بدین معنا که سرنوشتِ ایران پیش و پس از آن روز به‌هیچ رو یکسان نیست. به‌راستی دوشنبه رخدادی بود که آینده‌ی کشور را دگرگون ساخت.
ناگهانی و تکان‌دهنده بودنِ آن روز تنها برای حکومت نبود، بلکه برای من و چه‌بسا کسانی چون من هم چنین بود. گذشته از سرگشتگیِ حکومت در مواجهه با آن خروشِ میلیونی و شگفتیِ خودِ مردم از دیدنِ آنهمه همصدا، شوکِ بزرگِ دوشنبه برای من از جهتی دیگر بود؛ پیش از آن برجِ عاجی داشتم که از فرازش ملتِ ایران را می‌نگریستم اما در آن روز از برجِ عاجِ خود با سر به زمین خوردم. گاه روزهایی در زندگیِ آدمی پیش می‌آید که اندازه‌ی سال‌ها زیستن آبستنِ آگاهی و حقیقت است. دوشنبه‌ی تاریخی نیز حقایقی بس بزرگ و اساسی را در جانِ من کاشت.

1.1 اسلام و ایرانیان:

از دوشنبه آموختم که دین‌داریِ ایرانیان یا صریح‌تر بگویم مسلمانیِ مردمانِ این سرزمین نه تنها سدی در برابرِ آزادی‌خواهی نیست که قابلیت‌های ناشناخته‌ای نیز در استبدادستیزی دارد. گرچه شعارِ من سال‌ها پیش در همین سرا این بود که «اسلام به خطا رفته است نه مسلمانی» اما آنچه را که تنها به زبان تکرار می‌کردم در آن دوشنبه به چشمِ خود دیدم. چرا که به‌هرروی تا پیش از این نگاهی منفی به احساس‌های دینیِ ایرانیان داشتم و بروزِ این احساس‌ها در مناسبت‌های مذهبی همیشه با حسی از نفرت و تحقیرِ دین‌داران نزدِ من همراه بود. در آن دوشنبه اما آموختم که چگونه می‌توانم با این احساس‌های دینی کنار بیایم، نگاهِ مثبتی به آن داشته باشم و لزوماً آن را نامطلوب نبینم. آن روز به من بختِ آشتی با مردمِ کشورم را ارزانی داشت. آن روز ظرفیتِ همچنان زنده‌ی اسلامِ موجود در متنِ جامعه برای ستیز با استبداد را با تمامِ وجودم درک کردم؛ اسلامِ رواداری که ملت در برابرِ اسلامِ سرکوبگرِ رژیم پرورانده است. گرچه باز هم پافشاری می‌کنم که «نقدِ اسلام» از سوی آنانکه سرشتِ این دین را نیک می‌شناسند بسیار ضروری است اما با وسواسی بسیار بیش از گذشته می‌پایم که «نقدِ اسلام» به «ستیز با مسلمانی» نینجامد. اسلام‌ستیزی در این شرایط معنایی جز نادیده گرفتنِ این اسلامِ روادار ندارد. به‌گفته‌ی نیکفر واقعیتِ «اسلامِ رنگارنگ» را در این جنبش می‌توان به‌روشنی سراغ گرفت و «به‌طور کلی باید گفت این تصور تباه است که می‌توان در ایران بدون بهره‌گیری از ظرفیت‌های دموکراتیک یک اسلام کثرت‌گرا (اسلامی که اسلام‌هاست و به این نکته اذعان دارد) به یک دموکراسی پایدار دست یافت». پس شایسته است در اینجا بگویم که اسلام‌ستیزیِ رادیکال یعنی دور بودن از واقعیت‌های جامعه‌ی ایران، یعنی عدمِ درکِ شعارِ «الله‌اکبر» برای مبارزه با حکومتِ الله. آن گونه اسلام‌ستیزی که به ستیز با باورهای روزمره‌ی مردم بینجامد رویکردی نادرست است. برای درکِ نادرستی‌اش تنها نیم‌نگاهی به این حقیقت بسنده است که «اسلام» آنگاه که به جامه‌ی «فرهنگ» و «سنت» درآید دیگر تنها چند گزاره‌ی خشک و انتزاعی از سنخِ صدق و کذب نیست بلکه با جان و روانِ مردمانِ آن سرزمین پیوند خورده است؛ مواجهه با فرآورده‌ی آمیزشِ اسلامِ جزیرة‌العرب و فرهنگِ ایران می‌بایست با سرانگشتانی هنرمند و نازک‌بین صورت گیرد. ما در ایران با اسلام‌آوردنِ فرهنگ و پس از دو قرن سکوت با فرهنگی‌شدنِ اسلام روبرو هستیم. پس اسلام چیزی از سنخِ سنگ و چوبِ کعبه نیست که بتوان نابودش ساخت. اینجا ما با پیوندی پیچیده از باورهای سامی و کهن‌الگوهای ایرانی رویارو هستیم. باز باید بگویم که این پیچیدگی به‌هیچ رو نمی‌تواند بهانه‌ای برای بستنِ بابِ نقدِ دین از منظرهای گوناگونِ فلسفی، تاریخی یا هنری باشد. اما هیچ نقدی نباید به تحقیر یا به ستیزه‌جویی کشاندنِ شهروندانِ جامعه بینجامد. ما تا زمانی که نتوانیم آستانه‌ی واکنشِ دین‌داران را پایین بیاوریم، در راستای بهبود بخشیدن به «گسستِ اجتماعی» ناشی از سیاست‌های سی‌ساله‌ی رژیم از هرگونه کنشِ اسلام‌ستیزانه باید پرهیز کنیم. چنین رویکردی از جهتِ بزرگ‌داشتِ اسلامِ روادارِ ملت و خوشامدگویی به آن در برابرِ اسلامِ سرکوبگرِ حاکمیت از ارزش و ضرورتِ دوچندانی نیز برخوردار می‌گردد. ما به این «همبستگیِ اجتماعی» برای پایداریِ خیزشِ عمومی و گسترشِ آن نیازمندیم. باز باید بگویم که چنین پرهیزی به‌هیچ رو به‌معنای عقب‌نشینی در برابرِ فزونی‌خواهی‌های در این سه دهه فزون‌ترشده‌ی قشرِ متعصبِ جامعه‌ی ایران نیست. اما اگر قرار است همه با هم کامیاب شویم، باید جایی میانه یافت. البته نباید فراموش کنیم که در سراسرِ این سه دهه بی‌دین‌ها، نامسلمان‌ها و مسلمان‌های غیرِمذهبیِ ناملتزم به شریعت طرد و تحقیر شده‌اند. برای کامیابیِ همگانی ابتدا باید از آنان اعاده‌ی حیثیت کرد. اگر به‌رسمیت شناختنِ حقِ این سه دسته به جریحه‌دار شدنِ احساساتِ قشرِ مذهبی منجر شود (که آنهایی که موسوی در راه‌پیماییِ روزِ قدس از چهره‌های‌شان خوشش آمده بود، از زمره‌ی همین قشر هستند. گرچه این قشر منحصر به آنان نیست و از اصلاح‌طلب تا ضدِ رژیم را در بر می‌گیرد) آنگاه دیگر نمی‌توانیم همه با هم کامیاب باشیم و به‌ناچار باید راهِ دیگری یافت (به زبانِ ساده در روزِ عاشورا همان اندازه که مذهبی‌ها حق دارند عزادار باشند ما هم حق داریم شاد باشیم. در ماهِ رمضان همان اندازه که آنان حق دارند روزه‌دار باشند ما هم حق داریم روزه‌خوار باشیم و نیز در موردِ آزادیِ پوشش. به‌فرجام چنانکه سبکِ زندگی، پسند و ناپسند، نشانه‌ها و ارزش‌های آنان به‌رسمیت شناخته می‌شود، دورانِ تحقیرِ سبکِ زندگی، پسند و ناپسند، نشانه‌ها و ارزش‌های ما نیز باید به پایان رسد. موسوی در موردِ آنان چنانکه خود گفته همدلی دارد. امیدوارم در موردِ ما نیز چنین باشد!).
در همین زمینه دو حقیقتِ دیگر را نیز باید فاش گفت:
اول: تصمیم‌گیری در سیاستِ روز بر اساسِ نگرشِ منفی به دین و دین‌داران نابخردانه‌ترین رفتاری ست که به‌ويژه از سوی نخبگانِ جامعه پذیرفتنی نیست. پاره‌ای از بدبینی‌ها و ناسازگاری‌های اپوزوسیونِ خارج‌نشین نسبت به بهره‌گیری از برخی نمادهای دینی در جنبشِ سبز و خصوصاً ناخوشایندی از قدرتِ مردمیِ میرحسینِ موسوی چنین سرچشمه‌ای داشت. بدبختانه تصورِ برخی از سکولاریزم، در حدِ داروی تزریقیِ سریع و بدونِ درد است.
دوم: من پذیرفته‌ام که در آینده‌ی ایران و با وجودِ حکومتی دموکراتیک در حاشیه‌ی جامعه باقی خواهم ماند. ما ناقدانِ اسلام یا اسلام‌ستیزان باید این حقیقت را دریابیم که در نهایت و حداکثر می‌توانیم حاشیه‌ای نیرومند از جامعه‌ی ایران باشیم نه چیزی بیش از آن. برای تبیینِ این حاشیه‌نشینیِ محتوم بسنده است به این نکته اشاره کنم که نقدِ اسلام، تمامِ مساله‌ی جامعه‌ی ایران و حتی چه‌بسا نخستین بایسته‌ی آن نیست. ما با کلیتِ استبداد، زن‌ستیزی، تعصب، سلطه و ستم باید مبارزه کنیم و این مبارزه گرچه باید سرچشمه‌های اسلامیِ چنین ناراستی‌هایی را روشن سازد اما نباید در هیاتِ اسلام‌ستیزی محدود گردد. پس از منظرِ کل‌گرایانه ما تنها با یکی از چندین سرچشمه‌ی ماجرا درگیر هستیم و طبیعی ست که این جزیی‌نگری ما را در حاشیه قرار دهد. بر این بیفزایید دلبستگیِ مردمانِ این کشور را به اسلام همچون دینی ایرانی‌شده.
در پایان و برای روشن شدنِ کلیتِ نگرشِ من باید بگویم که جنبشِ مدرن و دموکراتیکِ ملتِ ایران هم دینی است و هم دینی نیست و درکِ این بود و نبود و فهمِ این دوگانه‌ی زیبا تنها در آن دوشنبه برای من ممکن گردید. اگر آنِ نگریستن به جنبشِ سبز زیرِ پای خود را بنگریم، خواهیم دید که در جایی فراسوی دین‌داری و بی‌دینی ایستاده‌ایم و درست از همین روست که دلبستگی یا دلزدگی نسبت به دین تناسبی با سرشتِ جنبش ندارد.

1.2 نظریه و پراکسیس:

از دوشنبه آموختم که همیشه پراکسیس/عمل از تئوری/نظر پیش‌تر است، به‌تعبیری همیشه اراده‌ی ملت گویِ سبقت را از اندیشه‌ی نخبگان می‌رباید و آن را پشتِ سر می‌گذارد. همیشه کنشِ واقعی از تفکرِ مفهومی پیشی می‌گیرد. حتی شعارهای شکل‌گرفته در این جنبش نیز خود به‌تنهایی گویای ویژگیِ روشن‌گر و پیش‌رویِ آن است. خلاقیتِ آنچه در خیابان روی داد، هر نظریه‌ی تا پیش از آن بدیعی را به گزاره‌هایی کهنه و ناتوان بدل ساخت.
پس باید اعتراف کنم که سخنِ خود در فرازهای پایانیِ نوشتارِ «روشنفکریِ لائیک: بنیان‌های نظری و چالش‌های عملی» را پس از آن دوشنبه‌ی تاریخی، نارسا و بیش از اندازه خیالی می‌یابم. از این رو باید آن را چنین بازنویسی کنم: «روشنفکران در انتظارِ دگرگونیِ جامعه نمی‌مانند بلکه با تلاشِ اندیشه‌ورزانه‌ی خویش، جامعه را به آستانه‌ی تحول می‌رسانند و در برابر روزهایی در تاریخِ یک سرزمین فرا می‌رسد که مردم در انتظارِ دگرگونيِ روشنفکران نمی‌مانند بلكه با نوآوریِ عمل‌گرایانه‌ی خويش، روشنفکران را به همراهی با جامعه وادار می‌کنند.»
دیالکتیکِ مردم و روشنفکران چه‌بسا نگرشِ واقع‌گرایانه‌ای باشد که بتواند تاثیرِ هر یک از این دو بر دیگری را تبیین کند و حقِ هر کدام را بی کم و کاست ادا نماید. اگر ریشه‌های جنبشِ سبزِ ملتِ ایران را در همگانی‌شدنِ بحث‌هایی سرنوشت‌ساز همچون نسبتِ دین و سیاست، جامعه‌ی مدنی و حقوقِ شهروندی در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد بدانیم، آنگاه می‌توان پی برد چرا کودتاگرانِ کنونی از فتنه‌ی دومِ خرداد در ریشه‌یابیِ جنبشِ سبز یاد می‌کنند.

2. نسبتِ «من» با «دیگران»

آنچه در ادامه می‌نویسم چکیده‌ی گفتگویی کوتاه اما سازنده با یکی از اساتیدِ فرهیخته و تیزبین است:
خودشیفتگی در رویارویی با مردم همان اندازه نادرست است که شیفتگی نسبت به مردم در فرازهایی همچون خیزشِ همگانی. آرمیدن در برجِ عاجِ روشنفکرانه در مواجهه با مردم همان اندازه نادرست است که قرار دادنِ مردم در برجِ عاج. نمی‌بایست برجِ عاجِ فردیِ خود را رها کنیم و یک برجِ عاجِ توده‌ای به‌جای آن بنا کنیم. ایستادن جایی میانه‌ی خودشیفتگی و ملت‌شیفتگی بزرگ‌ترین هنر و دشوارترین وظیفه است.
در زمانه‌ی رخدادهایی همچون آن دوشنبه‌ی تاریخی، گرایش به ستایشِ «عملِ پیش‌رو» در برابرِ «واماندگیِ نظر» بیش‌تر می‌شود. اما همان‌قدر که نباید به نظریه‌پردازیِ صرف و فرو رفتن در تفکرِ انتزاعی و صرفاً مفهومی انس پیدا کرد، درست به‌همان میزان نیز نباید نسبت به عمل‌گراییِ مردمی و خیزش‌های عمومی دچارِ خوش‌بینیِ ناموجه شد. ایستادن جایی میانه‌ی عمل و نظر یا پراکسیس و تئوری بزرگ‌ترین هنر و دشوارترین وظیفه است.
در کل همیشه باید در حالِ برآورد و سنجشِ نسبتِ خود با مردم باشیم. این برآورد البته باید تا حدِ امکان واقعی و درست باشد. اما منحل شدن در خود یا در مردم چیزی جز فرو افتادن در وادیِ رادیکالیزم نیست؛ جایی که خیال و توهم فرد را به‌سوی خودستایی یا ملت‌ستایی می‌کشاند. دوریِ بیشینه از مردم به انزوا می‌انجامد و نزدیکیِ بیشینه به مردم فرجامی جز انفعال ندارد.
پس‌نوشت:
بازتابِ نوشتار در
بالاترین

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

شبکه‌ی سبزاندیش: همیاری همگانی در جنبش سبز

سرانجام تلاش‌های سانلی و یارانش بار داد و نسخه‌ی پیشنهادی برای مرام‌نامه‌ی راهِ سبزِ امید منتشر شد.
تا آنجا که من در جریانِ کار بودم، بیش‌ترِ بار بر دوشِ خودِ سانلی بود. از تهیه‌ی خبرنامه بگیرید تا سر زدنِ مداوم به بحث‌های کافه و رصدِ نظرهای تازه و پاسخ به برخی از آنان تا سر و سامان دادن به ویکی و غیره. اما خوشبختانه ساختارِ شبکه به‌گونه‌ای ست که کار جز با یاریِ هماهنگ و همدوشِ دیگر عضوها پیش نمی‌رود و از این جهت درونمایه‌ی هر موضوع ناگزیر باید با همکاریِ همه و گام‌به‌گام پدید آید و به‌سرانجام رسد. از این جهت بسی خرسندم که تجربه‌ی تلخِ خودکشیِ هیچ نشریه‌ای در موردِ شبکه‌ی سبزاندیش امکانِ رخداد ندارد!
خودِ اندیشه‌ی پدید آوردنِ چنین چیزی به دیدِ من نشانه‌ی نبوغی روزآمد است.
چرا که اساسِ ساز و کارِ ویکیِ سبز یکسره با نگرشِ موسوی به هسته‌های اجتماعی (برگرفته از تجربه‌ی راه‌پیمایی‌ها و اعتراض‌های خودجوش اما هماهنگِ مردم پس از کودتا) و اهمیتِ این همفکری‌ها در راستای پویاییِ راهِ سبزِ امید همخوان و هماواز است.
البته سبزاندیشان در این سرا بنا ندارند اندیشه‌ی خود را مو به مو با آنچه موسوی درست می‌داند محک بزنند و بنابراین دو مرام‌نامه‌ی دیگر نیز که یکی از واقع‌گراییِ سکولار برمی‌آید و دیگری ایده‌آل‌های چنین بینشی را بازگو می‌کند، تهیه گردیده است. اما از آنجا که اندیشه‌ی سبز هیچ خدایی جز «زمان» ندارد و بر سرِ هیچ آستانی جز «عقلانیتِ سیاسی» سر نمی‌ساید، در عمل کوشش می‌کند تا میانِ بینشِ قدرتمندترین شخصیتِ سیاسیِ ایران و آرمان‌های آزادیخواهانه‌ی جنبشِ سبز همگرایی ایجاد کند و بر سرِ بایسته‌های نخستین و بنیادی هم‌پیمان گردد.
فرآورده‌ی ویکی‌ِسبز چیزی جز عصاره‌ی سازمان‌یافته‌ی بحث‌های طرح شده در کافه‌ی سبز و شورای سبز نیست و این یعنی هیچ اندیشه‌ی انحصاری و نخبه‌گراییِ خیالبافانه‌ای در شبکه‌ی سبزاندیش امکانِ سلطه‌گری ندارد. ویکی‌ِسبز نمودِ نظام‌مندِ همان واقعیتِ متکثر و هماهنگِ خروشِ میلیونیِ ما در روزهای پس از کودتایِ حکومت است.
این تازه نویدِ رویشِ دانشنامه‌ی نظری و عملیِ جنبشِ سبز است و زین پس راهی دراز اما نورانی پیشِ روی ویکیِ‌سبز با شعارِ زیبای «با هم می‌اندیشیم» قرار دارد.
این هم‌اندیشی در راستای روشن‌ساختنِ راهِ پیشِ رویِ ما و چگونگیِ کنشِ سیاسی در این روزهای تاریخی، می‌تواند بهترین و مناسب‌ترین قالبِ خود را در شبکه‌ی سبزاندیش بیابد.
من شخصاً به این مجموعه و اندیشه‌ی کثرت‌گرا و نوجوی آن بسیار خوش‌بین و امیدوار هستم!
مرام‌نامه را از اینجا می‌توانید دریافت کنید و برای دیگر دوستانِ خود نیز بفرستید.
آنچه منتشر شده بی‌گمان می‌تواند با هم‌یاریِ دیگر دوستان (و بگذارید بگویم هم‌رزمان!) بهتر شود.
هم‌اکنون می‌توانید در وبلاگِ سبزاندیش نظرهای انتقادی و اصلاحیِ خود را نسبت به متنِ مرام‌نامه بنویسید. همه می‌دانیم که همه چیز را همگان دانند پس کوچک‌ترین نکته نیز در ذهنِ شما می‌تواند به کامیابیِ جنبشِ سبز یاری رساند.

در همین زمینه:
این کارتِ دعوتِ شماست / سیبستان

برگردان بیانیه‌ی سیزدهم

آن‌سان که زندگی را مبارزه می‌کنید، مبارزه را نیز زندگی کنید.

پس‌نوشت:
هفتمِ مهر و با گذشتِ صد و نه روز از کودتای ولی‌ِفقیه، میدانِ انقلاب تا میدانِ هفتِ تیر پر بود از نیروهای انتظامی و گاردِ ضدِ شورش. حاکمیت به‌صرفِ فراخوانِ نخستینِ سبزها برای تولدِ میرحسین و با وجودِ بیانیه‌ی موسوی مبنی بر دوری از شخصیت‌پرستی، شهر را از نیروهای حکومتی پر ساخته بود. همین وضعیت برای بسیاری از مردمانِ عادی نیز که از رخدادها یکسره بی‌خبر هستند سبب شده بود که پرس و جو کنند و حساس شوند. جنبشِ سبز اکنون توانسته برگِ برنده‌ی کنش‌گری را در دست بگیرد و هر گاه خواست حاکمیت را به واکنش وادار سازد. همین یعنی فرادستیِ جمهور و فرودستیِ رژیم. ویژگیِ این روزها آگاهی‌بخشی به توده‌ی مردم است و حکومت با رویاروییِ عاجزانه‌اش، زمینِ بازی را در برآوردنِ این هدف به جنبش واگذار کرده است.

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

روز نود و هشتم: روز ِ ایران و فریاد ظلم‌ستیزی

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ده و چهل دقیقه‌ی صبح تا سه و سی دقیقه‌ی پس از ظهر است:
ده و پانزده دقیقه با جمعی از دوستان به‌سمتِ میدانِ هفتِ تیر رفتم. در خیابانِ بهشتی از ماشین‌های اندکی که به‌سمتِ مفتح می‌پیچیدند گمان کردیم که جمعیت کم باشد و هر چه جلوتر می‌رفتیم بیش‌تر ناامید می‌شدیم. این حسِ دلهره‌آور از ناکامیِ بیش از یک ماه فراخوان همچنان با ما بود تا زمانی که از میدانِ هفتِ تیر به‌سمتِ خیابانِ کریمخان راه افتادیم و ناگهان با سیلِ جمعیتِ معترضان روبرو شدیم. به‌راستی نمی‌توانم شور و شادیِ خودم را از دیدنِ آنهمه هم‌راه و از میان رفتنِ تمامِ آن هراس‌ها بیان کنم (گمان می‌کنم این دل‌نگرانی را تمامِ کسانی که اکنون سیلِ خروشانِ سبزها را تشکیل داده بودند پیش از رسیدنِ به یکدیگر به‌همراه داشته‌اند، درست مانندِ آن دوشنبه‌ی تاریخی). از همان ابتدا (متروی هفتِ تیر) اندک پشتیبانانِ حکومت نیز بودند. در همان‌جا هم دوستِ من شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» سر داد و دخترکِ نوجوانِ چادریِ پرچم‌به‌دستی نیز در پاسخ گفت «مرگ بر منافق». اما خیابانِ کریمخان دیگر تکلیفِ نسبتِ سبزها و حکومتی‌ها را یکسره روشن کرد. ما بی‌شمار بودیم و آنها هر از سیصد متری با یک وانت که ده تا پانزده جوانِ ریشو درونش جا خوش کرده بودند، با یک بلندگو شعارِ رسمیِ حکومت را عربده می‌کشیدند و البته پاسخِ مردم نیز واقعاً شنیدنی بود. از زمره‌ی این تک و پاتک‌های کلامی این موردها از همه گفتنی‌تر است:
بلندگو چی: «شعارِ ملتِ ما»
مردم: «مرگ بر روسیه»
بلندگو چی: «شعارِ امتِ ما»
مردم: «مرگ بر دیکتاتور»
(در این دو مورد بلندگو چی ناخواسته در عمل به یاریِ معترضان برای تمهیدِ شعارِ اصلی‌شان می‌پرداخت.)
بلندگو چی: «الله اکبر، جانم فدای رهبر»
مردم: «جانم فدای ایران»
بلندگو چی: «ما اهلِ کوفه نیستیم علی تنها بماند»
مردم: «ما اهلِ کوفه نیستیم پشتِ یزید بایستیم»
و شما نمی‌دانید که این پاسخ‌ها چه شادی و خنده‌ای بر چهره‌ی یکایکِ ما می‌نشاند. جداسازیِ ما و آنها تا جایی بود که معترضان حتی با شعارِ «الله‌اکبر» ِ بلندگو چی نیز همراهی نمی‌کردند و شعارِ دیگری می‌دادند و در بسیاری موارد که این بلندگو چی‌ها در نهایتِ پررویی همچنان در محاصره‌ی سبزها به چرند و پرندهای خود ادامه می‌داند با هو کردنِ ما روبرو می‌شدند.
این را هم همین‌جا بگویم که جمعیتِ جمعه را من آخرین بار تنها در تجمعِ پنج‌شنبه‌ی توپخانه (بیست و هشتمِ خرداد) دیده بودم و برخلافِ گفته‌ی بی‌بی‌سی شمارِ معترضان نه ده‌ها هزار نفر که به‌تمامی میلیونی بود.
ساعتِ ده و پنجاه دقیقه و نزدیکی‌های پلِ کریمخان شور و شوقِ جمعیت به هوا برخاست و از شنیده‌ها فهمیدم که مهدیِ کروبی به راه‌پیمایانِ سبز پیوسته است.
روی پلِ کریمخان با حضورِ سبزها سنگفرش شده بود و از نوارِ سبزِ مچ‌ها و نشانه‌ی پیروزیِ دست‌ها تا بادکنک‌های سبز و شعارهای نگاشته روی کاغذ به‌خوبی می‌شد پیروزیِ معترضان را در روزِ قدسِ حکومتی و تبدیلِ آن به روزِ اعتراض ضدِ خیانت و جنایتِ رژیم دید. در سراسرِ مسیر نیروهای لباس‌شخصی و گاردی‌ها حضور داشتند و همچون مشتی کر و کور ما را نظاره می‌کردند و می‌شنیدند.
از روی پلِ کریمخان به‌سمتِ میدانِ ولیعصر رفتیم. گاهی بالگردهای حکومتی بر فرازِ سیلِ خروشانِ معترضان به‌پرواز درمی‌آمد و واکنشِ مردم یا نشان دادنِ دست‌های پیروزی به‌سمتِ آنان بود یا فریادِ «ننگِ ما ننگِ ما صدا و سیمای ما» و هو کردن.
جمعیتِ میلیونیِ سبزها در درازای مسیر گاهی با دست‌های کشیده به‌سوی آسمان دست می‌زدند و می‌گفتند: «موسوی» و البته نوبتِ «کروبی» و «خاتمی» نیز به‌همین شیوه می‌رسید.
شعارهای معترضان در پشتیبانی از دو نامزدِ پیروز نیز چنین بود:
«یا حسین، مرحسین» (که به‌فراوانی از سوی معترضان سر داده می‌شد.)
«موسوی، موسوی حمایتت می‌کنیم»
«کروبی زنده باد، موسوی پاینده باد»
در راه پلاکاردهایی آراسته به تصویرِ ندا آقا سلطان در دستانِ سبزها دیده می‌شد و شعارهای معترضان در موردِ او چنین بود:
«ندای ما نمرده، این دولته که مرده»
«ندای ما نمرده، ولایته که مرده» (در بلوارِ کشاورز چندین بار سر داده شد.)
ضلعِ شرقیِ میدانِ ولیعصر جایگاهِ حکومتی درست کرده بودند و یک جوجه آخوند با بلندگو هوار می‌کشید ولی صدایش در میانِ شعارِ یکپارچه‌ی «یاحسین میرحسین» ِ سبزها گم و گور می‌شد. (راستش گاهی که این بلندگوها زیاد سر و صدا می‌کردند، سبزها سکوت می‌کردند و تنها دست‌های سبزِ پیروزی را بالا می‌گرفتند. اما ناگهان و زمانی که تصمیم می‌گرفتند شعار بدهند دیگر هیچ بلندگویی نمی‌توانست طنینِ «یاحسین میرحسین» را از خیابان بزداید). در کناره‌ی میدان نیروهای حکومتی شاملِ لباس‌شخصی‌ها، گاردی‌ها و نیروهای انتظامی ایستاده بودند.
ساعتِ یازده و بیست دقیقه و از میدانِ ولیعصر به‌سمتِ بلوارِ کشاورز کم‌کم برخوردهای گاه و بی‌گاهِ تندِ کلامی یا فیزیکی آغازیدن گرفت. از جمله یک لباس‌شخصیِ تابلو که ماسکِ سبز بسته بود و یک زنجیر را در غلاف پنهان ساخته بود در میانه‌ی جمعیت هل می‌داد و می‌گفت «حرکت کن!».
در همین زمان بود که شعارهایی در پشتیبانی از دو مرجعِ تقلیدِ معترض سر داده شد:
«منتظری زنده باد، صانعی پاینده باد»
و مردم گاهی نیز از حضورِ نیروهای انتظامی بدین وسیله همدلی می‌طلبیدند:
«نیروی انتظامی، حمایت حمایت»
نزدیکیِ ساعتِ یازده و نیم سخنرانیِ ا.ن شروع شده بود و ما می‌شنیدیم که از ظلمِ اسرائیل می‌گوید. شعارهای مردم در این‌جا بسیار گویا و پرمعنا بود. از زمره‌ی آنها:
«نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» (که دستِ بالا را در شعارهای مربوط به روزِ قدس داشت)
«چه غزه چه ایران، مرگ بر ظالمان»
«چه غزه چه ایران، مرگ بر غاصبان» (خودم آنجا ساختم‌اش و تنها چند باری سر داده شد)
«مردم چرا نشستین، ایران شده فلسطین»
اما بهترین و گویاترین شعار این بود:
«مردمِ ما رو می‌کشن، دم از فلسطین می‌زنن»
که با شور و یکپارچگیِ ویژه‌ای از سوی معترضان سر داده می‌شد.
در موردِ شخصِ ا.ن نیز این شعارها شنیدنی بود:
«دروغگو، دروغگو شصت و سه درصدت کو؟»
«محمودِ خائن، آواره گردی...»
«خس و خاشاک تویی، دشمنِ این خاک تویی»
«دولتِ کودتا، استعفا استعفا»
چندین بار نیز با شور و یکپارچگیِ خاصی شعارِ لذت‌بخشِ «مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی» از سوی معترضان به آسمان برخاست.
در کل شعارهایی که همچنان در اعتراض به کودتای انتخاباتی سر داده می‌شد نشان می‌داد که به‌سخره‌گرفتنِ حقِ ملت هیچ‌گاه فراموش نمی‌شود و کشتار و تجاوز و اعتراف برخلافِ پیش‌بینیِ نادرستِ حاکمیت، تنها ملت را در پیگیریِ خواسته‌های‌شان پایدارتر ساخته است. یکی از بهترین شعارها در این مورد همانا خروشِ یکصدای مردم بود که فریاد می‌زدند:
«دیکتاتورِ بیچاره، بازی ادامه داره»
در این زمان به‌سببِ زیاده‌روی‌ام در فریاد زدنِ شعارها دیگر حنجره و گلویی نداشتم تا با جمعیت هم‌زبانی کنم و صدای‌ام از تهِ چاه در می‌آمد.
یک پارچه‌ی سبزِ کمابیش بزرگ نیز در میانِ معترضان وجود داشت که چندین و چند نفر از سبزها آن را به پیش می‌بردند.
از آنجا که به‌فاصله‌های چندصدمتری یک وانت با مشتی جوجه بسیجی راه انداخته بودند، میانِ سیلِ یکپارچه‌ی سبزها به‌همین وسیله جدایی می‌انداختند و هر چه بیش‌تر به‌سمتِ محلِ برگزاریِ نمازِ جمعه نزدیک می‌شدیم همراهانِ پیاده‌ی این وانت‌ها نیز بیش‌تر می‌شدند. کم‌کم می‌شد دید که تصمیم گرفته‌اند جلو بیفتند و نگذارند سبزها با شروعِ سخنرانیِ ا.ن پیشاپیشِ آنها راه‌پیمایی کنند. این شد که ناگهان می‌دیدید جمعیتِ معترضان کنار می‌روند و اول‌بار که این شدتِ عمل را به‌خرج دادند گمان کردم گاردی‌ها یورش برده‌اند اما این بلندگو چی‌ها و همراهانِ پیاده‌نظام‌ِشان بودند که با پرروییِ تمام خود را به سیلِ سبزها می‌زدند و یورتمه می‌رفتند (یکی از همین نوجوانانِ بسیجیِ پیاده‌نظام چوبِ بلندی نیز به‌نشانه‌ی تهدید در دست داشت). معترضان هم گاهی شکیبایی پیشه می‌کردند تا آنها رد شوند و گاهی نیز به چمن‌های وسطِ بلوارِ کشاورز می‌رفتند و اینگونه آنها را پشتِ سر می‌گذاشتند. با رو در رو شدنِ پشتیبانانِ حکومت و سبزها گاهی مشاجره‌های کلامی و البته تهدیدهای حکومتی‌ها دیده و شنیده می‌شد. آنها در بلندگو می‌گفتند «مرگ بر منافق» و مردم یکصدا پاسخ می‌دادند «مرگ بر دیکتاتور» و چند شعارِ دیگر هم بود که در این وضعیت و با مشاهده‌ی پرروییِ نیروهای تبلیغاتیِ حکومتی از سوی معترضان سر داده می‌شد:
«توپ، تانک، بسیجی دیگر اثر ندارد»
«بسیجی شام نمیدن وانستا»
«بسیجیِ واقعی همت بود و باکری»
«ما اهلِ کوفه نیستیم، پول بگیریم بایستیم»
«مرگ بر جیره‌خوار»
در همین حال و هوا بود که برخی جوانانِ سبز نشانه‌ها و علامت‌هایی را با دست به بلندگو چی‌ها و مزدورانِ پیاده‌نظام حواله می‌دادند که به‌هرحال مایه‌ی خنده و دل‌خنکی بود (البته آنها هم نشانِ پیروزیِ ما را به‌تمسخر با دست به‌شکلِ وارونه نمایش می‌دادند). ناگفته نماند که گاهی که می‌دیدم پیاده‌نظامِ ساده‌لوحِ رژیم از مشاجره‌ها و انبوهیِ جمعیتِ سبزها درمانده و ناراحت شده‌اند، انگشتانِ پیروزی‌نمای خود را به‌نشانه‌ی «سلام» به‌سمتِ آنها تکان می‌دادم که گاهی با لبخند و گاهی با سر تکان دادن از سوی آنها پاسخ می‌گرفت (به‌هر روی باور دارم که این طیف را باید از قربانیانِ ایدئولوژیِ رژیم به‌شمار آورد و نسبت به آنها دلسوز بود).
در همین زمان یک پرچمِ بسیار بزرگِ فلسطین را راه‌پیمایانِ حکومتی گرفته بودند و به‌تقلید از ما در بلوارِ کشاورز با خود به پیش می‌بردند. اما رخدادِ چشم‌نواز آن بود که به‌خاطرِ اندک بودنِ شمارِ آنها پرچم را تنها از چهار طرف (و یکی دو نفر نیز از وسط) گرفته بودند و می‌کشیدند تا روی زمین نیفتد و درست در همین حال بود که سبزها یکصدا و با تیزبینیِ شیطنت‌آمیزی شعار دادند: «زیرِ پرچم خالیه!»
یکی از جوانانِ مذهبی که یکی از تکه‌های این پرچم را گرفته بود تا روی زمین نیفتد به‌سمتِ ما سر چرخاند و با خنده و شادی همان زیرِ پرچم شروع کرد به رقصیدن. این صحنه برای من بسیار جالب و بااهمیت بود چرا که گمان نمی‌کنم اگر آن روز همچون مراسمِ هر ساله‌ی رسمیِ حکومت برگزار می‌شد، در چهره‌ی این جوانِ پشتیبانِ حکومت هرگز چنین شادی و شوری می‌شد دید. در واقع تحلیل (یا بهتر بگویم حسِ) من آن است که او از رویاروییِ مسالمت‌آمیز با سبزهای هم‌وطنِ خود و دیدنِ این تنوع و گوناگونیِ متنِ جامعه به رقص درآمده بود.
یکی از مهم‌ترین نمودهای مدنیتِ معترضان همزیستیِ مسالمت‌آمیزی بود که در مجموع با راه‌پیمایانِ هرساله‌ی قدس و پشتیبانانِ حکومت داشتند. آنها که از مردمِ عادی بودند گاهی با تصاویرِ خامنه‌ای و شعارهای حکومتی در میانه‌ی سبزها راه می‌رفتند اما ما و آنها هیچ مشکلی با هم نداشتیم و کوچک‌ترین درگیری میانِ مردم با هم روی نداد (به‌طبع حسابِ مزدوران و لباس‌شخصی‌ها جداست).
ساعتِ دوازده و پانزده دقیقه بود که به‌سببِ بدحالیِ یکی از همراهان و اصرارِ آنها مبنی بر پرهیزِ من از تک‌روی از میانه‌ی بلوارِ کشاورز همگی برگشتیم. در راهِ برگشت نیز جمعیتِ معترضان در هر دو سو (رفت و برگشت) بسیار زیاد بود. هنگامِ بازگشت چون همچنان سبز بسته بودم و دستان‌ام بالا بود یکی از نمازگزارانِ جوانِ چوبدستی زیرِ بغل که لنگ لنگان به‌سمتِ دانشگاهِ تهران می‌رفت با طعنه و تلخی گفت: «واسه نماز هم بمونید! ثواب داره!» اما چندی بعد عوضِ این طعنه با قربان صدقه‌های دو تن از مادرانِ سبزِ ایران‌زمین جبران شد.
در درازای راهِ برگشت بسیاری از ماشین‌ها در خیابانِ کریمخان با بوق‌های پیاپی به همراهی با معترضان می‌پرداختند. نزدیکیِ ساعتِ یکِ پس از ظهر بود که ناباورانه پلِ کریمخان را همچنان پوشیده از معترضانِ سبز دیدیم و در واقع با نزدیک شدنِ زمانِ خطبه‌ها و هجومِ نمازگزاران به‌سوی خیابان‌های پیرامونِ دانشگاه، بخشی از سبزها همچون ما برگشته بودند و خیابانِ کریمخان و میدانِ هفتِ تیر را به مکانِ اختصاصیِ اعتراضِ خود بدل ساخته بودند. من این پل را تنها روزِ چهارشنبه بیست و هفتمِ خرداد چنین سبزپوش دیده بودم. نزدیکیِ ساعتِ یک و پانزده دقیقه دوستان خداحافظی کردند و من که به میدانِ هفتِ تیر رسیدم دیدم که سمتِ راستِ میدان را لباس‌شخصی‌ها پر کرده‌اند (مسجدِ الجواد نیز از همان صبح به پاتوق و مرکزِ سازماندهیِ آنها بدل شده بود) و جمعیتِ سبزها را به‌سوی اتوبانِ مدرس و سمتِ چپ هدایت می‌کردند (در سمتِ راست البته یک تجمعِ ده نفره هم با بلندگو و پرچم راه انداخته بودند تا به‌خیالِ خود با آن حضورِ پرشکوهِ معترضان رویارویی کنند). میانِ مردم شایع شده بود که این تقسیمِ سبزها و لباس‌شخصی‌ها به راست و چپِ میدان برای آن است که هنگامِ فرارسیدنِ دستور، از سمتِ راست به ما یورش ببرند.
نزدیکیِ ساعتِ یک و نیمِ پس از ظهر به‌خیالِ آنکه به‌سوی بلوارِ کشاورز و میدانِ انقلاب بروم بلکه با پیوستن به سبزهای آنجا بتوانم وضعیتِ آن بخش را نیز رصد کنم از تقاطعِ خیابانِ کریمخان و مفتح به‌سمتِ خیابانِ انقلاب راه افتادم و حضورِ پرشکوهِ معترضان روی پلِ کریمخان را برای آخرین بار دیدم و رها کردم. اما این اشتباهِ بزرگی بود چرا که (افزون بر خستگی، سردرد و پادردِ فراوان) بیش از یک‌ساعت و پانزده دقیقه از زمانِ من را بدونِ هیچ سودی از بین برد. همین‌جا به‌عنوانِ یک تجربه پیشنهاد می‌کنم که در این روزهای تکرارناشدنی هر مکانی که هستید همانجا بمانید و سیرِ رخدادهای همان محل را پیگیری کنید و اینگونه خود را آواره و سرگردان نکنید!
نزدیکیِ ساعتِ دو و پانزده دقیقه به چهار راهِ ولیعصر رسیدم و با کمالِ تاسف به جمعیتِ نمازگزارانِ جمعه که به خانه برمی‌گشتند برخوردم؛ درست انگار حسِ ‌غریبه‌ای را داشته باشم که به محدوده‌ی یک قبیله‌ی بیگانه قدم گذاشته باشد. در درازای مسیر یک مشاجره میانِ نمازگزاری میانسال و جوانکی امروزی را شاهد بودم که اولی با استفهامی انکاری به دومی پرخاش می‌کرد که: «من گفتم مرگ بر منافق، مگر تو منافقی؟» و در میانه‌ی راه نیز یک سبز را دیدم و با شادیِ بسیار دستان ام را به‌نشانه‌ی پیروزی به او نشان دادم که پاسخِ مشابه دریافت کردم و گویی در میانِ بیگانگان یک آشنا دیده باشم، بسیار دلگرم شدم. خواستم از میدانِ ولیعصر به‌سوی بلوارِ کشاورز بروم بلکه به سبزهای آنجا بپیوندم اما از دختری سبز پرسیدم و او گفت که معترضان با شماری فراوان به‌سمتِ امیرآباد می‌رفته‌اند که لباس‌شخصی‌ها سنگ و چوب پرتاب کرده‌اند و با حمله به آنها جمعیت را پراکنده ساخته‌اند. این شد که از تصمیمِ خود منصرف شدم.
ساعت نزدیکِ دو و نیم بود که از میدانِ ولیعصر به‌سوی خیابانِ هفتِ تیر بازگشتم. فضای خیابان ملتهب بود و هیچ نشانی از جمعیتِ بی‌شمارِ معترضان روی پلِ کریمخان و پیرامون وجود نداشت. از چند تن پرسیدم و گفتند که مردم را به‌شدت کتک زده‌اند و همه را پراکنده ساخته‌اند. شیشه‌ی یکی از بانک‌های خیابانِ کریمخان نیز شکسته بود.
بدترین رخدادِ امروز اما در آخرین ساعت‌های حضورِ من در آنجا پیش آمده بود. نزدیکِ ساعتِ یک ربع به سه‌ی پس از ظهر به میدانِ هفتِ تیر رسیدم و خواستم که سوارِ تاکسی بشوم اما با ازدحامِ غیرعادیِ بیست تا سی موتورِ لباس‌شخصی و مردمِ نگران و معترض روبرو شدم. چند لباس‌شخصی روبرویِ درِ «مجتمع تجاری اداریِ بی‌بی» (درست پایینِ میدانِ هفتِ تیر) ایستاده بودند و دیگر نیروهای‌شان نیز مردم را با فحش و زور از آنجا پراکنده می‌ساختند. یک زنِ چادریِ مسن به آن لباس‌شخصی که آنجا ایستاده بود تا جایی که می‌توانست با فریاد اعتراض می‌کرد و او را سرزنش می‌نمود و آن لباس‌شخصی نیز در کمالِ بی‌شرمی به زنی که هم‌سنِ مادرش بود با توهین پاسخ می‌داد. آن فرد و دو نفرِ دیگر هر از گاهی از پنجره‌های کوچکِ مربعی‌شکلِ درِ پاساژ، درون را نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. از چند نفر پرسیدم چه شده و پاسخ شنیدم که لباس‌شخصی‌ها جمعِ پرشماری از سبزها را به درونِ این پاساژ برده‌اند و آنجا به‌شدت آنان را می‌زنند و یکی یکی بیرون می‌فرستند. من در چهل و پنج دقیقه‌ای که آنجا ایستاده بودم دیدم که چندین بار درِ پاساژ تا نصفه باز شد و در میانِ ازدحامِ لباس‌شخصی‌ها چیزی جابه‌جا ‌گردید اما نتوانستم پیکرِ هیچ یک از معترضان را ببینم. دو تن از شاهدان گفتند که به‌چشمِ خود دیده‌اند دو جوان را آش و لاش با چهره‌ای خونین و کبود بیرون فرستاده‌اند. شرایط درست مانندِ بهارستانِ سوگندِ دست‌نشانده بود (نمی‌دانم چرا من باز باید در معرضِ چنین آزمونی قرار گیرم و هر بار نیز شرمسار و ناکام آن را پشتِ سر گذارم). از ما هیچ کاری برنمی‌آمد در حالی که می‌دانستیم مزدورانِ خامنه‌ای درونِ پاساژ در حالِ جنایت هستند. دو دخترِ جوان به لباس‌شخصی‌ها اعتراض کردند و یکی از آنها با گریه و حالتی آرزومندانه به دوستش می‌گفت «اگر بخواهیم می‌توانیم نجات‌ِشان بدهیم». دو تن از مادرانِ پا به سن گذاشته با یکی از لباس‌شخصی‌ها بحث می‌کردند و یکی‌شان که مهربان‌تر بود می‌گفت: «جوانِ ایرانی طلاست، تاجِ سرِ من و شماست. نباید چنین برخوردی با او کنید!» و آن لباس‌شخصیِ بی‌شرم نیز با پررویی پاسخ داد که: «من جوان نیستم؟» اما مادرِ دیگر عصبانی بود و با جدیت او را سرزنش می‌کرد. به‌هرحال من باور دارم وقتی طرفِ مقابل با چوب و چماق سرکوب می‌کند، هیچ جایی برای گفتگو نیست. در چنین لحظه‌هایی تنها راه آن است که مردم با همبستگی جوانان را از دستِ این جنایتکاران نجات دهند که متاسفانه شمارِ معترضان در آنجا بسیار اندک و حضورِ لباس‌شخصی‌ها بسیار زیاد بود. سرکوبگرانِ حکومت درست همانندِ کفتار و آن هنگام که شمارِ معترضان میلیونی بود در لانه‌های خود خزیده بودند و به‌مجردِ پراکندگیِ مردم، سر از کمین‌گاه بیرون آورده و شروع به انتقام‌گیری و تلخ‌ساختنِ کامِ مردمانِ دادخواه کرده بودند. نزدیکیِ ساعتِ سه و نیمِ پس از ظهر درِ پاساژ بالا رفت و هیچ نشانه‌ای از جوانانِ گرفتار در آن نبود و همان زمان همان لباس‌شخصیِ وحشی که نگهبانی می‌داد رو به جمعیت با طعنه و خوشحالی گفت: «صلوات بفرستید!». گمانِ من آن است که جوانان را پس از ضرب و شتم از درِ پشتی یا جایی دیگر از آنجا برده‌اند. همان زمان بود که تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم.
در ازدحامِ لباس‌شخصی‌ها در میدانِ هفتِ تیر بدونِ هیچ زیاده‌گویی بچه‌های ده یا یازده ساله دیدم. یعنی کسانی که به‌راستی باید در کوچه بازی کنند و اکنون با چفیه و لباسِ بسیجی به رویارویی و سرکوبِ هم‌وطنانِ خود فراخوانده شده‌اند. باور دارم که این یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌های حاکمیت است که بچه‌ها و نوجوانانِ این سرزمین را از همین سن به مزدوریِ حکومت می‌گمارد و به‌تعبیرِ بهتر از شور، سادگی و معصومیتِ کودکیِ آنها در راستای هدف‌های شومِ خود بهره‌ی ناجوانمردانه می‌برد.
بیست و هفتمِ شهریور و روزِ قدسِ سالِ هشتاد و هشت روزی ماندگار در تاریخِ مبارزه‌های آزادی‌خواهانه‌ی ملتِ ایران خواهد بود. پس از نزدیک به یک ماه خاموشیِ ظاهریِ جنبش، این روز توانست شور و امیدِ بی‌مانندی به تک تکِ ما ارزانی دارد.
تا سپاهِ پاسدارانِ انقلابِ اسلامی باشد که دیگر بیانیه‌ی تهدیدآمیز صادر نکند و خود را دستمایه‌ی خنده‌ی ایرانیان نسازد!
و آن جسمِ ناقص باشد تا مغزِ پوسیده‌اش درک کند که کسی دیگر برای باید/نبایدهای آقا تره هم خرد نخواهد کرد!
ملتِ ایران روزِ قدس را در سراسرِ کشور به روزِ دادخواهی ضدِ خامنه‌ای و احمدی‌نژاد تبدیل کردند!
بیداریِ ملیِ ما خواب و خیال‌های سردمدارانِ جمهوریِ اسلامی را آشفته ساخته است و دیر نیست که پیروزیِ ملت بر اینهمه دروغ و رذالت، دورانِ پایانِ استبداد را در تاریخِ این سرزمین نقش زند.
در همین زمینه:
اخبارِ روزِ قدس / آق‌بهمن
پس‌نوشتِ اول:
حضورِ میلیونیِ سبزها در روزِ قدس نخستین ثمره‌اش را در نمازِ عیدِ فطرِ حکومت نشان داد. جمعه‌ی پیش از روزِ قدس ولی‌ِفقیهِ کودتاچی آمد و از قلع و قمعِ مخالفان همچون زمانِ علی و خمینی دم زد. یک ماه سکوتِ ظاهریِ جنبش بر توهم‌های رهبر افزوده بود. اما پس از شوکِ ناشی از به هیچ گرفتنِ تهدیدهای خودش و سپاهِ فاسدش از سوی مردم، در یک پس‌نشینیِ آشکار قسمِ حضرتِ عباس خورد که از فضای سوءِ ظن در جامعه دل‌خوش نبوده و سخنِ متهمان نسبت به دیگران در دادگاه‌ها شرعاً حجت نیست! (البته در همان حال اعتراف‌های بازداشت‌شدگانِ ضدِ خودشان را که در شرایطِ انفرادی، شکنجه‌ی روحی و جسمی و با انواع و اقسامِ شگردهای غیرِقانونی گرفته شده بود، نافذ و حجت دانست تا یکبارِ دیگر اثبات کند چه کسی آمرِ اصلیِ پشتِ صحنه‌ی دادگاه‌های نمایشی است.)
پس‌نوشتِ دوم:
از دیگر شعارهای روزِ قدسِ سبزها می‌توان به این موردها اشاره کرد:
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد
الله اکبر (البته جز در زمانی که بلندگو چی‌ها می‌گفتند)
ضرغامی ضرغامی، استعفا استعفا
سرودِ یارِ دبستانی
سرودِ ای ایران
دادگاه‌های دروغین دیگر اثر ندارد
شکنجه، تجاوز دیگر اثر ندارد
یا حجة ابن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن (من نگفتم چون قرار نیست دیگر هر چه گفتند بگویم)
نترسید نترسید ما همه با هم هستیم (که من هیچ دلیلی برای این شعار نمی‌دیدم چون ترسی نبود)
ضرغامی یالا نشون بده! (یا چیزی شبیه به این)
مرگ بر چین
استعفا استعفا استعفـــــــــــــــــــــا

بازتاب در دنباله

من آن ام که رستم بود پهلوان

خامنه‌ای در نمازجمعه‌ی بیستمِ شهریور همچون گذشته‌ پاره‌ای از خودبزرگ‌بینی‌ها و خیال‌های خوشِ خود را برون فکند. از آن زمره اما قیاسِ این روزها با دهه‌ی شصت و از همه بی‌تناسب‌تر مقایسه‌ی خودش با خمینی بسیار شگفت‌انگیز بود!
چرا که در زمانِ بنی‌صدر کفه‌ی نیروهای انقلابی به‌سوی خمینی سنگین بود و خطِ امام یک جناحِ قدرتمند و کمابیش یکپارچه در برابرِ اولین رئیس‌جمهور بود. اما در زمانِ خامنه‌ای درست به‌عکس کفه‌ی نیروهای انقلابی به‌جانبِ موسوی سنگین است و نه تنها در خانواده‌ی انقلاب یکپارچگیِ پیشین وجود ندارد که شکافی بزرگ در دلِ آن دهان باز کرده است و هر روز نیز بر عمقِ این گسست افزوده می‌شود.
از همه‌ی اینها گذشته گویا خامنه‌ای فراموش کرده که کوچک‌ترین بهره‌ای از کاریزما و نفوذِ خمینی را در ذهن و قلبِ توده‌ی ایرانیان ندارد (که متاسفانه بنیانگذار این فره‌ی اهریمنی را داشت و به‌پشتوانه‌اش هر جنایتی خواست انجام داد). بهتِ ناشی از عزلِ آیت‌الله منتظری در خانواده‌ی انقلاب تنها به پشتوانه‌ی همین نفوذِ خمینی به بحران بدل نشد. اما دستورِ خامنه‌ای برای بازداشتِ موسوی، کروبی یا خاتمی نه تنها بحرانِ به‌راستی موجود را صدچندان می‌کند که در حکمِ کوبیدنِ میخ بر تابوتِ رژیمِ اسلامی است. به‌هرحال نباید از یاد برد که خامنه‌ای در بهترین حالت کاریکاتورِ خمینی است و حتی از انجامِ درستِ یک کودتای حکومتی نیز ناتوان.

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

محافظه‌کاری راستین؛ پاسداری از پیمان ملی

«اجزای تشکیل‌دهنده‌ی یک کشور ناچاراند به پیمان عمومی خود با یکدیگر و با همه‌ی کسانی که تحت تعهدات این اجزاء هرگونه منفعت جدی به‌دست می‌آورند وفادار باشند، همان‌گونه که کل کشور نیز به پیمان خود با جماعت‌های منفرد وفادار است. در غیر این‌صورت صلاحیت و قدرت به‌زودی مشتبه خواهند شد و هیچ قانونی جز اراده‌ی نیروی غالب برجا نخواهد ماند.»
تأملاتی درباره‌ی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان


ادموند برک، فیلسوف (1) و سیاستمدارِ انگلیسی، یکی از مهم‌ترین نمایندگانِ محافظه‌کاریِ سنتی در زمانه‌ی رخدادِ انقلابِ بزرگِ فرانسه بوده است. او در برابرِ انجمنِ انقلاب که بر یکسانیِ پادشاه با دیگران و لزومِ انتخاب و عزلِ او توسطِ مردم پافشاری می‌کرد ایستاد و با یادآوریِ برتریِ پادشاه، قدرتِ او را نه برگرفته از مردم که از قانونِ اساسی و سنتِ جانشینیِ موروثیِ نیاکان ‌دانست. نزدِ او پادشاه خدمتگزارِ مردم است اما مطیعِ هیچ شخصِ دیگری نیست در حالی که همگان باید اطاعتِ قانونی از او داشته باشند. (2) «پادشاه کنونی بریتانیای کبیر با قاعده‌ی ثابت جانشینی، مطابق با قوانین کشورش بر مسند شاهی نشسته است و تا هنگامی که به شروط قانونی پیمان حاکمیت عمل کند (که البته عمل می‌کند) اورنگ خویش را علی‌رغم رأی انجمن انقلاب حفظ می‌کند، انجمنی که حتی یک رأی فردی یا جمعی به نفع یک پادشاه در میان‌شان وجود ندارد.»
او «سیاستِ مشروطه» را پیروی از الگویِ طبیعت و حکومت را هم‌سنخِ مالکیت در انتقال و استفاده‌ی شهروندان از هر یک می‌دانست. نزدِ برک پیمانِ ملیِ ریشه‌دار در سنتِ نیاکان همانا قانونِ طبیعت و در نتیجه قانونِ خداوندی است. «از این رو، با حفظ روش طبیعت در اداره‌ی کشور، در اصلاحات خود هرگز تماماً بدیع نیستیم و در آنچه حفظ می‌کنیم تماماً کهنه نیستیم.»
نزدِ او بدعت‌گذاران و کسانی که همه چیز را نابود می‌کنند ناگزیر برخی نارضایی‌ها را نیز از میان می‌برند که البته بدونِ آن ویرانی‌ها و بدعت‌ها نیز می‌شد آن چیزهای سودمند را به‌دست آورد و درست همین حقیقت است که راهِ هر توجهیی برای جنایاتِ آنها در کسبِ قدرتِ غصبی را از میان می‌برد. «من تغییر و اصلاح را نیز نفی نمی‌کنم، اما حتی تغییر هم باید به‌خاطر حفظ [قانون] باشد... من مرمت را تا حد ممکن متناسب با همان سبک بنا انجام می‌دهم. نوعی احتیاط سیاسی، نوعی ملاحظه‌کاریِ توأم با حزم و دوراندیشی، نوعی حجب و حیای اخلاقی و نه ظاهری جزء اصول حاکم بر پدران ما در قاطعانه‌ترین اعمال آن‌ها بوده است.»
برک باور داشت که نه آزادی‌دادن بلکه پدیدآوردنِ حکومتی آزاد کاری سترگ است. «ایجاد حکومت حزم چندانی نمی‌خواهد. اریکه‌ی قدرت را مستقر کنید، اطاعت را تعلیم دهید، بقیه‌ی کار انجام می‌شود. آزادی‌دادن از این هم آسان‌تر است. نیازی به هدایت نیست؛ فقط کافی است عنان را رها کنید. اما ایجاد حکومتی آزاد، یعنی سازشِ عناصر متضادِ آزادی و اجبار در کاری واحد و منسجم، محتاج اندیشه‌ی بسیار، تأمل عمیق، و ذهنی بافراست، نیرومند و تلفیق‌کننده است.»
در زمانه‌ای که در بریتانیا دیدگانِ بسیاری از سیاستمداران از دیدنِ رخدادهای بنیان‌کن در سیرِ انقلابِ فرانسه به تحسین گشوده شده بود، برک از اینکه چشمانِ ستایش‌گر به دستان فرمانِ تقلید دهند به‌شدت انتقاد کرد و در برابر از لزومِ پیرویِ نظامِ دیرینِ قوانینِ نانوشته‌ی انگلستان سخن راند و این سیستمِ کهن را بخشی از فرهنگ دانست که گزینش‌ناپذیر و شایسته‌ی ستایش همچون میراثی ویژه است. نگرشِ او به فرهنگ از این جهت برای اندیشمندانِ محافظه‌کار بی‌اندازه ارزشمند است. او بحث از حقوقِ جهانی را نیز به بستگیِ سنت‌های ملی و شرایطِ کنونی بازمی‌گرداند. در نهایت سیاست، نزدِ برک، اول از همه بر اصول و برهان مبتنی نیست بلکه به‌جایِ آن بر گونه‌ای تمایزهای شهودی بنا گردیده که مردم به‌مثابه‌ی نمایندگانِ یک فرهنگ آن را می‌سازند. (3)
اما با همه‌ی اوصافی که گذشت، نقدِ او به مدرنیته‌ی انقلابی خاستگاهی سراسر مشروطه‌خواهانه دارد. برک خواستارِ هیچ نوع اقتدارگرایی و حاکمیتِ مطلقه‌ای نبود و گواهِ روشنِ آن تاییدش نسبت به انقلابِ 1688 در پارلمانِ انگلستان ضدِ چارلزِ دوم با وجودِ باورِ ژرف‌اش به نظامِ پادشاهی بود. او از عصیانِ پارلمان علیهِ پادشاهِ مستبد با هدفِ احیای تقسیمِ سنتیِ قدرت (جنبشی برای تثبیتِ مجددِ حقوقِ سنتیِ پارلمان) که شاه آنرا مختل کرده بود، به‌عنوانِ انقلابی محافظه‌کارانه پشتیبانی کرد. برک مخالفِ هرگونه هرج و مرجی بود که ساختارِ سنتی و دیرینه‌ی قدرت در نظامِ سیاسیِ موجود را بر هم زند، حتی اگر چنین آشوبی از سوی اعلیحضرت پادشاه حاکم ما پدید آمده باشد. «بدین‌وسیله قانون اساسی ما در این تنوع اجزاءش وحدتی را حفظ می‌کند. ما تاج‌وتختی موروثی، اشرافیتی موروثی، مجلس عوام و مردمی وارث امتیازات، حق رأی و آزادی‌های منبعث از سلسله‌ای طولانی از پیشینیان داریم... گمان می‌کنم وضعیت سعادتمندانه‌ی ما مدیون قانون اساسی‌مان است، اما مدیون کل آن و نه هر جزء به‌تنهایی...»
اکنون به ایران بازگردیم. من انکار نمی‌کنم که نظامِ سیاسیِ جمهوریِ اسلامی با سنتِ نیاکانِ این سرزمین بیگانه است. حتی اگر بپذیریم که «ولایت فقیه چیزی نیست جز روایتی از ایدئولوژی سلطانی با فرّ‌هِ ایزدی» باز هم رخدادِ عینیِ چنین روایتی در تاریخِ ایران بی‌سابقه بوده است. نفوذِ کاهنان در بارگاهِ پادشاهان با پادشاهیِ کاهنان به‌هیچ‌رو قیاس‌پذیر نیست. اولی در تاریخِ ایران‌زمین از زمانِ ساسانیان تا قاجاریه پیشینه دارد اما دومی تنها در سی‌سالِ اخیر جامه‌ی واقعیت به تن کرده است. بنابراین گمان نمی‌کنم که ما بتوانیم آن بخش از استدلالِ برک را در پشتیبانی از نظامِ پادشاهی که به «لزومِ پیروی از سنتِ گذشتگان» بازمی‌گردد، به نظامِ ولایتِ فقیه نیز سرایت دهیم. به زبانِ برک ما سی سالِ پیش همه چیز را نابود کردیم و خواستیم از نو آغاز کنیم. «سنتِ حکمرانی» در ایران با انقلابِ اسلامی از صورتِ تاریخی و دیرینِ خود جدا گردید. در واقع این بزرگ‌ترین بختِ این ملت می‌توانست باشد که محمدرضا پهلوی تن به پادشاهیِ مشروطه می‌داد و به‌جای حکومت تنها سلطنت می‌کرد. در این‌صورت ما می‌توانستیم مجسمه‌ای از سنتِ پادشاهیِ ایران در ساختارِ سیاسیِ کشور جهتِ نوازشِ کهن‌الگوهای تاریخیِ ایرانیان داشته باشیم و به‌مرور گونه‌ای جمهوریِ واقعی را در زیربنای این تمثال بنیان نهیم. اما به‌هرروی چنین نشد و پس از سرنگون ساختنِ دولتِ ملی، شاه بیش از پیش بر قدرتِ مطلقه تکیه زد و قانونِ اساسیِ مشروطه را پایمال کرد. درست همین آزمون در برابرِ ولی‌ِفقیهِ ایران نیز قرار گرفت و او هزاران بار وحشیانه‌تر و فریبکارانه‌تر از رژیمِ گذشته، به مسخِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی دست یازید و در برابرِ مشروط ساختنِ قدرتِ خود ایستاد و کار را از خیانت در آرای جمهور به کشتارِ گسترده‌ی خیابانی و جنایتِ سازمان‌یافته در زندان‌ها نیز کشاند. پرسشی که چه‌بسا بتواند کورسویی نسبت به آینده‌ی سیاسیِ ایران بگشاید آن است که آیا اگر شاهِ جوان در برابرِ دولتِ ملی دست به کودتا زد و بر این مسیر تا پایان باقی ماند، از ولی‌ِفقیهِ پیر هیچ می‌توان چشم‌داشتِ گردن نهادن به انتخابِ ملت و پس‌نشستن از کودتا را داشت؟ پاسخ به‌روشنی منفی است. در واقع گمانِ من بر آن است که مشروطه‌ساختنِ قدرتِ ولی‌ِفقیه (هم به لحاظِ پشتوانه‌ی نظریِ پشتیبانی‌شونده از سوی ایدئولوژیِ اسلامی و هم کارنامه‌ی عملیِ آن در سرکوبِ حاکم بر این سه دهه) به‌مراتب دشوارتر از نمونه‌ی مشابه در نظامِ شاهنشاهی است.
اما با چشم‌پوشی از بیگانگیِ نظامِ سیاسیِ کنونی با سنتِ این سرزمین و دشواریِ مهارِ قدرتِ ولی‌ِفقیه، باید گفت که از منظرِ پاس‌داشتِ همین ساختار در کلیتِ آن بر مجلسِ شورایِ اسلامی و مجلسِ خبرگانِ رهبری است که علیِ خامنه‌ای را به‌خاطرِ نقضِ صریحِ پیمانِ ملی از جایگاهِ ولایت خلع و محاکمه کنند. به بیانِ برک، او «شروطِ قانونیِ پیمانِ حاکمیت» را پایمال کرده و بنابراین تختِ خود را از دست داده است. ولی‌ِفقیه حتی اگر نماینده‌ی خداوند روی زمین باشد (که چنین بیانی در هیچ جای قانونِ اساسی وجود ندارد و حتی تصریح شده که رهبر در برابرِ قوانین با سایرِ افرادِ کشور مساوی است) بر اساسِ اصلِ پنجاه و ششِ قانونِ اساسی «همان خدا، انسان را بر سرنوشتِ اجتماعیِ خویش حاکم ساخته است و هیچکس نمی‌تواند این حقِ الهی را از انسان سلب کند یا در خدمتِ منافعِ فرد یا گروهی خاص قرار دهد» و نمایندگانِ مجلسِ خبرگان می‌بایست خامنه‌ای را به‌خاطر نداشتن یا از دست دادنِ عدالت و بینشِ صحیحِ سیاسی (شرطِ دوم و سومِ رهبری از اصلِ صد و نهِ قانونِ اساسی) که در کودتای اخیر به روشن‌ترین وجه نمایان گردید، از مقامِ خود برکنار کنند. روشن است که در اینجا به واقعیتِ سستی و دست‌نشاندگیِ این دو نهادِ قانونی نظر ندارم و تنها از وظیفه‌ی قانونیِ راه‌یافتگانِ به این دو مجلس در پاس‌داری از قانونِ اساسی در کلیتِ آن سخن می‌گویم. در واقع بزرگ‌ترین خیانتِ خامنه‌ای همانا اخته ساختنِ نهادهای انتخابیِ قانونِ اساسی (از راهِ دست‌چینیِ انتخاب‌شوندگان) است. مجلسِ خبرگانِ رهبری اگر مجلسِ ملت بود باید او را به‌خاطرِ همین یک جرم از سمتِ رهبری برکنار می‌کرد و به‌طبع مجلسِ شورای اسلامی نیز رئیسِ دولتِ انتصابیِ او را به‌رسمیت نمی‌شناخت. این تنها راهِ بازگرداندنِ اعتبار به قانونِ اساسیِ پُرتناقضِ جمهوریِ اسلامی و بازگشت به سنتِ کمابیش پایدارِ تقسیمِ قدرت در این سه دهه بود. چنانکه در روایتِ آرای برک گذشت، چنین رویکردی خود یگانه محافظه‌کاریِ راستین در جهتِ پاس‌داشتِ پیمانِ ملی و نگاه‌داری از نظمِ سیاسی در جمهوریِ اسلامی است.
با این همه از تیره‌روزیِ این رژیم همین بس که واژگانِ اصول‌گرا و محافظه‌کار نیز پس از کودتای رهبر یکسره معنا و مصداقِ خود را از دست داده‌اند! به‌راستی آنچه این روزها در دایره‌ی سیاستمدارنِ حاکمیت می‌توان بر زبان راند چیزی جز واژگانِ دست‌نشانده و مزدور نیست. محافظه‌کاری شان و مرتبه‌ای دارد که در قد و قواره‌ی مهره‌های ناچیزِ جای‌گرفته در این دو مجلسِ پوشالی نیست.

پی‌نوشت‌ها:
- هر آنچه از گفته‌های برک درونِ گیومه بازگو گردید یکسره متعلق است به : تأملاتی درباره‌ی انقلاب در فرانسه، ادموند برک، ترجمه‌ی عبدالکریم رشیدیان، از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم، نشرِ نی، چاپِ پنجم، 1385
(1) کاسیرر در فصلِ هفتم از کتابِ فلسفه‌ی روشنگری که به «مسائل اساسیِ زیبایی‌شناسی» اختصاص دارد از کتابِ برک با عنوانِ پژوهشی فلسفی درباره‌ی منشاءِ اندیشه‌های ما درباره‌ی والایی و زیبایی به‌عنوانِ نخستین اثرِ مهم درباره‌ی جهتِ تازه‌ای که مسئله‌ی والایی در زیبایی‌شناسیِ سده‌ی هجدهم در پیش می‌گیرد یاد می‌کند. به باورِ کاسیرر رویکردِ غیرسیستماتیکِ برک در واکاویِ پدیدارهای زیبایی‌شناختی به کاستیِ بزرگِ زیبایی‌شناسیِ سیستماتیک راه می‌برد؛ تناسب و هماهنگی و فرم یگانه سنجه‌هایی نیستند که به‌پشتوانه‌ی آنها اجسام را زیبا می‌نامیم. تاثرِ عاطفیِ متفاوت و نیرومندتر هنگامی به ما دست می‌دهد که به‌جای یگانگیِ فرم با پاشیدگیِ آن یا حتی فروپاشیِ کاملِ آن روبرو شویم. پس نه تنها فرم که بی‌فرمی نیز ارزش و حقِ زیبایی‌شناختیِ خود را دارد و ژرف‌ترین عواطف یا سخت‌ترین تجربه‌های هنرمندانه را در روحِ ما برمی‌انگیزد. یعنی یک منبعِ لذتِ زیبایی‌شناختی وجود دارد که از گرایشِ صرف به شادی و خرسندی با هدف‌های محدود کاملاً متمایز است و به‌قولِ برک: «نوعی حظِ آکنده از وحشت است، نوعی آسایشِ توأم با ترس». (فلسفه‌ی روشنگری، ارنست کاسیرر، ترجمه‌ی یدالله موقن، صفحه‌ی 488 تا 492، انتشاراتِ نیلوفر، بهار 1382)
(2) پوپر در فرازهای چندی از کتابِ جامعه‌ی باز و دشمنانِ آن از برک نام می‌برد و او را از زمره‌ی کسانی می‌داند که «دولت‌پرستان» می‌نامد؛ آنان که می‌خواهند دولت بت و معبود باشد و مراقبِ اخلاقیاتِ شهروندان و هر دو خواسته را نیز به نقد می‌کشد. اما از اهمیتِ برک همین بس که پوپر کتابِ خود را با سخنی از او می‌آغازد و میانه‌ی کتاب از تاثیرِ او بر هگل درباره‌ی اهمیتِ تاریخیِ رشدِ سنت‌ها یا نقلِ قول‌های مارکس در سرمایه از کتابِ برک با عنوانِ اندیشه‌ها و جزییاتی درباره‌ی کمیابی سخن می‌راند و در جای جایِ کتاب نامِ او را به‌عنوانِ نماینده‌ی شاخصِ سنتِ محافظه‌کاری ذکر می‌کند! (رک: جامعه‌ی باز و دشمنانِ آن، کارل پوپر، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، انتشاراتِ خوارزمی، چاپِ دوم، 1377)
(3) Burke and the Response to the Enlightenment, by Frances Ferguson, in The Enlightenment World, Routledge

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

از هم گسیختگی

دیگر هیچ چیز همانندِ گذشته نیست. هیچ چیز حسِ پیشین‌اش را ندارد. همه چیز رنگ گرفته است؛ رنگِ روزهای همبستگیِ شادیِ بیستِ خرداد و سپس همبستگیِ بهتِ بیست و پنجمِ خرداد و از آن پس رنگِ جنایت‌ها و اخبارِ کشته‌ها و تجاوزشده‌ها. همه چیز سرد و سیاه است. تئاترها دیگر خوب یا بد بودن‌ِ‌شان مهم نیست چرا که من دیگر تئاتر نمی‌روم تا تئاتر ببینم، بلکه تئاتر می‌روم تا به خیالِ خودم فراموش کنم انبوهِ اجسادِ عزیزانی را که در ذهن‌م تلنبار شده و بی‌نام و نشان در قطعه‌ی 302 آرمیده‌اند و گمان کنم هنوز جایی، فراموش‌خانه‌ای هست که از جنسِ ما باشد.
با خودم فکر می‌کنم که این گذر از حسِ بهت به حسِ نفرت چه دهلیزهای تاریک و نفس‌گیری دارد! از شنبه‌ی بهت تا شنبه‌ی نفرت چه گذشت بر ما؟ از شوکِ غریبانه‌ی خیابان‌های بیست و سومِ خرداد تا نفرتِ لخته بر سنگ‌فرشِ سی‌امِ خرداد هزار سال بر ما رفت. پس از آن دیگر هیچکس خودش نبود. بسیجی‌ها درست مانندِ زامبی‌ها در شهر آدم می‌خوردند و ما خودخوری می‌کردیم. نمی‌خواستیم باور کنیم آنچه را می‌بینیم و آنچه می‌شنیدیم را پس می‌زدیم. بیست و پنجمِ خرداد که زن و مرد به سمتِ من فرار می‌کردند و می‌گفتند «کشتند! کشتند!» هم نمی‌خواستم باور کنم و تا زمانی که آنهمه کشته‌ی بیست و پنجم خبرش نیامد، هنوز هم باور نمی‌کردم. وقتی باور کردم دیگر آدمِ پیشین نبودم. این روزها در شهر انگار همه چیز عادی شده و این روزمرگیِ بی‌حافظه بیش‌تر آزار می‌دهد. هر یک از ما می‌توانستیم به‌جای آنان باشیم که حرمتِ روح و تن‌ِشان در هم کوبیده شد.
ترانه موسوی تا هفته‌ها انکارِ آرزومندانه‌ی ذهنِ من بود. هنگامی که فهمیدم چنین جنایتی رخ داده دوست داشتم همه چیز را رها کنم، حتی بروم گوشه‌ای که این سرزمین را از یاد ببرم؛ جایی که هیچ نشانی از ایران نباشد، که فراموش کنم وطن‌ام جایی ست که وحشی‌گری و رذالتِ حاکمان را نهایتی نیست.
جنایتگرِ اصلی که سخنانِ این روزهایش تنها نشانه‌ی فلجِ مغزی است، با نقابِ خونخواهی به میدان آمده است انگار نه انگار که ملت در خطبه‌های کودتای او توانست یکبار برای همیشه چهره‌ی خونخوارِ پشتِ نقاب را به عریان‌ترین صورتِ ممکن ببیند.
از آن بدتر امپراتوریِ دروغِ ولی‌ِفقیه است که حتی پس از تجاوز و کشتارِ فرزندانِ ایران‌زمین به شخصیتِ آنان نیز تجاوز می‌کند؛ حسینِ اخترزند معتاد بوده است و سعیده پورآقایی دخترِ فراری.
شرم بر شما دروغ‌زنانِ تبهکار!
شرم بر تمامیِ شما خزیدگان در این لانه‌ی فسادی که بیتِ رهبری‌‌اش نام نهاده‌اید!
دل‌نگرانیِ روزها و کابوس‌های سیاسیِ شب‌ها را پایانی نیست! هنوز باورم نمی‌شود که جمهوریِ اسلامی توانسته در روزِ روشن ملت را ریشخند و راهیِ قبرستان کند. بهت و شوکِ آغازین هنوز هم با من است.

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

تبار کودتای خرداد و فرجام جمهوری اسلامی

این روزها به‌طبع بسیار به کودتای بیست و دومِ خرداد می‌اندیشم. به اینکه چرا چنین شد؟ چگونه حاکمیت جسارتِ دست بردن در آرای مردم را با وجودِ چنین مشارکتِ گسترده‌ای پیدا کرد و پس از یوم‌الناسِ بیست و پنجمِ خرداد چگونه در لانه‌ی زنبور هراس افتاد و نشان دادند که به‌بهای آن خیانت آماده‌ی هر جنایتی نیز هستند؟
بی‌اختیار به هشت سالِ دورانِ اصلاحات بازمی‌گردم. گفتارِ خاتمی در آن دوران بر محورِ «حاکمیتِ ملی» دور می‌زد اما چشمداشتِ خامنه‌ای چیزی جز «اطاعت از ولایت» نبود. خاتمی در این دوران بسیار تلاش کرد تا رهبر را از دست ندهد غافل از اینکه او از اول هم رهبر را نداشت و به این بها نه تنها او را به‌دست نیاورد که بسیاری از یاران و مردانِ خود را نیز از دست داد. مجلسِ ششم که تشکیل شد، حاکمیت کمربندها را محکم‌تر بست. بن‌بستِ قانون‌گذاریِ چهارساله در کشور را هیچکس فراموش نکرده است. حسِ اینکه مجلسِ منتخب هیچ‌کاره است و در عمل روندِ دموکراتیزه‌ساختنِ قوانین با سدِ ستبرِ شورای نگهبانِ حریمِ خامنه‌ای (و نه قانونِ اساسی) مواجه شده است، همه‌ی ما را دل‌آزرده ساخته بود. هر روزِ آن هشت سال برای خودش تاریخی دارد که تنها در سرفصلِ «رویاروییِ ملت با مستبد» می‌گنجد.
نظامی‌شدنِ صریحِ فضا در همان روزهای پایانیِ دولتِ اصلاحات و پس از تشکیلِ مجلسِ فرمایشیِ هفتم رخ داد؛ رفتارِ بهت‌آورِ سپاه در بستنِ فرودگاهِ بین‌المللیِ امام خمینی پس از آنکه با تشریفاتِ رسمی به‌وسیله‌ی رئیس‌جمهور بازگشایی شده بود. این رویاروییِ روشنِ سپاه با دولتِ خاتمی بر سرِ منافعِ اقتصادی بود که دولت در برابرِ آن و سایرِ سهم‌خواهی‌های نظامیان کمابیش ایستادگی می‌کرد. یورشِ سپاه به فرودگاهِ نوی پایتخت و جلوگیری از فرودِ هواپیما با خودروهای نظامی نشانه‌ی شومی از قدرت‌گیریِ سیاسی و گستاخیِ نظامیان در به‌دست گرفتنِ امورِ اجرایی کشور بود.
بهتِ حاکمیت از انتخابِ ملی درست رویارویِ رایِ رهبر در دومِ خرداد، باید با یک بهتِ ملی از کودتای رهبر درست رویارویِ انتخابِ ملی در بیست و دومِ خرداد پاسخ داده می‌شد.
خامنه‌ای هشت سال خونِ دل خورد و هر روز سازی شوم کوک کرد تا در نهایت توانست مجلس و دولت را که تنها نهادهای باقی‌مانده از یک جمهوریتِ نیم‌بند در رژیمِ اسلامی بود، از آنِ خود کند. پرونده‌سازی برای شهردارِ تهران، جنجال بر سرِ وزارتِ ارشاد، قتل‌های زنجیره‌ای، امر به بستنِ یکشبه‌ی روزنامه‌ها، جلوگیری از تصویبِ قانونِ مطبوعات، یورش به کوی دانشگاه، ترورِ سعیدِ حجاریان و در نهایت بستنِ راه‌های قانونگذاری و اجراییِ کشور، همگی فتنه‌هایی بودند که یک‌راست از گورِ خامنه‌ای زبانه می‌کشید. چهارسالِ احمدی‌نژاد برای خامنه‌ای تنها دورانی بود که او با شادی و سرور پس از شانزده سال زمینه‌چینی به برداشتِ میوه‌های استبدادِ خود می‌پرداخت و نفسِ راحتی از دستِ تمامیِ رقیبان، منتقدان و سرکشان می‌کشید. سستیِ خاتمی به‌عنوانِ رئیس‌جمهورِ منتخبِ مردم در برگزاریِ حقارت‌بارِ انتخاباتِ مجلسِ هفتم و سپس ناتوانی نسبت به سازماندهیِ بسیج برای جابه‌جاییِ آرا در مرحله‌ی اولِ انتخاباتِ نهمِ ریاست‌جمهوری و در نهایت به کرسیِ قدرت نشاندنِ محمودِ احمدی‌نژاد هرگز بخشودنی نیست!
اکنون و با نیم‌نگاهی به تبارِ رخدادِ بیست و دومِ خرداد، به‌خوبی منطقِ تاریخیِ کودتا را می‌توان سراغ گرفت. این اتفاق باید رخ می‌داد. سیرِ رویدادهای این دوازده سال و به‌ویژه دست‌اندازیِ سپاه به شریان‌های حیاتیِ اقتصادی – سیاسیِ کشور در این چهار سال هیچ فرآورده‌ای جز کودتای خونینِ اخیر نمی‌توانست در پی داشته باشد. حاکمیت پس از آنهمه برنامه‌ریزی‌های سخت‌کوشانه در ناامیدساختنِ ملت و رویارویی با منتخبانِ آنان هرگز نمی‌خواست دوباره شاهدِ امیدواریِ ملت و گردن نهادن به پذیرشِ منتخبِ سخت‌جانی همچون میرحسینِ موسوی باشد و باز از نو بازی را شروع کند و در این راه البته به‌گونه‌ای دیوانه‌وار حاضر شد تا مرزِ بی‌آبرویی و نابودی نیز پیش رود.
آنچه تردید ندارد این واقعیت است که شرایطِ حاکمیت پس از کودتای خامنه‌ای بسیار شکننده و لرزان است. وضعیتِ رژیم اینگونه پایدار نخواهد ماند. یا حاکمیت در پیشگاهِ ملت سرِ تعظیم فرود می‌آورد یا از هم فرو می‌پاشد. اما اینکه رژیم از شرایطِ کودتا و سرکوب به وضعیتِ ثبات و آرامش بازگردد، خیالِ خامی بیش نیست.
اگر جنبشِ سبز در وضعیتِ پس از کودتا و با عریان شدنِ چهره‌ی رژیمِ اسلامی در برابرِ چشمانِ ملت و جهانیان بتواند حاکمیت را به عقب‌نشینی وادار کند، بزرگ‌ترین پیروزیِ تاریخِ معاصرِ ایران را رقم زده است؛ پیروزیِ حاکمیتِ ملی بر استبدادِ فردی.
چگونگیِ این پیروزی به هر صورت که باشد، جمهوریِ اسلامی، میرحسینِ موسوی و ملتِ ایران هیچ‌یک شباهتی به گذشته نخواهند داشت و هر سه از پسِ یک پوست‌اندازیِ بنیادین سربر خواهند کشید.
جز این هیچ فرضِ دیگری مگر فروپاشیِ رژیم در کلیتِ آن وجود ندارد. از آنجا که نشانه‌های پافشاریِ حاکمیت بر کودتا قوی است، چه‌بسا خردمندانه باشد که جنبشِ سبز و شخصیت‌های نمادینِ آن در کنارِ ایستادگی نسبت به تحققِ هدفِ بنیادین و اساسیِ خود که همانا احیای حقِ حاکمیتِ ملی از راهِ به زانو درآوردنِ کودتاگران و بازگرداندنِ امانتِ مردم به منتخبِ واقعی و قانونیِ آنان باشد، نیم‌نگاهی نیز به ویژگی‌های یک جمهوریِ آزاد و پایدار (با توجه به واقعیت‌های جامعه‌ی ایران) در فردای فروپاشیِ رژیمِ کنونی بیندازند.
پس‌نوشت:
بازتابِ نوشته در
بالاترین

When your emotion demonstrated

سه روز پیش
پس از یکسال دوری
چهارمین دیدارِ ما بود.
اما چیزی در این میان
دگرگون شده بود.
تمامیِ صمیمیتِ صداهای‌مان
در چهره‌ها و حرکت‌ها
خودنمایی می‌کرد.
سه روز پیش
از پسِ چهار سال رابطه‌ای
که با شنیدن خو گرفته بود،
شنیده‌ها نشان دادند
که در دیده‌ها به اثبات می‌رسند.
صداهای بی‌نقاب
خود را در بی‌نقابیِ حضور
به رخ کشیدند.
حسِ یگانه‌ی یکرنگیِ در شنیدار
چه شکوهی می‌یابد
آنگاه که در دیدار موج زند!
نازِ لحن و صدا
چه خواستنی‌تر می‌شود
آنگاه که در حالتِ چهره، نگاه و دهان
خود را نقش زند!
آن حسِ جادویی؛
حسِ آشناییِ ازلی
چه زیبا در تو لبخند می‌زد!
لحظه‌های با تو بودن
آبستنِ جاودانگی است.

پس‌نوشت:
باز هم می‌گویم که شما دو نفر را از یک گل سرشته‌اند. گونه‌ی بودن در هر یک از شما با شگفتی تداعی‌کننده‌ی دیگری است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

روز شصت و ششم: اعتراض به بستن اعتماد ملی

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از پنج و نیمِ پس از ظهر تا هفت و محدوده‌ی حضورم از میدانِ هفتِ تیر تا سرِ ایرانشهر است:
راننده‌ی پا به سن گذاشته‌ی تاکسی می‌گفت نیم‌ساعت پیش در خیابانِ کریمخان درگیری شدید بوده است. اعترافات بر او تاثیرِ ناامیدکننده‌ای گذاشته بود. می‌گفت اینها سیاستمدار بودند و نباید می‌بریدند. می‌گفت موسوی را هم خواهند گرفت. و بدتر از همه می‌گفت مردمِ معترض شماری آدمِ بیکار هستند! پیش از پیاده شدن‌ام نیز خانمی میانسال که سوارِ تاکسی شده بود می‌گفت: «همه را چندی پیش با باتوم زدند و دو تا باتوم هم به کمرِ من زدند با اینکه من داشتم به مردم فحش می‌دادم و می‌گفتم باز اینها آمدند اعتراض، ولی من را هم زدند.» خب! شما بودید در دل چه می‌گفتید؟ من هم همان را گفتم.
پیش از پلِ کریمخان از تاکسی پیاده شدم. از زیرِ پل به‌سمتِ چپِ خیابان رفتم و سری به نشرِ ثالث زدم. دمِ انتشارات چندین مامورِ انتظامی ایستاده بودند. سپس به‌سمتِ میدانِ هفتِ تیر راه افتادم. سراسرِ خیابانِ کریمخان پر بود از گاردی، انتظامی و لباس‌شخصی. فرعی‌ها پر بود از ماشین‌های سرکوبگران که شامل مردانِ انتظامی و چندین خانمِ چادریِ مزدور می‌شد. جمعیتِ پیاده‌رو در سراسرِ خیابانِ کریمخان به‌روشنی غیرِطبیعی و بسیار زیاد بود (نزدیک به دو یا سه هزار نفر). فضای خیابان نیز پر از نگرانی و هراس؛ این را از چشمانِ مردم، پیاده یا سواره و رهگذر یا معترض می‌شد دریافت.
بر روی دیوار و درِ روزنامه‌ی اعتمادِ ملی اطلاعیه‌ای یک خطی چسبانده شده بود که روزنامه امروز استثناءً منتشر نمی‌شود. اما پس از چندی آنها را برداشتند.
نزدیکِ ساعتِ شش شعارهای جسته‌گریخته‌ای از مردم شنیده شد و لباس‌شخصی‌ها جوانی را با تیشرتِ زرد نزدیکیِ تقاطعِ بلوارِ قائم مقام و کریمخان گرفتند و کشان کشان به‌سمتِ پیاده‌رو می‌بردند و به‌شدت نیز با لگد و باتوم می‌زدند. مردم ناگهان همگی هو کردند و فریاد زدند «ولش کن!» و در این جمعِ فریادگر، زنان و دختران از همه بیش‌تر و پیش‌تر بودند. دختری فریاد می‌زد «ولش کنید کثافت‌ها!». با اینحال لباس‌شخصی‌ها کارِ خود را می‌کردند و انتظامی‌ها نیز مامورِ پراکنده ساختنِ معترضان شدند. در چنین لحظاتی بدبختی و حقارتِ نیروهای انتظامی دیدنی است. رفتارِ آنها درست همانندِ نوکر در برابرِ ارباب است؛ لباس‌شخصی‌ها جنایت می‌کنند و انتظامی‌ها تنها باید به آنان یاری برسانند. یعنی کسانی که هیچ رده‌ی نظامی و امنیتیِ مشخصی ندارند بر نیروهای انتظامی فرمان می‌رانند و آنان چیزی جز وردستِ این سرکوبگرانِ بی‌نام و نشان نیستند. به‌هرحال من از آنجا به‌سمتِ میدانِ هفتِ تیر رفتم.
نزدیکیِ ساعتِ شش و ربع که دوباره به‌سمتِ خیابانِ کریمخان بازگشتم (و در کل سه یا چهار بار این رفت و برگشت ادامه داشت) دیدم که در آن سو شماری پنجاه نفره از جوانان از سرِ بلوارِ قائم مقام به‌سوی خیابانِ کریمخان با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» در حالِ حرکت هستند. رفتارِ آنان چنان ماهرانه بود که مرا یادِ ایده‌ی «اعتراضِ ناگهانی» (یا چیزی شبیه به این) انداخت که از سوی سازگارا در سخنانِ هر شب‌ش طرح می‌گردد؛ یعنی این جوانان پس از پلِ هوایی و رد کردنِ آن پارکِ کوچکِ سمتِ راستِ میدانِ هفتِ تیر (که پر بود از مردمِ عادی، معترضان، لباس‌شخصی‌ها و انتظامی‌ها) شروع به شعار دادن کردند و پیش از رسیدنِ گاردی‌ها پراکنده شدند. اما پس از این حرکت، گاردی‌ها که سر رسیدند دیگر به هیچکس اجازه‌ی ایستادن در پیاده‌رو را نمی‌دادند و هر رهگذری را با ضرباتِ باتوم از محدوده دور می‌کردند. هدف پراکنده ساختنِ مردم از خیابانِ کریمخان بود تا جایی که در همین زمان یکی از سرکردگانِ نیروی انتظامی یک تاکسیِ سبزِ پژو را که به‌سمتِ خیابانِ مفتح می‌رفت نگه داشت و مجبورش کرد که به‌سمتِ بالا برود و مسافرِ سیدخندان سوار کند. به‌همین هم بسنده نکردند و سرکرده‌ی دیگری از نیروهای انتظامی شروع کرد به تبلیغ برای تاکسی: «سیدخندان سوار شو!»
دستِ‌کم دو نفر لباس‌شخصی را در این مدت دیدم که به‌گونه‌ای پیگیر سرگرمِ عکس گرفتن از مردمانِ رهگذر در خیابانِ کریمخان بودند.
دوباره به نشرِ ثالث برگشتم و هنگامِ ترکِ آنجا زنی جوان را دیدم که نیمی از صورتش به‌شدت قرمز، ملتهب و متورم بود و چشمانش نیز سرخ و پر اشک. داستانِ یورشِ لباس‌شخصی‌ها به جوانی را تعریف می‌کرد و مشخص شد که به صورتش اسپریِ فلفل پاشیده‌اند. اما شادمان بود که «ولی آن پسر را بالاخره نجات دادیم». نزدیکِ ساعتِ شش و سی دقیقه موتورهای گاردی از پیاده‌رو شروع به حرکت کردند و هر کس را در تیررسِ‌شان بود با باتوم می‌نواختند. از جمله خودم فریادِ زنی پیر را شنیدم و دیدم که موتوری‌ها با باتوم و در پیاده‌رو او را زدند.
این را نیز بگویم که پاتوقِ لباس‌شخصی‌ها سرِ خیابانِ خردمند بود. کمابیش همگی نیز از ترسِ شناخته‌شدن ماسک بر چهره زده بودند. گاهی جوانی را کنار می‌کشیدند و کیفِ پول و دیگر وسایلش را بازرسی می‌کردند. آن جوانِ کتک‌خورده‌ی تیشرت زرد را نیز همان نزدیکی‌ها (زیرِ پلِ هواییِ پیش از پلِ کریمخان) دیدم که با حالی زار نشسته بود و کسی که به‌نظر می‌آمد پدرش باشد نیز سر رسیده بود و کنارش آمده بود و هر دو در حلقه‌ی لباس‌شخصی‌ها منتظرِ تعیینِ تکلیف بودند (در رفت و برگشت‌ها دوبار او را دیدم که همانجا نشسته بود ولی آخر نفهمیدم بُردندش یا آزادش کردند).
نزدیکیِ ساعتِ شش و چهل و پنج دقیقه بالاتر از مسجدِ الجواد و پیش از آن پاساژِ تازه‌تاسیس‌شده (زیرِ پلِ هواییِ همان نزدیکی) باز هم مردم ایده‌ی «اعتراضِ ناگهانی» را پیاده کردند و جمعی سی نفره شروع به فریادِ «الله اکبر» کردند و پس از چند دقیقه پراکنده شدند.
ساعتِ هفت از آنجا رفتم.
در راهِ برگشت به این فکر می‌کردم که رژیم با کدام تحلیل به سرکوبِ توده‌ی مردم روی آورده است. اینکه شما در پیاده‌رو هر کس را گیر آوردید وحشیانه بزنید و مردمِ عادی و غیرِسیاسی را نیز به معترض و سیاسی تبدیل کنید، چه سودی برای حاکمیت دارد؟ گویا پس از بر افتادنِ پرده‌ها، رهبرِ کینه‌توز با تمامِ قوا به‌سوی پرتگاه می‌تازد.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

احتیاط کنید!

چون این روزها با تمامِ حساسیتی که دارد، شاهدِ برخی رفتارهای نیندیشیده و نادرست هستم، ضروری دانستم که چند مورد را بگویم:

1. کسانی که از هویتِ واقعیِ یک وبلاگ‌نویس خبر دارند، اگر در رخدادهای اخیر دستگیر شود به‌هیچ‌وجه نباید بنویسند که «نویسنده‌ی وبلاگِ فلان دستگیر شد». تنها نوشتنِ یک گزارش از راه‌پیمایی‌های اعتراض‌آمیز در وبلاگ، برای سنگین‌تر کردنِ پرونده‌ی فردِ بازداشت‌شده کافی است. اگر از کسانی هستید که نگرانِ دوستِ وبلاگ‌نویس و بازداشتیِ خود هستید، یقین بدانید که بهترین کار سکوتِ شماست و خودخواهیِ محض است که هویتِ مجازیِ او را جار بزنید. چرا که تا پیش از چنین کاری جرمِ او تنها «شرکت در راه‌پیماییِ غیرِقانونی» است اما پس از آن جرمش به «تحریکِ مردم از طریقِ نوشتنِ گزارش‌های احساسی از رخدادهای پس از انتخاباتِ شکوهمندِ اخیر» ارتقا می‌یابد (بسته به نوعِ یادداشت‌ها البته اتهامِ «محاربه»، «ارتداد»، «سب النبی»، «توهین به رهبری» و همانندِ اینها نیز ممکن است افزوده گردد) و سرنوشتش تاریک‌تر از چیزی خواهد شد که پیش از این دوستیِ خاله‌خرسه‌ی شما ممکن بود برایش پیش بیاید. خوب است بدانید که هر چقدر حالِ شما بد باشد، بدتر از خودِ فردِ گرفتار در زندان نیست. پس در چنین شرایطی که به‌خاطرِ نگرانی از سرنوشتِ او احتمالِ تصمیمِ خردمندانه از سوی شما به کم‌ترین حد می‌رسد، اگر هیچ کاری نکنید به‌راستی بیش‌ترین یاری را به فردِ در بند رسانده‌اید.
2. اگر در مراسمِ یکی از شهیدانِ جنبشِ سبز، چند وبلاگ‌نویس نیز آمده‌اند و دستِ‌برقضا دورِ هم جمع شده‌اند هیچ دلیلی ندارد شما در گزارشِ خود آن‌هم در یک سایتِ بسیار پربیننده نام ببرید که نویسنده‌های وبلاگِ فلان و بهمان نیز حضور داشتند. که چه؟ گفتنِ این سخن چه سودی دارد؟ مگر صرفِ وبلاگ‌نوشتن اهمیتِ خبری دارد؟ این بازی‌گوشی‌های نابخردانه سرِ‌نخ‌هایی ست که مزدورانِ سرگردان در فضای مجازی یکی یکی دست می‌گیرند و در نهایت به طعمه‌های خود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند (نویسنده‌ی این گزارش یا یکی از همان جمع است یا کسی ست که میانِ آن جمع آمده و شنیده‌های خود را نگاشته است).
3. همیشه اول فکر کنیم و سپس بنویسیم. همه می‌دانیم که چیزی در اینترنت گم یا نابود نخواهد شد. از سایتهای آرشیوکننده‌ی محتوایِ اینترنت و نسخه‌های کشِ گوگل بگیرید تا یادداشت‌هایی که در گوگل‌ریدر به اشتراک گذاشته می‌شوند. خصوصاً در موردِ اخیر اگر یادداشتی نوشته شود و تنها از سوی یک نفر به اشتراک گذاشته شود، دیگر از سرچشمه‌ی خود جدا گردیده و حتی در صورتِ حذفِ یادداشت و جایگزینیِ «این یادداشت به دلایلی حذف گردید» به‌جای مطلبِ اصلی در گوگل‌ریدر، نسخه‌ی به‌اشتراک‌گذاشته‌شده همچنان در لیستِ اشتراک‌های فردِ به‌اشتراک‌گذارنده وجود خواهد داشت و طبعاً دوستانِ او می‌خوانند و ممکن است آنها نیز به اشتراک بگذارند. نیز از یاد نبریم که سایت‌ها و وبلاگ‌هایی، کلِ یادداشتِ دیگری را بازچاپ می‌کنند و اگر یادداشتِ اصلی حذف گردد، این بازنشرها (یا نقلِ قول‌های ناقص) باقی خواهند ماند.
4. هر رفتاری از جمله نوشتن از هرگونه اطلاعاتی که به روشن شدنِ هویتِ یک فرد یا جمعِ وبلاگی منجر شود، کاری نادرست است. بنابراین از روابط، رفت و آمدها، قرارهای وبلاگی و حتی مشخصاتِ ظاهریِ وبلاگ‌نویسان نباید چیزی نوشت.
رژیمِ کودتا بدش نمی‌آید که یک پرونده‌ی جدا برای «نقشِ وبلاگ‌نویسان در آشوب‌های خیابانی» باز کند و آنان را در کنارِ «رسانه‌های دشمن» به طراحی، صحنه‌سازی و پیش‌بردِ انقلابِ مخملی متهم کند.
در این روزها که از سر و رویِ خامنه‌ای و زیردستانش بلاهتِ محض باریدن گرفته است و برای بازسازیِ چهره‌ی چندش‌آورِ خود پس از کودتای ننگینِ بیست و دومِ خرداد به هر دستاویزی چنگ می‌زنند و پزشکانِ بیتِ رهبری از ابتلای ولی‌ِفقیه به بیماریِ هاری خبر داده‌اند، بیش از هر زمانِ دیگر باید احتیاط کنیم!
پس‌نوشت:
بازتابِ این نوشته و پاره‌ای از نظرهای خوانندگان را در
بالاترین می‌توانید ببینید.

۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

روز پنجاه و چهارم: سوگند دست‌نشانده در بهارستان

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ده و ربعِ صبح تا دوازده و نیمِ پس از ظهر است:
از میدانِ فردوسی تا میدانِ سپاه در خیابان و میانِ مردمِ رهگذر و در کوچه‌ها و خیابان‌های فرعی، نیروهای لباس‌شخصی و گاردی‌ها پراکنده بودند و ماشین‌های‌شان را می‌شد در پیرامون دید. از میدانِ سپاه حضورِ سرکوبگران بیش‌تر بود و در میدانِ ابن‌ِسینا (پس از پلِ چوبی) مانعِ گذرِ هر وسیله‌ی نقلیه چه موتور چه ماشین می‌شدند. کم‌کم انبوهیِ جمعیت را می‌شد حس کرد. در بوستانِ مصطفی خمینی (پیش از میدانِ بهارستان) آرایشِ سرکوبگران و حضورشان در لابه‌لای مردم به‌شدت فزونی گرفته بود. بسیاری از کسانی که بینِ جمعیت بودند به‌گونه‌ای خنده‌دار چیزی زیرِ پیرهنِ‌شان قلمبه شده بود و گاهی نیز آوایی از آن در می‌آمد. نزدیکیِ ده و سی دقیقه به میدانِ بهارستان رسیدم. در اینجا اوجِ حضورِ لباس‌شخصی‌ها در کنارِ گاردی‌ها را می‌شد سراغ گرفت. به هیچکس اجازه‌ی یک ثانیه ایستادن را نمی‌دادند و تنها و تنها باید به راه رفتن ادامه می‌دادی. بر سرِ مردم دمادم نعره می‌کشیدند که «حرکت کن!» یا «واینستا!». سرکوبگران اجازه‌ی هیچ گردهمایی و شعاردادنی را به معترضان نمی‌دادند و تلاش می‌کردند با فریاد و تهدید و پدیدآوردنِ فضای ترس مردم را پراکنده سازند.
از آنجا که این روزها تمامیِ رخدادهای ارزشمندِ تاریخِ معاصرِ ایران همچون مفاهیمِ ارزشمندِ این ملت به مصادره‌ی کودتاچیان درآمده است، بر دیوارهای مجلس سخنی از خامنه‌ایِ خنزیر بر پارچه نقش بسته بود که «مشروطه فصلی مهم از تاریخِ ملتِ ایران است». آری! در روزهای یادآورِ نخستین خیزشِ ملتِ ایران ضدِ استبدادِ قجری، دست‌نشانده‌ی ولی‌ِفقیهِ کودتاچی در مجلسی که بنا بود صدای ملت باشد، به ریشخندِ ملت پرداخته و در حضورِ مشتی دست‌نشانده‌ی دیگر سوگندِ ریاست‌جمهوری بر زبان می‌آورد.
مردمانِ دادخواه که اکنون فزونی‌شان را می‌شد ستایش کرد، ناگزیر به خیابانِ جمهوریِ اسلامی (میانه‌ی میدانِ بهارستان و میدانِ استقلال) وارد شدند. در این لحظات می‌شد نگرانی و هراسِ سرکوبگران را از انبوهیِ مردمِ روان در پیاده‌رو دید. با وارد شدن به خیابانِ سعدی، اوجِ دستپاچگیِ لباس‌شخصی‌ها و بسیجی‌های خزیده در یونیفورم‌های رنگارنگِ نظامی فرا رسید. نزدیکی‌های ساعتِ یازده بود که یک موتورِ نظامی با دو سرنشین در خیابان و از کنارِ جمعیت به‌آرامی رد می‌شد و نفرِ دومی از ما فیلم می‌گرفت. یکی از مردان پیشنهاد کرد «هو»شان کنیم و چیزی نگذشت که فریادِ یکصدای «هو» از جمعیتِ دست‌ِکم پانزده‌هزارنفریِ معترضان به‌سوی سرکوبگران به هوا برخاست (این تنها فریادِ اعتراضیِ امروز بود که من شاهدش بودم) و ناگهان یورشِ همه‌ی سرکوبگران از هر گونه‌ای به مردمانِ بی‌دفاع. فریادِ جیغ و ناله‌ی مردم و فحش و ناسزای بسیجی‌ها همراه با ضرب و شتم، سراسرِ خیابانِ سعدی را فرا گرفت. یکی از گاردی‌ها اسلحه‌ی پرتابِ گازِ اشک‌آور را به‌نشانه‌ی تهدید به‌سمتِ معترضان هدف گرفته بود و نعره می‌کشید. سیلِ جمعیت از هر سو می‌دویدند. من و یک مردِ میانسال به یک خیاطی در یکی از فرعی‌های خیابانِ سعدی پناه بردیم. از پنجره‌ی آنجا روندِ رخدادها را پی گرفتیم. یکی از خیاط‌های هم سن و سالِ خودم جوانی را نشان داد که سر و صورتش پر از خون شده بود و با ناامیدی می‌گفت حتماً خواهد مُرد اما در همان لحظه رو کرد به من و با خنده گفت: «اینها کِی می‌خواهند بفهمند که ما موسوی را می‌خواهیم؟»
کمی که گذشت از آنجا بیرون آمدم و دوباره واردِ خیابانِ سعدی شدم. یک زنِ میانسال گریه می‌کرد و در همان حال می‌گفت «اینها بی‌شرف هستند» و زنِ میانسالِ دیگری که گریه‌ی دخترِ جوانی را می‌دید با خنده‌ی آمیخته با مهربانی و همدردی به او گفت «گریه نکن بابا! مردم کتک می‌خورند و عینِ خیالِ‌شان نیست.» این روزها زیاد به نقشِ زنان در جنبشِ اعتراضیِ ایرانیان می‌اندیشم. باور دارم که پاره‌ی بزرگی از این شور و امید و شادیِ رقصان در میانِ توده‌ی معترضان را مدیونِ حضورِ زنان هستیم. آنان در وضعیتِ هراس و رنج، با رویِ خندان و سخنانِ دلگرم‌کننده بیش‌ترین آرامش و خوشی را به مردمِ بی‌پناه ارزانی می‌دارند؛ آنان جانِ جهان اند و هیچ مرگی را در برابرِشان یارای پایداری نیست.
نزدیکی‌های ساعتِ یازده و بیست دقیقه چند موتورِ لباس‌شخصی در برابرِ یک پاساژ ایستادند و یکی از آنها که گویا با جوانی درونِ این پاساژ مشکلِ شخصی پیدا کرده بود، همدستانِ جنایتکارش را به یاری خواند تا واردِ آنجا شوند و از دوستش چیزی را درخواست کرد تا به او بدهد. آن همدست هم دکمه‌های لباسش را باز کرد و چیزی را از توی پیرهنش به او داد. من نفهمیدم این ابزار چه چیزی بود اما به‌آسانی می‌شد حدس زد که برای ضرب و شتم و جنایت است. لباس‌شخصیِ ریشو و چاق با عصبانیت بر سرِ جوانکی که درهای فلزیِ پاساژ را قفل کرده بود فریاد کشید و تهدید کرد. او در را باز کرد و لباس‌شخصیِ پیش‌گفته همراه با چند نفرِ دیگر به درونِ پاساژ ریختند. من کمی درونِ آنجا را دید زدم اما چیزی جز پرس و جو، فحاشی و مشاجره‌ی آنان با کسبه و مردمِ درونِ پاساژ ندیدم. بیش‌تر نتوانستم بمانم چرا که سرکوبگران به‌زور مردم را از پیرامونِ پاساژ پراکنده ساختند.
نزدیکی‌های ساعتِ یازده و نیم از آنجا که بسیاری از فرعی‌های منتهی به بهارستان را بسته بودند، از میانه‌ی خیابانِ سعدی به‌سمتِ میدانِ استقلال و به‌سوی میدانِ بهارستان و خیابانِ منتهی به آن (سپاه؟) بازگشتم. چون نزدیکِ ظهر شده بود بسیاری از گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها سوارِ ماشین‌های خود شده و به لانه‌های خود باز می‌گشتند اما هنوز هم شمارِ سرکوبگران بسیار زیاد بود. در لبه‌های بوستانِ مصطفی خمینی بسیاری از مردمِ معترض نشسته بودند و کمابیش به هشدارهای سرکوبگران برای بلندشدن بی‌اعتنایی می‌کردند. در این زمان یکی از جوانک‌های لباس‌شخصی با حالتی از پرسش و عجز به زنی میانسال که مشخص بود از معترضان است و همانجا نشسته بود رو کرد و گفت «چرا نمی‌روید و چقدر باید شما را تحمل کنیم؟» زن هم با لبخندِ سرزنش‌گونه‌ای پاسخ داد: «اینهمه سال ما شما را تحمل کردیم. اکنون نیز شما ما را تحمل کنید.»
ساعت از یازده و سی و پنج دقیقه گذشته بود که بدترین رخدادِ امروز پیش آمد. یک لباس‌شخصیِ حرام‌زاده که سنی نزدیک به سی سال داشت با هیکلی متوسط دستِ جوانی لاغراندام را گرفته بود و از آن سوی خیابان به‌سمتِ چپ و این سو می‌آورد. میانِ بوستانِ مصطفی خمینی و بیمارستانِ طرفه یک خرابه‌ای وجود داشت که پیرامونش را گونی کشیده بودند و تنها یک راهِ رفت و آمد در آن باز گذاشته بودند. اینجا پر بود از ماشین‌های گاردی‌ها و پاتوقِ لباس‌شخصی‌ها نیز بود. جوانک کیفی متوسط بر دوش داشت همراه با تیشرتِ سیاه و عینکِ طبی. مردم هر چه درخواست کردند رهایش کند او اعتنایی نکرد و جوانک را به درونِ خرابه و پشتِ دیوارهای گونی‌مانند برد و شروع کرد به ضرب و شتمِ او. چیزی نگذشت که همدستانش جوانِ دیگری را نیز که لباسِ مردانه‌ی روشنی بر تن داشت و کیفی متوسط بر دوش به او تحویل دادند. گمان کنم این دومی به بازداشتِ اولی اعتراض کرده بود. شرایطِ تحقیرکننده و فلج‌سازی بود. صدای لگد، ضربه‌ی باتوم، فحش و در برابر ناله‌ی آن دو جوان به گوش می‌رسید. بسیجی‌هایی که برخی‌شان چهارده سال هم نداشتند، جلوی این جنایت‌گاه به صف ایستاده بودند و از مردم می‌خواستند آنجا نمانند و گاهی هم با خنده از درزهای دیوارِ پارچه‌ای به درون نگاه می‌کردند تا لابد ببینند استادشان چگونه جوانانِ بی‌گناهِ این مملکت را به خاک و خون می‌کشد. صحنه‌های احمقانه اما دردآور در این روزها کم نیست. به‌عنوانِ نمونه یک بسیجیِ نوجوان به میانِ جمعیتِ نگران آمد و به زنی که جای مادرش بود با پررویی گفت: «مشکلی پیش اومده خانوم؟».
ما هیچ غلطی نکردیم. مردم به بسیجی‌های حاضر در آنجا می‌گفتند که بروند وساطت کنند تا آن جنایتکار دست از سرِ این دو جوان بردارد. چند نفر از زنان به یکی از افرادِ نیروی انتظامی گفتند که دو جوان را بردند در آن خرابه و دارند می‌زنند. اما او نیز کاری نمی‌کرد. حسِ ویرانگری بود؛ حسِ اینکه کسانی در آن سوی دیوار موردِ وحشی‌گری قرار گرفته‌اند و هم‌زمان هیچ کاری از دستِ ما ساخته نیست (در آنجا شمارِ مردم کم بود و در برابر سراسرِ پیرامون در کنترل و سلطه‌ی سرکوبگران). زنِ مسنی رو به یکی از لباس‌شخصی‌ها خواهش کرد که بروند و جلوی آن جنایتکار را بگیرند اما آنان تنها وعده‌ی سرِخرمن می‌دادند یا می‌گفتند چیزی نیست و اتفاقی نمی‌افتد. زنِ مسن هم در پاسخ گفت: «مگر روح‌الامینی [همین‌جور] نبود؟» چیزی نگذشت که لباس‌شخصی‌ها از ازدحامِ اندکِ شکل‌گرفته در آنجا به خشم آمدند و همه را پراکنده ساختند. به‌سمتِ بالا که می‌رفتم دیدم یک لباس‌شخصیِ دیگر (لاغراندام و میانسال) جوانِ دیگری را (بیست و پنج ساله، کم‌مو، کیفی بر دوش) به دبیرستانی که پیش از «بیمارستانِ طرفه» قرار داشت می‌برد. در کل گفتنِ این نکته اهمیت دارد که دبیرستان‌ها و مدرسه‌های پیرامونِ بهارستان به خانه‌های تیمیِ آدم‌خوارانِ خامنه‌ای تبدیل شده بود؛ یک «دبیرستانِ علمیه» بود در میانه‌ی میدانِ بهارستان و میدانِ استقلال (اگر مکانش را درست گفته باشم) و دبیرستانِ دیگری که پیش از این از آن سخن گفتم و نام‌ش را متاسفانه به یاد ندارم. البته در خیابانِ سپاه و پس از پلِ چوبی بسیجِ مسجدِ مقداد و پیش از میدانِ استقلال نیز یک کلانتری به یاریِ سرکوبگران می‌شتافت. به‌هرحال لباس‌شخصیِ پیش‌گفته زنگِ دبیرستان را زد. در را باز کردند و آن جوان را با خود به درونِ دبیرستان برد. من از ساعتِ یازده و چهل و پنج دقیقه تا نزدیکیِ ساعتِ دوازده در بیمارستانِ طرفه نشستم و سپس که بیرون آمدم دیگر از آن دو جوان در خرابه خبری نبود و نمی‌دانم چه بر سرشان آمد. در پشتِ درِ همان دبیرستان اما چندین زنِ چادری ایستاده بودند تا در را برای‌شان باز کنند. شاید همکارانِ سرکوبگران بودند. به‌سمتِ میدانِ بهارستان رفتم. کمی کناره‌ی بوستانِ مصطفی خمینی نشستم تا آنکه لباس‌شخصی‌ها همه را پراکنده ساختند. در این زمان زنی مسن به سرکوبگران اعتراض می‌کرد و یک لباس‌شخصیِ میانسال با فریاد می‌گفت: «می‌گم برو! اگه وایسی یه وقت دیدی دیگه نذاشتم بری‌ها!».
نزدیکی‌های ساعتِ دوازده و ربع بود و همان اندازه که از جمعیتِ سرکوبگران کاسته می‌شد از شمارِ معترضان نیز کم می‌گردید. پس از چندی سوارِ یک تاکسی به‌مقصدِ خیابانِ حافظ شدم و از آنجا رفتم.
پیش‌تر هم گفتم که بهارستان از جهتِ موقعیتِ شهری به‌هیچ‌رو جای مناسبی برای گردهماییِ اعتراض‌آمیز نیست و اکنون می‌گویم که صبح بدترین زمان برای گردهمایی است و البته عصر بهترین است. اما امروز البته ناگزیر بودیم برویم و دو هفته‌ی دیگر (روزِ معرفیِ کابینه‌ی کودتا) هم باز ناگزیریم برویم.
افسوس که مردم ‌با آن شمارِ فراوارن نتواستند در برابرِ بهارستان گردهمایی کنند و اعتراضِ خود را فریاد بزنند! هر چند که فضای امنیتی و ناآرامِ پیرامونِ مجلس به‌تنهایی برای کنار زدنِ نقابِ دست‌نشانده‌ی خامنه‌ای با ادعای انتخاب شدن از سوی اکثریتِ ملت، کفایت می‌کرد.
پس‌نوشت:
پیوندِ نوشتار در
بالاترین

تراژدی اردوگاه اشرف

جمهوریِ اسلامی در یک آن در چند جبهه می‌جنگد. از یک سو خودش سرکوب و کشتارِ ایرانیان را در خیابان‌های کشور به‌عهده گرفته است و از سوی دیگر این وظیفه را در موردِ اردوگاهِ اشرف به دولتِ عراق واگذار کرده است.
ایرانیانِ ساکنِ اردوگاهِ اشرف با هر باوری که داشته باشند، هموطنِ ما هستند و دولتِ عراق حق ندارد با آنان همچون اسرای جنگی و دشمنان برخورد کند. چه کسی در موردِ کشتارِ وحشیانه‌ی نزدیک به ده نفر از ایرانیانِ ساکنِ اشرف پاسخگو است؟
بازگشتِ سه هزار و پانصد ایرانیِ ساکنِ آنجا نیز در این شرایطِ امنیتیِ کشور به هیچ رو صلاح نیست. این شمار تنِ هر آدمی را می‌لرزاند چرا که کمابیش به شمارِ اعدامیانِ تابستانِ سیاه نزدیک است. اکنون که خامنه‌ای همچون دیوانه‌ای هذیان‌گوی، تیغ در دست گرفته و همه را دشمن می‌بیند و گردن می‌زند، بازگشتِ ساکنانِ اردوگاهِ اشرف یعنی احتمالِ هولناکِ رخدادِ فاجعه‌ای دیگر. در متنِ کیفرخواستِ خامنه‌ای علیهِ ملتِ ایران (که آنان را «دشمن» می‌نامد) نیز به‌روشنی از اتهامِ برخی بازداشت‌شدگان مبنی بر آموزش دیدن از سوی منافقین در اردوگاهِ اشرف سخن رفته است.
هنوز از یاد نبرده‌ایم که چندین ماه پیش پاره‌ای از خانواده‌های دلتنگِ ساکنانِ اردوگاهِ اشرف می‌خواستند برای دیدنِ عزیزان‌ِشان از ایران به عراق بروند اما در فرودگاه توسطِ مزدورانِ رژیمِ اسلامی کتک خوردند و شماری نزدیک به چهل نفر از آنان بازداشت شدند.
مریمِ رجوی که گویا خیلی در این مورد تلاش دارد خود را دلسوز نشان دهد، چرا خودش به عراق نمی‌رود و در کنارِ اعضای سازمانِ خود نمی‌ایستد تا زمانی که وضعیتِ آنان برای پناهندگی به کشوری سوم، روشن و به‌سامان گردد؟ تا چه زمان اعضای سازمانِ مجاهدینِ خلق باید قربانیِ کینه‌ی دیوانه‌وارِ جمهوریِ اسلامی و ندانم‌کاری و عافیت‌طلبیِ رهبرانِ خود باشند؟

۱۳۸۸ مرداد ۹, جمعه

روز چهل و هشتم: خروش پایتخت در چهلم شهیدان

1) گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ساعتِ یک ربع به ششِ پس ا ز ظهر تا یک ربع به هشت است:
خیابانِ مفتح (منتهی به مصلای تهران) ترافیکِ زیادی داشت و ما ناگزیر نزدیکی‌های مسیر پیاده شدیم. ابتدا گمان کردیم شمارِ مردم کم است. اما نزدیکِ ساعتِ ششِ پس از ظهر و هنگامی که به درهای مصلا (سمتِ ایستگاهِ مترو) رسیدیم، جمعیت پراکنده و چندصد نفریِ معترضان را دیدیم. ویژگیِ مهم اما آن بود که در خیابانِ بهشتی ماشین‌ها به‌نشانه‌ی پشتیبانی بوق‌های اعتراضی می‌زدند و پلیسِ مجهز به کلاه، سپر و باتوم در وسطِ خیابان ایستاده بودند و چندین ماشین را به‌همین خاطر با باتوم تخریب کردند و شیشه‌های بسیاری از آنها را شکستند. یکی از ماشین‌ها (پرایدِ سفید) را نیز ایست دادند و نگذاشتند برود. یک واکنشِ دلیرانه از سوی مردمِ ماشین‌دار آن بود که برای مدتی راهِ ماشین‌های گاردی‌ها را به‌سمتِ مصلا بستند. افزون بر اینها، بسیاری از سرنشینان دست‌های خود را به‌نشانه‌ی پیروزی به مردمِ معترض در خیابان نشان می‌دادند و از این راه نیز با آنان همراهی می‌کردند. نزدیکِ ساعتِ شش و ربع بود که در کمالِ ناباوری توده‌ی هزاران‌نفریِ معترضان را دیدیم که در برابرِ مصلا به‌هم پیوسته بودند و با فریادهای دادخواهی، بزرگیِ خود را به رخِ مزدورانِ حکومت می‌کشیدند. معترضانِ پراکنده نیز شعارِ «برادرِ شهیدم، رای‌ات را پس می‌گیرم» سر می‌دادند. در همان زمان دیدیم که بسیاری از موتورهای گاردی به‌سوی بلوارِ مدرس روان شدند. چیزی به درازا نکشید که گاردی‌ها به جمعیتِ پانصد نفریِ معترضان که از جمعیتِ اصلیِ تازه‌شکل‌گرفته دور بودند، یورش بردند و ما ناگزیر به‌سوی خیابانِ مفتح فرار کردیم. در همان زمان دیدیم که چندین ماشینِ پر از گاردی و موتورسوارهای‌شان به‌سوی انبوهِ معترضان در برابرِ مصلا روان شده بودند. صدای تیر شنیده شد و گازِ اشک‌آور نیز به‌مشام رسید. باتوم بر سرِ خانومِ کمابیش مسنی زده بودند و چند نفر از مردم او را به کناری برده بودند تا اگر می‌توانند کمکی کنند. بسیاری از زنان و مردان سر و دستِ خود را با ناله گرفته بودند که نشان از ضرب و شتم از سوی گاردی‌ها داشت. نزدیکِ ساعتِ شش و سی دقیقه و پس از آنکه از خیابان‌های فرعی دوباره به خیابانِ بهشتی وارد شدیم دیگر از جمعیت خبری نبود. ما مسیر را از همان‌جا به‌سوی خیابانِ ولیعصر پی گرفتیم. در خیابان معترضان به‌نحوِ پراکنده و در گروه‌های پنجاه نفری شعار می‌دادند «تا احمدی‌نژاده، هر روز همین بساطه». نزدیکِ ساعتِ یک ربع به هفت سرِ تختِ‌طاووس جمعیتی هزارنفری و به‌هم پیوسته در سمتِ راستِ خیابانِ ولیعصر، روبروی خبرگزاریِ ایرنا، شعارهای «ننگِ ما، ننگِ ما صدا و سیمای ما» و «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌دادند. در پیرامون اما مردمانِ معترض به‌گونه‌ای پراکنده اما پرشمار حضور داشتند. گاهی جمعیتِ پراکنده به‌سوی بالا فرار می‌کردند و گاه پیش می‌رفتند. حضورِ لباس‌شخصی‌ها همراه با بی‌سیم یا بر روی موتور و در حالِ تصویربرداری از معترضان در سراسرِ خیابانِ ولیعصر محسوس بود. چون جمعیتِ مردم زیاد بود و یک لباس‌شخصی که معترضان را شناسایی می‌کرد نیز نشان شده بود، چند جوان به‌دنبالِ او افتادند و مزدورِ مربوطه نیز فرار کرد. نزدیکِ ساعتِ هفت و ده دقیقه و کمی که از سرِ تختِ‌طاووس پایین رفتیم باز در شگفتیِ تام جمعیتی هزارنفری را در پشتِ سرِ خود دیدیم. چه‌بسا همان معترضانِ روبروی خبرگزاریِ جمهوریِ اسلامی با جمعیتِ پراکنده به‌هم پیوسته بودند و چنین شکوهی را آفریده بودند. ما به سیلِ معترضان پیوستیم. شعارها در پشتیبانی از میرحسینِ موسوی و به‌ويژه «مرگ بر دیکتاتور» با طنینی کوبنده در فضای خیابانِ ولیعصر فریاد می‌شد. در پیاده‌روی سمتِ چپ ردیفِ لباس‌شخصی‌ها همراه با ماسک و مجهز به ابزارِ سرکوب دیده می‌شد. یک ونِ سفید نیز در یکی از فرعی‌های همان سوی خیابان پارک کرده بودند. در این زمان پیش‌روهای معترضان تصمیم گرفتند به‌سوی لباس‌شخصی‌ها بروند و مسیرِ جمعیت به‌سمتِ چپِ خیابانِ ولیعصر تغییر کرد. اینجا صحنه‌ای کمیک دیدم که هرگز فراموش نمی‌کنم. یک لباس‌شخصیِ میان‌سال در میانِ آنها با دیدنِ این وضع عقب‌گرد کرد و به‌گونه‌ای بسیار خنده‌دار و خفت‌بار فرار کرد (من البته به مردم گفتم که شعارمان را بدهیم و به‌سوی آنها نرویم بلکه مسیرِ خودمان را پی بگیریم. اما تصمیمِ معترضان چیزِ دیگری بود و چه‌بسا پیشامدی را که به‌هرحال برای ما رخ می‌داد تنها جلو انداختند. چرا که دستورِ یورش به ما دیر یا زود به مزدوران می‌رسید). هنوز جمعیت به وسطِ خیابانِ ولیعصر نرسیده بود که ناگهان از سوی لباس‌شخصی‌ها سنگ و گازِ اشک‌آور به‌سمتِ ما پرتاب شد و پس از آن شیلکِ پشتِ سرِ همِ گلوله به‌سوی معترضان (مشقی، پلاستیکی یا جنگی‌اش را نمی‌دانم). وحشتِ بدی در میانِ جمعیت افتاد و همه فرار می‌کردند. ما به‌سوی یک خیابانِ فرعی دویدیم که انتهای‌اش را پلیس بسته بود و یکی از مجتمع‌های مسکونی در را باز کرد و ما همراه با ده نفرِ دیگر به آنجا پناه بردیم. صدای لباس‌شخصی‌ها و برخوردِ باتوم همراه با فحش و ناسزا و جیغ و فریادِ زنان و مردانِ معترض را می‌شد شنید و ده دقیقه همین سرکوب از بیرون شنیده می‌شد. از شنیده‌ها گمانِ این می‌رفت که کسانی را در همین زمان بازداشت کرده باشند.
نزدیکِ ساعتِ هفت و نیم و پس از آنکه فضا به‌ظاهر آرام شد از آنجا بیرون رفتیم و به خیابانِ ولیعصر بازگشتیم. نزدیکی‌های تقاطعِ ولیعصر و خیابانِ زرتشت باز هم هزاران نفر از مردمِ معترض به‌هم پیوسته بودند و شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» را یکصدا فریاد می‌کردند. در همین زمان یک رخدادِ بسیار زیبا پیش آمد. چند نفر از معترضان قرقره‌ی چوبیِ بسیار بزرگِ مربوط به کابل‌های برق را چرخاندند و در وسطِ خیابانِ ولیعصر قرار دادند تا راهِ سرکوبگران را تا اندازه‌ای سد کنند (این صحنه و شکلِ آن حجمِ چوبی مرا یادِ مبارزانِ سده‌های میانه‌ی اروپا ضدِ حکامِ مستبدِ آن زمان انداخت که مثلاً چرخِ آسیابِ آبی را وسطِ راه بیندازند تا اسب‌سوارانِ حکومتی برای سرکوبِ مردم ناکام بمانند). چیزی به درازا نکشید که گاردی‌ها به معترضان یورش بردند و بسیاری (از جمله ما) به‌سوی خیابانِ زرتشت فرار کردیم و باز هم توانستیم به یکی از مجتمع‌ها که در را به روی مردم گشوده بود وارد شویم.
نزدیکی‌های ساعتِ هفت و چهل و پنج دقیقه از آنجا بیرون آمدیم و به‌سوی خانه روان شدیم.
2) تحلیل:
دیروز یک روزِ تاریخی در جنبشِ سبزِ ملتِ ما بود!
اعتراضِ دیروز توانست روحیه، انرژی و امیدِ بی‌نظیری به ملت ارزانی دارد و پس از اعتراض‌های پراکنده‌ی چند روزِ گذشته جانِ تازه‌ای به جنبشِ دادخواهیِ ملتِ ایران ببخشد.
معترضان فراوان بودند و همه جا هم بودند. مردمانِ دادخواه پراکنده بودند اما در هر جا که به‌هم پیوسته بودند از هزار گذشته بودند.
گاردی‌ها درست به‌خاطرِ همین دو ویژگیِ پراکندگی و فراوانیِ معترضان، به‌تمامی سرگردان شده بودند و پیاپی با موتور از این سوی شهر به آن سو می‌رفتند. پس از آنکه به خانه بازگشتم دوستان با تلفن خبر دادند که در اتوبانِ رسالت، تجریش، میدانِ ونک و سیدخندان نیز اعتراض‌های هزارنفریِ مردم شکل گرفته است و شعارهای پرشور و کوبنده‌ی معترضان را از آن سوی گوشی می‌توانستم بشنوم. تا ساعتِ ده و ربعِ شب نیز صدای شعارهای مردم در همدلی با مادرِ سهرابِ اعرابی از آن سوی گوشی (در شهرکِ آپادانا) به‌گوش می‌رسید.
من روزِ سی‌امِ تیرماه (میدانِ هفتِ تیر) و سومِ مردادماه (میدانِ ونک) نتوانستم در اعتراض‌ها حضور داشته باشم اما خروشِ امروز هشتمِ مرداد از جهتِ وسعت و گستردگیِ معترضان صدبار از جمعه‌ی بیست و ششمِ تیر (سخنرانیِ هاشمی) بیش‌تر بود.
مردم در این روزهای سخت (درست مانندِ روزهای پیش از انتخابات) با یکدیگر مهربان شده‌اند و افزون بر آن، پس از جنایت‌های رژیم با یکدیگر همدردی نیز می‌کنند و به همدیگر یاری می‌رسانند. در یکی از مجتمع‌های مسکونی که به ما پناه داد پیرزنی آبِ خنک نیز برای معترضان آورد. ساکنانِ واحدها نیز از ما می‌خواستند در حیاط نمانیم و برای حفظِ جانِ‌مان به خانه‌های خود دعوت‌ِ‌مان می‌کردند.
این روزها در عینِ هراسِ انکارناپذیرِ هر کسی که در این شرایط به معترضانِ پایتخت می‌پیوندد، حسی باشکوه از امید، شور و شوق در میانِ مردمانِ آزاده‌ی کشورم می‌بینم که تا کنون نشانی از آن سراغ نداشتم؛ شوری عصیانگر که همه‌گیر شده و همبستگیِ همگانی میانِ شهروندانِ این سرزمین را رقم زده است. چیزی هست به‌نامِ «وجدانِ ملی» که برای مردمِ ایران در رخدادهای اخیر با گستره‌ای بی‌سابقه زخم برداشته است و این صحنه‌های باشکوهِ همبستگیِ ملی سرچشمه‌ای جز این ندارد.
طلسمِ ترسِ سی‌ساله‌ی مردم باطل شده است و بی‌باکیِ این روزهای زنان و مردانِ ایران سبب شده تا سردرگمیِ ولیِ‌فقیهِ کودتاچی و مزدورانِ جنایتکارش روز به روز بیش‌تر شود.
امیدوارم برخی خارج‌نشین‌های ساده‌انگار که از خیالاتِ شیرینِ سی‌ساله و به‌دست نیامده‌ی خود در این روزها سراغ می‌گیرند و استدلال می‌کنند که معترضانِ درونِ کشور محدودیت و ترس دارند ولی ما که آزادی داریم چرا به مردمِ آگاهی ندهیم و با پرچمِ شیر و خورشید به دلِ جمعیتِ سبزهای بیرونِ ایران نرویم و شعارِ سرنگونیِ رژیم سر ندهیم، به خود بیایند و کمی از این خودخواهی و خودبزرگ‌بینیِ کودکانه دست بردارند و باور کنند که مردمانِ این کشور خود آگاه هستند و در این شرابط خواست‌های محدود اما روشنی دارند که بر سرِ آن هیچ سازشی نخواهند کرد و در صورتِ تن ندادنِ کودتاچیان به همان حقوقِ پذیرفته شده برای ملت در قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی، زمانش که فرا برسد خود می‌دانند چه کنند و چه شعاری سر دهند! ترس را هم کسی دارد که کشور را به هر دلیل، درست یا نادرست، ترک کرده است نه آنکه مانده است و در اندوهِ این سه دهه با ملتِ خود شریک و در کنارِ آنان بوده است. پس همچنانکه داریوشِ اقبالیِ عزیز در صدای آمریکا می‌گفت، خردمندانه است که ایرانیانِ خارج‌نشین اگر می‌خواهند از خیزشِ ملتِ ایران پشتیبانی کنند، آن را تنها و تنها در قالبِ پیروی از خواست‌های ملت پیگیری کنند و بپذیرند که در شرایطِ کنونی موج‌سواری بر اعتراض‌های جنبشِ سبز، مصادره‌ به‌مطلوبِ آن و سازِ خود را کوک کردن جز زیان در بر ندارد.

در همین زمینه:
درگیری و خشونت در چهلمِ جان‌باختگان / زمانه
گزارش از مراسمِ چهلمِ شهدای سبز / موجِ سبزِ آزادی
پس‌نوشتِ اول:
طبعاً در گردهماییِ بهشتِ زهرا نبودم و از آنجا جز برخی شنیده‌ها از سوی معترضان چیزی نمی‌دانم.
پس‌نوشتِ دوم:
بازتابِ نوشته در
بالاترین
پس‌نوشتِ سوم:
دو نکته را فراموش کردم بگویم:
1. بینِ ساعتِ شش تا شش و ربع که ما شاهدِ تخریب و شکستنِ شیشه‌های ماشین‌ها توسطِ مزدورهای رژیمِ کودتا در خیابانِ بهشتی بودیم، با گوشِ خودم شنیدم که یکی از همین پلیس‌های مجهز به کلاه، سپر و باتوم به یکی از همکارانش که شیشه‌های ماشین‌ها را خورد می‌کرد گفت که «فلانی پلاکِ‌شان را حتماً بکن!».
2. بینِ ساعتِ هفت تا یک ربع به هشت در خیابانِ ولیعصر (تقاطعِ تخت‌ِطاووس تا زرتشت) بسیاری از سطلِ آشغال‌ها آتش گرفته بود.
پس‌نوشتِ چهارم:
خروشِ دیگر شهرهای بزرگ و شهرستان‌ها در روزِ چهلمِ شهیدان بسیار مهم و ارزشمند بود! دستِ‌کم چنین اعتراضِ سراسری روشن‌ترین گواه بر دروغ‌گوییِ کودتاچیان در موردِ انحصارِ رایِ بالای موسوی در تهران و پیش‌دستیِ احمدی‌نژاد در دیگر شهرها است. گزارش‌های «موجِ سبزِ آزادی» از
اصفهان، شیراز، مشهد، ارومیه، رشت و گرگان به‌خوبی نشان می‌دهد که پرنفوذترین شخصیتِ سیاسی در کشور و رئیس‌جمهورِ قانونی و منتخبِ ملت چه کسی است.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

سرزمین کابوس‌ها

ای خاکِ خونین!
می‌شنوی؟
ناله‌ی واپسینِ جوانانت را.
می بینی؟
قلب‌های شکافته
و
تن‌های تجاوزشده را.
ای نفرینِ زمین!
بر ما مردمان چه می‌رود؟
این تاوانِ کدامین اشتباه است؟
و پادافرهِ کدامین بدی؟
ای سرزمینِ سختی‌ها!
آیا در پیشانیِ تو دورانِ آسایشی ننوشته‌اند؟
این حرام‌زادگان از کدامین دوزخ آمده‌اند؟
که اینچنین فرزندانت را می‌بلعند،
مغزِ جوانان می‌خورند
و
خونِ پاکِ مردمان می‌ریزند.
ای میهنِ نیمه‌جان!
رنجِ ساکنانِ خود را چگونه تاب می‌آوری؟
انبوهه‌ی ناراستی و رذالتِ حاکمان را؟
فریادِ دادخواهیِ مردان و زنان را؟
آهِ مادرانِ داغ‌دار را؟
و تنِ دلبندانِ‌شان را در قبرها؟
ای ویران‌وطن!
پس چه زمان
بر تنِ رنجورِ ما مردمان
دستِ نوازش خواهی کشید؟
ای ایران!
ای سرزمینِ خون‌های به‌ناحق‌ریخته!
و اندیشه‌های در گور خفته!
آیا از پسِ این سیه‌روزگار،
روشنای زندگی سر بر خواهد کشید؟
ای اقلیمِ خواب‌های آشفته!
هر بار از پسِ کابوس‌های این ملت
نیمه‌بیداریِ ما مردمان فرا می‌رسید.
این بار اما
ای جانِ وطن!
سرپناهِ جان‌های سراسر بیدار باش!

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

روز سی و پنجم: معترضان در نماز جمعه

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از دوازده و نیم تا چهارِ پس از ظهر است:
در تاکسی بحث بود که امروز چه می‌شود و رادیو نیز در حالِ پخشِ سخنانِ پیش از خطبه‌ها بود که پیامِ مکارمِ شیرازی که نه سرِ پیاز است نه تهِ پیاز خوانده شد. مرجعِ زن‌باره به سفارشِ دربارِ خامنه‌ای که مواجبش را از همان‌جا می‌گیرد، پند داده بود که نمازگزاران هشیار باشند و سخن از «منافقانِ داخلی» به‌میان آورده بود. از نظرِ حضرتِ ایشان تربیتِ اسلامی و ادبِ ایرانی (که این ایرانیت و اسلامیتِ اینان کشته است ما را!) با طرحِ شعارهای تفرقه‌افکنانه ناسازگار است. اما من ندیدم بسیاری از مراجع و از جمله خودِ این آقا نسبت به خیانت در آرای ملت و کشتارِ خونین این یک ماه بیانیه‌ای صادر کنند. لابد تربیتِ اسلامی نزدِ اینان با کودتای ننگینِ ولی‌ِفقیه و کشتارِ مردمِ بی‌گناه سراسر سازگار است.
نزدیک دوازده و چهل دقیقه به سرِ خیابانِ حافظ رسیدیم. از آنجا به بعد را با ماشین‌های پلیس بسته بودند. ناگزیر از تاکسی پیاده شدم و باقیمانده‌ی راه را پیاده رفتم. جمعیتِ مردم به‌سمتِ دانشگاهِ تهران روان بود. در درازای راه و پس از گذر از میدانِ ولیعصر، می‌توانستی به‌روشنی معترضان را ببینی که کنارِ خیابان نشسته بودند و نوارِ سبز بسته بودند. به‌نشانه‌ی پیروزی برای‌شان دست بالا می‌بردم و به راه ادامه می‌دادم. ساعتِ ده دقیقه به یک به سرِ خیابانِ قدس رسیدم که تا همانجا مردم جانماز انداخته بودند و نشسته بودند. پس میانِ دو خیابانِ وصالِ شیرازی و قدس در پله‌های یک شرکت همراه با دیگران نشستم.
هاشمیِ رفسنجانی خطبه‌ی اول را چندی پیش آغاز کرده بود. با زیرکی داستانِ پیامبرِ اسلام و جداییِ اصحابِ او را روایت کرد و به‌گونه‌ای معنادار به داستانِ انقلابِ اسلامی و یارانِ خمینی پیوند زد و گفت ایده‌ی «جمهوریِ اسلامی» نوآوریِ رسولِ خدا بوده و ادامه‌ی همان راه است! بر اسلامیت و جمهوریتِ آن نیز پافشاری کرد. در خطبه‌ی دوم اندکی به چین و ماچین (امامِ کاظمِ‌شون) پرداخت و سپس واردِ اصلِ ماجرا شد. چکیده‌ی سخنانش این بود که مردم خوب آمدند ولی ما گند زدیم. اعتمادِ مردم به نظام تا حدی خدشه‌دار شده است و برای بازگرداندنِ آن باید فکری کرد. گفت مراجع رنجیده‌خاطر هستند و تمدیدِ نمایشیِ یک هفته‌ای برای ماست‌مالیِ بیش‌ترِ دستکاریِ گسترده در آرای ملت از سوی رهبر را فرصتِ مناسبی برای جبران دانست که از دست رفت و او الان نمی‌خواهد بگوید که کوتاهی از کدام سو بوده است. پس (حال که کار از کار گذشته) باید راهِ برون‌رفتی برای این مساله یافت، صدا و سیما باید بحثِ منطقی میانِ دو طرف برگزار کند و بسیار بر این «منطق» تاکید کرد (گلوله را با منطق چه کار؟). مطبوعات از حقِ قانونیِ خود برخوردار شوند و همه‌ی اعتراض‌ها در چهارچوبِ قانون باشد و بسیار بر این «قانون‌گرایی» و اهمیتِ آن پافشاری کرد (کدام قانون؟ قانونی که تنها کودتا را تثبیت می‌کند؟). زندانیانِ این روزها نیز آزاد شوند چرا که به این خاطر زبانِ بیگانگان بر ما دراز شده است و از خانواده‌ی کشته‌شدگان باید دلجویی شود. گفت ما امروز بیش از هر زمانِ دیگر به وحدت نیاز داریم (وحدت با چه کسی؟ خامنه‌ایِ جنایتکار یا احمدی‌نژادِ مزدور؟) و اینکه با چیزی روبروییم که نام‌ش را می‌توان «بحران» گذاشت. سخنانش نسبت به آن هاشمیِ محافظه‌کار و گاه کینه‌توزِ پیشین (خصوصاً در هشت سالِ دورانِ ناکام و فرصت‌سوزِ اصلاحات) بهتر شده بود اما به‌هرحال تاکید کرد که فراجناحی است و طرفِ هیچ‌یک از دو گروه را نمی‌گیرد. نزدِ من در چنین شرایطی گفتنِ این سخن بی‌معنا است. میانِ مردم و دیکتاتور هیچ حدِ وسطی وجود ندارد. در کل نیز سخنانش از انتظارِ عمومی بسیار دور بود. اما چه‌بسا هاشمی ناگزیر بود تا چنین بازی کند، به این امید که ماندن بر این باریکه‌راهِ میانه بتواند بهانه‌های موردِ نیاز برای بیرون کردنِ او از حاکمیت را از دستانِ هم‌رزمِ پیشین و کودتاچیِ کنونی و نیز سگِ هارِ او که به‌زودی بر خونِ ملتِ ایران کابینه تشکیل خواهد داد، به‌در آورد. در فهمِ تفاوتِ خامنه‌ای و هاشمی همین بس که رهبرِ احمق بیست و نهمِ خرداد در همین جایگاه سخن از اعتمادِ مردم به نظام راند و هاشمی امروز درست وارونه نسبت به واقعیتِ جداییِ مردم از نظام هشدار داد (آن عوام‌فریبیِ خنده‌دارِ خامنه‌ای در پایانِ پارس‌کردن‌های‌اش نیز البته هم نشانِ سستیِ شخصیتِ او و هم افشاگرِ خویِ مزدورپرورش بود).
در خلالِ سخنرانیِ هاشمی مردمانِ معترض برای او کف می‌زدند. یکبار هم خودش گفت شعار ندهید من هم همین سخنانِ شما را دارم می‌گویم و از شما هم بهتر می‌گویم (هاشمی است دیگر! خودشیفتگیِ بدخیم دارد!).
با پایانِ خطبه‌ها و شروعِ نماز به یکی از صندلی‌های پارکِ وسطِ بلوارِ کشاورز رفتم. ساعتِ دو و ده دقیقه نماز شروع شد و درست در همان زمان از میانِ اتوبوس‌های پارک شده برای بازگرداندنِ نمازگزاران می‌شد گاردِ ضدِ شورش را دید که به‌سمتِ خیابانِ کارگر روان بودند. در میانه‌ی نمازِ اول و دوم یک جوانکِ آستین‌کوتاهِ سه‌تیغ از برابرِمان رد شد که ناگهان بی‌سیمِ مربوطه به صدا درآمد و بدبخت سرش را انداخت پایین و هروله‌ی خود را به یورتمه بدل ساخته، به‌شتاب دور شد و البته مردمانِ کنارِ من نیز از فحشِ زیرِ زبانی بی‌نصیبش نساختند. در همین زمان نخستین جمعیتِ معترض در پشتِ سرِ ما و با «یاحسین میرحسین» ابرازِ وجود کرد. با پایانِ نمازِ دوم در ساعتِ دو و سی دقیقه، سرِ خیابانِ قدس گاردی‌ها آرایش یافته بودند و من به پله‌های همان شرکت (ایران تکنو؟) بازگشتم تا نمازگزاران بروند خانه و ما هم اعتراضِ خود را شروع کنیم. پس از پایانِ نماز، وزیرِ جدیدِ شعار از بلندگو فریاد برآورد که نمازگزارانِ محترم به هیچ اطلاعیه و تجمعِ غیرِقانونی توجه نکرده و به‌سمتِ خانه‌های خود روان شوند. پس از این شروع کرد به شعار دادن از پشتِ بلندگو و من شاهدِ یکی از خنده‌دارترین و لذت‌بخش‌ترین رخدادهای اخیر بودم. وزیرِ شعار می‌گفت «مرگ بر آمریکا» و مردم یک‌صدا می‌گفتند «مرگ بر روسیه». وزیرِ شعار می‌گفت «مرگ بر اسرائیل» و مردم باز یک‌صدا می‌گفتند «مرگ بر روسیه». حتی نمازگزارانِ جمعه نیز از این وضعیت خنده‌ی‌شان گرفته بود و برخی‌شان نیز با معترضان در شعار ضدِ روسیه همراه می‌شدند.
با جدا شدنِ آنانکه برای عبادت آمده بودند، به‌روشنی جمعیتِ معترضان در بلوارِ کشاورز به انبوهی رسید و مردمانی نزدیک به بیست هزارنفر از سرِ خیابانِ قدس به‌سمتِ تقاطعِ کارگر و بلوارِ کشاورز روان شدند. اولین شعار نیز «ننگِ ما ننگِ ما، صدا و سیمای ما» بود. گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها تماشا می‌کردند و البته چند لباس‌شخصی در سرِ خیابانِ قدس با در دست داشتنِ تصاویرِ رهبرِ سفیهِ خود، ضدِ معترضان شعار می‌دادند.
نزدیکِ ساعتِ یک ربع به سه، معترضان خیابانِ کارگرِ شمالی را به‌سمتِ بالا رفتند. با گذر از کنارِ مامورانِ نیروی انتظامی جمعیت یکصدا فریاد زدند «نیروی انتظامی، حمایت حمایت» و این شعار با لبخند و گاه دست‌تکان‌دادنِ این ماموران روبرو شد.
شور و هیجانِ وصف‌ناپذیری در میانِ ما حاکم بود. شعارها و فریادِ پشتیبانیِ مردم از رئیس‌جمهورِ منتخب و قانونی (میرحسینِ موسوی) در سراسرِ خیابان همانندِ بمب صدا می‌کرد و بسیاری از ساکنینِ ساختمان‌ها از پنجره‌ها جمعیت را تماشا می‌کردند و فیلم می‌گرفتند. در درونِ جمعیتِ معترضان نیز کسانِ بسیاری به فیلم‌برداری می‌پرداختند. شعارهای تازه‌ی این گردهمایی از جمله این بود: «سهرابِ ما نمرده، این دولته که مرده»، «ندای ما نمرده، این دولته که مرده»، «زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد»
اما دو شعار بود که جمعیت از ژرفای جان، با استواریِ تمام‌عیار و خروشِ یگانه‌ای آن را فریاد می‌زدند؛ یکی «مرگ بر روسیه» و دیگری شعارِ لذت‌بخشِ «مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی» که هر دو بسیار زیاد و به‌گونه‌ای معنادار از سوی معترضان فریاد می‌شد.
اما یکی از مهم‌ترین کاستی‌های این تجمع ناهماهنگیِ جمعیت در شعار دادن بود. در بسیاری موارد پایینِ جمعیت یک شعار می‌دادند و بالای جمعیت یک شعارِ دیگر و ما که میانه‌ی توده بودیم نمی‌دانستیم کدامیک را فریاد بزنیم. گمان می‌کنم هماهنگی در فریاد زدنِ یک شعار برای چنین راه‌پیمایی‌هایی بسیار ضروری و سودمند باشد.
خیابانِ کارگرِ شمالی حدِ فاصلِ بلوارِ کشاوز و خیابانِ فاطمی (میانه‌ی پارکِ لاله) میانِ پیش‌قراولان بحث شد که به چه سمتی برویم. در نهایت تصمیم بر این شد که به‌سوی کوی دانشگاه حرکت کنیم.
نزدیکِ ساعتِ سه و بیست دقیقه بود که از کارگرِ شمالی به تقاطعِ فاطمی رسیدیم. تا پیش از این جمعیتِ ما از چندین هزار نفر فراتر بود. اما از تقاطعِ خیابانِ کارگر و فاطمی وضع دگرگون شد. ماشین‌ها از این جا به بعد در سراسر خیابان حضور داشتند و جمعیتِ معترضان ناگزیر شد از میانِ اتوموبیل‌ها رد شود و همین یکپارچگیِ جمعیت را که تا پیش از آن نگاه داشته شده بود، بر هم زد. ماشین‌ها به‌نشانه‌ی پشتیبانی بوق می‌زدند و دست‌های‌شان را به‌نشانه‌ی پیروزی بیرون می‌آوردند و گاه همراه با ما شعار می‌دادند. نزدیکِ ساعتِ سه و سی دقیقه و هنگامی که به دانشکده‌ی اقتصادِ دانشگاهِ تهران رسیدیم، دوباره بحثِ تعیینِ ادامه‌ی مسیر شد اما در نهایت تصمیم بر این شد که بزرگراهِ شهیدِ گمنام را به‌سمتِ چپ برویم. چه‌بسا گمان کردند چون در بزرگراه فضا بازتر است، مسیرِ بهتری خواهد بود. ما با شعارهای خود مسیر را ادامه می‌دادیم و ماشین‌های خطِ برگشت/چپِ بزرگراه نیز با ما همراه می‌شدند.
نزدیکِ ساعتِ سه و چهل دقیقه به ابتدای پلِ گیشا رسیدیم و بحثِ بسیاری شد که از زیرِ پل برویم یا روی پل که بسیاری باور داشتند روی پل بهتر است و به‌هرحال باید به‌سمتِ غربِ شهر برویم. این شد که حلقه‌ای تشکیل شد تا جمعیت را روی پل هدایت کند. پل را که بالا رفتیم پس از مدتِ زیادی که به پشتِ سر برنگشته بودم، نگاهی انداختم و در کمالِ ناباوری دیدم که جمعیتِ ما به حدودِ پانصد نفر کاهش یافته است. نمی‌دانم آنهمه زن و مردِ معترض چگونه ناپدید شدند. کمی نگران شدم و یکی دیگر هم کنارِ من بود که گفت روی پل به‌آسانی می‌توانند ما را هدف بگیرند. ساعتِ یک ربع به چهار و در حالی که هنوز به میانه‌ی پلِ گیشا نرسیده بودیم، ناگهان دیدیم جمعیتِ پشتِ سر به‌سمتِ ما فرار می‌کنند و چند نفر از کناری‌های من می‌گفتند «ندوید! چرا فرار می‌کنید؟». اما پاسخِ این پرسش در کسری از ثانیه روشن شد. چرا که بزرگراهِ غُرق‌شده‌ی شهیدِ گمنام توسطِ ما، از پشتِ سر به‌وسیله‌ی گاردِ ضدِ شورش پر شده بود و تا آمدم به خودم بجنبم دیدم که موتورهای گاردی‌ها به‌سمتِ ما یورش می‌برند. همه می‌دویدند و من هم تا جایی که در توان داشتم دویدم. من و بسیاری از معترضان به‌سمتِ خروجیِ پلِ گیشا رفتیم و یک موتورِ گاردی هم دنبالِ ما آمد و در کناره‌ی پل گیرمان انداخت و بسیاری را در حالِ فرار با کابل نواخت. اما بدتر از همه آن بود که بسیاری از موتورهای گاردی به‌سمتِ بالای پل رفتند؛ جایی که بر خروجیِ پل تیررسِ سراسری داشتند و از همان‌جا بود که دیدم اسلحه به‌سمتِ ما نشانه رفته و صدای شلیکِ بم و گنگ اما پشتِ سرِ هم تیرهایی را شنیدم و البته هیچ‌کدام راهی جز دویدن نداشتیم. بدترین چیز در چنین شرایطی هراس و نگرانیِ وحشتناکِ همگان است.
تقاطعِ خیابانِ فرعیِ البرز بود که من واردِ یک میوه‌فروشی شدم و آنها هاج و واج پرسیدند چه شده و من تنها درخواست کردم که پناه دهند. چیزی نکشید که نزدیک به پنج نفرِ دیگر هم از معترضان به همینجا پناه بردند. تعقیب و گریز بینِ گاردی‌ها و معترضان را از لابلای مغازه می‌شد دید و این نگرانی وجود داشت که گاردی‌ها به اینجا بریزند. پسری آنجا بود که دستش از همین تیرهای عجیب و غریب خورده بود و می‌گفت پشتش هم می‌سوزد. ما از او خواستیم پیرهنش را بالا بزند و با این کار صحنه‌ای بسیار دلخراش دیدیم؛ سراسرِ پشت و کمرِ او به‌همین صورت کوفته شده بود و خون‌ریزی داشت اما خودش متوجه نشده بود. دختری هم بود که دستش از همین تیرهای ناشناخته خورده بود و خون‌ریزی داشت و بسیار ناله می‌کرد. دو دستمال داشتم که هر دو را به آن پسر دادم اما دختری که آنجا بود به من گفت «دستِ خودت هم همینجور است» و من تازه نگاه کردم و دانستم که خودم نیز به‌همین بلا دچار شده‌ام. یکی به پای من شلیک شده بود که چون شلوارِ جین تن‌ام بود تنها خون‌مرده شده بود اما دیگری به پشتِ آرنج‌ام برخورد کرده بود که چون آستین‌کوتاه به تن داشتم، درست به گوشت خورده بود (البته پیرهن رویش پوشیده بودم. ولی روی پلِ گیشا هوا چنان گرم و خورشید چنان داغ بود که پیرهن را درآوردم و به‌دورِ کمرم بستم؛ انگار رفته باشم پیک نیک در سواحلِ استوایی!) ویژگیِ این تیرها چنین بود که مکانِ برخورد را به‌اندازه‌ی یک دو تومانیِ قدیم متلاشی می‌کرد. ژرفای فرو رفتنش در بدن البته به سوزاندنِ پوستِ رویین و دولایه‌ی پس از آن محدود می‌شد. اما منظره‌ی بسیار چندش‌آوری ایجاد می‌کرد و خون‌ریزی، سوزش و دردِ بسیار بدی هم داشت و اگر به چشم برخورد می‌کرد به‌خاطرِ شدتِ اصابتی که داشت، به‌یقین کور می‌کرد (تصاویرش را در حاشیه‌های مخلوق می‌توانید ببینید). تیرهایی هم شلیک شده بود که به هر جا اصابت کرده بود آنجا را سبز ساخته بود. موی پسری سراسر سبز رنگ شده بود و پیراهنِ پسری دیگر نیز و پای من هم. برخی از آنان که در میوه‌فروشی پناه گرفته بودند می‌گفتند که اینها تیرِ پینت‌بال است. گمان می‌کنم شیلکِ اینها برای شناساییِ معترضان پس از پراکنده شدن بود.
نزدیکِ ساعتِ چهار و پس از گذشتنِ پانزده دقیقه از ماجرا، میوه‌فروش از ما خواهش کرد که آنجا را ترک کنیم و گفت می‌خواهد تعطیل کند. گاردی‌ها به‌ظاهر رفته بودند. ما از آنجا خارج و پراکنده شدیم. اکنون ساعت از چهارِ پس از ظهر گذشته بود و من از شدتِ خستگی و درد برای رسیدن به خانه دربست گرفتم. راننده‌ی ماشین که وضعِ من را دید تا خودِ مقصد به کودتاچیان دشنام می‌داد که بسی مایه‌ی سرور شد! می‌گفت دخترش را با باتوم زده‌اند و این هوا باد کرده اما باز هم به راهپیمایی‌ها می‌رود و می‌گفت پسرِ همسایه‌ی پایینی‌شان از بیست و پنجمِ خرداد که از خانه بیرون رفته دیگر برنگشته است و هیچ اثری از او نیست.
من به‌راستی باور دارم که همگام شدن با مردمانی که خواستارِ بازپس‌گیریِ حقِ خود هستند با تمامِ پیامدهایی که ممکن است داشته باشد، از خانه ماندن بهتر است. این بیش از آنکه یک باور باشد یک حسِ درونی است. در واقع مشکل آن است که جز این نمی‌توانم رفتار کنم. بهت و ناباوریِ من نسبت به حماقتی که رژیم در این ماجرا به آن دست یازید، هنوز که هنوز است نه تنها از بین نرفته که همانندِ روزِ اول تازه و گرم است. بدونِ کوچک‌ترین زیاده‌نمایی باید بگویم که از شبِ بیست و سومِ خرداد تا کنون هیچ حالِ درست و حسابی و طبیعی ندارم. تابِ این دردهای فیزیکی هزاران بار از تابِ دردِ خیانت و جنایتِ رژیم آسان‌تر است. من اگر در خانه بمانم دق خواهم کرد. دست‌ِ‌کم با حضورم در میانِ معترضان و فریادِ دادخواهی سر دادن، اندکی از این توده‌ی خفه‌کننده‌ای که رژیم در روح‌ام شلیک کرده است را بیرون می‌ریزم و کمی آرامش می‌یابم.
به امیدِ ذلتِ خامنه‌ای! یعنی همان ترسویی که در این سال‌ها برای خود اندکی شجاعت انباشت تا اینکه در این انتخابات توانست بزرگ‌ترین اشتباهِ عمرِ خود را انجام دهد. اما من باز هم او را در قد و قواره‌ی یک دیکتاتور نمی‌بینم و مدام صحنه‌ی گریه و زاری‌اش در روزِ پس از هجدهم تیرِ هفتاد و هشت و درست همین حالتش در بیست و نهمِ خردادِ هشتاد و هشت روبروی‌ام رژه می‌رود. خامنه‌ای موجودِ حقیر و ضعیفی است. می‌توانیم با ایستادگی بر حقِ خودمان او را به عقب برانیم و به غلط کردن بیندازیم.
اکنون (دستِ‌کم برای من) زمانِ تحلیل‌های روشنفکرانه نیست. سرنوشتِ ایران در خیابان‌های تهران تعیین می‌شود.

در همین زمینه:
گزارشِ نمازجمعه‌ی امروزِ تهران / شراگیم
درگیریِ پلیس و معترضان در نمازِ جمعه‌ی تهران / زمانه
دستگیریِ ده‌ها نفر از شرکت‌کنندگان در نمازِ جمعه / زمانه

پس‌نوشتِ اول:
بسیار شادمان شدم که از بی‌بی‌سی شنیدم و دیدم که میرحسین در میانِ مردمِ عادی نشسته است و به جایگاهِ ویژه‌ی آدم‌های نظام نیامده است! این رفتارش زیرکانه و شایسته‌ی سپاس است! در کل هم بیست سال بود که در نمازِ جمعه شرکت نکرده بود.
پس‌نوشتِ دوم:
شبِ جمعه چندین بار خواب دیدم که از راهپیمایی جا مانده‌ام و از خواب پریدم و باز خوابیدم و دوباره همان کابوسِ جا ماندن از راهپیمایی را دیدم.
پس‌نوشتِ سوم:
شعارهای مردم در جمعه بیست و ششمِ تیرماه بدین گونه بود:
دولتِ بی‌کفایت، بسه دیگه جنایت
مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی
سهرابِ ما نمرده، این دولته که مرده
ندای ما نمرده، این دولته که مرده
هاشمی هاشمی، حمایتت می‌کنیم
هاشمی زنده باد، موسوی پاینده باد
دولتِ کودتا، استعفا استعفا
رایِ ما یک کلام، نخست‌وزیرِ امام
برادرِ شهیدم، رای‌ات را پس می‌گیرم
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد
مرگ بر دیکتاتور
سرودِ یارِ دبستانی
سرودِ ای ایران
محمودِ خائن آواره گردی، خاکِ وطن را ویرانه کردی کشتی جوانانِ وطن الله‌اکبر، کردی هزاران در کفن الله‌اکبر مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو (بلند)
مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر
خونی که در رگِ ماست، هدیه به جنبشِ ماست
ما همه سربازِ توییم موسوی، گوش به فرمانِ توییم موسوی
حتی اگر بمیرم، رای‌ام رو پس می‌گیرم
مرگ بر روسیه
رایِ ما را دزدیدن، دارن باهاش پز میدن
مرگ بر چین
اون شصت و سه درصدت کو، دروغگو
ننگِ ما ننگِ ما، صدا و سیمای ما
موسوی موسوی حمایتت می‌کنیم
یاحسین، میرحسین
نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم
حسین حسین شعارِ ماست، موسوی افتخارِ ماست
ایرانی می‌میرد، ذلت نمی‌پذیرد
تا احمدی‌نژاده، هر روز همین بساطه
دست زدن و گفتنِ «موسوی»
دست زدن و گفتنِ «استعفا»
نه غزه نه لبنان، فقط مردمِ ایران
نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این دولتِ مردم‌فریب
بسیجیِ واقعی، همت بود و باکری
ما بچه‌های جنگیم، بجنگ تا بجنگیم