۱۳۸۵ آبان ۶, شنبه

گوشت‌نگری مزمن در اسلام

امین در یادداشتی نسبت به نگرش گوشت‌نگرانه‌ی یک رهبر اسلامی به جنس زن انتقاد کرده و از عذرخواهی او پس از این سخنان نیز استقبال نموده است.
البته اگر واقعاً چنین عذرخواهی صورت پذیرفته باشد من نیز یقیناً از آن استقبال می‌کنم زیرا به هرحال نشان از عقب‌نشینی یک رهبر اسلامی در برابر نفوذِ فرهنگِ غرب دارد.
اما در این باب اولین پرسش آن است که چه چیز در این نوع نگاه و رفتار شیخ الهلالی قابل نقد است؟
آیا باید مسلمان بودن اش را مذمت کنیم یا التزام وی به روایاتِ نبوی را سرزنش نماییم؟
او از منظر پیامبر و کتابِ مقدس دین خود به "زن" نگریسته است.
آیا شیخ در این پایبندی به سنتِ دینی خود مقصر است؟
گویا تنها تقصیر او آن است که نوع ِ مسلمانی‌اش اصیل و أشبه به سیره‌ی "گوشت‌نگر مزمن" پیشوایانِ دین‌اش می‌باشد.
در همین باب و درتعیین ربط و نسبتِ اخلاق و دین برای یادداشتِ حجاب از یاسر میردامادی چنین نگاشتم:
"قاعده‌ی طلائی" در اخلاق اساسا با روح حاکم بر "قرآن" و تمایز غیر قابل انکاری که میان مؤمن و کافر ایجاد می‌کند، سازگار نیست. اگر در بابِ متن مقدس این دین چنین باشد، دیگر "فقه" که جای خود دارد. به‌تعبیری می‌خواهم بگویم شما نمی‌توانید اعتبار یک حکم فقهی را به دلیل تعارض آن با قاعده‌ی طلائی (که اساسا استناد به امری برون‌دینی جهتِ سنجش یک حکم دینی می‌باشد) مردود بشمارید. از این قسم احکام غیر اخلاقی در فقه و از آن مهم‌تر در خودِ قرآن فراوان یافت می‌شود. شما اگر احکام فقهی را به جهل و سوء فهم فقها بتوانید نسبت دهید (که این هم به‌راحتی میسر نیست، زیرا در ورای هر حکم فقهی، استناد به روایت و حدیثی از پیشوایانِ امامیة خودنمایی می‌کند)، دیگر در بابِ احکام قصاص و دیات و تعزیرهای مندرج در "قرآن" که نص صریح می‌باشد، که نمی‌توانید چنین توجیهی را بیان کنید. بله! یک چیز مسلم است و آن اینکه حکمی که از مرزهای انسانیت و اخلاق عبور کند، برای هیچ بنی‌بشری نه تنها الزام‌آور نیست که اخلاقا مجاز به ارتکابِ آن نیستیم. اما تمام حرفِ من در این است که این بی‌اعتباری نزدِ داور اخلاقی را نباید همچنین به‌معنی بی‌اعتباری نزدِ داور الهی قلمداد کنید و از این راه بگویید که شارع نمی‌تواند چنین حکمی کرده باشد و به‌تعبیری به‌نحوی متکلفانه "دین" را در مرزهای "اخلاق" قرار دهید و هر آنچه از این چهارچوبِ اخلاقی بیرون ماند را "غیر دینی" قلمداد کنید. تنها چیزی که خواستم بگویم این بود که "ملاکِ اعتبار" یک حکم یا باور دینی را نزدِ آن دین، نمی‌توان از اخلاق و امور برون‌دینی اخذ نمود و اینگونه "دین" را (که در خصوص ادیانِ ابراهیمی - به‌ویژه یهودیت و اسلام - به‌درستی به "شریعت" تعبیر شده زیرا در فضایِ این ادیان اساسا نگاهِ غالب چنین است که دین‌داری یعنی التزام به یکسری قوانین دینی) به "اخلاق" فرو بکاهید.
سابقاً نیز در ذیل یادداشتی دست و پا کردن شواهدِ دینی برای "مسلمانی مدرنِ عنکبوتی" را ناروا دانستم. (1 و 2)
خوشبختانه در این موردِ مشخص بهتر می‌توان سببِ ناروایی را دریافت.
اگر یک روشنفکر دینی همچون امین عنکبوتی به این شیخ ِ مصری بگوید که در قرآن مثلاً آمده "زن و مرد را از یک ماده آفریدیم" و بلافاصله نتیجه‌های نواندیشانه بگیرد که پس اسلام قائل به برابریِ زن و مرد است، پیشاپیش شکستِ محتوم‌ای را بی‌هیچ تردیدی در برابر خواهد داشت. زیرا شیخ قصه‌ی ما در برابر شاهدِ او، انبوهی از شواهدِ دینی و مخالف با مطلوبِ عنکبوت در آستین دارد - از "برتری دادن ِ فی‌نفسه‌ی مردان بر زنان" تا "احکام دیات و ارث" و "لزوم حجاب در بدن و حتی نحوه‌ی سخن گفتن" - و در این استنادهای خود نیز کاملاً بر حق می‌باشد.
پس راه ِ چاره چیست؟
چگونه به این مسلمانِ راست‌کیش بفهمانیم که این نوع نگاه به "زن" لااقل در این برهه‎ی تاریخی معادل با "بلاهتِ واپس‎گرایانه" است؟
آنچه به‌نظر من می‌رسد آن است که به‌جای فریبکاری و دست و پا کردنِ شواهدِ ضعیف و بی‌ربط برای اثباتِ نگاهِ مدرن به زن از طریق متن زن‌ستیزی چون قرآن، باید به یک مسلمان با استدلالی که خواه‌ناخواه روح ِ غالبِ زمانه‌ی حاضر را نمایندگی می‌کند، بفهمانیم که به‌معنای دقیق کلمه "دین" او - و نه "فهم او از دین" - در نگرش به زن مبتلا به ابزارانگاری و دیدِ جنسیتی می‌باشد و زندگی مسالمت‌آمیز در این دوران یعنی گردن نهادن به روح عصر جدید.
بخش اولِ این پروسه معطوف به اثباتِ حقانیتِ عصر جدید و بخش دوم نوعی دلیل پراگماتیستی و سودانگارانه است که می‌تواند چنین صورت‌بندی گردد:
"اجتماع و سیاست بر اساس ایده‌آل‌های مدرن سامان یافته است. برای زندگی در چنین فضایی باید به آن ایده‌آل‌ها پایبند باشی نه به آرمان‌های دینی خویش."
در هر صورت گدایی کردنِ مشروعیتِ دینی برای اخلاق مدرن و ارزش‌هایِ مدرنیزم از طریق توسل به کتاب و سنت راه به ناکجاآباد می‎‌برد، دقیقاً به این دلیل که از همان کتاب و سنت شواهدی بسیار قوی‌تر در ردِ توسلاتِ ترحم‌انگیز روشنفکرانِ دینی قابل استخراج است و برای همین هم راست‌کیشان به‌حق همیشه در این مصاف برنده‌ی نهایی بوده‌اند.
مسلمانان باید یاد بگیرند که هر چه بیش‌تر از اسلام عقب‌نشینی کنند، زندگی بهتری در پیش رو خواهند داشت.
طبعاً تنها اندک افرادی در این بین نامسلمان می‌گردند و در مقابل عده‌ی کثیری به‌خوبی درخواهند یافت که "مسلمانی" نامی ست بی‌مسمی که البته هیچ لزومی هم ندارد صراحتاً آن را از خود نفی کنند.
نهادینه ساختن نوعی مسلمانی ِ اخته شده و بی‌رنگ و بو - در نسبت با اسلام - بهترین راهِ حل تعارضاتِ مسلمانان با ارزش‌های مدرنِ غربی ست. برای دست یافتن به چنین نتیجه‌ای یقیناً تنها فرهنگ‌پذیر نمودنِ مسلمین از طریق روش‌های برانگیزاننده ثمربخش خواهد بود.
اسلام به خطا رفته است نه مسلمانی.
این پروژه‌ی دین‌ناباورانه که در ذیل "اسلام‌ستیزیِ انسان‌گرا" قرار می‎‌گیرد، در نسبت با پروژه‌ی "تقدیس اسلام و نقدِ مسلمانی" توسطِ روشنفکرانِ دینی، در نظر به‌مراتب صادقانه‌تر بوده و در عمل نیز رخنه‌های شکست‌پذیریِ کم‌تری در بر دارد.

شیوه‌های عنکبوتی در تفسیر

در بابِ شیوه‌ی خودساخته‌ی تفسیریِ عنکبوت از نقدِ دو موردِ نمی‌توان چشم‌پوشی کرد:

اول:
امین در چند مورد و از جمله در بحثِ مفصلی که میانِ من و او در قالبِ چندین نامه در گرفت به‌راحتی آیاتِ ناسازگار با ایده‌های خود را متشابه نامیده و با این حربه شر آن آیات را از سر خود کم نموده است.
اما "متشابهات" در قرآن نه بی‌معنایی آیه را می‌رساند و نه اینکه یک آیه به صرفِ تضاد با یافته‌هایِ عقلی می‌تواند کنار گذاشته شود. (کدام یافته‌های عقلی؟)
متشابهات آیاتی هستند که چند معنی از آنان مستفاد می‌شود اما تعین معنی در آنان دشوار است.
صفتِ متشابه مربوط به آیاتی ست که با دیگر آیاتِ قرآن – محکمات – در تضاد قرار دارند و راهِ رفع این تشابه هم از منظر اسلام یا از طریق همان محکمات است (به‌عنوانِ مثال "إلی ربها ناظرة" متشابه است که با آیه‌ی محکم "لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار" معنایِ "قابل رؤیت بودن الله" از آن نفی می‌گردد) و یا از طریق رجوع به "راسخانِ در علم" که به پیشوایانِ اسلام ارجاع داده شده است.
و اما اینکه گفته شده اگر معنایِ یک آیه با مسلماتِ انکارناپذیر عقلی در تضاد افتد باید به تأویل آن دست زد، نه ربطی به دوگانه‌ی محکم – متشابه دارد (چه این تأویل در محکماتِ قرآن هم راه دارد) و نه می‌توان از آن برایِ منسوخ ساختن آیاتِ متضاد با ارزش‌های مدرن بهره برد.
محکم و متشابه در قرآن دایرمدار سلیقه‌ی شخصی و برداشت‌های فردی از آیات نیست بلکه دارای تعریف، ضابطه و معیار مشخص در علم تفسیر می‌باشد.
مضحک‌تر از این شیوه‌ای نیست که کسی "اخلاق مدرن" را مسلم عقلی بگیرد و سپس مدعی شود که خودِ اسلام، آیاتِ خود را در این باب در معرض نسخ یا بایگانی قرار داده است.
به‌واقع اگر ارزش‌هایِ مدرنیزم از منظر اسلام – و نه از دیدِ امین عنکبوتی – مسلم عقلی باشد و بتوان آیاتِ معارض با آن را کنار گذاشت، از قرآنِ محمدبن‌عبدالله چیزی باقی نخواهد ماند.
با این نوع نگاه به متشابهات، اسلام دچار "خود-ویرانگری" می‌باشد و لاجرم باید بپذیریم که این دین با دستِ خود حکم به نابودیِ خویش داده است!

دوم:
عنکبوت مدعی می‌شود که تحدی یعنی این متن تمدن آفریده و تابه‌حال متن دیگری چنین نبوده است:
1. تحدیِ قرآن هیچ ارتباطی به "تمدن‌ساز" بودنِ آن ندارد. انکار نمی‌کنم که این یک نگاهِ نو به ماجرای تحدی ست اما مشکل‌اش آن است که با متن مقدس و شأنِ نزول (Context) مربوط به آیاتِ تحدی هیچ نسبت‌ای ندارد.
2. بر فرض که تمدنِ اسلامی در برهه‌ای از تاریخ – قرونِ هفتم و هشتم - تحقق یافته چه کسی گفته ظهور این تمدن بر پایه‌ی عمل به دستوراتِ اسلامی بوده است؟
اتفاقاً کاملاً برعکس است:
مسلمین اگر در آن دوره - که عصر زرین فرهنگِ اسلامی نامیده‌اند - در هنرهایی چون شعر، نگارگری یا فلسفه رشد داشته‌اند دقیقاً به‌قیمتِ عدول از دستوراتِ دینی مبنی بر نهی از این هنرها و معارف، به آن دست پیدا کرده‌اند.
یعنی بخشی از مهم‌ترین پیشرفت‌های علمی و فرهنگی مسلمانان در قرن هفتم به‌قیمتِ عدول از کتابِ مقدس و دستوراتِ دینی پدید آمد.

۱۳۸۵ آبان ۴, پنجشنبه

سگ‌شناسی

تفاوتِ سگِ گوته و سگِ بولگاکف، تنها در آن است که اولی با وردهایِ جادوگرانه سربرآورد و دومی با سرپنجه‌ی علم پزشکی.
اما هر دو در شرارت و ویرانگری از یک تبار هستند.

فواره‌های سکسی

تا به‌حال به دیدِ جنسی به فواره‌ها نگاه نکرده بودم. اما امروز که از ونک به‌سمتِ خیابانِ ولیعصر می‌رفتم دیدم که دختری تنها کنار یک فواره ایستاده و به آن نگاه می‌کند. احتمالاً اگر آن دختر آنجا نبود فواره‌ها هرگز سکسی جلوه نمی‌کردند، اما ترکیبِ این دو تصویر کاملاً سکسی از آب در آمد.
فواره با فشار هر چه تمام‌تر آب را به‌سمتِ بالا می‌پاشید و دختری به این صحنه زل زده بود.
نمی‌دانم آیا دختر هم همان را در فواره می‌دید که من دیدم؟

۱۳۸۵ مهر ۳۰, یکشنبه

سکولاریزم شکلاتی


در شکلات، جسارت و مهرورزیِ زنی به‌تصویر کشیده می‌شود که در برابر راست‌کیشی مردمانِ دهکده یک تنه قد علم کرده و بدونِ هیچ پرده‌پوشی به مسؤولِ کلیسا که کنجکاوانه به مغازه‌ی این تازه وارد پا گذاشته، می‌گوید او با اینکه یک دختر دارد هرگز ازدواج نکرده است.
شکلات‌هایِ وسوسه‌انگیز این زن، سفیرانِ ناسوتی هستند که دست‌اندازیِ عالم بالا را در زندگی انسانی هدف گرفته‌اند.
زن گاه از ناملایمات و سخنانِ مسؤولِ کلیسا به تنگ می‌آید که در حضور دیگران او را یک ناباور به مسیح و فرزندش را نامشروع نامیده است. اما سرانجام سرسختی این زن در بی‌اعتنایی به ایام روزه‌ی مسیحی به‌وسیله‌ی فروش شکلات‌هایِ وسوسه‌انگیزش و برگزاریِ فستیوالِ شکلات دقیقاً هم‌زمان با عیدِ پاک، به پیروزیِ او بر تعصب‌هایِ دینی دهکده ختم می‌شود.
صحنه‌ای فراموش‌ناشدنی ست وقتی که مسؤولِ کلیسا روز عیدِ پاک در ویترین مغازه در حالی به خواب رفته باشد که شبِ قبل آن با انبوهی از شکلات‌هایِ رنگارنگ هم‌بستریِ نامشروع داشته است.
بی‌مدارایی و تحمیل مناسکِ دینی بر مناسباتِ اجتماعی به‌فرجام جایِ خود را به مدارا و پذیرش قواعدِ زندگی عرفی می‌دهد.

پ.ن:
نتیجه‌ی روشنفکریِ وطنی محافظه‌کار: شکلات را فراموش کن! خریّت ماندنی ست.
پ.ن.ن:
تمپلیتِ مخلوق در فایرفاکس مشکل جدی داشت. خطوط بر روی هم آوار می‌شدند به‌گونه‌ای که گمان می‌کردی به طویله‌ای از کلمات پا گذاشته‌ای. امین عنکبوتی زحمتِ اصلاح تمپلیتِ وامانده‌ی این وبلاگ را متقبل شد. البته سابقاً نیز نازلی دختِ آیدین برخی از مشکلاتِ آن را برطرف ساخته بود. همین جا از هر دو دوستِ عزیزم سپاس‌گزاری می‌کنم!

۱۳۸۵ مهر ۲۹, شنبه

Theology within Sex

one day I saw a porn movie in group sex range. one woman fucked by three men and naturally wailed and said something like this:
oh!
oh my god!
oh my god!
oh my god!
oh my fucking god!
then because of the last sentence, I choosed a nickname for this woman:
THE GREAT NASTY THEOLOGIAN

۱۳۸۵ مهر ۲۶, چهارشنبه

My Holy Mary

تو رفتی و من تنها ماندم.
شیفتگی در من منجمد شد،
و تا پایانِ عصر یخبندان باقی خواهد ماند.
شیفتگی یعنی عشق.
برایِ من شیفتگی یعنی عشق.
تو رفتی و خنده‌هایِ ویرانگرت را جا گذاشتی،
و سرمایِ دستان‌ت را،
و چشمانِ معصومانه‌ات را،
و آن صدایِ یگانه را،
و من را.
در این یک هفته من پر از امید بودم،
و الان لبریز از حسرت هستم،
و فردا تنها خاطره‌ی خنده‌هایت باقی خواهد ماند.
وقتی از شوپنهاور می‌گفتی من در تو غرق گشته بودم،
و تنها چیزی که نمی‌شنیدم همان حرف‌ها بود و اسم نحس شوپنهاور.
پس شوپنهاور و فروید را نیز با خود ببر!
اما کمپلکس رابطه‌ی پایدار در من باقی خواهد ماند.
مرسی!

۱۳۸۵ مهر ۲۵, سه‌شنبه

نتایج پیوند مغز

غده‌ی هیپوفیز کلنگ کلنگوویچ شاریکوف به‌طرز معجزه‌آسایی احساساتِ نوع‌دوستانه را در او بیدار نموده است.
بررسی‌هایِ پزشکی نشان داده که شاریکوف عاداتِ زندگی سابق خود را با خواندنِ کتبی که رفیق اشووندر در اختیارش قرار داده ناخودآگاه شبیه‌سازی نموده است.
به‌عنوانِ نمونه او هنوز هم نسبت به بویِ سوسیس گندیده شیفتگی خاصی دارد و یکبار که همراهِ پرستار به قدم‌زنی در پیاده‌رو مشغول بود با دیدنِ سوپوری که سوسیس‌هایِ گندیده را جمع‌آوری کرده و در زباله می‌ریخت ناگهان به‌طرزی مشمئزکننده فریاد کشید:
"سوپورهای پَست هرگز از زمره‌ی پرولتارها به‌حساب نمی‌آیند"!
در نمونه‌ی دیگر مذکور در پرونده‌ی پزشکی شاریک، او تجمع خود و همجنسان‌اش از محله‌هایِ سراسر مسکو در به اشتراک گذاشتن تجربه‌هایِ ولگردی در زباله‌هایِ شهر را در طی چهل و هشت ساعتِ گذشته با تکرار سرسام‌آور و پیاپی انترناسیونالیزم پرولتاریایی بازتولید نموده است.
طبق گزارشاتِ پزشکی، اولین کلمه و ترکیب‌هایی که بر زبان آورده چنین است:

"مادر قحبه!"

"بورژوایِ غارتگر"

"گم شوید!"

"وطن‌پرستانِ ابله!"

"به تخمم!"

"پرولتارهایِ شریف"

"جلق می‌زنم"

پ.ن:
1. به‌مدتِ یک روز وبلاگ برایِ همگان قابل دسترس خواهد بود تا دوستِ عزیز کاوه کلنگی در بازنشر نوشته‌هایم آنهم با آن فونتِ بدترکیب متحمل رنج و زحمت نگردد.
2. در بابِ بحثِ درگرفته پیرامونِ سقراط، این یادداشتِ محمد نیز به‌واقع خواندنی ست:
لیوتار به مکتبِ فرانکفورت می‌پیوندد +

انسانیت به‌سبک روحانی مبارز عرب

اینکه سید حسن نصرالله در زمانی که مردم لبنان و کودکانِ بی‌گناه کرور کرور کشته می‌شوند در حالی تصاویرش از رسانه‌هایِ ج.ا.ا پخش می‌گردد که با افتخار می‌گوید اسرائیل حتی یک پایگاهِ حزب الله را هم نتوانسته هدف قرار دهد، هیچ تعجبی ندارد.
اساساً برایِ حسن نصرالله همچون سایر کوتوله‌هایِ بنیادگرا این مهم نیست که هزاران انسان به‌خاطر او کشته شوند، تنها چیزی که اهمیت دارد برنده شدن در نبردی ست که تنها بازندگان‌اش مردم لبنان هستند.

۱۳۸۵ مهر ۲۴, دوشنبه

مارکسیست دوپاره

کاوه کلنگی گمان می‌کند که هر کس سابقه‌ی حضور در درونِ سنتِ دینی را داشته است، با عباراتی چون "چس‌ناله‌هایِ یک آخوندِ سابق" از این گذشته‌ی او می‌توان به‌عنوانِ حربه‌ای برایِ لجن‌مال کردن‌اش بهره برد.
اما دست بر قضا اگر به ستیزهایِ فحشناک و سطحی کلنگ بر اسلام نظری بیندازیم، آنوقت به تفاوتِ او با کسی چون مهدی خلجی پی خواهیم برد.
کلنگ یک مارکسیستِ اسلام‌زده و در عین حال اسلام‌ستیز است.
این حالاتِ اسکیزوفرنیک را در واکنش‌هایِ او نسبت به نقدِ تاریخ اسلام و پیشوایانِ آن می‌توان سراغ گرفت در حالی که هم‌زمان خودش از کاریکاتورهایِ محمد اظهار خشنودی می‌کند و به اسلام‌گراها نسبتِ پرروئی و فرصت‌طلبی می‌دهد.
خلجی اما از آنجا که به‌طور ملموس و عینی در فضایِ پارادایم سنتِ اسلامی تنفس کرده و با متونِ دینی و روح حاکم بر آن زیست نموده، با بصیرتی که از قد و قامتِ امثالِ کاوه کلنگی بسی بالاتر است به نقدِ روشن‌بینانه‌ی اسلام و سنتِ آن دست می‌یازد.
تاریخ اندیشه نشان داده که تنها کسانی توانسته‌اند یک پارادایم و سنتِ فکری را براندازند یا در آن حک و اصلاح به‌عمل آورند که خود زمانی در فضایِ آن پارادایم و سنت تنفس کرده و با تمام وجود آن را درک کرده باشند.
تنها فرزندانِ یک سنت اند که می‌توانند پاشنه‌ی آشیل آن سنت را هدفِ نقدهایِ خود قرار دهند نه کسانی که از فوئرباخ و کامو شروع کرده‌اند آنهم تنها در حدِ نوشتن یک پُستِ وبلاگی و بس.
کلنگ در بابِ نقدِ اسلام "کور مطلق" است.
از همین منظر اظهار خشنودی ِ او از بسته شدنِ کتابچه‌ی خلجی کاملاً قابل درک است.
به‌هرحال، تنها در جایی که امثالِ خلجی نباشند، کوتوله‌هایی چون کاوه می‌توانند یاوه‌هایِ متدینانه‌ی خود را به‌عنوانِ نقدِ دین به خوردِ دیگران بدهند.
پ.ن:
1. کاوه در وبلاگِ خود به شیوه‌ی معهودِ کلنگی و موردِ تخصص خویش به این یادداشت پاسخ داده است.
2. متاسفانه بخشی از آرشیو کلنگ نابود گشته و به‌همین علت امکانِ دسترسی و لینک دادن به آنها در این یادداشت میسر نگردید.

زمانه‌ی مدرن

«... به شهادت تاريخ و تئولوژي، خشونت ، ذاتيِ آن اديان ابراهيمي است که هنوز در آن‌ها رفورم صورت نگرفته است. آنها جهان‌گستر و قدرت‌مدارند تا زمانی که در آستانه‌ی عصر جديد قرار گيرند. يهوديت و مسيحيت نيز برخوردار از اين خشونت بوده‌اند اما در قرن‌های اخير به‌دنبال انکشاف مُدرنيّت و سکولاريسم در غرب، از خشونتِ ديني فاصله گرفته‌اند.» +

چرخش‌های خوشه‌نشین

«مصباح و ازغدی کاملاً درست می‌گویند، صحبت از اسلامِ نسبی و قابلِ قبض و بسط چیزی جز انکارِ اسلام و حقانیت‌اش نیست.»

گمان نکنید که این جمله را من نوشته‌ام، این جمله را امیدِ میلانی در نهایتِ پرت و پلاگویی نگاشته است.
یعنی همان کسی که آسمان و ریسمان به‌هم می‌بافت تا بگوید حقیقتِ اسلام نسبی است و سرشتِ تاریخی دارد و نمی‌توان از دیدِ انتزاعی و کلی به آن نگریست و لذا به نقدش پرداخت، حالا بنا به مصلحت حاضر شده چیزی بنویسد در حکم ردیه بر تمام گفته‌های پیشین خود.
بحث با رفیق اشووندر ثمر ندارد چه هدفِ او از بحث صرفا همان بحث کردن بوده و از آنجا که تمام تلاشش چیزی جز پیروزیِ ظاهری در برابر دیگری نیست، در بحث حاضر می‌شود به هر سفسطه، شعبده‌بازی و مبهم‌بافی تن دهد تا آنجا که مزورانه صد و هشتاد درجه نیز در موضع خود تجدیدنظر کند و بر اساس همان منطق دروغین و کلاه‌بردارانه که به دیگری نسبت می‌داد حتی به سنگر طرفِ مقابل نیز پناه ببرد.
در خوش‌بینانه‌ترین حالت باید گفت که آشفته‌اندیشی، بافتن‌هایِ شبهِ پست‌مدرنیستی و البته سطحی نتیجه‌اش نیز جز این نخواهد بود که مرز باورهای متضاد با یکدیگر را به هم بیامیزی و هر دو را در موقعیت‌های مختلف بر زبان آوری.
پارتنر جنابِ میلانی که نسبت به تفسیرهایِ اینچنینی از اسلام سخت بر می‌آشفت و دهن‌دریدِگی می‌نمود در برابر این یادداشتِ همکارش سکوت پیشه کرد و جز مقادیری آه و ناله از نفهمی و عجز خود واکنش دیگری نشان نداد.
باج‌دادن‌هایِ این دوقلوی افسانه‌ای به یکدیگر به‌واقع جذاب و دیدنی است.

۱۳۸۵ مهر ۲۱, جمعه

اعتیاد سقراطی

از فرازهایِ پایانی رساله‌ی "آپولوژی"، به‌روشنی پیداست که سقراط حتی در حین محاکمه نیز تنها به این دل‌خوش بود که جهانی دیگر وجود دارد و او می‌تواند در آنجا نیز به دیالکتیکِ سادیستی خود پرداخته، همچنان به نقش "خرمگس" ادامه داده و با امثالِ اورفئوس و موسایوس و هسیودوس و هومر و دیگران پرسش‌هایِ مردم‌آزارانه‌ی خویش را از سر بگیرد تا برایش معلوم گردد کدام‌یک به‌راستی داناست و کدام به‌غلط خود را دانا می‌پندارد!
از قدیم گفته‌اند "ترکِ عادت موجبِ مرض است"، خصوصاً اگر از به‌تناقض کشاندنِ دیگران و آزار دادنِ‌شان با توهم اینکه از جانبِ سروش دلفی ماموریتی الهی بر این کار داری، لذت ببری و سقراط هم صریحاً به لذت‌بخش بودنِ این کار اعتراف کرده است.

۱۳۸۵ خرداد ۴, پنجشنبه

ایستگاه آخر - Intelligible Death


در این زمانه‌ی عسرت
که مرا به دلهره‌ی وجودِ مضاعف گرفتار ساخته،
واژه‌ها نیز گویی برایم اثیری گشته‌اند
و دست‌نایافتنی.
برای مدتی نامعلوم نخواهم بود.
شاید وقتی دیگر...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۹, جمعه

ابلهان جهان متحد شوید!

نظام "جمهوری اسلامی" که شما ششمین رئیس‌جمهور آن می‌باشید، محصولِ یک پریودِ تاریخی به‌همراهِ انبوهی خون، چرک و کثافت می‌باشد.
این پریودِ تاریخی مانع هرگونه آمیزش و نوزایی در ذهن و ضمیر ایرانی گشته است، حال نامش "دین‌خویی" باشد یا "دیوپرستی" یا هر چیز دیگر، در نتیجه‌ی نکبت‎بارش تفاوتی نخواهد داشت.
آقای رئیس‌جمهور!
از آنجا که شما نه از اسلام سر در می‌آورید و نه از لیبرالیزم و جز سربازی وفادار برای نظام اسلامی و فقاهتِ قدرت‌پرست‌اش نقش دیگری برعهده ندارید، پند و اندرزهای‌تان نیز در بابِ عالم و آدم چیزی نیست جز پیروی از سیره‌ی خنزیرهای حاکم بر ایران در نقض حقوق بشر (از روشنفکر تا کارگر) و در عین حال توصیه‌ی مزورانه به جهانیان در رعایتِ این حقوق.
حتما تجاوز به زنان و دخترانِ این مرز و بوم در زندان‌های نظام اسلامی و سپس اعدام آنان، نشانی از احترام عمیق حاکمانِ ما به حقوق انسانی بوده است!
به‌واقع جز مشتی ابلهِ فرصت‌طلب همچون کاسترو، چاوز و تروریست‌های حماس، چه کسی به مقابله‌ی کور با آمریکا پرداخته و به دست‌بوسی رهبرانِ ایران می‌آید؟
آیا یک دست‌بوسی، به پرداختِ بلاعوض پنجاه میلیون دلار از سرمایه‌ی ملتِ ایران نمی‌ارزد؟
آیا در آغاز هزاره‌ی سوم به‌راستی ایالاتِ متحده در حالِ چپاولِ جهانیان هست یا اینکه بالعکس این دولتمردانِ خردورز هستند که در داد و ستد با آمریکا از سرمایه‌های مادی و معنویِ آن سود می‌برند؟
داستانِ "استعمار" و مبارزه با آن، نوشدارویی ست که خوشبختانه برای "کشیش – قیصر"های ما تاریخ مصرفش دیگر به‌سر آمده است.
آقای رئیس‌جمهور!
چگونه است که دخالتِ ضد انقلاب و بیگانه در انفجار حرم رضوی در اوایل دهه‌ی هفتاد و انفجارهای اهواز در آستانه‌ی انتخاباتِ نهم ریاست جمهوری (یادداشتِ محمد در این باره در دسترس نیست و الا لینک می‌دادم) جای هیچ شک و شبهه‌ای ندارد اما حمله‌ی تروریستی یازده سپتامبر محصولِ خدعه‌ی شیطانِ بزرگ بوده و بس؟
بر فرض که در میکونوس شاهدِ دروغین دست و پا کردند، اما آیا واقعه‌ی تروریستی میکونوس کار ج.ا.ا نبود؟
آیا ج.ا.ا با این پرونده‌ی سفید و آبرومندی که در نزدِ جهانیان دارد اساسا در مقامی هست که بتواند دیگران را مدعیانه به پای میز اتهام بکشاند؟
آقای رئیس‌جمهور!
می‌دانید تفاوتِ شما با بنیانگذار در چیست؟
در اینکه بنیانگذار زمانی شکستِ قطبِ شرق را اعلام کرد که دهه‌ها قبل از آن متفکرانِ روس و غیر روس آن را بیان کرده بودند و گرچه آقای خمینی علی‌رغم تبلیغاتِ داخلی برای آن نامه، چشم‌بسته غیب فرموده بود اما لااقل چیزی بر زبان آورد که شواهدش عیان گشته و مدت‌ها قبل پیش‌بینی آنرا دیگران کرده بودند، در حالی که شما همچون کوری که از نابینای دیگر تقلید کند، از شکستِ لیبرالیزم سخن گفته‌اید ولی کاملا بی‌ربط و بی‌موقع.
آقای رئیس‌جمهور!
توهم شکستِ لیبرال دموکراسی در به‌سامان رساندنِ زندگی جهانیان، نه تنها کوچک‌ترین کمکی به جهانی کردنِ حکومتِ اسلامی شما نخواهد کرد بلکه به‌طریق قیاس اولویت، اگر لیبرالیزم نتوانسته زندگی جمعی را بهبود ببخشد یقینا ایدئولوژی اسلامی شما نیز نخواهد توانست چنین کند.
لیبرالیزم پایانِ تاریخ نیست (آنچنانکه آن "هگلی راست" حکم کرد) اما تاریخ نیز به پایانِ لیبرالیزم نرسیده است.
"استبدادِ دینی - مذهبی" و تبعیض‌هایی که شما در این کشور به پا کرده‌اید، از منسوخ‌ترین نوع آن در جهانِ معاصر می‌باشد و با این حال ساده‌لوحانه گمان می‌کنید که چشم جهانیان به "آپارتایدِ کلیسایی" شما دوخته شده است!
آقای رئیس‌جمهور!
فطرت‌های آلوده و زنگار گرفته‌ی غیر مسلمانان را از دیدِ اسلام از یاد برده‌اید؟
شما به‌راستی جهانیان را به کدامین "ریسمانِ مشترک" فرا می‌خوانید؟ به کدامین باتلاق؟
آقای رئیس‌جمهور!
تفاوتِ خدای مسیحی با خدای شما در آن است که اولی از زمین به آسمان بازگشت، ولی خدایِ محمد از آسمان به زمین آمد و در قالبِ انسان‌هایی مسخ شده تجسد یافت و همچنان به فتنه‌انگیزی و جان‌ستیزی ادامه می‌دهد.
پ.ن:
یادداشتِ محمد یافت شد. (آدرس وبلاگ بدونِ فیلتر: Mohammad)
رجوع کنید به یادداشتِ دوازدهم June .

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

ماندن یا نماندن

همرنگ شدن با "سیستم"ی که بهش اعتقادی نداری و تا اطلاع ثانوی تمام زندگی‌ات در چنبره‌ی آن اسیر گشته، تراژیک‌ترین وجهِ حماقتِ تو در تاوانی ست که باید به‌خاطر ورود به اون سیستم بپردازی.
اگر در یک سیستم هستی و به نرم‌ها و ایده‌آل‌های اون دهن‌کجی می‌کنی، باید منتظر مجازاتش هم باشی.
البته اطلاق "سیستم" زیاده جسارت است... "طویله" برازنده‌تر می‌نماید.

منجلاب خودخواسته

یک مشکلی پیش اومده که حتی یک کلمه هم نمی‌تونم درباره‌اش اینجا به‌وضوح چیزی بنویسم.
یک "آدم شر"ی که هفت سال هست می‌شناسمش (روزی از دوست‌های صمیمی‌ام بود) و همیشه با "کیش شخصیت" و "دو شخصیت"ی بودنش فاجعه می‌آفرید، حالا داره جلوی چشمام به رویِ من لبخند می‌زنه و می‌دونم که در حالِ فراهم کردنِ زمینه‌های اخراج من هست.
از وقتی هم‌زمان با من واردِ دانشگاه شد، می‌دونستم که اگر یک روز مشکلی برام پیش بیاد، جز حاصل زحمات و تلاش‌های شبانه‌روزیِ این آدم نیست.
می‌دونم که یک نامه نوشته و در آن اسم من را هم آورده است.
می‌دونم که اونقدر پشتش گرم هست که هر کاری بخواد می‌تونه انجام بده.
زمینه‌سازی برای اخراج یک مسوؤل در ماهِ قبل توسط همین آدم که نهایتا هم با موفقیت به انجام رسید، جلوی چشمام هست.
می‌دونم که اگر تونسته اون رو اخراج کنه، اخراج من براش به‌راحتی "یک لیوان آب نخوردن" هست.
می‌دونم که می‌تونم با تشبه به چیزهایی که بهشون بی‌اعتقادم، از این واقعه جلوگیری کنم.
می‌دونم که چندبار تا حالا حماقت کردم در زندگیم، اما نمی‌دونم که حالا این کار من اسمش لجبازی هست یا نوعی اعتراض یا اینکه دارم دوباره مرتکب حماقتِ چندین سال قبل خودم می‌شم.
می‌دونم که منتظر همچین روزی بودم اما حالا که به‌سراغم اومده نمی‌دونم باید چه کار کنم.
شاید به‌قولِ اون دوستِ گرامی، من کسی هستم که برای همه توصیه به مدارا و تساهل می‌کنم اما نوبت به خود که می‌رسه، برای خودم جلادترین و بی‌مداراترین آدم می‌شم.
می‌دونم که اتفاقاتِ زندگی رو به خودم سخت می‌گیرم.
می‌دونم که گیج و سرگردان هستم و از خودم و همه‌ی آدم‌های اطرافم متنفرم.
می‌دونم که یک جور "احساس تناقض" هست که داره ذره ذره روح من رو می‌خوره و از درون پوک و پوچ می‌‎سازدم،
و جلوی چشمام بهم نیشخند می‌زنه...

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

برای یک دوست


اگر تجسدی در کار باشد
یقینا از آنِ مسیح نبوده،
اگر حلولی در کار باشد
بی‌شک حلولِ عشق در عزیزی ست
که تو او را از دست داده‌ای.
"پدر" دوست و همدمی ست
که جایگزین ندارد.
"پدر" تنها روح‌القدس
و خدای بزرگی و بزرگواری ست.
...
بی‌خبری‌ام
آزارم می‌دهد،
گو اینکه
بار این غم
به دوش کشیدنی نیست
جز برای آنکه غم دیده است.
...
من را
در غم خود
شریکِ نالایق بدان!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

ایسم‌های رهزن

در تفاوتِ میانِ "مکتب" (School) و "جنبش" (Movement) چنین گفته‌اند که در مکتب با یک نظام فکری سر و کار داریم که واجدِ یک سلسله مؤلفه‌های معرفتی است (خواه مؤلفه‌های ناظر به واقع، ناظر به ارزش و یا ناظر به تکلیف).
مکتب‌های گوناگون علی‌القاعده با پسوندِ ایسم/ایزم (ism) مشخص می‌گردند. در اینجا مهم جواب‌های مشترکی ست که به سؤال‌های مطرح در آن داده می‌شود. به‌عنوانِ مثال "تجربه‌گرایی" یک مکتب است، زیرا تجربه‌گرایان چند جوابِ مشخص برای سوال‌های طرح شده در آن ارایه می‌دهند.
اما در یک "نهضت" یا "جنبش" ما با کسانی سر و کار داریم که رویکرد و گرایش مشترکی دارند و به‌تعبیری تمامی آنها سؤالاتِ مشترکی با خود دارند گرچه جواب‌هایی که به این مسائل می‌دهند، یکسان و همانند نخواهد بود.
در اینجا ما مولفه‌های فکریِ مشترک نداریم، بلکه صرفا مسائل مشترکی داریم با پاسخ‌های متفاوت برای حل آنها. به‌عنوانِ مثال "اگزیستانسیالیزم" یک جنبش است نه یک مکتب.
برای جنبش‌هایی که گاه به خطا با پسوندِ "ایزم" به‌کار رفته‌اند و از همین رو حیثیت‌ای همانندِ یک مکتب برای‌شان توهم شده است، سه مثال در ذهن دارم که بیان می‌کنم:

فیلسوفانِ اگزیستانسیالیست اگرچه همگی مسائل وجودیِ مشترکی دارند اما در پاسخ به این دغدغه‌ها و مسائل هر یک راهی جداگانه پیموده‌اند.
به‌عنوانِ مثال همگی آنها مسئله‌ی مشترکی همانندِ "وجود خدا" دارند، ولی هر کدام از آنها به این سؤال جواب‌های متفاوت و گاه حتی متضاد داده اند. (با التفات به‌نمونه‌ی مارسل و سارتر)
بنابراین در اینجا ما به یک نظام فلسفی از آراء و نظراتِ مجموعه‌ی این فیلسوفان نخواهیم رسید.
فیلسوفانِ اگزیستانسیالیست در جواب به کم‌تر پرسشی با هم وفاق دارند و به این جهت نمی‌توان نام "مکتبِ فلسفی" را بر آنها اطلاق نمود. تنها چیزی که در این میان وجود دارد، وفاق آنها بر نوع پرسش است و بس.
به‌همین جهت برخی معتقدند که "اگزیستانسیالیزم" برای معرفی این جنبش مناسب نبوده و باید به‌جای آن تعبیر "Existential Movement" را به‌کار برد.

در اینجا نیز "معنویت" یک جنبش بوده و رویکردی خاص به انسان و جهان است و با "Spiritualism" مرز مشخصی دارد. چه این دومی یک "ایزم" هست با عقایدی خاص که محصولِ تلفیق عناصری از هندوئیزم و مسیحیت می‌باشد.
اما "معنویت" محصولِ تجربه‌ای تاریخی ست که هرکس باید آنرا خود بیازماید.
ما در معنویت توصیه‌های چون و چرا ناپذیر نداریم بلکه تمام این آموزه‌ها باید آزموده شوند.
اساسا بدونِ "زندگی اصیل" و نوعی "خودفرمانروائی" (Autonomy) هیچ معنویت‌ای تحقق‌پذیر نخواهد بود.
در "معنویت" سیالیت‌ای وجود دارد که اساسا آنرا در Spiritualism نمی‌توان یافت.
اینجا نیز بهتر است تعبیر "Spiritual Movement" را به‌کار برد.
تعبیراتی چون "Spiritualist" در این زمینه بیش‌تر رهزن خواهد بود.

در این مورد نیز برای "پدیدارشناسی" باید تمایزی را با "Phenomenalism" حفظ نمود.
پدیدارشناسی در دلِ خود نوعی ذات‌گرائی را به‌همراه دارد.
پدیدارشناسان همچنان به یک ذات (Essence) در دلِ پدیدارها قائل می‌باشند (نهایت آنکه چنین "ذات"ی برساخته‌ی ذهن و آگاهی ما است)، در حالی که در دومی اساسا منکر هرگونه ذات در درونِ پدیدارها هستیم و به‌همین جهت برای معرفی رویکردِ پدیدارشناسانه به امور از تعبیر Phenomenological Movement بهره می‌برند.
اشتباه در تمایز نگذاشتن میانِ این دو مفهوم نیز خصوصا در عبارت‌هایی چون Phenomenologist و Phenomenalist بیش‌تر امکانِ وقوع دارد.

ارجاعات:
- برای تفاوت میان "مکتب" و "جنبش" رجوع کنید به:
فصلنامه‌ی علوم سیاسی - سال ششم – شماره ی 22 – روش‌شناسی در علوم سیاسی – گفت و گو با ملکیان
- برای تفاوتِ میانِ Spirituality و Spiritualism رجوع کنید به:
سنت و سکولاریزم – ملکیان – پرسش‌هایی پیرامونِ معنویت – صفحاتِ 360 الی 362 – صراط
- برای تفاوت میانِ Phenomenology و Phenomenalism رجوع کنید به:
1. درس‌گفتارهای پدیدارشناسی هوسرل – محمودِ خاتمی
2. دیکشنریِ فلسفه – کمبریج – رابرت آئودی – ویراستِ دوم
پ.ن:
یادداشت بازبینی شد و لینکِ "محمودِ خاتمی" نیز به سخنرانی "پدیدارشناسی به‌منزله‌ی روش" تغییر یافت.

۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

My Ambivalence

حس بدی ست وقتی خوانده شوی و هر آنچه می‌نویسی را بتوانند سرک بکشند و بدانند!
حس بدی ست وقتی در معرض دیدِ دیگران باشی!
حس بدی ست وقتی بفهمی که دیگران زیر چشمی تو را ورق می‌زنند!
حس بدی ست وقتی "خلوت"ی برایت نمانده باشد!

خاستگاه:
راستش وبلاگ‌نویسی به من این عادت را داد که هر وقت احساسی خاص داشته باشم یا اینکه بخواهم چیزی را دقیق بررسی کنم، حتما به تایپ کردنش بپردازم.
اخیرا مقایسه میانِ یک فایل Word و یک وبلاگ به‌شدت ذهن‌م را مشغول کرده است.
اگر این بار اینجا را ترک کنم، سعی می‌کنم با همان امکانِ Word چیزی را که "اعتیاد به وبلاگ‌نویسی" می‌نامند، ارضاء کنم. همچنانکه الان نیز به‌حسبِ حال و هوایِ خودم مطالبی در این فایل‌ها می‌نویسم که هرگز آنها را در "مخلوق" چاپ نمی‌کنم.
می‌ماند حس دوگانه‌ی علاقه به خوانده شدن و بی‌زاری از آن.
برای این یکی فعلا راهِ حلی به ذهن‌م نمی‌رسد و اگر بتوانم از شرش خلاص شوم شاید برای همیشه این دنیای سحرآمیز را رها کنم.
کسی می‌داند که آیا می‌توان همین قالب‌های وبلاگ‌ها را برای نوشتن استفاده کرد، بدونِ آنکه در فضای نِت قرارشان داد؟
------------------
"دین [اینجا یعنی تدین] مانع دموکراسی در ایران نیست"/ محافظه کار

۱۳۸۵ اردیبهشت ۸, جمعه

قاعده‌ی فهم کوتوله‌ها

البته نه تنها اسلام‌ستیزان (تعبیری که امروزه برای فرار از نقدهای وارد بر این دین بسیار به‌کار می‌رود)، که پوچ‌گرایانِ مدعی "تعین‌گریزی" و "اخلاق‌ستیزی" نیز آنچنان بر دریافتِ واژگونه‌ی خویش از عالم و آدم (از اسلام بگذریم) تعصب می‌ورزند که کمتر جنبنده‌ای در تصلبِ مغز به پای‌شان می‌رسد.
برای اینان پرونده‌ی بسیاری از مسائل مهم بشری همچون "خدا"، "مرگ" و "اخلاق" با رویکردی هرزه‌وار به امور، بسته شده است.
اصل اولیه:
هرکس بر فهم خود از امور آفاقی و انفسی، جمود خواهد ورزید مگر آنکه استدلالی قوی‌تر، نادرستی آن فهم را آشکار سازد (در موردِ انسان‌های نرمال) یا سوژه‌ی جلقی قوی‌تر در قالبِ فهم به او عرضه شود (در موردِ خوشه‌نشین‌ها).

متکلم یعنی ملحد

ما تا به‌حال به‌غلط می‌اندیشیدیم که متکلمان باید متدینانه به دفاع عقلانی از دین بپردازند [صرف‌نظر از امکان و امتناع چنین دفاعی] و اگر به اثباتِ مدعیاتِ دین توفیق نمی‌یابند لااقل بتوانند عدم برتریِ نقد و جرح‌های ملحدین را نشان دهند. اما کوتوله‌های مدعی به ما یاد دادند که اساسا تفاوتی میان "متکلم" و "ملحد" وجود ندارد و این همه را از جعبه‌ی جادویِ جهل خویش بیرون آوردند.
از سواد و فهم لیلیپوت‌های وبلاگ‌آباد همین بس که در نظرشان "متکلمان" نقدِ دین می‌کنند و البته باید پرسید که چنین کسانی دیگر حیثیتِ "متکلم بودن"شان به چیست؟!
عبارتِ مضحکِ "تخدیشهای الحادی_انتقادی متکلمین" برای بیانِ میزان سوادِ حضرات به‌اندازه‌ی کافی رسوا و رسا هست.
پس خواهشا با این سطح درخشان از فهم و سواد به‌سراغ تفسیر قرآن و احادیث نروید که ما همگی از خنده خواهیم مرد... حالا وبلاگ که جای خود دارد.
پ.ن:
فهمیدید که چی شد؟
طرف به‌رسم چشم‌بندی نقد را "بیانِ ضعف‌ها و قوت‌ها" دانسته، اما پاسخ نداده که ایمان به الله و تدین به اسلام او، چگونه می‌تواند با دیدنِ ضعف و نقص در کتابِ آسمانی‌اش (نقدِ دین به‌معنای اول) سازگار افتد؟!
از نظر این کوتوله "متکلمان" یعنی "کسانی که تکلم می‌کنند" و "دین‌پیرایی" امثالِ غزالی هم به‌معنی "خدشه‌های الحادی" می‌باشد!
بی‌دلیل نبود که دکتر فنائی بحث را با او ادامه نداد.
آخر با کسی که دیوانه‌وار هر لحظه در حالِ "جعل اصطلاح" است، چگونه می‎‌توان بحث کرد؟!

۱۳۸۵ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

مشق شب برای خوشه‌نشین

«از آنزمان که در جشن‌های نقابداران
کار من منادیگری است،
بر در تالار امر و نهی می‌کنم
تا نگذارم کار به ازدحام و ستیز و پرخاش بکشد،
و چنان کنم که همه چیز در مسیر درست بگذرد.
ولی می‌ترسم که از پنجره‌ها
موجوداتی غریب سر برآرند،
اشباحی، ارواحی پران در هوا،
که نتوانم شما را از ایشان حفظ کنم.
دمی پیش، آن هیکل گنده به‌چشمم ناجور می‌نمود،
و اکنون آن کوتوله که آنجا
سر می‌کشد ...»
گوته – فاوست (بخش دوم) – ترجمه‌ی م. ا. به آذین (با اندکی دخل و تصرف در ترتیبِ کلمات)

- این جملات از "فاوست" سنجش‌ناپذیر هستند از این جهت که ناظر به عالم واقع و وضعیتِ آن امور نمی‌باشند.
چنین جملاتِ شعرگونه‌ای در بافتِ خود جز زمزمه‌های شنیدنی چیزی نیستند.
و اما کسی که می‌گوید متن دینی (قرآن) تماما چون فاوستِ گوته غیر قابل سنجش می‌باشد، نه فاوست را درست خوانده و نه اساسا متن دینی را می‌شناسد.
به‌عنوان مثال در قرآن آمده: "غلبت الروم فی ادنی الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون" ( 30 – الروم)
شباهتِ این آیه‌ی قرآن با آن بخش از فاوستِ گوته را خودتان می‌توانید از دانایِ جزء و کل بپرسید!
[این شیوه‌ی به‌ظاهر رندانه و در عین حال مضحکی ست که در بابِ هر موضوعی اظهار نظر کنی و پس از آنکه با ایرادِ دانایان مواجه شدی طلبکارانه پاسخ بگوئی: "من که قبلا هرگونه علم و فرهیختگی را در موردِ خود انکار کرده بودم"!]
اینکه سپاه روم در فلان سرزمین شکست خوردند یا نه و پیروزیِ پس از آن شکست، کاملا با متدولوژیِ علوم تاریخی قابل سنجش و نقد است. یعنی متکلمان برایِ دفاع از این آیه و ملحدان برای ردِ آن، چاره‌ای جز توسل به روش علوم تاریخی ندارند.
و نیز این آیه: "و جعلنا من الماء کل شی ء حی" (30 – الانبیاء)
که به زبانِ ساده می‌گوید ما هر موجودِ زنده‌ای را از آب آفریدیم. در اینجا نیز هر ملحدی برای ردِ این آیه چاره‌ای جز توسل به علوم تجربی و زیست‌شناسی ندارد و متکلمان نیز برای دفاع از آن باید به متدولوژیِ علوم تجربی متوسل شوند و لاغیر.
در قرآن البته جملاتی شبیهِ آن بخش از فاوست هم دیده می‌شود: "علیها تسعة عشر" (30- المدثر)
اینکه دربان‌های جهنم نوزده نفر هستند یا نه، از اموری ست نادانستنی و رد و قبولش امکان‌ناپذیر.
ولی از جمله در خودِ فاوست هم جملاتی قابل سنجش وجود دارد:
"بهتر است پیش از آنکه لذات زندگی برای همیشه از دسترس‌تان دور شوند، از هر چیز بهره بگیرید."
فاوست (بخش اول)
در بطن چنین جمله‌ای یک فلسفه‌ی لذت‌انگارانه وجود دارد که قابلیتِ سنجش و نقد را داراست. و در همین "فاوست" می‌توان نقدهایی را به نگرش مسیحیت بر طبیعتِ انسانی باز شناخت.
پس نه "فاوست" غیر قابل سنجش است و نه یقینا "متن مقدس" ِ هیچ دین و مذهبی چنین مصونیتی دارد.
و اما تشبیهِ متنی چون قرآن به موسیقی واگنر، از آن قسم هذیاناتی ست که من فقط و فقط از این "خوشه‌نشین" ِ تردست شنیده‌ام و بس!
پر واضح است که با شاهد و دلیل سخن گفتن بسی سخت‌تر است از صرفِ بافتن‌ها و هذیان‌گویی‌های کودکانه همراه با ژستِ روشنفکری.
متن مقدس (اینجا: قرآن) قابل سنجش است زیرا حاویِ گزاره‌هایی ست ناظر به واقع (Fact) و گزاره‌هایی ناظر به ارزش (Value) و بالاخره گزاره‌هایی ناظر به تکلیف (Obligation) و هر قسم از این گزاره‌ها آزمون‌پذیریِ خاص خود را دارد و هر متنی هم که شامل چنین گزاره‌هایی باشد قابلیتِ سنجش و نقد را داراست، حال نادانِ قصه‌ی ما را خوش بیاید یا نه.

- نقدِ هر متنی و از جمله متن دینی نیز به دو صورت انجام پذیر می‌باشد:
1. نقدِ درونی: در اینجا ما بدون اینکه متعرض پیش‌فرض‌های کتابِ مقدس شویم به انسجام منطقی متن نظر می‌کنیم. اگر میان پاره‌های یک متن انسجام درونی برقرار نیست، این نه مشکل ناقدِ متن که مشکل متن است و بس.
2. نقدِ بیرونی: در این مرحله به‌سراغ خودِ پیش‌فرض‌هایِ اصلی متن می‌رویم. مانندِ وجودِ خدا، جاودانگی روح، رستاخیر و پیش از تمام اینها پرسش از وثاقتِ تاریخی متن مقدس و حجیتِ معرفت‌شناختی وحی ( اینکه با کدام دلیل برای "وحی" به‌مانندِ "حس"، "عقل" یا "شهود" حجیت قائل شده‌ایم و آنرا معرفت‌آور به‌حساب آورده‌ایم.)

- حکما به‌درستی یادآور شدند که:
"أدل دلیل علی امکانِ الشی ء، وقوعه."
اینکه ملحدان و ناباوران در طولِ تاریخ از صدر اسلام تا دورانِ معاصر به نقدِ قرآن پرداخته‌اند و متکلمانِ از قدما و متاخرین نیز در طولِ تاریخ اسلام به دفاع از مدعیاتِ دینی موجود در آن بر خواسته‌اند، بهترین دلیل است بر امکانِ نقدِ متن مقدس، زیرا چنین نقدی در تاریخ به‌نحو عینی وقوع یافته است (و این به زبانِ ساده و روشن یعنی متن امکانِ نقد دارد زیرا نقدِ آن محقق شده است).
این حقیقت انکارپذیر نیست مگر آنکه شعبده‌باز ما بر طریق همان سفسطه و کلاه‌برداریِ مورد تخصص‌اش، چنین سخن بی‌معنائی را بر زبان آورد که تمام این نقدها در طولِ تاریخ از سر تا ته بی‌معنی بوده‌اند!
و البته اگر بر "ادعاهایِ پر طمطراق و پوچ" مالیات می‌بستند، یقینا "خوشه‌نشینان"ِ ما – تعبیر وام‌گرفته از دوستی عزیز – اولین ورشکستگانِ وبلاگ‌آباد بودند.

- و اما اینکه دین از هر گونه نقد مبراست زیرا در فضایِ دین، نقد ممکن نیست و بیرون از آن فضا نیز که با انکار متن روبرو هستیم و نقدش بی‌فایده است، از سخنانِ مبهم و بافته‌های جادوگرانه‌ای ست که علاوه بر ارتکابِ خلط میانِ انگیزه‌ی رجوع به متن و ساز و کار فهم تصورات و تصدیقاتِ موجود در متن، هنوز این واقعیت ساده را در نیافته است که "می‌توان به متنی بی‌اعتقاد بود و در راستای تثبیتِ همان بی‌اعتقادی به ناسازگاری‌هایِ درونِ متن و نقدِ پیش‌فرض‌هایِ مبنایی آن پرداخت."
ما با کودکی روبرو هستیم که نسبیت‌انگارانه از یک طرف می‌گوید دین را تنها از درون می‌توان تایید کرد و از بیرون هم نفی‌اش امکان‌ناپذیر است، اما در بابِ جهان‌بینی مدرنیزم خودش از بیرون به نفی ارزش‌های مدرنیته از قبیل عقلانیت و حقوق بشر می‌پردازد و هنوز به آن حد از بلوغ نرسیده که اگر سخنی بر زبان می‌راند به استلزاماتش در سایر ساحاتِ معرفت نیز پایبند بماند [حال آنکه بر اساس همین مبنای پوچ یا فرد در دورنِ فضای مدرن قرار دارد که نقدِ این فضا و ارزش‌های آن را ناممکن می‌سازد و یا از آن بیرون می‌رود که نقدش بی‌مورد خواهد بود زیرا ما در اینحال منکر فضای مدرن هستیم!].
متن مقدس قابلیتِ نقد و سنجش را در بردارد و عدم اعتقادِ ناقد به تقدس این متن، مطلقا در امکان یا امتناع چنین نقدی تاثیر نخواهد داشت.
و اینها همان "مشق شب"ی است که مخاطبِ خاص این سطور را به تکرار صد باره‌اش توصیه می‌کنم.

مرتبط با فضای همین بحث:
مواظب باشید حشری نشوید!/ دخو

۱۳۸۵ اردیبهشت ۳, یکشنبه

پس‌لرزه‌های امید میلانی

بالاخره امیدِ میلانی هم در بابِ "نقدِ دین" هم‌سو با سعیدِ مجهول (مالیخولیا) لب به سخن گشود:

1. "آن‌چه مخلوق به‌عنوانِ مصداقِ «نقدِ دین» طرح کرده، فقط «نقدِ متنِ مقدس» است نه نقدِ دین"

دین را در سه مرتبه می‌توان نقد کرد:
- نقدِ متن مقدس
- نقدِ تفسیرها، تبیین‌ها و شروح دیگران از این متن
- نقدِ دین آنچنانکه در طولِ تاریخ تحقق یافته (نقدِ عمل متدینان)

مراد از نقدِ دین در بحثِ من معنایِ اول بود. و اما آن اشکالِ نخ‌نما هم دیگر به یاریِ متدینانِ پست‌مدرن نخواهد آمد که در مرتبه‌ی اول هم در واقع تفسیر و فهم خود را از متن به نقد می‌کشیم. این واضح است که "متن فهم می‌شود" اما بحث بر سر آن است که آیا ملاکی برای سنجش اعتبار یا عدم اعتبار یک فهم از متن دینی، و قرب و بعد آن به روح حاکم بر متن در اختیار داریم یا نه؟

2. «اگر متن را «مقدس» (به‌نحوی کلامِ خدایِ فرض‌شده) بدانیم، دیگر نقدِ آن چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ سخنِ خدایی را نقد کنیم که فرض شده هرچه می‌گوید حقیقت است؟ و اگر متن را مقدس ندانیم، دیگر نقدِ آن چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟ مگر بی‌کاریم شعری را کسی فلان سال پیش سروده، و از اتفاق ادعایِ پیام‌بری نیز کرده را نقد کنیم؟ نقدِ این «متنِ مقدس»ِ نامقدس، چیزی مانندِ آن است که به نقدِ اشعارِ هومر یا اداها بنشینیم: فقط مایه‌یِ خنده است و نه بیشتر.»

بله دوستِ عزیز!
این نحوه‌ی نقد نیز از جانبِ تو فقط مایه‌ی خنده است و نه بیش‌تر.
گاه گمان می‌کنم که امید، صرفا می‌گوید که گفته باشد یا به‌عبارتِ بهتر صرفا می‌بافد که بافته باشد.
این دیگر چه سخن بی‌معنی و لاطائلی ست که "متن اگر مقدس باشد نقدش محال است و اگر هم نامقدس باشد نقدش بی‌فایده است."
این شعبده‌بازیِ جنابِ میلانی من را به یادِ سخن اپیکوروس در بابِ مرگ می‌اندازد:
"از مرگ نباید ترسید زیرا تا من هستم که مرگ نیست و وقتی هم که مرگ بیاید، من دیگر نخواهم بود."
اگر مشکل "مرگ" با این سخن حل شد، مشکل "دین" هم با یاوه‌ی امیدِ میلانی حل خواهد شد!


3. «وقتی از فضایِ غیرِ دینی نگاهی واقع‌بینانه به دین بیندازیم، و دیگر متن را مقدس نشماریم، دین را تا حدِ بسیار زیادی مستقل از متنِ مقدس‌اش خواهیم یافت، چنان‌چه دیگر نقدِ متنِ مقدس نمی‌تواند نقدِ دین شمرده شود، و به چیزی معادلِ یک نقدِ هنری تقلیل می‌یابد. دین یک ایده‌ئولوژی است، که در طولِ زمان‌هایِ طولانی، برایِ رفعِ برخی نیازها و ضرورت‌هایِ اجتماعی شکل گرفته، و هم‌چنین در مقامِ اسطوره (مانندِ هر اسطوره‌یِ دیگر) فضایی برایِ امکان‌پذیرساختنِ ارتباطِ اجتماعی و بینِ‌فردی در جامعه‌یِ سنتی است.»
در بابِ این سخنان که البته تکرار همان روده‌درازی‌های "سعیدِ مجهول" (مالیخولیا) است، فقط بر این نکته تاکید می‌کنم که در این پاراگراف، جنابِ میلانی دین را به‌معنای سوم به‌کار برده است و گویا مرادش از ترکیبِ ناموزونِ "نگاهِ غیر دینی"، همان "نگاهِ جامعه‌شناختی به دین" است. در اینجا باید برای چندمین بار بگویم که منظر من در آن بحث نه از دریچه‌ی "منفعتِ اجتماعی دین" بود (که در آنجا هم البته بابِ بحث باز است) که نگاهی انتزاعی به دین داشت (همان که امیدِ میلانی سخن بی‌معنایِ "بی‌معنائی‌اش" را بر زبان راند).

4. امید به‌درستی مقصودِ من را فهم کرده که "او به‌دنبالِ فربه‌تر کردنِ اسلام است و منوط کردن اش به بسیاری چیزهای دیگر" و البته به‌نحوی ناشیانه و از رویِ سوء فهم و جهل چنین می‌گوید:
«تنها چیزی که ذاتیِ مسلمانی است، آن هم فقط به ضرورتِ ادبیات (و نه دین)، اسمِ اسلام است و این‌که فرد خود را مسلمان بداند. محاسبه‌یِ این‌که چقدر مسلمان است با خدا و سرِ پلِ صراط، چه ربطی به من دارد؟ به نظرم احمقانه‌تر از این کاری نیست که از داخلِ فضایِ (context) غیرِدینی بخواهیم برایِ یک فضایِ دیگر تکلیف تعیین کنیم که چه‌کسی مسلمان است و کدام نه، انگار پوپر بخواهد بحث کند که لنین مارکسیستِ اصیل بوده یا مائو!»
اول:
اسلام به‌خودیِ خود فربه است و مطلقا بی‌نیاز است از اینکه من یا دیگران زحمتِ فربه کردن‌اش را متقبل شویم.
دوم:
البته به‌نظر من هم احمقانه‌تر از این سخنی نیست که فردی انبوهِ روایاتِ دال بر اشتراط اعتقاد به "قضا و قدر، املاء و استدراج، و حتی رجعت" را در "ایمان به اسلام" نادیده بگیرد و از آن احمقانه‌تر اینکه این استناد به منابع دینی را به "فضای غیر دینی" تعبیر کند.
سوم:
چه کسی خواست به دیگران انگِ "نامسلمانی" بزند؟
امید هنوز مانندِ "سعیدِ مجهول" عاجز است از فهم اینکه من بهترین نوع مسلمانی را "حداقل مسلمان بودن" می‌دانم و البته همانطور که خودش هم گفته مطلقا به او ربطی ندارد که بخواهد به سنجش میزانِ مسلمانی بپردازد زیرا اساسا از ابزارهای چنین سنجشی کاملا بی‌اطلاع است.

5. «ولی در عینِ حال، این «نقدِ دین» که مخلوق طرح کرده، از لحاظِ فلسفی بی‌معنا، در عمل و مصداق به نظرم یک عدمِ صداقتِ بسیار شدید، نوعی کلاه‌برداری است. در آغاز، وقتی به عنوانِ متنِ مقدس سراغِِ متن می‌رود، شیوه‌یِ برخوردَش فقط در فضایِ مذهبی (context) معنی دارد (چه در بیرونِ این فضا هیچ تقدسی برایِ متن تعریف نمی‌شود)، ولی سپس که به نقد و نفی می‌رسد، قاعده‌ای را بر آن اعمال می‌کند که فقط در فضایِ سکولار تعریف شده و مجاز است، و به عبارتی موضعِ خود را به فضایِ غیرِدینی (سکولار) منتقل می‌کند؛ و این تغییرِ فضا (و ضرورتاً تغییرِ موضع: سفسطه) کاملاً پنهان‌شده و غیرِ صریح است. درحقیقت موفقیتِ این نقد در عمل، فقط (و فقط) وابسته به این عدمِ صداقت و پنهان‌ساختنِ تغییرِموضع است، چنان‌چه مخاطب نفهمد از کجا خورده و چه‌گونه از این‌جا سر در آورده است؛ هرچه دروغ و سفسطه‌یِ خود را پنهان کند موفق‌تر خواهد بود، و از همین جهت است که آن را کلاه‌برداری می‌خوانم؛ و درنهایت از همین جهت است که آن نقدِ دین موردِ ادعا، در عمل نیز جز رویِ ساده‌لوح‌ترین و بی‌فکرترین مذهبی‌ها اثرگذار نیست، و درنهایت فقط کسانی را قانع می‌کند که قانع‌شدن یا نشدنِ‌شان فرقی نمی‌کند؛ کسانی که چه مذهبی باشند یا غیرِمذهبی هیچ نیستند؛ کسانی که اگر لذائذِ پایین‌تنه‌ای برایِ‌شان عرضه کنید در تغییرِ عقیده‌شان بسیار موفق‌تر خواهید بود تا هرگونه استدلالی.»

اول:
گویا هرچه در ادعائی گنده‌گوئی بیش‌تری باشد، هنر مدعی بیش‌تر بوده و در کلاه‌برداریِ مخاطبان مؤثرتر خواهد بود.
امید می‌گوید نقدِ دین به‌لحاظِ فلسفی بی‌معناست و من متحیرم از اینهمه تبختر در گفتن ادعای مضحکی که در واقع یکی از مهم‌ترین شاخه‌ی فلسفه‌های مضافِ چند قرنِ اخیر – فلسفه‌ی دین – را از رویِ تفنن و تفریح بی‌معنی می‌انگارد.
دوم:
گویا عبارتِ "متن مقدس" برای امید این توهم را به‌بار آورده که ناقد متن را مقدس می‌انگارد و در عین حال نقدش می‌کند و شتابزده نتیجه گرفته که او سفسطه‌گر هست و ناصادق!
حال آنکه مراد متنی ست که مقدس انگاشته می‌شود و البته از منظر یک ناباور به تقدس آن هم می‌تواند نقد گردد و در این بین جایگاهِ "دروغ"، "سفسطه" و "عدم صداقت" را تنها امیدِ میلانی با "شهودِ آشفته‌اش" می‌داند و بس.
"فضای مذهبی" یعنی چه؟
آیا اگر کسی بگوید "متن را آنگونه بفهمید که مخاطبانِ مستقیم‌اش می‌فهمیدند" از یک "فضای مذهبی" دم زده است؟
و آیا کسی که می‌خواهد "متن دینی" را نقد کند لزوما باید آنرا به‌نحوی مدرن فهم کند و الا تغییر موضع داده و دچار سفسطه‌ای شده که البته جنابِ میلانی در حال انجام آن هست؟
در واقع امید می‌گوید که "یا متن را مدرن بفهمید و نقدش نکنید یا سنتی بفهمید و از آن دفاع کنید" و چنین سخنی به‌نحوی زیرکانه "دین" را از هر گونه نقدی مبرا می‌سازد، مضافا بر آنکه خلطِ آشکاری ست میان انگیزه‌ی رجوع به متن مقدس و نحوه‌ی (مکانیزم) فهم تصورات و تصدیقاتِ موجود در متن.
سوم:
اینکه "نقدِ دین" فقط کسانی را قانع می‌کند که عرضه‌ی استدلال یا عدم آن برای‌شان فرقی نمی‌کند و مذهبی باشند یا غیر مذهبی صرفا لذائذِ پایین تنه‌ای برای تغییر عقیده‌ی شان کفایت می‌کند، از آن نحوه سخن گفتنی ست که من تابه‌حال فقط از دهانِ دکان‌دارانِ دینی و البته غیر دینی شنیده‌ام.
این نوع لیچاربافی علاوه بر آنکه ناشی از "قیاس به‌نفس" جنابِ امیدِ میلانی ست که دیگران را نیز چون خود پنداشته است، "دم خروس"ی از آن پیداست که من با تمام خوش‌بینی‌ام نمی‌توانم آنرا نادیده بگیرم.
پ.ن:
در رابطه با این کامنتِ سعیدِ مجهول:
"کرم خاکی"/ دخو
پ.ن.ن:
لینکِ "بهترین نوع مسلمانی" به یادداشتِ "در بابِ لزوم به‌رسمیت شناختن تدین‌های باز" اضافه گردید.
مرتبط با همین یادداشت:
"بیکار الدوله‌ها و جلقی‌ها"/ دخو

اخلاق دلیری و فرزانگی

اینکه وقتی در معرض خوانِش دیگران قرار می‌گیری، بتوانی خودت باشی و به‌قیمتِ آرام زیستن و صفتِ خودفریبانه‌ی "اعتدال" را بر خویش حمل نمودن "خودفروشی" نکنی، هنری ست که در "وبلاگ‌آباد" یقینا سرانگشتِ نازنین آن را به‌تمام و کمال داراست.
او با یادداشت‌های اخیرش نشان داد که همانطور استادانه هجو می‌کند که به تحلیل می‌پردازد. (همچنانکه با یادداشتِ "چهار کلمه حرف حسابی" نشان داد که همانطور استادانه تحلیل می‌کند که طنز می‌پردازد.)
"بهداشتی زیستن" البته در نزدِ دیگران تحسین‌برانگیز است اما در شرائطی جز انفعال و موقعیت‌ناشناسی نخواهد بود.
انگشت به‌موقع عالمانه می‌نویسد، آنچنانکه بحث را از بی‌راهه به‌در می‌آورد و بسیاری از ابهام‌هایش را برطرف می‌سازد و در این قبیل نوشته‌هایش کوچک‌ترین نشانی از طعنه، هجو و یا توهین وجود ندارد.
اما اگر موقعیت ایجاب کند، او همانقدر در هجو و اثباتِ زبونی طرفِ مقابل استادانه قلم می‌زند که در نقدهای موشکافانه‌اش، مضافا بر اینکه به‌واقع بی‌انصافی ست که "هجوهای ادیبانه"ی او را با توهین‌های خشک و معمولِ دیگران یکسان بپنداریم.
بنابراین، چندان سخن آن دوستِ نازنین را نمی‌پذیرم که مالیخولیا توانسته باشد قواعدِ بازی خود را به طرفِ مقابل تحمیل کند یا حداقل برخوردِ انگشت با او نمی‌تواند مصداق این سخن باشد.
از زمین تا آسمان تفاوت است میانِ کسی که در بحثِ علمی، عالمانه و دوستانه (به‌دور از هر نوع طعنه و توهین) وارد می‌شود و در مقابل فحاشان نیز پیروزمندانه بیرون می‌آید (و به‌قولِ خودش: "خداحافظ حریفان ِ دغلباز ، مگر آن که دوباره سر بر آرید") با کسی که توهین و تحقیر، شیوه‌ی معهودش بوده و بحث‌های به‌ظاهر علمی‌اش و فحاشی‌هایش همیشه هم‌آغوش یکدیگر بوده‌اند و اساسا بلاهتِ مالیخولیایی‌اش مانع از آن می‌شود که به‌دور از غرض و مرض چیزی را قلمی کند.
منطق حاکم بر رفتار این کامنت‌نشین مجهول، دقیقا همان است که دو یادداشتِ "امیدِ میلانی" (مرگِ اخلاق، و جملاتی از ضدِ تقلید) به آن اشاره دارد.
------------
در همین زمینه و در رابطه با هوایِ آلوده:
1. "سخنی با حریفان" / سر انگشت
2. کامنت‌های یادداشتِ "از پرتگاه به اوجگاه" / آریا
3. "شايد شرافت از رذالت تازيانه بخورد اما قرار نيست شکست هم بخورد" / محمد
4. "جانماز مربوطه احتیاط دارد" / دخو
5. "اصل اولِ وبلاگ داری" / پارسا نوشت
6. "هنر نه کم مخاطب بودنِ وبلاگ که کم مخاطب بودنِ کامنت است" / پاگنده
پ.ن:
لینکِ "پارسانوشت" و "پاگنده" اضافه گردید.

۱۳۸۵ فروردین ۳۰, چهارشنبه

هوای آلوده

بزرگوارترین دوستِ من در این دنیایِ مجازی بر سر مسئله‌ای که من نیز در سرانجامش مؤثر بودم، برای همیشه – که امیدوارم چنین نباشد - از میانِ ما رفت.
بیش از یک شبانه‌روز است که این ماجرا تمام زندگی‌ام را تیره ساخته و در سردرگمی مطلق فرو برده است.
توهین‌های اون آدم نسبت به خودم جز اینکه از تهِ دل به عجز و بلاهتش خنده سر دهم، اثر دیگری برایم نداشت. اما از لحظه‌ای که فهمیدم دوستی از این توهین‌ها نسبت به عزیزترین فردِ زندگی‌اش به این نتیجه رسیده که ما را ترک گوید، تمام آن خنده‌ها بر لبان‌م خشک گردید و به غم و اندوه بدل شد.
"نبودِ او" نتیجه‌ی رذالتِ فردی است که من نیز در بیرون ریختن تعفن‌های درونش بی‌تقصیر نبودم و البته بسیار نیز دلگیرم از دوستِ پست‌مدرن و دوست‌داشتنی‌ام که مدتهاست امکانِ ظهور و نمایش این تعفن‌ها و عقده‌گشائی‌های بیمارگونه را در نهایتِ بی‌مسؤولیتی فراهم آورده است.
بله!
"اخلاق شخصی مرده" اما تنها برای آنانکه از ترس وجود و مصداق داشتن بی‌معناترین مفهوم – خدا - (همان مرده‌ی متحرک) و ثواب و عقابش آنرا پاس می‌داشته‌اند و یا اساسا از ابتدا نیز – خدائی باشد یا نباشد - فاقدِ آن بوده‌اند.
"وجدان" چیزی نیست که رنگِ ایدئولوژی‌های زمانه (سنت باشد، مدرنیته یا پست‌مدرنیته) آنرا بی‌فروغ سازد.
من به هر آنچه با "شهودِ اخلاقی"ام ناسازگار باشد، کافرم.
چرا باید فضایی فراهم کنیم تا بیماری غرض‌ورز، آنقدر کثافت روی هم تلنبار کند که جایِ تنفس برای عزیزی در میان اینهمه تعفن باقی نماند و از حضور زلالِ خود در این فضایِ آلوده چشم‌پوشی کند؟
پ.ن:
یک لینک - و تنها یک لینک - به متن اضافه گردید.

۱۳۸۵ فروردین ۲۷, یکشنبه

اصالت عشق

- همین بود "عشق"ات؟!
- آری!
و تو تمام‌ش را همین چند ساعتِ پیش سرکشیدی...
پ.ن:
یادداشتِ "وقتی سکه‌ها از رونق افتاد" از محافظه‌کار و همچنین کامنتِ محمد درباره‌اش هر دو خواندنی ست.

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

جشن ملی فیلترینگ

در راستای تهذیبِ نفوس ملتِ شهیدپرور ایران و همزمان با جشن ملی پیوستن به "باشگاهِ هسته‌ای" (راستی! چرا ما همه ساله برای پیوستن‌مان به "باشگاهِ تروریست‌ها" جشن نمی‌گیریم؟!)، تمام کسانی که از طریق سایتِ Enetation، کامنت دریافت کرده‌اند، هم در تهران و هم در شهرستان‌ها، بخش نظرخواهی وبلاگشان فیلتر شده است.
با تشکر از مسوولین محترم نظام مقدس اسلامی که دلسوزانه و به‌قصدِ قربتِ الهی، به هدایت و ارشادِ ملت ادامه می‌دهند، ما نیز در همین جا از این نوع اقداماتِ خداپسندانه به‌شدت حمایت کرده و انزجار خود را از خودمان و همه‌ی دیگرانی که شبیهِ خودمان باشند، اعلام می‌داریم.
زنده باد "انرژیِ هسته‌ای"!
درود بر "میکونوس"!

پ.ن:
داستانِ وصف‌ناشدنی و لذت‌بخش "دکتر میخ" را از سرانگشتِ عزیز بخوانید!

۱۳۸۵ فروردین ۲۰, یکشنبه

سوال‌های بزرگ

یکی از فیلسوف‌های تحلیلی گفته که سوال‌های بزرگ همیشه جواب‌های بی‌حاصل در پی داشته‌اند.
ولی به‌نظرم، سوال‌های بزرگ همیشه محکِ مناسبی هم بوده برای بازشناسی لفاظان از فرزانگان.

زیست انگلی - بخش دوم

1. هر کسی که از آیه‌ی "و لکم فی القصاص حیاة" اینگونه فهم کرده که قصاص باید به حفظِ هرچه بیش‌تر حیات منجر شود پس اعدام خلافِ مقصودِ شارع است، با دو مشکل بنیادین مواجه است که چنین سخنی را مصداق بارز خطای فاحش هرمنوتیکی و تفسیری نسبت به فهم متن مقدس قرار می‌دهد:
اول آنکه تکلیفِ آیاتِ قصاص چه می‌شود که می‌گوید: چشم در مقابل چشم، گوش در مقابل گوش، دست در مقابل دست. اینها که به‌معنی اعدام نیست دیگر، پس برای این قصاص‌های جزئی، امثال عمادالدین باقی (که گویا اخیرا اسم خود را به مجید تغییر داده!!) چه بافته‌ی دیگری می‌توانند سر هم کنند؟
دوم هم آنکه در همین آیه در ادامه می‌گوید: "و نفس در مقابل نفس". که تیر خلاصی ست به مزخرفاتِ امثال باقی.
چنین تفسیری از متن نادرست و ناموجه است به این دلیل ساده و روشن که دچار ناسازگاری و تناقض درونی ست (و توصیفاتِ ممتیک-تخماتیکِ مالیخولیا در بابِ ارادی یا غیر ارادی بودنِ چنین تفسیرهایی –برداشتِ این قبیل معانی از متن- طبق معمول هیچ ربطی به این مقام از بحث ندارد).
2. در جوابِ تمام روده‌درازی‌های مالیخولیا در بابِ زبان و مقصود و معنا (گرچه طوطی قصه‌ی ما هر سخنی را طرفِ مقابلش بگوید به سیستم ممتیکی‌اش وارد کرده و مشتی ترهات را به‌عنوان خروجی – مدفوع – برداشته و نشخوار می‌کند) باید بگویم که اساسا مهم نیست "مرادِ واقعی" شارع در لوح محفوظ باشد یا در هر آبریزگاهِ دیگری، مهم آن است که شارع به زبانِ مخاطبانِ وحی و به تناسبِ فهم مردمانِ عصر نزول سخن گفته است و همین کافی ست که "مرادِ استعمالی" شارع را حجتِِ فهم و عمل قرار دهیم.
مالیخولیا می‌گوید "مقصود در ذهن است و معنا تابع قوانین گرامر و مطلقا نمی‌توان میانِ این دو این‌همانی برقرار کرد."
خوب!
از آنجا که شارع – الله باشد یا محمد یا همین مالیخولیا - به مقصودِ خود از هرکس دیگری بهتر آگاه بوده و علی‌القاعده به قوانین دستور زبان عربِ بادیه‌نشین نیز، نتیجه‌ای جز این نمی‌توان گرفت که معنای الفاظ در زمانِ نزول وحی، باید بر مقصودِ شارع تطبیق کند و الا در اینجا متکلمان (که بیش‌ترین خدمت را به الحاد و آته‌ایزم کرده‌اند) خواهند گفت که عدم پیوند میان معنای الفاظ و مقصودِ شارع، نقض غرض بوده و نقض غرض برای شخص حکیم – و به‌طریق اولی برای شارع به‌عنوانِ حکیم علی‌الاطلاق- فعلی قبیح خواهد.
قوی‌ترین نظریاتِ زبان‌شناسانه یا فلسفه‌ی زبانی نیز در موردِ به‌خصوص "متن مقدس" باید خود را با این استدلال متکلمانه سازگار کنند و نه بالعکس.
اگر هم این آدم خیلی نگرانِ ارتباط دادنِ معنای مفهوم از متن و مقصودِ شارع از آن هست، اساسا از مقصودِ شارع فاکتور می‌گیرم – که در واقع کوچک‌ترین اهمیتی در بحث ندارد - و خواهم گفت که فقط و فقط همان معنای مفهوم از متن در Context و بافتِ عصر نزول، باز هم بر اساس بخشی از همان استدلالِ متکلمانه، معتبر می‌باشد.
هر دیوانه‌ای هم این را می‌فهمد که معنائی که هزار سالِ بعد برای یک لفظ معمول شده است را نباید بر همان لفظ در هزار سالِ قبل بار کرد، به این دلیل ساده که ما در اینجا جز با "لفظِ مشترک" روبرو نیستیم، اما ابلهِ قصه‌ی ما از مثال‌های من که همگی ناظر به همین حقیقت بودند باز هم به آبریزگاهِ ممتیکی – زبانی‌اش شیرجه زد و ناشیانه مقام توصیف را با مقام توصیه به هم آمیخت.
3. «...از همه اینها گذشته شما به‌جای پرداختن بیطرفانه و جامعه‌شناسی دین و هر آنچه را که در مومنانش برمی‌انگیزاند و از آنها رفتار اجتماعی میزایایند را با مشکل کاملا شخصی و اعتقادی خودت می‌خوای روپوشی معتبر و موجه و عقلانی بدی و این به صلاحت نیست عزیز من. شما مخالف اسلام باش ولی سعی نکن از موضع یک نامعتقد دین مردمان را واسشون تفسیر بکنی چون بلانسبت تو و مطالبت را به تخم‌شان هم حساب نمی‌کنند و دقیقا به‌همین دلیل است که روشنفکران سکولار در جهان اسلام هیچ شانسی واسه به گفتمان‌گذاری اندیشه‌های خود هر چند جالب و ناب باشد را ندارند."
اولا که در نگاهِ من رویکردِ فلسفی به دین، جای رویکردِ جامعه‌شناختی به آن را تنگ نمی‌کند. ندیده بودم که کسی تابه‌حال بگوید به‌جای نگاهِ فیلسوفانه و منطقی –انتزاعی به دین، نگاهِ جامعه‌شناختی داشته باشید و به‌نحو ضمنی تضادی را میانِ ایندو مفروض بگیرد، اما حال دیدم که چنین ابلهی هم یافت شده است.
دوما که از انگیزه‌شناسی و نیت‌خوانی تحفه‌ای مثل مالیخولیا بسیار ممنونم!
سوما آنکه من اساسا در صدد نیستم که تفسیر ارتدوکس‌وار (تفسیر راستین) از اسلام را به متدینان إماله کنم. اصولا متدینان رویکردی پراگماتیستی به دین دارند نه رئالیستی، با این فرض که متدین کسی ست که می‌خواهد مشکلاتش را با رجوع به دین جواب بگوید، متدین نمی‌خواهد بگوید این همان چیزی ست که پیامبر خدا گفته، می‌خواهد بگوید این آنچیزی ست که برای من نافع است.
بنابراین من با تدین‌های اینچنینی – منفعت‌گروانه - که "قصاص نفس" را که در جوهره‌اش جز اعدام نیست، به "ضد اعدام" بدل کنند و حتی به اسلام رنگِ بودیزم هم بزنند، مشکلی که ندارم هیچ، بلکه بسیار هم از آن استقبال می‌کنم اما فقط و فقط در زندگی شخصی یک متدین (در زندگی جمعی هم که اساسا قوانین هیچ دینی از آنجهت که از جانبِ این دین صادر شده نباید ملاکِ عمل قرار گیرد). ولی یک دین‌شناس به‌هیچ وجه مجاز نیست که از "قصاص" آگاهانه تفسیری تا این حد شارلاتان‌گونه ارائه دهد.
چهارما آنکه ابلهِ قصه‌ی ما در نهایتِ آشفته‌گویی و به‌نحو مضحکی عبارتِ "روشنفکر سکولار" را به‌جای "روشنفکر لائیک" به‌کار برده است و الا که من سکولارتر از عبدالکریم سروش، هیچ روشنفکری را نمی‌شناسم.
پ.ن.ن.ن.ن.ن:
1. "جواب" در قاموس این موجود ترحم‌برانگیز چیزی نیست جز معجونی از یاوه‌گویی‌های از سر سوءفهم و قصه‌گویی‌های طوطی‌وار از کتبِ بلعیده شده به‌همراه مقدار معتنابهی از القابِ شایسته‌ی خودش.
2. آخر یکی نیست به این "نفهم مدعی فهم" بگوید که با حکم به مشروعیتِ "قصاص"، دیگر استحسان و نیکو شمردنِ "عفو" یا تعطیل موقتِ آن طبق جادوی "حکم ثانوی" چه اهمیت و جایگاهی دارد که این دلقکِ بی‌استعداد اینقدر برایش به‌به و چه‌چه سر می‌دهد؟!
دقیقا مثل این می‌ماند که من جواز قتل این دیوانه را صادر کنم و بعد هم بگویم البته اگر کسی از کشتن او صرف‌نظر کند، برای خودش هم بهتر است و ثواب دارد.
3. خوب! یکی سخنانِ من را بخواند و به این "برج عاج" ِ متحرک بفهماند که مقصود از آن همین بود که "مرادِ واقعی" شارع قابل دسترسی باشد یا نباشد، برای تشخیص حجیتِ فهم دینی، "مرادِ استعمالی" شارع در عصر نزول، ملاک است.
این سخن هم که از جمله در "قبض و بسط" به صد بیان و استعاره تکرار می‌شد که میان دین و فهم دین باید تفاوت نهاد، وام‌گیری از همین تفکیکِ کانتی (با تمام نقدهای وارده به آن) میان نومن و فنومن بود. ابدا هم بحث بر سر آن نبود که فهم دین مقدس است یا نامقدس یا متقن و محتمل (آنچنانکه مالیخولیا بر آن تاکیدِ دیوانه‌وار می‌کند)، بلکه تمام سخن در حجیت داشتن و نداشتن فهم دین و ملاکِ این حجیت بود. بحثِ "حجیتِ فهم" از مقدس بودن یا یقینی بودنِ آن کاملا جدا می‌باشد. (گرچه می‌دانم مالیخولیای آشفته‌ذهن، مطلقا ذره‌ای از این سخنان را نمی‌فهمد) اما از همه جالب‌تر اینکه جنابِ سروش با تلاشی مذبوحانه اصرار داشت که "من هر فهمی از دین را مجاز نمی‌دانم و تنها فهم روشمند مجاز است" حال آنکه ایشان مجاز بداند یا نداند، فرو ریختن ارتباط میان فهم دین و غرض شارع و تقدس‌زدایی از فهم دین، راه را بر فهم‌های فردی و شخصی باز می‌کند، حال سروش را خوش بیاید یا نیاید.
4. سروش یکبار در "کیان" از "دموکراسی دینی" به‌تعبیر مالیخولیا و "حکومت دموکراتیک دینی" به تعبیر خودش دم زد و با نقدِ بسیاری از دوستانِ خود نیز مواجه شد که طی سال‌های پس از آن با سکوتی معنادار، از کنار آن نقدها گذشت.
اولا باید پیش از هر چیز اثبات شود که سیطره‌ی دین در اداره‌ی اجتماع می‌تواند ماهیت و خصلتی دموکراتیک داشته باشد و ارجاع مسائل دورانِ جدید به دین (اسلام) پاسخ‌هایی سازگار با حال و هوای دموکراسی و به‌دور از تبعیض‌های دینی خواهد گرفت (که چنین چیزی جز خواب و خیال نیست) و بعد دادِ سخن سر دهیم از غیر دموکرات بودنِ حکومت‌های غیر دینی در یک جامعه‌ی دینی. زیرا ابتداء اگر بر اساس یک تئوری، آشتی میان دین (اسلام) و دموکراسی برقرار نشود، دیگر نوبت به "حکومتِ دینی" (اسلامی) و عقدِ اخوتِ آن با پسوندِ ناچسبِ "دموکراتیک" نخواهد رسید. دوما بزرگ‌ترین مغالطه‎‌ی موجود در سخنانِ سروش و مخالفانش از قبیل همین جنابِ مصباح (که هر دو از "حکومتِ دینی" با تمسک به‌همین مغالطه دفاع می‌کنند، حال یکی می‌گوید دموکراتیک و دیگری می‌گوید غیر دموکراتیک) آن است که از صرفِ دینی بودن یک جامعه پل می‌زنند به احراز قطعی خواستِ آن جامعه در سیطره‌ی دین‌شان در امور جمعی.
اما آخر چه کسی می‌تواند اثبات کند که دینداریِ یک جامعه – که اولا و بالذات در حوزه‌ی خصوصی و خلوتِ هر یک از افرادش معنی دارد - می‌تواند به‌تنهایی نشانه‌ای از خواستِ آن جامعه جهتِ تسلطِ دین مزبور در اداره‎‌ی اجتماع باشد.
پس لحاظِ گونه‌های مختلفِ دینداری (که همین جنابِ سروش از آن فراوان دم می‌زند) در اینجا چه شد؟
این نحوه‌ی استدلالِ مغالطی یک پیش‌فرض بیش‌تر ندارد که حداقل در موردِ جامعه‌ی ایران، جز یاوه‌گویی چیزی نیست: "تدین غالبِ افرادِ جامعه، تدین‌ای ارتدوکس می‌باشد، از همین رو از دینداری اینچنینی یک ملت، می‌توانیم به‌راحتی به‌سیطره‌ی قوانین و دستوراتِ دین در جامعه – به‌نحو حداکثری/مصباحی یا حداقلی/سروشی – پل بزنیم."
سوما طبق همان پل‌های ساخته شده در تئوری "قبض و بسط" و برجسته کردنِ نقش عقل جمعی در فهم دین و همان اثباتِ نقش شناسنده در مقام شناسایی، حداقل در نظر سروش دیگر هیچ فهمی از دین لزوما تبعیت‌آور نخواهد بود و این دخالت دادنِ ذهنیت در فهم دین ("عقل جمعی" هم چیزی جز همان انباشتِ فهم‌های فردی و خودمختار از دین نیست) یعنی فرد همانطور که برای عقل خود حق سنجش حقانیتِ دین را قائل است، بر اساس همان عقل خود را قادر به سامان دادنِ امور اجتماع خویش می‌یابد و این جز به‌معنی تفکیکِ حوزه‌ی خصوصی از حوزه‌ی عمومی و دست برداشتن ایمان از دعوی در بابِ حوزه‌ی عمومی (که عقل و فهم بشری مدعی آن است) نمی‌باشد (دقیقا می‌شود همان "سکولاریزم"ی که ذهنِ پوسیده‌ی مالیخولیا از فهم انتساب‌اش به سروش همانندِ بوزینه در باتلاق عاجز مانده بود). یعنی تلاش سروش برای دخالت دادنِ دین در حوزه‌ی عمومی از طریق آن ادعا (حکومتِ دموکراتیکِ دینی) با مبانی معرفت‌شناسانه و انسان‌شناسانه‌اش در "قبض و بسط" مطلقا سازگاری ندارد و این به زبانِ ساده (برای فهماندنِ ماجرا به مالیخولیای نفهم) یعنی "تناقض".
چهارما آنکه تجربه‌ی به‌در آوردنِ حقیقت از انحصار یک طبقه‌ی خاص در غرب به چیزی جز انفکاکِ حوزه‌ی خصوصی از عمومی منجر نشد که اولی از هر آنچه بخواهد می‌تواند تغذیه کند (دین، اسطوره‌های مدرن و پسامدرن یا حتی توهماتِ مالیخولیائی همین قهرمانِ خودشیفته‌ی قصه‌ی ما) اما در دومی مقصود تنها رسیدن به "نظم واجدِ بیش‌ترین منفعت" است و بس. یعنی با فرو ریختن آتوریته‌ی کلیسا در تفسیر دین، به چیزی جز ظهور ایده‌ی لیبرالی "معیار حقیقت بودنِ فرد" نرسیدیم. حال وکیل ناآزموده و ابلهِ جنابِ دکتر سروش یعنی همین مالیخولیای ممتیکی بگوید که رویکردِ ایشان به معرفتِ دینی چگونه می‎‌تواند از پیامدهای جنبش اصلاح دینی در غرب مصون بماند؟
5. با توجه به توضیحاتِ بالا، در نظر من "حکومتِ دموکراتیکِ دینی" سروش هیچ تفاوتی با "حکومتِ دموکراتیکِ غیر دینی" ندارد و سروش علی‌رغم پیشگامی بدون تردیدش در وادی روشنفکری دینی، در واقع یک متفکر سکولار بیش نیست (و لو مالیخولیای ساده‌اندیش و سطحی‌نگر، شعورش به فهم این مطلب قد ندهد) و قیدِ دینی برای "حکومتِ دموکراتیک" جز تعارف و بیانی صوری چیزی نیست و الا "حکومتِ دینی" موردِ نظر ایشان در بن و بنیاد، ماهیتی غیر دینی دارد که البته سروش هرگز به این مطلب تصریح نخواهد کرد. سروش دیندار، یک روشنفکر سکولار است که با زیرکی قدم به قدم از دین (اسلام) عقب‌نشینی کرد و جز "اخلاقیات"ی غیر دینی چیزی از آن باقی نگذاشت و این تناقضی ست که تنها مشکل سروش است نه مشکل من (گرچه باز هم ذهن دفرمه‌ی ابلهِ این جمع، حقیقتِ مذکور را درک نخواهد کرد).
6. مالیخولیای متورم از فهم، هنوز به این حد از شعور نرسیده که بفهمد خواستِ افرادِ جامعه برای قصاص یا تکه تکه کردنِ او، هیچ ربطی به صدور جواز یا عدم جواز از جانبِ من یا دیگران ندارد و اساسا نیازی به آن نیست. مرادِ من (که گویا متاسفانه با یک طوطی خرفت هم طرف شده‌ام) جز این نبود که فهم‌های مدرن از دین در زندگی‌های شخصی عامه‌ی مردم نه آگاهانه است و نه مشمولِ داوریِ حق و باطل اما یک دین‌شناس در مقام رویکردِ آکادمیک به دین، مطلقا مجاز نیست – نه به این معنی که کیفر خواهد شد بلکه به‌معنی "عدم اعتبار" – که از دین تفسیری مدرن و ناسازگار با کلیتِ متن مقدس ارائه دهد.
7. این ابله آنقدر از فهم سخن طرفِ مقابل عاجز است که گمان می‌کند مرادِ من از "دستور زبان" هنر است و به‌رسم چشم‌بندی می‌گوید که مرادش "لینگوئیستیک" بوده است. مالیخولیای مدعی علم، هنوز نمی‌داند که نحوشناسی (Syntax) نیز معرفت به‌حساب می‌آید و آنرا با "توصیه‌های ادبی" یکسان می‌پندارد!
8. اینکه من فهم ارتدوکس از اسلام را فهم صحیح می‌دانم و اسلام مصباح را اسلام راستین، چیزی ست که هر خری (جز این یکی که در خریت همه را پشت سر گذاشته) آنرا می‌فهمد و خودم هم به صد زبان آنرا بیان کرده‌ام و با این حال ذوق‌زدگی این دلقک در توهم به اقرار کشاندنِ من، فقط باعثِ خنده‌های مداوم بر خودش است.

زیست انگلی - بخش اول

یکی این آشفته‌گویِ ترحم‌برانگیز رو تحویلش بگیره!
پ.ن:
در همین زمینه بخوانید سخنانِ آقای مالیخولیا را (که البته طبق معمول بخش اعظم آن، جز قصه‌گویی‌های فضل‌فروشانه و روده‌درازی‌های بی‌ثمر چیز دیگری نیست) که مثلا خواسته استدلال کند که موجودی آشفته‌گو و ترحم‌برانگیز نیست، حال آنکه دلائلش با خشونتِ جنسی تمام عیاری نه به اثبات که به إفضاءِ مدعایش انجامیده است!
آقای مالیخولیا ادعا می‌کند که نقدهای دیگران از دین، سخنانِ معناداری به‌حساب نمی‌آید فقط به این دلیل که با ذائقه‌ی تهوع‌آور حضرتشان نمی‌خواند، دقیقا همانطور که ایضاح اصطلاحاتِ به‌کار رفته در ترهات‌اش توسطِ دکتر فنائی برای او تِرم‌هایی بود فاقدِ معنا، دقیقا به این دلیل که برملاکننده‌ی ذهن دفرمه و زبانِ شطحیه‌بافِش بود.
از نظر آقای مالیخولیا، از آنجا که دیوید هیوم از تئوری تکامل بی‌اطلاع بود، لذا تمام آنچه در نقدِ خدا و دین و مهم‌تر از همه در بابِ مساله‌ی شرور بر زبان رانده، تابع مستقیمی از دانش او در بابِ علوم طبیعی بوده است و چون آن دانش‌ها عمیقا متحول شده‌اند پس فلسفه‌ی هیوم نیز دوره‌اش به‌سر آمده است!!
ابلهِ قصه‌ی ما هنوز نمی‌داند که بیرون کشیدن نظم از دلِ بی‌نظمی یا آشوب در نظریه‌ی تکامل، هیچ ربطی به اشکالاتِ فلسفی هیوم در بابِ مساله‌ی شرور و بی‌نظمی موردِ نظر او ندارد.
(چه مقصود از طرح این دومی، درد و رنج آدمیان است و بس!)
آقای مالیخولیا علاقه‌ی خاصی به اظهارنظر در مواردی دارد که در بابِ آنها هر را از بر تشخیص نمی‌دهد. اشکالاتِ همچنان بی‌پاسخ مانده‌ی هیوم در بابِ "نظام أحسن"ِ مورد ادعای امثالِ لایب‌نیتس، متاسفانه یا خوشبختانه هیچ ارتباطی به "دانش طبیعی" نداشته و ندارد.
آقای مالیخولیا همانندِ کودکانی که با خواندنِ هر مطلبِ تازه‌ای با شور و شعفی سرشار از بلاهت، تمام عالم و آدم را به آن ربط می‌دهند، در بابِ تشخیص مرز میان "فلسفه" و "علوم طبیعی" دچار توهماتِ ناشیانه‌ای ست که نتیجه‌ی مستقیم نشخوار کتاب‌هایی می‌باشد که یکی را پس از دیگری به‌جای فهمیدن صرفا بلعیده و دچار سو ء هاضمه گردیده است.
پ.ن.ن:
1. این یادداشت از طریق ای‌میل دقیقا برای کسانی ارسال شد که یادداشتِ چاروادارانه‌ی آقای مالیخولیا را (که طبق عادتِ معمولش لاطائلاتِ خود را در وبلاگِ امید، برای عالم و آدم میل می‌کند) دریافت کرده بودند.
خوب!
اگر از این پدیده‌ی ناشناخته بپرسید حتما خواهد گفت که فرستادنِ آن "فحش‌نامه" برای دیگران کاملا نیاز بوده و امیدِ میلانی هم در آنزمان لابد یک سانسورچی بیش نبوده، گرچه الان بنا به مصالح باید تملق‌اش را گفت!
نمی‌دانم چگونه کسی که در بد دهنی و دریدگی شهره‌ی آفاق است و از "ادبِ بحث" در سخنانش هیچ نمی‌توان یافت، توقع دارد که دیگران با او به نرمی سخن بگویند؟!
2. همه می‌دانند که مالیخولیای عزیز صرفا به‌خاطر اینکه با کس دیگری ( آریا ) مشکل دارد، دوستان و اطرافیانِ او را نیز به‌عنوانِ نوچه‌هایش (در موردِ دخو پس از مدتی زیستِ انگلی در وبلاگش و در موردِ مخلوق، از طریق همان زیستِ انگلی در فضای دلنشین کامنت‌های امیدِ میلانی) مورد طعن و لعن قرار می‌دهد.
مقولاتِ نوچه‌ای ذهن آقای مالیخولیا، از دیگران تصویری جز "نوچه" برای او نمی‌سازد.
البته سیاستِ زیستِ انگلی به ما می‌گوید که اگر مصلحت ایجاب کند، موقتا تملق همین "آریا" را نیز خواهیم گفت به قصدِ خلاصی از شر "مخلوق".
3. آقای مالیخولیا که البته "قبض و بسط"ِ سروش را بلعیده، میان "دین" و "فهم دین" تفاوت می‌نهد و افاضه می‌کند که "نقدِ دین" بی‌معناست.
اما جهتِ اطلاع حضرتشان عرض می‌کنم که مرادِ من دقیقا همان "نقدِ دین" بود به این اعتبار که بخش مهمی از "متن مقدس" نسبت به اینکه سعد آنرا فهم کند یا سعید، و اینکه در سده‌های اولیه به‌سراغش بروند یا هزار سالِ بعد، کاملا لااقتضاء می‌باشد.
به‌تعبیری بخش مهمی (مهم نه لزوما عمده) از متن مقدس را واجدِ رازآلودگی و تابع تغییر و تحول و تاریخیتِ فهم نمی‌دانم، دقیقا به این دلیل که باید به‌معنائی فهم شود که اعرابِ بادیه‌نشین و مردمانِ عصر محمد آنرا فهم می‌کردند نه به‌معنایی که سروش یا دیگران می‌پسندند و به‌عنوانِ "اسلام بهداشتی" عرضه می‌کنند.
4. نامه‌نگاری‌های عبرت‌آموز آقای مالیخولیا و دکتر فنائی، به‌خوبی نشان داد که تحلیل بافته‌های حضرتشان، چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت و ذکر آن در اینجا نیز دقیقا به‌همین جهت بود.
پ.ن.ن.ن:
من نمی‌دانم با کسی که حرفهایم را مطلقا فهم نمی‌کند و بلافاصله از سخن من به کلبه‌خرابه‌ی خودش آدرس می‌دهد، چکار باید کرد؟
مالیخولیا می‌گوید – البته او به زبانِ خودش می گوید و من اینجا صورتِ آب‌کشیده‌اش را از طعن‌ها و زوائد بیان می‌کنم – اگر "دین" را باید به‌معنائی فهمید که اعرابِ زمان محمد می‌فهمیدند، حالا فهم علی درست است یا عمر و از اینجا با ذوق‌زدگی تمام‌عیاری به این نتیجه رسیده که "مخلوق" در همان دامی افتاد که قصدِ انکار و ردِ آنرا داشت.
خوب!
برای فهماندن سخن‌ام به مالیخولیای مدعی فهم چند مثال می‌آورم:
1. آیا "رابطوا" در قرآن به‌معنای امر به "مرزبانی از شهرها" است یا توصیه به"ارتباطاتِ اجتماعی و مراواداتِ انسان‌ها با یکدیگر"؟
مردمانِ عصر محمد معنای اول را می‌فهمیدند اما یکی از مفسرین به‌نام معنای دوم را برداشت کرده و دادِ سخن داده از اهمیت قائل شدن اسلام برای "ارتباطاتِ انسانی"!
از مالیخولیای کامنت‌نشین می‌پرسم که اصلا آیا فهم علی با عمر در این مورد تفاوتی داشت؟!
2. امر به "قطع ید" در اسلام معنائی روشن دارد: دستِ دزد را ببرید!
اما ابلهی در عین ناباوری از این آیه چنین بلانسبت فهم کرده بود:
"قطع ید" در اسلام یعنی اینکه "وسیله‌ی دزدی" را از او بگیرید نه اینکه "دستش را ببرید"!
اما یکی نبود به این نواندیش محترم بگوید که بنابراین پسر ابی طالب که دستِ دزد را می‌برید اشتباه قرآن را فهمیده بود و باید تفسیر صحیح‌اش را از شما نواندیشان می‌پرسید.
باز از مالیخولیا می‌پرسم که آیا فهم علی با عمر در "قطع ید" متفاوت بود؟!
3. سروش در "قبض و بسط" می‌گوید که "شمس" در زمانِ محمد یعنی یک کره‌ی حجیمی که تو پُر و مانند زمین سخت بوده است اما ما الان به‌خوبی می‌فهمیم که مراد از "شمس" توده‌ی گداخته‌ای از گازهای مختلف است!
اما تمام حرفِ من – که تو خوشبختانه ذره‌ای از آنرا نفهمیدی – این بود که "شمس" را هر کس گفته – خدا یا محمد یا هر کس دیگری – خطاب به مردمانِ عصر محمد گفته که آنرا در همان فضای طبیعیاتِ قدیم می‌فهمیدند نه خطاب به مردمان عصر جدید که طبیعیاتِ قدیم برای‌شان جز مهملاتِ تاریخ گذشته چیزی نیست.
4. از همین خطاهای نوع سوم هست ترجمه‌ی نواندیشانه‌ی استادِ گرانقدر "محمدمهدی فولادوند" از تعبیر "سبع سموات" به "هفت لایه‌ی اتمسفر"!
(شاید لازم باشد نقدی جدی بر ترجمه‌ی ایشان نگاشته شود، تنها از همین حیث که سعی نموده است تا روح طبیعیاتِ قدیم حاکم بر قرآن را به انواع لطایف‌الحیل از آن بزداید.)
حال دیگر نمی‌دانم با این مثال‌ها برای ذهن آشفته‌ی این آدم توانستم داستان را روشن کنم یا اینکه باز هم هذیاناتی خواهد گفت در بابِ کارکردِ مستقل الگوریتم‌ها نسبت به اعتقادِ ما به تغییر یا عدم تغییر فهم!
در بابِ گلواژه‌هایی همچون وجدان و رسالتِ ابلاغ هذیان‌گویی‌های چاروادارانه به دیگران هم مالیخولیای عزیز جز مهمل چیزی تحویل نداد.
اما در موردِ اینکه در نظر سروش "متن مقدس"ی وجود ندارد و او تنها به‌دنبالِ "تجربه‌ی مقدس" است، طوطی قصه‌ی ما سخنی تکراری بر زبان رانده که سابقا پاسخ آنرا نگاشته‌ام.

۱۳۸۵ فروردین ۱۶, چهارشنبه

الحاد و مدارا

مقاله‌ی "اسلاوی ژیژک" فیلسوفِ اسلوانیایی درباره‌ی ضرورتِ احیاء میراثِ "آته‌ئیزم" در اروپا و رابطه‌ی الحادباوری با مدارا، در عین اختصار، بسیار ارزشمند بود.

1. ژیژک به‌درستی می‌گوید که "تروریزم" درسی به ما داد تا هرگز خطر کسانی را که ادعای پیوندی مستقیم با خداوند دارند، فراموش نکنیم و بدانیم که اعتقاد به ماموریت از جانبِ خداوند، به‌راحتی می‌تواند توجیه‌گر هر نوع جنایتی باشد. او همچنین اشاره‌ی تیزبینانه‌ای دارد به تشابه حال و هوای یک بنیادگرای مسلمان و یک استالینیستِ کافر. هر دو گمان می‌کنند که از سوی نیروئی ماورائی و برتر، وظیفه‌ای بر دوش دارند، یکی فرمانبر "خدا"ست و دیگری سرسپرده‌ی "ضرورتِ تاریخی".
جمله‌ی او در معارضه با سخن مشهور داستایوفسکی (و تأیید نیچه بر آن) شنیدنی ست: «اگر خدایی باشد، هر چیزی مجاز است، حتی ترور!»
2. ژیژک انجام کار نیک را از آن جهت که درست است از جانب آته‌ئیست‌ها بر انجام کار نیک به‌جهتِ کسبِ لطفِ خدا و پاداش او (آنچنانکه "بنیادگرایان" به‌تعبیر او و "متدینان" به‌تعبیر من انجام می‌دهند) برتری می‌دهد و استدلال می‌کند که کار اخلاقی به‌حسبِ تعریف، خود پاداش خویش است.
اما در اینجا مسئله‌ای رخ می‌نماید که نه تنها مشکل ژیژک، که سده‌ها قبل از او معضله‌ی کانت هم بود.
اگر غایتِ اخلاق در خودِ اخلاق است، با کدام انگیزه باید مردمان را به ارتکابِ عمل اخلاقی بر انگیزاند؟
این معضلی بود که کانت را نهایتا وادار کرد تا بگوید گرچه "فضیلت‌مندان" نباید به‌دنبال پاداش باشند اما خداوند راضی نمی‌شود که فضیلت‌مندان همان "سعادتمندان" نباشند (یعنی آنان که به بهشت راه می‌یابند). کانت با این سخن از موضع اصلی خود مبنی بر "عدم لحاظِ هر نوع غایتی ورای اخلاق" عدول کرد و به‌هرحال به‌منظور ایجاد انگیزش برای اخلاقی زیستن (مثلا به عدالت رفتار نمودن) غایتی را برای آدمیان تصویر کرد: "شما اخلاقی زندگی کنید و مطمئن باشید که خداوند بهشت را برای‌تان تضمین کرده است."
بنابراین، اینکه ملحدان صرفا به‌خاطر خود اخلاق هست که اخلاقی زندگی می‌کنند و متدینان به‌خاطر چیزی بیرون از اخلاق، تنها در مقام نظر حرف درستی ست و می‌تواند رفتار یک ملحد را بر یک مؤمن از این جهت برتری دهد، اما در واقع امر آنچه رخ می‌دهد جز این نیست که همیشه ارتکابِ فعل اخلاقی، به‌منظور غایتی بیرون از اخلاق صورت می‌گیرد (که حداقلش ارضاء حس خودپسندی یا رضایتِ باطن در فاعل است). نهایت آنکه ملحدان کم‌تر از مومنان به غایت‌ای ورای اخلاق نظر دارند.
3. شاید مهم‌ترین بخش مقاله‌ی ژیژک، ذکر این نکته است که بزرگ‌ترین دشمنان مسلمانان در اروپا همان هم‌زادهای مسیحی‌شان هستند و حامیانِ واقعی حقوق مسلمانان در اروپا همان آته‌ایست‌ها و لیبرال‌های ملحدی هستند که به بازچاپِ کاریکاتورهای محمد مبادرت ورزیدند. آنها به حکم "آزادی بیان" محمد را از طریقی نقد کردند که به‌قولِ محمدِ خودمان از هیچ راهِ دیگری نمی‌شد آن را به‌تصویر کشید (فعلا بحث بر سر درستی یا نادرستی نقدها نیست، بلکه بیان این نکته است که "نقدِ هنری" از طریق کاریکاتور، مضامینی را منتقل می‌کند که اگر بخواهد به‌نحوی غیر از این انجام پذیرد، آن مضامین نیز از دست می‌رود).
4. ژیژک به‌درستی معتقد است که "رعایتِ عقائدِ دیگران" یا از روی ترحمی تحقیرآمیز صورت می‌گیرد یا با تکیه بر "تکثر حقیقت" و در هر دو صورت ما با عدم نقدِ دیگران، حقیقتی را کتمان کرده‌ایم و اینکه «باید با مسلمانان همان رفتاری را بکنیم که با آدم‌های بالغ می‌کنیم، انسان‌های بالغی که مسؤولِ اعتقاداتِ خودشان هستند».
اما اگر بخش قابل توجهی از متدینان (در این مورد مسلمین) به بلوغ فکری نرسیده باشند، به‌نظرم ابتدا باید آنها را با روش‌های تربیتی، به بلوغ رسانید و سپس در برابر اعتقادات‌شان علامتِ سوال و پرسش قرار داد و الا کشیدن کاریکاتور پدر برای یک کودک، همان غیرت و تعصبی را بر می‌انگیزد که در ماجرای کاریکاتورهای محمد برانگیخت.
(پافشاری کشورهای اروپایی بر تربیتِ مدرسان اسلامی در مدارس که در برابر فرهنگِ مدرن آن کشورها سر تعظیم فرود آورده باشند و نیز کنترل بیش‌تر بر امامان جماعتِ مساجد در اروپا، شاهدی ست بر درکِ ضرورتِ تربیتِ شهروندانِ مسلمانی که فرهنگِ غرب را پذیرفته و با سنت‌های فعلی آن سازگار شده باشند).
شاید دهه‌ها تلاش نیاز باشد برای فهماندن سخن دوارکین به مسلمانان که: «این دین است که باید اصولِ دموکراسی را بپذیرد [حداقل در کشورهای دموکراتیک]، نه اینکه دموکراسی اصولِ دین را.»
5. نفهمیدم که چرا ژیژک در این مقاله از دیوید هیوم، با عنوان "خداباور" یاد کرده است؟!
نوشتن از سر اضطرار چیزی ست همانند خود ارضائی. شاید به این سبب که در هر دو پس از انجام کار، پشیمانی به‌بار می‌آید.