ه‍.ش. ۱۳۸۵ مهر ۲۱, جمعه

اعتیاد سقراطی

از فرازهایِ پایانی رساله‌ی "آپولوژی"، به‌روشنی پیداست که سقراط حتی در حین محاکمه نیز تنها به این دل‌خوش بود که جهانی دیگر وجود دارد و او می‌تواند در آنجا نیز به دیالکتیکِ سادیستی خود پرداخته، همچنان به نقش "خرمگس" ادامه داده و با امثالِ اورفئوس و موسایوس و هسیودوس و هومر و دیگران پرسش‌هایِ مردم‌آزارانه‌ی خویش را از سر بگیرد تا برایش معلوم گردد کدام‌یک به‌راستی داناست و کدام به‌غلط خود را دانا می‌پندارد!
از قدیم گفته‌اند "ترکِ عادت موجبِ مرض است"، خصوصاً اگر از به‌تناقض کشاندنِ دیگران و آزار دادنِ‌شان با توهم اینکه از جانبِ سروش دلفی ماموریتی الهی بر این کار داری، لذت ببری و سقراط هم صریحاً به لذت‌بخش بودنِ این کار اعتراف کرده است.

۲۴ نظر:

  1. سلام . برایم دعوت نامه ای رسید که به این وبلاگ ختم می شد، اگرچه نمی دانم آدرس ای میل مرا از کجا پیدا کرده اید، اما مطلبتان برداشت جالبی بود از میل مرموز برخی انسان ها به فلسفه.

    پاسخحذف
  2. رویا جان!
    شما سابقاً وبلاگ ِ ناگزیر را می نوشتید که من از خوانندگان ِ گاه و بیگاه ِ آن بودم و تا آنجا که به یاد دارم یک نامه هم میان ِ ما در مورد ِ نسبت اخلاق و دین رد و بدل شد که من کامنت ِ شما را برای وبلاگ ِ عنکبوت ستایش کرده بودم
    آدرس ِ پست ِ الکترونیک ِ شما هم از همان موقع در لیست ِ آدرسهای من بود و برای همین هم به اینجا دعوت شدید
    در هر صورت از اینکه به مخلوق سر زدید ممنونم!

    پاسخحذف
  3. گلشن، ساتگین و ملا حسنی ِ عزیز!
    از لطف ِ شما سپاسگزارم!

    پاسخحذف
  4. اولا امیر عزیز به فرموده امام راحل ملاک وضع حال افراد است پس آن سابق را از سر اسم حقیر بینداز هر چند توی ما مانده باشد از حالتش صفایی
    ثانیا بنده هم آن طرف آب یا آتش اگر جمله کتابی و اینتر نتی باشد بر بهشت صافان و پاکان و ابلهان مرجح می کنم
    آن عرب تشنه گرما زده هم تجری من تحت الانهار را طلب می کند چون حیات ناسوتی.پس بیخور به این پیر شهید قانونمند متعصب! گیر نده.
    زیاده عرضی نیست
    دخو

    پاسخحذف
  5. ملینی برای یبوست های فکری من!پایدار باشد میمون باشد از جفای بد اندیشان به دور باشد

    پاسخحذف
  6. تفاوتی در یادداشت تو با عمل سقراط نمی بینم.
    خانه نو مبارک

    پاسخحذف
  7. عالیجناب ویسی ِ عزیز!
    امر ِ شما مطاع است.
    من البته فقط "سابق" را برداشتم اما اگر امر بفرمایید "دخو" را نیز بر می دارم.
    در موردِ این پیرمردِ شهید هم یکی از اساتید فلسفه حاشیه ای بر این یادداشت زدند که سقراط تنها نادانی ِ کسانی را به خودشان نشان می داد و آن دیالکتیک ِ ویرانگر را در موردشان إعمال می کرد که ادعای دانایی و معرفت می کردند نه در مورد ِ همه ی افراد.
    ایشان معتقد بود که نوعی انسان دوستی در سقراط وجود دارد که هرگز نباید از آن غفلت نمود.
    اما بنظر من حتی اگر این تفسیر را در مورد ِ رفتار ِ سادیستی ِ سقراط بپذیریم، قابل ِ انکار نیست که در او روحیه ی مچ گیری و لزوم ِ هدایت ِ الهی ِ جامعه را به وضوح می توان دید.
    می دانی ویسی جان؟
    سقراط واقعاً گمان می کرده که پیامبر بوده... این را ازِ سخنان اش به خوبی می توان استشمام کرد.
    در مورد ِ این توهمات ِ سقراطی از جمله پروفسور نیچه (به قول ِ محمد ِ خلبان) به زیبایی هر چه تمامتر سخن گفته است و حتی اگر اشتباه نکنم در این سایکو آنالیز ِ روحیه ی او تا آنجا پیش رفته که می گوید سقراط این ادعاها و سخنان را بر زبان می آورد تا زشتی ِ چهره ی خود را جبران کند!

    پاسخحذف
  8. در مورد با پسورد نوشتن که کار درستی کردی.
    ---
    جالب است که با سقرات آغاز کردی. آغاز و پایان وب لاگ پیشین ام اگر یادت مانده باشد نوشته ای در ستایش سقرات بود. و حالا تو آغاز می کنی در مذمت سقرات...
    در مورد انتقادات نیچه به سقرات البته من بیش تر عصبانیت و ناسزاگویی می بینم. نیچه هر دل پری داشت سر سقرات خالی می کرد درست مثل هیتلر که هر مشکلی در کائنات پیش می آمد گردن آن ها می انداخت.

    پاسخحذف
  9. مخلوق عزیز! مراد حذف همان سابق بود تا نگویند دخو هم خلوت رفته!اماسقراط!
    ایشان واقعا پیامبر بوده...بگو چه کم داشت تا بگویم.

    پاسخحذف
  10. ویسی ِ عزیز!
    می فهمم چه می گویی.
    اگر بنابر پیامبری باشد سقراط از تمام ِ این پیامبران ِ رسمی یقیناً پیامبر تر، دلسوزتر و حکیم تر بوده است
    اما بحث بر سر ِ صرف ِ روحیه ی پیامبری داشتن بود نه اینکه سقراط از پیامبری چیزی کم داشت یا نه.
    همچنین به خوبی واقف هستم که این روحیه ی پیامبری در عصر ِ روشنگری ِ فرانسه نیز وجود داشته است اما این بار به هدف ِ زدودن ِ دین از حیات ِ اجتماعی و حتی فردی ِ انسانها.
    من چندان تفاوتی میان ِ سقراط، محمد و ولتر نمی بینم.
    گرچه بدون ِ پرده پوشی سقراط را صاحب ِ حکمت می دانم و ولتر را صاحب ِ بصیرت و البته محمد را صرفاً صاحب ِ شریعت.
    ولی در همه ی این افراد یک چیز مشترک است:
    لزوم ِ هدایت و اصلاح ِ جامعه.
    در اینجا اعتراف می کنم که نسبت به لزوم ِ اصلاحگری در جامعه ملاحظاتی دارم.
    البته که تو بهتر از خیلی ها می دانی که من خود روحیه ی ولتری داشته ام و هنوز هم دارم و انصافاً کفه ی اصلاحگری و خرافه زدایی همچنان در نظر ِ من سنگین تر از محافظه کاری ست. اما گاه نسبت به این اصلاحگری ها دچار ِ تردید می شوم خصوصاً وقتی می بینم که بعضی با از دست دادن ِ الله تمام ِ زندگیشان تباه گردیده و بی معنی می گردد.
    همچنانکه محمد با خلق ِ الله زندگی ِ کسانی را تباه کرد و بی معنی ساخت.
    در اصلاحگری ها جز انسان ِ گوشت و خون دار چیز ِ دیگری اهمیت ندارد اما بنظرم در دل ِ هر اصلاحگری باید نوعی تدبیر یا شاید محافظه کاری نیز گنجانده شود تا دمادم نبض ِ قلب ِ جامعه و میزان ِ ظرفیت ِ آن برای اصلاح سنجیده شود تا به ناگاه بیمار را با نیت ِ درمان به دیار ِ ابد نفرستیم.
    اما از آن طرف این نگرانی از فوت ِ بیمار نباید باعث شود که منفعلانه به نوازش و ستایش ِ بیماری ِ او فروغلطیم، چیزی که در رویکرد ِ برخی روشنفکران ِ دل نگران ِ اخلاق در کشور ِ خود می توانیم ببینیم.
    می دانی ویسی جان؟
    روشنفکران ِ وطنی ِ ما دهه هاست که از ترس ِ از دست رفتن ِ اخلاق در جامعه ( به دلیل ِ ابتنای اخلاق بر دین در جامعه ی ایران) از نقد ِ دین تا آنجا که توانستند صرفنظر کردند اما نتیجه ای که حاصل شد این بود :
    اسلام آنچنان که باید ( مثلاً همانند ِ آن یکی خواهرش مسیحیت در مغرب زمین) به نقد گرفته نشد اما همهنگام اخلاقیات نیز از جامعه ی ایران رخت بربست.
    یعنی روشنفکران ِ ما هم ترکه را خوردند و هم پیاز را.
    هم دین باقی ماند و هم اخلاقیات از بین رفت.
    شاید این به نوعی بتواند سویه ی دیگری از همان "نیهیلزم ِ دینی" باشد که محمدرضا نیکفر در مقاله ی ارزشمند ِ "ایمان و تکنیک" و البته از جنبه ای دیگر به آن پرداخته است.

    پاسخحذف
  11. مخلوق عزیز

    برادر ِ من شما که ماشالله مزاج ترقه ای داری و یک روز بی دلیل به کسی فحش می دهی و روز بعد دعوت نامه می فرستی. در همه ی دانش ها از فلسفه ی یونان باستان تا روشنگری و از جامعه شناسی تا اسلام شناسی و از سایکو آنالیز تا فلسفه ی اخلاق و که می داند دیگر چه ماشالله صاحب نظری و حکم های خشن خشن صادر می کنی و می روی. این ها ولی مهم نیست. به وبلاگ ات سر زدم و نوشته ات را در باب سقراط دیدم و حیف ام آمد چیزکی ننویسم. فقط از تو چه پنهان که من مدتی ست حال و حوصله ی دعوا ندارم بنابراین لطف کن و اگر خوش ات نیامد کامنت مرا پاک کن و اجازه بده همان دوری و دوستی که بود باشد.

    رفیق ِ من این متن تو سوال های زیادی را باید پاسخ دهد.
    این که درباره ی سقراط تاریخی حرف می زند یا سقراط افلاطونی. و این که اصلا آیا به ملزومات ادعاهایی چنین بزرگ درباره ی سقراط تاریخی مسلح هست یا صرفا متکی به همان رساله ی افلاطونی ِ آپولوژی ست.
    این که دیالکتیک سادیستی دیگر چه صیغه ایست. و اصلا این تشخیص بیماری بنا بر چه شناختی از جامعه ی آتن دوران سقراط استوار است.(مگر این که شما سیپمتوم های ازلی و ابدی برای بیماری های روانی کشف کرده باشید)
    این که این ماموریت الهی سقراط ِ عصر پیگانیسم که شما یافته اید (با وجود و عدم آن فعلا کاری نداریم) و آن را نادرست می دانید چه ربطی به "هدایت الهی" ادیان توحیدی-ابراهیمی دارد و ...

    عزیز من در این دنیایی که من و تو زندگی می کنیم این طرز فلسفه خواندن و بد و بی راه گفتن و شدیدا مخالفت کردن به فیلسوفی که دو هزار و ششصد سال پیش زندگی می کرده کمی غیرقابل قبول است. البته من متوجه هستم که نیچه خوانی باعث تحریک برخی احساسات در آدم ها می شود ولی ما کجا و زبان قرن نوزدهمی نیچه کجا و از آن مهم ترنقد عمیق و بر آمده از سنت پرشکوه فلسفه ی آلمانی ومطالعه ی دقیق فرهنگ یونانی کجا و سادیست خواندن سقراط کجا...

    از همه ی این ها گذشته نه تنها اصلا مصلح مذهبی و پیامبر خواندن سقراط تنها نسبت دادن امری به اوست که قرن ها بعد از او به وجود آمده بلکه اصلا با روح هر مطالعه ی سقراطی که بخواهی تصور اش را بکنی و با روح هر مطالعه ای درباره ی آتن عصر سقراط در تضاد است.

    و از همه ی مهم ها هم مهم تر اصلا سقراط و حمله و ضد حمله به سقراط چه موضوعیتی به فرهنگ جامعه ی ما دارد که که او را لایق چنین حمله ی پرشوری از موضع ضد مذهبی کرده است. دوست من ماجرا به این سادگی نیست و فلسفه ها و اندیشه ها، خصوصا فلسفه ی مربوط به علوم اجتماعی را، از همان سقراط تا نیچه و تا همین فیلسوف های زنده و حی و حاضر نمی شود مستقل از فرهنگ و تاریخ به نقاط مختلف زمین نسبت داد اگر هم بشود به این سادگی ها نیست و بسیار عرق ریختن و مفهوم و زبان و متد و صد چیز دیگر خواندن و اختراع کردن و متن تولید کردن لازم دارد و باور کن حکم های بزرگ بزرگ پا در هوا صادر کردن از هر دانشجوی سال دوی فلسفه یا علوم اجتماعی ای بر می آید.

    من این جا قصد گفتار-درس صادر کردن درباره ی سقراط ندارم که نه صلاحیت اش را دارم نه حوصله اش را. این روشنفکربازی ها هم به ما نیامده. اگر دوست داشتی با ایمیل تماس می گیریم و گپی می زنیم و مختصر ادبیاتی با هم رد و بدل می کنیم.

    قربانت.

    پاسخحذف
  12. کلنگ جان!
    اول:
    بحث ِ تندی یکبار میان ِ من و تو درگرفت و آنطور که پیش بینی می کنم باز هم تکرار خواهد شد اما این ماجرای "فحش" را به یاد ندارم.
    دوم:
    گویا با تو هم در زمینه ی چرایی دعوت از مخالفان همان مشکلی را دارم که با نانا.
    چون اتفاقا او هم می گوید مخلوق غلط کرد مشتی فلان فلان شده همچون کلنگ را دعوت کرده به اینجا و من پایم را در چنین جایی نمی گذارم و از این حرفها.
    اما من واقعاً نمی فهمم چه ارتباطی هست میان ِ دعوت از یک خواننده و قبول داشتن ِ آن خواننده
    من در دعوت از خوانندگان ام خودی/غیرخودی نمی شناسم.
    در ضمن کسانی که با آنها نسبت ِ معکوس دارم و مخالفشان هستم بسی برای من مهمتر هستند از خیل ِ عظیم ِ کسانی که در این وبلاگستان هیچ نسبتی با آنان ندارم و نسبت بهشان خنثی هستم.
    دوم:
    من همچون حضرتعالی اهل ِ سانسور ِ کامنت نیستم.
    شما مجازید در این وبلاگ هر چه خواستید بگویید.
    سوم:
    واضح است که مراد ِ من "سقراط ِ افلاطونی" است نه سقراط ِ تاریخی.
    چهارم:
    بنده نیز چون شما می دانم که هرکول و خدایان ِ یونانی در عصر ِ پاگانیزم ِ یونان تفاوت ِ فاحشی با الله یا خدایان ِ ابراهیمی دارند
    پیامبر نامیدن سقراط به معنای عام به کار رفته نه به معنای پیامبر ِ خدای
    ابراهیم.
    بنابراین نسبت دادن ِ ماموریت ِ الهی - در اینجا: ماورایی - به سقراط هیچ ارتباطی با هدایت ِ سنت ِ سامی ندارد
    و از همین رو اطلاق ِ پیامبر بودن به سقراط نسبت دادن یک لفظ ِ متأخر به شخصی متقدم نیست.
    گمان نکنم فهم ِ این قضیه چندان سخت باشد که مفاهیمی چون "توهم ِ پیامبری داشتن" یا "اعتقاد به لزوم ِ هدایت ِ جامعه" در اینجا می تواند به معنای عام به کار رود.
    پنجم:
    البته من در نیافتم چه لزومی دارد که حتماً ارتباطی میان ِ سقراط و فرهنگ ِ ایرانزمین باشد تا من بتوانم از موضع ضد ِ خدایی به او نقدی وارد سازم.
    ششم:
    این دیالکتیک ِ سقراطی - سادیستی همانطور که احتمالاً مستحضر باشید هیچ ربطی به دیالکتیک ِ هگلی که مورد ِ سوء استفاده ی مارکس قرار گرفت ندارد.
    بنابراین به ساحت ِ آن دیالکتیک جسارتی نشده است و از این باب نگرانی نداشته باشید.
    هفتم:
    گذشته از ملاحظاتی که نسبت به ملاحظات ِ آکادمیک گونه ی شما داشتم، در مورد ِ اینکه اینچنین قضاوتها نیاز به سالها درس خواندن و مطالعات ِ آکادمیک و غورهای متدولوژیک و عرق ریختن و این حرفها دارد مایل هستم سخنی را که امید ِ میلانی در این مواقع بر زبان می راند تکرار کنم.
    به واقع این پُست های وبلاگی اگر بنابود با دقت های آکادمیک نگاشته شود کمی به آن پر و بال می دادم و سعی می کردم در جایی چاپ اش کنم و پولی هم بگیرم.
    اما این یاددشتها در اینجا ثبت می شوند چون به ذهن ِ نویسنده خطور می کنند و برداشت ِشخصی ِ او هستند از مثلاً روحیه ای که فلان فیلسوف در متن ِ آثارش به نمایش گذاشته است.
    این یادداشتها دقیقاً به همین نحو ِ رادیکال و به قول ِ شما غیرآکادمیک که می بینی نوشته می شوند تا تابلوی گذشته ی فرد برای خودش - و احتمالاً دیگران - باشند و الا تصدیق می کنی که اگر بنا بود سالها برویم تحقیق و پژوهش کنیم و بعد بنویسیم اساساً جایی برای وبلاگ نویسی باقی نمی ماند.
    هشتم:
    نمی فهمم روشنفکربازی - بر وزن ِ دختربازی - اساساً چیست و آن مقداری را هم که می فهمم بی ارتباط با خودم می بینم
    نهم:
    جی میل مدتی ست که در مود ِ اصلی نمی آید و من مجبورم از مود ِ اچ تی ام ال ِ آن استفاده کنم که چت نمی توان کرد و البته خیلی کارهای دیگر هم.
    دهم:
    متاسفانه یا خوشبختانه در این حدود ِ شش ماهی که وبلاگ تعطیل بود من در فایلهای وورد و بنا به اعتیاد ِ وبلاگی در هر مناسبت ای یادداشتی می نوشتم که برخی از آنها را در اینجا چاپ خواهم کرد.
    در مورد ِ شما هم دو یادداشت نوشته ام، یکی نقد و دیگری هجو و البته در مورد ِ امید ِ میلانی نیز.
    ولی امید خوشبختانه پوست کلفت است اما شما نه.
    بنابراین لطف کن و پس از خواندن ِ آن دو یادداشت هر فحشی - از "بچه آخوند ِ سابق" و "یتیم ِ خمینی" و "عدم اصالت در راستگرایی" گرفته تا دیگر فحشهای مورد ِ تخصص - که در کامنت های آن یا در وبلاگت می نویسی، همچنان خواننده ی مخلوق باقی بمان!
    در هر صورت من خوشحال می شوم که اینجا را بخوانی!

    پاسخحذف
  13. مخلوق عزیز

    متاسفانه به هیچ کدام از ملاحظات جواب نداده ای. این ها هم چالش کشیدن تو نیست و پای و بست پیدا کردن برای فکرهاست. و از قضا خوبی اش این است که بلافاصله سیاسی نیست و بنابراین از هیجان سیاسی دور است و می شود درباره شان حرف زد.

    1. گفته ای مقصودات سقراط افلاطونی ست. لابد می دانی که درباره ی فرق سقراط افلاطونی و سقراط تاریخی بحث و دعوا بی پایان است ولی خوب درباره ی سقراط افلاطونی هم می شود نوشت و منابعمان ناگزیر آثار افلاطون خواهد بود. هرچند که بد نیست مثلا روایت زنوفون را هم از ماجرا خواند.
    ببین دوست من اتکا کردن به یک اثر، آن هم به خوانشی خاص از آن یک اثر، برای صادر کردن احکام شگفت انگیز درباره ی یک فیلسوف کلاسیک کار عجیب و غریبی ست و ربطی به کار فلسفی ندارد. به عبارتی اگر درباره ی سقراط افلاطونی حکم صادر می کنیم حداقل بایستی آثار اصلی دوره های سه گانه افلاطونی را خوانده باشیم و تزمان را بر این متن ها استوار کرده باشیم وگرنه کارمان و دکترین صادر کردنمان شباهتی ناگزیر به دکترین های دکتر عباسی می یابد.

    2. گفته ای مقصودت "توهم پیامبری داشتن به طور عام" است همان جور که گفتم این توهم و این سادیسم اگر وجود داشته است باید بشود تعریفشان کرد و نشان داد دقیقا منظورمان از سادیسم یا از توهم پیامبری چیست وآیا چنین مفهومی در دوره ی پیگانیسم یونانی معنایی دارد و مهم تر این که چه چیزهایی در کدام اثر افلاطونی (و نه اشاره ای کلی آن هم فقط به یک اثر از افلاطون متقدم) منظور مارا تایید می کند.

    3. دوست عزیز من شما نیازی نیست به من آموزش بدهید که دیالکتیک سقراطی با هگلی فرق دارد شما همین قدر که زحمت بکشید و حکم های شگفت انگیزتان( مثلانظرتان درباره ی "سواستفاده ی مارکس از هگل") را فقط ارائه کنید نه من بلکه تمام تاریخ فلسفه از شما به خاطر کمک بزرگ و جواب پیدا کردن برای یکی از سوال های کلاسیک تاریخ فلسفه ممنون و متشکر خواهند بود.

    4. ایراد "موضع ضد خدایی" گرفتن برای انتقاد از فیلسوف عصر باستان ما خصوصا وقتی انتقاد چیزی در ردیف این که سقراط سادیست بود آن هم به اتکای یک دیالوگ افلاطونی از آب در بیاید را دیگر خودتان حدس بزنید.

    5. رفیق ِ عزیز سخنان امید میلانی را به امید میلانی تحویل بدهید من تبعا آدم دیگری هستم. اگر شما معتقدید این "برداشت شخصی" شماست و "به ذهنتان خطور" کرده است و حرف های اصلی تان را جایی "چاپ می کنید" تا "پولی بگیرید" و به عبارتی این ها همین جوری حرف مفت هستند و نباید جدی شان گرفت لطفا به ما خبر بدهید که با خواندن آن ها وقت خودمان را تلف نکنیم.

    6. چنان که می دانی کسی این جا "سال ها تحقیق و پژوهش" از کسی نخواست. مسئله این جاست که معنی نوشته ی وبلاگی حرف مفت زدن نیست چرا که برای زدن حرف مفت به مدیوم خاصی نیاز نیست و می شود آن را همه جا زد. اگر استدلال کنید که وبلاگ رسانه ی غیر رسمی ای است و در آن می شود تزهایی را بدون دردسر کشیدن بابت تشریفات معمول در تولید فکر مطرح کرد من استدلالتان را کاملا قبول می کنم ولی این با تزهای بی معنی تولید کردن فرق می کند.

    7. من خاطرم نمی آید تا به حال به کسی به خاطر هجو کردن خودم حرف بی ادبانه ای زده باشم. ممکن است به کسانی که کشته شدن کودکان عراقی را به سطح دعواهای روزمره ی سیاسی تنزل می دهند بد جوری پریده باشم و آن آدم ها هم که در پاسخ دادن به پریدن ما هیچ کم نگذاشتند.
    ضمنا دوست من قبلا هم به تو گفته ام اگر دست راستی هستی اقلا آزاده باش!

    قربانت

    پاسخحذف
  14. کلنگ ِ عزیز!
    اول:
    حکم ای که من صادر کردم طبعاً ناظر به آپولوژی بود ولی تو نیز لابد این را می دانی که فارغ از تصویر متفاوتِ سقراط در طیفِ رساله هایِ افلاطونی، اسلوبِ آن دیالکتیک ای که "ُسقراطی" نامیده اند ثابت باقی مانده است.
    روش بحثِ سقراط با طرفِ مقابل در رساله ها یکسان است. ابتدا موذیانه ادعایِ نادانی در موردِ مثلاً مفهوم دینداری می کند (رک: رساله ی اوثیفرون) و از طرفِ مقابل در ظاهر کمک می طلبد ولی آن قربانی بدونِ اینکه بداند در یک پروسه ی نفس گیر اسیر می گردد و در نهایت نیز این سقراط است که با دست انداختن ها و گاه تحقیرهایِ صریح سخن خود را با مهارتِ تمام به کرسی می نشاند.
    بنابراین حکم من گرچه با عطفِ نظر به آپولوژی صادر شده اما متدِ دیالکتیکِ سقراطی مشمولِ آن تصاویر متفاوتِ سقراط در آثار افلاطون نمی گردد و سخن من نیز در موردِ همان روش سقراطی بود و بس!
    بنابراین قیاس یادداشتِ من با سخنانِ عباسی توسطِ حضرتعالی چیزی ست در حدِ همان دکترین هایِ آن آقا.

    دوم:
    توهم احساس وظیفه کردن برایِ هدایتِ جامعه و به عالم روشنایی و معرفت رساندنِ دیگران (پیامبری) هیچ ربطی به پاگانیزم و شرک ندارد حال در دوره ی یونانی باشد یا دوره هایِ قبل و بعدِ آن.
    اگر این مطلب برایت واضح نیست پیشنهاد می کنم در تصور خویش از مفاهیمی چون "شرک گرایی" و "اصلاح گری" بازنگری کنی!

    سوم:
    در بابِ سوء استفاده ی مارکس از هگل حکم شگفت انگیز بنده جز این نبود که در نظر من آن مخروط علی رغم طعنه ی مارکس بر قاعده ی خویش استوار بود و این مارکس بود که فلسفه ی هگل را بر سر راه برد و الا تا قبل از آن بر پاهایِ خویش راه می رفت.
    حال شما را خوش بیاید یا نه دیگر مهم نیست و البته لطف می کنید اگر دمبِ خود را به "تمام تاریخ فلسفه" گره نزنید!

    چهارم:
    از نظراتِ نمکین شما یکی هم اینکه سخن غیرآکادمیک را با حرفِ مفت یکی می پندارید.
    از قضا اما این دو وادی هیچ ربطی به هم ندارند. چه بسیار تحقیقاتِ آکادمیک که حرفِ مفت بوده است و چه بسیار پژوهشهایِ غیرآکادمیک که بسیار عمیق و بدیع از آب درآمده.
    تعجب می کنم شما که تظاهر به وسواس در لزوم تعریفِ مفاهیم و روشنی آنها دارید به راحتی مفهوم مبهمی چون "حرفِ مفت" را مصرف می کنید!
    ببین دوستِ من!
    هوسرل در آن سه جلدِ "تحقیقاتِ منطقی" بسیاری از حکم هایش مربوط به وادیِ "روانشناسی فلسفی" ست اما گرچه این رشته ای تجربی و مربوط به علم روانشناسی ست ولی فلسفه بافی هایِ هوسرل در این باب سبب شد که مثلاً رشته ای چون روان شناسی و پدیدارشناسی با هم تلفیق گردد و زمینه ی ثالث ای پدید آورد.
    حال باز قلم رانی نفرمایید که من در اینجا سخنان ام را با هوسرل قیاس کرده ام!
    بحث آن است که شما ساده اندیشانه مدعی می شوید که سخنانِ غیرعلمی (تحقیق آکادمیک؟) هیچ ارزشی ندارد و در حدِ حرفِ مفت است و من نیز خواستم بگویم که در سنتِ فلسفه ی کانتیننتال - خیال پردازی هایِ ایده آلیزم آلمانی و یا مخالفانِ آنها چون پدیدارشناسان و ... – فلسفیدن ها مبتنی بوده بر برخی واقعیاتِ تاریخی که چندان صحت ای نداشته و یا اساساً دست درازی بوده در ساحتِ دیگر دانشهایی که از بن و بنیاد باید در آنها روشی غیرفلسفی در پیش گرفت ولی همین فلسفیدن هایِ غیرآکادمیک و بوالفضولانه سنگ بنایِ بسیاری از جنبش هایِ علمی در همان علوم تجربی گردیده است.
    حال اگر در نظر شما تمام اینها حرفِ مفت است بنده با زدنِ حرفِ مفت مشکلی ندارم و شما هم می توانید دیگر تشریف نیاورید تا به قولِ خودتان وقتِ ارزشمندِتان که شبانه روز به تحقیقاتِ آکادمیک می گذرد خدایِ ناکرده تلف نگردد.
    حیرت آور است کسی که در کلنگ نامه ی خویش با فیلسوف و غیرفیلسوف بازی می کند و جز متلک گویی هایِ البته جذاب و خواندنی چیزی تحویل نمی دهد تا به این حد سنگِ لزوم آکادمیک نویسی بر سینه بزند!

    پنجم:
    و دستِ آخر اینکه دستاویز قراردادنِ ماجرایِ کشته شدنِ دختر عراقی برایِ سرکوبِ ایدئولوژیِ رقیب حتماً تنها چیزی که نیست همان تنزل دادنِ یک جنایت به دعواهایِ روزمره ی سیاسی است!
    البته من از این دست نقدهایِ غیرآکادمیک و نظریاتِ بی معنی یا به همان عبارتِ کلاسیک "حرفِ مفت"، که در کلنگ نامه ی شما کم نیست بعنوانِ یک سرگرمی و وقت گذرانی توجهِ ویژه ای مبذول می دارم و لذا خواننده ی آن ترهاتِ ماهرانه باقی خواهم ماند.
    شما نیز گرچه دستِ چپی بودن و آزاده نبودن را توامان در خود دارید اما همینگونه نیز بسیار جذاب می باشید!
    ارادتمند!

    پاسخحذف
  15. مرسی از پاسخ روشنگرانه ات مخلوق عزیز منظور گرفتن همین پاسخ خصوصا این کشفیات جالب در باب فلسفه ی کانتینتال، هگل، پدیدار شناسی و آکادمی بود. به کار عالی ات ادامه بده.

    پاسخحذف
  16. فکر مي کنم آقاي کلنگيان منظورش اين بوده که «تبعا» يادش نمي آِيد به کسي به خاطر هجوش حرف باادبانه اي زده باشد.

    پاسخحذف
  17. باشه کلنگ جان!
    ولی سعی کن دفعه ی بعد که خواستی بحث کنی علف کمتر بکشی یا بخوری تا دچار ِ کشف ِ کشفیات نگردی!

    پاسخحذف
  18. براوو مخلوق این یکی پاسخ ات هم روشنگرانه بود. حتما به کار عالی ات ادامه بده.
    خوش باشی رفیق ِ عزیز من.

    پاسخحذف
  19. ویسی عزیز!
    می خواستم در موردِ باخت ِ دوسویه ی روشنفکرانِ وطنی تکمله ی کوتاهی بیفزایم:
    گفتم که روشنفکرانِ ما بر اساس این پیش فرض که دین پایه ی اخلاقیاتِ جامعه ی ایرانی ست از نقدِ آن طفره رفتند ولی نتیجه عدم نقدِ دین و عدم بقای اخلاق بود.
    توضیح آنکه در جامعه ی ما به وضوح می توان دید که بسیاری از مردم اعتقاد خود را به الله، رسالتِ محمد، امامت ِ فرزندانش، معاد و حتی آرزو اندیشی هایِ انتقام جویانه ی شیعیان از تاریخ که در نظریاتی چون "رجعت" بروز یافته، حفظ کردند ولی در عین حال نوعی انحطاطِ اخلاقی نیز همهنگام جامعه ی ایران را در کام خود فرو برد. تمام این اعتقادات به راحتی با دروغ، فریب، تهمت و خیانت عجین و همراه گردید.
    روشنفکرانِ ما نسبت به این حقیقت تجاهل نمودند که برخی آموزه هایِ اسلامی نه تنها اخلاق را پشتوانه نیست که از موانع مهم بر سر راهِ اخلاقی زیستن نیز می باشد.
    بنظرم این گزاره ی کلی و گنگ که بگوییم "دین پشتوانه ی اخلاق است" بسی رهزن خواهد بود.
    سؤالِ اصلی این است که کدام دین با کدام آموزه ها می تواند پشتوانه و ضامن اجرایِ اخلاق باشد؟
    آیا آن اعتقاداتی که در بالا نام بردم توانستند ضمانت ای برایِ اخلاقی زیستن جامعه ی ما بگردند و اگر نتوانسته اند دیگر به کدامین بهانه باید دست نخورده باقی بمانند؟
    و از همه مهمتر اینکه آیا واقعاً نقدِ دین به اخلاقیاتِ یک جامعه آسیب خواهد زد؟
    واقعاً علاقمند ام بدانم که این ماجرایِ "اگر خدا نباشد هر کاری مجاز خواهد بود" در کجای تاریخ بروز و ظهور عینی یافته است.

    پاسخحذف
  20. به‌نظرم می‌آيد رفيق کلنگ کلنگويچ با حسن نيت واردِ اين مباحثه شد اما از شدتِ بدجنسی نخاست نيش و کنايه هم نزند.
    ---
    راستی کلنگِ عزيز، پيش‌ترها مدرنِ قرن نوزدهمی بودی اما حالا می‌بينم که پست‌مدرن هم شده‌ای؟

    پاسخحذف