۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

در ستایش یگانگی

شیخ‌الرئیس بوعلی‌سینا (بزرگِ مکتبِ فلسفیِ مشاء در جهانِ اسلام) در رساله‌ی تمثیلیِ «زنده فرزندِ بیدار» (حی‌بن یقظان) از زبانِ پیرمردِ حکیم به مردمانِ ناحیه‌ای از اقلیمِ هستی اشاره می‌کند که «دوراندیش و به‌ بد گراینده‌اند. گر به‌سویِ نیکی گرایند، نیکی به‌غایت کنند و گر بدی کنند نه به‌سبکباری کنند بلکه چون دلیرانِ ناباور کنند. و شتاب نکنند اندر آنکه کنند و از درنگ دست باز ندارند.»
بدونِ دوست و دشمن نمی‌توان زیست.
خواستم بگویم کسانی را که در دوستی و دشمنی یگانه‌اند، می‌ستایم!

تیمور لنگ یا لنگ تیمور

قرآن فرآورده‌ی خداوند باشد یا فرآورده‌ی محمد، آموزه‌های آن (در کلیت و یکپارچگی‌اش) برای سلامتیِ مزاجِ آدمیان زیان‌بار است.

STAY

توالی و تکرارِ لحظات، دورِ رخدادِ وقایعِ این‌همان، رنجِ دوباره زیستن، درهم‌ریختن تصورِ عرفی از زمان و مکان، روایتِ دیگرگون از عشق و مرگ، این‌ها بود آن‌چه این فیلم را نزدِ من دیدنی و یگانه ساخت.

در راستای رهبرفرموده‌ها

نوآوری همیشه به شکوفایی منجر نمی‌شود، گاهی به شکوفه‌زدن می‌انجامد. در کل هر شکوفایی ناگزیر پیامدِ نوعی نوآوری است اما عکسِ این قضیه صحیح نیست. منطق در این زمینه پاسخی ندارد که چگونه برخی‌ها توانستند دوگانه‌ی نو و کهنه را کنار گذاشته، به‌جای آن از هم‌بودِ شکوفه و کوفه بهره ببرند.
پی‌نوشت:
با سپاس از
انگیزه‌ساز!

حسن و دیو راه باریک پشت کوه

تئاترِ ایرانی برخلافِ انبوهی از ترکیب‌های ایرانیِ دیگر، بسیار معنا‌دار است!
این‌جا می‌توانی شکوهِ ازدست‌رفته‌ی زمین‌داری نجیب، خلق و خویِ خودزنیِ مردمانِ این سرزمین و یا نوستالژیِ خوبی و پاکیِ گم‌شده‌ در تاریخِ این آب و خاک را در چهره‌ی غمگینِ غولی بدنام به تصویر درآوری.
افشینِ هاشمی در این نمایش شاهکاری ایرانی آفریده است! نمایشی با حال و هوای کودکانه و به‌همان میزان سرشار از بلوغ و عبرت! نمایش پر از خنده و البته زهرخند است. موسیقی در آن جایگاهی کانونی دارد تا جایی که چه‌بسا بتوان این نمایش را موزیکال دانست. نغمه‌های ساز و صحنه‌های نمایش به‌گونه‌ای متناسب با یک‌دیگر هماغوش شده‌اند.
در هماوازی و همبازیِ ساده اما دلنشینِ بازیگرانِ این نمایش، می‌توانی اشاراتِ تیزبینانه‌ی کارگردان به موقعیتِ امروزینِ ایران‌زمین را نظاره کنی.
در همین زمینه:
مخاطب از یاد نرفته (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
متن وام‌دارِ آثارِ بیژنِ مفید است/گفت‌وگو با افشینِ هاشمی
پی‌نوشت:
عکس از ناصر عرفانیان

هم‌اندیش

به‌یقین در محدوده‌ی آگاهیِ من تابه‌حال کسی چنین زلال و جسورانه پدر و مادرش را داوری نکرده که من و تو کردیم. در این نامه‌ها حسی از اعتماد، خودفرمان‌روایی و تحلیلِ بی‌رحمانه و هم‌هنگام نوستالژیکِ واقعیتی به‌نامِ «خانواده» موج می‌زند که برایِ من هیچ‌گاه فراموش‌شدنی نیست.
تو معجونی از انسانیت، نبوغ و احساسی!
می‌دانم که چه‌بسا هرگز نتوانیم در دنیای بیرونی دیداری داشته باشیم. اما می‌خواهم این را بدانی که در دنیای واقعی، دوستی به عزیزی و یگانگیِ تو نداشته‌ام.

Against Twitter

فلسفی‌‌اندیشی (گرچه آن‌را یک بیماری بدانیم) یعنی زمانی که همه در این سایت مشغولِ سرگرمی هستند، تو از چراییِ برپاییِ سایت و سببِ حضورِ خود و دیگران پرسش کنی؛ یعنی زمانی که همه بازی می‌کنند، تو به خودِ بازی نظر کنی و از چراییِ بازی بپرسی.
وانگهی معمایی که حل‌نشده باقی مانده، آن است که این نگاهِ مرتبه‌ی دوم به بازی، خود نوعی بازی است.
پی‌نوشت:
تویتر قابلِ تحمل نبود! از توانِ من فراتر بود! زمانی که واردش می‌شدم، سرگیجه می‌گرفتم. تویتر همچون زیارت‌گاه یا ایستگاهِ مترو
شلوغ و پرهیاهو بود و من از این دو گریزانم.

پرسش من و امیلی

جالب نیست؟ این پرسشِ امیلیِ طالبِ تنهایی و غوطه‌ور در تخیلات را من نیز بارها از خود پرسیده‌ام: «چند هم‌خوابه اکنون در حالِ ارگاسم هستند؟»

نهمین داستان کیشلوفسکی

وقتی یک‌بار خیانت کنی، باید برای بازسازیِ اعتمادِ از دست‌رفته خیلی تلاش کنی و مراقب باشی تا دوباره اشتباه نکنی، گرچه این‌بار ناخواسته.
زن به مردِ عقیمِ خود خیانت کرد. پس از بازسازیِ زناشوییِ آسیب‌دیده، به مسافرت برای اسکی رفت و عاشقِ سمج نیز از برنامه‌ی او آگاهی یافت و به‌دنبالش روان شد. شوهرِ زخم‌خورده یک روز صبح دید که عاشقِ زنش با چوب‌های اسکی به مسافرت می‌رود. او فهمید اما نه چندان درست. زن با دیدنِ عاشق بی‌درنگ با شوهر تماس گرفت اما او نبود. زن به خانه برگشت. در این فاصله مرد خودکشی کرده‌بود، اما کیشلوفسکی نخواست که او بمیرد.
زنده‌ماندنِ مرد و آن گفت‌وگوی تلفنیِ اولترا رومانتیکِ او با همسرش، برایِ من خوشایند نبود. چه‌بسا مرگِ مرد، پایانِ باشکوه‌تری برای فیلم می‌بود.

کار و ازخودبیگانگی

آرزو داشتم جایی کارِ تدریس، ویراستاری یا ترجمه کنم! یا به‌هرحال جایی باشم که با کتاب سر و کار داشته باشم، سر و کار داشتنی پویا (نه همچون کتاب‌فروش یا کتاب‌دار) که داد و ستدی دوسویه میانِ من و کتاب باشد. اما این کارِ فعلی به‌شدت من را به ازخودبیگانگی دچار ساخته است. باید با کسی سر و کله بزنی که ادعای جهانی دارد اما در واقع کوتوله‌ی صاحبِ مدرکی بیش نیست.
و این نامِ «مهندس» که از هر ناسزایی بدتر است. همه می‌دانند که دیگری مهندس نیست و همه هم یک‌دیگر را مهندس صدا می‌زنند. دوست دارم یک‌بار به ابلهِ صاحبِ مدرک با افتخار بگویم:
«آقا! من مهندس نیستم.»

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

ستایش مجوسان: نگاره‌ی سحرآمیز داوینچی


«پیشکش به زنِ نارنجی به‌پاسِ نوشتارهای ارزشمندش»

اول:
نگاره‌های عهدِ رنسانس سرشار از رمز و راز است. این آثار از چنان گیرایی و اصالتی سرشار است که گاه آرزو می‌کنم در فلورانسِ سده‌ی شانزدهم زاده می‌شدم. لئوناردو داوینچی (این نابغه‌ی بی‌همتا) تجسمِ روح ِ عهدِ رنسانس و قدسیتِ رو به دگردیسیِ آن است.
تابلوی «ستایشِ مجوسان» (1) یکی از شاهکارهای همین دوران است. این اثر گرچه هرگز کامل نشد اما در نهایتِ کمال و ظرافت خلق شده است. آدم‌ها و چهره‌های این تابلو پُر هستند از تمنای امرِ قدسی و حیرتِ عمیق در برابرِ آن. گویی داوینچی در این اثر امرِ قدسی را به زنجیرِ رنگ کشیده باشد.
دوم:
در این‌جا توضیحاتِ مربوط به اثر را از ویکی‌پدیا ترجمه (ی نامبرا از کاستی)‌ کرده‌ام:
«ستایشِ مجوسان از نخستین آثارِ لئوناردو داوینچی است. لئوناردو از جانبِ راهبانِ آگوستینیِ سَن دوناتو ماموریتی یافته بود. وانگهی یک‌سال بعد، از میلان رخت بربست در حالی که اثر را ناتمام رها کرده بود. این نقاشی از سالِ 1670 در نگارخانه‌ی اوفیزیِ فلورانس نگاه‌داری می‌شود.
مریمِ باکره و فرزندش در نمایی نشان داده می‌شوند و [نیز] یک شکلِ مثلث‌وار با زانوزدنِ مرتبط با مجوسان در نیایش. پشتِ سرِ آن‌ها یک نیم‌دایره از اشخاصِ همراه است، که شاملِ چیزی می‌شود که ممکن است خود-نگاره‌ی لئوناردویِ جوان باشد (در سمتِ راستِ دور). در پس‌زمینه‌ی سمتِ چپ خرابه‌ای از بنایی شرک‌آمیز است، جایی که می‌توان کارگرانی را دید که ظاهراً در حالِ بازسازیِ آن هستند. در سمتِ راست مردانی سوار بر اسب مشغولِ نبرد هستند و نمایی از یک چشم‌اندازِ سنگلاخی [دیده می‌شود].
خرابه ارجاعِ احتمالی است به باسیلیکایِ مجکسنتیوس (2) که بر اساسِ افسانه‌ی قرونِ وسطی، رومیان مدعی شدند تا زمانی که یک باکره [فرزندی] به‌دنیا آورد ، باقی می‌ماند. چنین پنداشته شد که این عمارت در شبِ تولدِ مسیح فرو ریخته شد. (در واقع آن حتی تا تاریخی سپس‌تر ساخته نشد). خرابه‌ها یک چشم‌اندازِ آغازین را حکمفرما ساختند که به‌وسیله‌ی لئوناردو نقش شد، که همچنین اسب‌سوارانِ جنگجو را نمایان می‌سازد اما در ترسیمِ نهایی به پس‌زمینه واگذار شد. درختِ خرما (نخل) در مرکزِ اثر، با مریمِ باکره هم‌خوانی دارد، تا اندازه‌ای به‌سببِ عبارتِ «تو باشکوهی همچون یک درختِ خرما» از غزل‌های سلیمان (3) که بر خبردادن‌‌اش از مریمِ باکره اعتقاد بود. همچون دونی توندوی میکلانژلو، چه‌بسا پس‌زمینه پذیرفته شد تا بازنمای جهانِ شرکِ ریشه‌کن شده توسطِ جهانِ مسیحی باشد، چنانکه [این بازنمایی] در رویدادهای پیش‌زمینه آغازیده شد.
لئوناردو کاربردِ پیشرویِ خود از [تکنیکِ] کیاروسکورو (4) را در تصویر گسترش بخشید؛ با خلقِ توده‌ی به‌ظاهر آشفته‌ای از پیروانِ فرو رفته در تاریکی و سردرگمی به‌خاطرِ مجوسانی که به روشناییِ سرخوشانه‌ی شمایلِ مریم و عیسی خیره شدند، در حالی که جهانِ غیرمسیحیِ مشغول به عمارت و در حالِ جنگ، از اشراقِ نوظهور غافل هستند. به‌سببِ ناتوانیِ لئوناردو از تکمیلِ اثر، [این] وظیفه به دومینیکو گیرلاندایو واگذار شد. واپسین نگاره‌ی کلیسایی توسطِ فیلیپینو لیپی نگاشته شد و اکنون نیز در نگارخانه‌ی اوفیزی نگاه داشته می‌شود.
در سالِ 2002، موریزیو سراسینی، یک متخصصِ فنیِ تشخیصِ [اثرِ] هنری، از طرفِ [نگارخانه‌ی] اوفیزی ماموریت یافت که تحقیقِ سطح – اثر را به‌منظورِ تشخیصِ اینکه آیا نقاشی بدونِ آسیب می‌تواند ترمیم گردد، به‌عهده بگیرد. او نتیجه گرفت که اثر تواناییِ ترمیم را نداشته و استدلال کرد که تنها بخشِ پیش - نقاشی کارِ داوینچی بوده و رویه‌ی اثر توسطِ نقاشِ ضعیف‌تری افزوده شده است. او اعلام کرد «هیچ‌یک از نقاشی‌های ستایش که تا به امروز دیده، کارِ داوینچی نبوده است». او جهتِ اثباتِ یافته‌های بررسیِ تشخیصیِ خودش از اثرِ ستایشِ مجوسان، جزئیاتِ بیش از دوهزار و چهارصد مدرکِ تصویریِ [اشعه‌ی] مادونِ قرمز از مشخصاتِ بخشِ پیش - اثر و تحلیلِ علمی [آن‌] را به‌انجام رساند. بسیاری از تاریخ‌نگارانِ هنری (5) در حالِ حاضر، تفسیرِ سراسینی از یافته‌هایش را قابلِ قبول ندانسته‌اند.
[این] نقاشی موضوعِ کانونیِ آخرین فیلمِ آندره تارکوفسکی، ایثار، است. [در این فیلم، تابلوی ستایشِ سه بزرگِ مجوس، شیطانی و هراس‌انگیز توصیف شده است.]»

پی‌نوشت‌ها:
(1) ستایشِ مجوسان، عنوانی ست که به‌طورِ سنتی به مسئله‌ی مسیحیِ تولدِ عیسی در هنر اشاره دارد؛ آنجا که سه پارسای مجوس با دنبال کردنِ ستاره‌ای عیسی را یافته بوده، پیشِ پایِ او طلا و هدایایِ دیگر نثار کرده و به ستایشِ او پرداختند. شمایل‌نگاریِ مسیحی به‌طورِ چشمگیری، روایتِ ساده‌ی مجوسانِ کتابِ مقدس را که در فصلِ دومِ انجیلِ متی (2:1-11) آمده، تفصیل داده و آن را برای تاکید بر این مطلب که مسیح، از نوباوگیِ آغازینش، به‌عنوانِ سرور در روی زمین شناخته شده، موردِ استفاده قرار داد. (مجوسانِ عهدِ جدید با عناوینِ دیگری چون سه مردِ حکیم، سه قدیس یا قدیسانی از شرق نیز شناخته شده‌اند. گرچه در کتابِ مقدس گفته نشده که چه تعداد از کاهنانِ زرتشتیِ قومِ ماد از ایرانِ باستان – که همچنین در اختربینی زبردست بودند - در آن واقعه حضور داشته‌اند.)
(2) بزرگ‌ترین ساختمان در رومِ باستان
(3) کتابِ بیستمِ عهدِ قدیم
(4) کیاروسکورو (واژه‌ای ایتالیایی برای سایه - روشن) اصطلاحی ست در هنر برای برقراریِ تقابل میانِ رنگِ روشن و رنگِ تاریک. این تکنیک در هنرِ سده‌ی شانزدهم و میانِ تاریخ‌نگارانِ هنری به‌منظورِ دستیابی به طیفِ گسترده‌ای از رنگِ واحد و تواناییِ بازنماییِ سه بُعدِ موضوعِ نقاشی همچون بدنِ یک انسان رواج داشت.
(5) تاریخ‌ِ هنری بررسیِ آکادمیکِ مسائلِ هنر در گستره‌ی تاریخی و زمینه‌های سبک‌شناختیِ آنها همچون جنس، طرح، فرم و ظاهرِ اثر است. افزون بر این، تاریخِ هنری، پژوهش در بابِ هنرمندان و سهمِ اجتماعی و فرهنگیِ آنان است.

سرگذشت آرشیو من

آرشیوِ 2003 مربوط به اولین وبلاگِ من (سوفیست) است. که پس از آن به مدتِ دو سال نه وبلاگ نوشتم و نه وبلاگ خواندم. در واقع مخلوق از پنجِ جونِ 2005 و با یادداشتِ «آیا برای بودن بهانه‌ای هست؟» آغاز می‌گردد.
پس از جنگِ جهانیِ اول، مخلوق در بیست و پنجِ میِ 2006 (درحالی که یک‌سال از عمرش می‌گذشت) با یادداشتِ «ایستگاه ِ آخر - Intelligible Death» به مدتِ شش ماه تعطیل شد.
دوره‌ی دومِ مخلوق از سیزدهمِ اکتبرِ 2006 و با یادداشتِ «اعتیادِ سقراطی» آغاز شد که البته در این مدتِ دو ماهه وبلاگ خصوصی بود و حدودِ پنجاه نفر برای خواندنِ آن دعوت شده بودند.
دوره‌ی سومِ مخلوق با عمومی‌نویسیِ دوباره از چهاردهمِ دسامبرِ 2006 شروع شد که در اندک‌زمانی وبلاگ مسدود شد و پس از شش‌ماه در ششمِ میِ 2007 با یادداشتِ «مرگِ مخلوق»، آن آدرس و آن سبک نوشتن را برایِ همیشه فراموش کردم.
دو ماه پس از مرگِ مخلوقِ سابق، با یادداشتِ «اعتیادِ ویرانگر» در نهِ جولایِ 2007 شروع به نوشتن کردم اما نوشته‌ها را جز خودم هیچکس نمی‌توانست بخواند. این خودنویسی و خودخوانی هفت ماه ادامه داشت. در واقع مخلوقِ جدید پس از نه ماه تعطیلی، به‌صورتِ رسمی از بیست و ششِ ژانویه‌ی 2008 و با یادداشتِ «افرا یا روز می‌گذرد: خیالِ واقعیت/واقعیتِ خیال» زاده شد.

درون‌نگری

این روزها بسیار خودم را خودکاوی می‌کنم. دانسته‌ام که تحملِ آدم‌ها را ندارم، خصوصاً آدم‌هایی که با من تفاوتِ ویرانگر (نه سازنده) دارند، آدم‌هایی که از جنسِ من نیستند. دانسته‌ام که سخت می‌بخشم و گاه هرگز نمی‌بخشم.
دانستم که به‌یقین تبارم به بربرها می‌رسد. شاهدش انبوهِ اجسادی ست که از دشمنان و دوستانی که سپس‌تر دیگر دوست نبودند، در خاطرم تلنبار شده است.
فهمیده‌ام که یک جور تنهایی دارم که حاضر نیستم با هیچ آدمی‌زاده‌ای آن را شریک شوم. فهمیدم که مدتهاست دیگر چندان برای کسی دردِ دل نمی‌کنم و حساسیتِ شدید دارم نسبت به کسی که با من بخواهد دردِ دل کند. دیگر نه چندان اهلِ تعریفِ داستانِ زندگی‌ام برای دیگران هستم و نه چندان توانِ شنیدنِ داستانِ زندگیِ دیگران را دارم.
فهمیده‌ام که با پدیده‌ی تلفن چندان سازگار نیستم. کم با دیگران تماس می‌گیرم و دوست دارم دیگران خیلی کم با من تماس بگیرند.
دانسته‌ام که دورانِ تنهایی و پارساییِ نوجوانی‌ام نوعی آدم‌گریزی در من پدید آورده است. گرچه در معاشرت و گپ با دیگران (بنا به گفته‌ی خودشان) خوش‌محضر هستم!
هیچ انگیزه‌ای برای دیدنِ آدم‌هایی که بیش‌ترین سنخیت را با من دارند هم ندارم. هیچ کس نیست که بخواهم ببینمش.
گویی دیواری به بلندای بی‌نهایت میانِ من و دیگری کشیده باشند.
پس‌نوشت:
«بسیار خوش‌محضر» زیاده‌نمایی و خودستایی داشت. پس به «خوش‌محضر» تغییر یافت.

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

قیاس عرفی

گزاره‌ی اول: سیاست پدر و مادر ندارد.
گزاره‌ی دوم: سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست.
نتیجه: (بدونِ شرح)

آگاهی‌نوشت:
این گفت‌وگو یکی از بهترین مطالبی ست که تا کنون در بابِ تاریخِ تقابلِ دین‌گرایی و آزادی‌خواهی خوانده‌ام!

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

پایان تاریخ خداوند: بازخوانی یک مرگ

«تقدیم به شادرَوان حمیدِ عنایت»

خدایگان و بنده‌
ی هگل (با تفسیرِ ارزشمندِ الکساندر کوژو) را اگر کسی چون من بخواند بی‌درنگ از این رابطه‌ به یادِ خدایِ ابراهیم و بندگانِ او می‌افتد. درونمایه‌ی این بخش به‌روشنی اگزیستانسیالیستی ست و تفسیرِ کوژو (که خود شاگردِ یاسپرس بوده) بر این مایه‌های وجودی افزوده است. این فراز از پدیدارشناسیِ روح، گونه‌ای تاریخی‌نگری ست که دوره‌های تاریخِ بشر را از منظرِ رابطه‌ی ارباب و بنده می‌نگرد. برخلافِ نظرِ نخستین، در تحلیلِ هگل و تفسیرِ کوژینکف، بنده در نهایت برنده‌ی این جدالِ تاریخی است.
ارباب نمادِ توهمِ سلطه و استقلالِ وجودی است. او گمان می‌کند به آگاهیِ مستقل و خودباشیِ محض دست یافته است. وانگهی او تنها زمانی می‌تواند وجودی اصیل باشد که نه تنها ارزشِ خود را به دیگری بشناساند بلکه خود نیز به شناختِ ارزشِ دیگری همت گمارد؛ چیزی که با رسیدن به جایگاهِ «ارباب» از آن بازمانده و در نهایت نیز جز یک آگاهیِ وابسته هیچ نصیب نخواهد برد. ارباب همیشه و تنها به‌معنای دارنده‌ی برده بوده و این برده است که به وجودِ ارباب، معنی و تحقق می‌بخشد.
خدایی که در نبردِ میانِ خودش و آدمیان به‌خیالِ خود توانست ارج و ارزشِ خود را به بشر بشناساند، در این فرآیند گویی استقلالِ محض و «برای خودبودگی» ِ راستین یافت. اما در واقع خدا از همان لحظه‌ی پیروزی بر بشر و دست‌یافتن به جایگاهِ «خدایی»، دچارِ سکون و انجماد گردید. خدا می‌خواست توسطِ انسان پرستیده شود و با برآورده‌شدنِ این آرزو (که در ابتدا گمان می‌رفت آرزویی ست ناظر به آرزوی بشر مبنی بر شناخته‌شدن) به برترین ارزشِ واقعی دست‌یافته و دیگر نمی‌تواند از آن فراتر رود. خدا تربیت‌پذیر نیست. او که دگرگونی‌ناپذیر است، یا باید همچنان در جایگاهِ پرستش‌شونده باقی بماند یا برای همیشه بمیرد. حقیقتِ خداوند یعنی بندگی و عملِ پرستش از جانبِ بندگان. خدا حقیقتی غیرذاتی، وابسته و غیرِقائم به ذات دارد. آرزوی او نیز نه به یک انسان که به یک شیء تعلق گرفته است. چرا که بنده، وجودی حیوانی، طبیعی و ابزاری دارد. تنها مرگِ خداوند است که او را از این فلجِ وجودی برای همیشه رها خواهد ساخت.
ارج‌شناسیِ راستین که شناختی دوسویه است هرگز میانِ خداوند و بنده روی نخواهد داد. «تراژدیِ خداوندی» درست در همین جا رخ می‌دهد. خدا آرزو داشت ارزشِ خود را به کسی بشناساند که او نیز شایستگیِ شناخته‌شدن از سوی خداوند را داشته باشد. اما خداوند هرگز به آرزوی خود نرسید. خودخواهیِ خدا او را به «بن‌بستِ وجودی» رساند. ارزشِ خداوند تنها و تنها در ذهنیتِ خداوندی باقی ماند و هرگز نتوانست در سپهرِ عینیت و جهانِ واقعی وجود پیدا کند. ارزشی که در واقعیت تحقق نیابد، جز وهم و پندار نخواهد بود. نتیجه چیزی جز ارج‌شناسیِ بی‌ارزشِ خداوند از سوی بشر نبود. خداوند در طولِ تاریخِ سروری‌اش، تمامِ تلاشِ خود را (به‌وسیله‌ی پیامبران) برای شناساندنِ ارج و ارزشِ خود به بشر به‌کاربست وانگهی خدا هیچ‌گاه نخواست و نتوانست که ارج و ارزشِ بشر را بشناسد.
اما بشر پس از دوره‌ای بندگی توانست حسِ خداوندی را که قرن‌ها به خدمتِ او گذرانده بود، در خود خلق کند. (بدونِ خداوند، آدمی هرگز به ارزشِ ذاتیِ خود پی نمی‌برد. خدا در تاریخِ بشر و تلاشِ او برای «شدن»، اهمیت و ضرورتِ سلبی داشت. خداوند در تاریخِ انسانی نقشِ کاتالیزور پذیرفت و بدونِ آن‌که خودش در این تاریخ بازی کند و ردِ پایی باقی بگذارد، از بین رفت.) تنها بنده بود که می‌توانست هم حقیقتِ بندگی و هم حقیقتِ سروری را در خود بیابد. او در عینِ اسارت، آزادی را می‌فهمید. بنده آزادیِ درونی را در خود و آزادیِ بیرونی را در ارباب درک می‌کند و این بزرگ‌ترین بختِ اوست. اضطرابِ مرگ و ترس از اربابِ هستی، اراده‌ی تغییر (یعنی نفیِ) جهانِ وانموده را در برده پدید آورد. بنده فرآیندِ واقعیت‌بخشی به آزادیِ درونیِ خود را در جهانِ خارج آغاز می‌کند. از پیِ چنین دگرگون‌سازیِ جهان است که بنده به دگرگونیِ خود پی می‌برد. اینک ارزشِ بنده دیگر تنها در ذهنیتِ او حضور ندارد، بلکه به عینیت دست یافته و به‌ سپهرِ واقعیت گام نهاده است. آگاهیِ بنده از حقیقتِ وجودیِ خود و خدایگان، او را به خودآگاهی رساند. تنها بنده بود که می‌توانست عدمِ اصالتِ بندگی و پوچیِ سروری را توامان دریابد. انسان از بندگیِ خود گذر کرد وانگهی دیگر شور و اشتیاقی برای خداشدن نداشت. انسان نه تنها بندگیِ خود را رفع کرد که به فراسوی بندگی و خداوندی رسید. دیگر نه از ناشناخته‌ماندنِ ارزشِ انسان اثری بود و نه از جمودِ حقیقتِ خداوند.
در همین زمینه:
کار آزادت می‌کند (نقدِ یادداشتِ حاضر) / خلبانِ کور

پس‌نوشتِ اول:
آنچه در این‌جا آمده برداشتِ من از خدایگان و بنده‌ی هگل است که لزوماً با تمامیِ عناصرِ این نظریه منطبق نیست. در اثرِ هگل، «ارباب» مفهومِ عامی ست که شاملِ اربابِ مادی و اربابِ رفع‌شده/آسمانی هر دو است. سیرِ استکمال و بالندگیِ بنده نیز در نگره‌ی هگل کمابیش متفاوت از چیزی ست که من نگاشته‌ام. بنابراین یادداشتِ حاضر بیش از آن‌که منطبق با نظریه‌ی هگل یا گزارشی از آن باشد، برداشت و استفاده‌ی شخصیِ من از این نظریه در جهتِ نشان‌دادنِ پوچیِ خدایِ ابراهیم و چراییِ ضرورتِ مرگِ چنین خدایی از منظری متفاوت است.
پس‌نوشتِ دوم:
کوژینکف گرچه فیلسوفی مارکسیست است اما نوعِ نگاهش به هگل (در کنارِ تاکیدِ فراوان بر ارزش و اهمیتِ کارِ بنده در رهایی‌اش و نیز تصویرسازیِ انقلابی از او) نشانه‌هایی از ستایشِ اقتدار و محافظه‌کاری در خود دارد. اقتدارگراییِ کوژو چه‌بسا در تمایلِ او به استالین نمود یافته باشد. کوژو با فیلسوفانی چون لئو اشتراوس (که گفته‌اند نظراتش سرچشمه‌ی محافظه‌کاریِ نوین است) و کارل اشمیت (دارای سابقه‌ی فعالیت در حزبِ نازی) دوستی و تبادلِ نظر (و البته اختلافِ فکری) داشته است.او (گرچه اتهامِ جاسوسی برای اتحادِ جماهیرِ شوروی را پس از مرگ با خود دارد) اما سیاستِ اجتماعیِ اتحادِ شوروی را مصیبت‌بار و ادعایش در موردِ جامعه‌ی بی‌طبقه را مضحک می‌دانست. منتقدانِ چپ، تفسیرِ کوژو از هگل (با تاکید بر مرگ‌آگاهی) را فاشیستی و منتقدانِ راست تفسیرِ او را تلاش برای آشتیِ ماتریالیزمِ دیالکتیک با فلسفه‌ی هگل دانسته‌اند. در واقع، وضعِ کوژو از این حیث شبیهِ خودِ هگل است که از هر دو سو موردِ انتقاد قرار گرفته است. (رک: ویکی‌پدیا و مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)
پس‌نوشتِ سوم:
مانندِ همیشه، تطبیقِ تئوری‌های فلسفه‌ی تاریخ بر رویدادهایِ معاصر در موردِ کوژو نیز (همچون هگل) با شکست مواجه شد. کوژو (که فیلسوفِ پایانِ تاریخ نام گرفته) پس از سفرهای سالِ 1948 به آمریکا و شوروی یقین کرد که انسان به فرجامِ تاریخ رسیده است. اما یازده سال بعد که به ژاپن سفر کرد در این باورِ خود مردد شد. او گفت که جامعه‌ی ژاپن گرچه در مرحله‌ی مابعدِ تاریخ به‌سر می‌برد اما راهِ تمدنِ این کشور از سبکِ زندگیِ آمریکایی جداست. هگل هم پس از پیروزیِ ناپلئون در ینا، معتقد شد که تاریخ به پایانِ خود رسیده است. هرچند پس از شکستِ او در واترلو در این رایِ خود مردد شد. وانگهی پس از آن حکومتِ پروس در نظرش جایگزینِ ناپلئون شد و همان منزلت را یافت. (رک: مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

باردار

بسیار گفته‌اند که ناب‌ترین جلوه‌ی عشق را باید در وجودِ مادر یافت. اما گویا فراموش کرده‌اند بگویند که نفرتِ محض نیز در هیچ‌کجا همچون وجودِ مادر نمی‌تواند ببالد.
زن‌ها موجوداتِ پیچیده‌ و توبرتویی هستند، و هنگامی که زنی مادر شود، گویا دیگر هرگز نمی‌توان او را کشف کرد یا بازشناخت.
زنِ زاینده، زنِ حامله، زنی که باری دارد از جنسِ خون و گوشت و حیات؛ آیا به‌راستی چنین چیزی تهوع‌آور نیست؟

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

آزاده خواجه نصیر: نگارگر آزادگی


تابلویی از چهره‌ی محوِ بنیان‌گذار همراه با خط‌های خون و کودکانی که در کناره‌ی اثر با هراس یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند و به آن تمام‌رخِ محو خیره شده‌اند. (برای من یادآورِ «خاوران» بود.)
تابلویی بزرگ، حاکی از جنگ‌های جهانی و اجسادی در پایینِ سمتِ چپِ تصویر که به‌نحوی استادانه با خون و وحشتِ مرگ به‌تصویر کشیده شده‌اند. تابلویی که چندینِ زنِ روسری‌به‌سر در کنارِ یکدیگر، دنباله‌های روسریِ‌شان را (که تا پایینِ اثر امتداد دارد) چنگ زده‌اند به‌گونه‌ای که تبدیل به زندان شده است؛ زندانی که زنی از حجابِ خود در آن رنج می‌برد.
نگاره‌هایی روایت‌گرِ تاریخِ تلخِ رژیمِ اسلامی، سرکوبِ زن و زنانگی، جنایاتِ جهانی، اروتیزم و عشق و در کل به‌تصویر کشیدنِ زیرکانه‌ی هر آن‌چه باور نمی‌کردید روزی به تصویر و ‌نمایش درآید.
نقاشی‌ها بسیار تاثیرگذار هستند و از درونِ جانِ دردمندِ هنرمند خلق شده‌اند! نقاش با این آثار بیش از هر چیز آزادگی و روشن‌نگریِ خود را به‌نمایش گذاشته است.
نمایش‌گاهِ نقاشیِ آزاده خواجه‌نصیر از هفدهم تا بیست و دومِ فروردین در نگارخانه‌ی ممیزِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران از ساعتِ ده تا بیست برپاست.

پس‌نوشتِ اول:
متاسفانه هر چه در فضای مجازی گشتم نتوانستم سایتِ شخصیِ خانومِ خواجه‌نصیر را بیابم. همانندِ بیش‌ترِ موارد، گویا هیچ‌کس او را بدونِ همسرش (یغما گلروئی) نمی‌شناسد.
پس‌نوشتِ دوم:
نقاشیِ مربوط به جنگ‌ها و جنایاتِ جهانی را می‌توانید این‌جا ببینید. (تصویرِ شماره‌ی نه)
پس‌نوشتِ سوم:
دو عکس از تابلوهایی که توصیف کردم، اضافه شد.

فرمان‌روا

مرگ را فیلسوف می‌فهمد و دردِ آن‌ را بیمارِ سرطانی می‌چشد.
حال اگر فیلسوفی به سرطان مبتلا شد چه؟ گمان کنم تمامِ تحلیل‌های ذهنیِ او از مرگ به‌یک‌باره دود شود.
گویی واقعیتِ مرگ چنان هولناک است که ذهنیتِ آدمی از آن را هم در کامِ خود فرو می‌بلعد.

چنین می‌اندیشم

فلسفه همیشه حرفی برای گفتن دارد؛ حرفی از جنسِ انسان.

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

بازگشت محافظه‌کار

دوستِ گرانقدری که پیش از این در این‌جا می‌نوشت، پس از مدتی طولانی دوباره بازگشته است.
محافظه‌کار از منظری خاص به مسایل می‌نگرد. وانگهی مهم نزدِ من، دقت و تیزبینیِ او در تحلیل‌های دیگرگونه‌اش از موضوعات است.
امیدوارم در سرای جدید حضوری ماندگار و پیوسته داشته باشد!

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جنگ‌ستیزی رادیکال و آگراندیسمان واقعیت

اول:
چکیده‌ی طومارِ مانی آن است که نوعِ مواجهه‌ی ما باید وابسته به شرائط و موقعیتِ تاریخیِ کنونیِ‌مان باشد. از همین‌جا به این نتیجه رسیده که مخلوق از سرِ ذوق‌زدگی در دامِ جنگ‌افروزانِ دستِ راستی افتاده و ویلدرس را نیز جایِ معصوم گرفته است. ادعای دوم که البته نادرست است و آن را به‌حسابِ هیجاناتِ منتقد واریز می‌کنم. اما ادعای اول که تمامیِ جملاتِ منتقد تلاش برای تئوریزه‌کردنِ آن است، خود سخنی ست کلی (از جنسِ همان که به ابوالفتحی نسبت داده؟) و خود آغازِ کلام است. در واقع اگر کسی (چون من) مدعی شد که این‌گونه کارها در نهایت به‌نفعِ چیزی ست که «شکستنِ تابوی تقدسِ اسلام» می‌نامد، باز سخن‌اش تخت‌بندِ شرائط و موقعیتِ کنونی ست اما از منظرِ خودِ او. چنانکه اگر مانی، کارِ ویلدرس یا کاریکاتوریست‌های دانمارکی را شعله‌ورساختنِ آتشِ جنگ و در جهتِ اهدافِ جنگ‌طلبان می‌داند، باز شرائطِ امروزین را صرفاً از دیدِ خودش نگریسته است. گمانِ این دوستِ منتقد به وجودِ ملاکِ عینی و روشن از توصیه‌ی کلیِ خویش، چندان اندیشیده نیست.
دوم:
راه‌کارِ ابوالفتحی در لزومِ رعایتِ آزادیِ بیان و حقوقِ بشر (طبعاً همان اعلامیه‌ی جهانی) به‌مراتب روشن‌تر، راه‌گشاتر و عینی‌تر از چیزی ست که مانی می‌گوید. چنان‌که گفتم هر کس از دیدِ خود به شرائطِ جهانی و منطقه‌ای می‌نگرد و برحسبِ اولویّت‌های ذهنی‌اش نسبت به رویدادها موضع می‌گیرد. اما اینکه مانی مدعی ست منظرِ ابوالفتحی نادرست است، چندان گرهی از بحث نمی‌گشاید و ناشی از خوش‌بینیِ منتقد نسبت به خدشه‌ناپذیر بودنِ منظرِ خود است. مشاهداتِ تصدیق‌شده‌ی او از حرف‌های مدعیانِ روشنفکرِ ایرانی کمابیش این خوش‌بینی را آفتابی می‌سازد. خصوصاً وقتی از نقلِ جمله‌ی ویلدرس به معصوم‌بودنِ او نقب می‌زند و در ادامه به‌نحوی متناقص و به تمسخر از «لزومِ توجه به گفته و نه گوینده» (در باورِ همان مدعیان) سخن می‌راند.
سوم:
جنگ‌هراسیِ مانی که در سراسرِ نوشته سلطه‌ی تام و تمامی بر نگاهِ او به مسائل دارد، از نظرِ من نامعقول است، خصوصاً زمانی که بخواهد اسلام‌هراسیِ غرب را نیز در همان راستا تفسیر کند. اما اسلام‌هراسی پدیده‌ی نوینی نیست؛ واقعیتی‌ست که امروزه تنها ملموس‌تر و روشن‌تر ظاهر شده است. ریشه‌یابیِ من از این اسلام‌هراسی هرگز به پروپاگاندای غرب علیهِ این دین به‌هدفِ تسلطِ نظامی بر خاورِمیانه منجر نمی‌شود. این‌گونه تحلیلِ ماجرا را به‌شدت سیاسی و سطحی یافته‌ام. اسلام‌هراسی ریشه‌های تاریخی و قدمتی بسیار بیش از نفوذِ نومحافظه‌کارانِ آمریکایی در نگرشِ اروپاییان به این دین دارد. دیدِ مانی به‌نحوی رادیکال، سیاسی ست در حالی که من از منظری فرهنگی و تاریخی به معضلِ «خشونتِ اسلامی» نظر می‌کنم. مباهاتِ منتقد به این‌که منظرِ او به شناختِ واقعیت منجر شده اما منظرِ دیگران کمکی به فهمِ واقعیت نمی‌کند، رنگِ رئالیزمِ خام دارد. «شناختِ واقعیت» از منظرِ مانی، چیزی جز همین ذهنیتِ سیاسیِ او نیست که تلاش شده به سطحِ واقعیت برکشانده شود.
چهارم:
مانی بارها و بارها تکرار می‌کند که «تحریک» هدفِ اصلیِ چنین کارهایی ست و خشمِ مسلمانان را همان واکنشِ مطلوبِ تحریک‌کنندگان می‌داند. مانی با دست به مسلمانان اشاره می‌کند که هوشیار باشید و در دامِ جنگ‌طلبانِ استعمارگر نیفتید. در واقع منتقد بر اساسِ همان جنگ‌هراسی و توهمِ توطئه، کلِ ماجرا را تنها از یک سو می‌بیند. اما این داستان طرفِ دیگری هم دارد و آن همین مسلمانانِ برافروخته هستند. به‌راحتی می‌توان (در جهتِ عکس) مدعی شد که ساختِ چنین آثاری مطلوبِ مسلمانانِ خشمگین است. («بنیادگرا» به‌کار نمی‌برم چون محدوده‌ای ترسیم می‌کند که امروزه به‌هیچ رو محدود نیست) آن‌ها نیز به‌دنبالِ بهانه‌ای برای به‌رخ کشیدنِ هویتِ اسلامیِ خود هستند. این یک رابطه‌ی کاملاً دوطرفه است. وانگهی مانی هرگز از خود نمی‌پرسد که چرا چنین آثاری در میانِ مسیحیان و حتی یهودیان چنین واکنشی برنمی‌انگیزد، پاسخ نمی‌گیرد و به رابطه‌ای دوطرفه و در نتیجه خشونت‌بار منجر نمی‌شود؟
پنجم:
سخنِ آخر و البته بنیادی‌تر آن است که چرا هنوز مسلمانان، انگاره‌ی قوی از «امتِ اسلامی» دارند؟ چرا با تاسیسِ نهادهایی چون «سازمانِ کنفرانسِ کشورهای اسلامی» به فکرِ اتحادِ آدمیانی از سرزمین‌ها و فرهنگ‌هایی به‌کل متفاوت به‌صرفِ اشتراکِ دین هستند؟ چرا دیگر چیزی به نامِ «مسیحیان» برای شهروندانِ هر یک از کشورهای غربی چندان معنایی ندارد؟ چرا دیرزمانی ست که «ملت» نزدِ مللِ باخترزمین بر «مسیحی» برتریِ تام و تمام یافته است؟ این فرودستیِ «هویتِ ملی» و تلاشِ مسلمانان جهتِ برساختنِ یک «هویتِ دینی» و تعریفِ خویش زیرِ پرچمِ «اشتراکِ دین» بسیار معنادار است. چنین انگاره‌ای از هویت، نشانه‌ی استمرارِ سیطره‌ی ذهنیتِ قرونِ میانه بر مسلمانان است؛ ذهنیتی که مدتهاست از جامعه‌ی مسیحیِ باخترزمین رخت بربسته است.
اسلام هنوز هویت‌ساز است؛ هویتی که به فرد در گستره‌ی جمع تشخص/تعین می‌بخشد. این همان کارکردِ «ملیت» است که دیر زمانی ست «مسیحیت» نزدِ مسیحیان عاجز از آن گردیده است. مسیحیت دیگر هویت‌بخش نیست. افزون بر ضرورتِ توجه به دیگر ویژگی‌هایِ منحصر به‌فردِ اسلام، تحلیلِ چراییِ این تفاوت میانِ دو دین، از نظرِ من، کُدِ مهمی برایِ فهمِ واقعیتی به نامِ «اسلام‌هراسی» است.
پس‌نوشت:
ادامه‌ی بحث را می‌توانید در اینجا دنبال کنید.

نازلی دختر زئوس

آهنگِ زیبا
یادِ تو
آهنگِ مست‌کننده
یادِ تو
آهنگِ سیری‌ناپذیر
یادِ تو
آهنگِ خاطره‌انگیز
یادِ تو
آهنگِ تو
یادِ تو

۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

هشتمین فرمان کیشلوفسکی



We research, analyse, describe… but can we resolve unfairness? Why do some rescue others? Why others can only be rescued? Do you know?
Elzbieta to Zofia

فرمانِ دوم (سِفرِ تثنیه): نامِ خدای خود را به باطل مبر!
داستانِ همیشگیِ دین‌داریِ معنوی و دین‌داریِ صوری؛ شرطِ خانواده‌ی کاتولیک برای پذیرشِ الیزابت (اثباتِ اینکه دخترک غسلِ تعمید یافته است) و در نهایت سرباز زدنِ آن‌ها از پذیرشِ او. توجیه آن بود که خدای آن‌ها در کنارِ توصیه به مهربانی، از شهادتِ دروغ منع کرده است. وانگهی به‌راستی هیچ اصلِ اعتقادی مهم‌تر از جانِ یک بچه نیست. طردشدنِ الیزابت از جانبِ خانواده‌ای که قرار بود فرزندخواندگی‌اش را بپذیرند تا از شرِ مامورانِ گشتاپو رهایی پیدا کند، او را در آستانه‌ی مرگ قرار داده بود.
فیلم فضای عجیبی دارد! ؛ حسِ هراس و غربتِ یک دخترکِ یهودی که تا همیشه با الیزابت باقی مانده است.

جنس فلسفه و داور آن

Philosophical writing on even the most current public issues remains theoretical, and cannot be measured by its practical effects. … I do not know whether it is more important to change the world or to understand it, but philosophy is best judged by its contribution to the understanding, not to the course of events

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

محمد، کاریکاتورها و کمدی آخرین پیامبر

اول:
وقتی کاریکاتورهای محمد برای اولین‌بار چاپ شد، نظرم این بود که کارکردی جز افزودن بر توهماتِ مسلمانان ندارد. خصوصاً در شرایطی که نقدهای جدی بر این دین به آستانه‌ی آگاهیِ متدینانِ به آن نرسیده و همه‌گیرنشده است. وانگهی به مرور این نظر کمابیش دگرگون شد. باید بگویم که تاثیر و نفوذِ نقدِ هنری به‌مراتب بیش از نقدهای آکادمیک و نظری است. من امیدِ نه‌چندان خوش‌بینانه‌ای دارم که این جنبشِ هنری، سرآغازِ همگانی‌شدنِ نقدهای علمی و فلسفی بر این دین باشد! هنر راهِ خود را می‌رود. فلسفه وعلومِ انسانی هم راهِ خود را می‌روند. اگر در زمینه‌ای یکی عقب مانده یا ثمره‌ی کارهایش نمودِ اجتماعی و عینی ندارد، دلیلِ موجهی نمی‌شود که دیگری هم دست نگه دارد. این دو راه از یکدیگر جداست و نه در طول که در عرضِ همدیگر قرار دارند. چه‌بسا پیش‌افتادنِ هنر، زمینه‌ی شکسته‌شدنِ تدریجیِ تابوی نقدِ تاریخ و آموزه‌های این دین را نیز در بینِ جوامعِ متدینانِ به آن فراهم کند. درست به‌همین دلیل که کاریکاتور در احساس و عاطفه‌ی فردیِ مسلمانان دگرگونی می‌آفریند، چه‌بسا بتواند مسیرِ پرخطرِ نقدهای نظری و علمی را نیز هموارتر سازد. گو اینکه تلنگرهای عاطفی غالباً به تردیدهای ذهنی نیز انجامیده است. گاه اجتماعِ خواب‌زدگان را تنها با شوک می‌توان بیدار کرد.
دوم:
خواندنِ مطلبِ ارزشمندِ دکتر کاشی پرسش‌های دیگری نیز در ذهنِ من ایجاد کرد. آیا به‌واقع پیامبرِ اسلام عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست؟ آیا تمسخرِ هنریِ محمد، حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ما را به نابودی خواهد کشید؟ گمان می‌کنم ایشان در این فراز إغراق کرده‌اند. پیامبرِ اسلام نه عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست و نه حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ایران‌زمین تخت‌بندِ مقدس یا پلید بودن‌ِ او ست. حیاتِ فرهنگیِ مردمِ این سرزمین پیش از اسلام زنده بوده و پس از اسلام نیز (هر چند با وقفه) به رشدِ خود ادامه داده است. اما در بابِ اهمیتِ پیامبرِ اسلام برایِ حیاتِ جمعی باید پرسید آیا عمومِ مردمِ ایران همچون ایشان تلاش می‌کنند تا خشمِ خود را از این حادثه فروبنشانند؟ آیا از بن و بنیاد خشمی در کار است؟ در همان ایامِ نخستین انتشارِ کاریکاتورها، دخو گفت که نوعی بی‌تفاوتی در جامعه‌ی ایران نسبت به این ماجرا (همچون دیگر رخدادها) به‌چشم می‌خورد. او از نوعی بی‌تفاوتیِ همه‌گیر سخن راند. اما من ترجیح می‌دهم این بی‌تفاوتی را به دین‌داریِ روادارانه‌ی ایرانیان برگردانم. نیکفر به‌درستی می‌گفت که توده‌ی متدینان و تاریخِ دین‌داریِ آنان بیش‌تر با استثناها سر و کار دارد تا با قاعده‌های دینی و به‌جای مرکز، بیش‌تر در حاشیه‌ی این تاریخ رشد و جریان داشته است. تاریخِ دین‌داری، خواه‌ناخواه تاریخِ بی‌دینی و سنتِ تعصبِ دینی ناگزیر سنتِ بی‌تفاوتیِ دینی را نیز در خود گنجانده است.
سوم:
نهایتِ استدلالِ مخالفانِ انتشارِ کاریکاتورها، آن است که ما مردمانِ مشرق‌زمین عموماً و ما مسلمانان خصوصاً با مللِ باخترزمین تفاوت داریم و جهان باید این تفاوت را به‌رسمیت بشناسد و در مواجهه با ما و مقدساتِ ما، این تفاوت را مراعات کند. مسیح را می‌توان تمسخر کرد چون او به جهانِ دیگران تعلق دارد و جهانِ ما را با آن‌ها فرسنگ‌ها فاصله است. جهان‌بینیِ ما را باید دیگران به‌رسمیت بشناسند. چرا که جهانِ ما (در نزدِ خودمان) هنوز مقدساتِ خود را مقدس و پیامبرِ خود را در والاترین مرتبه می‌بیند. وانگهی اولین پرسش در چنین حجت‌آوری آن است که چرا باید غربی‌ها یا نامسلمانانِ شرقی به‌صرفِ آنکه مسلمانان مقدساتِ خود را دسترس‌ناپذیر می‌دانند، به این جهان و جهان‌بینی دست نزنند ؟ در فرازِ پایانیِ نوشته‌ی آقای کاشی البته متوجه می‌شویم که بیش‌تر به‌سببِ مصالحِ عملی و پراگماتیک (جلوگیری از رشدِ بنیادگرایی و واکنشِ کورِ مللِ مسلمان) است که غربی‌ها از این‌گونه ناخنک‌زدن به مقدساتِ اسلامی برحذر داشته می‌شوند نه به‌سببِ مقدسِ بودنِ این معتقدات. در واقع این‌جا هم منطقِ فایده و عمل بر منطقِ حقیقت و نظر چیره گردیده است. نویسنده از توهین به پیامبرِ خود دلگیر است اما در عینِ حال ترجیح می‌دهد که این نارضایتی را در قالبِ ملزوماتِ عمل و موقعیت طرح کند تا استلزاماتِ نظر و ذهنیت. این‌ نوع دفاع از باورهای دینی که با دورشدن از خصوصیاتِ خودِ باور و پرداختن به نتایج و پیامدهای تقدیس/تمسخرِ باور همراه است، خود رویکردی غیرِدینی و کمابیش امروزین است.
چهارم:
«دولت می‌خواهد که شما به اسلام احترام بگذارید اما اسلام برای شما احترامی قائل نیست.»
خِیرت ویلدرس
قتلِ وحشیانه‌ی تئو ونگوگ به‌وسیله‌ی یک مسلمان چه‌بسا همچون شاهدی بر حقانیتِ نقدِ او به دینِ اسلام نگریسته شود. وقتی یک متدین به‌صرفِ وهنِ مقدساتِ خویش، خود را مجاز به کشتنِ یک انسان می‌داند باید هم در آموزه‌های آن دین به دیده‌ی تردید نگریست و هم دانست که عقب‌نشینی از حرکتی که آغاز گردیده، به‌معنای پذیرشِ تاثیر و نتیجه‌بخش بودنِ ترورهای دینی است. کارگردانِ هلندی به‌درستی می‌گوید که مشکلِ او نه با مسلمانان که با اسلام است. سرباز زدنِ رسانه‌های دولتیِ هلند از نمایشِ فیلمِ خِیرت ویلدرس و تلاشِ دولتِ هلند برایِ شکایت از کارگردانِ فیلم، خود بهترین نشانه‌ی ضعفِ دولتمردانِ این کشور و هراسِ آنان از خشمِ مسلمانان است. اما چرا این خشم وجود دارد؟ چرا چنان بی‌حد و مرز است که تا کشتنِ یک انسان پیش می‌رود؟ چرا باید این خشمِ متدینان را از خودِ دین جدا کرد؟ چرا باید به این خشم احترام گذاشت؟ چرا از ترسِ این خشم باید باز هم ذهنیتِ دینی را در خوابِ چندساله‌ی خود رها ساخت؟ البته پاسخِ این پرسش‌ها ساده نیست.

در همین زمینه:

در باب روشن‌فکری لائیک

«روشن‌فکریِ لائیک: بنیان‌های نظری و چالش‌های عملی»؛ چه‌بسا این نوشتار تنها کارِ نسبتاً جامعی باشد که در فضای مجازی منتشر کرده‌ام. طرحِ آن را از یک‌سال پیش از انتشار در ذهن داشتم. ابتدا می‌خواستم در نشریاتِ داخلِ کشور (طبعاً نگاهِ نو) منتشر شود اما مضمونِ آن اجازه‌ی چنین چیزی را نمی‌داد و از آنجا که تک‌تکِ کلماتِ آن را با دقت برگزیده بودم، نمی‌توانستم به حذفِ حتی یک کلمه‌اش رضایت بدهم. بنابراین راهی جز انتشار در فضای مجازی نداشت که بی‌هیچ تردیدی سایتِ نیلگون را هم به‌خاطرِ علاقه‌ام و هم به‌سببِ وزانتِ آن برگزیدم.
تلاش کردم نوشته تا حدِ امکان در مفاهیم روشن، در استدلال قوی و خالی از ناسازگاری یا تناقض باشد. گزاف نیست اگر بگویم ده‌ها بار آن را ویرایشِ جزئی کرده‌ام. تمامِ این تغییرات را مدیرِ نیلگون با حوصله و از سرِ مهر در متن إعمال کرد. البته یک‌بار نیز ویرایشِ سرتاسری شد که منجر به انتشارِ نسخه‌ی دوم و نهایی در نیلگون گردید.
در اینجا بر خود فرض می‌دانم تا از لطفِ عبدیِ کلانتری و شکیباییِ او نسبت به وسواس‌های بی‌حد و حصرِ خودم سپاس‌گزاری کنم!
نسخه‌ی اولِ مقاله همان زمان در رادیو زمانه نیز (بنا به خواستِ خودم) منتشر شد، بیش‌تر به این سبب که بتوانم واکنش‌ها و بازخوردهای نوشته‌ام را در کامنت‌ها ارزیابی کنم. گذشته از این، سرانگشت نیز کریمانه هر دو نسخه‌ی این مطلب را در وبلاگِ خود منتشر کرد که البته در نسخه‌ی نهایی، اکثرِ ملاحظاتِ نگارشی و دستوریِ او را رعایت کردم.
در کل اما آن‌سان که انتظار داشتم، مقاله موردِ توجه و نقد واقع نشد.
در پایان لازم می‌دانم بگویم که نسخه‌ی ابتداییِ این نوشتار را یکی از اساتیدِ نازنینِ من در دانشگاه مطالعه کرده بود و اشکالاتِ خوب و سنجیده‌ای هم از لحاظِ شکلی و هم از جهتِ محتوا بیان نمود که بسیار در به‌سامان ساختنِ این مقاله من را یاری رساند.
(نسخه‌یِ پی‌دی‌افِ نوشتار)

مخلوق در هزارتو

از جمعه چهارمِ خردادِ سالِ هشتاد و پنج که مخلوقِ سابق را برای همیشه تعطیل کردم (و این هم که - از شنبه ششمِ بهمنِ سالِ هشتاد و شش - می‌بینید مخلوقِ تازه‌ای ست. شاید چون دورانِ آن مخلوق و آن‌گونه وبلاگ‌نویسی نزدِ من برای همیشه به پایان رسید)، برای آن‌که قلم‌ام یخ نبندد تصمیم گرفتم در هزارتو به نوشتن ادامه دهم.
باید بگویم که تجربه‌ی هزارتو در این هفت ماه برای من بی‌بدیل و یگانه بود! برخی ملاحظاتی که ناگزیر بودم در هزارتو مراعات کنم، من را به گونه‌ای در پرده‌سخن‌گفتن کشاند که به‌روشنی بر جذابیت و گیراییِ متن‌ها افزود. مضافاً بر آن‌که در کمالِ ناباوری دیدم گاه اشاراتِ غیرمستقیم تاثیرِ به‌مراتب بیش‌تری دارد تا پوست‌کنده‌گویی.
هزارتو در این مدت، کنجِ دنجِ من و تنها دل‌خوشی و دستاویزی بود که برای حضور و از آن مهم‌تر تمرینِ گونه‌ای‌ متفاوت از نوشتن داشتم. بدونِ هیچ اغراقی، وزنِ این حضورِ هفت‌ماهه در هزارتو نزدِ من ارزشی بسیار بیش ‌از نوشته‌های وبلاگ داشت.
برخلافِ نوعِ نگاهِ برخی هم‌نویسان، تلاش کردم تا حدِ امکان نوشته‌ها قوی، از رویِ دغدغه و پرسش‌محور باشد.
کارنامه‌ی هزارتوی من را در این‌جا می‌توانید ببینید.
همین‌جا سزاوار است که از زحمات و نیز سیاست‌ورزی‌های میرزا در انتشارِ هر شماره و گرداندنِ هزارتو سپاس‌گزاری کنم!

پیامبران سامی یا جاکشان تاریخ

مطلبی ست که در دورانِ تعطیلی و بی‌وبلاگی، برای سرانگشتِ عزیز فرستادم و او از سرِ مهر در سرای خویش (و البته با تغییراتی استادانه در نگارش) منتشر کرد.
برای درکِ تفاوتِ نثرِ من و نثرِ سرانگشت، این متن را آن‌سان که خود نوشته بودم در اینجا بازچاپ می‌کنم. مقایسه‌ی این دو می‌تواند بیش از پیش سرانگشتانِ هنرمندِ دوستِ من را نمایش دهد:

پیامبرانِ سامی یا جاکشانِ تاریخ


با نگاهی گذرا به بخش اولِ عهدِ عتیق (کتابِ سفر پیدایش) دانسته می‌گردد که ابراهیمِ خلیل جاکشیِ ساره، همسرش، را می‌کرده است و چنان هم غیرتمند و دلیر بوده که به هر شهری در می‌آمده، از خوفِ آنکه به‎‌سببِ طمعِ ساکنین آن سرزمین در زیبایی و دلرباییِ ساره قصدِ جانِ ابراهیم کرده و او را هلاک سازند، به همسرش امر می‌کرده بگوید خواهرِ ابراهیم است و حاضر بوده همسرش را بگایند اما خودش جان در امان داشته باشد. از همه عبرت‌آموزتر نیز توجیهِ اوست پس از اعتراض فریب‌خوردگان که مدعی می‌شود در میانِ قوم آنان خداترسی نبوده و الا او مجبور نمی‌شد همسرش را اینچنین در آغوش والیانِ شهرها وانهد. لابد از نحوه‌ی رفتارِ ابراهیم باید به این نتیجه دست یابیم که سپرِ بلا ساختنِ دامن و دنبلانِ ساره به‌جهتِ نگاهداریِ جانِ خودش نشانه‌ای از خداترسی اوست و به‌واقع که خداترسی راستین نیز فرجامی جز این ندارد.
دو فقره از این جاکشی بر من مکشوف گردید: اما فقره‌ی اول در سفر به مصر است که ابراهیم جاکشیِ ساره را برای فرعون می‌نماید، که چنانکه از سفرِ پیدایش هویداست، فرعون به ساره در نیز آمده و او را گاییده چرا که خداوند به فرعون ندا می‌دهد که او و اهلش را به این سبب به لعنتِ ابدی گرفتار خواهد ساخت. (ولی مگر گناه از آنِ فرعون بود؟ آیا این ابراهیمِ جاکش نبود که همسرش را به اسم خواهرش به رختخوابِ فرعون فرستاد؟) فقره‌ی دوم آنگاه بود که ابراهیم به زمینِ جرار در آمد و باز هم به ابی ملک، پادشاهِ جرار، گفت که ساره خواهرش است اما اینبار گویا یهوه زودتر از اینکه ساره گاییده گردد، خبردار شد و به ابی ملک ندا داد که اگر به ساره در آیی روزگارت سیاه است . من اما اگر به‌جایِ ابی ملک بودم به خداوندگار خدا می‌گفتم: خاموش فریبکار! هم خودت و هم پیامبرت به عارضه‌ی جاکشیِ شریرانه مبتلا هستید.
پیامبرِ الهیِ دوم که جاکشی می‌فرموده حضرتِ لوط است که زمانی که سه فرشته در هیأتِ جوانانی دلفریب به شهرِ او در آمدند و موردِ طمعِ اهلِ سدوم قرار گرفتند، لوط از روی مهمان‌نوازی به جاکشی روی آورد و به اهلِ سدوم چنین گفت: «اینک من دو دختر دارم که مرد را نشناخته‌اند. ایشان را الان به نزدِ شما بیرون آورم و آنچه در نظرِ شما پسند آید، با ایشان بکنید!» چنانکه می‌بینید لوطِ نبی در این مقام به‌روشنی قومِ خود را به آمیزشِ دسته‌جمعی آنهم به‌نحوِ وحشیانه‌ی یک شهر مرد و دو عدد دختر دعوت می‌کند. از جمله‌ی «آنچه در نظرِ شما پسند آید با ایشان بکنید!» نیز مستفاد می‌گردد دعوتِ لوط به ورودِ قوم از درِ عقب به دو دخترش. از همه شگفت‌انگیزتر اینکه در ادامه متوجه می‌شوید که این دو دختر، شوهر هم داشته‌اند. البته شاید دو دامادِ لوط نیز موردِ التفاتِ اهالیِ سدوم قرار گرفته باشند و میل به زنان در آنان خاموش گردیده باشد که چنین معجزاتی از قدرتِ خداوندِ ابراهیم به‌دور نیست. اما به واقع اگر لوط می‌خواست حرمتِ میهمانانش را نگاه دارد، چرا از دخترانش مایه گذاشت و آنان را چون گوشتِ قربانی به عمودهای سدومیان پیشکش کرد؟ این چه انسان‌دوستی ست که بابتش باید انسان‌هایی دیگر قربانی گردند؟ آیا دخترانِ لوط به این کارِ پدر رضایت داشتند؟ اگر لوط به‌راستی نگرانِ هتکِ حرمت از میهمانانش بود چرا خودش را به اهالیِ سدوم پیشکش نکرد؟ خصوصاً که سدومیان به مرد رغبت داشتند نه به زن. به‌فرجام اما لوط نیز پاداشِ این جاکشی را از یهوه دریافت می‌کند و دخترانش که بی‌کیر مانده بودند به بهانه‌ی آنکه نسلِ پدر از بین نرود او را دو شب شراب می‌نوشند، شبِ اول خواهرِ بزرگ سوار عمودِ نبی می‌گردد و شبِ دوم خواهرِ کوچک.
این بخش از عهدِ قدیم روایتگر پیامبرانِ فریبکار و جاکشانِ موحد است.

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

کلبه‌ی عمو تم: نگاره‌ی جاودان تراژدی برده و ارباب


صحنه‌ای به وسعتِ توانِ تحسین‌برانگیزِ بهروزِ غریب‌پور، جابجایی و خلقِ شگفت‌انگیزِ صحنه‌های بار، خیابان، اتاقِ ارباب، کلیسا، بازیگرانی که هنرمندانه نقش را می‌زیستند و در نهایت یک اجرای رویایی، تمامِ این‌ها نصیبِ من از واپسین جمعه‌ی سالِ هشتاد و شش در تالارِ آوینیِ فرهنگسرای بهمن بود.
کلبه‌ی عمو تُم آخرین شاهکار از سه‌خاطره‌ی تئاتریِ سالِ پیش بود که دو دیگرش را بیضایی و سمندریان آفریده بودند.
نمایشنامه اقتباسِ صحنه‌ایِ خودِ کارگردان از رمانِ کلبه‌ی عمو تُم (اثرِ هریت بیچر استو) است و چنانکه گروهِ تئاترِ آیرین یادآور شده: «... نمایشنامه‌ی کلبه‌ی عمو تُُم، صرفاً با تمرکز بر محتوای رمان و حفظِ خطِ داستانیِ آن توسطِ بهروزِ غریب‌پور نوشته شده و او کوشش کرده است که از منظرِ یک ایرانی به این نوشته نظر کند و در اجرا نیز با الهام از نمایشِ شرقی، به‌ویژه تعزیه، ترکیب‌بندیِ جدیدی چه از نظرِ اندیشه‌ی اثر و چه از نظرِ ساختارِ اجرایی پدید آورده است تا فقط مترجم و اقتباس‌کننده نباشد...». وانگهی باید اعتراف کنم که یکی از صحنه‌های آخرِ نمایش (آن‌جا که بازیگران گویا در ماتمِ عمو تُم به سینه‌زدن می‌پرداختند) به‌نظرم بی‌ربط و نامتناسب آمد و چندان به دلِ من ننشست. شاید چون نسبت به این‌گونه عزاداری آلرژیِ شدید دارم.
سراسرِ صحنه با ریل و ارابه‌های حملِ پنبه‌های مزرعه‌ی ارباب، تعیینِ مرز شده بود. صحنه‌ای چنین گسترده و تجربه‌ای چنین باشکوه به‌حتم در تالارِ اصلیِ تئاترِ شهر تکرارشدنی نخواهد بود. غریب‌پور فضایی سه برابرِ تالارِ اصلیِ تئاترِ شهر را به این نمایش اختصاص داده بود. گستره‌ی کار و هماهنگیِ گروه (با توجه به بازیِ پنجاه بازیگر نزدیک به سه ساعت)، جایگزینیِ صحنه‌ها و خلاقیتِ کارگردان در نورپردازی و استفاده از فضا، بی‌نظیر بود! از جهتِ نوآوری در آفرینشِ صحنه‌های متنوع گاه از افرای بیضایی هم پیشی گرفته بود. (شکوه ِ خلقِ کلیسا و چرخشِ اتاقِ ارباب فراموش‌ناشدنی ست!)
داستانی در بابِ رنجِ برده‌های جنوبِ آمریکا در همین یکی دو قرنِ پیش؛ داستانِ پرسشِ هولناکِ دخترکِ عمو تُم: « فرشته‌ها هم سفید هستند؟ یعنی هیچ فرشته‌ای نیست که سیاه باشد؟» و پاسخِ ناگزیرِ پدر: «آن را نمی‌دانم. ولی عزیزم! در زمین که فرشته‌های سیاه داریم؛ مثلِ تو»، داستانِ توجیهِ مذهبیِ برده‌داری و کشیشی که با بی‌شرمیِ تمام از انجیل برای حقانیتِ ارباب و محکومیتِ برده شاهد می‌آورد. گرچه ادیانِ سامی برای آسمان‌ها برده تربیت می‌کنند اما برده‌های آسمان را به بردگیِ زمینیان نیز واداشتن ، رذالتِ دوچندانی ست. این‌ ناله‌ی یک برده که « خدا برای سفیدها است و سیاه‌ها خدا ندارند.»، ثمره‌ی آموزه‌های همان کشیشِ برده‌پرور است.
کلبه‌ی عمو تُم روایتِ هنرمندانه‌ی غریب‌پور از زندگیِ سیاهِ سیاه‌پوستانِ آمریکا بود.

پس‌نوشت:
گفته بودم که این تجربه در تالارِ اصلیِ تئاترِ شهر امکان‌پذیر نیست. کلیسای متحرکِ دو تکه به‌جای یک کلیسای متحرکِ یکپارچه، اتاقِ ثابتِ اربابِ عمو تُم به‌جای اتاقِ متحرکی که به‌زیبایی حینِ سخنانِ مشتری و ارباب می‌چرخید، خانه‌ی ثابتِ عمو تُم به‌جای خانه‌ی متحرک و در نهایت به‌سببِ فضای محدود و دور از تماشاگرِ سالنِ اصلیِ تئاترِ شهر، عدمِ امکانِ قراردادنِ ریل‌های مزرعه‌ی پنبه در دور تا دورِ صحنه و ناگزیریِ استفاده از حاشیه‌ی دو طرفِ تالار و از همه شگفت‌انگیزتر استفاده‌ی مضحک از سگی پر سر و صدا در اجرای تئاترِ شهر (برخلافِ اجرای فرهنگسرای بهمن) همه دست به دستِ هم دادند تا اجرای دومِ این نمایش را از تمامیِ آن ویژگی‌های قوی و ارزشمندِ اجرای اولش تهی سازند و در نهایت گونه‌ای تلاشِ نافرجام را برای بازآفرینیِ آن پیروزی و شکوهِ نخستین رقم بزنند.
بگذریم که اساساً فضای تالارِ آوینیِ فرهنگسرای بهمن (درست مانندِ تالارِ اصلیِ مولوی و البته با فضایی بزرگ‌تر) به‌گونه‌ای ست که تماشاگر را در دلِ تئاتر قرار می‌دهد و غریب‌پور در این اجرا برای هر بازیگر یک میکروفنِ کوچک در اختیار گذاشته بود، حال آنکه فضای محدودِ تالارِ اصلیِ تئاترِ شهر هم تماشاگر را از فضای اجرای صحنه دور می‌سازد و هم به‌سببِ نبودِ امکاناتِ اجرای نخست، صدای بازیگران به‌سختی شنیده می‌شد.
نکته‌ی آخر اینکه در اجرای تالارِ آوینی در فرازی که زن همراه با بچه از دستِ اربابِ جدیدی که دخترش را خریده فرار کرده و خود را به دریا می‌زند، در شگردی زیبا و تیزبینانه در نهایت همچنانکه فریادِ کمک سر می‌دهد بچه‌اش را به یکی از تماشاگران می‌سپارد و صد البته که چنین کاری در اجرای تئاترِ شهر ممکن نبود.

در همین زمینه:
عصرِ کارگردان‌ها (تحلیلِ کلبه‌ی عموتُمِ غریب‌پور بر اساسِ نظریه‌ی گوردون کریگ)

عکس از رضا معطریان

۱۳۸۶ اسفند ۲۹, چهارشنبه

مترسک مصلوب


تا کنون به شباهتِ مترسک و مصلوب دقت کرده‌اید؟ این نقاشی را که دیدم به ذهن‌ام آمد که تمامیِ مترسک‌ها به‌نوعی مصلوب شده‌اند و چه‌بسا پرندگان نه از روی ترس که از سرِ ترحم بر مزارعِ مترسک‌نشان پای نمی‌گذارند.
مسیح هم از این منظر مترسک بود. او را بر فرازِ قلمروی ایمانِ مسیحی آویزان کردند تا کلاغانِ شومِ گناه و منادیانِ زشت‌روی الحاد بر این سرزمین ننشینند.
وانگهی روزگاری می‌رسد که مترسکِ مصلوب دیگر نه ترس برمی‌انگیزد نه ترحم. پرندگانِ سیاه با وجودِ او بر مزارعِ ایمان فرود می‌آیند و هر آن‌چه تا به‌حال سخت و استوار می‌نموده، از ریشه بَرمی‌کنند.
پس‌نوشت:
این اثر را پریروز از یک حراجی (بازارچه) به یک‌دهمِ قیمتِ اصلی (شاید هم کم‌تر) خریدم. فروشنده هم نقاشی بود دوستِ این نقاش که با یک تماس، رضایتِ او را برای قیمتِ پیشنهادیِ من جلب کرد. این تابلو اتاق‌ام را جادو کرده است. نقاشِ آن علیِ ملک است و دیگر کارهایش را می‌توانید در این‌جا ببینید. کارها عمدتاً تلخ، هولناک، و با حسی از ناامیدی و پوچی همراه است. (با نگاهی به این آثار فهمیدم که بهترینِ‌شان را خریده‌ام.) افزون بر نقاشیِ موردِ بحث ، این یکی هم بسیار پرمعنی و گیرا است!

نوروز

بهارِ من
روزی ست که خود
از نو
زاده شده باشم.
بهارِ من
روزی ست که جامعه
جهالتِ دیرین
فروگذاشته باشد.
بهارِ من
روزی ست که حکومتِ تبهگنی
از تنِ رنجورِ ایران‌زمین
رخت بربسته باشد.
نوبهارِ طبیعت
شادباشِ امید به نوزاییِ من و توست.
سالِ نو مبارک!

عاقبت نسل‌کشی

دیگر کسی نمانده با او بحث کنیم. ناگزیر با هم‌دیگر بحث می‌کنیم.

هدیه برای دوست



«خیلی کمونیست‌های خوبی در میانِ یهودی‌ها بودند.»

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

پرسپولیس: روایتی فراتر از ایدئولوژی


پرسپولیس، روایتِ تاریخِ انقلابِ ایران از چشمانِ کودکانه‌ی مرجان است. کودکی که هر چه بزرگ‌تر می‌شود، مصمم‌تر و آگاه‌تر می‌گردد. فیلم به‌هیچ رو نه سطحی ست نه متوسط. پرسپولیس حکایتِ زیبای زشت‌ترین دورانِ معاصرِ ما و تلخ‌ترین دهه‌های این مرز و بوم است. ساتراپی یک شاهکارِ فراموش‌ناشدنی آفریده و به‌خوبی توانسته حس و حالِ کودکِ انقلاب و عمقِ ناباوریِ مردمِ رهاشده از دیکتاتوریِ شاه و درافتاده به دیکتاتوریِ خمینی را بازگو کند.
مرجان از خانواده‌ای با گرایشِ چپ برخاسته اما همین خانواده (از زبانِ انوش، عموی او که در دورانِ شاه تنها زندان کشید اما پس از انقلاب اعدام شد) در پاسخ به پرسشِ مرجانِ خردسال که آیا پدرِ شاه آدمِ بدی بود؟ پاسخ می‌دهد که رضاشاه گرچه دیکتاتور بود اما به مملکتش عشق ‌ورزید و با تمامِ توان، زیرساخت‌های یک ایرانِ مدرن را پی‌ریزی کرد. وانگهی داوریِ منفیِ او نسبت به محمدرضا در قیاس با پدرش، چیزی نیست که از واقعیت به‌دور باشد. باز همین خانواده اذعان دارند که سرکوبِ رژیمِ اسلامی به‌مراتب بدتر از حکومتِ پهلوی است. در فیلم تاکیدِ متعهدانه‌ای بر آزادی‌های اجتماعیِ زمانِ شاه نیز دیده می‌شود.
بی‌خبریِ زندانیان از تصمیمِ هولناکِ حکومت (بر فرضِ درستیِ این سخن)، هیچ از وسعتِ جنایتِ رژیم در اعدام‌های شصت و هفت کم نمی‌کند. گذشته از آن‌که در خودِ فیلم فرازهایی در تمسخرِ ضمنیِ باورهای عموی مرجان وجود دارد، (خصوصاً فرازهایی که انقلاب چهره‌ی سرکوبگرِ خود را روز به روز بیش‌تر نشان می‌دهد اما عموی مرجان دائم با خوش‌خیالی می‌گوید «این طبیعتِ دورانِ گذارِ یک انقلاب است» - در مواجهه با رایِ مردم به جمهوریِ اسلامی- ، «اوضاع درست می‌شود» در مواجهه با اعدامِ خواهرِ یکی از دوستان، و «خواهی دید که حکومت در نهایت به طبقه‌ی پرولتاریا خواهد رسید» در دیدار با مرجان در زندانِ رژیمِ اسلامی. نیز فرازِ ابرها و قرارگرفتنِ مارکس در کنارِ خدا و یادآوریِ تمسخرآمیزِ «مبارزه ادامه دارد!»)، این‌گونه وسواسِ ایدئولوژیک در زیر و رو کردنِ فیلم را به بی‌راهه رفتن در فهمِ آن می‌یابم. چرا که من جنسِ پرسپولیس را با تمامِ فرازهایِ مربوط به سیاست‌، سیاسی و به‌طریقِ اولی ایدئولوژیک (این‌جا: از نوعِ چپ) نمی‌بینم. پرسپولیس بیش از هر چیز، حکایت‌ِ معصومانه‌ی سردرگمی و رنجِ ملتی ست که می‌خواست به تجددِ شاه «نه!» بگوید اما خیلی دیر به خود آمد و ناباورانه فهمید که نباید به قیمتِ آن، به اسلامِ خمینی «آری!» می‌گفت. این اشتباهِ تاریخی و پیامدهای هولناکِ آن، در طیفِ زندگیِ مرجان هنرمندانه به تصویر کشیده شده است.
آن دو قُویِ ساخته‌شده از خرده‌نان توسطِ عموی مرجان (یکی در زندانِ شاه و دیگری در زندانِ خمینی) که پس از اعدامِ او، در خیالِ مرجان به آب سپرده می‌شوند، تصویرِ ماندگاری بود. وسعتِ فاجعه‌ی جنگِ هشت‌ساله و سرکوبِ هر چه بیش‌ترِ شهروندان به بهانه‌ی جنگی که بی‌هیچ دلیلی به درازا کشانده شد نیز در پرسپولیس به‌زیبایی روایت شده است.
و مرجانی که برای بارِ دوم ایران را ترک می‌کند، دیگر مرجانِ نوجوانِ پوچ‌گرا و سردرگم در اجتماعِ رنگارنگِ باخترزمین نیست. مرجان این‌بار زنی مصمم و آگاه است که با این مهاجرت، از خاکِ مرده‌ی ایران جدا می‌شود تا فرهنگِ سرزمینِ خود را در خاکی حاصل‌خیز به بار نشانَد. چه‌بسا بزرگ‌ترین بختِ مرجان، داشتنِ مادربزرگی مهربان و هم‌دل بوده است.
و در پایان یقین دارم اگر قالبِ این روایت چیزی جز انیمیشن بود، تاثیر و جذابیتِ کنونی‌اش را از دست می‌داد.
پس‌نوشتِ اول:
تنها امرِ مبهم در پرسپولیس (از نظرِ من) آن است که ساتراپی در فیلم، شاه و پدرش را به‌صورتِ عروسک و در آستانه‌ی انقلاب نیز محمدرضا را در رسانه نشان می‌دهد اما در سراسرِ فیلم (نه پیش از انقلاب و نه پس از آن) هیچ تصویری از خمینی دیده نشده و هیچ اشاره‌ای هم به او نمی‌شود. انگار نه انگار که خمینی از اساس وجود داشته است و پیش از انقلاب، مهم‌ترین مخالفِ شاه و پس از انقلاب نیز مهم‌ترین عاملِ اعدام‌های سراسرِ دهه‌یِ شصت بود. نه تنها نشانی از خمینی دیده نمی‌شود که هیچ اشاره‌ی نمادینی به آخوند هم وجود ندارد. در عوض پی‌درپی چهره‌های معمولیِ انقلابی (همراه با ریش و لباسِ سیاه) می‌بینیم. اما ساتراپی بهتر می‌داند که افسارِ این مذهبیونِ درنده همیشه در دستانِ روحانیت بوده است.
پس‌نوشتِ دوم:
باید توجه داشت که زندانیانِ سیاسیِ چپ، آن‌قدر ساده‌لوح و کودن نبودند که پس از سال‌ها تجربه‌ی مبارزه و زندان، از تصمیمِ قتلِ عامِ حکومت (به‌بهانه‌ی عملیاتِ مرصاد) در همان اولین مراحلِ اجرای پروژه‌ی یکسره‌سازی، بی‌خبر مانده باشند. با یک واسطه از یکی از نجات‌یافتگانِ اعدام‌های شصت و هفت شنیدم که زندانیانِ سیاسی، نه تنها از اعدامِ سراسریِ پیشِ‌رو خبر داشتند بلکه در بازجویی‌های پیش از اعدام نیز بسیاری‌شان به پرسش‌های جلادان، پاسخ‌های دلخواه و از پیش هماهنگ‌شده بینِ دوستانِ خود دادند، اما باز هم حکومت کرد آن‌چه در سر داشت. گویا در آن بازجویی‌ها هر پاسخی که می‌دادی در تصمیمِ جلادان مبنی بر اعدام یا عدمِ اعدامِ فرد تاثیری نداشت. بنابراین من چندان به این سخن باور ندارم که «بیش‌ترِ زندانیان از احتمالِ حکمِ اعدامِ خود خبر نداشتند و اگر به قاطعیتِ حکومت در اعدام‌ها باور داشتند تسلیمِ شرایط می‌شدند و از مرگ نجات پیدا می‌کردند.»
پس‌نوشتِ سوم:

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

وجاهت موهوم آکادمیک

نمی‌دانم تا به‌حال با یک استادِ دانشگاه (که هیاتِ علمی هم باشد) مواجه شده‌اید در حالی که متفکرانِ بیرون از دانشگاه را تحقیر می‌کند؟ در جامعه‌ای که تضادها و تناقض‌های فرهنگی‌اش به‌وسیله‌ی حکومت مضاعف شده و سرکوب و تحقیرِ سیستماتیک در آن بی‌داد می‌کند، سکوتِ یک استادِ علومِ انسانی توجیه‌پذیر نیست. اما نگاهِ سبک‌سرانه و متفرعنانه‌ به اندیشمندانِ حاضر در عرصه‌ی عمومی و روشن‌فکرانِ بی مزد و منتِ این سرزمین، از توجیه‌ناپذیری فراتر رفته و نشان از نوعی کینه و رذالتِ توامان دارد. استادی که بر کرسیِ هیاتِ عملی با خیالِ راحت لمیده و مقالات‌اش در نشریه‌ی علمیِ دانشگاه، عیناً تکرارِ حرف‌های سرِ کلاس بوده و نزدِ دانشجویان به باورهای مذهبی‌اش تظاهر می‌کند (در حالی که می‌دانیم این باورها با عالم و ذهنیتِ او جور در نمی‌آید)، طبعاً هم با اساتیدِ آکادمیک و هم با متفکرانِ بیرون از آکادمی که در فضای فکریِ جامعه متعهدانه حضور دارند و هزینه‌اش را هم به‌جان خریده‌اند، سرِ ناسازگاری دارد. تمنای شهرتِ عمومی در کنارِ ثروتِ هنگفتِ آکادمی، همان چیزی‌ست که جمع‌کردن‌اش برای این نوازشگرانِ سرکوبِ دینی آرزوی محال است. اقبالِ عمومی به روشن‌فکر (در آکادمی باشد یا نباشد)، بغضِ این‌گونه مزدبگیرانِ متظاهرِ خزیده در پناهگاهِ دانشگاه را متورم ساخته، خصوصاً وقتی می‌بینند که دانشجویانِ خودشان نیز در این روی‌آوری به روشن‌فکران سهیم هستند.
نزدِ من، ارزشِ دانشِ هر فرد در نسبتِ مستقیم با میزانِ حساسیتِ او به مسائلِ اجتماعی و فرهنگی قابلِ سنجش است. دغدغه‌مندی نسبت به این‌گونه مسائل نیز هیچ‌گاه از موضع‌گیری در بابِ سیاست‌های رژیمِ حاکم جدا نبوده است.
آموزشِ محافظه‌کاری و دورویی تنها ارمغانِ عافیت‌طلبانِ آکادمی‌نشین است. من در دانشِ این کسان به طعن می‌نگرم و هیچ‌گاه ارزشی در آن ندیده‌ام. دانشگاه بوی گند گرفته و خیانت به اندیشه در آن فضیلت و پاداشِ فراوان یافته است.

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

آهنگ نشان

دالانِ دل لطف کرد و مخلوقِ پیر و فرتوت را به بازیِ آهنگ‌های موردِ مهر و نفرت فراخواند. و اما اول از منفورها شروع کنم:
1. تقریباً هر آن‌چه از بانو فروهر (لیلاشون) شنیدم، بندِ تمبانی بوده است.
2. از انواع و اقسامِ موزیکِ متال (اعم از متالیکا، دِدمتال، بلک متال، هوی‌متال و ...) بی‌زارم، مگر جیغ‌های این پسرکِ مجنونِ گروهِ The Cradle of Filth و یک گروهِ متالِ دیگر از یک کشورِ اروپای شرقی که اسمش الان یادم نیست و حوصله هم ندارم برم بگردم ببینم کجا گذاشتمش. اما تنها چیزی که یادمه اینه که همه‌شون (خصوصاً خواننده) پسرانِ دلربایی بودند.
3. از آهنگ‌های اون پیرمردِ پا لبِ گور که می‌گه «مینی ژوپِ خانومو ببین اون بالا رفته، ببین بالا بالا رفته...» دچارِ اسهال می‌شوم.
4. همه‌ی آهنگ‌های منصور (جز اونی که برای فاجعه‌ی بم خوند) رو اعصاب است.
5. «هوس، تو دلم پا نمی‌ذاره هوس، می‌دونی کارش فراره هوس، اومدی شده آواره هوس...» یکی از بدترین و حال‌به‌هم‌زن‌ترین کلیپ‌هایی ست که به‌عمرم دیده‌ام. اصلاً شهره وقتی هم بخواد هوس رو نفی کنه، انگار بیش از پیش اثباتش می‌کنه.
و البته آهنگ‌های موردِ مهر از این قرار است:
1. گوگوش با «کیو کیو بنگ بنگ» و اون یکی که می‌گه «پشتِ هم گزارشِ سقوطِ مرگ، پشتِ هم گزارشِ سایه‌ی مرگ... پشتِ هم مصاحبه با میرغضب، پشتِ هم سوزن و نخ بر لبِ شب...» برای همیشه در قلبِ من جای دارد! در واقع، گوگوش خاطره‌ی فراموش‌ناشدنیِ دستِ‌کم دو نسل از ما ایرانیان است و من صدای این زن را می‌پرستم.
2. اون آهنگِ داریوش که می‌گه «حرکت از این بیش شتابان کنیم، ولوله در ولوله‌باران کنیم» طنینی به یاد ماندنی دارد و «حنا خانوم» از ابی هم زیباست!
3. از کارهای بانو نوش‌آفرین خوش‌ام می‌آید! کارهایش ساده اما دل‌نشین است! مثلِ «تا می‌گی سلام، فقط با یک کلام، دیونه می‌شم جز تو نمی‌بینه چشام...» و خصوصاً ترانه‌ی زنگِ در از آلبومِ عطش. (سايه‌ی قدِ تو پيداست اون سوی شيشه‌ی در، دستِ من داره می‌لرزه روی دستگیره‌ی در) راستی! دقت کردید نوش‌آفرین حرفِ «چ» و «شین» رو یک جورِ خیلی باحالی تلفظ می‌کنه؟
4. تمامِ آهنگ‌های Enigma و Era را در حدِ مرگ دوست دارم!
5. اکثرِ کارهای Siddharta: Spirit of Buddha Bar موردِ تایید است.
در پایان لازم به ذکر نیست که موسیقیِ کلاسیک از ملزوماتِ زندگی ست، «مرا ببوس» محشر است و شکیرا هم بهترین چیزِ جهان است! (یعنی خواننده)
اما آنان که دوست دارم بنویسند: Music Lover، عاقلانه، سرانگشت، هوک راست، سیبستان، نقطه‌الف، نیما و نی‌لبک. (چون سهمیه‌بندی شده، دیگه روم نشد وگرنه بازم دعوت می‌کردم.)

پس‌نوشتِ اول:
اسمِ اون گروهِ متال رو پیدا کردم: Norther و کلیپی هم که دیدم انگار این بود: Mirror of Madness
پس‌نوشتِ دوم:
یادداشتِ برخی دوستان را که خواندم تازه یادم آمد که به‌کل ستار، مدونا و فرهاد را فراموش کرده‌ام. در سروده‌های ستار نوعی صداقت و دردمندی و در کارهای فرهاد (خصوصاً آهنگِ جمعه) تلخیِ زخمی کهن می‌بینم و کارهای آخرِ مدونا همچون American Life را بسیار دوست دارم!
پس‌نوشتِ سوم:

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

تانگوی تخم مرغ داغ: ارثیه‌ی اسلام ایرانی

چنانکه اکبرِ رادی به‌زیبایی اشاره کرده بود، تانگوی تخمِ مرغِ داغ به‌نوعی پی‌ریزی و تحکیمِ فونداسیون یا گونه‌ای وداع و خط کشیدن بر ارثیه‌ی ایرانی ست که پیش از انقلاب نگاشته بود.
شخصیت‌ها در نگارشِ دوم پرداخته‌تر و پُرگوتر شده‌اند. نسبت به ارثیه‌ی ایرانی، در این‌جا تظاهر به دینداری و کاربردِ الفاظِ با رنگ و بوی مذهب در موسی (شخصیتِ اصلی و پدرِ خانواده) بیش‌تر شده است. اما رادی به‌همان نسبت که ریاکاریِ دینیِ موسی را بهتر و غنی‌تر به تصویر می‌کشد، به‌وضوح شخصیتِ آخوندِ مسجد در ارثیه‌ی ایرانی را به غیرآخوندِ صرفاً محضردار در تانگوی تخمِ مرغِ داغ بدل می‌کند. نمی‌دانم چرا رادی در بازنویسی، موسای آخوند را حذف کرده اما به‌نظرم این حذف، گذشته از محافظه‌کارانه بودن‌اش، کمابیش در ساختارِ داستان نیز کاستی افکنده است. به دردسر افتادنِ رادی در ترمیمِ بخشی از نمایشنامه که موسی تصمیم می‌گیرد انیس و شکوه (همسر و دخترش) را به مسجد منتقل کند، به‌خوبی نشان از کاستیِ ناشی از حذفِ وجهه‌ی آخوندِ موسی دارد. اگر موسی نمادِ فریبکاریِ دینی ست چرا شخصیتِ او در قالبِ فریبکارترینِ دینداران تصویر نشود؟ اگر رادی در دورانِ شاه، موسای آخوند را آفریده، در دورانِ خمینی به‌مراتب بیش‌تر نیاز بود که این موسای آخوند، باقی بماند و چنانکه از سرپنجه‌ی هنرمندانه‌ی رادی انتظار می‌رود، شخصیتِ موسی عمیق‌تر و کامل‌تر گردد. در تانگوی تخمِ مرغِ داغ، موسی فریبکارتر شده اما دیگر آخوند نیست.
نمایشنامه توانسته تضادها و دگردیسی‌های یک خانواده‌ی مذهبی را استادانه به‌تصویر بکشد. دخترِ موسی می‌خواهد خواننده شود و می‌شود. پسرِ کوچکِ موسی (محسن) کافه‌نشینِ اهلِ عیش و نوش است. پسرِ دیگرِ موسی (حسن) که از خانواده جدا شده، در خانه‌ی خود (که آن را به قمارخانه بدل کرده بود) خودکشی کرده است. و در این حال موسی که نمادِ راهزنانِ مذهبی ست حتی از چاپیدنِ پسرِ بزرگِ خود (حسین) نیز چشم نمی‌پوشد و به انواع و اقسامِ شگردها تلاش دارد تا دست‌رنجِ حسین را صرفِ بازپرداختِ بدهیِ خود به مستاجرهای طبقه‌ی بالا کرده تا از شرشان خلاص شود. موسی مزوّرانه حتی برای رهایی از این بدهی حاضر است حسین را وسوسه کند تا دل به ملیحه، دخترِ آقابالا و انیس، ببندد. نگرشِ برده‌وار و متکبرانه‌ی موسی نسبت به زن، در این توصیه‌های او به حسین (در موردِ ملیحه، دخترِ مستاجر) بازگو شده است:
«... ولی همه که مثلِ ما نمی‌شن. و قرار هم نیس که باشن. (تسبیح را در جیب می‌گذارد.) الان به‌نظرم می‌آد در خصوصِ این دختره کمی تند رفتم. بله، اون برای خودش یه قدری آزاد بوده، درست؛ ولی فردا که بردیش صاحب اختیارش می‌شی و مهارش دستِ خودته. می‌تونه بشینه خونه، یا... روسری سرش کنه. (با اطمینان بلند می‌شود.) جهل فقرِ باطنه؛ گناه نیس حسین؛ بلکه هر خطایی که از یک جاهل سر بزنه، گناهش بر ذِمّه‌ی یک نفر عاقله: من، تو- حالا چی می‌گی؟»
در همین وضعیتِ اسفناکِ خانواده، موسی دخترِ جوانی را مدتی پیش عقد کرده و در الهیه (محلِ مرگِ پسرش، حسن) سکنی داده و محسن بیش از هر کسِ دیگری از این کارِ پدر، دل‌چرکین و ناراحت است. توصیفِ محسن از پدرش و شرایطِ خانواده‌اش در گفت‌وگو با حسین اینگونه است:
«... عزیز دست‌شو به اون پنجره‌ی فولاد می‌گیره و ضجه می‌زنه. چی می‌خواد؟ چی می‌گه؟ آقام سه ساله از نگاهِ من در عذابه؛ مثلِ شعبده‌بازی که حریف دست‌شو خونده و میونِ بازی قفلش کرده. اینه که با تنها چماقی که تو این خونه داره، یعنی تو، می‌کوبه توی سرِ من. اون با تملق‌هایی که به تو می‌گه، منو تحقیر می‌کنه تا شب‌های خودشو بینِ «الهیه» و کوچه‌ی «آبشُر» عادلانه تقسیم کنه. و من! (پشت می‌کند.) وقتی از تاریکیِ رَحِم بیرون اومدم، صدای جیغِ منو شنیدین؟ _ نه! و من در فاصله‌ی اون شبِ ازلی یه تی‌پا به لاله‌ی [شمعدانیِ] شکوه می‌زنم؛ بلکه جِرمِ هزارساله رو از روی این نعشِ گندیده پاک کنم... بله، این جوریه که ما، این جمعِ نمونه هر کدوم یه تخمِ مرغِ داغ توی ماتحت‌مون گذاشته‌یم و تند و با شکنجه رقص می‌کنیم، تانگو! یک تانگوی وحشیانه دورِ یه خونه‌ی قشنگِ نمونه! (رو به حسین:) تعارفم نکنیم برادر! تو اون خونه لِنگای همه‌مون هواس و قلبِ مونم جای سینه تو خشتک‌مون می‌زنه.»
تمامیِ خانواده (جز شکوه) گویی در حالِ بهره‌کشی از حسین هستند. او تراش‌کار است و یکی از چشم‌هایش نیز حینِ کار به‌شدت آسیب دیده است. حسین تنها فرزندِ خانواده است که در چهارچوبِ تربیتِ دینیِ پدر و مادرش بزرگ شده و به اصول و ارزش‌های مذهبیِ آن پایبند است. اما در پایانِ نمایشنامه، همین حسین که از انیس‌خانوم (همسرِ آقابالا، مستاجرِ پدرش) برای خواستگاریِ دخترِ بی‌حجاب‌اش (ملیحه) جوابِ رد شنیده، با وسوسه‌ی انیس و در خانه‌ی خودِ موسی هم‌بستر می‌شود. رادی، این نویسنده‌ی زیرک و جادوگرِ کلمات، روایتِ این هم‌خوابگیِ نامشروع را در نگارشِ دوم، به‌مراتب بهتر از سابق تصویر کرده است (حتی برخی اشاراتِ اروتیک را افزوده)، اما در عینِ حال گونه‌ای ابهام نیز به چگونگیِ ماجرا وارد ساخته است. در ارثیه‌ی ایرانی من به‌حتم می‌گفتم که انیس و حسین به‌طورِ کامل هم‌بستر شده‌اند. اما در تانگوی تخمِ مرغِ داغ نمی‌توانم با قاطعیت چنین داوری کنم. (یا چه بسا به‌حتم بتوانم بگویم که انیس از هم‌بستری با حسین ناکام مانده است.) وانگهی یکی از تاثیرگذارترین فرازهای این نمایشنامه، صحنه‌ی مواجهه‌ی موسی با منظره‌ی هم‌خوابگیِ ایده‌آل‌ترین پسرش با همسرِ بدنامِ مستاجر است.
در کل اما من سه مزیت در «ارثیه‌ی ایرانی» نسبت به «تانگوی تخمِ مرغِ داغ» می‌بینم:
اول: روایت‌گریِ جلیل (محسنِ نگارشِ دوم) در ابتدا و انتهای نمایشنامه
دوم: شخصیتِ آخوندِ موسی که با فریبکاریِ مذهبی‌اش کاملاً هم‌خوان است.
سوم: پایانِ نمایشنامه که از جنبه‌هایی، قوی‌تر و بهتر از نگارشِ دوم خلق شده است. (گرچه زوالِ خانواده‌ی موسی در نگارشِ دوم بهتر تصویر شده است.)
و در پایان، جملاتِ جلیلِ ارثیه‌ی ایرانی (محسنِ تانگویِ تخمِ مرغِ داغ) در توصیفِ وضعیتِ نکبت‌بارِ خانواده‌ی مذهبی‌اش (خطاب به برادرِ بزرگترش عظیم/حسین) شنیدنی و عبرت‌آموز است:
جلیلِ ارثیه‌ی ایرانی: «نه برادر، ما هیچ فرقی با هم نمی‌کنیم. امتیازی هم به هم نداریم. همه‌مون یه پُخیم. تیکه‌های فاسدِ یه جنازه – که داره تجزیه می‌شه، داره می‌گنده، آهسته آهسته...»
محسنِ تانگویِ تخمِ مرغِ داغ: «نه قربون، ما هیچ فرقی با هم نمی‌کنیم. مدالی هم نداریم جلوی همدیگه لیس بزنیم. همه ازدَم یه قماشیم. همه رنگِ یه خُمره‌ایم. چِلِسکه‌های گوشتی که لای چرخدنده مونده، داره تجزیه می‌شه، داره می‌گنده، آهسته آهسته. خب، دنیا پِرت‌هایی هم داره. آدمای لب‌شکری، قوزولو، شش‌انگشتی... شاید مام جزوِ اون پِرت‌ها باشیم!»

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

چهارراه ولیعصر

چهارراهِ ولیعصر دیگر تنها یک چهارراه نبود، میعادِ احساسِ من با تو بود. چهارراهِ زندگی‌ام بود که در آن‌جا زندگی را از نو می‌زیستم.
آن ژاکتِ نارنجی چقدر برازنده‌ات بود!
زیبا بودی! گفتم چقدر زیبا بودی؟ انگار گفتم یا انگار کم گفتم و دوست دارم بیشتر بگویم. چهارراهِ ولیعصر دیگر تنها یک چهارراه نیست؛ بخشی از خاطره و زندگیِ من است، یادآورِ قدم‌های تو و انتظارِ شیرینِ دیدارت.
گفتم که چشمهایت چقدر زیباست؟ انگار گفتم یا انگار دوست دارم شک کنم که گفتم یا نه.
فضای کافه پر شده بود از لبخندِ تو. همان کافه‌ای که تبلیغِ نمایشگاهِ آثارت را بر آن می‌دیدیم؛ همان‌ نمایشگاهی که من سه باری آمدم و آخرین بار گفتم آنچه را بارِ اول نگفته قورت داده بودم. می‌دانی؟ آن شب باور نمی‌کردم پس از تجربه‌ای بسیار تلخ، باز توانسته‌ام به آدمی دل ببندم و از همه مهم‌تر این احساس را رو در رویِ او به زبان آورده‌ام. گفتم که چقدر با تابلوهای تو احساسِ همذات‌پنداری کردم؟
گفتم که چقدر آن تابلوها آشنا بود؟ انگار گفتم.
یک معصومیتِ غم‌باری در چهره‌ات بود. چیزی شبیه به معصومیتِ آدم‌های غمگین تابلوهایت. همانندِ نگاره‌هایت خوش‌قلب، مهربان و ساده بودی.
نمایشِ تریلوژیِ میتراس را که می‌دیدم در تاریکی یک‌بار نگاهت کردم. انگار می‌دانستم نمی‌مانی. تمامِ تلاش‌ام را کردم تا آن لحظاتِ نمایش را در کنارِ تو جشن بگیرم.
گفتم که اینجا می‌نویسم؟ انگار نگفتم یا انگار دوست دارم خود را فریب بدهم که گفته‌ام. شده‌ام چندپاره. هر پاره‌ام در گوشه‌ای از این دنیای مجازی قلمی می‌زند. شاید روزی این تکه‌پاره‌ها را از روی تصادف خواندی و حس کردی چقدر شبیه به حرف‌های پسری ست که پس از یک سال و اندی توانست دیگربار به دختری (این‌بار تو) ابرازِ عشق کند.

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

خُمره به دوش - منوچهر جمالی

منوچهرِ جمالی
هدیه به استاد شجاع‌الدینِ شفا
خـُمـره بـه دوش
هنوز خبر شوم تاختِ مغول، به گنبدِ قابوس نرسیده بود
که بسیاری،
سفال‌های زیبایِ خود را بیرون از شهر،
در خمره‌هائی به خاک سپردند،
و راهِ غربت در پیش گرفتند
تا هنگامِ بازگشت، زندگی را با آنها زیبا سازند
ولی آنها درغربت، مُردند
و سده‌ها بعد، عتیقه‌فروشان از فروشِ آنها توانگر شدند
و آن سفال‌ها، درغربت،
در موزه‌های فرنگ، چشم به راهِ غریبانی هستند
که روزی به امیدِ بازگشت به میهن،
آنها را درخاک نهفته بودند.
ولی پس از قادسیه‌ی دوم آنچه را به غلط، انقلاب هم خوانده‌اند
باغی را که مادرم با دستش پرورده و با خونش سرشته بود
خانواده « شریفم »، فروبلعید
و خانه‌ام را اسلام به غنیمت بُرد
و من خمره‌ام را به دوش گرفتم
و شهر به شهر با خود می‌برم
خمره‌ای که ازخاکِ « مهر به میهنم» ساخته شده است
و در این خمره می‌نشینم و می‌اندیشم و می‌سُرایم
و بر دیوارهای این خمره،
اندیشه‌های مستی‌زا یَم را می‌نگارم
و از آن نفرت دارم که
سایه‌ی آن خدا،
که با بانگِ بلند، دم از احسان می‌زند
تا بی‌شرمانه برباید و بچـاپـد،
و از رحم می‌سراید،
تا با سخت‌دلی بکـُشد و بیازارد
بر این خمره‌ی من بیفتد .
و هنگامی خواهد رسید که
افکاری که در این خمره، تخمیر شده‌اند
مردم را از آزادی و سربلندی، مست کنند
و به‌رفتارِ جوانمردانه‌ی سیامک و ایرج و سیاوش بیانگیزند.
من آن‌روز را اکنون درپیشِ چشمِ خود می‌بینم که:
شرابِ این خمره،
به جامِ آنانی ریخته خواهد شد
که خود را ناحق می‌شمارند
چون، از« همیشه حق داشتن و به‌حق بودن»،
شرم دارند،
و حقِ ناچیزی را هم که بی‌حقان دارند، می‌ستایند.
شرابِ این خمره،
درجامِ کسی ریخته خواهد شد
که به اوجِ صداقت رسیده است
و دریافته است که
حقیقتی را که روزگاری او در جهان با زور گسترده است
به رغمِ پیروزی و کامیابیِ جهانی‌اش،
دروغ است.
شرابِ این خمره به جامِ آنان ریخته نخواهد شد
جهانی را می‌دهند تا خود، دوست داشته بشوند
بلکه درجامِ آنانی که
دوست می‌دارند،
ولو هیچ‌کس، آنان را نیز دوست ندارد.
شرابِ این خمره به جامِ آنان ریخته می‌شود
که برای خریدنِ آوازه‌ای بزرگ،
خود را دور نمی‌ریزند.
شرابِ این خمره به جامِ آنان ریخته می‌شود
که با علمِ خود از خدا،
خدا را نمی‌کـُشند
و با فلسفه و جهان‌بینیِ خود،
تخمه‌های تفکر را در روان‌ها، نمی‌خشکانند
و با ایمانِ خود،
دین و ایدئولوژیِ خود را، نابود نمی‌سازند.
شرابِ این خمره در جامِ آنان ریخته خواهد شد که
در هر چه نامعقولست،
حکمت، نمی‌بینند
و در هر شـرّی، راهی به خیر نمی‌یابند
و با سست یافتنِ دلائلی که برای حقیقت آورده می‌شود
از حقیقت، دست نمی‌کشند
و برای جـُستنِ حقیقت،
رهبر به حقیقت نمی‌جویند
و مانندِ جوانمردان،
نیاز به شاهد برای بزرگواری‌های خود ندارند.
و بی‌تماشاچی نیز،
از پسِ کاری پهلوانی، بر می‌آیند
و دشمنِ کسانی نیستند،
که هم‌آرمانِ او نیستند
و با عشقی که به مردم می‌ورزند،
مردم را، برده‌ی خود نمی‌سازند.
شرابِ این خمره به جامِ آنان ریخته خواهد شد که
برای معرفت
حتی نزدِ اهریمنی که همسایه‌ی‌شان هست، می‌روند
ولی سخنانِ خدا را هم مانندِ سقراط
ناآزموده، نمی‌پذیرند
و از حقیقتی که برای پیروزی‌اش،
دروغ می‌خواهد،
رو برمی‌گردانند .
شرابِ این خمره به جامِ آنان ریخته خواهد شد که
اخلاقِ خود را نقد می‌کنند
تا به اخلاقی برتر، راه یابند.
فلسفه‌ی خود را رد می‌کنند،
تا آزادانه بیندیشند،
خدای خود را نفی می‌کنند
تا در خود،
تخمِ خدایی بهتر بکارند.
منبع: این‌جا

۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

ارزش زمانمندی

گویا این درست است که ریشه‌شناسی و زبان‌شناسیِ تاریخی، صرف‌ِنظر از لزومِ روشمندبودنِ این‌گونه استنادها، راهی‌ ست به‌سوی شناختِ فرهنگِ قدیمِ هر ملت.
مقاله‌ی منوچهرِ جمالی با عنوانِ رابطه‌ی سکولاریته با مفهومِ زمان در فرهنگِ ایرانی، بدونِ آن‌که بخواهم در بابِ درستی یا نادرستیِ استناداتِ اتیمولوژیکِ آن داوری کنم، نمونه‌ی درکی عمیق از سکولاریزم و نیز ربط و نسبتِ آن با مفهومِ زمان است.
ذکرِ ارزشِ دنیا در تفکرِ سکولار در برابرِ ارزشِ آخرت در جهان‌بینیِ ابراهیمی، سخنی نو نیست. اما چه‌بسا نوآوریِ جمالی در طرحِ مفهومِ «زمانِ منفی» و «زمانِ مثبت» باشد. بداعتِ کارِ او در بازنمودنِ ارزشِ منفیِ زمانمندی در تفکرِ سامی در برابرِ ارزشِ مثبتِ آن در جهان‌بینیِ سکولار و شباهتِ آن به درکِ ایرانیانِ باستان از زمان و زمانمندی است. درستیِ برخی شواهدِ او از تاریخِ ادبِ پارسی واضح و پذیرفتنی ست.
من با تمامِ بی‌تعلقی‌‌ام به ایرانِ باستان، اما برای اندیشه‌ورزانی که تلاش می‌کنند فهمِ نوینی از تاریخِ یک ملت عرضه کنند و با جسارت از مفهومی چون «زمانِ ایرانی» دم می‌زنند، به نشانه‌ی احترام کلاه از سر بر می‌دارم.

۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه

یهود و یهودیت – بخش اول: قیاس قوم با پیامبرش

در داوری میانِ موسی و قومِ یهود بی‌هیچ تردیدی عقل و دلِ من با یهود است. واقعیت آن است که رویکردِ قومِ یهود نسبت به اوامرِ موسی (که مدعی بود آن‌ها را از جانبِ یهوه‌ی زبان‌بسته آورده) بسیار زیرکانه و رندانه بوده؛ زیرکی و رندی که غالباً با تمسخرِ موسی نیز همراه بوده است.
اول: در ماجرای قربانی‌ساختنِ گاو، یهود در سه مرحله از ویژگی‌های گاو پرسش می‌کند که پرسشِ سوم عیناً همان پرسشِ اول است و موسی (به ادعایِ خودش «یهوه») مجبور می‌شود در سه مرحله با پاسخ‌های خود مشخصاتِ گاو را هر چه دقیق‌تر بیان کند. قومِ یهود پس از لَختی مچل‌کردنِ موسی و در نهایت، با ذکرِ این‌که اکنون دانستند چه نوع قربانی برگزینند، تن به این کار می‌دهند. البته قرآن مدعی است که چیزی نمانده بود قومِ یهود به‌کل از امرِ موسی (یهوه؟) سرپیچی کنند.
دوم: در داستانِ اعتراضِ یهود به موسی نسبت به عدمِ تنوعِ خوراکی و محدودیتِ سرزمین در بار دادنِ تنها یک نوع طعام، خدای موسی (یهوه؟) باز به دردسر افتاده و آنان را به مصر دعوت می‌کند.
سوم: در قصه‌ی گوساله‌پرستی، یهود در زمانِ غیبتِ موسی از دینِ او روی‌گردانده و با پرستشِ گوساله‌ای نمادین، به‌روشنی جان‌کندن‌های این پیرمردِ عبوسِ همیشه ناراضی در ترویجِ خدایِ خودش را به هیچ می‌گیرند.
چهارم: «دستِ خدا بسته است.» گفتنِ چنین جمله‌ی نابی، درخشان‌ترین شاهد بر روحیه‌ی رندانه‌ی یهود در تمسخرِ پیامبرانِ ابراهیم است. یهودی که در زمانِ پیامبرِ خودش نیز از دست‌انداختنِ او نمی‌گذشت، روشن بود که در برابرِ خدای محمد از هیچ ریشخندی فروگذار نخواهد کرد. این جمله (بنابر معقول‌ترین احتمال) در هجوِ آیاتی از قرآن است که خداوند از مؤمنین قرض طلب می‌کند و شروع به ستایش از این نوع قرض‌دادن می‌نماید. و به زبانِ ساده یعنی این چگونه خدایی ست که برای ترویجِ دینِ خود آن‌قدر قدرتِ مالی ندارد که نیازِ خود را برآورده سازد و ناگزیر دستِ نیاز و استقراض به‌سوی بندگانِ خود دراز می‌کند؟!
این جمله چه در تمسخرِ نسخ‌های قرآن و بَدا (دگرگونیِ رای) ِ خداوندِ محمد باشد، چه در تمسخرِ فقرِ مسلمین و بیانِ عجزِ خداوند در از میان‌بردنِ تنگدستیِ بندگان‌اش باشد، چه در تمسخرِ خدای موسی (=موسی) باشد که آنان را (از منظرِ دینی) گرفتارِ قحطی و خشکسالی ساخته بود، و چه در ریشخندِ درخواستِ یاریِ خدای محمد از بندگانِ خودش باشد، در نهایت بیانگرِ ناتوانیِ خدا از دخالتِ در امورِ جهان بوده و این معنی از عمیق‌ترین و زیباترین گزین‌گویه‌هایی ست که می‌توان در بابِ خدا بیان داشت. بهترین انگاره‌ای که در ریشخندِ خداوندِ ابراهیم می‌توانست به ذهنِ بشر خطور کند، در این جمله تصویر شده است.
در پایان خوب است یادآور شوم که چه‌بسا ریشه‌های یهودستیزی را در هیچ‌کجا بهتر از کتابِ محمد نتوان سراغ گرفت. قومِ یهود در این کتاب دنیاطلب، حق‌ستیز، نفرین‌شده، بهانه‌جو و کینه‌ورز است. گذشته از ارزش‌بودنِ برخی از این صفات (چنانکه در این یادداشت، اندکی به ارزش‌ِ برخی از آن‌ها اشاره کرده‌ام) و صرفِ‌نظر از رنگِ واقعیت‌داشتنِ برخی دیگر (چه خدایی در کار باشد چه نباشد، چه این خدا یهوه باشد یا یک ذات با سه جلوه یا الله، چه این خدا یهود را نفرین کرده باشد و چه نکرده باشد، قابلِ انکار نیست که قومِ یهود، تاریخِ سخت و هولناکی را تا کنون از سر گذرانده است)، به‌هرروی گمانِ من بر آن است که این یهودستیزی چیزی جز واکنشِ تلافی‌جویانه‌ی خدای محمد(=محمد) نسبت به زیرکی و رندیِ این قوم در مواجهه با اسلام نبوده است.
شاید در بخش‌های دیگرِ این رشته یادداشت‌ها، به تفاوتِ یهوه با الله و نیز به بررسیِ بیش‌ترِ ریشه‌هایِ یهودستیزی در قرآن پرداختم.

پس‌نوشت:
1. این یادداشت بر اساسِ روایتِ قرآن از تاریخِ یهود نوشته شده است. مزیتِ این بررسی در آن است که روایتِ کتابِ محمد از قومِ یهود، نمی‌تواند موردِ انکارِ مسلمانان قرار گیرد. البته در عهدَین هم صفاتی به یهود نسبت داده شده که بررسیِ آن نیز (برای علاقمندِ به این نوع مباحث) بی‌شک سودمند خواهد بود.
2. چه‌بسا تذکرِ این نکته ضروری باشد که من در صددِ شناختِ قومِ یهود به‌مثابه‌ی یک نژاد و نسل هستم نه یک دسته از متدینان. در واقع من یهود را از منظرِ ویژگی‌های قومیِ آن بررسی می‌کنم و در این واکاوی، با تعصباتِ یهودیانِ ارتدوکس و رهبانانِ یهودی نسبت به حقانیتِ یهودیت و عدمِ حقانیتِ سایرِ ادیان کاری ندارم، سهل است که در نزدِ من هر نوع دعوی بر حقانیتِ یک دین (به‌معنای مصطلحِ آن) پوچ و کودکانه است. به‌تعبیرِ دیگر، گذشته از توجه به خصوصیاتِ نژادِ یهود، بررسیِ من بیش‌تر معطوف به جنبه‌های ملحدانه و روحیاتِ منکرانه‌ی این قوم است.

۱۳۸۶ بهمن ۲۵, پنجشنبه

تناسخ تاریک

گاهی ممکن است که یک اتفاق در وهله‌ی اول تاییدی بر انگاره‌ی تناسخ به‌نظر برسد اما در جزئیاتِ زندگیِ سابق با تصوراتِ شخص، انطباقِ کامل وجود نداشته باشد. اگر سابقاً یک زندگی را زیسته باشی باید بتوانی جزئیاتِ آن را به یاد بیاوری یا دستِ‌کم وقتی به یادت می‌آورند، بتوانی حس کنی که واقعاً آن جزءِ فراموش شده بخشی از زندگیِ گذشته‌ی تو بوده است.
پ.ن:
یادداشت‌ها در اینترنت اکسپلورر به‌هم‌ریخته بود که همگی اصلاح شد. این‌طور که من تجربه کردم چه در بلاگر چه در وکس، از مرورگرِ فایرفاکس برای پابلیشِ یادداشت‌ها نباید استفاده کرد.

دیوانه‌ی زندگی


آنجولینا جولی در قامتِ اولین ستاره‌ی مُد و مشکلاتِ زندگی‌اش ظاهر می‌شود.
دختری زیبا که کودکی‌هایش بیش از هر چیزِ دیگر به او جذابیت بخشیده بود.
قسمتی از فیلم که صورتِ مصاحبه با کاراکترها درباره‌ی جیا را دارد، به‌نوعی به فیلم هیأتِ مستند می‌بخشد.
یک مسوولِ مُد: «او همیشه اولین کسی بود که یک حرکت را انجام می‌داد. الان همه دارند کارهاشو تقلید می‌کنن و شما هم بهشون گرایش پیدا می‌کنید. ولی جیا این‌ها را اختراع کرد.»
دوست‌پسر: «اون همیشه از غریزه‌هایش پیروی می‌کرد و برایش هم فرقی نداشت که سرانجامِ آن کار چیه. این شاید بهترین و بدترین ویژگی‌اش بود.»
عکاسِ اصلی: «جیا همه چیزش سکسی بود. هر نگاهش، هر حرکتش، هر دقیقه‌اش، هر روز، سکس.»
مادر: «آنها بهش حسودی می‌کردند هنوز هم می‌کنند. به‌خاطرِ همین هم اون حرف‌ها را می‌زنند»
شریکِ همجنس: «بدنش را به همه نشون می‌داد ولی واقعاً بی‌گناه بود. منظورم اینه که واقعاً به هیچ‌کس آزاری نمی‌رسوند.»
رئیسِ زنِ او و حامی‌اش: «من فکر نمی‌کنم که اصلاً اون به سکس توجهی داشت. حتی وقتی که در یک بستر خوابیده بود هدفش سکس نبود.»
شریکِ همجنس: «واقعاً سکس کاری نبود که اون دنبالش باشه.»
پدر: «آره می دونم موادِ مخدر مصرف می‌کرد.»
شریکِ همجنس: «من از موادِ مخدر می‌ترسیدم. این‌که چطوری مردم آن‌ها را مصرف می‌کنند.»
رئیسِ زنِ او و حامی‌اش : «ولی همه‌ی این‌ها خیلی زود اتفاق افتاد. می‌دونی، یک‌دفعه پوسترهایش را در همه‌ جا می‌تونستی ببینی.»
رئیسِ دومِ او: «هر مانکنی یک دورانی داره… منظورم آنهایی ست که لااقل یک دوره توانسته باشند موفق بشوند.»
عکاسِ دیگر: «و برای یک مانکن نفرِ اول بودن در کارِ مُد یعنی همه چیز.»
رئیسِ زنِ او و حامی‌اش: «مُد دادن، هنر نیست. حتی کارِ فرهنگی هم نیست. مدل دادن یک تبلیغه و تبلیغ پول درمیاره و هر چند دلار که بیارزی خریدار پیدا می‌کنی»
مادر: «آه من نمی‌تونم درباره‌ی سکس حرف بزنم. منظورم اینه که از کجا باید بدونم؟ اگر از من بپرسید او با هیچکس رابطه‌ی جنسیِ واقعی نداشت. ولی خیلی دوست داشت ازش عکس بگیرند. و مردم هم دوست داشتند ازش عکس بگیرند و کمی هم کمکش کنند.»
عکاسِ دیگر: «اون از عکس گرفتن متنفر بود. مجبور می‌شدی دنبالش بدوی و زوری نگهش داری. بعدش مجبور بودی خرت و پرت‌های روی لباس‌ها و موهاش را برداری و جلوی لباسش را باز کنی. ولی اون استثنایی بود.»
عکاسِ اصلی: «هر عکسی یک هدفی داره و نمی‌شه جلوی آن هدف را گرفت. اون چیزیه که باعث می‌شه یک عکس فوق‌العاده بشه. و اگر هدف سکس باشه، آن‌وقت واقعاً آدمِ درستی را انتخاب کردید.»
مهم‌ترین سخنی که آنها درباره‌ی جیا می‌گویند این بود که او دوست داشت ازش عکس بگیرند و دیده شود اما حقیقتاً به‌دنبالِ سکس نبود.
نوعِ عشقِ جیا به لیندا (دوستِ همجنس‌اش) بسیار دل‌پذیر و خاطره‌انگیز است: «من بدونِ تو نمی‌توانم زندگی کنم.»
شادی و شورِ زیستن از سراسرِ زندگیِ او به مخاطب چشمک می‌زند و البته جیا به‌خوبی می‌داند که دوستدارانِ او تنها به‌عنوانِ یک مُد او را دوست دارند، ولی حقیقتاً خودش در این هیاهوی شهرت و پول فراموش شده است.
تمثیلِ شریکِ همجنس‌اش از او بسیار شنیدنی ست: «مثل توله سگ بود دائم می‌گفت "منو دوستم داشته باش! منو دوستم داشته باش! منو دوستم داشته باش! منو دوستم داشته باش!" دوستش داشتم. بعد از اون ماجرا – اولین همخوابگی – دوستش داشتم.»
تنهاییِ پایانِ زندگی‌اش به‌خاطرِ HIV – اولین زنی که این ویروس را گرفت و از راهِ تزریق سرنگِ آلوده – دردآور بود تا جایی که حتی مادرش هم از روی ترس حاضر نشد او را به خانه‌اش ببرد.
«جیا بیش از آن زیبا بود که بمیرد و بیش از آن گریزپا که زندگی کند.»