۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

Pirates II : و خداوند پورن را آفرید

از آنجا که عشق و علاقه‌ی من به فیلم‌های پورن بر دوستانِ دیرینِ این سرا پوشیده نیست و باز از آنجا که چندی ست اهمیتِ روایت (Narration) در اینگونه فیلم‌ها نزدم برجسته و چگونگیِ داستانِ فیلم سنجه‌ی ارزش‌گذاریِ تولیداتِ پورن گردیده است، چه همانطور که خیال باید تفاوتی با واقعیت داشته باشد فیلمِ پورن نیز باید با آنچه آدم‌ها در دنیای واقعی انجام می‌دهند تفاوت داشته باشد، همه‌ی شما خوانندگانِ گرامی و فرهیخته‌ی وبلاگِ مخلوق را به دیدنِ شاهکارِ «دزدانِ دریایی» با بازیِ خوبِ (بازیگرِ فیلم‌های پورن) ایوان استون در نقشِ کاپیتان ادوارد رونالدز فرا می‌خوانم!
در این به‌راستی «فیلمِ سینمایی – پورن»، بانوانِ بازیگر همگی پورن‌استارهای سرشناسِ جهان هستند و از همه مهم‌تر اینکه بلادونای من هم در آن نقش بازی می‌کند؛ فیلمی کمدی با داستانی که بسیار زیبا طرح‌ریزی شده و دستِ‌کم آمیزشِ تخیل و تکنیک در آفرینشِ صحنه‌های آن دیدنی و ستودنی است!
چنانکه آیدینِ آغداشلو به‌درستی گفته بود، زمانی آدم‌ها گمان می‌کردند که تولیداتِ پورن جامعه‌ی بشری را واژگون خواهد کرد و انسان‌ها را به آستانه‌ی دیوانگی خواهد کشاند، اما اکنون هر روزه بسیاری از این فیلم‌ها ساخته می‌شود و بشریتِ همیشه عزیز نیز به زندگیِ خود ادامه می‌دهد و از اساس هنگامی که آدمی برخی از این فیلم‌ها را می‌بیند، خنده‌اش می‌گیرد.
به‌گمانِ من او به فرازِ مهمی اشاره کرده است. سویه‌ی کمیکِ فیلم‌ِ پورن یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های آن است که گمان می‌کنم نزدیکی و پیوستگیِ معناداری با همین سویه‌ی کمیک در خودِ سکس دارد. خودِ این کاری که میانِ زن و مرد انجام می‌گیرد بامزه و خنده‌دار است. افزارهای جنسیِ زن و مرد و پیچیدنِ‌شان در یکدیگر چنان هارمونیِ شگفت‌انگیزی دارد که خنده‌ی از سرِ ستایش هر بیننده‌ای را بر می‌انگیزد. تنها کاری که فیلم‌های پورن می‌کنند آن است که با نوعِ خاصی از داستان‌نگاری، بر این سویه‌ی کمیک می‌افزایند.‌
من باور دارم که یکی از تاثیرهای مهمِ فیلم‌های پورن فریاد زدنِ نازِ وجودِ زن در جهان است. می‌دانید؟ گویا زیباییِ زن و نازِ وجودِ او در هیچ موقعیتی همچون سکس آشکار نمی‌گردد و به‌چشم نمی‌آید. فیلم‌ِ پورن، این اندرونی‌ترین کارِ آدمیان در جهانِ سنت را به بیرونی‌ترین صحنه در جهانِ مدرن کشانده است (گمان نمی‌کنم کسی واقعی‌تر بودنِ سکسِ فیلم‌های پورن را نسبت به فیلم‌های سینمایی نپذیرد. در واقع فیلمِ پورن تنها موردی ست که ما به‌عنوانِ تماشاگرِ آنچه پیش از این ضبط شده و اکنون بر صفحه‌ی نمایشگر نقش بسته، باور می‌کنیم که حقیقتاً چنین چیزی رخ داده است).
می‌ماند مشکلِ باورپذیرنبودنِ روایتِ فیلم‌های پورن که ما در بسیاری موارد داستانِ طرح شده در اینگونه فیلم‌ها را باور نمی‌کنیم و این به‌گمانم بیش‌تر به خودِ ویژگیِ پورن بودنِ این فیلم‌ها باز می‌گردد تا کاستیِ کارگردان و نویسنده در روایتگری. چرا که نامِ چنین فیلمی خودش پیشاپیش می‌گوید که چه چیزی بناست رخ بدهد و طبعاً با وجودِ چنین دانشِ پیشینی، روایتِ داستان نفوذ و اثرِ خود را تا حدِ زیادی نزدِ بیننده از دست می‌دهد.
واپسین کاستیِ بنیادیِ فیلمِ پورن آن است که در بیش‌ترِ حالات، تصویری مکانیکی و انسان‌زدایی‌شده از رابطه‌ی جنسی به‌دست می‌دهد (این آسیب بسیار شبیه به آسیبِ رابطه با روسپی‌ها است)، که مهم‌ترین نمودش در ساده‌انگاری نسبت به روابطِ انسانی و فرجام‌باوریِ کام‌خواهانه نسبت به برقراریِ رابطه با زنان است. اگر انس به تولیداتِ پورن (شبیهِ انس به روسپی‌ها) با قطعِ رابطه‌ی انسانی و عاطفی با جنسِ زن همراه شود، به‌مرور فرد را چنان ایزوله، تنها و سرگردان می‌سازد که توانِ ابرازِ مهر و ایجادِ ارتباطِ احساسی با زن را از او خواهد گرفت و از او یک اخته‌ی عاطفی (دیلدوی مکانیکی) خواهد ساخت.

در همین زمینه:
پس‌نوشت:
ماجرای نمایشِ «دزدانِ دریایی» در دانشگاهِ مریلند و دخالتِ مجلسِ سنا و در نهایت جلوگیری از نمایشِ فیلم و البته اعتراضِ دانشجویان به این تصمیم را می‌توانید در
واشنگتن‌پست بخوانید. حتی سناتور اندرو پی. هریس این فیلم را «شوکه‌آور» خواند و پیشنهادِ تصحیحِ بودجه را طرح کرد: برای هر دانشگاهِ عمومی که چنین نمایشی را برگزار کند، جریمه‌ای شاملِ کسرِ بودجه در سالِ آینده تعیین شود.
این داستان از این جهت شایسته‌ی درنگ است که بسیاری از استدلال‌های موافقان و مخالفان برایِ ما آشناست و نشان می‌دهد که حساسیتِ مثبت یا منفی نسبت به پورن و کشمکش بر سرِ آن، تنها مختصِ مردمانِ خاور نیست. به نمونه‌هایی از این دلایل اشاره می‌کنم:
لیز سیاولینو دانشجوی سالِ دومِ فعال در گروهِ دانشجوییِ «فمینیزم بدونِ مرز» در مخالفت با تصمیمِ مسوولانِ دانشگاه و سنا چنین می‌گوید: «من به‌راستی گمان نمی‌کنم که دولت باید به‌وسیله‌ی قدرتِ بودجه بر ما زورگویی روا دارد.»
حتی آرون تیتوس از سازمانِ «همبستگیِ مریلند علیهِ پورنوگرافی» نیز باور دارد که گرچه نتیجه [لغوِ نمایش] خوب بود اما استدلالِ مسوولان نادرست بوده است. «دانشگاهِ مریلند باید به قدرتِ باور پاسخگو باشد نه به قدرتِ دارایی.» او چنین ادامه می‌دهد: «من با دانشگاه سر و کله زدم تا از راهِ جستاری پیرامونِ زیان‌های پورنوگرافی [با این مسئله] مواجه شود.»
اما استدلالِ سناتور هریس همان سخنی ست که بسیاری از افرادِ جامعه‌ی ما نیز هم‌نوا با او به زبان می‌آورند:
«پورنوگرافی خنده‌دار نیست، زهرآلود است.»
در پایان
سخنِ یکی از سناتورهای مخالف تامل‌برانگیز است و با فرازِ پایانیِ نوشتارِ من نیز هم‌خوان:
«پورنوگرافی مردان را نسبت به زنانی که دلربایی می‌کنند اما همخوابگی را برنمی‌تابند، بیش‌تر برآشفته می‌سازد.»

تن‌های تنها

از اساس سکس چیست جز تنانه‌ترین مرهم برای تنهایی و رنجِ زندگیِ انسان تا دو تن دمی کنارِ یکدیگر بیاسایند و با آن کار برای چندی تنهاییِ هولناکِ خود را در جهان فراموش کنند!
ناله‌ها و نعره‌های هماغوشیِ آدمیان تنها و تنها آواهایی ست برآمده از رنجوری و سرگشتگیِ آدمی در سرایی که ناخواسته به آن پای گذاشته و دیر نیست که پایش از آن بریده شود؛ یگانه پاسخِ به‌راستی عصیان‌گرانه‌ی این بیچاره‌ترین هستنده به رازِ آفرینش!

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

دنیای بیگانه‌ی زن

1. برخی سویه‌های دنیای زنانه برایِ من همیشه توجیه‌ناپذیر بوده است. هنوز هم در شگفت هستم که چرا این جنس همیشه خودش برای خودش مسئله بوده است! چرا یک زن همیشه سرگرمِ خود، به‌مثابه‌ی ابژه و شیء، است؟
اینهمه خوددرگیری و خودکاوی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا این انبوهِ احساس‌نویسی‌ها نشان از جزر و مدِ پرشتابِ درون ندارد؟ چگونه چنین وجودِ پرآشوبی می‌تواند بر ذهنِ خود سامانِ منطقی برقرار سازد؟
درگیریِ احساسیِ زن حتی زمانی که معطوف به دیگری باشد، باز خودِ او را موضوعِ تردیدها و پرسش‌های درونی می‌سازد. نمونه‌اش ماجرای شیرینِ عشق (1) برای این جنس است. پرسشِ «آيا من او را دوست دارم؟» که هر زن هزاران بار از خود می‌پرسد، شاهدِ رسایی ست بر حضورِ پر رنگِ وجودِ او در تردیدی که از احساسِ خود نسبت به دیگری در می‌افکند. این پرسش از عشق به دیگری، به‌فرجام به پرسش از اساسِ احساسِ خودِ زن راه می‌برد. جزر و مدهای درونی، همیشه پاسخِ آن پرسش و پرسش‌های مشابه را دگرگون می‌سازند. سردرگمیِ عاطفیِ این جنس، فرجامِ گریزناپذیرِ چنین شاکله‌ی وجودی است.
روشن است که قصدِ من انکارِ وجودِ این تردیدها و خوددرگیری‌ها در جنسِ مرد نیست. اما گمان نمی‌کنم کسی تردیدی داشته باشد در اینکه بسامد و فراوانیِ چنین حالتی در جنسِ زن چنان است که می‌توان آن را وضعِ طبیعیِ این جنس نامید.
وانگهی ماجرا تنها به خوددرگیریِ احساسی پایان نمی‌یابد بلکه تنِ زن نیز خود نمونه‌ی فیزیکالِ جزر و مد است؛ دوره‌های خون‌ریزی و تنفر از خویش. اکنون تن و احساس / بیرون و درون هر یک بر دیگری زخم می‌زند و فرآورده‌اش وجودی چنین پرآشوب است که لحظه‌ای به خود و همگان عشق می‌ورزد و آنی دیگر از خود و همگان بی‌زار است.
باری، آزمونِ ادعای این نوشتار بسیار ساده است. اگر به دور و برِ خود در همین مجازستان نگاهی بیندازیم با شمارِ سرسام‌آوری از وبلاگ‌های این جنس روبرو می‌شویم که لبریز است از احساس‌نوشته‌ها و یادداشت‌هایی که بیش‌تر و در بدترین حالت گزارشِ روزانه از زندگی و روابطِ شخصی یا در حالتِ بهتر روایتِ کمابیش زیبا از حس‌های درونی و تصویرِ جزر و مدهای فردی و در بهترین حالت ساختنِ صورتی کلی از حسی جزیی و نگارشِ تابلوییِ ماندگار از رابطه‌ای گذراست. البته از این نوعِ اخیر تنها دو نفر دیده‌ام یا شاید هم فقط یک نفر (و یا حتی هیچکس؟). اما باز هم باید گفت که اندک چیره‌دستان در نگارشِ نوعِ سوم نیز بیش‌ترِ نوشتارهایشان از نوعِ اول یا دوم است.
2. خوددرگیری از منظرِ من دو گونه است: مثبت و منفی.
خوددرگیریِ مثبت در پایان به خودسازی می‌انجامد و خوددرگیریِ منفی به خودویرانگری.
گمانِ من بر آن است که خوددرگیریِ زنانه از نوعِ دوم است. زن خود را می‌کاود اما فرجامِ این کاوش کمتر سویه‌ای از شخصیتِ او را نزدِ خودش روشن می‌سازد و آنچه من دیده‌ام جز این نیست که در پایانِ این خودکاوی، اگر به ابهام‌ها و سردرگمی‌های زن نسبت به خودش افزوده نشده باشد، چیزی هم از آن کاسته نگردیده است.
3. این چرخه‌ی بی‌پایانِ خودکاوی، خوددرگیری و در نهایت باز هم پابرجاماندنِ خود به‌مثابه‌ی ابژه‌ای تاریک نزدِ خویشتن، نه تنها مطلوب/مثبت نیست بلکه جای چندانی برای ژرف‌نگری‌های منطقی باقی نمی‌گذارد. بدونِ اینکه بخواهم حکمی کلی صادر کنم باید بگویم که بسیاری از افرادِ این جنس جهانی دارند سراسر متفاوت از جهانِ اندیشه‌. اینجا دیگر بحثِ استعداد مطرح نیست که سخن از دو گونه وجود و زیست‌جهانِ بیگانه از یکدیگر است. استعداد زمانی طرح می‌شود که این دو جهان بر یکدیگر منطبق باشند. به‌عنوانِ نمونه می‌توان گفت که بسیاری از مردان استعدادِ فلسفه‌ورزی ندارند اما در موردِ زنان چنین سخنی بی‌معنا است. زنان از جهانی یکسره دیگرگون آمده‌اند.
4. من به‌ژرفی باور دارم که بدبینیِ فلسفی و زیستِ فیلسوفانه با خوش‌بینیِ عرفی و زیستِ سرخوشانه هرگز سازگار در نمی‌آید و به‌همان ژرفی باور دارم که هیچ زنی در ناامیدانه‌ترین آناتِ زندگی‌اش نمی‌تواند یک بدبین باشد و البته وارونه‌ی این گزاره درست نیست. یعنی مردانِ بسیاری هستند که در خوش‌بینی و یا حتی گونه‌ی پیش‌رفته‌اش یعنی بلاهت، گوی سبقت از زنان ربوده‌اند. اما بزنگاه اینجاست که ما در تاریخِ اندیشه، بسیار مردانی داشته‌ایم بدبین؛ در ژرف‌ترین لایه‌های وجودی.
5. داوری‌های تا بدینجا به‌هیچ‌رو ارزش‌گذارانه نبود؛ توصیفی بود از زن آن‌سان که من شناخته‌ام و روحیاتِ این جنس تا جایی که من درک کرده‌ام. شاید فرازِ «خوددرگیریِ منفی» به‌ظاهر تنها ارزش‌گذاریِ این نوشتار باشد. اما گمانِ من بر آن است که شادی، شور و شیداییِ انکارناپذیرِ جنسِ زن نسبت به زندگی، جهان و انسان، سرچشمه‌هایی دارد هماغوش با همان درگیری‌های پرتلاطمِ احساسی، خودکاوی‌های ویرانگرِ پیاپی و بی‌پایان، جزر و مدهای درونی و در نهایت تمنای زیر و رو شدنِ زندگی و هیجانِ روزمره.
جهانِ ناآشنا و توجیه‌ناپذیرِ زنان است که زندگی را قابلِ تحمل می‌گرداند.
شورِ پایان‌ناپذیرِ درونِ یک زن است که مرهمِ زشتی‌ها و درندگی‌های دنیایِ بیرون می‌گردد.
یک زن چه‌بسا بتواند یک بدبین را از فرجامِ خودکشی برهاند، نه از آن رو که زیستن را توجیه‌پذیر سازد (چرا که گفتم جهانِ زن از جنسِ توجیه‌پذیری نیست چه رسد به توجیه‌پذیرساختن) بلکه از آن رو که زیستن را تنها و تنها جای‌گاهی از جنسِ زیبایی بخشد تا بتوان برای زمانی نه چندان دراز، بر آن ایستاد و فرو نیفتاد.
6. با وجودِ آنچه در بابِ ترسِ زنان گفته‌اند، من گمان دارم که این هراس (2) نیز بیش‌تر درونی ست تا بیرونی و دستِ بر قضا شیدایی و توجیه‌ناپذیریِ جهانِ درونیِ زن، بسیار بیش از جهانِ خشک و چرتکه‌ایِ مرد توانِ ریسک‌پذیری در شکستنِ زندانِ اجتماع و بی‌پروایی در پشتِ پا زدن بر زندگیِ قراردادی را دارد.
جهانِ زنان نسبت به چرخه‌ی بی‌معنای زندگیِ اجتماعی سرکش‌تر است و جهانِ مردان رام‌تر.


(1) البته به‌تعبیرِ زیبا و باریک‌بینانه‌ی اریک ایمانوئل اشمیت در نمایشنامه‌ی «مهمانسرایِ دو دنیا»، زنان نه در جستجوی عشق که در تمنای ماجرای عاشقانه سیر می‌کنند.
(2) در بابِ تفاوتِ ترس و هراس چنین گفته‌اند که سببِ چنین حالتی در اولی روشن/دانسته و در دومی مبهم/نادانسته است.

مخلوق‌نوشته‌های مرتبط:
رازِ تنِ زن
عشق به توانِ تباهی
پس‌نوشت:
بازتابِ این نوشته و پاره‌ای از نظرهای خوانندگان را در
بالاترین می‌توانید ببینید.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

بهار انسانی


خزانِ انسانیِ ما دیری ست بر جانِ‌مان چنگ می‌زند.
بهارِ ما هنوز فرا نرسیده است.
بهارِ ما نوزاییِ انسانِ ایرانی،
کندنِ رختِ زشتِ آيينِ بردگی از تن
و آفرينشِ برگی نوین از تاریخِ این سرزمین است.
امید تنها و تنها ره توشه‌ی ماست؛
امید به رهایی از خودکامگیِ خودخواسته،
امید به روزِ آزادی،
و امید به دگرگونیِ جان و جهانِ ایرانی.
نوروزِ باستانی فرخنده باد!

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

The requested page is Forbidden

مخلوق را فیلتر کردند. زمانی که در آدرسِ پیشین می‌نوشتم نیز همین شمشیر بر سرم فرود آمد. آن زمان یک یادداشتِ کوتاه و هجوآمیز به این رخداد اختصاص دادم اما اکنون حسِ پیری و فرتوتی‌ام آن قدر هست که دیگر لحنِ طنز و هجو را در اين مورد از دست داده باشم. البته واکنشِ دیرهنگامِ من به این رخداد بدین معنی نیست که فیلتر شدنِ مخلوق برایم بی‌اهمیت و ناچیز باشد. درست وارونه و با افسوس باید بگویم که تجربه‌ی قبلی، آینده‌ی چندان روشنی را برای این وبلاگ پس از مسدود شدنِ آدرسِ آن نشان نمی‌دهد.
دلنگرانیِ بنیادینِ من اندیشه و سیاست است که البته در دوره‌ی واپسینِ مخلوق، این دلنگرانی بیش‌تر در موضوعاتِ هنری و فرهنگی نمود یافته است. اما به‌هرروی وجودِ این دلنگرانی یعنی مخاطبِ من بیش‌تر ایرانیانِ درونِ مرزهای کشور هستند و تجربه جز این نمی‌گوید که با فیلترشدنِ مخلوق، من مخاطبانِ اصلی‌ام را از دست خواهم داد.
مخلوق در این دوره دیگر هرگز آن شر و شورِ پیشینِ خود را نداشت و شگفت آنکه هم آن زمان که جولان می‌دادم وبلاگم را فیلتر کردند و هم این زمان که صرفاً در گوشه‌ای از این جهانِ پهناور تنها و تنها حرفِ خودم را می‌زنم باز با فیلترینگِ جمهوریِ اسلامی مواجه شده‌ام. هویتِ مخالفِ من ناگزیر جز این فرجامی ندارد.
تجربه‌ی فیلترینگ در وبلاگ‌نویسانی که جنسِ نوشته‌هایشان کمابیش شبیهِ من است نیز هیچ مطلوب نبوده است. برخی از اين دوستان با اينکه در بیرون از مرزهای ایران زندگی می‌کنند پس از آگاهی از مسدود شدنِ آدرسِ خود کم‌کم به نبودن و ننوشتن خو گرفتند. اما من حتی خودم هم نمی‌توانم وبلاگم را (بدونِ استفاده از فیلترشکن) ببینم و از این پس (همانندِ دوره‌ی پیش که فیلتر شدم) برای پاسخ به کامنت‌ها مشکل خواهم داشت و از آن بدتر خوانندگانِ اصلی‌ام نیز که در حالِ عادیِ وبلاگ نیز از مشکلِ کامنت‌گیر نالان بودند، دیگر برای کامنت‌گذاشتن و ابرازِ نظرهای خود با مشکلِ جدی روبرو خواهند بود.
نامه‌ای نیز به تاريخ Feb 21, 2009 خطاب به فیلترچيان نگاشتم و از دلايل مسدود کردنِ آدرسِ مخلوق پرسیدم که چکيده‌ی پاسخ و پند و اندرزهایشان یک جمله بود:
«آدرس دامنه اينترنتی شما از جانب مخابرات مسدود نگشته و دستور انسداد از: "کمیته تعیین مصادیق پايگاه های غیر مجاز اینترنتی" (وابسته به شورای عالی انقلاب فرهنگي) دارد.»
اینچنین است که در کشوری که حقِ آزادی اولین و مهم‌ترین حقی ست که باید ستانده و سرکوب شود، کم‌ترین حقِ شخصیِ من برای در اختیار گذاشتنِ باورهایم با خوانندگانِ نه چندان فراوانِ این وبلاگ به‌راحتی سلب می‌گردد و سرایی که سخت بالید، چنین آسان به کامِ مرگ و فراموشی فرستاده می‌شود.

در همين زمينه:
اين و آن / سرانگشت

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

خانه سیاه است

در هاویه کیست که تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟ در هاویه کیست؟
...
نامِ تو را ای متعال خواهم سرایید
نامِ تو را با عودِ ده تار خواهم سرایید
زیرا که به شکلی مهيب و عجیب ساخته شده‌ام
استخوانهایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان به‌وجود می‌آمدم
و در اسفلِ زمین نقش‌بندی می‌گشتم
در دفترِ تو همگیِ اعضای من نوشته شده
و چشمانِ تو ای متعال! جنینِ مرا دیده است
چشمانِ تو جنین مرا دیده است
...
مرا باده‌ی سرگردانی نوشانده‌ای
چه مهیب است کارهای تو!
چه مهیب است کارهای تو!
...
بیایید به آوازِ کسی که در بیابانِ بی‌راه می‌خواند گوش دهیم
آوازِ کسی که آه می‌کشد و دست‌های خود را دراز کرده می‌گوید
وای بر من! زیرا که جانِ من به‌سببِ جراحاتم در من بی‌هوش شده است.
...
مثلِ آبِ ریخته شده‌ام
و بر مژگانم سایه‌ی موت است

(از خوانده‌های فروغ در متنِ فیلم)


هر چه باید درباره‌ی این فیلم می‌گفتم را فروغ خود بر زبان رانده است.
هر چه این بیست دقیقه را تماشا می‌کنم از بلعیدنِ چنین حجمِ هولناکی از رنج سیر نمی‌شوم!
جهان تاریک است
خانه سیاه
و خدا
جسدی بادکرده
که حتی بوی تعفنش
دیگر کسی را به تماشایش بر نمی‌انگیزد.
سیمای پریشانِ پسرکِ یتیم که نمی‌داند چرا باید خدایی را سپاس گزارد که پدر و مادرش را از او گرفته است برای من فراموش‌شدنی نیست!
چشمان‌م پر اشک می‌شود هنگامی که پسرکِ جذامی در پاسخ به پرسشِ معلم از برشمردنِ چند چیزِ زشت می‌گوید «پا، دست، سر» و سپس کودکانه خنده سر می‌دهد!
فرازِ عبادتِ جذامیان نگاره‌ی جاودانِ فروغِ فرخزاد و تابلویی از سرکشی در برابرِ هستی است؛ دستانی فاسد شده، همچون چوبِ خشک به‌سوی آسمان دراز شده‌اند تا زهرخند برای خدایی موهوم باشند.
شرم، دستپاچگی و نگاهِ ساده‌ی جذامیان در برابرِ دوربین مرا دیوانه می‌سازد!
به‌راستی نگاهِ آن دخترکِ تکیه‌داده بر دیوار ویران‌کننده نیست؟
گویی در برابرِ جهانی از رنج و متانتِ یک انسان بسیار کوچک شده باشم، چندان حقیر و خُرد که به زبان نیاید.
آیا سرمه‌ای که آن زن بر چشمانِ رنجورِ خود می‌کشد، خطی پاک‌ناشدنی بر جانِ ذهن نقش نمی‌کند؟
و آهنگِ صدای فروغ؛ سرشار از مهر و لب‌ریز از عصیان.
فروغ در اثرِ خود آمیزه‌ای از شور و رنج، زندگی و مرگ و امید و درماندگی را آفریده است.
به‌راستی که در پسِ این چهره‌های واژگون، پیکری از شکوه و ابهتِ زندگیِ انسانی سرفراز ایستاده است.
آری استادِ عزیزِ این روزهای من! انسان‌ها همیشه زیبا هستند.

در همین زمینه:
مراسمِ خاکسپاریِ فروغ / بخشِ دوم (من تنها بهرامِ بیضایی و احمدِ شاملو را شناختم!)

در باب انسانیت

هیچ چیز بی‌شرمانه‌تر از شکرگزاریِ خداوند نیست آنگاه که با انسانی بیمار، مجنون یا رنجور روبرو می‌شویم. سپاسِ خدا همان شادمانی از بیماریِ آن انسان و رضایت به رنجِ اوست؛ در چنین آناتی ما با خداوندِ خود چنین نجوا می‌کنیم: «سپاس که او را رنجور ساختی و من را جای او قرار ندادی!»
به‌راستی که رذالتِ پنهانِ آدمی چه جامه‌ی فاخری از ایمان به تن کرده است!

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

انقلاب شوم




این ویدیو، تحلیلی کمابیش انتقادی در بابِ دورانِ محمدرضا شاه و البته حکومتِ اسلامی است. ابتدا به نقشِ تاریخیِ روحانیتِ شیعه در سرکوبِ دگراندیشان پرداخته می‌شود و نمونه‌وار ماجرای کشتارِ بابیان از زبانِ هما ناطق (1) و نیز ماجرای قتلِ احمدِ کسروی و حکمِ قتلِ محمدعلی جمالزاده بیان می‌گردد. سپس دورانِ سلطنتِ پهلویِ دوم و سیاست‌های شاه بازخوانی می‌شود؛ اینکه روندِ ناگهانیِ صنعتی شدنِ کشور و مهاجرتِ کشاورزان به حاشیه‌ی شهرها پیشاپیش ساماندهیِ پیاده‌نظامِ انقلابِ اسلامی (پیش از سربرآوردنِ خمینی) توسطِ خودِ شاه بود؛ فرودستانی که با آرزوی دست یافتن به زرق و برقِ زندگیِ شهری نصیبی جز حلبی‌آبادهای پیرامونِ پایتخت نیافتند و از نزدیک شاهدِ تفاوتِ طبقاتیِ خود و شهرنشینان شدند.
بحثِ سرکوبِ مخالفان و شکنجه و اعدامِ آنان در دورانِ شاه نیز مسئله‌ی درازدامنی ست که در اینجا با تاکیدِ کمابیش معناداری بر سرنوشتِ مخالفانِ چپ‌گرای محمدرضا شاه موردِ اشاره قرار می‌گیرد.
آنچه در این ویدیو در تحلیلِ دورانِ پهلویِ پسر نادیده گرفته شده همانا سکولاریزمِ نیم‌بند (به‌همراه لاس‌زدن‌های گاه و بی‌گاه با دم و دستگاهِ روحانیت) و تاثیرِ همین سکولاریزمِ دست و پا شکسته‌ی آریامهر در بالیدنِ فرهنگ و هنرِ دهه‌ی چهل است. چه‌بسا اگر محمدرضا شاه این سکولاریزم را بنیانی استوار می‌بخشید و به‌جای تاسیسِ سازمانی خودمختار همچون ساواک به‌مثابه‌ی سایه‌ی وحشتِ مردم و حتی دولتمردان (2)، از استبدادِ سیاسی و خیال‌بافی‌های بلندپروازانه دست برمی‌داشت اکنون تاریخِ ایران‌زمین به‌گونه‌ای دیگر ورق خورده بود. (3)
سخنانِ اسماعیلِ خویی و تحلیلِ او از تفاوتِ سانسور در دورانِ پهلوی و خمینی نکاتِ خوب و تامل‌برانگیزی دارد؛ اینکه سانسورِ شاه بوروکراتیک بود و سانسورِ خمینی ایدئولوژیک. ماجرای «نمادها» و کارکردِ کامیابِ آنها در جهتِ کم کردنِ بارِ سانسورِ شاهنشاهی و ناکامیِ این امر در مواجهه با سانسورِ خمینیستی نیز؛ سانسورچیانِ امروزین بخشی از همان مردمی بودند که در دورانِ پهلوی نمادهای نویسندگانِ آن روزگار را دریافته بودند و اساساً روشنفکران این نمادها را با پیش‌فرضِ نفهمیدنِ کارمندانِ شاه و فهمیدنِ توده‌ی مردم برگزیده بودند؛ دستِ نمادهای نویسندگان برای توده‌های دیروز و حاکمانِ امروز رو شده بود و از همین رو سانسورِ خمینی به‌مراتب گسترده‌تر و کامیاب‌تر از نمونه‌ی شاهنشاهیِ آن بود.
فیلمِ سیزده ثانیه‌ایِ رودی کارل، شومنِ تلوزیونِ آلمان، و عروسکِ خمینی‌اش با آن هیأتِ درنده‌خو در نوعِ خود کاری بی‌نظیر است!
فرازِ خودسوزیِ نیوشا فرهی در اعتراض به حضورِ علیِ خامنه‌ای در سازمانِ ملل بسیار تلخ و تکان‌دهنده بود!
مراسمِ خاکسپاریِ ساعدی اما حسِ غریبی از غربت و تنهایی به‌همراه داشت!
چه‌بسا گوینده در این گفته بر حق باشد که نخستین گام در جهتِ سرکوبِ آزادیِ بیان، ماجرای سخنِ موذیانه‌ی امامِ امت در موردِ روزنامه‌ی «آیندگان» بود. نخواندنِ خمینی همان و خواندنِ امتش تکلیفِ خود را از این سخن همان!
رضا مرزبان می‌گوید که روزنامه‌نگاران از دورانِ قاجار تا کنون بیش‌ترین کشته را در دورانِ جمهوریِ اسلامی داده‌اند و پرویزِ اوصیا از پیش‌بینیِ همه‌جانبه‌ی سیستمِ کنترل و سرکوب در قانونِ مطبوعات مصوبِ 1364 سخن می‌گوید.
در این میان باید به داستانِ غم‌انگیزِ نمایشنامه‌نویسان و بزرگانِ عرصه‌ی تئاترِ ایران در رژیمِ اسلامی اشاره کرد:
عباسِ نعلبندیان در وطن خودکشی کرد.
غلامحسینِ ساعدی در غربت خودکشی کرد.
سعیدِ سلطان‌پور در وطن دستگیر و تیرباران شد.
اکبرِ رادی در گوشه‌ی خانه نمایشنامه‌هایش را با افسوسِ بی‌صحنه‌ماندن‌ِشان نگاشت.
و تنها یادگارِ این نسل، یعنی بهرامِ بیضایی، هجده سال ممنوع‌الصحنه شد.

در همین زمینه:
توصیفی خوب و البته با گرایشِ سلطنت‌طلبانه از روحیاتِ محمدرضا شاه و دستاوردهای پادشاهیِ او
محاکمه‌ی ژنرالِ ارتشِ شاهنشاهی مهدیِ رحیمی و سخنانِ آرام و منطقیِ او در برابرِ بی‌دادگاهِ اسلامی
مصاحبه با شیخ صادقِ خلخالی در آغازِ پیروزیِ انقلاب و پس از اعدام‌ها


(1) هما ناطق مدعی می‌شود که اولین دولتِ سکولارِ ایران با عمرِ دوازده سال، در دولتِ غیردینی و صوفیِ محمدشاه با صدارتِ حاج میرزا آغاسی تجلی یافته است. او به سندی (بیست آوریلِ 1840) اشاره می‌کند که محمدشاه در آن برابریِ همه‌ی ادیانِ ایران را اعلام می‌کند و این اولین اعتراضِ روحانیتِ شیعه و احساسِ خطرِ آن نسبت به موقعیت و امتیازهای خود است. او جنبشِ بابیان را بیش‌تر یک جنبشِ لائیک، اصلاح‌طلب و کمابیش سوسیالیستی می‌داند تا مذهبی؛ جنبشی که با سقوطِ حکومتِ محمدشاه و برآمدنِ ناصرالدین شاه و صدارتِ میرزا آقا خان، توسطِ دسیسه‌ی مشترکِ دولتِ روس، انگلیس، ایران و البته همدستیِ روحانیتِ شیعه سرکوب می‌گردد. به‌گمانِ ایشان، ماجرای کشتارِ بابیان اولین نمونه‌ی فتوای شرعی بر قتلِ دگراندیشان در تاریخِ معاصرِ ایران است.
(2) نمونه‌ای تاسف‌انگیز از وحشی‌گریِ ساواک را در این سخنان بخوانید:
«شرح واقعه‌ای که در يکی از جرايد خارجی منتشر شد نمايشگر اجحافاتی است که به ما می‌شد: مرد جوانی همراه نامزدش به يکی از مغازه‌های شيک تهران می‌رود که هديه‌ای بخرد. معاون نصيری، يعنی رئيس بخش شکنجه هم سر می‌رسد و می‌خواهد که قبل از ديگران به کار او برسند. مرد جوان به او تذکر می‌دهد که نوبت او نيست و از او می‌خواهد که منتظر بماند. به‌جای دادن جوابی معقول، شکنجه‌گر ساواک در مقابل همه مشتريان به مرد جوان دستور می‌دهد که از مغازه خارج شود و وقتی که جوان نمی‌پذيرد هفت‌تيرش را می‌کشد و او را می‌کشد. و اما بعد چه پيش می‌آيد؟ پليس به محل واقعه می‌آيد و گزارشش را تهيه می‌کند و کار به دادگستری حواله می‌شود. ولی فردای آن روز، ساواک کاخ دادگستری را محاصره می‌کند و پرونده را می‌سوزاند. هيچ کس هم پس از آن مزاحم قاتل نمی‌شود. وقتی از اين حوادث با کسانی که بی‌هيچ قيد و شرط از اعليحضرت طرفداری می‌کنند صحبت می‌شود می‌گويند: پادشاه اين چيزها را نمی‌خواست، خودش هم با اين اعمال مخالف بود. اگر پادشاه، پادشاه مشروطه می‌بود، در حقيقت هيچ‌کس درباره اين قضايا حق اعتراض به او را نمی‌داشت. ولی از لحظه‌ای که او تصميم به حکومت کردن گرفت و استبداد پيشه کرد، بايد عدالت را هم خود اجرا می‌کرد و جوابگوی اين اعمال نيز می‌شد...» (رجوع کنید به فصلِ «ساواک فراتر از دولت» از کتابِ «یکرنگی» نوشته‌ی شاهپورِ بختیار، ترجمه‌ی مهشیدِ امیرشاهی.)
(3) یکی از احمقانه‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین شگردهای طرفدارانِ پرتعصبِ رژیمِ پهلوی آن است که جلال و شکوهِ چشم‌پوشی‌ناپذیرِِ پادشاهی را در برابرِ حقارت و نکبتِ انکارناپذیرِ ولایتِ فقیه قرار می‌دهند یا آزادی‌های اجتماعیِ البته ارزشمندِ زمانِ شاه را با سرکوبِ البته ناحقِ این آزادی‌ها در زمانِ خمینی قیاس می‌کنند، وانگهی از این راه نتیجه‌ای می‌گیرند که به شعبده می‌ماند: «چون خمینی ایران را به گه کشید پس شاه بر حق بود.» اما این سخن از حقیقتی عزیمت می‌کند تا سپس دروغی را راست بنمایاند.

پس‌نوشتِ اول:
به یاد آوردم که نگاهِ جانبدارانه‌ی این ویدیو در تحلیلِ دورانِ شاه و خمینی از جمله نسبت به سکوت در ترورِ وحشیانه‌ی کسی چون فریدونِ فرخ‌زاد، آن شاعرِ خوش‌صدای فرهیخته، نیز نمود دارد. چه‌بسا گرایشِ او به پادشاهیِ پهلوی سببِ این بی‌تفاوتی در ذکرِ نامش به‌عنوانِ نمونه‌ی رذالتِ جمهوریِ اسلامی در حذفِ فیزیکیِ حتی مخالفانِ ساکن در غربت باشد.
پس‌نوشتِ دوم:
این ویدیو چنانکه از ساختِ هنرمندانه‌اش پیدا بود، کارِ یک هنرمند است؛
رضا علامه‌زاده.
بر خلافِ پس‌نوشتِ پیشین، باید بگویم که او در ویدیوی دیگری متعهدانه به ترورِ وحشیانه‌ی فریدونِ فرخ‌زاد نیز پرداخته است و نبودِ یادِ او در «شبِ پس از انقلاب» نمی‌توانست شاهدی بر نگاهِ جانبدارانه‌ی سازنده باشد چرا که اکنون دیگر باور دارم او هیچ جانبداری در تحلیلِ این دو دوران ندارد. گرچه نمی‌توان این را نپذیرفت که به‌روشنی گرایشش به‌سوی نهضتِ محمد مصدق و طبعاً مخالفت با رژیمِ شاه است.

مهمان ناخوانده

از خود بپرسیم که چگونه از دروازه‌های تمدنِ بزرگِ شاه، آیت‌الله بیرون آمد؟

۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

پرسش از پارسایی

مدت‌ها بود که مفهومِ «پارسایی» در آرای محمدرضا نیکفر بدل به پرسشِ ذهنیِ من شده بود. شاید نزدیک به یک‌سال و نیم پیش بود که با خواندنِ نقدِ قویِ عبدیِ کلانتری با عنوانِ «در انتقاد از اخلاق‌گراییِ نیکفر» نامه‌ای به او نگاشتم و پاره‌ای از نظراتم را در بابِ مفهومِ «پارسایی» برایش نوشتم. آن زمان عبدیِ عزیز از من خواست که آنچه در آن نامه نوشته بودم را به‌صورتِ مقاله‌ای دربیاورم تا آن را چاپ کند. من از او فرصت خواستم تا در این مورد بیش‌تر بخوانم و جنبه‌های دیگرِ مرتبط با این موضوع را نیز بر رسم. در این مدت عبدی هر از چندی جویای پیش‌رفتِ کار می‌شد و در واقع با این کار گوشزد می‌کرد که این تنبلی و کندی نشانه‌ی خوبی نیست. او به‌درستی گفت که اندیشیدن در هنگامِ نوشتن امکانِ تحقق می‌یابد و در واقع این دو، دو روندِ جدا از یکدیگر نیستند و باز هم به بیانِ ساده‌تر باید به‌طورِ جدی دست به قلم شد تا سپس اندیشه‌ها و باریک‌بینی‌ها نیز آرام آرام در ذهن سر برآورند. اما با تمامِ تاخیری که در نگاشتنِ این نقد مرتکب شدم، به‌فرجام آن را به پایان بردم و البته تنها مشوقِ من در به‌سرانجام رساندنِ این نوشتار عبدیِ کلانتری بود و بس!
پس از آنکه مقاله به مرحله‌ای رسید که مرا کمابیش راضی می‌ساخت، آن را برای سرانگشتِ گرانقدرم فرستادم و او همانندِ همیشه کریمانه و با ژرف‌نگری متن را خواند و از لحاظِ نگارشی و محتوایی نکاتِ بسیار مهمی را به من یادآور شد. سرانگشت متن را بسیار دقیق می‌خواند و تفاوتِ روشنی و ابهام را خیلی خوب می‌داند و درک می‌کند. او با تیزبینی تشخیص می‌دهد کجای متن نارسا و مبهم است و کجا نویسنده به وادیِ زیاده‌گویی و درازه‌گویی درغلتیده است. این‌ها همگی وجوهِ برتریِ او نسبت به پیرامونیانِ من است و نیز حاصلِ تعهدِ درونی و استوارِ سرانگشت به زبانِ فارسی و بایسته‌های آن. افزون بر این، درونمایه و مضمونِ نوشتار نیز در چند فراز به اشتباهاتِ فاحشی درافتاده بود که زنهارِ سرانگشت سببِ برطرف شدنِ این نادرستی‌ها پیش از انتشارِ مقاله گردید. از سرانگشتِ بزرگوارم بابتِ وقت و دقتی که صرفِ این نوشتار کرد، سپاس‌گزارم!
با اینکه گمان می‌کردم این بار دیگر از ویرایش‌های چندباره پرهیز کرده‌ام اما باز هم وسواسِ حذف و اضافه و خصوصاً لزومِ بازخوانیِ واپسینِ آرای نیکفر در نوشتارِ «دین – اصلاح‌گری» که طبعاً سببِ گشودنِ فصلِ نوینی ذیلِ «تحلیلِ پارسایی» با عنوانِ «پارسایی به‌مثابه‌ی بدیلِ دین‌پیرایی» و بازنگریِ سرتاسریِ مقاله گردید، امکانِ بسنده کردن به نسخه‌ی ابتداییِ نوشتار را از میان برد. در اینجا وظیفه‌ی خود می‌دانم از شکیباییِ عبدیِ کلانتری نسبت به این وسواسِ ویرایشی‌ام و زحمتی که برای چاپِ متن متقبل شد، سپاس‌گزاری کنم!
نسخه‌ی ابتداییِ این نوشتار در نیلگونِ زمانه چاپ شد و آخرین ویرایشِ آن نیز اکنون در سایتِ نیلگون قرار دارد.

(نسخه‌ی پی‌دی‌افِ نوشتار)

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

تراژدی تئاتر ایران پس از انقلاب

گزارشِ سخنانِ محمودِ دولت‌آبادی در نشستِ دور تا دورِ دنیا (نمایشنامه‌خوانی): یک خانواده‌ی ایرانی/محسنِ یلفانی

پیش از هر چیز بگویم که انگیزه‌ی نگارشِ این گزارش، اهمیتِ سخنانِ دولت‌آبادی و هم‌هنگام عدمِ بازتابِ آن توسطِ خبرگزاریِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران است. دولت‌آبادی در ابتدای سخنانش تنها یکی دو جمله در بابِ رخدادهای اخیر در فلسطین بر زبان راند و گفت به‌عنوانِ یک انسان از این ماجرا متاسف است و امیدوار است هر چه زودتر آتش‌خون‌باری در آن دیار پایان پذیرد. اما سایتِ خانه‌ی هنرمندان در کل هفت خط به این نشست اختصاص داده که شش خطِ آن درباره‌ی موضع‌گیریِ مذکور است و در یک خط هم به نشستِ اصلی پرداخته است!
در ابتدای نشست، فیلمِ خوانشِ نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» توسطِ خودِ نویسنده به‌نمایش درآمد.
نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌ی ایرانی» داستانِ دو خانواده است که مژده دخترِ یکی از خانواده‌ها توسطِ رژیمِ اسلامی اعدام شده و فرهاد پسرِ خانواده‌ی دیگر بابتِ عذابِ وجدان ناشی از باور به خطاکاری یا دستِ‌کم سهل‌انگاری خانواده‌اش در جلوگیری از اعدامِ دختری که دوستش می‌داشت به جبهه می‌رود و کشته می‌شود.
سپس جلسه با مدیریتِ کیومرثِ مرادی و سخنرانیِ محمودِ دولت‌آبادی ادامه یافت.
دولت‌آبادی در ابتدا گفت که محسنِ یلفانی و بسیاری از دوستانِ او همچون ابراهیمِ مکی و دیگران نه به اراده‌ی خود که به اجبار و برخلافِ میلِ باطنیِ خود مجبور به ترکِ وطن شده‌اند. یلفانی به او گفته بود از آنجا که در پاریس مجبور است کار کند تنها زمانی که پشتِ چراغِ قرمز منتظرِ مسافر است می‌تواند بنویسد و دولت‌آبادی هم با اشاره به کندیِ او در نویسندگی پاسخ داده بود که «بسیار هم به تو می‌آید که پشتِ چراغ قرمز، چندین ساعتی فکر کنی و یکی دو جمله بنویسی!»
دولت‌آبادی معتقد بود که یلفانی در نویسندگی بسیار کند است، درست برخلافِ بهرامِ بیضایی که بسیار تند در ذهن می‌آفریند و بر کاغذ نقش می‌کند. او اضافه کرد که یلفانی نویسنده‌ای حرفه‌ای نیست و خود را هم چنین نمی‌داند چرا که نوشتن برای او شغل نبوده و در حاشیه قرار داشته است. او ویژگیِ بارزِ یلفانی را خردمندی‌اش دانست و گفت که خاندانِ او از پشتیبانانِ دکتر مصدق بودند و یلفانی برای او شخصیتی ملی است. گفت که خودش زودتر از یلفانی از زندان آزاد شده و یلفانی همراه با گشودنِ درِ زندان‌ها در آستانه‌ی انقلاب آزاد می‌شود.
دولت‌آبادی سپس اشاره‌ای کرد به دوستی‌های آن ایام و اینکه دوستی در آن دوران حرمت و رنگ و بوی دیگری داشت. گفت «نمی‌توان وقتی از درِ خانه بیرون می‌روی تا زمانی که برگردی، به همه توهین کنی و گمان کنی که فرهیخته هستی». باور داشت که دوستی‌ها در گذشته زلالی و غنایی داشت که امروزه کم‌تر دیده می‌شود (نمونه‌هایی آورد از دوستیِ خودش و یلفانی؛ اینکه او روزی ناگهان با دولت‌آبادی تماس می‌گیرد و می‌گوید زن گرفته است و دولت‌آبادی ناباورانه هر دو را به خانه‌اش دعوت می‌کند و اینکه پس از انقلاب باز روزی ناگهان تماس می‌گیرد و با خانواده به خانه‌ی دولت‌آبادی می‌رود و با اصرارِ خودشان در پذیرایی می‌خوابند به این بهانه که دولت‌آبادی در اتاقِ خود به مطالعه‌اش برسد و همان شب یلفانی از دوستش خداحافظی می‌کند و دولت‌آبادی بدونِ اینکه ژرفای این خداحافظی را دریابد، صبحِ فردا متوجه می‌شود که یلفانی به فرانسه مهاجرت کرده و در آخرین شبِ اقامتش در وطن می‌خواسته در خانه‌ی دوستش باشد و برای آخرین بار او را ببیند). گفت گرچه در نویسندگی و چگونگیِ کار با دوستانِ خود گاه اختلافِ نظرِ جدی داشته و دارد اما این تکثرِ رای، مانع از آن نمی‌شود که وقتی به پاریس سفر می‌کند سراغِ یلفانی نرود و همینطور نسبت به سایرِ دوستانش در دیگر کشورها.
دولت‌آبادی گفت که جمعِ چهار پنج نفره‌ی آنها یعنی خودش، یلفانی، سعیدِ سلطان‌پور، ابراهیمِ مکی و غیره، همگی (جز ابراهیمِ مکی) از بچه‌های شهرستان بودند که در دورانِ انقلابِ سفیدِ شاه و آغازِ روندِ مهاجرت به شهرها، به پایتخت آمده بودند. از این جمع تنها دو نفر امکانِ تحصیل در دانشگاه را یافتند. دولت‌آبادی گفت که با چه سختی، قناعت و هم‌هنگام همدلی و همکاری با یکدیگر روزگار می‌گذراندند و از این دوران با لذت و شکوهِ خاصی یاد می‌کرد! به‌قولِ کیومرثِ مرادی وقتی دولت‌آبادی از گذشته و دوستی‌های خود سخن می‌گوید، حسی از یک نوستالژیِ دل‌پذیر را به شنوندگانِ خود ارزانی می‌دارد.
سپس اشاره‌ای کرد به چرتکه‌ی نادرستِ حکومت در برخورد با اهلِ هنر و فرهنگ که فرآورده‌اش سانسورِ افسارگسیخته است. گفت که این اشتباهِ حکومت است که گمان می‌کند یک رمان یا نمایشنامه بتواند یک موجِ اجتماعی ایجاد کند یا در صورت‌های خیال‌بافانه‌تر به دگرگونیِ سیاسی منجر شود. او معتقد بود که جنسِ کارِ هنری و ادبی از جنسِ فرهنگِ فکر و زیستِ مسالمت‌آمیز است و اینگونه تاثیراتی که حکومت درباره‌ی آن توهم می‌کند، مطلقاً ناشی از ناآگاهی نسبت به گوهرِ ادبیات است. از نظرِ او هنر و ادبیات تاثیرِ ماندگار و آگاهانه دارد و نه تاثیرِ ناگهانی و آشوب‌گرانه. از جمله اشاره کرد به نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» که با وجودِ درونمایه‌ی سیاسی و مخالفِ خود پس از سال‌ها اجازه‌ی چاپ یافته است. گفت که این نمایشنامه پانزده سال پیش نگاشته شده (آغازِ دهه‌ی هفتاد) و داستانِ آن نیز دستِ‌کم مربوط به ده سال پیش از نگاشته شدنِ آن (آغازِ دهه‌ی شصت) است اما اکنون منتشر شده و ما می‌خوانیم‌اش و هیچ رخدادِ غیرمنتظره‌ای هم به‌وجود نمی‌آید. سپس با لحنی از طنز و زهرخند گفت: «ببینید ما چقدر قانع هستیم!»
دولت‌آبادی به شجاعت و صداقتِ یلفانی نیز اشاره کرد که در فرازهای پایانیِ نمایشنامه از زبانِ یکی از شخصیت‌ها (گویا «شادفر») بیان می‌کند که راهی که رفته بوده‌اند بی‌راهه بوده است و سببِ کشته‌شدنِ بسیاری از جوانانِ این سرزمین گردیده است.
در پایانِ سخنرانی، دولت‌آبادی از کیومرثِ مرادی خواست که فهرستِ کارهای محسنِ یلفانی را برای حاضران بخواند تا ببینند با وجودِ کندی در نوشتن، چه نمایشنامه‌هایی نگاشته است (خنده‌ی حضار!).
سپس چند دقیقه‌ای به پرسش و پاسخ اختصاص داده شد.
دخترِ جوانی از دولت‌آبادی پرسید که چرا شخصیتِ نوشتارهای نسلِ گذشته، کاراکترهایی واقعی و باورپذیر هستند با زیستی عینی اما در نسلِ امروزی شخصیت‌های داستان‌ها خیالی، پرابهام و گاه باورناپذیر شده‌اند.
دولت‌آبادی در پاسخ، به نکاتِ بسیار مهمی اشاره کرد. گفت که هیچ نسلی از پیشِ خود و با دستِ خالی رشد نمی‌کند اگر که از تجربه و میراثِ گذشتگانِ خویش بهره نبرد [ما باید بر شانه‌های پیشینیانِ خویش بایستیم تا بتوانیم گستره‌ی پیشِ روی خود را عمیق‌تر ببینیم]. گفت که انقلاب در کنارِ پیامدهای فراوانی که به‌همراه ‌آورد، چیزی هم به‌بار آورد که می‌توان «انقطاع» یا «گسست» نامید. میانِ نسلِ او و نسلِ بعد یک شکافِ بزرگ و پرنشدنی روی داد. نسلِ او نتوانستند میراثِ خود را به نسلِ پس از خود انتقال دهند. او توضیح داد این منتقل‌کردن هم چیزی نیست از جنسِ سخنرانی یا برگزاریِ دوره‌های آموزشی. دولت‌آبادی برای روشن شدنِ مقصودش نمونه آورد که در ایامِ جوانی‌اش دو هفته‌ی تمام به‌دنبالِ «خاطراتِ زندان» ِ بزرگِ علوی می‌گشته است چرا که شنیده بوده کتابِ ارزشمند و مهمی است. سپس ادامه داد که گرچه پس از خواندنِ کتاب به این نتیجه رسیده بود که خاطراتی ست همانندِ خاطراتِ هر آن کسی که دورانی از حبس و زندان را تجربه کرده باشد اما مهم این شور، شوق، حرص، ولع و احساسِ نیازی بود که در نسلِ او برای آشنایی و شناختِ نسلِ پیش از خودش وجود داشت؛ شور و اشتیاقی که در نسلِ پس از انقلاب برای پیگیریِ کارِ بزرگانِ فرهنگ و ادبِ نسلِ پیش، هیچ نشانی از آن نمی‌شد دید و در کل نیز نگرشی ساده‌انگار و سطحی در میانِ نسلِ انقلاب نسبت به میراثِ فرهنگ و هنرِ نسلِ پیش و بانیانِ آن در عصرِ مشروطه پدید آمد. «زمانی که امری پیچیده و چندبعدی به امری ساده و تک‌بعدی تقلیل یاید، اولین قربانیان همان کسانی‌اند که مرتکبِ این ساده‌انگاری و سطحی‌نگری شده‌اند.»
دولت‌آبادی اشاره کرد که نسلِ او یعنی بهرامِ بیضایی با درونمایه‌ی اسطوره‌ایِ آثارش، غلامحسینِ ساعدی با درونمایه‌ی رادیکال و چپ، اکبرِ رادی با درونمایه‌ی اجتماعیِ نگاره‌هایش، عباسِ نعلبندیان با درونمایه‌ی خلاقانه و یگانه‌ی نوشته‌هایش، بهمن فُرسی و دیگران خود میراث‌دارِ نسلِ صادقِ هدایت و صادقِ چوبک بودند که خودِ آن‌ها نیز میراث‌دارِ نسلِ ادبیان و بزرگانِ فرهنگِ عصرِ مشروطه همچون احمدِ کسروی و حسنِ تقی‌زاده بوده‌اند. گفت که این یک سیرِ پیوسته و یک سنتِ فرهنگیِ ریشه‌دار بود که در آستانه‌ی بهمنِ پنجاه و هفت از ریشه برکنده شد و خندقی هولناک میانِ این میراث و نسلِ انقلاب دهان گشود. باور داشت که جنگِ هشت‌ساله در تثبیت و پابرجا ساختنِ این شکافِ بزرگ نقشِ بسیار مهمی داشته است.
در ضمنِ این بخش دولت‌آبادی با افسوس و غمِ فراوان از عباسِ نعلبندیان یاد کرد. گفت که نعلبندیان نابغه‌ی ناشناخته‌ی نمایشنامه‌نویسی در ایران است. گفت که تا همیشه باور دارد که ما یک استعدادِ بی‌نظیر و یک نبوغِ تکرارناشدنی را در عرصه‌ی تئاتر، مفت و ارزان از دست دادیم و این مرد خودش را کشت. می‌گفت خودش تنها چندباری نعلبندیان را دیده بوده و با او دوستیِ چندانی نداشت اما باور داشت که دوستانِ نعلبندیان در این رخدادِ دردناک خطاکار بودند چرا که دوستِ خود را تنها گذاشتند. باور داشت که آن زمان هنوز حکومتِ فعلی مستقر نشده بود تا خودکشیِ او را گردنِ جمهوریِ اسلامی بیندازیم.
دولت‌آبادی در کنارِ ویژگیِ انقطاعِ ناشی از انقلاب، به پرآوازه‌شدنِ مکتب‌های متفاوتِ نویسندگی در ایران همچون گرایش‌های پست‌مدرن اشاره کرد و این دو عامل را در کنارِ یکدیگر ریشه‌ی وضعیتِ امروزین دانست و البته در پایان این سخن را نیز افزود که برخوردها، درگیری‌ها و رویارویی‌ها در عرصه‌ی هنر و ادبیات (به‌خلافِ برخی ساحت‌های دیگر) همیشه [در درازمدت] سازنده و بالنده است.
اما بخشِ مهم و کانونیِ آن نشست (از جهتِ سیاسی) پس از پرسشی بود که از جانبِ پسرِ جوانی خطاب به دولت‌آبادی طرح شد. پرسش این بود که عده‌ای بر این باور هستند که رشدِ رمان و شعر در دورانِ دیکتاتوری امکان‌پذیر است اما تئاتر و نمایشنامه‌نویسی به‌خاطرِ ویژگیِ خاصِ خود تنها در حکومت‌های دارایِ دموکراسی و در فضای آزادیِ بیان امکانِ ادامه‌ی حیات دارد.
کیومرثِ مرادی پس از پایانِ این پرسش با حالتی خاص به پسرِ جوان گفت: «ممنون از اینکه نظرِ شخصیِ خود را ابراز کردید!» سپس اما دولت‌آبادی در پاسخ به این پرسش بسیار جسورانه سخن گفت.
او گفت که چنین استلزامی میانِ رشدِ تئاتر و حکومتِ دموکرات نمی‌بیند. نمونه‌اش در دورانِ گذشته است که زمانِ پادشاهیِ اعلیحضرت محمدرضاشاهِ پهلوی (عینِ تعبیرِ دولت‌آبادی) در کشور دموکراسی نبود اما شاه از تئاتر و هنر پشتیبانی می‌کرد. او گفت که بسیاری از هنرمندانِ صاحب‌نام و هم‌عصرِ او با پشتیبانیِ دولت و برخورداری از امکاناتِ دولتی به آفرینشِ آثارِ خود روی صحنه دست می‌یازیدند. گفت همین هارولد پینتر که تازه در ایرانِ ما (پس از مرگش) دریافته‌اند که چه شخصیتِ بزرگی در جهانِ تئاتر بوده، تنها و تنها یک اثرش در ایران اجرا شد و آن هم مربوط به زمانِ شاه است. گفت که در آن زمان یک تکثر و دموکراسیِ تئاتری وجود داشت و گروه‌های فراوان و قویِ تئاتری با سلیقه‌ها و دل‌نگرانی‌های متفاوت اما در کنار و همراه با یکدیگر شکل گرفته بودند و همه‌ی این‌ گروه‌ها در آن زمان کار می‌کردند و حکومت هم از این تکثر و گوناگونی پشتیبانی می‌کرد. از پینتر و چخوف در آن زمان اجرا می‌شد تا بیضایی و ساعدی و او در همه‌ی این نمایشنامه‌ها نیز بازی می‌کرد (خنده‌ی حضار!).
دولت‌آبادی گفت درست به همین دلیل نیز در میانِ دوستان و همکارانِ او در آن زمان این بحث بود که عده‌ای باور داشتند اکنون که شاه از هنر حمایت می‌کند باید این دوران را قدر دانست و از گرایش‌های سیاسیِ برانداز دوری گزید و در برابر کسانی هم از اهلِ هنر بودند که جز به سرنگونیِ سلطنت رضایت نمی‌دادند. دولت‌آبادی در شاهدآوری در بابِ داد و ستدِ فکری میانِ گروه‌های گوناگونِ تئاتریِ آن زمان اشاره کرد به اینکه روزی نمایشنامه‌ای با نامِ «قتیل‌الله» برای او خواندند و گفتند شخصی به‌نامِ نعلبندیان این را نگاشته و دولت‌آبادی چنان از نبوغِ حک شده در این اثر به وجد می‌آید که می‌گوید من حتماً باید این آدم را ببینم و در آن زمان البته نعلبندیان در گروهی با سلیقه‌ای متفاوت از جمع و گروهِ دولت‌آبادی کار می‌کرد و دولت‌آبادی این دیدار را در آن دوران، یکی از نمونه‌های دوستی و استفاده‌ی فکریِ مشرب‌های گوناگون و گاه رو در روی تئاتری از یکدیگر می‌دانست. با ذکرِ دوباره‌ی نامِ عباسِ نعلبندیان، او دیگربار نسبت به سرنوشتِ تلخِ این نابغه‌ی درام‌نویسیِ ایران ابرازِ تاسف کرد! دولت‌آبادی گفت که حکومت‌های انقلابی اساساً حکومت‌های نگرانی هستند و نسبت به کوچک‌ترین امری دچارِ نگرانی [و هراس] می‌شوند [و همین سبب شد که سانسور و محدودیت بر فرهنگ و هنر نیز سایه اندازد]. سپس اشاره کرد که پس از انقلاب و با رخدادِ جنگ و ویرانی، تمامیِ این گروه‌های تئاتری از هم پاشیدند و تئاترِ ایران همچون خیمه‌ای که عمودش شکسته و واژگون شود، فرو ریخت.

در همین زمینه:
گزارشِ خبرگزاریِ دانشجویانِ ایران
گزارشِ روزنامه‌ی آفتابِ یزد
گزارشِ روزنامه‌ی ابتکار

پس‌نوشت:
چهره و تیپِ محمود دولت‌آبادی درست همانندِ تابلوهای نقاشی است! به همان شکوه و رنگارنگی!

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

Bloody Nepotism


«که اینک باکره آبستن شده پسری خواهد زایید و نامِ او را عمّانوئیل خواهند خواند که تفسیرش این است: خدا با ما.»
انجیلِ متی 23:1

گرچه مسیح (از که سخن می‌گوییم؟ مسیحِ سامی یا مسیحِ گنوسی؟) و سرگذشتِ تاریخی‌اش (به روایتِ تاریخِ مقدس) سراسر از جنسِ پیامبرانِ ابراهیمی جداست و از میانِ انبوهِ پیام‌آورانِ سامی تنها کسی ست که توانست رویکردی کمابیش انسانی داشته باشد، اما بخواهیم یا نخواهیم بر زمینه و سنتِ سامی سر بر آورد و خواه ناخواه پدرِ آسمانی‌اش برای او از هر آدمی‌زاده‌ای عزیزتر بود. (گرچه در نهایت او را بر فرازِ صلیب تنها و درمانده واگذاشت و فریادش را نیز پاسخی نگفت.)
از جهتِ تفاوتش با گوهرِ تاریخِ سامی، او (یعنی مسیحِ پولسی) تنها موردی ست در این سنت که به هدفِ رهانیدنِ امتِ خویش از گناهان، به‌مثابه‌ی خداوند در تاریخ پای نهاده است. (خدای متجسد بیش‌تر رنگ و بوی یونانی دارد تا سامی و این زئوس بود که روی زمین راه می‌رفت نه یهوه.)
شاید تنها و مهم‌ترین تناقضِ شخصیتِ مسیح آن بود که تا همیشه میانِ تبار و روحِ خود سرگردان ماند؛ گاهی یهودی بود و گاه جهان‌وطن؛ گاهی خود را پادشاهِ یهود می‌خواند و گاه رهایی‌بخشِ جهانیان.
پارتی‌بازیِ کثیف عنوانِ زیرکانه‌ای ست برای سخنِ او: «هر کس مرا انکار کند، پدرم را انکار کرده است».

پس‌نوشت:
عبارتِ مذکور را چه‌بسا چنین هم ترجمه کنند: قوم‌پرستیِ خونین
داریوشِ آشوری (Nepotism) را به «آشناپروری» برگردانده است.

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

نهضت ادامه دارد: تئاتر شهر در آستانه‌ی نابودی

چندین سال پیش در ضلعِ جنوبیِ آن گودبرداریِ وحشتناکی انجام دادند گویی می‌خواهند برای اسلامِ عزیزشان قبر بکنند و البته بهانه هم درخواستِ اهالیِ محل برای ساختِ مسجد (درست در کنارِ تئاترشهر؟) بود. و به‌راستی که نعشِ این دین چنان بزرگ است که اگر تمامیِ ایران را هم قبر کنیم، باز برای دفنش کافی نیست. سپس گویا نظرِ همان اهالی برگشته و داستانِ ساختِ یک مجتمعِ تجاری در کار است. (خب! همیشه میانِ اسلام و تجارت بده بستانِ خوبی بوده است. و از اساس مگر اسلام خود نوعی تجارتِ دینی نیست؟)
چند سال پیش در ضلعِ شمالیِ آن خاک‌برداری برای ساختِ ایستگاهِ مترو را شروع کردند. این‌بار هنرمندان همراه با همبستگی اعتراض کردند که البته هیچ فایده‌ای نداشت و خوب به یاد دارم که فرزندِ هاشمیِ رفسنجانی در نشست با هنرمندان تاکید کرد که با وجودِ تمامیِ این مخالفت‌ها ایستگاهِ متروی چهارراهِ ولیعصر در همان مکان ساخته خواهد شد.
اکنون پس از گذشتِ چندی از فرو ریختنِ دیوارِ تالارِ قشقایی، سقفِ آن نیز ترک برداشته و جنابِ حسینِ پارسایی نیز فرمایش کرده‌اند که با این ساخت و سازها بنای تئاترِ شهر فرو خواهد ریخت تا هم ستیزِ جمهوریِ اسلامی با هنر به‌سرانجام رسد و هم زدودنِ مهم‌ترین تلاشِ فرهنگیِ فرحِ دیبا (که یک تارِ مویش به تمامیِ تبارِ جمهوریِ مقدس می‌ارزد!).
نسلِ پیشین شاهدِ شکوفاییِ پرشکوهِ فرهنگ و هنر در دهه‌ی چهل بود و نسلِ ما باید شاهدِ فروپاشیِ تلخِ فرهنگ و هنر در دهه‌ی هشتاد باشد.
در این سی سال رژیمِ خمینی هر جا بودجه‌ای داشته برای ساختنِ مسجد، حسینیه، تکیه و سایرِ نمادهای تباهی صرف کرده است. ایران سالنِ تئاتر می‌خواهد چه کار؟! اساساً از عمله‌های دینِ محمد و توله‌های مهندس شده‌ی‌شان مگر می‌توان ارج‌گزاری نسبت به فرهنگ و هنر را انتظار داشت؟ بر این فقرِ ذاتی و بلاهتِ دینی بیفزایید دشمنیِ بنیادینِ اسلام را با تمامیِ نمادهای فرهنگِ مدرن!
تئاترِ شهر از دو طرف در محاصره‌ی اسلام و تکنیک قرار گرفته است؛ آن سو مسجد و این سو مترو.

مخلوق‌نوشته‌های مرتبط:
حسینیه‌ی شهر
سه‌گانه‌ی شهرنُما

در همین زمینه:
تئاترِ مدینه! / سرانگشت
پرونده‌ی تئاترِ شهر در تهران / چشمانِ بیدار
اولین تخریبِ قشقایی: فرو ریختنِ دیوارِ تالار
دومین تخریبِ قشقایی: شکافته شدنِ سقفِ تالار
من از سال‌ها پیش منتظرِ نابود کردنِ تئاترِ شهر بودم! / بهرامِ بیضایی
این تخریب نشان از عمق فاجعه‌ای دارد که در آن زندگی می‌‌کنيم. / علیِ رفیعی
نظرِ سایر هنرمندان درباره‌ی تخریبِ تئاترِ شهر (بخشِ «مطالبِ مرتبط»)
اولین تخریب با اقدامِ شهرداریِ احمدی‌نژاد و سکوتِ وزارتِ فرهنگِ خاتمی انجام شد / محمد بهرامی
مقوله‌یِ فرهنگی را فرهنگی حل و فصل کنید! / مهردادِ رایانی‌مخصوص
فروپاشیِ تئاتر شهر؛ خاموش شدنِ چراغِ نمايش / یک دانشجویِ تئاتر
مديرِ تئاترِ شهر نسبت به ايمنیِ اين مجموعه در فصلِ سرما هشدار داد
ريزشِ ناگهانیِ تئاترِ شهر يعنی دو هواپيما وسطِ شهرِ تهران سقوط كنند / یک کارشناسِ مرمت
نشست آسيب‌شناسي تخريبِ مجموعه‌ی تئاترشهر (این نشست‌ها تا نابودیِ کاملِ تئاترِ شهر ادامه دارد!)
احتمالِ بروزِ فاجعه قوت گرفته است (وقتی یکی از عواملِ قتل بالای سرِ جنازه دل می‌سوزاند.)
گزارشِ تصویری از تخریبِ تئاترِ شهر

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

انحنای هستی

از دفترچه‌ی خاطراتِ فرانسیس:
عصرِ یک روزِ تابستانی در حالی که از خیابان‌ِ مادام جولی‌یت واردِ میدانِ سنت‌ژوان می‌شدم، چشمم به زنِ جوانی افتاد که با همسر و فرزندِ خردسالش از این سمتِ میدان به آن طرف می‌رفت و عرضِ مادام جولی‌یت را طی می‌کرد. حسِ ناشناخته‌ای در من سرک کشید و «من» را با نوایی آرام در درونم شنوا ساخت: «خانوم! ببخشید! می‌شود چند دقیقه باسنِ‌تان مالِ من باشد؟». در مدت زمانی که «من» این جمله را از درونم می‌شنید، باسنِ زنِ جوان با پیچ و تابی دورانی و همچون دو گوی سنگین که بر دو پایه‌ی قلمی به‌رقص درآمده باشد، از برابرِ چشمان‌م دور می‌شدند. زیباترین هارمونیِ جهان به آن سوی میدانِ سنت‌ژوان در حرکت بود. در آن لحظات سنگینیِ باسنِ زیبای زنِ جوان بر دو پای نازکش را عمیقاً حس می‌کردم و دوست داشتم همه‌ی این سنگینی را ببلعم! گویی پاهای او تابِ کشیدنِ این زیبایی را بیش از این نداشت و من؟ انگار می‌خواستم به پاهای او کمک کنم.
نمی‌دانم در خیال بود یا واقعیت اما ناگهان زنِ جوان را با لبخندِ تحریک‌آمیزی در برابرِ خود دیدم. گویا می‌خواست من را در آن حجمِ رویایی سهیم کند. سردیِ وحشتناکی تمامِ تن‌م را فرا گرفت و یک لحظه گمان کردم که من و زنِ جوان در برابرِ دیدگانِ هزاران نفر برهنه شده‌ایم. ناممکن در برابرِ من لخت شده بود. سکوتی در فضا پیچیده بود که با هیاهوی وحشیانه‌ترین جنگ‌ها برابری می‌کرد. دستپاچگی و دل‌نگرانیِ من در برابرِ لغزشِ دستانِ زنِ جوان بر تن‌م رنگ باخت. نیستی مرا در آغوش گرفت و طعمِ گسِ انحنای تنش سراسرِ وجودم را چشاند. اکنون تنها چیزی که می‌خواستم ناپدیدشدن‌ام بود در زیباترین حجمِ جهان. باسنِ زنِ جوان همچون توبرتویی بی‌کران مرا به دو گنجِ پنهانِ خویش فرو برد. دیگر هیچ مرزی میانِ فرو رفتن و فرو بردن وجود نداشت. تاریکیِ محض بود؛ تاریکیِ میانِ دل‌پذیرترین انحنای هستی. و هستیِ من؟ هستیِ من در عینِ ناراستیِ وجودی‌اش، راست شده بود. همزمان با سیلی که چشمِ پایینِ زنِ جوان را سیراب می‌کرد، اشک از چشمانِ بالایش سرازیر شد. اما این خنجری که بی‌کرانِ زنِ جوان را می‌شکافت، من را نیز پاره پاره می‌کرد؛ من در میانِ قوسِ ناپیدای او همچون ذراتی تهی و بی‌معنا پراکنده می‌شدم. انحنای عصیانگرش آرام‌بخشِ احتضارِ تن‌م بود. گویی قلب نداشتم و نفس‌هایم در بی‌نهایت حبس شده بود. حس می‌کردم که هزاران بار عرضِ مادام جولی‌یت را می‌پیمایم. لذتِ نیست‌شدن در گرداگردِ هستیِ او و دردِ دل‌پذیرِ رها شدن در گنج‌های تاریکِ زنِ جوان مرا از «من» جدا ساخت؛ مرگ در اوجِ لذت و درد در اوجِ زندگی.
وقتی به خودم آمدم همه جا را قرمزِ کِدری فرا گرفته بود. پاره پاره شده بودم و دو چشمِ زیبا ایستاده به من زل زده بود. آری! زنِ جوان از آن سوی میدانِ سنت‌ژوان بازگشته بود تا لاشه‌ی گرمِ من را از زیرِ اتوبوسی که همخوابه‌ام شده بود تماشا کند.

برج عاج

سرزنش‌های فونیا نسبت به زندگیِ پرافتخارِ کولمن و اینکه از درکِ درد و رنجِ آدم‌های معمولی عاجز است من را یادِ خودم انداخت. تفاوتش در این است که کولمن شایسته‌ی آن سرزنش‌ها نبود اما من هستم. آری! «ننگِ انسانی» در جُدابینیِ خود از دیگران است نه در پشتِ پا زدن به تمامیِ شأن و موقعیتِ اعتباری و خودساخته‌ی خویش. کولمن به زندگیِ ساده و عادیِ انسانی آری گفته بود تا جایی که جانش را در کنارِ فونیای عزیزش از دست داد.

Beyond Time

رهایی از زمان و گذرِ هولناکِ آن چه‌بسا نخستین بایسته‌ی زیستن باشد.

جرخوردگی

در همین راستا:

کارِ حلقه‌مون به سوزن و نخ کشیده...!

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

آتن – مسکو: زنان با/بدون مردان


برخی تئاترها هستند که خاطره‌ی‌شان در ذهن و ضمیرِ آدم ته‌نشین می‌شود. نه فقط خاطره که تاثیری به‌مثابه‌ی چکیده‌ی تمامیِ آناتِ نمایش را در تو به یادگار می‌گذارند. «آتن – مسکو» با بازیِ سه بازیگرِ نازنینش از همین نوع بود.
متنِ ادوکیموس تسولاکیدیس برداشتِ امروزیِ نویسنده‌ی یونانی از «سه خواهر» آنتوان چخوف است. دو خواهرِ بزرگ‌تر پس از فروپاشیِ نظامِ سوسیالیستیِ شوروی برایِ یافتنِ کار و تجربه‌ی زندگیِ تازه‌ای به یونان مهاجرت می‌کنند. داستان از جایی شروع می‌شود که ایرنا، خواهرِ کوچک، خبر می‌دهد که به‌زودی از مسکو (زادگاهِ هر سه خواهر) واردِ آتن خواهد شد؛ قصه‌ی سه خواهری که در عینِ دوری از یکدیگر به هم نزدیکند و در عینِ عشق به یکدیگر از هم متنفرند.
«مادرِ مقدس!»؛ عبارتی که ایرنا با شنیدنِ میزانِ داراییِ الگا از زبانِ خواهرش ماشا (که هر دو گمان می‌کردند از راهِ روسپی‌گری به آن دست یافته) بر زبان راند و حالت و نحوه‌ی تکلمِ این واژگان چنان بود که بهترین طنزِ نمایش و کوبنده‌ترین تمسخر را نسبت به باورهای کلیسا (آن هم از زبانِ دختری درآمده به جامه‌ی راهبگان و خدمتکارانِ مریمِ مقدس) رقم زد.
«خواهر ایرنا! شما خیلی خیلی خیلی دنیوی هستید!» این جمله‌ای بود که مادرِ مقدس در نامه‌ا‌ی و در ذکرِ سببِ لزومِ اخراجِ ایرنا از کلیسا نگاشته بود و ماشا در حالی که این جمله را برای الگا می‌خواند، همراه با خواهرِ کوچک‌تر هر سه به ناسازگاریِ راهبگی با روحیه‌ی ایرنا می‌خندیدند. روحِ سکولار را به‌تمامی در این عبارت و در شخصیتِ شیطان، زندگی‌پرست و لذت‌جوی ایرنا می‌توان نظاره کرد.
در کل بازیِ رویا میرعلمی (همان قمریِ بیداری‌خانه‌ی نسوان) در نقشِ ایرنا از جهتِ کمیک‌بودن و تصویرِ طنزآمیزِ تضادهای روحیه‌ی دختری جوان و پرشر و شور با چهارچوب‌های خشک و زندگی‌ستیزِ کلیسایی بسیار استادانه بود!
طراحیِ صحنه و خصوصاً پس‌زمینه‌ی بار (در آپارتمانِ الگا) نیز بسیار خلاقانه و زیبا بود!
از میانِ الگا، ماشا و ایرنا من عاشقِ شخصیتِ ماشا و بازیگرِ زیبای او شدم. شاید نه تنها به‌خاطرِ فرزندِ میانه بودنش و نه تنها بابتِ زندگیِ بی‌قید و آنارشیستی‌اش که در تیپِ غیرِرسمی و راحتش نیز نمودِ ظاهری داشت، بلکه بیش‌تر به‌سببِ تشابه در شخصیت و رفتار خصوصاً کله‌شقی و حسادتِ درون‌گرای او.
گرچه هر سه خواهر عمیقاً مرد دوست بودند اما در سراسرِ نمایش هیچ ردِ پایی، چه فیزیکی چه شنیداری، از مردان وجود نداشت. ارتباطِ تماشاگر با مردانِ این نمایش تنها به‌وسیله‌ی روایتِ زنان از آنان ممکن بود. شاید این حضورِ مردان در زندگیِ سه خواهر در عینِ غیابِ مردانه‌ی نمایش، می‌خواست تاکیدی باشد بر سنگینیِ بارِ زنانگی در جامعه‌ای کمابیش مردسالار و مشکلاتِ زن بودن در دوره‌های بحرانِ یک کشور.

در همین زمینه:
بازیِ پنهانِ شخصیت (تحلیلِ ساختار و درونمایه‌ی نمایش)
تنهایی و اصالتِ وجودیِ زن / گفت‌وگو با کتایونِ فیض‌مرندی
عقلِ زودرسِ زنانه / نیما قاسمی

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

داستان زمانه و گسست ارتباط مخاطبان با رادیو

ماجراهای اخیر در رادیو زمانه از جهاتِ بسیاری عبرت‌آموز است! دستِ‌کم برای مهدیِ جامی و ما تماشاچیان یک دوره بازشناسیِ آدمیان و اطرافیان گاه به‌عیان‌ترین شکلِ ممکن بود. پس از برکناریِ ناگهانیِ او از مدیریتِ زمانه شاهدِ فورانِ انبوهِ عقده‌های فروخورده بودیم. یکی می‌گفت حقش بود چون من را دعوت به همکاری نکرد و دیگری دلش خنک شده بود چون درخواستِ همکاری‌اش را رد کرده بودند. گویی برخی از ما ایرانیان باید همیشه کودک باقی بمانیم و جز منفعت و دل‌خواسته‌های شخصی و ناچیزِ خود به هیچ منفعتِ جمعی و انتظارِ عمومی نیندیشیم. در این میان مخالفانی بودند که در این ماجرا منصفانه نظر دادند و دوستانی هم بودند که ناباورانه از این رخداد در دل رضایت داشتند. این ماجرا نمونه‌ی خوبی ست برای بازاندیشی در بابِ مفهومِ «دوستی» و «دشمنی» و تعیینِ دیگرگونه‌ی دائره‌ی این دو و مرزِ آنها با یکدیگر (دوستی مفهومِ دوگانه‌ای دارد. آدم بیش‌تر از دوستان ضربه می‌خورد. هر کس نزدیک‌تر باشد بیش‌تر می‌تواند آسیب بزند. حرمتِ دوستی گویا از همین‌جا سرچشمه بگیرد: هر چه نزدیک‌تر شوی، مستعدتر هستی برای دورشدن و هر چه دوست‌تر باشی، ظرفیتِ بیش‌تری برای دشمنی خواهی داشت. دوست بودن/ماندن در کل کارِِ بس دشواری ست!).
برای من رادیو زمانه (تا جایی که می‌دانم) تنها رادیوی مطرحِ فارسی‌زبان بود که مدیرش با خوانندگان سخن می‌گفت و نظراتِ آن‌ها را می‌شنید. از اساس این نفوذِ مهدیِ جامی در وبلاگستانِ فارسی و اعتبارِ او بود که سبب شد تا تولدِ زمانه همراه شود با استقبالِ چشمگیرِ وبلاگ‌نویسان از طیف‌های گوناگون. چنانکه عبدیِ کلانتری به‌زیبایی نوشته، شخصیتِ تکثرگرا و مداراجوی او سرچشمه‌ی تمامیِ چیزی ست که اکنون «رادیو زمانه» نام دارد و از هر نگرشی چه در اندیشه، چه سیاست، چه دین، چه ادبیات، چه موسیقی در آن می‌توان سراغ گرفت (به‌عنوانِ نمونه همه می‌دانیم که از میانِ دوستانِ خودِ جامی چه فشارها و اصرارهایی وجود داشت تا بخشِ «نیلگون» را از زمانه حذف کنند).
افزون بر این، تا پیش از این دگرگونیِ نابهنگام و پرابهام، نشانه‌هایی از بازنگری در نگرش و مشیِ زمانه پدید آمده بود. تازه در دومین سالگردِ تولدِ زمانه، گفت‌وگویی جدی در بابِ ساز و کارِ رادیو، رابطه‌ی حامیانِ مالی با مدیران، سیاست‌های زمانه در پوششِ اخبار و افکار و نیز بحثِ چالش‌برانگیزِ مدیریتِ کامنت‌ها طرح شده بود که البته چیزی نگذشت که (ظرفِ چند روز) همه چیز به‌هم ریخت. گویی در آستانه‌ی نوزایی طاعون آمده باشد.
مسئله آن است که مدیرِ (موقتِ) فعلیِ زمانه آیا شناختی از مخاطبِ ایرانی دارد؟ دیالوگ و گفت‌وگو با آن‌ها پیشکش! بررسیِ وضعیتِ نیمه‌مرده‌ی «وبلاگِ زمانه» در این مدت خود به‌اندازه‌ی کافی گویای شرائطِ ایستِ قلبیِ رادیو است. سرنوشتِ زمانه هنوز روشن نیست و گویا هیچکس نمی‌داند که تلاش‌های مؤسس و مدیرِ سابق در برقراریِ ارتباطِ ارگانیک و پویا با مخاطبانِ زمانه از نو ادامه می‌یابد یا وضعیتِ سکته‌ی فعلی به کُمای دائم بدل خواهد شد. گردانندگانِ رادیو هر چقدر هم که تلاش کنند تا وضعیتِ حاکم بر زمانه را عادی جلوه دهند اما اختلافاتِ داخلی و نبودِ مهدیِ جامی در جایگاهی که باید می‌بود، به‌مرور تاثیرِ نامطلوبِ خود را در روندِ رشدِ زمانه به‌جای خواهد گذاشت. اما به‌عنوانِ آرزویی شخصی امیدوارم که چنین نشود و زمانه هر چه زودتر سر و سامانِ از دست رفته‌اش را بازیافته و همچون گذشته و حتی بهتر از پیش ببالد!

سانسور کامنت در زمانه: حفظ حرمت سربازان گمنام

از آنجا که نزدیک به یک ماه از زمانِ نگارشِ این کامنت برای یک خبرِ رادیو زمانه (اظهاراتِ پدرِ عشا مؤمنی در تاییدِ مجرم بودنِ دخترش) می‌گذرد و با وجودِ بی‌اهمیتیِ محتوای آن، صرفاً برای نشان دادنِ برخی حساسیت‌ها در میانِ زمانه‌ای‌ها (چون هر چه فکر کردم مشکلِ دیگری در متن جز تعبیرِ ایتالیک‌شده نیافتم) منتشرش می‌کنم:

عجب پدرِ خوش‌خیالی!
شاید بنده‌ی خدا گمان می‌کند با این کار در سرنوشتِ دخترش گشایشی پدید خواهد آمد.
اما تصور کنید که رژیمِ اسلامی شما را به‌خاطرِ پژوهش در بابِ جنبشِ زنان و با اتهامِ همیشگیِ «اقدام علیهِ امنیتِ ملی» بازداشت کند و پس از چندی آگاه شوید که نزدیک‌ترین کسانِ شما نیز به‌جای پشتیبانی از بی‌گناهیِ شما، هم‌صدا با رژیم مجرم می‌پندارندتان و از حقِ شما کوتاه آمده‌اند... چه حالی می‌شوید؟
درخواستِ عاجزانه‌ی این پدرِ گرامی از منگل‌های اطلاعاتی با تعابیری چون «رأفت و رحمت» به‌خوبی نشان‌دهنده‌ی تهدیدها و فشارهای موفقیت‌آمیزِ وارده بر این خانواده است تا جایی که توانسته‌اند خانواده‌ی متهم را (به امیدِ آزادیِ فرزندشان) ضدِ او به سخن درآورند.

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

باز هم برای نازنین استادم

برخی آدم‌ها
محضری دارند
که تنها راهِ شناختِ‌شان
درکِ حضورشان است
در آناتِ زمان.
استادِ من
پیرمردِ نازنینی بود
که از بدبین‌ترین فیلسوفان
نسبت به زندگی
بدبین‌تر بود.
اما
دلسوزِ آدمیان بود
و باورمند به تنهاییِ انسان.
می‌گفت:
«زندگی بی‌رحم است
و هنرِ انسان، زندگی کردن.
زندگی یعنی ستیز.»
هرگز نفهمیدم خدایش که بود
و آیا اصلاً خدایی داشت؟
چهره‌اش
یادآورِ فلسفه‌ی آلمانی؛
همان بزرگی
همان ابهت
همان شکوه.
دردِ انسان داشت،
دردِ انسان‌بودن،
دردِ انسان ماندن.
می‌گفت:
«انسان دشمنِ خویش است.
و این تراژدیِ هولناکی ست؛
انسان
خود
نابودگرِ خویش را
بر دوش می‌کشد.»
دل‌نگرانِ فرهنگِ فرهیختگی بود
و سرزنش‌گرِ تباهیِ فرهنگِ ایرانی.
عرفانش عصیان‌گر بود
و اخلاقش انسان‌مدار.
خردِ انسانی را
ارزشمندترین ثروت می‌دانست.
می‌گفت مهم‌ترین مبارزه
کسبِ دانش است.
می‌گفت:
«ایران به معلم نیاز دارد
نه سیاستمدار
و این است
معنای روشنگری.»
آزاده زیست
و هرگز در برابرِ قدرت
سر خم نکرد.
می‌گفت:
«زمانِ شاه
دخترِ شایسته معرفی می‌کردند
و امروز
چهره‌ی ماندگار.»
نازنین پیرمردی
با تلخ‌زبانی‌ای
سرشار از مهر.
یادِ خنده‌های دلنشینش
نهیب‌های دردمندانه‌اش
و مهرِ بیکرانش به انسان
برای همیشه با من است!

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

کالبدشکافی از جسد یک مقتول: در باب هزارتو

همه همدستیم
(1)
گمان می‌کردم این سرای تو بر تو مرا تا دیرزمانی مرهم خواهد بود. در بابِ مرگش با ملک‌الموت بحث کردم و دانستم که این سرا از آغاز برای او بازیچه بوده است. با تمامِ دلگیری که از این عزرائیل دارم اما باید بگویم که تازه این سرگرمی بود که دستِ‌کم تا پیش از سفر به دیارِ دیگر اینچنین پیگیر انجامش می‌داد، اگر جدی بود چه می‌شد؟
خوش‌خیالی و رفتار بر اساسِ گفتارِ «چرا من هزینه کنم؟ دیگران که هستند.» در پایان جز ناکامی و دودشدنِ تمامیِ آن خیالاتِ خام فرجامی ندارد. ما می‌نشستیم تا نوبه‌ی هر موضوع فرا رسد و تنها در انتظارِ دیدارِ فرآورده بودیم بدونِ آنکه تعهدی در کارِ فرآیندِ آن داشته باشیم. مرگِ هزارتو، فارغ از خودخواهیِ پدری که فرزندش را زنده به گور می‌کند، خطای جمعیِ همه‌ی ماست.

فردیتِ جمع‌گریز
(2)
ما وبلاگ می‌نویسیم و این کار را هر روز با جدیتِ کودکانه‌ای انجام می‌دهیم. ارزشِ هزارتو اما از وبلاگ‌های نویسندگانش به‌تمامه برتر بود. ما این ارزش را نشناختیم و قدرِ این هم‌نویسی را ندانستیم. خواهش‌های پدر عزرائیل برای نوشتن در موسمِ انتشارِ هر شماره می‌توانست و می‌تواند طاقتِ هر آدمی را به طاق برساند. تلخیِ داستان جایی است که حتی مرگِ هزارتو نیز واکنشِ چندانی در هزارتوییان برنینگیخت. «بی‌تفاوتی» تنها واژه‌ای ست که نسبت به رفتارِ ما با هزارتو می‌توان برگزید.

خستگی یا از دست دادنِ ایمان؟
(3)
تا پیش از سفر به دیارِ دیگر انگار ایمانش و حالش هر دو سرِ جایش بود. از زمانی که رفت اما روز به روز پس رفت. کار به جایی رسید که فارسی‌نوشتن را بدونِ توجیه یافت. وجهی اگر مانده بود در حدِ وبلاگ‌نویسی بود نه در قد و قامتِ یک نشریه؛ این شد که بی‌توجیهیِ فارسی‌نویسی یکسره بر سرِ هزارتو آوار شد. پدر عزرائیل در این بی‌توجیهی چنان فشرده شده بود که زایاندنِ شماره‌های واپسین برایش در حدِ شکنجه زجرآور بود.

بنیان‌گذارِ بنیان‌کن
(4)
پدر عزرائیل بود که هزارتو را به دنیا آورد و در نهایت هم خودش آن را از دنیا برد. پدر عزرائیل گفت باور ندارد کسی بتواند سرپرستیِ این بچه را بپذیرد و از آن مهم‌تر برای چنین امری قابلِ اعتماد باشد. گفت با اندک کسانی که باورشان داشته نیز صحبت کرده و هیچ‌یک نپذیرفته‌اند. من با خود فکر می‌کردم عشق به فرزند اگر حد و مرز نشناسد تا خواستِ نابودیِ او پیش خواهد رفت و پدر عزرائیل گرچه عشقِ انحصاری‌اش را به حضانتِ فرزند انکار کرد اما این انکار برای من از هر اثباتی فزون‌تر بود.
از دیدِ من ماجرا تنها اینگونه باورکردنی ست:
از نظرِ پدر عزرائیل هیچ‌ آدمِ قابلِ اعتمادی یافت نمی‌شد و این عبارت را من جز این معنا نمی‌توانم کرد: «هیچ‌کس شایستگیِ سرپرستیِ فرزندِ من را جز خودِ من ندارد و چون من ایمانم را از دست داده‌ام بنابراین فرزندم هم جانش را از دست خواهد داد.» البته که واگذاریِ فرزند به دیگران در زمانی که نوجوانِ نورسیده‌ای گشته بسی دشوار است اما عشقِ حقیقی به فرزند در چنین بزنگاه‌هایی محک می‌خورد؛ جایی که تو فرزندت را از روی عشقی انحصاری نابود سازی در واقع جز عاشقِ خود نبوده‌ای.

کشتن و نکشتن یکسان نیست
(5)
پدر عزرائیل باور داشت که تصمیم به قتلِ فرزند و ادامه‌ی زندگی‌اش هم‌وزن است و در یک سطح قرار دارد. او باور داشت همان قدر که حق دارد حکم به زندگی دهد، حق دارد حکم به مرگ هم بدهد. پدر عزرائیل در اینجا به تکافؤ ادله رسیده بود. اما آیا واقعاً چنین بود؟ ارزش و اعتباری که این سرا در این مدت با تلاشِ پدر عزرائیل و همه‌ی نویسندگانش به آن رسیده بود، به‌سادگی به‌دست نیامده بود که اینچنین ساده و ناگهانی از دست برود. به‌راستی که هر چه سخت به‌دست آید، در عوض خیلی آسان می‌توان بر بادش داد.

آیا نجاتی نبود؟
(6)
چه‌بسا بود. می‌شد ساز و کارِ نشریه را تغییر داد. می‌شد به‌جای موضوعی نوشتن، شیوه‌ی دیگری را در پیش گرفت. هزار راه برای دگرگونیِ هزارتو و ماندنش می‌شد یافت. اما پدر عزرائیل رهایی برای فرزند را تنها در زنده به گور ساختنش جست. شاید پدر عزرائیل حق داشت. چندین ماه به درازا کشید تا به همین «شاید» اعتراف کنم. آفرینشِ این سرا برای او جدی نبود اما گویا هیچ‌کس بهتر از او نمی‌توانست این شوخی را در هر موسم به بار نشاند. اما آیا در هیچ‌کس نمی‌شد جدیتی پیکوفسکی‌وار برای بارآوردنِ این شوخی سراغ‌ گرفت؟ آیا نمی‌شد کارها را تقسیم کنیم؟ البته در بابِ پرسشِ اخیر، یک پاسخ این است که اگر می‌شد تا به‌حال کرده بودیم. همین که هزارتو به پایان رسیده است، فارغ از خودانگاریِ پدری خیرخواه، نشانه‌ی وجودِ کاستی در جمعِ ما بود. اتوماسیونِ هزارتو نیز گویا به‌همان میزان که از بارِ پیکوفسکی کاست، بر بی‌حوصلگی‌اش افزود. شاید از همان اول باید برای هر بخش مسؤول تعیین می‌شد. نشریه را صاحبِ هیأتِ امنا می‌کردیم و سردبیر یا شورای سردبیری برایش دست و پا می‌کردیم. اما کاری که با تعارف و خواهش بخواهد پیش برود فرجامِ نیکی نخواهد یافت.

در زمینِ دیگران خانه مکن!
(7)
زمانی که پدر عزرائیل نامه‌ی نابودیِ هزارتو را برایِ گروه فرستاد ناگهان حسِ بسیار بدی در سراسرِ وجودم دوید. با خود گمان کردم که تا به‌حال در سرای دیگری کار کرده‌ام و این دیگری اکنون می‌خواهد از روی بی‌حوصلگی کار را تمام کند. گویا هیچ حق و سهمی برای ما در بابِ زندگی یا مرگِ این سرا وجود نداشت. شاید این هم از سستیِ خودمان بود. ما عادت کرده بودیم که در نهایت پدر عزرائیل نشریه را درآورد و در بابِ بسیاری امورش خود تصمیم بگیرد و روزی هم رسید که گفت دیگر نشریه را درنخواهد آورد و تصمیمِ نهایی را گرفته است. پدر عزرائیل بود که ما را دورِ هم جمع کرد و همو بود که جمعِ ما را باز پراکنده ساخت. داستانِ عبرت‌آموزی بود تا زین پس به سرا و محفلی که بود و نبودش تنها و تنها در دستانِ یک نفر است امیدی نبندم!

سپاس‌گزاری از پدر عزرائیل
(8)
هزارتو برای من عزیز بود و همیشه عزیز خواهد ماند! چرا که بهترین تجربه‌ی نویسندگی‌ام را در این نشریه داشتم و خیلی خوب می‌دانم که در هیچ‌کجای دیگر چنین حال و هوایی تکرارشدنی نیست. موضوعِ هر شماره و فضای خودِ هزارتو به من انگیزه می‌داد و نوشته‌هایم را ناخودآگاه سمت و سو می‌بخشید و به‌سرانجام می‌رساند. من در هزارتو رشد کردم و این اعترافی نیست که از مخلوق راحت بتوان شنید. از پدر عزرائیل بابتِ تمامِ سختی‌هایی که در این دو سال و نیم و در این سی شماره کشید سپاس‌گزاری می‌کنم! فارغ از اختلافِ نظرِ ما در بابِ سرنوشتِ هزارتو و دلگیریِ من از تصمیمِ او، رابطه‌ی من و میرزا یکی از بهترین نمونه‌های سیر از بیگانگی به همدلی است. زمانی که من واردِ هزارتو شدم (و در نهایت هم نفهمیدم به دعوتِ چه کسی) میرزا به‌حق و بابتِ پیشینه‌ی رادیکالِ مخلوق از من پروا داشت و اولین نوشته‌ی من را با چند اصلاحیه‌ و درخواستِ تعویضِ برخی کلمات و عبارات همراه ساخت. شگفت آنکه من با تمامیِ این درخواست‌ها موافقت کردم و نتیجه‌ی کار همان اولین حسِ خوبِ من در هزارتو بود که بعدها ادامه یافت و عمیق‌تر هم شد. پس از چندی میرزا دیگر هیچ خرده‌ای بر نوشته‌های من نگرفت. در ابتدا گمان می‌کردم نوشته‌هایم ملایم شده که البته شده بود و لحن و درونمایه‌ای پوشیده‌تر و پراشارت یافته بود اما در ادامه دریافتم که میرزا گویا خودش نیز رادیکال شده است یا بهتر است بگویم رادیکالیسمی را که همیشه داشت و پنهانش می‌کرد، دستِ‌کم در بابِ من نتیجه‌اش بازگذاشتنِ دستم در نوشته‌هایم بود. واپسین خوابِ خلیل با وجودِ درونمایه‌ی ویرانگرش نسبت به شخصیتِ ابراهیم و خدایش موردِ ستایشِ میرزا قرار گرفت. خصوصاً ماجرای انتخابِ مطلبِ صفحه‌ی اولِ شماره‌یِ خدا در این میان بازگفتنی است. برای آن صفحه من میانِ سه متنِ شاهکار در تردید بودم: فصلِ «خدا در آئین‌های توحیدی» متعلق به کتابِ «تولدی دیگر» از شجاع الدینِ شفا - فصلِ «مفهومِ خدا نزدِ یهودیان و یونانیان» متعلق به کتابِ «پانن برگ: الهیاتِ تاریخی» از آلن گالووی - شعرِ «پس آن گاه زمین به سخن در آمد» متعلق به کتابِ «مجموعه آثار، دفترِ یکم: شعرها» از احمدِ شاملو. اما این میرزا بود که در کمالِ شگفتی متنِ شفا را به‌سببِ جذابیتِ بیش‌ترش برتر از دو متنِ دیگر دانست. در کل نُه متن برای هزارتو نوشتم که اگر این نشریه نبود شک ندارم هرگز این نُه نوشته آفریده نمی‌شدند. همچنین هزارتو نمونه‌ی نابی بود از جمعِ سلیقه‌های متضاد و کنارِ هم قراردادنِ باورهایی دیگرگون! شکی نیست که این کثرت‌گرایی بازتابِ روحیه و شخصیتِ مداراجو و گشوده‌نظرِ پدر عزرائیل بود. دستِ‌کم در موردِ خودم نیک می‌دانم که اگر به‌جای میرزا، مخلوق مدیرِ هزارتو بود با نشریه‌ای کاملاً لائیک، اسلام‌ستیز و به‌قولِ بعضی دوستان عبوس روبرو بودیم. اما پدر عزرائیل از هر جماعتی به هزارتو راه باز کرد و نتیجه‌اش سرایی بود که در گستردگی و گوناگونیِ منظرهای نویسندگانش یگانه‌ی دورانِ خود بود. به‌راستی که اگر و تنها اگر یک نفر در این سرا شایسته‌ی سپاس‌گزاری باشد همانا پدر عزرائیل (آفریدگار و نابودگرِ هزارتو) است و بس!

مرثیه
(9)
تا کنون شده با مرگِ عزیزی که بود و نبودش در دستانِ سرنوشت نیست هماواز نباشید اما در سوگِ او شرکت کنید؟ این سرا برای من حکمِ همان عزیز را دارد و این یادداشت حکمِ همان فاتحه بر نعشِ زنده‌اش. گویی مهرِ شما به او بازمی‌داردتان از اینکه در واپسین حضورش نیز او را تنها گذارید گرچه حضورِ مرگش باشد.
در همین زمینه:

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

آتیه نوری یا چگونه یاد گرفتم مخلوق را کپی کنم

گویا خانومِ آتیه نوری تصمیمِ راسخی گرفته‌اند مبنی بر شخم زدنِ آرشیوِ این وبلاگ و کپی/پیستِ گاه و بی‌گاهِ آن به نامِ خودشان. ماجرا از «رازِ تنِ زن» شروع شد که در کمالِ شگفتی متن را به‌طورِ کامل نقل کردند و در انتها به مطلبِ دیگری از مخلوق با نامِ «عشق به توانِ تباهی» با صرفِ «پیشنهاد می‌دهم این مطلب را هم در ادامه‌اش بخوانید» لینک دادند.
من برای ایشان کامنتی به این شرح نوشتم:
گویا فراموش کرده‌اید لینکِ مطلبِ "رازِ تنِ زن" را قرار دهید. متن به‌طورِ کامل نقل شده اما بدونِ رفرنس.
لینکِ این مطلب در وبلاگِ مخلوق چنین است:...
کامنتِ من به‌نحوِ شتابزده‌ای توسطِ آتیه نوری حذف گردید. ایشان نامه‌ای به پروفایلِ بی‌اسم و رسمِ «یاهو سیصد و شصتِ» من فرستادند و ضمنِ تشکر از یادآوری مدعی شدند که یکبار لینک داده‌اند و این کافی است. اما پر واضح است که «رازِِ تنِ زن» و «عشق به توانِ تباهی» دو نوشته‌ی جداگانه هستند و زمانی که یکی به‌طورِ کامل نقل می‌شود، تنها شیوه‌ی صحیح آن است که لینکِ خودش هم ضمیمه‌اش باشد. پس این لینکِ تکراری نیست بلکه دو تا لینکِ مجزا است.
شاهد بر اینکه کارِ این خانوم در همین یک مورد دزدی بود (افزون بر سانسورِ همراه با دستپاچگیِ کامنتِ من) سکوتِ ایشان نسبت به چندین مورد از کامنت‌های دوستانِ خود بود که طبعاً باور کرده‌ بودند متن از آنِ ایشان است و این را صریحاً در نظراتِ خود گفته بودند.
پس از آن در شعارهای سر درِ پروفایلِ خود نیز دو جمله از یادداشت‌های من را بدونِ هیچ نامی چاپ کردند که به‌سببِ جایگزینیِ زودهنگامِ جملاتِ دیگری (که آن‌ها هم لابد از آنِ دیگران است) و از طرفِ دیگر چاپِ نوشته‌های تازه در وبلاگ (که دستِ‌کم از آنِ من نبود) از پیگیریِ این مسئله (با افزودنِ لینکِ «رازِ تنِ زن» به پایانِ یادداشتِ «عشق به توانِ تباهی») منصرف شدم.
امشب اما متوجه شدم که آتیه نوری قصدِ پایان دادن به این رفتارِ ناشایست و دزدیِ ناشیانه را ندارد.
سه نمونه‌ دزدیِ تازه‌ی ایشان بدین قرار است:
1) یادداشتِ «یرما: سلطه‌ی سنت و زندانِ زناشویی» در وبلاگِ آتیه نوری به‌طورِ کامل نقل شده و تنها پس از پایانِ دو خطِ اولِ آن بدونِ هیچ لینکی نوشته شده «از وبلاگِ مخلوق»، سپس خطِ پایان بر آن کشیده شده و باقیِ متنِ من در ادامه عیناً نقل شده است. طبعاً هر آدمِ عاقلی از این نحوه‌ی نقل چنین می‌فهمد که ادامه‌ی مطلب (پس از خط‌چین) از آنِ ایشان است. وانگهی چرا عنوانِ مربوطه، به یادداشتِ مخلوق لینک نشده است؟ آیا جز اینکه در این صورت خوانندگان می‌فهمیدند که ایشان مطلب را دزدیده است؟
(آتیه نوری زحمتِ فراوان کشیده و تنها خطِ آخرِ نوشته‌ی من را حذف کرده و به‌جایش یک عبارت بالاخره از خودش آورده است. در باقیِ موارد نیز یادداشت‌های من را با مشتی عکسِ مضحک همراه ساخته است.)
2) یادداشتِ «در بابِ ششمین داستان از ده فرمانِ کیشلوفسکی» با عنوانِ «من دیگر تو را دید نمی‌زنم» عیناً نقل شده بدونِ کوچک‌ترین اشاره‌ای به یادداشتِ مخلوق.
3) یادداشتِ «خیالِ خلاق» از سریِ (از دفترچه‌ی خاطراتِ فرانسیس) با همین عنوانِ دوم عیناً نقل شده بدونِ هیچ اشاره‌ای به یادداشتِ مخلوق.
من نمی‌دانم کسی که چنین کودکانه یادداشت‌های دیگران را می‌دزد با خود چه خیالی کرده و به چه چیزِ این یادداشت‌ها دلخوش کرده است؟ به اینکه در کامنت‌ها برایش هورا بکشند که متفکرانه نوشته یا کیشلوفسکی دیده یا داستانِ کوتاه آفریده است؟ واقعاً برای من سؤال است که چنین کسی چگونه (فارغ از نظرِ دیگران) با خودش کنار می‌آید؟
مسخره نیست... بیشتر ترحم‌انگیز است!
اما از طرفِ من طبعاً همچون هر وبلاگ‌نویسِ دیگری این حق محفوظ است که یادداشت‌هایم اگر نقل می‌شود همراه با امانت‌داری و ذکرِ آدرسِ آن باشد و در صورتِ ظهورِ پدیده‌ای همچون آتیه نوری از طریقِ تنها امکانِ خود (در شرائطِ حاضر) به این دزدیِ بچگانه و رفتارِ نادرست اعتراض کنم.

پس‌نوشت:
آتیه نوری نشانه‌ی خوبی است بر این واقعیت که دزدی هنرمند و غیر هنرمند نمی‌شناسد. در واقع ما هنرمندِ دزد هم داریم.

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

یرما: سلطه‌ی سنت و زندان زناشویی

فضای انتزاعیِ مناسب می‌تواند متنی را که از آنِ شرائطِ فرهنگی و تاریخیِ اسپانیا است، از زمینه‌اش جدا ساخته و در اجرایی استادانه بر زمینه‌ای بی‌رنگ نسبت به زمان و مکان قرار دهد و این همان کاری است که رضا گوران به‌زیبایی در نمایشِ «یرما» توانست به‌سرانجام برساند.
رختخوابِ ایستاده‌ی یرما در برابرِ تماشاگر که وضع و حالی درست به‌مانندِ صلیبِ پایانِ نمایش داشت، گوجه‌های گِرد و خونینی که در سراسرِ نمایش خودنمایی می‌کردند و در نهایت سمبلِ سنگ‌هایی شدند برای سنگسارِ او، دونیمه‌ی زنانه و مردانه‌ی یرما که هنرمندانه توسطِ یک مرد و سه زن بازی شدند؛ نیمه‌های زنانه گاه هر یک رفتاری متفاوت از دیگری داشت و دیالوگ‌های شاهکاری که نمی‌دانم چه مقدارش از آنِ کارگردان بود و چه مقدار از آنِ نویسنده/لورکا، همه و همه سبب شد تا «یرما» در ذهنِ من به نمایشی ماندگار و خاطره‌ای دل‌پذیر بدل شود، تا جایی که وقتی برای بارِ سوم به تماشای آن نشستم هنوز تازگیِ خود را از دست نداده بود. جسارتِ گفتنِ برخی جملات در این نمایش شایسته‌ی ستایش بود!
یگانگیِ دیالوگ‌های نمایش را به‌عنوانِ نمونه می‌توان در هماغوشیِ تاکیدِ یرما در ابتدا و ادامه‌ی نمایش بر سردیِ دستانش با همین تاکید در سراسرِ نمایش بر سردیِ تنی که هر شب باید فشارِ آن را روی خودش تحمل کند نظاره کرد؛ تنِ سردی که وقتی کارش با او تمام می‌شود، تازهِ کارِ یرما در زل زدن به سقف تا صبح شروع می‌شود. یرما در زندگیِ زناشویی‌اش عمیقاً تنها و حتی تن‌فروش است و ماجرای حاملگی و بچه نیز صرفاً سرپوشی ست که او می‌خواهد بر دردهایی یکسره از جنسی متفاوت بگذارد؛ از این جهت خُوان تیزبین‌تر است چرا که نیک می‌داند بچه درمانِ دردِ زنش نیست و از همین رو آگاهانه یرما را از روی خیرخواهیِ آمیخته به ترس از حرف‌های بی‌ارزشِ مردم در خانه زندانی کرده و از رویِ حسادت نسبت به عشقِ ویکتور به بردگیِ جنسی می‌گیرد. (تاکیدِ نیمه‌ی مردانه‌ی یرما بر اینکه «عاشقِ شوهرت نیستی و درست برایِ همین هم باردار نیستی» تلاش دارد تا بارداری را ثمره‌ی عشق به شریکِ زندگی بداند نه بهانه‌ای برای فراموشیِ نفرت از او.)
سخنانِ نیمه‌ی مردانه‌ی یرما در نقدِ اخلاقِ سنت در فرازی که هشدار می‌دهد واژگانی چون «آبرو» و «پاکدامنی» بی‌معنی، فهم‌ناپذیر و صرفاً ابزاری هستند برای محروم‌ساختنِ او از لذتِ زندگی‌ای که حقِ اوست، بسیار ارزشمند بود! و ارزشمندتر واپسین جملاتِ او بود: «زمانی که پیر شوی دیگر این کلماتِ به‌ظاهر زیبا به یاری‌ات نمی‌آیند و تلخ‌تر آن است که حتی دیگر برایِ پایبندی‌ات به آنها نیز دیر شده است.»! (نقل به‌مضمون)
در پایان گزاف نیست اگر بگویم زنانه‌ترین تئاتری ست که تا کنون دیده‌ام.
در همین زمینه:
حقیقتِ مدفون (تحلیلِ ساختار و درونمایه‌ی نمایش)
پنهان در خانه‌ی شیشه‌ای (نقدِ جداسازیِ اجرا از زمینه‌ی اثرِ لورکا)
یرما؛ طراحی‌ای متناسب با زنانِ جامعه‌ی ایران / رضا گوران در نقد و بررسیِ نمایش در مهر (بخشِ اول)
یرما مرثیه‌ی زنانِ ایران‌ است / رضا گوران در نقد و بررسی نمایش در مهر (بخشِ دوم)
یرمای روشنفکر / سرانگشت

عکس از حسینِ اینانلو

خاندان چن‌چی: جنایت و مکافات

«کلیسا حرام‌زاده است!» این حرام‌زادگی را در خاندانِ چن‌چی به‌زیبایی تصویر کرده بودند. کشیشی که چن‌چی را تشویق به واگذاریِ زمین‌هایش به کلیسا می‌کرد، پس از مواجهه با مخالفتِ او و اطمینان از ناگزیریِ رویارویی، این‌بار فرزندِ او را تشویق به کشتنِ پدر کرد. درهای موجود در صحنه و به‌ویژه تصاویرِ آباءِ کلیسا و مقدسانِ مسیحی (از جمله مریمِ باکره) که از فرازِ درها آویزان بود، حسی از ستیز با خودِ مسیحیت (و نه تنها کلیسا) را به تماشاگر می‌داد... و آن جمله‌ی شاهکارِ همسرِ چن‌چی خطاب به یکی از پیش‌تر کشیش‌های بی‌لباسی که خیرخواهانه راهِ حلِ نجاتِ دخترِ چن‌چی از مجازاتِ قتلِ پدرش را پیش از هر چیز توبه و دعا می‌دانست: «تو هنوز کشیشی! ذاتت کشیشه.»
در همین زمینه:
تقدس‌زدایی از گناهِ اساطیری (تحلیلِ ساختار و درونمایه‌ی نمایش)
پس‌نوشت:
بازیِ امیرِ رجبی (همان که در «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوث» نقشِ آدمِ نرم‌تنی را بازی می‌کرد که در نهایت بچه‌ی قورباغه‌سانِ مردِ نمایش را خفه کرد) در نقشِ فرزندِ چن‌چی و آن رقصِ از سرِ ترسِ پاهایش بسی به دل نشست! در نمایشِ پیشین نیز رقصِ بدنش جوری بود انگار که استخوان در تنش نباشد. این بچه پُر از احساس است هنگامی که بازی می‌کند.

PAINTED IN FROST: خیال موزیکال


نمایشی بود که با برگردانِ «نقاشی با شبنم» در تالارِ اصلیِ تئاترِ شهر رویِ پرده رفت. کارگردان میروسلاو بنکا از صربستان بود. داستانِ نقاشی که گویا تمامیِ رخدادهای صحنه در ذهنِ او می‌گذرد؛ گویی تابلوهای او در فضای سوررئالِ صحنه جان گرفته‌اند و اکنون برای خودش دردسرساز شده‌اند. تئاتر بدونِ کلام بود اما ریتمی حساب‌شده و حال و هوایی موزیکال داشت. با اینکه مدت زمانِ نمایش نزدیک به دو ساعت بود اما کوچک‌ترین نشانی از خستگی هویدا نبود.
از ویژگی‌های دیگرِ این نمایش موسیقیِ زیبای آن و نیز صدای پر ابهتِ رعدی بود که هر پرده‌ی نمایش را از پرده‌ی دیگر جدا می‌ساخت. فضای خیالی و سمبلیکِ نمایش یادآورِ مرگ، گناه و شرِ انسانی بود.
در همین زمینه:
صحنه در اختیارِ ذهن (تحلیلِ ساختار و درونمایه‌ی نمایش)
هیچ‌گاه از شیوه‌ی خاصی پیروی نمی‌کنم / نشستِ خبری با کارگردان
دوست دارم اثری را درباره‌ی مثنویِ مولوی اجرا کنم / میروسلاو بنکا
عکس از رضا معطریان

نامه درباره‌ی انسان‌گرایی

نامه عمیق است و این عمق گاهی از فلسفه‌ورزی پهلو به حکمت‌گویی می‌زند. گویی جایی فیلسوف رختِ دیگری به تن می‌کند؛ جامه‌ای از جنسِ راز. *
نزدِ او پرسش از رابطه‌ی ماهیتِ انسان با حقیقتِ هستی تنها در بیرون از قلمروی متافیزیک قابلِ طرح است و انسان‌گرایی چون در متافیزیک ریشه دارد از رابطه‌ی هستی با ماهیتِ انسان غفلت می‌ورزد. تنها انسان در روشناییِ هستی ایستاده و لذا تنها او دارای زبان و از این رو تنها او دارای جهان است. در نوشتارِ او در رابطه‌ی انسان با هستی به‌تعابیرِ گوناگونی از جمله نزدیکِ هستی، شبانِ هستی، همسایه‌ی هستی و پاسدارِ هستی برمی‌خوریم.
از نظرِ نویسنده پیامدِ تعبیرِ افلاطونی – ارسطویی از اندیشه (برساختِ دوگانه‌ی نظری/عملی) چیزی جز تبدیلِ فلسفه به‌نوعی شبهِ علم نبوده است. ما در عصرِ مدرن با دیکتاتوریِ ویژه‌ی قلمرویِ عمومی روبرو هستیم که ریشه در سوبژکتیویته دارد. قلمروی خصوصی نیز تنها اصراری ست بر نفیِ امرِ عمومی و زائده‌ای وابسته. حتی بایستگی‌های زبان نیز از این سلطه بیرون نیست. «این قلمرو پیشاپیش تصمیم می‌گیرد که چه چیزی قابلِ درک است و چه چیزی، به‌عنوانِ غیرِ قابلِ درک، باید به‌دور افکنده شود.» (1)
واژگانِ به‌ظاهرِ متافیزیکی در نوشتار او اما همگی به‌معنایی دیگر به‌کار رفته‌اند. به‌عنوانِ نمونه نویسنده مدعی ست که «جوهر» در آثارِ او تخریبِ پدیده‌شناختی شده و دیگر معنای متافیزیکی ندارد.
هایدگر تحدیدِ انسانیتِ انسان در مکاتبِ گوناگون را نشان می‌دهد، از جمله تحدیدِ مسیحی و تحدیدِ رومی. در معنای اول انسانیتِ انسان در حصارِ الوهیتِ مسیح و در معنای دوم در حصارِ فضایلِ مختصِ انسانِ رومی محدود می‌شود. (ارتقای فضائلِ رومی با تجسدبخشی به مفهومِ آموزشِ یونانی) از دیدِ او رنسانسِ قرونِ چهاردهم و پانزدهمِ ایتالیا نیز یک نوزاییِ رومی بوده است.
اندیشه‌ی او ضدِانسان‌گرایی ست تنها بدین معنی که فراتر از اومانیزمِ تاریخی است. در انسان‌گراییِ او (برخلافِ سارتر) انسان مدارِ هستی نیست بلکه انسان بر مدارِ هستی تعریف و سنجش می‌شود.
«هستی نه خداست و نه یک بنیانِ جهان.» (2) هستی همانی است که هست. زمانِ اندیشه درباره‌ی آن در زمانه‌ی ما هنوز فرا نرسیده است. هستی از هر هستنده‌ای به انسان دورتر و در عینِ حال از هر هستنده‌ای به انسان نزدیک‌تر است. هستی در آغاز و ناگزیر بر پایه‌ی هستنده اندیشیده می‌شود و سپس به‌مثابه‌ی فراروی از این پایه فراتر می‌رود.
تفسیرِ او از مفهومِ «بی‌میهنی» در شعرِ هولدرلین بسیار تیزبینانه است چرا که شعر را در خدمتِ فلسفه‌ی خود قرار می‌دهد؛ آغازگاهِ سخن از بی‌میهنی، تجربه‌ی فراموشیِ هستی است. این بی‌میهنی در شعرِ یادِ هولدرلین معنایی میهن‌پرستانه یا ناسیونالیستی ندارد بلکه بی‌میهنی را در سپهرِ آنتولوژیک و بر پایه‌ی تاریخِ هستی می‌اندیشد. نیچه آخرین کسی ست که این بی‌میهنی را تجربه کرد و با واژگون‌سازی مابعدالطبیعه هیچ راهی برای برون‌شد از بی‌میهنیِ انسانِ مدرن در درونِ متافیزیک باقی نگذاشت.
بی‌میهنی در معنای هایدگری یعنی نه تنها انسان که ماهیتِ او نیز آواره است. او اندیشه‌ی جهانی – تاریخیِ هولدرلین را برتر از رویکردِ جهان‌وطنیِ گوته قرار می‌دهد.
اکنون بی‌میهنی به سرنوشتی جهانی بدل شده و تاملاتِ مارکس در بابِ بیگانگیِ انسان ریشه در همین بی‌میهنیِ انسانِ مدرن دارد. «چون مارکس، با تجربه کردنِ بیگانگی، به ساحتی اساسی از تاریخ دست می‌یابد، بینشِ مارکسیستیِ تاریخ از همه‌ی گزارش‌های تاریخیِ دیگر برتر است.» (3) او سپس به اهمیتِ متافیزیکیِ ماتریالیزم اشاره کرده و تاکید می‌کند که باید از تصوراتِ خام نسبت به آن و ابطال‌های بی‌مایه‌ای که سودای ردِ ماتریالیزم را فریاد کرده‌اند دوری کنیم. «ماهیتِ ماتریالیزم در این عقیده قرار ندارد که همه چیز فقط ماده است بلکه در تعینی مابعدالطبیعی قرار دارد که طبقِ آن هر هستنده به‌مثابه‌ی مصالح [ماتریال] کار ظاهر می‌شود.» (4) سپس رابطه‌ی ماتریالیزم، تکنیک و تاریخِ هستی را در هماغوشیِ‌شان نشان می‌دهد. در ادامه به سخنی از او برمی‌خوریم که دستِ‌کم در محدوده‌ی دلالتِ این جملات، او را از هرگونه اتهامِ ایدئولوژی‌اندیشی مبرا می‌سازد:
«می‌توان به شیوه‌های گوناگون در مقابلِ تعالیمِ کمونیسم و مبانیِ آنها موضع‌گیری کرد اما از دیدگاهِ تاریخِ هستی مسلم است که تجربه‌ای اولیه از صیرورتِ تاریخیِ جهان در آن بیان می‌شود. ندیدنِ چیزی جز یک "حرب" یا یک "جهان‌بینی" در "کمونیسم" اندیشه‌ای همان‌قدر سخیف است که [اندیشه‌ی] کسانی که زیرِ برچسبِ "آمریکانیسم" نمی‌خواهند جز یک سبکِ زندگیِ خاص را، آن هم با تخفیفِ آن، مشخص کنند.»
خطرِ اروپای معاصر از منظرِ او غیبت از اندیشه‌ی جهانی ست؛ اندیشه‌ای که هویتی همچنان اروپایی دارد.
«برون – ایستی [Ek-sistence] در تفاوتِ بنیادی با هر existentia و “existence” همانا سکوتِ برون – خویشانه در نزدیکیِ هستی است؛ پاسداری، یعنی پروای هستی را داشتن است.»
این سخن چه‌بسا بهترین و روشن‌ترین بیان در سراسرِ نوشتار، برای معنای اگزیستانس در فلسفه‌ی اوست.
منطقِ بازتعریفِ ماهیتِ انسان نزدِ او سرشتی ضدِمنطقی دارد. معنای اندیشیدن علیهِ منطق نه به‌معنای موضع‌گیری به‌سودِ امرِ غیرِمنطقی که یعنی بازاندیشیِ ماهیتِ لوگوس (logos) به‌منظورِ دریافتنِ حقیقتِ هستی. «لوگوسی که قبلاً در افلاطون و در ارسطو بنیان‌گذارِ "منطق"، مدفون و یکسره تباه شده بود.» (5)
نزدِ او تعیینِ ارزش برای هر چیزی به تهی‌ساختنِ متعلقِ ارزش‌گذاری از ارزش منجر می‌شود. از این رو اندیشه در قالبِ ارزش‌ها بزرگ‌ترین کفرِ قابلِ تصور بر ضدِ هستی است. «پس، اندیشه بر ضدِ ارزش‌ها به‌معنای بانگ زدنِ فقدانِ ارزش و پوچیِ هستنده نیست بلکه دقیقاً به این معناست: آوردنِ روشناییِ حقیقتِ هستی در مقابلِ اندیشه، علیهِ ذهنی‌کردنی که هستنده را به یک ابژه‌ی صرف تبدیل می‌کند.» (6) «در – جهان – بودن» همچون خصلتِ بنیادیِ انسانیتِ انسانِ انسانی نه ماهیتی «دنیایی» برای او (به‌معنای مسیحی: برگشته از خدا و یکسره منقطع از تعالی) که ماهیتی «متعالی» است. وانگهی «گزاره‌ی ماهیتِ انسان بر در – جهان – بودن استوار است تصمیم هم نمی‌گیرد که آیا، به‌معنای الهیاتی – مابعدالطبیعی، انسان فقط هستنده‌ای این جهانی است یا به آن جهان تعلق دارد.» (7)
نزدِ او تعیینِ اگزیستانسیالِ ماهیتِ انسان هیچ حکمی درباره‌ی بود و نبودِ خدا یا خدایان صادر نمی‌کند. اینکه تعبیرِ آنتولوژیکِ دازاین به‌مثابه‌ی در – جهان – بودن نفیاً یا اثباتاً درباره‌ی امکانِ هستیِ خدا حکم نمی‌کند نه تنها فلسفه‌ی او را از اتهامِ الحاد که از بدگمانیِ بی‌تفاوتی نسبت به مسئله‌ی خدا نیز مبرا می‌گرداند چرا که «اندیشه‌ای که بر پایه‌ی پرسشِ مربوط به حقیقتِ هستی می‌اندیشد به‌گونه‌ای اصیل‌تر از مابعدالطبیعه پرسش می‌کند. فقط بر پایه‌ی حقیقتِ هستی است که ماهیتِ امرِ مقدس قابلِ اندیشیدن می‌شود. فقط بر پایه‌ی ماهیتِ امرِ مقدس است که ماهیتِ الوهیت باید اندیشیده شود. فقط در پرتو ماهیتِ الوهیت است که مسمای واژه‌ی "خدا" می‌تواند اندیشیده و گفته شود.» با این‌همه، حرمتی که حقیقتِ هستی برای اندیشه قائل است چیزی فراتر از خداباوری یا الحاد است.
اخلاق و منطق برای نخستین‌بار در مکتبِ افلاطون پدید آمد و یونانیانِ باستان نه اخلاق می‌شناختند نه منطق. با این‌همه اندیشه‌ی آنان نه غیرِ منطقی بود نه غیرِ اخلاقی. از اهمیتِ پیش – سقراطیان نزدِ هایدگر همین بس که او باور دارد «تراژدی‌های سوفوکل به‌گونه‌ای اصیل‌تر از درس‌های ارسطو درباره‌ی اخلاق [معنای] ethos را در گفته‌های‌شان حفظ می‌کنند.» (8) تفسیرِ او از سخنِ گزیده‌ی هراکلیتوس «سرشتِ هر انسان الاهِ اوست» چنین است: «انسان، تا جایی که انسان است، در نزدیکیِ خدا سکونت دارد.» نزدِ او، سازگار با معنای بنیادیِ واژه‌ی ethos، "اخلاق" چیزی جز اندیشه درباره‌ی سکونت‌گاهِ انسان و حقیقتِ هستی به‌مثابه‌ی عنصرِ اصیلِ انسان/برون – ایستنده نیست. با این‌همه این اندیشه در وهله‌ی اول نه اخلاق که آنتولوژی است. اما مادام که حقیقتِ هستی اندیشیده نشده است هر آنتولوژی‌ای بی‌بنیاد باقی می‌ماند. به‌همین دلیل اندیشه‌ای که تلاش دارد تا به حقیقتِ هستی بیاندیشد «آنتولوژیِ بنیادین» نام دارد. در نهایت اما «اندیشه‌ای که پرسش از حقیقتِ هستی را پیش می‌نهد، و بدین‌وسیله سکونت‌گاهِ ماهویِ انسان را بر پایه‌ی هستی و به‌سوی هستی تعیین می‌کند نه اخلاق است نه آنتولوژی.» (9)
اندیشیدن به حقیقتِ هستی هیچ نتیجه‌ی عملی در بر ندارد بلکه صرفِ بودنش ماهیتش را ارضا می‌کند. «اندیشه برای ساختنِ خانه‌ی هستی کار می‌کند، خانه‌ای که در آن، هستی به‌مثابه‌ی پیونددهنده، هر بار ماهیتِ انسان را، موافق با سرنوشت‌اش، به سکونت در حقیقتِ هستی ملزم می‌کند.» (10) و در نهایت باید از فلسفه فرا روی کرد. «زمانِ آن فرا رسیده است که از پربها دادن به فلسفه دست برداریم و از این رو از آن بیش از اندازه طلب نکنیم. چیزی که در بحرانِ کنونیِ جهان لازم است این است: فلسفه‌ی کمتر اما توجهِ بیش‌تر در اندیشه؛ ادبیاتِ کم‌تر اما پرورشِ بیش‌ترِ ادب. اندیشه‌ی آینده دیگر فلسفه نخواهد بود، زیرا به‌گونه‌ای اصیل‌تر از مابعدالطبیعه – که نامی مترادف با فلسفه است – می‌اندیشد. با این‌حال اندیشه‌ی آینده نیز، همان‌طور که هگل می‌خواست، نمی‌تواند نامِ "عشق به حکمت" را کنار نهد و به خودِ حکمت در هیئتِ معرفتِ مطلق تبدیل شود.» (11)
پی‌نوشت‌ها:
* این متن تنها روایت و شبهِ چکیده‌ای ست از نوشتارِ هایدگر (بیش‌تر جهتِ آسان‌سازیِ رجوعِ خودم به متن در آینده) بدونِ هیچ‌گونه نقد یا اظهارِ نظرِ فردی.
(1) مارتین هایدگر، نامه درباره‌ی انسان‌گرایی، ترجمه‌ی عبدالکریمِ رشیدیان، از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم، نشرِ نی، صفحه‌ی 285
(2) همان، صفحه‌ی 295
(3) همان، صفحه‌ی 301
(4) همان، صفحه‌ی 302
(5) همان، صفحه‌ی 307
(6) همان، صفحه‌ی 308
(7) همان، صفحه‌ی 309
(8) همان، صفحه‌ی 311
(9) همان، صفحه‌ی 313
(10) همان، صفحه‌ی 314
(11) همان، صفحه‌ی 318

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

اخلاق‌گرایی خام در سیاست

فیلسوف بهتر است در چنین مواردی سکوت کند و اعتبارِ خود را از روی خیرخواهی بر سرِ سریرنشینیِ فلان سیاستمدار قمار نکند.
این دیگر چه اشتباهِ هولناکی ست که از ملاحظاتِ به‌اصطلاح اخلاقی – روان‌شناختی ساده‌اندیشانه نتایجِ مستقیماً سیاسی بگیریم؟
ملاحظاتِ اخلاقی چیزی نیست که در وادیِ سیاست باورپذیر باشد؛ اتفاقی که افتاده است همانا حمایتِ یک متفکر از یک سیاستمدار است و بس! وگرنه من شخصاً باور ندارم که فیلسوف اینچنین آسان مجاز به تعیینِ مصداقِ فضائلِ اخلاقی باشد آنهم برای یک تصمیم‌گیریِ سیاسی.
آن «وجدانِ اخلاقیِ قوی و زنده» را در عدمِ پیگیریِ جنایتِ کوی دانشگاه، عقب‌نشینی در برابرِ قتلِ عامِ روزنامه‌ها و سرکوبِ جنبشِ دانشجویی، برگزاریِ انتخاباتِ مجلسِ هفتم و در نهایت رد شدنِ لوایحِ دوگانه شاهد بودیم. هشت سال گذشت و در آخرین سال، او با همان لبخندِ ملیح تازه دانست و اعلام کرد که تدارکاتچی‌ای بیش نبوده است.
وجدانِ خاتمی آنقدر زنده بود که حتی در ماه‌های پایانیِ ریاست‌جمهوری‌اش، نمایشِ «مجلسِ شبیه» بیضایی را در بابِ قتل‌های زنجیره‌ای نابهنگام برچیدند و او هیچ کاری نکرد.
چه کسی فراموش می‌کند آن امیدی را که او بر سرِ حفظِ نظام بر باد داد؟
جمهوریِ اسلامی رذیلانه توانسته شهروندان را در چرخه‌ی انتخابِ بد و بدتر سرگردان کند. کار به جایی رسیده که روشنفکرِ این مملکت بر همین اساس برای نخبگان وظیفه‌ی اخلاقی تعیین می‌کند؛ حمایت از خاتمی.
فراموش نمی‌کنم چند سال پیش را که فیلسوف برای من استدلال می‌کرد که رای دادن در هر انتخاباتی مشروعیت‌سازی برای حکومت است و اشتباه. حالا گویا وضعیت تفاوت کرده و درست است که باز هم در دامِ خاتمی بیفتیم و جمهوریِ اسلامی نیز همان کارهایی را کند که در این سی سال کرده است؛ سرکوبِ اقلیت‌های دینی، دگراندیشان، روشنفکران، مخالفانِ سیاسی، دانشجویان، زنان، کارگران و در نهایت استمراربخشیدن به حاکمیتِ تبهگنی.
ذوق‌زدگی دوستان هم از این سخنان دیر نیست که تعبیرِ خلاف یابد. «روندِ تصادعدیِ حمایتِ روشنفکران و فرهیختگانِ جامعه از نامزدیِ خاتمی» به‌خاطرِ حمایتِ ملکیان از او، ادعایی سست و آرزویی دست‌نیافتنی است. گمان نمی‌کنم حتی نماینده‌ی شاخصِ روشنفکریِ دینی، عبدالکریمِ سروش، نیز مرتکبِ چنین اشتباهی شود.
ای کاش فیلسوف سکوت می‌کرد!
پس‌نوشت:
برخی از نقدها و نظرها را در کامنت‌های پایِ
بازتابِ همین نوشتار در سایتِ عقلانیت – معنویت می‌توانید بخوانید!