۱۳۸۴ شهریور ۳۰, چهارشنبه

آنسوی زندگی نوری نیست اگر در این‌سو در ظلمت به‌سر برده باشیم...
آنسوی زندگی هیچ چیز نخواهد بود اگر در این‌سو از زیستن خود رضایتمند نباشیم...
از "آن‌سوی زندگی" متنفرم!
[این جمله comment من بود برای یک گالری زیبا: عکس "آنسوی زندگی..."]

۱۳۸۴ شهریور ۲۷, یکشنبه

اگر احساسات و عواطف خودت رو بی‌رحمانه آناليز کنی، ته‌ش واست هيچی نمی‌مونه.

۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه

نقدهای ایرانی

نگاهی به نقد اميد مهرگان بر کتاب "در شناخت نيچه" و پاسخ حامد فولادوند به او يکبار ديگر نشان داد که ما ايرانی‌ها بيش‌تر از آنکه دغدغه‌ی مدلل ساختن ادعاهای‌مان را داشته باشيم، تمام خلاقيت و کوشش خود را صرف نثار کردن انواع طعنه، کنايه و توهين و زدن برچسب‌های مختلف بطرف مقابل می‌کنيم.
از اين نمونه‌ها فراوان يافت می‌شود... مثلا محمد رضا نيکفر در مجله‌ی "نگاه نو" يکی از ترجمه‌های يدالله موقن از ارنست کاسيرر ( يکی از نئوکانتی‌های معاصر ) را نقد کرد. ولی موقن در جوابيه‌ی خود به‌سراغ انگيزه‌های نيکفر از اين نقد رفت و گفت که نيکفر به اين خاطر ترجمه‌ی او را نقد کرده که با روشنگری و مدرنيزم سر ناسازگاری دارد!!!
طعنه و کنايه‌هائی که موسی غنی نژاد و محمد علی همايون کاتوزيان بر سر بحث از سوسياليزم و ليبراليزم نثار هم کردند نيز نمونه‌ای ديگر است...
اما شخصا نمی‌توانم اظهار تاسف نکنم از نگاه سراپا تحقيرآميزی که فولادوند به اميد مهرگان داشت.
اينکه مهرگان يک ناقد جوان است يقينا نقدشونده را تحريک می‌کند که تحقير او به‌سبب کم سن و سال بودنش را سپری قرار دهد در برابر نقدهای مطرح شده و اين نوع رفتار از جانب کسی که ادعای فضل و فرهنگ دارد، بمراتب چندش‌آورتر است. گو اينکه در دعوای طرح شده شخصا همدلی بيش‌تری با مهرگان دارم تا با فولادوند.
جالب است بدانيد که يکی از مقاله‌نويسان کتاب "در شناخت نيچه"، در يکی ديگر از آثارشان چنين افاضه فرموده‌اند:
"نيچه خيلی خوب نابودی تمدن غرب را پيش‌بينی کرد و اثری نوشت با عنوان چنين گفت زرتشت و من يقين دارم اگر بيش‌تر عمر می‌کرد به تمام حقيقت دست می‌يافت و کتابی می‌نوشت با عنوان چنين گفت قرآن"؟!!

۱۳۸۴ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

بهمون ياد دادن غرايز، احساسات و عواطف خودمون رو سرکوب کنيم. بهمون ياد دادن که ادای ناتوانان جنسی رو در بياريم... ادای پارسايان و زاهدان.
بهمون ياد دادن که حس‌هامون رو توی پستوهای ذهن و روح‌مون قايم کنيم تا برای هميشه دفن بشن. بهمون ياد دادن که با زندگی و با شورهای درون‌مون بجنگيم و زهرآگين‌ترين نگاه رو به غريزه‌های خودمون داشته باشيم.
بهمون ياد دادن که خودمون نباشيم و مانند ابلهان زندگی کنيم... مانند کسانی که با شورهای زندگی جنگيدند به‌سودای زندگی جاودانه.

۱۳۸۴ شهریور ۱۷, پنجشنبه
















ایمان دلپذیر تو، بهترین همنشین بود برای الحاد خشک و منطقی من.
من و تو همدیگر رو ندیدیم اما گویا قرن‌ها بود که آشنای هم بودیم.
دلم تنگ شده برای شنیدن صدای نازنینت، برای اون دخترک کوچولو، برای خنده‌های دلنشینت، برای شور و شادی‌های دخترانه و احساسات پاک و زنانه‌ات.
دلم تنگ شده برای قلب مهربانت.
ای کاش می‌شد دوباره برای من شعر بخونی، با اون صدای دل‌انگیز و مست‌کننده.
فکر اینکه ممکنه هرگز نبینمت و برای همیشه رفته باشی، دیوونم می‌کنه.
حضور من و امثال من در زندگیت نباید بتونه ذره‌ای تو رو از حضور خداوندی که بهش ایمان داری، جدا کنه.
خلوت تو باید اونقدر عمیق و پایدار باشه که با حضور من از دست نره.
دلبستگی تو به خداوند باید اونقدر بی‌نهایت باشه که دلبسته شدنت به من نه تنها مزاحم اون نباشه بلکه بتونی از طریق همین دلبستگی‌ها و عشق‌های زمینی، به خدای خودت نزدیک‌تر بشی.
یاد و خاطره‌ی این یک ماه، سرتاسر زندگی من رو پر کرده... یاد و خاطره‌ی تو، زلالی وجودت و مهرورزی قلب سرشار از عشق و ایمانت.
به چشمانم نگاه کن!
خدای تو را در "چشمان نیست‌انگار" من نیز می‌توان دید...

۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

چقدر سخته وقتی کسی که دوستش داری online بشه ولی تو که invisible هستی، نتونی بهش سلام کنی و بگی من اينجام! ... چون اون تا زمانی نامعلوم ازت خداحافظی کرده و تو هم نمی‌خوای با ارتباط دوباره و سخن گفتن از دلتنگی‌هات، بيش‌تر آزارش بدی.
زندانبان نازنينم!
ولی من... من بارها اسمت رو روی صفحه‌ی مونيتور بوسيدم.

۱۳۸۴ شهریور ۱۳, یکشنبه

در مورد ۱۳ اسفند ۱۳۸۲:
هراس از مرگ وجودم را به زار زدن واداشت... اندکی مرگ را تجربه کردم.
دستهايم به هم مچاله شده بود، صدای نفسهايم تا عمق هستی‌ام نفوذ می‌کرد و شنيده می‌شد.
نفس نفس زدن روحم را شنيدم که در حال عشق‌بازی با مرگ بود.
اما همه‌ی اينها بيش از لاس‌زدنی با آن نبود... و من هنوز زنده‌ام!

۱۳۸۴ شهریور ۱۰, پنجشنبه

پروژه‌ی معنویت به‌سبک خامنه‌ای

رهبر يکی از ايدئولوژيک‌ترين نظام‌های جهان در ديدار سه شنبه ۸ شهريور خود با "دولت اسلامی" نشان داد که خودش و باقی تئوريسين‌های اين رژيم، آنقدر محتاج شده‌اند که بايد از ادبيات بکار رفته در پروژه‌ی يکی از سکولارترين روشنفکران کشور، وام بگيرند و البته به گمان خود آن ادبيات را به‌نفع اهداف نظام مصادره کنند.
خامنه‌ای از لزوم جمع ميان "عقلانيت و معنويت" سخن گفت و از درهم آميختگی کامل مفهوم عدالت با آن دو مفهوم... و اگر خبر بدون تصوير پخش می‌شد من گمان می‌کردم که "مصطفی ملکيان" بجای او با هيأت دولت ديدار داشته است!!!
شگفت‌انگیز آنکه عقلانيت مورد نظر ايشان منشاء تحولات عظيمی نظير انقلاب اسلامی بوده است!!!
حال اينکه چگونه "عقلانيت"، منشاء ايجاد يکی از غيرعقلانی‌ترين نظام‌های سياسی عالم می‌شود را بايد از خود معظم‌له بپرسيد؟!!!
گدائی "ولی فقيه" از يک "روشنفکر سکولار" (فارغ از انگيزه‌های آن) برای من بسيار دلپذير بود...

۱۳۸۴ شهریور ۶, یکشنبه

آدمها گاهی بنظرم موجودات فوق‌العاده ابلهی جلوه می‌کنن. غالبا وقتی چنين ديدی پيدا می‌کنم، خودم رو جدای از ابلهان می‌بينم.
نمی‌دونم! شايدم اين يه جور "بلاهت مضاعف" باشه...

۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه

"ایمان" دلپذیر هست ولی نه وقتی که در یک سنت دینی خاص محبوس بشه و هزاران حجاب از ظواهر دین گرفته تا اعتقادات دینی، از این ایمان، صورتی خشک و بی‌روح بسازند.
وقتی تهران نیستم، یک آرامش خاصی دارم... یک آرامش وصف‌ناشدنی... آرامشی که هیچ وقت نتونستم در تهران داشته باشم. چرا؟

دینداری‌های تناقض‌نما

يک بار با يکی از شاگردان نزديک "احمد فرديد" که برخلاف استادش بسيار باادب، با اخلاق و متواضع هست، بحثم شد.
می‌گفت "فرديد" متدين بود ولی مشروب هم می‌خورد، خيلی هم اهل نماز نبود!!!
ولی تمام حرف من اين بود که اگر کسی ادعای تدين می‌کنه بايد به محدوديت‌های ناشی از اون هم پايبند بمونه. فروکاستن "دين" به "اخلاق" هم هيچ دردی را دوا نمی‌کند... اخلاقيات (با صرف‌نظر از اين بحث که در مواردی متدين بودن با اخلاقی بودن تعارض پيدا می‌کنه) مهم هست، اما دين فقط اخلاقيات نيست [حالا بگذريم که جناب فرديد، همين اخلاقيات رو هم نداشت].
"تدين تمام‌عيار" يعنی تحفظ به متن مقدس يک دين، يعنی تقيد کامل به آداب شريعت و Ritual های دينی.
من اصلا نمی‌تونم بفهمم و قبول کنم که کسی "متدين" باشه ولی "متشرع" نباشه. يعنی ادعا کنه که در حصار و محدوده‌ی يک دين خاص قرار داده ولی عملا از اون محدوديت‌ها فرار کنه، عرصه‌ی عمل رو برای خودش فراخ ببينه و چيزهائی رو تجربه کنه که در اون دين منع شده.
اساسا دين برای همين اومده که به متدينان بفهمونه نبايد هر چيزی رو تجربه کنن... و اين خيلی مضحک هست که کسانی ادعای تدين کنند و مانند غيرمتدينان زندگی کنند!
حداقل چيزی که می‌تونم راجع به چنين آدم‌هائی بگم اين هست که تدين اونها دچار يک پارادوکس و تناقض چندش‌آور هست.
اين ديگه خيلی زرنگی برای متدينان هست که بگن ما به توحيد، رسالت محمد، امامت جانشينانش، قيامت و هزار فقره‌ی ديگه اعتقاد داريم ولی هر عمل و لذتی رو هم که خواستيم، (مانند غيرمتدينان) انجام می‌دیم و تجربه می‌کنيم... بعد هم بگن "با کريمان کارها دشوار نيست" و خيال کنن که زيستی متدينانه داشته‌اند... به وعده‌های سرخرمن و کودکانه‌ی دين‌شون دلخوش کنن و به خودشون وعده‌ی بهشت و نعمت‌های جاودانه بدن!!!
زندگی اينطور آدم‌ها اخلاقی و انسانی نيست (حالا بگذريم که دينی هست يا نه)، سازگاری و Consistency نداره و راستش رو بخوايد من حالم از چنين زيستی بهم می‌خوره!
البته سخن من شامل کسانی نمی‌شه که به يک خدائی (حال بمعنی "خالق جهان" باشد يا به هر معنی ديگری) اعتقاد دارند ولی خودشون رو در قالب هيچ دينی محدود نکرده‌اند. تمام بحث من درباره‌ی کسانی هست که ادعای تدين به يک "دين نهادينه‌ی تاريخی" دارند.

۱۳۸۴ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

امشب با هم دوباره حرف زدیم... از تشابه "Archetype" و "Collective Perception"، ملاک و معيار حقيقت، درک ناب، اعتبار دريافت‌های درونی و... گفتيم تا روحيات شخصی همديگه، رمان‌هائی که خونديم، تجربيات‌مون توی زندگی، نسبت عشق با سکس و ...
نمی‌دونم واقعا آدم‌ها چه مراحلی رو بايد طی کنن تا همديگر رو دوست داشته باشن و يا به‌اصطلاح عاشق همديگه بشن... فقط اينو می‌دونم که در وجود اين دختر، ويژگی‌ها و خصوصياتی هست که برای من فوق‌العاده جذاب و دلپذيره... يه حس خاصی نسبت بهش دارم که شايد نشه توضيحش داد...
اين دختر بزرگ‌ترين معضل زندگی من رو خيلی زودتر از اونچه که بايد، فهميد... ولی عکس‌العملش اونقدر واقع‌بينانه و ارضاءکننده بود که تلخی اين معضل رو برای خود من هم کم کرده... از اين بابت بايد ازش ممنون باشم.
دوستی با اين دختر بعد از يک تجربه‌ی تلخ، برای من حکم "نوشداروی قبل از مرگ سهراب" رو داشت... هيچ باور نمی‌کردم که بعد از اون تجربه، به دختری برخورد کنم که از لحاظ خصوصيات مورد علاقه‌ی من، بمراتب بالاتر باشه.
شايد اين آشنائی و علاقه‌ی به اين دختر رو مديون همون کسی باشم که به ابراز عشق و محبت من کوچک‌ترين پاسخی نداد و شايد بخاطر شرائطی که توش قرار داشت، نمی‌تونست خودش رو درگير من کنه... نمی‌دونم... ولی اين رو می‌دونم که اگر اون دوران سخت و بی‌اعتنائی‌های او نبود، من الان توی يک وضعيت ديگری بودم و اين حسی رو که الان نسبت به اين دختر دارم، نمی‌تونستم داشته باشم...
اون تجربه‌ی تلخ، يه چيزی رو هم به من ياد داد که بخاطر روحيات‌ام خيلی اميد ندارم بتونم بهش پايبند بمونم: "به هيچ آشنائی و رابطه‌ای نبايد دل بست."

۱۳۸۴ مرداد ۱۵, شنبه

امشب با یک نفر سه ساعت حرف زدم... خونه‌اش از من خیلی دور هست ولی با تمام وجود حس کردم که خونه‌ی دلش به من نزدیکه... نه تنها خونه‌ی دلش، که خونه‌ی ذهنش هم همینطور.
از خدا، دين، اخلاق، معنویت، ايمان، سياست، روحانيت، تعصب و ... حرف زديم تا ادبيات، فلسفه، شیفتگی، عشق، سکس و ...
بنظرم اين چيزی که گراهامبل اختراع کرده، واقعا سحرآميز هست... آدم رو جادو می‌کنه... شايد اينجور ارتباط داشتن از ديدار حضوری هم گاهی تاثيرش بيشتر باشه... شماها چنين حسی نداشتيد؟

۱۳۸۴ مرداد ۱۲, چهارشنبه

سید مظلوم

عرصه‌ی اندیشه، عرصه‌ی مظلوم‌نمائی نیست.
اگر روشنفکران ما به‌حق "ریشه داشتن جامعه‌ی مدنی در مدینة‌النبی" را به نقد کشیدند، بزرگ‌ترین خدمت را به جامعه‌ای کردند که با مفهومی نو و ناشناخته روبرو شده بود و صرفا از روی سادگی و جهل از سخن رئیس‌جمهورش به شوق و شعف آمده بود.
همه می‌دانیم که خاتمی زمانی این سخن را بر زبان راند که بخاطر طرح شعار "جامعه‌ی مدنی" و پیش کشیده شدن بحث در باب الزامات برقرار کردن چنین جامعه‌ای و اینکه آیا اساسا می‌توان با یک "حکومت دینی"، جامعه‌ای مدنی برپا کرد، از سوی نهادهای سنتی ایران و خصوصا روحانیت به پرسش کشیده شده بود و برای فرار از این مخمصه دو مفهوم کاملا جدا و بی‌ربط را به هم آمیخت و با تن دادن به این آمیزش نامشروع و بی‌توجهی به تبعات آن، به خیال خود از مهلکه گریخت... حال آنکه این بار گرفتار مخمصه‌ای دیگر شد... حال این روشنفکران بودند که سخن بی‌معنای او را به زیر تیغ نقد بردند و عبدالکریم سروش با اینکه در نظریات خویش گاه دچار همین آمیزش‌های نامشروع شده بود اما این‌بار با شجاعت و به‌زیبائی گفت: «اگر خاتمی از سر مصلحت چنین گفت، اشتباه کرد و اگر هم واقعا نظر خودش را گفت، بازهم اشتباه کرد».
و خاتمی توقع نداشت که از جانب دوستان خود، مورد نقد و توبیخ قرار گیرد.
من به یاد ندارم که هیچ روشنفکری او را مرتد خوانده باشد.
وانگهی! ربط دادن احمقانه‌ی "مرتد نزد روشنفکران" به "مرتد نزد فقیهان" توسط او، شیطنتی بود غیرقابل بخشش... همه می‌دانند که فقیهان اعدام می‌کنند و روشنفکران نقد.
گناه روشنفکران ما تنها آن بود که نخواستند تحمیق جامعه‌ی ایران توسط رئیس‌جمهور را به‌نظاره بنشینند. همین!

۱۳۸۴ مرداد ۶, پنجشنبه

راست‌های وطنی

«مقایسه کوتوله‌های دست راستی امروزی ما (که مجلس هفتم انباشته از آنهاست) با فرانکو و پینوشه به‌واقع نوعی بی‌انصافی در حق تاریخ است. چهره کریه راستگرایان امروزی بیانگر عطش حقیری برای قدرت است که درقالب میلی فروخورده برای تحکم به زیردستان و خایه‌مالی فرادستان تجسم می‌یابد. اما ماهیت این قدرت چیست: عوام‌فریبی با تکیه به دلارهای نفتی و یارانه‌های بی‌حساب و کتاب، درجازدن در حقیرترین شکل سرمایه‌داری دولتی، رانت‌خواری به‌شیوه قرون وسطاییِ حاکمیت ایلیاتی و مافیای خانوادگی، لاس زدن با اشکال گوناگون استبداد سیاسی و ارتجاع فرهنگی، و در یک کلام، تداوم ذلت‌بارترین سویه‌های تاریخ معاصر.» +

مراد فرهادپور برای من یک متفکر دوست‌داشتنی هست... بخاطر این مقاله‌ی زیبای "چهره‌ی کریه راست"، برایش به‌نشانه‌یِ احترام کلاه از سر برمی‌دارم.

۱۳۸۴ مرداد ۲, یکشنبه

به‌نام سکولاریزم، به‌کام اسلام

"حسن حنفی" متفکر معاصر مصری، سخنانی گفته (اخبار ادیان، شماره‌ی هشت، بخش نظر) که هر چه خواستم در موردش ساکت بمونم، دیدم نمی‌تونم.

او می‌گوید از منظر "شریعت اسلامی"، سکولاریزم امر موجهی می‌باشد. اما چگونه؟ او خود پاسخ داده است:
«...سكولاريزم روی‌هم‌رفته با شريعت اسلامي قابل كنترل است. هر اصلي از ارزش‌های سكولار كه با شريعت اسلامی در تضاد باشد، پذيرفته نخواهد شد. شريعت اسلامی ميزانی است كه با آن می‌توانيم حاصل نتيجه سكولاريزم را كنترل كنيم...»
پس این "سکولاریزم مثله‌شده" است که شریعت اسلامی بر آن مهر تایید می‌زند، نه "سکولاریزم واقعی و تمام‌عیار". جالب آنکه در ادامه چنین نتیجه می‌گیرد:
«... بنابراين، مدرنيته، اصلاح‌طلبی و احياگری، جزء مفاهيمي است كه در بطن سكولاريسم اسلامی نهفته است.»
یقینا "مدرنیته"ی مورد نظر جناب حنفی هم تنها در چهارچوب شریعت اسلام قابل پذیرش است و هر اصلی از ارزش‌های مدرنیزم که با این شریعت ناب!!! در تضاد باشد به‌راحتی کنار گذاشته خواهد شد.
سکولاریزم اسلامی و مدرنیزم اسلامی، دیگر نه سکولار هستند نه مدرن.
حنفی و موافقانش با این استدلال سطحی که اسلام بر خلاف مسیحیت به زندگی دنیایی بها داده است، چنین نتیجه می‌گیرند: «... اسلام برای زندگی، برای مردم و برای آگاهی است. بنابراين، تجربه غرب متفاوت از تجربه اسلامی است. در تجربه غربی سكولاريسم ضددين است اما در اسلام، سكولاريسم از دين می‌آيد.»
یادم می‌آید در مقاله‌ای که مدت‌ها پیش از "محمدرضا نیکفر" خواندم به این سخن حنفی به‌زیبائی چنین پاسخ داده شده بود:
«سخن حنفی در این مورد که "اسلام در ذات خود دینی است سکولار"، بدان می‌ماند که بگوییم اسلام در ذات خود فرآورده‎ی دولت مدرن است.»
"سکولاریزم"ای که امثال حنفی بکار می‌برند، کاملا مبهم رها شده است. اگر سکولاریزم به‌معنای بریدن بند ناف اداره‌ی اجتماع و سامان سیاسی آدمیان از "امر قدسی" باشد، آنموقع دستورات بی‌حد و حصر "اسلام" برای تمامی عرصه‌های زندگی، نه تنها با سکولاریزم توافقی ندارد بلکه خوشبختانه در تضاد کامل با آن قرار می‌گیرد و اتفاقا از این حیث "مسیحیت" بخاطر شریعت کم‌حجمش با سکولاریزم بمراتب سازگارتر است تا اسلام!!!
البته در میان روشنفکران وطنی، جواد طباطبائی و محمد مجتهد شبستری هم در باب نسبت میان اسلام و سکولاریزم، با حنفی هم‌رای هستند (در مورد عبدالکریم سروش، قرائن کافی در اختیار ندارم).
"حسن حنفی" مانند تمامی روشنفکران دینی، از یکطرف به‌نحو کاملا عوام‌فریبانه سنگ اسلام و محکمات آن را به سینه می‌زند و از طرف دیگر تمامی ارزش‌های مدرنیته را به‌نفع اسلام مصادره می‌کند:
«... اگر سكولاريزم به‌معنای استدلال، تعقل، حقوق بشر، دموكراسی، آزادی، آگاهی (دانش) و جامعه مدنی باشد، باز هم اسلام با آن موافق است، زيرا شريعت در اسلام بر مبنای مقاصدی چون احترام به زندگی بشری، اخلاقيات، شأن بشر و عدالت بنا شده است.»
پروژه‌ی روشنفکران دینی همچون او، چیزی نیست جز نیرنگ و فریب برای متدینان. یعنی در ظاهر سنگ اسلام را به سینه زدن و عملا رنگ و لعاب مدرن به آن دادن...
"مدرنیزم اسلامی"، مولود کریه‌المنظری است که نه به مدرنیزم شباهتی دارد و نه به اسلام.

۱۳۸۴ تیر ۲۸, سه‌شنبه

خداحافظ؟

وقتی می‌خوای بری از پیشش
می‌گی خدافظ، می‌گی خدانگهدار
یعنی داری به خدا می‌گی بیا بازی به جا
یعنی داری می‌گی من دارم می‌رم از پیشش،‌ من دارم تنها ولش می‌کنم، من دیگه نیستم که مواظبش باشم، پشتش باشم، ‌مهربونش باشم
داری می‌گی خدا، تا وقتی که من نیستم تو بیا جای من وایستا، ‌تو بیا مواظبش باش، پشتش باش،‌ مهربونش باش
یعنی داری می‌گی من و خدا جاها عوض
یعنی داری می‌گی بهش "می‌سپارمت دست خدا"
یعنی اینکه من شاید نترسم، خدا هست
تفسير فوق‌العاده زیبائی از "خداحافظ" ارائه شده، ولی بنظرم برای اکثر متدينان، این "خداحافظ" تبديل شده به يک عادت و تعارف، همين و بس!
بیچاره غیرمتدینان هم اگر می‌گن "خداحافظ" فقط برای این هست که چاره‌ای ندارند جز اینکه به لسان عامه‌ی مردم حرف بزنند و الا "خدا" کجا بود که حالا بخواهیم جاهامون رو هم عوض کنیم...!!!!
برای امثال من "خداحافظ" فقط یک معنی می‌تونه داشته باشه: "امیدوارم سالم و پاینده باشی!" امیدواربودنی که هیچ اطمینان و آرامش خاطری توش نیست؛ آرامش خاطری ناشی از وجود یک "نیروی برتر" که بتونه اونی رو که دوستش دارم برام نگهش داره و مواظبش باشه.
بدون "خدا" زیستن سخت هست ولی وقتی Consistency و سازگاری بیش‌تری رو توی زندگیت ایجاد می‌کنه، به سختیش می‌ارزه.

۱۳۸۴ تیر ۲۰, دوشنبه

نوشی و من

این زن نگران بچه‌هاش هست...
از اونجائی که خودم در زندگیم شاهد فداکاری و عشق و علاقه‌ی فراوان مادرم به بچه‌هاش بودم (علی‌رغم تمام تعارضاتی که با هم داریم) و در کودکیم هم همون حسی رو نسبت به مادرم داشتم که "آلوشا" نسبت به "نوشی" داره... شاید بتونم اندکی حال اون بچه رو که از مامانش دورش کردن بفهمم.
از طرف دیگه چون خودم تجربه‌ی اختلافات پدر و مادرم رو دارم، این رو هم می‌دونم که قضاوت کردن در این قبیل مسائل اصلا امر ساده‌ای نیست.
من فقط و فقط می‌تونم امیدوار باشم که بچه‌ها هر چه زودتر پیش مادرشون برگردن... امیدوارم!

۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه

حکومت و خانواده

مامانها خيلی موجودات خوبی هستن... به‌شرطی که اونقدر بهت گير ندن که از زندگيت سير بشی.
مامانم نمی‌خواد بپذيره که من با اون و تربيتی که پدر و مادرش براش به ارمغان آوردند، خيلی فرق دارم.
امروز روز شهادت و مرگ هر کس که هست، اين حداقل آزادی من هست که بتونم امروز با رفيقم قرار بذارم و بريم بيرون فقط برای اينکه يک گپی با هم بزنيم... همين!
هر وقت هم خواستم باهاش منطقی بحث کنم، شروع کرد به ربط دادن قضيه به مشکلات زندگی و آخرش هم برمی‌گرده می‌گه: «... خفه شو! تو نمی‌خواد چيزی به من ياد بدی... بايد همون موقع ول‌تون می‌کردم تا باباتون هرطور خواست بزرگتون کنه و هر غلطی هم دلتون خواست بکنيد، اگر اين کار رو می‌کردم دلم نمی‌سوخت... اما من برای چی توی اين زندگی سوختم و صبر کردم؟!! پس زحماتی که برای شما احمق‌ها کشيدم کجا رفت؟!» اينجاها که می‌رسه ديگه گريه‌اش می‌گيره و من هم فقط مجبورم نگاهش کنم و تازه بر می‌گرده می‌گه: «می‌دونم، داری لذت می‌بری از زجردادن من... دقيقا مثل بابات»؟!!!!
هميشه می‌گه «باباتون شماها رو از من گرفت... تو مثل بابات شدی ... کاری کرد که مثل خودش شديد... من توی اين زندگی شانس نداشتم».
با ربط دادن تفاوت‌های من با خودش به مشکلات زندگی، کار خودش رو آسون می‌کنه و ديگه به خودش زحمت نمی‌ده که اين تفاوت‌ها رو يه جور ديگه تفسير کنه. در حالی که من نه شيوه‌ی زندگی بابام رو می‌پسندم و نه شيوه‌ی زندگی مامانم رو. هر چی هم خواستم بهش بفهمونم که من مثل بابا نيستم و راه من با هر دوتون فرق داره، نتونستم. برای اينکه توی محيطی که اون توش بزرگ شده بهش ياد دادن که:
«شيوه‌ی زندگی تو تنها شيوه‌ی درست هست و هر کس غير از اون شيوه، داره زندگی می‌کنه (و واقعا هم زندگی می‌کنه) شؤوناتش پايين‌تره و بايد از خدا بخواهيم که همه‌ی جامعه يک روزی هدايت بشن (يعنی مثل ما بشن) و به شؤونات ما تشبه بيابند (منظورشون همين زندگی مضحک و پر از محدوديت‌های ابلهانه‌ای هست که برای خودشون و اطرافيانشون ساختن) و اتفاقا اين شيوه‌ی زندگی ما، تنها شيوه‌ای هست که دقيقا مطابق با دين و دستورات دينی می‌باشد و هر کس به ميزانی که در زندگی‌ش از شيوه‌ی مورد قبول ما فاصله داشته باشه، به‌همون ميزان از ايمان حقيقی و دينداری اصيل به‌دور هست..».
اين مانيفستی هست که خانواده‌های مذهبی و متعصب، بچه‌هاشون رو بر اساس دگم‌های مندرج در اون تربيت می‌کنن و مامان بيچاره‌ی من هم محصول چنين تربيتی هست و برای همين هم هست که بنحو کاملا غيرمنطقی می‌خواد و لو به زور هم که شده بچه‌هاشو توی همون چهارچوب تنگی حبس کنه که پدر و مادرش اونو حبس کردن و چون او هيچ اعتراضی نکرده و اون چهارچوب رو با جان و دل پذيرا شده، پس ما هم بايد همون کار رو کنيم!!! بحث هم هيچ معنائی نداره، چون او بر حق است و من بر باطل...
بی‌لياقت، روسياه، غرب‌زده، خودباخته، بی‌هويت، دچار تزلزل شخصيت و ... نمونه‌های القابی هستن که مامانم هميشه نثارم می‌کنه و همه‌ی اينها هم فقط به اين خاطر هست که ديگه مثل اون فکر و عمل نمی‌کنم و الا خيلی هم بچه‌ی روسفيد و با هويتی بودم!!!
حتما می‌بينيد که چقدر اين مانيفست شبيه رفتاری هست که "حکومت دينی" ما با نام مستعار "جمهوری اسلامی" داره با شهروندانش می‌کنه. چون بر طبق دستورات اسلام "حجاب" ضروری هست، پس فقيهان حاکم در ايران، اين دستورات رو حتی برای مسيحی، يهودی، زرتشتی و کافر هم لازم الاجراء قرار دادن!!!
چون ماه رمضان مسلمان‌ها هست، پس غير مسلمان‌ها هم حق ندارن در ملاء عام چيزی بخورن.
چون دختر پيامبر مسلمان‌ها مرده، پس پيروان اديان ديگه يا حتی بی‌دينان حق ندارن برن سينما و تفريح کنن و رسانه‌ی به‌اصطلاح ملی هم از شب تا صبح فقط عزاداری و نوحه و قيافه‌های کج و کوله نشونشون می‌ده... (تازه برخی سوگواری‌هاشون هم که به يک روز ختم نمی‌شه... دهه‌ی اول، دهه‌ی دوم ).
اينها جزئی‌ترين و ملموس‌ترين نمونه‌های تبعيضاتی هست که يک "حکومت دينی" نسبت به پيروان ساير اديان و غيرمتدينان، به‌ناحق اعمال می‌کنه. در حالی که هيچ عقل سليمی (که پذيرفتن يک دين، اون "خرد" رو کور نکرده باشه) نمی‌پذيره که پيروان اديان ديگه يا بی‌دينان به دستورات يک دين ديگه عمل کنن.
اين محدوديت‌ها برای مسلمانهاش هم قابل توجيه نيست تا چه رسد به غيرمسلمان‌ها... به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان می‌خواد روزه‌خوری کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان روز مرگ فلان پيشوای دينی، می‌خواد تفريح کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک زن مسلمان می‌خواد حجابش رو رعايت کنه يا نه... مگر تراش ريش برای مردها حرام نيست، پس چرا "فقيهان حاکم" مردها رو به داشتن ريش مجبور نمی‌کنن؟!! (گو اينکه اينها اگر می‌تونستن اين کار رو هم می‌کردن، همانطور که نسخه‌ی اصيل‌ترشون توی افغانستان اين کار رو کرد).
مشکلاتی که من با خانواده‌ام دارم خيلی شبيهِ مشکلاتی هست که مردم ايران با "فقيهان حاکم" دارن و هر دو مشکل هم منشاء واحدی داره و اون اينکه:
«تربيتی که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی‌بره و حکومتی هم که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی‌بره و سر از تبعيض، حق‌کشی و استبداد در می‌آورد.» اين هم هيچ اختصاصی به اسلام نداره، بلکه اساسا "تربيت دينی" و "حکومت دينی" هر دو آسيب‌های واحدی دارند.
البته مشکل من مضاعف هست و با جفتش دارم دست و پنجه نرم می‌کنم (بگذريم که غير از اين دوتا، يک مشکل سومی هم خودم توی زندگيم درست کردم...).

۱۳۸۴ تیر ۱۵, چهارشنبه

پیشنهاد بی‌شرمانه

"INDECENT PROPOSAL" (پيشنهاد بی‌شرمانه)، دومين فيلمی هست که من از "ADRIAN LYNE" می‌بينم:
"ديويد" و "دايانا" پول نداشتن تا خونه‌ای رو که کنار ساحل می‌خواستن بسازن تموم کنن... بانک تقاضای بازپرداخت وام‌شون رو کرد و چون پولی براشون باقی نمونده بود، خونه‌شون توسط بانک مصادره شد.
يه روز تو يه جائی که اونا برای شرط‌بندی می‌رفتن، يه مرد ميانسال و پولدار، "دايانا" رو می‌بينه و عاشقش می‌شه... حين بازی بيليارد در محل اقامت "جک"، بحث‌شون می‌شه که آيا آدم‌ها هم مثل باقی چيزها خريدنی هستند يا نه (قبل از اين وقتی جک می‌خواست لباس مورد علاقه‌ی دايانا رو که پولش رو نداشت براش بخره، دايانا بهش گفت: «لباس‌ها فروشی هستند، من نيستم» ). "جک" به اون دوتا پيشنهاد می‌ده که در ازای يک شب خوابيدن با "دايانا" يک ميليون دلار بهشون بده. اون دوتا اون شب توی رختخواب راجع به اين قضيه خيلی با هم حرف زدند و بالاخره دايانا حاضر می‌شه بخاطر جک و برطرف شدن مشکلات‌شون ،اين کار رو بکنه. «... اين فقط بدن من هست که در اختيار اون قرار می‌گيره، نه ذهنم و نه قلبم."
خب! با حضور وکيل ديويد اين معامله انجام می‌شه... ولی بعد از مدتی جک پشيمون می‌شه اما وقتی به پشت بام هتل HILTON می‌رسه که اونا با هليکوپتر رفته بودند.
اون دوتا فکر می‌کردن که می‌تونن اين قضيه رو فراموش کنن... "دايانا" تقريبا موفق شد اما "ديويد" نتونسته بود اون شب رو فراموش کنه و هر از چندگاهی از اون شب می‌پرسيد که در "گريفن" (کشتی خصوصی جک) بر روی آب‌های "سانتاباربارا" چه اتفاقی افتاد در حالی که دايانا دوست نداشت در موردش حرف بزنه، تا اينکه بالاخره درباره‌ی اون شب بهش گفت: «... باشه بهت می‌گم... اون مرد مثل يک اسب وحشی بود. بايد بگم که همه‌ی شب مشغول بوديم، اين برات کافيه؟... فقط سکس بود ديويد فقط سکس نه عشق...»
ديويد ازش می‌پرسه: "سکس خوبی بود؟" دايانا از جواب دادن امتناع می‌کنه و بهش می‌گه «... اين کار رو با من نکن» اما پس از اصرارهای ديويد و تکرار چندين‌باره‌ی اون سوال با گريه جواب می‌ده: آره!
ديويد به دايانا بی‌اعتماد شده بود و گمان می‌کرد که اون واقعا از جک خوشش اومده و فقط قضيه‌ی سکس مطرح نيست... بی‌اعتمادی ديويد در مقابل ابراز احساسات صادقانه‌ی جک باعث شد که دايانا در حالی که از اون مرد نفرت داشت کم کم بهش علاقمند بشه و با هم زندگی کنن... ولی جک با همه‌ی علاقه‌ای که به دايانا داشت اونقدر واقع‌بين بود که وقتی يک بار ديويد برای دلجوئی به ملاقات دايانا اومد اون به خوبی درک کرد که نگاهی که دايانا به ديويد کرد هرگز تا بحال به جک نکرده بوده... برای همين همون شب تو ماشين به دايانا می‌گه که تو بهترين عضو کلوپ يک ميليون دلاری ها هستی (گوئی که اون زن‌های شوهردار رو از سراسر دنيا در ازاء پرداخت يک ميليون دلار، از آن خودش می‌کنه) و دايانا در حالی که گوئی فهميد که چرا جک اين حرف رو زد، ازش تشکر کرد و از ماشين پياده شد.
آخر فيلم وقتی "دايانا" داره پيش "دیوید" برمی‌گرده، با خودش يه جمله‌ای ميگه: «... يه کسی گفته: اگر يه چيزی رو خيلی مصرانه می‌خواهی، اونو رها کن... اونوقت اگه برگشت تا ابد مال تو می‌مونه، اگر نه، اون مال تو نبوده که باهاش شروع کنی.»

نتيجه گيری:
۱. آدم‎‌ها فروشی هستن. حالا در مورد "بدن"هاشون که اين حرف يقينی هست اما در مورد "باورها" و "احساسات و عواطف"شون، می‌شه بحث کرد.
۲. "سکس خوب" خيلی مهمه... چون اگر به‌اضطرار هم مجبور بشی که سکس داشته باشی و اون سکس خيلی بهت لذت بده، اونموقع شايد نتونی تا آخر عمرت اون شب و اون آدم رو فراموش کنی!!! و البته اين مانع از اين نمی‌شه که همچنان همسرت رو دوست داشته باشی و باهاش زندگی کنی و اين همون حقيقتی بود که اون احمق "ديويد"، آخر فيلم بهش رسيد.
۳. ADRIAN LYNE توی فيلم‌هاش اصرار داره بگه که ميان زن و شوهرها نوعی علاقه و عشق متفاوت وجود داره که باعث می‌شه زن‌ها پس از اينکه سراغ مردهای ديگه رفتن، باز هم پيش شوهر و خانوادشون برگردن.

Unfaithful

"ADRIAN LYNE"، در فيلم "UNFAITHFUL" (بی وفا)، يک حقيقتی رو به‌زيبائی هرچه تمام‌تر نشون داده:
"عشق چيزی نيست که يکبار بسراغ آدم بياد و تا هميشه هم همون "عشق اول" توی زندگی باقی بمونه..."
من اصلا کاری ندارم اينکه يک زن "شوهردار"، عاشق يک پسر جوان بشه، بده يا خوبه؟ اما اين رو می‌دونم که عشق چيزی نيست که با بخشنامه و امر و نهی کسی، بوجود بياد يا از بين بره... احساسی هست در درون شخص و هيچ کاريش هم نمی‌شه کرد.
گرچه عشق "کانی" به "پاول مارتل"، بنظر هوس‌آميز مياد... ولی بنظرم تمام دليلی که باعث شد "کانی" از اون پسر نفرت پيدا کنه و احساس گناه کنه و ما هم عشقش رو "هوس" بناميم، اين بود که "کانی" شوهر و يک بچه داشت. البته اون پسر با خيلی‌های ديگه هم بود و "کانی" برای اون يک تفريح جديد بحساب می‌آمد و "کانی" تنها پس از فهميدن اين قضيه بود که واقعا از "پاول" نفرت پيدا کرد و از خودش هم، بخاطر دروغ‌هائی که به "ادوارد" می‌گفت و به بهانه‌های مختلف هر هفته می‌رفت سراغ اون پسره.
مرزی که ما ميان "عشق" و "هوس" قائل می‌شيم، بستگی تام داره به "عرف جامعه" يا همون قراردادهای نانوشته‌ی جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنيم و بنظرم به‌سختی بشه براش يک ملاک Objective و عينی، قائل شد.
در ضمن، اين فيلم يک موسيقی‌ای داره که منو بيهوش می‌کنه!!!

۱۳۸۴ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کودک‌ها چهره‌ی معصومانه و در عین حال، ابلهی دارند... اما مساله‌ی آزاردهنده و جالبی این وسط هست، و اون اينکه غالبا پدر و مادرها خیلی ابله‌تر از بچه‌هاشون هستند مضافا بر اینکه غالبشون اون چهره‌ی معصومانه رو هم دیگه از دست دادن... ابله بودن برای بچه‌ها هرگز ننگ و نقص بحساب نمی‌یاد اما برای بزرگ‌ترها چرا.
[ comment من برای همون گالری زيبا: عکس "کودک" ]

۱۳۸۴ تیر ۱۲, یکشنبه

پرسش از ایزابلا

در فيلم زيبای "DREAMERS" اثر "برناردو برتولوچی" توی يک صحنه از فيلم، " ايزابلا " به " ماتيو " می‌گه: «... جمله‌ای هست که می‌گه چيزی به نام عشق هرگز وجود نداره اما هميشه راهی برای اثبات اون وجود داره... می‌تونی عشقت رو اثبات کنی؟»
حالا به بقيه‌ی فيلم کاری نداريم، اما من واقعا اين جمله‌ای رو که " ايزابلا " نقل کرد نمی‌فهممش... اگر چيزی به اسم عشق وجود نداره، يقينا ديگه دم زدن از راهی برای اثبات کردن يه چيز غير واقعی، بايد خيلی مضحک باشه.
تو رو خدا! اگر شما می‌فهميد اين جمله چه معنی‌ای می‌ده، به من هم بگيد...

۱۳۸۴ تیر ۱۱, شنبه

ماه تلخ

"Bitter Moon" اثر Roman Polanski، واقعا فيلم تلخی بود، با اين حال يقينا ارزش ديدن رو داره.
يه مرد چهل ساله و به‌تمام معنی زن‌باز، حالا عاشق يه دختر زيبا و معصوم شده ... بعد از يک مدت که تمام ابعاد رابطه با يک زن رو که بتونيد تصورش رو بکنيد با اون دختر تجربه کرد، ديگه دلش رو زد در حالی که عشق اون دختر هر روز آتشين‌تر از قبل می‌شد. "می‌می" می‌خواست برای هميشه در کنار او بمونه، باهاش ازدواج کنه و ازش بچه‌دار بشه ... "اسکار" اول بيرونش کرد ولی با التماس و اينکه بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه برگشت. بنابراين تصميم گرفت تا اونجا که می‌تونه زجرش بده تا با پای خودش فرار کنه... وسط ارتباط جنسی عمدا اسم يه دختر ديگه رو صدا می‌زد و بعد وانمود می‌کرد که اشتباه کرده... تحقير اون دختر در قبال محبت‌هائی که نثارش می‌کرد... تلفنی جلوی روی اون با رفقا قرار سکس گذاشتن... تمسخر اون در حالی که تو بغل دوست‌دخترهاش لم داده بود و... در اين حين اون دختر داشت بچه‌دار می شد. "اسکار" پول داد تا بچه رو سقط کنن و برای اينکه تا ابد از شرش خلاص بشه يک بليط دونفره گرفت تا با هم برن يه جای دور ولی خودش قبل از حرکت هواپيما به بهانه‌ای پياده شد.... حالا احساس آزادی می‌کرد و قصد داشت بخاطر اين مدت که فقط با يک نفر بوده از زمان انتقام بگيره...
«با گذشت زمان می‌می فصلی بود که به پايان رسيده بود. حس آزادی من با انتقام همراه بود. من می‌می رو بخاطر يک زن خاص دور ننداخته بودم. من اون رو با تمام زن‌ها عوض کرده بودم و عزم کردم که زمان از دست‌رفته‌ام را جبران گفتم. ديگه خودم رو درگير احساسات نمی‌کردم. مثل خوکی که در گل فرو می‌ره در گوشت زن‌ها فرو می‌رفتم. از اين تخت به اون تخت... هر روزی که می‌رسيد اين وعده رو هم با خودش می‌آورد که تجارب جديد و سريع جنسی پيش رو خواهم داشت. هر چه کوتاه‌تر بهتر. هر بار که به چشمان زنی نگاه می‌کردم، می‌تونستم برق چشم زن بعدی رو توش ببينم..."
اون دو سال هوس‌بازی با يک تصادف متوقف شد. در عين ناباوری "می‌می" که به‌خاطر عفونت عمل سقط جنين، برای هميشه از بچه داشتن محروم شده بود مياد به ملاقاتش و البته اون رو در حالی که به پاهاش وزنه بسته بودن از تخت می‌اندازه پايين و اون از کمر به پايين فلج می‌شه... حالا هر دو به هم احتياج داشتن، "می‌می" حالا می‌تونست انتقام بگيره و "اسکار" هم به يک پرستار نياز داشت. بعد از فلج شدن "اسکار"، اون دوتا رسما با هم ازدواج می‌کنن.
حالا نوبت "می‌می" بود که اون رو تحقير کنه و زجرش بده... مدت‌ها اون رو تو خونه تنها می‌گذاشت جوری که مجبور می‌شد خودش رو روی ويلچر خيس کنه و طبعا وقتی "می‌می" برمی‌گشت تحقيرش می‌کرد... با دوستش توی خونه قرار می‌گذاشت تا با هم برقصند و بعد در حالی که "اسکار معلول" روی ويلچر نشسته بود، صدای عشق‌بازی اونها رو از اتاق روبروئی می‌شنيد... "می‌می" برای تولدش يک هديه بهش داد: يک کلت تا هر وقت بخواد بتونه خودش رو از اين وضع خلاص کنه...
دختری که سرشار از عشق بود، حالا تبديل شده بود به زنی که حس انتقام و نفرت از وجودش فوران می‌کرد و اين بنظر من بزرگ‌ترين جنايتی بود که "اسکار" در حق او مرتکب شده بود. ولی صحنه‌هايی در اين فيلم هست که نشون می‌ده "می‌می" هنوز به اين مرد علاقه داره و شايد به‌همين دليل بود که سال‌ها در کنار زجر دادنش، کاملا مسؤولانه ازش پرستاری می‌کرد بخاطر اينکه همچنان در کنارش بمونه!!!
البته اشک‌هائی که من توی صورت "می‌می" هنگام تبريک سال نو به "اسکار" ديدم، بيشتر از اونکه برای من نشانه‌ی علاقه به طرف مقابل باشه، نشانه‌ی "حسرت" بود. اون دوتا می‌تونستن همون سال نو رو به‌نحو کاملا متفاوتی در کنار هم باشن.
از همه تلخ‌تر و حرص‌آورتر اينکه "اسکار" آخرش می‌می رو توی خواب می‌کشه و بعد هم خودش رو. همه چيز به نفع او تمام می‌شه. با کشتن "می‌می"، احتمالا آخرين طريقه‌ی ارضاء توسط اون رو تجربه می‌کنه. خودکشی هم راحت کردن خودش بود از وضعی که داشت. بعد از "می‌می"، هيچکس حاضر نبود از يک "چلاق نفرت‌انگيز" پرستاری کنه...

۱۳۸۴ تیر ۵, یکشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری- بخش چهارم

من هيچ وقت متقاعد نشدم که ما بايد کاری کنيم تا مملکت‌مون مضحکه‌ی جهانيان بشه. دليلش هم اين هست که تاوان اين مضحکه شدن رو مردم پرداخت می‌کنند نه نظام حاکم بر اونها.
اما اين دفعه همين مردم بدست خودشون اين کار رو کردند.
هفده میليون نفر از مردم اين کشور به کسی رای دادند که ايران را بيش از پيش مضحکه‌ی عالم و آدم خواهد ساخت.

۱۳۸۴ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

اگر می‌شد يک "کتاب مقدس" برای Atheist ها تدوين كرد، اونموقع دگم‌های اونها هم به اندازه‌ی Theist ها، برملا و آفتابی می‌شد.

۱۳۸۴ خرداد ۲۹, یکشنبه

با نگاهی به انتخابات مجلس هفتم و رياست‌جمهوری نهم، من به يک نتيجه‌ای رسيدم:
پنجاه درصد مردم اين کشور، اساسا دغدغه‌ی دموکراسی و حقوق بشر ندارن... نصف مردم اين کشور اصلا دموکراسی نمی‌خوان و بخشی از همين پنجاه درصد هم فقط "آقا" رو می‌خوان!

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش سوم

خوب! معين که رای نياورد. اما من يک چيزی رو نمی‌تونم در مورد او نگم. (ديروز می‌خواستم بنويسم ولی وقت نشد) بنظر من طرح ايجاد "معاونت حقوق بشر" توسط اون و طرفدارانش صرفا يک ژست سياسی بود.
مشکل نقض حقوق بشر در کشور ما، با ايجاد اين قبيل پست‌ها و معاونت‌ها حل نمی‌شه. رئيس‌جمهور بايد بتونه به رهبر (و به‌طريق اولی به نهادهای زير نظر او) تذکر و اخطار بده و رهبر هم بايد در برابر اين اخطارها پاسخ‌گو باشه و يک عدالتخانه‌ی مستقل و غيرحکومتی هم بايد وجود داشته باشه تا بتونه رهبر و يا هرکس ديگه‌ای رو بخاطر نقض حقوق بشر و تخلفاتی که مرتکب می‌شه، بازخواست و محاکمه کنه.
ما برای جلوگيری از نقض حقوق بشر، بيش از هر چيز به يک "عدالتخانه‌ی مستقل" نيازمنديم نه "معاونت حقوق بشر".

۱۳۸۴ خرداد ۲۶, پنجشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش دوم

متاسفانه يا خوشبختانه، من فردا در انتخابات شرکت می‌کنم و به معين رای می‌دم.
راستش رو بخواهيد، خيلی دوست دارم که فرصت رياست‌جمهوری برای اين آدم فراهم بشه تا من دست و پا زدنش رو در قفس حاکميت نظاره کنم و اون موقع ببينم که چه غلطی می‌خواد بکنه!...
هنوز يادمون نرفته صدای اون احمقی رو که می‌گفت : "من انتخابات غير آزاد برگزار نمی‌کنم" اما با يک سخنرانی رهبر، خودش رو خيس کرد و يکی از مضحک‌ترين انتخابات اين چند ساله رو برگزار کرد. معين هم هيچ بعيد نيست که در صورت انتخاب شدن، با يک سخنرانی رهبر، به غلط کردن بيفته و "حکم حکومتی" رو با جان و دل پذيرا بشه!!!
به‌هرحال، انتخاب معين آخرين آزمون اصلاح نظام از درون هست و مهم‌تر از اون آزمونی هست برای جبهه‌ی "دموکراسی و حقوق بشر" تا مشخص بشه که وقتی ابزارهای حکومتی رو در اختيار می‌گيرن تا چه حد به خودشون جرات می‌دن که ميان دو راهی "دموکراسی" و "تئوکراسی"، اولی رو انتخاب کنن.

۱۳۸۴ خرداد ۲۵, چهارشنبه

انتخابات نهم ریاست‌جمهوری - بخش اول

هم موافقان اين نظام سياسی و هم مخالفان اون، می‌تونن تحت شرائطی انتخابات رو تحريم کنن يا در اون شرکت کنن. شرکت دسته‌ی اول در انتخابات و تحريم دسته‌ی دوم طبيعی هست. اما بنا به مصالحی، ممکنه موافقان تصميم به تحريم انتخابات بگيرن يا اينکه مخالفان نظام سياسی به اين نتيجه برسن که بايد در انتخابات شرکت کنن. بنابراين، من قبول ندارم که دسته‌ی اول به هيچ وجه حق تحريم انتخابات رو نداشته باشن و يا شرکت دسته‌ی دوم در انتخابات، مضحک باشه.
در مورد انتخابات ۲۷ خرداد، بايد بگم که من و يقينا ديگرانی چون من، جزء دسته‌ی دوم هستيم. می‌شه به اين نظام اعتقاد نداشت ولی به اين نتيجه رسيد که شرکت در انتخابات، می‌تونه شرائط بهتری رو ايجاد کنه. شرائط بهتر در نظر من، يعنی "حفظ حاكميت دوگانه" و جلوگيری از يكدست شدن نظام و استحاله‌ی نظام از درون (كه البته كار هر "بز" نيست...).
هدف از تحريم انتخابات اعمال فشار بر نظام سياسی حاکم هست. اما وقتی در بدترين شرائط (افتضاحات مجلس هفتم) پنجاه درصد مردم در نمايش انتخابات شرکت می‌کنن، مطمئنا با شرائط فعلی حاکم بر انتخابات رياست‌جمهوری، مشارکت به چيزی حدود ۶۰ درصد خواهد رسيد که در اينصورت به نظر من تحريم انتخابات هيچ فايده‌ای دربرنخواهد داشت.
يه دوستی می‌گفت كه اگر حاكميت بطور كامل بيفته دست اونوری‌ها، اون موقع جون مردم به لب‌شون می‌رسه و با يك انقلاب عمومي، اين نظام سرنگون می‌شه!!! برخی ديگه هم فكر می‌كنن كه در اونصورت آمريكا می‌ياد و همه‌مون رو نجات می‌ده!!!
ولی من هنوز اين ملت رو اونقدر خر نمی‌دونم كه تن به يه انقلاب ديگه بدن. يه انقلاب ديگه يعنی به باد رفتن تمام سرمايه‌ی مادی و معنوی اين مردم. تجربه نشون داده كه احتمال برسركارآمدن يك نظام دموكراتيك پس از انقلاب (انفجار اجتماعي) بسيار اندك هست. تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و استقرار "جمهوری اسلامي" توسط آيت الله خميني هم كه پيش چشم همه‌مون داره بهمون دهن كجی می‌كنه. آمريكا هم جز برای منافع خودش و ملتش دلش به حال كسی نسوخته. شاهد مثالش هم رابطه‌ی خوب ايالات متحده با خليج‌نشين‌های مرتجع و خاندان سعودی در عربستان هست.
معين، خودش برای من هيچ اهميتی نداره بلكه عقبه‌ی "مشارکت"يش برای من مهم هست و البته حمايت ملی-مذهبی ها و برخی ايرانيان خارج از کشور بر اهميت شرکت در انتخابات به اميد برسرکار اومدن اين آدم، افزوده است. رد صريح "حكم حكومتي" توسط اون و حاميانش بنظر من يك قدم به جلو بود.
اين نظام تبلور عقده‌های فروخورده‌‎ی هزار ساله‌ی شيعيان هست و تصوير آمال و آرزوهای محقق نشدشون رو توی اين نظام، دارن می‌بينن و گمان نكنم حالاحالاها بشه از قدرت كنارشون زد.
خيال‌تون رو راحت كنم! "ميراث مضحك" خمينی، ساقط شدنی نيست اما ممكنه استحاله‌شدنی باشه.

۱۳۸۴ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

روزها بر من خيلی سخت می‌گذره... "صبور بودن" گفتنش راحته اما عمل کردن بهش کار هر کسی نيست. تازه! من اصلا نمی‌فهمم که چطور در مورد احساسی که نسبت به يک شخص داری، می‌تونی صبور باشی؟ يعنی چی که صبور باشی؟ يعنی موقتا اون احساست رو کنار بگذاری؟ آيا اصلا چنين چيزی شدنی است؟
احساسات، خصوصا احساساتی از قبيل عشق يا نفرت و... هرگز تحت اراده‌ی انسان در نمی‌يان [تو يا به طرف مقابلت علاقه داری يا نداری، اگر علاقه نداری نمی‌تونی با "اراده" ايجادش کنی و اگر علاقه داری نمی‌تونی با "اراده" محوش کنی]. کسی که چنين ادعائی داره (که طرف مقابل من اين ادعا رو داره) به‌نظرم اگر بطور جدی بتونه ادعای خودش رو تئوريزه کنه، اونوقت انقلابی در وادی "روانشناسی" و "فلسفه‌ی ذهن" به پا خواهد کرد؟!!
Gilbert Ryle، فيلسوف تحليلی معاصر، معتقده که حتی "باور آوردن" هم امری اختياری نيست. وقتی باور آوردن که در وهله‌ی اول به‌نظر خيلی‌ها، اختياری می‌ياد و شاهد مثالش هم اينکه فراوان امر و نهی می‌کنند که به فلان چيز باور بيار و به بهمان چيز باور نيار، به مهار اراده در نياد ديگه تکليف "احساسات و عواطف" روشنه! چون "احساسات" برای اراده، بمراتب دور دسترس‌تر اند تا "باورها".
اگر اين ادعا رو نمی‌کرد، کمتر بهم سخت می‌گذشت... دفعه‌ی بعد سعی می‌کنم اول طرفم رو خوب بشناسم، بعدا بهش ابراز علاقه کنم (و الا علاقه‌ام رو پيش خودم نگه می‌دارم چون اينجوری هزينه‌اش برام بمراتب کمتره). البته مطمئنم که مورد فعلی رو هم نتونستم خوب بشناسم. طبيعی هم بود، چون من با يک موجود عجيب و غريب و پر از ابهام طرف بودم. در واقع از تحليل خودش و رفتارهاش عاجز موندم و واقعا حرف‌هائی رو هم که در اين زمينه می‌زنه نمی‌فهمم و اون مقداريش رو هم که می‌فهمم، قبول ندارم. بنظرم در ناحيه‌ی عواطف هم يه کم با هم فرق داريم... در واقع اون با اينکه دختره، ولی يه کم زمخت هست و من با اينکه پسرم، فوق‌العاده حساسم. بمراتب بی‌خيال‌تر و راحت‌تر از من با اين قضيه برخورد می‌کرد، دليلش هم اين بود که تجربياتش در اين قبيل روابط بمراتب بيش‌تر از من بود و در واقع، من در قياس با اون هيچ تجربه‌ای نداشتم. شايد بخاطر همين تجربيات يا برخی توهماتش بود که گاهی به خودش حق می‌داد با من مثل بچه‌ش رفتار کنه.
براش احترام و ارزش فوق العاده‌ای قائلم. من تا قبل از آشنائی با اون، نسبت به دخترها و قوه‌ی تحليل‌شون بسيار بدبين بودم اما وقتی با اون آشنا شدم (اول با نوشته‌هاش و بعد با خودش)، ديدم دختری در مقابل من نشسته که در برخی موارد (که بيشتر موارد عملی و ملموس بود نه انتزاعی و ذهنی) بهتر از من تحليل می‌کنه و در برخی مسائل (که اونها هم بيش‌تر مسائل عملی زندگی بود)، منطقی‌تر از من فکر می‌کنه و تصميم می‌گيره [البته هنوز هم معتقدم که نوعا در مسائل انتزاعی و صرفا ذهنی، قوه‌ی تحليل چندان قوی‌ای ندارند].
اين جذابيت‌ها، برای من جذابيت‌های ديگری رو در پی آورد (که ای کاش هرگز نمی آورد!) و با اينکه اون دختر از لحاظ جذابيت‌های ظاهری يه دختر معمولی و متوسط بود (البته غير از چشماش)، شخصيت نسبتا مستقل و البته بيش از حد تابوشکن‌ش در کنار اعتماد بنفسی که (علی‌رغم مشکلات مشابه‌مون) در قياس با من داشت بعلاوه‌ی روشن‌نگری تحسين‌برانگيزش، روحيه‌ی پذيرا و بازی که در برخورد با آدم‌های متفاوت از خودش داشت (برخلاف من که اگر طرف مقابلم از يک حدی بيش‌تر نفهم و متعصب باشه، واقعا ديگه نمی‌تونم تحملش کنم ) و تحليل‌های منصفانه و منطقی‌ای که از مسائل مختلف می‌کرد... ديگه حتی از لحاظ همون جذابيت‌های ظاهری هم، هيچ کمبودی در نظر من براش باقی نگذاشته بود. يعنی حاضر نبودم صد تا دختر بغايت زيبا و خوش‌اندام رو با يه تار موی همچين آدمی عوض کنم.
بنابراين، احترام و ارزشی که براش قائلم هرگز از بين نخواهد رفت ولی بدلائلی شايد برای خودم بهتر باشه که اين رابطه در همين حد باقی بمونه، با اون "علاقه‌ی کوفتی" خودم هم يه غلطی خواهم کرد... "فراموشی" و "جايگزين کردن يه نفر ديگه" شايد بتونه من رو از اين حال و هوا در بياره، يعنی حداقل چاره‌ای ندارم جز اينکه به اين داروها اميدوار باشم...

۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

وای چه بامزه! آيت‌الله منتظری در ديدار با "جبهه‌ی دموكراسی‌خواهی" فرموده‌اند كه دعوت به دموكراسی و حقوق بشر، مصداق امر به معروف است!
اين حرف يعنی اينكه، دعوت به نفی قصاص و ديات (كه تعارض‌شان با حقوق بشر اظهر من الشمس است) امری شرعی است! يعنی نفی شرع، تبديل شده به امری شرعی!!!
راستش! وقتی اين خبر رو خوندم بلافاصله ياد حرف محمد افتادم. انصافا اگر در نظر اينان مقولاتی مثل دموكراسی و حقوق بشر بخواهد در پارادايم فقه و شريعت (چيزهائی از قبيل امر به معروف و نهی از منكر) طرح شود و از قبل آن مشروعيت كسب كند، خوب! يقينا "جبهه‌ی دموكراسی‌خواهی " در تقابل كامل با سكولاريزم قرار می‌گيرد.

۱۳۸۴ خرداد ۲۱, شنبه

۱۳۸۴ خرداد ۱۸, چهارشنبه

اون هشت سال اگر هيچ دستاوردی نداشت جز شکستن قداست موهومی که برای کاردينال ـ قيصر (بخونيد "ولی‌فقيه") بوجود آمده بود، به‌نظر من به تمام تلخی‌ها و شکست‌های ظاهريش می‌ارزيد. ارزيابی من در مورد اون کسی که باعث و بانی اين قداست‌زدائی شدّ، به‌همين دليل مجموعا منفی نيست.
قبل از اين کجا کسی می‌تونست برگرده بگه: "... نامه‌ی رهبر در تاييد صلاحيت معين، از نوع عفو سال ۵۷ شاهنشاه هست که از روی استيصال و ناچاری صادر شد."

۱۳۸۴ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

اگر فکر کرديد که من اينجا رو هم مثل سوفيست می‌خوام به گند بکشم، خيلی اشتباه کرديد. من مطالعه می‌کنم و کتاب می‌خونم اما هيچ دليلی نداره که حتی يک جمله از اون رو توی وبلاگم نقل کنم. پس تا اونجا که بتونم سعی می‌کنم زر زر فلسفی نکنم و وبلاگم بوی استفراغ کردن حرف‌های ديگران را نده، اگر هم چيزی بنويسم سعی می‌کنم از ديگری نباشه. بنابراين، من اينجا از خودم می‌نويسم و از هر چيزی که دلم بخواد. تا اونجا که بتونم خودم را سانسور نخواهم کرد. اين وبلاگ بنا نيست هيچکس رو عوض کنه يا زير و رو نمايد. زر زر فسلفی، اظهار فضل، ادعای بی‌خودی کردن (همون چيز زيادی خوردن) و ... ممنوع! من اين وبلاگ رو ساختم چون داشتم می‌ترکيدم و واقعا به نوشتن نياز داشتم.
در ضمن، من يا وبلاگ نمی‌تونم داشته باشم يا اگر بتونم، comment نمی‌تونم براش بذارم. چون در غير اينصورت دائم وسوسه می‌شم كه برم ببينم چه كسی نظر جديد داده و چی نوشته برام. اما اينطوری آرامش بيش‌تری دارم. لطفا در اين زمينه من رو درك كنيد!
اگر حرفی كه می‌خواهيد بزنيد، خيلی مهم بود می‌تونيد برام نامه بفرستيد... .

۱۳۸۴ خرداد ۱۶, دوشنبه

اين دختر ، به من (با تمام ادعاهائی که داشتم) فهموند که اگر به باورهائی که داری عمل نکنی، اون باورها دوزار ارزش ندارن و بايد بذاری دم کوزه آبش رو بخوری!
من عملا تبديل شده بودم به يک "ملحد مذهبی"!!! يعنی کاملا باورهای مذهبی و سنتی رو کنار گذاشته بودم ولی در عمل، دقيقا مثل کسانی زندگی می‌کردم که اصلا شيوه‌ی زندگی‌شون رو قبول نداشتم. سوفيا باعث شد که من بتونم تا حد زيادی از اين تناقض بيرون بيام و بهمين خاطر واقعا ازش ممنونم.
اونوقت برگشته با يک حالت ناباورانه‌ای از من می‌پرسه: «... من چه تاثيری توی زندگی تو داشتم؟» هه! خوب چه تاثيری مهم‌تر از اينکه من رو از يک ناسازگاری بزرگ درآوردی؟! می‌شه گفت يه جورائی زندگی من زير و رو شده، ديگه اين "تاثير گذاشتن" نباشه پس چی هست؟!!
راستی سوفی! نگفتی آخرش کی می‌ری هلند؟

۱۳۸۴ خرداد ۱۵, یکشنبه

تقريبا يک سالی هست که با هم آشنا شديم، پسری دوست‌داشتنی با مطالعات خوب و ذهن فلسفی نسبتا قوی.
نامزد داشت، يعنی هنوز هم داره. برام تعريف کرده بود که قبل از نامزديش، چقدر رابطه با دخترهای مختلف داشته و اينکه از وقتی نامزد کرده ديگه احساس تعهد می‌کنه و نمی‌تونه به خودش اجازه بده که مثل سابق، با بقيه هم رابطه داشته باشه... می‌گفت: " من دخترهای زيبا و خوش‌اندام زيادی رو امتحان کردم ولی خانمم رو بخاطر ويژگی‌های شخصيتی و اخلاقيش برای زندگی انتخاب کردم والا جذابيت‌های ظاهری اون دخترها رو نداره." راست هم می‌گفت، چون من عکس خانمش رو ديده بودم.
تا اينجای کار هيچ اشکالی نداره... تا اينکه چند روز پيش مشخص شد سه تا دختر تو شهرستانشون داره که سالهاست با هم رفيقن و حتی بعد از نامزديش هم رابطش رو با اونها ادامه داده و جالب اينکه نه اونها می‌دونن که اين آدم نامزد داره و نه اون دختر طفلک که با خيال خوش تو تهران نشسته، خبر داره که نامزدش چه کارها که نمی‌کنه! البته موقع نامزدی به خانمش گفته بود که با دخترهای زيادی ارتباط داشته اما قول هم داده بود که پس از نامزدی، فقط برای همديگه باشن. می‌دونيد وقتی بهش ايراد گرفتم چه جوابی داد؟ گفت: «... من نظرم عوض شده و اشکالی نمی‌بينم که در کنار خانمم با بقيه هم رابطه داشته باشم. من اصلا اون دختر رو بخاطر ويژگی‌های شخصيتی و اخلاقيش انتخاب کردم ...» چه توجيه مضحکی! چون به هر دليلی، بالاخره انتخاب کرده بود و بايد به تعهدات ناشی از اين انتخاب پايبند می‌بود.
دلم به حال خانمش می‌سوزه. خودش معتقد هست که "مريض جنسی"يه ولی به‌نظر من، "جنون جنسی" براش برازنده‌تر هست. اونوقت اين بچه ادعای روشنفکری و التزام به "اخلاق منهای دين"اش، گوش فلک رو هم کر نموده است.
نگاه غير انسانی و ابزاری به جنس زن، غير اخلاقی زيستن و عدم پايبندی به تعهدات زندگی مشترک، هيچ اختصاصی به قشر سنتی و مذهبی جامعه ی ما نداره که مثلا در کنار همسرانشان، صيغه های پنهانی هم دارند بلکه قشر غير مذهبی جامعه هم با تمام ادعاهای جذابی که دارند عملا همون کار رو می کنن منتها با عناوين ديگری. البته در هر دو قشر هم آدم حسابی با تعهدات اخلاقی ميشه پيدا کرد.
می دونيد! ادعای روشنفکری کردن و زياد کتاب خوندن، از هيچکس يک " انسان اخلاقی " نساخته و نخواهد ساخت. آدمهايی که دائم در حال آناليز و تحليل اطرافيانشون هستند معمولا از خودشون غافل ميشن، اين دوست من هم از جمله ی همين افراد است و خودم هم تا حد زيادی همينطورم.
آيا برای "بودن"، بهانه ای هست؟

۱۳۸۲ آبان ۲۲, پنجشنبه

خداحافظی

پنجشنبه، 22 آبان، 1382


به دلايل زير، تا اطلاع ثانوی ( احتمالا تا پايان عمر نکبت‌بارم ) ديگر نمی‌نويسم:
۱. در طی اين مدت که حدودا هفت ماه از تولد "سوفيست" می‌گذرد، [از ۶ فروردين ۱۳۸۲] هر چه سعی کردم نتوانستم توجيهی قانع‌کننده برای خلق و ادامه حيات آن، پيدا کنم. من واقعا نمی‌دانم که چرا بايد وبلاگ داشته باشم و عقايد خودم را از اين طريق با شما در ميان بگذارم.
۲. واقعيت آن است که ما فرصت زيادی برای کسب معرفت و فضيلت در اين دنيای نحس نداريم و اين وبلاگ علاوه بر آنکه وقت زيادی از من می‌گرفت، به دغدغه‌ای آزارنده برايم بدل شده بود ( کما که بسياری ديگر از مسائل ساده زندگی برای من به چنين دغدغه‎ای بدل می‌شود). من با "وبلاگ نويسی" مشکلی ندارم، اما از اتلاف وقت احساس خوبی ندارم و اين کار برای من بيشتر تلف کردن عمر بود تا کاری مفيد و آموزنده. خصوصا که من با کسی حشر و نشر دارم که روزی ۱۸ ساعت مطالعه می‌کند. "مصطفی ملکيان" در کمال ناباوری روزی به يکی از شاگردانش گفته بود: «در زندگی‌ام اشتباهات زيادی مرتکب شده‌ام. اما خوشحالم که حتی يک لحظه از عمرم را تلف نکردم» و در آن لحظه اگر شما هم جای من بوديد با شنيدن اين جمله، دوست داشتيد که از خجالت آب شويد!!!
۳. برخلاف بعضی‌ها که ماه‌ها وبلاگشان را "آپ ديت" نمی‌کنند، من نمی‌توانستم اينچنين بی‌خيال باشم و هرگز نتوانستم خودم را راضی کنم که حداقل هفته‌ای يک يادداشت نداشته باشم. دغدغه سر و سامان دادن به "سوفيست" برای من به يک معضل بزرگ بدل شده بود و در کنار بی‌انگيزگی من برای ادامه حيات اين وبلاگ، واقعا آزاردهنده بود. به زبان خيلی خودمانی برايتان بگويم: احساس کردم که اصلا اين کاره نيستم.
۴. کنجکاوی بود. تماما کنجکاوی محض بود. من اساسا دوست دارم که در هر مقوله جديد و جذابی سرک بکشم و آنرا تجربه کنم. "وبلاگ نويسی" هم برای من از جمله همين مقولات بود و حالا که آنرا تجربه کرده‌ام و فهميدم که يک وبلاگ داشتن چه حسی دارد، ديگر هيچ جذابيت و انگيزه‌ای برای ادامه کار ندارم. البته به عامل کنجکاوی، بايد اصرارهای برادر بزرگترم را هم اضافه کنم که خيلی تاکيد داشت بر اينکه من يک وبلاگ داشته باشم و باورهای خودم را با ديگران از اين طريق در ميان بگذارم. همين جا لازم می‌دانم از او بخاطر تشويق‌ها و دلگرمی‌دادن‌هايش تشکر کنم.
از ميان علل و اسبابی که مانع من شد تا بدون نوشتن اين يادداشت، "وبلاگ‌نويسي" را ترک کنم، يکی هم اين بود که کسانی که به "سوفيست" لينک داده‌اند، تکليف‌شان با من روشن بشود. واقعيت آن است که اگر کسی يادداشت خداحافظی خود را بنويسد، عملا مرگ وبلاگش را اعلام کرده است و از آن به بعد، وبلاگ او چيزی می‌شود شبيه به "گورستان کلمات". من که اگر جای شما بودم هرگز به "قبرستان"ای که يک "سوفيست پريشان‌گو" برپا کرده، لينک نمی‌دادم.
در طول اين مدت با دوستان زيادی آشنا شدم که حقيقتا از مطالبشان استفاده کردم و برای همگی آنها آرزوی بهروزی و موفقيت می‌کنم.
شايد وقتی ديگر...

۱۳۸۲ آبان ۱۸, یکشنبه

ویتگنشتاین و معرفت شناسی اصلاح شده

يكشنبه، 18 آبان، 1382
«در دين، هر مرتبه از تدين بايد صورت بيانی درخور خود را داشته باشد، که در مرتبه‌ای فروتر معنائی ندارد. آموزه‌ای که در مرتبه‌ای فراتر معنايی دارد، در نظر کسی که هنوز در مرتبه فروتر است باطل و بی‌اعتبار است، چنين کسی فقط می‌تواند چنان آموزه‌ای را نادرست بفهمد و، از اين رو، اين کلمات برای چنين شخصی اعتبار ندارند."
ويتگنشتاين ـ فرهنگ و ارزش ـ صفحه‌ی ۳۲ - ترجمه از مصطفی ملکيان

ويتگنشتاين، معتقد بود که "شيوه‌های زندگی" (Forms of Life) متفاوتی وجود دارد و کسی که بعنوان مثال در شيوه زندگی A بسر می‌برد، نمی‌تواند با قواعد حاکم بر شيوه زندگی خود، درباره شيوه زندگی B که کسان ديگری در آن بسر می‌برند، قضاوت و داوری کند. خود او برخی گزارشات در باب معجزات را مطلقا نمی‌توانست باور کند، در عين حال اما می‌پذيرفت که ممکن است صرف بيان اين قبيل گزارشات برای ديگری موجب باور آوردن باشد به آنچه گزارش بر آن دلالت می‌کند. پس يک باور دينی می‌توانست برای او مخرب، زندگی‌سوز و مبهم بوده و حتی اساسا آن را دينی نداند، اما همان باور برای ديگری مفيد، زندگی‌ساز و واضح باشد و حتی کاملا ديني. او قطعا ميان دين و خرافه، تمييز قائل بود. به‌قول خودش: «ايمان دينی و خرافه، فرق فاحش دارند. يکی از آنها از ترس نشأت می‌گيرد و نوعی علم کاذب است. ديگری نوعی اعتماد است». اما همانطور که ديديم گاه اين تمييز را با تمييز ميان دو چيزی که آنها را مرتبه فراتر و فروتر می‌ناميد، معادل می‌گيرد. در واقع تلقی من آن است که در انديشه ويتگنشتاين، "ايمان" امری کاملا شخصی بوده و در باب "ايمان دينی" هر کس تنها از جانب خود سخن می‌گويد، زيرا ملاکی عقلی و فرا شخصی برای آن وجود ندارد. بنابراين، هيچ کس حق ندارد ديگری را مواخذه کند که: "چرا ايمان نياوردی؟" و يا از کسی مطالبه دليل شود که: "چرا ايمان آوردی؟"
در واقع، اگر امروزه کسانی چون "پلنتينگا" (Alvin Plantinga) از "معرفت‌شناسی اصلاح‌شده" (Reformed Epistemology) دم می‌زنند و از "باورهای پايه"ای دينی دفاع می‌کنند، می‌خواهند بيان کنند که يک متدين در وضع و حالی که در آن قرار دارد، گزاره "خدا وجود دارد" برای او از چنان وضوحی برخوردار است که اساسا نمی‌بايست از او مطالبه دليل شود و با اين تبيين از "باور دينی"، آشکارا تاثير پذيری خود را از ويتگنشتاين نشان می‌دهند.

۱۳۸۲ آبان ۱۵, پنجشنبه

پنجشنبه، 15 آبان، 1382

"زندگی مشترک" از اون مقولاتی است که وجودم را به لرزه در مياره! وقتی فکرش رو می‌کنم که بالاخره يک روز بايد يه همسفر برای زندگی‌ام انتخاب کنم، دلهره عجيبی بدنم رو مورمور می‌کنه. خصوصا که در اطراف خودم تجربه‌های موفقی از اين نحوه زندگی نمی‌بينم.
از ديدی "خودمدارانه" هميشه با خودم می‌گفتم که: چرا بايد زندگی‌ام را با ديگری شريک شوم؟
اين سوال، البته يک جواب نسبتا مقبولی داره: تو تشنه‌ای و برای همين بايد سيراب شوی!!! اما اگر دليلش فقط همين باشه، من نيازی به زندگی مشترک نمی‌بينم. چون به‌راحتی می‌‎توان به کسانی که شغل‌شان سيراب کردن تشنگان است، مراجعه کرد! مگر اينکه پای مقوله ديگری به ميان بيايد: "عشق".
گويا اين "عشق" هم متاسفانه از آن دام‌هائی است که تا کسی گرفتارش نشود، نخواهد فهميد که دقيقا چه چيزی است. اما يک چيز مسلم است: اين حالت [عاشق شدن] مانع از آن می‌شود که برای رفع تشنگی به سراغ ديگران برويم. خوب! اينجا مهم‌ترين مساله برای من اينه: اين "عشق" چه چيزهائی به من می‌دهد، که آنها را نداشته باشم و چه چيزهائی را از من می‌گيرد؟ اگر پاسخ اين سوال معلوم شود، آنوقت روشن می‌شود که: آيا عاشق شدن، به زحمات و محدوديت‌های آن می‌ارزد يا نه؟
از اين مساله [ازدواج] که بگذريم، من نه تنها دليلی قانع‌کننده برای "توليد نسل" نمی‌بينم، بلکه از لحاظ اخلاقی ما هيچ مجوزی نداريم که بخواهيم کس ديگری را به اين دنيای پر از شر، سختی و درد و رنج وارد کنيم. شايد هيچ جنايتی بزرگ‌تر از اين نباشد!!! به ياد بياوريم که "ابوالعلاء معری" بر روی سنگ قبر خود نوشت: " هذا ما جنی علی أبی و أنا لا جنيت علی أحد. " او ورود ناخواسته‌ی خود به اين دنيای گنگ و نحس را بزرگ‌ترين جنايت پدرش می‌دانست و به‌همين دليل، خودش تا آخر عمر ازدواج نکرد تا جنايتی چونين بی‌رحمانه در حق ديگری مرتکب نشود. البته برای ما که در اين دوران زندگی می‌کنيم، اين شانس بوجود آمده که بدون آنکه نيازی باشد تا خود را از "رفع تشنگی" محروم کنيم، به‌راحتی بتوان از اين جنايت جلوگيری کرد.

۱۳۸۲ آبان ۱۱, یکشنبه

در باب دانشگاه اسلامی

يكشنبه، 11 آبان، 1382

"دانشگاه اسلامی" يکی از آن مزخرف‌ترين حرف‌هائی است که در طول عمرم شنيده‌ام.
لزوم "اسلامی‌شدن دانشگاه‌ها" ـ که حکمرانان ما خودشون رو برای آن، دارن جر می‌دن ـ چيزی است معادل "تعطيلی علم"! و يکی از مهم‌ترين دلايلی هم که مانع رشد علوم و علی‌الخصوص "علوم انسانی" در کشور ما شده، تلاشی است که برای محقق کردن چنين دانشگاهی صورت می‌گيرد.
کسانی که بدنبال ايجاد "دانشگاه اسلامی" هستند، اساسا شعور کافی ندارند برای فهم اين مساله ساده، که "علم" نسبت به دين ( هر دينی که باشد) "لاإقتضاء" و "لابشرط" بوده و تنها در يک محيط خنثی از حيث سيطره دين، زمينه و امکان رشد علوم فراهم می‌آيد. به‌تعبيری شرط لازم برای رشد علوم، وجود دانشگاه و فضائی کاملا "سکولار" و غيردينی می‌باشد تا نظريات مختلف علمی، آزادانه و بدون واهمه از تضادشان با دين، در محافل آکادميک و دانشگاهی امکان بروز و ظهور داشته باشند و اين دقيقا چيزی است که در دانشگاه‌های موفق دنيا، به‌‎جد دنبال می‌شود [و آيا واقعا همانطور که يک استاد ايرانی در حضور دانشجويان مسيحی، به‌راحتی به نقد مسيحيت می‌پردازد، در دانشگاه‌های ايران هم می‌توان به نقد اسلام پرداخت؟!!!]. اما در يک "دانشگاه دينی" (حال اسلامی باشد يا مسيحی يا يهودی) تنها به نظرياتی مجال ابراز و طرح داده می‌شود که با نصوص و داده‌های دينی در تضاد نباشد و اين يعنی: تعطيلی علم.
اين فشارها و تضييقات "دين‌مدارانه"، خصوصا در ناحيه "علوم انسانی" در کشور ما بخوبی قابل مشاهده است.
اگر می‌بينيد که اساتيد درجه اول علوم انسانی، يا از دانشگاه اخراج و خانه‌نشين می‌شوند و يا راهی سوربن، هاروارد و ساير دانشگاه‌های دنيا می‌گردند، دقيقا بهمين خاطر است.
در زمينه‌ی نشر کتاب نيز، ناشرهائی که در اين زمينه فعاليت می‌کنند با انواع فشارها و تهديدات روبرو هستند و با حربه‌هائی چون "مميزی کتاب" دست و پنجه نرم می‌کنند.
بنابراين، هيچ تعجب نکنيد اگر در ايران، با فقر انديشه و تفکر علمی ـ فلسفی مواجه باشيم و روز به روز از شمار نخبگان کشور کاسته شده باشد. و جالب آنکه در اين اوضاع و احوال، همان کسی که ايده‌ی انديشه‌سوز "دانشگاه اسلامی" را طرح کرد، از ضرورت "نهضت علمی و پژوهشی" در کشور سخن می‌راند!!!

۱۳۸۲ آبان ۸, پنجشنبه

پنجشنبه، 8 آبان، 1382

"شدن" يا "نشدن"، مساله اين است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تأملات فلسفی امثال من: استفراغ دغدغه‌های وجودی (اگزيستانسيال).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فکرش رو بکنيد که اگر "مادر موسی" از ترس فرعونيان، بجای اينکه فرزندش رو به آب بسپارد، اشتباها اون رو توی باتلاق می‌انداخت...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو رو خدا من رو ببخشيد! ديگه فرصت نمی‌کنم که به وبلاگ عزيزانی که برام کامنت می‌ذارن، سر بزنم. فقط به کامنت‌هائی که حاوی انتقاد يا سوال هست اگر جوابی داشته باشم توی همينجا جواب می‌دم.

۱۳۸۲ آبان ۴, یکشنبه

مرگ

يكشنبه، 4 آبان، 1382

شور، خوشحالی، خوشی، شادی، موفقيت، خوشبخت بودن و ناگهان....... "مرگ".
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"زندگی ايده‌آل" يعنی: مرگ.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرگ، زيباترين پاسخی است که خداوند به سوال‌ها، ابهامات و دغدغه‌های ما انسانها می‌دهد و بيش از اين هم از دستش کاری ساخته نيست!

۱۳۸۲ آبان ۱, پنجشنبه

مساله شر

پنجشنبه، 1 آبان، 1382

صورت‌بندی ساده مساله "شر":
1. خدا، قادر مطلق است.
۲. خدا، خيرخواه مطلق است.
۳. با اين حال، شر وجود دارد.
اين سه گزاره با يکديگر تنافر دارند، بطوری که با قبول دوتای آنها، نمی‌توانيد سومی را بپذيريد. اما وجود "شر" در جهان، امر مسلمی است. بنابراين، پذيرش وجود خدای قادر و خيرخواه [پذيرش دو گزاره نخست] با وجود "شر" ناسازگار است. البته اين اشکال فقط متوجه کسانی است که آن دو وصف را بنحو مطلق به خدا نسبت دهند و الا اگر قدرت يا خيرخواهی خداوند را مقيد سازند، از اين مشکل نجات می‌يابند (البته به‌قيمت عدول از مبانی "خداشناسی عرفی" ). اما تقييد يکی از آن دو وصف، با معتقدات خداپرستان در تضاد است و سبب ايجاد ناسازگاری در "نظام انديشه توحيدی" خواهد شد. هر پاسخی به "مساله شر" نبايد در ابتدا يا در ادامه‌ی خود، منجر به انکار و رد يکی از دو مقدمه‌ی نخست شود [يعنی کسی که برای حل اين مشکل اقدام می‌کند، از ابتدا آن دو گزاره را پذيرفته است]. برای آنکه تضاد اين سه گزاره با هم وضوح بيش‌تری بيابد، دو مقدمه‌ی ديگر را به آن اضافه می‌کنيم:
الف) "خير" نقطه مقابل "شر" است، بطوری که فرد "خيرخواه" حتی‌المقدور شر را از ميان بر می‌دارد.
ب) توانائی‌های "قادر مطلق" را هيچ حد و مرزی نيست.
لازم به ذکر است که حتی اگر متدينان از اين ادعای خود دست بردارند که "وجود خدا، قابل اثبات عقلی می‌باشد" همچنان با اين مشکل دست به گريبان اند. اساسا "مساله شر" برای اين نيست که بگويد: "دليلی بر وجود خدا نداريم"، بلکه "شر" دليلی است بر عدم وجود خدا. البته اين اشکال تنها متوجه اديانی است که به "خدای متشخص" باور دارند. مانند اديان غربی (يهوديت، مسيحيت و اسلام) و الا "شر" هيچ تضادی با "خدای غيرمتشخص" ندارد. مانند خدائی که در برخی اديان شرقی وجود دارد ( مثل دين بودا ).

۱۳۸۲ مهر ۲۷, یکشنبه

چشم‌بندی دینی

يكشنبه، 27 مهر، 1382

"شاه بيت" استدلال‌های متدينانه: "عقل" دچار محدوديت‌هائی است و چون "عقل" محدود است، بايد به "شرع" پناه ببريم!!!

۱۳۸۲ مهر ۲۳, چهارشنبه

اسلام و حقوق بشر

چهارشنبه، 23 مهر، 1382

کميته صلح نوبل نروژ : «او تناقضی بين اسلام و حقوق اساسی بشر قائل نيست.»
"شيرين عبادی" در گفتگو با خبرنگاران: «از ديد من بين اسلام و اعلاميه حقوق بشر، تضادی نيست.»
صرف‌نظر از اهميت اين رخداد، من بيان اين جمله را چيزی نمی‌دانم جز "تحميق مسلمانان". اين جمله را اساسا کسانی می‌گويند که شهامت ندارند تضاد فاحش ميان اين دو را بپذيرند. زيرا در آنصورت مجبورند ميان "اسلام" و "حقوق بشر" يکی را انتخاب کنند. و اين همان چيزی است که از آن فرار می‌کنند. اما اسلام حداقل با هشت ماده از "اعلاميه جهانی حقوق بشر" در تضاد کامل است (ماده ۱، ۲، ۳، ۵، ۱۶، ۱۸، ۱۹و ۲۸ ). بايد ميان اسلام و حقوق بشر، هرکدام را که قابل‌دفاع‌تر است (بخوانيد: حقوق بشر ) انتخاب نمود. "اسلام سازگار با حقوق بشر" چيزی نيست جز بافته‌های ذهن عده‌ای که تمايل شديدی دارند به عرضه‌ی دينی بزک‌کرده و ساختگی. اينان می‌خواهند چيزی را به اسم "دين" به جامعه عرضه کنند، که خود انسان‌ها هم می‌توانند مانند آنرا توليد کنند و چنين چيزی ديگر "دين" نيست بلکه محصولی انسانی است با نامی مستعار.

۱۳۸۲ مهر ۱۹, شنبه

متفکری دشوارگو

شنبه، 19 مهر، 1382

فهم انديشه‌های يک متفکر، درصورتی که از دشوارگوئی به‌دور باشد، کار چندان ساده‌ای نيست. حالا فرض کنيد که متفکری دشوارگو هم باشد، آنوقت فهم آراء او بمراتب مشکل‌تر خواهد شد.
"سيد جواد طباطبائی" از جمله متفکرانی است که نظراتش در جامعه ما بازتاب فراوانی دارد. تسلط تحسين‌برانگيز او بر سنت انديشه غربی و اسلامی، سبب شده است او در زمره روشنفکرانی قرار گيرد که درکی عميق از شرائط فعلی جامعه جهانی و مشکلات جامعه خود دارد. اما دشوارگوئی‌های او گاه چنان است که نظم منطقی را ميان پاره‌های مختلف سخنانش بهم ريخته و خواننده را در برابر ابهام‌های جدی قرار می‌‍دهد. مثلا او در مصاحبه‌ای با همشهری چنين گفته: «...اسلام مبتني بر حقوق موضوعه است و از اين رو فقه اساس ديانت تلقي می‌شود؛ .... بحث بر سر اين است كه دينی كه از آغاز متكفل تنظيم مناسبات دنيای مؤمنان بوده، در جريان تاريخ نتوانسته است خود را با دگرگونی‌های حيات اجتماعی سازگار كند...» و در پايان گفت و گو تاکيد می‌کند که: «...جعل‌های جديدی مانند «فلسفه فقه» يا، در حوزه سياست، «فقه سياسی» اصطلاحاتي خالی از معنا هستند. در بحثي كه سال‌های پيش در ايران درباره فقه پويا و سنتی درگرفته بود، پاسخ درست همان بود كه در آن زمان داده شد: فقه يعنی فقه جواهری.»
۱. اگر اساس "ديانت"، فقه است و "فقه" هم به‌معنی همان فقه جواهری است، ديگر انتظار "تحولی متناسب با حيات اجتماعی" از چنين دينی بیهوه است. حتی اگر سخن طباطبائی را در مصاحبه با تلاش بپذيريم که: «... از ديدگاه‌ تاريخ ‌انديشه ‌، ديانت‌ پيوسته‌ به‌‌معنای دريافتی از ديانت‌ است». زيرا از فقه جواهری، اساسا نمی‌توان دريافتی داشت که با الزامات زمانه سازگار باشد. اين فقه با پيش‌فرض‌هائی تکون يافته که هرگز با قبول آن پيش‌فرض‌ها و قبول فقه ناشی از آنها، نمی‌توان به نيازهای اين عصر، پاسخی مقبول داد. "فقه جواهری" جامعه‌ای می‌سازد قشرگرا، که با بسياری از زيبائی‌ها سرجنگ داشته و "انسان‌دوستی"، فرديت و کرامت انسانی در آن سرکوب می‌شود. جامعه‌ای "تبعيض‌مدار"، که "جاهل‌منشی" در آن نوعی فضيلت بشمار می‌آيد. اگر به‌تعبير طباطبائی، اساس "تدين" در اسلام چنين فقهی باشد، تلاش امثال ايشان در جهت خارج ساختن "سنت اسلامی" از تصلب و بازگشودن راهی جهت برون‌رفت از شرائط "امتناع تفکر" در ايران، بی‌حاصل و عقيم خواهد بود.
۲. سخن عجيب ايشان در بی‌معنی خواندن اصطلاح "فلسفه فقه"، اگر نگوئيم که سهوا و از روی خطا بوده است، يقينا ناشی از بی‌اطلاعی ايشان از برخی فلسفه‌های علوم است. به‌تعبير مصطفی ملکيان، "فلسفه فقه" دانشی است که پيش‌فرض‌های علم فقه را بررسی می‌کند. بطور کلی فلسفه هر علم، علم دومی است که به پيش‌فرض‌های علم اول می‌پردازد. فقه نيز يک علم است و طبعا پيش‌فرض‌هائی دارد. حال اگر علمی به پيش‌فرض‌های علم فقه پرداخته و در آن مداقه کند، آن علم می‌شود "فلسفه فقه" و اين مطلبی است که از ديد دکتر طباطبائی پنهان مانده است.
ايشان در بخشی ديگر، در بيان ويژگی مهم دوره مشروطه، چنين می‌گويد: «...در اين دوره نخستين نظام قانوني دوران جديد ايران ايجاد شد. با تدوين اين قانون‌ها كه با روح شرع و الزامات زمان سازگار بود، فقه به حقوق جديد تبديل و حقوق جديد ايران تدوين شد. اين تدوين قانون‌های جديد و ايجاد نظام حقوقی، يگانه امكانی بود كه می‌توانست راه تحول اسلام و سازگاری آن با تحولات زمان را هموار كند... با تدوين قانون‌های جديد، فقه به قانون تبديل شده بود و در واقع فقه در دوران جديد جزو همان حقوقی است كه بر پايه قانون‌‎های جديد تدوين می‌شود.»
۱. ايشان مشخص نکردند که چه چيزی را "روح شرع" می‌دانند که با الزامات زمان هم سازگار است. بنا به نظر بسياری روح شرع، "تعبد محض" و وابستگی تام به قادری متعال بوده و با نگرشی که مبنای حقوق مدرن را تشکيل می‌دهد و تصويری "حق‌مدار" و قائم به خويش از انسان ارائه می‌‎کند، هرگز سازگاری ندارد.
۲. از سخن ايشان چنين استنباط می‌شود که فقه (همان فقهی که اساس ديانت بود) در دوران معاصر، گويا در زمره همان "حقوق مدرن" قرار می‌گيرد و گويا اين فقه جواهری، در حقوق جديد منحل شده و به‌نوعی استحاله می‌شود. اصلا مشخص نيست که آيا ايشان إحياء "فقه" را از منظری مدرن می‌خواهد طرح کند [که به‌نظر من، بدليل همان پيش‌فرض‌های غيرقابل‌قبول اين فقه، امری محال است] يا در احتمالی بعيدتر، می‌خواهد بگويد همان "فقه جواهری" و همان محتوای سنتی را در قالب و اسلوبی امروزی و جديد، در متن جامعه بايد جاری ساخت. که نتيجه آن، همان جامعه منحط و شريعت‌زده‌ای است که پيش از اين طرح کردم. بايد اعتراف کنم که اين فراز از گفتگوی ايشان، آنقدر مبهم و ناواضح است که من را از اظهار نظر بيش‌تر، باز می‌دارد.

۱۳۸۲ مهر ۱۵, سه‌شنبه

سه شنبه، 15 مهر، 1382

حکم اعدام برای افسانه نوروزی: هر کس حق دفاع در مقابل تجاوز به خود را دارد، مگر آنکه تجاوزکننده کارگزار "حکومت اسلامی" باشد. که در اينصورت، نه تنها حق جلوگيری از عمل او را ندارد بلکه بايد در نهايت تسليم و خلوص، خود را در اختيار او بگذارد!!!
نقض حکم اعدام برای عاملان قتلهای محفلی کرمان: هيچ کس حق ندارد ديگری را بکشد، مگر آنکه با "انگيزه‌های دينی" طرف مقابل را راهی "ديار عدم" سازد.‌ که در اينصورت، نه تنها "اولياء دم" حق قصاص ندارند بلکه طی مراسمی از "قاتل" تقدير نيز به عمل خواهد آمد!!!
نتيجه (به زبان حاکمان ايران): الملک يبقی مع الکفر و لا يبقی مع الظلم.

۱۳۸۲ مهر ۱۲, شنبه

شنبه، 12 مهر، 1382

در "نااميدی" معصوميتی است که در "غربت" انسان‌ها معنی می‌دهد. و "غربت" والاترين پاسخ به ابهامی که در "بودن" من و تو نهفته است. از "مخلوق" بودن، احساس خوبی ندارم!

۱۳۸۲ مهر ۹, چهارشنبه

۱۳۸۲ مهر ۶, یکشنبه

يكشنبه، 6 مهر، 1382

"بت‌شکنان" تاريخ، هميشه خود تبديل به "بت"های بزرگی شده‌اند!!!

۱۳۸۲ مهر ۲, چهارشنبه


عکس فوق متعلق است به "سيد امير موسوی" مشهور به (سوفيست)، که در سحرگاه یک روزِ معمولی در اثر اشتباه باری‌تعالی متولد گشته است. اين مولود ناخواسته، مدت بیست و چند سال است که خودش را گم کرده و هر چه بدنبال خود می‌گردد، بيش‌تر خودش را گم می‌کند!!! او معتقد است که تازه وقتی خودش را پيدا کند، بيش‌تر حس می‌کند که گمشده است. "من" او گم شده است و هنگامی که پيدا شود، او تازه با خود خواهد گفت که: "من گم شده ام." از کسانی که می‌توانند برای پيدا شدن "فرديت" او کمکی کنند و برای "گم‌گشتگی" پس از آن نيز راه حلی دارند، تقاضا می‌شود که نظرات خود را ارسال کرده و "هيچ‌کس" را از سرگردانی نجات دهند!

۱۳۸۲ شهریور ۲۸, جمعه

علم خدا و اختیار انسان

جمعه، 28 شهريور، 1382

آيا "علم مطلق" خداوند با "اختيار" انسان سازگاری دارد؟
جواب اين پرسش را اکثرا چنين داده‌اند: «اگر خداوند می‌داند که شما آزادانه عملی را انجام خواهيد داد، در اينصورت خداوند می‌داند که شما آزادانه کاری را انجام خواهيد داد و می‌داند که می‌توانستيد از آن سرباز زنيد. لذا آن عمل، در اثر علم سابق خداوند ضروری نمی‌شود.»
اما به قول "چارلز تاليافرو" (Charls Taliaferro) ـ فيلسوف دين ـ معاصر: «اگر خداوند می‌داند که شما آزادانه عمل A را انجام خواهيد داد، آنگاه صادق است که شما واقعا A را انجام خواهيد داد. اما اگر آزاد هستيد، آيا در انجام ندادن A آزاد خواهيد بود؟ با در نظر گرفتن اينکه از پيش معلوم است A را انجام خواهيد داد، به‌نظر می‌رسد که در انجام A مجبور باشيد... اگر خدا می‌داند که شما آزادانه A را انجام خواهيد داد، آنگاه به‌نظر می‌رسد که بايد اکنون امری واقعی ناظر به آنچه انجام خواهيد داد و انجام نخواهيد داد، در کار باشد، و به اين دليل، انجام آزادانه A از جانب شما به يک معنا تغييرناپذير است.»
فرض کنيد که خداوند از پيش می‌داند که شما آزادانه وبلاگ من را خواهيد خواند. يا فرض کنيد خداوند به شما می‌گويد که چه چيزی را آزادانه انجام خواهيد داد. در چنين اوضاع و احوالی، که هم شما و هم خداوند به آنچه شما آزادانه ( از روی اختيار ) انجام خواهيد داد، عالم هستيد، آيا کمی غيرمعقول نيست که معتقد باشيم جبری در کار نيست؟!!!
يعنی در اين فرض، آيا شما می‌توانيد به‌گونه‌ای ديگر عمل کنيد؟

۱۳۸۲ شهریور ۲۲, شنبه

نقد جواد طباطبایی از اندیشه و عملکرد شریعتی

شنبه، 22 شهريور، 1382

سيد جواد طباطبائی در مصاحبه با BBC نظرات مهمی درباره "علی شريعتی" ابراز کرده است:
«آدم‌هائی مثل شريعتی و آل احمد، با ساده کردن مطالب و عوام‌پسند کردن آنها و انتقادهای بی‌ربطی که بر مبنای بدفهمی‌ها و نفهميدن‌های خودشان از غرب کردند، توانستند [اذهان] بخشی از جامعه و خصوصا جوانان را به خود جلب کنند.»
در واقع، روشنفکران دهه چهل و پنجاه چيزی جز "غرب‌ستيزی" برای جامعه ايران به يادگار نگذاشتند. حرکت نامبارکی که آثار و رسوبات سوء آن را هنوز هم در ميان بخشی از جامعه ما می‌توان ديد. دکتر طباطبائی همچنين گفته:
«البته او در تخريب نظام سابق، بسيج جوانان و دانشجويان نقش عمده‌ای داشت. اما ارزيابی من درباره او باز هم منفی است. به اين اعتبار که، کسانی که از مکتب او بيرون آمدند، می‌توانستند آدم‌های مخرب خوبی باشند، يعنی می‌توانستند يک نظام اجتماعی ـ سياسی را بهم بريزند و در تخريب آن نقش مهمی را ايفاء کنند، ولی هيچ چيز ملموس و مشخصی به اينها آموزش داده نشده بود، که در ضمن "چه بايد کرد؟". اينکه ما نظامی را از بين ببريم، يک مساله است. ولی اينکه چه چيزی می‌توانيم جايگزين آن کنيم، مساله مهم‌تری است.»
به‌همين دليل، نسلی که تحت تاثير آنها شکل گرفت، مجموعه آدم‌هائی بودند که کمتر می‌انديشيدند و بيش‌تر بدنبال کار سياسی بودند [و در واقع دچار سياست‌زدگی بودند] تا تفکر در شناخت مشکل اساسی ايران و "تلاش نظری" جهت ارائه راه حل آن. کسانی که بيشتر "عمل‌گرا" بودند، آنهم از نوعی که در مبانی نظری خود دچار ضعف، التقاط و عدم مرزبندی صحيح ميان جهان‌بينی‌های مختلف بودند. از ديدگاه طباطبائی، شريعتی هرگز نتوانست به "اصلاح دينی" کمکی کند. او بجای "دين‌پيرائی" و اصلاح درونی دين، با ايدئولوژيک کردن دين، دينی "بزک کرده" در هيأت مارکسيسم و اگزيستانسياليزم تحويل جامعه داد.

۱۳۸۲ شهریور ۲۱, جمعه

جمعه، 21 شهريور، 1382

هر وقت خواستی "زندگی" کنی، بيا پيش خودم تا کارهای اداری و مراحل قانونی رو برات رديف کنم. اگر پارتی نداشته باشی، به اين راحتی نمی‌تونی جواز "زيستن" بگيريا !

۱۳۸۲ شهریور ۲۰, پنجشنبه

پنجشنبه، 20 شهريور، 1382

بهش فکر نکن و اساسا "فکر" نکن. چون ممکنه پشيمون بشی، آرامشت رو از دست بدی و ميان هوا و زمين، معلق بمونی. اونوقت حسرت بخوری به زندگی پر از حماقتی که داشتی!!!

۱۳۸۲ شهریور ۱۹, چهارشنبه

چهارشنبه، 19 شهريور، 1382

منطق غالب ما ايرانيان: اون ديوونه رو می‌بينی؟ همونی که مثل من فکر نمی‌کنه رو می‌گم!!!

۱۳۸۲ شهریور ۱۶, یکشنبه

يكشنبه، 16 شهريور، 1382

هر چه در طول تاريخ، بيش‌تر به نقد "دين" پرداخته شود، ارزش و اهميت کار "اصحاب دائرة‌المعارف" فرانسه (و اعضاء شاخصی چون "ولتر") بيش‌تر شناخته خواهد شد.

۱۳۸۲ شهریور ۱۴, جمعه

در نقد تاریخ‌نگاری افسانه‌ای

جمعه، 14 شهريور، 1382

به اين می‌گن؛ "تاريخ‌نگاری اسطوره‌ای" ( يا بهتر بگم: افسانه‌ای ) که با هيچ منطق علمی و قانون طبيعی سازگاری ندارد:

«در حديث معتبر از حضرت صادق عليه‌السلام منقولست که چون حضرت رسول صلی الله عليه و آله متولد شد، چند روز گذشت که از برای آن حضرت، شيری بهم نرسيد که تناول نمايد. پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود می‌انداخت و حق‌تعالی در آن شيری فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود. تا آنکه ابوطالب حليمه سعديه را بهم رسانيد و حضرت را باو تسليم کرد.»
منتهی‌الآمال، صفحه ۲۵، فصل سيم

آخه! يکی نيست بگه اگر از پستان ابوطالب شير می‌آمده، ديگه چرا پيامبر را به حليمه سپردند؟!
خب! حق‌تعالی همچنان شير را در پستان عموی محمد (ص) می‌فرستاد، تا او بزرگ شود ؟!!

۱۳۸۲ شهریور ۱۳, پنجشنبه

پنجشنبه، 13 شهريور، 1382

محصول "جمهوری اسلامی": نارضايتی جمهوری‌خواهان و اسلام‌گرايان.

۱۳۸۲ شهریور ۲, یکشنبه

تشیع و ارتدوکسی - بخش دوم

يكشنبه، 2 شهريور، 1382

ارتدوکسی و تاريخ دين

دوست عزيزی به نام "حميد" اشکالاتی رو به يادداشت چهارشنبه، ۲۹ مرداد ۱۳۸۲ (تشيع و ارتدوکسی) بدين شرح طرح کرده‌اند:
"آيا اين که علی می‌گويد: خداوند در ذات عقول آدميان با آنها سخن می‌گويد دعوت به جمود فکری ست؟ مرز ميان اديان و تاريخ اديان ، مرز ظريفی ست....راستی چگونه با متن مقدس چونان کتاب تاريخ مواجه شدی و ميثاق را مورد ترديد که نه، انکار قرار داده‌ای؟ ...دوستت دارم و می‌ستايمت..." و اما پاسخ من:
اولا: گويا مراد من از اصطلاح "ارتدوکسی" (Orthodoxy) به‌درستی فهم نشده است. اگر تفسير صحيح از مفاهيم مهم و سرنوشت‌سازی چون: ايمان، توکل، اميد، آرزو، آرامش، سعادت، شقاوت و... همان‌هائی باشد که در سخنان پيشوايان امامية آمده است و فقط در اين چهارچوب قابل قبول باشد، آنگاه يک متدين به آئين تشيع (که سخن ائمه برايش حجت است) هيچ احساس نيازی به اطلاع‌يافتن از تفاسير متفاوت، نو و پژوهش‌های عقلی ـ فلسفی و تدقيقات کلامی که درباره اين مفاهيم در طول تاريخ و حداقل در پانصد سال اخير ( در زمينه‌های مهمی چون: فلسفه دين، روانشناسی دين و...) انجام گرفته است، پيدا نمی‌کند. تا چه رسد به آنکه خود نيز وارد عرصه تفکر و پژوهش در باب آنها شود!!! اگر واقعا سخنان معصومين [که اثبات عصمت آنها در معرفت‌شناسی، چيزی نزديک به محال است] در باب مفهوم مهمی چون "ايمان" فصل‌الخطاب و واجب‌القبول باشد، برای شما مفهوم "ايمان" امر حل شده‌ای خواهد بود و ديگر چه احساس نيازی به تفکر و نوانديشی درباره آن پيدا می‌کنيد؟!
سهل است که تفاسير متفاوت و نو در اين باب، نوعی "بدعت" هم بشمار آيد [کما که موضع‌گيری عالمان دين در طول تاريخ، در برابر تفسير های جديد و نهضت‌هائی که در صدد بازفهمی مفاهيم کليدی دين بودند، چيزی جز تکفير و صدور حکم "ارتداد" نبود] و ارتدوکسی (جمود فکری ـ کلامی) چيزی جز اين نيست.
ثانيا: سخن علی‌بن‌ابي‌طالب را نمی‌فهمم. خصوصا عبارت "ذات عقول آدميان". گو اينکه من چندان هم به "ذات‌انگاری" (essentialism) باور ندارم (برای اطلاع بيشتر به يادداشت پنجشنبه، ۴ ارديبهشت ۱۳۸۲ ساعت ۲۲:۲۷ مراجعه کنيد). اما اگر منظور اين باشد که وجود خداوند را می‌توان با ادله عقلی به اثبات رساند، من چنين ادعائی را قبول ندارم.
ثالثا: تنبهی که در باب تفاوت ميان "دين" و "تاريخ دين" داده شد، بسيار مهم و ارزشمند بود و البته من نيز به آن بی‌توجه نبودم.
شک نيست که (ارتدوکسی) روندی است که در سير رشد و تحولات تاريخی "دين" به وقوع می‌پيوندد و لذا امری است مرتبط با "تاريخ دين" نه خود دين.
اما اين "راست‌کيشی" عواملی هم دارد، که مهم‌ترين عامل آن وجود آتوريته‌ها و مراجع غيرقابل‌نقد در ميان هر دين و مذهب است و اين ديگر چيزی نيست که به تاريخ دين ربط يابد، بلکه مستقيما به خود دين راه می‌برد.
به‌تعبيری عصمت پيشوايان امامية، چيزی نبوده که ساخته و پرداخته عالمان شيعه در طول تاريخ باشد [ گرچه به آن شدتی که ما اکنون به عصمت باور داريم، قطعا در صدر اسلام و قرون اوليه‌ی آن، چنين باوری خود نوعی بدعت بشمار می‌آمد!!! حتی در ميان اصحاب خاص ائمه. و اينجاست که به يکی از حقايق عبرت‌انگيز و نکات شگفت‌آور "تاريخ اديان" می‌رسيم: در طول تاريخ دين، کفر يک دوران، ايمان دوران ديگر بوده است] بلکه عصمت ائمه چيزی است که مستقيما از خود "کتاب و سنت" (متون مقدس دينی و مذهبی) اخذ شده است و لذا امری است مرتبط با خود "دين" نه تاريخ آن.
رابعا: نمی‌دانم مراد ايشان از "ميثاق" چه بوده که از جانب من مورد انکار قرار گرفته است.
[در اينجا لازم می‌دانم که از "حميد" عزيز، بخاطر انتقاداتش سپاسگزاری کنم.]

۱۳۸۲ مرداد ۳۰, پنجشنبه

پنجشنبه، 30 مرداد، 1382

«يک خطای مادرزاد وجود دارد، و آن اين تصور است که ما به اينجا آمده‌ايم که خوش باشيم... زندگی عميقا غرق رنج است و از بند آن نمی‌توان رست. ورود ما به اين زندگی با گريه روی می‌دهد. مسير زندگی در ژرفايش هميشه تراژيک است و پايان زندگی حتی تراژيک‌تر... "مردن" قطعا هدف واقعی زندگی است. "مرگ" سرجمع همه آموزه‌های حيات است، يعنی که مقصود سرنوشت ويرانی خوشبختی ما، شرمساری اراده ما، و از بين بردن توهماتی است که ما را به جهان مقيد کرده است.»
( آرتور شوپنهاور )
پنجشنبه، 30 مرداد، 1382

در دروغگوئی، معصوميتی هست که نشانه ايمان درست به مقصودی است. (فردريش نيچه)
.....................................................
در باب اينکه "راستگوئی" چيست، شايد تا کنون هيچ کس چندان راست نگفته باشد. (فردريش نيچه)

۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه

تشیع و ارتدوکسی - بخش اول

چهارشنبه، 29 مرداد، 1382

"ساتگين" عزيز، در مورد يادداشت يکشنبه، ۲۶ مرداد ۱۳۸۲، اشکالی رو بدين شرح مطرح کرده:
"نيانديشيدن رو به شيعه‌ها محدود نكن. خود ما هم درصدی از اين رفتار رو داريم! مگه ما چقدر می‌تونيم بيانديشيم و تازه چقدر گستره‌ی عقل‌مون با اونچه كه توی واقعيت وجود داره می‌تونه برابری كنه!؟ "
بايد بگويم مراد من اصلا اين نبود که "عدم تفکر" را به شيعيان محدود کنم و يا اينکه امثال من، که حساب خود را از شيعيان جدا کرده‌ايم، تا چه حد به خود فرصت انديشيدن می‌دهيم و يا اصلا اذهان ما آدميان تا چه حد ظرفيت برای تفکر و عمق‌بخشيدن به "تاملات شخصی" و قدرت انطباق آن با واقعيت خارجی را دارد.
بلکه مقصود من آن بود که اساسا بر سر راه تفکر و پرسشگری ( که جوهره مکتب "اعتزال" است) در ميان شيعيان، موانع "درون‌دينی" بسيار قوی وجود دارد. حتی قوی‌تر از موانعی که در ميان اهل تسنن است و به‌همين دليل، ارتدوکسی (Orthodoxy) و جمود فکری ـ کلامی در ميان شيعيان، زودتر از عامة (اهل سنت) به‌وقوع پيوست [در حالی که غالب اهل سنت، تحت پوشش فکر "اشعری" هستند و انتظار آن بود که واقعه به‌عکس رخ دهد و عامة زودتر گرفتار اين حالت شوند. اما جالب آنکه شيعيان اشعری‌ستيز، سريع‌تر از اهل سنت گرفتار ارتدوکسی شدند!].
دليل اين امر هم واضح است. زيرا اهل سنت تنها يک آتوريته (Authority) دارند: "محمدبن‌عبدالله". اما شيعيان چهارده آتوريته و "مرجع فکری" دارند و هر چه تعداد آتوريته‌ها [که سخنان‌شان بدون چون و چرا پذيرفته می‌شود و در برابر گفتارشان بايد "تسليم محض" بود] در يک دين و مذهب بيش‌تر شود، روند ارتدوکسی و راست‌کيشی تشديد شده و "رکود کلامی" در ميان پيروان آن دين و مذهب سريع‌تر بوجود می‌آید.
[بايد اعتراف کنم که ادامه پيدا کردن اين بحث را مديون ساتگين هستم.]

۱۳۸۲ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

سه شنبه، 28 مرداد، 1382

در قرآن آمده است که وقتی خداوند آدم را خلق کرد، ارواح همه انسان‌ها را جمع کرد و از ايشان پيمانی گرفت. او سوال کرد:"الست بربکم؟" و جواب آنها: "قالوا: بلی" بود.
خوب! اگر اين داستان صحت داره، پس چرا من بعنوان يکی از آدميانی که روحم در آنجا حضور داشته اصلا يادم نمی‌ياد که همچين امضائی داده باشم و چنين "بله"ای رو گفته باشم؟!!! اگر واقعا من چنين اقراری کرده باشم، پس چرا هيچ چيزی از اون يادم نيست؟!!! نه تنها من اين قضيه رو به ياد نياوردم بلکه "هيوم" هم چيزی يادش نيامد!

۱۳۸۲ مرداد ۲۶, یکشنبه

دو گزین‌گویه

يكشنبه، 26 مرداد، 1382

"هايدگرستيزی" امثال عبدالکريم سروش و "هايدگرپرستی" امثال رضا داوری: نمونه‌ای از حماقت، تعصب و زوال انديشه در ميان ايرانيان.
.....................................
اگر جائی نام "اماميه" را در کنار "معتزله" ديديد، بدانيد که جز ژست "عقل‌گرائی" شيعيان چيز ديگری نيست. اساسا روح "اعتزال" و پرسشگری در ذهن و ضمير يک شيعه واقعی و تمام‌عيار، هرگز امکان بروز و ظهور ندارد.

۱۳۸۲ مرداد ۲۳, پنجشنبه

پنجشنبه، 23 مرداد، 1382

هر لحظه، يک سکوت سنگين. هر لحظه، يک فرياد خاموش. هر لحظه در باتلاق افکارم بيش‌تر فرو می‌روم. هر لحظه يک انفجار مهيب درون مرا سرنگون می‌کند. هر لحظه من بی‌معنی‌تر می‌شوم و "من" بی‌معنی‌تر می‌شود. هر لحظه "معمای زندگی" وجودم را تحقير می‌کند. هر لحظه دره‌های ترديد روح من، عميق‌تر می‌شود. هر لحظه، يک سکوت سنگين. هر لحظه، يک فرياد خاموش....
من به برهوت "هستی" پرتاب شده‌ام، تک و تنها.

۱۳۸۲ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

سه شنبه، 21 مرداد، 1382

«...شايد نه اراده‌ای وجود دارد نه مقصودی، و اينها فقط تصورات ماست. دست‌های آهنين جبر و ضرورت که تاس بخت را به چرخش در می‌آورند بازی خود را برای مدتی بی‌پايان ادامه می‌دهند: پس لابد چرخش‌هايی هم هست که با هدفمندی و عقلانيت مو نمی‌زند. شايد کارکردهای اراده و مقصود ما چيزی جز همين چرخش‌ها نباشد، و ما آنچنان محدود و آنچنان مغروريم که محدوديت‌های مفرط خود را نمی‌بينيم: يعنی نمی‌فهميم که ما خود با دست‌های آهنين تاس‌ها را به چرخش در می‌آوريم، و در ارادی‌ترين اعمال خود فقط در بازی جبر و ضرورت شرکت داريم. شايد!»
(فردريش نيچه)
سه شنبه، 21 مرداد، 1382

"علم تجربی" هرگز نمی‌تواند جايگزين کارکردهای وجودی و اگزيستانسيال "دين" شود. اگر اينطور بود بايد با پيشرفت علم، زندگی انسان‌ها معنادارتر می‌شد. در صورتی که به‌عکس، هر چقدر تکنولوژی [که از ثمرات مهم "علم تجربی" است] بيش‌تر در زندگی ما انسان‌ها ريشه دواند، آنرا بی‌معناتر کرد. اميد، آرامش، شادی و معناداری "زندگی" چيزهائی نيستند که "علم مدرن" بتواند برای انسان به ارمغان بياورد. بلکه برای تحقق اين قبيل مفاهيم در زندگی بشر، نياز به يک آلترناتيو واقعی بجای "دين" است؛ همان چيزی که امروزه "معنويت" ناميده می‌شود.
اين جملات (comment) من برای يادداشت امروز وبلاگ "مانيفست" بود، که طبق معمول حيفم اومد توی وبلاگ خودم درج نشه!

۱۳۸۲ مرداد ۱۵, چهارشنبه

چهارشنبه، 15 مرداد، 1382

«من نمی‌خواهم زندگی را از سر گيرم. چگونه تا کنون آن را تحمل کرده‌ام؟ با آفرينش. چه چيز مرا به تحمل منظره زندگی وا می‌دارد؟ بينش ابرمرد که به زندگی به ديده مثبت می‌نگرد. من خود نيز کوشيده‌ام به آن به ديده مثبت بنگرم. ولی...»
(فردريش نيچه)
چهارشنبه، 15 مرداد، 1382

ايده‌آل‌‎های ما در ناحيه "باورها و اعتقادات" قابل داوری و ارزش‌گذاری معرفتی هستند. چون هر باوری که شواهد و قرائن بيش‌تری به سودش باشد (يعنی: از "عقلانيت" بيش‌تری بهره‌مند باشد) واقعی‌تر است و قابل‌دفاع‌تر و ارزشمندتر. اما در ناحيه "احساسات و عواطف" قبول دارم که ايده‌آل‌ها قابل داوری نيستند و هر ايده‌آلی در نظر صاحب آن ارزشمند است و اين حالت کاملا قابل‌دفاع هم می‌باشد.
اين جملات، (comment) من برای يادداشت امروز ساتگين بود که حيفم اومد توی وبلاگ خودم درج نشه!

۱۳۸۲ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

سه شنبه، 14 مرداد، 1382

«اقرار صادقانه به "تجدد" به معنای اعلام داوطلبانه ورشکستگی است، ادای سوگند "فقر و عفت" به مفهومی تازه است و ـ از همه دردناک‌تر ـ طرد هاله‌ای است که تاريخ به نشان تصويب تفويض می‌کند. "غير تاريخی" بودن گناه پرومته‌ای است، و آدم متجدد به اين معنا در گناه به سر می‌برد. هر سطح برتر هشياری همانند بار گناهی است.»
(کارل گوستاو يونگ)
سه شنبه، 14 مرداد، 1382

«احدی بر ديگری سروری نکند، بلکه هر کس سرور خود باشد، و از قانون درستکاری، عقل وعدل، که در نهاد شخص سکنی دارد و فرمان می‌راند متابعت بکند، و اين يعنی "خدا".»
جرارد وينستنلی (Gerrard Winstanley): رهبر و نظريه پرداز گروه انقلابی موسوم به کنندگان (Diggers) در انگلستان.

۱۳۸۲ مرداد ۱۳, دوشنبه

دوشنبه، 13 مرداد، 1382

آيا ما بازيچه دست "قادری مطلق" نيستيم که با "مشقت" و "درد و رنج" ما آدميان تفريح می‌کند؟!!!

تعریف عقلانیت ابزاری

دوشنبه، 13 مرداد، 1382

برای دوست عزيزم "شوکران":

عقلانيت ابزاری (instrumental reason) يا همان "عقل مدرن" از اصطلاحاتی است که توسط فيلسوف و جامعه‌شناس آلمانی "يورگن هابرماس" متداول گرديد و به اين معنی است که انسان به همه چيز به چشم ابزار نگاه کند. از ديد اين عقلانيت، هيچ چيز غايت خود نيست و هيچ چيز در خود تمام نمی‌شود و مطلوب بالذات قرار نمی‌گيرد، بلکه وسيله‌ای قرار می‌گيرد برای رسيدن به مطلوبی ديگر که آن مطلوب ديگر را نيز تنها انسان تعريف می‌کند. گوئی "طبيعت" از پيش خود هيچ هويتی ندارد و ما با تصرفات خود به آن هويت می‌بخشيم. در جهان جديد، ما آدميان هستيم که بايد به همه چيز شکل بدهيم و به اين عالم صورت‌بخشی کنيم [در نگرش "انسان جديد" هيچ چيز در جهان بنا نيست بر صورت پيشين خود بماند]. برای بشر جديد ظاهرا در اين جهان هيچ‌گونه اندازه‌گيری ثابت دست‌نخوردنی وجود ندارد. همين نگاه ابزاری به طبيعت امروز برای ما مشکلات "زيست محيطی" فراوانی بوجود آورده است [البته اين نگاه ابزاری منحصر به طبيعت هم نماند و خود مقوله "انسان" را نيز تحت اين نگرش در آورد].

عبدالکريم سروش: سنت و سکولاريزم ـ انتشارات صراط

۱۳۸۲ مرداد ۱۰, جمعه

جمعه، 10 مرداد 1382

در "عقلانيت ابزاری" جائی برای مفاهيمی مثل: گذشت، کرم، احسان و... نيست، لذا اين قبيل مفاهيم را بايد از منبعی ديگر اخذ کرد و آن منبع چيزی جز "معنويت" نيست.