۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

شورا و منشوری برای دیروز

ویراستِ دومِ منشورِ جنبشِ سبز نشان داد که شکافِ خواسته‌های رهبران و بدنه‌ی جنبش قرار است همچنان با پافشاریِ تدوین‌کنندگان بر چارچوب‌های سرچشمه‌گرفته از انقلابِ دینی پابرجا بماند.
تا پیش از عاشورای خونینِ سالِ پیش چه‌بسا می‌شد چنین منشوری را برای جنبش واقع‌بینانه انگاشت. اما عاشورا آغازِ پایانِ «ایده‌ی اصلاح» بود. در یازده ماه فاصله میانِ عاشورا و خیزشِ بهمن مردم توانِ خود را بازیافتند و اهدافِ خود را بازنگری کردند. پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز اکنون از «جمهوریِ اسلامیِ خوب» گذر کرده است. ادعای این گذار وابسته به برآوردِ من از نحوه‌ی حضورِ معترضان در بیست و پنجِ بهمن است. شعارها به‌روشنی از متنِ مردم برمی‌خاست و نشان‌دهنده‌ی خواستِ رهایی از مناسباتِ شکل‌گرفته در رژیمِ اسلامی بود. چیزی در این جنبش دگرگون شده است و این نوزایش با نوزادِ پیشین هیچ همانندی ندارد.
به‌گمانِ من چالشِ بنیادیِ جنبشِ سبز در این مرحله آن است که به‌طورِ مشخص ارزیابی کند چگونه می‌تواند در عینِ اینکه خواست‌های خود را (که از چارچوب‌های فلج‌کننده‌ی نظامِ اسلامی فراتر هست) به رهبریِ جنبش (و اکنون به «شورای هماهنگیِ راهِ سبزِ امید») بقبولاند، هم‌زمان توازنِ نیروهای درون و بیرونِ حاکمیت را به نفعِ پیروزیِ جنبش تغییر دهد.
خودِ موسوی هم بیش از آنکه به پشتیبانیِ مخالفانِ دیرینِ حکومت از جنبش نظر کند، به بازیِ سیاسیِ اصول‌گرایانِ درونِ حاکمیت چشم دوخته است. بدین ویژگی باید افزود دلبستگیِ میرحسین را به پاره‌ای ارزش‌های بنیادیِ سیاسی و اجتماعی در جمهوریِ اسلامی.
در واقع، پرسشِ سرنوشت‌ساز برای من آن است که قدرتِ مردمیِ جنبش که بیش‌ترین هزینه را متحمل شده و بدترین خشونت‌ها نیز بر همین کنشگرانِ عام اعمال شده است، چگونه می‌تواند انحصارِ راه‌بری در شورای مذکور را بشکند؟
به زبانِ ادموند برک باید بگویم که «خواستِ آزادی» هنگامی که از یک یا دو نفر به گستره‌ی یک ملت فزونی گیرد و هنگامی که انسان‌ها توده‌وار عمل کنند، آزادی همان قدرت است. پس باید ببینیم که ساز و کارِ قدرت در جنبش و واگذاریِ آن به رهبرانِ سیاسی در روندِ پیشرفتِ اعتراض‌ها چگونه است.
گویا این یک معمای پیچیده باشد که وقتی ما همچنان از طریقِ رهبریِ سیاستمدارانِ ج.ا.ا به مبارزه با قدرتِ رژیم پرداخته‌ایم، چگونه می‌توانیم ویژگیِ ملی و دین‌جداخواهِ جنبش را بر هرمِ آن بار کنیم؟
جانِ کلام آنکه اگر اکنون نتوانیم خواسته‌های مشخصِ خود را از زبانِ رهبران و مشاوران‌ِشان بشنویم، بی‌گمان در روزِ پیروزی زیانکارترین خواهیم بود.

در همین زمینه:
دو خواسته در برخورد با شورایِ هماهنگی / مجمعِ دیوانگان
جنبش در چارچوب / عبدیِ کلانتری
منشور مترقی‌ترین سند در شرایطِ استبداد زده‌ی ماست / حمیدِ دباشی
منشوری که تمامیتِ جنبشِ سبز را نمایندگی نمی‌کند / حسینِ باقرزاده
اجرای قانون اساسی به رفعِ استبداد می‌انجامد / حامدِ مفیدی
تفاوت‌های اصلی میانِ دو ویرایشِ منشور / شهروندنگار
بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

ناله می‌کنی، پس هستم

در سکس نیز من بدنِ خود را از طریقِ بدنِ دیگری می‌شناسم. بدونِ تجربه‌ی بدنِ دیگری، من هیچ آگاهیِ ژرفی از بدنِ خودم ندارم. خودآگاهی از بدن در جریانِ همخوابگی، در خودآگاهی از جسم خود را نشان می‌دهد. بدونِ شناختِ تنِ دیگری، من هیچ آگاهی‌ای از تنِ خود ندارم. کششِ جنسی سرآغاز و خاستگاهِ حدِ بدنِ من است.

[الهام‌گرفته از کتابِ «هوسرل در متنِ آثارش»، عبدالکریمِ رشیدیان، نشرِ نی، صفحاتِ 397 تا 399]

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

دومین روز نوزایش: یکم اسفند برای بودن

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و بیست دقیقه‌ی عصر تا هفتِ شب است.
ساعتِ سه و بیست دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. حجمِ نیروها در این میدان چندان تفاوتی با بیست و پنجِ بهمن نداشت. سرِ خیابانِ ایرانشهر پیاده شدم و با تاکسی به میدانِ فردوسی رفتم. آنجا جمعیتِ انبوهی از معترضان در پیاده‌روها حضور داشتند. اما حجمِ نیروهای سرکوبگر سرسام‌آور بود. می‌توانم آن را از جهتِ حال و هوای شهر و نسبتِ معترضان و نیروهای حکومت با سالگردِ کودتا قیاس کنم، با این تفاوت که در اولِ اسفند هم جمعیتِ مردم بسیار زیادتر بود و هم به‌همان میزان جمعیتِ مزدورهای رژیم.
راسِ ساعتِ چهار و شش دقیقه در تقاطعِ خیابانِ وصالِ شیرازی و انقلاب (نزدیکِ پمپِ بنزین) که یکی از مهم‌ترین مراکزِ اسکان و سازماندهیِ لباس‌شخصی‌ها بود، ناگهان مزدورها همچون دردندگان به یک ماشینِ پژو که انگار شعاری داده بود یا به‌عمد به یکی از لباس‌شخصی‌ها اندکی ضربه زده بود، یورش بردند. من تنها دیدم که نعره می‌کشند، درِ ماشین را باز کرده‌اند و با مشت و لگد سرنشینانِ عقبِ ماشین را کتک می‌زنند. پس از سی ثانیه پژو را رها کردند و او گازش را گرفت و رفت.
به میدانِ انقلاب که رسیدم چند دقیقه‌ای به پاساژِ صفوی رفتم و با یکی از کتابفروش‌های آنجا احوالپرسی کردم و بیرون آمدم. راه را به‌سوی میدانِ آزادی پی گرفتم. اما لباس‌شخصی‌ها و گاردی‌ها اجازه نمی‌دادند کسی از تقاطعِ قریب و آزادی جلوتر برود و ناچار همه را به‌درونِ خیابانِ قریب روان کردند. حجمِ نیروها در آنجا هم بسیار زیاد بود و برخوردهای‌شان با معترضانِ خاموش بسیار خشن و عصبی. از خیابانِ نصرت واردِ کارگرِ شمالی و سپس بلوارِ کشاورز شدم. از آنجا به میدانِ ولیعصر و دوباره به‌سوی چهار راهِ ولیعصر و خیابانِ انقلاب روان شدم.
نزدیکی‌های ساعتِ پنج و نیم در تقاطعِ وصالِ شیرازی و بلوارِ کشاورز مانندِ مور و ملخ لباس‌شخصی و گاردی ریخته بودند. درست همین وضعیت در تقاطعِ کارگرِ شمالی و بلوارِ کشاورز هم برقرار بود.
برخوردها در میدانِ ولیعصر خیلی بدتر بود. از هر مکث و اندک ایستادنی جلوگیری می‌کردند و با زور مردم را پراکنده می‌ساختند. زنی پا به سن گذاشته گفت «خدا لعنت‌تون کنه!» «خدا از سرِتون نگذره!» و نفرین‌های‌اش را جوری می‌گفت که همه می‌شنیدند.
ساعتِ کمابیش پانزده دقیقه به شش بود که در دورِ دومِ گذر از تقاطعِ وصال و انقلاب جلوی مرا گرفتند و همراه با جوانی دیگر (که هر دو کوله داشتیم) به کناری کشیدند و ما را بازرسی کردند. من به لباس‌شخصیِ مربوطه گفتم «توش چیزی نیست» و او همینطور که مرا می‌گشت پاسخ داد «مگه قراره توش چیزی باشه؟». گرچه در جوراب‌ام یک دستبندِ پارچه‌ایِ سبز (یادگار از سالِ گذشته) داشتم اما تا جایی که کاوید، چیزی نیافت و گذاشت بروم. به آن سوی خیابان رفتم و همان زمان بود که بابکِ احمدی را در سمتِ کتابفروشی‌های انقلاب دیدم. چند نفر او را شناختند و به گرمی احوالپرسی کردند.
ساعتِ شش و نیم که هوا به‌تمامی تاریک شده بود رفتم ببینم تئاترِ شهر چه دارد. اما آنجا و پیرامون‌اش و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر و جنبِ آن پُر از لباس‌شخصی و گاردیِ بیکار بود که با ماشین‌ها و زره‌پوش‌های‌شان جا خوش کرده بودند.
از شش و نیم تا هفت به کافه تمدن رفتم، چیزی خوردم، سیگاری کشیدم، دخترها و پسرهای خندان را دیدم، اندکی آرام یافتم و سپس به‌سوی میدانِ ولیعصر رفتم.
در میدانِ ولیعصر یک نمایش برای قدرتِ سرکوب شکل داده بودند. در سوی راستِ میدان زره‌پوش‌هایی آورده بودند یکسره سیاه با جلوبندی‌های هولناک. یکی از عجیب‌ترین‌های‌شان زره‌پوشِ سیاهی بود که جلوی‌اش یک تیغه‌ی بزرگ همچون نوکِ پیکان داشت. با خودم گفتم اگر یک خروشِ انقلابی در یکی از این روزها رخ بدهد، این بی‌همه‌چیزها با همین ماشین به میانِ مردم یورش می‌برند. گمان نمی‌کنم اگر با سرعتِ زیاد یا حتی متوسط، آن تیغه به کسی بخورد چیزی از استخوان و گوشت باقی بگذارد. از همه بیچاره‌تر اما رژیمِ اسلامی ست که از اقتدارِ احساسیِ دهه‌ی شصت به قدرت‌نماییِ زرهیِ این روزها تنزل کرده است!
نکته‌ای که اولِ اسفند را باز هم به سالگردِ کودتا مانند می‌کرد، حضورِ محسوس و گاه نامحسوسِ لباس‌شخصی‌ها و مزدوران میانِ مردم بود. از گفتگوهای همراهان با هم یا حتی تماس‌های تلفنی مشکوک می‌شدند و بازداشت می‌کردند. به چشمِ خودم جوانی لاغر اندام و شش‌تیغ را دیدم که تیپی درست مانندِ جوان‌های معمولی داشت و از چشمان‌اش و نزدیکی و دوری‌اش به دو دخترِ کوله‌دار دانستم که آنها را نشان کرده است. از میدانِ انقلاب گذشته بودیم و به نزدیکی‌های خیابانِ قریب می‌رسیدیم. پیش از رسیدن به آنجا در سرِ یک تقاطع به لباس‌شخصی‌های رده‌ی بالای خودش رسید و با پچ پچ و اشاره به کوله‌های آن دو دختر، رساند که متوقف‌ِشان کنند. اما شنیدم که آن فردِ مافوق به‌راحتی پاسخ داد «خیلی‌ها کوله دارند. نمی‌شود همه‌ی‌شان را بازداشت کنیم».
باورِ من آن است که مردم در اولِ اسفند چندان هم بنا نداشتند کاری کنند. مهم آن بود که با آن لشکرکشیِ حکومت به خیابان‌ها، نشان دادند که هستند و همچنان حضور دارند. مردم کارِ خود را شش روز قبل از آن انجام داده بودند و چرتکه‌های نادرستِ حکومت برای بیست و پنجِ بهمن با هر روز لشکرکشی به شهر هم نمی‌تواند جبران شود.

۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

سروهای سرفراز بیست و پنج بهمن

یادداشت در دو بخشِ گزارش (دربرگیرنده‌ی دیده‌های خودم و دیده‌های دیگران) و تحلیلِ ماجرا دسته‌بندی شده است تا خواندن و گزینشِ آن آسان‌تر شود. پارگراف‌های گزارش را آگاهانه شکسته‌ام تا حجمِ انبوهِ هر پاراگراف به چشم‌پوشیدن از خوانشِ آن نینجامد.

1. گزارش:

الف) دیده‌های خودم:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از سه و پانزده دقیقه‌ی عصر تا هشتِ شب است.

ساعتِ یک ربع به سه از خانه راه افتادم. ساعتِ سه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. همانندِ همیشه مسجدِ الجواد و سمتِ چپ و میانه‌ی میدان پُر از ضدِ شورش و لباس‌شخصی با موتورهای آماده برای سرکوب بود. از میدانِ هفتِ تیر تا دروازه دولت را پیاده رفتم. در این مسیر تقریباً هیچ نیرویی ندیدم مگر موتورهای لباس‌شخصی که تک و توک به‌سوی خیابانِ انقلاب روان بودند.
ساعتِ سه و پانزده دقیقه به دروازه دولت رسیدم. هنوز نگران بودم که مردم کم باشند و شبِ قبل تا پنجِ صبح از همین نگرانی و به‌ویژه از یادداشتِ نه چندان خردمندانه‌ی آرمانِ خردمند خواب به چشمان‌ام نیامد. واردِ خیابان که شدم اما از فشردگیِ معترضان فشارِ بزرگی از روح‌ام برداشته شد. هر چه پیش‌تر می‌رفتیم سیلِ جمعیت بیش‌تر می‌شد.
درونِ بی.آر.تی‌های میانه‌ی خیابان پُر بود از جمعیتِ معترضان. اتوبوس‌ها نیز مملو از معترضانی بود که امید داشتند بتوانند سواره تا بخشی از مسیرِ راه‌پیمایی را دور از گزند و ممانعتِ سرکوبگران طی کنند.
نزدیکی‌های ساعتِ سه و سی و پنج دقیقه نخستین فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» و «الله اکبر» از جمعیتِ انبوهِ معترضان به هوا برخاست. باورم نمی‌شد که پس از مدت‌ها دوباره این بانگ را از مردم می‌شنوم. برگشتم رو به روی جمعیت ایستادم و تک تکِ‌شان را نگاه کردم. نزدیک بود از شادی زار زار اشک بریزم. لبخندِ ناخواسته‌ای بر لب‌ام نقش بسته بود. با آنان دوباره به راه افتادم و شعار دادم.
در همان هنگامی که مردم شعار می‌دادند یک خانمِ دوست‌داشتنیِ پا به سن گذاشته‌ای با حالتی از خواهش و دلسوزی گفت «شعار ندهید» و البته پیرامونیان مخالفت کردند. می‌گفت «دوباره می‌گویند کسی حق ندارد بیایدها» و من گفتم «خانم‌جان! ما که به‌هرحال باتون را می‌خوریم پس چه بهتر شعارِمان را هم سر بدهیم». از سخن‌اش اما پیدا بود که شایعه‌ی دادنِ مجوز برای راه‌پیمایی را باور کرده است.
جمعیتِ مردم را در پیاده‌روهای دو سوی خیابان متمرکز کرده بودند و میانه‌ی خیابان همچنان اتوبوس‌ها و ماشین‌ها می‌توانستند حرکت کنند. در حاشیه‌ی پیاده‌روها و میانه‌ی خیابان گاه نیروهای انتظامی در حالِ گرفتنِ فیلم و عکس از معترضان بودند.
از ساعتِ سه و ربع که من به جمعیت پیوستم تا بیست دقیقه به چهار که مردم به‌نحوِ پیوسته و انبوه افزوده می‌شدند، یقین کردم که یک 25 خردادِ دیگر در راه است. اما به چهار راهِ ولیعصر که رسیدیم گاردی‌ها شروع کردند به قیچی کردنِ جمعیت و مردم را به بالا رفتن از خیابانِ ولیعصر مجبور کردند. درونِ اتوبوس‌های تقاطعِ ولیعصر/انقلاب پُر از معترضان بود.
بسیاری از کسانی که به خیابانِ ولیعصر هدایت شدند به‌سمتِ چپِ خیابان رفتند و قصد کردند تا از آن سو دوباره واردِ انقلاب شوند. اینجا بود که من نخستین سرکوب را دیدم. ناگهان همه شروع کردند به دویدن و گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها مردم را می‌زدند. شلیکِ اشک‌آور شروع شد.
من برای مدتِ ده دقیقه سوارِ یک اتوبوس شدم. راننده، جوانی شوخ و شنگ بود که البته دمادم بر سرِ خانم‌ها فریاد می‌کشید که بروند در قسمتِ زنانه چرا که برای او دردسر درست می‌شود. دوستان‌اش را که از مامورانِ راهنمایی و رانندگی بودند به‌سخره می‌گرفت که چگونه بسیجی‌ها بهشان دستور می‌دهند. می‌گفت طرف بیست سال است در این تقاطع فرمان می‌دهد و حالا یک روزه فرمان‌بر شده است. مامورِ راهنمایی به اتوبوس می‌گفت «برو!» و لباس‌شخصی می‌گفت «نرو!». او هم این موضوع را دست گرفته بود و اسبابِ تحقیر و تمسخرِ پلیسِ راهنمایی قرار داده بود. یک بار رو کرد به یکی از این همکارانِ پلیس‌اش و با اشاره به یک لباس‌شخصی گفت «این رفیقِ تو فکر می‌کنه دوچرخه هست، هی فرمون می‌ده». مردم خندیدند. یک پیرزن در این میانه گفت «اینها جوان‌ها را به خیابان می‌کشند تا سرِ کار نروند» و مردِ میانسالی پاسخ داد «نه که کشور پُر از کار هست...».
یک ربع به چهار بود که از درونِ اتوبوس دیدم بسیجی‌ها (در ضلعِ غربیِ چهار راهِ ولیعصر، سمتِ کافه گودو) با تسمه و شلاق‌های فنری مردم را تهدید و دنبال می‌کنند. یک نفر از آنها نیز در حالی که دشنام می‌داد زنی میانسال را با همان تسمه زد. به‌طبع بی‌درنگ گفتم «حروم‌زاده اون زن رو زد!».
سرانجام ده دقیقه به چهار در سمتِ پایینِ چهار راهِ ولیعصر توانستم از اتوبوس پیاده شوم. یک نفر از مردانِ داخلِ اتوبوس به آنهایی که پیاده می‌شدند دلگرمی می‌داد و می‌گفت «نترسید. خبری نیست». از همانجا دوباره به خیابانِ انقلاب وارد شدم. از آنجا تا اندکی پس از میدانِ انقلاب درگیری رخ نداد و انبوهِ مردم به‌سوی میدانِ آزادی روان بودند. در همان مسیر بود که یک هنگ از نوجوانانِ هنوز پشت‌ِلب‌سبز‌نشده‌ی بسیجی را با باتون در خیابان آوردند. مردم پوزخند می‌زدند و افسوس می‌خوردند. در این مسیر معترضان اغلب به راه‌پیمایی بسنده کردند و کمابیش هیچ شعاری سر داده نشد. در همین مسیر یک خانمِ میانسال با دوست‌اش خرما خریده بودند و به معترضان (خصوصاً جوانان) تعارف می‌کردند و قربان‌صدقه‌ی آنها می‌رفتند. آن خانم به جوانان می‌گفت «بخورید و قوت بگیرید! خدا پشت و پناه‌ِتان».
در روی لاک‌پشتِ وسطِ میدانِ انقلاب اما لباس‌شخصی‌ها ایستاده بودند و از مردم فیلم می‌گرفتند. در این میانه یک بیسکوویتِ رنگارنگ به یکی از نیروهای انتظامیِ باتون‌به‌دست تعارف کردم اما نپذیرفت و با پافشاریِ من با اخم و تخم و اندکی ضربه گفت «برو!». یک دختر از معترضان هم گفت «به اینها نباید محبت کرد!» و پاسخِ من را که «اینها هم از مردم هستند و باید دلِ‌شان را به‌دست آورد» نمی‌پذیرفت و به توحش و توهین‌ِشان نسبت به معترضان استناد می‌کرد.
ساعتِ یک ربع به پنج نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و جمالزاده سرکوبِ وسیعی شروع شد. لباس‌شخصی‌ها به انبوهِ مردمِ سمتِ راستِ خیابان یورش بردند و آنان را به درونِ جمالزاده و کوچه پس‌کوچه‌های آن روان ساختند. اما مردم دوباره پس از مدتی بازگشتند و راه‌ِشان را به‌سوی میدانِ آزادی همراه با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» ادامه دادند.
نزدیکی‌های تقاطعِ خیابانِ آزادی و اوستا دوباره لباس‌شخصی‌ها به مردم حمله‌ور شدند. اینبار شدیدتر از بارِ پیش مردم را زدند. درست راسِ ساعتِ پنج و بیست دقیقه بود که همانجا یکی از پسرهای جوان را روی زمین انداختند و یک لباس‌شخصی جفت‌پا روی قفسه‌ی سینه‌ی این جوان پرید. ما به درونِ اوستا رانده شده بودیم و تنها یکصدا فریاد زدیم «ولش کن!». مردمی که آنجا بودند کوشش کردند جوان را بلند کنند ولی به‌نظر می‌آمد از هوش رفته است. هیچ‌کس اما با سرکوبگران درگیر نشد.
لباس‌شخصی‌ها با تسمه‌های خود معترضان را تهدید می‌کردند و دمادم فریاد می‌کشیدند «وانستا! بدو!». یکی از نوجوان‌های چاق و هیکل‌گنده‌ی بسیجی که خیلی عصبی و دیوانه‌وار تهدید می‌کرد و تسمه‌ی خود را به‌سوی مردم تکان می‌داد خواست یکی از جوان‌ها را بازداشت کند اما مردم او را منصرف کردند.
نزدیکی‌های ساعتِ شش به خیابانِ نواب رسیدم و لذت‌بخش‌ترین اوقاتِ آن روز را میانِ معترضان سپری کردم. به جرات می‌توانم بگویم که سراسرِ بلوارِ نواب صفوی (حدِ فاصلِ خیابانِ آزادی و میدانِ توحید) در دستانِ مردمِ معترض بود. اشک‌آورِ بسیار زیادی در آن مسیر شلیک شده بود. مردم با آتش زدنِ روزنامه و تنفسِ آن کوشش می‌کردند تا اثرِ گازهای شلیک‌شده را از بین ببرند. درهای برخی مجتمع‌های مسکونی و شخصی در این محدوده برای مردم باز شده بود. در کوچه پس‌کوچه‌های آنجا جوانان و مردم با سطلِ آشغال و جعبه‌های چوبی و غیره آتش روشن کرده بودند. تو گویی جشنِ پیروزی گرفته‌اند. بسیاری از شعارهای آن روز را من در همینجا شنیدم. شادی و شور را در تک تکِ مردم از زن و مرد و پیر و جوان می‌توانستی ببینی. در یکی از کوچه‌های نواب دختر و پسرِ جوانی به ماشینی تکیه داده بودند و استراحت می‌کردند. پیرمردی از طبقاتِ یکی از مجتمع‌ها سرش را بیرون آورده بود و صحنه را نظاره می‌کرد. ناگهان این جوان با خنده و شوخی او را به بانگِ بلند خطاب قرار داد که «حاج آقا! شما انقلاب کردیدها. شما این را در سفره‌ی ما گذاشتیدها». انگار می‌خواست با این سخنان بگوید که از او توقع دارد به میانِ مردم بیاید و اشتباهِ گذشته را جبران کند. دخترِ همراه‌اش و دیگران با خنده گفتند «ولش کن!».
در کوچه پس‌کوچه‌های نواب به‌فروانی شعارهای مربوط به خامنه‌ای، ولایتِ فقیه و جمهوریِ ایرانی سر داده می‌شد. یک آقایی هم بود که دلِ پُری داشت و به‌طورِ متناوب هر از ده دقیقه‌ای به میانِ جمعیت می‌آمد و فریاد می‌زد «مرگ بر خامنه‌ایِ حروم‌زاده». برخی می‌خندیدند، برخی می‌گفتند نگو و من هم با خنده گفتم «ولی خوب دلت خنک می‌شه ها!».
تعقیب و گریز میانِ معترضان و گاردی‌های موتورسوار در کوچه پس‌کوچه‌های بلوارِ نواب چندین و چند بار رخ داد. تنها موردِ سنگ‌پرانی میانِ سرکوبگران و مردم را من در همینجا دیدم. زنان دوشادوشِ مردان گام بر می‌داشتند و فریاد بر می‌آوردند. زنی در میانِ معترضان بود که صدای‌اش از همه‌ی ما رساتر و پُرسوزتر بود. دختری می‌گفت همان روز از محلِ کارش استعفا داده است و سپس به خیابان آمده است. او حتی نامه‌ی استعفای‌اش را نیز همراه داشت و دست در کیف‌اش کرد تا آنرا به ما نشان دهد، اما گاردی‌ها باز یورش بردند و همگی دویدیم و از آنجا دور شدیم. یکبار زنِ جوانی گفت «برویم در خیابانِ آزادی!» و یکمرتبه در حالی که لبخندِ زیبایی بر لبان‌اش نقش بسته بود به خودش پاسخ داد «البته فرقی ندارد. هر جا که برویم وطنِ خودمان هست». گاهی مردم از خیابانِ اصلی ناگهان فرار می‌کردند و به کوچه‌ها پناه می‌بردند. اما در کل، سراسرِ نواب و کوچه‌های آن پُر بود از دسته‌های چند صد نفریِ معترضان که دورِ آتش گرد آمده بودند، دست می‌زدند و هر شعاری دوست داشتند سر می‌دادند.
چنین به‌نظرِ من می‌رسد که جلوگیریِ سرکوبگران از شکل‌گیریِ راه‌پیمایی در مسیرِ اصلی سبب شد تا جمعیتِ فراوانِ معترضان در سطحِ شهر پراکنده شود و سرکوبِ آن کمابیش ناممکن گردد.
دیگر کامل شب فرا رسیده بود و با اینکه ساعت یک ربع به هفت بود اما در خودِ خیابانِ نواب (جنبِ زیرگذر) مردم همچنان آتش روشن داشتند و حتی فشفشه یا چیزی شبیه به آن در آتش انداختند و شادی کردند و شعارهای مربوط به سرنگونیِ خامنه‌ای و قیاسِ او با مبارک را سر دادند و البته چندین بار نیز از توله‌ی رهبر احوالپرسی نمودند. یک پیرزنِ دوست‌داشتنی به من و چند جوانِ دیگر دلگرمی می‌داد و برای‌مان دعا می‌کرد. مردم به‌راستی برای آزادی پایکوبی می‌کردند و من شادی و شورِ زندگی را در چشمانِ همه‌ی آدم‌هایی که آنجا دورِ هم جمع شده بودند می‌دیدم. ماشین‌هایی که رد می‌شدند نیز با بوق یا شعار، معترضان را همراهی می‌کردند. برخی موتورسوارها اندکی میانِ مردم می‌ایستادند، شعار می‌دادند و می‌رفتند.
تا ساعتِ هفت و ربع در کنارِ معترضانِ بلوارِ نواب ماندم و سپس واردِ خیابانِ آزادی شدم تا به میدان بروم و از آنجا به خانه برگردم. اما از تقاطعِ خیابانِ آزادی و رودکی اجازه‌ی ادامه‌ی مسیر را نمی‌دادند و همه را به خیابانِ رودکیِ شمالی روان می‌ساختند. نزدیکی‌های ساعتِ هفت و نیم در خودِ خیابانِ رودکی و کوچه‌های آن پُر بود از بسیجی‌های لباس‌شخصی. همچنان گاهی بر سرِ مردمِ پیاده‌رو فریاد می‌کشیدند که «از آنجا نرو!» و با سلاح‌های‌شان مانور می‌دادند. درست مانندِ عاشورا، پس از خلوت شدنِ خیابان‌ها با موتورهای‌شان راه افتاده بودند، عربده می‌کشیدند و مبارز می‌طلبیدند.
ساعتِ هشت به میدانِ توحید رسیدم. آنجا پُر بود از نیروهای ضدِ شورش و لباس‌شخصی‌های موتوری. دیگر کم کم آنها هم داشتند به لانه‌های‌شان باز می‌گشتند.

ب) دیده‌های دیگران:
جوانی اهلِ شعر و داستان (متولدِ 68) که از کرج آمده بود می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که سرکوبگران در خیابانِ انقلاب با باتون به صورتِ زنی کوفته‌اند و گونه‌ی او ترکیده است. همین جوان بازداشتِ چندین نفر از معترضان را دیده بود و می‌گفت خیلی‌ها را گرفته‌اند. همو می‌گفت که شایع شده است یکی دو نفر را باز (همچون عاشورا) از پل پرت کرده‌اند و یک نفر را نیز با شلیکِ گلوله کشته‌اند.
جوانی از دانشجویانِ صنعتی‌شریف می‌گفت آن روز به‌صورتِ انبوه آماده‌ی تظاهرات و پیوستن به مردم بوده‌اند. می‌گفت چند ساعت پیش از شروعِ اعتراضاتِ درونِ دانشگاه، چند اتوبوس بسیجی از دانشگاهِ امامِ صادق به آنجا می‌آیند. می‌گفت در آغاز شروع کردند به پخش کردنِ گلِ سوسن میانِ دانشجویان. ما گفتیم «ولنتاین گلِ رُز می‌دند شما چرا سوسن می‌دهید؟» که آنها پاسخ دادند «تولدِ فلان امام یا امام‌زاده است». می‌گفت اما به‌محضِ آنکه دانشجویان با سر دادنِ شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» خواستند از دانشگاه بیرون بروند، همین بسیجی‌های امام صادق مشت و لگد حواله‌ی‌شان کردند و همراه با ضرب و شتمِ آنان، درهای دانشگاه را تا ساعتِ پنج بستند و اجازه‌ی خروج به هیچکس ندادند. می‌گفت تا توانستند از همه نیز فیلم و عکس گرفتند و نگرانِ شناساییِ و دردسرهای کمیته‌ی انضباطی بود. همو می‌گفت که نزدیک به دویست اتوبوس و ماشین نیروی امنیتی و نظامی در میدانِ آزادی مستقر کرده‌اند تا به هیچ قیمتی آنجا را از دست ندهند.
مادرِ یکی از دوستان‌ام در هیاتِ یک زنِ خانه‌دار با مقادیری کلم و گوجه و خریدهای خانه به خیابان آمده بود تا از نزدیک اوضاع و احوال را رصد کند. سرکوبگران نیز خواسته‌اند ادای قیصر را درآورند و هر جا رفته به او راه داده‌اند و مراقب بوده‌اند گزندی بهش نرسد. درست به‌همین دلیل در حضورِ او با هم سخن گفته‌اند و مادرِ دوست‌ام از سخنانِ آنان دانسته است که هر دسته از لباس‌شخصی‌ها یک سردسته و بزرگ داشتند که به او حاج آقا می‌گفتند. نشانه‌ی این حاج آقا هم یک انگشترِ برجسته‌ی قهوه‌ای رنگ در انگشتِ کوچک با پالتوی نمدیِ زمختِ بلندِ سیاه‌رنگ تا زانو بوده است که البته در زیرِ آن از باتون، زنجیر، تسمه و گازِ فلفل یافت می‌شده است تا سلاحِ گرم.
یکی دیگر از دوستان می‌گفت با چشمانِ خودش دیده است که لباس‌شخصی‌ها در پاسخ به عتابِ یک زنِ میانسال در اتوبوس که بر آنان بانگ زده بود «این چیست در دستان‌ِتان؟!» به او یورش برده‌اند، با چوب او را زده‌اند و همهنگام از چهره‌اش فیلم گرفته‌اند.
یکی از معترضانی که با هم ماشین گیر آوردیم و برگشتیم در راه از شجاعتِ زنان و دختران می‌گفت و اینکه وقتی بسیجی‌ها در خیابانِ انقلاب شروع کردند به زدنِ مردم، یک دختر آمد روبروی یکی‌شان ایستاد و خیلی آسوده‌خاطر گفت «حروم‌زاده!». آن بسیجی با تهدید پرسید «چه گفتی؟» و دختر دوباره با آرامش و صلابت گفت «حروم‌زاده!». می‌گفت لباس‌شخصی هم دختر را دستگیر کرد و با خودش برد.

2. تحلیل:
در موردِ میزانِ جمعیتِ معترضان نمی‌توان آمارِ دقیق داد اما اینکه در بیست و پنجِ بهمن صدها هزار نفر در تهران به خیابان‌ها ریختند جای هیچ تردیدی ندارد. جمعیتِ آن روز هرگز با سیزدهِ آبان و شانزدهِ آذرِ سالِ پیش قابلِ قیاس نیست و شاید تنها با روزِ قدس و به‌ویژه عاشورای خونینِ پارسال قیاس‌شدنی باشد، با این تفاوت که مردم بیش‌تر به حالتِ خشونت‌گریزی و مسیح‌واریِ قبل از عاشورا بازگشت کرده بودند. با اینهمه، واکنشِ حکومت در شدتِ سرکوب و کشتار به‌هیچ‌وجه با متانتِ معترضانِ بیست و پنجِ بهمن تناسبی نداشت. ما هرگز همچون عاشورای خونین از خود دفاع نکردیم، اما کمابیش به اندازه‌ی عاشورای خونین کشته دادیم. حکومت با این جنایت‌ها تنها نفرتِ ملت را افزون‌تر و سرنوشتِ خود را تاریک‌تر کرد.
تا جایی که من می‌فهمم و در راه‌پیمایی‌ها دیده‌ام، مردمِ ما همان‌قدر که از موردِ خشونت قرار گرفتن هراس دارند، از کاربردِ خشونت توسطِ خودشان نیز پروا دارند. مردمِ ما نه می‌خواهند کتک بخورند، نه می‌خواهند کتک بزنند و نه می‌خواهند کتک خوردنِ دیگری را ببینند. سنگ‌پرانی و مقابله به مثلِ مصری‌ها با سرکوبگران خیلی زود (تنها نزدیک به ده روز پس از آغازِ جنبش) رخ داد، در حالی که ما هفت ماه کمابیش متانت پیشه کردیم و صدها کشته دادیم تا اینکه فقط و فقط در روزِ عاشورا از خودمان دفاع کردیم. هرگز نمی‌خواهم بگویم جهانِ عرب خشونت‌گرا است چرا که جنبش‌های آنان نشان داد که گونه‌ای مدنیتِ دموکراتیک سراسرِ خاورِمیانه را فرا گرفته است. اما تفاوت‌ها را نیز نباید نادیده گرفت. در واقع، چه‌بسا بتوان چنین گفت که ما خشونت‌پرهیزتر از دیگر کشورهای همسایه هستیم.
چیزی که شاید برای یک ناظرِ بیرونی شگفت‌آور باشد آن است که من در سراسرِ راه‌پیمایی حتی یک شعار ضدِ احمدی‌نژاد نشنیدم و معترضان نوکِ پیکانِ خود را به‌سوی خامنه‌ای و حاکمیتِ پیرامونِ او نشانه رفته بودند. گویی مردم دیگر در شخصِ احمدی‌نژاد وزنی نمی‌بینند تا حتی اسمی از او ببرند و نفرت/عصیانِ خود را یکسره و به‌تمامی بر ولی‌ِفقیه آوار کرده‌اند.
نکته‌ی دیگر آنکه در راه‌پیمایی (تا جایی که من بودم) حتی یک شعار هم در موردِ تقلبِ انتخاباتی سر داده نشد و اینرا می‌توان نشانه‌ای دانست از اینکه جنبش دیگر از خاستگاهِ خود که اعتراض به تقلب بود کمابیش گذر کرده است و از ایستادگیِ در برابرِ دولتِ احمدی‌نژاد به ایستادگی در برابرِ جمهوریِ اسلامی رسیده است. همین نشانه می‌تواند گویای این امر باشد که موسوی هر چه بیش‌تر از هیاتِ یک رئیس‌جمهورِ دزدیده‌شده برای رژیم به قد و قامتِ یک رهبرِ سیاسی برای تغییرِ رژیم فرا رفته است.
گرچه ملتِ ما اکنون لذت/درد و شادی/غم را توامان تجربه می‌کند و از رذالتِ پایان‌ناپذیرِ رژیم در کشتارِ دوباره‌ی عزیزانش و وارونه‌نماییِ آن برآشفته‌تر از پیش شده است اما بیست و پنجمِ بهمن پس از گذشتِ یکسال و اندی از خروشِ عاشورا و با گذشتِ بیست ماه از کودتا نشان داد که این جنبش هرگز باز نمی‌ایستد و این نور هرگز خاموش نمی‌شود. آن روز بسیاری از مردم به این باورِ قلبی رسیدند که رژیمِ اسلامی دیر یا زود رفتنی است. مردم در بیست و پنجِ بهمن توانستند بغضِ در گلو مانده را دوباره همنوا با یکدیگر فریاد بزنند، دوباره هم را ببینند و با روحیه‌ای قوی و شاداب به خانه‌ها بازگردند. روسیاهیِ بیست و پنجم به چهره‌ی زشتِ توهم‌های خامنه‌ای و تهدیدهای فرمانده‌ی سپاهِ تهران ماند.
چیزی که این میان اهمیتِ حیاتی و سرنوشت‌ساز دارد این است که باید این انرژیِ اعتراضی را به‌نحوِ شایسته مدیریت کرد و به سرانجام رساند. مردم آماده‌ی سرنگونیِ رژیمِ اسلامی هستند و تنها باید موسوی/کروبی از رژیم دل بکنند. مردمِ ایران حسابِ این دو رهبرِ جنبش را از کلِ هیاتِ حاکمه در این سی سال به‌تمامی جدا کرده‌اند و آنان می‌توانند سرنوشتِ آینده‌ی ایران را رقم بزنند. شعارهای بیست و پنجِ بهمن به‌روشنی نشان می‌دهد که پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز، بدونِ هیچ مبالغه و تعارفی، دیگر این رژیم را نمی‌خواهد.

پی‌نوشت:
شعارهای معترضان در 25 بهمن (آنچه من شنیدم) بدین قرار بود:
مبارک بن‌علی، نوبتِ سید علی
این ماه ماهِ رحمته، سد علی وقتِ رفتنه
ارتشیِ بی‌غیرت، ارتشِ مصر رو دیدی؟
خامنه‌ای حیا کن، مبارک رو نگا کن
مرگ بر اصلِ ولایتِ فقیه
خامنه‌ای بی‌غیرت، دشمنِ دین و ملت
خامنه‌ای بدونه، اینبار سرنگونه
نه شرقی نه غربی، جمهوریِ ایرانی
استقلال آزادی، جمهوریِ ایرانی
پولِ نفت چی شده؟، خرجِ بسیجی شده
جنتیِ لعنتی، تو دشمنِ ملتی
مرگ بر دیکتاتور
الله اکبر
یا حسین، میرحسین
مرگ بر خامنه‌ای
مجتبی بمیری، رهبری رو نبینی
خامنه‌ای قاتله، ولایتش باطله
یا حجة ابن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

برزخ ایرانی

در ماه‌های اخیر گویی دوباره روندِ رویدادهای همپیوند با این دیار روی دورِ تند افتاده است. از مرگِ بهت‌آور و اثرگذارِ شاهزاده علیرضا تا موجِ نو و هشداردهنده‌ی اعدام‌ها (سرچشمه‌گرفته از بی‌کنشی و خمودگیِ جنبش) تا مرگِ نابهنگام و پُرافسوسِ داریوشِ همایون (که همچون قوه‌ی عاقله‌ی به‌جا مانده از رجالِ عصرِ پهلوی بود) تا ناخرسندی‌های همگانی در جهانِ عرب و پیروزیِ نخستین و برق‌آسای ملتِ صاحب‌تمدنِ مصر و نوزاییِ شورِ جنبش برای راهپیماییِ بیست و پنجمِ بهمن همه و همه در زمانی کم‌تر از یک ماه و نیم رخ داد.
پاره‌ای سخنانِ افسوس‌بارِ موسوی در این مدت همچون به‌کار بردنِ تعبیرِ «خانواده‌ی مطرودِ پهلوی» آنهم درست چند هفته پس از همدلی و همدردیِ همگانی با مرگِ فرزندِ همان خانواده و سپس توهین به رهبرِ ملتِ فلسطین، ابومازن، (1) مرا به این نتیجه رساند که جنبش باید بیش از پیش در اهلی کردنِ موسوی کوشش کند. جنبش نشان داده که در این مورد تواناست و موسوی هم نشان داده که استعداد و آمادگیِ این اهلی‌شدن را دارد.
نفرت‌پراکنی تنها از سوی برخی اپوزوسیون نیست که نکوهش‌آمیز است بلکه موسوی به‌عنوانِ اثرگذارترین شخصیتِ سیاسی در جنبشِ سبز باید بیش و پیش از همگان از نفرت‌پراکنی پرهیز کند. من در او و رهنورد گونه‌ای ایدئولوژی‌اندیشی و به‌ویژه در رهنورد (که اندکی پیش مدعی شد هیچکس در این سی و دو سال از او معترض‌تر نبوده است) گونه‌ای خودبزرگ‌بینی می‌بینم. با همه‌ی علاقه‌ام به موسوی باید بگویم که هر دو مشکل را در کروبی به‌مراتب کم‌تر دیده‌ام. خوب است با خودم صادق باشم و این را هم بگویم که بخشی از ابهتِ سیاسیِ موسوی درست به‌خاطرِ همین ریشه‌های قوی‌ترِ ایدئولوژیکِ اوست. موسوی برای ما بسی بیش‌تر حسِ حسرت‌زدگی نسبت به آرمان‌های از دست رفته‌ی انقلابِ بهمن را زنده می‌کند. اما باید راهِ این گذرِ روان‌شناختیِ نادرست را سد کرد. آرمان‌های انقلابِ بهمن با آرمان‌های انقلابِ اسلامی یکی نیست؛ یعنی ما می‌توانیم (شاید نه چندان به لحاظِ تاریخی اما بیش‌تر به لحاظِ نظری) این دو را جدا کنیم و از موسوی بخواهیم که ریشه‌های خود را در خاکِ خیزشِ ملی قرار دهد و نه خیزشِ اسلامی؛ در خاکِ روزهایی که بی‌دین/دیندار و باحجاب/بی‌حجاب همگی برای دست‌یافتن به آزادیِ سیاسی به خیابان‌های تهران ریختند و نه در شوره‌زارِ روزهای حذف و اعدام که تنها صدای متعصب‌های سرمست از قدرتِ نو می‌توانست در شهر شنیده شود.
در این موقعیت‌ها، شیفتگانِ موسوی و تارنماهای سبز با پرچمِ «صداقت» به میدان می‌آیند و می‌گویند موسوی همانی را که باور دارد می‌گوید و صادق/راستگو است و با یک مغالطه‌ی منطقی این ویژگی را جایگزینِ کاستیِ ادعا شده در او می‌کنند و به ستایش‌اش می‌پردازند. صد البته ما نمی‌گوییم موسوی در دل همچنان به گونه‌ای تبعیضِ دینی و سیاسی باور داشته باشد و بر زبان خلافِ آن را بگوید. بلکه می‌گوییم اگر پذیرفته است تا در راسِ یک خیزشِ ملی باشد، پس بایسته است تا زمینِ نفرین‌شده‌ی انقلابِ اسلامی را رها کند و باورهای خود را در خاکِ بارورِ جنبشِ سبز بکارد. بدگویی از خانواده (و نه حتی خاندان) پهلوی درست پس از تکانِ عاطفیِ مردم از مرگِ شاهزاده تنها نشان‌دهنده‌ی نگرانیِ موسوی از روی‌آوردنِ ملت به آن خانواده است و من سخنِ او را با اهمیت و دارای معنای سیاسی می‌بینم تا کلیشه‌ای تکراری و پیشِ‌پاافتاده. اما به باورِ من واکنشِ مردم نسبت به آن خبرِ تلخ بیش از آنکه سیاسی باشد، خودشناسانه/اخلاقی بود در حالی که واکنشِ موسوی نه اخلاقی بود و نه سیاستمدارانه.
به‌هر روی، گمان می‌کنم پس از گذشتِ بیست ماه از کودتایِ انتخاباتی نیاز داریم تا اهداف، راه‌کارها، شیوه‌ها و رهبریِ جنبش را موردِ بازنگری و سنجشِ جدی‌تر قرار دهیم. این کار البته پس از برآوردِ وضعیتِ خودمان در خیابان‌های امروز می‌تواند واقعیت‌مندتر انجام شود. امیدوارم امروز مردم در خانه نمانند و حاکمیت نیز دست به عملِ احمقانه‌ای نزند!

پی‌نوشت:
(1) سخنِ موسوی درباره‌ی محمود عباس درست مرا به یادِ سخنِ خامنه‌ای در نمازجمعه‌ای انداخت که یاسر عرفات را خائن و احمق خواند؛ یعنی تعیینِ تکلیف برای مردمِ فلسطین بر اساسِ همان روحیه‌ی قیم‌مآبی که موسوی می‌خواهد با آن مبارزه کند. چرا که این هم یک نوع «مدیریتِ جهان» است که نه برآمده از پریشان‌گویی‌های احمدی‌نژاد که درست از دوزخِ ایدئولوژیِ انقلابِ اسلامی زبانه می‌کشد.

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

تصویرهایی پراکنده از خیابان‌های سبز

چندین ماه است که صحنه‌هایی پراکنده از روزهای اعتراضی در ذهنِ من پَرسه می‌زنند و هر گاه خواستم بنویسمِ‌شان با خودم گفتم حالا بماند برای بعد. اما دیدم رهای‌ام نمی‌کنند و در گزارشِ خودشان و زمانِ خودشان هم نوشته نشده‌اند و «پس‌نوشت» شدن‌ِشان در پای روزهای خودشان چیزی جز بایگانیِ آنها و دور داشتن‌اش از دیدگانِ خواننده نیست. پس این چند تصویرِ نقش‌بسته در ذهن را اینجا کنارِ یکدیگر می‌آورم:

(1) هرجا هستی امیدوار باش!

چهارشنبه بیستمِ خردادِ هشتاد و هشت در چهار راهِ ولیعصر، جوانی بلندبالا و پرشور را دیدم که با چند دختر و پسرِ دیگر تصویرهای موسوی را در دست داشتند و در اختیارِ دیگران قرار می‌دادند. آنان چنان شاد و سرخوش بودند که همه‌ی پیرامونیانِ خود را نیز سرِ ذوق می‌آوردند. پس از آنکه ما از تماشای مردم فارغ شدیم و روی صندلی‌های سنگیِ تئاترِ شهر نشستیم، آنها هم آمدند روبروی ما روی زمین نشستند و با هم بگو و بخند کردند. این جوان اما از همه سرزنده‌تر و راه‌برِ آن جمع بود. پیوسته با دوستانش به‌بانگِ بلند دم می‌گرفت که «کلاغ پرَ! دروغ پَر! احمدی‌نژاد پَــــــــــــــــــــــــــر!».
...
دوشنبه بیست و پنجِ خردادِ هشتاد و هشت در آن سیلِ سکوتِ آدم‌های هم‌دل و هم‌نوا چهره‌ی آشنایی را دیدم که سراسر سیاه پوشیده بود. در چشمان‌اش دیگر آن سرخوشیِ ساده‌دلانه نبود و به‌جای آن در دیدگانِ بی‌کران‌اش جدیتی مبهوت‌کننده می‌دیدم. آری! همان جوان بود با جامه‌ای سیاه به تن و شالی سیاه پیچیده دورِ گردن. داشت درست خلافِ جهت، دریای معترضان را می‌شکافت و پیش می‌رفت. شاید کسی را از دوستان‌اش گم کرده بود یا می‌خواست به جایی برود... نمی‌دانم. تنها گاه به او فکر می‌کنم و با خودم می‌گویم آیا زنده ماند؟ نکند سیِ خرداد کشته شده باشد؟ یا روزِ عاشورا؟ زندان است؟ اکنون چه می‌کند و پس از آن امیدِ سرخوشانه‌ی بیستِ خرداد که به خشمِ غرورآفرینِ بیست و پنجم پیوند خورد، و پس از آن نفرتِ ویران‌کننده از دیدنِ کشتارها و شنیدنِ تجاوزها که می‌دانم همچون همه‌ی ما در جان‌اش زهر ریخت، اکنون نسبت به خودش، مردمان‌اش، رهبرانِ جنبش و سردمدارانِ حکومت چه نگاهی دارد؟
آن جوان نمونه‌ای بود از نسلی که جمهوریِ اسلامی برای فردای خود کاشت و وای به روزی که زمانِ برداشتِ این خرمن فرا رسد!


(2) زنی که هرگز از یادم نمی‌رود!

بیست و پنجِ خرداد بود... به‌یاد دارم که زنی میانسال در میانه‌ی راهِ درازِ دوشنبه‌ی تاریخی میانِ مردم بی‌تابی می‌کرد و می‌گفت شوهرش را در جمعیت گم کرده است. همان هنگام زنی جوان و آراسته با سنی نزدیک به سی سال رو به او کرد و گفت «نگران نباش خانم! من دو بچه‌ام را در جمعیت گم کرده‌ام. از این بدتر که نیست!». سخنِ او همراه با صلابتِ حضورش در آن لحظه هرگز از خاطرم نمی‌رود! بی‌گمان آن زن در درونِ خود نگران بود اما یک آرامش و استواریِ بی‌مانند در نگاهش موج می‌زد. او گم‌گشته داشت اما گام‌های خود را بازیافته بود. خروشِ مردم در آن روز ما را از هر بیمی رهانده بود. گاهی با خودم فکر می‌کنم آیا او بچه‌هایش را پیدا کرد؟ نکند خدای ناکرده از ناپدیدشده‌های پس از انتخابات باشند؟ اما سپس خودم را از این پندارهای تیره به خیالی دیگر منصرف می‌کنم.

(3) ...

هجدهِ تیرِ هشتاد و هشت، عصرهنگام و نزدیکِ ساعتِ شش بود که صدای جیغ و ضجه‌ی دلخراشِ زنی جوان از سوی چپِ خیابانِ کارگرِ شمالی (تقاطعِ میدانِ انقلاب) به‌گوش می‌رسید؛ دمادم نعره می‌کشید و از درد، حنجره می‌درید. ناله‌ی او دلِ هر انسانی را زخم می‌زد. هنگامی که از مردم پُرسان شدم گفتند به گاردی‌ها سزا گفته («ناسزا» برای مردمان است نه نامردمان) و یکی از آنان نیز چنان با باتوم بر صورتش کوفته که دهان و گونه‌اش پاره شده است و چنانکه یکی از شاهدان می‌گفت نیمی از صورتش وَر آمده بود. نمی‌گذاشتند هیچ‌کس به‌سوی آن زن برود و یاری‌اش کند. چندی هم که گذشت یک ماشینِ سیاهِ ضدِ شورش آمد و او را با خودش بُرد. تا اینجا البته ماجرا به‌حدِ بسنده آزاردهنده بود اما چیزی که از برخی شنیدم بسیار دردناک‌تر بود! در همان هنگامه‌ی ضجه‌های دردناکِ این زن، چندین تن از مغازه‌دارانِ این‌سوی خیابان که کرکره را تا نیمه پایین کشیده بودند و از سنینِ سی تا شصت سال را در بر می‌گرفتند با لبخندی احمقانه و لحنی طعنه‌آمیز، سرگرمی‌وار و سرزنش‌گر به همدیگر می‌گفتند «حقش بوده! می‌خواست فحش ندهد» و دیگری تاییدکنان می‌گفت «اگر کسی به من هم توهین کند با او همین کار را می‌کنم». من در چهره‌ی بی‌نقابِ آن آدم‌ها چیزی دیدم هولناک‌تر از صورتِ نقاب‌دارِ نیروهای ضدِ شورش؛ یک بی‌تفاوتیِ چندش‌آور و تفریح با دردِ مردمان؛ لذتِ هم‌نوایی با ستمگر و ستیزگری با ستمدیده.

(4) از اینجا بروید گل‌رُخان!

شانزدهِ آذرِ هشتاد و هشت ... دیگر داشت هوا تاریک می‌شد و شب فرا می‌رسید. در تقاطعِ کارگرِ شمالی و انقلاب (سوی راستِ خیابان) سه دخترِ نوجوان و کوچک‌اندام با جامه‌هایی آراسته و دلربا همچون جوجه‌هایی که از هراسِ گرگ‌ها کنارِ یکدیگر قفل شده باشند، به‌هم چسبیده بودند و جُم نمی‌خوردند. نیروهای امنیتی و گاردِ ویژه آنقدر زیاد بود که ما هم نمی‌دانستیم چه کنیم و کجا برویم چه رسد به آن طفلک‌های معصوم. جایی که ایستاده بودند درست کمی بالاترش یک گروهان از پاسدارهای وظیفه برای نمایشِ وحشت صف کشیده بودند. اینجا نسبت به حضورِ این سه دخترک دو واکنشِ یکسره متفاوت دیدم. نخستینِ آن از سوی یک مامورِ جوانِ راهنمایی و رانندگی بود که با سنگدلی رو به دو دوستِ همکارِ خود کرد و گفت «یکی‌شون واسه‌ی از شب تا صبحِ همه‌مون کافیه!» و دومین واکنش از سوی جوانی از همان صفِ پاسدارهای وظیفه که با مهربانی آمد و به این سه دختر گفت که آنجا را ترک کنند و پس از رفتنِ آنها و هنگامِ بازگشتش به صف، رو به همکارانش سر تکان می‌داد و لبخند می‌زد. همه خوب می‌دانیم که این حالتِ چهره از آنِ زمانی است که غریزه همان را می‌خواهد که مامورِ راهنمایی و رانندگی گفت اما وجدان آنرا پس می‌زند و فرآورده‌ی این کشاکش آن‌هنگام که به‌سودِ وجدان پایان یابد، خود را در سرتکان‌دادن و لبخند زدن نمایان می‌سازد.

(5) مبارزه را زیستن‌ام آرزوست!

عاشورا نزدیکی‌های یکِ پس از ظهر در خیابانِ طالقانی بودم... انگار همانندِ هر روزِ تعطیل برای سرگرمی و تفریح به خیابان آمده باشند یا رفته باشند پیک‌نیک... خونسرد، آرام و پراميد... سخن‌اش حسی داشت که آن روزِ خونین را رنگِ زندگی می‌بخشید... که کارِ ما همین است و زندگی کارِ ماست. دوستِ خسته‌اش نشسته بود و آب‌میوه‌ای چیزی می‌خورد که او آمد و با لحنی بسیار عادی و روزمره گفت:
«علی‌جان کم‌کم پاشو! بسیجیا دارن میان!»
بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

سراب محدوده‌ها و قطعیت‌ها

چنانکه پیش‌تر هم گفته بودم دوری و نزدیکی به وطن در درکِ درستِ رخدادهای آن پیش‌شرطِ ضروری و انحصاری نیست. اما دست‌ِکم یک حقیقت را در این مورد نمی‌توان انکار کرد:
ما اینجا در ایران با بسیجی‌ها زندگی می‌کنیم. در موقعیتِ درونِ میهن، «سیالیت» و «تبدیل‌پذیری» برای ما تجربه‌ای زیسته و شهودی است. ما خیلی ساده می‌توانیم درک کنیم و ببینیم که چگونه یک بسیجیِ سرکوبگر به یک سبزِ آزادی‌خواه بدل می‌شود و در حالی که روایت‌هایی حقیقی یا دیده‌هایی عینی از این مساله داریم، پس تصورِ ذهنیِ این «عدم تعین» و «بی‌مرزی» برای ما بسیار نزدیک و آشناست و به‌همان میزان اثرگذاری‌اش در ضمیر و بینشِ ما نسبت به رخدادهای ایران چشمگیر است. اینجا ما دگرگونی را در هر آنِ زندگی درک می‌کنیم و «تغییرِ تدریجی» یا «تحولِ گام به گام» نه سیاستی برساخته‌ی حکومت یا جنبش بلکه واقعیتی ست که همچون ذره‌های هوا در فضای تهران برای ما درک‌پذیر و ملموس است. آینده‌ی سیاسیِ ایران پیش‌بینی‌ناپذیر است اما زیستِ ایرانیان در این سه دهه با روندی خاموش اما جاندار غایت‌گراییِ خود را حفظ کرده است و پس از تولدِ جنبش با شتابی فزون‌تر رو به‌سوی یک فرجامِ روشن دارد؛ «آشتیِ ملی» و زدودنِ مرزهای دوست/دشمن؛ غایتی که همه می‌دانیم در دستگاهِ کنونی یا دست‌ِکم با صورت و ترکیبِ کنونی‌اش هرگز به‌نحوِ شایسته تحقق‌پذیر نخواهد بود.
آن بسیجیِ خشمگین و سرزنشگر در روزِ عاشورا که با من جدال می‌کرد، جوانی دوست‌داشتنی و از همین ملت بود. اما این جمله را چه کسی می‌تواند بگوید؟ یا بهتر است اینگونه صورت‌بندی کنم که در چه شرایطی این جمله‌ی گفته‌شده می‌تواند پیش‌زمینه‌ای زیسته و تحقق‌یافته داشته باشد؟ تنها کسی که در آن زمان و مکان حضور داشته است این جمله را به‌ژرفای آن درک خواهد کرد و پشتوانه‌های واقعیِ آنرا در هنگامِ بر زبان‌آوردن‌اش با خود همراه خواهد داشت. این جمله برای من دریافتی درونی بود برآمده از دیداری کوتاه و نفس‌گیر با او. فاصله‌ی آن جوان از ستیز با جنبش تا همدلی با آن به‌اندازه‌ی یک باریکه‌ی مو بود. این سخن نه بدان معنی است که تیزبینانِ بیرون از مرزها از درک و فهمِ چنین پیوند و گسست‌هایی ناتوان‌اند اما اگر به گستره و چندگونگیِ ایرانیان در درون و بیرون بنگریم، خواهیم دید که سرنوشتِ این کشور درست به‌دلیلِ همین تنوع و تکثر همراه با بینش‌های زیسته در دستِ ساکنانِ ایران است نه ایرانیانِ مهاجر. و باز درست به‌همین دلیل است که هر نسخه و دستورِ عمل از سوی بیرونیان برای ایرانیانِ ایران‌نشین بی‌معنا و نپذیرفتنی است. من نمی‌خواهم در اینجا حقوق و کوشش‌های ایرانیانِ خارج از کشور را نسبت به آنچه در میهن می‌گذرد نادیده بگیرم. سنجشگری و نقادی شرطِ بایسته‌ی بالیدنِ هر رستاخیری است و در این زمینه ایرانیان در هر کجای دنیا می‌توانند و می‌باید کژروی‌ها و کاستی‌ها را گوشزد کنند. پشتیبانیِ آنان از جنبش در بیرون از مرزها نیز ارزشمند و اثرگذار بود. اما جایگاهِ بیرونیان فی‌نفسه گنجایش و توانمندیِ راه‌بریِ جنبشِ درونِ میهن را ندارد. ژرف‌نگرانِ مهاجر این حقیقت را به‌درستی فهمیده‌اند که از هرگونه باید/نبایدِ هنجارگذار دوری می‌جویند و درست وارونه‌ی اینان، دون‌کیشوت‌هایی هستند که از هزاران فرسنگ دورتر به مردم می‌گویند چه کنند یا چه نکنند و از آن بدتر ملت را به ساده‌نگری وصف می‌کنند؛ ساده‌بینان با انگاره‌های منجمدشده‌ی «مرزگذاری» و «تعین» می‌خواهند چیزهایی را به ایران‌نشینان بفهمانند که از اساس از جنسِ رخدادهای وطن نیست و جایگاهی در واقعیتِ سیاسی ندارد.
زندگیِ جمعیِ ما در این کشور کم‌ترین زمینه را برای «مطلق‌بینی» در اختیار می‌گذارد. من اینجا تنها و تنها از مردم و بدنه‌ی جنبش سخن می‌گویم نه از نخبگان. همین «زیستِ ایرانیِ» جان‌به‌در‌برده از پُتک‌های کوبنده‌ی دستگاه در این سه دهه بوده است که رهبرانِ جنبش را به‌سوی الگوهای رواداری و آزادمنشیِ زندگیِ روزمره‌ی ایران‌نشینان راه‌برده است. ما به‌خودی‌خود در کنارِ یکدیگر شاد و هم‌باشنده هستیم؛ بودنِ هر یک از ما در قالبِ فرد، گروه، مذهب، مرام یا دیگر دسته‌بندی‌های اجتماعی به بودنِ دیگری وابسته است. هر یک از ما بخشی از داستانِ زندگیِ دیگری هستیم. دستگاه ِحاکم در داستانِ زندگیِ هر کدام از ما دشمنانِ هولناکی را شخصیت‌پردازی کرد. اکنون این اشباحِ اقتدارساز رفته رفته از زیستِ جمعیِ ما ناپدید می‌شوند چنانکه از آغاز هم وجود نداشتند. رژیم در این سه دهه هر کاری کرد تا نفرتِ یک طبقه از جامعه‌ی ایران را نسبت به دیگر طبقات برانگیزد و آن تبعیض‌ها را اهرمی برای پیش‌بُردِ سیاست‌های تمامیت‌خواهانه‌اش قرار دهد. اما پس از برساختنِ «فتنه» و زایشِ سرگردان‌کننده‌ی «جنبش» از بطنِ آن، این طبقات بر خلافِ ظاهرِ ماجرا روز به روز بیش‌تر به یکدیگر نزدیک و با همدیگر هم‌درد شدند. ما به چشمِ خود دیدیم که زنانِ مذهبی‌پوش گاه بیش‌ترین ستیزها را با سرکوبگران داشتند و طبقاتِ فرودست رختِ سبز پوشیدند و ریزش‌های رژیم چنان شتابی داشت که پیشِ چشمانِ ملت بی تن‌پوش و برهنه ماند. در هنگامه‌ای که ریشه‌های نفرتِ برنامه‌ریزی‌شده از سوی دستگاه میانِ مردم و جایگاه‌های متفاوتِ اجتماعی در حالِ پوسیدن است و بیزاری جای خود را به همدلی داده است، «نفرت‌پراکنی» از سوی جریان‌های مشخصی از اپوزوسیون چیزی جز خیانت به ملتِ ایران نیست. در این سی سال چنان انبوهی از ذوق‌ها، اندیشه‌ها، سبک‌های زندگی و صداهای گوناگون در جامعه‌ی ما سانسور، سرکوب و خاموش شده است که اگر ملتِ ایران بخواهد در این زمینه‌ها از یکدیگر حساب‌کشی کند تا ابد به همدیگر بدهکار خواهیم ماند. البته دستگاه بدهیِ سنگین و جبران‌ناپذیری به ملت دارد. اما مردمِ ما با همه‌ی تفاوت‌هایی که با یکدیگر دارند و با همه‌ی سرکوب‌هایی که بر بخشِ بزرگی از آنان در این سی سال روا داشته شد، تازه دارند با یکدیگر به‌راستی آشتی می‌کنند. ما همگی هم‌سرنوشت هستیم و من این روزها که خاطراتِ خیابان‌های هشتاد و هشت را در ذهن مرور می‌کنم هر چه بیش‌تر به درستیِ سخنِ آن همراهِ جنبش پی می‌برم که گفت:
«ما همه با هم سعادتمند خواهیم شد».
بازتاب در بالاترین، سی‌میل و سبزلینک

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

گذر از موسوی به دروازه‌های تمدن بزرگ

«در پشتِ سرِ حملاتی که به سرانِ جنبش می‌شود تلاشِ نه چندان پوشیده‌ی کنار زدنِ خودِ جنبشِ سبز را می‌توان دید. در ایران دگرگشتی روی داده که نقشِ همه‌ی بیرونیان را کمرنگ کرده است ... مشکلِ اصلی، نابسنده بودنِ گفتمان‌هایی است که به‌عنوانِ جایگزینِ گفتمانِ جنبشِ سبز عرضه می‌شود.»
«می‌باید به کاروان پیوست» - گفتگو با داریوش همایون

از آغازِ شکل‌گیریِ اين جنبش مسابقه‌ای نفس‌گیر میانِ پاره‌ای از اپوزوسیونِ بیرون‌نشین برای پیشی‌گرفتن از همدیگر در پروژه‌ی شومِ خائن‌سازی، تخریبِ موسوی و پشتِ سر گذاشتنِ او در جریان بوده است و گویی برای این دوی ماراتُن پایانی نیز متصور نشده‌اند. در اینجا تنها رویکردِ سه رسانه را از خیلِ این رقیبانِ هم‌نوا برای خلعِ موسوی از رهبریِ دموکراتیکِ جنبش بررسی می‌کنم.
«تلویزیونِ پارس» (1) و به‌ویژه خودِ حسینِ فرجی به‌شیوه‌ای بسیار عصبی و پرخاشگرانه موسوی را از آغازِ جنبشِ سبز به‌خاطرِ آنچه «به‌انحراف کشاندنِ جنبش» می‌نامید موردِ تاخت و تاز قرار می‌داد. چند ماه پیش هم او را بابتِ پس‌کشیدن از راهپیماییِ سالگردِ کودتا سرزنش کرد و گفت با سرنگونیِ رژیم، موسوی باید چشم به راهِ محاکمه باشد و نسبت به رخدادهای دهه‌ی شصت جواب پس دهد. آنها با زبانِ بی‌زبانی همان نگاهِ خامنه‌ای را به موسوی دارند، او را «راسِ فتنه» می‌دانند و همچون حاکمیت در انتظارِ زمانِ مناسب برای محاکمه‌اش نشسته‌اند.
«خودنویس» چنانکه سردبیرش افنخار می‌کند «رسانه‌ای غیرحرفه‌ای» است (2). وضعیتِ این تارنما چنان آشفته است که گویا «شهروند – روزنامه‌نگار» یعنی «هرج‌ومرجِ بیان». گرچه در میانِ انبوهِ نوشته‌های آن گاه یک نقدِ تیز و به‌هنگام نیز دیده می‌شود اما روی‌هم‌رفته به‌گمانِ من این شیوه که هر سخنی را چاپ کنیم و سپس بگوییم اینجا «آزادیِ بیان» حاکم است تنها می‌تواند نشانه‌ی فرار از مسوولیتِ سردبیری و تن‌دادن به بی‌اصولی باشد. هر یک از این کسانی که آنجا دو تا سه پاراگراف حدیثِ نفس می‌نویسند، به‌آسانی می‌توانند آنها را در یک وبلاگِ شخصی چاپ کنند. اما چاپِ انبوهی از گمان‌پردازی‌های شخصی و نوشته‌های بی‌پشتوانه و حتی انتشارِ چنین نوشتارِ سخیف و مبتذلی (3) در یک تارنمای پرمخاطب یعنی «قدرت‌بخشیدن به بی‌مایگی» و این نه افتخارآمیز است و نه مسوولانه.
«سکولاریزمِ نو» و خودِ اسماعیلِ نوری‌علا (با آثاری همانندِ این نوشته‌ی بی‌ارزش، توهین‌آمیز و توطئه‌اندیش) با اینکه از آن تارنمای سودمند و این سردبیرِ فرهیخته انتظاری به‌مراتب بیش‌تر می‌رفت اما همچون حرزِ حضرتِ جواد شبانه‌روز تنها به ذکرِ «سکولاریزم» مشغولند بدونِ آنکه از این رویکردِ انتزاعی و حتی واژه‌پرستانه به نگرشی پیش‌برنده و واقعیّت‌مند از این مفهوم برسند. بیانیه‌ی «حقوقِ شهروندی» موسوی در دورانِ رقابت‌های انتخاباتی یک نمونه‌ی روشن از به‌رسمیت شناختنِ پاره‌ای (و تاکید می‌کنم تنها پاره‌ای) از ارزش‌های جهان‌شُمولِ سکولار است. اگر در آن دوران به راستیِ گفتارِ او تردید داشتیم از فردای بیست و دومِ خرداد دیگر می‌دانیم که بود و نمودِ او بسیار به هم نزدیک است. موسوی پس از کودتای حکومتی با کلامی استوارتر و صراحتی اثرگذارتر بر آزادی‌های شهروندی و حقوقِ دموکراتیکِ ملت پای فشرده است. باریک‌بینیِ بایسته‌‌ی موسوی آن است که به‌جای جدالِ زبانی یا ستیزِ مفهومی بر سرِ واژگان و معانیِ آنها، همه‌ی نگاه‌ها را به خواسته‌های انضمامی و مشخصِ ملتِ ایران متمرکز ساخته است. این درست همان کارکردی است که یک «سیاستمدارِ آزادی‌خواه» باید داشته باشد. او نه خود را سکولار می‌داند و نه به سکولاریزم باور دارد اما از همان خاستگاهِ «اسلامِ سیاسی»اش (4) این حقیقت را نیک دریافته است که «استبدادستیزی» و «برابریِ شهروندی» بدونِ پذیرشِ «پاره‌ای ارزش‌های جهانِ نو» و «جداسازیِ کمینه‌ی دین از دولت» ناممکن است. این میان ما به «همه‌ی ارزش‌های جهان‌شمول» باور داریم و «جداسازیِ بیشینه‌ی قدرتِ دینی از پیکره‌ی سیاسی» را خواستاریم و موسوی هم بارها و بارها روشن کرده است که «قانونِ اساسیِ نه جاودانی است و نه وحیِ منزل و هرگونه تغییری در سطحِ ملی می‌تواند مورد قبول باشد» و کروبی هم چندی پیش روشن‌تر بر حقِ مردم برای تعیینِ حکومتِ دینی یا غیردینی تاکید کرد. مهم آن است که رهبرانِ راهِ سبزِ امید گرچه باورِ قلبی به اصلاح‌پذیریِ جمهوریِ اسلامی دارند اما به‌فرجام در موردِ روندِ جایگزینیِ تدریجی و آرامِ یک نظامِ دموکراتیک به‌جای رژیمِ اسلامی با بدنه‌ی جنبشِ مدنی و حقِ تعیینِ سرنوشتِ سیاسی‌اش همراه خواهند بود و در کنارِ ملت خواهند ایستاد نه در برابرِ آن. من چنین می‌اندیشم که ما باید این اندازه بلندنظر و زمان‌آگاه باشیم که «مردِ سیاسی» را در هر زمان و در هر نظامِ سیاسی که یافتیم (حتی اگر از بن و بنیاد با آن نظام بر سرِ ستیز باشیم، چنانکه با جمهوریِ اسلامی هستیم) غنیمت شُماریم.
پافشاریِ کانونیِ گردانندگانِ این تارنما بر «حجابِ اجباری» در رژیمِ اسلامی است که تاکیدِ درستی هم هست اما همه‌ی سکولاریزم به حجاب منحصر نمی‌شود، گرچه به بند کشیدنِ زن و افکندنِ حجاب بر رخسار، صدا و زنانگیِ او بزرگ‌ترین ستمِ دورانِ سلطه‌ی جمهوریِ اسلامی است (5). در این مورد چنانکه از شواهد پیداست گمان نمی‌کنم بتوان به رهبرانِ جنبش چندان امیدی داشت اما به خودمان چرا. من (چنانکه پیش‌تر هم گفته‌ام) باور دارم که اگر سرنوشتِ سیاستِ ایران به‌دست گرفتنِ قدرت توسطِ موسوی باشد، جنبشِ اعتراضیِ ما همراه با جنبشِ زنان و دیگر گروه‌های اجتماعی با حضوری قدرتمندتر خواسته‌های خود را در موردِ آزادیِ زن و دیگر آزادی‌‌های اجتماعی به حاکمانِ سبز تحمیل خواهد کرد. باور ندارم که این‌بار همچون سال‌های پس از پیروزیِ انقلابِ اسلامی، با پیروزیِ جنبشِ سبز (از طریقِ به‌قدرت رسیدنِ رهبرانِ راهِ سبزِ امید) مردم بهت‌زده و دل‌مرده به گوشه‌ای بخزند و بگذارند تا حکومت هر ستم و تبعیضی را که خواست بر سرِ آنان آوار کند.
اما برای این بخش از اپوزوسیون، موسوی و کروبی هر کاری کنند همچنان متهم، محکوم و مطرود خواهند بود چرا که جزیی از کلیتِ (در اینجا) انتزاعیِ «رژیمِ اسلامی» هستند. برخی از آنان چنان از کین‌خواهی و بدبینی انباشته شده‌اند که هیچ واقعیتِ عینی نمی‌تواند پندارهای ذهنی‌ِشان را دگرگون سازد. برای من شگفت‌انگیز است که نزدِ برخی از اینان همه از هر گرایش و گونه‌ای در این جنبش جای دارند مگر رهبرانِ راهِ سبزِ امید!
یک درجه پایین‌تر و با ظاهری خردمندانه‌تر کسانی قرار دارند که انحصارگرایانه می‌خواهند موسوی همان چیزی را بگوید که آنان درست می‌دانند. نمونه‌ی آن سخنانِ حسنِ داعی در برنامه‌ی «تفسیرِ خبرِ صدایِ آمریکا» است که موسوی را به‌خاطرِ نوشتارش درباره‌ی تحریم‌ها و باورش به اینکه قطعنامه‌ی شورای امنیت به زیانِ کشور و ملت خواهد بود، سرزنش کرد و گفت «من از آقای موسوی توقع داشتم در کنارِ جامعه‌ی جهانی بایستد چرا که منافعِ ملتِ ایران و جامعه‌ی جهانی همسو است» و سپس در ادامه درست به‌همین خاطر او را رهبرِ مناسبی برای جنبشِ اعتراضی ندانست. حال آیا چنین رویکردی موجه است؟ آیا موسوی حق ندارد درباره‌ی تحریم‌ها نظری برخلافِ کسانی داشته باشد که فقط و فقط به سرنگونیِ جمهوریِ اسلامی به‌هر قیمت و با هر هزینه‌ای می‌اندیشند؟ آیا اگر او باور داشت که تحریم‌ها به زیانِ ملتِ ایران است یعنی در برابرِ جامعه‌ی جهانی و در کنارِ مستبدانِ داخلی ایستاده است؟
من هم از موسوی توقع داشتم در ماه‌های اوجِ جنبشِ اعتراضی زمینه‌ی «اعتصابِ همگانی» را آرام آرام فراهم کند و سپس از هوادارانِ جنبش درخواستِ اعتصابِ مدنی کند. اما موسوی، درست یا نادرست، نخواست با روش‌هایی که شیرازه‌ی حکومت را از هم می‌پاشد به پیروزی دست یابد و شاید از همین رو بود که پس از قیامِ خونینِ عاشورا بیانیه‌ی هفدهم را با درونمایه‌ای متفاوت منتشر کرد. او به هر دلیلی باورمند به روندِ تدریجی و گسترشِ اجتماعیِ جنبش است و چه‌بسا می‌پندارد که پیروزیِ زودهنگام یا روش‌های زودبازده سبب شود تا این نوزادِ فرخنده نارس ببالد. اما آیا توجیه‌پذیر است که به‌صرفِ چنین چشمداشتی و برآورده نشدنِ آن، موسوی را بی‌صلاحیت بدانیم و او را کنار بگذاریم؟
اینان رهبرانِ جنبش را به‌خاطرِ بی‌برنامگی متهم به خیانت و ناشایستگی می‌کنند. صد البته که عدمِ تدوینِ یک استراتژیِ سیاسیِ استوار و راهبردی از سوی رهبرانِ کنونیِ جنبش، نادرست و نقدشدنی است و برای فردای سیاسیِ ایران که چه‌بسا با خلاءِ قدرتِ ناشی از به بن‌بست رساندنِ حکومت به دستانِ توانای محمودِ احمدی‌نژاد روبرو شویم، نبودِ چنین «نقشه‌ی راه»ی بسیار زیان‌بار و جبران‌ناپذیر باشد. اما آیا خودِ این حضرات در این سی‌سال هیج برنامه‌ای و طرح‌ریزیِ خردمندانه‌ای داشته‌اند؟ کارنامه‌ی کُنشِ سیاسیِ آنها به‌عنوانِ مخالفانِ تبعیدیِ رژیمِ اسلامی در این سه دهه تا چه اندازه رضایت‌بخش و دست‌ِکم امیدوارکننده بوده است؟ (6) حتی وهم‌اندیشی و توطئه‌بینیِ اپوزوسیونِ مذکور در ارزیابیِ از عملکردِ خودشان نیز دیدنی است! آنجا که همه چیز به عواملِ رژیمِ اسلامی در خارج از مرزها (که بی‌تردید «دستِ ناقصِ» نظامِ مقدس اقصی نقاطِ عالم را درنوردیده است) پیوند می‌یابد و هر یک دیگری را متهم به جاسوسی و مزدوری می‌کند بدونِ آنکه کم‌ترین سهمی در این ناکامیِ سی‌ساله برای خود ثبت کند. «بی‌مسوولیتی» رساترین واژه برای توصیفِ رفتارِ سی‌ساله‌ی این بخش از مخالفانِ رژیم است.
صد البته در میانِ اپوزوسیونِ خارج از کشور، سیاست‌آگاهانِ سنجشگر و تیزبینی چون حسینِ باقرزاده و داریوشِ همایون (+ و +) هم حضور دارند که نشان می‌دهد صرفِ دوری و نزدیکیِ جغرافیایی تاثیری در برآوردِ درست یا نادرستِ شرایطِ سیاسیِ میهن ندارد، چنانکه نمونه‌های اپوزوسیونِ ساده‌بین را با ترجیع‌بندِ پندارِ میهن‌سوزِ «همه‌ی‌شان سر و ته یک کرباسند» در همین ایران و بیش از آن در میانِ برخی آدم‌های عادی هم می‌توان دید.
اما جنبشِ سبز (درست وارونه‌ی خیال‌اندیشانِ بدبین) دیگر نمی‌خواهد از جنسِ مردمانِ صفر و صد باشد؛ بلندپروازی و آرزواندیشی را کنار گذاشته است و بر سرِ خواسته‌هایی مشخص و روشن مبارزه می‌کند. اگر تا کنون هر رستاخیزِ ملی در این کشور ناکام مانده است، یکی از دلایلش همین فرصت‌طلبی‌ها، کوته‌بینی‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها بوده است. موسوی/رهنورد و کروبی (7) درست یا نادرست، خوشایند یا ناخوشایند از جایگاهِ سیاسی و فکریِ خودشان ضدِ استبدادِ حاکم مبارزه می‌کنند و با اینکه این جایگاه روز به روز بیش‌تر به خردِ جمعیِ ایرانیان نزدیک‌ می‌شود، باز هم کسانی از بیرونِ مرزها به خود حق می‌دهند تا در نهایت بی‌مسوولیتی و اخلاق‌گریزی به تعیینِ تکلیف برای جنبشِ سبز و لجن‌مال کردنِ رهبرانش دست یازند.

پی‌نوشت‌ها:
(1) صد البته «تلویزیونِ پارس» بودش بهتر از نبودش است و از اساس من هر کوششِ ایرانیان برای هم‌اندیشی و آگاهی‌بخشیِ رسانه‌ای را هر چند بسی کاستی و کمبود داشته باشد، به فالِ نیک می‌گیرم. «پارس» به‌عنوانِ نمونه با همه‌ی ضعف‌های‌اش اما آنقدر آزاداندیشی در رسانه‌اش دارد تا سلطنت‌طلب‌ها و ملی‌گراهای مخالفِ سلطنت هر دو بتوانند در آنجا دیدگاه‌های خودشان را طرح کنند و برای بیانِ باورهای‌شان برنامه‌ی هفتگی داشته باشند.
(2) رک: پاسخ سردبیر به کامنتِ پای این نوشتار

(3) برخلافِ ادعای نویسنده، این نوشته بدونِ هیچ تقطیعی (عیناً و بی‌کم‌وکاست) با ذوق‌زدگی در کیهان چاپ شد. گرچه صرفِ بازتابِ یک نوشته در هرزنامه‌ی خامنه‌ای به‌ضرورت نشانه‌ی نادرستیِ آن نیست اما در موردِ اینگونه نوشتارها همانا سستی و ساده‌اندیشیِ تخریب‌کننده‌ی آنها دلیلِ انتشارِ کامل‌ِشان است و البته درست به‌همین خاطر «خودنویس» به یکی از محبوب‌ترین منابعِ ستونِ «خبرِ ویژه»ی کیهان بدل شده است.
(4) این «اسلامِ سیاسی» هنوز هم ظرفیت‌های بودش‌پذیری برای «استبدادستیزی» دارد با این تفاوت که زهرِ «قدرت‌خواهی» اندک اندک از آن گرفته می‌شود. این روزها موسوی بیش از آنکه به خمینی شبیه باشد به طالقانی مانند است.
(5) تا کنون به تصاویرِ تیمِ ملیِ دخترانِ ایران نگاه کرده‌اید؟ از دیدنِ آن حقارتِ تحمیل‌شده بر آنان چه حسی به شما دست می‌دهد؟ یک‌بار دوستی یکی از این عکس‌ها را در روزنامه دید و پرسید: «این یکی زن هست یا مرد؟» و من پاسخ دادم: «هدف از این پوششِ هولناک همین بوده است که تو نتوانی تشخیص دهی زن هستند یا مرد. اینها از جنسیتِ خود تهی شده‌اند.» به‌راستی ما در این سی و اندی سال چه بر سرِ دخترانِ ایران‌زمین آوردیم؟
(6) این جماعت چنان خودبزرگ‌بین و متکبر است که این جنبش را دستاوردِ مبارزاتِ بیرون از مرزهایِ خود می‌داند. نمونه‌اش عباسِ پهلوان که شبی به برنامه‌ی تفسیرِ خبرِ صدای آمریکا آمد و همراه با نثارِ مشتی بد و بیراه به موسوی و ادعای اینکه مردم او را کنار گذاشته‌اند به ستاره درخشش گفت: «چه کسی گفته است ما تاثیر نداشته‌ایم؟ پس شما گمان می‌کنید چگونه سه میلیون نفر به خیابان‌های تهران آمدند؟ یکباره؟ نخیر! ثمره‌ی تلاش‌های ما بود» (نقل به‌مضمون).
(7) نامی از خاتمی نبردم چرا که باید انصاف داد در این یکسال و اندی که از کودتا می‌گذرد، رهنورد هزاران بار بیش از خاتمی کُنشگر و فعال بوده است و این نه حُسنی برای رهنورد که قُبحی برای خاتمی به‌شمار می‌آید. صراحتِ رهنورد در اندک گفتگوهای درخشان‌اش گاه از همه‌ی دیگر رهبرانِ جنبشِ سبز بیش‌تر است و این فاش‌گویی تا جایی ست که او برای نخستین‌بار از درونِ خانواده‌ی جمهوریِ اسلامی تابوی کشتارهای تابستانِ 67 را می‌شکند و از آن جنایت با عنوانِ «خطای بزرگ» و «لکه‌ی سیاهِ نازدودنی» یاد می‌کند. افزون بر آن، در این سخنانِ به‌یادماندنی او به‌روشنی (در شاهد آوردن بر نادرستیِ و زیان‌باریِ دگرگون‌سازی‌های شتاب‌زده) به ناکامیِ اهدافِ انقلابِ بهمن با قدرت‌گیریِ مذهبیون و سرکوبِ آزادی‌های زنان و دیگر حقوقِ ملت اشاره می‌کند و نیز بر وجودِ غیرمذهبی‌ها و حتی لائیک‌ها در جنبشِ سبز پای می‌فشارد و می‌گوید انکارِ آنان صادقانه نیست و همگی بر سرِ «انتخاباتِ آزاد» هم‌نوا هستیم. تک‌دیدارهای رهنورد با خانواده‌ی شهیدانِ جنبشِ سبز (+ و +) از زمره‌ی کُنش‌های اثرگذارِ اوست در حالی که من به یاد ندارم خاتمی (جز در موردِ خواهرزاده‌ی موسوی) هرگز به دیدارِ حتی یک خانواده از جوانانِ به‌خون‌خفته‌ی سبز رفته باشد. او حتی برای اعتصابِ هفده زندانیِ سیاسیِ دربند نیز هیچ واکنشی از خود نشان نداد و به‌پاسخِ آن سکوتِ زشت، در بیانیه‌ی زندانیان (پس از شکستنِ اعتصاب به‌درخواستِ مردم و بسیاری از چهره‌های سیاسی) هیچ نامی از او برده نشد.

بازتاب در بالاترین (1 و 2)، مردمک، خبرنگارانِ سبز، دنباله و سکولاریزمِ نو

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

گناه در سیاست

عالم محضرِ خداست، در محضرِ خدا علیهَ جمهوریَ اسلامی توطِئَه نکنید.

پس‌نوشت:
خمینی را می‌توان یکی از بنیانگذارانِ نامشروعِ محافظه‌کاریِ اسلامی خواند. نامشروع از آنجهت که یک آخوندِ انقلابی با آموزه‌هایی ویرانگر، پس از سرنگونیِ رژیمِ پیشین همان استدلالِ آخوندهای درباری و محافظه‌کاریِ شاهنشاهی را با قدرتی هزاران‌بار هولناک‌تر به‌سودِ رژیمِ سیاسیِ خودش و قوانینِ آن به‌کار گرفت. اگر تا دیروز شاه سایه‌ی خدا بود، امروز ولی‌ِفقیه جانشینِ خداوند بود و قوانینِ نظامِ او، قوانینی آسماني.

پیش‌نهاد:
اگر از روزمرگی و بی‌معناییِ زندگی رنج می‌برید،
این بازیِ ساده اما یگانه راه‌های دیگری پیشِ پای شما می‌گذارد تا به خودتان بازگردید و از طاعونِ قراردادِ اجتماعی رهایی یابید.

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

سکینه محمدی جایی در «کلمه» ندارد

«کلمه» برتر از آن است که به حقوقِ بنیادینِ زناکاران در جامعه‌ی ایران بها دهد! دارالمؤمنین را چه به پشتیبانی از حقِ زنانِ معصیت‌کار! به‌راستی شأنِ گردانندگانِ آن بالاتر است از اینکه بخواهند اخبارِ مربوط به سکینه محمدیِ آشتیانی و دیگر محکومان به سنگسار را بازتاب دهند! حتی نامه‌ی دردناکِ دو فرزندِ او نیز بی‌ارزش‌تر از آن است که در تارنمای منسوب به رهبرانِ جنبش چاپ شود.
نظری که در پی می‌آید دوبار در آن سرا فریاد شد (1) اما در گُنگ‌فضای سانسورچیانِ «کلمه» همچون پژواکِ نعره‌های کابوس، جز سکوتی سوت و کور به‌همراه نداشت. به‌طبع لحنِ آن تا حدِ امکان با چاپ در تارنمای مذکور متناسب گردیده است، پاره‌ای بدیهیات در آن گنجانده شده است، واژگان همدلانه‌تر برگزیده شده‌اند (2) و به‌فرجام زهرِ رویکردِ دیرینِ من به اسلام و حتی رژیمِ اسلامی از آن گرفته شده است:

بار دوم است که این کامنت را ثبت می‌کنم و امیدوارم این‌بار آنرا منتشر کنید!
لطفاً این پیام را به خانمِ رهنورد برسانید:
بانوی گرامی!
آیا کسرِ شأنِ خود می‌دانید که با زبانی رسا و هشداری بلند درباره‌ی سرنوشتِ سکینه محمدیِ آشتیانی سخن بگویید؟
واهمه دارید از اینکه حاکمیت بگوید بانوی سبزها از زنی زناکار پشتیبانی کرد؟
اما لابد تا کنون دانسته‌اید که حکومت در اعطای تهمت و دروغ به مخالفان و منتقدانش چنان سخاوتمند است که به هیچ بهانه‌ای در این مورد نیاز ندارد.
از آن گذشته آیا داوریِ یک ملتِ ستمدیده برای شما مهم‌تر است یا داوریِ یک حاکمیتِ ستمگر؟
شما در این باره هیچ نگفتید تا در گفتگویی با «روز» از شما بپرسند و شما سربسته هر نوع مجازاتی را محکوم کنید و در آخر هم خود را در راهِ آرمان‌های ملت برای چوبه‌ی دار آماده بدانید.
اما باور کنید نیازی به آن اعلامِ آمادگی نیست!
حتی باید گفت که نشانِ صدقِ آن آمادگی چیزی جز کنار گذاشتنِ ملاحظاتِ مذهبی، سیاسی و روزمره درباره‌ی جانِ زنی متهم به زنای مذموم در دینِ شما نیست.
باور کنید یک بیانیه‌ی کوتاه از سوی شما برای پای چوبه‌ی دار نرفتنِ سکینه محمدی هزار بار صادقانه‌تر و ارزشمندتر است تا اعلامِ آمادگی برای پای چوبه‌ی دار رفتنِ خودتان!
او پنج سال در زندانِ ستمِ حاکمان اسیر بوده است. امروزه روز او را کتک می‌زنند و بر ضدِ خودش و وکیلش از او به‌زور اعتراف می‌گیرند.
اینهمه بیدادگری در موردِ این زنِ بی‌پناه را دیدن و هیچ نگفتن رواست؟
نامه‌ی استمدادخواهیِ فرزندانِ این زن، فریده و سجاد، را خوانده‌اید؟ آنان از شما می‌خواهند «کمک کنید این کابوس محقق نشود...» و شما هیچ نمی‌گویید.
آنهمه تلاشِ شما برای اینکه نشان دهید در رهبریِ نمادینِ جنبش، خواست‌های زنان جایگاهِ بلندی دارد چگونه با این سکوت و مصلحت‌اندیشی نسبت به سرنوشتِ این مادر جمع‌شدنی است؟
بیانیه بدهید و اعتراض کنید خانمِ رهنورد!
این روزها چشمانِ نگرانِ یک ملت هر گفتن و نگفتنِ شما عزیزان را با وسواسی تاریخی رصد می‌کند.
همچنين در نقدِ رهنورد:
تحریفِ فمینیستیِ [سخنانِ] زهرا رهنورد / تا رفعِ حجابِ اجباری

پی‌نوشت:
(1) نخستین‌بار صبحِ روزِ یکشنبه 24 مرداد در
این بخش از سایت کلمه (که آنزمان در صدرِ عناوینِ بالایِ تارنما قرار داشت) و دومین‌بار عصرِ روزِ دوشنبه در این بخش (که اتفاقاً متنِ آن مربوط به سخنانِ رهنورد در دیدار با آزادگانِ جنگِ هشت ساله است) پُست شد اما هرگز منتشر نشد.
(2) این هم‌دِل‌نُمایی به‌ویژه در موردِ شخصِ رهنورد نیز مصداق می‌یابد. چرا که سخنانِ او جز یکی دو بیانیه و گفتگویِ چشمگیر، در بیش‌ترِ موارد چنگی به دل نمی‌زند و من با اینکه حضورِ سیاسی‌اش را در کنارِ میرحسین ارزشمند و تاثیرگذار می‌دانم اما از اساس او را هم‌پایِ موسوی نمی‌بینم.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

زیبایی‌شناسی لباس‌شخصی‌ها

1. برداشتِ واقعی؛ چیزی که هستند
در نخستین سالگردِ کودتای انتخاباتی که حکومت به خیابان‌ها لشکرکشی کرده بود، واقعیتی که ذهنِ من را از ماه‌ها پیش گهگاه به خود مشغول می‌داشت این‌بار با برهنگیِ پرنفوذتری در برابرِ چشمان‌م پدیدار شد و بیش از پیش احساس و اندیشه‌ی من را به بندِ خود کشید. در آن روز خیابانِ انقلاب پُر بود از لباس‌شخصی‌ها. چهره، جامه، نگاه، سر و وضع و کلِ هیاتِ پدیداریِ این آدم‌ها چنان زشت و حال‌بهم‌زن بود که نفس را بند می‌آورد (1). دوست داشتی جایی بروی که بتوانی اندکی زیبایی تنفس کنی و هوای پاک به دیدگانت ببخشی. آن روز چنان حجمِ تلنبارشده‌ای از زشتی و پلشتی بر دیدگان‌م آوار شد که به‌شدت نیاز داشتم تا به جای دیگری بروم و زیبارویان و انسان‌های آراسته را ببینم بلکه اندکی از این آوارِ ناخوشایند را از دیده و خاطرم بزدایم.
چهره‌ی بیشینه‌ی لباس‌شخصی‌ها چندان نیازی به توصیف ندارد؛ صورتی ریشو، پیراهنی روی شلوار با نگاه‌هایی کینه‌توزانه، خنده‌هایی زننده، رفتارهایی وحشیانه و در کل حضوری مشمئزکننده. در آن روز یکی از همین لباس‌شخصی‌های نوجوان که بدنی تکیده و ریش‌هایی نامرتب‌روییده داشت همراه با پوزخندی موذیانه پشتِ سر چهار دختر که همراهِ یکدیگر بودند افتاد و درست عقبِ آنان راه می‌رفت. من یکی‌دوبار برگشتم و به او نگاهی انداختم اما تا جایی که من در این‌سوی خیابانِ انقلاب بودم او بر همان شیوه‌ی هرزگی طیِ طریق می‌کرد. برخی از آنان هیکل‌های چاق و گنده‌ای دارند و نمونه‌ی راستینِ تنِ لَش هستند. اینها همگی ویژگی‌هایی ست که لباس‌شخصی‌های بسیجی را در کارکردِ کنونیِ‌شان درست برازنده‌ی همان هدفی می‌سازد که برایش به خیابان سرازیر می‌شوند؛ ویرانگری و سرکوب.
اما اینهمانی میانِ این تیپِ چهره و پوشش با آن هدفِ سیاسی و ایدئولوژیک، پدیده‌ای ست که نظامِ اسلامی در این بیش از سه دهه برای ایران به ارمغان آورده است. در واقع تداعیِ سرکوبگریِ سیاسی از ظاهرِ زاهدانه واقعیتی ست بیش‌تر منحصر به برآمدنِ رژیمِ سیاسیِ کنونی از زهدانِ آلوده‌ی انقلابِ اسلامی. پیش از انقلاب چنین رخت و ریختی بی‌تردید این دلالت‌گری و تداعیِ معانی را اینچنین با خود به‌همراه نداشته است.

2. برداشتِ آرمانی؛ چیزی که می‌توانستند باشند
اگر از دیدگاهی دیگر به ظاهرِ لباس‌شخصی‌ها بنگریم و آنان را از زمینه‌ی تاریخی و موقعیتِ کنونیِ‌شان جدا سازیم، با اندکی درنگ در چهره و لباس‌ِشان می‌توانیم آدم‌های ساده‌ی مذهبی‌ای را تصور کنیم که به‌عنوانِ نمونه در دورانِ پهلوی با همین وضع در خیابان‌ها راه می‌رفتند و دیدن‌ِشان چندان چندش‌آور و مطلقاً هراسناک نبوده است. درست وارونه‌ی چیزی که اندک اندک از زمانِ سربرآوردنِ «فداییانِ اسلام» و ترورِ وحشیانه‌ی دولتمردانِ رژیمِ شاهنشاهی و سپس پانزدهِ خردادِ 42 تا پیروزیِ انقلابِ اسلامی و تشکیلِ جمهوریِ اسلامی تا تثبیتِ آن که دیگر به‌شدیدترین و عریان‌ترین صورتِ ممکن از اینگونه چهره و پوشش در جهتِ هدف‌های سیاسی و تعصب‌های دینی بهره گرفته شد، سراسرِ هیاتِ پدیداریِ لباس‌شخصی‌ها، حزب‌اللهی‌ها و بسیجی‌های سرکوبگرِ امروز بیش و پیش از هر چیز به زاهدانِ دنیاگریزی مانند است که همانقدر از سیاست دوری می‌گزینند که از طاعون و همان اندازه از قدرت پرهیز دارند که از گناه (2). البته این پارادوکس را باز هم باید از زمینه‌ی ژرف‌تر و دیرینه‌تری جدا سازید و آنهم خوی سرکوبگریِ اسلام و تاریخِ بلندِ عقده‌گشایی‌اش نسبت به سبک‌های دگرباشانه‌ی زندگی و آزادی‌های بنیادینِ فردِ انسانی است. در واقع بنیادگراییِ اسلامی نیز (با ریشه‌هایی از هزار و چهارصد سال پیش تا دورانِ معاصر) عاملِ جداگانه‌ای ست در تداعیِ رفتارِ سرکوبگرانه از ظاهرِ زاهدانه. اما جدا از جمهوریِ اسلامی و اسلام، این ظاهر در بطنِ یک دینِ آرمانی درست تداعیِ وارونه و معکوس دارد. چنین کسانی بیش‌تر به تارکانِ دنیا و ریاضت‌کشانِ صومعه‌ها شباهت دارند تا امنیتی‌های یک رژیمِ خونخوار و تبهکارانِ مذهبی – سیاسی. شایسته چنین است که در آینده‌ی ایرانِ دموکراتیک، این آدم‌ها به دلالت‌گریِ پارسایانه و اقتدارگریزانه‌ی ظاهرِ خود، بازگشتی جاودانه (بر اساسِ یک سنتِ دینیِ آرمانی) یا ورودی همیشگی (بنابر سنتِ اسلام و جمهوریِ اسلامی) داشته باشند. در هر دو صورت ما می‌بایست در آینده‌ی ایرانی آزاد، بازگشتِ دوباره یا ورودِ تازه‌ی آنها را به گستره‌ی بی‌آزاری و پرهیزگاری به فالِ نیک بگیریم. گرچه از وضعیتِ جنایت، کشتار، تجاوز و توحشِ کنونی تا موقعیتِ آرمانیِ پیشِ‌رو راهی بسیار دراز و پالایشی بس دشوار در پیش است. در آن هنگام چه‌بسا این زشتی و پلشتیِ دیده‌آزار، به‌چشمِ دیگری نگریسته شود و با گسست از تداعی‌های مرسوم، نشانه‌های سیاسی و خاطره‌های تاریخی بتوان اندکی زیبایی و ملاطفت نیز در آن سراغ گرفت.
در پایان خوب است یادآوری کنم که موضوعِ این نوشتار «لباس‌شخصی‌های مذهبی یا در ظاهرِ مذهبی» است نه کسانی که چه‌بسا با همین ظاهر در جنبشِ اعتراضی حضور دارند یا در همان دنیای زاهدانه و دنیاگریزِ خود به‌سر می‌برند.

پی‌نوشت‌ها:
(1) گرچه باید بگویم وضعیت از
بیست و دومِ بهمنِ سالِ پیش صدها ‌بار بهتر بود. چرا که در آن روزِ شوم هم لباس‌شخصی‌ها را ناگزیر بودیم ببینیم و هم سیاهی‌لشکرهای رژیم را. زشتی اندر زشتی بود و در مسیری که من بودم کم‌تر یار و همدلی را می‌توانستی شناسایی کنی. اما در سالگردِ بیست و دومِ خرداد خبری از سیاهی‌لشکرهای بی‌نوا نبود و بسیاری از مردمانِ پیاده‌رو از خودمان بودند و همین دلگرمیِ بزرگی بود.
(2) یک موضوعِ بسیار قابلِ بررسی و شگفت‌انگیز که ویژگیِ یگانه‌ی خود را از پارادوکسِ پدیداری‌اش می‌گیرد، نگاه و احساسِ مردم به همین ظاهر در دورانِ هشت‌ساله‌ی جنگِ ایران و عراق است. مساله‌ای که نیاز به بازبینی و نگاهی دوباره اما ژرف دارد همانا کارکردِ دوگانه و حسِ تناقض‌نمایی ست که این رخت و ریخت علی‌القاعده در آن‌زمان با خود به‌همراه داشته است؛ ازخودگذشتگی همراه با سرکوبگری، ایثار همراه با ظلم، وطن‌پرستی همراه با هموطن‌ستیزی، ازجان‌گذشتگی همراه با جان‌ستانی و به‌فرجام پشتِ پا زدن به قدرت و دنیاگریزی همراه با عمله‌ی قدرتِ دنیایی بودن. البته چه‌بسا متعلقِ این اوصافِ متضاد غالباً یکسان نبوده باشند. گرچه بده‌بستان و رفت و آمدهایی میانِ آنها به‌یقین می‌توان سراغ گرفت. یعنی کسانی که از نبرد در جبهه‌ها به کمیته‌های انقلاب منتقل می‌شدند یا از کمیته‌چی‌گری به جبهه‌ها اعزام می‌شدند. اما ماجرای این تامل نه بر سرِ متعلقِ این اوصاف، بلکه بر سرِ نشانه‌های ظاهریِ آنهاست که در هر دو دسته‌ی این اوصافِ ناهمگون، یکسان و یکنواخت است.
برای من بسیار مغتنم است که به‌عنوانِ نمونه بدانم زن یا مردی فرهیخته و حساس به اوضاعِ کشورش در آنزمان چگونه احساسِ خود را با دیدنِ جوانی ساده‌پوش و ریشو که به‌سوی جبهه می‌رفت با حسی که از دیدنِ جوانی درست مانندِ او آن‌هنگام که زنی را به‌خاطرِ موهایش با خشونت دستگیر می‌کرد، با یکدیگر آشتی می‌داده است. در واقع آیا مرزی میانِ این دو جوان وجود داشت که بتوان آنرا تشخیص داد؟ ارزشِ شهدای جنگ و بی‌ارزشیِ کمیته‌چی‌های انقلاب جای بحث ندارد. اما چه چیزی رزمندگانِ جبهه‌ها را از کمیته‌چی‌های خمینی جدا می‌کرد؟ فراموش نکنید که همه‌ی بحثِ من بر سرِ ظاهرِ آنهاست و فضایی همه‌گیر که جامعه‌ی آن دوران را میانِ اختناق و شهادت (با لحاظِ رابطه‌ی تنگانگِ این دو با یکدیگر) سرگردان و رنجور ساخته بود. وگرنه خیلی آسان است که پاسخ دهیم شهدای جنگ انسان‌های خوب و انسان‌دوستی بودند اما کمیته‌چی‌های خمینی آدم‌هایی بد و مردم‌آزار. هیاتِ پدیداری اما در هر دو یکی ست و دیدنِ چنین جوانی در خیابان بدونِ آنکه بدانی چه کسی است در آن دوران می‌بایست حسِ متضاد و دوگانه‌ای را در بیننده‌ی فرضیِ من پدید آورده باشد که همه‌ی پرسش و طرحِ مساله‌ی این پانوشت نیز درست به همین حالت و موقعیت بازمی‌گردد.
بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

شهیدای شهر

چه بسیار دیدگانی که امشب برای آخرین‌بار خوابیدند
به امیدِ فردایی که آنان را برایِ همیشه با خود بُرد
به امیدِ فریادی که برای همیشه در گلوی‌شان لخته شد
و گورهای گمنام
با دامنی لکه‌دار
آبستنِ آرزوهای بی‌شمار شدند.
...
برای آسمانِ امیرآباد می‌نویسم
آنگاه که چشم‌های تو بی‌تاب بود.
از تاوانِ گناهِ پدران
سینه‌ات سوخت
و از آوارِ تباهیِ سخت‌جان
خون گریه کردی.
مرگِ تو را هر روز زندگی می‌کنیم
بُهتِ چشمانت را در هزاران دیده به‌یادگار گذاشتی
ما پرواز را از یاد برده بودیم
تو پَر پَر زدی
و مردمانی را بالِ رهایی بخشیدی.

پس‌نوشتِ اول:
«
22 مرثیه در تیرماه» با شعر و صدای شمسِ لنگرودی و دو ترانه‌ی «لالایی» و «سرزمینِ من» از دریا دادور، سخت با حال و هوای این روزها می‌خواند.
پس‌نوشتِ دوم:
در عبارتِ پایانی «مردمان» جایگزینِ «ملت» شد.

بازتاب در بالاترین و دنباله (1 و 2)

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

هماهنگی میان رهبران و جنبش

بر اساسِ سنجه‌ی احمد سلامتیان و با چیزهایی که من امروز دیدم، باید گفت که موسوی و کروبی پیروزِ سالگردِ بیست و دومِ خرداد در برابرِ حاکمیت بودند.
پس‌نوشت:
مهم‌ترین نکته حضورِ انبوهِ معترضان در پیاده‌روهای خیابانِ انقلاب بود که با آرامش و بدونِ هیچ شعاری راه می‌رفتند یا ایستاده بودند و نیز لشکرکشیِ امنیتی – انتظامیِ بی‌ثمر و ناکامِ حکومت در سالگردِ فریبکاریِ انتخاباتی (یکی نیست به جوجه‌بسیجی‌های رجانیوز بگوید اگر نامِ آن رسوایی «جشنِ ملیِ جمهوریت» است پس چرا در سالگردش جشن نمی‌گیرید به‌جای آنکه قشون‌کشی کنید).
از هراسِ حاکمیت همین بس که بسیاری از لباس‌شخصی‌ها ماسک زده بودند و برخی هم عاجزانه از مردمِ پیاده‌رو فیلم می‌گرفتند. از جهتِ روحیه نیز چه گاردی‌های انتظامی چه لباس‌شخصی‌های بسیجی همگی بسیار عصبی و آشفته بودند. این را می‌شد از دستگیریِ یک بدبختِ موبایل به‌دست در تقاطعِ فلسطین و بزرگمهر نزدیکیِ ساعتِ شش و چهل دقیقه توسطِ دو لباس‌شخصیِ موتورسوار (که یکی‌شان از احتمالِ اینکه تصویرش را ثبت کرده باشند بسیار هراسان بود) و نیز از فحاشی و تلاش برای پیاده کردنِ یکی از معترضان از اتوبوسِ در حالِ حرکت و کوششِ ناکام برای دستگیریِ او توسطِ چند لباس‌شخصیِ پیاده در میدانِ انقلاب نزدیکیِ ساعتِ هفت سراغ گرفت. گاردی‌هایی که سمتِ چپِ تقاطعِ خیابانِ کارگر و میدانِ انقلاب را بسته بودند نیز از نزدیک شدن هر جنبده‌ای به آن سو سراسیمه و دیوانه‌وار فریاد می‌زدند که برگرد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

خرداد خاطره‌ها، خرداد خودآگاهی

«دو دیوار
و دهلیزِ سکوت.
و آن‌گاه
سایه‌یی که از زوالِ آفتاب دَم می‌زند.

مردمی،
و فریادی از اعماق
-- مُهره نیستیم!
ما مهره نیستیم!»

احمد شاملو، مجموعه آثار، [شعرِ] کوچه، صفحه‌ی 374


پس‌نوشت:
یک‌سال گذشت. به‌یادِ خروشِ خردادِ خونین به شاملو فالِ نیک زدم و این شعر ‌را هدیه گرفتم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

پیرامون جمهوری اسلامی (2) – هرج‌ومرج حکومتی و قبیله‌ی‌ تربیت‌ناپذیر

«در شرايط كنونی ايران و در آستانه انتخابات آتی ترجيح می‌دهم بگويم كه دو راه در مقابل مردم ايران وجود دارد: بربريت يا مدنیت.»
سعید حجاریان – چند روز پیش از 22 خرداد 88

جمهوری اسلامی گرچه با پاره‌هایی از سنت این سرزمین خود را گره زده است و از ریشه‌هایی تاریخی نیرو می‌گیرد اما روی‌هم‌رفته و از اساس رژیمِ بی‌ریشه‌ای ست. در هر تحلیلی از وضعیتِ این نظامِ سیاسی نباید این حقیقت را نادیده گرفت که ما با رژیمی برآمده از یک «انقلابِ ویرانگر» رو در رو هستیم. اهمیتِ این مساله هنگامی ست که ببینیم در همه‌ی این سی و یک سال که از عمرِ جمهوریِ اسلامی می‌گذرد، هنوز که هنوز است نتوانسته (از دیدِ اصلاح‌طلبی) و نخواسته (از دیدِ تمامیت‌طلبی) تا خود را در قالبِ یک نظامِ سیاسیِ جاافتاده/قانونی و با ثباتِ درونی/دینامیک جای دهد. همه‌ی آن تضادها، جنگِ قدرت‌ها و ناسازگاری‌های دورانِ انقلاب به‌شیوه‌های گوناگون در این سه دهه بازتولید شده است و هر بار به‌شکلی خود را برون افکنده است. جمهوریِ اسلامی تا همیشه در چارچوبِ «وضعیتِ بحرانی» می‌ماند تا بتواند هر فریادِ اعتراض یا صدای انتقادی را وحشیانه سرکوب کند. در واقع از تثبیتِ «انقلابِ ویرانگر» در قالبِ یک رژیمِ سیاسی بیش از سه دهه گذشته است اما حاکمان در تمامِ این دوران «خویِ ویرانگری» را به فراخورِ هر موقعیتِ سیاسی بارها و بارها بازآفرینی کرده‌اند. ما پی‌درپی بازگشت به دورانِ آغازین و نوباوگیِ رژیم را می‌بینیم؛ روندِ قهقرایی در چنگ زدن به نادانی و پرخاشگریِ نخستین که هرگاه امیدِ از میان رفتنِ آن می‌رفت، با از میان بردنِ امیدواران نشان داده است هیچ‌گاه ادب نخواهد شد و آدابِ حکم‌رانی نخواهد آموخت (1). چرا که ابتدایی‌ترین آداب برای هر رژیمِ سیاسی آن است که دست‌ِِکم به ساختار و ساز و کارِ خودش پایبند بماند. اما چنانچه بارها دیده‌ایم (و با کودتای خونینِ خردادِ هشتاد و هشت حجت بر همگان تمام شد) این کودکِ نابهنجار به قوانینی که خود وضع می‌کند نیز پشتِ پا می‌زند. از این‌رو هیچ گروهِ سیاسیِ مخالفِ رژیمِ اسلامی تاکنون به‌اندازه‌ی حاکمانش به براندازی دست نزده است و به‌راستی که هیچ‌کس نسبت به جمهوریِ اسلامی ساختارشکن‌تر از خودش نیست.
اما چرا رژیمِ برآمده از انقلابِ پنجاه و هفت برای ماندگاریِ خود بیش از هر چیز ساختارهای قانونی‌اش را ویران می‌کند؟ از ناسازه‌ی ولایت و جمهوریت که بگذریم، سرشتِ هرج‌و‌مرج‌خواه و مهارناپذیرِ جمهوریِ اسلامی هیچ‌گاه نگذاشت تا ساختارهای تعریف‌شده درست در مرزهای خود ببالند و نظمی راستین را درونِ این نظامِ سیاسی شکل دهند. داستان چنانکه نیم‌قرن پیش در حوزه‌های دینیه (که ولی‌ِفقیه را از ذهن به عین رساند) بر سرِ زبان‌ها بود هنوز هم همان است: «نظمِ ما در بی‌نظمیِ ماست». این فرمول که تا پیش از این تنها شلختگی و بی‌مسوولیتیِ روحانیونِ عهدِ پهلوی را بازمی‌نمایاند، پس از روی کار آمدنِ آنان در جمهوریِ اسلامی به معادله‌ای چندمجهولی با متغیرهایی چون قدرتِ سیاسی و سودِ سرمایه پیوند خورد که برون‌دادِ آن کودکِ سی و یک‌ساله‌ی عقب‌مانده‌ای ست که زرنگی‌اش تنها در زورگویی به خود و دیگران است؛ هم از خود می‌کند و هم دیگران را می‌درد، به هیچ‌کس رحم نمی‌کند و همیشه در حالِ آغازیدن از نقطه‌ی صفر است. درست مانندِ قبیله‌ا‌ی وحشی و بادیه‌نشین است که سرزمینی پهناور را به‌چنگ آورد... اندک اندک کسانی کمابیش اهلی‌شده از دلِ همان قبیله کمر به تربیتِ او بستند اما هرگاه که می‌رفت تا کوشش‌های آنان ثمربخش شود، باز سرشتِ وحشی‌گری و تمدن‌ستیزیِ قبیله سر بر ‌آورد و پذیرشِ هر رفتارِ متمدنانه را از میان ‌بُرد. جمهوریِ اسلامی هرگز ادب نیاموخته، اهلی نشده و تمدن نپذیرفته است و این روزها هیاتِ حاکمه‌اش چنان دیوانه‌وار بر ایران و ایرانی چوبِ حراج می‌زند که گویی بختی برای حکم‌رانی در فردای «فتنه‌» نمی‌بیند.

پی‌نوشت‌:
(1) نمونه‌ی روشنش «نافرمانیِ مدنیِ» ملتِ ایران در روزِ بیست و پنجِ خرداد بود که در یک خروشِ میلیونی با راه‌پیماییِ سکوت و اعتراضِ مسالمت‌آمیز به حاکمیت نشان دادند که پیمان‌شکنی و فریبکاری‌اش با هیچ اصلِ مدنی و حکومتی نمی‌خواند اما بربریتِ حاکم در برابرِ این مدنیت، «نافرمانیِ بدوی» در پیش گرفت و از هیچ درندگی و جنایتی در سرکوبِ مردم فروگذار نکرد.
بازتاب در بالاترین

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

بزرگ‌مادر

آنقدر مهربان بودی که
فراموشت کردم.
چشمانِ پر از عشقِ تو
هنگامی که مرا می‌دیدی،
آغوشِ گرمِ تو
که روز به روز کوچک‌تر می‌شد،
صدای نحیف و دوست‌داشتنی‌ات
هنگامی که مرا می‌خواندی،
...
آنقدر ساده بودی که
فراموشت کردم.
آخرین دیدار،
سراسر سپید شده بودی!
گفتم: «انگار بر پوستِ خانم‌جان برف باریده است.»
مرا هنوز می‌شناختی
این را از خنده‌ی عاشقانه‌ات دانستم
از آن شور و مهری که بر چهره‌ات نشست.
اما دیگر سخنانت را نمی‌فهمیدم.
بس که از پسِ هر مصیبت
شکرگزار بودی،
روزگار زبانت را هم ستانده بود.
...
سجاده‌ی همیشه باز،
عطرِ گل‌های سفیدِ محمدی،
پشتِ خمیده‌ات که انگار همیشه در سجده بوده‌ای،
آن روزها هم نمی‌فهمیدمت
اما دنیای زاهدانه‌ات را تماشاگرانه دوست داشتم.
چقدر رنج کشیدی،
چقدر داغ دیدی،
روزگار همیشه میانه‌ی خنده‌هایت
بی‌رحمانه گریه دواند.
آنقدر عزیز بودی که
فراموشت کردم.
...
در این هفت ماه
افسوس به دیدنت نیامدم
یعنی نشد
برای همیشه دیر شد.

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

درک تمامیت از فراز فردها

1. شبِ دوازدهمِ آبان از دو طراحیِ زیبا برای راه‌پیمایی در روزِ سیزدهِ آبان پنجاه نسخه پرینت گرفتم و با کمی هراس شروع کردم به پخشِ پوسترها میانِ رهگذران. واکنشِ مردم در آن شب برای‌م تجربه‌ای بی‌اندازه گوارا و غریب بود. زن‌ها و مردها واکنشِ یکسانی نداشتند. دلیل‌ش هم روشن است. به‌نزدیکِ دختران که می‌رفتم در آغاز نگران می‌شدند و گمان می‌کردند برای مزاحمت آمده‌ام. پوستر را که به‌سوی‌شان می‌گرفتم ابتدا با تردید و سپس با کنجکاوی از دست‌م می‌قاپیدند. مردان البته نگرانیِ مزاحمت نداشتند! همه‌ی آدم‌هایی که آن شب دیدم ابتدا گمان می‌کردند بازاریابیِ تبلیغاتی می‌کنم. برخی در همین پندار باقی می‌ماندند و از کنارم با بی‌علاقگی رد می‌شدند. ولی آنانکه این مرحله را پشتِ سر می‌گذاشتند واکنش‌های‌شان بسیار دیدنی و گوناگون بود: پاره‌ای با دیدنِ عناوینِ پوسترها («سیزدهِ آبان با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند چون آزادی را احساس می‌کنیم» از سوی دانشجویانِ سبزِ پلی‌تکنیک و «با اتحاد در خیابان‌ها خواهیم ماند» از سوی جمعی از خانواده‌های زندانیانِ سیاسیِ در بند) به‌شتاب و شادی آن را از من می‌گرفتند. شورِ نگاهِ بسیاری از دختران و پسران را در آن شب هنگامِ گرفتنِ آن کاغذها از دست‌م از یاد نمی‌برم. بسیاری مهربانانه از من سپاس‌گزاری می‌کردند. البته برخی نیز به‌خوبی می‌فهمیدند که موضوعِ پوسترها چیست اما از گرفتنِ آن پرهیز داشتند که شمارِ این دسته بسیار اندک بود. پاره‌ای پرسش‌گرانه به پوستر می‌نگریستند و مرا کمی نگران می‌کردند اما در نهایت آن را با خود می‌بردند. به یاد دارم که در خیابانِ انقلاب و پیش از پلِ کالج زنی میانسال خسته و اندیشناک از کوچه‌ای واردِ خیابانِ اصلی شد و من پوستر را به‌دست‌ش دادم. آن را از من گرفت و در تاریکیِ شب ناپدید شد. در موردِ پسرها و دخترهایی که دست در دستِ هم داشتند، در بیش‌ترِ موارد این دختر بود که با فهمیدنِ ماجرای پوسترها آن را از من می‌گرفت. حتی در یک مورد پسر می‌خواست دختر را به‌دنبالِ خود بکشد اما او همینطور که وادار به رفتن می‌شد پوستر را از من گرفت. رهگذرانی هم بودند که با دیدنِ پوستر در دستِ دیگران و من که آن را پخش می‌کردم به سراغ‌م می‌آمدند تا یکی هم در اختیارِ آنان بگذارم. در پایانِ کار اما چیزی در دست نداشتم و چند تن را از خودم ناامید کردم. اینکه آن شب از چنین کاری حسِ خوبی داشتم نیازی به گفتن ندارد (گرچه در پایانِ روزِ سیزدهمِ آبان و آن سرکوبِ وحشیانه‌ای که از سوی حکومت انجام شد، نسبت به فراخوانی که با آن کار از مردم کردم دچارِ رنجِ درونی شدم و گونه‌ای احساسِ گناه داشتم). اما چنانکه گفتم چیزی بزرگ‌تر و احساسی ارزشمندتر هدیه‌ی آن شب به من بود. تا کنون تجربه کرده‌اید که از پسِ دیداری کوتاه (در زمانی نزدیک به یک ساعت) با شمارِ فراوانی از آدم‌ها و دریافتِ واکنش و حسِ آنان نسبت به رفتارِتان چیزی شبیه به درکِ «انسانیت» و نه «انسان‌ها» داشته باشید؟ من آن شب از پسِ همه‌ی آن بی‌تفاوتی‌ها، نگرانی‌ها، تردیدها، شور و شادی‌ها و نگاه‌های پرسش‌گرانه یک هماهنگی و همسانیِ شکوهمند را دریافتم.
2. روزِ چهلمِ شهیدانِ شنبه‌ی سیاه با دو تن از دوستان به خیابان رفته بودیم. نزدیکی‌های تقاطعِ ولیعصر و تختِ‌طاووس بود که من و دوستانم پیشِ روی توده‌ی مردم در پیاده‌رو می‌رفتیم. لباس‌شخصی‌ها در پیرامونِ ما پراکنده بودند. فضایی وهم‌آلود بود و هر زمان امکانِ وحشی‌گریِ آنان و یورش‌بردن به‌سوی مردم وجود داشت. گاهی از آن‌سو جلوتر فریاد می‌آمد که نیایید دارند می‌آیند. خیلی خوب به‌یاد دارم که من و دیگر کسانی که در صفِ اول بودیم پیش می‌رفتیم و توده‌ی دُردانه‌ی معترضان هم پشتِ سرِ ما می‌آمد. در لحظه‌ای ناگهان من تردید کردم و خودخواهانه برای دوستانم زمزمه کردم که از پیشِ روی توده حرکت کردن بیمناک‌ام و هر سه ایستادیم. آن لحظه چیزی رخ داد که همه‌ی وجودم را به لرزه درآورد. چه‌بسا باید جای من می‌بودید تا آن رخداد را نه به‌گونه‌ای مکانیکی و ماتریالیستی بلکه یکسره انسانی و معناگرایانه درک می‌کردید. اتفاقی که افتاد برای من یک نشانه بود. با ایستادنِ ما سه نفر، توده‌ی پشتِ سر نیز ایستاد. اما این همه‌ی چیزی نبود که رخ داد. ما یک لحظه جا زدیم و همه‌ی پشتِ سری‌ها را به جا زدن انداختیم. می‌فهمید چه می‌گویم؟ حسِ این بارِ سنگین بر دوشِ ما پیش‌روها بود که همه‌ی هستی‌ام را به کُرنش واداشت. ناگهان احساس کردم چقدر پشتِ سری‌ها را دوست دارم؛ تک تکِ شان را، و از اینکه خودخواهانه می‌خواستم با دوستانم به میانه‌ی توده برویم تا کسانِ دیگری پیش‌رو باشند و هر گزندِ احتمالی بهره‌ی آنان شود، از خودم شرمگین بودم. همان لحظه برگشتم و به آنان نگاه کردم. صدها چشمِ معصوم از زن و مرد دیدم که ایستاده بودند و مرا می‌نگریستند. گویی قانونی از هستی را شکسته باشم و بازتابِ این قانون‌شکنی را همانجا با سراسرِ وجودم بچشم. چه آنِ باشکوه و پرابهتی بود! آنجا نیز احساس کردم با کلیتی به‌نامِ «انسانیت» رو در رو شده‌ام که بزرگی‌اش را از دانه دانه‌ی آن آدم‌ها گرفته بود.
بازتاب در دنباله

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

دردها را به هم پیوند دهیم

دردهای ما پیشینه‌ای دیرین دارد

آنچه ما این روزها با چشمانِ خود و از نزدیک دیدیم، روندی ست یکسان که در این سی سال با افت و خیزهایی بر بسیاری از زنان و مردانِ آزاده‌ی ایران رفته است اما پس از کودتای خونینِ خردادِ سالِ پیش در گستره‌ای بسیار بزرگ‌تر و با قشرهای بسیار گوناگون‌تری از ملتِ ما انجام شده است و با اینکه این جنبشی ملی و مسالمت‌آمیز بود، گاه جنایت‌های رفته بر آن (به‌گفته‌ی دو تن از زندانیانِ سیاسیِ دهه‌ی شصت) بسی وحشیانه‌تر و بی‌ضابطه‌تر از فرازِ سیِ خردادِ شصت و ماه‌های پس از آن بوده است. اما کشتار، اعدام، تجاوز، زندان، اعترافِ اجباری، ترور و همه‌ی دیگر روش‌های وحشیانه‌ی این ماه‌ها همراه با دروغ، وارونه‌سازی و مظلوم‌نمایی از آغازِ شکل‌گیری و استقرارِ رژیمِ اسلامی به‌فراوانی در برهه‌های تاریخیِ این سه دهه برای حذفِ مخالفان و سرکوبِ هر اعتراضی در پیش گرفته شده است. این یگانه روشِ جمهوریِ اسلامی در برخورد با شهروندان و تنها زبانِ گفتگویی ست که در همه‌ی بحران‌های پیشین و کنونی به منحل ساختنِ صورت مساله به‌جای حلِ آن انجامیده است؛ دستاوردی یکجانبه و توافقی یکسویه که همیشه حاکمیت با دستانی خونین برنده‌ی فرجامینِ آن بوده است. این‌بار البته کار برای فریبکارانِ حاکم بسیار دشوارتر از پیش شده است چرا که کودتای طرح‌ریزی‌شده از پسِ یک شورِ انتخاباتیِ بزرگ، سیلی از معترضان را به تقلبِ رسوای هیاتِ حاکمه در برابرِ خود بر سنگفرشِ خیابان‌ها دید و دیری نپایید که به‌کار بردنِ آن روش‌های همیشگی، اعتراض‌ها را کوبنده‌تر و در میانِ گروه‌های بیش‌تری از مردم فراگیر ساخت.
رهبرانِ جنبش از آنجا که خود از مردانِ حاکمیت در دهه‌ی سیاهِ شصت بودند و باز به‌خاطرِ آنکه خامنه‌ای و قوای سه‌گانه‌اش گویِ سبقت را در خیانت و جنایت در زمانی بسیار کوتاه از بنیانگذار ربودند، همه‌ی همت و افشاگریِ خود را به‌درستی بر رفتارهای حکومت در این زمان و دستِ بالا بر دورانِ رهبریِ خامنه‌ای و پس از مرگِ خمینی متمرکز ساختند. همزمان کوشش کردند تا نشان دهند که جنبشِ سبز نیز تنها به همین دوره از تاریخِ جمهویِ اسلامی معترض است. این شد که بر اساسِ پیمانی نانوشته رهبرانِ جنبش در برابرِ حاکمیت ایستادگی کردند و بدنه‌ی جنبش نیز از پرداختن به دورانِ بنیانگذار و نقدِ دهه‌ی شصت تا زمانی نادانسته دست شست.
گمان می‌کنم اگر هنوز برای رهبرانِ جنبش زمانِ آن فرا نرسیده است تا صادقانه نسبت به دورانِ خمینی و مسوولیتِ خود در برابرِ همه‌ی خیانت‌ها و جنایت‌های آن دهه با ملت سخن بگویند (و من نمی‌دانم این راست‌گویی و پوزش‌خواهی زمانش کِی می‌سد) اما برای بدنه‌ی جنبش زمانِ آن فرا رسیده است تا دردِ اکنونِ خود را با دردِ گذشته‌ی دیگران پیوند زند. صد البته این رفتارِ دگرباشانه‌ی بدنه‌ی جنبش نسبت به رهبریِ آن هرگز به‌معنای فرونهادنِ پشتیبانی از موسوی و کروبی نیست. چرا که هر دو در این یکسال از آزمون‌های دشواری سربلند بیرون آمده‌اند که بسیاری دیگر در آن ناکام ماندند (واپسین نمونه بیانیه‌ی سرد اما سرنوشت‌سازِ موسوی در موردِ اعدامِ فرزاد، شیرین و سه بی‌گناهِ دیگر بود). دست‌ِبرقضا این رفتار می‌تواند رهبرانِ جنبش را نیز به‌سوی نقدِ خویش در زمانِ مناسب فرا خواند. ناگفته پیداست که چنین کاری ارزشِ آنان را نزدِ پاره‌ی بزرگی از جنبشِ سبز بیش‌تر خواهد کرد، وجدانِ زخم‌خورده‌ی ملی را نسبت به دهه‌ی نخستِ انقلاب و پیمان‌شکنی‌های بنیادینِ آن دوران مرهم خواهد نهاد و از همه مهم‌تر اعتماد و اطمینانِ نسبی را که در هر جنبشِ اعتراضی میانِ بدنه و رهبرانِ سیاسیِ آن باید وجود داشته باشد، نسبت به رهبرانِ جنبشِ سبز استوارتر خواهد ساخت؛ اعتمادی که اکنون به‌خاطرِ پافشاریِ گاه و بی‌گاهِ رهبرانِ جنبش بر درخشان بودنِ دهه‌ی شصت و افتخارِ آنان به دورانِ حکمرانیِ خمینی، رنگِ خاکستریِ تردید را در بخشی از جنبشِ اعتراضی نسبت به آنان همچنان نگاه داشته است. این مساله زمانی اهمیتِ خود را نشان خواهد داد که بدانیم بسیاری درست به‌همین دلیل به جنبشِ سبز نپیوسته‌اند و از دور با بدبینی سیرِ رخدادها را می‌نگرند.
اما چنانکه گفتم فارغ از رفتارِ رهبرانِ جنبش در برابرِ این مساله، بدنه‌ی جنبش از راه‌های گوناگون می‌تواند هم‌دردی و هم‌دلیِ خود را با ستم‌دیدگانِ آن دوران گسترش بخشد، با خانواده‌های آنان دیدار کند و شنونده‌ی رنج‌های‌شان باشد تا اینچنین، پیکرِ یکپارچه، راستین و همه‌جانبه‌ای از جنبشِ اعتراضیِ به‌نمایش گذارد. دیدار با خانواده‌ی اعدامیانِ دهه‌ی شصت در نوروز می‌توانست این طلسمِ نادیده‌گیریِ آنان و تابوی سکوت در برابرِ ستم‌دیدگیِ‌شان را بشکند. اما اطلاعیه‌ی «ستاد نوروزیِ راهِ سبزِ امید» باز بر اساسِ همین چشم‌پوشیِ آگاهانه شکل گرفته بود؛ آنجا که از افروختنِ شمع برای گرامی‌داشتِ یادِ «شهدای همیشه جاودانِ انقلابِ اسلامی، جنگِ تحمیلی و جنبشِ سبز» و دلجوییِ بهاری از «خانواده‌ی شهدا و مجروحینِ انقلابِ اسلامی، جنگِ تحمیلی و حوادثِ پس از انتخابات» نام برده بود و بر خیلِ کشته‌شدگان و شهدای راهِ آزادی پس از پیروزیِ انقلاب تا مرگِ خمینی چشم بسته بود تا گسستِ انسانی میانِ آنان و جنبشِ سبز را همچنان در پرده اما پابرجا نگاه دارد. گویی معترضانِ آن دهه برعکسِ معترضانِ امروز همگی مستحقِ مجازات بوده‌اند و شایسته نیست نامی و یادی از آنان به میان آید. گویی اینان معترضانِ خودی هستند و آنان معترضانِ غیرِخودی بودند. این خط‌کشی که امروز بر اساسِ مصلحتِ یک جناحِ سیاسی شکل گرفته است فردا روز که قدرت دیگر بار به‌دستِ آنان بیفتد هیچ دانسته نیست که همچنان بپاید و همین معترضانِ خودیِ امروز به دایره‌ی غیرِخودی‌ها رانده نشوند. چرا که من باور دارم اگر روزی به‌هر طریق قدرت به‌دستِ موسوی بیفتد، جنبشِ ما هزاران‌بار پرشورتر خیابان‌ها را سبزتر از امروز خواهد کرد و حقوقِ اساسیِ خود را با فریادی رساتر به زبان خواهد آورد. برای آنکه آن روز کم‌تر افسوس بخوریم باید امروز حقیقت را یکسره فدای مصلحت نکنیم.
البته از «راهِ سبزِ امید» نمی‌توان انتظارِ گرامی‌داشتِ یادِ جان‌باختگانِ سیاسیِ دهه‌ی شصت را داشت. به‌ویژه که شمارِ چشمگیری از آنان هوادارِ گروه‌هایی بوده‌اند که چپ‌های خطِ امامی و پاره‌ای از مردم به‌علت‌های گوناگون از آنان تنفر دارند و امروز حاکمیت در کیفرخواست‌ها و تریبون‌های خود کوششِ فراوان می‌کند تا حرکتِ اعتراضی را به آنان منتسب نماید. موسوی خود به ضرورتِ پاس‌داری از حقوقِ شهروندان فارغ از باورهای آنها تصریح کرده است ولی چنانکه می‌دانیم در دهه‌ی نخست نشانی از این پاس‌داری دیده نمی‌شود و امروز نیز بنا به مصلحت در موردِ آن دوران، سیاستِ ستایش در پیش گرفته شده است. اما «جنبشِ سبز» به محدودیت‌های ذهنی و به‌ویژه تنگناهای عملیِ رهبرانش دچار نیست و برای نوآوری و گسترشِ مبارزه، اندیشه و به‌وِیژه دستِ بازتری دارد. در برهه‌هایی بایسته است که ما کارِ خود را کنیم و رهبران نیز کارِ خود را پیش ببرند. جنبشِ اعتراضی در ستم‌ستیزیِ خود (بدونِ در نگاه آوردنِ دوری و نزدیکی‌اش به ایدئولوژی‌هایی که قربانیان به آنها باور داشتند) باید کرامتِ انسانیِ پایمال‌شده‌ی زنان و مردانِ بی‌گناهِ آن دهه را نیز پاس دارد و با چنین رفتاری سازگاریِ راستین را در مبارزه‌ی دموکراتیکِ خود برقرار سازد. به‌فراموشی سپردنِ آگاهانه‌ی ستم‌دیدگانِ دهه‌ی نخستِ انقلاب از سوی رهبریِ جنبش نباید به بدنه‌ی جنبشِ سبز نیز انتقال یابد. تاریخ نشان می‌دهد که «نادیده گرفتنِ دیگران» به هر بهانه‌ای از جمله مصلحتِ مبارزه با قدرتِ کنونی، در دگرگونیِِ سیاسیِ پیشِ‌رو به «نادیده گرفته شدنِ خودمان» از سوی قدرتِ آینده خواهد انجامید.
به‌هر روی برداشتِ من و شواهدی همانندِ آنچه گذشت نشان می‌دهد که در موردِ هم‌دلی با قربانیانِ ستمِ رژیمِ اسلامی در دهه‌ی شصت و از میان بردنِ این گسستِ سرنوشت‌ساز میانِ ما و آنان، جنبشِ سبز در مجموع با سیاستِ راهِ سبزِ امید پیش می‌رود و این پیروی چندان به‌سودِ جنبشِ اعتراضی نیست. چرا که دگرگونیِ آینده‌ی سیاسیِ ایران با همین پیروی‌ها و نافرمانی‌ها نسبت به خواستِ رهبرانِ جنبش رقم خواهد خورد و من باور دارم که رویکردِ جنبشِ سبز نسبت به پسند و ناپسندِ رهبرانِ آن باید آمیزه‌ای از پذیرش/رد و همسازی/ناسازی باشد. هزینه‌ی وحشتناک و ناباورانه‌ای که ملت در این یکسال برای دستیابی به خواست‌های به‌حقِ خود پرداخت کرده است نباید با پیرویِ یکسره و همه‌سویه از رهبرانِ جنبش، به‌تمامی به حسابِ اصلاح‌طلبانِ جمهوریِ اسلامی و افسانه‌ی دورانِ درخشانِ رهبریِ آیت‌الله خمینی واریز شود، همچنانکه نباید با گسستنِ نابخردانه و تام از رهبرانِ سبز، زمینه‌ی حذفِ محتومِ آنان به‌دستِ حاکمیت و در پیِ آن به‌خاک سپردنِ جنبشِ سبز را پدید آورد.
در همین زمینه:
مادرِ بهکیش همچنان استوار است / مادرانِ عزادار (کارِ این مادران درست همان است که باید باشد)
بازتاب در دنباله

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

برای واپسین نگاهت

نگاهِ پریشانِ آرش در خزانِ زمستان
نگاهِ گرمِ فرزاد در سبزیِ بهار
نگاهِ ناپیدای دیگری در سوزِ تابستان
نگاهِ نگرانِ یک ملت در برگ‌ریزانِ پاییز
...
ماه‌های ما همه سرخ است
فصل‌های ما همه خونابه
در شورِ پیش از خردادِ خونین؛
نگاهِ پرامیدِ دل‌آرا
در سوگِ سالگردِ خردادِ خونین؛
نگاهِ پردردِ شیرین
...
و بربریتی که با مرگِ بی‌گناهان
زندگی می‌کند
...
اما از پسِ چشمانی که بسته می‌شود
هزاران دیده‌ی دیگر باز خواهد شد
و روزِ دادستانیِ وطن از تبهکاران
نزدیک‌تر
 
بازتاب در
بالاترین و دنباله

پس‌نوشت:
امروز چهارشنبه، بیست و هفتمِ مهرِ 1390 دارم این شعر را می‌خوانم و با خودم می‌گویم ده سالِ دیگر اگر گذارِ کسی به این یادداشت افتاد، آیا با این نام‌ها می‌تواند یادآوری کند کسانی را که نویسنده در ذهن داشته است؟ به‌هرحال بد نیست اینجا هویتِ کاملِ جان‌باختگان را بیاورم:
آرشِ رحمانی‌پور، فرزادِ کمانگر، دل‌آرا دارابی و شیرینِ علم‌هولی

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شفا همانقدر بزرگ بود که شما کوچکید

«شجاع الدین شفا، نویسنده متهتک ایرانی، که سه دهه پایانی عمرش را به هتک باورهای دینی و اسلامی گذراند، شامگاه جمعه ۲۷ فروردین ماه، در پاریس درگذشت.»
جرس

شرم‌آور است!
این زبانِ رژیمِ اسلامی است که از یک رسانه‌ی سبز عربده می‌کشد و از نشانه‌هایی ست که به‌درستی من را به «اسلامِ سبزِ» طیف‌هایی از این جنبش بدبین می‌سازد.
شفا در این سی سال اتفاقاً درست همان کاری را کرد که از بزرگی چون او برمی‌آمد و انتظار می‌رفت. او بر دمل‌های چرکینِ هزار و چهارصد ساله انگشت گذاشت. همان دمل‌هایی که در روندِ رخدادهای انقلابِ پنجاه و هفت سر باز کرد و تا امروز جان و جهانِ ایرانی را تیره و تار ساخته است. واکاوی‌های تاریخیِ او درست آن روی سکه‌ی نیشترهای فلسفیِ نیکفر به اسلام است. بی‌جهت نیست که هیچ سخن و نشانی از روشنفکرانِ لائیک و منتقدِ اسلام در جرس یافت نمی‌شود؛ تک‌صداییِ نابخردانه‌ای که گمان می‌کند در راهِ مبارزه با استبدادِ دینی با نادیده‌گرفتنِ واقعیت‌های یک دین و گریز از رویکردِ سنجش‌گرانه نسبت به آن می‌تواند به روایتی آزادی‌خواه از آن دین دست یابد. حال آنکه امکانِ چنین گذاری تنها و تنها بر بنیانِ کالبدشکافی از این پیکرِ متورم استوار است.
با این طعنه‌ها و توهین‌ها به شفا خواستید چه چیزی را ثابت کنید؟ اینکه به اسلامِ دموکراتیک پایبندید؟ آنهم با چنین روشی؟ تخریبِ دیگران؟
دستِ‌برقضا هر دوی این متفکران به امکانِ سربرآوردنِ گونه‌ای دینداریِ مداراجو باور دارند؛ گونه‌ای رواداری که به‌یقین در شمایان یافت نمی‌شود.
ترورِ شخصیتِ یک سامی‌پژوهِ گران‌قدرِ ایرانی آنهم در خبری که قرار است پیام‌رسانِ مرگِ او باشد... اینهمه تباهی، تنگ‌نظری، ناشی‌گری، ساده‌اندیشی و کینه‌توزی چه سنخیتی با جنبشِ سبزِ ملتِ ایران دارد؟
شجاع‌الدینِ شفا آنقدر بزرگ بود که پس از کودتای خونینِ خرداد نامه‌ای به خامنه‌ای نوشت و با استناد به اسلام و قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی رفتارِ او را تهی از مشروعیتِ دینی و سیاسی دانست. در برابر، شما آنقدر کوچک هستید که در مرگِ او به‌جای احترام یا سکوت زبان به زشتی و درشتی باز می‌کنید.
پس‌نوشتِ اول:
الان دیدم جرس تمامِ عباراتِ توهین‌آمیز را حذف کرده است. به‌جای «نویسنده‌ی ایرانی متهتک» هم نوشته است: «یکی از مترجمان قدیمیِ ایرانی».
به‌هرحال متنِ اصلیِ خبر در گوگل‌ریدر و دیگر فیدخوان‌ها وجود دارد و باقی خواهد ماند و بخشِ توهین‌آمیزِ ابتداییِ آن را نیز من در آغازِ نوشتار آورده‌ام تا این دوستان گمان نکنند خوانندگان فراموشکار یا احمق هستند.
وانگهی خوب است یکبار برای همیشه ما بدانیم در این تارنمای سبز چه خبر است! چرا گردانندگانِ جرس حتی در خبررسانی هم تا این حد ندانم‌کار و بی‌مسوولیت هستند و از اساس اینهمه هرج و مرج در تیمِ رسانه‌ایِ جرس تا چه زمان قرار است ادامه پیدا کند؟
در ضمن! از شلختگیِ جرس که بگذریم، حذفِ صوریِ آن توهین‌ها هیچ دگرگونیِ بنیادینی در رویکردِ کوته‌اندیشانه‌ی این رسانه‌ی سبز پدید نخواهد آورد.
پس‌نوشتِ دوم:
هتاکیِ زننده به زنده‌یاد شفا دوباره به متنِ خبر بازگشت. اینبار نوشته‌اند: «مترجمِ قدیمی و نویسنده‌ی متهتکِ ایرانی» و همان جمله‌ی پرطعن و توهینِ نخستین را چاپ کرده‌اند. این خبر (که بیش‌تر به لجن‌پراکنی می‌ماند) تا کنون سه بار تغییر کرده است. ابتدا توهین کردند، سپس که اعتراض‌ها بالا گرفت توهین را حذف کردند و در کم‌تر از یک روز (که لابد گمان کرده‌اند آب‌ها از آسیاب افتاده) دوباره توهین‌ها را چاپ کرده‌اند.
کاری که این آقایان می‌کنند نمونه‌ی روشنِ فریبکاریِ دینی است؛ همان دردی که شجاع‌الدینِ شفا سه دهه از آن نالید و در پرده برانداختن از آن قلم زد.
به‌راستی برای گردانندگانِ جرس متاسفم! هرچند از آنان جز این چشم‌داشتی نمی‌توان داشت.
این میان بیش از همه برای جنبشِ سبز نگران هستم که در این وانفسای رسانه‌ای ناگزیر است به تارنمای از‌هم‌تنیده، آشفته و غیرقابلِ‌ اعتمادی چون جرس تکیه کند!
در همین زمینه:
بازتابِ نوشتار در بالاترین، دنباله و اعتراض