ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

«رئیس‌جمهور موسوی» : معنا و مصداق

پیشکش به همه‌ی سبزها!

«سخت‌گیرانه‌ترین مخالفتِ انسان با خطاهایی ست که خودش اندکی پیش مرتکب شده است.»
گوته


1. این ترکیب چه معنایی دارد؟ در ابتدا باید گفت پیش از هر چیز معنای آن در شرایطِ کنونی سلبِ چیزی را نشان می‌دهد؛ رئیس‌جمهور، رئیس‌جمهور نیست. پس این ترکیب بیش‌تر معنازداست تا معنازا. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی بی‌معنا ساختنِ «رئیس‌جمهور» در گفتارِ رسمیِ حکومت.
2. پس از سی سال همزیستیِ شکننده میانِ جمهوریت با ولایت که در هر بحران به‌سودِ ولایت فرجام می‌یافت، باید یکبار برای همیشه این رویارویی جدی‌ترین برگِ خود را رو می‌کرد. اکنون به‌خاطر فزون‌خواهیِ خامنه‌ای این دوگانه بحرانی‌ترین روزهای هماوردیِ خود را سپری می‌کند. مردم باید یکبار برای همیشه تکلیفِ جمهوریت را با اسلامیت روشن می‌کردند. ملتِ ایران باید یکبار برای همیشه نشان می‌دادند که رایِ آنها زیورِ قدرتِ حاکمیتِ فقیه نیست و آنان حاضرند بر سرِ اعمالِ حقِ حاکمیتِ ملیِ خود تا پای جان بایستند. زین پس و در فردای ایرانِ ما، یا جمهوریت پیروز می‌شود یا اسلاميت و پیروزیِ هر کدام راهِ تاریخِ این سرزمین را یکسره دگرگون خواهد ساخت. اما به‌هر روی زیستِ انگلیِ ولایتِ فقیه با مردم‌سالاری دیگر امکانِ ادامه‌ی زندگیِ اینچنینی نخواهد داشت. «رئیس‌جمهور موسوی» يعنی رساترین واژه برای حقانیت‌زدایی از ولیِ‌فقیه و کودتای حاکمیتِ ولایی.
3. دنیای سیاست چنان شطرنجی و ناهموار است که هیچ نظریه‌ای را مو به مو در خود جای نمی‌دهد، مگر به‌قیمتِ وارونه ساختنِ ثمراتی که از آن نظریه انتظار می‌رود. اما تاثیرِ رفتار در دنیای سیاست از پشتوانه‌ی فکریِ آن بسی مهم‌تر است و چه‌بسا تاثیرِ وارونه‌ی یک رفتارِ سیاسی (در نسبت با اهدافش) نشان‌دهنده‌ی پشتوانه‌ی نظریِ نامتناسب برای آن باشد. کسانی با چنگ زدن به یک دوگانه‌ی به‌ظاهر اخلاقی و پیشینه‌ی سیاسیِ موسوی، پیش از انتخابات و پس از کودتا جنبشِ سبز را به ساده‌نگری متهم کردند. اما استدلالی که می‌گوید «میانِ بد و بدتر نباید انتخاب کرد» تنها در وادیِ نظر جایگاه دارد و در پهنه‌ی رفتار چیزی جز یک حکمِ کلی و دارای مصادیقِ متضاد با یکدیگر نیست. مفاهیمِ نابِ ذهنی در دنیای واقعیت تمایزهای خود را با یکدیگر از دست می‌دهند. جنسِ سیاست از جنسِ احکامِ کلی، ضروری و عام نیست. کسانی که سبزها را به ساده‌اندیشی متهم می‌کنند هنوز نفهمیده‌اند که این جنبش به‌راستی پیشوا ندارد. شیفتگیِ مردم به خمینی در دهه‌ی پنجاه را در جنبشِ سبز نسبت به موسوی نمی‌توان دید. بسیاری از هوادارانِ موسوی همان کسانی هستند که در کارنامه‌ی سیاسیِ او سکوت و بی‌مسوولیتی نسبت به کشتارِ تابستانِ شصت و هفت را به دیده‌ی سرزنش می‌نگرند. این نکته خود به‌اندازه‌ی کافی در روشن‌ساختنِ سرشتِ متناقض، ناهمگون و پر فراز و نشیبِ سیاست رسا است و رفتارِ سیاسی معنایی جز تن دادن به این سرشتِ متضاد ندارد. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی با نخست‌وزیرِ خاوران به رویارویی با ولی‌ِفقیه برخاستن.
4. موسوی با دوستانِ خمینی دوست و با مخالفانِ خمینی مخالف بود. او دولتمردی سراسر شیفته‌ی پیشوا بود. پیش از انتخابات در نخستین سفرش به‌سراغِ مراجعِ تقلیدِ قم رفت اما حتی سری به منتظری نزد. همان زمان نیز برخی از این رفتارش گلایه کردند. اما پس از کودتا کار به جایی رسید که موسوی درباره‌ی «راهِ سبزِ امید» و رخدادهای پس از بیست و دومِ خرداد نامه‌ی رسمی به منتظری نوشت. دو شخصیتِ مهمِ سیاسی که دست‌ِکم پس از مرگِ خمینی یک‌سره به حاشیه رانده شده بودند با یکدیگر به زبانِ قلم سخن گفتند. اما آنکه تا آخر عزیزِ خمینی بود به آنکه در آخر مغضوبِ خمینی شد نامه نوشت. این نامه‌نگاریِ دوجانبه در دنیای سیاست معنای بسیار مهم و روشنی داشت؛ موسوی با چنین کاری به نادرستیِ روندِ حذفی که در دهه‌ی شصت شروع شد و اکنون دامانِ خودِ او را نیز گرفته است، گردن نهاد. او پذیرفته است که لوکوموتیورانِ جماران، از همان روزهای آغازین شروع به بیرون پرتاب کردنِ انقلابیون از واگن‌های گوناگونِ قطارِ انقلاب کرده بود و سکوتِ تاییدآمیزِ او و دوستانش در برابرِ این روند تاوانِ سنگینی برای کشور داشته است. چرا که این قطار اکنون در دستِ کسانی ست که درسِ حذف را خیلی خوب فرا گرفته‌اند و در کاربردِ آن چنان گسترده و دیوانه‌وار پیش می‌روند که نه تنها دُردانه‌های دیروزِ خمینی که هیچ‌کسِ دیگر را نیز تاب نمی‌آورند. گویی این بیست سال سکوت برای موسوی گونه‌ای خودپالایی و بازنگری به‌همراه داشته و به‌ويژه پس از کودتا به‌روشنی دریافته است که چه مارهایی می‌تواند از آستینِ ایدئولوژیِ استبدادِ دینی بیرون بیاید؛ گنگِ احمدی‌نژاد عصاره‌ی‌ سیاست‌های ویرانگرِ سی‌ساله‌ی جمهوریِ اسلامی است. آن نامه گونه‌ای ابرازِ پشیمانی و روی‌گردانی از ستم‌های دهه‌ی نخستِ انقلاب بود. چنانکه زندگیِ اندیشمندان را بسته به دگرگونی‌های فکریِ آنان دستِ‌کم به دو دوره تقسیم می‌کنند، زندگیِ سیاستمداران را نیز می‌توان چنین بخش کرد. موسویِ دورانِ خمینی با موسویِ پس از آن همانند نیست و به‌ویژه موسویِ پیش از کودتا با موسویِ پس از کودتا به‌هیچ رو یکسان نیست. پس از بیست و دومِ خرداد و متناسب با دگرگونیِ یک ملت، ما از اساس با دو موسوی روبرو هستیم. این ترکیب در اینجا هم‌هنگام ارزش‌زا و ازش‌زداست؛ از موسویِ پیشین با کادرِ کمابیش بسته‌ی یارانِ پیرامونش ارزش‌زدایی می‌کند و به موسویِ پسین با بینشِ کمابیش بازِ او نسبت به گذشته و اکنون ارزش می‌بخشد. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی مردِ سیاسیِ ایستاده در برابرِ حاکمیت و رئیس‌جمهورِ روزهای دشوارِ پس از کودتا (موسویِ متاخر)، نه شخصیتِ برآمده از دفینه‌ی مردانِ خمینی و کاندیدِ روزهای خوشِ پیش از کودتا (موسویِ متقدم).
5. تامس کون در روشن‌سازیِ ساختارِ انقلاب‌های علمی باور دارد که تنها کسانی می‌توانند یک پارادایم یا سنتِ علمی را براندازند که از دلِ آن پارادایم یا سنتِ علمی برآمده باشند؛ تنها کسانی می‌توانند ناکارآمدی یک نظریه‌ی علمی را در تببینِ مسائل اثبات کنند که عمرِ خود را با تعهد و ایمانی راستین به تواناییِ آن نظریه، بر سرِ تثبیتِ آن و دست و پنجه نرم کردن با مسائلِ حل‌ناشدنیِ آن به پیری رسانده باشند. تنها چنین کسانی هستند که از ظرفیتِ به‌پایان‌رسیده‌ی آن سنتِ علمی، آگاهیِ ژرف پیدا می‌کنند و جایگزینِ متناسب با شواهدِ علمیِ نو را پیش می‌نهند و بدین‌ترتیب پارادایمِ نو را بر ویرانه‌های پارادایمِ پیشین (با نگاه‌داریِ عناصری از آن) بنا می‌سازند. برخلافِ باورِ رایج، رویکردهای همگرا در پژوهشِ علمی غالباً به انقلاب‌های علمی منجر شده‌اند، حال آنکه رویکردهای واگرا (خلافِ عرفِ جامعه‌ی علمی) با سرگردانی در فهمِ شواهدِ موید و ناقضِ پارادایمِ علمی روبرو هستند. نادیده‌گرفتنِ باورهای کهنه سرنوشتی جز سرگردانی در میانِ باورهای نو ندارد و تعهد به سنتِ علمیِ موجود، لازمه‌ی بررسیِ درستِ ناهنجاری‌ها و اشتباه نگرفتنِ آنها با ناهنجاریِ بنیان‌افکن است. «فقط بررسی‌ها و مطالعاتی که در سنت علمی زمان خود ریشه دارند می‌توانند آن سنت را در هم شکنند و سنت جدیدی را ایجاد کنند.» (1) با بهره بردن از نظریه‌ی این فیلسوفِ علم در موردِ انقلاب‌های علمی، می‌توان از همین دیدگاه (بدونِ انکارِ تفاوتِ علومِ پایه با علومِ اجتماعی) به انقلاب‌های سیاسی (لزوماً نه در معنای کلاسیکِ آن) نگریست. تنها کسانی می‌توانند در برابرِ یک رژیمِ سیاسی بایستند که خود روزی از بانیانِ آن ساختارِ سیاسی بوده‌اند و درست به‌همین دلیل ژرف‌ترین آگاهی را از ظرفیتِ پایان‌یافته‌ی آن سامانِ سیاسی در رویارویی با بحران‌ها به‌دست می‌آورند. موسوی هدفش اصلاحِ همان سنتِ سیاسی است که در آن پرورش یافته نه سراسر دگرگون ساختنِ آن. او فردی یکسره نوآور نیست بلکه با بازگشت به آرزوهای بر باد رفته‌ی انقلابِ پیشین، تلاش دارد تا بحرانِ سیاسی را با ایمان به طرح و حلِ آن در همین ساختارِ سیاسی پشتِ سر بگذارد. «با تمامِ این اوصاف – و این نکته اصلی است – اثر نهایی این کارِ مقید به سنت همیشه تغییرِ خودِ سنت بوده است.» (2) برخلافِ پندارِ پرآوازه، عدمِ تعهد به سنتِ سیاسی (همانندِ سنتِ علمی) منجر به در جا زدن در آن سنت می‌شود. رویکردِ واگرا به اقتدارِ سنتِ موجود بیش‌ترین یاری را می‌رساند. نوآوری‌های سنت‌شکن تنها در چارچوب سنتِ ریشه‌دار و پیچیده‌ی کنونی شکل می‌گیرند. موسوی در عینِ دلبستگی به نظام به رویارویی با آن برخاسته است. در اینجا گسستن در عینِ پیوستن روی می‌دهد. «دانشمندِ با استعداد باید فرد سنت‌گرایی باشد که از شرکت در بازی‌های پیچیده و بغرنج بر مبنای قواعد از پیش تعیین شده لذت برد تا بتواند نوآوری موفق باشد، نوآوری که قواعد جدید و مهره‌های جدیدی کشف می‌کند تا با آنها بتواند به بازی‌های پیچیده‌ی خود ادامه دهد.» (3) سیاستمدارِ کامیاب (درست همانندِ دانشمندِ موفق) باید خصوصیاتِ فردِ سنت‌گرا و سنت‌شکن را با هم داشته باشد و چنین جامه‌ای تنها برازنده‌ی موسوی بود. میرحسین با رستاخیزِ خاطره‌ی نخست‌وزیرِ سال‌های پارساییِ جنگ در ذهنِ ملتِ ایران، پس از بیست سال به میدانِ سیاست بازگشت و با پذیرشِ قاعده‌ی حکومت در بازیِ سیاسی شرکت کرد اما پس از بر هم زدنِ بازی از سوی حاکمیت، قاعده‌ی نوینِ خود را پیش گذاشت و بازیِ سیاسی را در راهی سراسر دگرگون و سرنوشت‌ساز پیش برد. موسوی در جایگاهِ تاریخیِ خود درست نقشِ دانشمندی را دارد که به‌فرجام با نیرومندترین شاهدِ ناقضِ سنتِ سیاسی و ناهنجاریِ بنیان‌براندازِ آن روبرو شده است و در مرزِ پیوستگی به رژیمِ سیاسی و گسستن از آن به‌سر می‌برد. او دیر یا زود نقشِ تاریخیِ خود را در این گذار خواهد پذیرفت و به‌سرانجام خواهد رساند. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی با دلبسته‌ترین دولتمرد به بنیان‌ها، فرآیند رهایی از بنیان‌ها را پیمودن.
پی‌نوشت‌ها:
(1) دیدگاهها و برهانها (مقاله‌هایی در فلسفه علم و فلسفه ریاضی)، نقش سنت و ابداع در تحقیق علمی، تامس کوون، ترجمه‌ی شاپورِ اعتماد، نشر مرکز، صفحه‌ی 89
(2) همان، صفحه‌ی 97
(3) همان، صفحه‌ی 102

بازتابِ نوشتار در مردمک، بالاترین و دنباله

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تازه‌نفس‌ها: فوران خودباوری در نسل ساده‌اندیش

زنی بی‌سواد و تهی‌دست روبروی دانشگاهِ تهران ضدِ آمریکا و سرمایه‌دارانِ داخلی‌اش سخنرانی می‌کند
هر صحنه را که می‌بینی بی‌اختیار با خودت می‌گویی «نمی‌دانستند بناست چه بلایی بر سرِشان بیاید!». تازه‌نفس‌ها یا «تابستانِ 58 در تهرانِ امروز» نامِ فیلمِ مستندی ست از کیانوشِ عیاری. کارگردان شور و تبِ ایرانِ انقلابی را چهار ماه پس از سرنگونیِ رژیمِ پهلوی در هر پهنه از زندگیِ ایرانی ثبت کرده است. نمایش‌های به‌شدت شعاری و آرمان‌گرا که گاه از فرطِ خیال‌پردازی و منجی‌سازی خنده‌دار می‌شود؛ داستانِ یک طاغوتی که می‌خواهد پولِ دزدیِ مملکت را بیرون ببرد و فرار کند اما ناگهان دستگیر می‌شود یا داستانِ کسانی که قرار است شهریورِ پنجاه و هفت در زندانِ شیراز به دستورِ تیمسار روشنفکر اعدام شوند ولی ناگهان «دستِ غیب» دوستانِ انقلابیِ‌شان را از آسمان می‌رساند، سربازها را می‌کشند و بند از اعدامیان باز می‌کنند (نمایشِ «فریادِ آزادی» با بازیِ شهنازِ تهرانی و گرجی). این نمایش‌ها خود برای به‌تصویر کشیدنِ ذهنیتِ ساده و هم‌هنگام آرمان‌گرای نسلِ پیشین رسا است.
فروشِ نوارها و کتاب‌های سیاسی به‌گونه‌ای سرسام‌آور تمامِ فضای شهر را پر کرده است؛ کتاب‌های بازرگان، مطهری، شریعتی و نوارهای فخرالدین حجازی درباره‌ی فرهنگِ استعماری (آن اندازه که در فیلم از این نوار پخش می‌شود هیچ تفاوتی در محتوا و حتی در لحن با معرکه‌گیریِ آن زنِ بی‌سوادِ روبروی دانشگاهِ تهران ندارد؛ عصبیت و توهین و مرگ‌خواهی در مواجهه با غرب). کتاب‌هایی در موردِ مارکس، لنین، انگلس، چه‌گوارا و دیگران نیز در دستفروشی‌ها بسیار زیاد است. پوسترهای خمینی، شریعتمداری، علیِ شریعتی، طالقانی، امام موسی صدر، چه‌گوارا، صمدِ بهرنگی و دیگر شخصیت‌ها در بساطِ دستفروش‌ها به‌فراوانی به‌چشم می‌خورد. شعرِ «سر اومد زمستون» در فضای خیابانِ انقلاب طنین‌انداز است و آتش به جان‌ می‌زند. یکی از بساط‌دارانِ کنارِ خیابان برای فروشِ کتاب‌هایش تبلیغ می‌کند «نفرتِ عمومیِ مردمِ ایران از مارکس و مارکسیسم» دیگری می‌گوید «کتاب‌های استاد مطهری، آموزشِ قرآن به قلمِ مهندس مهدیِ بازرگان» و دیگری «عللِ گرایش به مادی‌گری از استادِ مطهری به‌ضمیمه‌ی ماتریالیزم در ايران». صدها نوع نشریه از هر گرایش و مکتبِ فکری در دسترسِ مردم قرار دارد. یک نفر در موردِ کتابی چنین تبلیغ می‌کند «اقتصادِ سالم، حقوقِ بشر، منشاءِ خلقتِ ماده، منشاءِ خلقتِ بشر در این کتاب خیلی خوب توضیح داده شده است». با خودت می‌گویی اینهمه موضوع در یک کتاب؟ گویا از شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد را توضیح دادن ویژگی و تشنگیِ آن نسل بود.
بحث‌های سیاسیِ داغ میانِ تمامیِ مردم در جریان است. بحثِ نان و معیشت هم در قشرِ کم‌بضاعت با سیاست آمیخته است؛ بیچاره‌ای که با خانواده‌ای هفت‌نفره گلایه می‌کند وعده‌های دولتِ بازرگان مبنی بر کمک به آنها محقق نشده و دیگری که می‌گوید به وعده‌ها عمل شده و شرایطِ کنونی را با دولتِ شریف‌امامی قیاس می‌کند.
تکان‌دهنده‌ترین فرازِ فیلم جایی ست که جوانان با ریش‌بند، چفیه و سربند خود را به شکلِ عرفات در می‌آورند و در کنارِ نقاشیِ بزرگِ او با افتخار عکسِ یادگاری می‌گیرند. عکاس که کاسبی‌اش را می‌کند با همان لهجه‌ی چاله میدانی دمادم فریاد می‌زند: «فلسطین پیروز است، اسرائیل نابود است، اینجا آقا ایناها، عکسِ تاریخ، در کنارِ عرفات، در کنارِ فلسطین، اینجا ایناها ایناها، در کنارِ ناصر (!) عرفات».
نقشِ زنان بسیار چشمگیر است؛ از زنانی که کنارِ دانشگاهِ تهران روی یک روزنامه نشسته‌اند و کتاب‌های سازمانِ خود را به فروش می‌رسانند تا دخترانی که کتاب‌های سیاسی و جلد سفید را میانه‌ی خیابان بر دست گرفته‌اند و حتی به تاکسی‌ران‌ها کتاب پیشکش می‌کنند. زنانی با حجابِ کاملِ اسلامی نیز نشریاتِ خود را در برابرِ دانشگاهِ تهران تبلیغ می‌کنند. اما هنوز طاعونِ حجابِ اجباری بر سرِ ملت آوار نشده است و زنان با موهای افشان و شلوارِ لی یا دامن سرگرمِ زندگیِ روزمره یا کنشِ سیاسیِ موردِ پسندِ خود هستند. با خودم می‌گویم بسیاری از این زنان و دختران در سال‌های بعد به‌وسیله‌ی حکومتِ ستمگرِ برآمده از انقلاب اعدام شده‌اند.
ذهنیتِ مردم در همان آغازِ پیروزیِ انقلاب به‌وسیله‌ی ایدئولوژیِ اسلامی در حالِ شکل گرفتن است و این را از واژگانی که به‌کار می‌برند می‌توان دریافت. در نمایشِ اول («ممنوع الخروج» در تئاترِ نصر با بازیِ میری، لطفی و زهره) یکی از قهرمانانِ نمایش پس از گیرانداختنِ طاغوتی او را «مفسد فی الارض» می‌نامد که باید به دادگاهِ انقلاب تحویل داده شود و مردِ رشتی می‌گوید اصلاً دادگاه را همین‌جا می‌توان تشکیل داد!
بر سر درِ ورودیِ یکی از سینماها جمله‌ی بسیار جالبی خودنمایی می‌کند: «طبقِ دستورِ کمیته‌ی انتظاماتِ انقلابِ اسلامی از بردنِ اسلحه به‌داخلِ سینما خودداری نمایید!»
جوانانی با چفیه و اسلحه در خیابان حضور دارند تا عبور و مرورِ ماشین‌ها را کنترل کنند (و پس از سی سال همچنان این عادت ترک نشده است!).
وضعیتِ وحشتناکِ زاغه‌نشین‌های پیرامونِ پایتخت که در فقر و تنگ‌دستی دست و پا می‌زنند از دیگر صحنه‌های تاثیرگذارِ این فیلم است.
در صحنه‌ای دیگر بنی‌صدر در حالِ برشمردنِ شش وابستگیِ دستگاهِ پولی و بانکیِ کشور به قدرتِ مسلطِ غرب است و هزاران نفر به سخنرانیِ او گوش می‌دهند و از میانِ پارچه‌نوشته‌های محلِ سخنرانی این یکی را می‌شود خواند: «مستحکم باد پیوندِ ملت‌های فلسطین و ایران».
شادی‌های روزمره‌ی مردم در ماه‌های آغازینِ پیروزیِ انقلاب نیز دیدنی ست! یک مردِ هنرمند که تقلیدِ صدا می‌کند در پارک معرکه گرفته و ادای فریدونِ فرخ‌زاد، نمایندگانِ مجلس، جمالِ وفایی و در نهایت محمدرضا شاهِ پهلوی را استادانه در می‌آورد. جایی دیگر نوجوانانی از میانِ طبقه‌ی محروم و تهی‌دست دورِ یکدیگر می‌چرخند، می‌رقصند و شعری در هجوِ شاه و فرح با ترجیع‌بندِ «مرگ بر شاه» می‌خوانند. در گوشه‌ای دیگر چند زن و مرد در حالِ فروختنِ نوشابه‌ای با نامِ «مولوتف کولا» هستند که لباس‌هایِ ویژه‌ی این مارکِ بومی و ملی را نیز به تن کرده‌اند؛ نوشابه‌ای که از آن آتش بیرون زده است.
شعرهایی که از نوارها و بلندگوهای کنارِ خیابان پخش می‌شود به‌روشنی نشان از تحقیرِ آزادی‌های اجتماعیِ زمانِ شاه و پیوند داشتنِ فرهنگ و هنرِ آن زمان با سرکوب‌های سیاسیِ رژیم نزدِ مردم دارد؛ «با رفتنِ شاه ساواک هم گور به گور شد، بی‌پدر بی‌مادر ساواکِ پرورشگاهی، سولی و گوگوش و هایده رفتن گدایی». بی‌هوده نیست که در سال‌های سپس‌تر رژیمِ اسلامی توانست همین آزادی‌های بنیادینِ اجتماعی را افزون بر آزادی‌های سیاسی از ملت بستاند چرا که زمینه‌ی فرهنگیِ آن پیش‌تر میانِ خودِ مردم پدید آمده بود.
نکته‌ی بسیار بنیادین در فیلم همانا فورانِ فردیت و اعتمادِ به‌نفس در تک تکِ ملتِ ایران از هر طبقه و گرایشی ست. در تابستانِ پنجاه و هشت هر گوشه از شهرِ تهران و خیابانِ انقلاب به هاید پارک می‌ماند. هر جایی را که می‌نگری یک نفر در حالِ سخنرانی و بیانِ باورهایش است و جمعیتی چند ده نفره در حالِ گوش دادن به سخنانش؛ از دانشجو و طلبه بگیرید تا مردِ بی‌سواد و زنِ دهاتی. آنچه در تمامیِ این معترضانِ بی‌نام و نشان از هر طبقه و گرایشی یکسان است همانا استواریِ کلام و طنینِ بی‌لرزشِ صدای انتقادیِ آنهاست.
روزهای تبلیغاتِ انتخاباتیِ مجلسِ خبرگانِ قانونِ اساسی است و آخرین تصویرِ «تازه‌نفس‌ها» به صندوقِ رای پایان می‌یابد. کیانوشِ عیاری را در راه‌پیماییِ بیست و پنجمِ خرداد در کنارِ سبزهای معترض دیدم. با خنده و شادی در کنارِ مردم راه می‌رفت. همان‌جا به سراغش رفتم و از این مستندِ یگانه‌اش سپاس‌گزاری کردم.
آهنگِ زیبای فیلم دیوانه‌ام می‌کند! بی‌اختیار اشک می‌ریزم برای آرزوهای بر باد رفته‌ی نسلِ پدرانم که رستاخیزِ آگاهانه‌ی آن را در جنبشِ سبز با خونِ هم‌نسل‌های خودم به‌نظاره نشسته‌ام. جنبشِ سبز اعاده‌ی حیثیت از تمامِ کسانی ست که در انقلابِ پنجاه و هفت مشارکت داشتند و به امیدِ سرنگونیِ استبداد به خیابان‌ها آمدند ولی ماه‌های آینده خبرِ اعدام‌ِشان را توسطِ رژیمِ انقلابی در همان خیابان‌ها به‌دستِ مردم دادند؛ این ققنوس از خاکسترِ همان آزادی‌خواهان برخاسته است.
در همین زمینه:
بی‌آنکه صدای شکستنِ چیزی شنیده شود / دفترهای سپیدِ بی‌گناهی
بازتابِ نوشتار در بالاترین

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

خاقانی

برخی واژه‌ها رمزِ دو نفره است؛ جعبه‌ی جادویی از خاطره‌ها که میانِ دو تن شکل می‌گیرد. آن واژه برای دیگران تنها بسامدی بیگانه و روزمره از همه‌ی دیگر چیزهایی ست که می‌شنوند اما برای آن دو یادآورِ ناگفتنی‌ترین حس‌ها در یکی از خوش‌ترین روزهای زندگی است.
اکنون من هم یکی از این واژه‌ها دارم و داشتنش را به دوستِ مشترکی مدیون‌ام که توانست منِ گوشه‌نشینِ تنبل را از جای خود جدا کند، از اتاق و شهر بیرون بکشد و به سفر (این سخت‌ترین کارِ دنیا) ناگزیر سازد و با حضورش از نیمه‌های آن روز همه چیز را آشناتر و دوست‌داشتنی‌تر کند. همه چيز عالی بود و ما سه تن خیلی خیلی شاد بودیم!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

نقدی بر روایتگر حلقه‌ی شرف

1. نخستین تلخیِ روایتِ ابوالفضلِ فاتح که در چشمانِ من فرو رفت، تصلب و جمودِ هولناکِ برخی پیرامونیانِ میرحسینِ موسوی است. در تبیینِ او از باورها و موضع‌گیری‌های موسوی هیچ نشانی از دگرگونیِ آرام اما آشکارِ موسوی پس از کودتای انتخاباتی نمی‌بینید. موسوی ایده‌آل از نظرِ فاتح و دوستانش همان سوگلیِ خمینی است؛ شخصیتی خشک با باورهایی ازلی و ابدی که هر چه دارد از امام دارد. سیاستمداری که به‌خاطرِ حلقه‌ی بسته‌ی یارانش باید ستایش شود و صداهای بیرونِ این حلقه گاه حتی به معاندان و ناآگاهان نسبت داده شود. در روایتِ فاتح از همراهیِ گام به گام و البته محتاطانه‌ی موسوی با خواست‌های جنبشِ سبز (به‌ویژه در بیانیه‌ی شانزدهم) هیچ نشانی نمی‌بینید. این از نظرِ من هشداردهنده است و گمان می‌کنم موسوی به مشاورانِ تیزبینی چون تاجیک و حجاریان بیش‌تر نیازمند است تا فاتح و بهشتی.
2. حقیقتِ تلخِ دیگری که از میانِ سطر سطرِ نوشته‌های فاتح خودنمایی می‌کند، ستایشِ هولناک از موسوی در قامتِ یک پیشوا است. من از اساس به چنین رویکردی بدبین و کافر هستم. افزون بر آنکه به‌هیچ رو چنین بت‌سازی‌هایی را به‌سودِ ملت و آینده‌ی ایران نمی‌بینم. در روایتِ فاتح، موسوی هرگز راهِ اشتباه نمی‌رود اما جنبشِ سبز (بخوانید ملتِ ایران) چرا.
3. در برابرِ قهرمان‌سازی از موسوی، نسبت دادنِ خواست‌های جمهوری‌خواهانه‌ی جنبشِ سبز به معاندان و گفتنِ اینکه در گوشه و کنار با انگیزه‌هایی خاص شعارِ «جمهوریِ ایرانی» سر داده شد یا به ولایتِ فقیه و رهبری توهین شد که ربطي به مهندس نداشت، واقعیتِ تلخِ دیگری را پیشِ روی ما می‌نهد؛ در حلقه‌ی یارانِ موسوی کسانی چون فاتح هستند که می‌خواهند به پشتیبانی از او قلم بزنند اما فرآورده‌ی کارِشان به زیانِ موسوی پایان می‌یابد. دلیلِ روشن‌اش آنکه موسوی در هیچ‌کدام از بیانیه‌های خود پس از کودتای انتخاباتی کوچک‌ترین اشاره‌ای به رهبرِ کنونی نکرد و این برای خودش معنا و دلالتِ سیاسیِ مهمی داشت. موسوی پس از مصاحبه‌ی خود با خبرنگاران یک ساعت مانده به پایانِ بیست و دومِ خرداد دیگر تا به امروز از رهبر به‌عنوانِ سرچشمه‌ی اصلیِ کودتای انتخاباتی هیچ درخواستی نکرد و آگاهانه خامنه‌ای را در تمامِ بیانیه‌های خود نادیده گرفت. اکنون خاله خرسه در یادداشتی به‌روشنی می‌گوید که «شعارِ ضدِ خامنه‌ای» موردِ تاییدِ موسوی نیست و این یعنی بی‌اثر کردنِ سکوتِ زیرکانه‌ی تمامیِ بیانیه‌های موسوی پس از کودتای رهبری. میزانِ درکِ فاتح از ژرفای خواست‌های جنبشِ سبز نیز بسیار پایین و رویکردِ او به جنبش (همراه با تقسیم‌بندیِ آن به سبزِ اصیل و غیرِاصیل) بسی کوته‌بینانه است. در نگرشِ به‌شدت تمامیت‌خواهانه‌ی او، سکولارها و بی‌دینان (به‌گفته‌ی خودش «غیرموحدان») هیچ جایی در این جنبش ندارند. دگراندیشان و دگرباشان پیشاپیش در فردای پیروزیِ سبزِ اصیل و موردِ پسندِ فاتح به همان برچسب‌هایی نواخته خواهند شد که امروز تازیانه‌های آن را بر جسم و روحِ خود تاب می‌آورند؛ فسادِ عقیدتی و فسادِ اخلاقی. نسبت دادنِ واقعیتِ انکارناپذیرِ رویاروییِ جنبش با خامنه‌ای به دشمنان و ناچیز خواندنِ آن نیز جز خودفریبی و دروغ‌بافی نیست. چنین رویکردی هیچ تفاوتِ بنیادینی با ادعاهای کودتاگران درباره‌ی جنبشِ سبز ندارد.
4. پرت‌ترین بخشِ نوشتارِ فاتح اما این فراز است: «روزی به آقای مهندس موسوی عرض کردم که کشور ما از ماجرای دکتر مصدق و آیت الله کاشانی صرف‌نظر از آنکه حق به چه میزان و با که بود، بهره‌ی چندانی نبرد جز آنکه دیکتاتوری شاه سال‌های بیش‌تری بر کشور سایه انداخت. این نگرانی هست که ماجرای شما و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نیز تکرار تاریخ شود و در پی آن دشواری‌ها افزون‌تر شود. گفت: “من همه‌ی تلاشم را کرده و می‌کنم که چنین نشود و هر قدم مثبتی را پاسخ خواهم داد”.»
به‌باورِ من در موردِ شرایطِ کنونی یا نباید به شبیه‌سازی‌های تاریخی چنگ زد یا اگر به آن دست یازیده می‌شود دست‌ِکم باید درست شباهت‌ها را در نظر گرفت. نویسنده خود می‌گوید که اختلافِ مصدق و کاشانی به تقویتِ دیکتاتوریِ شاه انجامید. سپس ناگهان در موردِ خامنه‌ای (که بی‌گمان دیکتاتورِ کنونی است) جای کاشانی و شاه را عوض می‌کند، کاشانیِ کنونی ناپدید می‌شود و شاهِ کنونی می‌شود آزادی‌خواه. یعنی حضرتِ رهبر لابد مبارزِ راهِ آزادی و هم‌رزمِ موسوی در ستیز با استبداد است؛ دیکتاتور می‌شود هم‌رزمِ موسوی و به او دیگر نباید بگویید دیکتاتور. شعبده از این بهتر؟
هر کس با اندکی درنگ به‌آسانی می‌فهمد که اگر بنا به تشبیهِ این دوران به دهه‌ی سی باشد، کروبی جای کاشانی ست، موسوی جای مصدق و خامنه‌ای جای شاه. خردمندانه است که کسی بگوید اختلافِ این دو رهبرِ جنبش (کروبی و موسوی) می‌تواند به تقویتِ دیکتاتوریِ خامنه‌ای بینجامد. اما اگر خامنه‌ای را جای کاشانی بگیریم، دیکتاتورِ کنونی که خواهد بود؟ احمدی‌نژاد؟ اما این درست همانندِ آن است که ارتشبد زاهدی را دیکتاتورِ آن دوران بدانیم و بگوییم که اختلافِ شاه و مصدق به تقویتِ دیکتاتوریِ زاهدی انجامید. آیا چنین سخنی بی‌معنی نیست؟ زاهدی چیزی جز مهره‌ی شاه بود؟ احمدی‌نژاد چیزی جز مهره‌ی خامنه‌ای است؟ از موسوی در شگفت هستم که چگونه این سخنِ نادرست را پذیرفته و به گوینده گوشزد نکرده که قیاسش یکسره نارواست!
5. با داشتنِ دوستی همچون ابوالفضلِ فاتح، موسوی نیاز به هیچ دشمنی ندارد. چنین دوستانی به‌تنهایی تمامِ رشته‌هایی را که در این مدت با زیرکی و به سرپنجه‌ی درایتِ سیاسی تنیده شده، یک‌شبه پنبه می‌کنند. اما این میان وظیفه‌ی ما چیست؟ گمان می‌کنم از هم اکنون باید خطرِ مصادره شدنِ خون‌ها، شکنجه‌ها، تجاوزها، زندان‌ها، آوارگی‌های ناشی از ترکِ اجباریِ وطن و تمامیِ هزینه‌های این جنبش را به‌سودِ تمامیت‌خواهان جدی بگیریم و نگذاریم این بار نیز کابوسِ سلطه‌ی مشتی عقب‌مانده بر این جنبشِ تکثرگرا و دموکراتیک، آن را به جمودی تک‌صدایی و استبدادی مسخ سازد. نوشتارهایی از جنسِ آنچه فاتح نگاشته، از این جهت بسی زنهاردهنده است!
در همین زمینه:

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

مدرنیته‌ی مونیکا



سکوتِ صحنه‌های آنتونیونی را دوست دارم!
حضور و نگاهِ آدم‌هایش را!
مدرنیزمِ روزمره، واقعی و اصیلِ جاری در کارهایش را!
رنگ‌آمیزی لباس‌ها و مکان‌ها را!
آن دخترِ دیوانه‌ی راهروی بیمارستانِ شب را!
جولیانای صحرای سرخ را با تردیدهایش در بابِ فرديت و کیستیِ خودش!
چشم‌داشتِ دوست‌داشتنیِ کارمن در فراسوی ابرها برای شنیدنِ کلمات؛ کلمه‌هایی که اگر گفته نشوند برای همیشه در دل دفن خواهند شد.
بوسه‌های آنا و ساندرو در ماجرا که زیباترین و باورپذیرترین بوسه‌هایی بوده است که تا کنون در یک فیلم دیده‌ام!
ریتم و ضرب‌آهنگِ فیلم‌های آنتونیونی را دوست دارم!
شکیباییِ گذار از یک صحنه به صحنه‌ی دیگر را!
ایده‌باوریِ خیال‌پردازانه‌ی آگراندیسمان را!
ناآرامی و سرگردانیِ عاشقانه‌ی آلدو در دوری از ایرمای فریاد را!
رهایی و سادگیِ ماریا اشنایدرِ مسافر را!
زن‌های آنتونیونی با وجودِ تردیدها، دلنگرانی‌ها و سرگردانیِ‌هایشان، هم‌هنگام تمنایی مستانه برای زیستن دارند. آنان حتی در آنِ تنهایی و غم، سرشار از شورِ زیستن هستند. به‌عنوانِ نمونه آن مهمانیِ کنارِ استخر در شب، خصوصاً پس از آنکه باران می‌بارد، تابلوی زیبایی از شادیِ زندگانی ست و درست در همین حال و هواست در هم لولیدنِ زنان و مردان در آن اتاقکِ بازِ کلبه‌ی کنارِ دریا در صحرای سرخ و پس از آن فرازِ کندنِ شادمانه‌ی چوب‌های دیوارِ اتاقک برای برافروختنِ شومینه و گرم کردنِ کلبه.
نمی‌دانم... اما چه‌بسا اگر یک روانشناس به بررسیِ شخصیت‌ِ زن‌های آنتونیونی بپردازد، گونه‌ای خودشیفتگیِ آمیخته با شیدایی (سرزندگی و افسردگیِ توامان) را در آنها بتواند سراغ بگیرد.

در همین زمینه:
آنتونیونی پیش از طاعون / عبدیِ کلانتری
اثیريتِ زن‌های آنتونیونی / اعتراف‌های یک ذهنِ وهم‌آفرین

پس‌نوشت:
ای کاش عبدیِ کلانتری با چیرگیِ استادانه‌اش نوشتاری درباره‌ی شخصیت‌شناسیِ زنانِ آثارِ آنتونیونی می‌نوشت!

ناجنس

من از جنسِ دیگران نیستم.
من از جنسِ هیچ‌کس نیستم.
«هیچ» شاید بهترین تعبیرِ زندگی‌ام باشد
و «هیچکس» رساترین بیانِ وجودم.
همگان ناشناس‌اند،
حتی برای خودم بیگانه‌ام.
نمی‌شناسم دیگران را
و حتی دیگر نمی‌خواهم بشناسم.
گویی سالهاست مرده‌ام
و بی‌آنکه بدانم
نعشِ خود را بر دوش می‌کشم.
مرده‌ی خود را چاره‌ای خواهم کرد
اما نعشِ دیگران را تاب ندارم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

اصل مترقی «حاکمیت ملی»

سی و یک سالِ پیش مصطفی رحیمی با شنیدنِ زمزمه‌های انقلابیونِ مذهبی در موردِ حکومتِ آینده‌ی ایران در نامه‌ی تاریخی‌اش به خمینی (یک ماه پیش از پیروزیِ انقلاب در بیست و پنجِ دی ماهِ پنجاه و هفت) نوشت: « قانونِ اساسیِ ما با قبولِ اصلِ مترقیِ حاكمیتِ ملی به بحثِ "ولایتِ شاه" و "ولایتِ فقیه" پایان داده است» و با دلایلی استوار برپاییِ جمهوریِ اسلامی و حاکمیتِ روحانیون را منجر به فسادِ قدرت و پایمال شدنِ حقِ حاکمیتِ ملت دانست.
چیزی نگذشت که همان زنهار جامه‌ی واقع به تن کرد و افسوس جای هشدار را گرفت؛ خمینی که نویسنده‌ی نامه از او می‌خواست به گاندی چشم بدوزد و از قدرتِ سیاسی دوری گزیند، در قامتِ مائوی اسلامی صحنه‌گردان شد و جمهوریِ وعده داده شده را به استبدادِ جنون‌آمیزِ دینی بدل ساخت. (اگر اشتباه نکنم) یک دهه بیش‌تر نگذشت تا در دورانِ خامنه‌ای حتی به واژگانِ آن نوشتار هم تجاوز شود و «اصلِ مترقیِ حاکمیتِ ملی» جای خود را به «اصلِ مترقیِ ولایتِ فقیه» دهد.
ای کاش روشنفکرِ ما زنده بود تا با لبخندی باشکوه رستاخیزِ «حاکمیتِ ملی» در برابرِ «ولایتِ فقیه» و اعاده‌ی حیثیت از «اصلِ مترقی» را در این روزهای سبز به چشمِ خود می‌دید!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

موسوی را همراه باشیم و نقد کنیم

بیانیه‌ی هفدهم نسبت به آنچه پیش‌تر نوشته شده بود، درونمایه و به‌طبع هدفِ متفاوتی برای خود داشت. داوریِ من آن است که بخشِ اولِ بیانیه بسیار دلیرانه و با نشانِ سبزِ پایمردیِ موسوی نگاشته شده است. هشدار نسبت به کشتارِ عاشورا و تشویقِ پشتیبانانِ مردمیِ رژیم به جنگ با جنبشِ سبز و حلال ساختنِ خونِ معترضان در کنارِ اعترافِ صادقانه به استقلالِ عملِ جنبش از رهبرانِ نمادین و آمادگیِ موسوی برای شهادت در راهِ حق و آزادی که دیگر معترضان برای آن کشته شدند، همگی از فرازهای به‌یادماندنی و ارزشمندِ آن است. بخشِ دومِ بیانیه می‌توانست بهتر نوشته شود. بسنده بود که به سازگاریِ باور به فرآیندِ متقلبانه‌ی برآمدنِ دولتِ دهم و هم‌هنگام لزومِ پاسخ‌گوییِ او به ملت و نهادهای قانونی به‌عنوانِ دولتِ فعلاً موجود اشاره‌ای شود. فراموش نکنیم که موسوی تا پیش از این بیانیه و به‌ویژه در بیانیه‌ی شانزدهم به‌تندی و همچنان بر «انتخاباتِ درجه‌ی دوی انتصابی» پافشاری کرده بود. با چنین پیشینه‌ای بیانیه‌ی هفدهم برای خودِ من تکان‌دهنده بود و از آن روز نگرانِ ناامیدیِ بخشی از جنبش هستم! تعبیرِ دو پهلوی «مسوولیت‌پذیری مستقیمِ دولت در مقابلِ ملت» می‌توانست تفسیرِ به‌رسمیت‌شناختنِ دولتِ کودتایی را در پی داشته باشد و چنانکه دیدیم بسیار کسان از سیاسیون و مردمِ عادی نیز چنین فهمیدند. با این همه من گمان می‌کنم که پیشنهادِ دوم در موردِ لزومِ تدوینِ قانونِ شفاف و اعتمادبرانگیزِ برای انتخابات آن‌سان که دخالت‌های دست‌اندرکارانِ نظام در همه‌ی سطوح را از میان ببرد، می‌تواند مفسر و حاکم بر پیشنهادِ اول در موردِ دولت باشد. افزون بر آن شناختِ ما از شخصیتِ موسوی و بیانیه‌های پیشینِ او نیز می‌تواند راه را بر این تفسیرِ نادرست ببندد.
تاکیدِ موسوی بر «برخورد با دولت در چهارچوبِ قانونِ اساسی» و دست برداشتن از «حمایت‌های غیرِمعمول» و چراغِ سبزِ او به حاکمیت برای برکناریِ دولت به‌عنوانِ راهِ رهایی از بحران نیز با آگاهی از مخالفانِ سرسختِ احمدی‌نژاد در بدنه‌ی نظام که تنها با پشتیبانیِ رهبری پابرجا مانده است، زیرکیِ موسوی را در پراکنده ساختنِ صفِ به‌ظاهرِ متحدِ حاکمیت نشان می‌دهد.
موسوی نخستین‌بار در بیانیه‌ی نهم مطالباتی را برایِ دنبال کردن به‌وسیله‌ی تحول‌خواهان طرح کرده بود. با توجه به اینکه پیش‌تر نیز موسوی در بیانیه‌ی یازدهم (راهِ سبزِ امید) راهِ حل‌هایی را برایِ برون‌رفت از بحران پیشِ روی حاکمیت نهاده بود (با این تفاوت که تشکیلِ هیاتی بی‌طرف برای بررسیِ تقلب‌های انتخاباتِ خرداد و نیز مجازاتِ عاملان و آمرانِ جنایت‌های پس از انتخابات نیز در آن گنجانده شده بود) من شخصاً دلیلِ طرحِ دوباره‌ی راهِ حل‌ برای بحران (این بار پایین‌تر از کفِ مطالباتِ ملت اما با عاملیتِ سیاسیِ بیش‌تر) را نمی‌فهمم و نوشتارهای بسیاری که خوانده‌ام نیز نتوانست مرا قانع سازد. تنها چه‌بسا بتوان گفت که موسوی این بار خواسته است تا راهِ حل‌های عملی‌تر و زیربنایی را با هدفِ دراختیارگذاشتنِ آخرین فرصت برای نجاتِ جمهوریِ اسلامی پیشِ روی حاکمیت قرار دهد و نیز با اختلاف‌افکنی در حاکمیت بتواند اجماعِ هشداردهنده‌ی این روزها بر برخوردِ خونین با معترضان و رهبرانِ جنبش را از میان ببرد تا هم حاکمیت به آخرینِ پلِ پشتِ سر بیندیشد و هم جنبشِ سبز برای بازاندیشیِ شرایط و بازیابیِ توانِ خود دمی بیاساید.
نفسِ امتیازخواهیِ موسوی از رژیم به‌پشتوانه‌ی قدرتِ مردمی با پنج راهِ حلی که همگی گام‌هایی بلند در راهِ دموکراسی و تضمینِ آزادی‌های بنیادینِ ملت است، ناتوانی و درماندگیِ حاکمیت را نزدِ او و در برابرِ او نشان می‌دهد. فرازهای پایانیِ بیانیه با تمامِ کاستی‌هایی که داشت از سوی وجدانِ ملتِ ایران نشانِ «رهبرِ مردمی» را به کسی ارزانی می‌دارد که حقیقتِ بزرگِ «اهمیتِ چگونگیِ حکومت و نه شخصِ حاکم» را پیشِ چشمانِ از حدقه درآمده‌ی حاکمیت می‌گذارد و تهمتِ قدرت‌طلبی را به‌رساترین وجه از خود دور می‌کند.
ستایش‌های فراوانی از کلیتِ بیانیه‌ی هفدهم در این چند روز دیدم و خواندم که شماری از آنها حسِ شیفتگی داشت. به‌گمانِ من نقدهایی که اندیشمندان و بدنه‌ی جنبشِ سبز به این بیانیه وارد ساختند می‌تواند سرمایه‌ی ارزشمندی برای موسوی باشد. این چه‌بسا نخستین و جدی‌ترین رویاروییِ انتقادی میانِ موسوی و پشتیبانانِ او بود که برای هر دو سو فرخنده و سرنوشت‌ساز است. بنا نبوده و نیست که موسوی در هر قدم پیروِ جنبشِ سبز باشد یا جنبشِ سبز پا جای پای موسوی بگذارد اما هر دو شرایطِ یکدیگر را می‌فهمند، از هم می‌آموزند و بر هم تاثیر می‌گذارند. من هماوازم که بگذاریم موسوی بازیِ نوینِ خود را (که چند و چونِ آن هنوز برای من روشن نیست) پیش ببرد اما با واژگانی چون «اعتماد» که یادآورِ «توکل» در فرهنگِ دینی است سراسر مخالف هستم. ملتِ ما یکبار به خمینی اعتماد کرد و سه دهه سوخت. گمان کنم از آن تجربه باید آموخته باشیم که تا پایانِ تاریخ به هیچ سیاستمداری یک‌سره اعتماد نکنیم.
با اینهمه، هیچ ملتِ آگاهی یک‌باره به یک سیاستمدار رو نمی‌آورد و ناگهان نیز از رو بر نمی‌گرداند. فراموش نکنیم که آشناییِ ما با موسوی پیش از انتخابات تنها سه ماه و از بیستِ اسفندِ هشتاد و هفت رقم خورد. اما پس از کودتای خامنه‌ای دیگر نزدیکِ هفت ماه می‌شود که ما با موسوی دشوارترین و سیاه‌ترین روزهای این سرزمین را در کنارِ یکدیگر زندگي کرده‌ایم و در این مدت موسوی همراه با ملتِ سبزِ ایران در برابرِ حاکمیت ایستاده است. ما هفت ماهِ پر فراز و نشیب را با رئیس‌جمهورِ خود از سر گذرانده‌ایم. پس این را بیش‌تر برای حسین از کرج که شنبه با بخشِ «صدای شما»ی بی‌بی‌سیِ فارسی سخن می‌گفت و کسانی چون او می‌نویسم که احساسِ مقدسِ پاس‌داشتِ خونِ شهیدانِ جنبش نباید به چشمداشتِ پیرویِ تام و تمامِ موسوی از خواست‌های ما و با برآورده نشدنِ این انتظار، به رها کردنِ منتخبِ واقعیِ ملت و ادعای «ترسیدن» و «نابود شدنِ» او بینجامد. گمان می‌کنم همین طمع به سرخوردگيِ برخی از سبزها پس از بیانیه‌ی هفدهم منجر به صدورِ بیانیه‌ای سبک‌سرانه از سوی یک گروهِ ناشناس و با هدفِ اختلاف افکندن میانِ رهبرانِ جنبش گردیده است. همین‌جا بگویم که نزدِ من مهدیِ کروبی با تمامِ رشادت‌هایی که پس از انتخابات از خود نشان داد نه نفوذِ مردمیِ موسوی را دارد و نه بینشِ سیاسیِ او را. اگر بخواهم به تشبیهِ رهبرِ کودتاگران چنگ بزنم و هماوردیِ ملت با دیکتاتور را به صحنه‌ی جنگ مانند سازم، باید بگویم که در این نبرد موسوی هدف‌های بلندمدت و بنیادین را طراحی می‌کند و کروبی مواضعِ حیاتیِ دشمن را تخریب. هر دو در کنارِ هم باید بمانند و هیچ‌کدام جای دیگری را نمی‌تواند بگیرد.
میرحسینِ موسوی همچنان و البته با شگردی دیگر در برابرِ حاکمیتِ دروغ و سرکوب، دلیرانه ایستاده است و «ترس» بی‌تناسب‌ترین واژه برای بزرگی چون اوست. شکیبایی و هوشیاریِ جنبشِ سبز در برابرِ رژیمِ اسلامی یگانه رمزِ پیروزیِ ما در راهِ دراز و دشوارِ پیشِ رو است.
بازتاب در دنباله