ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۸, سه‌شنبه

نقطه ضعف


«نقطه ضعف» محمدرضا اعلامی (ساخته‌ی ۱۳۶۲ و با اقتباس از داستان «اشتباه» نوشته‌ی آنتونیس ساماراکیس) یک کار یگانه با توجه به زمانه‌ای است که در آن آفریده شده. فیلم داستان پیروزی پیوند ساده‌ی انسانی بر روابط پیچیده‌ی اجتماعی است یا به بیان دقیق‌تر گونه‌ای ستایش انسانیت غیرتاریخی از رهگذر نقد نظام‌های تمامیت‌خواه (و نه لزوماً دولت). بازجو طبق نقشه با متهم (در جریان سفر برای انتقال‌ش به پایتخت) طرح دوستی می‌ریزد تا به‌قول رئیس با برخورد خشن نخستین و برخورد دوستانه‌ی میانی و سپس در پایتخت باز با برخورد خشن و تحمیل این نوسانات روحی، او را بشکنند و به تسلیم وادارند. این نقشه اما از مرحله‌ی یک طرح امنیتی و یک بازی دروغین به ساحت رفاقت واقعی و احساس صمیمیت دوسویه منجر می‌شود. هم‌بازی‌گری حسین پرورش (در نقش بازجو) با جواد گلپایگانی (در نقش متهم) خوب از کار در آمده است. با اینکه ماموران «سازمان امنیت» همه کراوات دارند و لوکیشن هم ایران است اما هیچ اشاره‌ای در فیلم وجود ندارد که آنرا به یک کشور مشخص یا دوره‌ی تاریخی خاص (مثلاً پهلوی)‌ سنجاق کند. حتی در سکانس بسیار مهمی که رئیس سازمان برای کارمندان سخنرانی می‌کند و با تاکید می‌گوید که همه‌ی آدمیان فقط و فقط به دو دسته‌ی موافقان رژیم و مخالفان رژیم تقسیم می‌شوند (دوباره به تاریخ ساخت اثر توجه کنید!)، عکس پشت سرش چهره‌ی محوی از یک رهبر نظامی است نه محمدرضا شاه (چنانکه معمول فیلم‌های پس از انقلاب است). روایت فیلم کمی هم پیچیدگی و رفت و برگشت دارد که آنرا جذاب‌تر می‌کند. دیالوگ‌ها با همه‌ی سادگی اما خسته‌کننده نیستند. انگار بازیگران در مرتبه‌ای مضاعف بازی می‌کنند: شخصیت حقیقی فیلم بازی می‌کند و شخصیت فیلم هم ناگزیر است که بازی کند چرا که داستان چنین بازی دولایه‌ای را ایجاب می‌کند و همین هم سادگی یا گاه تصنعی بودن دیالوگ‌ها را خیلی خوب توجیه می‌کند و در متن قصه می‌نشاند. ساختن چنین فیلمی با درونمایه‌ای ضدتمامیت‌خواه در سیاه‌ترین دوره‌ی جمهوری اسلامی یکی از رخدادهای نادر و درنگ‌پذیر است!

پس‌نوشت:
شما باورتان می‌شود که جواد گلپایگانی (بازیگر معروف نقش معتاد در سریال چرند «آیینه‌ی عبرت»، ساخته شده در اواخر دهه‌ی شصت) هم بازیگر فیلم درخشان «نقطه ضعف» است و هم تهیه‌کننده‌ی آن؟

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲, چهارشنبه

در نقد روش و منش روشنفکری مصطفی ملکیان


این مقاله همه‌ی آنچیزی است که درباره‌ی سنجش کار روشنفکری مصطفی ملکیان ظرف چند سال اخیر در ذهن من پرسه می‌زد و گاه و بی‌گاه اینجا و آنجا پاره‌هایی از آن را طرح می‌کردم. اکنون صورت مدوّن این نقد در اختیار خوانندگان است. بالاخره یک روز یک نفر باید این حرف‌ها را آشکارا می‌گفت و من از زمره‌ی آن کسانی هستم که صلاحیتِ گفتن‌ش را داشتم. تنی چند از دوستان گرانقدرم نسخه‌ی نخستین این نوشتار را از نظر موشکافانه‌ی خود گذراندند که بی‌نهایت از مهر و ژرف‌نگری‌شان سپاسگزارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

ای ایران


در ضمن دیدن فیلم‌های قدیمی ایرانی خیلی چیزها تداعی، یادآوری، بازآفرینی و حتی خلق می‌شود، نکته‌های نادیده و یا حقایق هرگز ندانسته. یکی از این حقیقت‌ها سرنوشت تلخ حسین سرشار بازیگر فیلم‌هایی چون «هامون» و «اجاره‌نشین‌ها» (از داریوش مهرجویی) یا «ای ایران» (از ناصر تقوایی)‌ است. نخست آنکه هرگز باور نمی‌کردم بازیگری چون او چند سال پیش‌تر یکی از آوازخوانان تراز اول اپرای این سرزمین بوده است، آنهم با تحصیلات آکادمیک اروپایی و کارنامه‌ای درخشان از اجراهای تالار رودکی. سپس به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که عاقبت او تا بدین حد فاجعه‌بار بوده باشد. حسین سرشار به روایتی دچار آلزایمر شد و مدتی ناپدید. سپس او را در جنوب ایران یافتند و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد و در آخر هم با ماشین تصادف کرد و جان داد. روایت دیگر (از علیرضا نوری‌زاده) می‌گوید او را به‌خاطر دوستی با علی‌اکبر سعیدی‌سیرجانی و به جرم آزادی‌خواهی‌اش به آبادان می‌برند، شکنجه می‌کنند و برای‌ش مرگ ساختگی ترتیب می‌دهند. چون روایت اخیر هیچ مستندی جز کتاب «سونای زعفرانیه» ندارد و با اینکه رژیم عزیزمان در بدنامی صدرنشین است، اما من بنا را بر همان روایت نخست می‌گذارم. دوست نادیده‌ی ارجمند فروزان جمشیدنژاد در گزارش خودش از زندگی حسین سرشار (چاپ‌شده در بی‌بی‌سی فارسی) از قول محمدعلی کشاورز می‌نویسد که او اواخر عمر هر روز صبح ساعت نُه می‌رفت دم تالار رودکی و اشک می‌ریخت. چند خط بالاتر می‌خوانیم که سرشار برخلاف بسیاری دوستان‌ش ایران انقلاب‌زده را ترک نکرد و کوشش کرد خودش را با شرایط جدید سازگار کند. اما فرجام این روند خودسازگاری چه بود؟ فراموشی زودرَس (در سن شصت سالگی) و خودتخریبی تا دم مرگ. از دیروز تا الان به حسین سرشار فکر می‌کنم، به اینکه چرا ایران را ترک نکرد؟ چرا هنرمند بزرگِ آواز و موسیقی باید مجبور شود که از روی ناچاری و بی‌چارگی به بازی در سینما روی آورد (نه به‌عنوان یک کار جنبی در کنار حرفه و هنر اصلی‌اش)؟ حسین سرشار هم یکی از قربانیان انقلاب پر برکت اسلامی ما بود، مثل خیلی‌های دیگر که در اوج زندگی حرفه‌ای ناگهان خود را در برهوتِ تاریکِ تاریخ یافتند. کاش حسین سرشار در وطن به عزا نشسته‌ی خلقی-اسلامی نمی‌ماند! کسی که در دهه‌ی سی شمسی و پیش از بازگشت به ایران توانسته بود جایگاه هنری خود را در ایتالیا تثبیت کند، چرا پس از انقلاب شکوهمند به همانجا بازنگشت؟ دست‌کم می‌توانست هنری را که به‌راستی دلبسته‌اش بود ادامه دهد. و در پایان: تلخ‌ترین قسمت ماجرا بازی حسین سرشار در «ای ایران» ناصر تقوایی است که داستانی کمدی از ماه‌های آخر سلطنت پهلوی و طبق معمول پُر از دروغ و جعل و تحریف است. اما بازیگر نقش «آقا معلم» در آن فیلم، پیش از همین انقلابِ زیبای دوست‌داشتنیِ دادخواهانه (چنانکه در فیلم تصویر شده است) می‌توانست اپرا بخواند (یعنی کاری را که با توانایی انجام می‌داد و هنری را که بی‌نهایت عاشق‌ش بود) و پس از فروپاشی همان نظام زشت و استبدادی و خون‌ریز (باز هم بنا بر روایت فیلم) ناگزیر شد تا بیش از پرداختن به موسیقی پناهنده‌ی سینما شود؛ سینمایی که در نهایت هم دوای درد او نشد و بی‌پناه و تنها سر به بیابان‌های ایران گذاشت و خودش را نابود کرد.

پس‌نوشت اول:
واقعاً قصد استاد گرانقدر ناصر تقوایی از ساختن «ای ایران» چه بوده است؟ در شرایطی که تولید فیلم سیاسی برابر است با پشت کردن به [دست‌کم پاره‌هایی از] حقیقت و همنوایی با رژیم تمامیت‌خواه کنونی، بهتر نیست به درونمایه‌های اجتماعی یا غیرسیاسی پرداخته شود؟ مگر آنکه بپذیریم خود کارگردان هم با پیام‌های وارونه‌ی فیلم هماواز است یا اینکه مصلحت ایجاب کرده تا فیلم دارای چنین محتوایی باشد.

پس‌نوشت دوم:
تصویر از حسین سرشار در فیلم «ای ایران» است.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۲, یکشنبه

این کجا و آن کجا؟



بی‌بی‌سی فارسی در یک روز دو مطلب منتشر کرده است. نخست نوشته‌ای به‌مناسبت نودمین سالگرد تغییر سلسله‌ی پادشاهی در ایران از قاجار به پهلوی و دیگر نوشته‌ای به‌مناسبت نامزدی حسن خمینی برای انتخابات مجلس خبرگان. هر دو نوشته درباره‌ی یک چیز است: حکم‌رانی و نهاد برگزیننده‌ی حاکم. مقایسه‌ی درونمایه‌ی این دو متن (با توجه به بختِ هم‌زمانی انتشار و یکسانی موضوع) برای هر خواننده‌ای عبرت‌آموز و بصیرت‌افزا خواهد بود.

نودمین سالگرد؛ روزی که قاجاریه منقرض و سلطنت پهلوی آغاز شد / حمید علوی

خبرگان رهبری؛ چرا نامزدی حسن خمینی مهم است؟ / مرتضی کاظمیان

پس‌نوشت:
مقصود جهت‌گیری آشکارا منفی درباره‌ی رضا شاه پهلوی و سوگیری به‌روشنی مثبت درباره‌ی حسن خمینی است.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

درس‌های اسپانیا / داریوش همایون



«در اين سال‌ها پادشاهی اسپانيا، به‌عنوان پشتيبان نيرومند دموكراسی، موقعيت ستايش‌انگيزی يافته است. ارتش تجديد سازمان شده، و افسران سياسی جای خود را به حرفه‌ای‌هایی داده‌اند كه دفاع از مرزها و قلمرو اسپانيا را امری جدی‌تر از مداخله در كار حكومت می‌دانند. با در پيش گرفتن يك سياست اقتصادی سنتی و غير سوسياليست روياروی تورم و بحران و بيكاری رفته‌اند. فرمول آنها رياضت‌كشی اقتصادی است كه تفاوت چندانی با پاره‌ای دست راستی‌ترين حكومت‌ها ندارد. گونزالس كه توانسته است اسپانيا را وارد بازار مشترك اروپای باختری يا «جامعه‌ی اروپایی» كند (از ژانويه ۱۹۸۶) برخلاف برنامه‌ی انتخاباتی خود پيشگام ادامه‌ی عضويت اسپانيا در ناتو (سازمان اتحاديه‌ی آتلانتيك شمالی) شده است و همه‌ی سرنوشت خود و حزب‌ش را در گرو همه‌پرسی (رفراندوم) مارس ۱۹۸۶ در اين باره نهاده است.
چگونه است كه اسپانيا دوران گذار خود را با چنين كاميابی سپری كرده است؟ اين همان كشوری است كه دو نسل پيش مردمان‌ش بيش از يك ميليون تن را از يكديگر (بسياری را در برابر جوخه‌های اعدام) كشتند و سرزمين خود را ميدان تاخت و تاز نيروهای ايتاليایی و آلمانی و روسی و «بريگادهای بين‌المللی» و آزمايشگاه جنگ جهانی دوم كردند. همان كشوری است كه فاشيسم در آن پس از شكست در ايتاليا و آلمان تا دهه‌ها پايدار ماند و در چهار دهه ديكتاتوری دست راستی، دويست هزار تن در آن به دلايل سياسی اعدام شدند (آخرين آنها پنج تروريست چپ‌گرا پس از دادرسی در دادگاه نظامی و دو ماه پيش از مرگ فرانكو) و ده‌ها هزار تن از سردمداران فرهنگی و سياسی‌اش به خارج مهاجرت كردند.
در مقايسه با اسپانيا نمونه‌ی ايران از جهت شدت رويارویی چپ و راست رنگ می‌بازد. جمعيت اسپانيا كم‌تر از ايران است. اما ابعاد زندانيان و اعدام‌های سياسی ايران در پنجاه و هفت سال دوران پهلوی به گرد سی و شش سال فرانكو نمی‌رسد. جامعه‌ی ايرانی در بيش‌تر آن پنجاه و هفت سال در برابر اسپانيای فرانكو، جامعه‌ای باز بود و هم‌رنگ‌سازی در آن جایی بسيار بزرگ‌تر از سركوبی داشت. ارتش اسپانيا بسيار مستقيم‌تر از ارتش ايران در حكومت دست داشت و سود پی‌گير آن در ادامه‌ی يک ديكتاتوری راستی بسيار بيش از ارتش ايران بود.
می‌شد انتظار داشت كه كينه‌جویی و خون‌خواهی در ميان اسپانيایی‌ها كه ادبيات و تاريخ‌شان پر از خشونت است، چنان ريشه دوانيده باشد كه هنوز تن فرانكو سرد نشده سيل خون در آن كشور روانه شود، گروه‌های چپ و راست به جان هم بيفتند و حساب‌های چهل ساله را با هم پاك كنند. كنار آمدن سوسياليست‌ها و كمونيست‌ها و ليبرال‌ها و جمهوری‌خواهان با فالانژيست‌ها و سلطنت‌طلبان و محافظه‌كاران و راست‌های ميانه‌رو، توافق دشمنان و مخالفان ديروز بر سر پاره‌ای اصول، بر سر آنچه گونزالس «قواعد تازه‌ی بازی» می‌نامد، كم‌ترين احتمالی بود كه می‌شد درباره‌ی اسپانيا داد. چپ‌گرایان و ليبرال‌ها و دست راستی‌های ايرانی با نمايشی كه داده‌اند و می‌دهند هرگز نمی‌توانستند در ۱۹۷۵ مانند همگنان اسپانيایی‌شان رفتار كنند.
آنها كه تاريخ ده سال گذشته‌ی اسپانيا را بررسی كرده‌اند بيش‌تر اعتبارِ اين گذار مسالمت‌آميز را از ديكتاتوری اصنافیِ فالانژ (حزب فرانكو) به دموكراسی پادشاهیِ كنونی به فرانكوی دورانديش می‌دهند. او بود كه از سال‌ها پيش از مرگ، شاهزاده خوان كارلوس بوربن را در كنار خود گرفت و به عنوان جانشين پروراند و برقراری حكومت مشروطه را با دقت و پيگيری و با گام‌های سنجيده و استوار زمينه‌سازی كرد. اما يك نظام (سيستم) سياسی، همه ساخته‌ی رهبران‌ش نيست؛ مخالفان نيز در آن سهمی بزرگ دارند. در اسپانيا اعتبار را تنها به فرانكو و خوان كارلوس نبايد داد. گروه‌های مخالف در اسپانيا سهمی نه كم‌تر از آن دو در تحول سازنده و مثبت كشورشان در دهه‌ی گذشته داشته‌اند. اسپانيایی‌ها از هر دو سوی ميدان پيكار سياسی، با احساس مسئوليت در برابر نياخاک و برای زنده نگهداشتن ملت خود عمل كردند و از خود مايه گذاشتند و در برابر يكديگر گذشت نشان دادند. فرانكو به جانشينان‌ش اندرز داد كه پس از او تبعيديان و مهاجران اسپانيایی را به كشور فراخوانند زيرا آنها «دشمنان من بوده‌اند نه اسپانيا». شخص می‌تواند به كسی كه موجب تبعيد اجباری يا خودخواسته‌ی هزاران زن و مرد ارزنده و شايسته از كشور خود شده به چشم بد بنگرد. اما دست كم می‌توان كلاه را برای كسی از سر برداشت كه با همه‌ی قدرت بی‌چون و چرای‌ش خود را با كشورش يک نمی‌شمرد. ملت‌ش را از خودش بزرگ‌تر می‌دانست، و هميشه ملت‌ها از افراد، از هر فردی، بزرگ‌ترند. دارایی فرانكو هنگامی كه مُرد به پنجاه هزار دلار نمی‌رسيد و شنيده نشده است كه كسان‌ش در درون يا بيرون اسپانيا كاخ‌ها و كارخانه‌ها و دارایی‌های بزرگ داشته باشند. او هر عيبی داشت به اصولی كه موعظه می‌كرد پای‌بند بود. سركوبگری را در خدمت ساختن جامعه‌ی آرمانی خود، هر چند پاره‌ای آرمان‌های‌ش فرسوده و با جهان امروز ناسازگار بود، نهاده بود نه پر كردن جیب‌های يک گروه نوكيسگان.
مخالفان فرانكو نيز همين صفات خودداری و دورانديشی و فراتر رفتن از خود را نشان داده‌اند. گونزالس هنگامی كه درباره‌ی دوران فرانكو سخن می‌گويد به دام آسان هرزه‌درائی و «سخن‌های نادلپذير» نمی‌افتد. او فرانكيسم را «يک دوره‌ی تاريخی می‌شمارد كه از گرایش‌های فاشيستی به گشايشی به‌سوی غرب در دهه‌ی پنجاه تحول يافت». گونزالس تاريخ اخير كشورش را از قلمرو عواطف بدر آورده است و بدان تنها از دريچه‌ی تجربه‌ی شخصی خود نمی‌نگرد، و اين كاری است كه نسل جوان‌تر اسپانيایی‌ها از آن برآمده‌اند، آنها كه در دو دهه‌ی پايانی فرانكو از دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها بيرون آمدند و به گفته‌ی گونزالس «عادت دموكراتيک كسب كردند».
در آن سال‌هایی كه اسپانيای فرانكو از نظر اقتصادی شكوفان بود و از نظر سياسی آهسته آهسته از هم می‌پاشيد (چه همانندی با ايرانِ آن دهه‌ها!) اين نسل جوان‌تر به‌جای آنكه راديكال شود اصلاح‌طلب شد. مردمان به اتهامات سياسی به زندان می‌افتادند و اعدام می‌شدند و احزاب و مطبوعات و اتحاديه‌های كارگری آزاد نبودند و حقوق بشر نيز پايمال می‌شد. همه‌ی اينها به مقياس‌هایی بسيار بزرگ‌تر از ايرانِ دو دهه‌ی پايانی پهلوی، ولی نسل‌های جوان‌تر اسپانيایی واكنش همگنان ايرانی‌شان را نشان ندادند. آن آميزه‌ی خشم و كينه و بی‌زاری كوركننده، آن «سينيسم» [cynicism/بدبینی و بی‌اعتمادی] ويرانگر كه چپ‌گرايان و ليبرال‌های ايرانی را به دوزخ انقلابی درافكند و در هم شكست بر اسپانيایی‌ها چيره نشد، در حالی كه همه‌ی بهانه‌های‌ش را، بيش‌تر هم، داشتند.»

«گذار از تاریخ»، داریوش همایون، مقاله‌ی «درس‌هایی از اسپانیا»، صفحه‌ی ۷۳ تا ۷۵، (تاریخ نگارش: ژانویه‌ی ۱۹۸۶)

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

شماره نخست «آزادی اندیشه»


دوستان گرامی! جمعی از دانشگاهیان دلنگران میهن «انجمن آزادی اندیشه» را بنیان نهادند و ارزشمندترین مولود آن هم همین نشریه‌ی «آزادی اندیشه» است. شماره‌ی نخست آن چند ماه پیش زاده شد و دومین شماره نیز به‌زودی منتشر خواهد شد. مطالب گوناگون و شایسته‌ی درنگی با محوریت «علوم انسانی» به قلم دانشوران ایرانی در آن چاپ می‌شود. مگر همین کوشش‌های فکری و جد و جهدهای نظری بتواند ما را رهایی بخشد یا دست‌کم به زندگی‌مان در این دوران نه چندان امیدوارکننده معنا دهد. نشریه‌ی «آزادی اندیشه» را بخوانید و با دیگران به اشتراک بگذارید!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه

کم و کیف

گمان می‌کنم ماجرای «تا کنون با چند نفر سکس داشته‌ای؟» سویه‌ی سوبژکتیو سترگی دارد و درونی‌تر از آن است که به بند شُمار نفرات در بیاید. من البته با این نظرگاه آن پرسش را منتفی می‌کنم و به‌تعبیری بیرون از چنان سوالی قرار می‌گیرم. اگر بنا به کمیت باشد، باور دارم که شُمار بارهای همخوابگی از کسان همخوابه مهم‌تر است. ازین‌جهت، همبسترهایی که نشاط جنسی را بتوانند بین خود زنده نگهدارند هزاران بار از جستجوگران سکس (با دفعات کام‌یابی نه چندان فراوان) پیش‌ترند. و اگر بنا به کیفیت باشد، البته نمی‌توان به هیچ‌کدام از نفرات یا دفعات پشتگرم بود. هر چند من تردید دارم که از طریق بارهای اندک همخوابگی، بتوان به لذت عمیق دست یافت. علت‌ش البته می‌تواند این باشد که فلسفه خوانده‌ام و خواه ناخواه در ورای هر چیز می‌خواهم یک بُعد معرفتی دست و پا کنم. ازین‌رو، باور ندارم که بدون شناخت زمانمند و تدریجی از یک همبستر، بتوان کیفیت تنانگی با او را دریافت. بگذریم که خود این کیفیت هم امر مُشکک/ذو مراتب/دارای درجات متفاوتی است. در نهایت، وسوسه‌ی سکس با آدم‌های جدید بیش‌ترین جذابیت‌ش آن است که پنجره‌ای می‌شود برای آشنایی یکتا با دیگری. حال می‌توان با حساب‌گری و خردمندی این صمیمیت را مهارشده و بافاصله نگه داشت یا اینکه در آن شیرجه زد و از یک کنجکاوی آغازین به یک وابستگی عاطفی شدید (که «عشق»ش نام نهاده‌اند) رسید. هیچ‌کدام نه بد است نه خوب و بستگی تام دارد به انتخاب هر کس و البته بیش‌تر از آن به سنخ روانی و شاکله‌ی شخصیتی ابناءِ بشر. و اما رای مختار صاحب‌منبر همانا نزدیکی از دور (چیزی شبیه به دموکراسیِ مرتبه‌ی دوم و هدایت‌شده) است. فتأمل جَیّداً.

پس‌نوشت اول:
سکس بیش از هر چیز «تصور از سکس» است و چیستی آن یک واقعیت بیرونی و امر پذیرفته‌شده‌ی همگانی نیست. تبلیغات این میان نقش مهمی دارد که در ضمن رقابتی کاذب و پوچ «شُمار آدم‌ها» برجسته شود در حالی که چندان دارای موضوعیت نیست.

پس‌نوشت دوم:
«نزدیکی از دور» یعنی رابطه‌ی تنانه (و ناگزیر عاطفی) اما مهارشده. من بر این «مهارگری» و مدیریت احساسات تاکید دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

ماموریت آقای شادی


«ماموریت آقای شادی» از محمدرضا زهتابی ساخته‌ی ۱۳۷۱. در دقیقه‌ی ۵۵:۳۶ بازرس اداره‌ی کار (با بازی علیرضا خمسه‌ی نازنین) وارد مغازه‌ی یک دلال یا تاجر پارچه می‌شود؛ پیرمردی که چرتکه را روبروی خود گذاشته و دائم سرش در حساب و کتاب میلیون‌ها تومان پول است. شخصیت تصویر شده چنین است: آدمی به‌شدت محاسبه‌گر (پول‌جمع‌کن؟) که پس از چندین‌بار سلامِ مراجع تازه متوجه او می‌شود. حدس بزنید چه لهجه‌ای دارد؟ او یک یهودی است. بله! لهجه‌ای دارد که همیشه در جُک‌هایی که درباره‌ی یهودیان می‌شنیدم، ادای آنرا در می‌آوردند. شما را نمی‌دانم ولی من این چند ثانیه از فیلم را اشاره‌ی کوتاه و زیرکانه‌ای می‌دانم که مصداق هیچ چیز نیست مگر یهودی‌ستیزی (با پشتوانه قرار دادن شایعه‌های چند صد ساله‌ای همچون مال‌اندوزی ضد یهودیان).

سناتور


«سناتور» ساخته‌ی مهدی صباغ‌زاده تولید شده در سال ۱۳۶۲. نام سناتورِ مبارز در مجلس سنا برای ریشه‌کنی اعتیاد، همت‌الدوله‌ی والاتبار است. برگزارکننده‌ی سمینار مبارزه با قاچاق مواد مخدر (خرمی) خودش قاچاقچی استخدامی سناتور «انتصابی دربار» است. راننده‌ی جوان اغفال‌شده که از بچه‌ی دو ساله معصوم‌تر است و خدمت مادرش را می‌کند و می‌گوید «با دختردایی صدیقه که ازدواج کنم دیگه لازم نیست آشپزی کنی»!، نام‌ش علی حقیقت است و استوار سمج و معتقد به حلال و حرام که دائم منتقل‌ش می‌کنند تا دیگر موی دماغ نظام سراپا فاسد پهلوی نشود، استوار حق‌گو نام دارد. تیپ شخصیت‌ها چنان اغراق‌شده و فکاهی است که ژانر فیلم را از درام به کمدی متحول می‌کند. حتی در انتخاب نام‌ها هم از کم‌ترین ظرافت و در-پرده-گویی دریغ شده است. همه چیز باید خیلی رک و راست و کودکانه به چهره‌ی بیننده پرتاب شود؛ ویژگی دوران تب و تاب یک انقلاب هولناک که پنج سال از پیروزی آن سپری شده است. دیالوگ‌ها که رسماً فاجعه‌ی «توهین به شعور مخاطب» است و از دیکته‌های دوم دبستان انگار الهام گرفته باشد. به‌هرحال قهرمانان داستان (بیژن امکانیان و فرامرز قریبیان) یکی چاقوخور می‌شود و دیگری هم با بُردن اقرار خادمی به ژاندارمری توبیخ می‌شود و برای بار سوم منتقل‌ش می‌کنند. در نهایت داستان ادامه‌ی همان پول بد و پول‌پرستان زالوصفت در فیلم‌فارسی‌های پیش از انقلاب است و نسخه‌ی سیاسیِ «گوزن‌ها»ی مسعود کیمیایی و مکمل آن به‌شمار می‌آید. هر چه در آنجا گفته نشده بود، اینجا به زبان دراز نعره زده می‌شود. پایان فیلم هم رسماً تبلیغ ترور سران فاسد نظام طاغوت است.

پس‌نوشت اول:
عجیب آنکه همه‌ی شخصیت‌ها از خوب و بد یکسره در حال سیگار آتیش زدن و دود کردن اند.

پس‌نوشت دوم:
آثار مهاجرت اندک اندک دارد خودش را نشان می‌دهد. دیدن فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی یکی از این نشانه‌هاست.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۸, دوشنبه

نخستین مواجهه با «غرب»

این متن به تاریخ ۲۸ نوامبر ۲۰۱۴ نگاشته شده است.

۱
چنانکه در این چند روز به بسیاری از دوستان گفته‌ام نخستین حس من پس از حضور در آلمان این بود که اینجا آدم یک فراغ بال، آسودگی خاطر و خیال راحتی دارد که به هزار و یک دلیل نگذاشتند در میهن خودمان داشته باشیم. درست وارونه‌ی ایران که همه به کار هم کار دارند و در امورات هم سرک می‌کشند و قضاوت می‌کنند و دخالت (از خانواده بگیرید تا حلقه‌ی پیرامونیان و جامعه و حکومت) اینجا هیچکس به دیگری کاری ندارد، حکومت وظیفه‌ی خودش را انجام می‌دهد و شهروندان نیز. هیچ مسئول مملکتی در جلسه‌ی هیات دولت روضه‌ی عیسای مصلوب را نمی‌خواند و هیچ روضه‌خوانی هم مسئول مملکت نیست.
۲
در همین مدت کوتاه می‌توان فهمید که آلمانی‌ها چقدر نسبت به محیط زیست حساسیت دارند. همه‌ی سطل‌های زباله (چه در خیابان و چه در خانه‌) دست‌کم به سه بخش تقسیم شده است تا بازیافت زباله‌ها بهتر و آسان‌تر انجام گیرد.
۳
ساختمان‌های کوتاه و آسمان آبی به‌راستی زیباست! باز هم وارونه‌ی ایران که برای بناهای قدیمی پشیزی ارزش قائل نیستیم، اینجا برای عمارت‌های تاریخی درست مانند آدمیان حرمت فراوان دارند. ساختمان‌های نوساز هم چشم‌نواز است. اکنون تازه می‌فهمم که جمله‌ی «تهران شهر بی‌هویتی است» به‌ژرفا چه معنایی دارد.
۴
تا جایی که من دیدم دوچرخه (پس از ماشین و در برخی شهرها بیش از ماشین) مهم‌ترین وسیله‌ی نقلیه است.
۵
گویا بخشی از ایرانیان خارج کشور از روی نام و نشان افراد به‌سادگی داوری می‌کنند که طرف مزدور یا آقازاده است. خلاصه چند روز پیش به پیشنهاد میزبانان نازنین‌م با یکی از هموطنان عزیزی که قدمت حضورش در آلمان به بیست سال می‌رسید دیدار کردم. در منزلش از من پذیرایی کرد و حتی مرا به ایستگاه قطار رساند اما در همه‌ی این مدت سرگرم دفع اتهام از خودم بودم که رانتی نگرفته‌ام، بورسیه‌ی نظام مقدس اسلامی نیستم و پدر بیچاره‌ام دزد نبوده است. بر سر این بدبینی خیلی خندیدیم و شوخی کردیم اما به‌راستی در مظان اتهام بودن و اینکه ناگزیر باشی دمادم توضیح بدهی، کمی تا قسمتی آزاردهنده است.
۶
برگردم به بدبختی خودمان: زندگی متوسط با سطح رفاه نسبی کم‌ترین خواسته‌ی هر شهروندی می‌تواند باشد و ازین‌جهت، بزرگ‌ترین خیانت جمهوری اسلامی ویران کردن اقتصاد ایران بوده است. تحقیر دانش و مدیریت علمی نمی‌توانست فرجامی جز همین فلاکت سی و پنج ساله در بر داشته باشد. این روزها هر چه بیش‌تر به این حقیقت ساده می‌اندیشم که ما باید برای بهبود وضعیت جامعه و نظام سیاسی بکوشیم. اما آن‌هنگام که حکومتی خواسته‌های مرا برآورده نمی‌کند و هر بار از این آزمون سرافکنده بیرون آمده و باز هم ساز ناکوک و گوشخراش خودش را بر من تحمیل کرده، چرا باید برای بقایش تلاش کرد و به بیان دیگر، چرا نباید سرنگونی‌اش را خواستار شد؟ این مسئله چنان ساده است که به‌آسانی می‌تواند نادیده گرفته شود، چنانکه شوربختانه در همه‌ی این سال‌ها چنین بوده است.

پس‌نوشت:
به‌گفته‌ی ارزشمند نیکفر، وطن جایی است که آدم بتواند نفس بکشد. در ایران راه تنفس ما را بسته‌اند و بیش‌تر همچون محتضر در حال خِر خِر هستیم. مصلحت جمعی می‌گوید که ایران را باید به جایی بدل کنیم که بتوان در آن نفس راحت کشید، مصلحت فردی و دوره‌ی کوتاه عمر اما زمزمه می‌کند که آن طرح به زندگی تو قد نمی‌دهد و خردمندانه رفتن به جایی دیگر است. توصیه‌ی استاد راهنمای گرانقدرم در دوره‌ی ارشد یافتن جایی میان این دو بود و اینکه راه برگشت را باز بگذارم و پل‌های پشت سر را خراب نکنم. اما چنانکه انتظار می‌رفت روحیه‌ی من هم به فضای کنونی و هم به یکجانشینی خوی بیش‌تری دارد و اگر بتوانم، پل‌های مذکور را (نه اینکه ویران کنم اما) تا زمان مناسب (که شاید هرگز فرا نرسد) معلق‌ش خواهم کرد. البته هنوز حتی در آغاز راه هم نیستم و برای ترسیم آینده بسیار زود است.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

بزرگ‌زادگان

۱
بد هم نیست روزی فهرست مفصلی از این خاندان تهیه کنم که دست‌کم در دو لیست مجزای تبهکاران و قربانیان دسته‌بندی شده است. از سیدحسین آیت‌اللهی بگیرید (امام‌جمعه‌ی جنایتکار جهرم که ماجرای کشتار مخالفان سیاسی و دگراندیشان معروف به «قنات» با همکاری دامادش و علی‌محمد بشارتی ورد زبان‌هاست) تا برادرش سیدمحمود که روحانی محترمی بود مدرس مدرسه‌ی علمیه‌ی خان (در شیراز) که همسر و دختر جوان‌ش را (که تنها و تنها هوادار مجاهدین بودند و چند سالی پیش‌تر اساساً آزاد شده بودند) در سال ۶۷ (با بدخواهی، سعایت و دسیسه‌ی کسانی از همین خاندان) اعدام کردند و این جنایت چنان او را افسرده و مچاله کرد که تا آخر عمر در سکوت و انزوا ماند و مُرد. از سیدعبدالعلی آیت‌اللهی (برادر همین دو نفر) که تنها فرد کمابیش محترم با دستان کمابیش پاک در میان روحانیون سمت‌دار خاندان ما بود و امامت جمعه‌ی لار را بر عهده داشت تا تراب حق‌شناس که از سرشناسان «سازمان پیکار» بود. اینها که تا کنون بر شمردم همگی نواده‌های (پسری یا دختری) سیدعبدالحسین لاری هستند؛ یکی از فقهای به‌تمام معنا اقتدارگرا و شریعت‌گستر که در دوران مشروطه حکومتی محلی در فارس بنیان نهاد، سپاهی متشکل از مُشتی تفنگچی و چماقدار فراهم آورد و سکه هم تحت عنوان «ملت اسلام» ضرب کرد. هرج و مرجی که او به‌پا کرد خوشبختانه به سرپنجه‌ی کاردان قوام الملک شیرازی سرکوب شد. گمان کنم بسیاری دیگر از خانواده‌های ایرانی هم بتوانند به‌آسانی چنین لیستی فراهم آورند که مثلاً هم شهید دفاع مقدس دارد و هم اعدامی زندان اوین، هم عالم اسلامی دارد و هم مبارز مارکسیست.
۲
نمی‌دانم چقدر تجربه‌ی زیستن در چنین خاندان‌هایی را دارید؛ آدمیانی که در بدترین خرافات و اوهام سنتی یا مذهبی گرفتارند، زندگی‌های‌شان پُر از ستم و بخل و ریاکاری و تنگ‌نظری و دورویی و بدخُلقی و بی‌انصافی است اما هزار و یک مدال خاندانی از سر تا پای خود آویزان کرده‌اند و شجره‌نامه‌ی مجعول‌شان همراه با قاب عکس آقابزرگ و جد و پدرجد از در و دیوار خانه‌های غم‌زده و نفرین‌شده‌ی‌شان آویزان است. از هواداران جمهوری اسلامی تا مخالفان رژیم (چرا که در این فامیل از معاون ابوالحسن بنی‌صدر هست تا وزیر میرحسین موسوی) همگی سزاوار همنشینی در کشتی‌شکسته‌ی جهل و زن‌ستیزی و تعصب و غرورند. شگفت آنکه از دید خانواده‌ی پدری‌ام خامنه‌ای بی‌سواد است چون شاگرد خوبی برای پدربزرگ من نبوده است اما همین طلبه‌ی کودن قابل ارجاع است چرا که چندین‌بار از خاندان ما ستایش کرده است و برای کنگره‌ی مضحک سید لاری پیام فرستاده است (شاید تنها کسی که برای سید لاری تره هم خرد نمی‌کند پدر خودم باشد). خمینی جنایتکار است اما به سخن همین جانی می‌توان استناد کرد که گفته «آیت‌اللهی‌ها بد ندارند» (نقل به مضمون). هنگامی که خودم وارد جزیره‌ی متروک شدم خانواده‌ی مادری‌ام (از پیاده‌نظامان ساده‌لوح و بی‌اجر و مزد رژیم) هشدار می‌دادند از گند و کثافتی که زیر عمامه‌ی آخوندها پنهان است اما خودشان در پست‌ترین مرتبه‌ی آخوندپرستی و در ترحم‌انگیزترین سبک زندگی مذهبی (گونه‌ای سادومازوخیزم شیعی) دست و پا می‌زدند. من هر گاه به عرض و طول قمپزهای این فامیل نظر می‌کنم بی‌اختیار یاد «دائی جان ناپلئون» می‌افتم. با این فرق که به‌جای ببر الدوله و پلنگ ‌السلطنه (در زبان طعن‌آمیز شخصیت عمو اسدالله) باید از کفتار المجتهدین و حمار العلماء سخن گفت. از همه جالب‌تر، فخرفروشی معرفتی و حسادت پاره‌هایی از این خاندان نسبت به دیگری است و دعواهای به‌راستی مبتذلی همچون «پدر من عالم‌تر بود» و «اجازه‌ی اجتهاد پدر بنده از آیت‌الله بروجردی بود» و ازین قبیل. ما البته در این شُمار استاد هنر حقیقتاً گرانقدری هم داریم که در هر سخنرانی نقل‌قول‌های فراوان از «مرحوم ابوی» به مخاطبان ارزانی می‌دارد و تاریخ هنر را هم با تاریخ انبیاء یکی می‌کند (انسانی بس شریف و دانا اما در پاره‌هایی همچنان سنتی و دین‌خو). خنده‌دارترین داستانی که می‌تواند نمونه‌وار وضعیت این خاندان را نشان دهد قمپز هشدارآمیز یکی از همین عالی‌جنابان خطاب به جوان بخت‌برگشته‌ای در هیات خواستگار بود: «پشت سر این دختر هفتصد سال زعامت شیعه خوابیده است» (از آغاز صفویه تا کنون حداکثر پانصد و اندی سال بیش‌تر نمی‌گذرد). نازیدن به ایل و تبار و اجداد البته بیماری بسیار شایعی میان ما ایرانیان است. من چنین گرایشی را در برخی دوستان خودم هم دیده‌ام که با اینکه از زمینه‌ی فامیلی خود به‌کل بریده‌اند، اما در بزنگاه‌هایی ناخودآگاه به ورطه‌ی ستایش از فضل و قدمت و اشرافیت و بزرگی اعقاب خود می‌افتند.
۳
داماد این سید لاری که می‌شود پدر پدربزرگ‌های من، فقیه صاحب‌نام و محافظه‌کاری بود در خطه‌ی فارس به نام سید عبدالباقی. تا جایی که می‌دانم و پدرم در دوران کودکی از «فارسنامه‌ی ناصری» برای‌م می‌خواند، اجدادش به نام «ملاباشی» (که نسب‌شان را به یکی از عموزاده‌های شاه اسماعیل صفوی می‌رسانند) در این دیار تنها عهده‌دار امور دینی (و طبابت قدیمه) بوده‌اند و (درست وارونه‌ی سید عبدالحسین) از دخالت در امور سیاسی و دولت‌خواهی (طمع زیرکانه‌ی قدرت در جامه‌ی عدالت‌جویی) و آشوب و بلوا دوری می‌جستند. اگر همه‌ی این داده‌های ظنی و شنیده‌ها درست باشد، گمان می‌کنم دو پاره‌ی هم‌ستیز در من چه‌بسا دو گونه خصلتِ به‌ارث‌رسیده‌ی یکسره متفاوت و رویارو باشد؛ هرگاه انقلابی، پرخاشگرانه، ناگهانی و ویرانگر برخورد کنم گویا ژن مردک لاری چیره شده است و هرگاه پرواگرانه، آشتی‌جویانه، همراه با حزم و احتیاط و دوراندیشی، سازنده و با نیم‌نگاهی به پشتِ سر گامی بر دارم، گویی ملاباشیِ درون‌م غلبه یافته است. این البته صرف تمثیل (اقتباس دلبخواهی) است ولی بهانه‌ای نیز هم برای آنکه بر ویژگی‌های دسته‌ی دوم تمرکز و تکیه کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

کتاب اشعیای نبی – یکم

«زیرا اورشلیم خراب شده و یهودا منهدم گشته است، از آن جهت که لسان و افعال ایشان به ضدِّ خداوند است تا چشمانِ جلالِ او را به ننگ آورند.» اشعیا ۳:۸

- پاره‌ای از فرازهای عهد عتیق درست به‌مانند کابوس‌های شبانه است؛ در هم، آشفته و تاریک. گویی جهان یکسره در دودی سیاه فرو رفته و همه چیز در گرداب قهر خداوند ناپدید می‌شود. او عاشق فرو کوفتن است.

- یهوه خداوندی ست که می‌دهد و پس می‌گیرد، آباد می‌سازد و سپس ویران می‌کند. گاهی او را چونان بیماری می‌پندارم که از دیدن سرگشتگی و درماندگی انسان به‌وجد می‌آید؛ همچون پیر ناتوانی ست که از آزار دختری با چوبِ پرداخت‌نشده ارضا می‌شود.

- پندهای اخلاقی کتاب اشعیا بیش از هر چیز به «عدالت» بازگشت می‌کند و «داوری عادلانه» بنیادی‌ترین اصل حاکم بر آن است.

- یهوه پناه مسکینان/تهیدستان است و خشم پایان‌ناپذیری نسبت به توانگران/ثروتمندان دارد.

- عهد عتیق به‌معنایی کتاب امکنه و اعلام است؛ جای جایِ آن پُر است از نام مکان‌ها/سرزمین‌ها و اشخاص/آدم‌ها. فهم بسیاری از بخش‌های آن وابسته به دانستن تبار و تاریخِ این اسامی است.

- در فرازی از بند هفتم یهوه به آحاز (پادشاه یهودا) می‌گوید که نشانه‌ای از او بخواهد اما آحاز سر باز می‌زند و می‌گوید که خداوند را امتحان نخواهد کرد. با خود می‌اندیشیدم که چه‌بسا این یکی از بلندترین مرتبه‌های ایمان باشد؛ جایی که تو بتوانی پروردگار خودت را بیازمایی اما از آزمودن او چشم‌پوشی کنی.

- زیباترین تعبیری که در کتاب اشعیا یافتم از آنِ پاره‌ی «وحی درباره‌ی ادوم» است که در آن خداوند به «دیده‌بان» تشبیه می‌شود؛ خدا به‌مثابه‌ی دیده‌بان هستی

- یهوه ناراضی ست؛ او چنان از وضع انسان و جهان ناخرسند است که می‌توان گفت تنهاترین خدایی ست که می‌شناسیم و همین تنهایی و ناشادی‌اش سبب می‌شود تا دل‌مان به حال‌ش بسوزد و نسبت به او حس ترحم پیدا کنیم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۷, پنجشنبه

پیروزی از آن کیست؟

 این یادداشت در تاریخ یکم می نگاشته شده است:

من به جمهوری اسلامی اعتماد ندارم و از روزی هراسان‌م که پیروزی خفت‌بار هسته‌ای (پس از سال‌ها عربده‌کشی و مخفی‌کاری که طبعاً از جیب ملت هزینه شد) به فزاینده‌شدن سرکوب سیستماتیک و اعتماد به نفس بیش‌تر رژیم در پای فشردن بر گلوی مخالفان و خُرد کردن دهان معترضان بینجامد. سودای بهتر شدن معیشت هم تنها ناشی از خودفریبی در نادیده گرفتن چهره‌ی دُژم تبهکاری مالی و فساد اقتصادی قدیسان حاکم است. این میان، دروغگویی ظریف چیز چندان شگفت‌آوری نباید باشد و ظریف‌دوستان هم بهتر است یکی به نعل و یکی به میخ نکوبند. به‌جای توجیه سخنان وزیر و همزمان ترحم نسبت به زندانیان، صادقانه‌تر و سازوارانه‌تر آن است که یکسره دست از دومی بشویند و جانب اولی را بگیرند. خوشبختانه شُمار کسانی که به این راه می‌روند همین اکنون هم کم نیست. تنها چیزی که حل‌نشده می‌ماند شعارهای انتخاباتی حسن روحانی است که به‌روشنی نه برای خودش اهمیتی ندارد و نه برای هواداران‌ش. اولی فهم‌پذیر است و دومی تاسف‌بار.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

نعمت الاهی

شنوندگان عزیز توجه فرمائید!
شنوندگان عزیز توجه فرمائید!

هر گاه از جنگ سخن می‌گویید یا خاطره‌ی کشته‌ها زنده می‌شود، به یاد داشته باشید که به علت موجده و مُبقیه‌ی آن هم اشاره‌ای کنید. که چرا آغاز شد؟ چرا دو سال‌ش شد هشت سال و هفت رنگ‌ش شد هفتاد رنگ؟ چگونه مدیریت شد/نشد؟ وگرنه، ایجاد «فضای کربلایی» و «یاد شهدا» انصراف بی‌واسطه دارد به «امام شهیدان» و «مشروعیت» نظامی که از تغذیه‌ی خون‌های خاکریزهای جنگ و سلول‌های اوین بدل شد به این غول کریه مهارناپذیر. احساس‌گرایی صرف در این ماجرا خواه‌ناخواه به سود جمهوری مقدس است، چنانکه خودشان چیره‌دست‌ترین نوحه‌خوان و صاحب‌عزا و سوگوار و بازمانده و وارث همه‌ی گورهای پیدا و پنهان ایرانند.

با تشکر

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

درباره‌ی اردشیر زاهدیِ این روزها

۱
اینکه عاشق پادشاه بوده است البته مهم نیست. اما اهمیت از آنِ نگاه او به دوره‌ی معشوق است. این سخن که «انقلاب شد چون ما به مردم دروغ گفتیم، از مردم فاصله گرفتیم، به پادشاه دروغ گفتیم و در نهایت کشور و شاه را تنها گذاشتیم و رفتیم» درست آن روی سکه‌ی چیزی است که زاهدی نفی‌اش می‌کند «امروز همه می‌گویند به شاه گفتیم به شاه گفتیم در حالی که آن روزها همه‌ی‌شان فقط تعظیم می‌کردند». در رویدادهای آن دوران همه مسئول بوده‌اند چه شاه و چه دولتمردان. ساده‌لوحی زاهدی در آنجاست که داستان گران‌شدن اتوبوس یا درگیری در دانشگاه را عامل سقوط رژيم از حیث ناراضی‌کردن مردم و جوانان می‌داند. پرسش این است: جمهوری اسلامی هزار بدترش را کرده و مانده است. مردم را هم همیشه در مرز مرگ و زندگی نگه داشته است و چنان سرگیجه‌ای به همه‌ی ما داده که معنای «رضایت» و «نارضایتی» را نیز از یاد برده‌ایم. به‌عنوان نمونه، مخالفت با ساواک سخنی نمایشی و نابخردانه است. مگر می‌شود با دستگاه امنیت کشور مخالف بود؟ نهایت این است که بگوییم باید نظارت سخت‌گیرانه‌تری بر آن روا داشته می‌شد. بدترین و سطحی‌ترین تحلیل از یک انقلاب این است که کسی بگوید «آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت» (تعبیر هم‌معنای زاهدی «تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها»). اگر بنا به بار دادن به تمثیل و استعاره در سیاست باشد خیلی آسان می‌توان در برابر، چنین گفت که «بسیار اتفاق می‌افتد که آتشی در خانه هست و کاشانه هم نمی‌سوزد» (درست مانند این روزهای ما). به‌گمان من، گزارش غلط ساواک به شاه که ناآرامی‌های تبریز کار کمونیست‌هاست هرگز منجر به فروپاشی نمی‌شود. خامنه‌ای چندین میلیون نفر را «میکروب سیاسی» و «هر چه جز مردم» خواند اما امروز محبوب‌تر از پنج سال پیش است. هنر ماندن، هنر حفظ اقتدار و هنر مهار ناخرسندی‌ها تنها چیزی است که اردشیر زاهدی آنرا نادیده می‌گیرد. پشتیبانی سازوار و یکپارچه از حکومت نشانه‌ی سیاستمداری است نه آنکه یا شاه را بزنیم یا نخست‌وزیر را. تا جایی که من می‌فهمم از مجموعه‌ی کارهای آن دوران در کل می‌توان با سربلندی جانبداری کرد. این نادیده‌گرفتن خطاهای رژیم گذشته نیست بلکه تعیین موضع سیاسی و مشخص کردن رویکرد فردی است، یعنی همان چیزی که در اردشیر زاهدی نمی‌توان سراغ گرفت.
۲
گره زدن افتخارات ایرانیان به ناف جمهوری اسلامی چه معنایی دارد؟ منشور حقوق بشر کورش چه ربطی به این تبار ناخلف دارد؟ صلح‌دوستی ایرانیان چه پیوندی با ستیزه‌جوئی جمهوری مقدس در همه‌ی این دهه‌ها دارد؟ چه کسی گفته چون ایرانیان در درازای تاریخ همواره مورد هجوم واقع‌ شده‌اند و همیشه خواهان آشتی و مسالمت بوده‌اند، پس ملایان عزیز هم همینگونه‌اند؟ اردشیر زاهدی برای حق‌دادن به رژیم کنونی در پرونده‌ی اتمی حتی به سخنان خمینی در آغاز انقلاب هم استناد می‌کند که «ما در دین‌مان اجازه نداریم...» و این چیزی فراتر از ساده‌اندیشی است. او همچنین به آزادی اقلیت‌های دینی در قانون اساسی استناد می‌کند بدون آنکه از فشارهای وارده بر همین اقلیت‌ها (بستن کلیساها، دستگیری مسیحیان نوکیش) یا سرکوب وحشیانه‌ی بهائی‌ها و دراویش و جنبش‌های نوین معنوی چیزی بر زبان بیاورد. بعد هم کدام صلح‌خواهی؟ بمبگذاری آمیا را عمه‌ی من در آرژانتین مرتکب شد؟ اینهمه ترور در سراسر جهان کار اجنه بود؟ به جنگ فرقه‌ای کشاندن کل خاورمیانه و تباه کردن سرنوشت باشندگان این خطه کار غربی‌ها بود؟ ندیدن این واقعیت‌های تلخ و یکپارچه‌سازی تاریخ ایران (فارغ از رژيم حاکم بر آن) از کسی که ادعای سیاست‌ورزی دارد به‌هیچ‌رو پذیرفته نیست.
۳
به باور من کسانی چون اکبر اعتماد (بنیانگذار سازمان انرژی اتمی) یا اردشیر زاهدی به‌خاطر ضربه‌ای که از اعتماد به قدرت‌های غربی خورده‌اند، دچار حس کینه‌ی تاریخی (درست مشابه ملیون و همین ملایان خودمان) شده‌اند. این نفرت چنان فزاینده است که راه را بر واقع‌بینی بسته است. حاضرند جمهوری اسلامی قدرت اتمی بشود فقط به این قیمت که جگرشان از رو دست خوردن دولت‌های خارجی خنک شود. سخن زاهدی بسیار کودکانه است که می‌گوید «ما بیش از حد به غربی‌ها اعتماد کردیم و آنها قدر ما را ندانستند». چه کسی باید قدر شما و شاه را می‌دانست؟ شاه چه قدر و قیمتی داشت؟ چه کسی باید عیار این زر را تعیین می‌کرد؟ زاهدی از یک‌سو سبب انقلاب را «دوری از مردم» می‌داند و از سوی دیگر به‌طور ضمنی گلایه می‌کند که «غربی‌ها شاه را سرنگون کردند». «ارزش فرمانروا» یعنی «در حد مطلوب نگاه داشتن پندار مردم از این ارزش». شیوه‌های بس گوناگونی برای حفظ این جایگاه در ذهن ملت وجود داشت. زاهدی درست می‌گوید که بیماری شاه نباید پنهان می‌شد و درست می‌گوید که چهارده سال نخست‌وزیر داشتیم ولی از کجا رای گرفته بود و به چه پشتوانه‌ای مصدردار مانده بود. اما چیزی که او نمی‌بیند امکان بقای حکومت با وجود همه‌ی این خطاهای مفروض است. هیچ‌یک از این تصمیم‌ها در منطق سیاست به فروپاشی یک رژیم نمی‌انجامد. البته وقتی نظام سرنگون شود، هر کس چیزی را عامل آن خواهد دانست و به‌زعم خود چرایی انقلاب را کشف کرده است، گاه با وجهه‌ی صرفاً مردم‌سالارانه (تخریب شاه) و گاه با وجهه‌ی نیمه مردم‌سالارانه (تخریب دولت).
۴
در نهایت موضع این عزیزانِ کمابیش از دست رفته درباره‌ی پرونده‌ی اتمی روشن نیست. از یک‌سو می‌گویند غربی‌ها دروغگو و زورگو و بهانه‌گیر و غیرقابل اعتمادند و از سوی دیگر از «نرمش قهرمانانه»ی ولی‌فقیه به مجری‌گری حسن روحانی هم پشتیبانی می‌کنند (به‌طور مشخص سخن زاهدی درباره‌ی ظریف «ایشان خیلی پرتحمل است. من اگر بودم این غربی‌ها را تحمل نمی‌کردم»). اگر درخواست‌های دولت‌های غربی نابجاست، چگونه پذیرش همان خواست‌ها از سوی جمهوری اسلامی بجا خواهد بود؟
۵
سپری شدن دوران اردشیر زاهدی از آنجا آفتابی‌تر می‌شود که ببینیم در برابر پرسش «راه برون‌رفت از جدال بر سر تفسیر رخداد ۲۸ مرداد در نسل جوان ایران» سبکسرانه پند می‌دهد که «جوانان امروز اینترنت دارند و از من و شما بیش‌تر و بهتر تاریخ را می‌دانند». همین داوری بازگوی جهل مطلق زاهدی از وضعیت جوانان ایرانی و چند و چون اختلاف‌های سیاسی میان آنهاست. این نابخردی نیست که کسی گمان کند به‌صرف دسترسی به اینترنت، نسل کنونی در تفسیر تاریخ به وفاق و وحدت و هم‌رایی رسیده است؟ احمقانه نیست که زاهدی گمان می‌کند جوانان امروزی بیش از او و گفتگوکننده تاریخ خوانده‌اند؟ گاهی آدم به‌خاطر دوری سالیان از میهن و هم‌میهنان‌ش می‌خواهد ژست پیشرو بگیرد اما بدتر پسروی خود را به نمایش می‌گذارد. این خوش‌بینی به نسل جوان ایران هم یکی از همین فیگورهای نادرست و از سر نادانی است.
۶
با این تفاصیل من شخصاً خیلی شادمان‌م که اردشیر زاهدی با شاهزاده همکاری نمی‌کند و در حلقه‌ی مشاوران پیرامون او حاضر نمی‌شود. گمان کنم چنین تصمیمی به سود هر دو است.
۷
سن این پیرمرد از مصاحبه و گفتگو بدون هیچ تعارفی گذشته است. پرحرف و پریشان‌گو و بی‌حوصله شده است. بهتر همان است که به خاطرات‌ش رجوع کنیم و بس!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

آن چیست که نامندش استبداد؟

۱
شما در استبداد پهلوی تردیدی دارید؟ نه! هیچ‌کس تردید ندارد و علت این یقین ملی آن است که استبداد پیشین برهنه و ساده و آشکار بود. اما حال نگاهی کنیم به وضعیت جمهوری مقدس. «تردید» که چه عرض کنم، هیچ دیدگاه مشترکی درباره‌ی نوع این رژیم میان ما وجود ندارد. برخی (که بدبختانه کم هم نیستند) حتی مخالفند که جمهوری اسلامی را استبدادی بدانیم و برخی هم باور دارند که جمهوری عزیزمان حتی تمامیت‌خواه هم نیست. چرا؟ ریشه‌ی این واگرایی کجاست؟ به‌گمان من پاسخ را باید در زیرکی و ظرافت استبداد کنونی جُست. اگر شاه هم پس از شورش ناکام خمینی در آغاز دهه‌ی چهل، به‌جای راه‌اندازی آشکار نظام تک‌حزبی (ماجرای رستاخیر و گرفتن پاسپورت) خطر را به‌درستی می‌شناخت و درمان می‌کرد که یعنی از همان زمان جدالی میان اصولگرایان و اصلاح‌طلبان و سپس اعتدال‌جویان راه می‌انداخت اکنون هم سلطنت مذکور پابرجا مانده بود هم ایرانی یکسره متفاوت با اکنون داشتیم و هم سراسر خاورمیانه همه‌ی این سال‌ها در آتش اسلام سیاسی و زایش بنیادگرایی مذهبی نمی‌سوخت.
۲
آیا سخن بالا یعنی کل تضاد جناحی و رقابت سیاسی میان پاره‌های متفاوت جمهوری اسلامی ساختگی و جعلی است؟ خیر! این رژیم به‌خاطر پاره‌ی پاره‌پوره‌ی «جمهوری»اش هرگاه در تنگنا قرار بگیرد از همین وصله‌ی ناجور و ناساز به‌درستی بهره می‌برد و بهره‌گیری از این ظرفیت مکروه اما مبارک، طبعاً به هماوردی میان خانواده‌ی انقلاب اسلامی برای تصاحب قدرت می‌انجامد که گاه مهارناپذیر و بحران‌زا هم می‌شود، چنانکه در «جنبش سبز» شد. اما چه کسی می‌تواند انکار کند که در ورای این رقابت‌ها، سیاست‌های کلی هرگز تغییر نکرده است؟ آیا باید چنین باشد؟ خیر! هیچ نظام سیاسی‌ای (در شرائط عادی و دارای اقتدار) اجازه نمی‌دهد که انتخابات یا گردش قدرت به دگرگونی بنیادین ساختارها یا قوانین بینجامد. افسوس این است که چرا شاه همین شگرد را در پیش نگرفت. آیا نظام پادشاهی پیشین فاقد چنین ظرفیت‌هایی برای ایجاد رقابت سیاسی درون گروه‌های وفادار به قانون اساسی بود؟ چه‌بسا نظام‌های پارلمانی به‌همان میزان که از خطر پوپولیزم/توده‌گرایی دورترند، هم‌هنگام توانایی کم‌تری هم برای نمایش انتخابات در قیاس با نظام‌های ریاستی داشته باشند. به‌هرحال شما ببینید که اوج فرازهای نجات‌بخش جمهوری اسلامی همیشه و همیشه در بزنگاه‌های انتخابات ریاست‌جمهوری بوده است که تا کنون دست‌کم دوبار این سلسله‌ی جلیله را (هر بار برای هشت سال) بیمه کرده است. اما نظام پارلمانی هم صد البته استعداد خودش را برای ایجاد ساز و کاری از رقابت دموکراتیک دارد و شاه می‌توانست از این قابلیت برای انتخابات دو مجلس ایران (سنا و شورای ملی) به‌موقع استفاده کند و به‌تبع با ساز و کار مردم‌سالارانه‌تری نخست‌وزیر برگزیده شود و اقبال مردمی به دو نهاد قانونگذاری و اجرایی افزون گردد.
۳
کدامیک از ما در روز راه‌پیمایی باشکوه بیست و پنجم خرداد حتی فکر چنین روزهایی را می‌کرد؟ که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای زبردستانه تمامی آن ناخرسندی همگانی و خروش ملی را با سرانگشتان فلج اما هنرمند خود چنین به ساحل امن «تشکر از دیکتاتور» برساند، که نفرتی را که احمدی‌نژاد بر سر او آوار کرده بود دوباره به خود محمود بازگرداند و خطای برکشیدن او را تا حد بسیار چشمگیری در ذهنیت مردم جبران کند و (به‌عنوان آخرین اپیزود) رهبران مخالف را هم با جابه‌جایی زمین سیاست (صحنه‌آرایی آبرومند به‌جای «صحنه‌آرایی خطرناک») از وزن و تاثیر سیاسی به‌کل بیندازد. چندمین جشن پیوند دولت و ملت پس از انتخابات ۹۲ است؟ شاید حتی در آینده حساب‌ش از دست‌مان در برود. تنها نگرانی این است که در این شادخواری مشترک، جمهوری اسلامی به‌مراتب شادمان‌تر از ملت ایران است. پول‌های بلوکه‌شده پس از «انفجار نور» ذره ذره دارد به جیب بنگاه روحانیت و سپاه سرازیر می‌شود، تحریم‌ها ضعیف یا لغو خواهد شد و شرکت‌های اروپایی برای سرمایه‌گذاری دوباره در نوبت می‌ایستند و به هم تنه می‌زنند. این میان آیا کسی می‌پرسد اینهمه ثروتی که از قبل فروش نسبتاً خوب نفت و تجارت و خرج پول‌های آزادشده به جیب حکومت واریز می‌شود تا چه میزان برای آبادانی ایران و پیشبرد منافع ملی هزینه خواهد شد؟ اقتصاد حکومتی و رانت‌خوار ما تغییری کرده است؟ دیدگاه ایدئولوژیک جمهوری اسلامی دچار دگرگونی بنیادین شده است؟ حاتم‌بخشی به لبنان و فلسطین و سوریه متوقف شده است؟ دخالت احمقانه (و نه از سر تشخیص درست منافع ملت) و آتش‌افروزی و شرارت در خاورمیانه دیگر ادامه نخواهد یافت؟ بی‌جهت نیست که فرمانده‌ی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از نخستین کسانی است که برای این توافق به رهبر و ملت شادباش می‌گوید. سرداران سپاه باید هم خرسند باشند چرا که سهم این مافیای عظیم الشان از آینده‌ی چنین توافقی در محاسبات خداوند هم نمی‌گنجد. این فراز نوشتار با این سخنان نمی‌خواهد درباره‌ی چند و چون توافق هسته‌ای داوری کند، بلکه صرفاً از ژرفا و معنای جشن‌های خیابانی پرسش می‌کند.
۴
من آشکارا می‌پذیرم که تاکید بسیاری از ما بر ضجه‌های مادر ستار بهشتی برای پایین کشیدن جمهوری مقدس است. همه در پافشاری بر حقوق بشر در نقطه‌ای خاص از جهان دارای اغراض مشخص و اهداف سیاسی ویژه‌ی خودشانند. به‌بیانی دیگر، حقوق بشر خواه ناخواه و همواره دستاویزی برای پیشبرد مقاصد سیاسی بوده است (و اعتراض قبیله‌ی حاکم ازین‌جهت درست است). اما این نیت سوء (بر فرض صحت)‌ چیزی از واقعیت سیاسی موجود کم نمی‌کند. آن واقعیت چیست؟ عرض می‌کنم! مسئله اصلاً و به‌هیچ‌رو این نیست که در جمهوری اسلامی حقوق بشر نقض می‌شود (چرا که در بسیاری کشورهای دموکراتیک و مدرن هم این اتفاق می‌افتد). مسئله بر سر این است که نقض حقوق بشر در ایران به‌گونه‌ای کاملاً روشمند و ایدئولوژیک و ساختاری و بسیار گسترده روی می‌دهد. با این حجم از کشتار و سرکوب و ترور و زندان و خفقان، خیلی بی‌شرمی نیاز است که کسانی (از مخالفان هر دو رژیم) هنوز هم (به‌خاطر احساس خطر از بازگشت سلطنت) به جنایت‌های زمان شاه استناد کنند. امیدوارم محل نزاع را روشن کرده باشم!
۵
دموکراسی چیست؟ احساس دموکراسی و نه هیچ چیزی بیش‌تر. هنر جمهوری اسلامی این است که به مردم و به‌ویژه طبقه‌ی متوسط (هر گاه مصلحت بقای نظام اقتضاء کند) احساس دخالت در سرنوشت خود را می‌دهد. آنچه اهمیت دارد عیار واقعیت و میزان درستی چنین احساسی نیست که مردم در فرازهای حساس رژيم به‌راستی تا چه حد توانسته‌اند سرنوشت خود را رقم بزنند. مهم همین است که رژیم عزیزمان هر وقت لازم شد این احساس را به مردم چیره‌دستانه ارزانی می‌کند و از برکات آن هم تا جایی که بتواند و توفیقات الاهی میسر سازد، بهره‌ی وافر می‌برد. بزرگ‌ترین اشتباه و شکست شاه همین بود که در بخشیدن چنین احساسی به ملت ایران ناکام ماند. شاه نتوانست (یا در زمان مناسب نخواست) به مردم چنین بباوراند که هر از گاهی و حتی به‌نحو دست‌دوم و با نظارت و گزینش مرحله‌ی اول داناتران و اغلب با مهندسی پیچیده (چنانکه جز در انتخابات هشتاد و هشت رویه‌ی همیشگی اصحاب پانزده خرداد بوده) تا حدی در سرنوشت خود تاثیر داشته‌اند. شاید مسئله این است که ملایان حاکم به روحیات ما و مکانیزم دوره‌های افسردگی و شیدایی مردمان ایران‌زمین بسی بیش از شاه شناخت دارند.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

تا شاه کفن نشود / این وطن، وطن نشود

ما هم به ایران بازگردیم، ایران دیگر به ما باز نمی‌گردد. چرا که از نیستی «ایران» بود که آن خاک را رها کردیم و بس بسیارند کسانی که در آن سرزمین زندگی می‌کنند وانگهی میهن را ترک گفته‌اند. ایران از ما رخت بربسته است. ما ایران را نمی‌یابیم و این ناکامی می‌کاهدمان. «ایران» دهه‌ها پیش نیست شد و تا خبر سپسین هستی نخواهد پذیرفت. پذیرش واقعیت این دوره‌ی برزخین و این تعلیق، همه‌ی ما را به روح‌های سرگردان مانند کرده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

سراب

خانواده‌ی ایرانی («بزرگ‌تر» با هر نام/عنوانی) هرگز تغییرپذیر نیست و امید به مدرن‌شدن‌شان (اگر «مدرن شدن» در ساحت فرهنگی این خطه از شدت استحاله/امکان‌ناپذیری از اساس معنایی داشته باشد) آرزویی پوچ است و نتیجه‌ای اغلب مصیبت‌بار دارد. خانواده‌ی ایرانی حتی تصوری هم از رابطه‌ی دوسویه و پیوند احترام‌آمیز (پاسداشت فردیت) ندارد. تنها باید دورادور و با حفظ حداکثر مرزهای ممکن و بی‌خبری‌ بیشینه‌ی‌شان از زندگی شخصی‌ات با آنان ارتباط داشت و بس!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

یاد امام، کلام امام

«توافق لوزان را خدا امضا کرد.»
امام خمینی

پس‌نوشت:
در کل، جمله‌های خمینی بهترین نمونه از «الهیات سیاسی» در تاریخ معاصر ماست و در هر مناسبتی می‌توان بازآفرینی‌اش کرد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

هر که ناموخت از گذشت روزگار

۱
تاریخ معاصر ما چنین بازمی‌نُماید که هیچ‌یک از پادشاهان صد سال اخیر در میهن نمرده‌اند. محمدعلی شاه و احمد شاه قاجار در غربت جان دادند. رضا شاه در جزیره‌ای متروک مُرد و فرزندش محمدرضا پهلوی در قاهره به خاک سپرده شد. شوربختانه تنها فرمانروایی که در ایران مرگ را در آغوش کشید و خاکسپاریِ باشکوه و جانانه‌ای هم داشت، آخوند روح‌الله خمینی بود. همین تصویر تاریخی نشان‌دهنده‌ی واقعیتی بسیار تلخ است. به‌همان سان که پادشاهان پیش‌گفته ناگزیر از ترک وطن بوده‌اند، می‌توان نتیجه گرفت که در ایران بی‌ثباتی سیاسی جریان داشته است و به‌همان سیاق که بنیانگذار استبداد دینی در تهران ماند و مُرد، یعنی رژیم شوم جمهوری اسلامی یگانه نظام باثبات در روزگار اخیر ما بوده است. این نکته از این جهت هم دارای اهمیت است که جمهوری مقدس در همه‌ی این سی و شش سال توانسته است ثبات سیاسی حاکمیت را در عین بی‌ثباتی هدفمند در اداره‌ی کشور همزمان به پیش ببرد. ما همه‌ی این تبار بی‌اصالت ملایان را با نام «روضه‌خوان» نواخته‌ایم اما شواهد حاکی از آن است که دشمن خود را دست کم گرفته‌ایم و حقارت دیدگاه‌شان را با خوارداشت موقعیت ممتاز تاریخی‌شان همسان گردانده‌ایم. روحانیت شیعه در ایران پایگاه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جاافتاده و چشمگیری داشت. هم‌پیمانی آنان با پادشاه همیشه شکننده و در معرض زوال بود. خمینی تنها تلنگری به این بنای سست زد اما بنیان این عهد از روز نخست نیز چندان اطمینان‌پذیر نبود. ایدئولوژی شیعی همواره خیره به قدرت سیاسی بوده است و پادشاهی در ایران پس از صفویه از بخت‌یاری توانست تا فراز انقلاب اسلامی با این قبیله‌ی کارآزموده کنار بیاید.
۲
برای سرنوشت آیندگان هم که شده، بهتر است همگی یکبار برای همیشه بپذیریم که بحران بهمن ماه و نظام برآمده از آن به‌یکسان کارنامه‌ی چپ و روحانیت بوده است. سزاوار نیست که ایران بخواهد باری‌دیگر عرصه‌ی آزمون حکمرانی گروهی باشد که مدعی «از دست رفتن آرمان‌های انقلاب پنجاه و هفت» است! این مملکت از پس رخداد سهمگین فروپاشی پادشاهی پهلوی بیش از اندازه تاوان داده است و اگر قرار باشد در فردای خداحافظی با اصحاب پانزده خرداد، سلامی دوباره به سوسیالیزم جهان‌سومی داشته باشیم، همان بهتر که طایفه‌ی کنونی بر مصدر امور باقی بماند.
۳
با افسوس فراوان باید گفت که دلزدگی‌ها و دلبستگی‌های سیاسی نسل به نسل در حال انتقال است. نسل پساانقلابی (که ما باشیم) هم چیزی چندان بهتر از نسل گذشته‌ی انقلابی نیست. در مصاحبان پیرامون خودمان نیک بنگریم، چند دوست چپ دارید که پدر و مادرشان از مبارزان ضد رژیم شاه بوده‌اند؟ به‌راستی کسانی که از زمینه‌ی مذهبی برآمده‌اند، دگرگشت‌های خردمندانه‌تری در دوران سپس‌تر زندگی‌شان می‌توان سراغ گرفت. به‌هر روی، این وراثت دیدگاه سیاسی درباره‌ی کسانی که تحلیلگران خوش‌بین آنان را «نسل نوین و روشن‌اندیش و تعصب‌گریز» نامیده‌اند، بسی نگران‌کننده است. ساده‌انگارانه خواهد بود اگر گمان کنیم که از این جوانان آرمان‌خواه کنونی درصد بالایی در یک رفراندوم قانونی و سراسری رای به «پادشاهی مشروطه» می‌دهند. در واقع، من روی برگه‌ی رای یک دهاتی (که همین جماعت مدعی حق و حقوق‌ش هستند)‌ بیش‌تر می‌توانم حساب باز کنم. تحصیلکردگان ما هنوز هم در نگاه به سیاست سر پر شوری دارند و همچنان در اندیشه‌ی دگرگونی زمین و زمان اند و خیال بهشتی را می‌پرورند که به‌ویژه در خطه‌ی خاورمیانه و آسیا جز جهنم برون‌دادی نداشته است. با این وضعیت، بدون هیچ تعارف و مبالغه‌ای باید از آینده‌ی ایران هراسید!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان

 فريادخواهی - لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...‎

اين‌بار که پدرم اشتباه بود...!

ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم...
::::

فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از 5 ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند...
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم...
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.
...
می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.
::::

و نافشرده:
 (می‌دانم درد و دردنامه مفصّل است و، وقتِ شما عزيزان ارزشمند؛ امّا لطف کنيد و بخوانيد. هم‌چُنين به‌دليلِ ضيقِ وقت، عملاً نتوانستم برایِ يکايکِ شما، جدا-جدا نامه بنويسم. خواهيد بخشود.)

دوستان، بزرگواران، و نازنينان!
منِ خاکستر و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام در چنگالِ هيولايی مهيب و خوفناک گرفتار آمده‌ايم. اگر ياریِ شما نباشد، جز مرگِ ذرّه‌ذرّه و دردناک، سرنوشتی نداريم و نخواهيم داشت...
برخی از شما بزرگواران ممکن است مرا از دور يا نزديک، کم يا بيش، می‌شناخته باشيد يا بشناسيد. ممکن است گاه‌گداری، سطری بيتی چيزی ديده يا خوانده باشيد. اگر هرگز و کلّاً نديده و نخوانده‌ايد، خواهش می‌کنم لطف کنيد و به اين اوراق نيم‌نگاهی بيفکنيد.

 http://fardayerowshan.blogspot.com 
http://bahramskandari.blogspot.com/2010/04/blog-post.html 
http://borzinmehr.blogspot.com 
https://www.facebook.com/fardayerowshan 

همسرم، راضيه کيومرثی:
http://begooneidigar.blogspot.com 
https://www.facebook.com/rkiyumarsi

کسانی که مرا حتّی قدری و اندککی می‌شناسند، می‌دانند که نه‌تنها چيزی را ادّعا نمی‌کنم، بلکه کلاً و اصولاً درين وادی‌ها نيستم؛ نه از رویِ فی‌المثل فروتنیِ راست يا دروغ، و يا چيزی شبيهِ آن، بلکه واقعاً می‌فهمم و می‌دانم که جز همين که گه‌گاه چارکلمه‌ای بخوانم و احياناً سطرکی بنويسم، هيچ نبوده‌ام و نيستم... واقعيّت را که نمی‌توان تغيير داد يا انکار کرد. (اين‌که خواهيد ديد که در نامه‌یِ پيوست، که خطاب به هيولا نوشته‌ام، خود را به عناوينی چون شاعر و نويسنده وصف کرده‌ام، فقط و فقط از سرِ ناچاری بوده و بس.)
امّا، در يک‌چيز هيچ شک ندارم، و آن اين است که اگر دمِ پرِ آخوند (صل‌الله) می‌ماندم و اگر شانس نمی‌آوردم، قطعاً يا اينک سال‌ها بود که از مرحوميّت‌ام می‌گذشت و يا در گوشه‌ای از زندان‌هایِ مخوفِ اهريمن، آرزویِ مرگ می‌کردم...

گفتم «آرزویِ مرگ»...
و چه‌قدر عجيب است! باز به همان رسيده‌ام که ازآن گريخته‌ام: اهريمنِ دروغ و بدی؛ هيولایِ قدسیِ مرگ! و بازهم همچُنان آرزومند...!!
::::

پنجاه‌وچهار ساله‌ام.
از آذر 1389 تا امروز، چهارسال ‌وچهار ماه از پناهنده‌شدنِ ناچارانه‌ام به کميساريایِ پناهندگان (آنکارا) می‌گذرد. قبولیِ پناهندگی‌ام در 20 می 2011 صادر شده؛ همسرِ دردمند و دو فرزندِ زجرکشيده‌ام بعداً به من ملحق شده‌اند. (مهرِ 1390، همسرم پسرِ کوچک‌مان را که آن‌وقت هنوز 17 ساله هم نشده بود آورد و نتوانست برایِ آوردنِ فرزندِ ديگرمان برنگردد. برگشت و ارديبهشتِ 91 او را هم آورد؛ و اکنون اين‌جا در مرگ‌زيوی با من، شريکِ اجباری‌اند.)
گُمان نمی‌کنم به توضيحِ بيشتری نياز باشد. حتّی نيم‌نگاهی به نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ من کافی‌ست تا با شگفتی از خود بپرسيد: يعنی می‌توان پذيرفت و باور کرد که اين آدم را چهارسال و چهار ماه (يا گيريم سه‌سال) با سه بی‌پناهِ دردمندِ ديگر، آن‌جا سرگردان و آواره و بی‌سرنوشت نگه داشته‌اند؛ درحالی‌که انبوه‌انبوه (و چه‌بسيارانی از ايشان با کيس‌هایِ ساختگیِ سراپا دروغ) می‌آيند و در کوتاه‌ترين زمان، راهیِ کشورهایِ امنِ پناهنده‌پذير می‌شوند!؟
متأسّفانه بايد باور کنيد...
بی‌ترديد خواهيد پرسيد: مشکل چيست؟
ازآن‌جاکه حتّی برایِ نيم‌بار هم با من از «مشکل» حرفی نزده‌اند، هيچ به‌نظرم نمی‌رسد الّا يک‌چيز: مسلمينِ داخله‌یِ کميساريا می‌خواهند از منِ کافر و مرتدشده‌یِ اسلام‌ستيز، انتقام بگيرند؛ و همراهِ با من، خانواده‌یِ رنج‌ديده‌ام را نيز ذرّه‌ذرّه بميرانند...
شخصاً در اين موضوع هيچ شکّی ندارم؛ چراکه اگر مشکلی قانونی و قابلِ بيان و ناپوشيدنی در کار بود، اين‌ها با پدرجدِّ من هم رودبايستی ندارند!!

بارها بارها بارها بارها نامه نوشته، ايميل زده، و درخواستِ رسيدگی کرده‌ام؛ امّا...
می‌نجبيد آب از آب، آن‌سان که برگ از برگ، هيچ از هيچ...
::::

سير و بيزار از "حقوقِ بشر"ی که اين کميساريا خود را متولّی آن می‌داند و ما خونين‌جگرانِ زجرکشيده را از شمولِ آن بيرون می‌شمرد...
من و همسرم، 20 فوريه برایِ آخرين بار نامه نوشتيم و به لابه و استرحام، خواهانِ توجّه و رسيدگی شديم. اعلام کرديم چنانچه به وضع‌مان رسيدگی نشود، برایِ درخواستِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» که قطعاً بايد توسّطِ آن کميساريا انجام گيرد، جلوِ آن شکنجه‌گاه خواهيم نشست.
صدالبتّه، پاسخی دريافت نکرديم.
و اکنون، زمانِ مرگِ ما فرارسيده...

 دوستان! بزرگواران! عزيزان!
خواسته‌یِ ما دو دردمندِ خاکسترشده‌یِ بی‌فريادرس که ديگر تحمّلِ اين مرگِ تدريجیِ دردناک و موهن را نداريم، چيزی جز يک «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» نيست. شايد اگر خود می‌توانستيم اين رهايی را ممکن سازيم (که يعنی خودکشی)، مزاحمِ حضرتِ هيولا نمی‌شديم. امّا همه‌یِ ما خوب می‌دانيم که حتّی با پول‌هایِ کلان نيز نمی‌توان ابزارِ مناسبی يافت که مرگی بدونِ درد و مطمئن را امکان دهد.
و اصلاً چرا بايد ما، بی‌آن‌که خودِ ما هيچ جنايتی با ما کرده باشد، خودِ خود را بکشيم؟
می‌خواهيم لااقل شماری از وجدان‌هایِ بيدارِ جهان اطّلاع يابند و بدانند برایِ چه می‌ميريم. می‌خواهيم اثبات کنيم که هر انسانی که از سویِ نهاد، سازمان، و يا هر جايگاهِ رسمیِ بی‌افسار (که هيچ سازوکاری برایِ جلوگيری از شرارتِ آن تعبيه نشده باشد) موردِ ستم و شکنجه‌یِ غيرِ قابلِ تحمّل واقع شود، به‌حدّی که از زندگی بيزار، و آرزومندِ مرگ گشته باشد، حقِّ مسلّم و قطعیِ اوست که تقاضا کند تا همان هيولا، يک‌باره به زندگیِ مرگ‌ناک‌اش پايان دهد.

اين تعبير و تصوّر را هرگز به خود راه مدهيد که ما دو دردمندِ سير-از-جان، برایِ معامله تحصّن می‌کنيم. ديگر ما از اين شکنجه‌گرِ خبيثِ منفور، جز "مرگ" هيچ نمی‌خواهيم.
تنها نگرانیِ ما در لحظه‌یِ مرگ، سرنوشتِ دو فرزندمان خواهد بود. اميدواريم بعد از رهايیِ ما از شرِّ نکبتِ حقوقِ‌بشری اين درنده‌یِ منفور، پيدا شوند و باشند کشورها و وجدان‌هایِ انسانیِ بيدار و دلسوز و نوع‌دوست، که برایِ اين دو بی‌پناهِ آواره، چاره‌ای بينديشند. تصديقِ استعدادِ وافر، حسنِ اخلاق، و انسانيّت‌شان، محتاجِ نگاهِ دوّم نيست...
::::

دوستان! بزرگواران! نازنينان!
ازآن‌جا که کميساريایِ فناهندگان (که در شرارت و رذالت، از نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی هيچ کم نمی‌آورد) به انحاءِ گوناگون سعی خواهد نمود تا ما دو دردمند را از جلوِ بارگاه الهی‌گونه‌اش براند و دور سازد؛ و چه بسا بتواند پليس را وادارد که با ما برخوردِ غيرِمنصفانه نمايد (ما در اين‌همه مدّت، از مردم و دولتِ ترکيّه، هرگز ذرّه‌ای بدی و بدانصافی نديده‌ايم؛ امّا قدرتِ هيولاهایِ ظاهرالصّلاحِ قانون‌پشت را نمی‌توان دستِ‌کم گرفت!)، خواهش ما اين است:

اگر دوست داشتيد به رهايیِ ما از رنج و شکنجه کمک کنيد
برایِ جلوگيری از دورکردنِ ما از محلِّ کميساريا،
نخست و هرچه زودتر بهتر، عينِ نامه‌ای را که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم (پيوست)، به اين نشانی ايميل يا فکس کنيد، و آنچه خود می‌دانيد در «حمايت» از خواسته‌یِ اين دو دردمند، بر بالایِ نامه بيفزاييد...

Email Subject: Related to Mahdi Sohrabi’s case (385-10C04988)

turan@unhcr.org
fax number: 0090 312 441 1738
...
نامه‌یِ ما را (که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم و فايلِ وُرد آن به‌پيوست خدمت‌تان ارسال می‌شود) به هر زبانی که می‌دانيد ترجمه کنيد و با شرح و حمايت‌نوشتِ خود منتشر نماييد...
(اگر اين هيولا، بالاسر و ناظر و ازين قبيل داشته يا دارد و ما هرگز ازآن اطّلاع نيافته‌ايم و شما سولاخ‌اش را می‌شناسيد، به آن‌جاها هم فکس و ايميل بفرماييد. اگرچه ما در اين چندسال از وجودِ چُنين جايی باخبر نشده‌ايم و اطمينان داريم که وجود ندارد.)
به هرجايی که می‌دانيد می‌شناسيد و گُمان می‌بريد که با شنيدن فريادِ ما، به ما ياری خواهند رساند، بفرستيد... دولت، سازمان‌ها، نهادها، روزنامه‌ها، تلويزيون‌ها، و هر جایِ ممکن در کشورِ آزادی که هريک از شما بزرگواران درآن زندگی می‌کنيد...
هرجايی که می‌شناسيد و می‌يابيد...
به دوستان‌تان اطّلاع دهيد...
به هر شکلِ ممکن که خود می‌دانيد صدايی بلند و رسا برایِ ناله‌یِ ضعيف و فريادِ درگلومانده‌یِ ما له‌شدگانِ شويد...

می‌دانيم که همه‌یِ اين‌ها فضولی‌ست و خود بهتر می‌دانيد چه بايد کرد.
ما خدا نداريم، و چشم‌مان فقط به دست و قلم و صدایِ شماست، نازنينان!
هرگز اين تصوّر را به خود راه مدهيد که به «مرگ» دو انسان ياری می‌رسانيد... شما به رهايیِ ما کمک می‌کنيد. مرگ برایِ ما گواراترين شهدهاست، اکنون!

سپاس‌گزاريم.
و شاد و سربلند باشيد.
اظهارِ شرمندگیِ ما را بپذيريد.

ما، فردا، دوشنبه، 13 آوريل، ساعتِ 8 صبح (به‌وقتِ ترکيّه) يادداشتِ کوتاهِ خود مبنی بر اعلامِ حضورمان را به اتاقکِ ترجمانِ کميساريایِ فناهندگان خواهيم سپرد...

مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
 يک‌شنبه‌شب، 23 فروردين 1394؛ 12 آوريل 2015

***

به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
385-10C04988


چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد...

به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)...
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم... بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.

اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.

به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم...

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن...
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!


بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015

بازتاب در تریبون زمانه

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۲, پنجشنبه

انحطاط

چند کلمه درباره‌ی منش آخوندی آمیخته با تحلیلی‌مآبی عبدالکریم سروش و پیروانش:
این هم از معجزه‌های خاک پاک میهن است که فلسفه‌ی تحلیلی (با آن سویه‌های سترگ نقادی گزاره‌های دینی)‌ مسخ می‌شود به مولوی‌خوانی و عرفان‌مسلکی. کسانی که علی‌القاعده به‌خاطر تخصص آکادمیک‌شان باید روشن، واضح و باریک‌بینانه بیندیشند و سخن بگویند، تا پای دین به میان می‌آید ناگهان تبدیل می‌شوند به یک شبه‌فیلسوف قاره‌ای که شعر می‌خواند، تشبیه می‌کند و آسمان و ریسمان به هم می‌بافد تا اعتقادات دینی خود را به‌اصطلاح موجه کند. اساتید گرانقدر حتی اینقدر هم هنر ندارند که اندوخته‌ی خود را از فلسفه‌ی تحلیلی در باب دلبستگی‌های اسلامی درست به‌کار گیرند و دست‌کم چیزی بگویند که بری از مغالطه و صرف تمثیل باشد. از «دیگری» در فلسفه‌ی ایمانوئل لویناس تا «قاعده‌ی طلایی» کانت بخت‌برگشته را وام (بلاعوض) می‌گیرند تا بگویند «کاریکاتور محمد غیراخلاقی است». از همه بدتر، تشبیه پیامبر اسلام به پدر شخصی و گذر از آزارندگی دومی به اولی است. «شما از توهین به پدرتان ناراحت نمی‌شوید؟ خب محمد بن عبدالله پدر معنوی یک میلیارد مسلمان است». و این نهایت نبوغ اساتیدی است که هر روز برای شما فهرستی از نام‌های فیلسوفان تحلیلی را قطار می‌کنند و از نظریات‌شان داد سخن می‌دهند. گمان می‌کنم صراحت عالمان سنتی صد شرف دارد به این روضه‌های شیک که در نهایت همان حرف را با دورویی و سخن‌سرائی بازگو می‌کند. شما کشتار پاریس و توهین به محمد را همهنگام محکوم می‌کنید؟ خب مفتی‌های الازهر و کثیری از آخوندهای قم هم درست همین کار را می‌کنند، جز اینکه بلد نیستند مانند شما «گوشت و پوست و خون دیگری» را به «باورهای دیگری» پیوند بزنند. من درباره‌ی واکنش این سلسله‌ی جلیله به معضل «نابالغی جامعه‌ی مسلمانان» هیچ واژه‌ای جز «تباهی» به ذهن‌م نمی‌رسد.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

سقفی برای «من»

یادم هست که محمد خاتمی در سال‌های نخست ریاست‌جمهوری‌اش و در یکی از جشن‌های نادانی (ازدواج دانشجویی) گفت: «من همیشه به دختر و پسرها می‌گویم شما که الان در دو خانه زندگی می‌کنید، خب این را یکی کنید و با هم زندگی کنید. این واقعاً کار سختی نیست و به‌صرفه هم هست» (نقل به مضمون). این جمله‌ی بسیار آشنایی است که والدین در دلسوزانه‌ترین حالات خود به فرزندان اندرز می‌دهند. البته منظور خاتمی این نبود که (به‌تعبیر رایج و هشدارآمیز ارباب عمائم و غنائم در این روزها) «ازدواج سفید» کنید، می‌گفت عقد شرعی بخوانید و بروید زیر یک سقف در صلح و صفا زندگی بیاغازید. چیزی که می‌خواهم بگویم درست به «زیر یک سقف رفتن» باز می‌گردد. به‌نظرم چنین کاری چه در شکل سپید/سکولار و چه در هیات سیاه/دینی چندان حرمتی به فردیت و آزادی شخصی و حریم خصوصی نمی‌گذارد. وسوسه‌ی «به‌صرفه بودن» هم تنها شگردی است (از منظر اقتصاد و هزینه) برای آنکه شکل سنتی زناشویی در قالب تازه‌ای بازآفرینی شود. ما تا زمانی که عقل‌مان سر جای‌ش باشد، به‌طبع نمی‌بایست تن به چنین چیزی بدهیم. به‌نظرم نصف‌نشدن خرج اجاره خانه (یا دوبرابر پرداخت کردن آن در قیاس با ازواج هم‌سقف دینی و غیردینی)‌ کم‌ترین بهای «آزادی» و پیش‌پاافتاده‌ترین تاوانی است که باید برای «خودباشی» (دربرگیرنده‌ی تنهایی و با دیگران بودن) پرداخت کرد. آزاداندیشانه‌ترین پیوندها نیز با چنین تصمیمی منجر به چشمداشت‌های ناگزیر و رنجش‌های جبران‌ناپذیر خواهد شد. گمان می‌کنم اگر زن و شوهرها هم زیر دو سقف زندگی می‌کردند و «دوری بایسته» را در «پیوند مقدس» خود حفظ می‌کردند و مفهوم «زندگی مشترک» را چنان جدی نمی‌گرفتند که بعد ناچار به «فسخ اشتراک» شوند، شاید از کمیت رابطه کاسته می‌شد اما بی‌تردید بر کیفیت آن می‌افزود. و پسندیده است این حقیقت را همواره به خودمان یادآور شویم که «تنها ماندن» شمشیر داموکلس (یا قمه‌ی حضرت عباس)‌ بر سر ما بوده است تا از هراس آن حتی اندیشه‌ی برگزیدن سبکی نوآیین و جداگانه را نیز (در قیاس با شیوه‌ی کهن) به ذهن خود راه ندهیم. «سنت» همیشه برای پیوستگی و حفظ میراث خود «تمامی گزینه‌ها را روی میز نگه می‌دارد»؛ از ظریف‌ترین حیله‌ها تا وحشیانه‌ترین مجازات‌ها.