ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

خانه سیاه است

در هاویه کیست که تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟ در هاویه کیست؟
...
نامِ تو را ای متعال خواهم سرایید
نامِ تو را با عودِ ده تار خواهم سرایید
زیرا که به شکلی مهيب و عجیب ساخته شده‌ام
استخوانهایم از تو پنهان نبود وقتی که در نهان به‌وجود می‌آمدم
و در اسفلِ زمین نقش‌بندی می‌گشتم
در دفترِ تو همگیِ اعضای من نوشته شده
و چشمانِ تو ای متعال! جنینِ مرا دیده است
چشمانِ تو جنین مرا دیده است
...
مرا باده‌ی سرگردانی نوشانده‌ای
چه مهیب است کارهای تو!
چه مهیب است کارهای تو!
...
بیایید به آوازِ کسی که در بیابانِ بی‌راه می‌خواند گوش دهیم
آوازِ کسی که آه می‌کشد و دست‌های خود را دراز کرده می‌گوید
وای بر من! زیرا که جانِ من به‌سببِ جراحاتم در من بی‌هوش شده است.
...
مثلِ آبِ ریخته شده‌ام
و بر مژگانم سایه‌ی موت است

(از خوانده‌های فروغ در متنِ فیلم)


هر چه باید درباره‌ی این فیلم می‌گفتم را فروغ خود بر زبان رانده است.
هر چه این بیست دقیقه را تماشا می‌کنم از بلعیدنِ چنین حجمِ هولناکی از رنج سیر نمی‌شوم!
جهان تاریک است
خانه سیاه
و خدا
جسدی بادکرده
که حتی بوی تعفنش
دیگر کسی را به تماشایش بر نمی‌انگیزد.
سیمای پریشانِ پسرکِ یتیم که نمی‌داند چرا باید خدایی را سپاس گزارد که پدر و مادرش را از او گرفته است برای من فراموش‌شدنی نیست!
چشمان‌م پر اشک می‌شود هنگامی که پسرکِ جذامی در پاسخ به پرسشِ معلم از برشمردنِ چند چیزِ زشت می‌گوید «پا، دست، سر» و سپس کودکانه خنده سر می‌دهد!
فرازِ عبادتِ جذامیان نگاره‌ی جاودانِ فروغِ فرخزاد و تابلویی از سرکشی در برابرِ هستی است؛ دستانی فاسد شده، همچون چوبِ خشک به‌سوی آسمان دراز شده‌اند تا زهرخند برای خدایی موهوم باشند.
شرم، دستپاچگی و نگاهِ ساده‌ی جذامیان در برابرِ دوربین مرا دیوانه می‌سازد!
به‌راستی نگاهِ آن دخترکِ تکیه‌داده بر دیوار ویران‌کننده نیست؟
گویی در برابرِ جهانی از رنج و متانتِ یک انسان بسیار کوچک شده باشم، چندان حقیر و خُرد که به زبان نیاید.
آیا سرمه‌ای که آن زن بر چشمانِ رنجورِ خود می‌کشد، خطی پاک‌ناشدنی بر جانِ ذهن نقش نمی‌کند؟
و آهنگِ صدای فروغ؛ سرشار از مهر و لب‌ریز از عصیان.
فروغ در اثرِ خود آمیزه‌ای از شور و رنج، زندگی و مرگ و امید و درماندگی را آفریده است.
به‌راستی که در پسِ این چهره‌های واژگون، پیکری از شکوه و ابهتِ زندگیِ انسانی سرفراز ایستاده است.
آری استادِ عزیزِ این روزهای من! انسان‌ها همیشه زیبا هستند.

در همین زمینه:
مراسمِ خاکسپاریِ فروغ / بخشِ دوم (من تنها بهرامِ بیضایی و احمدِ شاملو را شناختم!)

در باب انسانیت

هیچ چیز بی‌شرمانه‌تر از شکرگزاریِ خداوند نیست آنگاه که با انسانی بیمار، مجنون یا رنجور روبرو می‌شویم. سپاسِ خدا همان شادمانی از بیماریِ آن انسان و رضایت به رنجِ اوست؛ در چنین آناتی ما با خداوندِ خود چنین نجوا می‌کنیم: «سپاس که او را رنجور ساختی و من را جای او قرار ندادی!»
به‌راستی که رذالتِ پنهانِ آدمی چه جامه‌ی فاخری از ایمان به تن کرده است!

ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

انقلاب شوم




این ویدیو، تحلیلی کمابیش انتقادی در بابِ دورانِ محمدرضا شاه و البته حکومتِ اسلامی است. ابتدا به نقشِ تاریخیِ روحانیتِ شیعه در سرکوبِ دگراندیشان پرداخته می‌شود و نمونه‌وار ماجرای کشتارِ بابیان از زبانِ هما ناطق (1) و نیز ماجرای قتلِ احمدِ کسروی و حکمِ قتلِ محمدعلی جمالزاده بیان می‌گردد. سپس دورانِ سلطنتِ پهلویِ دوم و سیاست‌های شاه بازخوانی می‌شود؛ اینکه روندِ ناگهانیِ صنعتی شدنِ کشور و مهاجرتِ کشاورزان به حاشیه‌ی شهرها پیشاپیش ساماندهیِ پیاده‌نظامِ انقلابِ اسلامی (پیش از سربرآوردنِ خمینی) توسطِ خودِ شاه بود؛ فرودستانی که با آرزوی دست یافتن به زرق و برقِ زندگیِ شهری نصیبی جز حلبی‌آبادهای پیرامونِ پایتخت نیافتند و از نزدیک شاهدِ تفاوتِ طبقاتیِ خود و شهرنشینان شدند.
بحثِ سرکوبِ مخالفان و شکنجه و اعدامِ آنان در دورانِ شاه نیز مسئله‌ی درازدامنی ست که در اینجا با تاکیدِ کمابیش معناداری بر سرنوشتِ مخالفانِ چپ‌گرای محمدرضا شاه موردِ اشاره قرار می‌گیرد.
آنچه در این ویدیو در تحلیلِ دورانِ پهلویِ پسر نادیده گرفته شده همانا سکولاریزمِ نیم‌بند (به‌همراه لاس‌زدن‌های گاه و بی‌گاه با دم و دستگاهِ روحانیت) و تاثیرِ همین سکولاریزمِ دست و پا شکسته‌ی آریامهر در بالیدنِ فرهنگ و هنرِ دهه‌ی چهل است. چه‌بسا اگر محمدرضا شاه این سکولاریزم را بنیانی استوار می‌بخشید و به‌جای تاسیسِ سازمانی خودمختار همچون ساواک به‌مثابه‌ی سایه‌ی وحشتِ مردم و حتی دولتمردان (2)، از استبدادِ سیاسی و خیال‌بافی‌های بلندپروازانه دست برمی‌داشت اکنون تاریخِ ایران‌زمین به‌گونه‌ای دیگر ورق خورده بود. (3)
سخنانِ اسماعیلِ خویی و تحلیلِ او از تفاوتِ سانسور در دورانِ پهلوی و خمینی نکاتِ خوب و تامل‌برانگیزی دارد؛ اینکه سانسورِ شاه بوروکراتیک بود و سانسورِ خمینی ایدئولوژیک. ماجرای «نمادها» و کارکردِ کامیابِ آنها در جهتِ کم کردنِ بارِ سانسورِ شاهنشاهی و ناکامیِ این امر در مواجهه با سانسورِ خمینیستی نیز؛ سانسورچیانِ امروزین بخشی از همان مردمی بودند که در دورانِ پهلوی نمادهای نویسندگانِ آن روزگار را دریافته بودند و اساساً روشنفکران این نمادها را با پیش‌فرضِ نفهمیدنِ کارمندانِ شاه و فهمیدنِ توده‌ی مردم برگزیده بودند؛ دستِ نمادهای نویسندگان برای توده‌های دیروز و حاکمانِ امروز رو شده بود و از همین رو سانسورِ خمینی به‌مراتب گسترده‌تر و کامیاب‌تر از نمونه‌ی شاهنشاهیِ آن بود.
فیلمِ سیزده ثانیه‌ایِ رودی کارل، شومنِ تلوزیونِ آلمان، و عروسکِ خمینی‌اش با آن هیأتِ درنده‌خو در نوعِ خود کاری بی‌نظیر است!
فرازِ خودسوزیِ نیوشا فرهی در اعتراض به حضورِ علیِ خامنه‌ای در سازمانِ ملل بسیار تلخ و تکان‌دهنده بود!
مراسمِ خاکسپاریِ ساعدی اما حسِ غریبی از غربت و تنهایی به‌همراه داشت!
چه‌بسا گوینده در این گفته بر حق باشد که نخستین گام در جهتِ سرکوبِ آزادیِ بیان، ماجرای سخنِ موذیانه‌ی امامِ امت در موردِ روزنامه‌ی «آیندگان» بود. نخواندنِ خمینی همان و خواندنِ امتش تکلیفِ خود را از این سخن همان!
رضا مرزبان می‌گوید که روزنامه‌نگاران از دورانِ قاجار تا کنون بیش‌ترین کشته را در دورانِ جمهوریِ اسلامی داده‌اند و پرویزِ اوصیا از پیش‌بینیِ همه‌جانبه‌ی سیستمِ کنترل و سرکوب در قانونِ مطبوعات مصوبِ 1364 سخن می‌گوید.
در این میان باید به داستانِ غم‌انگیزِ نمایشنامه‌نویسان و بزرگانِ عرصه‌ی تئاترِ ایران در رژیمِ اسلامی اشاره کرد:
عباسِ نعلبندیان در وطن خودکشی کرد.
غلامحسینِ ساعدی در غربت خودکشی کرد.
سعیدِ سلطان‌پور در وطن دستگیر و تیرباران شد.
اکبرِ رادی در گوشه‌ی خانه نمایشنامه‌هایش را با افسوسِ بی‌صحنه‌ماندن‌ِشان نگاشت.
و تنها یادگارِ این نسل، یعنی بهرامِ بیضایی، هجده سال ممنوع‌الصحنه شد.

در همین زمینه:
توصیفی خوب و البته با گرایشِ سلطنت‌طلبانه از روحیاتِ محمدرضا شاه و دستاوردهای پادشاهیِ او
محاکمه‌ی ژنرالِ ارتشِ شاهنشاهی مهدیِ رحیمی و سخنانِ آرام و منطقیِ او در برابرِ بی‌دادگاهِ اسلامی
مصاحبه با شیخ صادقِ خلخالی در آغازِ پیروزیِ انقلاب و پس از اعدام‌ها


(1) هما ناطق مدعی می‌شود که اولین دولتِ سکولارِ ایران با عمرِ دوازده سال، در دولتِ غیردینی و صوفیِ محمدشاه با صدارتِ حاج میرزا آغاسی تجلی یافته است. او به سندی (بیست آوریلِ 1840) اشاره می‌کند که محمدشاه در آن برابریِ همه‌ی ادیانِ ایران را اعلام می‌کند و این اولین اعتراضِ روحانیتِ شیعه و احساسِ خطرِ آن نسبت به موقعیت و امتیازهای خود است. او جنبشِ بابیان را بیش‌تر یک جنبشِ لائیک، اصلاح‌طلب و کمابیش سوسیالیستی می‌داند تا مذهبی؛ جنبشی که با سقوطِ حکومتِ محمدشاه و برآمدنِ ناصرالدین شاه و صدارتِ میرزا آقا خان، توسطِ دسیسه‌ی مشترکِ دولتِ روس، انگلیس، ایران و البته همدستیِ روحانیتِ شیعه سرکوب می‌گردد. به‌گمانِ ایشان، ماجرای کشتارِ بابیان اولین نمونه‌ی فتوای شرعی بر قتلِ دگراندیشان در تاریخِ معاصرِ ایران است.
(2) نمونه‌ای تاسف‌انگیز از وحشی‌گریِ ساواک را در این سخنان بخوانید:
«شرح واقعه‌ای که در يکی از جرايد خارجی منتشر شد نمايشگر اجحافاتی است که به ما می‌شد: مرد جوانی همراه نامزدش به يکی از مغازه‌های شيک تهران می‌رود که هديه‌ای بخرد. معاون نصيری، يعنی رئيس بخش شکنجه هم سر می‌رسد و می‌خواهد که قبل از ديگران به کار او برسند. مرد جوان به او تذکر می‌دهد که نوبت او نيست و از او می‌خواهد که منتظر بماند. به‌جای دادن جوابی معقول، شکنجه‌گر ساواک در مقابل همه مشتريان به مرد جوان دستور می‌دهد که از مغازه خارج شود و وقتی که جوان نمی‌پذيرد هفت‌تيرش را می‌کشد و او را می‌کشد. و اما بعد چه پيش می‌آيد؟ پليس به محل واقعه می‌آيد و گزارشش را تهيه می‌کند و کار به دادگستری حواله می‌شود. ولی فردای آن روز، ساواک کاخ دادگستری را محاصره می‌کند و پرونده را می‌سوزاند. هيچ کس هم پس از آن مزاحم قاتل نمی‌شود. وقتی از اين حوادث با کسانی که بی‌هيچ قيد و شرط از اعليحضرت طرفداری می‌کنند صحبت می‌شود می‌گويند: پادشاه اين چيزها را نمی‌خواست، خودش هم با اين اعمال مخالف بود. اگر پادشاه، پادشاه مشروطه می‌بود، در حقيقت هيچ‌کس درباره اين قضايا حق اعتراض به او را نمی‌داشت. ولی از لحظه‌ای که او تصميم به حکومت کردن گرفت و استبداد پيشه کرد، بايد عدالت را هم خود اجرا می‌کرد و جوابگوی اين اعمال نيز می‌شد...» (رجوع کنید به فصلِ «ساواک فراتر از دولت» از کتابِ «یکرنگی» نوشته‌ی شاهپورِ بختیار، ترجمه‌ی مهشیدِ امیرشاهی.)
(3) یکی از احمقانه‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین شگردهای طرفدارانِ پرتعصبِ رژیمِ پهلوی آن است که جلال و شکوهِ چشم‌پوشی‌ناپذیرِِ پادشاهی را در برابرِ حقارت و نکبتِ انکارناپذیرِ ولایتِ فقیه قرار می‌دهند یا آزادی‌های اجتماعیِ البته ارزشمندِ زمانِ شاه را با سرکوبِ البته ناحقِ این آزادی‌ها در زمانِ خمینی قیاس می‌کنند، وانگهی از این راه نتیجه‌ای می‌گیرند که به شعبده می‌ماند: «چون خمینی ایران را به گه کشید پس شاه بر حق بود.» اما این سخن از حقیقتی عزیمت می‌کند تا سپس دروغی را راست بنمایاند.

پس‌نوشتِ اول:
به یاد آوردم که نگاهِ جانبدارانه‌ی این ویدیو در تحلیلِ دورانِ شاه و خمینی از جمله نسبت به سکوت در ترورِ وحشیانه‌ی کسی چون فریدونِ فرخ‌زاد، آن شاعرِ خوش‌صدای فرهیخته، نیز نمود دارد. چه‌بسا گرایشِ او به پادشاهیِ پهلوی سببِ این بی‌تفاوتی در ذکرِ نامش به‌عنوانِ نمونه‌ی رذالتِ جمهوریِ اسلامی در حذفِ فیزیکیِ حتی مخالفانِ ساکن در غربت باشد.
پس‌نوشتِ دوم:
این ویدیو چنانکه از ساختِ هنرمندانه‌اش پیدا بود، کارِ یک هنرمند است؛
رضا علامه‌زاده.
بر خلافِ پس‌نوشتِ پیشین، باید بگویم که او در ویدیوی دیگری متعهدانه به ترورِ وحشیانه‌ی فریدونِ فرخ‌زاد نیز پرداخته است و نبودِ یادِ او در «شبِ پس از انقلاب» نمی‌توانست شاهدی بر نگاهِ جانبدارانه‌ی سازنده باشد چرا که اکنون دیگر باور دارم او هیچ جانبداری در تحلیلِ این دو دوران ندارد. گرچه نمی‌توان این را نپذیرفت که به‌روشنی گرایشش به‌سوی نهضتِ محمد مصدق و طبعاً مخالفت با رژیمِ شاه است.

مهمان ناخوانده

از خود بپرسیم که چگونه از دروازه‌های تمدنِ بزرگِ شاه، آیت‌الله بیرون آمد؟

ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه

پرسش از پارسایی

مدت‌ها بود که مفهومِ «پارسایی» در آرای محمدرضا نیکفر بدل به پرسشِ ذهنیِ من شده بود. شاید نزدیک به یک‌سال و نیم پیش بود که با خواندنِ نقدِ قویِ عبدیِ کلانتری با عنوانِ «در انتقاد از اخلاق‌گراییِ نیکفر» نامه‌ای به او نگاشتم و پاره‌ای از نظراتم را در بابِ مفهومِ «پارسایی» برایش نوشتم. آن زمان عبدیِ عزیز از من خواست که آنچه در آن نامه نوشته بودم را به‌صورتِ مقاله‌ای دربیاورم تا آن را چاپ کند. من از او فرصت خواستم تا در این مورد بیش‌تر بخوانم و جنبه‌های دیگرِ مرتبط با این موضوع را نیز بر رسم. در این مدت عبدی هر از چندی جویای پیش‌رفتِ کار می‌شد و در واقع با این کار گوشزد می‌کرد که این تنبلی و کندی نشانه‌ی خوبی نیست. او به‌درستی گفت که اندیشیدن در هنگامِ نوشتن امکانِ تحقق می‌یابد و در واقع این دو، دو روندِ جدا از یکدیگر نیستند و باز هم به بیانِ ساده‌تر باید به‌طورِ جدی دست به قلم شد تا سپس اندیشه‌ها و باریک‌بینی‌ها نیز آرام آرام در ذهن سر برآورند. اما با تمامِ تاخیری که در نگاشتنِ این نقد مرتکب شدم، به‌فرجام آن را به پایان بردم و البته تنها مشوقِ من در به‌سرانجام رساندنِ این نوشتار عبدیِ کلانتری بود و بس!
پس از آنکه مقاله به مرحله‌ای رسید که مرا کمابیش راضی می‌ساخت، آن را برای سرانگشتِ گرانقدرم فرستادم و او همانندِ همیشه کریمانه و با ژرف‌نگری متن را خواند و از لحاظِ نگارشی و محتوایی نکاتِ بسیار مهمی را به من یادآور شد. سرانگشت متن را بسیار دقیق می‌خواند و تفاوتِ روشنی و ابهام را خیلی خوب می‌داند و درک می‌کند. او با تیزبینی تشخیص می‌دهد کجای متن نارسا و مبهم است و کجا نویسنده به وادیِ زیاده‌گویی و درازه‌گویی درغلتیده است. این‌ها همگی وجوهِ برتریِ او نسبت به پیرامونیانِ من است و نیز حاصلِ تعهدِ درونی و استوارِ سرانگشت به زبانِ فارسی و بایسته‌های آن. افزون بر این، درونمایه و مضمونِ نوشتار نیز در چند فراز به اشتباهاتِ فاحشی درافتاده بود که زنهارِ سرانگشت سببِ برطرف شدنِ این نادرستی‌ها پیش از انتشارِ مقاله گردید. از سرانگشتِ بزرگوارم بابتِ وقت و دقتی که صرفِ این نوشتار کرد، سپاس‌گزارم!
با اینکه گمان می‌کردم این بار دیگر از ویرایش‌های چندباره پرهیز کرده‌ام اما باز هم وسواسِ حذف و اضافه و خصوصاً لزومِ بازخوانیِ واپسینِ آرای نیکفر در نوشتارِ «دین – اصلاح‌گری» که طبعاً سببِ گشودنِ فصلِ نوینی ذیلِ «تحلیلِ پارسایی» با عنوانِ «پارسایی به‌مثابه‌ی بدیلِ دین‌پیرایی» و بازنگریِ سرتاسریِ مقاله گردید، امکانِ بسنده کردن به نسخه‌ی ابتداییِ نوشتار را از میان برد. در اینجا وظیفه‌ی خود می‌دانم از شکیباییِ عبدیِ کلانتری نسبت به این وسواسِ ویرایشی‌ام و زحمتی که برای چاپِ متن متقبل شد، سپاس‌گزاری کنم!
نسخه‌ی ابتداییِ این نوشتار در نیلگونِ زمانه چاپ شد و آخرین ویرایشِ آن نیز اکنون در سایتِ نیلگون قرار دارد.

(نسخه‌ی پی‌دی‌افِ نوشتار)

ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

تراژدی تئاتر ایران پس از انقلاب

گزارشِ سخنانِ محمودِ دولت‌آبادی در نشستِ دور تا دورِ دنیا (نمایشنامه‌خوانی): یک خانواده‌ی ایرانی/محسنِ یلفانی

پیش از هر چیز بگویم که انگیزه‌ی نگارشِ این گزارش، اهمیتِ سخنانِ دولت‌آبادی و هم‌هنگام عدمِ بازتابِ آن توسطِ خبرگزاریِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران است. دولت‌آبادی در ابتدای سخنانش تنها یکی دو جمله در بابِ رخدادهای اخیر در فلسطین بر زبان راند و گفت به‌عنوانِ یک انسان از این ماجرا متاسف است و امیدوار است هر چه زودتر آتش‌خون‌باری در آن دیار پایان پذیرد. اما سایتِ خانه‌ی هنرمندان در کل هفت خط به این نشست اختصاص داده که شش خطِ آن درباره‌ی موضع‌گیریِ مذکور است و در یک خط هم به نشستِ اصلی پرداخته است!
در ابتدای نشست، فیلمِ خوانشِ نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» توسطِ خودِ نویسنده به‌نمایش درآمد.
نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌ی ایرانی» داستانِ دو خانواده است که مژده دخترِ یکی از خانواده‌ها توسطِ رژیمِ اسلامی اعدام شده و فرهاد پسرِ خانواده‌ی دیگر بابتِ عذابِ وجدان ناشی از باور به خطاکاری یا دستِ‌کم سهل‌انگاری خانواده‌اش در جلوگیری از اعدامِ دختری که دوستش می‌داشت به جبهه می‌رود و کشته می‌شود.
سپس جلسه با مدیریتِ کیومرثِ مرادی و سخنرانیِ محمودِ دولت‌آبادی ادامه یافت.
دولت‌آبادی در ابتدا گفت که محسنِ یلفانی و بسیاری از دوستانِ او همچون ابراهیمِ مکی و دیگران نه به اراده‌ی خود که به اجبار و برخلافِ میلِ باطنیِ خود مجبور به ترکِ وطن شده‌اند. یلفانی به او گفته بود از آنجا که در پاریس مجبور است کار کند تنها زمانی که پشتِ چراغِ قرمز منتظرِ مسافر است می‌تواند بنویسد و دولت‌آبادی هم با اشاره به کندیِ او در نویسندگی پاسخ داده بود که «بسیار هم به تو می‌آید که پشتِ چراغ قرمز، چندین ساعتی فکر کنی و یکی دو جمله بنویسی!»
دولت‌آبادی معتقد بود که یلفانی در نویسندگی بسیار کند است، درست برخلافِ بهرامِ بیضایی که بسیار تند در ذهن می‌آفریند و بر کاغذ نقش می‌کند. او اضافه کرد که یلفانی نویسنده‌ای حرفه‌ای نیست و خود را هم چنین نمی‌داند چرا که نوشتن برای او شغل نبوده و در حاشیه قرار داشته است. او ویژگیِ بارزِ یلفانی را خردمندی‌اش دانست و گفت که خاندانِ او از پشتیبانانِ دکتر مصدق بودند و یلفانی برای او شخصیتی ملی است. گفت که خودش زودتر از یلفانی از زندان آزاد شده و یلفانی همراه با گشودنِ درِ زندان‌ها در آستانه‌ی انقلاب آزاد می‌شود.
دولت‌آبادی سپس اشاره‌ای کرد به دوستی‌های آن ایام و اینکه دوستی در آن دوران حرمت و رنگ و بوی دیگری داشت. گفت «نمی‌توان وقتی از درِ خانه بیرون می‌روی تا زمانی که برگردی، به همه توهین کنی و گمان کنی که فرهیخته هستی». باور داشت که دوستی‌ها در گذشته زلالی و غنایی داشت که امروزه کم‌تر دیده می‌شود (نمونه‌هایی آورد از دوستیِ خودش و یلفانی؛ اینکه او روزی ناگهان با دولت‌آبادی تماس می‌گیرد و می‌گوید زن گرفته است و دولت‌آبادی ناباورانه هر دو را به خانه‌اش دعوت می‌کند و اینکه پس از انقلاب باز روزی ناگهان تماس می‌گیرد و با خانواده به خانه‌ی دولت‌آبادی می‌رود و با اصرارِ خودشان در پذیرایی می‌خوابند به این بهانه که دولت‌آبادی در اتاقِ خود به مطالعه‌اش برسد و همان شب یلفانی از دوستش خداحافظی می‌کند و دولت‌آبادی بدونِ اینکه ژرفای این خداحافظی را دریابد، صبحِ فردا متوجه می‌شود که یلفانی به فرانسه مهاجرت کرده و در آخرین شبِ اقامتش در وطن می‌خواسته در خانه‌ی دوستش باشد و برای آخرین بار او را ببیند). گفت گرچه در نویسندگی و چگونگیِ کار با دوستانِ خود گاه اختلافِ نظرِ جدی داشته و دارد اما این تکثرِ رای، مانع از آن نمی‌شود که وقتی به پاریس سفر می‌کند سراغِ یلفانی نرود و همینطور نسبت به سایرِ دوستانش در دیگر کشورها.
دولت‌آبادی گفت که جمعِ چهار پنج نفره‌ی آنها یعنی خودش، یلفانی، سعیدِ سلطان‌پور، ابراهیمِ مکی و غیره، همگی (جز ابراهیمِ مکی) از بچه‌های شهرستان بودند که در دورانِ انقلابِ سفیدِ شاه و آغازِ روندِ مهاجرت به شهرها، به پایتخت آمده بودند. از این جمع تنها دو نفر امکانِ تحصیل در دانشگاه را یافتند. دولت‌آبادی گفت که با چه سختی، قناعت و هم‌هنگام همدلی و همکاری با یکدیگر روزگار می‌گذراندند و از این دوران با لذت و شکوهِ خاصی یاد می‌کرد! به‌قولِ کیومرثِ مرادی وقتی دولت‌آبادی از گذشته و دوستی‌های خود سخن می‌گوید، حسی از یک نوستالژیِ دل‌پذیر را به شنوندگانِ خود ارزانی می‌دارد.
سپس اشاره‌ای کرد به چرتکه‌ی نادرستِ حکومت در برخورد با اهلِ هنر و فرهنگ که فرآورده‌اش سانسورِ افسارگسیخته است. گفت که این اشتباهِ حکومت است که گمان می‌کند یک رمان یا نمایشنامه بتواند یک موجِ اجتماعی ایجاد کند یا در صورت‌های خیال‌بافانه‌تر به دگرگونیِ سیاسی منجر شود. او معتقد بود که جنسِ کارِ هنری و ادبی از جنسِ فرهنگِ فکر و زیستِ مسالمت‌آمیز است و اینگونه تاثیراتی که حکومت درباره‌ی آن توهم می‌کند، مطلقاً ناشی از ناآگاهی نسبت به گوهرِ ادبیات است. از نظرِ او هنر و ادبیات تاثیرِ ماندگار و آگاهانه دارد و نه تاثیرِ ناگهانی و آشوب‌گرانه. از جمله اشاره کرد به نمایشنامه‌ی «یک خانواده‌یِ ایرانی» که با وجودِ درونمایه‌ی سیاسی و مخالفِ خود پس از سال‌ها اجازه‌ی چاپ یافته است. گفت که این نمایشنامه پانزده سال پیش نگاشته شده (آغازِ دهه‌ی هفتاد) و داستانِ آن نیز دستِ‌کم مربوط به ده سال پیش از نگاشته شدنِ آن (آغازِ دهه‌ی شصت) است اما اکنون منتشر شده و ما می‌خوانیم‌اش و هیچ رخدادِ غیرمنتظره‌ای هم به‌وجود نمی‌آید. سپس با لحنی از طنز و زهرخند گفت: «ببینید ما چقدر قانع هستیم!»
دولت‌آبادی به شجاعت و صداقتِ یلفانی نیز اشاره کرد که در فرازهای پایانیِ نمایشنامه از زبانِ یکی از شخصیت‌ها (گویا «شادفر») بیان می‌کند که راهی که رفته بوده‌اند بی‌راهه بوده است و سببِ کشته‌شدنِ بسیاری از جوانانِ این سرزمین گردیده است.
در پایانِ سخنرانی، دولت‌آبادی از کیومرثِ مرادی خواست که فهرستِ کارهای محسنِ یلفانی را برای حاضران بخواند تا ببینند با وجودِ کندی در نوشتن، چه نمایشنامه‌هایی نگاشته است (خنده‌ی حضار!).
سپس چند دقیقه‌ای به پرسش و پاسخ اختصاص داده شد.
دخترِ جوانی از دولت‌آبادی پرسید که چرا شخصیتِ نوشتارهای نسلِ گذشته، کاراکترهایی واقعی و باورپذیر هستند با زیستی عینی اما در نسلِ امروزی شخصیت‌های داستان‌ها خیالی، پرابهام و گاه باورناپذیر شده‌اند.
دولت‌آبادی در پاسخ، به نکاتِ بسیار مهمی اشاره کرد. گفت که هیچ نسلی از پیشِ خود و با دستِ خالی رشد نمی‌کند اگر که از تجربه و میراثِ گذشتگانِ خویش بهره نبرد [ما باید بر شانه‌های پیشینیانِ خویش بایستیم تا بتوانیم گستره‌ی پیشِ روی خود را عمیق‌تر ببینیم]. گفت که انقلاب در کنارِ پیامدهای فراوانی که به‌همراه ‌آورد، چیزی هم به‌بار آورد که می‌توان «انقطاع» یا «گسست» نامید. میانِ نسلِ او و نسلِ بعد یک شکافِ بزرگ و پرنشدنی روی داد. نسلِ او نتوانستند میراثِ خود را به نسلِ پس از خود انتقال دهند. او توضیح داد این منتقل‌کردن هم چیزی نیست از جنسِ سخنرانی یا برگزاریِ دوره‌های آموزشی. دولت‌آبادی برای روشن شدنِ مقصودش نمونه آورد که در ایامِ جوانی‌اش دو هفته‌ی تمام به‌دنبالِ «خاطراتِ زندان» ِ بزرگِ علوی می‌گشته است چرا که شنیده بوده کتابِ ارزشمند و مهمی است. سپس ادامه داد که گرچه پس از خواندنِ کتاب به این نتیجه رسیده بود که خاطراتی ست همانندِ خاطراتِ هر آن کسی که دورانی از حبس و زندان را تجربه کرده باشد اما مهم این شور، شوق، حرص، ولع و احساسِ نیازی بود که در نسلِ او برای آشنایی و شناختِ نسلِ پیش از خودش وجود داشت؛ شور و اشتیاقی که در نسلِ پس از انقلاب برای پیگیریِ کارِ بزرگانِ فرهنگ و ادبِ نسلِ پیش، هیچ نشانی از آن نمی‌شد دید و در کل نیز نگرشی ساده‌انگار و سطحی در میانِ نسلِ انقلاب نسبت به میراثِ فرهنگ و هنرِ نسلِ پیش و بانیانِ آن در عصرِ مشروطه پدید آمد. «زمانی که امری پیچیده و چندبعدی به امری ساده و تک‌بعدی تقلیل یاید، اولین قربانیان همان کسانی‌اند که مرتکبِ این ساده‌انگاری و سطحی‌نگری شده‌اند.»
دولت‌آبادی اشاره کرد که نسلِ او یعنی بهرامِ بیضایی با درونمایه‌ی اسطوره‌ایِ آثارش، غلامحسینِ ساعدی با درونمایه‌ی رادیکال و چپ، اکبرِ رادی با درونمایه‌ی اجتماعیِ نگاره‌هایش، عباسِ نعلبندیان با درونمایه‌ی خلاقانه و یگانه‌ی نوشته‌هایش، بهمن فُرسی و دیگران خود میراث‌دارِ نسلِ صادقِ هدایت و صادقِ چوبک بودند که خودِ آن‌ها نیز میراث‌دارِ نسلِ ادبیان و بزرگانِ فرهنگِ عصرِ مشروطه همچون احمدِ کسروی و حسنِ تقی‌زاده بوده‌اند. گفت که این یک سیرِ پیوسته و یک سنتِ فرهنگیِ ریشه‌دار بود که در آستانه‌ی بهمنِ پنجاه و هفت از ریشه برکنده شد و خندقی هولناک میانِ این میراث و نسلِ انقلاب دهان گشود. باور داشت که جنگِ هشت‌ساله در تثبیت و پابرجا ساختنِ این شکافِ بزرگ نقشِ بسیار مهمی داشته است.
در ضمنِ این بخش دولت‌آبادی با افسوس و غمِ فراوان از عباسِ نعلبندیان یاد کرد. گفت که نعلبندیان نابغه‌ی ناشناخته‌ی نمایشنامه‌نویسی در ایران است. گفت که تا همیشه باور دارد که ما یک استعدادِ بی‌نظیر و یک نبوغِ تکرارناشدنی را در عرصه‌ی تئاتر، مفت و ارزان از دست دادیم و این مرد خودش را کشت. می‌گفت خودش تنها چندباری نعلبندیان را دیده بوده و با او دوستیِ چندانی نداشت اما باور داشت که دوستانِ نعلبندیان در این رخدادِ دردناک خطاکار بودند چرا که دوستِ خود را تنها گذاشتند. باور داشت که آن زمان هنوز حکومتِ فعلی مستقر نشده بود تا خودکشیِ او را گردنِ جمهوریِ اسلامی بیندازیم.
دولت‌آبادی در کنارِ ویژگیِ انقطاعِ ناشی از انقلاب، به پرآوازه‌شدنِ مکتب‌های متفاوتِ نویسندگی در ایران همچون گرایش‌های پست‌مدرن اشاره کرد و این دو عامل را در کنارِ یکدیگر ریشه‌ی وضعیتِ امروزین دانست و البته در پایان این سخن را نیز افزود که برخوردها، درگیری‌ها و رویارویی‌ها در عرصه‌ی هنر و ادبیات (به‌خلافِ برخی ساحت‌های دیگر) همیشه [در درازمدت] سازنده و بالنده است.
اما بخشِ مهم و کانونیِ آن نشست (از جهتِ سیاسی) پس از پرسشی بود که از جانبِ پسرِ جوانی خطاب به دولت‌آبادی طرح شد. پرسش این بود که عده‌ای بر این باور هستند که رشدِ رمان و شعر در دورانِ دیکتاتوری امکان‌پذیر است اما تئاتر و نمایشنامه‌نویسی به‌خاطرِ ویژگیِ خاصِ خود تنها در حکومت‌های دارایِ دموکراسی و در فضای آزادیِ بیان امکانِ ادامه‌ی حیات دارد.
کیومرثِ مرادی پس از پایانِ این پرسش با حالتی خاص به پسرِ جوان گفت: «ممنون از اینکه نظرِ شخصیِ خود را ابراز کردید!» سپس اما دولت‌آبادی در پاسخ به این پرسش بسیار جسورانه سخن گفت.
او گفت که چنین استلزامی میانِ رشدِ تئاتر و حکومتِ دموکرات نمی‌بیند. نمونه‌اش در دورانِ گذشته است که زمانِ پادشاهیِ اعلیحضرت محمدرضاشاهِ پهلوی (عینِ تعبیرِ دولت‌آبادی) در کشور دموکراسی نبود اما شاه از تئاتر و هنر پشتیبانی می‌کرد. او گفت که بسیاری از هنرمندانِ صاحب‌نام و هم‌عصرِ او با پشتیبانیِ دولت و برخورداری از امکاناتِ دولتی به آفرینشِ آثارِ خود روی صحنه دست می‌یازیدند. گفت همین هارولد پینتر که تازه در ایرانِ ما (پس از مرگش) دریافته‌اند که چه شخصیتِ بزرگی در جهانِ تئاتر بوده، تنها و تنها یک اثرش در ایران اجرا شد و آن هم مربوط به زمانِ شاه است. گفت که در آن زمان یک تکثر و دموکراسیِ تئاتری وجود داشت و گروه‌های فراوان و قویِ تئاتری با سلیقه‌ها و دل‌نگرانی‌های متفاوت اما در کنار و همراه با یکدیگر شکل گرفته بودند و همه‌ی این‌ گروه‌ها در آن زمان کار می‌کردند و حکومت هم از این تکثر و گوناگونی پشتیبانی می‌کرد. از پینتر و چخوف در آن زمان اجرا می‌شد تا بیضایی و ساعدی و او در همه‌ی این نمایشنامه‌ها نیز بازی می‌کرد (خنده‌ی حضار!).
دولت‌آبادی گفت درست به همین دلیل نیز در میانِ دوستان و همکارانِ او در آن زمان این بحث بود که عده‌ای باور داشتند اکنون که شاه از هنر حمایت می‌کند باید این دوران را قدر دانست و از گرایش‌های سیاسیِ برانداز دوری گزید و در برابر کسانی هم از اهلِ هنر بودند که جز به سرنگونیِ سلطنت رضایت نمی‌دادند. دولت‌آبادی در شاهدآوری در بابِ داد و ستدِ فکری میانِ گروه‌های گوناگونِ تئاتریِ آن زمان اشاره کرد به اینکه روزی نمایشنامه‌ای با نامِ «قتیل‌الله» برای او خواندند و گفتند شخصی به‌نامِ نعلبندیان این را نگاشته و دولت‌آبادی چنان از نبوغِ حک شده در این اثر به وجد می‌آید که می‌گوید من حتماً باید این آدم را ببینم و در آن زمان البته نعلبندیان در گروهی با سلیقه‌ای متفاوت از جمع و گروهِ دولت‌آبادی کار می‌کرد و دولت‌آبادی این دیدار را در آن دوران، یکی از نمونه‌های دوستی و استفاده‌ی فکریِ مشرب‌های گوناگون و گاه رو در روی تئاتری از یکدیگر می‌دانست. با ذکرِ دوباره‌ی نامِ عباسِ نعلبندیان، او دیگربار نسبت به سرنوشتِ تلخِ این نابغه‌ی درام‌نویسیِ ایران ابرازِ تاسف کرد! دولت‌آبادی گفت که حکومت‌های انقلابی اساساً حکومت‌های نگرانی هستند و نسبت به کوچک‌ترین امری دچارِ نگرانی [و هراس] می‌شوند [و همین سبب شد که سانسور و محدودیت بر فرهنگ و هنر نیز سایه اندازد]. سپس اشاره کرد که پس از انقلاب و با رخدادِ جنگ و ویرانی، تمامیِ این گروه‌های تئاتری از هم پاشیدند و تئاترِ ایران همچون خیمه‌ای که عمودش شکسته و واژگون شود، فرو ریخت.

در همین زمینه:
گزارشِ خبرگزاریِ دانشجویانِ ایران
گزارشِ روزنامه‌ی آفتابِ یزد
گزارشِ روزنامه‌ی ابتکار

پس‌نوشت:
چهره و تیپِ محمود دولت‌آبادی درست همانندِ تابلوهای نقاشی است! به همان شکوه و رنگارنگی!