۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه

My Delusions


"به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست."
تئوگنیس_شاعر یونانی قرن ششم ق.م

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا، هر خری بود.
[" ... و در ابتدا کلمه بود و کلمه، خر بود."]
یک پسری بود که کودکی و نوجوانیش، تو جفتک‌پرانی‌های پدر و بلاهت‌های مادرش گذشت.
جوانیش رو هم خودش به گند کشید و همچنان به پروسه‌ی گنداندن ِ زندگی ادامه می‌ده.
پسر ِ قصه‌ی ما چند تا اشتباه بزرگ تو زندگیش مرتکب شده که سالهاست مثل ِ سگ تو کثافت گیر افتاده و نمی‌دونه چه گهی باید بخوره که برای همیشه از شر ِ این اشتباه‌ها و تبعاتش خلاص بشه و خودش رو از این منجلاب ِ طلسم شده بیرون بکشه.
این پسر ِ خوب، دوبار هم تا حالا عاشق شده که داستانش دست کمی از باقی ِ زندگی ِ تلخ، تهوع‌آور و گندیده‌اش نداره.
پسر ِ قصه‌ی ما گاهی که دچار ِ توهم‌های "شبهِ دکارتی" می‌شه، فکر می‌کنه که شاید زندگیش نفرین شده باشه یا یک "شیطان فریبکار" ِ بی‌پدر و مادر، داره راه ِ زندگیش رو به فاضلاب و عدمستان ختم می‌کنه.
اما این شیطان ِ شفابخش، همونطور که برای "دکارت" لولوی سرخرمن بود تا خدای ابزاری ِ این "کچل ِ دخترباز" رو از اون بالا به ضمانتِ معرفت ِ بشری مجبور کنه، برای پسر ِ قصه‌ی ما هم بهانه‌ای بیش نیست برای کم کردن بار ِ تقصیراتش در خلق ِ تابلوی گه‌گرفته‌ی زندگیش.
"خریت"، – علاوه بر پائین تنه – نشانه‌ای ست بر بشریت ِ ترحم‌انگیز ِ ما.
به قول ِ اون " ضدِخر"، خدا جهان را بر صورت خویش آفرید، یعنی تا حدِ ممکن خرانه.
از نظرگاه ِ ایمانی، خریت‌های من هم جلوه‌ای از همان خریت‌های پروردگار است و نیایش‌های مومنان در "جشن ِ خر"، شکرگزاری ِ خداوندی ست که دست بر قضا، انسان را نیز بر صورت خویش آفرید: بر صورتِ خر.
پسر ِ قصه‌ی ما برای فراموشی ِ خریت‌های خودش، تنها کاری که می‌تونه بکنه نوشتن ِ ترهاتِ شبهِ فلسفی و کشیدن ِ پیاپی ِ "کاپیتان بلک" هست در تنهائی ِ مطلق و نکبت‌بارش.
پسر ِ قصه‌ی ما می‌خواد زار بزنه اما حتی دیگه عرضه‌ی زار زدن هم نداره.
مرده‌شور ِ پسر ِ قصه‌ی ما رو ببرن...

۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه

Suiciding God

نام این وبلاگ ناشی از نوعی "مازوخیزم" هست که در ساحت‌های دیگر زندگی ِ من هم خودنمائی می‌کند.
یادم هست سابقا (در وبلاگِ قبلی) نوشته بودم که از "مخلوق"بودن احساس خوبی ندارم و انتخاب همین عنوان برای اینجا، جز "خودآزاری" نمی‌تواند باشد.
من هم به امر قدسی نیاز دارم و هم از آن می‌گریزم، هم نیاز دارم که پشتوانه و تکیه‌گاهی فرا مادی برای خودم دست و پا کنم و هم به معلق و پا در هوا بودن‌م انس پیدا کرده‌ام.
در شرائط فعلی در ذهن و ضمیر من، جا برای هیچ قدسیت‌ای نیست و اساسا تا اطلاع ثانوی چنین اموری در کویر ِ من، بار نخواهد داد.
"جهان ِ بدون خدا" هراس‌انگیز، دردآور و سوت و کور است... شاید به‌همین خاطر آدمیان آسمان و ریسمان به‌هم بافتند تا برایش آفریننده‌ای دست و پا کنند.
معنادهی به زندگی نیز چیزی جز "مرهم‌های موقت" برای زخم‌های بشری نیست و دوامش سرابی دست‌نیافتنی ست و ناممکن.
"مرگِ موفقیت‌آمیز ِ خدا" نیشتری بود بر روح ِ بی‌پناه ِ"انسان"ی که رشته‌های هزاران ساله‌ی "خالق‌تراشی"اش، دود شد و به هوا رفت.
چرا هیچکس از "خودکشی ِ خدا" سخنی به میان نیاورد؟

آلت بازیگوش

از کلماتِ قصار یک دوست:
«قاعده‌ی اولیه آنست که سکس و احساس ِ دختر در یک ظرف قرار دارد اما پسر، ظرف ِ سکس و ظرف ِ احساسش از یکدیگر جداست.»

۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه

نقد لارنس بر پورنوگرافی

مقاله‌ی "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری" از دیوید هربرت لارنس در وبلاگِ سرانگشتِ عزیزم، نگاهی ست بس ژرف به مقوله‌ی سکس.
حقیقتِ غیر قابل انکاری است که خشکه‌مقدسان (ارتدوکس‌ها) و پورنوگرافیست‌ها هر دو در "سکس‌ستیزی" اشتراک دارند. یکی آن را مرده می‌پسندد و دیگری سرکوب‌شده و صرفا به‌عنوان وسوسه‌ای ذهنی و آزاردهنده.
و اما هر دو دسته، آدمیان را به‌جای اینکه در آغوش یکدیگر بخواهند آنها را به درخودماندگی ِ استمنائی گرفتار می‌سازند که نتیجه‌اش به‌سبب فقدان ویژگی ِ بده بستان در آمیزش با دیگری، جز افسردگی و احساس پوچی نیست.
به‌قولِ لارنس: «... به‌محض ِ این که انگیزش ِ احساس ِ جنسی را با دست ِ کم گرفتن و خوار شمردن تحقیر کنیم مرتکب ِ پورنوگرافی شده‌ایم ... علاج ِ این بیماری در این است که بدون ِ پرده‌پوشی با جنسیت و انگیزش‌های ِ جنسی مواجه شویم ... فقط صراحت ِ طبیعی‌یی که در مورد ِ سکس به‌کار ببریم می‌تواند منشاء اثر ِ خیری باشد .»
او به‌درستی تنبه می‌دهد که در ورای تحمیل واژه‌های مبهم و تاریکی چون "عفاف" و "وقاحت" چیزی جز "استمناء بی‌پایان و عفاف ِ بی‌پایان و دور و تسلسل ِ بی‌پایان" در انتظار افراد جامعه نیست.
طنز تلخی است که آثار هنریِ حاویِ رویکردِ طبیعی و انسانی به سکس و بازنمائی ِشور و طراوت ناشی از آن در زندگی، وقیحانه و ممنوع شمرده شود اما پورنوگرافی‎‌های پنهان در رمان‌های عامیانه و حتی فرهنگِ تحقیرکننده‌ی سکس در نزد عوام مورد اغماض قرار گیرد.
اینان که تنها هنرشان به خارش آوردنِ انگیزه‌های جنسی در حالتی غیر طبیعی و زیان‌بار است، سکس را یا تابو و قدغن می‌انگارند یا آنرا به کثافت و لجن می‌کشند و در هر صورت مواجهه‌ی انسانی، ساده، طبیعی و بدون پرده‌پوشی‌های ریاکارانه و دروغین نسبت به سکس از جانب جوانان آنها را به هراس می‌اندازد.
گرفتاری انسان‌ها در چنگالِ دروغ‌های بزرگی که اجتماع به آنها تحمیل نموده، برای‌شان چاره‌ای جز سو ء استفاده از تن و خودارضائی باقی نمی‌گذارد. تنها راهِ رهائی از این زندان، مبارزه با تحقیر یا سرکوب سوائق جنسی ست در هر دو چهره‌اش یعنی هم پورنوگرافی و هم غریزه‌ستیزی ِ متدینانه.
خواندن و بازخواندنِ این نوشته‌ی بی‌نظیر، یقینا ثمربخش خواهد بود.

۱۳۸۴ بهمن ۲۸, جمعه

جسارت بودن

ویژگی برخی نوشته‌ها مطلقا در درستی یا نادرستی‌شان نیست بلکه در جسارت و یکسره بر هم زدن تمام نگاه‌های مرسوم و متعارف به یک واقعیت تاریخی ست.
نوشته‌های محمد هم غالبا چنین حال و هوائی دارد و از همین جهت هم شاخص است.
مثلا این یادداشتش درباره‌ی حسین‌بن‌علی و معاویة یا درباره‌ی محمدبن‌عبدالله یا نوشته‌ی وبلاگ سابقش در باب واقعه‌ی شانزدهم آذر (روز دانشجو) و سه دانشجوئی که همه "شهید" می‎‌نامندشان، و محمد "شورشی" نامید.
چنین نگاه‌های متفاوتی - درست یا نادرست - تنها به‌سبب تلنگری که بر ذهن‌های کانالیزه‌شده و جهت‌یافته‌ی مخاطبان می‌زند، شایسته‌ی تأمل و درنگ است.

۱۳۸۴ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

کتاب، ترجمه و غرب

وزیر ارشاد در کنفرانس خبری گفته که از چند هزار عنوان کتاب، تنها به حدود چهل تای آنها مجوز چاپ داده نشده است.
خوب جناب هرندی!
این افاضه‌ی شما چیزی جز مغالطه‌ی "کمیت‌گرائی" نیست.
مگر اینکه کتاب رو هم کود حیوانی بدونی که اون رو کیلوئی به‌حساب آوردی.
تعدادشون چه اهمیتی داره؟
اگر این تعداد کتاب زنده به گور شده همه‌شون مربوط به حوزه‌ی اندیشه و علوم انسانی باشه، اونوقت چی؟
مگر چند تا کتاب ناب در این کشور در حوزه‌ی اندیشه به‌چاپ می‌رسه که شما بخواهید مانع انتشار این تعداد از آن شوید؟
بهتر بود به‌جای این مهملات، خیلی شفاف می‌گفتی که موضوعات این کتابهای مقتول چی بوده.
وزیر فرهنگ کشور همچنین گفته:
«...اميدوار هستم هويت ايرانی و اسلامی خودمان را بهتر درک کنيم و به‌جای اقتباس و ترجمه‌‌هايی که ما را به جايی نمی‌رساند متمرکز شويم بر داشته‌‌های درونی خودمان.»
باز هم داستان کهنه‌ی "آنچه خود داشت..." و توهم بی‌نیازی از تمدن و معارف بیگانه.
این نگاه تاسف‌انگیز و بدبینانه به "ترجمه"ی فکر و اندیشه‌ی غربی‌ها در ذهن زنگار گرفته‌ی صفار هرندی، شایعه‌ی تعطیلی نشریه‌ی "ارغنون" را به‌یادم آورد.
این "هویت"ای که برای دهه‌های متمادی نقاب غرب‌ستیزیِ ما شده، چیزی نیست جز جهل و سرگشتگی در تعیین نسبت خودمان با تمدن پانصد ساله‌ی اخیر و تلاش برای اثبات آنچه اساسا وجود ندارد.
شهوتِ نوشتن برای خوانده شدن
شهوتِ خواندن برای إرضای حس فضولی [خصوصا در مورد یادداشت‌های شخصی]
شهوت سرک کشیدن به خلوتِ دیگران
شهوتِ به نمایش گذاشتن خلوتِ خود
شهوتِ بیهوده‌گویی
شهوتِ آشفته‌نویسی
شهوتِ وقت‌گذرانی
شهوتِ اظهار فضل
شهوتِ ابراز وجود
شهوتِ بودن و تظاهر به بودن
شهوتِ پرتاب کلمات در فضای وب
شهوتِ کِش دادن مرزهای وجودیِ خویش در دنیائی که اساسا وجود ندارد
...
"وبلاگ" یعنی شهوتِ محض.

۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه

انقلاب بهمن پنجاه و هفت:
گذار ایرانیان از مدرنیزاسیون مالیخولیائی ِ پهلوی به اسلامیزاسیون مالیخولیائی ِ خمینی.

۱۳۸۴ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

ابراهیم با گل سرخ

نخست وزیر لبنان: "اين اعتراض‌هاى خشونت‌آميز هيچ ارتباطى با اسلام ندارند؛ زيرا اخلال در نظم از نظر دين اسلام نيز مردود است."
دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی: "واكنش‌هاى افراطى، عبور از اقدامات مسالمت‌آميز دموكراتيك است و اين اقدامات براى به‌تصوير كشيدن چهره‌ی حقيقى اسلام مضر، مخرب و خطرناك است." +

این متمشیان امور اسلام و مسلمانی فراموش کرده‌اند که اولین رفتار غیر دموکراتیک و برهم زننده‌ی نظم را "ابراهیم" (نیای هر سه دین سامی) با شکستن بت‌های بابل مرتکب شد.
آیا در اولتیماتوم چهار ماهه‌ی محمد به مشرکان پس از فتح مکه که یا به اسلام ایمان بیاورید یا امان از شما برداشته خواهد شد، نشانی از تساهل و تسامح و یا روحیه‌ی دموکراتیک می‌توان دید؟!
چهار ماه طول نکشید که تمام جزیرة‌العرب اسلام آوردند اما به چه طریقی؟!
آیا کسانی که مدعی هستند در اسلام، ایمان باید بدون اجبار باشد، برای این رفتار غیر مسالمت‌آمیز محمد توجیهی دارند؟
آنانکه ادعا می‌کنند چهره‌ی دین ابراهیم سرشار از تساهل و دموکراسی هست، باید تاریخ ادیان ابراهیمی را از نو بنویسند و این بار تبر و شمشیر را از ابراهیم و محمد بگیرند و به‌جای آن یک شاخه گل سرخ به‌دست‌شان دهند تا به این طریق تراژدیِ Archetype (سرنمون)های سامی را به کمدی بدل سازند.

قصه‌گو - یک

ای کاش می‌شد باز هم نصفه‌های شب زنگ بزنی و من رو از خواب بیدار کنی!
نمی‌دونی که چقدر بیدار شدن با صدای دل‌انگیز و سحرآمیز تو برام لذت‌بخش بود... حاضر نبودم لحظه‌هائی رو که با پیچیدن صدای تو در تار و پودم بیدار می‌شدم با هیچ چیز دیگه‌ای عوض کنم.

پ . ن:
شد خزان گلشن آشنائی…

۱۳۸۴ بهمن ۱۵, شنبه

جنجال کاریکاتورها و نقد دین

انتشار آن کاریکاتورها و بازچاپش در سایر نشریات اروپائی - گرچه اين اقدام دوم صرفا برای نشان دادن اين باشد که جامعه‌ی اروپائی از هياهوهای متدينان خواه مسلمان باشند خواه غيرمسلمان در اينگونه موارد هراسان نخواهد شد - تنها در صورتی مفيد خواهد بود که بتواند این مسئله را جا بیندازد که "تقدس" در هنر (همچون فلسفه) امری بی‌معنی و پوچ است حتی اگر فرآورده‌ی آن به ويرانی يک باور دينی بينجامد.
اما من بعید می‌دانم که بشود این حقيقت را برای مسلمان‌ها به‌صورت یک قاعده و رویه‌ی معمول در آورد، آنچنانکه الان کاریکاتور مسیح کشیده می‌شود و دیگر نه از دست کلیسا کاری بر می‌آيد و نه حتی نزد کثیری از مسیحيان غير ارتدوکس، این قبيل مسائل اهميت چندانی دارد.
علتش هم این است که خیلی رو راست باید بگوييم دیگر مسیحیتی به آن معنی باقی نمانده است.
مسیحیت را در تاریخ مدرن اروپا چنان به زير مشت و لگد نقدهای ویرانگر و بنیان‌افکن گرفتند که جز پیکری نحیف از آن نماند. پس از آن ضربه‌های کشنده‌ی معرفتی، حال می‌شد برای هنر مجاز شمرد که کاریکاتور مسیح را هم به‌تصوير کشد.
اما آيا در مورد اسلام نيز چنين است؟
هنوز که هنوز هست مسلمانان به عدم تحریف کتاب مقدس‌شان می‌نازند.
نقدهای "گلدزیهر" یا "ونسبرگ" و دیگران بر قرآن، هرگز به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی مسلمین نرسید و تأثیر اجتماعی خود را برجای نگذاشت. در حالی که از هر نقدی بر دين در حوزه‌ی نظر، بايد تأثيری را در وادی عمل و حوزه‌ی اجتماع انتظار داشت و برای تحقق چنين تأثيری بايد تلاش مداوم کرد، چيزی که در جهان اسلام هرگز اتفاق نيفتاده است.
پايه‌های اسلام در نظر پيروانش به‌مراتب استوارتر می‌نمايد تا ويرانه‌ای که از مسيحيت برای جامعه‌ی اروپائی به‌جا گذاشته‌اند. برای همين هم کاريکاتورهای مسيح ديگر اعتراضات گسترده در پی ندارد اما کاريکاتورهای محمد به بحران‌های اجتماعی و حتی بین‌المللی می‌انجامد.
به‌نظر من هيچ راه ميانبری وجود ندارد. وقتی که همچنان نقد مستدل و آکادميک اين دين در محافل علمی جهان اسلام مورد تهديد و تعطيل واقع می‌شود، کشيدن کاريکاتور محمد هيچ دردی را دوا نخواهد کرد جز آنکه برای مسلمانان سبب اين توهم شود که حتما گنجی گران‌بها و حقيقتی انکارناپذير در آغوش دارند که از اين راه به آن حمله می‌گردد.
البته اگر کسی بگويد که کشيدن آن کاريکاتورها نه برای تأثيرگذاری بر مسلمانان که صرفا برای تحريک آنان بوده، بايد گفت که چنين تحريکاتی آنهم در ميان متدينانی اينچنين بی‌پروا و زخم‌خورده، عمل خردمندانه‌ای نبوده و نيست.
نقد اسلام می‌تواند راه به تخريب آن ببرد (و اساسا در ورای هر نقدی انگيزه‌ی تخريب خودنمائی می‌کند)، اما تخريبی که پشتوانه و زيرساخت‌های معرفتی‌اش هنوز استحکام نيافته و زمينه‌های اجتماعی لازم برای آن فراهم نگشته، جز به دوام و استقرار بيش‌تر اين دين در ذهن و ضمیر پيروانش و افزودن بر توهماتشان کمکی نخواهد کرد.

۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

فردیدهراسی

دکتر سروش می‌گوید که مصباح از تاریخ اسلام و ایران، ادبیات، هنر، علم جدید، سیاست مدن و مدرن چیزی نمی‌داند و بنابراین مطرح شدن او در عرصه‌ی سیاست و ورودش به این میدان، مایه‌ی نگرانی و شرمندگی است.
خوب! مگر باقی روحانیون و سیاستمداران جمهوری اسلامی از این امور چیزی سر در می‌آورند؟!
اگر اطلاع از چنین حوزه‌هائی ملاک صلاحیت در سیاست‌ورزی باشد که پس باید دچار نگرانی و شرمندگی دائمی باشیم.
به‌نظر من فردیدی‌ها (صرف‌نظر از اختلافی که در تعیین مصادیق‌شان وجود دارد) سیاست‌زده، اندیشه‌ستیز و اخلاق‌گریز هستند اما سروش در این مصاحبه بیش از حد بر رد پای آنها در عرصه‌ی سیاست و خطرساز بودنشان تأکید و اصرار می‌ورزد و تأثیر و نقش آنها را در روند فعلی سیاست امور به‌نحو اغراق‌آمیزی بزرگ‌نمائی می‌کند.
خصومت دیرینه میان سروش و این طیف سبب نوعی "فردیدهراسی" در ترسیم وضعیت فعلی از جانب او شده است.

۱۳۸۴ بهمن ۱۰, دوشنبه

دو دسته

آدم‌ها دو دسته هستن:
اونهائی که خيال می‌کنن عاشق شدن و اونهائی که خيال می‌کنن عاشق نشدن.
هر دو دسته هم خودشون رو فريب می‌دن هم طرف مقابل‌شون رو.

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

تصویر دوریان گری

1. "زن یک نمونه‌ی عجیبی است از پیروزی و تسلط ماده بر روح حال آنکه مرد نماینده‌ی پیروزی و غلبه‌ی روح است بر اخلاق."
2. "ممکن است زنان گران‌بهاترین گوهر وجود خود را به ما بسپارند، اما بلافاصله شروع می‌کنند تا ذره ذره‌ی آنچه را به ما داده‌اند از ما پس بگیرند."
3. "اگر می‌شد به رضای زنان رفتار کرد و نیازشان را برآورده کرد، بی‌شک هر کمدی به تراژدی منتهی می‌شد و به‌عکس هر تراژدی به کمدی ختم می‌گردید. زن‌ها موجودات دوست‌داشتنی و ساخته و پرداخته‌ی خوبی هستند، اما کم‌ترین بهره‌ای از هنر نبرده‌اند."
4. "یکی از این زنان روزی برای من تعریف کرد که لذتی که از مذهب می‌برد، درست برابر با راز و نیازهای عاشقانه‌ی دوران جوانی و به‌اصطلاح سنین شکفتگی‌اش می‌باشد."
5. "زنها قساوت قلب را به‌راستی می‌پسندند و دوست می‌دارند. ما به آنها خیلی میدان پرواز داده‌ایم، اما حقیقت اینست که زن فطرتا بنده‌وار به‌دنبال ارباب خوب می‌گردد. زنان دوست دارند که مردها بر آنان تسلط کامل داشته باشند. دوست دارند که سرسختی مردها بر لجاجت خودشان بچربد."
6. "هر مردی با هر زنی می‌تواند خوش بگذراند، فقط به یک شرط، به‌شرط اینکه آن زن او را دوست نداشته باشد."
7. "سرچشمه‌ی تمام خیرخواهی‌ها در خودپسندی ذاتی ما نهفته است."
تصویر دوریان گری، اسکار وایلد، ترجمه‌ی داریوش شاهین

اینها جملاتی ست که "لرد هنری واتون" شخصیت محوری و تأثیرگذار رمان بر زبان می‌راند. زن‌شناسی اسکار وایلد و همچنین نقدهایش بر اخلاق متعارف ( مانند بند هفتم) و سویه‌های پوچ‌انگارانه و نیهیلیستیک باورهایش (شور زیستن همراه با انکار معناداری متافیزیکی برای زندگی) که از زبان "لرد هنری" بیان می‌‎شود، تشابه معناداری با آراء نیچه دارد و به‌هرحال سبب تمجیدهای نیچه از او کاملا روشن است.
بند پنجم از سخنان او به‌وضوح ما را به یاد این سخنان نیچه (علاوه بر سخن معروف تازیانه به‌همراه داشتن) می‌اندازد:
"زنان در پس همه‌ی خودپسندی شخصی خود، باز هم تحقیری غیرشخصی برای نوع «زن» دارند."
"زن را ژرف می‌انگارند __ چرا؟ برای آنکه هرگز به ته و توی او نمی‌تواند دست یافت. [اما واقعیت آن است که] زن حتی سطحی هم نیست."
بخش‌هائی از سخنان "لرد هنری" مانند بند سوم که به‌نحوی افراطی زن را فاقد هرگونه هنر و بینش می‌انگارد از جنس همان سخنان نیچه در تضاد گوهرین میان علم‌ورزی و کشف حقیقت با حجب و حیای ذاتی در زنان است.
بند چهارم یکی از عمیق‌ترین جملات این رمان است و حاوی ژرف‌نگری روان‌شناسانه به این حقیقت که زنان احساس‌های عاشقانه و نحوه‌ی تعامل خود با جنس مرد را بر کم و کیف ارتباط خود با خداوند فرافکنی و طرح‌اندازی می‌کنند.
مایه‌های همجنس‌گرایانه‌ی شخصیت اسکار وایلد نیز، به‌زیبائی هرچه تمام‌تر در رمان به تصویر کشیده شده است.
"لرد هنری" کسی است که با توجیهات فلسفی و دستاویز قرار دادن مغالطات پیدا و پنهان، استادانه به ستایش رذیلت و تئوریزه کردن آن می‌پردازد. "بازیل هالوارد" نقاش، سمبل انسان‌های باورمند به اخلاق است و البته فاقد تیزبینی‌های هِنری. تأثیر لرد هنری بر دوریان گری بیش از همه به‌خاطر لحن موسیقیائی کلامش و تبحرش در واژگونه ساختن باورهای کلاسیک و دیرین است. سخنان او معجونی ست از راستی و ناراستی، تیزبینی و کج‌فهمی، زیبائی و زشتی و خوبی و بدی.
اسکار وایلد چنان ماهرانه شخصیت "لرد هنری" را سامان داده که خواننده پا به پای "دوریان گری" به‌‎سوی رذالت پیش می‌رود. "دوریان" چیزی نیست جز شاگردی ناشی و متزلزل برای اجرای آموزه‌های "هنری". شاگرد تیزبین، رذالت را تا آنسوی ایده‌های استاد نیز پیش خواهد برد و به‌همین دلیل ایده‌های استاد را پشت سر خواهد گذاشت اما دوریان به‌جای گذر از انگاره‌های "لرد هنری" و رسیدن به فراسوی فضیلت و رذیلت، ناشیانه در پرتگاه القائات هِنری فرو افتاد. او از "لرد هنری" گذر کرد اما نه به‌معنی فراتر رفتن از او بلکه به این معنی که ایده‌های هِنری را به‌نهایت استلزاماتش در ساحت عمل رسانید، کاری که خود هنری هرگز انجام نمی‌داد: لرد هنری بر رذیلت احاطه داشت و آنرا از بالا می‌نگریست اما دوریان با رذیلت زندگی کرد و بدینسان محیط و محبوس رذیلت شد.

۱۳۸۴ بهمن ۲, یکشنبه

آغازی بر یک جدال پوچ

پاسخی برای اين يارو :
جناب سعيد درهمی يا دوزاری!
دينداری چيزی نيست جز تحفظ و إلتزام به متن مقدس و اگر در نظر سروش متن مقدس عارضی است و تمام اهميت برای Context و زمينه‌ی نزول آن است که آنهم می‌توانست کاملا بگونه‌ای ديگر باشد و هيچ ضرورتی برای ساختار و بودش کنونی آن وجود نداشته آنچنانکه فرآورده‌ی تجربه‌ی دينی محمد به‌جای "معاد" می‌توانست "تناسخ" باشد، بايد پرسيد که همان به‌تعبير سروش ذاتيات دين، ديگر چه أصالتی خواهد داشت؟
مضافا بر اينکه چه کسی گفته است باور به خدا يا زندگی پس از مرگ (ذاتيات دين نزد سروش) به‌معنی اعتقاد به اسلام است؟! هر انسان لائيکی هم - که به هيچ متن مقدسی التزام ندارد - می‌تواند به ايندو معتقد باشد و در عين حال لائيک باقی بماند. نمونه‌ی حی و حاضرش هم "نيکلای والترستورف" از فحول جريان "معرفت شناسی اصلاح شده" (Reformed Epistemology) که يک
لائيک غير مسيحی است و در عين حال باورمند به خدا و زندگی پس از مرگ.
يکی از ساده‌انديشی‌های روشنفکری دينی آن است که گمان می‌کند هرمنوتيک علم بی در و پيکری ست و می‌توان هر معنائی را از دل الفاظ متن بيرون کشيد و مثلا برای دفاع از "پلوراليزم دينی" (آنهم با تقریر مبهم و مغشوش سروش از آن) می‌توان به آيه‌ی "إنک لمن المرسلين علی صراط مستقيم" شاهد آورد، چنانکه سروش کرد. استدلال به اينکه "صراط" به سياق نکره ذکر شده و بنابراين مفيد عدم تعين است، در حالی که در قرآن صريحا عبارت " إهدنا الصراط المستقيم" آمده و گفته شده هر آن کس که دينی جز اسلام بپذيرد از او قبول نخواهد شد، نشانه‌ی ميزان دقت و روش‌مندی سروش در تفسير و فهم قرآن است. اينگونه مواجهه با "متن مقدس" چيزی جز عوام‌فريبی نيست.
در ضمن، بين اين چند نفری که در ابتدای افاضاتت ذکر خيرشان را کردی، "محمد رضا نيکفر" با بقيه تومنی دوزار تفاوتش هست. اما حيف که در تو ميل شديدی هست به يک کاسه کردن همه کس و همه چيز.
درباره‌ی لحن چاروادارانه‌ی نوشته‌هايت هم بايد بگويم خوب اين بر می‌گرده به همون طبع لايتغير پديده‌هائی چون تو و با سابقه‌ای هم که از بحث‌های تو با دخوی خودمان و خصوصا دکتر فنائی دارم، پيشنهاد مشفقانه‌ام اين است که يه کم به‌جای نثار انواع فحش و فضيحت به اين و اون و به‌کارگيری سخاوتمندانه‌ی لغات در معانی گوناگون و مبهم، بری ياد بگيری که چطور می‌شه شسته رفته و بدون روده‌درازی و طعن و لعن و توهين، حرفت رو بزنی و حرف‌های ديگران رو (هگلی باشد يا غيرهگلی) نقد کنی.

۱۳۸۴ دی ۳۰, جمعه

تاریخ طبیعی دین

«حتی هنگامی که اندیشه‌ی خدائی برتر در دل‌های مردمان استوار گردد، در حالی که باید چنین اندیشه‌ای به‌طبع از هر گونه پرستش خداگونه‌ی دیگر بکاهد و همه‌ی صاحبان حرمت را در برابر یکتائی خداوند، بی‌قدر کند، باز از طریق اعتقاد مردمان به خدا، قدیس یا فرشته‌ای موکل و زیردست، نیایش‌های‌شان در حق اینان اندک اندک فزونی می‌گیرد و به ستایشی که سزاوار خدای برتر است زیان می‌رساند... فهم ضعیف آدمی نمی‌تواند با تصور خدای خویش به‌عنوان روان محض و خرد کامل خرسند باشد و در عین حال، ترس ذاتی، او را از آن باز می‌دارد که کوچک‌ترین شبهه‌ی نقصان و ناتوانی را به او نسبت دهد. منش انسان میان این احساسات متضاد در نوسان است... اما میل بازگشت به بت‌پرستی چندان نیرومند است که سخت‌ترین احتیاط‌ها نیز نمی‌تواند راه بر آن ببندد.»
دیوید هیوم، " تاریخ طبیعی دین"، ترجمه‌ی زنده یاد حمید عنایت (با اندکی دخل و تصرف در گزینش لغات)

تأکید هیوم بر رابطه‌ی دیالکتیک و تأثیر و تأثر متقابل میان خداپرستی و بت‌پرستی بسیار دقیق و تأمل‌برانگیز است.
در نظر هیوم، واسطه‌هائی – هستی‌های میانجی - که میان انسان و خدا در تمام ادیان سر برمی‌آورد در بن و حاق خود، محصول میل و گرایش بت‌پرستانه‌ی آدمیان بوده و چیزی جز رجوع به شرک (پرستش ایزدان) نیست.
یاد تخطئه‌ی تیزبینانه‌ی متکلمان عامة همچون ابن‌تیمیه نسبت به تقدیس اولیاء در میان مذاهب اسلامی و خصوصا امامیة (شیعه) افتادم. این پاسخ هم که ما آنها را خدا نمی‌دانیم و نمی‌پرستیم بلکه صرفا به آنها توسل می‌جوئیم، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. تمام بحث بر سر همین است که به‌جای اظهار نیاز و توسل به خداوند، به چنین واسطه‌هائی چنگ می‌زنید و در استغاثه و ستایش نسبت به آنان آنقدر پیش می‌روید که جائی برای خداوند باقی نمی‌ماند و خدای برتر، عملا در میان این هیاهوهای شرک‌آمیز، گم می‌شود.
یاد جعل نمادهائی چون کعبه و حجرالأسود (سنگ آسمانی!!!) افتادم. از تیزبینی خداوند بود که برای نوازش امیال بت‌پرستانه‌ی آدمیان، صوری محسوس و مادی را به نشانه‌‎ی حقیقتی معقول و ماورائی، در مقابل دیدگان‌شان قرار داد. جعل چنین صوری در ادیان سامی در هر سه نسخه‌اش وجود دارد. گرچه تجسد مسیح با کعبه‌ی مسلمین و یا معبد اورشلیم یهود، تفاوت‌های ظریفی دارد اما در بن و جوهره هدفی جز ارضای گرایشات شرک‌آمیز آدمیان در بر ندارد.

۱۳۸۴ دی ۲۸, چهارشنبه

در پناه حق!

«هیچ‌چیز ترسناک‌تر از تکیه‌گاه نیست. ذلت، رایگان‌ترین هدیه‌ی هر پناه‌گاهی ست که می‌توان یافت...» +
با منطق حاکم بر این جملات، اگر این پناه‌گاه "وجودی ابدی" باشد، هراس و ذلت آن نیز ابدی خواهد بود مگر آنکه به خدائی باور آوریم که برای‌مان نقش تکیه‌گاه نداشته باشد.
پ.ن: عکس‌ها و خصوصا عکس‌نوشته‌های او برای من حال و هوای خاصی پدید می‌آورد. زمزمه‌های او وجوه تراژیک زندگی را به زیباترین بیان به‌تصویر می‌کشد.

۱۳۸۴ دی ۲۴, شنبه

«اعتقاد به جمهوريت در كنار اسلاميت، شرك است.» +

آرای مصباح، فارغ از صورت‌های شیطنت‌آمیزش، در ترسیم یک دو راهی برای آینده‌ی ایران با روشنفکران لائیک مشترک است. این دو نظر که در دو سر یک طیف قرار دارند، هر دو از تناقض‌های ایده‌ی "جمهوری اسلامی" عاری اند.
اما سروش اشتباه فاحشی مرتکب شد که در پاسخ به مقاله‌ی انتقادی نیکفر، بنیادگرایانی چون مصباح را با روشنفکران لائیک در یک جبهه قرار داد.
هرگز نباید فراموش کرد که عملا ایده‌ی اسلام‌گستر بر سامان سیاسی- اجتماعی، با ایده‌ی اسلام‌زُدا به‌مراتب تعارض بیش‌تری دارد تا با ایده‌ای که هم اسلام‌زُداست و هم اسلام‌گستر.
بهرحال، جنبه‌هائی از اسلام‌شناسی او گرچه برای اصلاح‌طلبان مایه‌ی هراس گشته، برای من چیزی جز رضایت به‌همراه نیاورده است.
تیزبینی‌های این عالم دینی را – صرف‌نظر از تمایلات فاشیستی‌اش- من نیز چون تو می‌فههم.
مصباح ذهن‌ای تحلیلی دارد، او به اصول منطق و البته سفسطه مسلط است، مصباح قدرت جدل دارد، تمام اینها را من نیز می‌دانم اما مصباح جزم‌گرا کجا و غزالی تجربه‌گرا کجا؟!
غزالی اساسا تربیتی صوفیانه داشت و در زمان خود به سبب "إحیاء العلوم" یک بدعت‌گزار محسوب شد.
او با فقها، فلاسفه و متکلمین ستیزه کرد فقط به آن دلیل که می‌دید حق اخلاق و دریافت‌های شهودی ادا نشده و نسبت به توانائی‌های عقل هم توهم وجود دارد.
گرچه این قبیل تشبیه‌ها همیشه از جهتی مقرب و از جهت دیگر مبعد است، اما ابن‌تیمیه – که او هم متکلم زبردستی ست - به‌سبب ظاهرگرائی و سلفی‌مشربی‌اش با "فیلسوف اسکولاستیک خردستیز" ما از حیث دغدغه و روحیات، تشابه بیش‌تری دارد.

۱۳۸۴ دی ۱۹, دوشنبه

مصباح‌یزدی را شايد بتوان وارث ابن‌تيميه ناميد، با همان دغدغه‌های سلفی. اما قياس او از حيث انگيزه و توانائی علمی با متفکر باطن‌گرائی چون غزالي، سهو بوده و مايه‌ی شگفتی است.

۱۳۸۴ دی ۱۵, پنجشنبه

در نقد «اسلام معنوی»

در مورد پست پيشين:
۱. جمله‌ای که از ملکیان نقل کردم به‌نظرم توضیحی لازم دارد:
بحث بود بر سر آنکه آيا همانند غرب، ما هم در تاريخ فرهنگ‌مان در واکنش به شرور موجود در عالم ابراز وجود (self-assertion) در برابر خدا داشته‌ايم يا نه.
ملکيان برخلاف سروش معتقد بود که چنين عصيان‌هائی را (نظير آنچه ولتر در رمان ابله پس از زلزله‌ی ليسبون نوشت) در فرهنگ ما نيز می‌توان سراغ گرفت اما به‌دليل استبداد دينی و سياسی حاکم بر جامعه در طی قرون متمادی تا به امروز، مجال چندانی به بروز و ظهور آن داده نشد و در پايان سخنانش به کنايه گفت: «... بله! ما ملحدان خاموشيم
بنابراين، از اين جمله که به‌نحو طعنه‌آميز بيان شده نبايد لزوما چنين نتيجه گرفت که ملکيان ملحد (Atheist) است کما که واقعا هم چنين نيست و تا آنجا که من فهميدم او به خدائی غيرمتشخص (Impersonal) باور دارد.
۲. مرادم از اين جمله «... اسلام هم يعنی اسلام نهادينه‌ی تاريخی و لاغير» دقيقا آن بود که بگويم در نظر من چيزی به‌نام اسلام معنوی وجود ندارد.
هرگونه تفسير و تلقی معنوی (به‌معنی مورد نظر ملکيان) از اسلام لزوما به‎قيمت عقب‌نشينی و دست برداشتن از نظام باورها و شعائر آن می‌باشد و اين اسلام معنوی‌شده ديگر اسلام نيست.
در باب گوهر دين به‌معنای مابه‌الاشتراک اديان يا جنبه‌های Universal يک دين، بايد بگويم که اتفاقا مابه‌التفاوت‌ها و جنبه‌های Local اسلام هست که آنرا از ساير اديان جدا و متمايز می‌سازد و من نمی‌دانم چگونه می‌توان آنها را حذف کرد و همچنان ادعای تدين به اسلام را نمود؟!
گوهر دين اسلام هم هر چه که باشد از آنجا که گوهر اسلام است نبايد با قرآن و متن مقدس اين دين در تضاد قرار بگيرد. مثلا نمی‌توان گفت که گوهر اسلام نوعی انسان‌گرائی و انسان‌دوستی ست در حالی که در متن مقدس اين دين بر تفاوت فاحش ميان مؤمن/کافر و زن/مرد تاکيد شده است.

۱۳۸۴ دی ۱۲, دوشنبه

در نقد ملکیان و معرفی ویکی‌پدیا از او

من نمی‌دونم مطالب دائرة‌المعارف WIKIPEDIA رو چه کس يا کسانی می‌نويسند اما اين رو می‌دونم که اونچه مثلا در مورد ملکيان نوشته‌اند، يه معرفی سطحی ست و گويا خواسته‌اند که صرفا در مورد او هم چيزی نوشته باشند، همين!

Mostafa Malekian (Born in Iran), is a prominent Persian (Iranian) philosopher and thinker. While trying to make Islam and reasoning compatible, Malekian defends human reasoning in social affairs
"ملکيان فيلسوف و متفکر سرشناس ايرانی ست. او در حالی که تلاش می‌کند اسلام و تعقل را با يکديگر سازگار نمايد در رويدادهای اجتماعی از تعقل بشری دفاع می‌کند."
اين معرفی حتی برای سروش هم مناسب نيست تا چه رسد به ملکيان. اين معرفی بيش‌تر مناسب کسی مثل محسن کديور هست. به‌جای آنکه در معرفی سروش صرفا به تفکيک دين از معرفت دينی بسنده کنند، بهتر آن بود که بگويند آن تئوری اساسا برای همين طراحی شده بود که ميان اسلام و تعقل سازگاری ايجاد کند.
و اما ملکيان‌ای که معتقد است اديان در دنيای مدرن يا در قالب معنويت‌ای فارغ از بنيان‌های سنگين متافيزيکی ادامه‌ی حيات خواهند داد يا اساسا اميدی به حياتشان نيست، ملکيان‌ای که معتقد است متافيزيک سترگ اديان امروزه ديگر قابل پذيرش نيست و ملکيان‌ای که معتقد است قرآن دارای تناقضات دورنی ست، چگونه می‌توان گفت که در صدد جمع ميان اسلام و تعقل است؟!
اگرچه به‌نظر من گناه تصورات نادرستی نظير آنچه در اين دائرة‌المعارف آمده به گردن خود اوست زيرا ملکيان دو چهره دارد: يکی آنگاه که در مقام يک "نوانديش دينی" به بازانديشی سنت اسلامی می‌پردازد و مثلا از لزوم پرداختن به فلسفه‌ی فقه سخن می‌گويد. و ديگری آنگاه که در مقام يک "روشنفکر لائيک" به نقد خود دين و کتاب مقدس دست می‌برد. اما به‌دليل نقدهای صريحش به دين، اصلا و ابدا در زمره‌ی "روشنفکران دينی" جای نمی‌گيرد.
نوانديشی ملکيان هم به‌نظر من در راستای همان پروژه‌ی معنويت اوست و مطلقا انگيزه‌ای دينی در آن نمی‌توان يافت . يعنی سعی می‌کند صدر و ذيل دين را بزند تا بشود شبيه همان معنويت‌ای که لابشرط است نسبت به تمام اديان و از جمله اسلام. اين قسم از نوانديشی‌های ملکيان صادقانه نيست و از قسم همان عوام‌فريبی‌هائی ست که روشنفکران دينی مرتکب آن می‌شوند. ملکيان به مسلمانان می‌گويد که شما می‌توانيد به معنويتی فرامتافيزيکی دست يابيد اما اين را صريحا نمی‌گويد که دستيابی به چنين معنويتی به‌قيمت عدول از بسياری آموزه‌ها و دستورات اسلام به‌دست خواهد آمد.
اسلام هم يعنی اسلام نهادينه‌ی تاريخی ولاغير. و اين چيزی ست که من بارها خواسته‌ام به او بگويم.
بخشی از اين خودسانسوری و شيزوفرنی که در منش روشنفکرانی نظير او می‌بينيم ناشی از شرائط فعلی حاکم بر جامعه و جو اختناقی ست که ديکتاتوری فقها به ارمغان آورده است و الا خود ملکيان روزی با اشاره به استبداد دينی حاکم در ايران و خوف متفکران از روشنگری، به من گفت: «... بله! ما ملحدان خاموشيم

۱۳۸۴ دی ۱۰, شنبه

وقتی در تنهائی غرق بشی، ديگه فراموش می‌کنی که تنها هستی و به‌ميزانی که اين تنهائی عميق باشه، فراموشی آن نيز طولانی خواهد بود و چه بسا تا انتهای راه را در سکوت خود به‌سر بری.
تنهائی من سطحی ست و اين تنهائی هر چه بيش‌تر شود، سطحی‌تر می‌شود و خودآگاهی نسبت به آن دردناک‌تر.

۱۳۸۴ دی ۲, جمعه

در نقد دورویی اصلاح‌طلبان

یکی از مضحک‌ترین حربه‌های اصلاح‌طلبان برای مقابله با رهبر فعلی و جناح متبوعش آنست که وانمود کنند بنیانگذار یک شخصیت کاملا دموکراتیک داشت و دوران رهبری او از درخشان‌ترین دوران‌های تاریخ ایران است و مملکت گل و بلبل بوده است اما با آمدن خامنه‌ای، یک شخصیت مستبد به حکومت رسید و کشور را به نابودی کشاند.
اما تنها تفاوت ایندو آنست که خمینی یک دیکتاتور تمام‌عیار بود که از کاریزمای خودش نهایت استفاده را می‌بُرد، حال آنکه خامنه‌ای دیکتاتوری ست که کاریزمای خمینی را ندارد.
چه فرقی ست میان اعدام‌های سال 67 و سال‌های پس از آن؟!
چه فرقی ست میان حذف نهضت آزادی از انتخابات مجلس سوم و حذف همین رادیکال‌های سابق و اصلاح‌طلبان فعلی از انتخابات مجلس چهارم و هفتم، جز آنکه در آنزمان هیچکس جرأت اعتراض به امام را نداشت اما در این دوره به‌راحتی به خامنه ای اعتراض می‌شود تا آنجا که تصمیماتش را از روی استیصال و مشابه تصمیمات پهلوی دوم در اواخر حکومتش می‌خوانند.
چه فرقی است میان انقلاب فرهنگی و تصفیه‌ی اساتید در دوران بنیانگذار با سخت‌گیری‌های فعلی؟!
خمینی در آنزمان به‌راحتی دیکتاتوری می‌کرد، تصفیه می‌کرد، اعدام می‌کرد اما اگر رهبر فعلی بخواهد همین کارها را بکند با مشکلاتی روبرو ست که بنیانگذار از آنها آسوده بود.
تمام حرف دل اصلاح‌طلبان یک چیز بیش‌تر نیست:
«دیکتاتوری برای بنیانگذار خوب بود چون در آنزمان این ما بودیم که در سیستم نفوذ داشتیم اما رهبر فعلی حق ندارد استبداد بورزد، چون دیگر ما نفوذی در حکومت نداریم.»

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

سلام آقای خوئینی‌ها

افاضات موسوی خوئینی‌ها یکبار دیگر نشان داد که شاگردان سیاسی خمینی هم تزویر را از او به ارث برده‌اند و هم تعصب را.
شیخ اصلاح‌طلبان گرچه دیرهنگام اما به‌زیبائی هر چه تمام‌تر نشان داد که با امثال مصباح‌یزدی و قاطبه‌ی روحانیت در یک سنگر قرار دارد.
اینکه مشروعیت ولایت علی‌بن‌ابیطالب از جانب مردم است را همین محمد خاتمی بارها تکرار کرد اما آنموقع بنابر اصل تزویر، موسوی خوئینی‌ها سکوت کرد.
وقتی که اعتراض دانشجویان در سال 78 به‌جهت توقیف جریده‌ی او می‌رفت که ثبات جمهوری اسلامی را به‌خطر اندازد، همین موسوی خوئینی‌ها سکوت کرد. چطور در آنزمان مساله‌ی اصلی سلام بود ولو به قیمت دم تیغ دادن صدها دانشجو و بی‌ثباتی کشور اما حالا مساله‌ی اصلی حفظ جمهوری اسلامی است؟!!
این متخصص در وادی علوم انسانی همچنین گفته است که وقتی نظریه‌ای بیان می‌شود این وسواس پیش می‌آید که با تفکر بیان شده یا از روی غرض.
البته این وسواس برای حضرت ایشان تنها زمانی پیش می‌آید که نتیجه‌ی تاملات بر خلاف اسلام یا جمهوری اسلامی باشد؛ و این دو مرزهائی هستند که برای موسوی خوئینی‌ها ورای هر حقیقت و تأملی قرار دارند.
او با گفتن این سخن که «اگر رای مردم را می‌خواهید نباید خلاف اعتقادات مذهبی عامه‌ی مردم سخنی بگوئید» به‌خوبی نشان داد که در قاموس معممین جائی برای نقد دین و فرهنگ دینی وجود ندارد و برای به‌دست آوردن قدرت باید عوام‌فریب بود و البته این عوام‌زدگی و عوام‌فریبی در مورد امام به هم‌زبانی او با عامه‌ی مردم و فهم بالای عوام در لزوم پیروی از او تعبیر شده است!!!
روشنفکران دینی نظير سروش بر باطل اند صرفا به اين دليل که این پرسش مخاطره‌انگیز را در برابر یک هزار سال سنت دینی شیعی قرار داده‌اند که: «تکلیف معنا و مفهوم خاتمیت محمد در پیامبری و وحی با جایگاهی که شما برای امامان معصوم قائل شده‌اید (که در مواردی حتی فرا پیامبرانه است) چه می شود؟»
و اتفاقا اين يکی از آن مواردی است که کاملا در داخل مرزهای ادعائی روشنفکران دينی قرار دارد و حداکثر آن است که گذار از تشيع به نوعی اسلام فرامذهبی ست و در هر صورت چنين ناقدانی همچنان در دائره‌ی مرزهای مسلمانی قرار دارند گرچه اين حقيقت به مذاق امثال خوئينی‌ها خوش نيايد.
در سخنان خوئینی‌ها دو نکته‌ی مهم به‌چشم می‌خورد:
1.نه تنها اسلام بلکه برداشت‌های آمیخته با جهل و خرافه‌ی عامه‌ی مردم از این اسلام را نیز نباید نقد کرد.
2. قدرت‌طلبی در عین اسلام‌خواهی و علاوه بر آن دفاع از سلطه‌ی روحانیت بر سامانه‌ی سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران. طبعا حقوق و آزادی‌های ملت هم تا جائی به‌رسمیت شناخته می‌شود که اسلام و معممین آنرا تایید کنند.
با توجه به این دو نکته اساسا چه تفاوتی میان اصلاح‌طلبی این آقایان و اصول‎‌گرائی طرف مقابل وجود دارد؟!!
اسارت در چنبره‌ی قراردادهای اجتماعی؛ آیا "زندگی اصیل" هم نوعی قرارداد و اعتبار نیست؟!
آزادی
خواب راحت
تفکر
سکس
عشق
پرنده
هوای آلوده
حکومت آلوده
دین آلوده
مدرنیته‌ی توسعه‌نیافتگی
احتضار خدا در میان ما
رستاخیر خدا در غرب که بیشتر به مرده‌ای متحرک می‌ماند
...

۱۳۸۴ آذر ۱۸, جمعه

تولید انبوه و میان‌مایگی

«تمامی دستگاه آموزش عالی در آلمان اساسی‌ترين چيز را از دست داده است، يعنی هدف و نيز وسايل رسيدن به هدف را. فراموش کرده‌اند که هدف همانا آموزش و پرورش است و فرهيختن _نه "رايش" _ که برای اين هدف به فرهيختار نياز هست ـــــ نه دبير دبيرستان و دانشور دانشگاهی... نياز به فرهيختارانی که خود را فرهيخته باشند، به جان‌هايی سرآمد و والا که با هر لب گشودن و لب فروبستن شان مزه‌ی شيرين فرهنگی پخته را بچشانند ـــــ نه اين بی سرـ و ـ پاهای درس‌خوانده‌ای که آموزشگاه‌های عالی و دانشگاه‌ها به‌عنوان "دايه‌ی دوره‌ديده" امروزه جلو جوانان می‌کارند.
... مدرسه‌های "عالی" ما یکسره با بی سر _ و _ ته ترین میان‌مایگی گره خورده‌اند، چه آموزشگران شان، چه برنامه‌ها‌ی درسی شان، چه هدف‌های آموزشی شان. همه جا شتاب زننده‌ای در کار است.»
نیچه_ غروب بتان_ ترجمه‌ی داریوش آشوری

بسياری از اساتيد دانشگاه چيزی نيستند جز کاسبکارانی فاقد هرگونه تخصص و دانش، کوتوله‌هائی سرشار از حماقت‌های پيدا و پنهان همراه با ادعاهای بزرگ و گزاف.
سياست توليد انبوه در وادی علوم انسانی و خصوصا فلسفه، دانشگاه را عقيم ساخته است.
اعضای هیـأت علمی نه بر اساس سواد و فضل که بر اساس روابط و با ملاحظات دیگری انتخاب می‌گردند.
نتیجه آنکه محافل آکادميک ايران هيچ‌گونه زايش فلسفی ـ فکری ندارند. هر چه به‌وجود می‌آيد خارج از دانشگاه هست.
دانشگاه‌های ما تنها جائی است که نمی‌توان در آن فلسفه‌ورزی، تفکر و فرهیختگی آموخت...

۱۳۸۴ آبان ۲۴, سه‌شنبه

اخلاق زرین اسلام

آری! مايه‌ی بسی خرسندی ست که اسلام با قاعده‌ی طلائی [با هر کس چنان رفتار کن که خوش داری با تو به‌همان نحو رفتار کنند] همنوائی نموده است. اما مگر می‌توان ادعا کرد که انسان‌ها از "سنگسار شدن" لذت می‌برند و به‌همين دليل هم راضی می‌شوند که ديگران را سنگسار کنند؟!!
کدام مسلمانی حقيقتا می‌تواند ادعا کند که سنگسار کردن عملی اخلاقی است و او می‌پذيرد که در شرائط مشابه، خودش را نيز سنگسار کنند؟!

لزوم به‌رسمیت شناختن «تدین‌های باز»

SoloGen عزيز بر يادداشت من درباره‌ی نسبت ميان تدين و تشرع که در وبلاگ "يک جستجوی هميشگی" نقل شده بود، در قالب Comment، نقدی نوشته است که به‌نظرم تأمل‌برانگيز آمد.
در اينکه لحن من در آن يادداشت تند و گزنده بوده تا آن حد که بتوان غيراخلاقی‌اش ناميد، با ايشان همدلی دارم و البته بايد بگويم که لحن يادداشت‌های من در اوقاتی که روحيه‌ی "ولتر"ی ام گل می‌کند، غير از اين نمی‌تواند باشد.
من تذکر او را مبنی بر اينکه کسی حق ندارد در باب يک نظرگاه اخلاقی وابسته به يک نظام ايدئولوژيک داوری کند در حالی که خودش به نظام ايدئولوژيک ديگری باور دارد، شايسته‌ی دقت می‌بينم.
البته اگر مقصود آن است که از درون هيچ نظام اخلاقی‌ای نمی‌توان نظام اخلاقی ديگری را نقد کرد، بنظرم اين حکم دادن به "نسبيت اخلاقی" باشد که مورد قبول من نيست. ما در درون هر نظام اخلاقی هم که به‌سر ببريم علاوه بر توان استدلال برای رد يک نظام اخلاقی ديگر، می‌توانيم مثلا از طريق نشان دادن ناسازگاری‌های احکام اخلاقی صادره در آن نظام مورد بحث، به نقد و داوری بپردازيم.
البته مراد او از "سيستم‌های ايدئولوژيک" هم برای من روشن نيست. اگر مراد "سيستم‌های متصلب و انعطاف‌ناپذير" باشد، بايد بگويم که اساسا هر نظام اخلاقی در برابر احکام اخلاقی که صادر می‌کند، انعطاف‌ناپذير است و اين نه تنها اشکال نيست بلکه جزء مقوم هر نظام اخلاقی هم می‌باشد.
او به‌درستی تنبه داده که چالش بزرگ در تعيين نسبت ميان اخلاق و دين يا اخلاقی زيستن و متدين زيستن، آن است که "اخلاق" يا "اخلاقی زيستن" را ابتدا تعريف کنيم ( و البته به‌تبع آن، "تدين" و "متدينانه زيستن" را ).
بحث از تعريف ايندو در حوصله‌ی اين يادداشت نيست. تنها به‌طور خلاصه و بدون درغلطيدن به وادی مکاتب اخلاقی مختلف (مورد بحث در فلسفه‌ی اخلاق) بايد بگويم که "وجدان اخلاقی" هنوز هم محک مناسبی برای داوری در باب اخلاقی بودن يا نبودن يک فعل می‌باشد و در باب "تدين" نيز به‌نظر من بايد التزام به نظام اعتقادات و شعائر آن دين را دو سنجه‌ی مهم برای متدينانه زيستن قرار داد.
شايد بپرسيد که پس التزام به "اخلاق دينی" چه می‌شود؟
در جواب بايد بگويم از آنجا که ادعا بر اين است که اکثر احکام اخلاقی اديان مورد پذيرش تمام انسان‌ها اعم از مؤمن و ملحد می‌باشد، بحث از آنها به‌عنوان ملاک تدين، برای ما ثمر چندانی دربر ندارد.
در هر حال اين به‌نظر من يقينی ست که در مواردی متدينانه زيستن با اخلاقی زيستن در تعارض قرار می‌گيرد. مثلا اگر مسلمانی بخواهد به تصويری که از کفار در قرآن ارائه شده تن دهد، عملا حس نوع‌دوستی خود را بايد کنار بگذارد در حالی که " احساس نوع‌دوستی" يقينا يکی از شرائط اخلاقی بودن ما آدميان است.
اما خود من در باب رابطه‌ی ميان تدين و تشرع، نسبت به نظر قبلی‌ام دچار ترديدهائی شده‌ام و سخنان‌م را در اين باب با دو تن از عزيزترين دوستانم هم در ميان گذاشته‌ام.
اجمالش آنکه با فرض قرار داشتن در شرائط اخلاقی يکسان از حيث پايبندی به اصول اخلاقی، تدين تمام‌عيار هر چند ممکن است تناقضات درونی کم‌تری داشته باشد اما در دنيای کنونی ما نه وضعيت مطلوبی است و نه دلپذير است (به‌دليل آنکه بی‌نهايت قشري، خشن و ويرانگر است.) و تدين ناقص گرچه تناقض‌آميز باشد اما هم مطلوب است (به‌دليل آنکه عمدتا اين نوع تدين با تساهل و مدارای بيش‌تری همراه است) و هم فوق‌العاده دلپذير (زيرا در عين آنکه افراد آرامش ناشی از اعتقاد به خداوند و باورهای دينی را با خود دارند، آزادی‌ها و وسعت عملی از حيث عدم پايبندی به برخی شعائر و Ritual ها ی دينی خواهند داشت که برای زندگی شورآفرين بوده و تدين تمام‌عيار از آن محروم می‌باشد).
و البته نکته‌ی مهم ديگری هم هست و آن اينکه تدين ناقص ولو به‌دليل عدم پايبندی کامل به دستورات دينی دچار يکسری تناقضات درونی هست اما بهرحال بازهم تدين است و هرگز نمی‌توان حيثيت دينی‌اش را از آن سلب کرد و بزنگاه روشنفکری لائيک در اين است که اين تدين را به‌رسميت بشناسد و ناخواسته با بنيادگرايان در مهر باطل زدن بر تدين‌های باز و ملايم، در يک سنگر قرار نگيرد.
خيلی صريح بگويم:
می‌توان با متدينانی که دينداری‌شان باز، ملايم و همراه با مدارا باشد (ولو اين نوع تدين ناقص و تناقض‌آميز باشد و حتی چنين مدارا و تساهلی در آن دين صريحا نفی شده باشد) به جامعه‌ای مدرن و ليبرال گذر کرد اما با متدينانی با دينداری تمام‌عيار، قشری و خشونت‌آميز (ولو اين نوع تدين، تام و عاری از تناقضات دسته‌ی پيشين باشد و حتی چنين خشونتی هم در آن دين صريحا دستور داده شده باشد) هرگز نمی‌توان به جامعه‌ای باز دست يافت و گذر کردن به جامعه‌ای مدرن با چنين متدينان بنيادگرائي، توهمی بيش نيست.
اگر تدين بخش قابل توجهی از جامعه‌ی ايران، ناقص و ملايم بوده و طابق النعل بالنعل با احکام و خواسته‌های اسلام تطابق ندارد، گرچه از حيث ديندارانه‌اش واجد تناقضی درونی ست ولی بسی مايه‌ی شادی و خرسندی بوده و يقينا يکی از نقاط قوت ايرانيان در گذار به جامعه‌ای مدرن خواهد بود.

۱۳۸۴ آبان ۱۸, چهارشنبه

نقد فاشیزم به‌شیوه‌ی پازولینی

"SALO يا 120 روز در مرکز فساد" فيلم قشنگيه؛
این کثیف‌ترین و وحشیانه‌ترین تصوری هست که تابحال به ذهن من خطور کرده.
هیچ‌وقت در حالی که تک و تنها توی یک آپارتمان زندگی می‌کنید، همچین فیلمی رو نبینید...
چون صحنه‌های چندش‌آور و ویران‌کننده‌ای که "پازولینی" خلق کرده، تنها چیزی که برای مخاطبش به بار میاره چنان احساس تهوع متلاشی‌کننده‌ای هست که حتی ممکنه وسوسه‌ی خودکشی رو هم بهتون تلقین کنه.
هیچ‌وقت این فیلم رو نصفه شب نبینید، چون ممکنه تا صبح نتونید دوام بیارید... بعد از دیدن همچین فیلمی باید بلافاصله از خونه بزنید بیرون... چشماتون رو ببندید و هوای تازه تنفس کنید تا شاید یادتون بره که نظاره‌گر چه صحنه‌های آزاردهنده‌ای بودید.
پازولینی در این فیلم زیاده‌روی کرده و همین باعث شده مخاطب او از دیدن فیلم پشیمون بشه و تا مدتی هم احساس یأس و ناراحتی مزمنی رو با خودش بدوش بکشه.
اینکه یه عده روی زمین زندگی می‌کنند که از زجر دادن دیگران لذت می‌برند، یک واقعیت هست... اما هیچ دلیلی نداره که برای به‌تصویر کشیدن‌اش، اینهمه گند و کثافت و نکبت به‌خورد مخاطب بدهند.
مگر دنیای پیرامون ما آدم‌ها چقدر زیبائی داره که حالا بخواهند اینهمه استفراغ رو یکجا بهش تزریق کنن؟
چطور می‌شه اینهمه توحش، زشتی و کثافت رو یکجا جمع کرد؟ ها؟

۱۳۸۴ آبان ۱۴, شنبه

زندگی روزمرگی تهوع‌‍آوری ست که با تمام سردی‌اش، برای من تنها سرمایه‌ی نقد و یقینی است.
خواستنی و چندش‌آور
آرامش‌بخش و اضطراب‌آور
لذت‌بخش و دردآور
امیددهنده و یأس‌آور
هیجان‌بخش و کسالت‌بار
زندگی را بمانند فاحشه‌ای میانسال در آغوش می‌گیرم…

۱۳۸۴ آبان ۷, شنبه

پیرامون نقد ملکیان بر «تجدد ایرانی»

جنجالی که این سخنرانی به‌پا کرد مهم بود، اما نه از آنجهت که حس "ایرانیت" برخی بواسطه‌اش جریحه‌دار گشت، بلکه دقیقا به این دلیل که در این بین ادعاهای تاریخی بزرگی هم از جانب سخنران و هم از جانب مخالفان او مطرح گردید.
خود ملکیان زمانی که برای من یک ادعای تاریخی مهم و دارای شواهد در تاریخ اسلام را بازگو می‌کرد که استلزامات حساسیت‌برانگیزی هم بر آن مترتب می‌شد، در آخر گفتگوی‌مان به من چنین گفت: "... من چون در تاریخ کار جدی نکرده‌ام، بر ادعاهای تاریخی‌ام هم چندان اصراری ندارم." (نقل به‌مضمون)
و با اینحال من تعجب می‌کنم چگونه ایشان با این شدت و حدت در آن جلسه سخن گفته است و جالب آنکه مخالفان ملکیان هم برای تمدن عظیم ایران قبل از اسلام هیچ مدرکی ارائه نمی‌کنند و از آن بامزه‌تر اینکه برخی‌شان جوری سخن گفته‌اند که گوئی این امر از بدیهیات است و هر کس هم که آنرا انکار کند، ایرانی بودن خود را انکار کرده است؟!!
نظرات "سیدا.محمدی" برای یادداشت سیبستان، به اندازه‌ی کافی دغدغه‌های آنالیتیک ملکیان را تصویر کرده است.
پاسخ‌های محسن مؤمنی به ناقدان، نیز دقیق و خواندنی بود.
در اینکه "تجدد ایرانی" ترکیب مبهمی است هم کاملا با ملکیان موافقم و خصوصا این دو نکته‌ی او را شایسته‌ی تأمل می‌بینم:
" ...مشكل اول اينكه آيا تجدد می‌تواند مؤلفه‌های غيرمتجددانه را در خود راه بدهد و در آن دخيل بشود؟ و بر فرض حل مشكل اول بايد پاسخ داد كه مؤلفه‌های ايراني بودن چيست؟ "
و شگفت‌انگیز آنکه هیچ یک از ناقدان پاسخ روشنی به این دو سؤال نداده‌اند.

اما حال و هوای مشترکی بر نقدها حاکم بود که برای من غیرقابل‌تحمل بود و آنرا اینجا بازگو می‌کنم:

مجید زهری نوشته: "... تفکر سخنان او ملغمه‌ای است از مارکسيزم، اسلاميزم و نگاه اروپامدار به تاريخ ايران..."
و حتی نیاز ندیده که یک استناد کوچک برای این ادعای بزرگ خصوصا در دو مورد اول بیاورد!!!
کسی که ردپای "اسلامیزم" را در سخنان ملکیان ببیند، یا ملکیان را نمی‌شناسد یا اسلام را یا هر دو را.

مهدی جامی نوشته: "...کار درست ستايش ايران و نکوهش اسلام يا ستايش اسلام و نکوهش ايران نيست. کار درست بازشناختن عناصر فکری و فرهنگی خود است."
بنظر من ملکیان نه درصدد ستایش اسلام هست و نه نکوهش ایران، پروژه‌ی ملکیان به‌تعبیر دقیق نقد اسلام و ایران و نقد فرهنگ برآمده از آندو است.
کسانی که سخنان محافل خصوصی او را شنیده باشند، خوب می‌دانند که ملکیان وقتی به نقد اسلام (بمعنی همان کتاب مقدس) می‌پردازد، در مقام یک روشنفکر لائیک، نقد خود را تا کجاها که نمی‌برد!

۱۳۸۴ آبان ۳, سه‌شنبه

در فرآيند تحقق بخشيدن به يک پروژه‌ی فکری در جامعه:

آيا اين عامه‌ی مردم‌اند که فرهيخته می‌گردند يا فرهيختگان هستند که تا حد عوام‌الناس تنزل می‌يابند؟

۱۳۸۴ مهر ۲۹, جمعه

خمینی و روشنفکران؛ با آتوریته چه کنیم؟

ای کاش متفکران ما اندک بهره‌ای از "ازخودگذشتگی" خمینی را در راه تحقق آرمان و هدف خود داشتند.
خمینی هر چه که بود و هر چه که کرد، نه "عافیت‌طلب" بود، نه "محافظه‌کار" و نه "اصلاح‌طلب".
خمینی یک "برانداز" بود و از همه چیز خود برای رسیدن به این هدف و استقرار نظام مورد نظرش گذشت.
روشنفکران ما یکبار از خود بپرسند که علت نفوذ اندک‌شان میان جامعه چیست.
نفوذ خمینی در میان مردم بیش از هر چیز معلول "منش اخلاقی" خاص او و "جدیت"ای بود که در راه خود داشت، برای همین هم هیچکس از او مطالبه‌ی دلیل نمی‌کرد... خمینی هزاران سخن بلادلیل بخورد مردم داد اما آنها تمامش را پذیرفتند فقط به این دلیل که منش خمینی را پذیرفته بودند.
شگفت‌انگیز آنکه روشنفکران ما هم فراوان سخنان بلا دلیل می‌گویند منتها با این تفاوت که "منش روشنفکران" به دل جامعه‌ی ما نمی‌نشیند.
خودشیفتگی، برج‌عاج‌نشینی و عافیت‌طلبی که در میان روشنفکران ما حاکم است، در خمینی نبود.
شاید تنها روشنفکری که بتوان او را در این جهت با خمینی قیاس کرد، مرحوم شریعتی باشد که متاسفانه تلاشهایش خواسته یا ناخواسته به آرمان خمینی فراوان یاری رساند.

اما برای من سؤال مهمی در این بین مطرح است:
آیا روشنفکر ما باید میان جامعه آتوریته داشته باشد (چنانکه خمینی داشت)؟
آیا می‌توان در یک جامعه نفوذ داشت اما آتوریته نداشت؟
آیا نفوذ "سارتر" میان جامعه‌ی فرانسه به آن خاطر بود که او برای هر سخن خویش دلیل می‌آورد و فرانسوی‌ها هم تمام دلایلش را قانع‌کننده می‌یافتند؟
آیا هیچ پروژه‌ی فکری در ابعاد وسیع یک جامعه، می‌تواند بدون مرجعیت ناشی از علل غیرمعرفتی (مانند همان منش اخلاقی) و تنها با صغری کبری چیدن به‌پیش رود؟
صریح بگویم:
آیا روشنفکران اساسا می‌توانند بدون "عوام‌فریبی"، جامعه‌ی خویش را متحول سازند؟

این یک "خود-ویرانگری" و تناقض گزنده است که روشنفکر ما باید "آتوریته‌ستیز" باشد و روح نقادی، تعبدستیزی و سخن بلادلیل نپذیرفتن را به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی خویش برساند، ولی تحقق اجتماعی این پروژه بدون نوعی آتوریته (حال ناشی از منش اخلاقی و جدیت در هدف یا هر چیز دیگری) برای خود روشنفکر میسر نیست؟!
علاوه بر معضلات فرهنگی ما، "جمهوری اسلامی" مانع مضاعفی است؛
مانعی برای ايمان‌ورزی مؤمنان، فلسفه‌ورزی متفکران و مانعی مهم برای شادی و شور مردمان.
من شخصا يک "ديکتاتوری سکولار" را به هر نوع نظام سياسی که با پسوند دينی ادعای برقراری دموکراسی داشته باشد، ترجيح می‌دهم.

۱۳۸۴ مهر ۱۵, جمعه

تافته‌ی جدابافته

عالم، Subjective است.
خدا، Subjective است.
ايمان، Subjective است.
سعادت، Subjective است.
کمال، Subjective است.
...
اما در مورد "اخلاق" هميشه به نوعی Objectivity (عينيت) قائل بوده‌ام.
آيا اين يک نوع تناقض است؟

۱۳۸۴ مهر ۹, شنبه

مهم این نیست که تو در این دنیای بزرگ یک موجود کوچک و گمنام هستی.
مهم اینه که یک دنیای بی‌نهایت بزرگ در تو هست.
تو تمام دنیا هستی.
تو تمام زندگی هستی.
بجای اینکه به فکر ساختن جهان باشی، بهتره که به ساختن دنیای خودت فکر کنی.
"مرگ"، اینها رو به من گفت...

۱۳۸۴ مهر ۴, دوشنبه

هدیه

ازت ممنونم!
تازه امشب فهمیدم که چرا اون دفعه ازم پرسیدی: آپارتمانت دربون داره یا نه؟
تو قشنگ‌ترین هدیه رو برام فرستادی: مهربونی‌تو
این زیباترین تولدی بود که یک "مرده" تابحال داشته.
ناز صدات و زلالی وجودت در لابلای جمله‌هائی که برام نوشته بودی، موج می‌زد.
امشب گریه کردم...
گریه کردم بخاطر اینهمه مهربونی که تو نثار مرده‌ای مثل من کردی...
گریه کردم بخاطر صدای آشنا و دل‌انگیز تو که دائم توی گوش‌هام جملاتت رو زمزمه می‌کنه:

تازیانه ام بزن
بیهودگی برهنه های تنم

خواهش خاک

و

عطش آسمان
می گ س ل ام

با ضرب تازیانه ات

برهنه

قدیس
خواهم شد

۱۳۸۴ مهر ۳, یکشنبه

وفات

















سحرگاه امروز بود…
روزی که من با تمام اشتباهات، حماقت‌ها، رؤیاها، ترس‌ها و اضطراب‌های وجودی‌ام متولد شدم.
روزی که یک "مرده" در قالب نوزادی بدنیا آمد و اشتباها بر او نام "زنده" نهادند.
"مرده‌ای نابهنگام" در حال دست و پا زدن
در حال زار زدن
من یگانه مرده‌ای هستم که هنوز زیستن را از یاد نبرده‌ام.
مرده‌ای تنها
مرگ من را جشن بگیرید!

۱۳۸۴ شهریور ۳۱, پنجشنبه

اگر اميدوار هستی روزی برسه که ايده‌آل‌هات رو بتونی تو زندگی پياده کنی، بهتره برای هميشه از زندگی خداحافظی کنی.
تا اونجائی که يادمه کسانی که می‌خواستن "زندگی ايده‌آل" داشته باشن، هيچ‌وقت فرصت پيدا نکردن زندگی کنن...
يک سؤال ساده:
چطوری بايد زندگی کرد؟

۱۳۸۴ شهریور ۳۰, چهارشنبه

آنسوی زندگی نوری نیست اگر در این‌سو در ظلمت به‌سر برده باشیم...
آنسوی زندگی هیچ چیز نخواهد بود اگر در این‌سو از زیستن خود رضایتمند نباشیم...
از "آن‌سوی زندگی" متنفرم!
[این جمله comment من بود برای یک گالری زیبا: عکس "آنسوی زندگی..."]

۱۳۸۴ شهریور ۲۷, یکشنبه

اگر احساسات و عواطف خودت رو بی‌رحمانه آناليز کنی، ته‌ش واست هيچی نمی‌مونه.

۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه

نقدهای ایرانی

نگاهی به نقد اميد مهرگان بر کتاب "در شناخت نيچه" و پاسخ حامد فولادوند به او يکبار ديگر نشان داد که ما ايرانی‌ها بيش‌تر از آنکه دغدغه‌ی مدلل ساختن ادعاهای‌مان را داشته باشيم، تمام خلاقيت و کوشش خود را صرف نثار کردن انواع طعنه، کنايه و توهين و زدن برچسب‌های مختلف بطرف مقابل می‌کنيم.
از اين نمونه‌ها فراوان يافت می‌شود... مثلا محمد رضا نيکفر در مجله‌ی "نگاه نو" يکی از ترجمه‌های يدالله موقن از ارنست کاسيرر ( يکی از نئوکانتی‌های معاصر ) را نقد کرد. ولی موقن در جوابيه‌ی خود به‌سراغ انگيزه‌های نيکفر از اين نقد رفت و گفت که نيکفر به اين خاطر ترجمه‌ی او را نقد کرده که با روشنگری و مدرنيزم سر ناسازگاری دارد!!!
طعنه و کنايه‌هائی که موسی غنی نژاد و محمد علی همايون کاتوزيان بر سر بحث از سوسياليزم و ليبراليزم نثار هم کردند نيز نمونه‌ای ديگر است...
اما شخصا نمی‌توانم اظهار تاسف نکنم از نگاه سراپا تحقيرآميزی که فولادوند به اميد مهرگان داشت.
اينکه مهرگان يک ناقد جوان است يقينا نقدشونده را تحريک می‌کند که تحقير او به‌سبب کم سن و سال بودنش را سپری قرار دهد در برابر نقدهای مطرح شده و اين نوع رفتار از جانب کسی که ادعای فضل و فرهنگ دارد، بمراتب چندش‌آورتر است. گو اينکه در دعوای طرح شده شخصا همدلی بيش‌تری با مهرگان دارم تا با فولادوند.
جالب است بدانيد که يکی از مقاله‌نويسان کتاب "در شناخت نيچه"، در يکی ديگر از آثارشان چنين افاضه فرموده‌اند:
"نيچه خيلی خوب نابودی تمدن غرب را پيش‌بينی کرد و اثری نوشت با عنوان چنين گفت زرتشت و من يقين دارم اگر بيش‌تر عمر می‌کرد به تمام حقيقت دست می‌يافت و کتابی می‌نوشت با عنوان چنين گفت قرآن"؟!!

۱۳۸۴ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

بهمون ياد دادن غرايز، احساسات و عواطف خودمون رو سرکوب کنيم. بهمون ياد دادن که ادای ناتوانان جنسی رو در بياريم... ادای پارسايان و زاهدان.
بهمون ياد دادن که حس‌هامون رو توی پستوهای ذهن و روح‌مون قايم کنيم تا برای هميشه دفن بشن. بهمون ياد دادن که با زندگی و با شورهای درون‌مون بجنگيم و زهرآگين‌ترين نگاه رو به غريزه‌های خودمون داشته باشيم.
بهمون ياد دادن که خودمون نباشيم و مانند ابلهان زندگی کنيم... مانند کسانی که با شورهای زندگی جنگيدند به‌سودای زندگی جاودانه.

۱۳۸۴ شهریور ۱۷, پنجشنبه
















ایمان دلپذیر تو، بهترین همنشین بود برای الحاد خشک و منطقی من.
من و تو همدیگر رو ندیدیم اما گویا قرن‌ها بود که آشنای هم بودیم.
دلم تنگ شده برای شنیدن صدای نازنینت، برای اون دخترک کوچولو، برای خنده‌های دلنشینت، برای شور و شادی‌های دخترانه و احساسات پاک و زنانه‌ات.
دلم تنگ شده برای قلب مهربانت.
ای کاش می‌شد دوباره برای من شعر بخونی، با اون صدای دل‌انگیز و مست‌کننده.
فکر اینکه ممکنه هرگز نبینمت و برای همیشه رفته باشی، دیوونم می‌کنه.
حضور من و امثال من در زندگیت نباید بتونه ذره‌ای تو رو از حضور خداوندی که بهش ایمان داری، جدا کنه.
خلوت تو باید اونقدر عمیق و پایدار باشه که با حضور من از دست نره.
دلبستگی تو به خداوند باید اونقدر بی‌نهایت باشه که دلبسته شدنت به من نه تنها مزاحم اون نباشه بلکه بتونی از طریق همین دلبستگی‌ها و عشق‌های زمینی، به خدای خودت نزدیک‌تر بشی.
یاد و خاطره‌ی این یک ماه، سرتاسر زندگی من رو پر کرده... یاد و خاطره‌ی تو، زلالی وجودت و مهرورزی قلب سرشار از عشق و ایمانت.
به چشمانم نگاه کن!
خدای تو را در "چشمان نیست‌انگار" من نیز می‌توان دید...

۱۳۸۴ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

چقدر سخته وقتی کسی که دوستش داری online بشه ولی تو که invisible هستی، نتونی بهش سلام کنی و بگی من اينجام! ... چون اون تا زمانی نامعلوم ازت خداحافظی کرده و تو هم نمی‌خوای با ارتباط دوباره و سخن گفتن از دلتنگی‌هات، بيش‌تر آزارش بدی.
زندانبان نازنينم!
ولی من... من بارها اسمت رو روی صفحه‌ی مونيتور بوسيدم.

۱۳۸۴ شهریور ۱۳, یکشنبه

در مورد ۱۳ اسفند ۱۳۸۲:
هراس از مرگ وجودم را به زار زدن واداشت... اندکی مرگ را تجربه کردم.
دستهايم به هم مچاله شده بود، صدای نفسهايم تا عمق هستی‌ام نفوذ می‌کرد و شنيده می‌شد.
نفس نفس زدن روحم را شنيدم که در حال عشق‌بازی با مرگ بود.
اما همه‌ی اينها بيش از لاس‌زدنی با آن نبود... و من هنوز زنده‌ام!

۱۳۸۴ شهریور ۱۰, پنجشنبه

پروژه‌ی معنویت به‌سبک خامنه‌ای

رهبر يکی از ايدئولوژيک‌ترين نظام‌های جهان در ديدار سه شنبه ۸ شهريور خود با "دولت اسلامی" نشان داد که خودش و باقی تئوريسين‌های اين رژيم، آنقدر محتاج شده‌اند که بايد از ادبيات بکار رفته در پروژه‌ی يکی از سکولارترين روشنفکران کشور، وام بگيرند و البته به گمان خود آن ادبيات را به‌نفع اهداف نظام مصادره کنند.
خامنه‌ای از لزوم جمع ميان "عقلانيت و معنويت" سخن گفت و از درهم آميختگی کامل مفهوم عدالت با آن دو مفهوم... و اگر خبر بدون تصوير پخش می‌شد من گمان می‌کردم که "مصطفی ملکيان" بجای او با هيأت دولت ديدار داشته است!!!
شگفت‌انگیز آنکه عقلانيت مورد نظر ايشان منشاء تحولات عظيمی نظير انقلاب اسلامی بوده است!!!
حال اينکه چگونه "عقلانيت"، منشاء ايجاد يکی از غيرعقلانی‌ترين نظام‌های سياسی عالم می‌شود را بايد از خود معظم‌له بپرسيد؟!!!
گدائی "ولی فقيه" از يک "روشنفکر سکولار" (فارغ از انگيزه‌های آن) برای من بسيار دلپذير بود...

۱۳۸۴ شهریور ۶, یکشنبه

آدمها گاهی بنظرم موجودات فوق‌العاده ابلهی جلوه می‌کنن. غالبا وقتی چنين ديدی پيدا می‌کنم، خودم رو جدای از ابلهان می‌بينم.
نمی‌دونم! شايدم اين يه جور "بلاهت مضاعف" باشه...

۱۳۸۴ مرداد ۲۰, پنجشنبه

"ایمان" دلپذیر هست ولی نه وقتی که در یک سنت دینی خاص محبوس بشه و هزاران حجاب از ظواهر دین گرفته تا اعتقادات دینی، از این ایمان، صورتی خشک و بی‌روح بسازند.
وقتی تهران نیستم، یک آرامش خاصی دارم... یک آرامش وصف‌ناشدنی... آرامشی که هیچ وقت نتونستم در تهران داشته باشم. چرا؟

دینداری‌های تناقض‌نما

يک بار با يکی از شاگردان نزديک "احمد فرديد" که برخلاف استادش بسيار باادب، با اخلاق و متواضع هست، بحثم شد.
می‌گفت "فرديد" متدين بود ولی مشروب هم می‌خورد، خيلی هم اهل نماز نبود!!!
ولی تمام حرف من اين بود که اگر کسی ادعای تدين می‌کنه بايد به محدوديت‌های ناشی از اون هم پايبند بمونه. فروکاستن "دين" به "اخلاق" هم هيچ دردی را دوا نمی‌کند... اخلاقيات (با صرف‌نظر از اين بحث که در مواردی متدين بودن با اخلاقی بودن تعارض پيدا می‌کنه) مهم هست، اما دين فقط اخلاقيات نيست [حالا بگذريم که جناب فرديد، همين اخلاقيات رو هم نداشت].
"تدين تمام‌عيار" يعنی تحفظ به متن مقدس يک دين، يعنی تقيد کامل به آداب شريعت و Ritual های دينی.
من اصلا نمی‌تونم بفهمم و قبول کنم که کسی "متدين" باشه ولی "متشرع" نباشه. يعنی ادعا کنه که در حصار و محدوده‌ی يک دين خاص قرار داده ولی عملا از اون محدوديت‌ها فرار کنه، عرصه‌ی عمل رو برای خودش فراخ ببينه و چيزهائی رو تجربه کنه که در اون دين منع شده.
اساسا دين برای همين اومده که به متدينان بفهمونه نبايد هر چيزی رو تجربه کنن... و اين خيلی مضحک هست که کسانی ادعای تدين کنند و مانند غيرمتدينان زندگی کنند!
حداقل چيزی که می‌تونم راجع به چنين آدم‌هائی بگم اين هست که تدين اونها دچار يک پارادوکس و تناقض چندش‌آور هست.
اين ديگه خيلی زرنگی برای متدينان هست که بگن ما به توحيد، رسالت محمد، امامت جانشينانش، قيامت و هزار فقره‌ی ديگه اعتقاد داريم ولی هر عمل و لذتی رو هم که خواستيم، (مانند غيرمتدينان) انجام می‌دیم و تجربه می‌کنيم... بعد هم بگن "با کريمان کارها دشوار نيست" و خيال کنن که زيستی متدينانه داشته‌اند... به وعده‌های سرخرمن و کودکانه‌ی دين‌شون دلخوش کنن و به خودشون وعده‌ی بهشت و نعمت‌های جاودانه بدن!!!
زندگی اينطور آدم‌ها اخلاقی و انسانی نيست (حالا بگذريم که دينی هست يا نه)، سازگاری و Consistency نداره و راستش رو بخوايد من حالم از چنين زيستی بهم می‌خوره!
البته سخن من شامل کسانی نمی‌شه که به يک خدائی (حال بمعنی "خالق جهان" باشد يا به هر معنی ديگری) اعتقاد دارند ولی خودشون رو در قالب هيچ دينی محدود نکرده‌اند. تمام بحث من درباره‌ی کسانی هست که ادعای تدين به يک "دين نهادينه‌ی تاريخی" دارند.

۱۳۸۴ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

امشب با هم دوباره حرف زدیم... از تشابه "Archetype" و "Collective Perception"، ملاک و معيار حقيقت، درک ناب، اعتبار دريافت‌های درونی و... گفتيم تا روحيات شخصی همديگه، رمان‌هائی که خونديم، تجربيات‌مون توی زندگی، نسبت عشق با سکس و ...
نمی‌دونم واقعا آدم‌ها چه مراحلی رو بايد طی کنن تا همديگر رو دوست داشته باشن و يا به‌اصطلاح عاشق همديگه بشن... فقط اينو می‌دونم که در وجود اين دختر، ويژگی‌ها و خصوصياتی هست که برای من فوق‌العاده جذاب و دلپذيره... يه حس خاصی نسبت بهش دارم که شايد نشه توضيحش داد...
اين دختر بزرگ‌ترين معضل زندگی من رو خيلی زودتر از اونچه که بايد، فهميد... ولی عکس‌العملش اونقدر واقع‌بينانه و ارضاءکننده بود که تلخی اين معضل رو برای خود من هم کم کرده... از اين بابت بايد ازش ممنون باشم.
دوستی با اين دختر بعد از يک تجربه‌ی تلخ، برای من حکم "نوشداروی قبل از مرگ سهراب" رو داشت... هيچ باور نمی‌کردم که بعد از اون تجربه، به دختری برخورد کنم که از لحاظ خصوصيات مورد علاقه‌ی من، بمراتب بالاتر باشه.
شايد اين آشنائی و علاقه‌ی به اين دختر رو مديون همون کسی باشم که به ابراز عشق و محبت من کوچک‌ترين پاسخی نداد و شايد بخاطر شرائطی که توش قرار داشت، نمی‌تونست خودش رو درگير من کنه... نمی‌دونم... ولی اين رو می‌دونم که اگر اون دوران سخت و بی‌اعتنائی‌های او نبود، من الان توی يک وضعيت ديگری بودم و اين حسی رو که الان نسبت به اين دختر دارم، نمی‌تونستم داشته باشم...
اون تجربه‌ی تلخ، يه چيزی رو هم به من ياد داد که بخاطر روحيات‌ام خيلی اميد ندارم بتونم بهش پايبند بمونم: "به هيچ آشنائی و رابطه‌ای نبايد دل بست."

۱۳۸۴ مرداد ۱۵, شنبه

امشب با یک نفر سه ساعت حرف زدم... خونه‌اش از من خیلی دور هست ولی با تمام وجود حس کردم که خونه‌ی دلش به من نزدیکه... نه تنها خونه‌ی دلش، که خونه‌ی ذهنش هم همینطور.
از خدا، دين، اخلاق، معنویت، ايمان، سياست، روحانيت، تعصب و ... حرف زديم تا ادبيات، فلسفه، شیفتگی، عشق، سکس و ...
بنظرم اين چيزی که گراهامبل اختراع کرده، واقعا سحرآميز هست... آدم رو جادو می‌کنه... شايد اينجور ارتباط داشتن از ديدار حضوری هم گاهی تاثيرش بيشتر باشه... شماها چنين حسی نداشتيد؟

۱۳۸۴ مرداد ۱۲, چهارشنبه

سید مظلوم

عرصه‌ی اندیشه، عرصه‌ی مظلوم‌نمائی نیست.
اگر روشنفکران ما به‌حق "ریشه داشتن جامعه‌ی مدنی در مدینة‌النبی" را به نقد کشیدند، بزرگ‌ترین خدمت را به جامعه‌ای کردند که با مفهومی نو و ناشناخته روبرو شده بود و صرفا از روی سادگی و جهل از سخن رئیس‌جمهورش به شوق و شعف آمده بود.
همه می‌دانیم که خاتمی زمانی این سخن را بر زبان راند که بخاطر طرح شعار "جامعه‌ی مدنی" و پیش کشیده شدن بحث در باب الزامات برقرار کردن چنین جامعه‌ای و اینکه آیا اساسا می‌توان با یک "حکومت دینی"، جامعه‌ای مدنی برپا کرد، از سوی نهادهای سنتی ایران و خصوصا روحانیت به پرسش کشیده شده بود و برای فرار از این مخمصه دو مفهوم کاملا جدا و بی‌ربط را به هم آمیخت و با تن دادن به این آمیزش نامشروع و بی‌توجهی به تبعات آن، به خیال خود از مهلکه گریخت... حال آنکه این بار گرفتار مخمصه‌ای دیگر شد... حال این روشنفکران بودند که سخن بی‌معنای او را به زیر تیغ نقد بردند و عبدالکریم سروش با اینکه در نظریات خویش گاه دچار همین آمیزش‌های نامشروع شده بود اما این‌بار با شجاعت و به‌زیبائی گفت: «اگر خاتمی از سر مصلحت چنین گفت، اشتباه کرد و اگر هم واقعا نظر خودش را گفت، بازهم اشتباه کرد».
و خاتمی توقع نداشت که از جانب دوستان خود، مورد نقد و توبیخ قرار گیرد.
من به یاد ندارم که هیچ روشنفکری او را مرتد خوانده باشد.
وانگهی! ربط دادن احمقانه‌ی "مرتد نزد روشنفکران" به "مرتد نزد فقیهان" توسط او، شیطنتی بود غیرقابل بخشش... همه می‌دانند که فقیهان اعدام می‌کنند و روشنفکران نقد.
گناه روشنفکران ما تنها آن بود که نخواستند تحمیق جامعه‌ی ایران توسط رئیس‌جمهور را به‌نظاره بنشینند. همین!

۱۳۸۴ مرداد ۶, پنجشنبه

راست‌های وطنی

«مقایسه کوتوله‌های دست راستی امروزی ما (که مجلس هفتم انباشته از آنهاست) با فرانکو و پینوشه به‌واقع نوعی بی‌انصافی در حق تاریخ است. چهره کریه راستگرایان امروزی بیانگر عطش حقیری برای قدرت است که درقالب میلی فروخورده برای تحکم به زیردستان و خایه‌مالی فرادستان تجسم می‌یابد. اما ماهیت این قدرت چیست: عوام‌فریبی با تکیه به دلارهای نفتی و یارانه‌های بی‌حساب و کتاب، درجازدن در حقیرترین شکل سرمایه‌داری دولتی، رانت‌خواری به‌شیوه قرون وسطاییِ حاکمیت ایلیاتی و مافیای خانوادگی، لاس زدن با اشکال گوناگون استبداد سیاسی و ارتجاع فرهنگی، و در یک کلام، تداوم ذلت‌بارترین سویه‌های تاریخ معاصر.» +

مراد فرهادپور برای من یک متفکر دوست‌داشتنی هست... بخاطر این مقاله‌ی زیبای "چهره‌ی کریه راست"، برایش به‌نشانه‌یِ احترام کلاه از سر برمی‌دارم.

۱۳۸۴ مرداد ۲, یکشنبه

به‌نام سکولاریزم، به‌کام اسلام

"حسن حنفی" متفکر معاصر مصری، سخنانی گفته (اخبار ادیان، شماره‌ی هشت، بخش نظر) که هر چه خواستم در موردش ساکت بمونم، دیدم نمی‌تونم.

او می‌گوید از منظر "شریعت اسلامی"، سکولاریزم امر موجهی می‌باشد. اما چگونه؟ او خود پاسخ داده است:
«...سكولاريزم روی‌هم‌رفته با شريعت اسلامي قابل كنترل است. هر اصلي از ارزش‌های سكولار كه با شريعت اسلامی در تضاد باشد، پذيرفته نخواهد شد. شريعت اسلامی ميزانی است كه با آن می‌توانيم حاصل نتيجه سكولاريزم را كنترل كنيم...»
پس این "سکولاریزم مثله‌شده" است که شریعت اسلامی بر آن مهر تایید می‌زند، نه "سکولاریزم واقعی و تمام‌عیار". جالب آنکه در ادامه چنین نتیجه می‌گیرد:
«... بنابراين، مدرنيته، اصلاح‌طلبی و احياگری، جزء مفاهيمي است كه در بطن سكولاريسم اسلامی نهفته است.»
یقینا "مدرنیته"ی مورد نظر جناب حنفی هم تنها در چهارچوب شریعت اسلام قابل پذیرش است و هر اصلی از ارزش‌های مدرنیزم که با این شریعت ناب!!! در تضاد باشد به‌راحتی کنار گذاشته خواهد شد.
سکولاریزم اسلامی و مدرنیزم اسلامی، دیگر نه سکولار هستند نه مدرن.
حنفی و موافقانش با این استدلال سطحی که اسلام بر خلاف مسیحیت به زندگی دنیایی بها داده است، چنین نتیجه می‌گیرند: «... اسلام برای زندگی، برای مردم و برای آگاهی است. بنابراين، تجربه غرب متفاوت از تجربه اسلامی است. در تجربه غربی سكولاريسم ضددين است اما در اسلام، سكولاريسم از دين می‌آيد.»
یادم می‌آید در مقاله‌ای که مدت‌ها پیش از "محمدرضا نیکفر" خواندم به این سخن حنفی به‌زیبائی چنین پاسخ داده شده بود:
«سخن حنفی در این مورد که "اسلام در ذات خود دینی است سکولار"، بدان می‌ماند که بگوییم اسلام در ذات خود فرآورده‎ی دولت مدرن است.»
"سکولاریزم"ای که امثال حنفی بکار می‌برند، کاملا مبهم رها شده است. اگر سکولاریزم به‌معنای بریدن بند ناف اداره‌ی اجتماع و سامان سیاسی آدمیان از "امر قدسی" باشد، آنموقع دستورات بی‌حد و حصر "اسلام" برای تمامی عرصه‌های زندگی، نه تنها با سکولاریزم توافقی ندارد بلکه خوشبختانه در تضاد کامل با آن قرار می‌گیرد و اتفاقا از این حیث "مسیحیت" بخاطر شریعت کم‌حجمش با سکولاریزم بمراتب سازگارتر است تا اسلام!!!
البته در میان روشنفکران وطنی، جواد طباطبائی و محمد مجتهد شبستری هم در باب نسبت میان اسلام و سکولاریزم، با حنفی هم‌رای هستند (در مورد عبدالکریم سروش، قرائن کافی در اختیار ندارم).
"حسن حنفی" مانند تمامی روشنفکران دینی، از یکطرف به‌نحو کاملا عوام‌فریبانه سنگ اسلام و محکمات آن را به سینه می‌زند و از طرف دیگر تمامی ارزش‌های مدرنیته را به‌نفع اسلام مصادره می‌کند:
«... اگر سكولاريزم به‌معنای استدلال، تعقل، حقوق بشر، دموكراسی، آزادی، آگاهی (دانش) و جامعه مدنی باشد، باز هم اسلام با آن موافق است، زيرا شريعت در اسلام بر مبنای مقاصدی چون احترام به زندگی بشری، اخلاقيات، شأن بشر و عدالت بنا شده است.»
پروژه‌ی روشنفکران دینی همچون او، چیزی نیست جز نیرنگ و فریب برای متدینان. یعنی در ظاهر سنگ اسلام را به سینه زدن و عملا رنگ و لعاب مدرن به آن دادن...
"مدرنیزم اسلامی"، مولود کریه‌المنظری است که نه به مدرنیزم شباهتی دارد و نه به اسلام.

۱۳۸۴ تیر ۲۸, سه‌شنبه

خداحافظ؟

وقتی می‌خوای بری از پیشش
می‌گی خدافظ، می‌گی خدانگهدار
یعنی داری به خدا می‌گی بیا بازی به جا
یعنی داری می‌گی من دارم می‌رم از پیشش،‌ من دارم تنها ولش می‌کنم، من دیگه نیستم که مواظبش باشم، پشتش باشم، ‌مهربونش باشم
داری می‌گی خدا، تا وقتی که من نیستم تو بیا جای من وایستا، ‌تو بیا مواظبش باش، پشتش باش،‌ مهربونش باش
یعنی داری می‌گی من و خدا جاها عوض
یعنی داری می‌گی بهش "می‌سپارمت دست خدا"
یعنی اینکه من شاید نترسم، خدا هست
تفسير فوق‌العاده زیبائی از "خداحافظ" ارائه شده، ولی بنظرم برای اکثر متدينان، این "خداحافظ" تبديل شده به يک عادت و تعارف، همين و بس!
بیچاره غیرمتدینان هم اگر می‌گن "خداحافظ" فقط برای این هست که چاره‌ای ندارند جز اینکه به لسان عامه‌ی مردم حرف بزنند و الا "خدا" کجا بود که حالا بخواهیم جاهامون رو هم عوض کنیم...!!!!
برای امثال من "خداحافظ" فقط یک معنی می‌تونه داشته باشه: "امیدوارم سالم و پاینده باشی!" امیدواربودنی که هیچ اطمینان و آرامش خاطری توش نیست؛ آرامش خاطری ناشی از وجود یک "نیروی برتر" که بتونه اونی رو که دوستش دارم برام نگهش داره و مواظبش باشه.
بدون "خدا" زیستن سخت هست ولی وقتی Consistency و سازگاری بیش‌تری رو توی زندگیت ایجاد می‌کنه، به سختیش می‌ارزه.

۱۳۸۴ تیر ۲۰, دوشنبه

نوشی و من

این زن نگران بچه‌هاش هست...
از اونجائی که خودم در زندگیم شاهد فداکاری و عشق و علاقه‌ی فراوان مادرم به بچه‌هاش بودم (علی‌رغم تمام تعارضاتی که با هم داریم) و در کودکیم هم همون حسی رو نسبت به مادرم داشتم که "آلوشا" نسبت به "نوشی" داره... شاید بتونم اندکی حال اون بچه رو که از مامانش دورش کردن بفهمم.
از طرف دیگه چون خودم تجربه‌ی اختلافات پدر و مادرم رو دارم، این رو هم می‌دونم که قضاوت کردن در این قبیل مسائل اصلا امر ساده‌ای نیست.
من فقط و فقط می‌تونم امیدوار باشم که بچه‌ها هر چه زودتر پیش مادرشون برگردن... امیدوارم!

۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه

حکومت و خانواده

مامانها خيلی موجودات خوبی هستن... به‌شرطی که اونقدر بهت گير ندن که از زندگيت سير بشی.
مامانم نمی‌خواد بپذيره که من با اون و تربيتی که پدر و مادرش براش به ارمغان آوردند، خيلی فرق دارم.
امروز روز شهادت و مرگ هر کس که هست، اين حداقل آزادی من هست که بتونم امروز با رفيقم قرار بذارم و بريم بيرون فقط برای اينکه يک گپی با هم بزنيم... همين!
هر وقت هم خواستم باهاش منطقی بحث کنم، شروع کرد به ربط دادن قضيه به مشکلات زندگی و آخرش هم برمی‌گرده می‌گه: «... خفه شو! تو نمی‌خواد چيزی به من ياد بدی... بايد همون موقع ول‌تون می‌کردم تا باباتون هرطور خواست بزرگتون کنه و هر غلطی هم دلتون خواست بکنيد، اگر اين کار رو می‌کردم دلم نمی‌سوخت... اما من برای چی توی اين زندگی سوختم و صبر کردم؟!! پس زحماتی که برای شما احمق‌ها کشيدم کجا رفت؟!» اينجاها که می‌رسه ديگه گريه‌اش می‌گيره و من هم فقط مجبورم نگاهش کنم و تازه بر می‌گرده می‌گه: «می‌دونم، داری لذت می‌بری از زجردادن من... دقيقا مثل بابات»؟!!!!
هميشه می‌گه «باباتون شماها رو از من گرفت... تو مثل بابات شدی ... کاری کرد که مثل خودش شديد... من توی اين زندگی شانس نداشتم».
با ربط دادن تفاوت‌های من با خودش به مشکلات زندگی، کار خودش رو آسون می‌کنه و ديگه به خودش زحمت نمی‌ده که اين تفاوت‌ها رو يه جور ديگه تفسير کنه. در حالی که من نه شيوه‌ی زندگی بابام رو می‌پسندم و نه شيوه‌ی زندگی مامانم رو. هر چی هم خواستم بهش بفهمونم که من مثل بابا نيستم و راه من با هر دوتون فرق داره، نتونستم. برای اينکه توی محيطی که اون توش بزرگ شده بهش ياد دادن که:
«شيوه‌ی زندگی تو تنها شيوه‌ی درست هست و هر کس غير از اون شيوه، داره زندگی می‌کنه (و واقعا هم زندگی می‌کنه) شؤوناتش پايين‌تره و بايد از خدا بخواهيم که همه‌ی جامعه يک روزی هدايت بشن (يعنی مثل ما بشن) و به شؤونات ما تشبه بيابند (منظورشون همين زندگی مضحک و پر از محدوديت‌های ابلهانه‌ای هست که برای خودشون و اطرافيانشون ساختن) و اتفاقا اين شيوه‌ی زندگی ما، تنها شيوه‌ای هست که دقيقا مطابق با دين و دستورات دينی می‌باشد و هر کس به ميزانی که در زندگی‌ش از شيوه‌ی مورد قبول ما فاصله داشته باشه، به‌همون ميزان از ايمان حقيقی و دينداری اصيل به‌دور هست..».
اين مانيفستی هست که خانواده‌های مذهبی و متعصب، بچه‌هاشون رو بر اساس دگم‌های مندرج در اون تربيت می‌کنن و مامان بيچاره‌ی من هم محصول چنين تربيتی هست و برای همين هم هست که بنحو کاملا غيرمنطقی می‌خواد و لو به زور هم که شده بچه‌هاشو توی همون چهارچوب تنگی حبس کنه که پدر و مادرش اونو حبس کردن و چون او هيچ اعتراضی نکرده و اون چهارچوب رو با جان و دل پذيرا شده، پس ما هم بايد همون کار رو کنيم!!! بحث هم هيچ معنائی نداره، چون او بر حق است و من بر باطل...
بی‌لياقت، روسياه، غرب‌زده، خودباخته، بی‌هويت، دچار تزلزل شخصيت و ... نمونه‌های القابی هستن که مامانم هميشه نثارم می‌کنه و همه‌ی اينها هم فقط به اين خاطر هست که ديگه مثل اون فکر و عمل نمی‌کنم و الا خيلی هم بچه‌ی روسفيد و با هويتی بودم!!!
حتما می‌بينيد که چقدر اين مانيفست شبيه رفتاری هست که "حکومت دينی" ما با نام مستعار "جمهوری اسلامی" داره با شهروندانش می‌کنه. چون بر طبق دستورات اسلام "حجاب" ضروری هست، پس فقيهان حاکم در ايران، اين دستورات رو حتی برای مسيحی، يهودی، زرتشتی و کافر هم لازم الاجراء قرار دادن!!!
چون ماه رمضان مسلمان‌ها هست، پس غير مسلمان‌ها هم حق ندارن در ملاء عام چيزی بخورن.
چون دختر پيامبر مسلمان‌ها مرده، پس پيروان اديان ديگه يا حتی بی‌دينان حق ندارن برن سينما و تفريح کنن و رسانه‌ی به‌اصطلاح ملی هم از شب تا صبح فقط عزاداری و نوحه و قيافه‌های کج و کوله نشونشون می‌ده... (تازه برخی سوگواری‌هاشون هم که به يک روز ختم نمی‌شه... دهه‌ی اول، دهه‌ی دوم ).
اينها جزئی‌ترين و ملموس‌ترين نمونه‌های تبعيضاتی هست که يک "حکومت دينی" نسبت به پيروان ساير اديان و غيرمتدينان، به‌ناحق اعمال می‌کنه. در حالی که هيچ عقل سليمی (که پذيرفتن يک دين، اون "خرد" رو کور نکرده باشه) نمی‌پذيره که پيروان اديان ديگه يا بی‌دينان به دستورات يک دين ديگه عمل کنن.
اين محدوديت‌ها برای مسلمانهاش هم قابل توجيه نيست تا چه رسد به غيرمسلمان‌ها... به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان می‌خواد روزه‌خوری کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک مسلمان روز مرگ فلان پيشوای دينی، می‌خواد تفريح کنه يا نه، به حکومت هيچ ربطی نداره که يک زن مسلمان می‌خواد حجابش رو رعايت کنه يا نه... مگر تراش ريش برای مردها حرام نيست، پس چرا "فقيهان حاکم" مردها رو به داشتن ريش مجبور نمی‌کنن؟!! (گو اينکه اينها اگر می‌تونستن اين کار رو هم می‌کردن، همانطور که نسخه‌ی اصيل‌ترشون توی افغانستان اين کار رو کرد).
مشکلاتی که من با خانواده‌ام دارم خيلی شبيهِ مشکلاتی هست که مردم ايران با "فقيهان حاکم" دارن و هر دو مشکل هم منشاء واحدی داره و اون اينکه:
«تربيتی که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی‌بره و حکومتی هم که بر اساس قال الباقر و قال الصادق بنا بشه، راه به هيچ کجا نمی‌بره و سر از تبعيض، حق‌کشی و استبداد در می‌آورد.» اين هم هيچ اختصاصی به اسلام نداره، بلکه اساسا "تربيت دينی" و "حکومت دينی" هر دو آسيب‌های واحدی دارند.
البته مشکل من مضاعف هست و با جفتش دارم دست و پنجه نرم می‌کنم (بگذريم که غير از اين دوتا، يک مشکل سومی هم خودم توی زندگيم درست کردم...).

۱۳۸۴ تیر ۱۵, چهارشنبه

پیشنهاد بی‌شرمانه

"INDECENT PROPOSAL" (پيشنهاد بی‌شرمانه)، دومين فيلمی هست که من از "ADRIAN LYNE" می‌بينم:
"ديويد" و "دايانا" پول نداشتن تا خونه‌ای رو که کنار ساحل می‌خواستن بسازن تموم کنن... بانک تقاضای بازپرداخت وام‌شون رو کرد و چون پولی براشون باقی نمونده بود، خونه‌شون توسط بانک مصادره شد.
يه روز تو يه جائی که اونا برای شرط‌بندی می‌رفتن، يه مرد ميانسال و پولدار، "دايانا" رو می‌بينه و عاشقش می‌شه... حين بازی بيليارد در محل اقامت "جک"، بحث‌شون می‌شه که آيا آدم‌ها هم مثل باقی چيزها خريدنی هستند يا نه (قبل از اين وقتی جک می‌خواست لباس مورد علاقه‌ی دايانا رو که پولش رو نداشت براش بخره، دايانا بهش گفت: «لباس‌ها فروشی هستند، من نيستم» ). "جک" به اون دوتا پيشنهاد می‌ده که در ازای يک شب خوابيدن با "دايانا" يک ميليون دلار بهشون بده. اون دوتا اون شب توی رختخواب راجع به اين قضيه خيلی با هم حرف زدند و بالاخره دايانا حاضر می‌شه بخاطر جک و برطرف شدن مشکلات‌شون ،اين کار رو بکنه. «... اين فقط بدن من هست که در اختيار اون قرار می‌گيره، نه ذهنم و نه قلبم."
خب! با حضور وکيل ديويد اين معامله انجام می‌شه... ولی بعد از مدتی جک پشيمون می‌شه اما وقتی به پشت بام هتل HILTON می‌رسه که اونا با هليکوپتر رفته بودند.
اون دوتا فکر می‌کردن که می‌تونن اين قضيه رو فراموش کنن... "دايانا" تقريبا موفق شد اما "ديويد" نتونسته بود اون شب رو فراموش کنه و هر از چندگاهی از اون شب می‌پرسيد که در "گريفن" (کشتی خصوصی جک) بر روی آب‌های "سانتاباربارا" چه اتفاقی افتاد در حالی که دايانا دوست نداشت در موردش حرف بزنه، تا اينکه بالاخره درباره‌ی اون شب بهش گفت: «... باشه بهت می‌گم... اون مرد مثل يک اسب وحشی بود. بايد بگم که همه‌ی شب مشغول بوديم، اين برات کافيه؟... فقط سکس بود ديويد فقط سکس نه عشق...»
ديويد ازش می‌پرسه: "سکس خوبی بود؟" دايانا از جواب دادن امتناع می‌کنه و بهش می‌گه «... اين کار رو با من نکن» اما پس از اصرارهای ديويد و تکرار چندين‌باره‌ی اون سوال با گريه جواب می‌ده: آره!
ديويد به دايانا بی‌اعتماد شده بود و گمان می‌کرد که اون واقعا از جک خوشش اومده و فقط قضيه‌ی سکس مطرح نيست... بی‌اعتمادی ديويد در مقابل ابراز احساسات صادقانه‌ی جک باعث شد که دايانا در حالی که از اون مرد نفرت داشت کم کم بهش علاقمند بشه و با هم زندگی کنن... ولی جک با همه‌ی علاقه‌ای که به دايانا داشت اونقدر واقع‌بين بود که وقتی يک بار ديويد برای دلجوئی به ملاقات دايانا اومد اون به خوبی درک کرد که نگاهی که دايانا به ديويد کرد هرگز تا بحال به جک نکرده بوده... برای همين همون شب تو ماشين به دايانا می‌گه که تو بهترين عضو کلوپ يک ميليون دلاری ها هستی (گوئی که اون زن‌های شوهردار رو از سراسر دنيا در ازاء پرداخت يک ميليون دلار، از آن خودش می‌کنه) و دايانا در حالی که گوئی فهميد که چرا جک اين حرف رو زد، ازش تشکر کرد و از ماشين پياده شد.
آخر فيلم وقتی "دايانا" داره پيش "دیوید" برمی‌گرده، با خودش يه جمله‌ای ميگه: «... يه کسی گفته: اگر يه چيزی رو خيلی مصرانه می‌خواهی، اونو رها کن... اونوقت اگه برگشت تا ابد مال تو می‌مونه، اگر نه، اون مال تو نبوده که باهاش شروع کنی.»

نتيجه گيری:
۱. آدم‎‌ها فروشی هستن. حالا در مورد "بدن"هاشون که اين حرف يقينی هست اما در مورد "باورها" و "احساسات و عواطف"شون، می‌شه بحث کرد.
۲. "سکس خوب" خيلی مهمه... چون اگر به‌اضطرار هم مجبور بشی که سکس داشته باشی و اون سکس خيلی بهت لذت بده، اونموقع شايد نتونی تا آخر عمرت اون شب و اون آدم رو فراموش کنی!!! و البته اين مانع از اين نمی‌شه که همچنان همسرت رو دوست داشته باشی و باهاش زندگی کنی و اين همون حقيقتی بود که اون احمق "ديويد"، آخر فيلم بهش رسيد.
۳. ADRIAN LYNE توی فيلم‌هاش اصرار داره بگه که ميان زن و شوهرها نوعی علاقه و عشق متفاوت وجود داره که باعث می‌شه زن‌ها پس از اينکه سراغ مردهای ديگه رفتن، باز هم پيش شوهر و خانوادشون برگردن.

Unfaithful

"ADRIAN LYNE"، در فيلم "UNFAITHFUL" (بی وفا)، يک حقيقتی رو به‌زيبائی هرچه تمام‌تر نشون داده:
"عشق چيزی نيست که يکبار بسراغ آدم بياد و تا هميشه هم همون "عشق اول" توی زندگی باقی بمونه..."
من اصلا کاری ندارم اينکه يک زن "شوهردار"، عاشق يک پسر جوان بشه، بده يا خوبه؟ اما اين رو می‌دونم که عشق چيزی نيست که با بخشنامه و امر و نهی کسی، بوجود بياد يا از بين بره... احساسی هست در درون شخص و هيچ کاريش هم نمی‌شه کرد.
گرچه عشق "کانی" به "پاول مارتل"، بنظر هوس‌آميز مياد... ولی بنظرم تمام دليلی که باعث شد "کانی" از اون پسر نفرت پيدا کنه و احساس گناه کنه و ما هم عشقش رو "هوس" بناميم، اين بود که "کانی" شوهر و يک بچه داشت. البته اون پسر با خيلی‌های ديگه هم بود و "کانی" برای اون يک تفريح جديد بحساب می‌آمد و "کانی" تنها پس از فهميدن اين قضيه بود که واقعا از "پاول" نفرت پيدا کرد و از خودش هم، بخاطر دروغ‌هائی که به "ادوارد" می‌گفت و به بهانه‌های مختلف هر هفته می‌رفت سراغ اون پسره.
مرزی که ما ميان "عشق" و "هوس" قائل می‌شيم، بستگی تام داره به "عرف جامعه" يا همون قراردادهای نانوشته‌ی جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنيم و بنظرم به‌سختی بشه براش يک ملاک Objective و عينی، قائل شد.
در ضمن، اين فيلم يک موسيقی‌ای داره که منو بيهوش می‌کنه!!!

۱۳۸۴ تیر ۱۴, سه‌شنبه

کودک‌ها چهره‌ی معصومانه و در عین حال، ابلهی دارند... اما مساله‌ی آزاردهنده و جالبی این وسط هست، و اون اينکه غالبا پدر و مادرها خیلی ابله‌تر از بچه‌هاشون هستند مضافا بر اینکه غالبشون اون چهره‌ی معصومانه رو هم دیگه از دست دادن... ابله بودن برای بچه‌ها هرگز ننگ و نقص بحساب نمی‌یاد اما برای بزرگ‌ترها چرا.
[ comment من برای همون گالری زيبا: عکس "کودک" ]

۱۳۸۴ تیر ۱۲, یکشنبه

پرسش از ایزابلا

در فيلم زيبای "DREAMERS" اثر "برناردو برتولوچی" توی يک صحنه از فيلم، " ايزابلا " به " ماتيو " می‌گه: «... جمله‌ای هست که می‌گه چيزی به نام عشق هرگز وجود نداره اما هميشه راهی برای اثبات اون وجود داره... می‌تونی عشقت رو اثبات کنی؟»
حالا به بقيه‌ی فيلم کاری نداريم، اما من واقعا اين جمله‌ای رو که " ايزابلا " نقل کرد نمی‌فهممش... اگر چيزی به اسم عشق وجود نداره، يقينا ديگه دم زدن از راهی برای اثبات کردن يه چيز غير واقعی، بايد خيلی مضحک باشه.
تو رو خدا! اگر شما می‌فهميد اين جمله چه معنی‌ای می‌ده، به من هم بگيد...

۱۳۸۴ تیر ۱۱, شنبه

ماه تلخ

"Bitter Moon" اثر Roman Polanski، واقعا فيلم تلخی بود، با اين حال يقينا ارزش ديدن رو داره.
يه مرد چهل ساله و به‌تمام معنی زن‌باز، حالا عاشق يه دختر زيبا و معصوم شده ... بعد از يک مدت که تمام ابعاد رابطه با يک زن رو که بتونيد تصورش رو بکنيد با اون دختر تجربه کرد، ديگه دلش رو زد در حالی که عشق اون دختر هر روز آتشين‌تر از قبل می‌شد. "می‌می" می‌خواست برای هميشه در کنار او بمونه، باهاش ازدواج کنه و ازش بچه‌دار بشه ... "اسکار" اول بيرونش کرد ولی با التماس و اينکه بدون اون نمی‌تونه زندگی کنه برگشت. بنابراين تصميم گرفت تا اونجا که می‌تونه زجرش بده تا با پای خودش فرار کنه... وسط ارتباط جنسی عمدا اسم يه دختر ديگه رو صدا می‌زد و بعد وانمود می‌کرد که اشتباه کرده... تحقير اون دختر در قبال محبت‌هائی که نثارش می‌کرد... تلفنی جلوی روی اون با رفقا قرار سکس گذاشتن... تمسخر اون در حالی که تو بغل دوست‌دخترهاش لم داده بود و... در اين حين اون دختر داشت بچه‌دار می شد. "اسکار" پول داد تا بچه رو سقط کنن و برای اينکه تا ابد از شرش خلاص بشه يک بليط دونفره گرفت تا با هم برن يه جای دور ولی خودش قبل از حرکت هواپيما به بهانه‌ای پياده شد.... حالا احساس آزادی می‌کرد و قصد داشت بخاطر اين مدت که فقط با يک نفر بوده از زمان انتقام بگيره...
«با گذشت زمان می‌می فصلی بود که به پايان رسيده بود. حس آزادی من با انتقام همراه بود. من می‌می رو بخاطر يک زن خاص دور ننداخته بودم. من اون رو با تمام زن‌ها عوض کرده بودم و عزم کردم که زمان از دست‌رفته‌ام را جبران گفتم. ديگه خودم رو درگير احساسات نمی‌کردم. مثل خوکی که در گل فرو می‌ره در گوشت زن‌ها فرو می‌رفتم. از اين تخت به اون تخت... هر روزی که می‌رسيد اين وعده رو هم با خودش می‌آورد که تجارب جديد و سريع جنسی پيش رو خواهم داشت. هر چه کوتاه‌تر بهتر. هر بار که به چشمان زنی نگاه می‌کردم، می‌تونستم برق چشم زن بعدی رو توش ببينم..."
اون دو سال هوس‌بازی با يک تصادف متوقف شد. در عين ناباوری "می‌می" که به‌خاطر عفونت عمل سقط جنين، برای هميشه از بچه داشتن محروم شده بود مياد به ملاقاتش و البته اون رو در حالی که به پاهاش وزنه بسته بودن از تخت می‌اندازه پايين و اون از کمر به پايين فلج می‌شه... حالا هر دو به هم احتياج داشتن، "می‌می" حالا می‌تونست انتقام بگيره و "اسکار" هم به يک پرستار نياز داشت. بعد از فلج شدن "اسکار"، اون دوتا رسما با هم ازدواج می‌کنن.
حالا نوبت "می‌می" بود که اون رو تحقير کنه و زجرش بده... مدت‌ها اون رو تو خونه تنها می‌گذاشت جوری که مجبور می‌شد خودش رو روی ويلچر خيس کنه و طبعا وقتی "می‌می" برمی‌گشت تحقيرش می‌کرد... با دوستش توی خونه قرار می‌گذاشت تا با هم برقصند و بعد در حالی که "اسکار معلول" روی ويلچر نشسته بود، صدای عشق‌بازی اونها رو از اتاق روبروئی می‌شنيد... "می‌می" برای تولدش يک هديه بهش داد: يک کلت تا هر وقت بخواد بتونه خودش رو از اين وضع خلاص کنه...
دختری که سرشار از عشق بود، حالا تبديل شده بود به زنی که حس انتقام و نفرت از وجودش فوران می‌کرد و اين بنظر من بزرگ‌ترين جنايتی بود که "اسکار" در حق او مرتکب شده بود. ولی صحنه‌هايی در اين فيلم هست که نشون می‌ده "می‌می" هنوز به اين مرد علاقه داره و شايد به‌همين دليل بود که سال‌ها در کنار زجر دادنش، کاملا مسؤولانه ازش پرستاری می‌کرد بخاطر اينکه همچنان در کنارش بمونه!!!
البته اشک‌هائی که من توی صورت "می‌می" هنگام تبريک سال نو به "اسکار" ديدم، بيشتر از اونکه برای من نشانه‌ی علاقه به طرف مقابل باشه، نشانه‌ی "حسرت" بود. اون دوتا می‌تونستن همون سال نو رو به‌نحو کاملا متفاوتی در کنار هم باشن.
از همه تلخ‌تر و حرص‌آورتر اينکه "اسکار" آخرش می‌می رو توی خواب می‌کشه و بعد هم خودش رو. همه چيز به نفع او تمام می‌شه. با کشتن "می‌می"، احتمالا آخرين طريقه‌ی ارضاء توسط اون رو تجربه می‌کنه. خودکشی هم راحت کردن خودش بود از وضعی که داشت. بعد از "می‌می"، هيچکس حاضر نبود از يک "چلاق نفرت‌انگيز" پرستاری کنه...