ه‍.ش. ۱۳۸۴ شهریور ۳۰, چهارشنبه

آنسوی زندگی نوری نیست اگر در این‌سو در ظلمت به‌سر برده باشیم...
آنسوی زندگی هیچ چیز نخواهد بود اگر در این‌سو از زیستن خود رضایتمند نباشیم...
از "آن‌سوی زندگی" متنفرم!
[این جمله comment من بود برای یک گالری زیبا: عکس "آنسوی زندگی..."]

۹ نظر:

  1. اين پايينيه چرا كامنت دوني نداره؟..خوب مثل اينكه اين مشكل همس.دلم ميخواد يه راهي پيدا كنم كه به بقيه نشون بدم بلاياي طبيعي ربطي به خداشون نداره!

    پاسخحذف
  2. مثلما انسوی زندگی خبر خیلی تازه نباید باشه.هرچند که نیمشه اینو هم با قاطعیت گفت.اما یک چیزی محرزه، ما یک بار فرصت زندگی داریم.هر چی که در ادامه اش باشه مهم نیست..راهی در پیش بگیر که کمتر ازار ببینی.حرف بزرگیه؟

    پاسخحذف
  3. یه چیزی راجع به مادرت.دو دو راه داری:یا مسالمت امیز و یا عصیان.اگر عاصی هستی (که نیستی) که تلکیف مشخصه.اگر واقعا قصد داری مادر رو ازار ندی چرا میذاری بفهمه که نمازت قضا شده؟چرا بعد از فهمیدنش بهانه ای نمیاری؟ یعنی واقعا فکر نکردی مادرت کسی نیست که تو بخوای از عقلانیست براش حرفی بزنی؟ مادر تو،مادر من،مادرهای ما به یک چیز زنده اند و اون ایمانه...و تو از عقل حرف میزنی پسرخوب؟

    پاسخحذف
  4. کمی ارام باش.کمی روی ان پ.ست وامانده کار کن..با این نازکی هر بار بدتر از بار قبل میشکنی.کمی تمرین شکستن کن

    پاسخحذف
  5. سوفیا جان!
    تو که بهتر می دونی من اصلا نمی خونمش که حالا بخواد قضا بشه یا نشه... چیزی رو که برام فایده ای نداشته باشه، ترک می کنم.
    اما خوب وقتی همه صبح خواب موندن... تابلو میشه که عبادتشون رو بجا نیاورده اند دیگه (:
    اما تو راست میگی!
    نباید باهاش بحث کنم... ولی باور کن خودش اینو می خواد.... می خواد از زیر زبون من بکشه بیرون که باهاش موافق نیستم...
    وقتی عصبانی باشه و گیر بده، دیگه هیچ راهی نداری... باید بشینی اونجا تا یه مدت بهت زل بزنه ( یه جوری که انگار داره به "دربون در جهنم" نگاه می کنه ) و فحش بخوری و دائم هم حرفهائی می زنه که آدم تحریک میشه جواب بده...
    ولی تو و بقیه راست میگین!
    من باید سعی کنم که بحث نکنم... ولی می دونی؟ دیگه عادت کردم به این زندگی پر از گل و بلبل... اون هم عادت کرده.
    گویا این خونه یه period داره که هر از چندگاهی بره رو هوا و منفجر بشه... اگر زمانش برسه دیگه من هر غلطی هم کنم بازم منفجر میشه.
    واقعا مسخره هست!

    پاسخحذف
  6. برای سوفیا:
    ... و اما در مورد "عصیان" باید بگم که مامان من و تو خیلی باهم فرق دارن...
    مامان من یک قدم هم کوتاه نمیاد... به قول امیر، مامان ما یک جنگجوی تمام عیار هست تا اون حد که بجای اینکه به تو ضربه بزنه به خودش ضربه میزنه و اتفاقا توی همچین شرائطی هست که تو دیگه نمی تونی ادامه بدی و عقب نشینی می کنی...
    تو هم اگر مامان منو داشتی نمی تونستی عاصی باشی و اینی نبودی که الان هستی... مگه نه؟!

    پاسخحذف
  7. سوفیا جان!
    تو راست میگی و منو خوب شناختی... آره خوب! من پوست نازکم...
    بنظرم پوست نازکها هرچقدر هم به قول تو روی پوست واموندشون کار کنن، آخرش هم باز می بینن همونی هستن که بودن...
    آره!
    من خیلی راحت می شکنم و اخیرا خیلی راحت میشه عصبانیم کرد ( خصوصا مامانم تو این قضیه تخصص فوق العاده ای داره ) ولی به این شکستن و شکاندن عادت کرده ام...
    مسخرست! نه؟!

    پاسخحذف