ه‍.ش. ۱۳۸۴ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

قصه‌گو - یک

ای کاش می‌شد باز هم نصفه‌های شب زنگ بزنی و من رو از خواب بیدار کنی!
نمی‌دونی که چقدر بیدار شدن با صدای دل‌انگیز و سحرآمیز تو برام لذت‌بخش بود... حاضر نبودم لحظه‌هائی رو که با پیچیدن صدای تو در تار و پودم بیدار می‌شدم با هیچ چیز دیگه‌ای عوض کنم.

پ . ن:
شد خزان گلشن آشنائی…

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر