ه‍.ش. ۱۳۸۵ فروردین ۹, چهارشنبه

دیدار در شب بارانی

شناختِ ما از انسان‌ها وقتی آغاز می‌شود که با آنها رو در رو شده باشیم.
"یادداشت"های هر کدام از نویسندگانِ این دنیای مجازی تنها بخشی کوچک از شخصیتِ آنها را آنهم به‌نحوی ناقص به‌نمایش می‌گذارد.
من یک شبانه‌روز گذشته را با یکی از این نویسندگانِ گرانقدر زندگی کردم.
از ذهن سقراطی‌اش، همین بس که در طی این بیست و چهار ساعت، چند پرسش مهم در برابر من قرار داد و پارادوکس‌هائی از میان باورهایم و میان باورها با نحوه‌ی زیستن‌ام بیرون کشید که هیچ لذتی جایش را برایم پر نخواهد کرد.
شب تا به صبح، از تمام عالم و آدم سخن گفتیم و به‌قولِ خودش: «... این بخش از مشکلاتِ بشریت هم حل شد. دیگر چه مانده؟» و در آخر نشانم داد که اول مشکلات خود را باید بشناسیم و حل کنیم که در آنصورت اساسا دیگر نیازی نیست به‌سراغ "بشریت" برویم.
از "اخلاق" گفتیم و اینکه آیا می‌توان برای تمام آدمیان یک نظام اخلاقی بنا کرد و آیا با در نظر گرفتن تفاوت‌های هر یک از آدمیان با یکدیگر، اساسا می‌توان از یک "نظام اخلاقی" سخن گفت و یا اینکه باید هر کس به‌نحو فردی برای زندگی خویش و بر اساس عالم درونی‌اش نسخه‌ای بپیچد و اینکه آیا چنین چیزی جز قائل شدن به "نسبیتِ اخلاقی" حداقل در بخش وسیعی از آن نیست؟
چگونه می‌توان با لحاظِ اینکه "هر آدمی، عالمی ست"، یک نظام اخلاقی همگانی برقرار ساخت؟
و اینکه مرز "اخلاق دینی" و "اخلاق غیر دینی" کجاست؟
نشانم داد که ما ایرانیان "زیستن" را در گوهر حقیقی‌اش از یاد برده‌ایم و در وادیِ ایده‌پردازی، تئوری‌سازی، توهمات و خیالاتِ شبهِ فلسفی و روشنفکرانه فرو غلطیده‌ایم، آنهم با سرانه‎ی مطالعه‌ای که در قیاس با بلادِ غرب ( که چندین قرن است "زیستن" را از نو آغاز کرده‌اند) صدها بار کم‌تر است.
از فرهنگِ "خودآزار"، "خودسانسور" و "دروغ‌نما"ی ایرانیان گفت و اینکه به‌قولِ خودش "تابوهای سنتی" برایمان کم بود که "تابوهای انقلابی" را هم به آن افزودیم!
از "زندگی" گفتیم با تمام ابعاد و منظرهای گونه‌گونش.
در تمام عمرم با هیچ کس اینقدر صریح، صمیمی و بی‌پرده نبودم که با او... شاید یک علتِ مهم‌ش آن بود که او نیز با من چنین بود و از من هم همین را می‌خواست.
فرزانه‌ای بود سرخوش، که با اصولِ خودش زندگی می‌کرد نه با اصولِ دیگران.
["سرخوش" نه بدین معنی که غم ندیده و سختی نکشیده باشد، بلکه همیشه آری‌گویِ زندگی ست و به آن لبخند می‌زند. به‌قول خودش: "زندگی چقدر زیباست!"]
تجربه‌ای بود زیبا، بسیار تأثیرگذار و خاطره‌انگیز!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر