ه‍.ش. ۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه

در نقد فلسفه اسلامی

دیروز صبح در دانشگاه تربیت مدرس، سخنرانی ملکیان با عنوانِ "بررسی روش‌شناختی ِ فلسفه در دوران اسلامی" برگزار شد.
سخنان ِ ملکیان همانطور که انتظار می‌رفت، نقدهائی روش‌شناختی بر فلسفه‌ی اسلامی بود.
او موضع "مبناگروانه"ی فیلسوفان ِ مسلمان را در معرفت‌شناسی، عامل ِ عدم مدارا و دگماتیزم آنان دانست. وقتی توهم کنید که باورهای‌تان بر پایه‌های بدیهی استوار شده و به این طریق به گزاره‌هائی ضرورتا صادق اعتقاد دارید، راهی برای جستجوگری و پذیرش نسبت به باورهای دیگران باقی نمی‌ماند.
یک بام و دو هوا بودن فیلسوفان ِ مسلمان درباب رابطه‌ی "فلسفه" و "فهم عرفی"، توهم ِ صحت استفاده از "برهان خلف" در مسائلی که آلترناتیوهای دیگری نیز به‌عنوان پاسخ ِ رقیب وجود دارد، اعتقاد به "فلسفه‌ی جاویدان" و در نتیجه سعی در تلفیق و آشتی دادن آراء کسانی چون افلاطون و ارسطو که اساسا آشتی‌ناپذیرند، ارتکاب مغالطه‌ی "استنتاج ِ هستی‌شناختی" از گزاره‌هائی که صرفا در صدد بیانِ واقعیتی زبان‌شناسانه‌اند، استعمال ِ یک لفظ در معانی متعدد و در نتیجه استنتاج‌هائی که از بن و بنیاد مردود اند و ... از دیگر نقدهای ملکیان بر سنت ِ فلسفی در جهان اسلام بود.
بیش‌تر اشکالات نیز ناظر به آشفتگی‌های فلسفه‌ی صدرائی بود و خصوصا در باب ِ اشکال آخر، ملکیان تصریح کرد که در فلسفه‌ی ابن سینا و سنتِ مشائی به‌مراتب دقت و وسواس بیش‌تری در به‌کارگیری الفاظ وجود دارد، در حالی که صدرای شیرازی "نفس" را به چندین معنای مختلف به‌کار می‌برد و همگی را نیز یکی می‌گیرد. حال آنکه "نفس" به‌عنوان مثال، در فلوطین و ارسطو به دو معنای کاملا متفاوت به‌کار رفته است.
گزارش کامل‌ش را احتمالا در روزهای آتی در این سایت خواهید خواند.

ملکیان حافظه‌ی خیلی خوبی داره.
امروز که من رو دید، بعد از احوال‌پرسی، بلافاصله در مورد رابطه‌ی قبلی ِ خودم با یک فرشته‌ی کوچولو - که اینجا گاه‌گاهی خطاب بهش چیزهائی می‌نویسم – پرسید.
اولش خودم هم یادم نبود داره از چی می‌پرسه... سوالش پر از کنجکاوی و شور بود، اما جوابِ من تلخ بود: "تمام شد."
همین دیگه... چشم‌هام خیلی درد می‌کنه و نمی‌تونم درست ببینم، شاید هم تا چند روز دیگه کاملا کور شدم.

۱۶ نظر:

  1. امیر جان.

    فقط می خواستم یه نکته ای را در باره ی حرفهای ملکیان بگم و برم. مشکل امثال او همینه که فلسفه را در چارچوبهای اعتقاداتی خواه مذهبی باشند خواه ایدئولوژیکی باشند خواه آکادمیکری، می چپونه و کلا ریشه ی انگیزنده گی اون را می زنه و از فلسفه فقط ابزار و آلت توجیه عقیده و مذهب و ایدئولوژی، درست می کنه. در حالیکه فلسفیدن؛ تلاشیست برای بیرون ریختن لباس اعتقادات و گسستن از آنچه، ذهنیّت ما را متعیّن می کنه. فلسفیدن، رفتن به تاریکی پرسشهای فردیه بدون آنکه انسان از قبل بدونه کجا داره میره یا مسیرش از کدوم طرفه. نوعی کشف راه فردیست در تاریکی مجهولات. این مسئله را هنوز ملکیان نفهمیده. برا همینه که هنوز خلط اسلام در گلوش گیر کرده و دائم کژ و معوژ تحویل میده. من نمی فهم این رابطه ی فلسفه ی ارسطوئی و اسلام و نمیدونم کوفت و زهر مار را از کجا آورده . من اینجا دهن خودم را سرویس کرده ام، هنوز نمی تونم آثار ارسطو را درست، روخوانی کنم، چه رسد به فهمیدن اونا که دائم بحث مشاجرات قلمی شدیدی نیز بوده و هنوز هست. برا اینکه، آثار ارسطو در کلیدی ترین بخشها، دارای معانی متفاوتی هستند. علّتش نیز اینه که ارسطو، آوانویسی نمی کرده نوشته هایش را. منظورم همون اعرابگذاری خودمونه. برا همین، کلماتش در جملاتی که به کار می بره، دارای معانی متناقض و متفاوتی هستند. بحث این دعواها، اسنادش زیاده و من حوصله شمارش اونا را ندارم. فقط خواستم بگم که این ملکیان باید اگه دلش غنج می زنه برا فلسفه، یاد بگیره اون خلط اسلام را یا تف کنه بیرون یا اینکه قورتش بده و دفعش کنه. فلسفه اگه آلتی بشه، دیگه فلسفه نیست؛ بلکه شیر بی یال و دم و اشکم می باشه که به درد لای جرز می خوره. همین. در ضمن به نظر من، سیبستان در حقّ وبلاگ تو ، دادگری نکرده. یعنی اصلا روند پوست انداختنهای تو را با دقّت و دلسوزی، پیگیری نکرده.//

    پاسخحذف
  2. آریای عزیزم!
    1. نمی دونم از کجا به این نتیجه رسیدی که خِلطِ اسلام در گلوی ملکیان گیر کرده است.
    اگر با امثال سروش مقایسه اش کنی که این آدم واسه خودش یه پا "ولتر" هست.
    داستان ِ ملکیان و روحیاتش مفصل هست.
    همینقدر بگم که من آثاری از "تدین" به اسلام تایخی (که همون اسلام واقعی هست) در ملکیان نمی بینم.
    ملکیان در نظر من یک روشنفکر لائیک هست... این حرف شاید در نگاهِ اول برای بعضی عجیب باشه اما برای کسانی که در محافل خصوصیش بوده اند، هیچ غرابتی نداره.
    دوستِ عزیزم!
    من قبلا هم گفته ام که "اسکیزوفرنی" سرنوشتِ اجتناب ناپذیر روشنفکر ایرانی هست.
    قبول دارم که اگر تو گمان می کنی ملکیان در چنبره ی اسلام دست و پا می زنه، این بیش از همه تقصیر خود ملکیان هست.
    اما آریای عزیز!
    فراموش نکن که ملکیان در "جمهوری اسلامی" و ایرانِ فقها داره زندگی می کنه.
    بنظر من ملکیان در سخنانش به اندازه ی کافی سر نخ دستِ مستمعانش میده برای فهم اونچیزی که به صراحت نمیشه گفت و مخاطبانِ تیز بین هم این اشارات و کدها رو براحتی رمز گشائی می کنند.
    بارها دیدم که مثلا وقتی می خواد اسلام رو نقد کنه، همون نقد ها رو طرح می کنه اما برای مسیحیت و کدوم مخاطبی هست که نفهمه این دو تا خواهر، عیب و ایرادِ مشترک دارن؟!!
    (حتی گاهی تصریح می کنه که نقدهای طرح شده در بابِ مسیحیت را به همین قیاس در مورد ادیان دیگر هم پیاده کنید...)
    گرچه بنظر من برخی جرح و تعدیلها در اسلام ( روشمند یا غیر روشمند) برای یک جامعه ی دینی مثل ِ اکسیژن لازم هست.
    ببین آریای عزیزم!
    شاید کمال ِ مطلوبِ تو این باشه که همه ی جامعه رو از باتلاقِ دین به هوای کوهستانی ببری اما شک نکن که بخش قابل توجهی از جامعه ی ما با من و تو به هیچ جا نخواهند آمد، برای این دسته اگر یک دین ِ بهداشتی، بزک شده و دفرمه در بسته بندیِ اسلام بهشون تحویل بدی، بمراتب اوضاع و احوال ِ جامعه ی ما فرق می کنه با اون زمان که اسلام اصیل و خونریز در ذهن متدینانش جاگیر شده باشه.
    این به مصلحت جامعه هست... همین!
    اگر ابن نو اندیشی ها روشمند باشه و نه تخمی، که دیگه اصلا فریب و تحمیقی در کار نیست.
    اما حتی اگر "نو اندیشی ها در دین" روشمند نباشه ( که اون بخش ِ نو اندیش ِ شخصیت ِ ملکیان بیشتر از امثال سروش و باقی ِ گریم کنندگان ِ اسلام، روشمند هست)، من کاملا قبول دارم که معنائی جز "عوام فریبی" نخواهد داشت، صادقانه نبوده و به تحمیق توده های متدینان می انجامد، اما تمام حرفِ من این هست که برای متدینانِ باتلاق نشین که به هیچ طریقی نمی تونی اسلامشون رو ازشون بگیری، این تحمیق و فریب از منظر پراگماتیک بمراتب نفع بیشتری برای جامعه داره تا زمانی که اسلام ناب رو تحویلشون بدی.
    برای همین هم کار امثالِ سروش و عرضه ی "اسلام پاستوریزه" خواه ناخواه به نفع جامعه ی ایران خواهد بود، گرچه در مقام نظر باید نقدش کرد و شعبده بازیهایش را بر ملا کرد، اما واقعیت آن است که در مقام تاثیر گزاری وقتی با یک جامعه ی دینی روبرو هستی، کار امثال او بمراتب تاثیر گزارتر هست تا کاری که نیکفر، آرامش دوستدار، شجاع الدین شفا و ... انجام میدن و برای همین هم بر امثال ِ او از جانب حکومت فشار بیشتری هست تا بر دیگران، چون "جمهوری اسلامی" می بینه که امثال سروش دارن آلترناتیو دیگری بجای "دین ِ فقها و حاکمان" تحویل جامعه میدن و باهاشون احساس ِ رقابت می کنه.
    بهرحال دوشخصیتی بودن ملکیان و اوقاتی که روی اون دنده ی نو اندیشی اش بیفته، باعث میشه که خیلی ها اون رو با یک "روشنفکر دینی" و مسلمان اشتباه بگیرن اما همونطور که گفتم در جوهره ی سخنانش چیزی از التزام به اسلام یا هر دین دیگری نخواهی یافت.
    2. در باب اینکه امثال ِ اون "فلسفه" رو ابزار "توجیهِ باور" قرار دادن و اون رو تا حدِ یک آلت پایین آورده اند، حرفت رو تا حدی قبول دارم. با این توضیح که این نگاهِ ابزاری به فلسفه اختصاص به ملکیان نداره بلکه در سنتِ فلسفه ی تحلیلی (که ملکیان بهش تعلق داره) نگاهِ غالب به فلسفه همین نگاه ابزاری هست.
    در سنتِ تحلیلی، فلسفه رو تنها به عنوان کلیدی برای حل برخی مسائل ذهنی - زبانی مشروع می دونن و "فلسفه ورزی" به معنائی که فیلسوفان قاره ای ( مثلا اگزیستانسیالیستها) بکار می برن، مطلقا در نزد اینها معنای محصلی ندارد و جز محملاتِ مضر، چیزی نیست.
    بهر حال اشکالت وارد هست و خودِ ملکیان هم یک جائی گفته بود : "من انسانی هستم با دغدغه های وجودی و رویکردِ تحلیلی..."
    من قبول دارم که جمع این دوتا سخت و شاید در برخی موارد ناممکن باشه و بسیاری از "حقایق وجودی" در قالبهای تنگِ تحلیل ِ مفهومی یا زبانی جای نمی گیرند اما حداقل در مقام ادعا و طلب ِ باور از من و تو، این شیوه ی تحلیلی و وسواس در استدلالهای عرضه شده برای یک مدعا، بی خطر تر و احتمال فریب خوردگی درش کمتر هست.
    اما در موردِ "فراخناکی وادی فلسفه" که گفتی، ملکیان بارها و بارها تاکید کرده که فلسفه راهی نیست که انتهایش را پیشاپیش مشخص توان کرد و باید خود را رها کرد تا زایش های درونی تحقق یابد (چه مولودش موافق دین باشد چه مخالفِ دین) و بر همین اساس هست که او بجز امثالِ زکریای رازی (که به حکم عقل اش صراحتا به انکار نبوتِ عامه و خاصه پرداخت.) در جهان اسلام و یا قرون وسطای مسیحی، فیلسوفی نمی شناسد.
    در پایان باید بگم که اگر یک "اسلام شناس ِ لائیکِ سکولار" بین روشنفکران ما باشه، همین ملکیان هست و بس.
    3. آریا جان!
    تلخ ترین بخش ماجرا اینجاست که همین "ملکیان" ای که من هم مثل تو نسبت بهش نقدهائی دارم، از قد و قواره ی جامعه ی فعلی ایران خیلی بالاتر هست.
    یه تک پا بیا اینجا تا ببینی که وقتی "جمهوری اسلامی" ساقط بشه تازه اول ِ بدبختی و تلاش شبانه روزی امثال تو، ملکیان یا هر متفکر دیگه ای هست که دلسوز ایرانیان باشه.

    پاسخحذف
  3. امیر جان.
    شاد و خوش باشی. آقا من واقعا خیلی خوشم اومد از این مطلبی که نوشتی. فقط بایستی بازشکافی تکمیلی بکنم اون را برایت تا هم نظر خودم، شفّافتر بشه، هم حرفهای حساب خودت که خیلی قسمتهایش معرکه اند؛ بویژه آن قسمتی که در باره ی تصفیه ی اسلام می باشه برای کثیری از انسانهایی که راه دیگری ندارند سوای تنفس در نام آن؛ نه محتویات تاریخی و بدوی آن. دقیقا همین قسمته که بسیار کلیدگشای رها شدن ما از شرّ آتوریته ی فقها می باشه. حالا اینکه چرا در غرب، تصفیه ی مسیحیّت، اتّفاق افتاد؛ ولی در ایران، اتّفاق نمی افته و اگر نیز اتفاق بیفته، پیشگامانش سروش و امثال او نیستند. دلیلش را حتما برایت می نویسم و تا عصری تکه، تکه پست می کنم. فقط یه مطلب را تذکر دهم امیر جان. این جمله ی آخرت که پس از ساقط کردن اقتدار سیاسی آخوندها، کار آدمایی مثل من، تازه شروع میشه، حرفیه که شمار زیادی از دوستان بیرون از ایران نیز از همان اولین مقاله ای که منتشر کردم، بارها به من گفتند و هنوز می گویند. بحث خدا و دین را بایستی از چنگال آخوندها بیرون کشید. من این مطلب را بارها و بارها و سالهاست که در مطالب منتشر شده ام، نوشته ام و تاکید کرده ام. ولی قلیلی هستند که مطلب را می فهمند و درمی یابند. اکثریتی که خود را یه کاره ای می دونند، هنوز هوش نیستند. من بر آن نیستم که مردم را - کار ی که ناممکن بودنش مثل روز روشنه و احتیاجی به برهان نداره - از مسئله ای به نام دین و نیایش و درکل، اعتقادات مذهبی بگوییم، بیزار و متنفر و تخلیه کنم. من می خواهم زمین سخت شده ی ذهنیّت و روان انسانها را از معتقدش بگیر تا سوپر آته ایستش، شخم بزنم و آن را مساعد بذر افشانی کنم. ما در آغاز به این محتاجیم که زمین روان خودمون را شخم بزنیم حالا یا خودمون پا پیش می گذاریم یا اینکه دیگران زحمت شخم زدن روان و مغز ما را به عهده می گیرند. در باره ی تفاوتهای نگرشی انسانهایی مثل: دوستدار و شفا و نیکفر و امثالهم را که از آبشخورهای متفاوتی، به مسئله نگاه می کنند، خواهم نوشت و روشن خواهم کرد که چرا نگرشهای آنها به عمق وجودی انسانها رخنه و نفوذ و تاثیر نمی کند. مسئله ی خدا و دین، یک مسئله ی کیهانی - گیتایی با پرنسیپ مهرورزی در تمام ابعاد اسرار آمیزش می باشه که بایستی آن را از چارچوبهای خشک آکادمیکی و اعتقاداتی نوع مذاهب سامی، بیرون آورد و در باره اش عمیق اندیشید و سپس بسان سیمان تزریقی به شریانهای چنان مذاهبی و نظریّه های آکادمیکی، انتقال داد تا کم کم، چهره ی خشونت آمیز و بدوی و دگماتیک آنها، رنگ ببازد. شاید آثار بسیاری از تئولوژهای جهان را بویژه آلمانیها را نخونده باشی؛ ولی من تا اونجایی که تونسته ام، در فهم آثار آنها آنقدر غوطه خورده ام که دیگه رمق برایم نمونده. بحثهایی که اینها مطرح کرده اند و در باره ی آنها اندیشیده اند، در نوع خودش بسیار تکان دهنده هستند. از جمله، نحله ی عمیق فکری که در ایران ما هنوز به آن نپرداخته اند همان مسئله ی دانش و ایمان می باشه که من بعدا در باره اش برایت می نویسم. مابین آنچه که می خواهد راسیونالیستی، خودش را جا بیندازه و آنچه که دینی می باشه، من خودم درست، لبه ی تیغ ایستاده ام و همیشه گفته ام و هنوز می گویم که خدا، دامنه ی آزادیست و میلیمتری فاصله گرفتن از او، به معنای تباهی و فلاکت و مصیبت می باشه. اینکه من با نام خدا، چه تجربیاتی را می خواهم بر زبان برانم و هنوز نتوانسته ام عمیق و دقیق و مفصّل بر زبان برانم، بحثیه که برایت حتما روشن می کنم. پس به من فرصت بده تا هم در باره ی رفتار به میخ و به نعل زدن ملکیان؛ نظراتم را بنویسم هم در باره ی نکات بسیار عالی و ظریفی که به آنها اشاره کرده ای. مرسی امیر جان. //

    پاسخحذف
  4. ... امیر جان:
    سعی می کنم مطالبی را که مطرح کرده ای، رده بندی کنم تا بهتر بتوان در باره ی آنها بحث کرد. امیدوارم از مختصرگوییها یا طول و تفصیل گوییهایم، گیج نشی. فقط در نظر داشته باش که میدان بحث و پرسش، بسیار گشوده می باشه و من با کمال میل تا اونجایی که نفس و رمق داشته باشم و خسته نشم، موضوع بحث را بازشکافی خواهم کرد.

    1-ملکیان و گیوتین شرع 2- باورها و اعتقادات مردم در معنای وسیع آن 3- واژگونی چهره ی بدویّت اسلام در پروسه ی سنجشگری آن 5- بررسی دیدگاههای آکادمیکی ( شفا – دوستدار – نیکفر و امثالهم ) در باره ی معضل خدا و دین به طور کلّی. 6- تجربیات انسانهای خویشاندیش از خدا و دین.

    1- در باره ی اینکه انسانهایی مثل ملکیان به قول خودش، دغدغه های فردی دارند؛ ولی در بیان آنچه در درونشان می جوشد و از بر زبان راندش، به طور آشکار و علنی و بدون هراس در معذوری و زجر درونی می باشن، بحث تاریخی خاصّ خودش را داره که قربانیان زیادی را از گذشته های دور تا همین امروز در ایران داشته و همچنان دارد. اینکه انسان در بیان دغدغه های فردی و معضلات فکری خودش، کدامین روشها و راهها را اتّخاذ کند، همش برمی گرده به تصمیمی که ما می گیرم در پاسخ دادن به عطش و شور و اشتیاق و شعله های سوزنده و گدازنده همان دغدغه های فردی خودمون. من بالطبع، ملکیان و انسانهایی امثال او را سرزنش نمی کنم که چرا مثل ایکس و ایگرگ به آشکارگویی نظرات خود با دلیری پا به میدان نمی گذارد حتّا اگر گفتن نظراتش به بهای از دست دادن جانش تمام بشه. چنین توقع و انتظاری از هر کسی داشتن، نهایت بی شرمیست. هیچ انسانی را نبایستی در مواضع فکری اش، تحت فشارهای توبیخی و شماتتی و پتک کوبیهای طلبکاری گذاشت. من شخصا خودم را جای ملکیان و بسیاری امثال ملکیان می گذارم، خواه در ایران باشند، خواه در مکانهای دیگر. اینکه ملکیان در محافل خصوصی یا در حدیث دیگران ( مثلا مسیحیت و غیره )، نظراتی را بر زبان می راند که درست در راستای نقض آن چیزهایست که آخوند جماعت در طیف رنگارنگش، گوش شنیدنش را ندارند و از شنیدنش به خشم می آیند و جنده وار به کوبیدن عمامه ی خودشون بر زمین می کوشند، بحثیه که مصداقش در باره ی افراد زیادی اتّفاقا در همان سیستم آخوندی، وجود داره. از جمله اینکه من خودم از منابع موثق و دست اول، اطّلاع دارم که حتّا آدمی مثل « سروش » در محافل خصوصی، حرفهایی را بر زبان رانده است که در هیچ محلّ عمومی نه بر زبان می راند آنها را نه تا کنون منتشر کرده است. بنابر این، بحث خصوصی گفتن حقیقت و کتمان آن در واقعیّت عینی و باهمزیستی، بحثیست که به وجدان آزادمنش و پرنسیپ آدمیگری در تک، تک خود ما بر می گردد و مختص انسانهایی مثل ملکیان و سروش و امثالهم نیست؛ بلکه به آدمهای تحصیل کرده ی دیگر نیز برمی گردد. همین الانش اگر از بسیاری آدمها در جمعها و محفلهای دوستانه بپرسی، نظرتون در باره ی آخوندها و اسلام و رسول الّله چیه، می بینی که با دلیری تمام، حرفهایی را می گویند که حاضر نیستند در ملاء عام بگویند و یا در جایی منتشر کنند. مسئله ی گفتن حقیقت در برابر مقتدر، مسئله ی « راستمنشی و گستاخی و مسئولیّت و فرجام اندیشی تاریخی فرد، فرد ما » می باشه. فراموش نکن که بدون دلیر بودن در گفتن آنچه در درون مغز و روان آدمی می گذرد، نمی توان بر خباثتی چیره شد که با بی شرمی تمام در حال فروپاشاندن و منهدم کردن باهمستان انسانهاست. در « شاهنامه » می آید که تمام درباریان « ضّحاک » از او به نام« دادگر و دادبخش »، سخن می گفته اند تا وقتی که « کاوه ی آهنگر » به سخن در می آید و در برابر بارگاه او می گوید: « ستم را کرانه بُوَد ». بلافاصله با شنیدن چنین سخنی است که ضحّاک به شگفتی می افتد و از خود می پرسد، چگونه است که تمام درباریان من، مرا دادگزار می خوانند؛ ولی این آهنگر یه لا قبا مرا ستمگر؟. اندیشیدن ظریف و عمیق در باره ی همین مسئله است که می تواند، تفاوت ماهوی گفتن حقیقت در جمعهای خصوصی را با کتمان حقیقت در حضور مقتدران و امتداد خباثتهای متعاقب آن به ما تفهیم و تدریس کند. من بر آن نیستم که ملکیان را یا امثال او را محکوم کنم. من بر این باورم که انسان بایستی با دلیری، چیزی را بر زبان براند که می اندیشد و اگر اوضاع زمانه در راستای پذیرش اندیشیدنهای عریان و استدلالها و دغدغه های فکری انسان نیست، مطمئن باش چنان دورانی را که دلخواه ما باشد، هیچ مقتدر و مستبد و حاکمی نیز به آدمی ارزانی نخواهد کرد. اندیشیدنی که قدرتهای حاکم و ذینفع را به چالش و کشمکش موضعی فرا خواند، در هیچ کجای جهان تا همین امروز، محبوب و آرزویی و پذیرفتنی نبوده است و هنوز نیز نیست. تاریخ تفکّر بار آور و روشنگری و پیشرفتهای بشری، محصول « دلاوریها و رادمنشیها و تکرویهایی » آنانی بوده است که در اندیشیدن و سخن گفتن به خود، وفادار مانده اند و حتّا اگر بسان « گالیله » به بازپس گرفتن اندیشه های خود، لفظی محکوم شده اند، باز بر زمین کوبیده و فریاد زنده اند که : « با اینهمه؛ تو می چرخی!. » . /// امیر جان خسته شدم. بحثم را فردا دنبال می کنم. شرمنده.

    پاسخحذف
  5. امیر جان
    در باره ی شماره ی 2
    الف )) - با عرض معذرت از تاخیر. برمی گردیم به قسمت اعتقادات. معمولا وقتی از اعتقادات مردم، سخن به میان میاد، بلافاصله همه، متوجّه مذهب و خرافات و رسوم تکراری و روشهای آبا و اجدادی میشن. در حالیکه چنین نگرشی، تمامیّت واقعیّت را در برنمی گیره. اعتقادات انسانها به دلیل پروسه ی تحوّلات دم به دم کیهانی – گیتایی، همواره بسان گسلهای زمین در وقوع زلزله بر روی یکدیگر شیب می خورند و با خودشون، چیزهایی را دریکدیگر می آمیزند که هر تکه گسلی از بستر آغازین خود به دست اورده است. مثلا وقتی خوب میایی و اعتقادات مردم یک کشور را فرض کنیم همون ایران خودمون را در معنای فرهنگی اش؛ نه قلمروی سیاسی اش، زیر ذرّه بین شناخت و بازکاوری می گذاریم، می بینیم که آنقدر لایه های اعتقاداتی مردم ما، رنگ آمیزیهای شگفت انگیز و اسرار آمیز و معمّایی و عجیب و غریب دارند که انگاری آناتومی یه موجود زنده را تا ریزترین مویرگهایش زیر میکروسکوپ گذاشته باشند و میلیونها بار آن را بزرگ کرده باشند. من بر این اندیشه ام که هیچ ملتی را نمی توان از اعتقاداتش، تخلیه کرد و چیزی را به جای آن اعتقادات در کیسه ی روان و مغزش تزریق کرد که ایده آل قشری از روشنفکران و آخوندها و طیف فعآل سیاسی با گرایشهای نظری متفاوت هستند. تنها کاری که گروههای سیاسی و قدرتپرست و منفعتخواه و جاه طلب می توانند با اعتقادات یک ملّت بکنند، همینه که لایه هایی از آنها را به شکل رادیکال، فعّال می کنند و ابزار و سپر دفاعی برای رسیدن به منفعتها و نیات و خواسته ها و اهداف و غرایض خود می کنند. در همون ایران خودمون، مسئله ی اسلام را اگر تاریخ بدویّت آغازینش را ندید بگیریم و بیاییم آن را فقط از عصر فروپاشی ساسانیان مدّ نظر بگیریم، می بینیم که تمام آنچه به نام اسلام بر ذهنیّت ایرانی حاکم است، اسلام بدوی نیست؛ بلکه نوعی تقلیب دگرگشتهای روان ایرانی است که آبشخور خود را از اعتقادات کهنسالتری در روان و ذهنیّت و تاریخ ایرانی می گیرد مثل: زرتشتیگری و میترائیسم. به همین دلیل، وقتی متون باقیمانده و دم دست را زیر و رو می کنی، می بینی آنچه به نام اسلام در جامعه ی ما، گسترش یافته است، در واقع همان معضل و بغرنج درهمتافته و گلاویزی « مغزه ی فرهنگ مردم در معنای گسترده ی آن » با حکام است که بر اثر زمین لرزه های اجتماعی و کشوری و تحوّلات گیتایی – کیهانی در روان و ذهنیّت ایرانی، بستر خود را بازیافته و موضوع کشمکشهای مردم با حکّام شده است. آنچه اکنون در واقعیّت جامعه ی ایرانی، مسلّط و حاکم می باشد، بخش آتوریته ایش از مغزه ی فرهنگ ایرانی، ریشه می گیرد و بخش حکومتی اش از پوسته ی اسلام که همان شرعیّات می باشند و نماینده اش آخوند و فقیه هستند که واتاب دهنده ی بدویّت تاریخی اسلام در عصری ناهمتراز با فرهنگ و تمدّن ایران و جهان می باشند. برای توضیح بهتر در روند تقلیب و تحریف و مشتبه شدن آنچه مغزه ی فرهنگ یک ملّت است با آنچه که ابزار عدّه ای قدرتپرست می شود، می توان به ظریف و تدقیق شدن در مویرگهایی پرنسیپی آرمانها و ایده آلها و آرزوهای یک ملّت در تقابل با حکّام رو آورد. ( ... ادامه )

    پاسخحذف
  6. ب )) - مسئله ای که میگیم ما در ایران، سلسله های شاهنشاهی داشتیم و رابطه ی شاه و موبد. دقیقا اصل قضیه برمیگرده به آرمانهای مردم از حکومتداری؛ یعنی اینکه پس از فروپاشی هخامنشیان، سلاطین بی فرّ می خواستند که اقتدار خواهی خود را بر ایران و مردم، امتداد بدهند بدون اهمیّت دادن به مردم و نقش گزینشگر آنها. این بود که در یک همدستی حسابشده با موبدان بر آن شدند که ریشه های آرمانخواهی مردم را از حکومتگران، قلع و قمع کنند. کاری که موبدان و دبیران توانستند در متون کتبی اجرا کنند؛ ولی در باورها و اعتقادات و رسوم و سنّتهای مردم و عوام نتوانستند و تراژدی تاریخ و فرهنگ ایرانزمین نیز از همین جا شروع شد. یعنی اینکه، مسئله ی فرّ از تنها جایی که می توانست سر در آورد و اعمال حکّام را تحت سیطره ی مردم در بیاورد همان بُعد مذهبی بود؛ زیرا بقیه ی راهها بر مردم، بسته بود. این بود که دو مسئله ی بدویّتی اسلام و شیرازه ی فرهنگ ایرانی در گزینش شاه توانست در چارچوب مسئله ی خلافت اسلامی و ایده ی فرّ در تشیّع ایرانی، بروز بیرونی پیدا کنه. اگر خوب دقّت کرده باشیم در حوزه های علمیّه، حتّا انتخاب معلّم بر شالوده ی ایده ی فرّ می باشه که در گوهرش با مقوله ی « بیعت و پیمان بستن در خلافت اسلامی » متضاد می باشه. درست از همین جاست که رهبری در اسلام نوع شیعه، متعیّن میشه که از همان حوزه ها شروع میشه و به دامنه ی رهبری تشیّع در سطح کشور و جهان، ارتقا می یابه که پشتوانه اش تاریخ عظیم اساطیری و فرهنگی و فلسفه ی « انتخاب » در ایرانزمین می باشه و از انظار تمام مدّعیان تحلیل مسائل سیاسی، پنهان می باشد. در نگرش سنّی با تکیه به ایده ی خلافت می توان موبد – شاه شد یا به عبارت دقیقتر؛ « آخوند – شاه »؛ یعنی جمع سلطنت و دین. آنگاه خلیفه می تواند آخوند را منتصب کند بدون آنکه مقوله ی « فرّ » را در نظر داشته باشد و رعایت کند. آنچه را تمام گرایشهای سیاسی ما بدون استثناء، شبانه روز در حال کوبیدنش هستند، همان نوشداروئیست که می تواند ملّت ما را از تمام بدبختیها و فلاکتها، آزاد و رها کند. کیست که آن شعور را داشته باشد و بفهمد که راز گیج کننده ی قدرت آخوند جماعت، در ایده آل فرهنگ مردممان برای انتخاب سیاستمدار و غیره و ذالک، ریشه دارد. آنچه در انتخاب مراجع شیعه و رهبری و غیره و ذالک وجود دارد، نمایشگر چهره ی ناب و عالی گوهر فرهنگ ایرانی از « ایده ی دمکراسی » می باشد که در ذهنیّت و روان عوام ایرانی، دست ناخورده و فعّال پایدار مانده است. در حالیکه، بحث خلافت اسلامی، در دو حالت، امکانپذیره: یکی آخوندشاهی و دیگری شاه آخوندی. رسول الله خودش، آخوند شاه بود که پس از مرگش به دلیل کشمکشهای قبایل بدوی عرب و امتیازخواهی و غیره و ذالک، مسئله ی خلافت به « شاه آخوندی » دگردیسه شد و به همین دلیل نیز، « علی ابن ابی طالب » بعد از مرگ « محمّد » نتوانست به خلافت برگزیده شود. خمینی خیلی دوست داشت که مدل « آخوندشاهی » درست کنه؛ ولی چنین کاری برایش ناممکن بود؛ زیرا خواست او با ایده ی « فرّ » در تضاد قرار می گرفت و خود به خود نمی توانست به تسخیر قدرت راه یابد. الان مسئله ی آخوند، گونه ای زیرکی بسیار حساب شده است برای ماندن در قدرت با کشیدن زر ورق شرع بر ایده ی فرّ. مسئله ی ما خیلی ژرفتر و بغرنج زاتر از آنست که ساده لوحان برونمرزی و گیجسران درونمرزی می پندارند. وقتی قرار است که ما به بازشکافی مسائل و فلاکتهای میهنمان رو آوریم، حداّقل بایستی حواسمان جمع باشه که هر مسئله ای را در بستر تاریخی اش بفهمیم و ارزیابی کنیم؛ نه در حالت ظواهرش. هر رویدادی که در سطح میهنی و اجتماع انسانها، اتّفاق می افتد، در فرمهای رنگارنگی که بروز می دهد، هرگز خودش را از ریشه های تاریخی و فرهنگی و تجربی و روانی مردم آن سرزمین نمی تواند بگسلاند و چیزی کنکرت و مجزّا بشود.ولی مسئله ی اجتماع ما و مقوله ی « قدرت و آتوریته »؛ سوای مقولات مشابه در کشورهای دیگر؛ بویژه باختر زمین می باشه. هرم قدرت در سرزمینهایی مثل ما، فونکسیونش با سرزمینهای دیگر کاملا متفاوته؛ زیرا کسب قدرت و آتوریته و نفوذ داشتن به پیش شرطها و ظرافتها و علل اجتماعی – روانی و فرهنگی بازبسته می باشد که بدون پشتوانه ی اساطیری نمی تواند هرگز کاربردی داشته باشد.؛ یعنی هر قدرتی و آتوریته ای در فراسوی فرد قدرتمند و صاحب آتوریته به چهره هایی از اساطیر یک ملّت، تکیه دارد. وگر نه نمی تواند در گلاویزی با رقیبان خود به نتیجه ای برسد. شاهان ایران مجبور بودند که برای ماندن در قدرت، خود را به نحوی با چهره های شاهنشاهان اساطیر ایرانی، اینهمانی بدهند، وگرنه با شورشها و مخالفتهای مردم روبرو می شدند. این قضیه حتّا در اسلام نیز امتداد پیدا می کند و « محمّد » را امّی می خوانند. نه برای اینکه، سواد خواندن و نوشتن و از این کذاها نداشت و مورّخین گیج جامعه ی ما می پندارند؛ بلکه « امّی » بودن محمّد همانا « اینهمانی حقّانیت داشتن به قدرت از سوی زنخدا » بود.؛ زیرا محمّد در نقشه ای که برای جلب نظر ثروتمندان « مکّه » در سر می پرورانید؛ مجبور بود که به نحوی، آرمانها و ایده آلهای آنها را در نظر بگیرد. نیک می دانیم که « مکّه » را « امّ القُراء » می خوانند. این نامیدن نشان می دهد که سراسر مکهّ، زیر ضرباهنگ، فرهنگ ایرانی بوده است. حتّا مراسم مکّه، مراسمی ایرانیست؛ نه عربی. محمّد فقط توانست در مدینه، ایده آل خودش را واقعیّت بخشد؛ نه در مکّه. این مکعّب بودن کعبه و کرست زنان و برهنه شدن و پوشیدن چلوار سفید و تراشیدن سر و دویدن دور تا دور کعبه، ریشه هایش به اساطیر ایرانی بازمی گردد در مسئله ی آفرینش و زندگی و مرگ و بارداری و گردش ماه و زمین و خورشید و ستارگان و غیره و ذالک. حتّا لباس و نعلین آخوندی، نمایشیست برای تلقین و تحمیل کردن اینهمانی خود با اسطوره ی سیمرغ در حقانیّت داشتن به قدرت. حالا چرا آخوند جماعت، خودش را در لباس زنانه، جلوه می دهد، دلیلش اینه که « حقّ و قدرت » در تملّک زنان می باشد؛ زیرا آفریننده و پرورنده و نگهبان جان و زندگی هستند. من اين مطلب را به صد فرم توضيح داده ام و باز همه دارن سرنا را از سر گشادش ميزنن. حکومت آخوندها، مشروعه زيرا به بدویّت تاریخیاسلام تکيه داره؛ ولی هیچ حقانيت و قانونیّتی نداره؛ زيرا بر ضد آرا و فرهنگ مردم ایران در معنای وسیعش می باشه. سمتگیری خویشاندیشی انسانهای متفکّر و ایده آفرین در این راستاست که تک، تک انسانها بتوانند به کمک فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص و سرانجام خرد خود در معنای وسیعش به « پرنسیپها و اصلها و بُنمایه ها » اذعان کنند و آنها را بپذیرند و رعایت کنند . پذیرش و تائید پرنسیپها به معنای تائید و پذیرفتن و گردن نهادن به دیکتاتوری توهمی فراسوی فهم و شعور انسانها نیست؛ بکه کاملا برعکس. به رسمیت شناختن و محترم شمردن فردیت و شخصیّت و نیروی فهم و داوری یکدیگر است. /// امیر جان. خسته شدم به جان تو. قسمت سوم را سعی میکنم کوتاهتر بنویسم و تا عصری این جا بنویسمش.

    پاسخحذف
  7. امیر جان.

    از اون جمله ی آخر که اینجوری شروع میشه: ...... سمتگیری خویشاندیشی انسانهای متفکر ....، مناسفانه یه قسمتیش حذف شده. نمی دونم چرا؟. یا من تمام و کمال کپی نگرفتم. یا یه جورایی افتاده. ولی درستش می کنم در مطلب بعدی که در باره ی سنجشگری اسلام دارم می نویسم. می بخشی البته. //

    پاسخحذف
  8. امیر جان.
    حالا برمی گردیم به شماره س 3 در باره ی سنجشگری اسلام.
    از نظر من و در نگرش انتقادی من، مسئله ی سنجشگری اسلام به معنای کوبیدن پدیده ای به نام اسلام و مسلمانان ایران و جهان نیست؛ بلکه به معنای شناختن و سنجیدن و سرند کردن آن اعتقاداتی می باشد که شبکه های تنفّسی باهمستان انسانها را مختل و ناممکن و سپس با شدّت تمام، آسیبهای ویرانگر و ترمیم ناپذیر به آنها می زند. از این رو، چیزی که موضوع سنجشگری بایستی قرار گیرد، بخش تصویریست که اسلام از « خدا و دین و انسان و گیتی و زندگی » ارائه می کند. لبه های ظرافتسازی سنجشگری و سمباده کشی فکری در به چالش کشیدن آن تصاویری، کارساز و ثمر بخش می باشند که می خواهند با به کرسی نشاندن زور گویانه و خونریزیهای وحشتناک و اوامر جبری و توام با خباثت تروریستی بر آن باشند که « گستره ی اسرار آمیز کیهانی – گیتایی » را در سطلی بسیار حقیر و ناگنجا و مصطفائی و امتیازی، میخکوب کنند و با چنین کاری که ادّعای نیّت و مشیّت الهی نیز دارد نه تنها از یک طرف به حقارت و بی مایه گی « نام و گوهر خدا »، وسعت بدهند؛ یعنی خدایی که سرشار از زندگی هست و مهر بی پایان و توصیف ناپذیر به هر چیزی دارد که بخشی از هستی او می باشد،؛ بلکه از طرف دیگر به تحقیر و آزردن و لت و پار کردن زندگی انسان در آنچه که گوهر خدایی اش هست و می تواند در گیتی، آن را پدیدار کند، واقعیّت ابدی بدهند. اسلام در بدویّت تاریخی و اصیل و فوندامنتالش، مذهبیست بسیار ارتجاعی و قومی و مبتدی و زمخت و خشن و ضدّ فکر و اندیشیدن. از این رو، سنجشگری و روشنگری ارزشمند؛ یعنی منسوخ کردن چهره ی بدویّت نظری و خنثا و از کار انداختن ابعاد پراکتیکی آن. آنچه در بدویّت اسلام، امتداد فاجعه ی تحوّلات روانی ایرانی را از عصر میترائیسم و زرتشتیگری تا امروز حفظ کرده است همان « قتل و خونریزی » می باشه که وظیفه ی امروز انسانهای رادمنش و متفکّر و ایده آفرین و مسئول و دلسوز است با چنین میراث نکبتی و بسیار فاجعه بار در « رویکرد به اساطیر ایرانی » از درون، آن را متحوّل و منسوخ و خنثا کنند؛ طوری که هیچ فونکسیون اجتماعی و نظری نداشته باشد. این کار نه تنها اسلام را از بدویّت آن، پاک خواهد کرد؛ بلکه امکانهای پذیرشی و انعطافی و بار آورنده و تلطیف شدن آن را نیز در سراسر ایران و جهان، مهیّا خواهد کرد. ما نمی توانیم امیر جان عزیزم. بدون سنجشگری صریح و علنی و عریان و صف آرایی فکری با مبانی اعتقاداتی اسلام در همان بدویّتش به ایجاد مناسباتی درخور اجتماع ایران و روابط همسایه داری با کشورهای اطراف و دیگر مردم سرزمینها، کامیاب شویم. انتقاد از اسلام به معنای خوشایند آخوندها و فقها و ذینفعان بازاری و امثالهم، سخن گفتن نیست؛ بلکه انتقاد از اسلام را بایستی به نام « پرنسیپ مهر ورز خدا در کائنات و گوهر دادگزار و نگهبان و پرورنده ی آن در رفتار با هر چیزی که هستی و موجودیّت دارد و زاییده می شود » در نظر گرفت؛ نه به معنای تحقیر و کوبیدن و سر به نیست کردن آنچه انسانها، آن را اعتقادات پراگماتیستی برای زنده گی فردی خود می دانند. در نظر داشته باش که منظور من، بازگرداندن چیزی به قفس تاریک وجدان آدمیان نیست؛ بلکه انگیزاندن معتقدان و مومنان است به شناختن و بار آور کردن و معنویّت بخشیدن به آن چیزی که ملزوم زندگی فردی آنها در پاسخ دادن به پرسشها و هراسها و دلهره ها و امیدها و نیازها و آرزوهای فردی آنهاست. اینکه آخوندها و فقها در سنجشگریهای صریح و بی پرده و مستقیم و عریان انسانهایی مثل من به وحشت می افتند و با فریادهای وا اسلام! وا اسلام ! به تحریک و تهیچ عوام می پردازند برای توجیه جنایتهایی که خود آخوندها و فقها مرتکب می شوند، همه و همه از مسئله ی اقتدار خواهی و دوام سلطنت مطلقه ی آنها بر وجدان و زندگی و هستی و نیستی افراد اجتماع حکایت می کند. آنها می دانند که رمز دوام اقتدار آنها در مانده گاری و ابدیّت دان به همان « بدویّت اسلام تاریخی »، ریشه داره و استحکام اقتدار آنها از این راه، تضمین میشه؛ نه در اسلامی که تصفیه و انعطاف پذیر و گشوده دامن می باشد. اکثر کسانی که می خواهند در همان چارچوبه ی اسلام بدوی و تاریخی به مثلا اصلاح اسلام رو آورند و چیزی به نام « راستین آن » را بسازند، همه بدون استثناء، شیّاد و دروغگو و ریاکار از آب در می آیند مثل آقای « سروش و امثالهم ». اینگونه انسانها متوجه نیستند و اگر هم هستند و خود را آگاهانه به نفهمی می زند، بایستی بدانند که بدون موضعگیری رادمنش و صریح در برابر چنان تصویرهای هولناکی که از خدا و دین و گیتی و انسان و زندگی در اسلام بدوی، ارائه داده می شود، نمی توان هیچ اصلاح و دگرگشتی را در دامنه ی اسلام ایجاد کرد و سیطره ی اقتدار آخوندها را کرانمند و ملزم و متعهد به « پرنسیپها و بُنمایه های خودگستری خدا در کائنات و گیتی » کرد. در پوشش خوشگل نویسی انسانهایی مثل « سروش » و امثالهم است که انسانها فریب می خورند و دائم قربانی بدویّت تاریخی اسلام به سرکرده گی آخوندها و اعوان و انصارشون میشند. ما امیر جان عزیزم. بایستی مسئله ی سنجشگری اسلام را از دوزک و بزک کردن و بتونه کاریهای تخمی آدمایی مثل « سروش » و لاطائلات بافیهای خرواری و کلثوم ننه ای آخوندهای حوزوی و بی مایه، واپس بزنیم و اصل مسئله ی را که همان « خدا و دین و زندگی و انسان و گیتی » می باشد بدون میخکوب شدن در چارچوبهای اعتقاداتی اسلام در باره اش بیندیشیم و با قاطعیّت تام در برابر واکنشهای کثیف و شنیع و تبهکار موکّلان و مروّجان بدویّت آن بایستیم. برای همین، تنها راه؛ صادق بودن با خود است؛ نه خوشایند دیگران سخن گفتن. من در سنجشگریهای خودم از اسلام، چیزهایی را می اندیشم و سرند می کنم که از اشتیاقهای اسرار آمیز خدایی حکایت می کنند که در کوزه ی فهم من نمی گنجاید و نه تنها مرا سرشار و از وجود من افشانده می شود؛ بلکه با غرق کردن من در اقیانوس بی کرانه و سر شار از مهر و زندگی و شگفت انگیزی و رنگارنگی خیره کننده ی خودش، مرا به شور و حال و رقص و پایکوبی دیوانه وار می انگیزاند. // خسته شدم امیر جان عزیزم. شرمنده. بقیه اش باشه برا فردا. فرصت برای این بحثها همیشه بازه عزیز جانم.

    پاسخحذف
  9. امیر عزیز.
    .... با عرض معذرت مجدد در تاخیر. قبل از اینکه در باره ی شماره ی 4، بحث کنم، نکته ای را تذکر دهم. در انتهای بحثم به یک اشاره های تکمیلی در باره آنچه نوشته ام نیز خواهم پرداخت. فقط یه مقدار صبوری کن امیر جان. مثلا در باره ی همین مسئله ی گسستن از اعتقادات و غیره و ذالک تا زنخدایی و کاربست نفکآر فلسفی و مسئله ی پرنسیپها.

    الف))- ببین امیر جانم. از میان این سه نفر بایستی یک نفر را مستثنی کرد و آنهم « شجاع الدّین شفا » می باشد. من قبل از اینکه در باره ی نظراتش بخواهم سخنی بگویم، ترجیح می دهم در باره ی چیزی بنویسم که خیلی مهم و اساسی می باشه. ما متاسفانه در اجتماع روشنفکریمون بر خلاف باختر زمینیان؛ هنوز یاد نگرفته ایم که انسانها را در ابعاد مختلف وجودیشان بشناسیم و در باره ی بازده ها و استعدادها و نقشهای متفاوتی که در طول زندگی خود ایفا می کنند، جدا جدا بررسی کنیم و برسنجیم و سپس در انتهای بررسیهای خود به یک داوری ارزشمند و شایسته در باره ی آنها رو آوریم. آقای شفا را تمام آنانی که در صدد مثلا نفد نظراتش بر آمده اند، همه از بعد زندگی سیاسی آقای شفا به نظراتش نگاه کرده اند و خود به خود به جای سنجشگری به توپیدن و محکوم کردن آقای شفا رو آورده اند. تنها استثناء، خود من بودم. من در سنجشگری کتاب « تولدی دیگر » که آن را نیز نیمه کاره رها کردم، فقط به بخش میتولوژیکی و فقدان ژرفاندیشی و آگاهی و نگرش آفای شفا در زمینه ی رویکرد فلسفی به اساطیر پرداختم. آقای شفا، انسان فرهیخته ای می باشه. ایراندوست است و کارنامه ی ارزشمندی دارد. به سهم خودش در آن بستر تاریخی که به دنیا آمده و بزرگ شده و بالیده است، نقش درخور و بایسته ای را اجرا کرده؛ یعنی کارهایی که از تواناییها و استعدادهایش سرچشمه می گرفته است. توقعّهای بی جا و اتهامات ومغرضانه ای را که به او می زنند، بایستی کلا از این گوش شنید و از آن گوش بیرون کرد. من در زیرلایه ی بسیاری از اتهامات و غرضورزیها فقط حسادت و میانمایه گی دیگران را کشف می کنم؛ نه لیاقت و دانش و شعور و فهم آنها را. کتابهایی که آقای شفا در باره ی خدا و دین و امثالهم نوشته است از لحاظ سطح فکری مخاطبانش، کتاب بدی نیست رویهمرفته؛ زیرا اطلاعاتی را در اختیار خواننده گان می گذارد که کمتر کسانی وقت و فرصت رفتن و دنبال کردن آنها را دارند. فراموش نکن که انسانها در سطح شعور و فهم یکسانی نیستند. این به معنای آن نیست که بی مغز می باشند. خیر!. بحث یر سر اینه که بسیاری از چیزها را در این دوران و عصر هزار مشکل و درگیریهای روزمره و فقدان وقت کافی نمی توان برایش زیاد وقت گذاشت. بسیاری از انسانها نیاز به آن دارند که فقط اطلاعاتی در باره ی یک سری مسائل داشته باشند و چندان رغبتی به چند و چون ریشه های آنها ندارند. این مسئله را تو بایستی همواره در پیش چشم خودت داشته باشی. کار آکادمیکی کردن، درجه های مختلف داره؛ زیرا مخاطبان آدم، متفاوت هستند. نظراتی که آقای شفا در کتابهایش نوشته، نظراتی هستند که پدیده را از سطح، برانداز می کنند. یعنی همان دیدن دریا از کنار ساحل؛ نه فرو رفتن به عمق دریا و کشف و شناخت آن. او اطلاعاتی را به خواننده انتقال می دهد که در سطح دریا، روی می دهند بدون ریشه یابی و چرایی وجود دریا و تلاطمهایش. بنابر این امیر جان. از آقای شفا نبایستی انتظار داشت که چیزی فراتر از آنچه عرضه می کند، به ما بدهد. همین که چنین کتابهایی نوشته شوند و از سوی کثیری از انسانها خوانده شوند، مطمئن باش که زمینه برای افکار و ایده های بکر، نم نم در عرصه ی اجتماع، مهیّا می شود. بنابر این، نقش آقای شفا را در پروسه ی روشنگری از نوع ایرانی نبایستی نادیده گرفت و پایمال کرد. باز تاکید می کنم که شفای نویسنده را بایستی از شفای سیاسی متمایز کرد. من در همان دو شماره سنجشی که بر کتاب تولدی دیگر نوشتم، اشکال اصلی اینگونه پژوهشها را روشن کرده ام و دوست داشتی، می تونی در « سایت فرهنگشهر »، آنها را بخونی.

    ب)) – حال برمی گردیم به آرامش دوستدار. بر خلاف تمام آن کباده کشانی که هنوز هوش نیستند و این طرف و اونطرف، فیل هوا می کنند. بایستی عرض کنم که من، آفای دوستدار را از سال 1355 می شناسم. یعنی دو سال قبل از انقلاب. از شخصیّتش خوسم نمیاد؛ برا اینکه خیلی آدم متکبّر و دماغ سربالا می با شه. دچار عقده ی خوارخویشتنی می باشه. علتش نیز اینه که سترونه و مغز و مایه ی اندیشیدن نداره. فلسفه، خونده؛ ولی از فلسفیدن در بستر تاریخ و زبان و فرهنگ ایرانی، ناتوان و بسیار عاجزه. برا همین نیز خیلی زجر می کشه. خیلی خودباخته و مقهور پروسه ی تفکّر در باختر زمین می باشه و برای او هر چیزی که رنگ اروپایی نداشته باشه، فقط سیاهی محضه. اون روزها که من در وطن بودم به ناشران مهم ایران، کتاب سفارش می دادم و از آنها خواسته بودم که کاتالوگ خودشون را برایم بفرستند. از جمله انتشارات آگاه. در فهرست کتابهای نشر آگاه، من، کتاب دوستدار را دیدم که به نام « ملاحظاتی در باره ی علم و ... » فلان و بیسار بود، کتاب را سفارش دادم و خوندم و دیدم که کلا تویسنده ی آن، خامنویسی کرده و بیشتر مثل یه سیاه مشق می مونه تا حرف حساب و شایان اندیشیدن. در همین دوران نیز بود که نشریه ی « انجمن شاهنشاهی فلسفه » به دستم رسید و مطلبی از آقای دوستدار در آن بود که گزارشی بود بر مطلب « نیتچه » در باره ی آدم دیوانه. پرتگویی خالص!. در خارج از کشور برای نخستین بار، مطالبش را در نشریه الفبا که زنده یاد، « غلامحسین ساعدی » منتشر می کرد با نام مستعار دیدم و از همون سبک نوشتنش فهمیدم که کی می تونه باشه. تا روزی که کتاب « درخششهای تیره » را در آورد و شد انجیل اون مارکسیستهای متعه و همیشه دنباله رو و ضد فرهنگ و تاریخ ایران و دلباخته گان تز مزخرف و بی اساس « استبداد آسیایی » و آدمای عقده ای که هیجوقت توی عمرشون یه جمله ی فردی نییندیشده اند. من با خوندن همون ابتدای کتابش فهمیدم که این بابا کلا از مرحله پرته و تنها مزیّتی که از این اعلامیه ی سیاسی اش می توان استنباط کرد، همینه که تشخیص داده، طیف تحصیل کرده گان ما که خودش نیز از رده ی اونا به حساب میاد، کلا با مسائل جامعه ی ایرانی بیگانه هستند و در یکسری فضاهایی دیگه در حال گرد و خاک، راه انداخته هستند. این تنها نکته ی مثبتیه که در مجموع عمرش و سه جلد کتابش، آن را بازگویی کرده. من با نوشتن اون دو شماره نقدم بر کتاب درخششهای تیره می خواستم فقط یه گوشی به اونایی بدهم که تصوّر می کردن، دوستدار مثلا شق القمر کرده. کاری ندارم به اینکه همون مطلب من و دیگر مطالبی که در نقد بعضیها نوشتم، لشگری دشمن برایم تراشید. نقدهای مرا بر کتابش که ناتمام گذاشتم، می تونی در همون « سایت فرهنگشهر » بخونی. من این نقدها را رها کردم؛ زیرا دیدم که ارزش وقت تلف کردن ندارند؛ سوای اینکه دشمنتراشی کنند. بهتره که آدم دنبال نشر افکار خودش برود و با اندیشیدن در بارهی مسائل حاد و کلیدی تاریخ و فرهنگ میهن خود، خطاهای دیگران را نه تنها تصحیح کرد؛ بلکه مسئله را ژرفتر و اساسی تر نیز بازشکافی فکری و در باره اش، پیگیر بیندیشد.

    پ))- حال برمی گردیم به محمد رضا نیکفر. فقط آرزو کن که در تمام عمرت، هیچوفت این آدم را از نزدیک نشناسی. چون اونوقت بعدش، اونقدر بر خودت، لعنت می فرستی که چرا من اصلا با این آدم، روبرو شدم. من فقط یک بار این شخص را دیدم. از لحاظ شخصیّی عین و جفت خود دوستداراست و رفیق و همپایه ی او با همون اداها. ذهنیّتی کاملا پاشیده داره و علتش نیز اینه مخلوطی و ملغمه ای اغتشاشی از مارکسیسم و اسلام می باشه و رفتاری به شدت محافظه کارانه داره. از موقعی که همسرش ( کیواندخت قهاری ) در « دویچه وله » شاغل می باشد، اونجا را کرده اند، بلندگوی اونایی که خودشون می پسندند و در راستای سیاست خارجی آلمان و ولایت فقیه، قدم برمی دارن. کاری ندارم. بگذریم. این شخص، نصوّر می کنه که فلسفه؛ یعنی لغت پرونی و لخت تراشی و لغت بازی. دلیل چنین تصوّری نیز برمی گرده به خطاهای فاجعه باری که یه مترجم محترم به نام « میر شمس الدّین ادیب سلطانی » در برگرداندن کتاب کانت و ارسطو مرتکب شده است. دیدگاهایش را من، جسته و گریخته، دنبال کرده ام. ولی چون می دانم که خاستگاههای نظری اش از کجا سرچشمه می گیرند و بر کدامین منابع از « آکادمیکرهای چیز نویس اروپایی » تکیه دارند، خود به خود برایم، بحثهایش فاقد ارزش هستند؛ زیرا زاییده ی تاملات و جستجوها و خون خوردنهای فکری خودش نیستند. یه مباحثی هستند که در همون سطح آکادمیکری می مانند و هرگز به عمق روح و وجود و مغز انسانها نقوذ نمی کنند و تاثیری نیز نمی گذارند. این اواخر نیز بعد از اون صحبت پرتی که در باره ی کاریکاتورهای محمد کرده و با واکنش « رامین احمدی » روبرو شده، لایه ی اسلامی خودش را هویدا کرده و فقط تلاش داره که خودش را توجیه و مدافعه کنه بدون آنکه مسئله را روشن کنه. حال بماند که « رامین احمدی » نیز در کلّ از مرحله پرته. ولی احمدی، این برتری را داره که موضعی رادمنش تر نسبت به قضیه داره تا نیکفر که میخواد ماستمالی کنه قضیه را. اون هیچ موضع روشن و گویا و رادمنشانه ای در برابر اسلام نداره، همینطور مارکسیسم. علّتش نیز اینه که در عمق وجودی اش، هنوز مسلمونه و نمی تونه صف آرایی فکری با اسلام داشته باشه. برا کسی که می خواد رفت و آمد دو جانبه به ایران و آلمان داشته باشه و همسرش نیز در دویچه وله بمونه، بایستی خیلی حسابها را نیز در نظر بگیره و به قول خودش « رعایت » کرد!. از نظر او، فلسفه؛ یعنی رعایت کردن!. اینجور آدما که هیچ اشتیاق و دغدغه ای در وجود خود ندارند و صرفا یه نوع کار شغلی می کنند، هرگز نمی توانند افرادی روشنگر و انگیزنده به فکر باشند؛ زیرا فقط اندیشیدنهای دغدغه ای و شوق آمیز و کنکاویده ی فردیست که دیگران را به شوق می آورد و به تفکّر می انگیزاند. متاسفانه نیکفر از این گستره، بیرونه. حتا کاربست سخیف معادلنویسیهای او برای ژرف اندیشیده ترین و پیجیده ترین « ترمینوسهای فلاسفه ی آلمان » نشانگر ذهنیّت پاشیده و نامنسجم او می باشد که هنوز اندیشیدن با مغز خودش را در بستر فرهنگ و زبان و تاریخ ایرانزمین فرا نگرفته است. من کلا از اینگونه آدما، همواره پرهیز دارم؛ زیرا هیچ چیزی از آنها نمی آموزم. مثلا همین ترمینوس « ترانسندنتال » را که در زبان « کانت » با آن پشتوانه ی دو هزار ساله ی کشمکشهای فکری از عصر یونان تا همین امروز ، بسیار مسئله ای غامض و دشوار فهمی می باشه، اون با معادلتراشی « ترا فرازنده!؟ » می خواهد اروا عمّه اش به روان ایرانی انتقال دهد. خامی و مضحکه بودن همین تلاش را از معادلتراشی اش می توان فهمید. کشا و واکش او با آدمایی مثل سروش و نوشته های پراکنده اش در زمینه های مختلف دقیقا از بی سمت و سویی و سرگردانی ذهنیّتی حکایت می کنند که به شدّت دربند است و هنوز نمی تواند از بندهایی بگسلد که روح و مغز اون را به اسارت گرفته اند. از اسلامش گرفته تا مارکسیسم و چارچوبه های خشک و بی روح آکادمیکی. آنچه در زبان و قلمش به سخن می آید، برداشت مختصر و چکیده ای از تولیدات سرسام آور « آکادمیکرهای اروپایی » می باشد؛ نه محصول تاملات فردی خودش. به همین دلیل نیز هست که نمی توان توقع داشت که او و آدمایی امثال او بتوانند تاثیری و نفوذی بر ذهنیّت و روان مردم ایران داشته باشند. نوشته های او فقط برای یکسری آدمایی که مثل گذشته، به توهمات مارکسیستی و مدرنیته ای و مزخرفاتی از این دست، هنوز گرفتار --هستند، شاید چیزکی باشند؛ ولی برای من هرگز. //

    April 29, 2006 9:52 PM

    پاسخحذف
  10. آریای عزیزم!
    1. این جمله ات از زمان نوشتن، دائم در گوشم صدا می کند:"من بر این باورم که انسان بایستی با دلیری، چیزی را بر زبان براند که می اندیشد و اگر اوضاع زمانه در راستای پذیرش اندیشیدنهای عریان و استدلالها و دغدغه های فکری انسان نیست، مطمئن باش چنان دورانی را که دلخواه ما باشد، هیچ مقتدر و مستبد و حاکمی نیز به آدمی ارزانی نخواهد کرد."
    درباره ی ملکیان باید بگویم که او در خرداد 84 به قم رفت و در جمع دهها روحانی، سخنرانیی کرد که بحق نامش را "دفاعیه ای از سکولاریزم" نهاد. پس از آن "جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم" بیانیه ای علیهِ ملکیان صادر کرد. فقط خواستم بگویم که او تند ترین حرفها را در سنتی ترین و خطرناکترین مکانها بر زبان رانده است. گرچه در بابِ "نقدِ اسلام" او نه تصریحا بلکه بیشتر بطور ضمنی و تلویحی پیامش را منتقل می کند، کاری که امثال سروش نه در ظاهر بهش اعتقادی دارند و نه حتی اگر اعتقاد داشتند، حاضر می شدند در همین حد که ملکیان به میدان آمده است، با او همراهی کنند.
    او بعنوان مثال در کتابِ "سنت و سکولاریزم" چنین نوشت: "... متافیزیکِ سنگین ادیانِ ابراهیمی، در دورانِ مدرن به هیچ وجه قابل پذیرش نیست و همین متافیزیکِ ستبر و فربه، کارآمدیِ لازم برای یک دین را ازشان سلب کرده است." و هم او بود که به روشنی پارادوکسهای مفهوم "روشنفکری دینی" را بیان کرد. (گرچه متاسفانه خودش هم گاهی چیزهایی می گوید که بوی "روشنفکریِ دینی" می دهد.) ولی باز هم به قولِ تو اگر زمینه ی نقدِ صریح ِ اسلام را فراهم نکنیم، چنین زمینه ای هیچگاه و توسط هیچ کس دیگری بوجود نخواهد آمد. گرچه شاید بتوان گفت که نقدِ تلویحی اسلام، پیش در آمدی بر نقد صریح و عریانِ آن خواهد بود.
    2. نکته ای که در بابِ ریشه یابی ِ "پوشش"ِ زنانه ی آخوندها بیان کردی، برایم تأمل برانگیز و بدیع بود.
    و در کل به تعبیر من بحثِ "مشروعیتِ الهه وار قدرت" در اندیشه ی ایرانی باید خیلی جذاب و خواندنی باشه و البته بنظرم تشابه معنی داری با "خدای زنانه"ی آئین هندو نیز خواهد یافت.
    3. این جملات در توضیح مقصودِ تو بسیار روشنگر بودند: "سنجشگری و روشنگری ارزشمند؛ یعنی منسوخ کردن چهره ی بدویّت نظریِ اسلام و خنثا و از کار انداختن ابعاد پراکتیکی آن... نه به معنای تحقیر و کوبیدن و سر به نیست کردن آنچه انسانها، آن را اعتقادات پراگماتیستی برای زنده گی فردی خود می دانند."
    همچنین اینکه در چهارچوبِ "اسلام بدوی و تاریخی" هر نوع اصلاحگری فریبِ خویشتن و جامعه است و راه به هیچ کجا نبرده همچنان آدمیان را در چنبره ی باید، نباید/هست، نیست های هولناکِ اسلام نگه میدارد، سخن کاملا درستی است. اما در بابِ "سروش" باید بگویم که او در کمال زرنگی از "اسلام بدوی و تاریخی" چیزی باقی نگذاشته است.
    انتقادِ به حق نیکفر به او و امثال او همین بود که تو "تاریخ دین" (اینجا هر وقت بگویم "دین" مرادم "اسلام" هست نه دین بمعنای عام آن) را بعنوان واقعیتی کاملا بی ربط به خود "دین" لحاظ می کنی، حال آنکه دین هر آنچه بالقوه داشته است در فعلیتِ تاریخ بروز داده و ویژگی بالقوه ای هم که هیچگاه به فعلیت نرسد (همان "ذاتِ اسلام" که از نظر اینان هیچ عیبی ندارد) اساسا بود و نبودش سواء هست و چنین "قوه ی فعلیت نایافته ای" در واقع نیست و وجود ندارد.
    از همین رو نمی توان در تاریخ یک دین "قتل" و کشتار دید و آنرا "دین رحمت" نامید. و از طرفِ دیگر نمی توان در متن مقدس یک دین "قطع ید" یا "سنگسار" دید و آنگاه در فرآیند اصلاحگری ( منظورم بعنوان یک مصلح مسلمان هست آنچنانکه سروش ادعا می کند) این احکام را بدور افکند.
    دیوار کشیدن میان "اسلام" و "تاریخ اسلام" یعنی "انکار اسلام"ی که واقعیت یافته و "قائل شدن به اسلام"ی که هرگز در تاریخ تحقق نیافته است.
    خواستم بگویم که انتزاع اسلام از بدویت اش و تاریخ خونین اش برای من یا تو بجهت نجاتِ جامعه از پیامدهای نکبت بار آن، کاری ست عقلانی و عاری از تناقض ( دقیقا به این دلیل که ما ادعای تدین به اسلام را نداریم) اما بر خلاف آنچه تو گفتی "سروش" نیز مکارانه همین کار را می کند با این تفاوت که چنین کاری از جانب سروش (گرچه باز هم تاکید می کنم که کارش در هر حال به صلاح و نفع جامعه ی ما هست)، واجدِ "تناقض صریح" است و من در حیرت ام که او چگونه در عین حال ادعای تدین به اسلام می کند؟!!
    سروش می گوید "قصاص نه!" حال آنکه در متن مقدس دین اش آمده " و فی القصاص حیاة یا اولی الالباب". سروش می گوید "جامعه ای که محمد در مدینة النبی ساخت الگوی ما نیست" حال آنکه در قرآن آمده که "و لکم فی رسول الله أسوة حسنة". سروش از "اعلامیه ی جهانی حقوق بشر" دم می زند، حال آنکه چندین بند این اعلامیه با صریح چندین آیه ی قرآن در تضادِ کامل قرار دارد. اظهر من الشمس است که برچیده شدن قصاص و احکام خشونت بار اسلام به صلاح جامعه ی ماست اما چنین کاری بنحو آگاهانه از جانبِ سروش به نظر من تناقض آمیز و به خطا رفتن در راه مسلمانی ست. ( باز هم تاکید می کنم که از جانبِ عموم جامعه، تا باشد از این خطا ها باشد... که غالبا هم نا آگاهانه است.)
    سروش ابتدا "فهم اسلام" را زمینی/بشری دانست، سپس خود اسلام را زمینی/بشری معرفی نمود. من زمینی/بشری شدن اسلام و بطریق اولی فهم از اسلام را به صلاح جامعه ی ایران می دانم، اما تمام حرفم این است که این پروژه از جانب یک "روشنفکر لائیک" می تواند پیگیری شود ولی طرح آن از سوی سروش بهر حال با ادعای تدین به اسلام ( اسلام تاریخی و متن مقدس اش) در تناقض است.
    با التفات به نمونه ی سروش تعریف من از روشنفکر دینی چنین است: "روشنفکر دینی همان روشنفکر لائیک است با ادعای تدین!!!!!"
    4. در مورد "شجاع الدین شفا" من همان زمان که اسمش را بردم، می خواستم اشاره کنم که ارزش کار او از آن دوتای دیگر از جهاتی بیشتر است.
    علاوه بر آنچه تو گفتی، نگاه او به "تاریخ اسلام" در "پس از 1400 سال" (البته کتاب را گیر نیاوردم اما مصاحبه ی نسبتا مفصلی با شفا خواندم در بابِ این کتاب) بسیار ارزشمند و آنچنانکه من دریافتم متکی به منابع و مستنداتِ قابل اطمینان می باشد.
    او نشان داده که استقبال ایرانیان از سپاه "سعد وقاص" افسانه ای بیش نیست و از جنایات و درنده خوئی های "سعد" و سپاهیانش به تفصیل سخن گفته است.
    در هر حال بنظر من هر چه در "تاریخ اسلام" با رویکرد علمی/سکولار بیشتر کار شود، باز هم کم است و کارهای "شجاع الدین شفا" نیز از همین جهت برایم واجدِ ارزش است.
    5. معادلِ "ترافرازنده" برای "Transcendental" را اول بار مترجم گرانقدر "میر شمس الدین ادیب سلطانی" بکار برد نه جنابِ "نیکفر". او صرفا برابرنهاده ی ادیب سلطانی را تکرار نموده است.
    معادل گزاریهای این پیر مردِ بی ادعا،عمیق النظر و متبحر در امر زبان گرچه پیچیده و غامض اند اما بنحو کاملا اندیشیده و با اسلوبی دقیق، آنها را خلق می کند. "عدم انتقالِ معنای واژه های اصلی به فارسی زبانان" انتقادی ست که دیگرانی نیز مانند تو به او وارد نموده اند اما بنظرم پروژه ی ادیب سلطانی شاید در کوتاه مدت جواب ندهد، اما به مرور معادلهای او جای خود را میان فارسی زبانان باز خواهد کرد چنانکه اکنون نیز استقبال از ترجمه ی "سنجش خردِ ناب"ِ کانت کم نبوده است.
    6. بی صبرانه منتظر بخشهای پایانی نظراتت نیز هستم!

    April 29, 2006 9:53 PM

    پاسخحذف
  11. امیر جان.
    در باره ی مسئله ای که نوشته ای، بایستی عرض کنم که قضیه ی سروش و ملکیان و کلّا تحوّل در دامنه ی اسلام را نمی توان با وابسته گی محض یا به عبارت دقیق تر، ایمان کور و مطلق به آن، واقعیّت پذیر کرد. فراموش نکن که تحوّل در اسلام فقط به گفتنها و نوشتنهای آدمایی مثل سروش و ملکیان، بازبسته نیست؛ زیرا اینها آتوریته ی فونکسیونالیستی ندارند. در رده ای بهتر و حاکم تر و با نفوذتر و کلیدی تر از اینها همان مراجع تقلید و فقها و آیات عظام می باشند. یعنی اینکه، اصل قضیه بایستی از کانال حضرات معمّم گذر کنه، تا در واقعیّت رفتار ی عوام به معنای کلّی آن، تاثیر داشه باشه. کاری که آخوند جماعت به دلیل منفعتها و قدرتپرستی محض، هرگز با رضایت به آن، تن در نخواهد داد. مشکل امثال ملکیان و سروش برغم همین به نعل و به میخ زدنهایشان در نقد مثلا چهره ی تاریخی و اصیل اسلام با آنچه که واقعیّت دوران و مردم عصر اینترنت می باشه، در حقیقت، گریز از مسئولیّت و رادمنشی در تفکّر است. بحث امثال سروش نبایستی این باشد که مسائلی به نام دین و خدا و مقولاتی از این دست را در چارچوب اسلامی اش میخکوب کنند و به حواشی پردازی در باره ی آنها رو آورند؛ بلکه کار امثال سروش و ملکیان بایستی دقیقا - چنانچه به راستی دغدغه و اشتیاق و شوق و فردی داشته باشند – بایستی در راستای این باشد که چنان مفاهیمی را از بستر تاریخی اش منفک کنند و در بستری سیار و آزاد از قید و بندهای عقیدتی به اندیشیدن در باره ی آنها رو آورند تا بتوانند زمینه های تحوّل را در ذهنیّت مردم ایجاد کنند. سروش می خواهد از یک طرف با آخوندها مصاف کند و از طرف دیگر، اسلام را با تمام زلم زیمبویش محفوظ و حاکم بر ایرانزمین ببیند. چنین کاری را من می گویم، شارلاتی و شیّادی؛ نه اندیشیددن در باره ی مسائل اساسی و کلیدی ایرانیان و تلاش برای راهیافتهایی از بهر خروج از معضلات و فلاکتهای باهمزیستی انسانها. سروش برغم زرنگبازیهایش دارد به فرهنگ و آموزش و پرورش فکری مردم ایران، خیانت می کند؛ زیرا شمشیر دو لبه ی شرعیّات اسلام را در پتویی پنبه ای از دروغها و قشنگ گوییهای مد روز می پیچاند و مردم و جوانان را قربانی اقتدار فقاهتی می کند. او بایستی با خودش رو راست باشه، اگر می خواهد کاری برای این مردم دردمند و دائم قربانی قدرتپرستان بی فرّ و خبیث بکند. من زمانی، کارهای سروش را ارزشمند می دانم که با با رادمنشی تمام در برابر تصویرهای وحشتناکی صف آرایی فکری کند که فجایع اجتماع اسلامی را دوام و مصیبتهای باهمزیستی را شدّت می دهند. سروش نمی تواند در مسئله ی اسلام، اصلاحات فکری کند؛ زیرا نقد اسلام بدون جایگزینی تصاویر گویایی که با چنان سنجشگریهای فکری همخوانی کنند، نمی تواند فونکسیون و کاربرد داشته باشد. به همین دلیل، تمام تلاشهای سروش و آدمهایی بسان او در همان سطح می مانند و مانند کفهای روی آب، بعد از مدّتی محو می شوند. کسانی که می خواهند ریشه ای به سنجشگری اعتقادات و ذهنیّت مردم یک سرزمین رو آورند، بایستی در کنار سنجشگریهای خود به باز آفرینی و شفافیّت بخشی و اندیشیدن در باره ی آن تصاویری رو آورند که زاییده ی تجربیات یک ملّت در تمامیّت وجودیشان می باشند و در وجود تک، تک انسانها، حضور و هستی دارند . اسلام و حاکمیّت نفوذی آخوند جماعت را زمانی می توان خنثا کرد و به حالت مثبت برگرداند که مفهوم « خدا و فرمانروای برگزیده » بر تصویر مثلا « سیمرغ و جمشید جم » اتکا داشته باشد. بدون اندیشیدن در باره ی چنان تصاویری نمی توان بدویّت اسلام را و خشونتهای قدرت طلبی آخوندها را کرانمند و از کار انداخت. چنین کاری نه از عهده سروش برمی آید، نه از عهده ی ملکیان؛ زیرا در سنجشگری اعتقادات حاکم بر ذهنیّت خودشون و واقعیّت تاریخی – فرهنگی ایرانزمین، هنوز سنخیّت هویّتی نمی بینند و خود را به همان چارچوب اسلامی، متعهد و مقیّد می بینند. به همین دلیل نیز نمی توانند پیوندی پویا و بار آور با فرهنگ و تاریخ ایرانی داشته باشند که ابعاد پلورالیستی آن حتّا واقعیّتی ملموس در ملیّتها و مذاهب رنگارنگ و فرقه ها و قومها و غیره و ذالک، بازتاب داره و ما در هر گوشه ای از وطن می توانیم شواهد عینی و ملموس آن را ببینیم و تجربه کنیم. آنچه که به تحوّل در ذهنیّت اروپایی مدد رساند، رویکرد فلاسفه و متفکّران و هنرمندان در کاربست اساطیر یونانی برای مقابله با تصاویر کلیسایی – مسیحی بود. اینست که آنچه امروزه در ذهنیّت اروپایی فونکسیون دارد، تصویر زئوس و آنتیگونه و آفرودیت و امثالهم می باشه؛ نه تصویر آدم و حوای انجیلی. یک چیزی را همواره در مد نظر داشته باش، روشنفکران ما در پیش از انقلاب بر آن بودند که ذهنیّت مردم را متزلزل کنند و به قول خودشان، مردم را همپای مردم جهان، متحوّل کنند. آنها خبر نداشتند که با متزلزل کردن اعتقادات مردم بایستی تصویری اساسی تر و فونکسیونالیستی تر به آنها داد تا ایجاد بحرانهای روانی – ارتجاعی در سطح اجتماع نکنه. کاری که آنها به شدّت از آن غافل بودند و تزلزل باعث شد که ایرانی با بحران روبرو شود، در مواقع بحرانی نیز، انسانها به ارتجاعی ترین ابزارهای روانی خود در صدد پاسخ و روبرو شدن با بحران برمی آیند. نتیجه این شد که ارتجاع آخوندی توانست از بحران اعتقاداتی مردم ایران، بهترین بهره برداری را بکند و خود را بر آنها تا همین امروز حاکم و آمر کنه. خطاهایی را که در گذشته، صورت گرفته است و فاجعه به بار آورده اند، نبایستی دوباره و چند باره مکرّر کرد. برای همین، حرکت از تصویر به فکر و برعکس بایستی خیلی حسابشده و عمیق باشه.
    از این رو، سنجشگری اعتقادات مردم به تنهایی کافی نیست. روشنفکر و روشنگر به آنانی نمی گویند که شبانه روز به اعتقادات و سنتّها و خدایان و مذاهب یک ملّت، حمله می کنند؛ بلکه « روشنگران اصیل »، آنانی هستند که مردم را با متزلزل کردن اعتقادات کهنه شان، به گستره ای عالیتر و زیباتر و با شکوهتر و ارجمندتر سوق می دهند و تشویق و ترغیب می کنند. اگر به مطالب من در سنجشگری خدا و دین و امثالهم دقّت کرده باشی، می بینی که من در انتقاد از تصاویری که مذاهب سامی از خدا و دین ارائه می دهند و همچنین نگرشهای آکادمیکی در راستای مثلا آته ایستی قضیه، من به فرمی دیگر تلاش می کنم مفهوم را از بستر تاریخی اش منفصل کنم و آن را نه تنها در بستر تجربیات ایرانی بیندیشم؛ بلکه جهانی نیز، آن را از لحاظ تئوریک بپرورانم. این بدین معناست که خدا را از حالت قومی و میهنی و امثالهم آزاد می کنم و آن را در جایگاه اصیل کیهانی - گیتایی اش می گذارم . می بینی که روش اندیشیدن من از بستر ایرانی در راستایی جهانی - کائناتی حرکت می کند؛ نه بازماندن در یک اسلوب و چارچوبه ی خاصی. اگر خوب متوجه شده باشی، می بینی که من به شخصه، هیچ اعتقادای به اسلام و الّله و یهوه و عیسا مسیح و غیره و غیره ندارم؛ ولی تمام .وهر پویا و ارزشمند خدایان جهان را از ساختار وجودی خودم، نتیجه گیری می کنم و آنها را جهانی می اندیشم. چنین کاری آسان نیست؛ زیرا ابعاد آن، همواره فراگذرنده و سرشارشونده هستند . برای همین نیز در گلاویزی فکری با آن تصاویری هستم که از افشانده و سرشار شدن مفهوم خدا، ممانعت می کنند و می خواهند تصویری قومی را به عنوان مفهومی جهانی آنهم با زور و خونریزی و کشتار و دروغ و ریاکاری و شکنجه و آزار و جانستانی، تحمیل و تلقین کنند.
    اون مسئله ی معادل نویسی نیکفر را که می دونستم از ادیب سلطانی به عاریت گرفته. ولی بحث من این نبود. من می خواستم تاکید کنم که معادلتراشی هرگز به معنای انتقال محتویات آنچه یک متفکّر، اندیشیده است آنهم در زبان و روان و تاریخ و فرهنگ بیگانه، برای ما فهمش دشوار و ناممکن می باشه. اینکه معادلی جا بیفتد یا نیفتد، امیر جان به معنای آن نیست که ما می توانیم با ساختار و مایه های فکری یک متفکّر بیگانه، پیوندی پویا و بار آور داشته باشیم. لغتپرانی هرگز فلسفیدن و اندیشیدن نیست عزیز جان. واژه بایستی از روان آدمی بجوشد و ببالد تا زنده و بار آور نیز باشد. این معادلتراشیهای مترجمان ما درست به این می ماند که اصل لغت در زبان و فرهنگ بیگانه، همانند درختی زنده و بار آور و سر سبز و ریشه دار است. ولی وقتی به دستگاه زبانی ما می آید، فاقد روح و ریشه و سرسبزی و بار آوری می باشه؛ زیرا محتویات فکری آن، قیچی شده و در سرزمین مادر، باز مانده اند. ما فقط می توانیم مفهوم را از زبان بیگانه بگیریم و تجربیات خودمان را از آن مفهوم، استنتاج کنیم. همین کار را بیگانگان؛ بویژه ارواییان در رویارویی با فرهنگهای دیگر می کنند. اشکال من به نیکفر این است که او به عنوان فردی که مثلا فلسفه خونده، بایستی بلافاصله متوجه ی خطای ادیب سلطانی می شد و مسئله را روشن می کرد؛ نه اینکه بلافاصله از او متابعت کنه و حتّا روش او را به عنوان سرمشق برای دیگران، تجویز کنه!. این نشان می دهد که نیفکر با تفکّر فلسفی، بیگانه است. کماکان که ترجمه های درّه بیدی نیز از آثار کانت به دلیل میخکوب شدن در اصطلاحات اسلمی، کلا بی بو و خاصیّت می باشند. مسئله ی « ترانسندنتال » در تفکرّات کانت، یک مسئله یسیار کلیدی می باشه که سراسر ساختمان خیره کننده ی تفکّر فلسفی اش و حتّا ایده آلیسم آلمان به آن عجین می باشه و نمی توان آن را علیحده به عنوان یک لغت بی بو و خاصیّت در نظر گرفت؛ زیرا در پسزمینه ی این کلمه ی « ترانسندنتال »، پشتوانه ای از کشمکشهای دو هزار ساله ی تفکّر در زمینه های مختلف دانشهای بشری قرار گرفته که متاسفانه با معادلتراشی: « ترا فرازنده!؟. »، هرگز به ذهنیّت ایرانی، تزریق و جاری نمی شوند. از همه اینها گذشته ما بایستی اتّفاقا در برابر همین ترانسندنتال کانت، موضعگیری فکری کنیم؛ زیرا خطری که در این مفهوم نهفته است، همان منفک کردن و بریدن پیوند آمیزشی تجربیات انسانی می باشد که کانت به دلیل آنکه در سنّت یونانی – مسیحی می اندیشید، ناخود آگاه به عبارت بندی فلسفی همین بریدن انسان از گیتی و کائنات و خدا پرداخته است. اینها مسائلی هستند که با معادلتراشی نمی توان پاسخ آنها را داد و دلخوش به این بود که ما نیز مثلا می فلسفیم و سهمی در رودخانه ی تفکّر جهانی داریم. از این خبرا نیست امیر جان. ما هنوز نمی توانیم تجربیات تاریخی – فرهنگی خودمون را، روشن بفهمیم و در کلامی گویا و سلیس و شفّاف بیندییشم و به کمک آنها با معضلات و بدبختیهای اجتماع خودمون روبرو شویم؛ آنوقت چطور میشه توقع داشت که متفکّران بسیار پیچیده گویی مثل کانت و امثالهم را بفهمیم؟. فعلا تا همین جا بسه. دنباله مطلب را بازم خواهم نوشت. سال خوبی داشته باشی امیر جان. //

    April 29, 2006 9:54 PM

    پاسخحذف
  12. امیر جان.

    ... به مقدار در باره ی حرفهایی که نوشتم، چیزهایی را اضافه می کنم و بخش آخر حرفهایم را که در باره ی تجربه ی بی واسطه از خدا می باشد، جداگانه در وبلاگم در باره اش می نویسم؛ زیرا به تمرکز بیشتری احتیاج دارم. در راستای حرفهایی که اینچا نوشتم، باید بگویم که منظور من از « گسستن از عقاید » این است که ما از آنها فاصله بگیریم تا نه تنها بهتر بتوانیم رگ و ریشه ی آنها را بشناسیم؛ بلکه ابعاد مفید و ارزشمند آنها را با سرند کردن تارهای دست و پا گرشان و تبدیلشان به گودی برای رشد ابعاد مفید در زبانی نو و معاصر، باز آفرینی کنیم. فاصله گرفتن؛ یعنی گشوده فکر شدن و باز کردن دروازه های خاراسنگی اعتقادات بسته شده به غلایق روحی و روانی ما برای سرند سنجشگری و پرورشی تفکّر خلّاق. بنابر این، گسستن به معنای تخلیه ی انسانها از اعتقادات نیست. اساس نمی توان انسانی را روی زمین، پیدا کرد که خالی از اعتقادات باشه. مسئله، کیفیّت و محتوای فونکسیونالیستی اعتقادات است که بایستی موضوع بحث و سنجشگری قرار گیرد.

    2- اینکه لباس آخوندی با اسطوره ی سیمرغ، اینهمانی دارد. هر چند در نگاه نخست برای ما، خنده دار و مضحک، جلوه می کنه، ولی ریشه شناسی قضیه تا عهد اساطیری می رسد و مبحثیست میتولوژیکی برای یافتن سرمنشاء آتوریته ی آخوندی بر ذهنیّت و روان انسانهای معتقد و مومن. نیک میدانی که عبا و قبا و نعلین (=گالش زنانه ) آخوندی با لباس اعراب، متفاوت می باشه. وجود عمامه بر سر آخوند، نمادیست که با « کوه البرز که نشیمنگاه سیمرغ می باشد »، اینهمانی سمبلیک دارد. حتّا چنین امتدادی از راه میتراویسم به مسیحیّت نیز، راه یافته است و کلاه پاپ، همان نماد سمبلیک البرز می باشد که حتا رقم « 666 » را بر آن، نقش کرده اند که سال جنده (= سیمرغ = شیطان » می باشه و به بحث جداگانه ای نیاز داره.

    3- بحث انتقادی من در باره ی وضعیّت فعلی اسلام و ابزار شده گی آن در راستای حاکمیّت سلطنتی آخوندی و قلع و قمع کردن « دگر اندیشی و دگر فراکسیونی » به گرداگرد این محورهای اساسی می چرخد که بارها از ابعاد مختلف بر آنها تاکید مبرم داشته ام و همچنان دارم. من بر این اندیشه ام که مسائل ایرانزمین را زمانی می توان حل و فصل کرد که سه کار اساسی زیر با مسئولیّت و دلسوزی و پیگیری ممتد و دلیری و رادمنشی، اجرا و نهادینه شوند:
    1- لغو هر گونه اعدام و شکنجه و حبس دگراندیشی و نگاهبانی از قداست جان و زندگی در هر فرمش 2- حذف پسوند اسلام از نام ایران 3- لغو شرعیاّتی که به نام قانون اساسی به ملّت ایران در معنای وسیع کلمه، تحمیل شده است. امیر جان عزیز. ما بدون زوم کردن بر این « پرنسیپهای اساسی » و واقعیّت پذیر کردن آنها در مناسبات اجتماعی و کشوری خودمون در درجه اول و سپس پیرامونیانمان نخواهیم توانست که معضلات ایران و خاور میانه را حل و فصل کنیم و دائم در بحرانها و کشمکشهای خونآلود و فلاکتهای اقتصادی و فرهنگی و ناهنجاریهای وحشتناک اجتماعی خواهیم زیست.

    در پایان از بابت همه چیز سپاسگزارم و وجود برخی خطاهای نوشتاری را در مطالبم باید ببخشی؛ زیرا تند و تند نوشتم و همش به حافظه ام تکیه داشتم. سال خوب و شادبخشی داشته باشی.///

    April 29, 2006 9:55 PM

    پاسخحذف
  13. فکر میکنم کوتاهترین کامنت این صفحه باشه!ولی از آشنایی با شما و بلاگتون خوشحال شدم...گفتین که انتقاد کنم یا یه همچین چیزایی :یه کم به بلاگتون روح بدین مثلا عکس!آهنگ!
    یه کم بهش شادی بدین مثلا مطالبتون!یه ذره طنز کوچولو و جدا شدن از اینهمه غم و غصه هم برای خودتون خوبه و هم خواننده ها رو جذب میکنه(آخه تو تین دوره زمونه آدم دلش میخواد از اینهمه تلخی رها شه!زندگی تلخ.هوای تلخ و حتی طنز تلخ!!!)

    از کتاب لباس کوچک جشن(کریستین بوبن)
    نوشتن هيچ مشکلي را رفع نميکند.در واقع اين بهت را و اين از خويش رها و محو شدن را وخيم تر ميکند....جمله اي که با آن در واقع تمنا ميکند فريادي مملو از حقيقت:مرا نگاه کن مر نگاه کن! بچه ها در خطر ناک ترين لحظات بازيشان اينطور فرياد ميزنند.لحظه اي که احساس ميکنند آنچه ميکنند افتخار استبه من نگاه کن به من نگاه کن. با خود ميگوييد اسبها هم همينکار را ميکنند و درختها و ديوانه ها و فقيران و تمامي آنانکه براي مدتي در حال عبورند!
    همه جا انگار صدا ميکنند.انگار همه براي بدست آوردن افتخار بي صبرند.بي صبر براي اينکه دوستشان بداريم .بشناسيمشان.انگار همه دچار در ماندگي و غربت زدگي اند ...
    :d
    انگار اونقرا هم کوتاه نشد!!!!!!!!!!!
    بای بای

    April 30, 2006 7:50 PM

    پاسخحذف
  14. رضوانه جان!
    من همین ام که می بینی و بیش از این نیستم...
    تلخی ِ "مخلوق" هم نه از من که از "افسانه ی خلقت" ریشه می گیرد.
    آنچنان هم که تو می گوئی تلخ نیست، وانگهی "شادی"ِ بدون پشتوانه چه سودی دارد وقتی که در تلخی و سیاهی غوطه ور باشی؟!!
    اگر خواستی می توانی باز هم "به من نگاه کن"ی، و الا که همین یک نگاهت نیز کافی ست مرا...
    شاد باشی!
    (:

    April 30, 2006 7:51 PM

    پاسخحذف
  15. آقايان چقدر كس‌شعر مينويسيد! برويد و كمي به جاي مزخرف بافتن، تمرين آدم بودن كنيد.
    zendegi[at]hotmail[.]com

    May 07, 2006 2:46 AM

    پاسخحذف
  16. سلام. دوستان عزیز ، عجب بحث گرمی داشتید. من صفحه ی اصلی وبلاگ تان را هنوز ندیده ام. در یک سرچ بصورت اتفاقی این کامنت ها را دیدم. لطفا آدرس خود وب لاگتان را به من اطلاع بدهید. من علاقه مند به برخی از دغدغه های آقای ملکیان هستم و لازم می دانم که ایشان و نظراتشان باید بی رحمانه از سوی ما نقد شوند تا عرصه های جدیدی به روی وی و خوانندگان نظرات شان باز شود.
    در ضمن می توانید به وبلاگ حقیر من هم سری بزنید. ترجمه ی دو کتاب مهم را در آنجا گذاشته ام.
    چشمانتان پر بصیرت تر و دستهاتان بخشنده تر باد.

    May 07, 2006 2:47 AM

    پاسخحذف